خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
تور رایگان' کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 9 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان و داستانک

خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
321
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 496


محل سکونت :
ارسال: #1
Restart-1 داستان و داستانک
اطلسی ها

بوی اطلسی های داخل جعبه ی چوبی حیاط را پر کرده بود. هوای هی ابر می شد هی آفتاب. مش تقی با حوصله یکی یکی بنفشه ها و اطلسی ها را از جعبه بر می داشت و داخل گودال های کوچکی که با بیلچه اش کنده بود می کاشت. با صدای پیر و زنگ دارش تصنیف های کهنه را می خواند. انگار تا ته هیچکدامشان را حفظ نبود. همه ی تصنیف ها نصفه نیمه رها می شدند و باز شروع یک تصنیف دیگر. نسیم خنکی می وزید. آب استخر پر می شد از موج های ریز. مینا خانم پنجره ی طبقه بالا را باز کرد و داد زد: " مش تقی چرا داری همه بنفشه ها رو تو یه ردیف می کاری. مگه نگفتم بهت چه جوری بکاریشون. بازم تو کار خودتو بکن" مش تقی بالا را نگاه کرد و از جا بلند شد. همانطور که بیلچه ی کهنه اش دستش بود با پشت دست عرق روی پیشانی اش را پاک کرد و آب دهانش را قورت داد و داد زد: "چشم خانم چشم". مینا خانم پنجره را محکم بست و از پشت پنجره دور شد. مش تقی چشم هایش را بست و نشست. تصنیف تازه ای را شروع کرد. چشم هایش را باز کرد چهار تا اطلسی رو که تازه کاشته بود آرام از خاک باغچه جدا کرد و کنار گذاشت تا به جایشان بنفشه بکارد. حالا یادش آمد خانم گفته بود: "مش تقی اینارو باید با اسلوب بکاری! چهار تا اطلسی چهار تا بنفشه. باز نیام ببینم مثل دفعه پیش کار خودتو کردیا!" و مش تقی هم گفته بود:"چشم خانم چشم". گل های اطلسی را یکی یکی کنار باغچه گذاشت. از جا بلند شد تا شلنگ مزاحم را از جلوی دست و پا جمع کند نور آفتاب روی موج های ریز استخر بازی می کرد. با دستش شلنگ را دور دستش می پیچید. انگار شلنگ پشت بوته های رز گیر کرده بود. شلنگ را محکم به طرف خودش کشید.و شلنگ به سرعت مثل فنری که از جا در رفته باشد آزاد شدو مش تقی را روی موج های ریز استخر که نور آفتاب رویشان بازی می کرد پرتاب کرد. آب استخر به تلاطم افتاد. مش تقی دست و پا می زد و هر بار که سرش را از آب بیرون می آورد فریاد می زد: "یکی بیاد یکی بیاد" صدای مش تقی هیچ وقت بلند نبود حتی وقتی داد می زد انگار داشت تصنیف می خواند. چند دقیقه بعد نسیم خنکی می وزید. هنوز نور آفتاب روی موج های ریز استخر بازی می کرد. چهار تا اطلسی کنار بیلچه ی دسته قرمز کهنه ای گوشه ی باغچه افتاده بود.
امضای *nazanin*
[تصویر:  20120725115720_NAAA.jpg]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲-۱۲-۱۳۹۰ ۱۱:۴۶ عصر، توسط *nazanin*.)
۲۲-۹-۱۳۹۰, ۰۶:۴۳ عصر
یافتن سپاس نقل قول
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
321
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 496


محل سکونت :
ارسال: #2
Restart-1 RE: بوی عطرو سیگار- شادی وکیلی
بین شلوغی بازار نمی توانستم فکرم را برای خرید هدیه ی کوچک برای بابا جمع کنم، با خودم فکر کردم سفر یک روزه هدیه ی گران قیمت نمی خواهد. به نظرم رسید بتوانم داخل بساط پیرمرد ریزنقشی که کنار دیوار نشسته بود چیزی برای بابا پیدا کنم. زیرپوش های رنگی و پیژامه های راه راه و جوراب های مردانه را با بی سلیقگی کنار هم چیده بود. قیمت هر کدام را که می پرسیدم دود سیگارش را بیرون می داد و قیمت را می گفت. انگار عادت داشت آخر هر جمله اش یک دایی اضافه کند، از این صمیمیت بی ریشه اش خوشم می آمد. یک پیژامه برای بابا خریدم و راه افتادم، توی ماشین بو کشیدم، هنوز بوی سیگارهای دایی رویش مانده بود.

نیمه شب با صدای مهیبی از جا پریدم، زلزله داشت همه جا را تکان می داد. نمی دانم چطور خودم را به اتاق بابا مامان رساندم. بابا داد می زد: مجید مامانتو ببر بیرون من خودم میام. سر دوراهی گیر کرده بودم دست انداختم زیر بغل مامان و راه افتادم. صدای خرد شدن شیشه ها و ریختن وسایل روی زمین سرم را داغ کرد. با مامان به حیاط رسیدیم. نمی توانستم باور کنم، دیوارها خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کردم به تپه های خاک و آجر تبدیل شد.

از زیر آجرهای کنار در اتاق خون می جوشید، سر بابا زیر آوار مانده بود. سرم را روی شکمش گذاشتم. بوی خاک و عطرش را می داد و بوی سیگارهای دایی را.
امضای *nazanin*
[تصویر:  20120725115720_NAAA.jpg]
۲۳-۹-۱۳۹۰, ۰۱:۵۵ عصر
یافتن سپاس نقل قول
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
321
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 496


محل سکونت :
ارسال: #3
Package_favorite RE: داستان و داستانک- شادی وکیلی
سرم را به دیوار اتاق تکیه داده ام و با چشمهایم خط کشی های روی کاغذ دیواری را تا سقف دنبال می کنم. هنوز بعد از سالها نمی دانم چند ردیف گل سرخ وسط خط کشی ها جا خوش کرده. صدای قل قل سماور مادربزرگ که حالا دیگر گازی شده اتاق را پر کرده. دهانم بوی دارچین می دهد. مادربزرگ از اتاق بغلی صدا می زند: "یاسی اگه خواستی بازم واسه خودت چای بریز" با سر تایید می کنم. انگار مادربزرگ مرا از اتاق بغلی می بیند، صدای باز شدن در گنجه ی اتاق بغلی می آید. سعی می کنم نگاهم را از روی گل سرخ ها بردارم اما انگار همیشه وقتی اینجا می نشستم چشم هایم را جادو می کردند. صدای بسته شدن در گنجه می آید. مادربزرگ با بوی نایی که از گنجه دنبال خودش کشیده وارد اتاق می شود. یک دفترچه ی آشنا را جلویم می گذارد.از جلدش می شناسم. دوران دبیرستان به بچه ها می دادم تا برایم یادگاری بنویسند. دفتر را باز می کنم پر از اسم ها و خط های جورواجور و نقاشی های خودکاری و امضاهای بچه هاست. و چند صفحه ی آخر، شعرها و نوشته های محمد با خط خوش. دفتر را می بندم و خواندنش را برای وقت تنهایی می گذارم. جلدش را بو می کشم: بوی نم و نفتالین می دهد. همانجور که نشسته ام خم می شوم و دستهایم را دور گردن مادربزرگ قلاب می کنم و می بوسمش. توی چشمهایش خیره می شوم و می گویم: "برام عزیزی ننه برام عزیزی. این بهترین هدیه ی دنیاست." لبخند می زند و قربان صدقه ام می رود و می گوید که این را آخرین بار روی طاقچه جا گذاشته بودم. دوباره سرم را به دیوار تکیه می دهم. و این بار مادربزرگ هم عقب عقب می رود و خودش را به دیوار تکیه می دهد و مرا نگاه می کند. "الهی بمیرم یاسی. ننه تو حقت این نبود. هزار بار به مامانت گفتم آخه آدم دخترشو شهر غربت به زور شوهر می ده حالا تو می خوای بدیش دست پسره ورداره بره یه کشور دیگه که چی بشه. این همه پسر خوب دوروبرمون هست، مگه به خرجش رفت." چشمهایم را می بندم و تصویر گل های سرخ توی ذهنم تکرار می شود. بغض می کنم و صدایم می لرزد:" مامان فکر می کرد پسر همکارش آدم..." صدای زنگ در می آید. نم اشک را از چشمهایم پاک می کنم. مادربزرگ از پشت پنجره ی ته اتاق کوچه را نگاه می کند و بلند می گوید: "بیا تو در بازه". صدای پای مردانه ای از حیاط به گوش می رسد. مادر بزرگ دستپاچه می گوید: "یاسی جون محمده پسر خاله زهره. حتما فهمیده اومدی اینجا، اومده تورو ببینه." تا توضیح های مادر بزرگ تمام شود محمد هم در چارچوب در ایستاده و سلام می کند. از جا بلند می شوم و یک سلام احوالپرسی که با بهت همراه است. چقدر موهایش سفید شده. می نشینیم، ساکت است حتی وقتی مادربزرگ برای ریختن چایی از ما دور می شود. مادربزرگ با دو تا چایی دارچین برمی گردد و وسط صحبت هایش ما را مجبور می کند که حتما چای مان را بخوریم. از زندگی محمد تعریف می کند. که حالا یک دختر دارد و دو سال پیش زن گور به گور شده اش را با رئیس اداره شان گرفته اند. اینکه وضع محمد خوب است ولی چه فایده که تنهاست و اینکه بچه روزها پیش خاله زهره است. دیگر صدای مادربزرگ را نمی شنوم. تمام سال هایی که محمد را دوست داشتم پیش چشمهایم دوباره زنده می شود. توی چشمهای محمد نگاه می کنم. تا به خودم بیایم مادربزرگ مرا با محمد تنها گذاشته و از اتاق بیرون رفته. سیگاری که توی دستش هنوز روشن نکرده را له می کند و با بغض می گوید: "کاش اون روزا واسه یه بارم که شده ازم می خواستی وایسم جلوی همه اما تو تو" حرفش را ادامه نمی دهد و از جا بلند می شود و از اتاق بیرون می رود. صدای حرف زدنش را با مادربزرگ می شنوم و اینکه می گوید حالش خوب نیست و دیدار بماند برای موقع مناسب تر. سرم را به دیوار اتاق تکیه می دهم و با چشمهایم خط کشی های روی کاغذ دیواری را تا سقف دنبال می کنم. هنوز بعد از سالها نمی دانم چند ردیف گل سرخ وسط خط کشی ها جا خوش کرده. صدای قل قل سماور مادربزرگ که حالا دیگر گازی شده اتاق را پر کرده. دهانم بوی دارچین می دهد.
امضای *nazanin*
[تصویر:  20120725115720_NAAA.jpg]
۲۴-۹-۱۳۹۰, ۰۴:۴۴ عصر
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
161
تاریخ عضویت:
آبان ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 292


محل سکونت : مشهدی ساکن جاجرم
ارسال: #4
RE: داستان و داستانک
داستانک؛ اسکناس 100 یورویی

برترین ها: درست هنگامی که همه در یک بدهکاری بسر می برند و هر کدام برمنبای اعتبارشان زندگی را گذران می کنند ناگهان، یک مرد بسیار ثروتمندی وارد شهر می شود.

او وارد تنها هتلی که در این ساحل است می شود، اسکناس 100 یوروئی را روی پیشخوان هتل میگذارد و برای بازدید اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا می رود.

صاحب هتل اسکناس 100 یوروئی را برمیدارد و در این فاصله می رود و بدهی خودش را به قصاب می پردازد.

قصاب اسکناس 100 یوروئی را برمیدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک می رود و بدهی خود را به او می پردازد.

مزرعه دار، اسکناس 100 یوروئی را با شتاب برای پرداخت بدهی اش به تامین کننده خوراک دام و سوخت میدهد.

تامین کننده سوخت و خوراک دام برای پرداخت بدهی خود اسکناس 100 یوروئی را با شتاب به داروغه شهر که به او بدهکار بود میبرد.

داروغه اسکناس را با شتاب به هتل می آورد زیرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگامیکه دوست خودش را یکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرایه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد.

حالا هتل دار اسکناس را روی پیشخوان گذاشته است.

در این هنگام توریست ثروتمند پس از بازدید اتاق های هتل برمیگردد و اسکناس 100 یوروئی خود را برمیدارد و می گوید از اتاق ها خوشش نیامد و شهر را ترک می کند.

در این پروسه هیچکس صاحب پول نشده است. ولی بهر حال همه شهروندان در این هنگامه بدهی بهم ندارند همه بدهی هایشان را پرداخته اند و با یک انتظار خوشبینانه ای به آینده نگاه می کنند.
امضای خانوم خانوما
اپلود[img][url=http:[تصویر:  20131031154337_C9BC2251-2799-4CB2-883A-609D2C51C3E1.JPG]
۱۴-۸-۱۳۹۲, ۰۱:۵۵ عصر
یافتن سپاس نقل قول
1 کاربر از خانوم خانوما به دلیل این ارسال سپاس کرده.
ایران دخت
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
161
تاریخ عضویت:
آبان ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 292


محل سکونت : مشهدی ساکن جاجرم
ارسال: #5
RE: داستان و داستانک
معجزه یک لیوان شیر

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دست فروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد...

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.

دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.

آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.

زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»
امضای خانوم خانوما
اپلود[img][url=http:[تصویر:  20131031154337_C9BC2251-2799-4CB2-883A-609D2C51C3E1.JPG]
۱۴-۸-۱۳۹۲, ۰۱:۵۷ عصر
یافتن سپاس نقل قول
1 کاربر از خانوم خانوما به دلیل این ارسال سپاس کرده.
ایران دخت

تبلیغات

کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
161
تاریخ عضویت:
آبان ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 292


محل سکونت : مشهدی ساکن جاجرم
ارسال: #6
RE: داستان و داستانک
داستانک؛ لیوان مشکلات

برترین ها: استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.

استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً . مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.

فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!
امضای خانوم خانوما
اپلود[img][url=http:[تصویر:  20131031154337_C9BC2251-2799-4CB2-883A-609D2C51C3E1.JPG]
۱۴-۸-۱۳۹۲, ۰۱:۵۸ عصر
یافتن سپاس نقل قول
3 کاربر از خانوم خانوما به دلیل این ارسال سپاس کرده.
ایران دخت, luna, mamane kiana



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد