خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 223 رأی - میانگین امتیازات: 2.78
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستانهای عاشقانه

مدیر بازنشسته

****
وضعیت : غایب
ارسال‌ها:
5,174
تاریخ عضویت:
آبان ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 10374


محل سکونت : ایران
ارسال: #79
بهشت و جهنم
بهشت و جهنم

روزي يک مرد با خداوند مکالمه اي داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد، مرد نگاهي به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد، افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند، به نظر قحطي زده مي آمدند، آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمايند، اما از آن جايي که اين دسته ها از
بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در
دهان خود فرو ببرند.

مرد با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدي، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و چاق بوده، مي گفتند و مي خنديدند، مرد گفت: 'خداوندا نمي فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به يکديگر غذا بدهند، در حالي که آدم هاي طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر مي
کنند!'

هنگامي که موسي فوت مي کرد، به شما مي انديشيد، هنگامي که عيسي مصلوب مي شد، به شما فکر مي کرد، هنگامي که محمد وفات مي يافت نيز به شما مي انديشيد، گواه اين امر کلماتي است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، اين کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما يادآوري مي کنند که يکديگر را دوست داشته باشيد، که به همنوع خود مهرباني نماييد، که همسايه خود را دوست بداريد، زيرا که هيچ کس به تنهايي وارد بهشت خدا (ملکوت الهي) نخواهد شد
امضای mansore66
[تصویر:  20140407164734_946090_232018066979752_66...n-Copy.jpg]
۲۴-۱-۱۳۹۱, ۰۸:۵۵ صبح
یافتن سپاس نقل قول
1 کاربر از mansore66 به دلیل این ارسال سپاس کرده.
rayeheh
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #80
عاشقانه یی تلخ...
نویسنده:پروانه سیاه


-لا اقل بهم بگو چرا.
- متاسفم...
- اما من...
بغض توی گلوم باعث شد نتونم حرفم رو ادامه بدم.
-تو خوب بودی٬ همیشه خوب بودی. امیدوارم منو ببخشی. جز این چیز دیگه ای نمیتونم بگم .
توی گریه خنده م گرفته بود. اون از من میخواست ببخشمش. چطور میتونستم؟ به سادگی داشت به همه چیز پشت پا میزد و حالا از من میخواست ببخشمش. خشم تمام وجودمو گرفت و با تمام وجود فریاد زدم:
چطور انتظار داری ببخشمت؟ با همه چیز من بازی کردی. تو یه آدم پستی ازت متنفرم...
و باحرص گوشی تلفن رو روی دستگاهش کوبیدم. خشم و نفرت همه وجودمو گرفته بود. سه سال از عمرم رو به پای اون گذاشته بودم٬ همه احساسمو به پاش ریخته بودم٬ عاشقانه دوستش داشتم و حالا اون میگفت که دیگه منو نمیخواد. میگفت که به خاطر خودم ترکم میکنه. به اندازه سه سال احساس حقارت میکردم. باید ازش متنفر میشدم
-من میتونم فراموشش کنم.آره من میتونم.
توی خونه میچرخیدم و با صدای بلند با خودم حرف میزدم. دلم نمیخواست بیشتر از این به اشکام اجازه اومدن رو بدم:
-نههههه اون ارزشش رو نداره...
..................................................................
یک سال از اون روز میگذره. توی این یک سال فهمیدم بیشتر از اونچه که فکرش رو میکردم بهش وابسته بودم. هرروز به خاطراتی که توی سه سال آشناییمون داشتیم فکر میکردم و هرروز بیشتر به این نتیجه میرسیدم که چقدر عاشقانه دوستش داشتم. و افسوس که خیلی دیر اینو فهمیدم. اون روزا غرور من اجازه نداد ازش بخوام برگرده و اگه الان به اون روزا برگردم مطمئنم که برای برگشتنش التماس میکنم. اون همه بچه بازی ها و خودخواهی های منو توی اون سه سال تحمل کرده بود. اون صبورترین مردی بود که من توی زندگیم شناخته بودم. درسته که آدم خشک و نسبتا بی احساسی بود و همیشه برای رابطمون یه حدو مرز تعریف شده داشت٬ اما حالا که درست فکر میکنم میبینم من عاشق همین بداخلاقی های اون شده بودم. توی این یک سال هیچکس نتونست جای اون رو برام پر کنه و من هرروز بیشتر از قبل توی خاطرات گذشته غرق شدم.
صدای زنگ در من رو بخودم میاره. مدت هاست که کسی سراغم رو نمیگیره و وقتی برای جواب دادن میرم پستچی تنها کسیه که پشت در انتظار مو میکشه.
یه نامه بی مهر و نشون. باز میکنم و میخونم:
"پری کوچک من هرروز بیشتر از قبل دلتنگ توام. هرروز با خودم میگم کاش ترکت نکرده بودم اما این خودخواهی بود. من نمیتونستم تورو فدای خودخواهی های خودم کنم. هیچ وقت
نتونستم بهت بگه که چقدر عاشقانه دوستت دارم. تو تنها کسی بودی که من کنارت احساس آرماش میکردم. متاسفم که هیچوقت نتونستم آرزوهاتو براورده کنم. فقط ازت یچیز میخوام با تمام قدرت برای زندگیت بجنگ. قوی باش و هرچیزی که تورو از رسیدن به هدفت دور میکنه از سر راهت کنار بزن. زندگی من یه سفر کوتاه بود که دیر یا زود تموم میشد افسوس که این رو وقتی فهمیدم که به سختی به تو دلبسته بودم اما نباید بیشتر از این تورو رنج میدادم. منو ببخش که ترکت کردم. بعد از جدا شدن از تو برای خودم یه خونه خریدم. نه اشتباه نکن این خونه به خونه یی که بارها دوتایی توی رویاهامون ساخته بودیم هیچ شباهتی نداره. و وقتی این نامه به دستت میرسه من مدت هاست که توی خونه خودم تنهایی پناه گرفته ام.
دلم برات تنگ شده به اندازه دلتنگی خونه کوچیکم.به دیدنم بیا. آدرس خونه م رو پایین نامه برات مینویسم. هنوز هم آرزوم بودن در کنار تو و رسیدن به آرامشی ابدی ست.
آدرس من بهشت 12 قطعه بیست و شش زیر درخت سرو...
عاشق همیشگی تو..."

امضای پروانه سیاه
[تصویر:  20120609172119_love29_078.jpg]
۲۰-۳-۱۳۹۱, ۰۹:۱۴ عصر
یافتن سپاس نقل قول
2 کاربر از پروانه سیاه به دلیل این ارسال سپاس کرده.
ava77, baran74

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
43
تاریخ عضویت:
ارديبهشت ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 51


محل سکونت : گرگان
ارسال: #81
RE: داستانهای عاشقانه
اون رفت خیلی راحت تر از اونی که فکرشو می کردم

یادم می یاد یه روز بهم گفت بدون من می میره

اما حالا...

کو؟ کجاست؟

کو اونی که می گفت بدون من می میره؟

می دونی چیه؟

دلم واسه خودم خیلی می سوزه وقتی یادم می یاد چه جوری حاضر بودم

زندگیموبهش بدم.

حتی قطره های اشکمو ندید

همون اشکایی که هر موقع از چشمام جاری می شد می گفت:وقتی گریه می

کنی و این اشکا روگونه هات می لغزه انگار آسمون رو سرم خراب می شه اما

چه آسون از کنار قطره قطره ی اشکام

گذشت و هیچ اعتنایی نکرد.

منم همه ی اشکامو تو یه تنگ بلور جمع کردم یه گل شقایقم پر پر کردم و ریختم

روش آخه می گن اینجوری مسافرت خیلی زودتر بر می گرده . شاید این جوری

باشه گرچه تا حالا این اتفاق نیفتاده.

ولی حیفه اشکام آخه خودم اونو تو اشکام دیدم و می دونم اگه از چشمام بیفته

دیگه نمی بینمش.

پس اشکامو پیش خودم نگه می دارم تا اگه شاید یه روزی برگشت اون تنگ

بلورو نشونش بدم و بگم:

بی انصاف ببین دونه به دونه ی این اشکا رو واسه تو ریختم

واسه تویی که به قول خودت تحمل دیدن حتی یه قطرشو نداشتیcrying
۴-۳-۱۳۹۲, ۰۹:۱۷ صبح
وب سایت کاربر یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
314
تاریخ عضویت:
آذر ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 118


محل سکونت : ایران سرای من است
ارسال: #82
RE: داستانهای عاشقانه
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یک سی دی فروشی کار میکرد اما به دخترک درمورد عشقش هیچی نگفت
هرروز به اون فروشگاه میرفت ویک سی دی می خرید فقط به خاطر صحبت کردن با اون بعد از یک ماه پسرک از دنیا رفت ...
وقتی دخترک به خونه ی اون رفت و ازش خبرگرفت مادر پسرک گفت که او مرد واون رو به اتاق پسر برد ..
دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده ...
دخترک گریه کرد گریه کرد تا مرد....
میدونی چرا گریه می کرد؟
چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت وبه پسرک میداد Hanghead
امضای salma
آمدن…
رفتن…
فراموش کردن…
چ زود گذشت آمدن و رفتنت و چ دیر میگذرد روزگار فراموش کردنت.
:::
:::
چرافراموش نمیشوی؟!
یادمن راتنها بگذار…
بگذارنفسی تازه کندتازندگی کند
:::
:::
من داغونم …
.
۵-۹-۱۳۹۲, ۰۱:۲۸ صبح
یافتن سپاس نقل قول
2 کاربر از salma به دلیل این ارسال سپاس کرده.
ava77, baran74
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
314
تاریخ عضویت:
آذر ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 118


محل سکونت : ایران سرای من است
ارسال: #83
RE: داستانهای عاشقانه
سر کلاس درس معلم پرسید : هی بچه ها چه کسی

میدونه عشق چیه ؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت

شدن همه به هم دیگه نگاه میکردن ناگهان مریم یکی از

بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که

اشک تو چشاش جمع شده بود . مریم ۳روز بود که با کسی

حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید

بغض مریم ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت : مریم جان تو جواب بده دخترم عشق چیه ؟



مریم با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت : عشق ؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت : عشق ... ببینم خانوم

معلم شما تا به حال کسی رو دیدید که بهت بگه عشق چیه ؟

معلم مکث کردو جواب داد : خب نه ولی الان دارم از تو میپرسم .

مریم گفت : بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق

براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی

شفاهیشو حفظ کنید .

و ادامه داد

من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی

که عاشق شدم با خود عهد بستم که تا وقتی که نفهمم از

من متنفره بجزء اون شخصی دیگه ای رو توی دلم راه

ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین

عهدی عمل کنه .گریه های شبانه و دور از چشم بقیه

به طوری که بالشم خیس میشد اما دوسش داشتم ب

یشتر از هر چیز و هر کس حاضرم بودم هر کاری

براش بکنم هر کاری ..

من تا مدتی پیش نمیدونستم که اونم منو دوست

داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل از اینکه

من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای قشنگی

بود اس ام اس بازی های شبانه صحبت های یواشکی

ها با هم خیلی خوب بودیم عاشق همدیگه بودیم

از ته دل همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم

میکردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی

اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن .



اون زمان خانواده های ما زیاد با هم خوب نبودن

اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و

به پدرم موضوع رو گفت

پدرم از این موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمیکرد

توی این مدت بین ما چنین احساسی

پدید بیاد ولی اومده بود .

پدرم میخواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم

نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو میزنه رفتم جلوی دست

پدرم و گفتم منو بزن اونو ول کن خواهش میکنم بذار بره بهش

اشاره کردم که برو گفت مریم نه من نمیتونم بذارم که بجای

من تورو بزنه با یه لگد اونو به اونطرف پرتاب کردم و

گفتم برو به خاطر من برو .......

و اون رفت و پدرم منو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاظر

باشی هر سختی رو به خاطر راحتیش تحمل کنی بعد این

موضوع عشق من رفت و از اون روز به بعد هیچکس ازش خبر

نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود :

مریم عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی

عمر به عهدم وفا میکنم منتظرت می مونم شاید ما توی این

دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم میرسن

پس من زودتر میرمو اونجا منتظرت می مونم خدانگهدار

گلکم مواظب خودت باش دوستدار تو ( محمد )



مریم که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کرد و گفت :

خب خانم معلم گمان کنم جواب واضح بود

معلم هم که به شدت گریه میکرد گفت : آره دخترم میتونی بشینی .

مریم به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه میکردن ناگهان..........
امضای salma
آمدن…
رفتن…
فراموش کردن…
چ زود گذشت آمدن و رفتنت و چ دیر میگذرد روزگار فراموش کردنت.
:::
:::
چرافراموش نمیشوی؟!
یادمن راتنها بگذار…
بگذارنفسی تازه کندتازندگی کند
:::
:::
من داغونم …
.
۳۱-۳-۱۳۹۳, ۱۱:۲۷ عصر
یافتن سپاس نقل قول
2 کاربر از salma به دلیل این ارسال سپاس کرده.
نفس مامان, mozhgan57
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 0


محل سکونت :
ارسال: #84
RE: داستانهای عاشقانه
مي داني ؟
پايِ دلدادگي که مي رسد
بايد بگويي
هرچه بادا باد
و پايِ تمامِ خواستنت به ايستي
بايد گوش و چمشت را ببندي
و تنها
- او -
ديدني شود ..
بايد آنقدر مردانه پايِ دوستت دارم گفتن هايت بي ايستي
که هيچکس نفهمد
پشتِ اين همه يک دندگي
يک دختر است با تمام ظرافت هايِ زنانه اش ..
بايد آنقدر عاشقانه چشم بدوزي
که هيچکس نفهمد
پشتِ اين نگاهِ مهربان يک مرد است
با تمام سر سختي هايش
وقتي - ما - مي شويد
کوه شويد
پشتِ هم
پا به پايِ هم ..
و نگذاريد هر بي سر و پايي
خاطرِ خاطرخواهيتان را
در هم بريزد ..
.
حالا همه ي اين ها را گفتم
تا رو به رويِ چشمانِ همه
بگويم
من پايِ دلدادگي ام ايستاده ام
پايِ آغوشِ نيامده ات
پايِ بغض ها و خستگي هايت
من پايِ
تو
ايستاده ام ..
۷-۱۰-۱۳۹۴, ۰۱:۱۷ صبح
یافتن سپاس نقل قول



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد