خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 17 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان خودم

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
3
تاریخ عضویت:
ارديبهشت ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 2


محل سکونت :
ارسال: #1
داستان خودم
امروز ۱۵ شهریور ماه ۱۳۹۰ است و من گلناز ۲۵ ساله زندگینامه ام را می نویسم همیشه دوست داشتم که دکتر
شوم نمی دانم چرا اما می خواستم با این کارم به تمام کسانی که زندگی مشابه من را داشتند کمک کنم.
اما دست سرنوشت ادم را به راهی میکشد که اصلا فکرش را هم نمی کندوتو نمی توانی صفه ی زندگی ات را ان طورکه می خواهی ورق بزنی،که اگر می شد چه قدر خوب بود که من اینقدر در زندگی سختی نمی کشیدم.
خوب حالا برویم سر زندگی پرغم من،دقیقا ۲۱ سال پیش من هم مانند خیلی از آدمها خانواده داشتم هم پدر هم مادر وهم برادر،اما یک اتش نامرعی امدواول از همه پدرو مادرم وبعد هم برادرم را سوزانداین اتش پول هایی بودند که امدندوچشم های پدرم راکور کردندو بایک جرقه ی کوچک زندگی مارا سوزاند وهیچ چیز باقی نگذاشت.

پدرم مهندس بود مهندس راه و ساختمان یک روز پدرم اعلامیه ی یک شرکت را دیده بود که پروژه های خوب را پشتیبانی می کند.
پدرم زنگ زد به ان شرکت وقرار گذاشت و یک روزرفت برای مصاحبه در ان شرکت که ای کاش هیچ موقع پایش به ان شرکت نمی رسید،پدرم به ان شرکت رفت و قبول شدو چند روز بعد برای شروع کارش حاضر شد و به ان شرکت رفت دران روز تمام خانه پر از شادی بود.
اما ما،نمی دانستیم که همین خانه یک روز به جای شادی پر ازغم و خرابی می شود و از این خانه و ادم هایش به جز چندتا خشت و یک عالمه خا طرات بدچیز دیگی باقی نمی ماند،همین هست که می گویم باتقدیر نمی شود جنگید.
پدرم به طور رسمی شروع به کار کرداویک سری پروژه داشت که اگراجرامی شد چند میلیارد درهزینه های راه و ساختمان سازی و مسکن صرفه جویی می شد.
کار شرکت این بود که پروژه های خوب را با حقه و کمی پول خرج کردن از صاحبانشان میگرفتند وبا قیمت خداتومان به کشورهای خارجی یا حتی خود ایران می فروختند.
در اولین روز های کار پدرم ما خیلی خوش حال بودیم همه چیز خوب و عادی بود،انها به ما یک خانه داده بودند و برای پدرم یک اتاق در همان شرکت درست کردندتا در همان شرکت ودر زیر نظر خودشان کار کند،چند ماه گذشت تا این که فهمیدیم که این شرکت یک شرکت کلاه برداری است.
از همین جا بود که دیگر روز های خوب جای خودشان رابه روز های بد دادند،بعد زمانی که پدرم این موضوع را فهمید رفت تا استعفا بدهد و بیرون بیاید

اما رییس ان شرکت پدرم را تهدید کرده بود که اگر از ان شرکت بیرون بیاید زن و بچه و ابرویش رااز او می گیرد،پدرم اعتنایی نکردو از ان شرکت بیرون امد ما را ازان خانه بیرون کردند و ما هم که پول زیادی نداشتیم آواره ی کوچه و خیابان شدیم و بعد از چند روز توانستیم یک خانه در پایین شهر اجاره کنیم مادرم خیلی غصه می خورد اما به پدرم می گفت:نمی خواهد که نگران باشی خدا بزرگه این حتما امتحان الهی است.

پدرم که می دانست مادرم خیلی غصه می خورداما برای اینکه به پدرم دلداری بدهداین حرف ها را میزند،غصه اش بیشترمی شد،چند روز بعدازاین که ما در خانه مستقر شدیم پدرم رفت و انها را به پلیس معرفی کرد،پدرم میگفت:وقتی که رییس را می بردند،به پدرم گفته وایسا و سوختن زندگی ات را تماشا کن امایادت باشد این اتشی بود که خودت در زندگی ات روشن کردی.
یک سال گذشت و رییس از زندان با سند و جریمه و تعهد بیرون امد،پدرم به سختی یک کاری را برای خودش پیداکرده بود رییس از زندان ازاد شد و اولین نقشه اش راعملی کرد.

پدرم زمانی که در ان شرکت کار می کرد باچندتا از سران ان شرکت ها که در کشورترکیه،المان و ایتالیا بودند ملا قات کرده بود و عکس انداخته بود،و رییس با فتوشاپ چهره ی پدرم رادر عکس های مختلف و در جا های مختلف با چند زن درست کرده بود انقدر کارش را خوب انجام داده بود که مو لای درزش نمی رفت.
و از ان ها دوسری چاپ کرد و درون دو پاکت گذاشت و یکی را به خانه پست کرد و دیگری رابه ان شرکتی که پدرم بود پست کرد.
همین کار باعث شد که پدرم از کارش بی کار شود، نقشه ی بعدی رییس انداختن اختلاف میان پدر ومادرم بود که با تلاش به ان هم رسید،و پدرو مادرم از هم جدا شدند؛
تا حالا شنیده اید که می گویند با دو ضربه طرف را نیمه جان می کنند و با ضربه ی سوم تیر خلاص را می زنند زندگی ماهم همین طور شده بود،تا الان با دو ضربه نیمه جون شده بود و فقط یک ضربه می خواست تا ...
یک روز که روز دادگاه پدرو مادرم بود ما از خانه بیرون زدیم،یکی از دشمنان رییس یا بهتر بگویم یکی از دوستان رییس ترمز ماشین را دستکاری کرده بود.

منظورم از این که می گویم دشمن رییس این است که زمانی که پدرم در ان شرکت کار می کرد یک گروه بودند که دشمن رییس بودند چون رییس امده بود و به قول معروف کارشان را به هم ریخته بود، انها فکر می کردند که هنوز هم پدرم با رییس کار می کند وبرای رد گم کنی، می گویند که پدرم رییس را به پلیس معرفی کرده.
و از ان جهت که می گویم دوست رییس برای این است که تیر خلاص را انها به زندگی ما زند،وقتی که ما سوار ماشین شدیم در راه به پدرم زنگ زدند و به دروغ گفتند که حال مادر بزرگم یعنی مادر پدرم خیلی بد است ومی خواهد پدرم راببیند.
پدرم هم با عجله دور زد به سمت کرج رفت در راه با مادرم دعوایش شد و همین طورکه سرگرم دعواشد از رانندگی قافل شد و زمانی به خودش امد که یک کامیون جلوی ماشین مان سبز شد و دیگر کاری از دست کسی بر نمی امد.
پدرم برای این که به ان کامیون نزند فرمان ماشین را چرخواند و همین کار باعث بریده شدن ترمز شد،وما با ماشین به ته دره افتادیم،ماشین چند چرخ زد ومن در همان چرخ زدنها از ماشین افتادم بیرون و سرم محکم به یک سخره خوردو برادرم هم زمانی که ماشین روی زمین افتاد از در ماشین پرت شد بیرون.
بعداز چند ثانیه ماشین اتش گرفت،و پدر ومادرم باهم سوختندفردای ان روز یک زن وشوهر که برای تفریح امده بودند من را پیدا کردندو با خودشان بردند.
اما ای کاش در انجابرادرم راهم پیدا می کردند، من به دلیل ضربه ی محکمی که به سرم خورده بود،بیهوش شده بودم و فراموشی گرفته بودم.

انها خیلی تلاش می کردند تا من را زنده نگه دارند و موفق هم شدند.زمانی که از سلامت من مطمین شدندمن را به فرزندی قبول کردند انها ۵ سال بود که ازدواج کرده بودندامابچه دارنمی شدند،سایه جون یعنی مادرم دکتر روانشناس و فرشاد یعنی پدرم هم دکتر دندانپزشک بود.
انها زمانی که من را به فرزندی قبول کردندیک شناسنامه ی جدید بااسم و فامیل جدیدبرایم درست کردند و به طور کامل گذشته ام را از بین بردند.

انها اسم من را شیدا گذاشتند،شیداسالاری ومن خودم را به این اسم می شناختم،چند سال گذشت و من۱۷ ساله شدم یک شب در خواب دیدم که یک زن و مرد بالای یک چاه ایستادند و به چاه نگاه می کنند و می گفتند: گلناز،حسام به کمک تو نیاز دارد و تو باید کمکش کنی.
اما من نه ان زن و مرد ونه ان اسم هایی که می گفتندرا می شناختم ،خوب طبیعی هم بود که جدی اش نگیرم،چند روز گذشت.
و من دوباره خواب ان زن و مرد رادیدم اما به یک شکل دیگر،خواب ان شب من برایم قسمت هایی از تصادفمان را یاد اوری کرد،این خواب ها چند بار تکرا شد تا این که من کنجکاو شدم و خواب هایی که دیده بودم را برای مادرم تعریف کردم اما مادرم اعتنایی نکرد و جدی نگرفت و با انشاالله چیزی نیست ردش کرد.
اما با اسرار من و این سوال که چرا من چیزی از گذشته به یاد نمی اورم مادرم هم راضی شد و در باره ی تصادف برایم گفت.
من بیشتر کنجکاو شدم که درباره ی گذشته ام بیشتر بدانم برای همین با سایه جون به ان دره رفتیم دقیقا درست بود همان جاده ای که در خوابم دیده بودم.
من از گذشته ام فقط یک عکس داشتم که با مادروپدرو برادرم گرفته بودم که تازه ان وقت فهمیدم که انها چه کسانی هستند.
سایه جون باچندبارهیبنوتیز کردن،من را به گذشته ام برد و تقریبا کمی از گذشه ام رابه یاد اورده بودم،فقط میدانستم که یک برادر به نام حسام دارم،با مادرو پدرم باهم زندگی می کردیم اما این که برای چی ان روز به کرج رفته بودیم را هنوز نمی دانستم.
خیلی دوست داشتم که برادرم را پیدا کنم اما باید از کجا شروع می کردم؟ هیچ سر نخی نداشتم.
من خیلی توی ایمانم صفت و محکم بودم اما وقتی که این موضوع را فهمیدم خیلی از دست خدا ناراحت شدم بااو قهر کردم،با خودم می گفتم من که بنده ی خوبی بودم پس چرا خدا با من این کار راکرد؟
این مشکلات خیلی فکرم را مشغول کرده بود.هرموقع که من اعصابم خورد می شد برای این که ارامش پیداکنم به کنار دریاچه ای که نزدیک خانه مان بود می رفتم و در انجا کمی گریه می کردم و زمانی که ارام می شدم سرو صورتم را درست می کردم.
بلند می شدم و به خانه می امدم.یک دفعه اعصابم خورد بود،برای همین بعد از کلاس طراحی ام به دریا چه رفتم وقتی که ارامشم را از اب گرتم بلند شدم وبه خانه امدم درراه سرم را انداخته بودم پایین وبه خودم فکر میکردم،یک دفعه شانه ام به شانه ی یک پسر برخورد کرد.
و تمام برگه هایی که در دستم بود به داخل اب ریخت،بی چاره خیلی شرمنده شد،تمام برگه هایم را که خیس شده بودند برایم جمع کرد وبا یک عالمه معذرت خواهی گفت :خواهش می کنم بگذاریدبرای جبران اشتباهم تمام اینها رابرای شما درست کنم میدونید من خیلی عجله داشتم و خیلی هم عصبی بودم ببخشید من شرمنده ام.
گفتم :نه این چه حرفی هست،من هم حواسم نبودم. گفت:اخر به شما خسارت خورده،خواهش میکنم،من هم قبول کردم که تمام ورقه های خیس راببرد و طراحی کند و برایم بیاورد،شماره ام را گرفت تا بعد زنگ بزند و برگه ها رابرایم بیاورد.
۲روز بعد به موبایلم زنگ زد و گفت:من طراحی هارا اماده کردم اگر ممکن هست ادرستان را بدهید تابرایتان بیاورم وتقدیمتان کنم.از طرز حرف زدنش خوشم امد و یک جور ارامش به من می داد وقتی که می دیدمش یک جور ارامش به من میداد احساس می کردم که من را به گذشته ام می برد.
گفتم:من همیشه بعد از کلاسم به دریاچه ای که نزدیک خانه ام هست می روم امروز ساعت ۵می توانیم هم دیگر را ببینیم،گفت: پس تا ساعت۵خدانگهدار.

ساعت ۵رفتم،دیدم که زود تر ازمن امده ومنتظر من است،رفتم جلووسلام کردم سرش رابرگرداندو عینک افتابی اش را برداشت کج نگاهم کرد،وقتی نگاهم کرد دلم ریخت احساس کردم که این نگاه را قبلا دیده بودم یک نگاه متین, ارامشی را که می خواستم به من می دادبلند شدو سلام کرد.
گفتم: ببخشید که منتظر ماندید،گفت نه این چه حرفی هست؟برگه هارا گرفتم و تشکر کردم وقتی که نگاهم به برگه ها افتاد خیلی تعجب کردم او حتی قشنگ تر از من هم طراحی هارا کشیده بود،توی کلاس من طراحی ام از همه بهتر بود و بچه هامی امدند و به من التماس می کردند که من طراحی هایشان را بکشم.
اما انگاراو از من هم بهتر می کشید ،از او پرسیدم شما هم طراحی می کنید؟ گفت:اره،به من نمی اید؟
یک دفعه دوستم سحر زنگ زد و گفت:حواست کجا هست؟پس چرا نیامدی کلاس تایک ربع دیگر شروع میشود تلفنم که با سحر تمام شد با عجله خدا حافظی کردم.
گفت: دیرتون شده؟ می خواهید برسونمتون؟ گفتم: نه مرسی خودم میرم. گفت: پس حداقل تا جایی که مسیرا یکی هست باهم برویم. من هم قبول کردم.

پرسید:شما چه اموزشگاهی می روید؟گفتم: گلبرگ ، گفت: چه جالب من هم همان اموزشگاه می روم.اما من دوترم بالا ترازشما هستم گفتم:از کجا فهمیدید گفت من این طراحی هارا سال پیش اموزش دیدم.
به ماشین که رسیدیم،گفت: من هم امروز کلاس دارم می توانیم باهم برویم؟ دیدم راست می گوید برای همین هم قبول کردم چون خیلی دیرم شده بود.
وقتی که رسیدیم من تشکر کردم و همین که امدم بیایم پایین گفت:میشه،یعنی ممکن هست،گفتم :راحت باشید اگر حرفی دارید بفرمایید،گفت :می توانم دوباره شما را ببینم؟
اخم هایم را در هم کشیدم و دررابستم و رفتم از ان موقع هم هر موقع که میدیدمش رویم را بر می گردادنم و جوری رفتار می كردم که انگاراصلا او را نمی شناختم،چند دفعه وقتی که از اموزشگاه بیرون امدم برایم گل اورد اما من اعتنایی به او نمی کردم و بی تفاوت به راه خودم ادامه می دادم.

یک دفعه زنگ زد به موبایلم اما من جواب ندادم و رفت روی پیام گیر ،خیلی توپش پر بود وگفت فکر کردی کی هستی که اینقدر قیافه میگیری؟ مگر من چه کار کردم که این طور بامن رفتار می کنی؟ مگر جرمه که عاشق شدم؟
موبایلم را برداشتم که جوابش را بدهم اما برداشتن موبایل همانا و زبان بازی او همانا واغاز دوستی ماهم همانا.با هم همه جا میرفتیم ،رستوران کافی شاپ وحتی دریاچه ،برای اولین بار کنار همان دریاچه قرارگذاشتیم بایک دسته گل قشنگ مثل همیشه به موقع امد خیلی هم به خودش رسیده بود داشتیم با هم حرف میزدیم که یکدفعه سحر زنگ زد گفت:دوباره یادت رفت کلاس بیایی .گفتم: مگر امروز کلاس داریم .

اروین زد زیر خنده صدایش را سحر شنید گفت:اهان پس ماجرا این هست گفتم:نه بابا فکر بد نکن.حالا ساعت چند کلاس داریم گفت:شروع شده گفتم :باشه همین الان امدم .گفت:وقتی امدی باید همه چیزاتعریف کنی.
گفتم باشه خداحافظ،بعد که خداحافظی کردیم با عصبانیت به اروین گفتم:چراخندیدی بفرما حالاخوب شد؟
گفت:بد شد؟گفتم:نه پس خیلی هم خوب شد،داشتم با او دعوا می کردم که یک دفعه نامادری اش زنگ زد.
تاامد جواب بدهد گوشی را از توی دستش کشیدم و جواب دادم ،وقتی گفتم بفرمایید اروین زد توی پیشانی اش و و گفت:چرا جواب دادی؟

مادرش گفت ببخشید من با اقای اروین رییس کار داشتم درست گرفتم؟اروین به التماس افتاده بود،گفتم:خیر.
بعد که گوشی را قطع کردم،گفت:چرا جواب دادی؟
گفتم :این به ان در،گفت یکی طلبت،گفتم نه بابامثل این که بدهکار هم شدم.
گفت:راستی اسمت چی هست؟ گفتم:شیدا ،گفت:من هم اروین هستم گفتم: می دونم، گفت از کجا گفتم:مادرت گفت گفتم :خوب دیگه برویم کلاس دیر می شود،وقتی که رسیدیم به اموزشگاه من یک کم جلو تر پیاده شدم ورفتم.
وقتی که وارد کلاس شدم،همه زدند زیر خنده فهمیدم که موضوع از چه قرار هست.
به سحر نگاه کردم و اخم هایم را کشیدم توی هم و رفتم یک طرف کلاس نشستم،سحر امدو گفت:سلام خانم بالاخره امدید.خوب بگو ببینم موضوع چیه؟

گفتم ای بابا دوباره که گیر دادی،گفت:حالا چرا این قدر عصبانی, گفتم:خوب اخه خوشت می اید که دیگران را اذیت کنی،تو بگو موضوع چی هست؟این ها برای چی می خندند به من و با هم حرف می زنند؟گفت:چه می دانم.
یکی از هم کلاسی هایم امد جلو و گفت:چرا این قدر طابلو،کار می کنید حد اقل یک کم جلو تر پیاده می شدی.که کسی نبیندتون.سحر گفت دیدی من نگفتم.
یک دفعه من را صدا کردند و گفتند که دم در کارت دارند،وقتی رفتم،دیدم که اروین هست گفت:ببخشید خانم،فامیلیتون چی بود گفتم سالاری هستم.گفت:بله خانم سالاری من و شما همدیگر را می شناسیم؟ فهمیدم که موضوع از چه قرار هست،گفتم باید بشناسیم؟گفت:اخر...گفتم:خجالت بکشید اقا و در را بستم و امدم.
وقتی کلاس تمام شد پیام زد که ببخشید،باور کن راه دیگری نداشتم گفتم نه بابا این چه حرفی هست پیش میاد دیگه.

چندماه گذشت تا این که،یک روز زنگزد و گفت:می توانی حرف بزنی؟گفتم:اره. گفت:می توانم ببینمت؟
گفتم:باشه بیا دریاچه،گفت:من الان ان جا هستم گفتم پس تا ۵دقیقه ی دیگر من هم می ایم.
وقتی که رفتم دیدم که خیلی به هم ریخته بود،گفتم: سلام چی شده؟گفت: با پدرم بحثم شده. گفتم: سر چی گفت ببین من باید یک چیزی را به تو بگویم.
گفتم: خوب بگو‏، گفت: پدرمن،پدرمن یک قا چاق چی هست،وقتی این را گفت:خونم خواب رفت پاهایم سست شد
ودیگر نتوانستم بایستم و نشستم روی زمین.
گفت: ببین البته من یک چیز دیگری راهم باید به تو بگویم،من یک بچه ی پرورش گاهی هستم،این را خیلی سعی کردم که به تو بگویم اما هردفعه نمی شد.

گفتم: چیز دیگری هم هست که نگفته باشی گفت: نه. از روی صندلی بلند شدم و بدون این که چیزی بگویم رفتم.
چند روز به این موضوع فکر کردم ،بعد از چند روز زنگزدم اصلا باورش نمیشد که من دوباره زنگ زدم،گفتم: درسته که پدرت خلاف کاره اما این دلیل نمی شود که تو هم بد و خلاف کار باشی اگر قول بدهی که زود ان ها را رها کنی من هم به توقول می دهم که همه جوره پایه تو بایستم.
گفت:من می خواهم اما... گفتم: اما چی ؟گفت:نامادری ام. گفتم: خوب چی, گفت او را چه کارش کنم ؟او خیلی به گردن من حق داردو همین طور او هم کم زجرنکشیده .
اگر او راهم رها بکنم عذاب وجدان می گیرم ، می خواهم که درسم را تمام کنم و بعد وقتی که به سر یک کار رفتم از ان خانه بزنم بیرون و یک خانه کرایه کنم و اورا هم بیاورم پیش خودم.
گفتم: چند ترم دیگر داری گفت: دوترم ،گفتم خوب پس دردت چی هست؟گفت :خوب اخر کو کار؟گفتم :اگر من یک کار که با رشته ات هم خوانی داشته باشد برای تو جور کنم حاضری همین الان از ان خانه بیایی بیرون؟
گفت خوب معلوم هست.

رشته ی اروین نساجی بود،به طور اتفاقی شنیده بودم که یکی از دوستان پدرم به او زنگزد وگفت که در کار خانه اش به یک مهندس نساج نیاز دارند اما پدرم گفته بود که کسی رانمی شناسد.
به اروین ادرس دادم و گفتم برو به این ادرس گفت اگر بگویند ضامنت کی هست چی بگویم من که ضامنی ندارم؟
گفتم بگو ضامن من،سکوت کردم و حرفی نزدم گفت چی،چی بگم،می خواستم بگویم بګو ضامن من خداست اما حرفم را خوردم،یادم افتاد که من با خدا و پیرو پیغمبر قهرم نه او.
برای همین دو باره حرفم را تکرار کردم و گفتم بگو ضامن من خداست.
فردای ان روز اروین رفته بود به کارخانه و فرم راپر كرده بود،چند روز بعد از طرف انها زنگ زده بودندو گفته بودند که انتخاب شده فقط نیاز به ضامن دارد.
اروین هم رفته بوده ان جا و گفته بوده که من ضامنی ندارم ضامن من خداست اتفاقا دران روز پدرم هم ان جا بوده و از جوابی که او می دهد خوشش می اید و ضمانتش را می کند و همین طور یکی از اتاق هایی که دران کارخانه بوده را به او دادند و گفتند که می تواند با مادرش در انجا زندگی کند.
اروین که خیلی خوش حال بود فورا بعد ازاین که از کارخانه بیرون امدبه من زنگ زد و خبر خوش حالی را به من داد.از روی نشانی هایی که داده بود فهمیدم که پدرم بوده که ضمانتش را کرده.
من از زمانی که فهمیدم که چه کسی ان اتش را در زندگی ما انداخته تصمیم گرفتم که پلیس شوم.
چند روز بعداروین با مادرش از ان خانه بیرون امدند و به کارخانه رفتند،اروین به من زنگ و گفت که می اید دنبالم تا باهم به کار خانه برویم اما من گفتم اگر اقای سلامی (دوست پدرم ما راببیند خوب نیست من خودم می ایم)رفتم و یک دست گل خوشگل گرفتم و به کار خانه رفتم،وقتی رسیدم به خانه ی انها درزدم اروین هم امد و در را روی من باز کرد سلام کردم و رفتم داخل،گفتم ان جوری که فکر می کردم نیست.گفت چه جوری فکر می کردی،گفتم تو به یک جوری گفتی یک اتاق هست که من فکر کردم دیگه خیلی قدیمی هست این که خوبه.
یک دفعه مادرش امد جلو وگفت:سلام برگشتم و سلام کردم خیلی شکه شدم اخر انتظارش را نداشتم،اروین گفت ایشون مادرم هستند مادرش خندیدو گفت وا حالا چرا اینقدر کتابی حرف میزنی بعد هم خندیدو به من گفت:این تو را دیده درسته.
خیلی خوشم امد از مادرش،خیلی خوش برخوردو خوش رو بود حیف این زن که عمرش را به پای رییس گذاشته.
داشتیم باهم حرف می زدیم که یک دفعه من گفتم راستی یک تبریک دیگر هم باید بهتون بگویم گفت:برای چی؟گفتم از ان خانه راحت شدید.
یک دفعه رفت توی خودش،گفتم حرف بدی زدم ،گفت نه عزیزم.یکدفعه نشست روی مبل و زد به گریه،وقتی که کمی ارام شد برایم از رییس گفت:اولش نمی دانستم که همسرش چه کسی هست اما وقتی که فهمیدم که فامیلی همسرش رییس است.
نشانی های رییس رادادم ،او گفت که رییسی که من دنبالش میگردم همان رییسی است که انها از او فرار می کنند.اروین پرسید راستی تو برای چی دنبال رییس میگردی؟من هم زندگی ام را برایشان تعریف كردم وگفتم که رییس چه بلایی به سر من وخانواده ام دراورده واین که در یک تصادف تمام خانواده ام را از دست دادم و فقط امیدم به این که برادرم زنده باشد چون اسمش در لیست مردگان نبود.

بعد مادرش تعریف کرد که اروین هم تا ۱۵سالگی اش در یک پرورشگاه بوده وازان جا فرار کرده و زمانی که بی حال کنار خیابان افتاده نامادری اش پیدایش کرده و او را اورده خانه.وبه زور او را نگه داشته.
اروین می گفت:ان روز هاامیدم را از دست داده بودم از این که بچه های دیگردستشان در جیب خوشان بود اما من برای این که یک چیزی حتی خیلی ناچیز بخرم باید منتظر می مانم تا دیگران برایم بخرند خیلی زجر می کشیدم.
از ان جا فرار کرد که بروم و خود کشی کنم.
اما مادرم من را نجات دادودوباره امیدم را به من برگرداند،گفتم راستی تو ادمی را به اسم حسام می شناسی؟گفت کجا گفتم همان پرورشگاه دیگه،گفت خوب اره صدتا حسام ان جا بود.فامیلی اش چی هست؟
گفتم ساجدی،یک فکری کرد و گفت اره شاید چه طور؟گفتم اخر اسم برادرم حسام بود،گفت اره دوست خودم بود خیلی خوش حال شدم اما اروین گفت البته وقتی که از ان جا فرار کرده دیگر خبری از او ندارد.
نمی دانم که چه بگویم اصلا هچ واژه ای راپیدانمی کنم که بتواند غمگین شدنم رادر خود بگنجاند.ازهمان روز اول اروین با پدرم رابطه برقرار کرده بود،هر روز هم می امد ودر خانه از خوبی های اروین می گفت اما من اصلا به روی خودم نمی اوردم.
من به اروین نګفته بودم که ان مردی که ان روز ضمانتش را کرده بودپدرم هست،چند بارهم پدرم در بیمارستان مجبور شده بود که بماند برای همین هم مادرم به اوگفته بودکه چند تا جنس را برایمان خریداری کند و بیاورد،اما من در خانه خودم را نشانش نمی دادم.
برای همین هم نمی دانست که دختر اقای سالاری کی هست و همین طور نمی دانست اقای سالاری که با او جور شده پدر من هست،من اورا زیر نظر گرفتم ودیدم همان طور که فکر می کردم بود.
من با مادرش خیلی صمیمی شده بودم و سعی میکردم که هر دوسه روز یک بار به او سر بزنم،تا او هم از تنهایی در بیاید.

یک روز که اروین با يدرم امده بودند خانه ،وقتی که وارد خانه شدند من از موبایلم زنگ زدم ودفعه ی اول قطع کرد،دفعه ی دوم پیام زد الان خانه ی اقای سالاری ام نمی توانم حرف بزنم،دفعه سوم جواب داد،من یک جوری حرف زدم که انگار خیلی عصبانیم وگفتم الان کجایی گفت, گفتم که خانه ی اقای سالاری گفتم خوب من بیایم پیشت یا تو می ایی گفت بابا دارم میگم من خانه ی اقای سالاری ام.

گفتم پس من می ایم و بعد گوشی را قطع کردم،چند دقیه بعد امدم در اشپزخانه و سه تا چایی برای اروین ومادرم وپدرم ریختم و بردم،وقتی که چایی را گرفتم جلویش یک دفعه از جایش بلند شد اما خیلی سریع خودش را جمع و جور کردو نگذاشت که کسی بفهمد که موضوع از چه قرار هست.
وقتی که خداحافظی کرد من رفتم توی اتاقم زنگزدو گفت تو،گفتم من چی گفت تو،اخر چرا به من نگفتی؟گفتم خوب الان که فهمیدی.
یک جور ازمایش بود که تو نمره ی کامل را گرفتی اگر من به تو می گفتم که من دختر اقای سالاری ام ممکن بود به اندازه ای که الان به تو اعتماد دارم ان وقت نداشتم چون ان وقت فکر می کردم که کار هایت مصنوعی هست.

چند سال گذشت و من از دانشگاه افسریه فارغ التحصیل شدم و به طور رسمی وارد به کار شدم.چند ماه بیشتر از کارم نمی گذشت که خبر دادن یک عملیات سخت در پیش هست و هرکسی که داوطلبانه در این عملیات شرکت کند اگر پیروز شوند دودرجه تشویقی می گیرند.ا عملیات در باره ی گروه های قاچاق پروژه های خوب از ایران بود یعنی سر دسته اش رییس بود خیلی خوش حال شدم.
من هم، دوست داشتم که شرکت کنم.اما راضی کردن پدر و مادرم خیلی سخت بود،می دانستم که اگر بگویم حتما مخالفت می کنند اما چاره ای نداشتم باید حتما می گفتم.چون چند روز بیشتر فرصت نداشتم یک روز همین طور که داشتم با خودم فکر می کردم یک فکری به نظرم رسید.
شب که ما همه دور هم جمع بودیم بحثش را پیش کشیدم و کم کم به این رساندم که من برای این پلیس شدم که انتقامم را از رییس بگیرم،به انها گفتم که اگر مانع من بشوند یعنی خون پدر و مادرم را نادیده گرفتند.
و بالاخره به هر جوری که بود راضیشان کردم.

یک روز رفتم خانه ی اروین تا با مادرش خداحافظی کنم از قصد در روز رفتم که اروین نباشد.مادرش وقتی که فهمید من برای چه کاری امدم گفت که اروین یک سری مدارک بر علیه رییس جمع اوری کرده اما تا الان به پلیس نداده انها را اورد وبه من داد.
من باید برای ماموریت چند ماه جلو تر با چند تا از همکارانم به ان محله می رفتیم تا اطلاعاتی بدست اوریم.
من به همراه یک خانم دواقا به نام های پرتواقایی،امین و رامین اسعدی،به خانه ی یکی از افرادی که روبه روی خانه ی رییس خانه داشت،رفتیم.از این که با یهترین دوستم یعنی پرتو با هم در اولین ماموریت شرکت کرده بودم خیلی خوش حال بودم،من و پرتو ۵سال باهم دوست بودیم از اولین سال دانشگاه باهم دوست شدیم.
صاحب خانه یک پیر مرد ۵۵ساله بود،اوایل از او زیاد خوشم نمی امد اما...
ما نقش نوه های او را در ساختمان بازی می کردیم،که تازه از انگلیس امده بودیم ومی خواستیم برای مدتی پیش پدر بزرگمان بمانیم و دوباره برمی گردیم ،نام صاحب خانه حاج اقا فتح الله فتاحی بود که من مخفف می کردم و میگفتم حاج فتی.
خانه اش در طبقه ی چهارم بود یعنی یک طبقه بالاتر از خانه ی رییس،ما خیلی راحت می توانستیم کارهای انها را راحت زیر نظر داشته باشیم،امین رفت و دوربین کوچکی را از طر یق سوراخی که در پنجره بودبه داخل فرستاد
و ما می توانستیم تمام رفتار هایشان رااز لب تابی که داشتیم ببینیم،روز ها تک تک می نشستیم پای لب تاب اما شب ها دوتا دوتا.
یک روز که من نشسته بودم پای لب تاب حاجی امد و کنارم نشست ان موقع از اوخیلی بدم می امد،اما او...
امد وگفت: وقت داری گفتم نه ببخیشید باید حواسم به این جا باشد برای همین هم،حرفم را قطع کردو گفت تو از من بدت می اید همین که امدم جوابش را بدهم پرتو امدو گفت نوبت من هست تو دیگه خسته ای برو خوب وقتی امد چون نمی دانستم که باید چه جوابی بدهم چون خودم هم نمی دانستم که چرا از او خوشم نمی امد.

اما انگار نشد که از جواب دادن در بروم،امد دنبالم وگفت جواب ندادی؟برگشتم و گفتم نمی دانم گفت خوب برای چی از من بدت می اید گفتم نمی دانم خودتان فکر کنید که برای چی،اما جوابی که دادم حتی خودم راهم قانع نکرد چه برسدبه او.
اما راست می گفت من برای چی از او بدم می امد شاید برای حسودی بود،حتما می پرسید حسودی برای چی خوب واضح هست برای این که حاجی خیلی با خدا و با ایمان بود واقعا انگار که مال این دنیا نبود،اصلا جدا از این دنیا و ادم هایش بود.
اما من چی هر روزی که از عمرم می گذشت از خودم بدم می امد،احساس می کردم هر روز بیشتر در لجن دست و پامی زنم و هر کاری می کنم بیشترفرو می روم ،اماخوب از یک طرف دیگر غرورم اجازه نمی داد که دوباره با خدا اشتی کنم.

یک روز اروین به من زنگ زدو گفت که باید من راببیند، گفت که لب دریاچه با هم قرار بگذاریم.
وقتی که رفتم دیدم که یک دسته گل قشنگ خریده بود و روی همان صندلی همیشگی نشسته بود،رفتم جلو سلام کردم بلند شد و عینکش را برداشت و مثل روز اول نگاهم کردخندیدو گفت:سلام جان جانان،خوبی گفتم :وای ببین چه خبره عروسی دعوت دارین؟
خندیدوگفت:والاه هنوز جوابی ندادند اما درایینده ی نزدیک شمارم دعوت می کنیم،خندیدم و گفتم:چه کارم داشتی
یک دفعه خنده اش را تمام کرد و اخم هایش رفت توی هم،گفتم: چه اتفاقی افتاده؟گفتم نمی دونم چه جوری بگم،گفتم اول یک چیز رو یادت رفت به من بدی.
لبخندی زدو گفت امان از دست تو،همیشه ادم را می خندانی گفتم خوب این که بد نیست،گفت اره راست می گویی بعد هم دست گل را داد به من و گفت بفرمایید خانم.
دست گل را گرفتم و گفتم چی شده هیچ موقع از این کارا نمی کردی؟
گفت یادت هست اولین روزی که هم دیگر رو دیدیم،گفتم اره وقتی کاغذ ها را جمع کردی نمی دانستم که،بعد حرفم را قطع کردم و گفتم قسمت را ببین.
وقتی نگاهش کردم دیدم که اشک درون چشمانش جمع شده بود سریع سرم را برگرداندم و اصلا به روی خودم هم نیا وردم،چون مردها دوست دارند غصه هایشان درون دلشان باقی بماند و کسی از انها باخبر نشود.
همان طور که به دریاچه خیره شده بودم گفتم موضوع چی هست؟چرا صدایم زدی گفت باید برای تحصیل به خارج بروم باشنیدن این خبرد ست و پایم لزید و یک دفعه دسته گل از دستم افتاد.
گفتم چه قدر طول می کشد؟گفت نمی دانم من بورسیه،المان قبول شدم،اما اگر تو اجازه،حرفش را قطع کردم وگفتم من چه کاره ام تو خودت باید تصمیم بگیری.
اما قبلش باید تکلیف من را روشن کنی گفت خوب تو که نمی توانی با من بیای.
همان طور که بغض گلویم را گرفته بود گفتم نه من اگر می توانستم هم نمی امدم باید انتخاب کنی یا من یا گفت چرا این طوری می کنی خوب می روم بعد از این که درسم تمام شد برمیگردم،گفتم اره رفتنت با خودت هست اما برگشتت...ببین من نمی توانم منتظرت بمانم.گفت یعنی من از ان ادم هایی هستم که ...گفتم ببین تو هم انسانی مثل بقیه ی ادم ها تکلیف من را روشن کن.
گفت اخر این موقیت خوبی هست گفتم باشه پس برای هیشه خدا حافظ،بعد هم سرم را انداختم پایین و رفتم،وقتی که رسیدم به خانه ی حاجی احساس می کردم که سرم خیلی سنگینی می کند خیلی حالم بد بود.
اشک هایم را پاک کردم و از ماشین پیاده شدم ورفتم داخل خانه.
رفتم توی اتاقم پرتو امدو گفت چی شده چرا اینقدر به هم ریخته ای ،گفتم چیزی نشده گفت ار معلومه از چشم هایت معلومه.
من اسراری ندارم اگرنمی خواهی بامن حرف بزنی خوب نگو , گفتم نه این چه حرفیه گفت نه تعارف که نداریم اشک هایم سمت پایین امد.
امد و کنارم نشست ،سرم را گذاشتم روی شانه اش،گفت گریه کن اگر بریزی توی خودت بیشتر بهت فشار می اید ،این را که گفت گریه ام بیشتر شد،گفتم مرد ها خیلی پستند از هرچی مرد توی دنیا بدم می اید گفت مگر چی شده رفت و در اتاق را بست تا این که کسی صدایم را نشنود.
بعد امد وکنارم نشست و گفت چی شده درست حرف بزن ببینم چی شده،با اروین دعوایت شده،همان طور که داشتم گریه می کردم گفتم داره از کشور می ره،گفت:کجا گفتم المان.

گفت خوب این که بد نیست می رود بعد از دوسال هم بر می گردگفتم اگر رفت و دیگر برنگشت گفت اروین تو راخیلی دوست داره برمیگرده نگران نباش گفتم من به او گفتم که دیگر نمی خواهم ببینمش و گفتم خدا حافظ برای همیشه.
گفت خوب کاری کردی این طوری اگر تورا واقعا بخواهد برمیگرد امااگر هم برنگشت یک دفعه دید من دارم نگاهش می کنم گقت خوب تو که این طوری هستی چرا این حرف را زدی گفتم:حتی فکرش هم دیوانه ام می کند
ان شب تا صبح بیدار ماندم و فکر کردم تمام حرف ها درون ذهنم مرور می شد سرم به شدت درد می کرد اصلا نمی دانستم که باید چه کار کنم هم به خودم می گفتم که کار درستی کردی تو نباید خودت را به چیزی که نمی دانی عاقبتش چی هست دل خوش کنی اما از یک طرف هم می گفتم من هم اگر بودم این موقعیت را از دست نمی دادم.
۲۳-۲-۱۳۹۱, ۰۸:۲۵ عصر
یافتن سپاس نقل قول
2 کاربر از 1575 به دلیل این ارسال سپاس کرده.
elf-so, مهرنوش طلا



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد