خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 11 رای - 2.82 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رقص زندگی از سخنان اوشو

مدیر بازنشسته

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,228
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 1,333


محل سکونت :
ارسال: #1
Restart-1  رقص زندگی از سخنان اوشو

" هنرزندگی كردن "


انسان برای این متولد می شود که " زندگی " کند , ولی این کاملا به خودش بستگی دارد .
او می تواند زندگی را از کف بدهد ; می تواند نفس بکشد , بخورد , پیر شود و روانه ی
گورستان گردد ـــ ولی این زندگی نیست , بلکه مرگی تدریجی از گهواره تا گور است ,
مرگی تدریجی که شاید هفتاد سال به طول بینجامد .
و چون میلیونها نفر در اطراف تو هستند که به تدریج و آرامی می میرند , تو هم شروع به
تقلید از آنها می کنی . بچه ها همه چیز را از اطرافیانشان یاد می گیرند .
خوب , اول باید برای شما روشن کنم منظورم از " زندگی " چیست ؟
زندگی به معنای پیر شدن نیست , بلکه رشد کردن است . پیر شدن خصیصه ای است حیوانی ,
در صورتی که رشد کردن خصیصه ای صرفا انسانی ست ; منتها تعداد بسیار کمی
این استحقاق را کشف می کنند . رشد کردن یعنی اینکه انسان هر لحظه بیش از پیش عمق
جوهر زندگی را درک کند ; رشد کردن یعنی از مرگ دور شدن , نه به سوی مرگ پیش رفتن .
هر چه بیشتر در عمق زندگی فرو روی , ذات جاودانگی ساکن در باطن را بیشتر درک خواهی
کرد و از مرگ فاصله می گیری . لحظه ای فرا می رسد که تو درمی یابی مرگ چیزی جز تغییر
لباس , جز تغییر شکل این صورت از انرژی به صورتی دیگر نیست ـــ هیچ چیز نمی میرد , در
واقع هیچ چیز نمی تواند بمیرد . و این اید آلیست بودن نیست , چیزیست که هر روز و هر لحظه
در اطرافمان اتفاق می افتد , ما نگاه می کنیم , اما نمی بینیم . کافیست تنها مشاهدگر باشیم .
مرگ بزرگترین توهم موجود است .
برای رشد کردن , کافی ست به یک درخت نگاه کنی . هنگامی که درخت رشد می کند ,
ریشه هایش در عمق پیش می روند . اینجا تعادل برقرار است : هر چه درخت بلندتر شود ,
ریشه هایش عمیق تر می شوند . رشد کردن یعنی اینکه در عمق وجودت فرو روی , جایی
که ریشه هایت قرار دارند .
اولین اصل و پایه ی زندگی , مراقبه است .
هر چیزی در مرتبه ی بعد قرار دارد .
کودکی بهترین دوره زندگی انسان برای مراقبه است . هر چه سن آدم بالاتر می رود , به
مرگ نزدیکتر می شود و به مراقبه نشستن برایش دشوارتر می گردد .
مراقبه یعنی در وادی جاودانگی گام نهادن , یعنی پیشروی در ابدیت درون , یعنی زندگی را
زندگی کردن , یعنی درک الوهیت باطن .
کودک با صلاحیت ترین موجود برای این کار بشمار می آید , برای اینکه بار دانش , تحصیل و
چیزهای دیگر بر وجودش سنگینی نمی کند . او "معصوم " است . او با کمال کیفیات
"بودا " ( نه یک شخص خاص , کسی که در لحظه اش حضور دارد , چیزی که مثل هیچ چیز
نیست ) , بدنیا می آید .
ولی بدبختانه این معصومیت او , نادانی تلقی می شود . معصومیت و نادانی به هم شباهت
دارند ولی یکسان نیستند . شباهت بین آنها در " ندانستن " است . ولی تفاوت بزرگی بین
این دو وجود دارد که تا به امروز توسط انسان ها نادیده انگاشته شده است .
یک کودک جاه طلب نیست , آرزویی ندارد . او مجذوب لحظه می شود ــ لحظه ی پرواز
پرنده ای با بالهای گسترده , چشمان او را تمام و کامل به خود جذب می کند . مشاهده ی
پروانه ای زیبا و رنگارنگ کافی ست تا او را به وجد آورد . تصور چیزی غنی تر و چشمگیر تر
رنگین کمان و شب های پر ستاره برایش امکان پذیر نیست .
معصومیت غنی ست , پربار است , ناب است .
نادانی ذاتا فقیر است , گدایی می کند ــ در پی فضل , احترام , ثروت و قدرت است .
نادانی در مسیر میل و آرزو گام برمی دارد .
معصومیت وضعیتی ست که در آن عدم آرزو حکمفرماست .
و چون هر دوی آنها از دانایی بی بهره اند , از این رو ما انسانها در شناخت ماهیت آنها
سردرگم بوده ایم , و برای اینکه خودمان را راحت کنیم , آن دو را یکسان پنداشته ایم .
اولین قدم در فراگیری هنر زندگی , کشیدن خط مرزی بین غفلت و معصومیت است .
معصومیت باید تقویت شود , محافظت شود . معصومیت ( پاکی خردمندانه ) گنجی بس
گرانبهاست که توسط کودک به ارمغان آورده می شود , گنجی که خردمندان و فرزانگان پس
از تحمل مشقات بسیار به آن دست می یابند . خردمندان گفته اند که آنها در نهایت دوباره
به کودک تبدیل شده اند , تولدی دوباره یافته اند . در تولد دوم چیزی را به دست می آورند
که در تولد اول در اختیار داشته , ولی اجتماع , والدین و اطرافیانشان آن را خرد و نابود کرده اند .
هر کودکی با دانش و اطلاعات انباشته می شود .
سادگی کودکانه باید به طریقی بر طرف شود , برای اینکه سادگی در دنیایی که اصل
رقابت در آن حاکم است , به درد نمی خورد . سادگی در نظر مردم دنیا ساده لوحی به
چشم می آید . معصومیت از هر طریق ممکن مورد سو ء استفاده قرار می گیرد . ترس از
اجتماع و ترس از این دنیا از ما چنین آدمهایی ساخته , و ما به نوبه ی خود سعی می کنیم
که بچه هایمان افرادی زیرک , زرنگ و مطلع بار بیایند ; تا در جرگه ی آدمهای قدرتمند قرار
گیرند نه در طبقه ی انسانهای ضعیف و مظلوم . بمحض اینکه کودک در این مسیر غلط
گام بردارد و در آن پیش رود , تمام زندگی اش نیز بدان سو سوق داده شده و تباه می شود .
زمانی که متوجه شدید زندگی را تا به حال از کف داده اید , اولین اصلی که باید مجددا به
آن باز گردید , معصومیت است .
دوباره ساده , همچو ن یک کودک باشید .
وقوع چنین معجزه ای تنها از طریق مراقبه ممکن است .
مراقبه صرفا , روشی شگرف و بسیار دقیق است که تو را از هر آنچه که متعلق به تو نیست
دور می کند و تنها چیزی که بر جای می گذارد خود واقعی و باطنی توست .
دومین اصل زندگی مسافر و رهرو بودن است .
زندگی ایستا نیست , زندگی پویاست ; پویا نه از روی آرزو , بلکه صرف یافتن ; پویا نه از
روی جاه طلبی و برای دستیابی به مقام و منزلت , بلکه جستجو برای یافتن اینکه
" من که هستم ؟ "
خیلی عجیب است ; آدمهایی که هنوز خودشان را نشناخته اند , می خواهند برای خود
کسی باشند . آنها با وجود خویش بیگانه اند , ولی هدف اشان " کسی شدن " است .
" شدن " نوعی بیماری است که روح را می آزارد .
مهم , درک " بودن " است .
هسته ی وجودی خویش را کشف کردن , شروع زندگی ست . آنگاه هر لحظه ی زندگی ,
با کشفی جدید همراه است ; هر لحظه , شادی نو به ارمغان می آورد .
رازهای جدید درهایش را به رویت می گشاید , عشقی نو در وجودت می روید ــ احساسی
که تا به حال هرگز آن را تجربه نکرده ای ; حساسیتی نو در قبال زیبایی و الوهیت .
بقدری حساس می شوی که کوچکترین پر علف برایت اهمیتی عظیم می یابد . از طریق
این حساسیت درک می کنی که این پر علف همانقدر در هستی اهمیت دارد که بزرگترین
ستاره ها ; بدون این پر علف , هستی از آنچه که هست کمتر خواهد بود . غیر قابل جایگزین
است , در نوع خود منحصر به فرد است .
این حساسیت رابطه ی دوستانه ی جدیدی در تو نسبت به دیگر موجودات به وجود می آورد ;
نسبت به درختان , پرنده ها , حیوانات , کوهها , رودخانه ها , اقیانوسها و ستاره ها و همه ی
انسانها چه آنها که عزیزشان می داری , چه آنهایی که به تو زخم زده اند و از ایشان متنفری ,
چه آنهایی که می شناسی و چه آنهایی که نمی شناسی , " این همان حس دوست
داشتن بی وابستگی و همان عشق بدون معشوقی ست که پیش تر از آن سخن گفتم " .
همراه با افزایش این حس عشق و دوستی , زندگی نیز غنی تر می شود .
هر چه انسان حساس تر شود , زندگی برایش ابعاد بزرگتری پیدا می کند . زندگی دیگر نه
همچون برکه ای ساکن و راکد , بلکه همچون اقیانوس است . زندگی ات دیگر محدود به
خودت و خانواده ات و دوستانت نیست ; محدودیتی وجود نخواهد داشت . در هماهنگی با
کل کائنات , تمام هستی تبدیل به خانواده ی تو می شود ;
و تا زمانی که این اتفاق نیفتد , تو معنی زندگی را درک نخواهی
کرد . زندگی , جزیره نیست . همه به هم مرتبط هستیم .
ما همچون قاره ای پهناور حاوی میلیونها راه ارتباطی هستیم . اگر قلبهایمان را کاملا از
این عشق و هماهنگی آکنده نسازیم , به همان نسبت زندگی را از کف می دهیم .
کسل و افسرده و ناشاد و در رنج خواهیم ماند .
مراقبه برای تو حساسیت و حس تعلق بدنیا را به ارمغان می آورد .
ما متعلق به این دنیا هستیم . ما در این دنیا غریبه نیستیم . ما ذاتا به هستی تعلق
داریم , جزئی از آن هستیم , در حقیقت ما قلب هستی می باشیم . و دنیای دیگر ,
صرف نظر از بودن یا نبودن اش , از این دنیا دور نیست , ضد این دنیا نیست . اگر باشد ,
در این یکی پنهان است و این دنیا تجلی آن است .
دومین ارمغان مراقبه , سکوتی باشکوه است ــ این سکوت در پی دور ریختن زباله های
انباشته در مغزمان ( وقتی به مراقبه می نشینی به وضوح می بینی که چه چیزهای
بیهوده و بی فایده ای را در ضمیر خود آگاه و ناخودآگاه ذهن ثبت و ضبط کرده ای , اطلاعاتی
که هیچ چیز جز آشفتگی ذهن و مشغولیات کاذب را برایت به ارمغان نمی آورد ) به وجود
می آید . بر اثر مراقبه , افکاری که بر اثر وجود این دانستگی ها در ذهنمان به وجود می آیند
از بین میروند ... آنگاه سکوتی عظیم را تجربه می کنی ; و موسیقی دلنشینی در اینجا
به گوش می رسد که همان سکوت است .
موسیقی واقعی , تلاش برای متجلی کردن سکوتی است که در مراقبه تجربه می شود .
فرزانگان و حکیمان شرق همگی بر این نکته تاکید داشته اند که تمامی هنرهای زیبا ــ
موسیقی , شعر , رقص , نقاشی , مجسمه سازی و ... از مراقبه برخاسته اند . این
هنرها تلاشی هستند تا به طریقی ناشناخته های دنیای درون را به دنیای شناخته ها ,
برای آن دسته از افراد که آمادگی مشاهده ی دنیای درون را ندارند , انتقال دهند .
شاید شنیدن یک آهنگ , این حس را در انسان به وجود بیاورد که در پی منشا آن برود ;
یا شاید دیدن مجسمه ای و ...
اگر یک بار وارد معبد بودایی ها یا هندوها شدید , در سکوت بنشینید و به تماشای
مجسمه ها مشغول شوید . این مجسمه ها طوری ساخته شده اند که نگاه کردن به آنها
شما را در سکوت فرو می برد ; فرقی نمی کند که مجسمه ی بودا یا " مهاویر " [ ماهاویرا ]
باشد .
همه ی مجسمه هایی که در این معابد مشاهده می کنید از نظر حالت شبیه یکدیگر هستند .
حالت این مجسمه هانمایانگر حالتی هستند که در مراقبه به انسان دست می دهد .
همانطور که بدن انسان هنگام خشم یا شادی حالت خاصی به خود می گیرد , در مراقبه
نیز چنین اتفاقی می افتد . در حقیقت این مجسمه ها برای پرستش و عبادت ساخته
نشده اند ; آنها برای انتقال تجربه ساخته شده اند . این معابد بیشتر به مثابه
آزمایشگاههای تحقیقاتی هستند و ربطی به مذهب ندارند . در آنها از علمی تجربی
استفاده شده است تا از طریق آن , همه ی نسل های آینده بشر بتوانند با تجربیات
معنوی گذشتگان تماس پیدا کنند ; نه از طریق کتاب و لغات , بلکه از طریق روشی که
عمق وجود انسان را می کاود , یعنی سکوت , مراقبه و آرامش .
با افزایش درک تو از سکوت درون , احساس عشق و دوستی نیز در تو فزونی می یابد .
هر لحظه از زندگی ات آکنده از شادی و جشن خواهد بود .
جشن واقعی باید از درون تو سرچشمه بگیرد . آنگاه می توانی هر اتفاقی را به جشن
تبدیل کنی .
در ژاپن , نوشیدن چای طی مراسمی خاص صورت می گیرد . در هر معبد " ذن " یا در
منزل هر شخصی که استطاعتش را دارد , مکانی به مثابه ی یک معبد کوچک برای
نوشیدن چای در نظر می گیرند . آنها نوشیدن چای را که امری روزمره و پیش پا افتاده
بشمار می آید , به نوعی چشن تبدیل کرده اند .
کاری که با چای می توان انجام داد , با هر چیز دیگر هم می توان به انجام رساند ;
مثل لباس یا غذا . اگر حساس باشی متوجه می شوی که لباس صرفا برای پوشاندن
بدن نیست , بلکه نشانگر شخصیت , سلیقه , فرهنگ و در نهایت وجود توست .
هر کاری می کنی باید بیانگر شخصیت , و خاص خودت باشد , به اصطلاح باید
امضای تو را داشته باشد . آنگاه زندگی به جشنی مداوم تبدیل می شود .
همیشه خلاق باش و از بدترین , بهترین را بساز ; من به این می گویم " هنر زندگی " .
اگر آدم تمام لحظات و مراحل زندگی اش را صرف خلق زیبایی , عشق و شادی بکند ,
مرگ به نقطه ی اوج زندگی او تبدیل خواهد شد . مرگ او زشت , آنطور که هر روز برای
همه اتفاق می افتد نخواهد بود . اگر مرگ زشت باشد , بدین معنی ست که تمام زندگی
بیهوده تلف شده بوده است .
در هستی همه چیز یکی و یکسان است . عصاره ی کل فلسفه و تعالیم بودا چنین بود :
بزرگ و کوچک و مهم و غیر مهم وجود ندارد ; این برداشت و تعابیر انسانهاست که به این
عبارت ها موجودیت می بخشد .
با مراقبه شروع کن , و شاهد رشد و شکوفایی سکوت , زیبایی , شادی , رهایی
و حساسیت درونت باش . هر چه از مراقبه بدست می آوری , سعی کن به زندگی روزمره
انتقال دهی . آن را با دیگران تقسیم کن , زیرا هر چه را تقسیم کنی به
زودی فزونی می یابد , پس حساس و مراقب باش که چه چیز را
تقسیم می کنی .
و زمانی که به نقطه ی مرگ رسیدی , متوجه خواهی شد که مرگ وجود ندارد . تو
می توانی با دنیا وداع کنی , بدون اینکه نیازی به اشک غم باشد ــ شاید اشک شادی
ولی اشک غم نه . و این قصه و فسانه و آرمان نیست , این چیزیست که آن را از ما
گرفته اند , چیزی که همین جاست , دور نیست , آرزو و حسرت نیست . واقعیت
لحظه لحظه هایی ست که در آن حضور نداریم .
ولی برای رسیدن به چنین مرحله ای , باید معصومیت و مراقبه را عنوان نقطه ی شروع
قرار دهی .
زندگی زندان نیست , زندگی مجازات نیست . زندگی یک پاداش است و به آنهایی
تقدیم می شود که لیاقتش را دارند . این حق توست که از زندگی لذت ببری ; اگر این
کار را نکنی , گناه کرده ای .
اگر جهان هستی را همانگونه که یافته ای ترک کنی و آن را زیباتر نسازی , بر علیه آن
کار کرده ای .
قبل از اینکه آن را ترک کنی , آن را اندکی شادتر , زیباتر و دلپذیرتر ساز .


قسمتی از کتاب عشق، رقص زندگی ازسخنان اوشو
19-02-2012, 09:57 AM,
یافتن نقل قول



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد