خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

خاطرات محل کار من

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
36
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۳
مدال ها

اعتبار: 32


محل سکونت : مشهد
ارسال: #1
خاطرات محل کار من
سلام خانم گل های عزیز 1
میخام یکی از خاطرات چند روز پیش که تو بیمارستان اتفاق افتاد رو براتون بنویسم..16
فکر کنم هشتم همین ماه بود که من شیفت بودم یک خانم 50 ساله خیلی بدحال در واقع ایست قلبی برامون آوردن که سکته قلبی کرده بود بچه هاش خیلی پریشون و نگران بودن...
من و همکارام و پزشک بخشمون خیلی تلاش کردیم خانمه تغییری نکرد ....
تا اینکه پزشکمون ختم احیا و فوت مریضمونو اعلام کرد هممون ناراحت بودیم هیچ کی نمیتونست به بچه هاش این خبرو بده..
بعد از چند دقیقه من رفتم بالا سرش و متوجه شدم که خانمه نبض داره اما ضعیف..
سریع پزشکو خبر کردم احیا رو ادامه دادیم تا اینکه خانمه کاملا نبض پیدا کرد و به زندگی برگشت اما تو کما بود..
باورتون نمیشه امروزم با حال نسبی خوب مرخص شد و رفت نمیدونین چقدر خوشحال شدم اینقدر بچه هاش برامون دعا کردن که حد نداشت...
قراره بیمارستان هم به من و همکارام که تو اون شیفت بودیم پاداش بدن..خیلی خوشحالم امیدوارم که هیچ وقت هیچ کی مریض نشه..83
سلام خانم گل های عزیز...1
اتفاقی که میخام امروز تعریف کنم مثل قبلی خوب نیست اما فکر کردم شاید یک هشدار باشه مخصوصا واسه ما مانای گل.83
چند شب پیش یک شبکار بودم یک خانم جوون در حالی یک دختر بچه 3 ساله بغلش بود به اورژانس مراجعه کرد اولش خانومه فقط داد میزد و گریه میکرد نمیتونست بگه دقیقا چی شده حالش بد بود وقتی من بچه رو از بغلش گرفتم دیدم دست دختر بچه پر از خونه و دو تا انگشتش قطع شده اما نه کاملا.61
منم هول شدم سریع بچه رو بردم تو اتاق دکتر اومد به همکارام هر کار کردیم نتونستم انگشت شست بچه رو پانسمان کنیم چون کاملا جدا شده بود مجبور شدیم قطعش کنیم و نگهش داریم تا شاید بشه پیوندش کرد.
وقتی از مادره پرسیدیم گفت داشته با سبزی خرد کن سبزی خرد میکرده که هواسش نبوده و بچه دستشو میبره تو دستگاه و بعدشم اون اتفاق...49
اما الان بچه رفته اتاق عمل و یک جراح پلاستیک تونسته انگشتشو به سختی پیوند بزنه و حالشم خوبه...
مامانای عزیز مواظب بچه های گلتون باشین هر وسیله ای رو دم دستشون نذاریم خدا رو شکر بخیر گذشت..83
چند وقت پیش زنی بسیار جوان و خوش بر روی که حالا در کمتر از 2ماه متوجه شده دچار کنسر برست(سرطان پستان) هستش برای تعویض پانسمان به اورژانس اومده بود زن بر روی تخت نشست زمانی که داشتم پانسمانش رو تعویض میکردم متوجه ی پسر خردسال زن شدم که گوشه ی تخت کنار مادر در حالی که عروسک اسپایدرمن رو با دست راستش گرفته بود و پاهای عروسک بر روی زمین آویزون بود ایستاده بود و با نگاهی غم زده که گویای هزاران حرف ناگفته بود به مادر زل زده بود گویی با تموم وجود درد و غم مادر رو احساس میکرد یک لحظه مادر صورتش رو سمت پسر کرد و گفت:( یادت باشه مامانت یک اسپایدرمنه) آنچنان زن با شهامت این حرف رو به فرزندش گفت که برگشتم به پسرک نگاهی کردم و دقیقا چهره ی غمگین پسر ازین رو به اون رو شده بود و برای لحظه ای در چهره ی معصوم کودک قدرت رو که توام با شادی بود دیدم انگار مادر با این کلامش بار سنگین غم رو از روی دوش پسرک برداشت....مادر یعنی کوهی از صبر...مادر یعنی استقامت...مادر یعنی هم مادر هم پدر...مادر یعنی عشق...مادر یعنی هر لحظه...مادر یعنی زندگی.......برای سلامتی این مادر و همه مادرا دعا کنیم.. 8327
چند ماه پیش بود که یک آقای حدودا 60 ساله با همسرش به اورژانس مراجعه کردند.در برخورد با این زن و شوهر فهمیدم فوق العاده عاشق هم هستن با اینکه سنی ازشون گذشته بود اما خانم خیلی قربون صدقه شوهرش میرفت..83
وقتی از آقا نوار قلب گرفتم متوجه شدم سکته قلبی کرده خیلی ناراحت شدم اما نتونستم به خانمش چیزی بگم.دکتر که اومد گفت باید برای عمل قلب باز اعزام بشه بیمارستان امام رضا.
باز من مث همیشه داوطلب شدم که همراه این زن و شوهر با آمبولانس برم بیمارستان امام رضا16
تو آمبولانس خانمه دستمال برداشته بود و عرق روی صورت شوهرشو پا ک میکرد بهش میگفت قربونت برم آقای من نگران نباش شما ایشالله خوب میشی باز میریم خونه بچه ها نگرانن ها..شوهره به خانمش گفت خانم احساس میکنم خیلی خوابم میاد بذار یه کم بخابم و خابید بعد از چند دقیقه چشمم به مانیتور که افتاد دیدم بیمار دچار برادی کاردی یا کاهش نبض شده سریع عملیات احیا رو شروع کردم و به آمبولانس گفتم آژیرکشون بره متاسفانه تا به امام رضا رسیدیم بیمار فوت نمود و این واسه اولین بار بود که من همراه شیون های خانمه اشکام جاری شد سعی کردم دلداریش بدم اما غم این خانم خیلی بیشتر از این حرفا بود...
امضای پرستار مهربون
ثمره ی عشق من و همسرم:ریحانه و امیررضا 27

خدایا ممنونم بخاطر دو فرشته ای که به من عطا کردی.
۲۱-۱۰-۱۳۹۳, ۰۳:۵۷ عصر
یافتن سپاس نقل قول
57 کاربر از پرستار مهربون به دلیل این ارسال سپاس کرده.
freshte, نسرین کوچولو, azar199, ایران دخت, بانوی شرقی99, گلوريا, مامی الیییییی, اسما حسینی, نرگس_6767, naz58gol63, savis, ftm2, آریآنآ, rana17, رها نبوی, raha24, kentia, nasimbahari, firo0ze, mariyan, mohammad reza, Atefe joon, دخت بندر, ghazi9420, اوانجلینا, *بانوی آسمان*, کوثر خانم, belfy, رويا صادقي, اتی گلی, sara 740, مهندس سما, leili, زریاس, قاصدک اسمانی, بالاکس, loyee_15, mary n, مامان هادی, elahe_e986, شامباسگامبالی, .کتایون., مامي اروين, تمنا گل ماما, tangled, fati72, mahsa_nafas, *ماهک*, negare, ساینا70, مامان گل گل گلی, طلوع, سرونازشیراز, پانی کوچولو, فاطي جووون, صدف202020, azam1360
ناظر خانوم گل

*****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها

اعتبار: 32


محل سکونت :
ارسال: #2
RE: خاطرات محل کار من
توجه:
تایپک های اینچنینی و انجمنهای گفتگو شامل موارد اعتباردهی نمیشوند
امضای ناظر


قبل از ایجاد هر تاپیک یا پرسش فقط چند دقیقه جستجو کنید
تاپیکها را در جای مناسب خود ایجاد کنید
بجای تعریف و ایجاد اسپم از دکمه سپاس استفاده کنید
با مدیران انجمن همکاری لازم را انجام دهید
۲۹-۱۰-۱۳۹۳, ۱۰:۴۱ صبح
یافتن سپاس نقل قول
11 کاربر از ناظر به دلیل این ارسال سپاس کرده.
Atefe joon, نسرین کوچولو, kentia, ایران دخت, elhaam, ghazi9420, 1368Sheri, معصومه خانومی, niloofar00, loyee_15, مهرناز مامانی
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
36
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۳
مدال ها

اعتبار: 32


محل سکونت : مشهد
ارسال: #3
RE: خاطرات محل کار من
سلام به همه خانم گل ها11
اوایل دی ماه بود من شبکار بودم یک شب کذایی و فوق العاده خسته کننده..
یکی از نیروهامون استعلاجی آورده بود و من موندم و با یکی از همکارام با یک بخش اورژانس شلوغ.تا ساعت 12 شب فقط میدوئیدم همه جور مریض واسمون اومد شامو ساعت 12 خوردم و به اصرار همکارم من رفتم استراحت کنم..وقتی برگشتم مینا همکارم مریضا رو تحویل داد و رفت واسه استراحت به تک تکشون سر زدم...یکی از مریضامون خانم 60 ساله و سکته قلبی بود که برای باز شدن رگ های قلبش داروی فوق العاده حساسی به اسم stk میگرفت بیشتر توجهم به اون بود رفتم تو اتاقش و آلارم همه وسایل بالای سرشو بلند کردم که اگر اتفاقی افتاد بشنوم و سریع برم پیشش.اومدم از اتاقش بیرون دخترش اومد پرسید خانم حال مامانم چطوره..گفتم هیییسسس آروم تر نباید به مادر شما استرس وارد بشه اجازه دادم که دخترش پیشش بمونه..
در حال تنظیم سرم یکی از مریضا بودم که دخترش سراسیمه اومد پیشم گفت خانم مادرم داره خون بالا میاره سریع رفتم تو اتاقش خانمه خون روشن بالا میاورد معلوم بود که خونریزی معده کرده سرشو یک طرف خم کردم سریع دکترو خبر کردم تا دکتر بیاد من به سختی لوله بینی معده واسش گذاشتم و معدشو شستشو دادم داروهای اولیه رو زدم اما خانمه همچنان خون بالا میاورد.این از عوارض همون داروئیه که واسه قلبش تزریق میشد.باید آندوسکوپی درمانی میشد اما بیمارستان شرایطشو نداشت.
اینقد خون بالا آورد که قسمتی از روپوش من خونی شده بود.نزدیکای صبح بود که یکی دیگه از مریضامون دچار ایست تنفسی شد شروع کردم به احیا کردن مریض بعد از یک ساعت فوت شد...
تمام بدنم درد میکرد صبح به همکارام تحویل دادم و اومدم خونه افتادم رو تخت نمیدونم کی خابم برد فقط میدونم وقتی بیدار شدم دیدم همسرم بالا سرم نشسته به ساعت نگا کردم ساعت 3 بعد ظهر بود.حتی لباسامم در نیاورده بودم بدنم انگار کوفته شده بود سریع شماره بیمارستانو گرفتم که همکارام گفتن اون خانمه هم فوت کرد و من هم انگار کوهی غم بالا سرم ریخت..
گفتم خدایا من همه کار واسش کردم نمیخاستم فوت کنه آخه چرا؟؟؟
بعد اون روز تا چند روز خستگیش تو بدنم بود...کاش فوت نمیکرد...Dash21212
سلام خانم گل های عزیز.1 1
خاطره ای که میخام براتون تعریف کنم مربوط میشه به دیروز یعنی ششم بهمن ساعت 5 بعد ظهر.16
ساعت 5 آقای جوونی سراسیمه وارد اورژانس شد گفت خانم تو رو خدا کمک کنین خانمم تو ماشینم بچه اش به دنیا اومد.....84
من و یکی از همکارام و خانم دکتر بخشمون رفتیم تو محوطه جلو اورژانس در ماشین رو باز کردم صحنه ای که دیدم خیلی جالب بود...
یک خانم جوون حدود 20 ساله رو صندلی عقب ماشین تو پوزیشن زایمان دراز کشیده بود بچه هم به دنیا اومده بود گرفته بود تو بغلش صندلی ماشین هم پر از خون...من که هول کرده بودم مشکل اینجا بود که بند ناف بچه به مامانش وصل بود...16
هوا خیلی سرد بود بچه هم لخت تو بغل مامانش بود..خانم دکتر به من گفت باید بند ناف رو کلمپ کنی و جفتو بکشی بیرون گفتم خانم دکتر من که اینجا وسایل ندارم بعدشم من تو ماشین چه جوری این کارو بکنم؟؟؟الهی بمیرم من بچه داشت یخ میکرد تو اون هوای سرد رفتم سریع زنگ زدم به زایشگاه که دو تا ماما بفرسته بعد از 2 دقیقه ماما با وسایل رسیدن....
با کمک هم بند ناف رو کلمپ کردیم و جداش کردیم بچه رو هم گذاشتیم لای پتو....
خدا رو شکر بخیر گذشت بعد از نیم ساعت من و خانم دکتر رفتیم زایشگاه که بهشون سر بزنیم اون خانم جوون که اسمش لیلا بود حالش کاملا خوب بود بچه هم که دختر بود حالش خوب بود 50 50 50
بهش گفتم بچه چندمته گفت بچه اولمه..اسمشم میخاستن بذارن نازنین زهرا...27
خدایا شکرت که لیلا رو از یک خطر حتمی نجات دادی.من مطمئنم که اگر لیلا گناهی هم داشته با دردی که تو ماشین کشیده و بدون کمک کسی بچه سالم به دنیا اومده حتما همه گناهانش پاک شده...مرسی خدا جوووونم که اینقدر بنده هاتو دوس داری....83
امضای پرستار مهربون
ثمره ی عشق من و همسرم:ریحانه و امیررضا 27

خدایا ممنونم بخاطر دو فرشته ای که به من عطا کردی.
۲-۱۱-۱۳۹۳, ۱۲:۲۱ عصر
یافتن سپاس نقل قول
29 کاربر از پرستار مهربون به دلیل این ارسال سپاس کرده.
مامي اروين, .کتایون., kentia, loyee_15, ghazi9420, mahboube goli, mary n, ایران دخت, *بانوی آسمان*, *ماهک*, mohammad reza, ياس سفيد, tangled, ساینا70, mojgan776, ستاره 12, belfy, nasimbahari, مرضی سادات, negare, مامان طهورا و کیمیا, زریاس, کوثر خانم, نسرین کوچولو, مامان فرزانه, طلوع, سرونازشیراز, azam1360, مامان نیایش
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
412
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۳
مدال ها

اعتبار: 2586


محل سکونت : کرمون خودمون
ارسال: #4
RE: خاطرات محل کار من
سلام اجازه هست منم خاطرات کارم بنویسم اخه ما محل کارمون توجامعه است خبرنگارم
مدتها بود یه موضوع گزارشی ذهن من مشغول کرده بود موضوع مدرسه ای در حاشیه شهر بود که اموزش وپرورش بهش بی توجهی کرده بود10
من خبرنگار انتقادی هستم وکارم خیلی دوست دارم12 یکی از روزها من به مدرسه رفتم وفقط مشاهداتم نوشتم وبه یکی روزنامه ها دادم چاپ شد عکسهای گزارشم هم با گوشی دبلیو 700سونی اریکسون گرفته بودم بعد از چند روز یکی دوستام دیدم گفت خبر داری مدرسه ای روش کار می کردی جابجا شده اموزش وپرورش دنبالته ....منم با کمال شجاعت دوباره رفتم مدرسه این بار درد دل دختران مدرسه که دلشون میخاست کلاشون از پسرها جدا بشه تیتر کردم...دوباره اموزش وپروش رد من زد وگفته بود این خبرنگار دیگه تو مدرسه راه ندین...سرتون درد نیارم گزارش بعدی من وزیراموزش وپرورش دید ودستور داد مدرسه جدا کنند...دوتا مدرسه دخترانه وپسرانه شدند ..گزارش بعدی از فقرخانواده ها نوشتم و.....خلاصه این مدرسه حالا وضعیت بهتری داره..
هرسال عید من و دوستام با حقوق کم مون برای تعدادی ازبچه های فقیر مدرسه لباس می خریم ودر دل اونها امید به آینده را روشن نگه میداریم این یکی از بهترین خاطرات کاری منه...که به کمک خدا باعث شدم بچه ها بیشتر دیده بشن ومدیرا حساب کار دست شون بیاد...
امضای مرضی سادات
[تصویر:  20160823172356_.jpg]
۷-۱۱-۱۳۹۳, ۰۳:۱۳ عصر
یافتن سپاس نقل قول
16 کاربر از مرضی سادات به دلیل این ارسال سپاس کرده.
نسرین کوچولو, negare, پرستار مهربون, مامان طهورا و کیمیا, mah taab, mohammad reza, زریاس, mary n, کوثر خانم, نم نم بارون, loyee_15, khosroabadifatemeh, مریم خانومی 1, مامان فرزانه, سرونازشیراز, مامان نیایش
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
36
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۳
مدال ها

اعتبار: 32


محل سکونت : مشهد
ارسال: #5
RE: خاطرات محل کار من
سلام دوستای عزیزم....1 1 1
بچه ها این خاطره ماله تابستون امساله که من تو اورژانس عصر کار بودم..50 50
نزديكاي اخر شيفت يه عروس خانمي را با لباس سفيد عروسي در حالي كه به شدت ضعف داشت و بيحال بود در معيت داماد شيك پوش فلك زده و كلي همراه يكدفعه اي به اورژانس اوردند. مادر عروس ميگفت كه امروز مراسم عقدكنان بوده و امشب هم مجلس عروسي دارند و ميگفت دختر بيچاره چند روزه كه مشغول خريد و دعوت و خلاصه كار و باراي امروز بوده و خواب و خوراك مناسبي نداشته و حالا هم از شدت خستگي ضعف كرده و سر سفره عقد غش كرده و افتاده رو زمين. بيچاره داماد هم نميدونست كه بايد چكار بكنه. پزشك اورژانس اطمينان داشت كه عروس خسته، ضعف كرده ولي براي اطمينان گفت با گلوكومتر هم قند خونشا چك كنند. از نوك انگشتش كه نمونه خون گرفتيم باورمون نميشد گلوكومتر (1500) را نشون ميداد. توي همراه ها و بخصوص خانواده داماد پيچيد كه عروس ديابت شديدي داره و بهتره تا دير نشده عروسي را كنسل كنند. حال و روز داماد بر سر دوراهي مونده را خودتون بهتر ميدونيد. پزشك اورژانس گفت كه علايم با قند بالا اونهم تا اين حد، اصلن بهم نميخوره. يه بار ديگه از همون انگشت تست گرفتند و باز هم جواب بالا بود.... يه رگ واسش گرفتيم و يه قند اورژانسي از رگش فرستاديم.... جواب اومد –باور كنيد-((60))!!!
اينجا بود كه يكي از بچه هاي پرستاري فهميد ايراد مال چيه؟؟تست خون اول را از همون انگشتي گرفته بودن كه عروس خانم عسل به دهان داماد گذاشته بود !!!!!!!84 84 84 84
سلام امروز میخوام یه خاطره ی جالب مربوط به سه سال پیش یعنی زمانی که دانشجو بودم واستون بگم.50505050
یادم میاد توی استیشن پرستاری نشسته بودیم که به ناگاه یه پدری که گویا سگ بچشو گاز گرفته بود هراسونو
بدو بدو وارد اورژانس شد و گفت متخصص هاری کجاست!؟پزشک اورژانس که مشغول نوشتن شرح حال بیمار بود
سرشو بلند کرد و گفت متخصص هاری تو بیابونه.همراه بیمار که مطلب رو نگرفته بود گفت یعنی دکتر من حالا باید
برم کجا!!! 8484848484
امضای پرستار مهربون
ثمره ی عشق من و همسرم:ریحانه و امیررضا 27

خدایا ممنونم بخاطر دو فرشته ای که به من عطا کردی.
۱۱-۱۱-۱۳۹۳, ۰۷:۴۰ صبح
یافتن سپاس نقل قول
15 کاربر از پرستار مهربون به دلیل این ارسال سپاس کرده.
mohammad reza, مامان طهورا و کیمیا, مامان فرزانه, fateme nazari, طلوع, mary n, سرونازشیراز, rojan.t, nasimbahari, پانی کوچولو, loyee_15, bahar2312, ghazi9420, مامان نیایش, سارا دشتی

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
36
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۳
مدال ها

اعتبار: 32


محل سکونت : مشهد
ارسال: #6
RE: خاطرات محل کار من
دیروز یک خانم تقریبا 35 ساله جهت تزریق یک آمپول خاص به اورژانس مراجعه کرد،و با توجه به اینکه دو شیفت بودم(به علت کمبود نیرو) و در اواخر ساعت کاری و کمی هم خستگی بر من غلبه کرده بود.242424 دارو هم حدود 50_60 تومن قیمت داشت.و باید با دقت خاصی آماده میشد.که از شانس بد اینجانب پس از حل کردن آمپول و کشیدن در سرنگ به طور اتفاقی پیستون سرنگ کشیده شد و آمپول ریخته شد.616161 یک لحظه عرق سرد سراسر وجودم را فرا گرفت نه به دلیل قیمت بلکه به خاطر اینکه این آمپول در هر داروخونه ای موجود نیست.و از طرفی باید به همراه بیمار و از اون بدتر به بیمار اطلاع می دادم.منم که خودمو آماده واکنش همراه و بیمار کرده بودم.واقعیت رو گفتم.و وجدانم رو راحت کردم ولی برخلاف تصوراتم همراه بیمار کلی به خاطر گفتن واقعیت ازم تشکر کرد و سریعا آژانس کرایه کرد و از خوش شانسی بیمار آمپول مربوطه رو از داروخونه تهیه کرد و برای بیمار تزریق کردم.و اینگونه بود که حقوق 3 روز کاری ام بر فنا رفت.ولی در عوض امشب با خیال راحت میخوابم.2727
امضای پرستار مهربون
ثمره ی عشق من و همسرم:ریحانه و امیررضا 27

خدایا ممنونم بخاطر دو فرشته ای که به من عطا کردی.
۲۴-۱۲-۱۳۹۳, ۰۴:۳۶ عصر
یافتن سپاس نقل قول
2 کاربر از پرستار مهربون به دلیل این ارسال سپاس کرده.
مامان طهورا و کیمیا, مامان نیایش



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد