خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 14 رأی - میانگین امتیازات: 2.79
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

*داستان های عارفانه*

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
777
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 1544


محل سکونت : در همین نزدیکی
ارسال: #1
Package_favorite *داستان های عارفانه*
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.
جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .
همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟
جوان گفت: اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش ببینم؟
امضای *heliya joon*
[img] [تصویر:  yv5my7hppo9.png] [/img]
۱۳-۴-۱۳۹۱, ۱۰:۳۷ صبح
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
777
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 1544


محل سکونت : در همین نزدیکی
ارسال: #2
RE: *داستان های عارفانه*

به عبدالله مبارک عارف معروف گفتند: خواب دیدیم یک سال دیگر خواهی مرد!
عبدالله :روزگار درازی در پیش ما نهادی..
یک سال دیگر ما را اندوه هجران باید کشید! وتلخی فراق باید چشید!
امضای *heliya joon*
[img] [تصویر:  yv5my7hppo9.png] [/img]
۱۳-۴-۱۳۹۱, ۱۲:۰۲ عصر
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
777
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 1544


محل سکونت : در همین نزدیکی
ارسال: #3
RE: *داستان های عارفانه*
دقوقي يك درويش بسيار بزرگ و با كمال بود. و بيشتر عمر خود را در سير وسفر مي‌گذراند.و بندرت دو روز در يكجا توقف مي‌كرد. بسيار پاك و ديندار و با تقوي بود. انديشه‌ها و نظراتش درست و دقيق بود. اما با اينهمه بزرگي و كمال، پيوسته در جست وجوي اولياي يگانة خدا بود و يك لحظه از جست و جو باز نمي‌ايستاد. سالها بدنبال انسان كامل مي‌گشت. پابرهنه و جامه چاك، بيابانها ي پر خار و كوههاي پر از سنگ را طي مي‌كرد و از اشتياق او ذرة كم نمي‌شد.
سرانجام پس از سالها سختي و رنج، به ساحل دريايي رسيد و با منظرة عجيبي روبرو شد. او داستان را چنين تعريف مي‌كند:
« ناگهان از دور در كنار ساحل هفت شمع بسيار روشن ديدم،كه شعلة آنها تا اوج آسمان بالا مي‌رفت. با خودم گفتم: اين شمعها ديگر چيست؟ اين نور از كجاست؟چرا مردم اين نور عحيب را نمي‌بينند؟درهمين حال ناگهان آن هفت شمع به يك شمع تبديل شدند و نور آن هفت برابر شد. دوباره آن شمع، هفت شمع شد و ناگهان هفت شمع به شكل هفت مرد نوراني درآمد كه نورشان به اوج آسمان مي‌رسيد. حيرتم زياد و زيادتر شد. كمي جلوتر رفتم و با دقت نگاه كردم. منظرة عجيب‌تري ديدم. ديدم كه هر كدام از آن هفت مرد به صورت يك درخت بزرگ با برگهاي درشت و پراز ميوه‌هاي شاداب و شيرين پيش روي من ايستاده‌اند. از خودم پرسيدم: چرا هر روز هزاران نفر از مردم از كنار اين درختان مي‌گذرند ولي آنها را نمي‌بينند؟ باز هم جلوتر رفتم، ديدم هفت درخت يكي شدند. باز ديدم كه هفت درخت پشت سر اين درخت به صف ايستاده‌اند.گويي نماز جماعت مي‌خوانند. خيلي عجيب بود درختها مثل انسانها نماز مي‌خواندند، مي‌ايستادند، در برابر خدا خم و راست مي‌شدند و پيشاني بر خاك مي‌گذاشتند. سپس آن هفت درخت، هفت مرد شدند و دور هم جمع شدند و انجمن تشكيل دادند. از حيرت درمانده بودم. چشمانم را مي‌ماليدم، با دقت نگاه كردم تا ببينم آن ها چه كساني هستند؟ نزديكتر رفتم و سلام كردم. جواب سلام مرا دادند و مرا با اسم صدا زدند. مبهوت شدم. آنها نام مرا از كجا مي‌دانند؟ چگونه مرا مي‌شناسند؟ من در اين فكر بودم كه آنها فكر و ذهن مرا خواندند. و پيش از آنكه بپرسم گفتند: چرا تعجب كرده‌اي مگر نمي‌داني كه عارفان روشن‌ بين از دل و ضمير ديگران باخبرند و اسرار و رمزهاي جهان را مي‌دانند؟ آنگه به من گفتند : ما دوست داريم با تو نماز جماعت بخوانيم و تو امام نماز ما باشي. من قبول كردم».
نماز جماعت در ساحل دريا آغاز شد، در ميان نماز چشم دقوقي به موجهاي متلاطم دريا افتاد. ديد در ميانة امواج بزرگ يك كشتي گرفتار شده و توفان، موجهاي كوه‌پيكر را برآن مي‌كوبد و باد صداي شوم مرگ و نابودي را مي‌آورد. مسافران كشتي از ترس فرياد مي‌كشيدند. قيامتي بر پا شده بود. دقوقي كه در ميان نماز اين ماجرا را مي‌ديد، دلش به رحم‌آمد و از صميم دل براي نجات مسافران دعا كرد. و با زاري و ناله از خدا خواست كه آنها را نجات دهد.خدا دعاي دقوقي را قبول كرد و آن كشتي به سلامت به ساحل رسيد. نماز مردان نوراني نيز به پايان رسيد. در اين حال آن هفت مرد نوراني آهسته از هم مي‌پرسيدند: چه كسي در كار خدا دخالت كرد و سرنوشت را تغيير داد؟ هر كدام گفتند: من براي مسافران دعا نكردم. يكي از آنان گفت: دقوقي از سر درد براي مسافران كشتي دعا كرد و خدا هم دعاي او را اجابت كرد.
دقوقي مي‌گويد:« من جلو آنها نشسته بودم سرم را برگرداندم تا ببينم آنها چه مي‌گويند. اما هيچكس پشت سرم نبود. همه به آسمان رفته بودند. اكنون سالهاست كه من در آرزوي ديدن آنها هستم ولي هنوز نشاني از آنها نيافته‌ام».
¬ـــــــــــــــــــــــــــ
* اين داستان يكي از داستانها بلند مثنوي است و در قالب سوررئاليستي نوشته شده است و معلوم نيست كه دقوقي كيست؟و مولوي قهرمان قصه را از كجا يافته؟
امضای *heliya joon*
[img] [تصویر:  yv5my7hppo9.png] [/img]
۱۳-۴-۱۳۹۱, ۱۲:۱۰ عصر
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
777
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 1544


محل سکونت : در همین نزدیکی
ارسال: #4
RE: *داستان های عارفانه*
عشق پادشاه به كنيزش




پيش از اين ها پادشاهي عادل بود، كه نه ازثروت مادي كم داشت و نه از معنوي. مي دانيد كه يكي از تفريحات پادشاهان، سواركاري بود و تير اندازي. درواقع همان به شكار رفتن. اين پادشاه داستان ما هم روزي به شكار رفت، در راه بازگشت به مردي رسيد كه كنيزي با خود به همراه داشت. پادشاه چون در كنيز نگاه كرد، يك دل نه صد دل شيفته او شد، از اسب پياده گشته و پول فراوان به مرد داد و كنيز را خريد و با خود به قصر برد. ولي طولي نكشيد كه آن كنيز زيبا، بيمار گشت و زيبايي اش رو به زوال رفت. پادشاه دستور داد و بهترين طبيبان از سراسر ملك براي مداواي او آمدند كه هر كدام به قول خود دم مسيح واري داشتند و پر مدعا. ولي از اين همه مدعي كاري بر نيامد و كنيز بهبود نيافت و بيماري اش روز به روز بد تر مي شد. تا اينكه فقط يك راه ماند، آن هم رفتن نزد معشوق ، نزد خداوند بود. پس شاه نيز چنين كرد. سحر گاهي با پاي برهنه به سوي مسجد شتاف و درد دل خود را براي صاحب بي حد و حصر بازگو كرد. در ميان و دعا و ثنا و يارب يارب گفتن و گريستن، چشمانش سنگين شد و به خواب رفت. در عالم خواب ديد پيرمردي به سوي اومي آيد كه چهره اي نوراني دارد. نزديك آمد و به پادشاه گفت: فردا كسي به نزد تو مي آيد كه از جانب ماست، و درد آن كنيز را فقط اومي تواند درمان كند.

گفت اي شه مژده حاجاتت رواست .......... گر غريبي آيدت فردا ز ماست
چونكه آيد او حكيمي حاذق است .......... صادقش دان كاو امين و صادق است

چون پادشاه از خواب بيدار گشت و رويايي كه ديده بود را به ياد آورد، شادمان به سوي قصر روانه شد. بر بالاي ايوان رفت و منتظر وعده اي شد كه در عالم رويا به او داده شده بود. چندي گذشت و از دور مردي نمايان گشت ونزديك آمد، پادشاه چون در او نگاه كرد، ديد كه بسيار شباهت دارد به كسي كه در عالم خواب ديده بود.

آن خيالاتي كه دام اولياست ........ عكس مه رويان بستان خداست
آن خيالي كه شه اندر خواب ديد ........ در رخ مهمان او آمد پديد


پادشاه با ديدن او از قصر خارج گشت و به نزد او رفت و اورا با احترام به قصر آورد و نزد كنيز برد. مرد حكيم، دستور داد همه از اتاق بيرون روند و حتي هيچ كس گوش در پشت در نگذارد و به حرفهاي آن دو گوش ندهد. سپس نبض دختر را در دست رفت و شروع كرد به پرسيدن از گذشته او. و دخترك به هر سوالي پاشخ مي داد و در نبضش تغييري به وجود نمي آمد. تا اينكه حكيم از مكان زندگي او سوال كردو اينكه در كجا ها زندگي كرده، و كنيز پاسخ داد و تا اين كه رسيد به شهر سمرقند. با آوردن نام سمرقند، نبض او تند گشت و رنگ رويش تغيير كرد. و در ميان كلمات خود به نام يك جوان زرگر اشاره كرد كه بسيار زيبا چهره بوده. حكيم نام كوچه و گذر را پرسيد و دختر جواب داد. و حكيم دانست كه راز اين بيماري و دواي آن چيست. سپس پادشاه را صدا زد و گفت:

گفت هر دارو كه ايشان كرده اند..........آن عمارت نيست ويران كرده اند
عاشقي پيداست از زاري دل ......... نيست بيماري چو بيماري دل

هر چه ساير طبيبان دارو به او داده اند، دارو نبوده و بلكه بيشتر ويرانش كرده اند. دواي او اين است كه آن جوان زرگر را با فريب از سمرقند بياوريد تا من اين كنيز را درمان كنم. پادشاه نيز چند سفير فرستاد كه به آن جوان زرگر پيشنهاد زر و مال فراوان دهند و اورا به قصر بياورند. و آنها نيز چنين كردند و جوان را با وعده ثروت فراوان به قصر آوردند و سپس حكيم از پادشاه خواست كه كنيز را به عقد زرگر در بياورد. و پادشاه نيز چنين كرد. آن دو به عقد هم در آمدند و حال كنيز بهبود يافت. . حكيم دارويي ساخت و از شاه خواست هر روز مقداري از آن را در غذاي زرگر بريزد. و پادشاه هم اطاعت كرد. طولي نكشيد كه زيبايي زرگر از بين رفت و چون چنين شد، عشق او در دل كنيز كمرنگ شده و از بين رفت و پس از چندي زرگر دار فاني را وداع گفت.
عشق هايي كز پي رنگي بود،.......... عشق نبود عاقبت ننگي بود


آن حكيم خودسرانه زرگر را به قتل نرساند، بلكه خواست خداوند چنين بود. درست مثل همان پسركي كه حضرت خضر او را به قتل رسانيد زيرا كافر بود و موجب كفر پدرو مادر خويش نيز مي گشت. ما از سرّ غيب آگاه نيستيم، بايد آگاه بود و سپس قضاوت كرد.



امضای *heliya joon*
[img] [تصویر:  yv5my7hppo9.png] [/img]
۱۳-۴-۱۳۹۱, ۰۶:۳۳ عصر
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
777
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 1544


محل سکونت : در همین نزدیکی
ارسال: #5
RE: *داستان های عارفانه*
موسي و شبان



موسي (ع) در راهي مي رفت و ناگهان با چوپاني روبرو شد كه با خداوند راز و نياز مي كرد. چوپان اينگونه سخن مي گفت: خدايا، كجايي كه لباسهايت بشورم و شپش هاي تنت را بكشم و هر صبح برايت شير بياورم؟ دستت را غرق بوسه كنم و پاهايت را بمالم، و هنگام خواب بيايم و رختخوابت را جارو كنم تا تميز شود و زيبنده تو. كجايي كه همه بزهاي خود را فداي تو كنم.

تو كجايي تا شوم من چاكرت؟ / چارقت دوزم كنم شانه سرت
جامه ات شويم شپش هايت كشم/ شير پيشت آورم اي محتشم

موسي اين حرفها را مي شنيد. به فكر فرو رفت و نزديك آمده و به چوپان گفت: با كه اينگونه سخن مي گويي؟
چوپان پاسخ داد: با او هستم كه همه عالم از اوست و اين زمين و آسمانها از او پديد آمده. با خداوند هستم.
موسي با شنيدن اين حرف خشمگين شد و روبه چوپان كرده و گفت: چه ميگويي؟ هنوز مسلمان نشده كافر شده اي؟ اين ديگر چه نوع كفر است و كافري كه پيش گرفته اي؟ پنبه اي در دهان خود بگذار تا توان حرف زدن نداشته باشي. بوي بد و گند اين مناجات تو كه بيشتر شبيه كفر است تا مناجات، جهان را بد بو ساخت و به گند كشيد، كفر تو، دين را كه چون ديبايي گران بها بود، ژنده و پاره و كم بها كرد. همه اينها كه شمردي، لايق خودت است، اوآفتاب است و اين ها كي لايق آفتابي چون اوست؟ تا زودتر زبان نبندي و ساكت نشوي، آتشي از خشم او مي آيد و تمام جهان را مي سوزاند.

با كه مي گويي تو با اين عم و خال/ جسم و حاجت در صفات ذوالجلال؟
شير او نوشد كه در نشو و نماست/ چارق او پوشد كه او محتاج پاست

او كه لايق اين چيزها نيست و خشمگين مي شود. اگر تو مردي را فاطمه صدا كني، با اين كه زن ومرد يكي هستند، ولي اوخشمگين مي شود. حتي اگرصبر و حوصله اش بسيار باشد. اگر زني را فاطمه صدا كني اورا مدح و ثنا كرده اي ولي براي مرد چون تيريست كه بر دل مي نشيند و هلاك مي كند. چوپان كه حرفهاي موسي را شنيد، روبه اوكرد و گفت: تو با اين حرف ها دهانم را دوختي و مرا وادار به سكوت كردي و از گفته خود پشيمان شدم. پس لباسهاي خود را بدريد و راهي ديگر پيش گرفت و زار زار گريه كرد.
دراين هنگام وحي آمد و خطاب به موسي گفت: موسي، من براي هركسي نوعي سيرت داده ام و فهم هركسي را در حدي بخشيدم. هندو به زباني مرا ميخواند و مسلمان به نوعي و ديگران نيز همينگونه. هركسي به زباني كه دوست دارد مرا مي خواند. من زبان را و گفتگو را نگاه نمي كنم و نمي شنوم. بلكه آنچه كه در دل است را مي نگرم. اگر او اشتباه كرد و مرا قابل خوردن و نوشيدن دانست، تو هم خطا كردي.
موسي چون اين حرف ها را شنيد، و پي به حقيت برد، راه آن چوپان را پيش گرفت ودر صحرا به دنبال او آواره شد. عاقبت اورا يافت و به سمت او دويد و گفت كه: مژده ها و بشارت ها رسيد.

هيچ ترتيبي و آدابي مجوي/ هرچه مي خواهد دل تنگت بگوي.

بدون هيچ ترتيب و آدابي بايد با او سخن گفت. آنچه كه توگفتي و من كفر پنداشتم، درواقع حقيقت دين بود.



امضای *heliya joon*
[img] [تصویر:  yv5my7hppo9.png] [/img]
۳۰-۴-۱۳۹۱, ۰۳:۳۰ عصر
یافتن سپاس نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
777
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 1544


محل سکونت : در همین نزدیکی
ارسال: #6
RE: *داستان های عارفانه*
رسم عاشقي


عاشقي به در خانه معشوقش رفت. در زد و از پشت در صداي معشوق را شنيد كه پرسيد: كيستي؟
عاشق جواب داد: من. من هستم. معشوق بر آشفت و گفت: در اين خانه دو من وجود ندارد. اگر من، من هستم پس ديگر جاي تو اينجا نيست. يا بايد من نيست شوم و يا تو.

آن یکی آمد در ِ یاری بزد/ گفت یارش کیستی ای معتمد
گفت من، گفتش برو هنگام نیست/ برچنین خوانی مقام خام نیست

عاشق چون اين حرفها را شنيد، دانست كه چه اشتباهي مرتكب شده است. از در خانه معشوقش رفت و يك سال و گروهي گويند چندين سال رياضت كشيد و رنج برد تا توانست از خود دور شود و خود را فراموش كند.
پس از سالها دوباره به در خانه معشوقش آمد. در زد و بازهم داي معشوقش را شنيد كه مي پرسيد: كيستي؟
عاشق دلباخته جواب داد: تو. تو هستي.
معشوق چون اين سخنان را بشنيد، درب را گشودو با لبخندي جواب داد: حالا اين درست شد. آن زمان هنوز عاشق من نبودي بلكه شيفته خودت بودي. اينك كه همه سراسر من شده اي، جاي تودراين خانه است.

حلقه زد بر در به سد ترس و ادب/ تا بنجهد بی ادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن/ گفت بر درهم تویی ای دلستان
گفت اکنون چون منی ای من درآ/ نیست گُنجایی دو من در یک سرا

اين از خود برون رفتن و فراموش كردن، راه و رسم عشاق و عرفا و پيامبران است. آنان كه هنوز اسير تن هستند و از خود بيرون نمي روند، به اين مرتبه نخواهند رسيد.

امضای *heliya joon*
[img] [تصویر:  yv5my7hppo9.png] [/img]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۵-۵-۱۳۹۱ ۰۶:۰۸ صبح، توسط *heliya joon*.)
۲۵-۵-۱۳۹۱, ۰۶:۰۷ صبح
یافتن سپاس نقل قول



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد