خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

دیوان سنایی

خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
653
تاریخ عضویت:
Apr 2013
مدال ها

اعتبار: 1,763


محل سکونت : زیر سقف آسمون
ارسال: #1
دیوان سنایی
سنایی با نام کامل "حکیم ابوالمجدود بن آدم سنایی" در قرن پنجم در شهر غزنین به دنیا آمد. سنایی پس از آن که با ادب و هنر پارسی آشنا شد و فنون سخن و شعر را آموخت مانند بسیاری از هم عصران خود به دربار غزنویان رفت.

غزنویان با پاداش های زیادی که به اهل علم و ادب می دادند توانسته بودند تعداد زیادی از دانشمندان و شاعران و ... را در دربار خود به خدمت بگیرند.

روزگار سنایی در دربار غزنویان به خوشگذرانی می گذشت ولی یک تحول روحی باعث شد تا مسیر زندگی سنایی تغییر کند.

در مورد این انقلاب درونی در کتاب "نفحات الانس" جامی داستانی آمده است:

«سلطان محمود سبکتگین در فصل زمستان به عزیمت گرفتن بعضی از دیار کفار از غزنین بیرون آمده بود و سنایی در مدح وی قصیده ای گفته بود. می رفت تا به عرض رساند.

به در گلخن رسید که یکی از مجذوبان که از حد تکلیف بیرون رفته و مشهور بود به «لای خوار»؛ زیرا که پیوسته لای شراب خوردی، در آن جا بود.

آوازی شنید که با ساقی خود می گفت که: «پر کن قدحی به کوری محمودک سبکتگین تا بخورم!»

ساقی گفت: «محمود مردی غازی است و پادشاه اسلام!»

گفت: «بس مردکی ناخشنود است. آنچه در تحت حکم وی درآمده است در حیز ضبط، نه درآورده می رود تا مملکت دیگر بگیرد.»

یک قدح گرفت و بخورد. باز گفت: «پر کن قدحی دیگر به کوری سنائیک شاعر!»

ساقی گفت: «سنایی مردی فاضل و لطیف طبع است.»

گفت: «اگر وی لطیف طبع بودی به کاری مشغول بودی که وی را به کارآمدی. گزافی چند در کاغذی نوشته که به هیچ کار وی نمی آید و نمی داند که وی را برای چه کار آفریده اند.»

سنایی چون آن بشنید، حال بر وی متغیر گشت و به تنبیه آن لای خوار از مستی غفلت هشیار شد و پای در راه نهاد و به سلوک مشغول شد.»

پس از این واقعه سنایی به شهرهای هرات و نیشابور رفت و سپس راهی سفر حج شد.

در همین سفر معنوی بود که بسیاری از شیفتگان حقیقت و عرفان را شناخت و مقدمات انقلاب درونی در وی پدید آمد.

شاعر شوریده بقیه عمر را در کنج خلوت و انزوای صوفیانه گذراند و به تدوین و تنظیم اشعارش پرداخت.

سنایی در سال 535 ه.ق درگذشت و مقبره اش در شهر غزنین است.


24-06-2013, 01:15 PM,
یافتن نقل قول
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
653
تاریخ عضویت:
Apr 2013
مدال ها

اعتبار: 1,763


محل سکونت : زیر سقف آسمون
ارسال: #2
RE: دیوان سنایی
قصاید


این توحید به حضرت غزنین گفته شد


ای در دل مشتاقان از عشق تو بستانها
ور حجت بی چونی در صنع تو برهانها

در ذات لطیف تو حيران شده فکرتها
بر علم قدیم تو پیدا شده پنهانها

در بحر کمال تو ناقص شده کاملها
در عين قبول تو، کامل شده نقصانها

در سینۀ هر معنی بفروخته آتشها
بر دیدۀ هر دعوی بر دوخته پیکانها

بر ساحت آب از کف پرداخته مفرشها
بر روی هوا از دود افراخته ایوانها

از نور در آن ایوان بفروخته انجمها
وز آب برین مفرش بنگاشته الوانها

مشتاق تو از شوقت در کوی تو سرگردان
از خلق جدا گشته خرسند به خلقانها

از سوز جگر چشمی چون حقۀ گوهرها
وز آتش دل آهی چون رشتۀ مرجانها

در راه رضای تو قربان شده جان، وآنگه
در پردۀ قرب تو زنده شده قربانها

از رشتۀ جانبازی بردوخته دامنها
در ماتم بی باکی بدریده گریبانها

در کوی تو چون آید آنکس که همی بیند
در گرد سر کویت از نفس بیابانها

چه خوش بود آن وقتی کزسوز دل از شوقت
در راه تو می کاریم از دیده گلستانها

ای پایگه امرت سرمایۀ درویشان
وی دستگه نهیت پيرایۀ خذلانها

صد تير بلا پران بر ما ز هر اطرافی
ما جمله بپوشیده از مهر تو خفتانها

بی رشوت و بی بیمی بر کافر وبر مؤمن
هر روز برافشانی، از لطف تو احسانها

میدان رضای تو پر گرد غم و محنت
ما روفته از دیده آن گرد ز میدانها

در عرصۀ میدانت پرداخته در خدمت
گوی فلکی برده، قد کرده چو چوگانها

از نفس جدا گشته در مجلس جانبازی
بر تارک بی نقشی فرموده دل افشانها

حقا که فرو ناید بی شوق تو راحتها
واللّٰه که نکو ناید، با علم تو دستانها

گاه طلب از شوقت بفگنده همه دلها
وقت سحر از بامت، برداشته الحانها

چون فضل تو شد ناظر چه باک ز بی باکی
چون ذکر تو شد حاضر، چه بیم ز نسیانها

گر درّ عطا بخشی آنک صدفش دلها
ور تير بلا باری، اینک هدفش جانها

ای کرده دوا بخشی لطف تو بهر دردی
من درد تو می خواهم دور از همه درمانها

عفو تو همی باید چه فایده از گریه
فضل تو همی باید، چه سود ز افغانها

ما غرقۀ عصیانیم بخشنده تویی یارب
از عفو نهی تاجی، بر تارک عصیانها

بسیار گنه کردیم آن بود قضای تو
شاید که به ما بخشی، از روی کرم آنها

کی نام کهن گردد مجدود سنایی را
نونو چو می آراید، در وصف تو دیوانها


(آخرین تغییر در ارسال: 24-06-2013, 01:41 PM توسط asal arya.)
24-06-2013, 01:40 PM,
یافتن نقل قول
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
653
تاریخ عضویت:
Apr 2013
مدال ها

اعتبار: 1,763


محل سکونت : زیر سقف آسمون
ارسال: #3
RE: دیوان سنایی
در مدح امين الملة قاضی عبدالودودبن عبدالصمد

ای چو نعمان بن ثابت در شریعت مقتدا
وی بحجت پیشوا شرع و دین مصطفا
از تو روشن راه حجت همچو گردون از نجوم
از تو شادان اهل سنت همچو بیمار از شفا
كسندیده میل در حكمت چو در گردون فساد
كسندیده جور در صدرت چو در جنت وبا
بدر دین از نور آثار تو می گردد منير
شاخ حرص از ابر احسان تو می یابد نما
هركه شاگرد تو شد هرگز نگردد مبتدع
هركه مداح تو شد هرگز نگردد بی نوا
ملك شرع مصطفا آراستی از عدل و علم
همچنان چون بوستانها را به فروردین صبا
بدعت و الحاد و كفر از فر تو گم نام شد
شاد باش ای پیشكار دین و دنیا مرحبا
تا گریبان قدر بگشاد، چرخ آب گون
پاك دام نتر ز تو قاضی ندید اندر قضا
گرچه ناهموار بود از پیشكاران كار حكم
پیش ازین، لیكن ز فر عدلت اندر عهد ما
آن چنان شد خاندان حكم كز بیم خدای
می كند مر خاك را از باد، عدل تو جدا
شد قوی دست آنچنان انصاف كز روی ستم
شمع را نكشد همی بی امر تو باد هوا
روز و شب هستند همچون مادران مهربان
در دعای نیك تو هم مدعی هم مدعا
دستها برداشته، عمر تو خواهان از خدای
از برای پایداریت اهل شهر و روستا
چون به شاهين قضا انصاف سنجی گاه حكم
جبرئیل از سد ره گوید با ملایك در ملا
حشمت قاضی امين باید، درین ره بدرقه
دانش قاضی امين زیبد، درین در پادشا
رایت دین هر زمان عالى همی گردد ز تو
ای نكو نام از تو شهر و ملك شاهنشه علا
هركسی صدر قضا جوید بی انصاف و عدل
لیك داند شاه ما از دانش و عقل و دها
گرگ را بر میش كردن قهرمان، باشد ز جهل
گربه را بر پیه كردن پاسبان، باشد خطا
از لقا و صدر و باد و داد و برد ابر دو ریش
هیچ جاهل كی شدست اندر شریعت مقتدا
علم و اصل و عدل و تقوی، باید اندرشغل حكم
ورنه شوخی را به عالم، نیست حد و منتها
دان كه هركو صدر دین بی علم جوید نزد عقل
بر نشان جهل او، خود قول او باشد گوا
خود گرفتم هركسی برداشت چوبی چون كلیم
معجزی باری بباید تا كند چوب اژدها
هركسی قاضی نگردد، بی ستحقاق از لباس
هركسی موسی نگردد بی نبوت از عصا
دانش عبدالودودی باید اندر طبع و لفظ
تا بود مر مرد را، در صدر دین، زیب و بها
ورنه بس فخری نباشد مر سها را از فلك
چون ندارد نور چون خورشید و مه نجم سها
از لقب مفتی نگردد بی تعلم هیچ كس
علم باید تا كند درد حماقت را دوا
صدعلی دركوی ما بیش ست با زیب و جمال
لیك یك تن را نخواند هیچ عاقل مرتضا
حاسدت روزۀ خموشی نذر كرد از عاجزی
تا تو بر جایی و بادت تا به یوم الدین بقا
تا خم شباشد حسودت، زانكه تابر چر خشمس
جلوه گر باشد، نباشد روزه بگشودن روا
ای نبيرۀ قاضی با محمدت محمود، آنك
بود چون تو پاك طبع و پاك دین و پارسا
دان كه از فر تو و از دولت مسعود شاه
ملك دین شد با صیانت، كار دین شد با نوا
شاه ما محمودی و تو نیز محمودی چو او
شاد باش ای جان ما پیش دو محمودی فدا
ملك چون در خانۀ محمودیان زیبد همی
همچنان در خانۀ محمودیان زیبد قضا
هیچ چشم از هیچ قاضی آن ندید اندر جهان
كز تو دید این چشم من زانعا مو احسان و سخا
لیك اگر همچون بخیلان بودی آن وعده دراز
گر دو چندان صلهّ بودی، هم هبا بودی، هبا
هر عطا كاندر برات وعده افتاد ای بزرگ
آن عطا نبود كه باشد مایۀ رنج و عنا
لاجرم هرجا كه رفتم نزد هر آزاد مرد
من ثنا گفتم ترا، وان كو شنید از من دعا
درها در رشته كردم بهر شكرت كز خرد
جوهری عقل داند كرد آن در را بها
تو مرا این شكر و ثناها را غنیمت دان از آنك
بر صحیفۀ عمر نبود یادگاری چون ثنا
تا بباید حاجی و غازی همی اندر دو اصل
در مناسك حكم حج و ندر سير حكم غزا
از چنين اركانها چون حاجیان بادت ثواب
وز چنين انصافها چون غازیان بادت جزا
باد شام حاسدت تا روز عقبی بی صباح
باد صبح ناصحت چون روز محشر بی مسا
بادی اندر دولت و اقبال، تا باشد همی
از ثنا و شكر و مدح تو سنایی را سنا



24-06-2013, 02:50 PM,
یافتن نقل قول
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
653
تاریخ عضویت:
Apr 2013
مدال ها

اعتبار: 1,763


محل سکونت : زیر سقف آسمون
ارسال: #4
RE: دیوان سنایی
ای ازل دایه بوده جان ترا
وی خرد مایه داده كان ترا
ای جهان كرده آستين پر جان
از پی نثر آستان ترا
سالها بهر انس رو حالقدس
بلبلی كرده بوستان ترا
شسته از آب زندگانی روح
از پی فتنه ارغوان ترا
كرده ایزد ز كارخانۀ عقل
سيرت و خوی و طبع و سان ترا
تيرهای یقين به شاگردی
چون كمان بوده مر گمان ترا
كرده بر روی آفتاب فلك
نقش دستان و داستان ترا
نور روی از سیاهی مویت
كرده مغزول پاسبان ترا
از برای خمار مستانت
نوش دان كرده بوسه دان ترا
از برون تن تو بتوان دید
از لطیفی درون جان ترا
پرده داری به داد گویی طبع
از پی مغز استخوان ترا
از نحیفی همی نبیند هیچ
چشم سر صورت دهان ترا
از لطیفی همی نیابد باز
چشم سر سيرت نهان ترا
در میانست هركرا هستی ست
از پی نیستی میان ترا
هیچ باكی مدار گر زه نیست
آن كمان شكل ابروان ترا
زانكه تير فلك همی هر دم
زه كند در ثنا كمان ترا
تا چسان دو لبت رها كرده
ناتوان نرگس توان ترا
زان دو تا عیسی و دو تا بیمار
شرم ناید همی روان ترا
از پی معالجت نكنند
آن دو عیسی دو ناتوان ترا
ای وفا همعنان عنای ترا
وی بقا همنشين نشان ترا
نافرید آفریدگار مگر
جز زیان مرا زبان ترا
چند زیر لبم دهی دشنام
تا ببندم میان زبان ترا
می بدان آریم كه برخیزم
بوسه باران كنم لبان ترا
چند بیمم دهی بزخم سنان
كی گذارم بدین عنان ترا
تو سنان تیزكن كه از دل و چشم
شد سنایی سﭙﺮ سنان ترا

25-06-2013, 09:19 PM,
یافتن نقل قول
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
653
تاریخ عضویت:
Apr 2013
مدال ها

اعتبار: 1,763


محل سکونت : زیر سقف آسمون
ارسال: #5
RE: دیوان سنایی
در مدح بهرام شاه

دیده نبیند همی، نقش نهان ترا
بوسه نیابد همی، شكل دهان ترا
حسن بدان تا كند جلوه گهت بر همه
پيرهن هست و نیست، ساخت نهان ترا
در همۀ هست و نیست، از تری و تازگی
نیست نهانخانه ای ثروت جان ترا
زان لب تو هر دمی گردد باریك تر
كز شكر و آب كرد روح لبان ترا
هیچ اگر بینمی شكل میانت به چشم
جان نهمی بر میان شكل میان ترا
بوسه دهد خلد و حور، پای و ركیب ترا
سجده كند عقل و روح دست و عنان ترا
چون تو به آما جگاه تير نهی بر كمان
تير فلك زه كند تير و كمان ترا
پرده زنان روز و شب حلقۀ زلف ترا
غاشیه كش چرخ پير بخت جوان ترا
برد دل و گوش و هوش بهر جواز لبت
نام شكر گر شدست كام و زبان ترا
قبلۀ خود ساخت عشق از پی ایمان و كفر
زلف نگون ترا روی ستان ترا
فتنه جان كرد صنع نرگس شوخ ترا
انس روان ساخت طبع سرو روان ترا
پیشروان بهشت بر پر و بال و خرد
نسخۀ دین خوانده اند سيرت و سان ترا
دیدۀ جانها بخورد نوك سنانت ولیك
جان سنایی كند شكر سنان ترا
از پی ضعف میان حرز چه جویی ز من
خدمت خسرو نه بس حرز میان ترا
سلطان بهرامشاه آنكه به تایید حق
هست بحق پاسبان خانه و جان ترا
هیبتش ار نیستی شحنه وجود ترا
جان ز عدم جویدی نام و نشان ترا
25-06-2013, 09:21 PM,
یافتن نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
653
تاریخ عضویت:
Apr 2013
مدال ها

اعتبار: 1,763


محل سکونت : زیر سقف آسمون
ارسال: #6
RE: دیوان سنایی
در توحید




آراست جهاندار دگرباره جهان را
چون خلد برین كرد، زمين را و زمان را
فرمود كه تا چرخ یكی دوردگر كرد
خورشید بپیمود مسير دوران را
ایدون كه بیاراست مراین پير خرف را
كاید حسد از تازگیش تازه جوان را
هر روز جهان خوشتر از آنست چو هر شب
رضوان بگشاید همه درهای جنان را
گویی كه هوا غالیه آمیخت بخروار
پر كرد از آن غالیه ها غالیه دان را
گنجی كه به هر كنج نهان بود ز قارون
از خاك برآورد مر آن گنج نهان را
ابری كه همی برف ببارید ببرّید
شد غرقۀ بحری كه ندید ایچ كران را
آن ابر دُرر بار ز دریا كه برآید
پر كرده ز درّ و درم و دانه دهان را
از بس كه ببارید به آب اندر لؤلؤ
چون لؤلؤ تر كرد همه آب روان را
رنجی كه همی باد فزاید ز بزیدن
بر ما بوزید از قبل راحت جان را
كوه آن تل كافور بدل كرد به سیفور
شادیّ روان داد مر آن شاد روان را
بر كوه از آن تودۀ كافور گرانبار
خورشید سبك كرد مرآن بار گران را
خاكی كه همه ژاله ستد از دهن ابر
تا بركند آن لالۀ خوش خفته ستان را
چندان ز هوا ژاله ببارید بدو ابر
تا لاله ستان كرد همه لاله ستان را
از رنگ گل و لاله كنون باز بنفشه
چون نیل شود خيره كند گوهر كان را
شبگير زند نعره كلنگ از دل مشتاق
وز نعره زدن طعنه زند نعر ه زنان را
آن لكلك گوید كه: لك الحمد، لك الشكر
تو طعمۀ من كرده ای آن مار دمان را
قمری نهد از پشت قبای خز و قاقم
اكنون كه بتابید و بپوشید كتان را
طاووس كند جلوه چو از دور به بیند
بر فرق سر هدهد، آن تاج كیان را
موسیجه همی گوید: یا رازق رزاّق
روزی ده جانبخش تویی انسی و جان را
زاغ از شغب بیهده بربندد منقار
چون فاخته بگشاده به تسبیح زبان را
پیوسته هما گوید: یكیست یگانه
تا در طرب آرد به هوا بر ورشان را
گنجشك بهاری صفت باری گوید
كز بوم برانگیزد اشجار نوان را
هو گوید هو صد بدمی سرخ كبوتر
در گفتن هو دارد پیوسته لسان را
چرغان به سر چنگ درآورده تذوران
تسبیح شده از دهن مرغ مرآن را
شارك چو مؤذن به سحر حلق گشاده
آن ژولك و آن صعوه از آن داده اذان را
آن شیشككان شاد ازین سنگ به آن سنگ
پاینده و پوینده مرآن پیك دوان را
آن كبك مرقع سلبِ برچده دامن
از غالیه غل ساخته از بهر نشان را
بنگر به هوا بر به چكاوك كه چه گوید
خير و حسنت بادا خيرات و حسان را
نازیدن ناز و نواهای سریچه
ناطق كند آن مردۀ بی نطق و بیان را
آن كركی گوید كه: تویی قادر قهار
از مرگ همی قهر كنی مر حیوان را
مرغابی سرخاب كه در آب نشیند
گوید كه خدایی و سزایی تو جهان را
در خوید چنين گوید كركّ كه: خدایا
تو خالق خلقانی صد قرن قران را
گویند تذوران كه تو آنی كه بدانی
راز تن بی قوتّ و بی روح و روان را
آن باز چنين گوید یارب تو نگهدار
بر امتّ پیغمبر، ایمان و امان را
آن كركس با قوت گوید كه بقدرت
جبار نگهدار، این كون و مكان را
بنگر كه عقاب از پی تسبیح چه گوید
آراسته دارید مراین سيرت و سان را
بلبل چه مذكرّ شده و قمری قاری
برداشته هر دو شغب و بانگ و فغان را
آید به تو هر پاس خروشی ز خروسی

كی غافل، بگذار جهان گذران را
آوازه برآورد كه: ای قوم تن خویش
دوزخ مبرید از پی بهمان و فلان را
دنیا چو یكی بیشه شمارید و ژیان شير
در بیشه مشورید مرآن شير ژیان را
در جستن نان آب رخ خویش مریزید
در نار مسوزید روان از پی نان را
ایزد چو به زنار نبستست میاْنتان
در پیش چو خود خيره مبندید میان را
زان پیش كه جاْنتان بستاند مل كالموت
از قبضۀ شیطان بستانید عنان را
مجدود بدینحال تو نزدیكتری زانك
پيریت به نهمار فرستاده خزان را


[/size]
25-06-2013, 09:29 PM,
یافتن نقل قول
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
653
تاریخ عضویت:
Apr 2013
مدال ها

اعتبار: 1,763


محل سکونت : زیر سقف آسمون
ارسال: #7
RE: دیوان سنایی
در تواضع اهل حق


شاه را خواهی كه بینی، خاك شو درگاه او را
ز آبرو آبی بزن درگاه شاهنشاه را
نعل كن چون چتر او دیدی كلاه چرخ را
چاك زن چون روی او دیدی قبای ماه را
چون كله بر سر نشين دزدان افسر جوی را
چون خرد در جان نشان رندان لشكرگاه را
از برای عز دیدار سیاوخشی و شش
همچو بیژن بند كن در چاه خواری جاه را
عافیت را سر بزن بهر كمال عشق را
عاقبت را دم بزن بهر جمال راه را
هم به چشم شاه روی شاه خواهی دید و بس
دیده اندر كار شه كن كوری بدخواه را
آه غمازست اندر راه عشق و عاشقی
بند برنه در نهانخانۀ خموشی آه را
از سر آزاد مردی تیغی از غيرت بزن
هم شفاعت جوی را كش، هم شفاعت خواه را
درد عشق از مرد عاشق پرس از عاقل مپرس
كآگهی نبود ز آب و جاه یوسف چاه را
عقل بافنده ست منشان عقل را بر تخت عشق
آسمان عشاق را به ریسمان جولاه را
گر سپر بفگند عقل از عشق گو بفگن رواست
روی خاتون سرخ باید خاك بر سر داه را
پیش گير اندر طلب راه دراز و آهنگ و تنگ
گو دل اندر شك شكن، صبر زبان كوتاه را
دُرد موسی وار خواهی جام فرعونی طلب
باده های عافیت سوز و ملامت كاه را
هر غم و شادی كه از عشقت هم عشقست ازآنك
بار عنداللّٰه باشد تخم عبداللّٰه را
كاه گرداند وفای عشق تا برجانت نیز
حكم نبود عقل شغل افزای كارآگاه را
باد كبر از سر بنه در دل برافراز آتشی
پس بر آن آتش بسوزان آبگون درگاه را
چون شدی كاهی سنایی گرد كاهی گرد و بس
زانكه كاهی به شناسد قدر و قیمت كاه را
***
ای خواجه چه تفضیل بود جانوری را
كو هیچ به از خود نشناسد دگری را
گر به ز خودت هیچ بهی را تو نبینی
پس چون كه ندانی بتر از خود بتری را
پس غافلی از مذهب رندان خرابات
این عیب تمامست چو تو خيره سری را
هرگه كه مرا گویی كندر همه آفاق
محروم تر از تو نشناسم بشری را
مرحوم ترم از تو و این شیوه ندانی
زین بیش بصيرت نبود بی بصری را
من سغبۀ تسبیح و نماز تو نیم هیچ
این فضل همی گویی ای خواجه دری را
انكار و قبول تو مرا هر دو یكی شد
بیهوده همی گویی زین صعب تری را
فرمان تو بردن نه فریضه ست پس آخر
منقاد ز بهر شوم چون تو خری را
چون طلعت خورشید عیان گشت به صحرا
آنجا چه بقا ماند نور قمری را
ایام فراخیست ز الفاظ سنایی
دانی خطری نیست كنون محتكری را
چون دختر دوشیزه نیاید به جهان در
كم گير ز ذریت آدم پسری را




27-06-2013, 06:11 PM,
یافتن نقل قول
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
653
تاریخ عضویت:
Apr 2013
مدال ها

اعتبار: 1,763


محل سکونت : زیر سقف آسمون
ارسال: #8
RE: دیوان سنایی
در تفسير چند سوره و نعت رسول اكرم و مدح قاضی عبدالودود


كفر و ایمان را هم اندر تيرگی هم در صفا
نیست دارالملك جز رخسار و زلف مصطفا
مویو رویش گر به صحرانا وریدی مهرو لطف
كافری بی برگ ماندستی و ایمان بی نوا
نسخۀ جبر و قدر در شكل روی موی اوست
این ز "والیل"ت شود معلوم آن از "والضحا"
گر قسیم كفر و ایمان نیستی آن زلف و رخ
كی قسم گفتی بدان زلف و بدان رخ پادشا
كی محمد: این جهان و آن جهانی نیستی
لاجرم اینجا نداری صدر و آنجا متكا
رحمتت زان كرده اند لين هر دو تا از گرد لعل
این جهان را سرمه بخشی آن جهان را توتیا
اندرین عالم غریبی، زان همی گردی ملول
تا " ارحنا یا بلالت " گفت باید برملا
عالمی بیمار بودند اندرین خرگاه سبز
قاید هریك وبال و سایق هریك وبا
زان فرستادیمت اینجا تا ز روی عاطفت
عافیت را همچو استادان درآموزی شفا
گر ز داروخانه روزی چند شاگردت به امر
شربتی ناوردشان این جا به حكم امتلا
گر ترا طعنی كنند ایشان مگير از بهر آنك
مردم بیمار باشد یافه گوی و هرزه لا
تابش رخسارتست آن را كه می خوانی صباح
سایۀ زلفين تست آنجا كه می گویی مسا
روبروی تو كز آنجا جانت را "ما ودّعک"
شو به زلف تو كزین آتش دلت را "ماقلا "
در دو عالم مر ترا باید همی بودن پزشك
لیكن آنجا به كه آنجا، به بدست آید دوا
هركه اینجا به نشد آنجا برو داروش كن
كاین چنين معلول را به سازد آن آب و هوا
لاجرم چندان شرابت بخشم از حضرت كه تو
از عطا خشنود گردی و آن ضعیفان از خطا
دیو از دیوی فرو ریزد همی در عهد تو
آدمی را خاصه با عشق تو كی ماند جفا
پس بگفتش: ای محمد منتّ از مادار ازآنك
نیست دارالملك منتهای ما را منتها
نه تو درّی بودی اندر بحر جسمانی یتیم
فضل ما تاجیت كرد از بهر فرق انبیا
نی تو راه شهر خود گم كرده بودی ز ابتدا
ما ترا كردیم با همشهریانت آشنا
غرقۀ دریای حيرت خواستی گشتن ولیك
آشنایی ما برونت آورد ازو بی آشنا
بی نعیمت خواست كردن مر ترا تلقين حرص
پیش از آن كانعام ما تعلیم كردت كیمیا
با تو در فقر و یتیمی ما چه كردیم از كرم
تو همان كن ای كریم از خلق خود با خلق ما
مادری كن مر یتیمان را بﭙﺮورشان به لطف
خواجگی كن سایلان را طعمشان گردان وفا
نعمت از مادان و شكر از فضل ما كن تا دهیم
مر ترا زین شكر نعمت نعمتی دیگر جزا
از زبان خود ثنایی گوی ما را در عرب
تا زبان ما ترا اندر عجم گوید ثنا
آفتاب عق لو جان اقضی القضاة دین كه هست
چون قضای آسمان اندر زمين فرمانروا
آن سر اصحاب نعمان كز پی كسب شرف
هر زمانی قُبله بر پایش دهد قبله دعا
با بقای عدل او نشگفت اگر در زیر چرخ
شخص حیوان همچو نوع و جنس نپذیرد فنا
تا نسیم نام او بر بوستان دین نجست
شاخ دین بی نشو بود و بیخ سنت بی نما
در حریم عدل او تا او پدید آید به حكم
خاصیت بگذاشت گاه كه ربودن كهربا
تا بگفت او جبریان را ماجرای امر و نهی
تا بگفت او عدلیان را رمز تسلیم و رضا
باز رستند از بیان واضحش در امر و حكم
جبری از تعطیل شرع و عدلى از نفی قضا
این كمر ز "ایاك نعبد" بست در فرمان شرع
وان دگر تاجی نهاد از "یفعل اللّٰه مایشا"
ای بنانت حاجب اندر شاهراه مصطفا
وی زبانت نایب اندر زخم تیغ مرتضا
هركجا گام تو آمد افتخار آرد زمين
هركجا عدل تو آمد انقیاد آرد سما
سیف حقی از پی آن سیف حق آمد روان
مفتی شرقی از آن مشرق شدست اصل ضیا
مفتی شرقت نه زان خواندهمی سلطان كه هست
جز تو در مغرب دیگر مفتی و دگر مقتدا
بلكه سلطان مفتی شرقت بدان خواند همی
هركجا مفتی تو باشی غرب خود نبود روا
همقرینی علم دین را همچو فكرت را خرد
همنشینی ظلم و كين را همچو فطنت را ذكاء
چون تو موسی وار بر كرسی برآیی گویدت
عیسی از چرخ چهارم كی محمد مرحبا
جان پاكان گرسنۀ علم تواند از دیرباز
سفره اندر سفره بنهادی و در دادی صلا
لطف لفظت كی شناسد مرد ژاژ و ترهات
" من و سلوی " را چه داند مرد سير و گندنا
هركه از آزار تو پرهیز كرد از درد رست
راست گفتند این مثل " الاحتما اقوی الدّوا "
مالش دشمن ترا حاجت نیفتد بهر آنك
چاكری داری چو گردون كش همی دردّ قفا
هر شقی كز آتش خشم تو گردد كام خشك
بر لب دریا به جانش آب نفروشد سقا
لاف " نحن الغالبون " بسیار کس گفتند لیکن
" غالبون " شان گشت " آمنا" چو ثعبان شد عصا
زرق سیماب و رسن هرگز كجا ماند بجای
چون برآید ناگه از دریای قدرت اژدها
گه طلب كن بی سراج ماه در صحرای خوف
گه طلب كن بی مزاج زهره در باغ رجا


27-06-2013, 06:48 PM,
یافتن نقل قول
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
653
تاریخ عضویت:
Apr 2013
مدال ها

اعتبار: 1,763


محل سکونت : زیر سقف آسمون
ارسال: #9
RE: دیوان سنایی
ماه را آن جاه نبود كو ترا گوید كه چون
زهره را آن زهره نبود كو ترا گوید چرا
رو كه نیكو جلوه كردت روزگار اندر خلا
شو كه زیبا پروریدت كردگار اندر ملا
ای ز تو اعقاب تو طاهر، چو سادات از نبی
وی ز تو اسلاف تو ظاهر چو ز آصف برخیا
باز یابی آنچه ایزد كرد با تو نیكویی
هم درین صورت كه گفتی صورت این ماجرا
این نه بس كاندر ادای شكر حق بر جان تو
دعوی انعام او را "والضحی" باشد گوا
روز و شب در عالم اسلام، علم و حلم تست
آن یكی از آل عباس این دگر ز آل عبا
گرچه روزی چند گشتی گرد این مشكين بساط
گرچه روزی چند بودی گرد این نیلی غطا
همچنان كاندر فضای آسمان مطلقی
صورتست این دار و گير و حبس و بند اندر قضا
نی به علم و حلم تو سوگند خوردست آفتاب
كز تو هرگز لطف یزدانی نخواهد شد جدا
ای همه اعدای دین را اندرین نیلی خراس
آس كرده زیر پر فطنت و فر و دها
بازتاب اكنون عنان هم سوی آن اقلیم از آنك
آرد چون شد كرده اكنون خانه بهتر كاسیا
تا همه آن بینی آنجا كت كند چشم آرزو
تا همه آن یابی آنجا كت كند رأی اقتضا
نی ز قصد حاسدانت در بدایت شهر تو
بر تو چونان بود چون بر آل یاسين كربلا
نی ز اولّ دوستانت را نبودی با تو الف
نی چنان گشتی كنون كز خطۀ چين و ختا
از برای مهر چهر جانفزایت را همی
بر دو چشم مردمان غيرت برد مردم گیا
نی كنون از لطف رباّنی همه اقلیم شرع
از تو خرمّ شد چه بر داوودیان شهر سبا
نی تو حيران مانده بودی در تماشاگاه عجب
نی تو ره گم كرده بودی در بیابان ریا
آن چنانت ره نمود ایزد به پاكی تا شدند
خرقه پوشان فلك در جنب تو ناپارسا
نی تو در زندان چاه حاسدان بودی ببند
هم نشين ذل و غریبی هم عنان رنج و عنا
نی خدا از چاه و بند حاسدانت از روی فضل
بر كشید و برنشاندت بر بساط كبریا
بی پدر بودی ولیك اكنون چنانی كز شرف
پادشاه دین همی در دین پدر خواند ترا
آن چنان گشتی كه بدگویت كنون بی روی تو
نه همی در دل بهی بیند نه اندر جان بها
ای یتیمی دیده اكنون با یتیمان لطف كن
وی غریبی كرده اكنون با غریبان كن وفا
"الفلق" می خوان ومی دان قصداین چندین حسود
"والضحی" می خوان ومی كن شكراین چندین عطا
ای مرا از یك نعم پیوسته با چندین نعم
وی مرا از یك بلی ببریده از چندین بلا
شكرت ار بر كوه برخوانم به یك آواز، من
از برای حرص مدحت صد همی گردد صدا
شعر من نیك از عطای نیك تست ایراكه مرغ
هركجا به برگ بیند به برون آرد نوا
قربت تو باز هستم كرد در صحرای انس
شربت تو باز مستم كرد در باغ صفا
گر غنی شد جان و عقل ازتو عجب نبود ازآنك
آمدست این از پیمبر "طائف الحج الغنا"
ورچه تن را این غرض حاصل نیامد زآن مدیح
ای بدا گر جان ما را افتد از مدحت بدا
مانده ام مخمور آن شربت هنوز از پار باز
پای سست و سرگران این از طمع آن از حیا
دی به دل گفتم كه این را چیست دارو نزد تو
« منهابها » گفت دل: داروی این نزدیك من
تا كلاه از روح دارد عامل كون و فساد
تا قبا از عقل دارد قابل علم و بقا
فرق و شخص دشمنت پوشیده بادا تا ابد
هم به مقلوب كلاه و هم به تصحیف قبا
باد برخوا نوجودت روزو شب تصحیف صیف
باد بر جان حسودت سال و مه قلب شتا
عالم از علم تو چونان باد كز مادر صبی
خلقت از خلق تو چونان باد كز گلبن صفا
خلعت و احسان شاعر سنت هم نام تست
باد ز احسان تو زین سنت سنایی را سنا
27-06-2013, 07:04 PM,
یافتن نقل قول
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
653
تاریخ عضویت:
Apr 2013
مدال ها

اعتبار: 1,763


محل سکونت : زیر سقف آسمون
ارسال: #10
RE: دیوان سنایی
این قصیده را عارف زرگر در مدح سنایی گفته


ای نهاده پای همت بر سر اوج سما
وی گرفته ملك حكمت گشته در وی مقتدا
بر سریر حكمت اندر خطۀ كون و فساد
ناكشیده تیغ جنگی روز كين اندر وغا
لاجرم ز انصاف تو، روی ز من شد پر درر
همچو از اوصاف تو، چشم زمانه پر ضیا
گوی همت باختی با خلق در میدان عقل
باز پس ماندند و بردی و برین دارم گوا
نی غلط كردم كه رأی صایبت با اهل عصر
كی پسندد از تو بازی یا كجا دارد روا
چون زر و طاعت عزیزی در دو عالم زانكه تو
با قناعت همنشینی با فراغت آشنا
سیم نااهلان نجویی زانكه نپسندد خرد
خاكروبی كردن آن كس را كه داند كیمیا
شعر تو روحانیان گر بشنوند از روی صدق
بانگ برخیزد ازایشان كای سنایی مرحبا
حجتی بر خلق عالم زان دو فعل خوب خویش
شاعری بی ذلّ طمع و پارسایی بی ریا
عیسی عصری كه ز انفاس روحانیت هست
مردگان آز و معلولان غفلت را شفا
بس طبیب زیركی زیراكه بی نبض و علیل
درد هركس را ز راه نطق می سازی دوا
نظم گوهربار عقل افزای جان افروز تو
كرد شعر شاعران بوده را یكسر هبا
معجز موسی نمایست این و آنها سحر و كی
ساحری زیبا نماید پیش موسی و عصا

هركه او شعر ترا گوید جواب از اهل عصر
نزد عقل آنكس نماید یافه گوی و هرزه لا
زانكه بشناسند بزازان زیرك روز عرض
اطلس رومی و شال ششتری از بوریا
شاعران را پایه بی شرمی بود تا زان قبل
حاصل و رایج كنند از مدح ممدوحان عطا
صورت شرمی تو اندر سيرت پاكی بلی
با چنان ایمان كامل، این چنين باید حیا
شعر و سحر و شرع و حكمت آمدت اندر خبر
ره برد اسرار او چون بنگرد عين الرّضا
كاین چهارست ای سنایی چار حرف و یافتند
زین چهار آن هر چهار از نظم و نثر اوستا
تا حریم كعبه باشد قبلۀ اهل سنن
تا نعیم سدره باشد طعمۀ اهل بقا
سدره بادت دستگاه بخشش دارالبقا
كعبه بادت پایگاه كوشش دارالفنا
كعبه و سدره مبادت مقصد همت كه نیست
جز " ویبقی وجه ربكّ" مر ترا كام و هوا
نظم عشق آمیز عارف را ز راه لطف و بر
برگذر از عیبهاش و درگذر از وی خطا
تا كه باشد عارف اندر سال و ماه و روز و شب
شاكر افضال تو اندر خلا و اندر ملا

29-06-2013, 05:15 PM,
یافتن نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد