تبلیغات
Bia2Aroosi

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 2 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
*داستان های کوتاه ما همراه نقدها و نظرها*
#1
Kbemusedsrv 
همون طور که از عنوان تاپیک مشخص است اینجا مکانی است برای داستان های کوتاه خودمان و نقدهایی که دوستان در حد بضاعت بر آن می نگارند





این تاپیک به خاطر دوست گلمون پروانه سیاه استارت میشود
Flowerysmile
[img] [عکس: yv5my7hppo9.png] [/img]
پاسخ }
#2
خیلی خیلی ممنون هلیا جون.
اگه اجازه بدی من شروع کنم و یکی از داستانامو بذارم. میدونم پر از ایراده بنابراین خواهشا همه ایرادهاش رو بگید. ممنون



روزی که خدا گریست...

پسرک با تمام توان می دوید و به جمعیت توی بازار تنه میزد. گاهی سرش رو می چرخوند و به عقب نگاه میکرد تا مطمئن شه کسی دنبالش نمیاد. بعد از اینکه چند تا خیابون رو پشت سر گذاشت از دویدن خسته شد. خم شد و دستهاش رو روی زانوهاش گذاشت و سعی کرد آرومتر نفس بکشه. دوباره به پشت سرش نگاه کرد. مردم زیادی توی بازار دور خود میچرخیدند و پسر با هیکل ریز و کوچیکش توی اون آدم های بزرگ گم بود٬ انگار اصلا دیده نمیشد. سعی کرد بدون اینکه توجه کسی رو به خودش جلب کنه تکه نون رو از زیر پیرهن کهنه ش بیرون بکشه. از تماس سرانگشتاش با گرمای نون٬ جون تازه ای گرفت. نون رو دراورد و آروم آروم به سمت دهنش برد. چشماشو بست تا بوی اون رو با تمام وجودش حس کنه...
اما در کمتر از یک ثانیه احساس کرد که دستاش سبک شد. زود چشماشو باز کرد و اولین چیزی که دید دستهای خالیش بود و بعد هم پسر بچه ای که با تکه نونی توی دستش در حال دویدن بود. مغزش به کار افتاد و شروع کرد به دویدن دنبال پسر. گرسنگی و خستگی بهش فشار آورده بود و احساس ضعف میکرد و همین باعث شده بود خیلی از پسربچه عقب بیفته٬ اما نباید اجازه میداد تکه نونی رو که با کلی ترس و دلهره دزدیده بود٬ به همین سادگی از دست بده. دوباره پاهاش جون گرفت و سرعتش رو بیشتر کرد. بالاخره سر پیچ یه کوچه پیرهن پسر رو از پشت کشید و اون رو به زمین زد و خودش رو روش انداخت تا نتونه فرار کنه. هردو به نفس نفس افتاده بودند و تو چشمای هم دیگه زل زده بودند. پسرک تنها به پس گرفتن تکه نونش فکر میکرد و چشمهای پر از التماسی که بهش زل زده بودند رو نمیدید. تلاش برای گرسنه نموندن باعث شده بود که به هیچ چیز جز نونش توجه نکنه. نون رو از دستش قاپید.اما وقتی اشک رو تو چشمای پسر دید به خودش اومد. بلند شد و روی زمین نشست هنوز مچ دست پسر رو توی دستش گرفته بود. حالا با دقت به اون نگاه میکرد. از خودش کوچیکتر و لاغرتر بود. پوستی تیره داشت که با پیرهن سیاه و کهنه ای که تنش کرده بود تیره تر نشون میداد. تنها چیزی که توی پسربچه براش آشنا بود چشماش بود. پر از نگاه اون خواهش و التماس بود٬ التماس برای لقمه یی نون. کم کم دلش به رحم اومد. اون به گرسنگی عادت داشت و بازم میتونست مثل امروز تکه یی نون از جایی کش بره. دست پسر رو کمی کشید و اون رو بلند کرد. حالا هردو کنارهم نشسته بودند و اون هنوز تردید داشت. حالا میفهمید که گرسنگی آدم رو بیرحم میکنه. اما اون نمیخواست بیرحم باشه.
تکه نون رو از وسط برید و نصفش رو به طرف پسر گرفت. پسر بچه با شک و ناباوری دستش رو دراز کرد تا اونو بگیره که نون توی هوا قاپیده شد. هردو به بالای سرشون نگاه کردند. چند تا پسرجوون با تمسخر به اونها نگاه میکردند. همه لباسهای تمیز پوشیده بودند و بوی عطرشون تا عمق بچه ها نفوذ کرده بود. یکی از اونها یقه پسر بچه کوچیکتر رو گرفت و اون رو با یه حرکت از زمین بلند کرد. نون رو که توی دست دیگه ش گرفته بود به طرف پسربچه آورد و اونو به دهنش نزدیک کرد. پسر بچه دهنش رو باز کرد تا اون رو بخوره اما جوون نون رو عقب کشید. چند بار اینکارو کرد و هربار خودش و دوستاش با صدای بلند میخندیدند. پسرک نتونست بی تفاوت بشینه. با بی احتیاطی نون توی دستش رو به گوشه ای پرت کرد و با یه حرکت سریع بلند شد وتوی شکم جوون مشتی زد که حتی اونو ذره ای از جاش تکون نداد. بازم صدای خنده اونها بود که توی فضای نیمه تاریک کوچه پیچیده بود. مثل شکار توی دسته ی گرگها افتاده بودند و هیچ کاری ازشون ساخته نبود. کمی بعد پسر جوون و دوستاش که از این بازی خسته شده بودند اون ها رو رها کردند. حالا هردو نفسی کشیدند و امیدوار بودند بتونن بعد از رفتن اونها بالاخره تکه نون رو که حالا سرد و خشک شده بود بخورن. اما درست توی لحظه آخر یکی از جوونها نون رو روی زمین انداخت و پاش رو بالا برد تا روی اون بذاره.پسر بچه کوچیکتر خودش رو به سمت اون پرت کرد تا جلوش رو بگیره اما دیر شده بود. صدای خرد شدن نون زیر پای جوون مثل پتک توی سر پسربچه ها فرود اومد. اونها هنوز مات به تکه های خرد شده نون که دیگه قابل خوردن نبود نگاه میکردند که جوون ها از اونجا دور شدند. کمی بعد هردو به یاد تکه ی دیگه ی نون افتادن و با سرعت به عقب برگشتند. اما نون اونجا نبود و اونها در آخرین لحظه شبح پسر کوچیکتری رو دیدند که با تکه نونی توی دستش میدوید و از پیچ کوچه گذشت. دیگه نایی برای دویدن نداشتن. قطره اشکی آروم از روی گونه هردوشون سر خورد و طعم شور اشک به گرسنگی اونها دامن زد...
[عکس: 20120609172119_love29_078.jpg]
پاسخ }
#3
دوست عزیزم بهت تبریک میگم خیلی قلم شیوا و روانی داری و خواننده رو جذب میکنی تا انتها باهات بیاد
زیبا نوشتی و موضوع خوبی رو هم انتخاب کردی و پایان خوبی هم داشتی اینها نقاط قوت کارت بودن که قابل چشم پوشی هم نبود Flowerysmile
حالا میرسیم به قوی تر شدن کار هات
اجازه بده ابتدا سوالی بپرسم و بعد مطالبمو ادامه بدم
با عناصر داستان چقدر آشنایی داری عزیزم؟؟
[img] [عکس: yv5my7hppo9.png] [/img]
پاسخ }
#4
هلیا جون من همونطور که گفتم رشته م ادبیات نیست و داستان هام فقط چیزاییه که به ذهنم میاد.بدون اینکه وقت نوشتن بخوام خودمو درگیر این کنم که آیا نوع نوشتنم درسته یا نه.
درواقع توی نقد حتی نقد نوشته های خودم خیلی ضعیف هستم.
علاوه براینکه داستان خیلی خیلی زیاد میخونم اما هیچوقت بطور حرفه ای درمورد اصول داستان نویسی مطاله ای نداشتم.
[عکس: 20120609172119_love29_078.jpg]
پاسخ }
#5
تبریک میگم بابت استعدادت
میدونی عزیزم اگر عناصر داستان رو بلد باشی و حین نوشتت اضافه کنی خیلی بهتر جواب میده
اینکه داستان میخونی کمک بزرگی بهت میکنه که از استادان بزرگ یاد بگیری
از خوندن داستانت بر میومد زیاد با عناصر داستان نویسی نا آشنا نباشی
و ضمنا لازم نیست ادبیات بخونی تا نویسنده بزرگ و موفقی باشی همین طوری هم داری پله های رو به صعود رو طی میکنی ادبیات خود جوشه خودش باید کشف بشه نیازی به درس و مدرسه نداره
نوشتت قوی بود
در اولین فرصت میام و نظرمو میگم
از نظرات دوستان دیگه هم استقبال میکنمFlowerysmile
[img] [عکس: yv5my7hppo9.png] [/img]
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
#6
خوشحالم که این تاپیک هم واسه داستان راه اندازی شد
پروانه سیاه عزیز داستان خوبی نوشتی....خوب فضاسازی انجام دادی اما سعی کن از زبان محاوره ای جز برای گفتگوی بین شخصیت ها استفاده نکنی...
مورد دیگه ای که در حال حاضر به ذهنم می رسه اینه که باید اجازه بدی داستان روند طبیعی خودشو طی کنه و توضیح واضحات ندی مثلا در قسمتی که پسرک داره تلاش می کنه نونش رو پس بگیره با توضیحات بیشتر و یا متفاوت تر روند داستانو شکل بدی
مثلا اینکه می گی پسرک تنها به پس گرفتن تکه نونش فکر میکرد یه جمله ی غیر کاربردیه چون خودت در متن تلاش پسرک رو برای پس گرفتن نونش توصیف کردی....اینا مواردی بود که فعلا به ذهنم می رسه....
به هر حال فکر می کنم کسانی که تو این تاپیک داستان می گذارن به نحوی استعداد نویسندگی درون خودشون داشته باشن...به نظرم خوب می نویسین...سعی کنید علاوه بر خوندن زیاد زیاد هم بنویسین
[عکس: 20120725115720_NAAA.jpg]
پاسخ }
#7
(۲۰-۰۶-۱۳۹۱, ۰۳:۵۰ ب.ظ)*nazanin* نوشته:  خوشحالم که این تاپیک هم واسه داستان راه اندازی شد
پروانه سیاه عزیز داستان خوبی نوشتی....خوب فضاسازی انجام دادی اما سعی کن از زبان محاوره ای جز برای گفتگوی بین شخصیت ها استفاده نکنی...
مورد دیگه ای که در حال حاضر به ذهنم می رسه اینه که باید اجازه بدی داستان روند طبیعی خودشو طی کنه و توضیح واضحات ندی مثلا در قسمتی که پسرک داره تلاش می کنه نونش رو پس بگیره با توضیحات بیشتر و یا متفاوت تر روند داستانو شکل بدی
مثلا اینکه می گی پسرک تنها به پس گرفتن تکه نونش فکر میکرد یه جمله ی غیر کاربردیه چون خودت در متن تلاش پسرک رو برای پس گرفتن نونش توصیف کردی....اینا مواردی بود که فعلا به ذهنم می رسه....
به هر حال فکر می کنم کسانی که تو این تاپیک داستان می گذارن به نحوی استعداد نویسندگی درون خودشون داشته باشن...به نظرم خوب می نویسین...سعی کنید علاوه بر خوندن زیاد زیاد هم بنویسین



ممنون دوست عزیز
واقعیت اینه که من خودم این ضعف خودم رو قبول دارم که فقط به زبون محاوره ای میتونم داستان بنویسم در غیر اینصورت بنظرم خیلی خشک و بی احساس از آب درمیاد. Dunnof
بهرحال دارم روش کار میکنم امیدوارم که بالاخره بتونم از پسش بربیام
[عکس: 20120609172119_love29_078.jpg]
پاسخ }
#8
من عاشق نویسندگی هستم و دوست دارم یه روز یه نویسنده بشم.Dreamyeyesf
بعضی چیزهایی هم که دارم دلگویه است و قابل انتشار نیست میشه گفت به کسی تا به حال ندادم بخونه ولی یه چیزهایی هم دارم قابل گذاشتن اینجا.
اهل رمان هم هستم. البته کارهای فهیمه رحیمی،مودب پور و نویسندگان این چنینی رو نه. اصلا خوشم نمیاد. من عاشق رمان های زمان گذشته یا جنگ و دفاع مقدسم. البته از زمان حال هم می خونم مثل کارهای مصطفی مستور. کارهای مهدی شجاعی هم خیلی دوست دارم. البته رمان نیست.
خلاصه این همه حرف زدم که بگم داستان دوست دارمhih اما متاسفانه عناصر داستان رو نمیشناسم. یه بار یکی از کتاب های مستور که در مورد عناصر داستان کوتاه بود رو خوندم اما فراموش کردم.
حتما خودم راجع به عناصر داستان و تفاوت های رمان و داستان بلند و داستان کوتاه و... میرم و اطلاعاتی هم تو این سایت قرار میدم.
و اما داستان شما پروانه جون: تکرار یه حادثه تو داستان ممکنه مخاطب رو خسته کنه.
1- پسری نان دزدیه می خواد با لذتی بخوره که یه نفر دیگه میدزدش
2- دو تا پسر می خوان نصف کنن نون ر وو با هم بخورن که اون پسرها سر میرسن و نصف نون رو له می کنن
3- میرن و اون نصف دیگه ی نون ر وبخورن که یه نفر گشنه تر از خودشون اون ر ومیدزده.
می تونی اتفاقات دیگری رو جایگزین این ها کنی.
مقداری هم حس و حالاتی که شخصیت های داستان دارن رو اضافه کن. مثلا اونجا که نوشتی: تکه نون رو از زیر پیرهن کهنه ش بیرون بکشه. از تماس سرانگشتاش با گرمای نون٬ جون تازه ای گرفت. نون رو دراورد و آروم آروم به سمت دهنش برد. چشماشو بست تا بوی اون رو با تمام وجودش حس کنه... خیلی زیباست. (1782) سعی کن توصیفاتت از وقایع و شخصیت ها بیشتر باشه. البته نه اون قدر که حشو به حساب بیاد و حوصله مخاطب سر بره Dash2(کتاب کلیدر توصیفاتش خیلی قشنگه اما خیلی زیاده. )
من فعلا دیگه نظری ندارمhih
جمله ی نازنین جون هم تایید می کنم که برای خوب نوشتن باید خیلی خوند. خوب هم خوند.Flowerysmile
یک فانوس کوچک می تواند کاری کند که خورشید با آن عظمت هرگز نمی تواند آن را انجام دهد!!!!
او می تواند در شب بتابد...
Wavesmile
پاسخ }
#9
مرسی نرگس جون که وقت گذاشتی.
خوب من همیشه این موضوع توی ذهنم بود و دوست داشتم یجوری احساسمو در این مورد بنویسم.
این تکراری هم که شما میگی شاید خودم قصدا بخاطر تاکید بهش اصرار داشتم.
میخوام بگم که آدم گرسنه بخاطر یه لقمه نون چکار میکنه.خوب شایدم درست نگفته باشمشDunnof
این که هربار یه پسر کوچکتر نون رو میدزده خیلی مد نظرم بود.
بهرحال ممنون
[عکس: 20120609172119_love29_078.jpg]
پاسخ }
#10
برای دوستایی که استعداد نویسندگی رو درون خودشون می بینن
و حتما هم می نویسن (هر چند برای خودشون )و هم می خونن چند تا کتاب معرفی می کنم
انشالله کمکتون می کنه
1-هنر داستان نویسی از ابراهیم یونسی
2-قصه نویسی از رضا براهنی
3-عناصر داستان از جمال میر صادقی(پیشنهاد می کنم خوب بخونیدش)
4-ادبیات داستانی از جمال میر صادقی
5-داستان. تعریف. ابزار و عناصر از ناصر ایرانی


اگه موافق باشید همینجا یه سری از تمرینات مخصوص نوشتن رو هم می گم که خیلی می تونه کمک کنه
[عکس: 20120725115720_NAAA.jpg]
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
Package_favorite شعرهای اعضا همراه با نقد ها و نظرها *heliya joon* 106 11,303 ۱۸-۱۲-۱۳۹۲, ۰۸:۳۰ ق.ظ
آخرین ارسال: mitbeh