خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 7 رأی - میانگین امتیازات: 2.57
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

درخواست کمک

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
2
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 0


محل سکونت :
ارسال: #1
درخواست کمک
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه من توی زندگیم به یه مشکل بزرگ برخوردم که تقریبا الان 6ماهه شب و روزم شده گریه و ....
من از طریق فیسبوک با یه اقایی به اسم محمد آشنا شدم که اوایل رابطه ی ما فقط در حد یه دوست فیسبوکی بود
بعدها خواهرم با این آقا و همکارشون که باهم در یه شرکت کار میکنن بیشتر آشنا شدن
محمد و همکاراش در یه شرکت توی استرالیا کار میکنن
اوایل یه رابطه ی تقریبا صمیمی بین محمد و خواهرم ایجاد شده بود
رابطه ای که اوایل به واسطه ی دادن شعر های مختلف از طرف خواهر من به محمد و متقابلا از طرف محمد به خواهر من بود
خواهر من فقز رابطه اش با اون در همین حد بود
در همین زمان که محمد دوست داشت با خواهر من بیشتر آشنا شه برای خواهر من یه خواستگار اومد که دیگه بیشتر به جای محمد حواسش به خواستگاارش بود ولی محمد دوست داشت خواهرمو بیشتر بشناسه و مدام به خواهرم میگفت دوست داره همیشه با یه خانوم ایرانی ازدواج کنه
رابطه ی اونو محمد تقریبا کم شده بود که خواهرم به من میگفت محبوبه تو به محمد میل بزن ،از شعرات بگو و ...
رابطه ی منو محمد ازینجا بود که جرقه خورد
من به محمد از شعرام میزدم و محمد هم علاقه مند شده بود که از من از احساستم بیشتر بدونه تا جایی که دیگه هر روز بهم میل میزدیم یا حداقل بگم که محمد بیشتر به من میل میزد تا من به اون چون من اصلا آدمی نیستم که بتونم از طریق نت ارتباط برقرار کنم
و از طرفی من بهمن امسال کنکور ارشدمه و از تابستون شروع کرده بودم به خوندن و بیشتر حواسم به درس بود تا به محمد یا شاید بهتره بگم با محمد یه رابطه ی کاملا دوستانه و عادی داشتم
این رابطه همینطور ادامه پیدا کرد تا اینکه محمد علاقه مند به دیدن من شده بود
تا اینکه محمد توی شهریور بهم گفت که میخواد برای هفته ی بعد بیاد ایران و باهم بیشتر آشننا شیم
یه روز توو یه غروب شهریوری دیدم تلفنم زنگ می خوره
برداشتم و محمد بود
البته یکبار هم قبلا وقتی که با خواهرم بیشتر حرف میزد از استرالیا تماس گرفته بود و با فاطمه صحبت کرده بود و بعدش هم با من
اون روزی که توی شهریور محمد تماس گرفته بود توی ایران بود و اومده بود
البته یه هفته قبلش بهم گفته بود که میخواد بیاد اما من جدی نگرفته بودم چون قبلا به خواهرمم گفته بود که میخواد بیاد اما حالا به دلایلی بلیطش جور نشده بود و ...
محمد تماس گرفت با هم صحبت کردیم قرار شد فرداش همدیگرو بببینیم
فردا شب با هم قرار گذاشتیم و همدیگرو دیدیم اون شب تقریبا تا 1 بیرون بودیم
وقتی که اومدم خونه
تا صبح خوابم نبرد
محمد تنها پسری بود که میون این همه آدمی که دوست ئاشتن باهام باشن دل منو برده بود
البته این رو هم اضافه کنم که محمد قیافه ی خیلی آنچنانی هم نداره که بگم بخاطر ظلهر و قیافه اینطوری شدم
و این هم بگم که من تا قبل از دیدار محمد هر احساس عاشقانه ای که دیگران ازش میگفتن برام مسخره بود
و هیچ وقت دختری نبودم که بخوام خودمو ذلیل یه مرد بکنم
اما محمد ....
اون شب تا صبح به هم اس ام اس دادیم وقتی من از شعرام از احساسم به محمد میگفتم محمد هم به من گفت که حال خاصی داره
البته این رو هم بگم که محمدتوی شرکتشون خیلی طرفدار داره اما اون براش هیچ کدوم از دخترای اونجا مهم نیستن (از یه منبع موثق اینو میدونم)
من شب بعدش هم به همراه خواهرم به دیدار محمد رفتیم البته با خواست محمد
اما فرصت کوتاه بود و محمد باید بعد چند روز میرفت
شب آخری که محمد به من زنگ زد و گفت لحظه ی وداعه نمیدونم جی شد اما بغض تموم رگای بدنمو فشار میداد
اون شب وسظ خیابون بغضم ترکید
اصلا برام آدمایی که منو به اون شکل میدیدن مهم نبودن چون به هیچ وجه نمی تونستم جلوی اششکامو بغضمو این همه دلتنگی که یکباره توی وجودم ریخته شدو بگیرم
بالاخره محمد رفت وتازه از اونجا بود که دیگه زندگی جهنمی من شروع شد
من که بچه درس خون دانشگاه بودمو برای قبولی توی کنکور پر از انگیزه بودم حالا تبدیل شده بودم به دختری که لای تمام کتاباشو بسته بود و مدام گریه و نگاه به عکسای محمد و ایمیل زدن به محمد.....
روزی شاید10 تا ایمیل بهش میزدم اما اون مثل قبلا همونطور متعادل بود
جواب میداد اما نه به شدت من
مثلا از هر 10 تا ایمیل من به 5تا جواب میداد
البته محمد شرایط کاری بسیار پر مشغله ای هم داره
رابطه ی ما دوباره با ایمیل ادامه پیدا کرد
یه مدت که انقدر حالم بد بود حتی قید بزرگترین هدف و علاقم یعنی ادامه ی رشته ی تحصیلیم و کنکور رو هم زده بودم چون واقعا تمرکزی برای درس خوندن نداشتم
سعی میکردم اما نمیشد تمام کتابام پر میشد از رد اشک
یه مدت گذشت به خودم قبولوندم که تنها راه رسیدن به محمدرضا ادامه دادن درسمه شرو ع کردم دوباره به خوندن ،چون محمد هم مدام میگفت باید درسمو بخونم تا بتونم بعد ارشدم شاید کنارش باشم
این رابطه ادامه پیدا کرد من بگی نگی درس میخوندم چون واقعا اعصابمم و تمرکزم توی کنترلم نبود
من که خدای اراده بودم حالا تبدیل شده بودم به هیچ
من خیلییییییییییییییی بهش ابراز محبت میکردم اما اون متعادل بود
دلتنگی های مدام من و البته کمابیش اون هم بود
تا اینکه 2 روز بعد از تولدم یعنی 10 آبان بهم زنگ زد
گفت برای سمیناری اومده دبی و شاید بتونه برای هفته ی بعدش برای 2 روز بتونه بیاد ایران
هفته بعد محمد اومد
و خودش میگفت بعد از سال ها این اولین باره که توی فاصله 3 ماه میاد ایران و میگفت فقط بخاطر من اومده
اما دوباره محمد باید بعد دو روز میرفت و دوباره بساط گریه های بی امان من
خلاصه که من توی این مدت واقعا آسیب دیدم
واقعا درد عشق رو دارم با تمام وجودم با تمام استخونام حس میکنم اما محمد به صورت متعادل و با عقل از من خوشش اومده
من توی این مدت لحظه ای به کسی جز محمد نتونستم فکر کنم
همه جا اونو میبینم
با اینکه خیلیا بودن که میخواستن باهام باشن
اما من نمیدونم تا کی باید بای محمد صبر کنم
تا کی باید اشک بریزم
تا کی باید صبر کنم
اصلا این رابطه نتیجه میده یا نه
من میدونم که محمد به قصد سرگرمی نیومده وچون در این صورت انقدر دخترهای بسیار زیباتر از من کنارش هستن که بتونن از لحاظ جنسی و عاطفی و...ارضاش کنن اما اون حتی قبل از اینکه برای اولین بار هم بیاد ایران مدام میگفت دوست داره با یه زن ایرانی اذدواج کنه
محمد شرایز کاریش بسیار سنگینه و میگفت تا 2 سال دیگه خودشو بازنشست میکنه و بعدش میاذ ایران برای 6 ماه
تا منو کامل بشناسه و من هم همینطور و اگر مناسب هم بودیم بعد اذدواج
اما من نمی دونم واقعا چیکار کنم
نمی دونم
محمد منو دلگرم نمیکنه و میگه باید دو نفر همدیگرو بشناسیم و بعد....
محمد کاملا سیستم فکریش مثل غربی هاست که اول همدیگرو کامل بشناسن و بعد ....
۳۰-۱۰-۱۳۹۰, ۰۹:۳۳ عصر
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
391
تاریخ عضویت:
آذر ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 239


محل سکونت : تهران
ارسال: #2
RE: درخواست کمک
(۳۰-۱۰-۱۳۹۰ ۰۹:۳۳ عصر)mahboobeh نوشته شده توسط:  سلام امیدوارم حالتون خوب باشه من توی زندگیم به یه مشکل بزرگ برخوردم که تقریبا الان 6ماهه شب و روزم شده گریه و ....
من از طریق فیسبوک با یه اقایی به اسم محمد آشنا شدم که اوایل رابطه ی ما فقط در حد یه دوست فیسبوکی بود
بعدها خواهرم با این آقا و همکارشون که باهم در یه شرکت کار میکنن بیشتر آشنا شدن
محمد و همکاراش در یه شرکت توی استرالیا کار میکنن
اوایل یه رابطه ی تقریبا صمیمی بین محمد و خواهرم ایجاد شده بود
رابطه ای که اوایل به واسطه ی دادن شعر های مختلف از طرف خواهر من به محمد و متقابلا از طرف محمد به خواهر من بود
خواهر من فقز رابطه اش با اون در همین حد بود
در همین زمان که محمد دوست داشت با خواهر من بیشتر آشنا شه برای خواهر من یه خواستگار اومد که دیگه بیشتر به جای محمد حواسش به خواستگاارش بود ولی محمد دوست داشت خواهرمو بیشتر بشناسه و مدام به خواهرم میگفت دوست داره همیشه با یه خانوم ایرانی ازدواج کنه
رابطه ی اونو محمد تقریبا کم شده بود که خواهرم به من میگفت محبوبه تو به محمد میل بزن ،از شعرات بگو و ...
رابطه ی منو محمد ازینجا بود که جرقه خورد
من به محمد از شعرام میزدم و محمد هم علاقه مند شده بود که از من از احساستم بیشتر بدونه تا جایی که دیگه هر روز بهم میل میزدیم یا حداقل بگم که محمد بیشتر به من میل میزد تا من به اون چون من اصلا آدمی نیستم که بتونم از طریق نت ارتباط برقرار کنم
و از طرفی من بهمن امسال کنکور ارشدمه و از تابستون شروع کرده بودم به خوندن و بیشتر حواسم به درس بود تا به محمد یا شاید بهتره بگم با محمد یه رابطه ی کاملا دوستانه و عادی داشتم
این رابطه همینطور ادامه پیدا کرد تا اینکه محمد علاقه مند به دیدن من شده بود
تا اینکه محمد توی شهریور بهم گفت که میخواد برای هفته ی بعد بیاد ایران و باهم بیشتر آشننا شیم
یه روز توو یه غروب شهریوری دیدم تلفنم زنگ می خوره
برداشتم و محمد بود
البته یکبار هم قبلا وقتی که با خواهرم بیشتر حرف میزد از استرالیا تماس گرفته بود و با فاطمه صحبت کرده بود و بعدش هم با من
اون روزی که توی شهریور محمد تماس گرفته بود توی ایران بود و اومده بود
البته یه هفته قبلش بهم گفته بود که میخواد بیاد اما من جدی نگرفته بودم چون قبلا به خواهرمم گفته بود که میخواد بیاد اما حالا به دلایلی بلیطش جور نشده بود و ...
محمد تماس گرفت با هم صحبت کردیم قرار شد فرداش همدیگرو بببینیم
فردا شب با هم قرار گذاشتیم و همدیگرو دیدیم اون شب تقریبا تا 1 بیرون بودیم
وقتی که اومدم خونه
تا صبح خوابم نبرد
محمد تنها پسری بود که میون این همه آدمی که دوست ئاشتن باهام باشن دل منو برده بود
البته این رو هم اضافه کنم که محمد قیافه ی خیلی آنچنانی هم نداره که بگم بخاطر ظلهر و قیافه اینطوری شدم
و این هم بگم که من تا قبل از دیدار محمد هر احساس عاشقانه ای که دیگران ازش میگفتن برام مسخره بود
و هیچ وقت دختری نبودم که بخوام خودمو ذلیل یه مرد بکنم
اما محمد ....
اون شب تا صبح به هم اس ام اس دادیم وقتی من از شعرام از احساسم به محمد میگفتم محمد هم به من گفت که حال خاصی داره
البته این رو هم بگم که محمدتوی شرکتشون خیلی طرفدار داره اما اون براش هیچ کدوم از دخترای اونجا مهم نیستن (از یه منبع موثق اینو میدونم)
من شب بعدش هم به همراه خواهرم به دیدار محمد رفتیم البته با خواست محمد
اما فرصت کوتاه بود و محمد باید بعد چند روز میرفت
شب آخری که محمد به من زنگ زد و گفت لحظه ی وداعه نمیدونم جی شد اما بغض تموم رگای بدنمو فشار میداد
اون شب وسظ خیابون بغضم ترکید
اصلا برام آدمایی که منو به اون شکل میدیدن مهم نبودن چون به هیچ وجه نمی تونستم جلوی اششکامو بغضمو این همه دلتنگی که یکباره توی وجودم ریخته شدو بگیرم
بالاخره محمد رفت وتازه از اونجا بود که دیگه زندگی جهنمی من شروع شد
من که بچه درس خون دانشگاه بودمو برای قبولی توی کنکور پر از انگیزه بودم حالا تبدیل شده بودم به دختری که لای تمام کتاباشو بسته بود و مدام گریه و نگاه به عکسای محمد و ایمیل زدن به محمد.....
روزی شاید10 تا ایمیل بهش میزدم اما اون مثل قبلا همونطور متعادل بود
جواب میداد اما نه به شدت من
مثلا از هر 10 تا ایمیل من به 5تا جواب میداد
البته محمد شرایط کاری بسیار پر مشغله ای هم داره
رابطه ی ما دوباره با ایمیل ادامه پیدا کرد
یه مدت که انقدر حالم بد بود حتی قید بزرگترین هدف و علاقم یعنی ادامه ی رشته ی تحصیلیم و کنکور رو هم زده بودم چون واقعا تمرکزی برای درس خوندن نداشتم
سعی میکردم اما نمیشد تمام کتابام پر میشد از رد اشک
یه مدت گذشت به خودم قبولوندم که تنها راه رسیدن به محمدرضا ادامه دادن درسمه شرو ع کردم دوباره به خوندن ،چون محمد هم مدام میگفت باید درسمو بخونم تا بتونم بعد ارشدم شاید کنارش باشم
این رابطه ادامه پیدا کرد من بگی نگی درس میخوندم چون واقعا اعصابمم و تمرکزم توی کنترلم نبود
من که خدای اراده بودم حالا تبدیل شده بودم به هیچ
من خیلییییییییییییییی بهش ابراز محبت میکردم اما اون متعادل بود
دلتنگی های مدام من و البته کمابیش اون هم بود
تا اینکه 2 روز بعد از تولدم یعنی 10 آبان بهم زنگ زد
گفت برای سمیناری اومده دبی و شاید بتونه برای هفته ی بعدش برای 2 روز بتونه بیاد ایران
هفته بعد محمد اومد
و خودش میگفت بعد از سال ها این اولین باره که توی فاصله 3 ماه میاد ایران و میگفت فقط بخاطر من اومده
اما دوباره محمد باید بعد دو روز میرفت و دوباره بساط گریه های بی امان من
خلاصه که من توی این مدت واقعا آسیب دیدم
واقعا درد عشق رو دارم با تمام وجودم با تمام استخونام حس میکنم اما محمد به صورت متعادل و با عقل از من خوشش اومده
من توی این مدت لحظه ای به کسی جز محمد نتونستم فکر کنم
همه جا اونو میبینم
با اینکه خیلیا بودن که میخواستن باهام باشن
اما من نمیدونم تا کی باید بای محمد صبر کنم
تا کی باید اشک بریزم
تا کی باید صبر کنم
اصلا این رابطه نتیجه میده یا نه
من میدونم که محمد به قصد سرگرمی نیومده وچون در این صورت انقدر دخترهای بسیار زیباتر از من کنارش هستن که بتونن از لحاظ جنسی و عاطفی و...ارضاش کنن اما اون حتی قبل از اینکه برای اولین بار هم بیاد ایران مدام میگفت دوست داره با یه زن ایرانی اذدواج کنه
محمد شرایز کاریش بسیار سنگینه و میگفت تا 2 سال دیگه خودشو بازنشست میکنه و بعدش میاذ ایران برای 6 ماه
تا منو کامل بشناسه و من هم همینطور و اگر مناسب هم بودیم بعد اذدواج
اما من نمی دونم واقعا چیکار کنم
نمی دونم
محمد منو دلگرم نمیکنه و میگه باید دو نفر همدیگرو بشناسیم و بعد....
محمد کاملا سیستم فکریش مثل غربی هاست که اول همدیگرو کامل بشناسن و بعد ....

سلام عزیزم
منظور ت از ایتکه میگی باید اول کامل همو بشناسن چیه؟ یعنی محمد مثل غربی ها به هم خونگی قبل از ازدواج اعتقاد داره؟؟
امضای عصیانگر
بالشی کنار بالشت می گذاری
حوا نیز اینگونه آدم را وسوسه کرد
غلت می زنی در بستری که - منم
حوا نیز اینگونه آدم را تسخیر کرد
۱-۱۱-۱۳۹۰, ۰۵:۲۲ عصر
یافتن سپاس نقل قول
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
847
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها

اعتبار: 1734


محل سکونت :
ارسال: #3
RE: درخواست کمک
ضمن تشکر از حس انسان دوستی عزیزان در انجمن مشاوره هیچ کس جز مدیر انجمن حق پاسخ گویی و ایجاد پست نداره

لطفا رعایت بفرمایید
۱-۱۱-۱۳۹۰, ۰۵:۴۰ عصر
وب سایت کاربر یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
391
تاریخ عضویت:
آذر ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 239


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
RE: درخواست کمک
(۱-۱۱-۱۳۹۰ ۰۶:۱۵ عصر)سیندرلا22 نوشته شده توسط:  منظورش از لحاظ رفتاری و اخلاقی شاید باشه به نظر من بهتر صبر کنه و درس بخونه اون 6ماهی که گفته فرصت خوبیه تا همو بشناسین این احساساتی که تو داری عشق زود گذره فکر کنم هر کسی یه بار هم که شده توی زندگی تجربه کرده باشه به نظرم باید صبر کنی و درسات رو هم بخونی تا 6 ماه سرنوشت سازت برسه تا نشناسیش که نمیشه باهاش زندگی کرد باید بدونی اخلاقش چه جوریه؟


فکر می کنم بهتره از زبون خودش بشنویم منظورش چیه عزیزم؟uhum
امضای عصیانگر
بالشی کنار بالشت می گذاری
حوا نیز اینگونه آدم را وسوسه کرد
غلت می زنی در بستری که - منم
حوا نیز اینگونه آدم را تسخیر کرد
۱-۱۱-۱۳۹۰, ۰۶:۴۷ عصر
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
179
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 175


محل سکونت :
ارسال: #5
RE: درخواست کمک
سلام منم با جناب ادمین موافقم ببین خانومها ی عزیز کسایی که مشکلشونو میگن میخان که یه نفری که در این زمینه تحصیلات وسواد لازمو داره کمکشون کنه در ضمن
وقتی همه بخان نظر خودشون و بگن هم ادمی که کمک خواسته گیج میشه به خاطر تعدد نظرات و هم اینکه صفحه سنگین میشه وعملا کارو سخت میکنین به همین دلیل خواهش میکنم اگه در زمینه مشاوره تحصیلات لازم وندارین نظر ندین تا اون بنده خدایی که میخاد مشاوره بگیره با خود مشاور صحبت کنه و به نتیجه برسه با کمال تشکر از تمام خانوم گلهای مهربون ودلسوزClapClapClap
امضای مهام
در ذهن الهی از دست دادن وجود ندارد!
پس محال است چیزی را که حق الهی من است از دست بدهم!
چون تنها یک قدرت وجود دارد وآن هم قدرت خداست.
۱-۱۱-۱۳۹۰, ۱۱:۲۸ عصر
یافتن سپاس نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
847
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها

اعتبار: 1734


محل سکونت :
ارسال: #6
RE: درخواست کمک
مخالف و موافق معنایی نداره

بانوان گرامی همین علاقه به مشاوره دادن به دیگران باعث درگیری ها و دعواها و فاصله ها میشه بین خونواده های ایرانی چون هر کس نظر و سلیقه خودش رو میگه و فرد با تاثیر از اونها میره کاری می کنه که نباید . مطمئنا هر کدوم از شما فکر می کنین که برا خودتون یه پا مشاورین اما اگه اینطوره چرا دیگه رشته دانشگاهی داره ؟ اگه همه سر خود دارو مصرف کنن با تشخیص خودشون دیگه دکتر چیکارس ؟

لطفا کش ندین تا دوستان به نتیجه مطلوب برسن
۲-۱۱-۱۳۹۰, ۰۸:۵۲ صبح
وب سایت کاربر یافتن سپاس نقل قول



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد