تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 54 رای - 2.74 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستانهای عاشقانه
#21
حاضر جوابی برنارد شاو
روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:آقای شاو ! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است برنارد شاو هم سریع جواب میدهد : بله ! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!
روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید:«شما برای چی می نویسید استاد؟» برنارد شاو جواب داد:«برای یک لقمه نان»نویسنده جوان برآشفت که:«متاسفم!برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم!»وبرنارد شاو گفت:«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم!»
...

پاسخ }
#22
عجب خوش شانسی!
پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!
روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پی مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!
پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!
چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد.
همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که...؟

...

پاسخ }
#23
نشانه های بیشعوری
یکی دو ماهی است موجی از انتشار اینترنتی کتابهایی به راه افتاده که یا از ارشاد مجوز نشر نگرفته اند و یا اصلا"-به دلایل واضحی-خودشان بیخیال گرفتن مجوز شده اند. از این سلسله کتاب ها می توان مثلا" به مجموعه داستان هیجان نوشته جواد سعیدی پور یا همان آقای ناظم بلاگستان و نیز خفیه نگاری خشونت در سرزمین آدم لتی ها نوشته شاپور جورکش اشاره کرد.آخرینش نیز همین کتاب "بیشعوری" یا اَس هُلیسم که نقل قول بالا را از آن آوردم و به شدت نیز با آن حال نموده و همینجا از محمود فرجامی به خاطر برگردانش به فارسی و البته انتشار اینترنتی آن تشکر می کنم! طبیعتا" به این موج از چند دیدگاه می توان نگریست: برای ما خوانندگان بسیار میمون و البته برای ناشران ناامیدکننده ست. مولف نیز اگر هدفش واقعا" خوانده شدن اثرش باشد می تواند مطمئن باشد که فضای مجازی این مهم را برای او تامین خواهد کرد ولی از لحاظ اقتصادی کم اند خوانندگانی که کتاب را روی دسکتاپشان داشته باشند و بعد دلشان بیاید که هزینه ش را نیز به نحوی که در خود کتابها آمده به دست مولفش برسانند.امیدوارم ما جزو همان کم ها باشیم.
درباره کتاب: "بیشعوری" لحن طنز و طعنه زنی را برای بیان انتقادهای سنگینش انتخاب کرده است.نویسنده بعداز ازائه تعاریفی از سرگذشت بیشعوری، ماهیت و شدت آن به سراغ طبقه بندی بیشعورها می رود: بیشعور اجتماعی، مدنی، تجاری، بیشعور مقدس مآب، بیشعور عصر جدید، بیشعور دیوان سالار، بیشعور شاکی و بیشعور بیچاره.بعد از آن با نیش و کنایه به بررسی جامعه بیشعورها می پردازد و در فصل آخر نیز نمونه هایی از طریقت ازدواج با بیشعورها، دوستی و کار با بیشعورها، بیشعورهای مادرزاد و نهایتا" ارائه راه حلی برای غلبه بر بیشعوری می پردازد!
در فصل بیشعورهای مقدس مآب، اِوَنجلیست ها را مثال می زند و آنها را در رده ی مگا اَس هُل ها یا اَبَربیشعورها قرار می دهد.(!) فرجامی در تکمله ای بر این موضوع در پاورقی آورده است که: از اعتقادات اصلی و مشترک اِوَنجلیست ها، اعتقاد جالب، بامزه و در عین حال خطرناک آنها به ظهور قریب الوقوع دجال است. آنها معتقدند دجال به زودی ظهور خواهد کرد و دنیا به عذابی سخت دچار خواهد شد و فقط مسیحیان "باز تولد یافته"نجات خواهند یافت. پیروان این فرقه رابطه بسیار حسنه ای با یهودیان و به خصوص صهیونیست ها دارند.آنها معتقدند در آخرالزمان، یهودیان باید از سراسر جهان باید به سرزمین فلسطین مهاجرت نمایند و همزمان با ظاهر شدن دجال، ۱۴۴ هزار نفر از یهودیان به مسیح اعتقاد پیدا خواهند نمود و همراه مسیحیان باز تولدیافته و مسیح به بهشت خواهند رفت و انگاه تمام یهودیان جهان به دست دجال کشته خواهند شد.به اعتقاد اونجلیست ها، ۷ سال بعد از ظاهر شدن دجال، مسیح همراه مسیحیان باز تولد یافته به زمین فرود خواهند آمد و دجال را در محل فلسطین در جنگ نهایی مقدس یا "آرماگدون" شکست خواهند داد و مسیح پس از آن برای مدت هزار سال حکومت جهانی را به پایتختی بیت المقدس رهبری خواهد کرد. اونجلیستهای معاصر معتقدند که اسرائیل استثناست و صهیونیزم و اسرائیل برنامه خداوند برای خاورمیانه هستند.آنها به همین میزان با دشمنان صهیونیزم نیز دشمنند و در همین رابطه به شدت طرفدار به راه افتادن جنگ آمریکا علیه ایران هستند.
در فصل بیشعورهای عصر جدید می نویسد: اگر بیشعورهای مقدس مآب نمی توانند هیچ چیز خوبی در دیگران ببینند، در مقابل عده ای هم هستند که نمیتوانند هیچ چیز بدی در آدم ها ببینند. - یا دست کم اینطور ادعا می کنند- اینها کودکان عصر جدید هستند؛ آدمهایی که درنهایت خوش بینی معتقدند که همه چیز جهان در نهایت کمال است و هیچ مشکل بزرگی وجود ندارد. در نگاه نخست به نظر می رسد این افراد بیشعور نیستند و فقط ابله هایی هستند که خزعبلات هر مهمل گویی را که به سویشان بیاید باور میکنند.آنها به طالع بینی های چینی و هندی باور دارند و احتمالا" کمی هم ورزشهای رزمی یاد گرفته اند.شاید گوشت بخورند، شاید هم نه، اما اکثرشان آب هویج زیاد می نوشند و گاهی هم قهوه تنقیه میکنند- البته بدون شکر- بیشتر آنها لس آنجلسی هستند. طرفدارهای عصر جدید، می خواهند مدینه فاضله ای به وجود بیاورند که همه چیز آن در منتهای کمال باشد و بنابراین هر چیز دیگری را که کوچکترین نقصانی داشته باشد پس می زنند.در دهه شصت این طرز تفکر مد بود. در واقع هیچ چیز در عصر جدید واقعا" جدید نیست بلکه ملغمه ایست از عقاید و آیینهای باستانی که فقط به درد مطالعه در تاریخ باستان می خورند!
باقی فصول به همین شکل شوخ و شنگ و پر از ظرایف و بدایعیست که همزاد پنداری انسان ایرانی را بر می انگیزد! و...
« واقعیت تلخ آن است که بوی گند بیشعوری از سراسر دنیای ما به مشام می رسد و اگر کاری برای زدودن آن نکنیم، به فاجعه خواهد انجامید. فاجعه آن وقتی است که دیگر این بو را احساس نکنیم به این دلیل که شامه مان به آن عادت کرده باشد...بویی حس نمی کنید؟!»

پاسخ }
#24
فخر فروشی در سال ۹۰ !
دیشب نون سنگک خوردیم با پنیر
تازه لامپامون هم روشن بود !
angelic

laflaflaflaf
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#25
استفاده کردن در برابر دوست داشتن



زمانیکه مردی در حال پولیش کردن اتومبیل جدیدش بود کودک 4 ساله اش تکه سنگی را برداشت و بر روی بدنه اتومبیل خطوطی انداخت.

مرد آنچنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محکم با آچار پشت دست او زد بدون انکه به دلیل خشمش پی برده باشد پسرش را تنبیه نمود.


در بیمارستان به سبب شکستگی های فراوان چهار انگشت دست پسر قطع شد...

وقتی که پسر چشمان اندوهناک پدرش را دید از او پرسید "پدر کی انگشتهای من در خواهند آمد؟"

آن مرد آنقدر احساساتش جریحه دار شده بود که هیچ نتوانست بگوید به سمت اتومبیل برگشت وچندین بار با لگد به آن زد.

حیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل نشسته بود و به خطوطی که پسرش روی آن انداخته بود نگاه می کرد. او نوشته بود " دوستت دارم پدر"

روز بعد آن مرد خودکشی کرد...

خشم و عشق حد و مرزی ندارند ومی توانید ( عشق) را انتخاب کنید تا زندگی دوست داشتنی داشته باشید.

این را به یاد داشته باشید که :

اشیاء برای استفاد شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند

در حالیکه امروزه از انسانها استفاده می شود و اشیاء دوست داشته می شوند.

همواره در ذهن داشته باشید که:

مراقب افکارتان باشید که تبدیل به گفتارتان میشوند

مراقب گفتارتان باشید که تبدیل به رفتار تان می شود

مراقب رفتار تان باشیدکه تبدیل به عادت می شود

مراقب عادات خود باشیدشخصیت شما می شود

مراقب شخصیت خود باشیدکه سرنوشت شما می شود

پاسخ }
#26
تازگيا از دختر يکي از دوستام پرسيدم که وقتي بزرگ شدي ميخواي چيکاره بشي؟نگاهم کرد وگفت که ميخواد رئيس جمهور بشه.
دوباره پرسيدم که اگه رئيس جمهوربشي اولين کاري که دوست داري انجام بدي چيه؟
جواب داد:به مردم گرسنه وبي خانمان کمک ميکنه.
بهش گفتم :نميتوني منتظر بموني که وقتي رئيس جمهور شدي اين کارروانجام بدي،ميتوني ازفردا بياي خونه ي من وچمن ها رو بزني،درخت ها رووجين کني وپارکينگ روجاروکني.اونوقت من به تو50دلارميدم وتوروميبرم جاهايي که بچه هاي فقيرهستن وتوميتوني اين پول روبدي بهشون تا براي غذا وخونه ي جديدخرج کنن.

مستقيم توي چشمام نگاه کردوگفت:چرا همون بچه هاي فقيررونميبري خونه ت تا اين کارها روانجام بدن وهمون پول روبه خودشون بدي؟

نگاهي بهش کردم وگفتم به دنياي سياست خوش اومدي!!!

پاسخ }
#27
يه مرد باهوش براي حضار جوک تعريف کرد ، حضار ديوانه وار خنديدند . بعد از چند لحظه دوباره همون جوک رو تعريف کرد . عده کمي از حضار دوباره خنديدند . دوباره و دوباره همون جوک رو تعريف کرد . زماني که ديگه هيچيک از حضار نخنديد او لبخند زد و گفت :
وقتي که نمي تونيد به يک جوک بارها بخنديد ؛ چطور براي يه مسئله بارها و بارها گريه مي کنيد .... !!!!!

پاسخ }
#28
طولانیه اما ارزش خوندن داره.خیلی نازه

الو ... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛


بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..

ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟

آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#29
در زندگي هر دختري يك سوال هست كه تا آخر عمر او را همراهي مي كند :
.
.
.
.
....
.....حالا چي بپوشم

lafhihHiker
پاسخ }
#30
مردی چهار پسر داشت

آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند.
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد و گفت:

همه شما درست گفتید،

اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید!

شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید

همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود،

وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛
در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند

پاسخ }