تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 40 رای - 3.8 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان کودکان
#1
داستانهای کودکان در این تاپیک قرار میگیرهClap
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
پاسخ }
#2
کرمولک شکمو



یکی بود یکی نبود. کرمولک، یک کرم کوچولو بود که با پدرو مادرش در یک باغچه کوچولو در حیاط خانه‌ای زندگی می‌کرد.
کرم کوچولو برخلاف بقیه دوستاش خیلی کرم تنبلی بود وهمیشه یک جایی زیر سایه لم می‌داد و بازی بچه‌های دیگر را نگاه می‌کرد. هرچقدر دوست‌هایش به او می‌گفتند که با آنها بازی کند، همیشه با خمیازه می‌گفت: «نه، من خسته‌ام، باید استراحت کنم، شما بازی کنید.» مادر و پدر کرمولک خیلی نگران بودند، چون او خیلی تپل شده بود. مادرش مدام به او می‌گفت: «پسرم، قند عسلم، خوبه کمی ورزش کنی، گاهی وقتا نرمش کنی، تا کمی لاغر بکنی، خودت رو راحت بکنی.»


اما کرمولک گوشش بدهکار نبود، هرروز صبح که از خواب پا می‌شد تا شب که می‌خواست بخوابد همه‌اش یک گوشه‌ای دراز کشیده بود وهله‌هوله می‌خورد، شب هم که می‌شد خسته و کسل می‌رفت بخوابد تا دوباره صبح شود و شروع کند به خوردن.
کرمولک قصه ما آن‌قدر شکمو بود که حتی شب‌ها هم خواب غذا‌های رنگارنگ می‌دید. او آن‌قدر خوراکی‌های مختلف می‌خورد که دیگر دقت نمی‌کرد که الان دارد چه می‌خورد. فقط و فقط خوراکی می‌خورد. تا این‌که یک روز که زیر سایه یک گل نشسته بود، دید که باغبان مهربان وسط باغچه یک بوته کاشت.
از این بوته چند دانه کوچولوی سبز رنگ آویزان بود، کرمولک بی‌توجه به بوته جدید به خواب بعد از ظهرش ادامه داد... روز‌ها می‌گذشت و دانه‌هاي سبز بوته جدید تبدیل به میوه‌های دراز و تپل قرمز رنگی شدند که رنگ زیباي‌شان باغچه را هم زیبا‌تر کرده بود. کرمولک هم با دیدن رنگ زیبای این میوه‌های عجیب دلش ضعف می‌رفت تا یک گازی به آنها بزند. او نمی‌دانست نام این میوه چیست ولی احساس می‌کرد باید خیلی خوشمزه باشد.
از طرفی آن‌قدر تنبل بود که نمی‌توانست از بوته بالا برود واز میوه‌های خوشرنگ و بامزه‌اش بخورد. او شب‌ها خواب آن میوه‌ها را می‌دید که بسیار شیرین و خوشمزه بودند. خواب می‌دید در بالای بوته نشسته و دارد همه را یک جا می‌خورد.


بالاخره یک شب کرمولک تصمیم گرفت وقتی قرص ماه کامل شد آرام و یواشکی کنار بوته برود و از آن میوه‌ها بخورد. شب که شد کرمولک آرام و بی سروصدا از خانه بیرون رفت و آرام آرام رفت تا رسید به بوته. کمی به این طرف وآن طرف نگاه کرد و بعد به سختی از بوته بالا رفت، تا این‌که رسید به اولین میوه زیبا.
چشم‌هایش را بست و با خوشحالی دهانش را تا آنجا که می‌توانست باز کرد و یک گاز بزرگ به آن زد اما... به محض گاز زدن به آن میوه دهانش سوخت، انگار آتش گرفته بود، از شدت سوزش قرمز شد و شروع کرد به جیغ کشیدن.
چون درخانه کرمولک باز بود، پدرو مادرش صدایش را شنیدند و به کمکش رفتند. آنها دیدند کرمولک یک فلفل قرمز بزرگ را گاز زده و دارد می‌سوزد، مادرش برایش آب آورد، اما کرمولک آنقدر دهانش سوخته بود که اشک چشمانش تمام نمی‌شد، پدرو مادرش او را به خانه بردند.


مادرش او را دوباره به تختش برد وبه او گفت: «تو امشب کار بدی کردی که بی‌اجازه از خانه بیرون رفتی، اگر برایت اتفاقی می‌افتاد من و پدرت خیلی غصه می‌خوردیم.»
کرمولک گفت: «مامان جونم آخه من چند روزی بود میوه‌های این بوته را می‌دیدم و خیلی دلم می‌خواست از اون بخورم، ولی نمی‌دونستم اسمش چیه و اينقدر تنده، واسه همین دیگه طاقتم تموم شد.»
مادر کرمولک گفت: «تو باید سوال می‌کردی! اگر از من یا پدرت می‌پرسیدی ما بهت می‌گفتیم که این بوته، بوته فلفله و نباید به اون نزدیک بشی، یادته بهت می‌گفتم آنقدر شکمو نباش، کمتر هله‌هوله بخور وکمی ورزش کن، اگر به حرفم گوش می‌دادی به دردسر نمی‌افتادی، شکمو بودن تو باعث شد آنقدر اذیت بشی، ولی حالا اشکالی نداره. به جاش یاد گرفتی از این به بعد هر چیزي رو که نمی‌دونی بپرسی و در مورد کاری که می‌خوای بکنی خوب فکر کنی.»
کرمولک کوچولو اشکهاشو پاک کرد و به مادرش گفت: «مامان جونم قول می‌دم از این به بعد پسر خوبی باشم، هله‌هوله کمتر بخورم وهر چیزی هم که نمی‌دونم از شما بپرسم.
قول می‌دم از فردا ورزش کنم و دیگه شکمو نباشم.» کرمولک از فردای اون روز به قولش عمل کرد و شروع کرد به ورزش کردن، او دیگر هله‌هوله نمی‌خورد. به جایش غذاهایی می‌خورد که مقوی وسالم بودند. در کنار همه اینها کرمولک لاغر شده بود و حالا که دیگر خیلی تپل نبود می‌توانست با دوستاش بازی کند.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
پاسخ }
#3
کرمولک به خانه خاله اش می رود

یکی بود یکی نبود. در یک صبح آفتابی، کرمولک کوچولو که دلش خیلی برای خاله‌اش که آن طرف باغچه زندگی می‌کرد تنگ شده بود، از مادرش اجازه گرفت و یک بقچه خوراکی برداشت تا به دیدن خاله‌اش برود اما او خیلی خوب نمی‌دانست که خانه خاله‌اش کجاست؟

او فقط می‌دانست که باید از کنار درخت چنار وسط باغچه عبور کند. رفت و رفت و رفت، تا رسید به خانم مورچه. دید که خانم مورچه در کنار سوراخ کوچکی نشسته و گریه می‌کند.
خانم مورچه وقتی کرمولک را دید، به او گفت: «دختر کوچولوی من داشت بازی می‌کرد ولی این سوراخ را ندید، حالا افتاده توش و من نمی‌توانم به او کمک کنم، مي‌شود به دخترم کمک کنی؟» و شروع کرد به گریه کردن.

کرمولک بقچه‌اش را در گوشه‌ای گذاشت و آرام آرام به سوراخ نزدیک شد و دمش را داخل سوراخ کرد و از آن آویزان شد.
مورچه کوچولو دم کرمولک را گرفت و از سوراخ بیرون آمد. خانم مورچه خیلی خوشحال شد و از کرمولک تشکر کرد و از او خواست تا اگر کاری دارد حتما به او بگوید تا کمکش کند.
کرمولک که خانه خاله‌اش را کامل بلد نبود، از او پرسید، چون فکر می‌کرد شاید اورا بشناسد.
خانم مورچه کمی فکر کرد تا این‌که یادش آمد خاله کرمولک را می‌شناسد و به او نشان داد تا از کجا برود. کرمولک از آنها خداحافظی کرد و رفت.

کرمولک رفت و رفت و رفت تا رسید به یک پروانه کوچولو که خیلی خسته نشسته بود زیر سایه یک گل. وقتی کرمولک به او نزدیک شد دید که یکی از بال‌هایش کمی زخم شده و نمی‌تواند پرواز کند. از او پرسید «پروانه خانم، چه اتفاقی برای تو افتاده؟»

پروانه زیبا به او گفت: «وقتی داشتم روی گل‌ها بال می‌زدم یک دفعه بالم خورد به یکی از تیغ‌های گلی که در کنارم بود، حالا نمی‌توانم پرواز کنم و خیلی هم گرسنه هستم. نمی‌دانم چه کار کنم.»
کرمولک کوچولو بقچه‌اش را باز کرد و یک دستمال کوچک برداشت و بال پروانه را بست و بعد هم خوراکی‌هایش را با پروانه قسمت کرد. او خوشحال از این‌که به پروانه کمک کرده، خواست حرکت کند و برود که پروانه از او پرسید: «کجا می‌خواهی بروی، بگو شاید من بتوانم کمکت کنم.»

کرمولک به پروانه گفت: «می‌خواهم به خانه خاله‌ام بروم اما کامل بلد نیستم که کجاست؟ خانم مورچه گفت که بعد از درخت چناره... ولی بقیه‌اش را بلد نیستم.»

پروانه لبخندی زد وگفت: «درست است، پشت همین درخت خانه خاله توست، من او را می‌شناسم.»

کرمولک خوشحال شد و به سمت پشت درخت حرکت کرد. رفت و رفت و رفت، تا رسید به یک خانه کوچک قارچی که کنار درخت بود.
خسته کنارش نشست و غمگین بود، چون خانه خاله را ندید و فکر کرد شاید گمشده است و شروع کرد به بلند بلند حرف زدن و غصه خوردن: «خاله جونم، این همه راه اومدم تا ببینمت اما نتونستم خونه تو پیدا کنم، حالا چیکار کنم؟»

در همین حال بود که یک دفعه در خانه قارچی باز شد و خاله کرمولک بیرون آمد و او را صدا کرد. کرمولک کوچولو خیلی خوشحال شد و خاله‌اش او را به آغوش گرفت و به اوگفت: «عزیز دلم داشتی غصه می‌خوردی؟ صدات رو که شنیدم شناختمت عزیزم. خیلی دلم برات تنگ شده بود. خوشحالم کردی که اومدی به دیدنم. بیا بریم به خانه تا هم استراحت کنی هم غذا بخوری.»

آنها با هم خوشحال و خندان به داخل خانه رفتند و کرمولک برای خاله‌اش تعریف کرد که در راه به خانم مورچه و دخترش و به پروانه کوچولو کمک کرده و توانسته خانه خاله را پیدا کند. خاله به او آفرین گفت و روی ماهش را بوسید. کرمولک خیلی خوشحال بود که توانسته بود هم خاله‌اش را ببیند و هم به دیگران کمک کند.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
پاسخ }
#4
قصه قديمي كدو قلقله‌زن قصه پيرزني است كه دلتنگ دخترش مي‌شود و شال و كلاه مي‌كند و راهي خانه دخترش مي‌شود. در راه خطرات مختلفي او را تهديد مي‌كند. با ترفندي از آن‌ها دوري جسته و به خانه دخترش مي‌رسد. هنگام بازگشت درون كدويي مي‌رود و به سلامت به خانه‌اش برمي‌گردد.
خيلي از پدر و مادرها از بچگي اين داستان را شنيده‌اند، اين داستان پيشينه‌اي طولاني در فرهنگ داستاني ايران دارد و تا به حال به زبان‌هاي مختلفي در كشورهاي دنيا از جمله هلند و فرانسه ترجمه شده است.
يكي داشت، يكي نداشت. پيرزني سه تا دختر داشت كه هر سه را شوهر داده بود و خودش مانده بود تك و تنها.
روزي از روزها از تنهايي حوصله‌اش سر رفت. با خودش گفت: «از وقتي دختر كوچكترم را فرستاده‌ام خانه بخت، خانه‌ام خيلي سوت و كور شده، خوب است بروم سري بزنم به او و آب و هوايي عوض كنم.‌»
پيرزن پاشد چادرچاقچور كرد. عصا دست گرفت و راه افتاد طرف خانه دختر تازه عروسش كه بيرون شهر، بالاي تپه‌اي قرار داشت.
چشم‌تان روز بد نبيند! از دروازه شهر كه پا گذاشت بيرون گرگ گرسنه‌اي جلوش سبز شد. پيرزن تا چشمش افتاد به گرگ، دستپاچه شد و سلام بلند بالايي كرد.
گرگ گفت «اي پيرزن! كجا مي‌روي؟»
پيرزن گفت: «مي روم خانه دخترم. چلو بخورم، پلو بخورم، مرغ و فسنجان بخورم، خورش بادنجان بخورم، چاق بشوم، چله بشوم.‌»
گرگ گفت: «بي خودبه‌خودت زحمت نده. چون من همين حالا يك لقمه‌ات مي‌كنم.‌»
پيرزن گفت: «يك لقمه پوست و استخوان كه سيرت نمي‌كند، بگذار برم خانه دخترم، چند روزي خوب بخورم و بخوابم، تنم گوشت‌ تر و تازه بياورد و حسابي چاق و چله بشوم، آن وقت من را بخور.‌»
گرگ گفت: «بسيار خوب! اما يادت باشد من از اينجا جم نمي‌خورم تا تو برگردي.‌»
پيرزن گفت: «خيالت تخت باشد. زود برمي‌گردم.‌»
و راه افتاد.
چند قدم كه رفت پلنگي، مثل اجل معلق پريد جلوش و پرسيد: «كجا مي‌روي پيرزن؟»
پيرزن از ترس جانش تعظيم كرد و گفت: «مي‌روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش بادنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.‌»
پلنگ گفت: «زحمت نكش؛ چون من خيلي گرسنه‌ام و همين حالا بايد تو را بخورم.‌»
پيرزن گفت: «يك لقمه پيرزن كجاي شكمت را پر مي‌كند؟ بگذار برم خانه دخترم، چند روزي خوب بخورم و خوب بخوابم، حسابي چاق وچله بشوم، آن وقت برمي‌گردم اينجا، من را بخور.‌»
پلنگ گفت: «بدفكري نيست. تا تو برگردي، من دندان رو جگر مي‌گذارم و همين دور و بر مي‌پلكم.‌»
پيرزن گفت: «زياد چشم به انتظارت نمي‌گذارم؛ زود برمي‌گردم.‌»
و باز به راه افتاد؛ اما هنوز به خانه دخترش نرسيده بود كه شيري غرش كنان جلوش را گرفت. پيرزن از ترس سر جاش خشكش زد و تته پته كنان سلام كرد و جلو شير افتاد به خاك.
شير گفت: «كجا داري مي‌روي پيرزن؟»
پيرزن گفت: «دارم مي‌روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش بادنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.‌»
شير گفت: «نه.‌ نمي‌گذارم؛ چون شكم من از گشنگي افتاده به قار و قور و همين حالا تو را مي‌خورم.‌»
پيرزن گفت: «اي شير! تو سلطان جنگلي؛ دل و جگر گاو نر و ران گورخر هم شكمت را سير نمي‌كند؛ تا چه رسد به من پيرزن كه يك پوست و استخوان بيشتر نيستم؛ صبر كن برم خانه دخترم، چند روزي خوب بخورم و بخوابم، حسابي چاق و چله بشوم و برگردم. آن وقت من را بخور.‌»
شير گفت: «برو! اما زياد معطل نكن كه خيلي گشنه‌ام.‌»
پيرزن گفت: «زياد چشم به راهت نمي‌گذارم.‌»
و راهش را گرفت و رفت تا به خانه دخترش رسيد.
دختر و دامادش خوشحال شدند. وقت شام پيرزن را بالاي سفره نشاندند و پلو و خورش و ميوه و شربت جلوش گذاشتند و موقع خواب براش رختخواب ترمه پهن كردند.
پيرزن 4-3 روز خورد و خوابيد. وقت برگشتن به دخترش گفت: «برو يك كدو تنبل بزرگ براي من بيار.‌»
دختر رفت كدوي بزرگي آورد.
پيرزن گفت: «در جمع و جوري براي كدو بساز و توي كدو را خوب خالي كن.‌»
دختر پرسيد: «براي چه اين كار را بكنم؟»
پيرزن هر چه را كه موقع آمدن برايش پيش آمده بود، شرح داد و آخر سر گفت: «وقتي خواستم برم، مي‌روم توي كدو. تو هم ببرم بيرون، هلم بده و قلم بده.‌»
دختر توي كدو را خوب خالي كرد. پيرزن رفت تو كدو و دختر كدو را برد بيرون و از سرازيري جاده قلش داد پايين.
كدو قلقله زن قل خورد تا رسيد نزديك شير.
شير تا ديد كدو دارد مي‌آيد، پريد جلو و گفت: «كدو قلقله زن! نديدي يه پيرزن؟»
كدو گفت: «والله نديدم؛ بالله نديدم؛ به سنگ تق‌تق نديدم؛ به جوز لق لق نديدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.‌»
شير گفت: «خيل خب.‌»
و كدو را قل داد و ول داد.
كدو قل خورد و قل خورد تا رسيد نزديك پلنگ.
پلنگ تا ديد كدو دارد مي‌آيد، رفت جلو و گفت: «كدو قلقله زن! نديدي يه پيرزن؟»
كدو گفت: «والله نديدم؛ بالله نديدم؛ به سنگ تق‌تق نديدم؛ به جوز لق‌لق نديدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.‌»
پلنگ هم گفت: «خيلي خب!»
و كدو را قل داد و ول داد.
كدو قل خورد و قل خورد تا رسيد نزديك گرگ.
گرگ تا ديد كدو دارد مي‌آيد، دويد جلو و گفت: «كدو قلقله زن! نديدي يه پيرزن؟»
كدو گفت: «والله نديدم؛ بالله نديدم؛ به سنگ تق تق نديدم؛ به جوز لق‌لق نديدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.‌»
گرگ صداي پيرزن را شناخت. گفت: «سر من كلاه مي‌گذاري؟ تو همان پيرزني هستي كه قرار بود بخورمت. حالا رفته‌اي توي كدو.‌»
گرگ شروع كرد به سوراخ كردن كدو و همين كه از اين ور كدو رفت تو، پيرزن دركدو را ورداشت و از آن ور كدو آمد بيرون. دويد توي خانه‌اش و در را پشت سرش بست.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#5
هاله و هیولا




هاله کوچولو می‌ترسید شب‌ها تنهایی توی اتاق خودش بخوابد، چون هر شب موقع خواب، از زیر تختش صداهای عجیب و غریب می‌شنید. صدای خش‌خش، تق‌تق، پیف‌پیف و کلی صدای دیگر. هاله کوچولو وقتی این صدا‌ها را می‌شنید، می‌ترسید و مامان را صدا می‌زد.
وقتی مامان هاله می‌آمد دیگر از این صدا‌ها خبری نبود.
مامان هم مجبور بود بیاید توی اتاق و تا هاله خوابش ببرد، کنار تختش بنشیند.
یک شب وقتی هاله مامان را صدا کرد، مامان به او گفت: «تو دیگه بزرگ شدی. امشب باید خودت تنهایی توی اتاقت بخوابی. دختر خوبی باش و سعی کن نترسی.» وقتی مامان رفت، باز‌‌ همان صداهای عجیب از زیر تخت آمد. هاله گوش‌هایش را گرفت، سرش را کرد زیر پتو و کمی بعد خوابش برد.

آن شب هاله یک خواب عجیب دید. خواب دید که از زیر تختش صدا می‌آید و تخت تکان می‌خورد. هاله یواش صدا زد: «تو کی هستی زیر تخت من؟» یک دفعه یک موجود گنده تپل قرمز سرش را از زیر تخت بیرون آورد و گفت: «با من دوست می‌شی؟»

هاله خیلی ترسید، پتویش را بغل کرد و چسبید به دیوار. موجود قرمز رنگ گفت: «از من نترس. من شب‌ها اینجا تنها می‌مانم و می‌ترسم.» هاله گفت: «تو هیولایی. اومدی منو بخوری؟» هیولا گفت: «هیولا‌ها که آدم نمی‌خورند.» بعد گفت: «من یه بچه هیولام. مامانم شب‌ها منو می‌ذاره اینجا و می‌ره سرکار. من زیر تخت تو از تاریکی می‌ترسم.» هاله دلش برای بچه هیولا سوخت.
اول از همه چراغ خوابش را روشن کرد تا هیولا از تاریکی نترسد. بعد کلی سوال از هیولا پرسید تا فهمید هیولا‌ها موجودات تپلی هستند که خیلی مهربانند، آدم‌ها را دوست دارند و اصلا ترس ندارند.

هاله اسباب‌بازی‌ها و کتاب‌هایش را به هیولا نشان داد و برای هیولا از مامان و بابایش تعریف کرد.

هیولا هم گفت که یک خواهر و برادر دارد، در مدرسه هیولا‌ها درس می‌خوانند و امسال می‌روند کلاس دوم.
هاله و هیولا یکی از کتاب‌های هاله را برداشتند و با هم شروع کردند به خواندن تا هر دو خواب‌شان برد.

صبح که هاله از خوب بیدار شد خیلی خوشحال بود. به مامان گفت که دیگر شب‌ها از هیچ صدایی نمی‌ترسد. از آن به بعد هاله شب‌ها بدون این‌که بهانه بگیرد تنهایی در اتاق خودش می‌خوابد و بعضی وقت‌ها هم خواب هیولا، دوست گنده قرمز رنگش را می‌بیند.


مجله شهرزاد
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
پاسخ }
#6
به نام خدا

یکی بود یکی نبود

یک روز موش کوچولویی در میان باغ بزرگی می گشت و بازی می کرد که صدایی شنید:میو میو.موش کوچولو خیلی ترسید.پشت بوته ای پنهان شد و خوب گوش کرد.صدای بچه گربه ای بود که تنها و سرگردان میان گل ها می گشت و میومیو می کرد.موش کوچولو که خیلی از گربه ها می ترسید، از پشت بوته ها به بچه گربه نگاه می کرد و از ترس می لرزید.بچه گربه که مادرش را گم کرده بود، خیلی ناراحت بود. موش کوچولو می ترسید اگر از پشت بوته خارج شود، بچه گربه او را ببیند و به سراغش بیاید و او را بخورد؛ اما بچه گربه آن قدر نگران و ناراحت بود که موش کوچولو را پشت بوته ی گل سرخ نمی دید.او فقط می خواست که مادرش را پیدا کند.با صدای بلند می گفت:«میومیو مامان جون من اینجام، تو کجایی؟» او آنقدر این جمله را تکرار کرد تا مادرش صدای او را شنید و به طرفش آمد و او را با خود از باغ بیرون برد.

موش کوچولو نفس راحتی کشید و دوباره مشغول بازی شد.همین طور که زیر بوته ها می دوید و ورجه ورجه می کرد، چشمش به چیزی افتاد که زیر بوته ها برق می زد.به طرف آن رفت، یک آینه کوچک با قاب طلایی بود.موش کوچولو توی آینه نگاه کرد و خودش را دید.خیال کرد یک موش دیگر را می بیند.خوشحال شد و شروع کرد با عکس خودش حرف زدن.می گفت:«سلام، میای با من بازی کنی؟» دهان موش کوچولوی توی آینه تکان می خورد ولی صدایی به گوش موش کوچولو نمی رسید.موش کوچولو آنقدر با موش توی آینه حرف زد که حوصله اش سر رفت و ساکت شد.

بلبل که روی درختی نشسته بود و او را تماشا می کرد خنده اش گرفت و صدا زد:«آهای موش کوچولو، اون آینه است. تو داشتی با عکس خودت توی آینه حرف می زدی.»

موش کوچولو سرش را بلند کرد.بلبل را دید. پرسید:«یعنی این خودِ من هستم؟من این شکلی هستم؟» بلبل جواب داد:« بله، تو این شکلی هستی.آینه تصویر تو را نشان می دهد.»

موش کوچولو بازهم به عکس خودش نگاه کرد و از خودش خوشش آمد. او با خوشحالی خندید.بلبل هم خندید.چندتا پروانه که روی گلها پرواز می کردند هم خندیدند.گل های توی باغ هم خنده شان گرفت. صدای خنده ها به گوش غنچه ها رسید.غنچه ها بیدار شدند و آنها هم خندیدند و بوی عطرشان در هوا پیچید.بلبل شروع کرد به خواندن:

من بلبلم تو موشی

تو موش بازیگوشی

ما توی باغ هستیم

خوشحال و شاد هستیم

گل ها که ما را دیدند

به روی ما خندیدند

آن روزموش کوچولو دوستان زیادی پیدا کرد و حسابی سرگرم شد. وقتی حسابی خسته شد و خوابش گرفت، دوید و به لانه اش برگشت و خوابید.

قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونه ش نرسید.





فایل‌های پیوست عکس(ها)
   
کوههای عظیم پر از چشمه اند و قلبهای بزرگ پر از اشک
(ژوزف رو)
پاسخ }
#7
به نام خدا

چپ و راست

سارا دخترکوچولویی بود که هنوز نمی تونست فرق بین دست راست و دست چپ را متوجه بشه. مادرش به دست چپ او یک النگوی پلاستیکی قرمز رنگ انداخته بود تا به وسیله ی اون النگو یادش بده که چپ کدوم طرفه. به دست راستش هم یه النگوی سبز انداخته بود. وقتی مامانش می گفت عزیزم برو توی آشَپزخونه، نمکدون را از کشوی سمت چپ بردار و بیار ، به دستاش نگاه می کرد و می پرسید: کدوم سمت؟ این دستم یا اون دستم؟ مامانش می خندید و می گفت: سمت النگو قرمزه سمت چپه.اونوقت سارا کوچولو می رفت و از کشوی سمت چپ واسه مامانش نمکدون می آورد.سارا کوچولو خیلی چیزهارو بلد نبود ولی مامان و باباش بهش یاد میدادن.اونها یادش میدادن که هردست 5 تا انگشت داره و دوتا دست روی هم ده تا انگشت دارند.یادش میدادند که برف سفیده، آرد و ماست و شیر هم سفید هستند.برگ درختا سبزهستند، شبا همه جا تاریکه و روزها خورشید همه جا را روشن می کنه و با نور طلاییش به زمین می تابه و زمین را گرم می کنه. یادش میدادند که گربه میومیو می کنه، کلاغ قارقار می کنه،کبوتر بغ بغو می کنه، سگ هاپ هاپ می کنه، گنجشکه جیک جیک جیک صدا می کنه، وقتی کتری آب رو روی گاز بذاریم آب جوش میاد و قل قل صدا می کنه ودست زدن به کتری آب جوش خطرناکه و بچه ها نباید با کبریت بازی کنن، یادش می دادن که به بزرگترها سلام کنه و بهشون احترام بذاره، دست و روشو بشوره و تمیز باشه. خلاصه بچه های گلم،سارا کوچولو خیلی چیزا بلد بود اما همیشه بین چپ و راست اشتباه می کرد. مامان سارا یادش می داد که پای چپ کدومه و پای راست کدومه می گفت: دست راستت رو روی پایی بذار که سمت دست راستته همون پای راسته.سارا دستی رو که النگوی سبز داشت روی پایی می ذاشت که طرف دست راستش بود و می فهمید که پای راست کدومه. دستی رو هم که النگوی قرمز داشت روی پای همون طرف می ذاشت و می فهمید که پای چپ کدومه. اما بچه ها می دونید سارا کوچولو از کجا می فهمید دست چپ و دست راست مامانش کدومه؟ اون می دونست که مامانش ساعتش رو روی دست چپش می بنده. برای همین وقتی به دست مامانش که ساعت داشت نگاه می کرد می فهمید که دست چپ ساعت داره و دست راستش ساعت نداره. یه روز مامان سارا داشت توی آشپزخونه غذا درست می کرد که بخار آب به دست چپش خورد و مچ دستش کمی سوخت و پوستش تاول زد. مامان سارا کمی پماد روی جای سوختگی مالید و ساعتش رو هم روی مچ دست راستش بست. وقتی سارا کوچولو به دست های مامانش نگاه می کرد، متوجه شد که مامانش ساعتش رو به دست راستش بسته اما شک داشت که درست فهمیده باشه. اون مدتی به دستای مامانش نگا کرد و بعد با تعجب گفت: مامان جون، چرا دست چپت اومده این طرف؟ مامان سارا تا این حرفو شنید زد زیر خنده. سارا گفت: مامان چرا می خندی؟ مامان گفت: آخه عزیز دلم، من امروز ساعتمو به دست راستم بستم ببین مچ دست چپم سوخته.سارا به دستای مامانش نگاه کرد و اونم خندید.حالا دیگه سارا بدون اینکه بخواد به ساعت مامان توجه کنه، می دونه کدوم دست راسته و کدوم دست چپه.همین طور بدون توجه به النگوهای قرمز و سبز هم می دونه دست چپ کدومه و دست راست کدوم. راستی بچه ها شما تا حالا به چپ و راست توجه کردید؟ می دونید کدوم دست راستتونه و کدوم دست چپ؟ آفرین به شما بچه های باهوشم.



کوههای عظیم پر از چشمه اند و قلبهای بزرگ پر از اشک
(ژوزف رو)
پاسخ }
#8
دندونم درد میکنه!
این روزها در فصل بهار قرار داریم.چند روزی هست که عید تموم شده ودرس و مدرسه آغاز شده,اما بهار کوچولودندون هاش دردگرفته,چون توی روزهای عیدنتونسته جلوی شکمشو بگیره.
بهاره کوچولوعیدو خیلی دوست داره.چون همیشه تو عید لباسای نوشومی پوشه و به مهمونی میره و میتونه یه عالمه بازی کنه.
اما بهاره کوچولو یه چیزه دیگه رو هم خیلی دوست داره.اونم آجیله که مامانش برای عیدمی خره.تازه
شیرینی و شکلاتم هست,بهاره عاشق چیزای شیرینه.دوهفته پیش از این,یه روز که بهاره با مامان و باباش به عیددیدنی میرن,دوست مامان به بهاره آجیل تعارف میکنه,بهاره چندتا پسته بر میداره.یکی ازپسته ها سرشون بسته بود و بهاره نمی تونه اونو باز کنه.
بعد بهاره اونولای دندوناش می ذاره و محکم فشار میده. یکدفعه صدای جیغ وگریه بهاره بلند میشه.مامان بهاره می پرسه چی شده عزیزم که بهاره داد میزنه و می گه:آی دندونم,آخ دندونم.مامان و بابای بهاره تندی ازدوستاشون عذرخواهی و خداحافظی می کنن و بهاررو به دندون پزشکی می برن.
آقای دکتردندون بهاره رو می بینه و ماجرارو می فهمه بعد کمی با بهاره صحبت میکنه و می گه:دخترگلم,تو نباید با دندونات چیزای محکمو بشکنی,چون ممکنه دندونات بشکنن ودرد بگیرن.
تازه چیزای شیرینم نباید زیادبخوری و بعد از خوردنشونم باید مسواک بزنی.
بهاره به آقای دکتر قول میده که دیگه مراقب دندوناش باشه و باهاشون فندق و پسته نشکنه و روزی سه بارم مسواک بزنه.

وقتی سکوت خدا را در برابر عبادتت دیدی،نگو خدا با من قهر است.
او به تمام کائنات فرمان سکوت داده،تا حرف دل تو را بشنود.پس حرف دلت را بگو....

پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#9
غذایم را خودم میخورم
احسان کوچولو که دیگه بزرگ شده ومیتونه قاشق چنگال رو توی دستهای کوچیکش بگیره تصمیم گرفته خودش به تنهایی غذاهایی که مامان جونش براش می کشه رو بخوره.
بعضی از بچه ها که نمی خوام اسمشونو بگم واسه غذاهایی که مامانشن با کلی زحمت اونارو درست میکنن خیلی غر میزنن.
اما احسان کوچولو همه غذاهایی که مامانش براش درست میکنه رو دوست داره.
وقتی غذاها حاضر میشه احسان کوچولو دستاشو خوب با آب وصابون میشوره
تا همه میکروب های روی دستش از بین برن.
با یه لبخند خوشکل به مامانش کمک میکنه تا سفره غذارو آمده کنن.
چون فکر میکنه مامان جونش به خاطر آماده کردن غذاهای خوشمزه خیلی خسته شده.
مامان احسان کوچولو وقتی غذارو میاره سر سفره احسان ازش خواهش میکنه تا براش غذا بکشه. یکم صبر میکنه تا خنک بشه ولی از سر سفره بلند نمیشه.
باقاشق وچنگالی که داره تمام غذاشو میخوره وازمامان جونش تشکر میکنه.
البته احسان کوچولوهر جای دیگه هم که میره مثلا خونه مامان بزرگ -خونه خاله جون-خونه عمه جونو...بعدازاینکه همه غذاشوخورد از همه تشکرمیکنه.
احسان کوچولو همیشه وهمه جا کمک میکنه تابعدازخوردن غذا سفر رو جمع کنن و به آشپزخونه ببرن.
بچه های گلم شما هم وقتی ازکسی که زحمت کشیده وبرای شما غذا درست کرده تشکرکنین می تونید خستگی رو از تنش بیرون کنین.

وقتی سکوت خدا را در برابر عبادتت دیدی،نگو خدا با من قهر است.
او به تمام کائنات فرمان سکوت داده،تا حرف دل تو را بشنود.پس حرف دلت را بگو....

پاسخ }
#10
موش کوچولوی شجاع

روزی روزگاری موشی بود که درون لانه ای زندگی می کرد. لانه ی خانواده ی آن موش از سرزمین موش ها خیلی دور بود. اما آن موش تا به حال هیچ گاه بیرون از لانه نرفته بود. هیچ کدام از خانواده ی موش ها در نزدیکی آن ها زندگی نمی کردند. چون این موش نزد نا مادری و نا پدری خود بزرگ شده بود. او زمانی که تازه به دنیا آمده بود پدر و مادرش زیر پای یک شیر بزرگ له شدند و فقط او که در لانه مانده بود زنده ماند. دوستان پدر و مادرش که هیچ بچه ای نداشتند او را به فرزندی قبول کردند و بعد از مرگ آن دو نتوانستند خود را به سرزمین موش ها برسانند و در همان جا درون لانه شان زندگی کردند. آن ها بعد از حادثه هیچ گاه به موش کوچولو اجازه ی بیرون رفتن را ندادند و همیشه خودشان برای تهیه ی غذا بیرون می رفتند و آن هم سریع بر می گشتند. موش کوچولو همیشه از مادرش و پدرش درباره ی گذشته می پرسید. خانواده ی ما کجا هستند؟ هم بازی های من کجا زندگی می کنند؟ چرا من مدرسه نمی روم؟ چرا من اجازه ی خروج از لانه را ندارم؟ مادرش می گفت: چند روز دیگر هم تحمل کن ولی او همیشه همین را می گفت. آن ها به موش کوچولو گفته بودند که دنیای خارج از لانه خطرناک است. موش ها خیلی کوچکند به همین دلیل باید تحمل می کردند. اما یک روز که مامان موش و بابا موش برای تهیه غذا بیرون رفته بودند موش کوچولو تصمیم گرفت بیاید بیرون و دنیای خارج از لانه را ببیند او از لانه بیرون آمد دور و برش همه سبز و زیبا بود و صدای پرندگان سر تا سر جنگل را پر کرده بود. موش کوچولو وقتی درختان را دید این طور تصور کرد که هیولاهایی هستند با قامتی بلند که موهای پریشان دارند و پایشان محکم است. او سریعاً برگشت داخل لانه و بیشتر نگاه کرد. متوجه شد که هیچ چیز تغییر نکرده باز هم بیرون آمد به سبزه و درختان همه سلام کرد. چون از همه ی آن ها می ترسید و هنوز گمان می کرد این ها همان غول هایی هستند که مادر برایش تعریف کرده است همین طور که با همه چیز سلام می کرد و جلو می رفت متوجه شد هیچ چیز تغییری نکرده است. با خود می گفت: چه هیولاهای مغروری. چون من موش هستم حتی سرشان را خم نمی کنند؛ با من سلام کنند. ناگهان در یک چشم به هم زدن دنیا برای موش تغییر کرد چشمانش را با ترس باز کرد. هیولای قرمزی روبرویش ایستاده بود. چه بویی می داد. موش با خود گفت: این تیر هیولا بود یا سلام کرد. به طرفش رفت. گفت: چه کوچک است. این برای شکم گرسنه من خوب است سیرم می کند. همین که دهانش را باز کرد یک چیزی محکم به سرش خورد. باز هم همان چیز قرمز خوشبو بود. این بار سریع دهانش را باز کرد و گاز محکمی به آن زد و آن را خورد. ناگهان درخت قد خم کرد و به موش گفت: این هم هدیه من برای تو که تازه از لانه بیرون آمده ای. موش اول ترسید و گمان کرد می خواهد او را بخورد. اما درخت با آن دست داد و گفت سیب قرمز نوش جانت. جلوتر آمد همین طور که با درخت خداحافظی می کرد و دم تکان می داد سرش به چیز محکمی خورد. بیهوش به روی زمین افتاد. بعد از چند دقیقه بلند شد. جلو رفت گفت: این چیز به این بلند و محکمی چیست؟ اندکی تحمل کرد. گمان می کرد حتماً همین هیولا است. کمی از آن فاصله گرفت ولی ناگهان پرنده ای جیک جیک کنان گفت: از این صخره بالا برو و موش که نمی دانست این پرنده است گفت: صدای تو مثل صدای پرنده ای است که توی رادیو خانه ماست. گفت: من خودم پرنده واقعی هستم جیک و جیک. موش گفت: یعنی این غول نیست گفت: نه این سنگ است. نترس و از آن بالا برو و بقیه راهت را ادامه بده. موش هم با شیطنت از صخره بالا رفت و راهش را ادامه داد. او خوشحال بود که هیچ غولی را ندیده است. همین طور آواز می خواند و می گفت: چه قدر من شادم امروز... من چه شادم امروز... اما ناگهان احساس کرد یک موش مانند خودش روبرویش ایستاده. پلک می زد آن هم پلک می زد. این طرف می رفت آن هم می آمد. آن طرف می رفت آن هم می رفت. رفت که در بغل بگیرد او را ناگهان احساس کرد زیر پایش خالی شده و در حال مردن است. فکر کرد خواب می بیند. اما دست و پا زد. چیز لغزنده ای داشت به او کمک و او را تا سطح آب هدایت می کرد. ناگهان احساس کرد بر روی زمین ایستاده است. پرسید این چه بود؟ ماهی گفت: این برکه ی آب بود و من هم ماهی هستم. موش تشکر کرد از ماهی اما ماهی به او گفت: تو چرا سفید هستی. من موش های زیادی دیده ام اما سفید نبوده اند. موش گفت: این هم یک نشانه است. موش خداحافظی کرد و به راه افتاد. با خود می گفت: این همان ماهی داستان های مادرم است. من تا به حال ماهی ندیده بودم. همین طور داشت می رفت که ناگهان زیر پایش تغییر کرد. فکر کرد زمین لرزه است.
اما خوب دقت کرد. متوجه شد این ها همان بچه سنگ های آن صخره هستند که گنجشک خانم گفته بود. اما کمی آن طرف تر هیولاهای واقعی بودند. موش با شنیدن صدایشان نزدیک تر رفت. دید که همه ی حیوانات هستند ترسید و همان جا از دور نگاه می کرد و منتظر خوابیدن آن ها بود. ناگهان فیل آمد و گفت: سلام موش کوچولو. می خواهی از این جا گذر کنی و بروی خوب بیا از خرطوم من بالا برو. بعد از این جا به جایی می رسی که تمام خانواده های موش ها آن جا هستند. اما آ ن ها مثل تو سفید نیستند آن ها با تو فرق می کنند. او رفت و رفت تا رسید آن جا همه ی موش ها بودند که به خوبی زندگی می کردند. موش به محض اینکه می خواست وارد محوطه بشود. ناگهان دو موش بزرگ که سلاح داشتند جلوی آن را گرفتند. اما موش پیر همراه عصا سمت در آمد و گفت: به آن اجازه دهید داخل بیاید. موش کوچولو از آن پرسید شما چه کسی هستید؟ گفت: من فرمانروای اینجا هستم. تو پدر و مادرت را خیلی وقت پیش از دست دادی. پس بفرما. خوش آمدی. تو جانشین من باش. خیلی شجاعی که از این همه مانع گذشتی. بعد از آن موش کوچولو از موش پیر اجازه خواست تا فضای این جا را ببیند. همین طور که داشت می رفت ناگهان موش سفید دیگری را دید که پاپیون قرمز رنگی را به گردن آویخته بود. موش پیر باز هم به آن نزدیک شد و گفت: این دختر عموی شماست. مبارک باشد. و آن ها با هم دوست شدند تا در آینده ای نزدیک با هم ازدواج کنند.
خوش عاقبت کسی است که شجاع و از هیچ چیز باکی نداشته باشد. البته موش کوچولو یک کار اشتباه هم کرد . اینکه بدون اجازه ی پدر و مادر به بیرون از لانه رفت. اما ظاهراً طبیعت با او دوست بود.
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
پاسخ }