تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 20 رای - 2.9 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
* داستان های بهلول*
#1
Khelpcenter 
به این امید که راه و رسم خردمندان در زندگی ما به بار بنشیند
[img] [عکس: yv5my7hppo9.png] [/img]
پاسخ }
#2
شخصي از بهلول پرسيد:
مي تواني بگويي زندگي آدميان مانند چيست ؟
بهلول جواب داد: زندگي مردم مانند نردبان دو طرفه است كه از يك طرفش سن آنها بالا مي رود و از طرف ديگر زندگي آنها پائين مي آيد .
[img] [عکس: yv5my7hppo9.png] [/img]
پاسخ }
#3

یک روز عربی ازبازار عبور میکرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا میگذشت از بهلول تقاضای قضاوت کرد ،بهلول به آشپز گفت آیا این مرد از غذاي تو خورده است؟

آشپز گفت نه ولی از بوی آن استفاده کرده است. بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد وبه زمین ریخت وگفت؟ ای آشپز صداي پول را تحویل بگیر.
آشپز با کمال تحیر گفت :این چه قسم پول دادن است؟ بهلول گفت مطابق عدالت است:«کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند»
[img] [عکس: yv5my7hppo9.png] [/img]
پاسخ }
#4


زاهدی گفت: روزی به گورستان رفتم و بهلول را در آنجا دیدم پرسیدمش اینجا چه می کنی؟

گفت: با مردمانی همنشینی همی کنم که آزارم نمی دهند، اگر از عقبی غافل شوم یادآوریم می کنند و اگر غایب شوم غیبتم نمی کنند.

[img] [عکس: yv5my7hppo9.png] [/img]
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
#5
شخصی می گفت: می خواهم مردی خردمند و فرزانه را بیابم تا در مشکلات زندگیم با او مشورت کنم . یکی به او گفت: در شهر ما، فقط یک نفر عاقل و خردمند است که آن هم خود را به دیوانگی زده است . اگر سراغ او را بگیری می توانی اکنون او را درمیان کودکان بینی که روی یک چوب سوار شده و با آنان بازی می کند .

آن جوینده می رود و او را در میان کودکان پیدا می کند و صدایش می زند و می گوید: ای سوار بر چوب، یک لحظه نیز اسب خود را به سوی من بران . عاقل دیوانه نما به سوی او می تازد و می گوید: زود باش حرف بزن، چه می خواهی؟ من نمی توانم زیاد توقف کنم، چون اسبم چموش است و به تو لگد می زند !

آن مرد می گوید: می خواهم از این محله زنی اختیار کنم به نظر تو کدام زنی را بگیرم که مناسب حال من باشد ؟ عاقل دیوانه نما می گوید: به طور کلی در دنیا، زن بر سه نوع است: دو نوع آن باعث رنج و ناراحتی است و نوع سوم مانند گنج سرشار از ثروت و مکنت . از این سه قسم زن ، یک قسم آن ، کاملا در اختیار تو است و همه مواهب و خوبی های آن برای تو . و قسم دیگر ، تنها نیمِ آن به تو تعلق دارد و نیم دیگر آن در اختیار تو نیست . ولی قسم سوم به قدری از تو جداست که گویی اصلا به تو تعلق ندارد . حالا که جواب سئوالت را شنیدی زود برو دنبال کارت که ممکن است اسبم به تو لگد بزند و نقش بر زمینت کند .

عاقل دیوانه نما این سخنان را گفت و شتابان به میان کودکان رفت و مشغول بازی شد . ولی از این طرف نیز مرد بیچاره مبهوت و متحیر بر جای خود ایستاده بود و از آن حرفها چیزی سر در نیاورده بود . از اینرو ملتسمانه او را صدا کرد و گفت: بیا مقصودت را از این حرفها بیان کن . عاقل دیوانه نما دوباره به سوی او دوید و گفت: آن زن که به طور کامل به تو تعلق دارد ، دوشیزه و باکره است که موجب نشاط تو می شود . و آن زن که فقط نیمی از او به تو تعلق دارد ، بیوه زن فاقد فرزند است . ولی آن زنی که اصلا به تو تعلق ندارد ، بیوه زنی است که از شوی پیشین خود فرزندی نیز دارد، زیرا وجود این فرزند ، همیشه این زن را به یاد شوهر قبلی خود می اندازد . حالا که این حرفها را شنیدی ، برو کنار که اسبم به تو لگد نزند . این را گفت و دوباره به میان کودکان رفت .

آن مرد دوباره فریاد زد: ای خردمند فرزانه ، یک سئوال دیگر دارم . خواهش می کنم آن را نیز پاسخ ده تا دیگر بروم . عاقل دیوانه نما می گوید: زود سئوالت را بیان کن . مرد می پرسد: تو با این همه عقل و فهم ، چرا رفتارهای کودکانه و دیوانه وار انجام می دهی؟ پاسخ می دهد: این اوباش ( دستگاه حکومتی وقت ) به این فکر افتاده اند که مرا قاضی شهر کنند، من خیلی کوشیدم که زیر بار این کار نروم ، ولی دست از سرم برنداشتند ، چاره ای ندیدم جز آنکه خود را به دیوانگی بزنم تا در این دستگاه ظالم قاضی نشوم .

حال به باطن داستان نیز مقداری توجه می کنیم . این داستان می گوید که وقتی عقل جزئی ، حجاب روح شود ، دست در دیوانگی باید زدن . چنانکه وقتی سئوال کننده از آن عاقل مجنون نما می پرسد که تو با این عقل و ادب چرا همچون کودکان و دیوانگان رفتار می کنی؟ جواب می دهد: شماری از اوباش می خواهند مرا قاضی شهر کنند و چون عذر مرا نمی پذیرند خویشتن را به دیوانگی زده ام . پس برای حفظ پاکی درون و عدم آلایش روح ، گاه باید عقل در سودای جنون در باخت . این گونه عاقلانِ دیوانه وش را بهلول گویند .
[img] [عکس: yv5my7hppo9.png] [/img]
پاسخ }
#6
بهلول و فروش بهشت

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد…

پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت : بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت می سازم.
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت: آن را می فروشی؟!
بهلول گفت : می فروشم.
- قیمت آن چند دینار است؟
- صد دینار.
زبیده خاتون گفت : من آن را می خرم.

بهلول صد دینار را گرفت و گفت : این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.
بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.
زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت : این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای !!!
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.
صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد.

وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت : یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش!
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت : به تو نمی فروشم !!!
هارون گفت : اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت : اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم!!!
هارون ناراحت شد و پرسید : چرا؟
بهلول گفت : زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!

[img] [عکس: yv5my7hppo9.png] [/img]
پاسخ }
#7
تفاوت دین شیخ و بهلول


مرد جوانی در حالی که نفس نفس می زد گفت : بهلول دیوانه را ندیدی ؟!
خادم مسجد پرسید : تو کیستی ؟
- من از شاگردان شیخ بزرگ "جنید بغدادی" هستم . اما استادم مرا بدنبال بهلول فرستاده و اینک در انتظار او به سر می برد.
- چند روزی است که بهلول به مسجد نیامده است ُ به گمانم از شهر خارج شده و در بیابانهای اطراف شهر می گردد .
مرد جوان از خادم تشکر کرد و با سرعت به راه افتاد . جلو دروازه ی شهر بغداد به شیخ جنید و دیگر شاگردانش رسید . چند کلمه ای با شیخ حرف زد و سپس همه از شهر خارج شدند .
خورشید به شدت می تابید و اشعه ی طلایی اش را بر سرتاسر بیابان می پاشید.
تا چشم کار می کرد بیابان بود . شیخ پیشاپیش شاگردانش جلو می رفت و بی توجه به گرمای سوزان و تشنگی راه می پیمود . ناگهان از دور چشمانش به چند تپه ی کوچک افتاد . یک سیاهی از دور بر فراز تپه دیده می شد.جلوتر رفتند و مردی را دیدند که بر فراز تپه نشسته بود و به دور دست نگاه می کرد.
شاگرد جوان شیخ گفت : به گمانم بهلول باشد . اما عجیب است که در این وقت روز در این بیابان زیر تابش سوزان خورشید نشسته است .!
یکی از شاگردان گفت :شنیده ام دیوانگان در برابر سرما و گرما تحمل زیادی دارند !
بعد با صدای اهسته به بغل دستی خود گفت :نمی دانم شیخ جنید با این دیوانه چکار دارد که در این هوای گرم در بیابان سفر می کند؟!
دیگری گفت : حتما حکمتی در کار است !
شیخ صدای گفتگوی انها را شنید . لحظه ای ایستاد و گفت : می خواهم از او چند سوال بپرسم . شنیده ام مرد دانشمندی است .دوباره به راه افتاد به نزدیکی تپه رسید . بهلول متوجه نبود و داشت به روبرو نگاه می کرد . صدای شیخ او را به خود آورد : سلام بر تو ای بهلول !
بهلول به پشت سرش نگاه کرد . از دیدن شیخ و شاگردانش تعجب کرد . با دهان باز نگاهشان کرد و گفت : در بیابان هم مرا تنها نمی گذارید ؟!
شیخ جلو رفت و گفت : آیا تو بهلول هستی ؟
ـ آری ، اما تو کیستی و با من چکار داری؟!
ـ من شیخ جنید بغدادی هستم.
بهلول تبسمی کرد و گفت : تو همان شیخ معروف بغداد هستی که مردم را ارشاد می کنی؟
ـ آری.
بهلول به شاگردان شیخ که زیر افتاب عرق از سر و رویشان می چکید نگاهی انداخت و گفت : این بیچاره ها را در این گرما از شهر خارج کرده ای که چه شود؟!
ـ همه مایل بودیم تو را ببینیم.
ـ آیا تو واقعا شیخ جنیدی هستی؟
ـ آری.
ـ بگو ببینم ، چگونه غذا می خوری؟!
ـ اول بسم الله می گویم ، آنگاه از غذایی که جلوی من است لقمه ی کوچک برمی دارم و ان را به سمت راست دهانم می گذارم و اهسته می جوم . هنگام غذا خوردن به لقمه ی دیگران نگاه نمی کنم و هر لقمه ای که می خورم خدارو شکر می گویم و در اول و اخر غذا دستها را می شویم .
بهلول چهره اش را در هم کشید و روی خود را از شیخ برگرداند .
ـ تو راهنمای مردم هستی اما خودت اداب غذا خوردن را نمی دانی !
ناگهان همهمه ای در میان شاگردان افتاد .
شیخ با تعجب به همراهانش نگاه کرد و با خود گفت : عجیب است ، اینها که من گفتم اداب صحیح غذا خوردن است که از بزرگان دین سفارش کرده اند !
صدای یکی از شاگردان را شنید که گفت : ای شیخ ! حرفهای بهلول را به دل نگیر ، او دیوانه است و نمی داند چه می گوید .
شیخ فکری کرد و گفت : سخن راست را باید از دیوانگان شنید . رو برگرداند تا با بهلول حرف بزند ، اما ناگهان دید بهلول از بالای تپه سرازیر شده است . از بالای تپه او را دید که با سرعت در بیابان پیش می رود . رو به شاگردانش کرد و گفت : او دارد می رود . تا از ما دور نشده به او برسیم .
شاگردان به دنبال شیخ از تپه بالا رفتند و از آن طرف سرازیر شدند . بهلول از آنها دور شده بود و مانند نقطه ی سیاهی در بیابان پیش می رفت .
شیخ مدتی با قدمهای تند به دنبال او رفت اما ناگهان شروع به دویدن کرد . شاگردان خسته و نفس زنان به دنبال شیخ در بیابان می دویدند .
بهلول ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد . با دیدن آنها لبخندی زد و روی سنگی نشست . مدتی بعد شیخ و شاگردانش خسته و نفس زنان از راه رسیدند . شیخ کنار بهلول نشست و گفت : سوال دیگری بپرس تا به تو جواب دهم .
بهلول به شاگردان شیخ که از گرما و خستگی کلافه شده بودند و عرق از سر و رویشان می چکید نگاه کرد ، یکی از شاگردان نگاه تندی به بهلول انداخت و گفت : این دیوانه کارهای عجیبی می کند ، شاید قصد دارد ما را هلاک کند .
شیخ جنید نگاه معنی داری به شاگردش کرد و به او فهماند که ساکت شود . به بهلول گفت : خواهش می کنم به حرف شاگردانم توجه نکن و سوالت را بپرس .
بهلول گفت : آیا سخن گفتن می دانی ؟!
شیخ جواب داد : آری همیشه به اندازه سخن می گویم و بی حساب حرف نمی زنم . مردم را با سخنانم به طرف خدا و رسولش دعوت می کنم . اما زیاد موعظه نمی کنم که کسی از سخنانم خسته و بی حوصله شود .
بهلول از روی سنگ بلند شد . لباسش را تکاند و گفت : تو سخن گفتن هم نمی دانی ! دوباره با قدمهای تند حرکت کردو از آنها دور شد .
شیخ جنید به فکر فرو رفت و با خود گفت : باز هم من آنچه را که از زبان بزرگان دین سفارش کرده اند گفتم اما بهلول نپذیرفت . چه سرّی در کار است که او این گونه با من رفتار می کند ؟!
صدای یکی از شاگردانش را شنید که گفت : ای شیخ ما بیهوده وقتمان را تلف می کنیم . همه می دانند بهلول دیوانه است . اگر مردم شهر بدانند که شیخ بزرگشان به دنبال سخنان بیهوده ی این دیوانه در بیابانها می گردد ، به شیخ بدگمان می شوند . بیا تا دیر نشده به شهر برگردیم .
شیخ جنید باز هم گفت : سخن راست را باید از دیوانگان شنید . و بدنبال بهلول راه افتاد . شاگردان شیخ چند لحظه ای ماندند و این پا و آن پا کردند :
ـ حال شیخ خوب نیست ، باید او را برگردانیم !
ـ بیایید به شهر برگردیم ، این هوای گرم دارد مغز مارا آب می کند .
- مگر می شود شیخ را با این دیوانه در این بیابان تنها گذاشت ؟ بیایید به دنبالش برویم.
چند نفر از شاگردان راه افتادند و بقیه با بی میلی به دنبال انها کشیده شدند.
بهلول از پشت سر صدای شیخ را شنید :" صبر کن بهلول ، صبر کن "
بهلول ایستاد . شیخ سراسیمه به او رسید و گفت : باز هم بپرس . من این بار سوال تو را بدرستی پاسخ خواهم داد .
بهلول گفت : بی فایده است شیخ . من هر چه از تو می پرسم تو درست پاسخ نمی دهی !
شیخ با لحنی پر از خواهش و تمنا گفت : قول می دهم پاسخ صحیح بدهم .
در این لحظه شاگردان شیخ رسیدند و توان راه رفتن نداشتند و همانطور روی زمین رها شدند در حالی که با گوشه ی دستار ، خود را باد می زدند ، صدای اعتراضشان بلند بود :
-این بازی تا کی ادامه خواهد داشت ؟ از بس بر این خاک داغ قدم برداشتیم پاهایمان تاول زده اند.
-ای شیخ تمنا می کنم هر چه زودتر برگردیم.
-شب در این بیابان امن نیست . درندگان و راهزنان هر گوشه کمین می کنند...
شیخ بی توجه به حرف شاگردانش ، گوشه ی قبای بهلول را گرفته بود و تکان می داد :"تمنا می کنم بپرس ، من عاقبت به سوالهای تو پاسخ صحیح خواهم داد."
بهلول گفت : این اخرین سوال است . اگر پاسخ ندهی باور نمی کنم که تو شیخ جنید معروف باشی . حالا بگو بدانم چگونه می خوابی؟
شیخ به فکر فرو رفت و بعد از چند لحظه سکوت گفت :" چون از نماز و دعا فارغ می شوم ، لباس خواب می پوشم و انچه اداب خوابیدن از رسول الله (ص) به ما رسیده به جای می اورم ."
ناگهان بهلول از شیخ رو برگرداند . اما قبل از اینکه حرکت کند شیخ جنید دو دستی لباس او را چسبید و گفت :" حالا که پاسخهای مرا قبول نمی کنی تو را به خدا قسم می دهم که پاسخ صحیح را به من بگویی و مرا تعلیم بدهی !"
بهلول به شیخ نگاه کرد و گفت : باشد به تو می اموزم . اما جامه ام را رها کن .
شیخ لباس بهلول را رها کرد و در انتظار شنیدن سخنان او به دهان بهلول چشم دوخت . شاگردان شیخ خستگی از تنشان بیرون رفته بود . از روی زمین بلند شدند و در مقابل بهلول ایستادند . بهلول تبسمی کرد و گفت :
" من سه سوال از تو پرسیدم و تو به هر سه پاسخ دادی ، اما انچه گفتی اصل پاسخ نبود بلکه پاسخهای فرعی بود .
بدان که اداب اصلی غذا خوردن ان است که لقمه ای که می خوری حلال باشد ، اگر لقمه ی حرام را به این اداب که تو گفتی میل کنی حلال نمی شود و سبب تیرگی دل می گردد .
در باره ی سخن گفتن هم اصل ان است که باید برای رضای خدا باشد ، زیرا اگر حرف زدن برای دنیا باشد ، خاموشی از سخن گفتن بهتر است .
اما در باره ی خوابیدن ، باید موقع خواب بغض و کینه و حسد در دل نداشته باشی و به جای ان ، یاد خدا در دلت باشد تا به خواب روی ."
ناگهان چند قطره اشک در چشمان شیخ جنید حلقه زد و با صدایی بغض الود گفت :" به راستی که تو از همه ی مردم این شهر عاقل تر و داناتر هستی ."
بهلول تبسمی کرد و از شیخ و شاگردانش دور شد . وقتی می رفت یکی از شاگردان گفت : عجیب است چرا این مرد با این همه دانش و علم مانند دیوانه ها زندگی می کند!؟
شیخ گفت :" عجیب تر از همه ان است که به جای ان که من از او سوال کنم او از من پرسید و با سه پرسش ، سه موضوع اساسی را به من اموخت ."
بهلول از انها دور شده بود اما شیخ و شاگردانش هنوز به مسیری که او می رفت چشم دوخته بودند و در دل او را تحسین می کردند .
پاسخ }
#8
مردی از بهلول پرسید: آیا انگور حرام است؟

بهلول : نه

مرد:اگر بعد زیر آفتاب بخوابیم گناه است؟

بهلول : نه

پس چرا خوردن شراب حرام است؟

بهلول: آیا اگر من آب بر صورت تو بریزم دردت می آید ؟

مرد :نه

بهلول: اگر مشتی خاک بر صورتت بپاچم آسیبی می بینی؟

مرد : نه

سپس بهلول با گلوله ای گلی بر سر وی کوبید و سرش شکست! و به وی گفت : این را زدم تا بدانی دو ماده که با هم ترکیب می شوند تغییر میکنند همچنین بفهمی که روی قانون خدا حرف نزنی !
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
#9

کشتن دیوانه
روزی هارون الرشید از كنار گورستان می گذشت .
بهلول و " علیان " مجنون را دید كه با هم نشسته اند و سخن میرانند. خواست با ایشان مطایبه كند. دستور داد هر دو را آوردند.
گفت : من امروز" دیوانه " می كشم. جلاد را طلب كن.
جلاد فی الفور حاضر شد با شمشیر كشیده. و علیان را بنشاند كه گردن زند.
گفت : ای هارون چه می كنی؟
هارون گفت : امروز" دیوانه " می كشم.
گفت علیان : سبحان االه ، ما در این شهر:" دو دیوانه " داریم، تو" سوم " شدی. تو ما را بكشی ،" چه كسی تو را بكشد؟."
پاسخ }
#10
تلخ ترین چیز

روزی یكی از حامیان دولت از بهلول پرسید: تلخ‌ترین چیز كدام است؟
بهلول جواب داد: حقیقت!
آن شخص گفت: چگونه می‌شود این تلخی را تحمل كرد؟
بهلول جواب داد: با شیرینی فكر و تعقل!
پاسخ }