خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 6 رای - 2.33 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

خاطره ی اولین روز مدرسه ی خودمون!

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
149
تاریخ عضویت:
Jul 2012
مدال ها

اعتبار: 203


محل سکونت : کوچه باغ یادها
ارسال: #1
خاطره ی اولین روز مدرسه ی خودمون!
سلام دوستان هرکی خاطره ی اولین روز مدرسه شو یادشه برامون بنویسهWavesmile
13-09-2012, 04:03 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
149
تاریخ عضویت:
Jul 2012
مدال ها

اعتبار: 203


محل سکونت : کوچه باغ یادها
ارسال: #2
RE: خاطره ی اولین روز مدرسه ی خودمون!
اول خودم بنویسم
من یادمه مامانم با هزار شگرد راضیم کرد مانتو و مقنعه ام رو سرکنم و فقط مدرسه رو بهم نشون بده و سر کلاس نرم خلاصه با هزار مصیبت راضی شدم اما دم در که رسیدیم محکم مامانم رو بغل کرده بودم و گریه میکردم بعد چندتا از معلما اومدن و کلی به حساب خودشون گولم زدن که برم سر کلاس ولی من فقط گریه میکردم آخرش با زور منو از مامانم جدا کردن و بازور سر کلاس بردن اما من فقط آن روز حسابی آبغوره گرفتم cryingcryingcryingو تا چند روز با مامانم قهر بودم که چرا منو از خودش دور کرده بودLaie_70
یادش بخیرhih
13-09-2012, 04:11 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
4
تاریخ عضویت:
Aug 2012
مدال ها

اعتبار: 3


محل سکونت :
ارسال: #3
RE: خاطره ی اولین روز مدرسه ی خودمون!
سلام من روز اول مدرسه بدون هیچگونه استرس رفتم مدرسهgag
زنگ تفریح شد اومدیم بیرون چشتون روز بد نبینه هرچی میگشتم کلاسمو پیدا نمیکردمlaf
13-09-2012, 04:42 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
92
تاریخ عضویت:
Aug 2011
مدال ها

اعتبار: 53


محل سکونت :
ارسال: #4
RE: خاطره ی اولین روز مدرسه ی خودمون!
منکه اصلا یادم نمیاد بخاطر اینکه اصلا حافظه ام کلا از کار افتاده hihولی مامانم میگه همه داشتن گریه میکردن و نمیذاشتن مادراشون برن تو برعکس همه جلو در مدرسه گیر داده بودی که تو دیگه نیا تو من خودم میرم سرکلاسfak.....مادرم خیلی روی ما حساسه میگه حالا من میخاستم بزور بیام تو مدرسه ببینم جو چطوره تو نمیذاشتیlafJust_Cuz_15Just_Cuz_15
برعکس حالا تا سر کوچه هم بخام برم یه شلیته بازی در میارم که مامان تو هم با هام بیاlaflaf
13-09-2012, 05:11 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
39
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 73


محل سکونت : گیلان : رشت
ارسال: #5
RE: خاطره ی اولین روز مدرسه ی خودمون!
سلام من تنها صحنه ای که یادمه این بود که مامانم منو از زیر قرآن رد کرد.Dunnof گریه هم نکردم Flowerysmile
13-09-2012, 05:25 PM,
یافتن نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
177
تاریخ عضویت:
Apr 2012
مدال ها

اعتبار: 194


محل سکونت : مشهد
ارسال: #6
RE: خاطره ی اولین روز مدرسه ی خودمون!
منم روز اول مدرسه خیلی واسم سخت بود .تنها بودم،هیچ دوستی نداشتم. یه دفعه یکی از دوستای مهدکودکمو دیدم-اینقدر ذوق کردم رفتم بهش گفتم" فهیمه اسمت چیه؟" laf
13-09-2012, 05:39 PM,
یافتن نقل قول
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
103
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 281


محل سکونت : زیر آسمون خدا
ارسال: #7
RE: خاطره ی اولین روز مدرسه ی خودمون!
منم از شوق بدو بدو رفتم مدرسه
همه گریه میکردن فک کردم قراره واسمون واکسن بزنن که بچه ها زار میزننlaflaflaf منم زدم زیر گریهlaflaflaf
13-09-2012, 05:52 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,383
تاریخ عضویت:
Jul 2012
مدال ها

اعتبار: 350


محل سکونت : دور از رشــتـ
ارسال: #8
RE: خاطره ی اولین روز مدرسه ی خودمون!
Wavesmileمنم بجای کتاب یواشکی با خودم عروسک بردم مدرسه
بعد زنگ تفریح با بچه ها خاله بازی کردیمlaf

خواهرمم توهمون مدرسه بود کلاس چهارم.هرروز واسم هله هوله میخریدYum2
خییییییلی حال میداد
Gigglesmile(87)
13-09-2012, 06:05 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
187
تاریخ عضویت:
Jul 2012
مدال ها

اعتبار: 174


محل سکونت :
ارسال: #9
RE: خاطره ی اولین روز مدرسه ی خودمون!
من از همون اول عشق مدرسه بودم مثل بچه های سوسول الان نبودم که همش ماماناشون میبرن و میارنشون
صبح اولین روز مامانم بلند شده بود به من صبحونه بده دیده بود من رفتم همیشه میگه تا من از خواب بیدار شم تو رفته بودی hih

13-09-2012, 06:20 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
52
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 95


محل سکونت : شمـــ رشت ـــال
ارسال: #10
RE: خاطره ی اولین روز مدرسه ی خودمون!
منم يادمه خيلي مدرسه دوست داشتم 5 سالم كه بود يه دوست داشتم همسايه روبروييمون بود هم هيكل و جثه ي من بود در كل ريز بود(هنوزم خيلي ريزه ميزست )اسمش بتول بود اون از من 3 سال بزرگتر بود و مدرسه ميرفت
ولي من سن و سال كه حاليم نبود،فك ميكردم چون هم جثه ي منه هم سنمه
همش ميگفتم مامان چرا بتول ميره مدرسه تو نميذاري من برم ؟؟؟crying

و مامانم هر بار بايد حاليم ميكرد اين موضوع و
خلاصه تا خودم 7 ساله شدم رفتم مدرسه
واي خدا ميدونه كه چقد ذوق داشتم Dreamyeyesf انگار دانشگاه قبول شدم laf
31 مهر خيلي سرحال رفتم مدرسه يادمه اسممامونو خوندن و صف بستيم معلم ورزشمون بهمون شكلات داد اسم معلممون خانم رحيمي بود كه خيلي دوست دارم دوباره ببينمش
ولي يادمه يكي از بچه ها اينقدر گريه كرد تا مجبور شدن مامانش و بيارن سر كلاس
ولي من بي نهايت خوشحال بودم (87)
13-09-2012, 10:01 PM,
وب سایت کاربر یافتن نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
Xeyes عکسهایی خاطره انگیز از دوران کودکی خودمون Darya 14 6,986 23-04-2014, 03:14 PM
آخرین ارسال: niloofar00


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد