تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 11 رای - 2.45 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دیوان حافظ شیرازی
غزل شماره 227

گر چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود
تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود

رندي آموز و كرم كن كه نه چندان هنر است
حيواني كه ننوشد مي و انسان نشود

گوهر پاك ببايد كه شود قابل فيض
ور نه هر سنگ و گلي لل و مرجان نشود

اسم اعظم بكند كار خود اي دل خوش باش
كه به تلبيس و حيل ديو مسلمان نشود

عشق مي‌ورزم و اميد كه اين فن شريف
چون هنرهاي دگر موجب حرمان نشود

دوش مي‌گفت كه فردا بدهم كام دلت
سببي ساز خدايا كه پشيمان نشود

حسن خلقي ز خدا مي‌طلبم خوي تو را
تا دگر خاطر ما از تو پريشان نشود

ذره را تا نبود همت عالي حافظ
طالب چشمه خورشيد درخشان نشود
خستـه ام....
نه اينكه كوه كنده باشم...دل كنده ام.... دل!!!

[عکس: 20130619162526_IMG__.jpg]

پاسخ }
غزل شماره 228

گر من از باغ تو يك ميوه بچينم چه شود
پيش پايي به چراغ تو ببينم چه شود

يا رب اندر كنف سايه آن سرو بلند
گر من سوخته يك دم بنشينم چه شود

آخر اي خاتم جمشيد همايون آثار
گر فتد عكس تو بر نقش نگينم چه شود

واعظ شهر چو مهر ملك و شحنه گزيد
من اگر مهر نگاري بگزينم چه شود

عقلم از خانه به دررفت و گر مي اين است
ديدم از پيش كه در خانه دينم چه شود

صرف شد عمر گران مايه به معشوقه و مي
تا از آنم چه به پيش آيد از اينم چه شود

خواجه دانست كه من عاشقم و هيچ نگفت
حافظ ار نيز بداند كه چنينم چه شود
خستـه ام....
نه اينكه كوه كنده باشم...دل كنده ام.... دل!!!

[عکس: 20130619162526_IMG__.jpg]

پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
غزل شماره 229

بخت از دهان دوست نشانم نمي‌دهد
دولت خبر ز راز نهانم نمي‌دهد

از بهر بوسه‌اي ز لبش جان همي‌دهم
اينم همي‌ستاند و آنم نمي‌دهد

مردم در اين فراق و در آن پرده راه نيست
يا هست و پرده دار نشانم نمي‌دهد

زلفش كشيد باد صبا چرخ سفله بين
كان جا مجال بادوزانم نمي‌دهد

چندان كه بر كنار چو پرگار مي‌شدم
دوران چو نقطه ره به ميانم نمي‌دهد

شكر به صبر دست دهد عاقبت ولي
بدعهدي زمانه زمانم نمي‌دهد

گفتم روم به خواب و ببينم جمال دوست
حافظ ز آه و ناله امانم نمي‌دهد
خستـه ام....
نه اينكه كوه كنده باشم...دل كنده ام.... دل!!!

[عکس: 20130619162526_IMG__.jpg]

پاسخ }
غزل شماره 230

اگر به باده مشكين دلم كشد شايد
كه بوي خير ز زهد ريا نمي‌آيد

جهانيان همه گر منع من كنند از عشق
من آن كنم كه خداوندگار فرمايد

طمع ز فيض كرامت مبر كه خلق كريم
گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشايد

مقيم حلقه ذكر است دل بدان اميد
كه حلقه‌اي ز سر زلف يار بگشايد

تو را كه حسن خداداده هست و حجله بخت
چه حاجت است كه مشاطه‌ات بيارايد

چمن خوش است و هوا دلكش است و مي بي‌غش
كنون بجز دل خوش هيچ در نمي‌بايد

جميله‌ايست عروس جهان ولي هش دار
كه اين مخدره در عقد كس نمي‌آيد

به لابه گفتمش اي ماه رخ چه باشد اگر
به يك شكر ز تو دلخسته‌اي بياسايد

به خنده گفت كه حافظ خداي را مپسند
كه بوسه تو رخ ماه را بيالايد

خستـه ام....
نه اينكه كوه كنده باشم...دل كنده ام.... دل!!!

[عکس: 20130619162526_IMG__.jpg]

پاسخ }
غزل شماره 231

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد
گفتم كه ماه من شو گفتا اگر برآيد

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بياموز
گفتا ز خوبرويان اين كار كمتر آيد

گفتم كه بر خيالت راه نظر ببندم
گفتا كه شب رو است او از راه ديگر آيد

گفتم كه بوي زلفت گمراه عالمم كرد
گفتا اگر بداني هم اوت رهبر آيد

گفتم خوشا هوايي كز باد صبح خيزد
گفتا خنك نسيمي كز كوي دلبر آيد

گفتم كه نوش لعلت ما را به آرزو كشت
گفتا تو بندگي كن كو بنده پرور آيد

گفتم دل رحيمت كي عزم صلح دارد
گفتا مگوي با كس تا وقت آن درآيد

گفتم زمان عشرت ديدي كه چون سر آمد
گفتا خموش حافظ كاين غصه هم سر آيد


1 (49)
خستـه ام....
نه اينكه كوه كنده باشم...دل كنده ام.... دل!!!

[عکس: 20130619162526_IMG__.jpg]

پاسخ }
غزل شماره 232
بر سر آنم كه گر ز دست برآيد
دست به كاري زنم كه غصه سر آيد

خلوت دل نيست جاي صحبت اضداد
ديو چو بيرون رود فرشته درآيد

صحبت حكام ظلمت شب يلداست
نور ز خورشيد جوي بو كه برآيد

بر در ارباب بي‌مروت دنيا
چند نشيني كه خواجه كي به درآيد

ترك گدايي مكن كه گنج بيابي
از نظر ره روي كه در گذر آيد

صالح و طالح متاع خويش نمودند
تا كه قبول افتد و كه در نظر آيد

بلبل عاشق تو عمر خواه كه آخر
باغ شود سبز و شاخ گل به بر آيد

غفلت حافظ در اين سراچه عجب نيست
هر كه به ميخانه رفت بي‌خبر آيد
خستـه ام....
نه اينكه كوه كنده باشم...دل كنده ام.... دل!!!

[عکس: 20130619162526_IMG__.jpg]

پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
غزل شماره 233

دست از طلب ندارم تا كام من برآيد
يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد

بگشاي تربتم را بعد از وفات و بنگر
كز آتش درونم دود از كفن برآيد

بنماي رخ كه خلقي واله شوند و حيران
بگشاي لب كه فرياد از مرد و زن برآيد

جان بر لب است و حسرت در دل كه از لبانش
نگرفته هيچ كامي جان از بدن برآيد

از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم
خود كام تنگدستان كي زان دهن برآيد

گويند ذكر خيرش در خيل عشقبازان
هر جا كه نام حافظ در انجمن برآيد


«من عاشق اين غزلم»crying
خستـه ام....
نه اينكه كوه كنده باشم...دل كنده ام.... دل!!!

[عکس: 20130619162526_IMG__.jpg]

پاسخ }
غزل شماره 234 :

   
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }
غزل شماره 235 :

   
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }
غزل شماره 236 :

   
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی