خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 50 رأی - میانگین امتیازات: 2.7
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

دست نوشته های اعضای خانم گل

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
82
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 109


محل سکونت : ايران (ملاير)
ارسال: #1
Kate دست نوشته های اعضای خانم گل
سلام تو شهر كوچولوي خودم من رو به عنوان يه نويسنده ي تازه كار مي شناسن يكي از داستانام رو براتون مي ذارم اميدوارم خوشتون بياد.

سکوت

با دستش موهايش را نوازش ميكند.دستش چرب ميشودو وسط موهايش به گره هاي مو مي رسد. روي تخت فنري پدرش جابه جا ميشود.حركت فنر ها را زير كمرش حس ميكند. ساعت از 9 صبح گذشته است.صداي تلفن روي مغزش راه ميرود. تلفن دو بوق كوتاه پشت سر هم ميزند.(( سلام ... اميري هستم ، اگه به مدرسه نمياين تماس بگيريد تا من از آموزش و پرورش تقاضاي معلم جديد كنم. ممنون. خداحافظ ))
آينه او را نشان ميدهد و خطوط چهل
ساله اي را كه سكوت روي صورتش ايجاد كرده است. شقيقه هايش درد ميكند .شقيقه هايش را ميمالد. صداي مونا و شوهرش توي سرش ميپيچد، بچه ها توي راه پله ميدوند و زن هاي همسايه توي گوش هم پچ پچ ميكنند. به آنها سلام ميكند. از كنارش رد ميشوند انگار او را نمي بينند و صدايش را نمي شنوند. توي آتش دراز كشيده است و تخت ذوب ميشود و انگار شعله هاي تن اوست كه تخت را ميسوزاند . جيغ ميكشد و بختكي گلويش را فشار ميدهد. گلويش داغ داغ است، زنهاي همسايه به طرفش مي آيند و مونا و شوهرش دعوايشان شده است.. بختك گلويش را فشار ميدهد (( كمك كنيد... كمك)) وسط تخت مينشيند. موهايش خيس شده است ، پيشاني اش يخ كرده است .
مي ايستد. پاهايش ميلرزد و به ديوار تكيه ميكند . موهايش دور كمرش ميريزد .سنگين است به ميز توالت تكيه ميكند. قيچي را بر ميدارد و موهايش روي زمين ميريزد.از داخل آينه به تخت فنري خيره ميشود. به ملافه اي كه لكه هاي خون به خوبي از روي آن شسته نشده است.خيلي وقت بود كه آن ملافه ديگر خوني نميشد.آخرين بار پدرش روي آن تخت فنري پر سر و صدا دراز كشيده بود ، زرد بود و لاغر و مردهاي همسايه آمده بودند تا در حمام بردن پدرش به او كمك كنند . لكه هاي خون روي پيراهن سفيد پدرش را كه ديده بودند از گل هاي روسرس اش تا لاك روي ناخن هاي پايش را خيره نگاه كرده بودند و باافسوس سري تكان داده بودند و رفته بودند .
روي ميز توالت پر از مو هاي او ميشود و در انبوه مو ها گم ميشود. آنها را از جلوي صورتش كنار مي زند. باد روسري اش را با خود ميبرد و از روي بالكن كوتاه خانه ي كودكي اش توي آغوش پدرش ميپرد . مثل يك پر سبك موهايش دور گردنش مي ريزد. به طرف بالكن ميرود، درب بالكن را باز ميكند و خنكي برف صورت و شانه هاي لختش را نوازش ميكند . فراموش كرده بود كه دور تا دور بالكن را نرده زده است نميتواند لبه ي آن بايستد.
چادرش را روي سرش مي اندازد از پله هاي چرك و بو گرفته ي آپارتمان بالا ميرود از نگاه سنگين زن هاي همسايه فرار مي كند.مونا و شوهرش باز دعوايشان شده است. به پشت بام ميرسد و روي تن سفيد پشت بام سر ميخورد. لبه ي پشت بام مي ايستد و سرايدار غر ولند كنان برف هاي جلوي درب ورودي را پارو ميكند . پدرش روبرويش ايستاده است جوان است و خوشگل ، مثل آن روزها كه به راحتي توي بغلش جا مي شد.
- بپر بابا جون ... بپر بغل بابا . نترس... ميگيرمت
چادرش را به دست باد ميدهد . سياهي اش در سپيدي برف گم مي شود . مونا جيغ ميكشد و گريه ميكند. دانه هاي برف روي شانه هاي لختش ذوب ميشود و سرما كمرش را در دست ميگيرد. باد موهايش را از جلوي صورتش كنار ميزند. پير مرد سرايدار پارويش را روي زمين مي كوبد.
- بپر بابا جون... نترس بپر ...
مثل پري سبك توي بغل پدرش جاي مي گيرد



نويسنده : فاطمه موسوي
امضای fafamm
گاهی فقط پرواز یه قاصدک یعنی اینکه خدا حواسش به تو هست
http://refresh20.blogfa.com/
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۳-۵-۱۳۹۱ ۰۵:۰۸ صبح، توسط fafamm.)
۶-۲-۱۳۹۱, ۰۴:۵۶ صبح
وب سایت کاربر یافتن
2 کاربر از fafamm به دلیل این ارسال سپاس کرده.
نونی, minaarash
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
321
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 496


محل سکونت :
ارسال: #2
دست نوشته های اعضای خانوم گل
سلام

سلامی چو بوی خوش آشنایی بر آن مردم دیده ی روشنایی

اگر از احوالات بنده خواسته باشید، ملالی نیست جز دوری شما

.

.

مثل نامه هایی که دایی جان وقت سفر برایمان می فرستاد

و حالا فقط گاهی خط کمرنگشان در ذهنم می نشیند،

بگذار امروز من نامه بنویسم:

دایی جان سلام.

اگر از احوالات بنده خواسته باشید، خوب نیست و اما چون می گذرد غمی نیست. من

همسن تو، در خاطرات کودکی ام شده ام.

دایی جان یادت می آید اندام کوچکم را از حصار دستهای تنومندت رها می کردی!

نمی دانستی که آسمان را به چه اندازه به من هدیه می کنی

و من نمی دانستم که خنده هایم، به چه اندازه، قلبت را وسعت می دهد.

دایی جان بگذار رازی را برایت بنویسم:

"من چشم های کودکانه ام را روی شاخه های درخت زبان گنجشک خانه ی مادربزرگ

جا گذاشتم." و اما می دانم فصل های کهنه آنها را در سلولهای درخت فرو برده اند.

یادت می آید همیشه آواز می خواندم حتی وقتی دهانم از لقمه های کوچک مادربزرگ

پر و خالی می شد،

حالا من بزرگ شده ام

و دیگر آواز نمی خوانم.

راستی یادت باشد، این صفحه های خالی آخر، سهم تو از سکوتِ بی خنده و بی آواز

امروز ِ من است،

برگ سبزی است تحفه ی درویش چه کند بینوا ندارد بیش!

نویسنده: (نازنین)
امضای *nazanin*
[تصویر:  20120725115720_NAAA.jpg]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۳-۲-۱۳۹۱ ۰۷:۱۵ عصر، توسط Galaxy.)
۱۳-۲-۱۳۹۱, ۰۶:۰۸ عصر
یافتن
1 کاربر از *nazanin* به دلیل این ارسال سپاس کرده.
minaarash
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
321
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 496


محل سکونت :
ارسال: #3
RE: دست نوشته های اعضای خانوم گل
خداوندا مرا ببخش

اگر رنگ هایت را با روزهایم نیامیختم

اگر باغچه را در بحبوحه یِ تشنگی اش سیراب نکردم

اگر کهنگی هایِ خانه را در نور نگاهم پاک نکردم

اگر تنم را در سرعت باد شکستم

اگر مغزم را در جنون رقت بار ِ هیچ، آلودم

اگر شانه هایم را به دست های خالی غروب فروختم

اگر روزهایم را تا فرصت رسیدن شب، در پلکان های سکوت سر کردم

مرا ببخش!

مرا ببخش

اگر وسعت نگاهم، ذره ای از هزینه ی آفریدنم نبود
امضای *nazanin*
[تصویر:  20120725115720_NAAA.jpg]
۱۵-۲-۱۳۹۱, ۰۸:۵۳ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
177
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 66


محل سکونت :
ارسال: #4
RE: دست نوشته های اعضای خانوم گل
من خدا را دارم

سفری می باید

سفری بی همراه

گم شدن تا ته تنهایی محض

سازکم با من گفت:

هر کجا ترسیدی از سفر لرزیدی

تو بگو از ته دل:من خدا را دارم

من و سازم چندیست

که فقط با اوییم
امضای marisa
زندگی بافتن یک قالى است، نه همان نقش و نگاری که خودت مى خواهى، نقشه را اوست که تعیین کرده، تو در این بین فقط می بافى، نقشه را خوب ببین، نکند اخر کار، قالى زندگى ات را نخرند(1782)
۲۱-۲-۱۳۹۱, ۰۵:۲۴ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
116
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 113


محل سکونت : دوردستها
ارسال: #5
داستان آشنايي من و خانوم گل
خدا پدرتو بیامرزه هما جون
امیدوارم هیچ وقت هیچ کدومتون غم نبینین
هما جون تو پدرتو از دست دادی رفت پیش معبودش حالا میتونی خاطرات خوبتو باهاش به یاد بیاری
میتونی نوازششو خنده هاشو به یاد بیاری.
من چی؟
من که حتی شکلشم یادم نیست
صداش
و....
من که هیچ خاطره ی شیرینی ازش ندارم
هر وقت میخوام ازش بنویسم چیزایی به ذهنم میاد که نگو مثل این متن
لعنت
لعنت به تو
به تو
به تو
روزگارت سياه
پدر
بابا
پدر
بابا
کي هستي؟
چي هستي؟
چرا
چرا پدر
چرا بابا
بايد بياي از من عذر خواهي کني
بايد بياي از من حلاليت بخواي
بابا
بابا
ههه
چه واژه ي مزخرفيه اين بابا
وقتي هيچ معني تهش نيست
من که نميدونم
نميفهمم
کي بودي؟
کجا بودي؟
کي هستي؟
اصلا تو کي هستي؟
من
هميشه همه ي غمهامو از تو ميبينم
اگه بودي
اگه مرد بودي
مردونگي داشتي
اگه پدر بودي....
ميگن دخترا خيلي بابايين
اما من نيستم
من اصلا نميدونم بابا يعني چي
من...
من پدرو توي نا مردي
توي تنهايي
توي بدبختي
توي جاخالي دادن ميبينم
تو براي من
پدر
پدر نه
تو براي من کسي بودي
که وقتي ميومدي مي گفتم
اه باز اين اومد
تو براي من کسي بودي که عروسکمو ازم گرفت
تو براي من کسي هستي که رفت
کسي که همش خواب بود
پدر ههه
خندم ميگيره
اخه چه پدري وقتي قيافت هم يادم نيست
ميگن پير شدي
پس به همين زوديا ميميري نه؟
حلاليت نميخواي بگيري؟
نميخواي نه؟
نه ميخواي چيکار؟
پریوش!
کي هست اين زن؟
نميشناسمش
يادته اخرين بار
بهت زنگ زدم
گفتي شما
گفتم پریوش
گفتي پریوش کيه؟
گفتم وا دخترت ديگه
گفتي نميشناسم
منم گريه کردم و قطع کردم
حالا
و اون دنيا
ميگن ببخشش
ميگم کيو؟
ميگن اينو
ميگم اين کيه؟
ميگن بابات
ميگم بابا؟کلمه اي نا آشناس
ميگن امير
ميگم امير؟
نميشناسم
اونجا چي؟
حتما تو هم گريه ميکني نه؟
اما هر چي گريه کني به اندازه ي گريه ها ي من توي شبها و روزها و ساعتهايي که بهت بي خودي فکر کردم و نميدونم چرا نيست
نميدونم دلتنگيه ؟
اخه مگه ادم براي کسي که ازش متنفره دلتنگ هم ميشه؟
من ازت متنفرم
ميدوني از کي؟
نه
اشتباه نکن
نه بخاطر عروسکايي که ازم گرفتي
نه به خاطر اون روزايي که با عليرضا و الهه بازي کردي و با من نه
نه
به خاطر اون روزي که به من گفتي
ميخوام بدمت به يه خونواده ديگه
واسه اين ازت متنفرم
تو
پدر
نه
مرد
نه
آقا
نه
تو
فقط تو
تو
معصومه
دوتا پسر
ميگن ميشن برادراي من
آره؟
من اسمشونو نميدونم
نديدمشون
من به خاطر جا خالي دادنت
زجرها کشيدم
و اشکها ريختم
بغض هايي تو گلوم موند
نميدونم
چرا نميري؟
چرا دست از سرم بر نميداري؟
قيافت که رفت
صدات که رفت
خوب فکرت هم بره
نميخوام به کسي فکر کنم که تو وجودم بچگيو کشت
برو
برو
برو

حالا من موندمو یه جسم پوک و تو خالی
منو یه شخصیت از هم گسیخته که همش برمیگرده به گذشته ی تلخم
همیشه سعی کنید از خوبی ها نت برداری کنید که در اینده شخصیتتون خراشیده نشه
امضای totalitrain
آدم ...گويند که حاصل ازدواج مخفيانه مردي از سرزمين آتش با زني از سرزمين پري هاست ... آکنده به خوبي ها و سرشار از بدي ها ... اين منم ، انسان ... که آتش درونم مي خواند مادرم را ... و من خواهان پري شدن ، پري وشم هنوز ... باشد که روزي پري شوم به مانند مادرم!
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۱-۴-۱۳۹۱ ۰۲:۲۱ صبح، توسط mamane kiana.)
۱۸-۴-۱۳۹۱, ۰۱:۱۲ عصر
وب سایت کاربر یافتن
3 کاربر از totalitrain به دلیل این ارسال سپاس کرده.
عطیه., نونی, minaarash

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
خانوم گل کدبانو

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
522
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 1162


محل سکونت : تبـ ارومیه ــریز
ارسال: #6
RE: دست نوشته های اعضای خانوم گل
دلم تنگه دلم گرفته دلم برای روزهایی که مثل برق و باد اومدن و از جلو چشام رد شدن و رفتن تنگ شده
چند روزه بازم این دل تنگی بهم فشار میاره
دیگه به حدی رسید که دیروز برای باره اول دلم پیش همسرم ترکید
برای باره اول غرورمو شکستم پیشش و گفتم دلم حتی برای کلون در حاجی بابا تنگ شده
گریه کردم
انگار دلمو یه چیزی می فشرد
کاش قدر اون قدیمارو میدونستم
که الان مثل فیلم از جلو چشام رد نمیشدن و آزارم نمیدادن
زبون در نمی آوردن برام که دیدی چطور مثل توپ کیلومترها شوتت کریم اون ور تر از وطنت
که الان برای حتی اتوبوسهایواحد وطنت دلت تنگ بشه
دلم میگیره که چرا یکی اینجوری راحت جای منو گرفت
چطور باعث شد من از شهرم که بیشتر از جونم دوس داشتم این همه دور بشم
چرا کم آوردم
چرا جا خالی دادم
منی که این همه صبورم اماااااااااااااااااااااااااااا
تو اون شرایط چراکم آوردم و تسلیم شدم
چرا واقعا چرا
یاد اون روزا بخیر که دلی شاد داشتم
یکی میگفتم صد تا می خندیدم
یاد اون ایستگاه اتوبوس به خیر
یاد اون کلاس نقشه کشی بخیر
یاد روزای دبیرستان و مرحوم معلممون آقای صادق زاده بخیر
یاد اون شعر ها و بداه های ایستگاه اتوبوس به خیر که چقدر بچه هارو می خندوندم
یاد جونیهام بخیر
از همه مهمتر یاد مامانم بخیر
که سر پا بود
سالم بود
وقتی از مدرسه می اومدم چطور غذای مورد علاقمو میذاشت جلوم
چطور هر چیزی که میخواستم برام محیا می کرد
دورم نرم تا همین سه سال پیش چطور هر روز بهم زنگ میزد ولی الان
الان چشمم به تلفن خشک میشه که مامان بهم زنگ بزنه
مامان حالمو بپرسه
وقتی میرم تبریز همون غذای مورد علاقمو بذاره جلوم
جرا همه چی این جوری بهم خورد؟
چرا باید برم تبریزو من غذا ببرم بذارم جلو مامانcrying
چرا همه میرن خونه خواهرشون داداششون هر هفته میرن گاهی هر روز پیشه مامانشونن
ولی چرا اینا هیچ کدوم برا من نیست
حسرت خونه هاشونو دارم
فقط اینو میتونم بگم
اینو بگمو کمی دلم خنک بشه
اونم این که خدا ..... کنه آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی اونی که باعث شدی زندگی من اینجوری به هم بخوره
منی که حسرت شهرمو میکشم از خدا میخوام که حسرت شهرتو بکشی
همین فقط همین
امضای پری سان61
وقتی سکوت خدا را در برابر عبادتت دیدی،نگو خدا با من قهر است.
او به تمام کائنات فرمان سکوت داده،تا حرف دل تو را بشنود.پس حرف دلت را بگو....
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۴-۴-۱۳۹۱ ۰۳:۰۳ صبح، توسط mamane kiana.)
۲۴-۴-۱۳۹۱, ۱۲:۲۶ صبح
یافتن
1 کاربر از پری سان61 به دلیل این ارسال سپاس کرده.
minaarash
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
Khelpcenter نوشته ها و داستانهای هما (نویسنده ویژه و افتخاری خانم گل) homa4290 23 5,318 ۵-۱۰-۱۳۹۳ ۰۳:۲۵ عصر
آخرین ارسال: homa4290


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد