خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
تور رایگان' کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

*داستان های کوتاه ما همراه نقدها و نظرها*

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
777
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 1544


محل سکونت : در همین نزدیکی
ارسال: #1
Kbemusedsrv *داستان های کوتاه ما همراه نقدها و نظرها*
همون طور که از عنوان تاپیک مشخص است اینجا مکانی است برای داستان های کوتاه خودمان و نقدهایی که دوستان در حد بضاعت بر آن می نگارند





این تاپیک به خاطر دوست گلمون پروانه سیاه استارت میشود
Flowerysmile
امضای *heliya joon*
[img] [تصویر:  yv5my7hppo9.png] [/img]
۲۰-۶-۱۳۹۱, ۰۲:۴۲ عصر
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #2
RE: *داستان های کوتاه ما همراه نقدها و نظرها*
خیلی خیلی ممنون هلیا جون.
اگه اجازه بدی من شروع کنم و یکی از داستانامو بذارم. میدونم پر از ایراده بنابراین خواهشا همه ایرادهاش رو بگید. ممنون



روزی که خدا گریست...

پسرک با تمام توان می دوید و به جمعیت توی بازار تنه میزد. گاهی سرش رو می چرخوند و به عقب نگاه میکرد تا مطمئن شه کسی دنبالش نمیاد. بعد از اینکه چند تا خیابون رو پشت سر گذاشت از دویدن خسته شد. خم شد و دستهاش رو روی زانوهاش گذاشت و سعی کرد آرومتر نفس بکشه. دوباره به پشت سرش نگاه کرد. مردم زیادی توی بازار دور خود میچرخیدند و پسر با هیکل ریز و کوچیکش توی اون آدم های بزرگ گم بود٬ انگار اصلا دیده نمیشد. سعی کرد بدون اینکه توجه کسی رو به خودش جلب کنه تکه نون رو از زیر پیرهن کهنه ش بیرون بکشه. از تماس سرانگشتاش با گرمای نون٬ جون تازه ای گرفت. نون رو دراورد و آروم آروم به سمت دهنش برد. چشماشو بست تا بوی اون رو با تمام وجودش حس کنه...
اما در کمتر از یک ثانیه احساس کرد که دستاش سبک شد. زود چشماشو باز کرد و اولین چیزی که دید دستهای خالیش بود و بعد هم پسر بچه ای که با تکه نونی توی دستش در حال دویدن بود. مغزش به کار افتاد و شروع کرد به دویدن دنبال پسر. گرسنگی و خستگی بهش فشار آورده بود و احساس ضعف میکرد و همین باعث شده بود خیلی از پسربچه عقب بیفته٬ اما نباید اجازه میداد تکه نونی رو که با کلی ترس و دلهره دزدیده بود٬ به همین سادگی از دست بده. دوباره پاهاش جون گرفت و سرعتش رو بیشتر کرد. بالاخره سر پیچ یه کوچه پیرهن پسر رو از پشت کشید و اون رو به زمین زد و خودش رو روش انداخت تا نتونه فرار کنه. هردو به نفس نفس افتاده بودند و تو چشمای هم دیگه زل زده بودند. پسرک تنها به پس گرفتن تکه نونش فکر میکرد و چشمهای پر از التماسی که بهش زل زده بودند رو نمیدید. تلاش برای گرسنه نموندن باعث شده بود که به هیچ چیز جز نونش توجه نکنه. نون رو از دستش قاپید.اما وقتی اشک رو تو چشمای پسر دید به خودش اومد. بلند شد و روی زمین نشست هنوز مچ دست پسر رو توی دستش گرفته بود. حالا با دقت به اون نگاه میکرد. از خودش کوچیکتر و لاغرتر بود. پوستی تیره داشت که با پیرهن سیاه و کهنه ای که تنش کرده بود تیره تر نشون میداد. تنها چیزی که توی پسربچه براش آشنا بود چشماش بود. پر از نگاه اون خواهش و التماس بود٬ التماس برای لقمه یی نون. کم کم دلش به رحم اومد. اون به گرسنگی عادت داشت و بازم میتونست مثل امروز تکه یی نون از جایی کش بره. دست پسر رو کمی کشید و اون رو بلند کرد. حالا هردو کنارهم نشسته بودند و اون هنوز تردید داشت. حالا میفهمید که گرسنگی آدم رو بیرحم میکنه. اما اون نمیخواست بیرحم باشه.
تکه نون رو از وسط برید و نصفش رو به طرف پسر گرفت. پسر بچه با شک و ناباوری دستش رو دراز کرد تا اونو بگیره که نون توی هوا قاپیده شد. هردو به بالای سرشون نگاه کردند. چند تا پسرجوون با تمسخر به اونها نگاه میکردند. همه لباسهای تمیز پوشیده بودند و بوی عطرشون تا عمق بچه ها نفوذ کرده بود. یکی از اونها یقه پسر بچه کوچیکتر رو گرفت و اون رو با یه حرکت از زمین بلند کرد. نون رو که توی دست دیگه ش گرفته بود به طرف پسربچه آورد و اونو به دهنش نزدیک کرد. پسر بچه دهنش رو باز کرد تا اون رو بخوره اما جوون نون رو عقب کشید. چند بار اینکارو کرد و هربار خودش و دوستاش با صدای بلند میخندیدند. پسرک نتونست بی تفاوت بشینه. با بی احتیاطی نون توی دستش رو به گوشه ای پرت کرد و با یه حرکت سریع بلند شد وتوی شکم جوون مشتی زد که حتی اونو ذره ای از جاش تکون نداد. بازم صدای خنده اونها بود که توی فضای نیمه تاریک کوچه پیچیده بود. مثل شکار توی دسته ی گرگها افتاده بودند و هیچ کاری ازشون ساخته نبود. کمی بعد پسر جوون و دوستاش که از این بازی خسته شده بودند اون ها رو رها کردند. حالا هردو نفسی کشیدند و امیدوار بودند بتونن بعد از رفتن اونها بالاخره تکه نون رو که حالا سرد و خشک شده بود بخورن. اما درست توی لحظه آخر یکی از جوونها نون رو روی زمین انداخت و پاش رو بالا برد تا روی اون بذاره.پسر بچه کوچیکتر خودش رو به سمت اون پرت کرد تا جلوش رو بگیره اما دیر شده بود. صدای خرد شدن نون زیر پای جوون مثل پتک توی سر پسربچه ها فرود اومد. اونها هنوز مات به تکه های خرد شده نون که دیگه قابل خوردن نبود نگاه میکردند که جوون ها از اونجا دور شدند. کمی بعد هردو به یاد تکه ی دیگه ی نون افتادن و با سرعت به عقب برگشتند. اما نون اونجا نبود و اونها در آخرین لحظه شبح پسر کوچیکتری رو دیدند که با تکه نونی توی دستش میدوید و از پیچ کوچه گذشت. دیگه نایی برای دویدن نداشتن. قطره اشکی آروم از روی گونه هردوشون سر خورد و طعم شور اشک به گرسنگی اونها دامن زد...
امضای پروانه سیاه
[تصویر:  20120609172119_love29_078.jpg]
۲۰-۶-۱۳۹۱, ۰۲:۵۲ عصر
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
777
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 1544


محل سکونت : در همین نزدیکی
ارسال: #3
RE: *داستان های کوتاه ما همراه نقدها و نظرها*
دوست عزیزم بهت تبریک میگم خیلی قلم شیوا و روانی داری و خواننده رو جذب میکنی تا انتها باهات بیاد
زیبا نوشتی و موضوع خوبی رو هم انتخاب کردی و پایان خوبی هم داشتی اینها نقاط قوت کارت بودن که قابل چشم پوشی هم نبود Flowerysmile
حالا میرسیم به قوی تر شدن کار هات
اجازه بده ابتدا سوالی بپرسم و بعد مطالبمو ادامه بدم
با عناصر داستان چقدر آشنایی داری عزیزم؟؟
امضای *heliya joon*
[img] [تصویر:  yv5my7hppo9.png] [/img]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۰-۶-۱۳۹۱ ۰۳:۳۹ عصر، توسط *heliya joon*.)
۲۰-۶-۱۳۹۱, ۰۳:۳۸ عصر
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #4
RE: *داستان های کوتاه ما همراه نقدها و نظرها*
هلیا جون من همونطور که گفتم رشته م ادبیات نیست و داستان هام فقط چیزاییه که به ذهنم میاد.بدون اینکه وقت نوشتن بخوام خودمو درگیر این کنم که آیا نوع نوشتنم درسته یا نه.
درواقع توی نقد حتی نقد نوشته های خودم خیلی ضعیف هستم.
علاوه براینکه داستان خیلی خیلی زیاد میخونم اما هیچوقت بطور حرفه ای درمورد اصول داستان نویسی مطاله ای نداشتم.
امضای پروانه سیاه
[تصویر:  20120609172119_love29_078.jpg]
۲۰-۶-۱۳۹۱, ۰۳:۴۲ عصر
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
777
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 1544


محل سکونت : در همین نزدیکی
ارسال: #5
RE: *داستان های کوتاه ما همراه نقدها و نظرها*
تبریک میگم بابت استعدادت
میدونی عزیزم اگر عناصر داستان رو بلد باشی و حین نوشتت اضافه کنی خیلی بهتر جواب میده
اینکه داستان میخونی کمک بزرگی بهت میکنه که از استادان بزرگ یاد بگیری
از خوندن داستانت بر میومد زیاد با عناصر داستان نویسی نا آشنا نباشی
و ضمنا لازم نیست ادبیات بخونی تا نویسنده بزرگ و موفقی باشی همین طوری هم داری پله های رو به صعود رو طی میکنی ادبیات خود جوشه خودش باید کشف بشه نیازی به درس و مدرسه نداره
نوشتت قوی بود
در اولین فرصت میام و نظرمو میگم
از نظرات دوستان دیگه هم استقبال میکنمFlowerysmile
امضای *heliya joon*
[img] [تصویر:  yv5my7hppo9.png] [/img]
۲۰-۶-۱۳۹۱, ۰۳:۴۸ عصر
یافتن سپاس نقل قول

تبلیغات

کانال خانوم گل'
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
321
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 496


محل سکونت :
ارسال: #6
RE: *داستان های کوتاه ما همراه نقدها و نظرها*
خوشحالم که این تاپیک هم واسه داستان راه اندازی شد
پروانه سیاه عزیز داستان خوبی نوشتی....خوب فضاسازی انجام دادی اما سعی کن از زبان محاوره ای جز برای گفتگوی بین شخصیت ها استفاده نکنی...
مورد دیگه ای که در حال حاضر به ذهنم می رسه اینه که باید اجازه بدی داستان روند طبیعی خودشو طی کنه و توضیح واضحات ندی مثلا در قسمتی که پسرک داره تلاش می کنه نونش رو پس بگیره با توضیحات بیشتر و یا متفاوت تر روند داستانو شکل بدی
مثلا اینکه می گی پسرک تنها به پس گرفتن تکه نونش فکر میکرد یه جمله ی غیر کاربردیه چون خودت در متن تلاش پسرک رو برای پس گرفتن نونش توصیف کردی....اینا مواردی بود که فعلا به ذهنم می رسه....
به هر حال فکر می کنم کسانی که تو این تاپیک داستان می گذارن به نحوی استعداد نویسندگی درون خودشون داشته باشن...به نظرم خوب می نویسین...سعی کنید علاوه بر خوندن زیاد زیاد هم بنویسین
امضای *nazanin*
[تصویر:  20120725115720_NAAA.jpg]
۲۰-۶-۱۳۹۱, ۰۳:۵۰ عصر
یافتن سپاس نقل قول


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
Package_favorite شعرهای اعضا همراه با نقد ها و نظرها *heliya joon* 106 10,850 ۱۸-۱۲-۱۳۹۲ ۰۸:۳۰ صبح
آخرین ارسال: mitbeh


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد