• 42 رأی - میانگین امتیازات: 2.74
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دست نوشته های اعضای خانم گل
#11
بعد از مرگم بر روی مزارم بنویسید اینجا کسی خفته است که دوست داشت دیگران را بی آنکه دوستش بدارند.
کسی که هرشب برای مظلومیت عشق های یک سویه گریست و فریاد زد بی آنکه فریادش را گوشی شنوا باشد.
کسی که عاشق مرد تا به همه بیاموزد که میتوان تا آخرین نفس دوست بداری بی آنکه دوست داشته شوی!!!
[تصویر:  20120609172119_love29_078.jpg]
#12
بعد از تو هیچ کس سوال چگونه بایدم زیست را پاسخ نداد.می باید برای یافتنت قدم در راه می گذاشتم اما مقصد نامعلوم بود چرا که برای تو مقصد نه رسیدن,که رفتن بود.
می باید برای یافتنت قدم در راه میگذاشتم افسوس که باری به گرانی باید و نباید بر دوشم بود که از رفتن بازم میداشت.
من به جا ماندم و به جنونی کشیده شدم که تنها چاره اش مرگ بود اما چگونه؟
چرا که بعد از تو هیچ کس سوال چگونه بایدم مرد را پاسخ نداد...
[تصویر:  20120609172119_love29_078.jpg]
#13
برای باور تو،به خاطر همه آن چیزها که از نگاه تو دروغی بیش نیست می نویسم.که بماند تا از یاد نبریم که ما،من و تو زنده ایم تا کنار هم ،برای هم زندگی کنیم.
برای چشمان تو،چشمانی که هرگز جهان را باور نکرد می نویسم تا به یاد داشته باشیم ما،من و تو زنده ایم تا کنار هم برای هم زندگی کنیم.
افسوس!
افسوس که زندگی کردیم، نه کنار هم،نه برای هم.
من به دو چشم خویش دیدم که فرو می روی.فریاد زدم:مردم.کسی را نای یاری نیست؟
من به دودست خود،به دو دست پر از خالی خود دستان تو را گرفتم:مردم کسی را نای یاری نیست؟
تو فرو رفتی.تو در مرداب سبز دروغ فرو رفتی و من تنها با دو دست خالی خویش به جا ماندم:مردم...
اینک من برای باور کردن همه آن چیزها که از نگاه تو جز دروغ نبود خویش را به پیش می برم تا به یاد آورم برای چه زندگی کرده ام و برای که؟
تو فرو رفتی و من تنها در میان دنیای پر از دروغی که تو ساخته بودی دست و پا زدم.دست و پا زدم تا به پیش روم تا ببینم و باور کنم که دنیا جز دروغی بیش نیست.
رفتم .دیدم. گریستم .خندیدم.فریاد زدم. سکوت کردم.و به یاد آوردم برای که زندگی کرده ام و برای چه؟
تو فرو رفتی و من با دودست پر از ایمان خود به جای ماندم تا باور کنم همه آن چیزها که از نگاه تو دروغی بیش نبود،جز پاکی نیست.
تو فرو رفتی و من...
[تصویر:  20120609172119_love29_078.jpg]
#14

چه بی صبرانه انتظار میکشم تو را در گذر سرد ثانیه ها...
تو را که هنوز هم به یاد آوردن تکه یی از لبخندت مرا زندگی دوباره میبخشد!
چه بی صبرانه انتظار میکشم تو را در گذر تلخ سالها...
تو را که هنوز هم شوق دوباره دیدنت مرا به تلاشی بس سنگین برای زنده ماندن وا داشته است!
افسوس!
چه بیهوده انتظار میکشم تورا...
[تصویر:  20120609172119_love29_078.jpg]
#15
برای رسیدن به تو از جنگل عبور کردم.آنجا پروانه یی دیدم که دو بال خویش را به رنگ سیاه پوشانیده بود و شاخه گلی که قطرات رنگی اشک خود را بر روی بال پروانه می ریخت تا آن را از سیاهی برهاند.

برای رسیدن به تو از دریا گذشتم و در آن ماهی قرمز کوچکی دیدم که از تنگی بلورین خود را به دریا انداخته بود و غرق در عظمت دریا در فراق تنگ کوچک خود میگریست.

در مسیرم به سوی تو از آسمان گذر کردم کلاغی دیدم که با حسرت به پرنده سفیدی مینگریست و پرنده سفیدی که چشم هایش را با حسرت به پرهای رنگارنگ طوطی دوخته بود.

از همه اینها گذشتم و به تو رسیدم.چشمانی دیدم که برای غربت گنجشک کوچکی با بالهای زخمی از اشک لبریز بود.به چشمانت نگریستم و به یاد آوردم پروانه را و شاخه گل را.ماهی قرمز کوچک را و دریا را.کلاغ را و پرنده سفید را.و دانستم که باید بازگردم.
دستانت را رها کردم و بازگشتم تا از اشکهای رنگی شاخه گل بالهای سیاه پروانه را رنگین کنم.بازگشتم تا ماهی قرمز کوچک را به تنگ بلورینش بازگردانم.
من بازگشتم تا از سپیدی بالهای کبوتران برای سفید کردن پرهای کلاغ یاری جویم و پرنده سفید را...
پرنده سفید را به امانت به تو می سپارم.با دست های رنگینت بر روی بال هایش نقشی بزن.بر روی بال هایش نقشی رنگین بزن.
و از یاد مبر که پرنده سفید را به امانت به تو سپارده ام!
[تصویر:  20120609172119_love29_078.jpg]
#16

زاده شدم در آغاز فصل گریه درختان زندگی کردم در سالیانی سیاه که آدم را به جرم بوسه بر لبان معشوق ..... ....... . و پایان یافتم به جرم یک بوسه در آغاز فصل خنده درختان...
مرگ در ماه اردی بهشت!
[تصویر:  20120609172119_love29_078.jpg]
#17
این روزها
شاد زیستن هنر است
وقتی بی دلیل راهت را سد می کنند
وقتی چشمهایشان را می بندند قبل از آنکه تو را ببینند
وقتی دست هایت را می بندند قبل از آنکه از تو کاری بربیاید
وقتی که کهنه ها را براحتی به نو ها می فروشند...
شاد زیستن هنر است
وقتی گوشه ای از دنیا را تنها گرفته باشی
و هوای دلت غالبا ابری باشد
شاد زیستن هنر است
وقتی اشک ها هر لحظه مجال ریختن می خواهند
و قلبت آرام می شکند...
و من به این فکر می کنم
شاد زیستن
سخت ترین هنر دنیاست
[تصویر:  20120725115720_NAAA.jpg]
#18
سلام دوستان من داستان های " مینی مال " مینویسم:
اینجا تصمیم گرفتم یکیشو بذارم...
البته چون نوشته هام الان توی ارشاد و منتظر تایید واسه چاپن امیدوارم کسی کپی نکنه...

شب عروسی هاجر!!
بچه که بودم خوب یادم هست همیشه باران که می آمد می خواندم:
"بارون میاد چه چه ..پشت خونه هاجر...هاجر عروسی داره...."
و تا صبح در رویای عروسی هاجر بودم!
امروز که باران می آمد:
"عروسی من بود.."
شب که شد تا صبح در رویای بچه گیم بودم!
بچه گی که زود تمام شد،
پوچ شد،
و امروز که بارن آمد سوخت..!



برای دردهایم نشانه می گذارم،
تا یادم بماند،کجا،دست خدا را رها کردم
!
#19
برای سارای عزیز که هنوز نمی داند.....:


بی بهانه نگاهش می کنم
و در لبخندش دنبال چیزی می گردم شبیه سکوت!
می خندد و چیزی شبیه سکوت و خوشبختی در هوای خانه شان پخش می شود....!
نگاهش می کنم و در دلم مویه می خوانم:
سارا!
سارای سربلند و استوار!
سارای مهربان و شاد!
سارای درسخوان و شاگرد اول دبیرستان!
چگونه مادرت توانست تو را با یک کاغذ و رختخواب کوچک به سکوی سنگی مسجدی بسپارد تا سر راهی شوی....
کاش هیچوقت ندانی سارا!
و او هنوز در سکوت با خوشبختی به من لبخند می زند......
[تصویر:  20120725115720_NAAA.jpg]
#20
سر کلاس بدجوری بهمان توهین کرد. هرچه از دهنش درآمد گفت: عقب افتاده ها، بیشعور ها، نفهم ها. شما لیاقت پشت میز نشستن ندارید. همه ساکت بودند و از کسی صدا در نمی آمد مطمئن بودم همه مثل خودم دلشان می خواست تف تو صورتش بیندازند. همینطور که داد و بیداد می کرد خانم جهانپور در زد و وارد شد. با ترس و لرز گفت چیزی شده خانم خیری؟ خانم خیری هم با عصبانیت گفت هر چه زودتر این احمق ها رو توی حیاط به صف کنین تا تکلیفشونو روشن کنم. انگار اینا هیچی حالیشون نیست این همه زحمت کشیدم حالا فقط از سی نفر دو نفر بالای ده شدن اونم چند؟! یازده و دوازده بقیه هم یک و دو. تو دلم گفتم: خوب خبر مرگت خوب درس بده تا یک و دو نگیریم و چند بار براش آرزوی مرگ کردم.

همه را توی حیاط به صف کردند. وسط ساعت کلاس بود حیاط خلوت بود و غیر از یک کلاس که مشغول ورزش بودند کلاس های دیگر توی حیاط نبوند تا خجالت بکشیم. باز هم شروع کرد به تهدید و تحقیر.همه بچه ها از نظر من در آن لحظه مثل گوسفندهایی بودند که از خودشان اراده ندارند و آماده برای سر بریدن هستند. دیگر نتوانستم تحمل کنم دست مریم را گرفتم و به سرعت و لج از صف خارج شدم و به گوشه ی حیاط پناه بردم. خدا می داند چقدر عصبانی شده بود اما چیزی نگفت،بعد از چند دقیقه مریم به صف برگشت و من ماندم. آخر ترم هم از فیزیک گوسفندی خانم خیری افتادم و هم از آزمایشگاه فیزیکی که بیست گرفته بودم و او نه رد کرده بود.
[تصویر:  20120725115720_NAAA.jpg]


موضوعات مرتبط با این موضوع…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
Khelpcenter نوشته ها و داستانهای هما (نویسنده ویژه و افتخاری خانم گل) homa4290 23 6,705 ۵-۱۰-۱۳۹۳, ۰۳:۲۵ عصر
آخرین ارسال: homa4290