خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان های کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
131
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 125


محل سکونت :
ارسال: #1
داستان های کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی
:
My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.
مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
She cooked for students & teachers to support the family.
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.
یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
I was so embarrassed. How could she do this to me?
خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
I ignored her, threw her a hateful look and ran out.
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره
I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟
My mom did not respond...
اون هیچ جوابی نداد....
I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
I was oblivious to her feelings.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
I wanted out of that house, and have nothing to do with her.
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
I was happy with my life, my kids and the comforts
از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
Then one day, my mother came to visit me.
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر
I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"
سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا
And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.
اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
So I lied to my wife that I was going on a business trip.
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .
After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .
My neighbors said that she is died.
همسایه ها گفتن كه اون مرده
I did not shed a single tear.
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
They handed me a letter that she had wanted me to have.
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
I was so glad when I heard you were coming for the reunion.
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
But I may not be able to even get out of bed to see you.
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم
I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی
As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.
به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
So I gave you mine.
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
With my love to you,
با همه عشق و علاقه من به تو
امضای matilda
کوههای عظیم پر از چشمه اند و قلبهای بزرگ پر از اشک
(ژوزف رو)
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۳۱-۶-۱۳۹۲ ۱۱:۳۲ صبح، توسط arezou.)
۱۵-۱۰-۱۳۹۰, ۰۳:۲۵ عصر
یافتن سپاس نقل قول
1 کاربر از matilda به دلیل این ارسال سپاس کرده.
مرجان گلی
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
391
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنریمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 1237


محل سکونت : شهسوار (تنکابن)
ارسال: #2
داستان های کوتاه انگلیسی
Love and Time

Once upon a time, there was an island where all the feelings lived: happiness, Sadness, Knowledge, and all of the others, including Love. One day it was announced to the feelings that the island would sink, so all constructed boats and left. Except for Love. Love was the only one who stayed. Love wanted to hold out until the last possible moment. When the island had almost sunk, Love decided to ask for help. Richness was passing by Love in a grand boat. Love said, "Richness, can you take me with you?" Richness answered, "No, I can't. There is a lot of gold and silver in my boat. There is no place here for you." Love decided to ask Vanity who was also passing by in a beautiful vessel. "Vanity, please help me!" "I can't help you, Love. You are all wet and might damage my boat," Vanity answered. Sadness was close by so Love asked, "Sadness, let me go with you." "Oh . . . Love, I am so sad that I need to be by myself!" Happiness passed by Love, too, but she was so happy that she did not even hear when Love called her. Suddenly, there was a voice, "Come, Love, I will take you." It was an elder. So blessed and overjoyed, Love even forgot to ask the elder where they were going. When they arrived at dry land, the elder went her own way. Realizing how much was owed the elder, Love asked Knowledge, another elder, "Who Helped me?" "It was Time," Knowledge answered. "Time?" asked Love. "But why did Time help me?" Knowledge smiled with deep wisdom and answered, "Because only Time is capable of understanding how valuable Love is."

عشق و زمان

روزي روزگاري، جزيره اي بود که تمام احساسات در آنجا زندگي مي کردند. شادي ، غم ، دانش و همچنين ساير احساسات مانند عشق. يک روز به احساسات اعلام شد که جزيره غرق خواهد شد. بنابراين همگي قايق هايي را ساختند و آنجا را ترک کردند. بجز عشق. عشق تنها حسي بود که باقي ماند. عشق خواست تا آخرين لحظه ممکن مقاومت کند. وقتي جزيزه تقريبا غرق شده بود، عشق تصميم گرفت تا کمک بخواهد. ثروت در قايقي مجلل در حال عبور از کنار عشق بود. عشق گفت: مي تواني من را هم با خود ببري؟ ثروت جواب داد: در قايقم طلا و نقره زيادي هست و جايي براي تو وجود ندارد. عشق تصميم گرفت از غرور، که او هم سوار بر کشتي زيبايي از کنارش در حال عبور بود در خواست کمک کند. -"غرور، لطفا کمکم کن" غرور جواب داد:"عشق، من نمي توانم کمکت کنم . تو خيس هستي و ممکن است به قايقم آسيب برساني" غم نزديک بود ، بنابراين عشق در خواست کمک کرد،" اجازه بده همراهت بيايم" غم جواب داد:" اه...عشق من خيلي غمگينم و نياز دارم تنها باشم" شادي هم از کنار عشق گذشت و بقدري شاد بود که حتي صداي در خواست عشق را نشنيد. ناگهان صدايي به گوش رسيد،" بيا عشق، من تو را همراه خود خواهم برد" صدا، صداي پيري بود. عشق درود فرستاد و به حدي خوشحال شد که فراموش کرد مقصدشان را بپرسد. وقتي به خشکي رسيدند، پيري راه خودش را در پيش گرفت.عشق با علم به اينکه چه قدر مديون پيريست از دانش که مسني ديگر بود پرسيد: "چه کسي نجاتم داد؟ " دانش جواب داد:" زمان بود" عشق پرسيد:" زمان؟ اما چرا نجاتم داد؟ " دانش با فرزانگي خاص و عميقي لبخند زد و جواب داد: " زيرا تنها زمان است که توانايي درک ارزش عشق را داراست."
امضای arezou
[تصویر:  countdown.php?width=500&height=1...married in]
Created by Wedding Favors
۶-۱۱-۱۳۹۱, ۰۶:۲۴ عصر
یافتن سپاس نقل قول
6 کاربر از arezou به دلیل این ارسال سپاس کرده.
mansore66, Alisa, m@r@li, parza, tannaz.m, shamiiim
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
391
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنریمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 1237


محل سکونت : شهسوار (تنکابن)
ارسال: #3
RE: داستان های کوتاه انگلیسی
Unconditional Love

A story is told about a soldier who was finally coming home after having fought in Vietnam. He called his parents from San Francisco. "Mom and Dad, I'm coming home, but I've a favor to ask. I have a friend I'd like to bring home with me." "Sure," they replied, "we'd love to meet him." "There's something you should know the son continued, "he was hurt pretty badly in the fighting. He stepped on a landmine and lost an arm and a leg. He has nowhere else to go, and I want him to come live with us." "I'm sorry to hear that, son. Maybe we can help him find somewhere to live." "No, Mom and Dad, I want him to live with us." "Son," said the father, "you don't know what you're asking. Someone with such a handicap would be a terrible burden on us. We have our own lives to live, and we can't let something like this interfere with our lives. I think you should just come home and forget about this guy. He'll find a way to live on his own." At that point, the son hung up the phone. The parents heard nothing more from him. A few days later, however, they received a call from the San Francisco police. Their son had died after falling from a building, they were told. The police believed it was suicide. The grief-stricken parents flew to San Francisco and were taken to the city morgue to identify the body of their son. They recognized him, but to their horror they also discovered something they didn't know, their son had only one arm and one leg. The parents in this story are like many of us. We find it easy to love those who are good-looking or fun to have around, but we don't like people who inconvenience us or make us feel uncomfortable. We would rather stay away from people who aren't as healthy, beautiful, or smart as we are. Thankfully, there's someone who won't treat us that way. Someone who loves us with an unconditional love that welcomes us into the forever family, regardless of how messed up we are

عشق بدون مرز

داستان در مورد سربازيست که بعد از جنگيدن در ويتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سانفرانسيسکو با پدر و مادرش تماس گرفت. " بابا و مامان" دارم ميام خونه، اما يه خواهشي دارم. دوستي دارم که مي خوام بيارمش به خونه. پدر و مادر در جوابش گفتند: "حتما" ، خيلي دوست داريم ببينيمش. پسر ادامه داد:"چيزي هست که شما بايد بدونيد. دوستم در جنگ شديدا آسيب ديده. روي مين افتاده و يک پا و يک دستش رو از دست داده. جايي رو هم نداره که بره و مي خوام بياد و با ما زندگي کنه." "متاسفم که اينو مي شنوم. مي تونيم کمکش کنيم جايي براي زندگي کردن پيدا کنه. "نه، مي خوام که با ما زندگي کنه." پدر گفت: "پسرم، تو نمي دوني چي داري مي گي. فردي با اين نوع معلوليت درد سر بزرگي براي ما مي شه. ما داريم زندگي خودمون رو مي کنيم و نمي تونيم اجازه بديم چنين چيزي زندگيمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بايستي بياي خونه و اون رو فراموش کني. خودش يه راهي پيدا مي کنه." در آن لحظه، پسر گوشي را گذاشت. پدر و مادرش خبري از او نداشتند تا اينکه چند روز بعد پليس سان فرانسيسکو با آنها تماس گرفت. پسرشان به خاطر سقوط از ساختماني مرده بود. به نظر پليس علت مرگ خودکشي بوده. پدر و مادر اندوهگين، با هواپيما به سان فرانسيسکو رفتند و براي شناسايي جسد پسرشان به سردخانه شهر برده شدند. شناسايي اش کردند. اما شوکه شدند به اين خاطر که از موضوعي مطلع شدند که چيزي در موردش نمي دانستند. پسرشان فقط يک دست و يک پا داشت. پدر و مادري که در اين داستان بودند شبيه بعضي از ما هستند. براي ما دوست داشتن افراد زيبا و خوش مشرب آسان است. اما کساني که باعث زحمت و دردسر ما مي شوند را کنار مي گذاريم. ترجيح مي دهيم از افرادي که سالم، زيبا و خوش تيپ نيستند دوري کنيم. خوشبختانه، کسي هست که با ما اينطور رفتار نمي کند. بدون توجه به اينکه چه ناتواني هايي داريم.
امضای arezou
[تصویر:  countdown.php?width=500&height=1...married in]
Created by Wedding Favors
۶-۱۱-۱۳۹۱, ۰۶:۲۹ عصر
یافتن سپاس نقل قول
6 کاربر از arezou به دلیل این ارسال سپاس کرده.
Alisa, رويا صادقي, m@r@li, parza, tannaz.m, shamiiim
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,385
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 350


محل سکونت : دور از رشــتـ
ارسال: #4
RE: داستان های کوتاه انگلیسی
داستان کوتاه دو زبانه پسرک و میخ

There once was a little boy who had a bad temper. His father gave him a bag of nails and told him that every time he lost his temper, he must hammer a nail into the back of the fence.

The first day, the boy had driven 37 nails into the fence. Over the next few weeks, as he learned to control his anger, the number of nails hammered daily gradually dwindled down.

He discovered it was easier to hold his temper than to drive those nails into the fence.

Finally the day came when the boy didn’t lose his temper at all. He told his father about it and the father suggested that the boy now pull out one nail for each day that he was able to hold his temper. The days passed and the boy was finally able to tell his father that all the nails were gone.

The father took his son by the hand and led him to the fence. He said, “You have done well, my son, but look at the holes in the fence. The fence will never be the same. When you say things in anger, they leave a scar just like this one.

You can put a knife in a man and draw it out. It won’t matter how many times you say I’m sorry the wound is still there. A verbal wound is as bad as a physical one.”

زمانی ،پسربچه ای بود که رفتار بدی داشت.پدرش به او کیفی پر از میخ داد و گفت هرگاه رفتار بدی انجام داد،باید میخی را به دیوار فروکند.

روز اول پسربچه،37 میخ وارد دیوارکرد.در طول هفته های بعد،وقتی یادگرفت بر رفتارش کنترل کند،تعداد میخ هایی که به دیوار میکوبید به تدریج کمتر شد.

او فهمید که کنترل رفتار، از کوبیدن میخ به دیوار آسانتر است.

سرانجام روزی رسید که پسر رفتارش را به کلی کنترل کرد. این موضوع را به پدرش گفت و پدر پیشنهاد کرد اکنون هر روزی که رفتارش را کنترل کند، میخی را بیرون بکشد.روزها گذشت و پسرک سرانجام به پدرش گفت که تمام میخ ها را بیرون کشیده.پدر دست پسرش را گرفت و سمت دیوار برد.پدر گفت: تو خوب شده ای اما به این سوراخهای دیوار نگاه کن.دیوار شبیه اولش نیست.وقتی چیزی را با عصبانیت بیان می کنی،آنها سوراخی مثل این ایجاد می کنند. تو میتوانی فردی را چاقو بزنی و آنرا دربیاوری . مهم نیست که چقدر از این کار ،اظهار تاسف کنی.آن جراحت همچنان باقی می ماند.ایجاد یک زخم بیانی(رفتار بد)،به بدی یک زخم و جراحت فیزیکی است.
امضای tannaz.m
هرکی پاک تره.................تنها تره
۱۳-۱۲-۱۳۹۱, ۰۴:۴۱ عصر
یافتن سپاس نقل قول
3 کاربر از tannaz.m به دلیل این ارسال سپاس کرده.
sonya, arezou, shamiiim
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,385
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 350


محل سکونت : دور از رشــتـ
ارسال: #5
RE: داستان های کوتاه انگلیسی
داستان سرباز باهوش

Fred was a young soldier in a big camp. During the week they always worked very hard, but it was Saturday, and all the young soldiers were free, so their officer said to them, 'You can go into the town this afternoon, but first I'm going to inspect you.’

Fred came to the officer, and the officer said to him, 'Your hair's very long. Go to the barber and then come back to me again.

Fred ran to the barber's shop, but it was closed because it was Saturday. Fred was very sad for a few minutes, but then he smiled and went back to the officer.

'Are my boots clean now, sir?' he asked.

The officer did not look at Fred's hair. He looked at his boots and said, 'Yes, they're much better now. You can go out. And next week, first clean your boots, and then come to me!'


فرد سرباز جوانی در یک پادگان بزرگ بود. آن‌ها همیشه در طول هفته خیلی سخت کار می‌کردند، اما آن روز شنبه بود، و همه‌ی سربازان آزاد بودند، بنابراین افسرشان به آن‌ها گفت: امروز بعدازظهر شما می‌توانید به داخل شهر بروید، اما اول می‌خواهم از شما بازدید کنم.

فرد به سوی افسر رفت، و افسر به او گفت: موهای شما بسیار بلند است، به آرایش‌گاه برو و دوباره پیش من برگرد.

فرد به آرایش‌گاه رفت، ولی بسته بود چون آن روز شنبه بود. فرد برای چند دقیقه ناراحت شد، اما بعد خندید، و به سوی افسر برگشت.

او (فرد) پرسید: قربان، اکنون پوتین‌هایم تمیز شدند.

افسر به مو‌های فرد نگاه نکرد. او به پوتین‌‌های فرد نگاه کرد و گفت: بله، خیلی بهتر شدند. شما می‌توانی بروی. و هفته‌ی بعد اول پوتین‌های خود را تمیز کن و بعد از آن پیش من بیا!.
امضای tannaz.m
هرکی پاک تره.................تنها تره
۱۳-۱۲-۱۳۹۱, ۰۴:۵۲ عصر
یافتن سپاس نقل قول
2 کاربر از tannaz.m به دلیل این ارسال سپاس کرده.
arezou, shamiiim

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
391
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنریمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 1237


محل سکونت : شهسوار (تنکابن)
ارسال: #6
RE: داستان های کوتاه انگلیسی
True Love Doesn’t Always Ends with Happy Ending.

There was a blind girl who was filled with animosity and despised the world. She didn’t have many friends, just a boyfriend who loved her deeply, like no one else. She always used to say that she’d marry him if she could see him. Suddenly, one day someone donated her a pair of eyes.

And that’s when she finally saw her boyfriend. She was astonished to see that her boyfriend was blind. He told her, “You can see me now, can we get married?” She replied, “And do what? We’d never be happy. I have my eye sight now, but you’re still blind. It won’t work out, I’m sorry.”

With a tear in his eye and a smile on his face, he meekly said, “I understand. I just want you to always be happy. Take care of yourself, and my eyes






عشق واقعی همیشه پایان خوشی ندارد...


روزی روزگاری دختری نا بینایی بود که از دنیا کینه و نفرت زیادی داشت.
او دوستان زیادی نداشت.
فقط یک دوست پسر داشت که دخترک را بسیار دوست داشت.
دختر همیشه به او میگفت که اگر میتوانستم تو را ببینم با تو ازدواج میکردم.
روزی یک شخص نا شناس پیدا شد که به دختر یک جفت چشم اهدا کرد.
و اینطور شد که او توانست دوست پسرش را ببیند.
او متحیرشد وقتیکه دید دوست پسرش نا بیناست.
سپس او به دخترک گفت: الان تو میتوانی مرا ببینی. پس الان ما میتوانیم ازدواج کنیم؟
او پاسخ داد: چه کار میتوانیم بکنیم.ما هیچوقت نمیتوانیم خوشبخت شویم.
من الان بینایی کامل دارم اما تو نابینایی. من متاسفم.
پسرک با اشکی بر چشمانش و لبخندی تلخ بر روی صورتش با لحنی آرام پاسخ داد:
من میفهمم. من فقط میخواستم تو تا آخر عمر خوشحال و خوشبخت باشی.
مواظب خودت و چشمان من باش
امضای arezou
[تصویر:  countdown.php?width=500&height=1...married in]
Created by Wedding Favors
۱۸-۱۲-۱۳۹۱, ۰۸:۴۶ عصر
یافتن سپاس نقل قول
3 کاربر از arezou به دلیل این ارسال سپاس کرده.
tannaz.m, سپیده دم صبح, shamiiim


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  ترجمه احادیث به زبان انگلیسی shamiiim 1 1,282 ۲۹-۱۲-۱۳۹۱ ۰۸:۰۱ عصر
آخرین ارسال: shamiiim
  شعرهای انگلیسی به همراه ترجمه شایسته بانو 7 2,229 ۲۹-۱۲-۱۳۹۱ ۰۷:۴۲ عصر
آخرین ارسال: shamiiim
  شعر کودکانه انگلیسی با ترجمه arezou 3 5,020 ۷-۱۱-۱۳۹۱ ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: arezou


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد