تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان آبی تر ازعشق(پروانه.ش)
#1
مادر همانطور که دستانم را در دستش گرفته بود گفت:با خوندن این دفتر فقط خودتو آزار میدی چرا مرور خاطرات انقدر برات مهمه؟
همانطور که به دفتر خاطرات یاسی رنگم که در دست مادر بو دنگاه میکردم به یاد آوردم چقدر واهمه داشتم تا کسی نوشته های درون آنرا بخواند حال این دفتر دست مادرم بود و احتمالا و از تمام جزئیات آن باخبر....
مادر ادامه داد:پدرت شرط گذاشته بعد اینکه خوندن دفتر تمام شد برگردی خانه و بشی همون پریای سابق..قول میدی؟
با بغض به مادرم نگاه کردم و گفتم:مامان این دفتر مال منه که شما از من پنهانش کرده بودید حالا برای یرگردوندنش به من شرط تعیین میکنید این منصفانه نیست...هست؟
مادرم با نگرانی نگاهم کردو گفت:هیچ میدونی ما این مدت چی کشیدیم ..تو وقتی فهمیدی که اون ....سخت ضربه خوردی تمام خاطرات مربوط به اون دوره از ذهنت پاک شده مثل یه جسم بدون روح شده بودی...وقتی که هم بهتر شدی اومدی اینجا خودتو حبس کردی و نخواستی هیچکسیو ببینی و حالا که حالت بهتر شده با خوندن این خاطرات باز میخواهی خودتو عذاب بدی پریا بذاز همه چی فراموشت بشه اینطور بهتره....
-مامان باور کن من حالم خیلی بهتره و بهتر هم خواهد شد به شرط اینکه یه کم بیشتر پیش بابایی بمونم و بعدش بر میگردم خونه و میشم همون پریای سابق...آهی کشیدم و ادامه دادم:همون پریای لوس,نر نر خوبه؟
مادر دفتر را به دستم داد و گفت:خودتو عذاب نده اشک در چمانش حلقه زده بود سریع بر گونه ام بوسه ای زد و خانه خارج شد.
دفتر را محکم به سینه ام فشردم باید همه چی را به مرور کنم باید بفهمم کجا اشتباه کردم با صدای بابایی به خود آمدم,او همانطور که برای وضو گرفتن آستینهایش را بالا میزد گفت:
-مادرت گریون از اینجا رفت پریا بازم ....
نگذاشتم ادامه دهد و گفتم:إ بابایی چه زود اذان مغرب شد!!
او با همان لبخند مهربان همیشگی اش گفت:خوب بلدی حرفو عوض کنیها همان طور که دفتر به دست به سمت اتاقم میرفتم گفتم:کشیدم به شما بابایی ...
-لا اله....این دختر هیچوقت از زبون کم نمیاره..
به حرف بابایی لبخندی زدم و روی تخت ولو شدم
فصل دوم
دفتر را باز کردم ...خاطراتم از سال 1383 شروع شده بود
مرداد 1383
میخوام از این به بعد تمام کارهامو تو این دفتر بنویسم گر چه کارهای من همشون اذیت کردنه دیگرانه...مثلا همین دفتر هم واسه پرینازه که من غنمیتش کردم
حامد نامزدش اینو بهش هدیه داده وقتی دفترو دیدم خیلی ازش خوشم اومد ولی به دروغ به پریناز گفتم:خیلی زشته..حامد که انقدر بد سلیقه نبود از وقتی که با تو نامزد کرده سلیقشم مثل تو شده
پریناز هم مثل همیشه با چشم غره رفتن و گفتن به تو مربوط نیست جواب منو داده ,وقتی این دفتروهم مثل بقیه هدیه های حامد گذاشت به اصطلاح توی صندوقچه ی اسرارش رفتم سراغش....
وای که چه لذتی داره وقتی پریناز بفهمه دفترش نیست چقدر عصبانی میشه قیاقه اش دیدن داره بدتر از اون موقعی که نتونه ثابت کنه دفترو من برداشتم...
پریناز خواهر بزرگترمه و فرزند ارشد خانواده فرهنگ...تازه با پسر عموم حامد نامزد کرده و قراره به زودی از این خونه بره و به گفته خودش از دست من خلاص بشه...حامد خیلی مهربونه من خیلی دوستش دارم گاهی وقتها حتی حس میکنم از برادرم هم به بیشتر دوستش دارم ولی وقتی یاد دادش پوریا جونم میافتم دیگه حامد در برابرش پیشم هیچ میشه پوریا 20 سالشه و درست یکسال از پریناز کوچکتره روز تولد پریناز و پوریا در یک روزه به نظر من که خیلی جالبه ولی نه پریناز از این موضوع خوشش ماید نه پوریا...
پوریا میگه فکر کن روز تولد تو و پیمان در یک روز باشه چه حسی پیدا میکنی ؟
اصلا از این حرفش خوشم نیومد من و پیمان درسته خواهر و برادریم و لی از دو تا دشمن هم بدتریم ..17 سالشه فرزند سوم خانواده فرهنگه مامان میگه چون من پشت سره پیمان به دنیا اومدم انقد با هم بدیم
اصلا چرا اینجا هم باید از پیمان بنویسم ولش کن...من تا چها روزه دیگه 14 ساله میشم نمیدونم بابا امسال دیگه چه سوپرایزی برام داره...من بابامو خیلی دوستدارم دوست ندارم اینو بگم خوب ولی مسی که این دفترو نمخونه ...من حتی بابارو از مامان هم بیشتر دوستش دارم ..بابا هم نسبت به من همینطوره همشیه مطابق میل و خواسته ی من عمل میکنه..من اصلا از نظر اخلاق و ظاهر و لباس پوشیدن مثل دختر ها نیستم..نمیدونم چرا ولی از بچگی همین بودم..مامان میگه:از وقتی تونستم راه بروم و صحبت کنم اینطور بودم ..هیچوقت گریه نمیکردم ..مثل پسراه شلوغ بودم و مثل اونا عاشق ماشین بازی و علاقه مند به رنگهای پسرانه و نسبت به تمام چیزهای دخترونه بی توجه.
الانشم هم همین طورم لباسم شبیه لباسای پیمانه و مدل موهام با پوریا یکیه...اکثرا اوقات هم تو جمع دوستانم یا خانواده ام آقا پسر صدام میکنند...به خاطر همین دوستندارم کسی بفهمه که من از این دفتره دخترونه خوشم اومده...وقتی علائم دختر بودن در من ظاهر شد تا یک هفته افسرده بودم...ولی بالاخره باهاش کنار اومدم...صدای ماشین بابا اومد ..باید برم تا بعد دفتر خوشگلم...
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
}
#2
امشب خیلی ناراحتم اون احمق روز تولدم را خراب کرد باید منتظر یه انتقام سخت از طرف من باشه از اول همه چیو توضیح میدم تا خوب یادم بمونه اون با من چیکار کرد
امروز صبح خوشحال و خندون سر میز صبحانه حاضر شدم ,بابا با دیدن من بلند شد اومد کنارم نشست :به قول خودش دو تا ماچ تپل و مپل از لپم کرد و گفت:
تولدت مبارک آقا پسر
پیمان که با چشمان پف کرده تازه سر میز حاضر شده بود گفت:اه بازم این لوس بازیا شروع شد...
پوریا حرفش را قطع کرد و گفت:هنوز نیومده شروع کردی باز تو
با لبخند بلند شدم رفتم و پوریا را که روی صندلی نشسته بوداز پشت محکم بغل کردم..
پریناز چشم غره ای رفت و مامان با گفتن:ولش کن کشتی من را با زور از پوریا جدا کرد پوریا و بابا بلند بلند میخندیدند و بقیه اخم کرده بودند
بابا با دیدن اخم مامان سریع خنده اش را قطع کرد و گفت:راستی پریا امروز به مناسبت تولدت همه جمعن در باغ بابا
با ذوق گفتم :آخ جون چقدر امروز میخواد خوش بگذره
باغ بابا بزرگ من در لواسان بود اهل فامیل اکثرا جمعه ها آنجا جمع میشدند
پيمان در حالي که لقمه ي بزرگش را به زور قورت ميداد گفت:
معلومه بهت خوش ميگذره دارودستت بازم دورت جمع ميشن
اولا تو به پا خفه نشي بعدشم لقمه اي اندازه ي دهنت بردار و تو کار ديگران دخالت نکن
بابا با گفتن هر چه سريعتر آماده شيد اجازه جواب دادن به پيمان را نداد.

وقتي رسيديم باغ از ماشينهاي پارک شده مشخص بود ما خانواده آخرهستيم که رسيديم سريع از ماشين پياده شدم و دويدم به سمت عمارت باغ ....همه آنجا جمع بودند ...
بابايي با ديدن من لبخند زنان جلو آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت:تولدت مبارک دخترم,او را محکم بوسيدم و بي هيچ حرفي به طرف بقيه رفتم ,طبق عادتي داشتم يکي يکي با همه روبوسي کردم ...اول با عمو بهرام

بعد با همسر او يعني زن عمو ليلا,دايي رسول و همسرش عاطفه جون(از عاطفه خوشم نمي آيد هميشه بر کارها و لباسهاي من ايراد ميگيره)و بعد اونها با عمه شهين و خانواده دخترش يعني دختر عمه شهره و نوزاد با

نمکش و در آخر خاله عاليه و شوهرش آقا مهرداد که مرد بسيار مهرباني است و من او را مانند عمويم دوست دارم...ولي اينبار يک زن و شوهر تقريبا همسن و سال پدر و مادر در جمع حضور داشتند که من آنها را

نميشناختم همان طور که با تعجب به آنها خيره شده بودم آهسته از خاله عاليه پرسيدم :
-خاله اينا ديگه کين؟
-دوستان خانوادگي عمويت هستند
-ولي من که تمام دوستان عمو را ميشناسيم پس چطور اينها را نديده ام؟
-مثل اينکه قرار است همراه پدرت و عمويت کارخانه اي راه اندازي کنند...
حرف خاله با صداي پدرم قطع شد که مرا به نام ميخواند سريع به سوي پدرم رفتم
-پريا جان ايشان آقاي پور جم و خانمشون هستند و با دست به آنها اشاره کرد
جلو رفتم و با خانم پور جم روبوسي کردم
خانم پورجم نگاهي تحسين بر انگيز بر من انداخت و گفت:
اصلا بهتون نمي آيد تازه 14 شده باشين ماشاا...انقدر خوش و قد بالايين که من پيش خودم فکر کردم 17,18 ساله هستين...همه حرف او را تائيد کردن ولي به من خيلي بر خورد و با همان حاضر جوابي هميشگي گفتم:
-ممنون,دقيقا مثل شما هستم..شما هم با اينکه حدودا 41,42 سال دارين ولي بهتون ميخوره 49 ساله باشين و بعد با لبخند رويم را به طرف خاله برگرداندم و پرسيدم :بچه ها کجان؟
خاله هنوز در بهت حرف من بود يعني همه ساکت بودن انگار زمان يخ کرده بود,خاله با دستش آنطرف عمارت را نشان داد و من بي معطلي از آنجا گريختم
.باغ بابايي خيلي بزرگ بود و تمام درختاش گردو بودند و وسط درختا يه عمارت دو طبقه اي حدودا 700 متري وجود داره همانطور که دنبال ديگران بودم صداي پچ پچ شنيدم..آهسته رفتم جلوتر پشت يکي از درختهاي

قديمي و بزرگ باغ حامد و پرينار دست در د ست هم نشسته بودند و با صداي پاييني با هم صحيت ميکردند يکي از سنگهاي جلوي پايم را برداشتم به طرفشان پرت کردم و دوان دوان ار آنجا فرار کردم صداي جيغ پريناز را

شنيدم در حال دويدن به پشت سرم نگاه کردم که ببينم آيا کسي دنبالم هست يا نه که ناگهان با پسر عمه ام برخورد کردم و پخش زمين شدم
سريع از روي زمين بلند شدم محمد با نگراني کفت:طوريت که نشد با اينکه کف دستانم ميسوخت و مچ پايم درد ميکرد ولي لبخندي زدم و گفتم :نه,اين يکي از عادتهاي من بود که هيچوقت دردم را بروز نميدادم...
با شنيدين صداي ديگران سرم ر ا بلند کردم ,سحر(دختر دايي ام) ,ريما(دختر عمويم),شراره(دختر عمه ام),سريع به طرفم آمدندو با سر و صداي فراوان تولدم را تبريک گفتند...
با صداي پسر عمويم هادي دختر ها از من جا شدند,هادي از حامد کوچکترد و 23 سالش ميباشد زياد از او خوشم نميايدچون هميشه از کارهاي من ايراد ميگيرد...
-دختر عمو چند ساله شدي.. 18 ساله ديگه آره؟
با اخم گفتم :عوض تبريک گفتنته ,در ضمن مگه نميدوني سن خانوما رو نميپرسند؟
او سري به علامت مثبت تکان داد
-خب وقتي ميدوني ديگه چرا ميپرسي؟
مظلومانه نگاهم کرد

سينا برادر سحر به جاي او جواب داد :
من به جاي هادي معذرت ميخواهم حالا تمومش ميکني؟
او دوست صميمي پيمان بود و مانند پيمان هميشه سعي در اذيت کردن من داشت
تا آمدم جواب دهم پوريا همراه دو پسر و يک دختر که من نميشناختمشان از راه رسيدند
با نزديک شدن آنها به جمع تمام سرها به طرف تازه واردان چرخيد...
پوريا رو به جمع گفت:مگه تا حالا خوشگل نديدن؟چرا اينطور نگاه ميکنيد؟
پيمان کفت:خوشگل که زياد ديديم ولي همراهان تو را تا به حال نديدم!..
پوربا خنده اي کردو گفت:فرزندان آقاي پور جم هستند و با دست به آنها اشاره کرد ادامه داد:معرفي ميکنم آرزو خانم,آقا آريا و آرين ..
پسرها با يکديگر دست دادند و آرزو خجالت زده سرش را پايين انداخته بود
پوريا با حرکات چشم و يرو به من اشاره ميکرد که به کنار آرزو بروم ...در آخر ديد وقتي من اصلا اهميت نميدهم رو به ريما کرد وگفت:فکر کنم آرزو خانم همسن شما باشند...
آرزو سرش را بالا کرد و دستش را به سوي ريما دراز کرد و کفت:خوشبختم ريما خانم...ريما هم دست او را در دست گرفت و گفت:به نظر ميرسه خيلي خجالتي باشين
آرزو در جواب فقط لبخند زد ,با آنکه آرزو زيبا يي خاصي نداشت ولي معصوميت در چهره اش موج ميزد
رو به پوريا کردم و با صدايي بلند و لحني طلبکارانه پرسيدم:
-تا حالا کجا بوديد؟
اين سوالم باعث شد بقيه که در حال صحبت بودند ساکت شوند و به ما نگاه کنند...
ديگران از اين بي پروايي هاي من در جمع خبر داشتند و لي آن سه با تعجب به من مينگريستند
پوريا خجالت زده از برخورد من داخل جمع گفت:برده بودم به بچه ها باغ را نشون بدم
محمد با گفتن بياييد بريم طرف عمارت جو بوجود آمده را عوض کرد همه به دنبال او رفتند(ريما اجبارا با آرزو همراه شد)و هر چند ثانيه بر ميگشت به من و سحر و شراره نگاه ميکرد,رو به شراره و و سحر کردم و گفتم :
شما بريد منم الان ميام
شراره گفت:خوب با هم ميريم
-نه من کار دارم, بريد ميام
آنها ديگر چيزي نگفتند و از من جدا شدند با آنکه هر سه شان از من بزرگتر بودند ولي هميشه روي حرف من حرف نميزدند...
ميخواستم به يکجاي خلوت بروم تا مچ پايم را بررسي کنم از شدت دردش نميتوانستم بايستم وقتي آنها به اندازه کافي دور شدند لنگان لنگان به زير يکي از درختها رفتم و نشستم...
مچ پايم را در دست گرفته بودم و از شدت درد زياد چشمهايم را بهم ميفشردم که با صداي نا آشنايي سريع به خود آمدم
-به نظر من حقته درد بکشي, دخترهايي مثل تو خودخواه و لوس بايد درد بکشند
آريا بود
سعي کردم بلند شوم ولي به قدري مچ پايم درد ميکرد مجبورا نشستم او دستش را به تنه ي درخت تکيه داده بود و به حرکات من نگاه ميکرد
با خشم گفتم:لازم نيست همانطور به من زل بزنيد بهتر است شما هم به ديگران ملحق شويد
-نميتونم اين صحنه ها را از دست بدهم ...درد کشيدن يک دختر مغرور...اين خيلي جالبتر از تماشاي باغ به اين بزرگيه
خشم غريبي به سراغم آمد بدون توجه به درد پايم بلند شدم وبا کف دستم محکم به سينه ي او کوبيدم...او که انتظار همچين حرکتي نداشت کمي جا به جا شد و با لحني عصبي گفت:
--اول که با مادرم اونطور صحبت کردی...بعد به خواهرم بی محلی کردی و بعد از اون سوال احمقا نه ای کردی وکلی برادره بیچارت رو خجالت دادی...فکر کردی کی هستی که با همه اینطور برخورد میکنی؟اون دخترها
هم که باید از تو اجازه میگرفتند تا برن پیش بقیه
تو بدونی اینکه از خانواده ما شناخت داشته باشی بدترین رفتار را داشته ای با همه همینطور هستی...
پیش خود حق را به او دادم واقعا خیلی زشت با خانواده آنها برخورد کرده بودم چون دوست نداشتم در روز تولدم غریبه ای حضور داشته باشد.... ولی هر چه بود این پسر حق نداشت با من اینگونه برخورد کند...
درد پایم امانم را برید و وادار به نشستنم کرد...هنوز همانطور خیره به من نگاه میکرد
نگاهی خشمگین به او انداختم و گفتم:میخواهم تنها باشم
-چرا,میخواهی تو تنهایی آه و ناله کنی؟
-من هیچوقت نازک نارنجی نبودم و بلد نیستم چطور میشه آه و ناله سر داد
-من تمام باغ را دیدم و از جمعم فراریم دوستدارم همینجا بمونم و دوباره خیره نگاهم کرد
در دلم نالیدم:خدایا این دیگر چه بلایی بود سر من نازل کردی پیمان و سینا کافی نبودند که این یکی را هم به جمعشان افزودی...
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
}
#3
مچ پایم ورم کرده بود واقعا دیگر قادر به تحمل دردش نبودم ...ولی نباید پیش این آدم پرو ضعفی از خود نشان میدادم
با صدایی که از شدت درد دو رگه شده بود گفتم:من....من قول میدم رفتار بدم را جبران کنم ...لطفا تنهایم بگذارید
او رویش از من گرفت و به گنجشگهایی که روی درخت بالا سرمان بود نگاه کرد و کفت:من بیشتر به خاطر خواهرم از دست شما ناراحت شدم ...نباید به آرزو بی محلی میکردید
وای این دگر که بود کلا فه شده بودم ...باشه جبران میکنم حالا بروو
تا آمد بار دیگر سخن بگوید برادرش آرین در حالی که او را به نام صدا میزد به طرف ما آمد ...تا به ما رسید کفت:
کجایی تو ده بار صدات زدم و بعد گویی تازه متوجه من شده بود -
شما هم که ....
ادامه حرفش را قورت دادو با نگرانی نگاهی به من انداخت و گفت:
چرا رنگتون پریده,اتفاقی افتاده و با دلهره به برادرش نگاه کرد
هنوز هم که فکر میکنم رمز نگاه آرین به آریا در آن زمان متوجه نمیشوم...
آریا با بی اعتنایی شانه ای بالا انداخت و گفت:
فکر کنم مچ...
نگذاشتم ادامه دهد چون مطمئن بودم آرین موضوع را به پدر خبر خواهد داد و در روز تولدم من باید به پزشک مراجعه میکردم که این موضوع به هیچ وجه باب میلم نبود....با لبخندی بی رمق رو به آرین گفتم:نه ,امروز از بس دویدم این طرف و آن طرف و مثل بچها شیطنت کردم یه کم خسته شدم
آرین در حالی که مرا نگاه میکرد ولی گویی مخاطب مقابلش آریا است پرسید:مطمئن باشم؟و نگاهش بین من و آریا چرخید
آریا با همان خونسردی اولیه ادامه داد:نه,چون مچ پای این خانم پیچ خورده...
بلند کفتم:نه...اینطور نیست
آریا بی توجه به من ادامه داد:و خیلی هم درد میکند و به من نگاه کرد میتوانستم از نگاهش بخوانم که چقدر از جو به وجود آمده خرسند است...
آرین اجازه سخن گهتن دیگر نداد و سریع پوریا صدا زد و رو به برادرش گفت:خب ,واسه چی کمکشون نکردی یا دیگران را صدا نزدی؟
تا او آمد جواب دهد..پوریا و شهاب (شوهر دختر عمه شهره) سر رسیدند
پوریا نگران به طرف من آمد و گفت:چی شده؟
-چیزی نیست یه کم پام درد میکنه
آریا بی مقدمه گفت:نه,از رنگ و روشون مشخصه حال مصاعدی ندارن بهتره سریعتر برید دکتر ..
پوریا همانطور که مج پایم را بررسی میکرد با خشم گفت:چرا زودتر نگفتی درد داری؟ کی میخواهی این بچه بازیها را کنار بگذاری؟
از اینکه پوریا جلوی آنها اینگونه با من صحبت کرد ناراحت شدم و بغض شدیدی گریبانگرم شد ..همیشه همینطور بود اگر پدر یا پوریا با عصابنیت با من سخن میگفتند این بغض به سراغم می آمد ..
شهاب گفت:میرم ماشینو آماده کنم تو هم سریعتر پریا رو بیار
پوریا بی معطلی بغلم کرد
آرین گفت:منم اگه لازمه همراهتون بیام...پوریا سرش را به علامت نفی تکان داد و سریع مرا به طرف ماشین بردچشمانم را بسته بودم و سعی میکردم بغضم را فرو دهم....
پوریا از حرکت ایستاد آهسته چشمانم را باز کردم او به من نگاه میکرد
سریع رویم را برگرداندم...پویا آهی کشید و مرا در صندلی عقب نشاند,شهلب پشت رل نشست و پویا هم سوار صندلی جلو شد...
شهاب سریع گاز داد و از باغ خارج شدیم..پوریا پرسید :
کسی هم چیزی فهمید؟
شهاب جواب داد:
-نه,ولی پسرای آقای پورجم که اطلاع دارند,پس به دیگران هم میگن.
پوریا سرش را به علامت تائید تکان داد و بعد رو به عقب برگشت تا از حال من مطلع شود
با مهربانی نگاهم کرد و کفت :خوبی؟
با آنکه خیلی درد داشتم و لی رویم را از او برگرندام و جوابی ندادم
با همان لحن گفت:آقا پسر قهری با داداشی؟
میدانستم اگر سخنی بگویم اشکهایم سرازیر خواهد شد باز هم جوابی ندادم
پوریا کوتاه نیامد و ادامه داد:
تا جواب ندیها بی خیال نمیشم
طاقت نیاوردم و در حالی که نگاهش میکردم درمانده گفتم:پوریا من...
اشکهایم بی مهابا روی صورتم روان شد...
شهاب از آینه نگاهی به من انداخت و گفت:پریا تو هم گریه بلدی؟
سریع اشکهایم را پاک کردم و سرم را پایین انداختم...پوریا در حالی که رویش را برمیگرداند و لبخند به لب داشت کفت:
حالا دیگه میدونم قهر نیستی..
اما چه فایده که بغضم را به زانو در آورد من درد پایم را تحمل کرده بودم ولی در برابر عصبانیت پوریا کم آوردم .
دکتر پس از معاینه درد پایم را ناشی از کوفتگی دانست و چند پماد نوشت و برای چند روز دویدن را ممنوع کرد ,پس از خرید پمادها شهاب میخواست به باغ برود که نذاشتم...خیلی از مسائل دست در دست هم میداد که دوست نداشته باشم به باغ بروم و بدترین آنها دیدن دوباره آریا پور جم بود او روز تولدم را برایم تبدیل به یک روز وحشتناک کرد و باعث ریختن اشکهایم شد...الان در اتاقم تنها نشسته ام و منتظرم تا بقیه ی خانواده از باغ برگردند و پوریا هم مشغول تهیه کردن یک عصرانه ی مفصل برای من است ...
و من منتظر روزی هستم که دوباره آن دیوانه را ببینم ...
پیش خود حق را به او دادم واقعا خیلی زشت با خانواده آنها برخورد کرده بودم چون دوست نداشتم در روز تولدم غریبه ای حضور داشته باشد.... ولی هر چه بود این پسر حق نداشت با من اینگونه برخورد کند...
درد پایم امانم را برید و وادار به نشستنم کرد...هنوز همانطور خیره به من نگاه میکرد
نگاهی خشمگین به او انداختم و گفتم:میخواهم تنها باشم
-چرا,میخواهی تو تنهایی آه و ناله کنی؟
-من هیچوقت نازک نارنجی نبودم و بلد نیستم چطور میشه آه و ناله سر داد
-من تمام باغ را دیدم و از جمعم فراریم دوستدارم همینجا بمونم و دوباره خیره نگاهم کرد
در دلم نالیدم:خدایا این دیگر چه بلایی بود سر من نازل کردی پیمان و سینا کافی نبودند که این یکی را هم به جمعشان افزودی...
مچ پایم ورم کرده بود واقعا دیگر قادر به تحمل دردش نبودم ...ولی نباید پیش این آدم پرو ضعفی از خود نشان میدادم
با صدایی که از شدت درد دو رگه شده بود گفتم:من....من قول میدم رفتار بدم را جبران کنم ...لطفا تنهایم بگذارید
او رویش از من گرفت و به گنجشگهایی که روی درخت بالا سرمان بود نگاه کرد و کفت:من بیشتر به خاطر خواهرم از دست شما ناراحت شدم ...نباید به آرزو بی محلی میکردید
وای این دگر که بود کلا فه شده بودم ...باشه جبران میکنم حالا بروو
تا آمد بار دیگر سخن بگوید برادرش آرین در حالی که او را به نام صدا میزد به طرف ما آمد ...تا به ما رسید کفت:
کجایی تو ده بار صدات زدم و بعد گویی تازه متوجه من شده بود -
شما هم که ....
ادامه حرفش را قورت دادو با نگرانی نگاهی به من انداخت و گفت:
چرا رنگتون پریده,اتفاقی افتاده و با دلهره به برادرش نگاه کرد
هنوز هم که فکر میکنم رمز نگاه آرین به آریا در آن زمان متوجه نمیشوم...
آریا با بی اعتنایی شانه ای بالا انداخت و گفت:
فکر کنم مچ...
نگذاشتم ادامه دهد چون مطمئن بودم آرین موضوع را به پدر خبر خواهد داد و در روز تولدم من باید به پزشک مراجعه میکردم که این موضوع به هیچ وجه باب میلم نبود....با لبخندی بی رمق رو به آرین گفتم:نه ,امروز از بس دویدم این طرف و آن طرف و مثل بچها شیطنت کردم یه کم خسته شدم آرین در حالی که مرا نگاه میکرد ولی گویی مخاطب مقابلش آریا است پرسید:مطمئن باشم؟و نگاهش بین من و آریا چرخید
آریا با همان خونسردی اولیه ادامه داد:نه,چون مچ پای این خانم پیچ خورده...
بلند کفتم:نه...اینطور نیست
آریا بی توجه به من ادامه داد:و خیلی هم درد میکند و به من نگاه کرد میتوانستم از نگاهش بخوانم که چقدر از جو به وجود آمده خرسند است
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
}
#4
آرین اجازه سخن گهتن دیگر نداد و سریع پوریا صدا زد و رو به برادرش گفت:خب ,واسه چی کمکشون نکردی یا دیگران را صدا نزدی؟
تا او آمد جواب دهد..پوریا و شهاب (شوهر دختر عمه شهره) سر رسیدند
پوریا نگران به طرف من آمد و گفت:چی شده؟
-چیزی نیست یه کم پام درد میکنه
آریا بی مقدمه گفت:نه,از رنگ و روشون مشخصه حال مصاعدی ندارن بهتره سریعتر برید دکتر ..
پوریا همانطور که مج پایم را بررسی میکرد با خشم گفت:چرا زودتر نگفتی درد داری؟ کی میخواهی این بچه بازیها را کنار بگذاری؟
از اینکه پوریا جلوی آنها اینگونه با من صحبت کرد ناراحت شدم و بغض شدیدی گریبانگرم شد ..همیشه همینطور بود اگر پدر یا پوریا با عصابنیت با من سخن میگفتند این بغض به سراغم می آمد ..
شهاب گفت:میرم ماشینو آماده کنم تو هم سریعتر پریا رو بیار
پوریا بی معطلی بغلم کرد
آرین گفت:منم اگه لازمه همراهتون بیام...پوریا سرش را به علامت نفی تکان داد و سریع مرا به طرف ماشین بردچشمانم را بسته بودم و سعی میکردم بغضم را فرو دهم....
پوریا از حرکت ایستاد آهسته چشمانم را باز کردم او به من نگاه میکرد
سریع رویم را برگرداندم...پویا آهی کشید و مرا در صندلی عقب نشاند,شهلب پشت رل نشست و پویا هم سوار صندلی جلو شد...
شهاب سریع گاز داد و از باغ خارج شدیم..پوریا پرسید :
کسی هم چیزی فهمید؟
شهاب جواب داد:
-نه,ولی پسرای آقای پورجم که اطلاع دارند,پس به دیگران هم میگن.
پوریا سرش را به علامت تائید تکان داد و بعد رو به عقب برگشت تا از حال من مطلع شود
با مهربانی نگاهم کرد و کفت :خوبی؟
با آنکه خیلی درد داشتم و لی رویم را از او برگرندام و جوابی ندادم
با همان لحن گفت:آقا پسر قهری با داداشی؟
میدانستم اگر سخنی بگویم اشکهایم سرازیر خواهد شد باز هم جوابی ندادم
پوریا کوتاه نیامد و ادامه داد:
تا جواب ندیها بی خیال نمیشم
طاقت نیاوردم و در حالی که نگاهش میکردم درمانده گفتم:پوریا من...
اشکهایم بی مهابا روی صورتم روان شد...
شهاب از آینه نگاهی به من انداخت و گفت:پریا تو هم گریه بلدی؟
سریع اشکهایم را پاک کردم و سرم را پایین انداختم...پوریا در حالی که رویش را برمیگرداند و لبخند به لب داشت کفت:
حالا دیگه میدونم قهر نیستی..
اما چه فایده که بغضم را به زانو در آورد من درد پایم را تحمل کرده بودم ولی در برابر عصبانیت پوریا کم آوردم .
دکتر پس از معاینه درد پایم را ناشی از کوفتگی دانست و چند پماد نوشت و برای چند روز دویدن را ممنوع کرد ,پس از خرید پمادها شهاب میخواست به باغ برود که نذاشتم...خیلی از مسائل دست در دست هم میداد که دوست نداشته باشم به باغ بروم و بدترین آنها دیدن دوباره آریا پور جم بود او روز تولدم را برایم تبدیل به یک روز وحشتناک کرد و باعث ریختن اشکهایم شد...الان در اتاقم تنها نشسته ام و منتظرم تا بقیه ی خانواده از باغ برگردند و پوریا هم مشغول تهیه کردن یک عصرانه ی مفصل برای من است ...
و من منتظر روزی هستم که دوباره آن دیوانه را ببینم ...
شب هنگامی که پدر و مادرم منرا لباس پوشده و آماده دیدند تعجب کردند مادرم بپرسید :
پریا ,تو هم با ما میایی؟
پوریا به جای من جواب داد:
-آره,ایرادی داره ؟
پدرم لبخندی زد و گفت:
ایراد ,نه اتفاقا خوشحالم کردی دخترم
پیمان که تازه در جمع حضور پیدا کرده بود با دیدن من کمی در جایش ماند ولی سوالی نپرسید...
در طول مسیر پوریا سر صحبت را باز کرد و به من قول داد نگذارد هیچ مشکلی بوجود آید.
این یکی از عادتهای خانواده ما بود که همیشه آخرین نفراتی باشیم که به جمع میپیوندیم.
آنشب هم طبق عادت آخرین خانواده ما بودیم...
پوریا دستم را گرفت و پشت سر پدر و مادر وارد خانه شدیم...
زن عمویم که مشغول احوالپرسی با مادر و پدر بود با دیدن من همراه پوریا چند ثانیه ای مکث کرد ولی سریع به خودش آمد و لبخند زنان به ما نزدیک شد
-به به پریا خانوم,چی شد افتخار دادین؟
سلام زن عمو ,این حرفها چیه شما تاج سر مایین درسا اجازه نمیداد بیشتر از وجود شما بزرگترها استفاده کنم
قاقاه خندید و گفت:من موندم این حاضر جوابی تو به کی رفته ؟
عمویم هم به ما پیوست و پس از بوسیدن من گفت:
خوشحالم کردی عمو جان ,با دست به گروه جوانان اشاره کرد وگفت:
بچه ها جمع اند اونجا ,شما هم برید ا
پوریا گفت:اول آقا و خانم پور جم را ببینیم بهتره,
عمو گفت:آره حق با توه اونا تو پذیرایین
پوریا با گفتن:پس فعلا با اجازه ,منرا از شر نگاهای خیره ی زنعمو نجات داد
پوریا میبینی همه چطور نگام میکنند انگار تا به حال فرشته ندیدن
پوریا بلند خندید و گفت:حق دارند خب,فرشته به این نازی کجا هست؟
برای جواب دادن دیر شده بود چون در همین موقع به کنار آقای پورجم و خانومش رسیدیم
پوریا با آقای پور جم خوش و بشی کرد و رو به خانم پورجم که مرا مینگریست گفت:
بخشید,این پریای ما زبونشو خونه جا گذاشته...
خانم پورجم لبخندی زد و آقای پورجم با خنده گفت:
چطور شده زبونتون جا مونده,آخه تا اونجایی که من به یاد دارم ایشون زبونشون...
خانم پورجم به شوهرش اخمی کرد و جلو آمد با من روبوسی کرد و گفت:
حرفهای شوهرم را زیاد جدی نگیر اون زیادی شوخه
خجالت زده گفتم:ایشون حق دارند...راستش اونموقع بجه بودم
عمو سر رسید و من را از آن مخمصه بد نجات داد وگفت:
جوانها برید اونطرف که ما جوانهای قدیم کلی واسه خودمون برنامه داریم..
دستم را دور بازوی پوریا حلقه کردم و همانطور که به طرف دیگران میرفتیم کفتم:
وای,این آقای پورجم عجب حافظه ای داره..
-بیچاره حتما موقعی که تو به همسرش اونطور جواب دادی شوکه شده و همان شوک باعث شده تو را دقیقا به خاطر بسپره
دخترها با دیدن من کلی سرو صدا کردند و هر کدامشان دلیل شرکت نکردن در مهمانی های دیگر را میخواستند ..کلافه سعی داشتم دلیلی برایشان بیاورم که با صدایی گفت:
پریا خانوم..؟
سرم را به طرف صاحب صدا برگرندانم و با دیدن آرین لبخندی زدو وکفتم:
سلام,آرین خان..رسیدن به خیر
او هم با شادمانی پاسخ داد:
ممنون,مشتاق دیدار تون بودم منتهی بچه ها میگفتند ممکنه شما نیایید..خوشحالم که تشریف آوردید
-ممنون,راستش به خاطر حجم زیاده درسها یه مدتی میشه دیگه در مهمانیها شرکت نمیکنم ولی امشب را به خودم استراحت دادم
-در هر حال خیلی خوش آمدید..
مرسی,آرزو خانم کجا هستند؟
آرین نگاهی به جمع انداخت دادو پس از چند لحضه گفت:
اونهاش مشغول صحبت با برادرتون پوریا است
تشکر کوتاهی از او کردم و به سمت آنها رفتم
پوریا با دیدن من گفت:دیدم تو مشغول صحبت با آرین هستی من هم اومدم تا به آرزو خانم خیر مقدم بگم
اشکالی نداره و به طرف آرزو رفتم و پس از روبوسی با او گفتم:
خیلی تغیر کردین ..
او خنده ای کرد و گفت:
هر کی منو میبینه هنمینو میگه الان داشتم برای برادرتون توضیح میدادم که اونجا خیلی به هم سخت میگذشت به خاطر همین لاغر شدم
پوریا گفت:
نه,تغیراتتون باعث زیبایی بیشترتون شده اند
با بهت به پوریا نگاه کردم سابقه نداشت او اینگونه با دختری برخورد و تعریفو تمجید کند
آرزو گونه هایش گل انداخت و گفت:نظر لطف شماست
پوریا هم با لبخند به آرزو خیره مانده بود ...صحیح ندیدم بیشتر از این مزاحمشان شوم
و با گفتن من دارم میرم دنبال پریناز از آنها جدا شدم
سرگردان دنبال پدر بودم که به حامد و پریناز بر خوردم
پریناز با دیدن من گفت:
پس مامان راست میگفت!!
به حامد سلامی دادم و رو به پریناز گفتم:
چیو راست میگفت؟
همین که شما بالاخره افتخار حضور دادین دیگه
بله,من افتخار نمیدم در هر مهمانی شرکت کنم امشب رو هم فقط به خاطر عمو جان و پسر گلشان حامد شرکت کردم
پریناز طبق عادت چشم غره ای رفت و گفت:خوبه شوهر کردم و از دست تو یکی خلاص شدم
حامد بلند خندید و گفت:تو خلاص شدی خانم و لی من به دام افتادم
پریناز سریع گفت:منظورت چیه؟
حامد هم با لحن شوخی جواب داد:
با دلبریات منو تو دام گرفتار کردی
دیگر نتوانستم جلوی خنده ام را بکیرم و شروع به خندیدن کردم
پرینار به حالت قهر از ما دورشد و حامد با گفتن:
عجب گیری افتادم ار من دور شد
گوشه ای از سالن که خلوت بود نسشتم پدرم درست روبرویم قرار داشت و مشغول صحبت با جوانی زیبا بود..
هر چقدر به مغزم فشار آوردم نتوانستم آن پسر چشم آبی را بشناسم ..هر دختری که از کنار آنان رد میشد با حسرت و تحسین نگاهشان میکرد...بالاخره چشم از آنان برداشتم و در جمع به دنبال آریا گشتم ولی گویی اصلا وجود نداشت برایم سوال شده بود که آیا او هم برگشته یا نه؟..
درگیر افکارم بودم که با صدای پدرم به خود آمدم او و آن پسر درست در کنارم استاده بودند..به پسر خیره شدم چهره اش برایم آشنا بود ولی چرا نمتوانستم به طور کاملا او را به یاد آورم
پدرم گفت:نشناختیشون نه؟
متوجه شدم مدتی است که به چهره ی پسر خیره ماند ه ام سریع خود را جو و جور کردم و کفتم :
متاسفانه نه..
پسر لبخندی زد و گفت:جدا؟
صدایش برایم بی نهایت آشنا بود کلافه شده بودم رو به پدر کردم و گفتم:
معرفی نمیکنید پدر جان؟
پدرم که متوجه سردرگمی من شده بود گفت:
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#5
من دیدمش نشناختم ولی ایشون آقا آریا هستند...عمو پدرم را صدا زد و او ناچارا از ما جدا شد
با تعجب به آریا نگاه کردم ...زیبایش تحسین برانگیز یود رنگ موهایش و ابروهایش بلوطی روشن بود و با چشمهای آبیش تضاد خیلی زیبایی را ایجاد کرده بود وبا اندام ورزیده اش دیگر جایی برای انتقاد باقی نمیماند..ولی من هنوز باور نداشتم پسری که رویروی من ایستاده آریا پورجم باشد...آریا پورجمی که من دو سال پیش دیده بودمش رنگ چشمها و موهایش سیاه بود...
او خنده ای کرد وگفت:پسندیدی؟
خیلی کم پیش می آمد که من خجالت بکشم ولی اینبار از حرف او قرمز شدم و گر گرفتم دو دقیقه ای بود که در سکوت به او زل زده بودم..
او که متوجه ی حالت من شد قاه قاه خندید و گفت:خجالتم بلدی پس...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:راستش باور نمیکنم شما آقای آریا پور جم باشید من آریا را دیده بودم و مطمئنم شباهت زیادی به شما نداشت..چند لحضه ای نگاهم کرد ولی بعد چنان خندید که توجه اطرافیانمان هم به ما جمع شداو در حالی که سعی میکرد خنده اش را فرو بخورد با سکسه ای که از خنده اش به جا مانده بود گفت:
چنان از فعل گذشته برای من استفاده کردید که یک لحضه خودم هم به هویتم شک بردم طوری صحبت میکنید که انگار من آریا پور جمی را که شما توصیف میکنید را به قتل رساند ام و خودم را به جای او زدم
-خب به من حق بدهید چهره شما اصلا ...
نکذاشت ادامه بدهم و گفت:
من در اون زمان به موهایم رنگ گذاشته بودم و لنز در چشمهایم داشتم حالا هم رنگ از بین رفته و هم اینکه من لنز را در آوردم
چرا؟
به خاطر بعضی مسائل
چه مسائلی؟
با لبخند گفت:مسائل خانوادگی و شخصی و کاملا محرمانه
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:چه مسئله ای بوده که شما به خاطرش آنقدر خودتان را تغییر داد بودید؟
در حالی که سعی میکرد خنده اش را فرو بخورد گفت:
فکر کنم باید به حاضر جوابی و غرور و روی زیادتان فضولی را هم اضافه کنم.
با اخم جواب دادم:این فضولی نیست کنجکاوی است
بله ,همه ی فضولها اسم فضولیشان را کنجکاوی میگذارند.
با غیظ گفتم:باید نقشه هایی که دو سال پیش برایتان میکشیدم را اجرا کنم تا انقدر به من بی احترامی نکنید
با نگاهی پرشگر گفت:متوجه منظورتان نشدم
همانطور با اخم جواب دادم:ادو سال پیش شما روز تولد را برایم تبدیل به کابوس کردید تا ده روز بعد از تولدم نقشه میکشیدم که وقتی شما را دیدم چه بلایی به سرتان بیاورم...حتی شبها هم خواب شما را میدیدم که التماسم میکردید ببخشمتان
او رنگ پوست سبزه اش از شدت خنده به قرمز تبدیل شده بود مشخص بود به زور خود را کنترل کرده که نخندد ..بریده بریده پرسید:
انوفت....شما...ج..چه نقشه..هایی برام ...میکشیدید؟
بدون توجه به او که هر لحضه ممکن بود از شدت خنده منفجر شود پاسخ دادم:
نقشه میکشیدم که اگر دفعه ی بعد شما را دیدم سنگ به طرفت بندازم ...یا اینکه یک سوسک سیاه بزرگ پیدا کنم و به طور پنهانی در بلویزتان بندازمش...گاهی و قتها هم فکر کیکردم تا شما را دیدم بپرم رویتت و موهای خوشحالتت را از جا بکنم گر چه هیچکدام به اندازه کافی من را شاد نمیکرد ولی خب....
باصدای خنده او کل جمع ساکت شدند او بی توجه به دیگران همچنان به خندیدنش ادامه میداد آنقدر خندید که اشک از چشمهایش روان شد و دیگران هم از خنده ی او به خنده افتادند یک لحضه به خود آمدم و دیدم کل مهمانان کوچک و بزرگ بی دلیل میخندند و فقط من بودم که خاموش آنها را نگاه میکردم ....بالاخره پس از دو سه دقیقه جمع حالت عادی به خودش گرفت و هر کس مشغول کاری که انجام میداد شد ولی آریا آنقدر خندیده بود که نای صحبت کردن نداشت...با اشاره ای که به پارچ آب که روی میز کرد سریع یک لیوان آب ریختم و به دستش دادم...چند دقیقه ای به سکوت گذشت ولی بالاخره آریا شروع به صحبت کرد
امیدوارم ناراحت نشده باشی باور کن انقدر با نمک تعریف میکردی و آنقدر غرق در حرفهایت بودی حتی متوجه نمیشدی ادای کارهایی را که با من میخواستی انجام دهی را در می آوردی ولی از آنها گذشته نقشه هایی که برایم میکشیدی خیلی بچه گانه بود و من دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم .
آهی کشیدم و گفتم:دو سال پیش طرز تفکر من اینگونه بوده ولی حالا که خودم هم به کارهایم فکر میکنم به خنده میفتم چه برسد به شما که..
حرفم را برید و گفت:حالا من را بخشیدی یا نه؟چون اگر نبخشیده باشی امشب از ترس اینکه چه بلاهایی ممکن است سرم بیاوری خوابم نمیبرد.

نه راحت بخواب چون دیگه کینه ای به دل ندارم
چطور شد منو به این راحتی بخشیدی با شناختی که از تو پیدا کردم این بخشیدنت زیاد طبیعی نیست
نیم نگاهی به او انداختم که به من نگاه میکرد و منتظر پاسخم بود
از کجا انقدر روی من شناخت پیدا کردی کینه ی شتری ندارم که..
از همان دیدار اول تو باغ...از همون برخورد اولت با مادرم..
حرفش را قطع کردم و گفتم:تا اونجایی که من به یاد دارم اونموقع تو جمع حضور نداشتی!!
چرا میخواستم وارد اتاق بشم که صحبتهای بین تو مادرم را شنیدم اونموقع کارد میزدی خونم در نمی آمد...مادرم واقعا یک فرشته است طاقت ندارم کوچکترین بی احترامی رو بهش ببینم ..بعدش هم که به آرزو بی محلی کردی..دوست داشتم خفه ات کنم ...حالا بهتره گذشته را فراموش کنیم من میزارم به حساب بچگیت
بی آنکه به او نگاه کنم با پوزخند گفتم:
بچگیم..میزاری به حساب بچگیم وای چه بخشنده...
با صدای پیمان حرفم را قطع کردم..
-پریا با کی حرف میرنی؟
به صندلی که آریا روی آن نشسته بود و حالا خالی بود اشاره کرد و گفتم:
با کسی که روی این صندلی نشسته بود..
من که اومدم کسی نبود و داشتی و اسه خودت حرف میزدی..
سرم را خاراندم و گفتم:یعنی کی رفته که من متوجه نشده ام..
پیمان شانه ای بالا انداخت و گفت:من که متوجه حرفهات نمیشم...راستش اومدم بپرسم چی آریا گفتی که اونطور میخندید
بی اعتنا گفتم:داشتم درباره چهر ه اش نظر میدادم که خندش گرفت
-جالبه..همه امشب از چهره ی آریا صحبت میکنند قبول دارم که خیلی تغیر کرده..به هر حال بیا بریم پیش ما و بلند شد به من اشاره کرد که دنبالش بروم
از جایم تکان نخوردم و گفتم:تو و سحر واقعا حوصله ی منو سر میبرید تر جیح میدم همینجا تنها بشینم
پیمان برگشت نگاهی خشمگین به من انداخت و گفت:تهات بذارم تا دوباره یه عوضی مثل حسام پیدا بشه ..
عصبی گفتم:من بلدم از پس خودم بربیام
پیمان جلوتر آمد و گفت:اینجا تنهات نمیذارم بلند شو با هم بریم همین حالا و سرسختانه کنارم ایستاد
پیمان نذار اینجا آبروریزی بشه میدونی که میتونم شر به پا کنم تنهام بزار...هر دو عصبی به هم زل زده بودیم که آریا آمد
مشکلی پیش اومده پیمان؟
پیمان نگاهش را بین من و آریا چرخاند و در نهایت گفت:
نه مشکلی نیست و بی معطلی از ما دور شد
آریا نگاهی پرشگر به من انداخت
با همون لحن عصبی گفتم:طی همین دو باری که شما رو دیدم با بردرام مشکل پیدا کردم قدمت بیش از اندازه نحسه و سریع از او دور شدم
تا آخر مهمونی دیگر او را ندیدم و پیوسته کنار پدرم بودم الان خیلی خسته ام نمیدونم بفهمم چرا انقدر چهره آریا تغییر کرده خیلی دوست دارم علتشو بفهمم که حتما هم میفهم به هر چی که کنجکاو بشم تا کنجکاویم ارضا نشه کوتاه نمیام به قول آریا شاید هم فضولی باشه ولی اصلا مهم نیست دیگران اسمشو چی بذارن من باید از این ماجرا سر در بیاورم.
همیشه فکر میکردم بین فامیل و آشنایان پوریای ما از همه سرتره ولی با اومدن آریا ....
انقدر درباری علت تغییر قیافه اش تو خونه حرف زدم که همه به من شک کردن ...مامان میگفت:جای تعجب نداره اگه به آریا علاقه مند شده باشی از مهمونی عموت به اینور تمام دخترها افتادن به تکاپو تا نظر آریا به جوری به خودشون جلب کنند.
منم دوست داشتم نظرشو جلب کنم ولی نه برای ازدواج بلکه یه جوری سر از رازش در بیارم...ولی اگه بخوام با خودم روراست باشم ...زیبایی آریا یه حس غریبی رو ته دل به وجود آورده...نمیدونم چیه...
دوستدارم فقط من به چشمش بیام ...همین..آره یه جوری دوستدارم بهش ثابت کنم که اگر اون جذابترین پسره خب منم جذابترین دخترم..ولی وقتی یادم می افته که اون منو همیشه با چه تیپ و سر و ضعی دیده از خودم نا امید میشم...یعنی دیشب حس کردم که من هیچ شانسی ندارم....و هنوزم تو شوک حرفهاش موندم وانقدر ذهنم درگیر حرفهاشه که کلا کنجکاویمو درباره ی چهر ه اش فراموش کردم
درست یک ماه موقعی که آریا را دیده بودم میگذشت که عمو بهرام بازم مهمونی گرفت اینبار مهمونی به خاطر هادی بود ..یعنی جشن نامزدی هادی بود مدتی بود که پسر عموم به یکی از دخترهای دانشگاهشون دلبسته بود و حالا به طور رسمی نامزد میشدند....
خیلی دوستداشتم تغییر قیافه بدم دوست داشتم منم مثل بقیه همسن و سالانم پیراهنهای زیبا بپوشم و آرایش کنم,موهامو درست کنم...ولی نمیشد منی که همیشه یکنواخت بودم باکوچکترین تغییر ممکن بود پشت سرم هزاران حرف درست بشه ...در ضمن از خانواده ام خیلی خجالت میکشیدم از بابا و برادرام برام مثل مرگ میمونه...
خلاصه اینکه بازم مثل همیشه لباس پوشیدم و خانوادگی روانه خانه ی عمو شدیم...طبق معمول آخرین خانواده بودیم
تو سالن افتضاح شلوغ بود ...همه مشغول رقص و پایکوبی بودند همراه مادرم به کنار هادی و همسرش (که به نظر من زیبایی خاصی نداشت)رفتیم و بهشون تبریک گفتیم..به سختی جا واسه نشستن پیدا کردیم...مادرم سریع چند آشنا پیدا کرد و مشغول حرف زدن با اونها شد...ومن هم تو جمعیت چشم میچرخوندم تا آریا را پیدا کنم...سریع پیداش کردم با پوریا و آرزو و دختری که نمیشناختم سر یه میز نشسته بودند ...من هم به هوای پوریا بلندشدم و به میز اونها پیوستم
آرزو-سلام پریا جون ,حالت چطوره؟
ممنون مرسی بعد رو به پوریا گفتم:دادش منم اینجا بشینم
آرزو به جای پوریا جواب داد:پرسیدن نداره که بشین عزیزم
از لحن صمیمی آرزو تعجب کرده بودم ولی با لبخند تشکری کردم و نشستم.درست روبروی آریا قرار گرفته بودم ولی اون انگار که اصلا من و جود ندارم غرق با صحبت دختری زیبا بود ....اصلا متوجه ی حضور من نشد پوریا و آرزو هم که خیلی آهسته با هم حرف میزدند هنوزم در تعجبم چطور با اونهمه سر و صدا حرفهای همدیگه را متوجه میشدند...انگاری اضافه بودم حس بدی داشتم حالا حتی روم نمیشد حرف بزنم...به آریا زل زده بودم هر چی بیشتر نگاش میکردم بیشتر متوجه میشدم که اونطورهام که فکر میکردم زیبا نیست فقط رنگ چشماش بود که خیلی تو چشم میومد...آریا که انگار متوجه سنگینی نگاهی رو خودش شده بود از اون دختر چشم برداشت و نگاه منو غافلگیر کرد...با تعجب یک لنگه ابروش داد بالا و گفت:کی اومدین که متوجه تون نشدم..دختره هم نگاهشو برگردوند رو به من و با تعجب از فرق سرم تا نوک پامو ورانداز کرد مطمئن بودم الان تو دلش کلی مسخره م میکنه ولی مهم نبود...
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
}
#6
آریا باز هم به حرف آمد و گفت:نترسیدید نحسی من دامنگیرتون بشه؟
خنده ام گرفت پس حرف من خیلی بهش بر خورده ..
لبخند منو که دید عصبی شد و گفت:کجای حرف من خنده داشت؟
دختری که هنوز نمیشناختمش رو به آریا گفت:انقدر خودتو اذیت نکن عزیزم میخواهی بریم وسط یه کم برقصیم تا حالت جا بیاد ؟
احساس تحقیر کردم و بی اراده بلند شدم که درست همزمان با من آریا هم بلند شد..حالا آرزو و پوریا هم ساکت شده بودند و به ما نگاه میکردند رویم را از آریا بر گرفتم و بدون هیچ صحبتی از میز دور شدم..
یه چیزی درونم خرد شد ...غرورم بود یا چیزه دیگه نمیدونم ولی به خودم دلداری میدم ...وهزارتا فحش و ناسزا هم بار آریا کردم
همچین و سط سالن با دختره میرقصید که انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش قصد جنگ با منو داشت...مادرم وقتی دید برگشتم پیشش با نگرانی گفت:
بازم دعوات شد؟
چقدر تیز بود...شایدم از قیافه ام مشخص بود ولی در هرحال لبخندی زورکی زدم و خیال مادرم رو راحت کردم
ولی وقتی میدیدم دخترها چه عشوه ای برای آریا میان حرصم میگرفت اونجا بود که واسه اولین بار حس زنانه ام بر روی خصوصیات مردانه ام تاثیر گذاشت بی معطلی بلند شدم رفتم طرف ارکستر و ازش خواستم یه آهنگ تکنو بذاره...چند دقیقه ای نگذشته بود که من با تمام حرکاتی که بلد بودم تکنو رقصیدم میدونستم هیچ کس تو این رقص نمیتونه جلوی من قد علم کنه...وقتی آهنگ تمام شد صدای سوت و فریاد و تشویق دیگران از هر طرف بلند شده بود...با خوشحالی از میان جمعیت گذشتم و سریع خودم را به حیاط رسوندم از شدت گرما نمیتونستم درست نفس بکشم وقتی هوای تازه به صورتم خورد حالم بهتر شد..همونجا روی نرده های بالکن نشستم دیگه حوصله نداشتم برم داخل ..چشمامو بسته بودم و به سر صداهایی که از داخل ساختمان میومد گوش میکردم چند دقیقه ای به همین منوال گذشت..وقتی چشمامو باز کردم از ترس جیغی کشیدم...آریا با صدای شنیدن جیغ من سریع جلو آمدو صدا کرد:
کسی اونجاست؟
چون من تو تاریکی بودم اون هیچ دیدی نداشت و لی نورهای داخل ساختمان درست روی آریا افتاده بودند که من میتونستم ببینمش...
بازم صدا کرد:
خانم اتفاقی افتاده و جلوتر آمد ..
منم و صحیحو سالمم
پریا؟
بله
دیگر جلوتر نیامد و همانجا ایستاد
چرا جیغ کشیدی؟
چشمامو بسته بودم ولی وقتی باز کردم ناگهانی شما رو دیدم که واسه چند صدم ثانیه ترسیدم
که اینطور...قصد نداری از تاریکی بیایی بیرون؟
نه نور چشمامو اذیت میکنه
نفس عمیقی کشید و گفت:هر طور که راحتی
آریا خان چی شد که اومدید بالکن و با طعنه افزودم:داخل مگه خوش نمیگذشت؟
بی توجه به طعنه سخنان من گفت:
با بهار حرفم شد
بهار؟
همون دختری که سر میز باهاش نشسته بودم
آهان...چرا حرفتون شد؟
چند لحضه ای سکوت کرد ولی در آخر با لحنی که مشخص بود خنده در آن موج میزند گفت:
دختر..تو که باز فضولی کردی!!
کنجکاوی ..فکر کنم دفعه ی قبل بهتون کفتم به این میگن کنجکاوی
حالا هر چی..چرا دوستداری بفهمی که من به چه علت با بهار حرفم شده؟
راستش....خب..نمیدونم ولی خیلی دوستدارم دلیلشو بدونم
همانطور که دوست داشتی دلیل تغییر چهره ام رو بفهمی؟
دقیقا
بی مقدمه گفت:من میخوام سه تا زن بگیرم..
بی اراده از تاریکی بیرون آمدم و به صورتش نگاه مردم میخواستم ببینم آیا قصد داره منو دست بندازه..ولی اون به روبرو خیره شده بود و حتی به حضور من در کنارش عکس العملی نشان نداد
-بی توجه به نگاه ناباورانه ی من ادامه داد:
از زندگی یکنواخت بدم میاد ..از اینکه به دختری علاقه مند بشم بعدش با هم ازدواج کنیم بریم زیر یک سقف...تا پنچ سال اول از روی علاقه با هم زندگی کنیم و از اون به بعد از روی عادت...اینا منو کسل میکنه میخوام یک زندگی معمولی نداشته باشم...میخوام هر کدام از همسرانم ویژگی خاص داشته باشند...یکی زیبا باشه...یکی زیرک و کاردان باشه...ودیگریش هر دو را داشته باشه...این چیزیه که من میخوام...این زندگیه که من خواهانشم..
میدونی چه لذتی داره وقتی ببینی هر کدوم از اونها بخوان برای جلب توجه با یکدیگری رقابت کنند..وکلی برات ناز و عشوه بیایند..حالا فهمیدی چرا با بهار حرفم شده..من به خاطر زیباییش اونو تحسین میکنم وقتی گفتم آیا حاضره با این خواسته ی من کنار بیاد یا نه مثل دیوانه ها خندید
آب دهانم را با زور قورت دادم و گفتم:به نظر من باید به یک روانپزشک حاذق مراجعه کنی..تو دچار خود بینی شدی,درسته زیبایی و همه ی دخترها حاضرن با یک اشاره تو به طرفت بییاند ولی دلیل نمیشه این عقاید مضخرف تو رو تحمل کنند...اصلا چرا منتظر نمیشینی تا عشق زندگیت به سراغت بیاد..همه عاشق میشند و تا آخر عمرشون هم عاشق میمونند..حرفم را عصبی قطع کرد و گفت:میدونم شاید هم عاشق بشم ولی نمیخوام یک مدت که گذشت و عشقم فروکش کرد پشیمون بشم
ولی هیچ دختری حاضر نمشیه با این شرایط با تو ازدواج کنه..دخترها دوست ندارند مردی رو که دوستش دارند با کس دیگه ای قسمت کننداصلا نمیتونند تحمل کنند مرد زندگیشون به زن دیگه ای محبت کنه...میتونی به طور پنهانی سه زن داشته باشی ولی به طور آشکار بی یقین زندگیت تبدیل به یک میدان جنگ میشه..هروز باید میون زنات داوری کنی میدونی این کار چقدر مشکله؟
میدونم...من به همه جوانبش فکر کردم و تصمیمو عملی میکنم مطمئنم هستن دخترهایی که شرایطو منو بپذیرنند
درباره ی این موضوع به خانواده ات چیزی گفتی؟
لبخندی تلخ زد و گفت:منو بردن پیش یک روانپزشک...آرین با اونکه از من کوچکتره ولی همیشه مثل یه سایه با همه تا مبادا درباره ی عقایدم با کسی حرف بزنم ...امشب از من غافل شد
و بدون اینکه نیم نگاهی به من بیندازد وارد خانه شد.
زمانی به خود آمدم که در اتاقم بر روی تختم چمبره زده بودم و پیش خود فکر میکردم ...چقدر قیافه ی من به احمقها میخوره ...ببین منو چه جوری سر کار گذاشته میخوام سه تا زن بگیرم...وای خدا چقدر زود باورم که حرفهاشو باور کردم تازه میخواستم راهنمایشم کنم...خیلی بد منو دست انداخته...سعی کردم دیگر اصلا به او فکر نکنم و تمام حرفهایش را فراموش کنم این بهترین راه ممکن بود.
ولی نه...خیلی بهم برخورد...من دیوانه حتی برایش دل هم سوزاندم..باید دفعه ی بعد که او را دیدیم بپرسم چرا منو دست انداخته؟..حتما همین کار را میکنم مگر من چه بدی به او کرده بودم که انقدر راحت مرا با حرفهای مسخر ه اش سر کارم میگذارد...حتما میخواسته تلافی فضولی کردن من را در بیاورد ...بی شک همینطور است میخواسته به من بفهماند که فضولی کردن تو کار دیگران درست نیست...حالا حتما وقتی بیاد قیافه ی تعجب زده ی من بیفته کلی با خودش میخنده...وای از خودم متنفرم شدم...انقدر فکرم را به درس خواندن مشغول میکنم که دیگه حتی اسمشو هم از یاد ببرم.
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
}
#7
خیلی گذشته...شاید چهار ماه...شایدم پنج ماه
انقدر در درسهایم غرق شدم که حتی نمیدونم چند وقت از اون مهمونی کذایی گذشته,حتی متوجه ی تغییرات پوریا نشدم...متوجه زمزهایی که درباره عشق و عاشقی اون تو خانواده میشه نشدم...
پدرم سخت نگرانم شده بود ,میترسید فشار درس خواندن زیاد باعث بشه ضعیف بشم..ولی من کوتاه نیومدم ...تا همین چند روز پیش هم کوتاه نیومده بودم و به منوال گذشته برنامه ی درس خواندم را ادامه میدادم تا شب تولد پوریا و پریناز...
پوریا بیست و چهر ساله میشد و پریناز بیست و پنج ساله...من اصلا به یاد نداشتم که امشب شب تولد خواهر و برادرم است تا اینکه پیمان به من یاد آوری کرد ...آن هم چه یاد آوری خاطره انگیزی
نزدیک های ظهر بود ...خیلی خسته بودم چشمانم میسوخت و دیگر از مطالاب کتابها چیری نمیفهمیدم...برای رفع خستگی تصمیم گرفتم کمی پیمان را اذیت کنم...از وقتی که نتوانسته بود تجدیدهای پیش دانشگاهیش را پاس کند قید درس خواندن را زده بود و از زیر کار هم در میرفت و معمولا تا لنگ ظهر بود میخوابید...میدانستم الان در حال دیدن خواب هفت پادشاه است..آهسته در اتاقش را باز کردم ..از لای در سرک کشیدم...تختش خالی بود...وارد اتاق شدم و در کمال ناباوری دیدم جلوی آینه مشغول درست کردن موهایش است
-به به پریا خانوم ,آفتاب از کدوم طرف در اومده شما به بنده افتخار دادین؟
روی صندلی نشستم و گفتم:
فکر میکردم خواب باشی
خنده ی موذیانه ای کرد . گفت:
میخواستی اذیتم کنی و تیرت به سنگ خورده آره؟
آره,خیلی وقت بود حالتو نگرفته بودم,حالا چه خبره قرار داری؟
شانه را در دستش جابه جا کرد
-نه ...چه قراری...تولد دعوت دارم اونم چه تولدی!
تولد کیه؟
برگشت و با تعجب نگاهم کرد و گفت:
جدی جدی نگرانت شدم پری, یه کم به مغزت استراحت بده ,درس میخونی که پروفسور شی...نه بابا از این خبرا نیست ...فردا و پس فردا باید برای دیدنت بیام تیمارستان
و دوباره رو به آینه چرخید
-مضخزف نگو,تو که به مغزت استراحت دادی چی عایدت شده؟
اول و مهمتر از همه خواب که شیرینترین چیز زندگی نصیبم شده و دوم اینکه مثل تو دیوانه نشدم و هنوز تولد خواهر و برادرم رو به یاد دارم
با این حرف پیمان مثل فنر از صندلی بلند شدم و با صدای بلند گفتم:نه...!
پیمان همانطور که در کمد لباسهایش را باز میکرد ادامه داد:
بگیر بشین حالا,گمان کنم مامان هنوز فرصت نکرده خبر مهم امشبو بهت بده
خبر مهم امشب؟!!
یکی از لباسهایش را به طرفم گرفت و گفت:این چطوره بهم میاد؟
سرم را تکان دادم و گفتم:خفه ام کردی پیمان ول کن این لباسارو خبره چیه؟
اصلا یادم نبود ایشون سلیقه ندارن ...نگاهی به لباسهایم کرد و گفت:امشب یه لباس شیک بپوش نگن دختره کلفت خونشونه
پیمان اذیت نکن امشب چه خبره مگه؟
چیزه خاصی نیست برو به درسات برس
پیمان بگو دیگه
همانطور که ادوکلنهایش را تست میکرد گفت:
میخواهیم بریم خواستگاری
با فریاد گفتم:برای تو!!!
خنده ای کرد و ادامه داد:
اونم ایشااء به موقعش ,برای پوریا داریم میریم خواستگاری دختر آقای پور جم
تقریبا روی صندلی ولو شدم و گفتم:شوخی بود دیگه آره؟
نه شوخی چیه,پوریا الان یه مدتی میشه موضوع را عنوان کرده اولش بابا راضی نمیشد بهانه ی سن کم پوریا میورد بعد مامان نمیدونم چیکارش کرد قبول کرد ولی بازم غر میزد که پوریا هنوز از پس ادار ه ی یه خانواده بر نمیاد تا وفتی هم که بخواد تو شرکت تجربه کسب کنه و بعد واسه خودش مستقل بشه دست نگهداریم... ولی پوریا کوتاه نیومد ..عشق آرزو کورش کرده
پس چرا به من چیزی نگفتید من الان باید خبر دار شم؟!!
برو خدا رو شکر کن من بهت گفتم مامان که انقدر سرش شلوغه فکر کنک اصلا یادش نباشه که تو خبر نداری..راستش خواست بابا بود که چیزی نفهمی..میخواست به درس خوندنت لطمه ای نزنه
متوجه تمسخر در کلامش شدم وگفتم:
درس خوندن من ناراحتت میکنه؟
شانه هایش را بی اعتنا بالا انداخت و گفت:
نه,اتفاقا خوشحالم میشم,چون همش نگران این نیستم که چطوری میخواهی سرت را گرم کنی..آخه هر وقت بیکار باشی یه بلایی سر آدم میاری
آره,اما عوضشش از خبرهای خونه غافل میشم
حالا که همه رو فهمیدی برو بیرون و بذار من آماده شوم
از الان داری واسه شب آماده میشی؟
من که مثل تو نیستم هر چی دم دستم بود بپوشم و موهامم همیشه مثل کولیها باشه,باور کن گاهی وقتها یادم میره که تو دختری از بس شلخته ای و بعد سرش را با تاسف تکان داد
هنگام خروج از اتاق برایش شکلکی در آوردم و به سرعت از پله ها پایین آمدم تا مادرم در طبقه ی پایین پیدا کنم
مامان......مامان کجایی؟
ازآشپزخانه بیرون آمد وگفت:چه خبرته خونه رو گذاشتی رو سرت
دلخور نگاهش کردم و گفتم:من غریبه ام؟
وا..یعنی چی ,چرا غریبه ای!!
پس چرا جریان خواستگاریه امشب رو زودتر به من نگفتید؟
ای وای اصلا یادم نبود پیمان بهت خبر داد
بله,اگه اون نمیگفت شما که حالا حالا ها یادتون نم افتاد منم توی این خونه وجود دارم
خواسته ی بابات بود میگفت ممکنه با شنیدن این خبر حواست از درسات پرت بشه...
با صدای زنگ خانه حرف مادرم نیمه کاره ماند
دوان دوان به سوی اف اف رفتم و بدون اینکه بخواهم بپرسم چه کسی پشت در است در را باز کردم
پوریا بود ماشینش را به داخل حیاط آورد و همانطور که آهنگی را زیر لب زمزمه میکرد وارد خانه شد وقتی مرا جلوی در ورودی دید لبخندی زد و کفت:
واسه استقبال از من که نیومدی...اومدی؟
با اخم جواب دادم
خیلی از دستت دلخورم
بوسه ای بر روی پیشانی ام زد و گفت:
باور کن بعد از مامان و بابا میخواستم به تو بگم ولی پدر جان عزیزمان مانع شد
حالا من هم میتونم امشب بیام؟
اگه تو نیایی که من هم اصلا نمیرم...حالا میشه بری انور تا بیام تو
از جلوی در کنار رفتم و پوریا وارد خانه شد و همانطور که برای رفتن به اتاقش از پله ها بالا میرفت مادرم را صدا زد...
من هم به اتاق خودم بازگشتم...خوشحال بودم که پوریا ازدواج میکند ولی از یک طرف یک حس مرموز درونم صدا میکرد که اگر پوریا زن بگیرد نسبت به تو بی توجه خواهد شد ,علاقه اش نسبت به تو کم خواهد شد...با تکان دادن سرم سعی کردم افکار منفی را از سرم دورم کنم...
شب با آمدن پریناز و حامد با دو ماشین به طرف خانه ی آقای پور جم راه افتادیم...
پوریا در طول مسیر شاد و سر حال بی وقفه حرف زد...نمیدانم چطور متوجه اینهمه تغییر در برادر عزیزم نشدم..موقع صحبت کردن یا حتی خندیدن چشمانش به طور آشکار میدرخشید...همهن موقع از ته دل آرزو کردم با هر که ازدواج میکند سعادتمند شود و هیچ وقت روی غم را به خود نبیند...آنقدر غرق در افکارم بودم که اصلا متوجه نشدم چه وقت به خانه ی آقای پور جم رسیدیم...
همگی از ماشین پیاده شدیم ...
پیمان نگاهی به خانه ی آقای پور جم انداخت و گفت:مثل اینکه خیلی مایه دار باشند
پوریا دسته گل را در دستش جا به جا کرد و زنگ خانه را فشرد.
وقتی وارد حیاط خانه شدم...حیرت کردم...میدانستم خانواده ی پورجم از نظر مالی وضع خوبی دارند ولی دیگر نه تا این حد...حتی در تاریکی شب هم زیبایی خانه به وضوح مشخص بود....سر تا سر حیاط پر از درخت بود و میان درختها یک راه بسیار باریک برای عبور وجود داشت که با نورهایی که از داخل خانه میتابید مشخص میشد..
با صدای پیمان به خود آمدم که میگفت:
پوریا ...میخواهی داماد اینا بشی !!
پدرم با گفتن زیادی حرف نزن او را ساکت کرد و همگی به سوی خانه حرکت کردیم...ماه اسفند بود و هوا کمی سوز داشت رو به پدر گفتم
یه کم سرده بابا نه؟
پدرم دستش را دور شانه ی حلقه کرد و گفت:نه زیاد,بوی عید میاد این فصل خیلی قشنگه...
آقای پورجم به همراه همسر و دو پسرش مقابل درب ورودی انتظار ما را میکشی
با خوش آمد گویی فراوان ما را به داخل خانه دعوت کردند
آخر از همه من و پوریا بودیم...
آهسته کنار گوش پوریا نجوا کردم:
-دسته گلو باید بدی به آرزو
خودم میدونم
لبخندی زدم و پوریا را تنها گذاشتم به تبعیت از من آریا و آرین هم به دنبالم آمدند
داخل خانه آنچنان اشرافی نبود گویا خانم پورجم سلیقه اش خیلی به مادر من شبیه بود...چون سبک چیدن دکوراسیون خیلی به سبک دکوراسیون خانه ی ما شباهت داشت...میان پیمان و پریناز نشستم
پیمان آهسته گفت:
پوریا کو؟
الان میاد
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
}
#8
در همین موقع پوریا و آرزو هر دو سر به زیر وارد پذیرایی شدند
مادرم با لذت به آنها نگاه کرد و بعد از چند ثانیه گفت:
آرزو خانم بیا اینجا بشین جای خالی هست
آرزو خجالت زده کنار مادرم نشست و پوریا در کنار حامد قرار گرفت
پس از صحبتهای متفرقه پدرم با گفتن:
حالا بهتره درباره ی بچه ها صحبت کنیم نظر شما چیه فرشید خان؟
آقای پورجم گفت:بله همینطوره,راستش به نظر من اول از همه دختر و پسر باید با هم دیگه صحبت کنند و اگه به توافق رسیدند ما انوقت دخالت کنیم
پدرم رو به پوریا گفت:پاشو بابا جان
خانم پورجم آندو را به سمت گوشه سالن راهنمایی کرد
آریا که طرف دیگر پیمان نشسته بود طوری که فقط خودمان سه نفر بشنویم گفت:دیگه واسه اینا حرفی نمونده دیگه
وقتی نگاه پرشگر من و پیمان را دید ادامه داد:
راستش آرزو برام تعریف کرد که تو جشن نامزدی هادی پوریا ازش خواستگاری کرده آرزو هم گفته بیشتر با هم آشنا بشن بهتره
بعد از اونم که هفته ای دو بار سه نفری بیرون میرفتیم من سعی میکردم تنهاشون بذارم تا راحت باشند تا هفته پیش که تصمیم گرفتند موضوع را علنی کنند
پیمان -عجب مامولکی بوده این خان دادش ما
پریناز سرش را جلوتر آورد گفت:
آریا خان ایشاالء قسمت شما ممنون از اینکه به پوریا کمک کردین
من و پیمان تعجب زده به پریناز نگاه کردیم
پریناز همانطور که رویش را از بر میگرفت گفت:خوب صدای آقا آریا بلند بود شنیدم
تا خواستم جوابی بدهم آریا گفت:
بعد آرزو نوبت منه
پیمان خنده ای کرد و گفت:کسی رو زیر نظر دارید
نه,شخصای مورد علاقه ام رو پیدا کردم فقط یکیش مونده
پیمان که متوجه منظور آریا نشده بود گفت:
یکیش مونده یعنی چی؟
سریع به جای آریا جواب دادم:
ایشون خیلی شوخن,دفعه ی پیش هم منو همینطوری دست انداختن
آریا که سعی میکرد خونسرد باشد گفت:
شوخی نبود جدی بود
پیمان کلافه دستش را مویان موهایش کرد وگفت:
میشه به من هم توضیح بدید؟
آریا لبخند عمیقی زد و به من نگاه کرد
-پیمان خان من به خواهر تون کفتم ولی ایشون فکر کردند من شو خی کردم حالا به شما هم میگم به شرطی که صحبتمو جدی بگیرید و بعد شروع کرد تمام مضخرفاتی را که به من گفته بود به پیمان شرح داد
اولش پیمان خندید ولی وقتی چهره ی عصبی آریا رو دید خودشو جمع و جور کرد و گفت:
این خوبه,خوب کی بدش میاد سه تا زن بگیره ولی سخته...حالا خانواده تون راضین؟
آریا-بله الان یک ساله دارم سر این موضوع بحث میکنم ولی بالاخره بابا کوتاه اومد ولی شرط گذاشته
من و پیمان هر دو یکصدا گفتیم:
چه شرطی؟
سومیو خودش انتخاب کنه...
تا پیمان خواست حرفی بزند آرزو و پوریا به جمع پیوستند
پدرم رو به آندو گفت:شیرینیو باز کنیم؟
آرزو خجالت زده سرش را پایین انداخت پوریا نیم نگاهی به او کرد و گفت:
راستش خوب هم من راضیم هم آرزو خانم حالا هر چی شما بگید همون..
پریناز حرفش را قطع کرد و بلند گفت:مبارکه
و به این ترتیب قرار عقد و عروسی را برای عید گذاشتند بعد از شام هنگام خداحافظی پدر آنها را به باغ بابایی دعوت کرد ولی آقای پورجم نپذیرفت....
در خانه همه خوشحال بودیم و سر به سر پوریا میگذاشتیم
پریناز که بغلم دست من نشسته بود آهسته گفت:
به نظرم پیمان ناراحته..نگاش کن
به پیمان که روبروی من نشسته بود نگاه کردم در ظاهر میخندید ولی سر در گمی و حواس پرتی در رفتارش نمایان بود با بلند صدایش زدم
پیمان...چته,کجایی؟
همه به پیمان نگا کردند
پیمان با حواس پرتی گفت:
چیزی گفتی؟
حامد-نکنه حسودیت شده ...آسیا به نوبت پیمان خان
پیمان-نه حامد راستش به حرفهای آریا فکر میکنم دلم براش میسوزه
پوریا-چطور مگه؟
پیمان هم بی کم و کاست حرفهای آریا را تعریف کرد
پریناز-باید بره پیش روانپزشک فکر کرده قرنه چندمه؟....میخواد مثل پادشا های قدیم حرمسرا راه بندازه
حامد-ولی عجب دل و جراتی داره
پوریا نفس عمیقی کشید و گفت:آرزو میان صحبتهاش یه اشار هایی به این موضوع کرد ولی من جدی نگرفتم
مادرم با چهره ای که دلسوزی در آن موج میزد دنباله ی صحبت پوریا را گرفت
-یعنی واقعا آقای پورجم همچین شرطی رو گذاشته...چطور دلش میاد دختر مردم رو بدبخت کنه
پدرم که تا ان موقع ساکت بود گفت:فرشید مدتی میشه این موضوع رو به من و بهرام گفته ...مثل اینکه دختر مد نظرشو هم پیدا کرده
پیمان-واقعا دلم واسه اون دختر های بیچاره میسوزه
با معذرت خواهی کوتاهی بلند شدم و به اتاقم رفتم
هر بار که آریا رو میدیدم میل به دختر بودنم بیشتر میشد...حالا دیگر فقط به خاطر چهره ی جذابش نبود که نظرم را جلب میکرد..عقایدش هم برای جالب بود...او عقایدی جدا از عقاید دیگر پسران داشت...همه چیز او متفاوت بود...چهره اش...نظراتش در مورد زندگی و......
ولی در آخر همانطور که به چشمانی آبی می اندیشدم خوابیدم.

در چشم بهم زدنی کل فامیل خبر دار شدن و بزرگ و کوچک برای تبریک گفتن به خانه یمان آمدند...پوریا هم که از خوشحالی سر از پا نمیشناخت....اواسط اسفند بود و تا عید چیزی نمانده بود و همه اهل خانواده ی ما سرشان شلوغ بود من که به کل درس خواندنم را فراموش کردم یعنی وقتی برای این کار نداشتم....عصر پنجشنه بود که من و مادر و پوریا لیستی از مهمانان تهیه میکردیم...پدرم یک قرار ملاقات کاری واجب داشت...وپیمان هم که به قول خودش سرش هم برود باشگاهش نمیرورد نزدیک به چهار سال بود که پیوسته به باشگاه میرود و در این چهار سال حتی یک روزش را هم از دست نداده بود و به لطف همین باشگاهش اندامی ورزیده داشت...
پوریا-مامان,دایی رضا واسه عروسی میتونه خودشو از جنو ب برسونه
مادرم آهی کشید و با لحن غمگینی گفت:شاید,بیاد نزدیک دو ساله تهران نیومده نمیدونم کی انتقالیشو بدن تا از اونجا راحت بشه دلم واسه بچه های دادشم پر میکشه...
من و پوریا زیر چشمی نگاهی به هم انداختیم و ریز خندیدیم...پوریا از هر کدام فامیلها میپرسید,مادرم پنچ دقیقه دربا ره شان توضیح میداد
صدای زنگ تلفن باعث شد من و پوریا خنده یمان را قطع کنیم...پوریا بی معطلی گوشی را که کنار دستش بود جواب داد,ومن مادر سخت مشغول ادامه ی کارمان شدیم..بعد از چند دقیقه پوریا تلفن را گذاشت
مادرم-کی بود؟
آرزو بود..میخواست ببینه پریا میتونه باهاش بره خرید.
با تعجب به پوریا نگاه کردم و گفتم:اون که دیرزو میگفت با پریناز قراره بره؟!!
مادرم-حالا حتما پریناز نتونسته بره گناه نمیشه که باهاش بری..بنده خدا تنهاست...شما جوانها سلیقه هاتون مثل همه و گر نه خودم باهاش میرفتم
لبخند زنان گفتم:همینطوره...سلیقه ی من حرف نداره,آخه مادر من شما خودت لباسهای منو میخری حالا من واسه چی جلو آرزو آبروی خودمو ببرم..بهتر بود پیمان همراهیش میکرد سلیقه اش حرف نداره
مادر اخمی کرد و گفت:همین که گفتم,پاشو آماده شو تا پوریا برسوننت
پوریا همانطور که مشغول نوشتن بود گفت:قراره آرزو بیاد دنبالش
بی حوصله راه اتاقم را در پیش گرفتم ....بعد از ده دقیقه حاضر و آماده در سالن منتظر آرزو بودم...
نگاهی به ساعتم انداختم و رو به پوریا گفتم:
با ماشین خودش میاد؟
پوریا بدون اینکه نگاهم کند سرش را به علامت مثبت تکان داد...
با صدای زنگ زیر لب خداحافظی کردم و سراسیمه به سوی در حیاط دویدم
در را که باز کردم ...آقای پورجم را در ماشین منتظرم خود دیدم...تا مرا دید پیاده شد و گفت:
دیر کردم؟
نه به موقع بود پس آرزو کو؟
بدون جواب به سوالم گفت:سوار شو
با آنکه تعجب کرده بودم ولی در جلو را باز کردم و سوار ماشین شدم و آقای پورجم سریع ماشین را به حرکت در آورد
داریم میریم دنبال آرزو
نه,داریم میریم تا من با شما صحبت کنم
با من!!!
بله و روبروی پارکی که نزدیک به خانه یمان بود نگه داشت
آقای پورجم منو میترسونید اتفاقی افتاده؟
نه,فقط میخوام واست قصه تعریف کنم حوصلشو داری؟
قصه؟
میدونم خیلی تعجب کردی ولی خواهش میکنم یه کم صبور باش و به حرفهای من گوش کن باشه؟
با دو دلی قبول کردم
او لبخندی زد و چشمانش را بست و با کشیدن نفس عمیقی شروع کرد
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#9
راستش نمیدونم از کجا برات شروع کنم,سخته خیلی هم سخته...از وقتی که خودمو شناختم فرشاد کنارم بود..برادر دو قلوم ,با هم بزرگ شیدم تو یه خانواده...یه خواهر بزرگتر هم داشتیم فهمیه...دو سالی با ما تفاوت سنی داشت,پدرم تو بازار فرش فروشها چند تا حجره داشت..واسه خودش کسی بود ....تو بازار همه بهش احترام میذاشتن...مادرم هم که موقع زا از دنیا رفته بود ..بچه هم مرده به دنیا اومد.
فهمیه مثل یه مادر بود واسمون با اونکه کلفت و نوکر داشتیم ولی فهمیه همیشه خودش به ما رسیدگی میکرد..زندگیمون خوب بود من و فرشاد خیلی به هم دیگه علاقه داشتیم ..دعوامون هم به جا بود ولی اکثرا با هم دوست بودیم..تا شانزده هفده سالگی که پسرها تازه چشم و گوششون باز میشه یعنی زمان ما اینطوری بود...
همه دخترا..چه فامیل,چه آشنا,چه رهگذر,واسه فرشاد عشوه ناز میومدن..خیلی جذاب بود دخترها حق داشتن
با اونکه من و فرشاد دوقلو بودیم ولی از نظر قیافه کو چکترین شباهتی به هم د اشتیم...شاید تنها نقطه ی مشترک ما تو قد و هیکل بود...فرشاد موهای بلوطی رنگ داشت درست همرنگ چشماش..پوست سفیدش هم یکی دیگه از امتیازش بود..میگم سفید فکر نکن شیر برنج بود ..حداقلش از خواهرم فهمیه سفید تر نبود و مثل من هم سبزه نبود..چشمای درشت و گیرا..درست نقطه مقابل من موهای سیاه,چشمای بادومی و ریز و بینی نسبتا بزرگم
اونموقع بود که از فرشاد فاصله گرفتم..یعنی خودش از اینکه میدید دخترها اینهمه بهش توجه دارن و در عوضشش نسبت به من کم توجه ان ناراحت بود ,به خاطر من به هیچکدومشون رو نمیداد...ولی من نادون بودم هیچکدوم از این خوبیهای برادرمو نمی دیدم تا اینکه واسه فهمیه خواستگار اومد...ما اونموقع بیست سال داشتیم...دو سالی میشد درسمونو تموم کرده بودیم و به همراه پدرمون به حجره میرفتیم..انروز آقا جون ججره سپرد دست ما گفت چند جا کار داره...
گفت اگه من نیومدم شما برید خونه در ضمن میوه و شیرینی بخرید یادتون نره,سر به هواییم نکنید
من و فرشاد هم طبق معمول چشم گفتیم بعد از رفتن آقا جون فرشاد گفت:
یعنی چه خبره؟آقا جون هیچ وقت این موقع جایی نمیرفت..!
بی اعتنا گفتم:لابد کارش واجب بوده...به من و تو چه ربطی داره
فرشاد روی میز دفتری نشست و به من که روی صندلی پایم را تکان میدادم نگاهی کرد
فرشاد-چی شده باز؟
چطور؟
فرشید داری روانیم میکنی تا جایی که من یادمه الان ما دو ماه هیچ دختری رو ندیدم نه من نه تو
چه ربطی داشت؟
قرمز شده بود همیشه موقع عصبانیت مثل لبو میشد
چه ربطی داره؟هان...هر وقت یه دختر دور ورمون باشه تو تا ده روز بعدش اخلاقت گند میشه
منم صدامو بلند کردم و گفتم:خودتم فهمیدی پس آره؟...ننگت میشه من برادرتم نه؟
با آخرین توانش داد زد:
خفه شو
هر دومون نفس نفس میزدیم ...بی توجه به من رفت نشست روی فرشها و به رفت و آمد بیرون حجره نگاه کرد..تا موقع رفتن به خانه دیگه هیچکدومون حرفی نزدیم
سر راه فرشید رفت سراغ سفارشهای آقا جون و منم بدون اینکه کمکش کنم رفتم خونه
فهمیه تا منو دید اولین چیزی که پرسید این بود:
فرشاد کجاست؟
سعی کردم خونسر باشم و با لحنی عادی گفتم:
رفت میوه و شیرینی بخره,آقا جون خونه ست؟
آره
چه خبره امشب حال آقا جون خوب نیست,امروز هم حجره رو سپرد دست من و فرشید حالا هم که خوابه
فهمیه از سر حوض بلند شد و من من کنان گفت:
راستش..خب...قراره امشب..خواستگار بیاد
همانطور که آستینا ی بلویزمو بالا میدادم خشکم زد
چی گفتی؟
فهمیه خجالت زده سرش را پایین انداخت و گفت:
پسر یکی از دوستای آقا جونه ...
کدوم دوستش؟
رسام
رسام؟... ولی اونکه پسرش فرنگه
مثل اینکه تازه برگشته
تا اومدم حرفه دیگه ای بزنم فرشاد در حیاط رو باز کرد منم وانمود کردم که ندیدمش و مشغول شستن دستام تو حوض شدم
فهمیه سریع خرید ها رو از دست فرشاد گرفت و برد داخل خونه
فرشید روی لبه ی حوض نشست و گفت:
آقا جون خونست؟
آره بعد مکثی کردم و ادامه دادم:
امشب مهمون داریم
یک لنگه ابروشو داد وبالا گفت:مهمون...لحنت عجیب بود..کی هست حالا
خانواده رسام میخوان واسه پسر تازه از فرنگ برگشتشون فهمیه رو خواستگاری کنند
خوشحال شد درست بر عکس من ...بدون توجه به من سریع رفت خونه تا آز آقا جون بپرسه..از دستش حرصم گرفت,تو دلم فحشش دادم..با خودم گفتم دیدم چقدر بی غیرته تا شنید واسه خواهرش خواستگار اومده ذوق کرد
راستش از رفتن فهمیه ناراحت بودم..بعد اینکه از فرشاد فاصله گرفته بودم به اون نزدیکتر شده بودم حالا با رفتن اون دوباره تنها میشدم
وارد خانه شدم فرشاد یکریز داشت حرف میزد..آقا جون با دیدن من گفت:
چرا اخمات تو همه شازده؟
فرشادم ساکت شد به من نگاه کرد
کنار دست آقا جون نشستم و گفتم:
دلخورم از رفتن فهمیه
فرشاد زد زیر خنده و گفت:هنوز که نرفته مثل بچه ها..
آقا جونم حرفشو قطع کرد و گفت:چرا؟
نمیدونم
پسرم میدونم فهمیه واستون مادر بوده نه خواهر میدونی تا حالا به خاطر شما چند تا از خواستگاراشو رد کرده....هیچ میدونی چند سالشه؟..اگر به این یکیم جواب منفی میداد,مردم واسش حرف درست میکردند...اگه بدونی با چه مصیبتی راضیش کردم
با اومدن فهمیه دیگه هیچکدوم حرفی نزدیم
بیچار تند تند داشت شامو میاورد..
شامو سریع خوردیم و منتظر مهمونا شدیم زیاد نگذشت که اومدن
سه نفر بودن..
پسر رسام کلی به خودش رسیده بود ...خوش پوش بود معلوم بود تازه از فرنگ برگشته
خلاصش کنم واست...همه چی زود جورشد...تقریبا ده روز بعدش تو باغ ما که تو کرج بود عروسی برگزار شد
من و فرشید لباسامون شبیه به هم بود ولی وقتی فرشاد تو اون لباس دیدم به جذابیتش بیشترش پی بردم
اونشب هم هر چی دختر مجرد تو مجلس بود فقط سعی داشت نظره فرشادو جلب کنه
منم عصبی یه گوشه نشسته بودم که چشمم خورد به یه دختر که کمی اونطرفتر نشسته بود ...
با خودم گفتم چطور شده این دنبال داداش من نیست
همین کنجکاویم باعث شد برم کنارش
تا منو دید تعارف کرد بشینم
دختر زیبایی نبود ولی معصومیت تو چهرش حالت خاصی درونم به وجود آورد
پرسیدم:
شما از اقوام دومادید؟
بله,سیما هستم دختر عموی یاسر خان رسام
خوشبختم منم فرشیدم برادر عروس
با لبخند سرش را تکان داد
حرفی نداشتم بزنم یعنی تا به حال با دختری هم صحبت نشده بودم اونم ساکت نشسته بود و با دستش بازی میکرد
یک فکر احمقانه زد به سرم با خودم گفتم:اگه فرشاد منو با این دختره ببینه میفهمه فقط خودش نیست که میتونه دل دخترا به دست میاره..بعدشم به همه ثابت میکنم که منم چیزی از برادرم کم ندارم با همین نظر برگشتم به سیما گفتم:
موافقید بریم قدم بزنیم؟
سیما ی ساده هم که از نیت من خبر نداشت با خوشحالی قبول کرد
دستشوگرفتم وبه عمد به طرفی که میدونستم فرشاد اونجاست رفتم...همانطور که نزدیک تر شدیم لبخند روی لبهای من ماسید
آقا جونم و آقای رسام و فرشاد هرسه سر بک میز نشسته بودند و به ما خیره شده بودند ..چاره ای نبود باید میرفتم جلو..اگه بر میگشتک به قول شما امروزیا ضایع میشد...از آقا جونم و آقای رسام خجالت میکشیدم
فرشاد با دیدن ما بلند شد و رو به من گفت:
معرفی نمیکنی؟
بدون اینکه به دونفر دیگه نگاه کنم سیما را معرفی کردم فرشاد تعارفش کرد بشینه
وقتی نشستیم آقای رسام با لبخند به من گفت:
خوب با بردارزاد هم گرم گرفتیها...مواظبش باش
جوابی ندادم و خجالت زده سرم را پایین انداختم
آقا جونم گفت:به نظر من که سیما خانوم از هر نظر برات مناسبه
خشکم زد
سیما هم وقتی سکوت منو دید با هول گفت:
به خدا ده دقیقه نمیشه با هم آشنا شدیم
فرشاد شاد خندید و گفت:
فرشید حالا جدی جدی داری میری قاطی مرغها
آقا جونم به جای من جواب داد:
همینطوره...کی بهتر از سیما خانوم رسام
و بعد از اون شب بدبختی های من شروع شد...چقدر فرشاد و تو دلم فحش دادم و حتی نفرین کردم به خاطر اون بود که بی فکر اون کارو انجام دادم
دعوا ها بعد اون شروع شد
از من انکار از آقا جون اصرار...میگفت اگه دختره رو نمیخواستی باید حرف میزدی همون موقع جلو ی آقا ی رسام میگفتی تا حالا به من نگن پس کی عروستون رو میبرید
دو ماه دعوا بود ولی بعد به خاطر پدرم کوتاه اومدم اگه اینکارو نمکیردم آبروی چندین و چند ساله اش میرفت اعتبارش زیر سوال میرفت
نخواستم تو هیچ کدوم از خریدها باشم ...فهمیه به جای من سیما را همراهی کرد...فرشاد هم برام دل مسیوزند یعنی از نگاهش میفهمیدم ولی جرات نداشت بیاد طرفم...فکر کنم میدونست از لج اون تو این هجل افتادم...به نظر فامیلها خوشبختی به هم روی آورده بود که هر ماه یک عروسی داشتیم...عجب خوشبختی...!
سیما بعد اون مهمونی دیگه ندیده بودم تا سر سفره ی عقد!!
وقتی بعد چاری شدن خطبه عقد تور صورتش زدم بالا..یه فرشته رو دیدم...ولی فکر کنم همون یک بار بود به نظرم زیبا اومد...بعد اون زندگیمون شروع شده بود سیما با اینکه میدید نسبت بهش کم توجه ام لام تا کام حرف نمیزند..اینم یکی دیگه از صفات خوبش بود... رابطه ای که فرشاد داشتم وقت به خاطر این بود که آقا جون پی به حسادم نبره...فقط جلو آقا جون با هم حرف میزدیم یعنی اون همیشه با من خوب بود ولی من ازش نفرت داشتم...
یه مدتی از این ماجرا نگذشته بود که برگ جدیدی تو زندگی من و فرشاد ورق خورد...
مثل همیشه سه تایی تو حجره بودیم که شوهر فهمیه یاسر خان اومد بعد سلام و احوالپرسی رو به آقا جون گفت:
آقا جون دوست داشتی شازده هاتون وارد دانشگاه میشدن؟
آقا جونم گفت:تو این مملکت وارد شدن به دانشگاه سخته...پسرای منم که درسشون زیاد خوب نبود...گرنه من از خدام بود اینا تحصیلکره باشند
یاسر خان نگاهی به من و فرشاد که خاموش نگاهشون میکردیم گفت:
هنوزم دیر نشده...راستش یه آشنا دارم میتونه کاراشون جور کنه برن فرنگ واسه تحصیل
آقاجونم گفت:لطف داری...میدونم دوستداری اینا پیشرفت کنند ولی اجباریشونو چیکار کنم...تا حالام با کلی واسطه ماست مالیش کردم واسه فرنگ ...
یاسر خان با احترتم گفت:شما اونشو بسپر به من همشو خودم جور میکنم و بعد رو به ما گفت:نظر تون چیه؟
راستش تو دلم که داشت قند آب میشد ..خارج رفتن اونموقع واسه هر کسی یه آرزوی محال بود...فرشادم از لبخندش معلوم بود خیلی خوشحالتر از منه
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
}
#10
ولی صدای آقا جون مثل بیدار شدن از رویا بود:
فرشادو حرفی ندارم ولی فرشید باید بمونه پیش زنش نمیتونه که زنشو ول کن بره به امون خدا ..
با عجله حرفشو قطع کردم و گفتم:من و سیما که پیش شما داریم زندگی میکنیم بعد رفتن من هم شما تنها نمیمونید و هم سیما چشم بر هم زدنی بر میگردیم
چی بگم والله اگه زنت حرفی نداره منم دخالت نمیکنم
داشتم بال در می آوردم مطمئن بودم سیما چیزی نمیگه اگرم میگفت واسه من مهم نبود
همون شب سر سفره شام که هممون جمع بودیم مسئله را عنوان کردم
با اخم همیشگیم گفتم:
من و برادرم تا چند وقت راهی میشیم فرنگ واسه ادامه تحصیل..
بیچاره چند لحضه گیج نگام کرد ولی با لحنی که بغض درونش موج میزد گفت:هر جور خودتون صلاح میدونید و بعدش سریع سفره رو ترک کرد...لقا جون و فرشاد زیر چشمی منو نگاه میکردن تا عکس العمل منو ببیند ولی بی توجه به جو پیش آمده با اشتها مشغول خوردن غذام شدم...آقا جون سرش با تاسف تکان داد و گفت:پاشو برو دنبالش,خجالت بکش پسر
به غذا خوردنم ادامه داد و گفت:آقا جون اینروزها همه تازه عروسها همینطورند هی بیخودی بهانه میگیرند و گریه میکنند تا شوهرشان نازشان را بکشد...حالا سیما جلوی شما خودش را برای من لوس کرد اینها برای من عادی است...انقدر ناز خانوم را کشیدم که دیگه خسته شدم
به نظر می آمد آقا جون قانع شد و لی فرشاد همچنان با تاسف نگاهم میکردووحقم داشت..لایق هزار تا فحش و نا سزا بودم...این دختر بدبخت تا به حال بیشتر ده کلمه با من هم صحبت نشده بود ,فقط شبها بود کنار هم بودیم,که آنهم بعد شب زفاف رختخوابم را جدا پهن میکردم....
شب مثل همیشه دیر به اتاقمان رفتم تا سیما خواب باشد..همیشه رختخواب منرا برایم پهن میکرد و من هم همیشه غیر منصفانه عمل میکردم ...دیر میرفتم بخوابم که تا او خوابش برده باشد مچبور نشوم با او هم صحبت بشوم کار را بیخودی بهانه میکردم و تا دیر وقت بیخودی در اتاق قبلیم که با فرشاد شریک بودم می ماندم...
فرشادم همیشه نگاهش پر از سرزنش بود ولی من بی اعتنا بودم..
ولی اینبار بر خلاف شبهای قبل بیدار بود زانواش را بغل کرده بود و در رختخوابش نشسته بود..جا خوردم ولی سعی کردم خونسرد باشم
سیما با چشمان قرمز و پف کرده اش نگاهی به من انداخت و گفت:
سلام,خسته نباشی
لباسم را عوض کردم و خزیدم زیر پتو گفتم:شب بخیر
پشتم کردم بهش سعی کردم به رفتن از ایران فکر کنم...ولی میتونستم سنگینی نگاهش رو تا پنچ دقیقه رو خودم حس میکردم...
سه ماهی گذشت...بعد از اون دیگه با سیما به جز جلوی آقا جون حرفی نمیزدم..
فقط سلام و علیک بود مثل دو تا غریبه..تو این مدت هم یاسر خان دنباله ی کارمون را گرفته بود
مثل همیشه جمعه ها فهمیه و شوهرش اومدند خونمون سیما همیشه جمعه ها بعد ناهار میرفت خونه پدرش و تا غروب بر میگشت ..
فهمیه و شوهرش از صبح خونمون بودند..و انگار خبر خوشی داشتن..
بعد رفتن سیما یاسر خان دوام نیورد گفت:جور شد
وقتی نگاه پرشگر ما رو دید گفت:راستش از صبح میخواست بگم به خاطر سیما نگفتم..گفتم شاید فرشید بخواد خودش بخواد خبرشو به زنش بده... تا ده روز دیگه عازمید
هیچ وقت یادم نمیره من و فرشاد چقد ر ذوق کردیم..بعد مدتها همدیگرو بغل کردیم...از ذوق زیادمون همه کینه ها رو فراموش کرده بودیم...آقا جون هم به خنده ما خوش بود با میخندید
با فرشید رفتیم بازار و لباسهای شیک واسه خودمون خریدیم..از نظر زبان هم مشکلی نداشتیم..تو این سه ماه سخت زبان تمرین کرده بودیم کلاسهای مختلف رفته بودیم و دست و پا شکسته بلد بودیم حرف بزنیم...ساعت شش صبح پروازمون بود...هنوز به سیما نگفته بودم از خانواده اش خداحافظی کرده بودم و ازشون خواسته بودم به سیما چیزی نگن..قرار بود فهمیه و یاسر هم فردا بیان فرودگاه فقط اونا خبر داشتن..آقا جون اصرار داشت کسی چیزی نفهمه...
شب بر عکس شبهای دیگه زود رفتم به اتاقمون تا با سیما حرف بزنم
داشت موهاشو جلو آینه شونه میکرد با دیدن من جا خورد ولی سریع به خودش اومد و گفت:
امشب تا دیر وقت کار ندارین؟
انقدر معصومانه این سوال پرسید که بغضم گرفت...چقدر من با این دختر بد کرده بودم
-نه,راستش میخوام باهات حرف بزنم
خودشو منتظر شنیدن نشون داد
برام سخت بود بهش بگم...سختر از اونی که فکر کنی از نگاه سرزنش بارش میترسیدم به خاطر همین تا اون موقع جرات نکرده بودم بهش چیزی بگم
سعی کردم بی احساس باشم و با لحنی خشک گفتم:
فردا شش صبح پرواز داریم
پرواز دارید؟
خودمو عصبی نشون دادم و گفتم:چرا حرف منو تکرار میکنی شنیدی که چی گفتم
یعنی دارد میرید...به این زودی و اشکش جاری شد
بی توجه به گریه ی اون گفتم:آره,شاید چهار سالی طول بکشه
با صدای خقه ای گفت:چهار سال....من بدون تو این چهار سال میمرم...چطور تو این اتاق بدون تو بخوابم..من با صدای نفسهای تو میخوابم..من همیشه بیدار میموندم تا تو بیایی بخوابی بعد هم با صدای نفسهات واسه من لالایی بگی هق هقش اجازه بقیه صحبت رو بهش نداد
بدون اینکه پلک بزنم بهش خیره شده بودم...یعنی این همه مدت منو دوست داشته...
خواستم برم بغلش کنم و ساکتش کنم ولی نتونستم... از اتاق زدم بیرون...تا خود سحر تو حیاط نشسته بودم...ساعت سه و نیم بود که آقا جون فرشادو بیدار کردمن هم که زودتر از اون چمدون به دست تو حیاط بودم...آقا جون وقتی دید من حیاطم گفت:سیما کو؟
تا اینو گفت سیما که انگار گوش به زنگ بود قرآن به دست بیرون اومد
نگاهش نکردم....از چهره ی معصومش خجالت میکشیدم
منو و فرشاد از زیر قرآن رد شدیم و سیما با بغض گفت:
مراقب باشید,میسپارمتون به خدا
دیگه واینستادم و زودتر از فرشاد و پدرم زدم بیرون
وقتی به خود اومدم که هواپیما بلند شده بود...
پذیرشمون تو دانشگاه جور شده بود و بعد یک هفته ی فراموش نشدنی ه من و فرشاد وارد دانشگاه شدیم
با فرشاد خوب بودم ولی نه مثل قدیم...محیط دانشگاه اونجا برامون نا آشنا بود ولی خب آدمیزاد خیلی زود به همه چیز عادت میکنه
تو دانشگاه به فرشاد میگفتن آریا
بچه ها و اساتید دانشگاه عقیده داشتن..فرشاد چهره ی یه آریایی اصیل رو داره..نمیدونم شنیدی میگن که آریاییهای اصیل زیبا بودن..یا چشم و ابرو سیاه بودن و یا مثل فرشید بلوطی روشن..
ولی واسم مهم نبود..دیگه بیخودی به خاطرش با فرشاد دعوا نمیکردم چون من یه مشغولیت ذهنی جدید پیدا کرده بودم..ماریانا
یه دختر از تبار کشور ایتالیا..زیباییش خیره کننده بود..چشمهای آبی..پوست روشن...بینی کو چک و رو به هوا...لبهای قلو ه ای...
قد و بلند و کشیده و از مهمتر موهای طلایی بلندش وقتی راه میرفت موهاش به طرز زیبایی به رقص در می آمد
همه پسرها دوستش داشتن ...فکر و ذکر من شده بود ماری
یکسال بود اونجا مستقر شده بودیم...فرشاد هم اکثرا خونه نبود من به خیال اینکه میره دنبال دختر بازی کاری بهش نداشتم...با هم رشته ی تحصیلیمون یکی نبود..من معماری میخوندم و اون شیمی..
اوایل میترسدم ماریانا هم مثل بقیه جذب فرشاد بشه ولی اون با من هم کلاس بود و نسبت به تمام پسرای دانشکده بی توجه بود
چند بار زیر نظر گرفته بودمش ولی مورد خاصی ازش ندیده بودم با هم دوست بودیم در حد کلاس خیلی مهربون و خونگرم بود... با من بیشتر از پسرهای دیگه ی کلاس میجوشید و همین باعث میشد من امیدوار تر بشم...گاهی هم به آقا جون نامه میدادم و حال سیما را میپرسیدم ولی از سیما ماهی یکی واسه من نامه میرسید
یادمه اولین نامه ای را که ازش اومده بودم خوندم رو تا دو سه روز عذاب وجدان داشتم...بیچاره هر چی حرف تلنبار شده روی دلش بود برایم نوشته بود ...عاشقانه دوستم داشت ولی من اهمیتی نمیدادم...وبعد آن نامه هایش را باز نمکردم و د نامه های که برای آقا جون میفرستادم خیلی مختصر حالش را جویا میشدم.
اخر هفته بو د و یکی از استادهایمان نیامده بود و کلاس منحل شد..خیلی کسل بودم ماری سه روز بود در کلاسها حاضر نمیشد حتی شماره تلفنش را نداشتم..میدانستم فرشاد خانه است صبح گفت که امروز کلاس ندارد..
سعی کردم به غذایی به غذایی که فرشاد برای شام آماده کرده است فکر کنم..هر روقت من خانه بودم و وقتش را داشتم غذا درست میکردم و فرشاد هم مانند من عمل میکرد..از ته دل آرزو کردم یک غذای ایرانی باشد خیلی وقت بود غذای وطنی نخورده بودم
وارد خانه شدم و با صدای بلند فرشاد را صدا کردم
فرشاد...فرشاد خان...دیگه فرشاد صدا میکنم جواب نمیدی دوست داری من هم بگم آریا و همانطور که حرف میزدم یکی یکی در آشپزخانه سر ک کشیدم...خیلی خوشحال شدم قر مه سبزی درست کرده بود ...سریع به اتاقش رفتم تا بگم سریعتر بیاد که شام بخوریم اما با منظر ه ای که دیدم خشکم زد
ماری با یک لباس فجیع بالا سر فرشاد زاری میکرد به خودم آمدم ..
سریع به طرف فرشاد رفتم صورتش زخمی بود دکمه ها بلویزش پاره شده بود و بدتر از اون آقای پور جم ساکت ماند سرش را روی فرمان ماشین گذاشت و هق هق گریست دخالتی نکردم تا خودش خالی شد معذرت خواهی کوتاهی کرد و ادامه داد:
نفس نمکشید..باورم نمیشد صداش کردم ...به شدت تکانش دادم ولی تموم شده بود نمیدان چقدر گذشت آروم شدم از شدت گریه چشمام تا میدید
تازه متوجه ماری شدم که هنوز گریه میکرد...این اینجا چیکار میکرد با این وضع بالا سر برادر من...
عصبی بودم نعره زدم اینجا چه غلطی میکنی؟
با گریه تعریف کرد عاشق فرشاد شده بوده ولی فرشاد که فهمیده بوده منم دوستش دارم به اون توجهی نمیکرده انقدر مار میاد و میره که فرشاد میگه دوستش داره اما به خاطر من داره سعی میکنه اونو فراموش کنه...میگفت با فرشاد حرف زدم گفتم فرشید زن داره ...اون تعهد داره...ولی تو آزادی..فرشاد با گریه براش تعریف کنه که من خوشبخت نیستم و باعث تموم بدبختیا ی من خودشه...
ماری با حیله میره جلو یک دفعه مستش میکنه و یک شبانه روزو باهاش میگذرونه ولی وقتی برادرم مستی از سرش میپره با خشونت با ماری برخورد میکنه...ماری کوتاه نمیاد تا انروز که میفهمه فرشاد خونه تنهاست از چند روز قبلش کشیک فرشادو میداد به زور میاد خونه میخواسته با برادرم باشه ولی نمیشه به زور متوسل ولی نمیشه باهام درگیر میشن فرشاد هل میده روی تخت و سر فرشاد به بالای تخت میخوره تا اینکه من میرسم
دیوانه شده بودم تازه متوجه خون سر فرشاد شده بودم ...میخواستم ماری انقدر بزنم تا جون بده تا بمیره تا انتقام برادر دو قلوم بگیرم ولی دو تا چک که زدم نالید حامله است
نمیخوام از روزهای بدبختی واست بگم که هنوز هم برام سخته..خلاصه برات بگم که وقتی جنازه ی فرشاد رسید به ایران آقا جونم از پا در اومد با یم سکته فلج شد با دومی تموم کرد تصورش برات سخته اگه بگم که تا سه سال روی هیچکدوممون نخندید..اونموقع بود که قدر سیما را فهمیدم مثل فرشته ها دورم میچرخید منم کم کم بهش علاقه مند شدم...از ماری بگم که واسش دورادور جاسوس گذاشتم قرار بود من لوش ندم به پلیس اونم بچه صحیح سالم به دنیا بیاره و تحویل من بده بدون اینکه سراغی از بچه بگیره..موقع زایمان رفتم بچه رو گرفتم برگشتم ایران و ادامه تحصیلمو تو ایران دادم..سیما عاشق آریا شد ..خودم براش به اسم خودم شناسنامه گرفتم اسمشو گذاشتم آریا به یاد فرشاد..یک سال بعدش آرین به دنیا اومدولی من انگار تهی از احساس شده بودم ..جای خالی فرشاد بد جور آزارم میداد از بچگی با هم بودیم ولی حالا که نبود حس میکردم یه چیزیو گم کردم مخصوصا این یک سال اخیر که خارج از کشور بودیم روابطمون بهتر شده بود ..سیما که دید هیچ طور به زندگی بر نمی گردم دست به دامان فهمیه شد انروزها فهمیه میخواست با یاسر خان از ایران برهووواز یاسر خان متنفر بودم اگه اون به فکر ادامه تحصیل ما ن نمی افتاد الان اوضاع فرق میکرد..فهمیه هم به خاطر همین زیاد در خانه یمان آفتابی نمیشد ..میدانستم رویش را ندارد خودش را مقصر میداند که یاسر خان را ترغیب کرد تا با پدر در مورد تحصیلمان صحبت کند ولی من از او کینه ای نداشتم...خیلی نصیحتم کرد ولی در آخر حرفی زد که برای ادامه ی زندگی من کافی بود گفت:فرشید فکر کن آریا فرشاده که به تو نیاز داره ...خلاتو با آریا پر کن
موثر واقع شد تازه آنموقع بود که آریا را میدیم ,رنگ مو و چشم و بینی قلمی اش یاد فرشاد را در من زنده میکرد ولی رنگ چشمهایش آزارم میداد
خیلی زود گذشت و آریا پانزده ساله شد آرین چهارده ساله و آرزو که دنیایه آریا بود نه ساله شد..راستش آریا زیاد با آرین نمیجوشید..
شایدم آرین بود که داشت نقش چند سال پیش مرا را برای آریا بازی کیکرد..آرین پسر خوبیه ولی وقتی چهر هی زیبای آریا را میبینه...نمیدونم چی بگم به خاطر همین از آریا و آرزو فاصله گرفت
حالا مشکلم شده بود آریا که بی وقفه میپرسید چرا من شبیه به شما نیستم نه سیما نه من جوابی نداشتیم که بهش بدیم
بازم فهمیه کمکم کرد گفت:یه مدت آریا رو بفرستم پیش اونا تا کم کم حقیقتو بهش بکه ..اولش قبول نمکردم آریا بفرستم ولی فهمیه قسم خورد اتفاقی براش پیش نیاد...پانزده ساله شده بود که رفت امریکا پیش فهمیه .....چند وقت تصمیم گرفتم خانوادگی برم پیشش تا از اوضاع و احوالش با خبر بشم...همهون از دیدنش تعجب کرده بودیم صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود موهاشو رنگ مشکی کرده بود لنز تو چشماش گذاشته بود ...باورت میشه آرزو نشناختش..باهاش بحث کردم گفتم این چه کاریه..دیوانه ای مگه..التماسش کردم دست از این کارا برداره...قبول نمیکرد..میگفت از خودم متنفرم..من نا خواسته ام از این چرتو پرتا...اصرار کردم برگردیم ایران فبول نکرد گفت کاره نیمه تموم داره...یه پنچ سالی که اونجا موند تغییر کرد..خواهرم میگفت رفته دیدن ماریانا ..نمیدونم چطور پیداش کرده ولی ماری شوهر کرده بوده و خوشبخت بوده اینارا که میبینه دیوانه میشه..یه مدت از هر چی جنس مونث بود متنفر بود حتی آرزو
بعد چهار سال رفتیم یه مدت پیشش موندیم و دست آخر راضیش کردم با ما برگرده..ولی وقتی برگشت بدتر شد..از رنگ چشماش متنفر بود میگفت ار رنگ موهام بدم میاد ..دیوانه شده بود..میگفت
بابام رنگ موهاش مثل واسه من بوده همین جذابش میکرده و باعث شده اون عجوزه عاشقش بشه..شبها بلند میشد دست و پای سیما را میبوسید زار میزد و تشکر میکرد از اینکه سیما اونو قبول کرده..با دخترهای فامیل مثل وحشیها رفتار میکرد..منزوی شده بود..خدا میدونه روزی چند بار خودمو لعنت کردم از اینکه واقعیتو بهش گفتم..سیما نگرانش بود گفت برگردیم امریکا درمانش کنیم..بی سروصدا برگشتم از بهترین دکترها واسش وقت گرفتم..دوسال طول کشید تا درمان بشه..دکتر اطمینان داد حالش خوب شده و دیگه مشکلی نداره..آرین از گذشته بیشتر بهش نزدیک شده بود ولی اون فکر میکرد آرین ترحم میکنه بهش ..چند وقت پیشم گفت آرین مامور کردی یه موقع من به کسی حمله نکنم...شکل ظاهرشو مثل اولش کرد ..خوشحال بودیم خوب شده..گاه گاه مه بهش میگفتیم برات زن بگیریم به شوخی میگفت من میخوام سه تا زن بگیرم..اولش همه بهش میخندیدم..ولی بعد دیدم انگار داره جدی میگه دنباله شو گرفتم اجبار کردم که باید ازدواج کنه تا اینکه گفت من سه تا زن میخوام باورت نمیشه چه حالی شدم به دکترش زنگ زدم..چند جلسه تلفنی باهاش حرف زد و گفت حال پسرتون از من و شما بهتره..ولی فکر کنم اینبار از روی لج و نفرت از زنها به خیال خودش میخواد انتقام بگیره...کوتاه نیومد که هیچ منو هم قانع کرد ولی من هم یه شرط براش گذاشتم
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه پروانه سیاه 62 8,808 ۱۶-۰۳-۱۳۹۱, ۰۶:۴۹ ب.ظ
آخرین ارسال: پروانه سیاه