خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان آبی تر ازعشق(پروانه.ش)

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
104
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 11


محل سکونت : تهران
ارسال: #1
رمان آبی تر ازعشق(پروانه.ش)
مادر همانطور که دستانم را در دستش گرفته بود گفت:با خوندن این دفتر فقط خودتو آزار میدی چرا مرور خاطرات انقدر برات مهمه؟
همانطور که به دفتر خاطرات یاسی رنگم که در دست مادر بو دنگاه میکردم به یاد آوردم چقدر واهمه داشتم تا کسی نوشته های درون آنرا بخواند حال این دفتر دست مادرم بود و احتمالا و از تمام جزئیات آن باخبر....
مادر ادامه داد:پدرت شرط گذاشته بعد اینکه خوندن دفتر تمام شد برگردی خانه و بشی همون پریای سابق..قول میدی؟
با بغض به مادرم نگاه کردم و گفتم:مامان این دفتر مال منه که شما از من پنهانش کرده بودید حالا برای یرگردوندنش به من شرط تعیین میکنید این منصفانه نیست...هست؟
مادرم با نگرانی نگاهم کردو گفت:هیچ میدونی ما این مدت چی کشیدیم ..تو وقتی فهمیدی که اون ....سخت ضربه خوردی تمام خاطرات مربوط به اون دوره از ذهنت پاک شده مثل یه جسم بدون روح شده بودی...وقتی که هم بهتر شدی اومدی اینجا خودتو حبس کردی و نخواستی هیچکسیو ببینی و حالا که حالت بهتر شده با خوندن این خاطرات باز میخواهی خودتو عذاب بدی پریا بذاز همه چی فراموشت بشه اینطور بهتره....
-مامان باور کن من حالم خیلی بهتره و بهتر هم خواهد شد به شرط اینکه یه کم بیشتر پیش بابایی بمونم و بعدش بر میگردم خونه و میشم همون پریای سابق...آهی کشیدم و ادامه دادم:همون پریای لوس,نر نر خوبه؟
مادر دفتر را به دستم داد و گفت:خودتو عذاب نده اشک در چمانش حلقه زده بود سریع بر گونه ام بوسه ای زد و خانه خارج شد.
دفتر را محکم به سینه ام فشردم باید همه چی را به مرور کنم باید بفهمم کجا اشتباه کردم با صدای بابایی به خود آمدم,او همانطور که برای وضو گرفتن آستینهایش را بالا میزد گفت:
-مادرت گریون از اینجا رفت پریا بازم ....
نگذاشتم ادامه دهد و گفتم:إ بابایی چه زود اذان مغرب شد!!
او با همان لبخند مهربان همیشگی اش گفت:خوب بلدی حرفو عوض کنیها همان طور که دفتر به دست به سمت اتاقم میرفتم گفتم:کشیدم به شما بابایی ...
-لا اله....این دختر هیچوقت از زبون کم نمیاره..
به حرف بابایی لبخندی زدم و روی تخت ولو شدم
فصل دوم
دفتر را باز کردم ...خاطراتم از سال 1383 شروع شده بود
مرداد 1383
میخوام از این به بعد تمام کارهامو تو این دفتر بنویسم گر چه کارهای من همشون اذیت کردنه دیگرانه...مثلا همین دفتر هم واسه پرینازه که من غنمیتش کردم
حامد نامزدش اینو بهش هدیه داده وقتی دفترو دیدم خیلی ازش خوشم اومد ولی به دروغ به پریناز گفتم:خیلی زشته..حامد که انقدر بد سلیقه نبود از وقتی که با تو نامزد کرده سلیقشم مثل تو شده
پریناز هم مثل همیشه با چشم غره رفتن و گفتن به تو مربوط نیست جواب منو داده ,وقتی این دفتروهم مثل بقیه هدیه های حامد گذاشت به اصطلاح توی صندوقچه ی اسرارش رفتم سراغش....
وای که چه لذتی داره وقتی پریناز بفهمه دفترش نیست چقدر عصبانی میشه قیاقه اش دیدن داره بدتر از اون موقعی که نتونه ثابت کنه دفترو من برداشتم...
پریناز خواهر بزرگترمه و فرزند ارشد خانواده فرهنگ...تازه با پسر عموم حامد نامزد کرده و قراره به زودی از این خونه بره و به گفته خودش از دست من خلاص بشه...حامد خیلی مهربونه من خیلی دوستش دارم گاهی وقتها حتی حس میکنم از برادرم هم به بیشتر دوستش دارم ولی وقتی یاد دادش پوریا جونم میافتم دیگه حامد در برابرش پیشم هیچ میشه پوریا 20 سالشه و درست یکسال از پریناز کوچکتره روز تولد پریناز و پوریا در یک روزه به نظر من که خیلی جالبه ولی نه پریناز از این موضوع خوشش ماید نه پوریا...
پوریا میگه فکر کن روز تولد تو و پیمان در یک روز باشه چه حسی پیدا میکنی ؟
اصلا از این حرفش خوشم نیومد من و پیمان درسته خواهر و برادریم و لی از دو تا دشمن هم بدتریم ..17 سالشه فرزند سوم خانواده فرهنگه مامان میگه چون من پشت سره پیمان به دنیا اومدم انقد با هم بدیم
اصلا چرا اینجا هم باید از پیمان بنویسم ولش کن...من تا چها روزه دیگه 14 ساله میشم نمیدونم بابا امسال دیگه چه سوپرایزی برام داره...من بابامو خیلی دوستدارم دوست ندارم اینو بگم خوب ولی مسی که این دفترو نمخونه ...من حتی بابارو از مامان هم بیشتر دوستش دارم ..بابا هم نسبت به من همینطوره همشیه مطابق میل و خواسته ی من عمل میکنه..من اصلا از نظر اخلاق و ظاهر و لباس پوشیدن مثل دختر ها نیستم..نمیدونم چرا ولی از بچگی همین بودم..مامان میگه:از وقتی تونستم راه بروم و صحبت کنم اینطور بودم ..هیچوقت گریه نمیکردم ..مثل پسراه شلوغ بودم و مثل اونا عاشق ماشین بازی و علاقه مند به رنگهای پسرانه و نسبت به تمام چیزهای دخترونه بی توجه.
الانشم هم همین طورم لباسم شبیه لباسای پیمانه و مدل موهام با پوریا یکیه...اکثرا اوقات هم تو جمع دوستانم یا خانواده ام آقا پسر صدام میکنند...به خاطر همین دوستندارم کسی بفهمه که من از این دفتره دخترونه خوشم اومده...وقتی علائم دختر بودن در من ظاهر شد تا یک هفته افسرده بودم...ولی بالاخره باهاش کنار اومدم...صدای ماشین بابا اومد ..باید برم تا بعد دفتر خوشگلم...
امضای SISMONI
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
۲۱-۴-۱۳۹۲, ۰۹:۵۳ صبح
وب سایت کاربر یافتن
1 کاربر از SISMONI به دلیل این ارسال سپاس کرده.
Atefe joon
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
104
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 11


محل سکونت : تهران
ارسال: #2
RE: رمان آبی تر ازعشق(پروانه.ش)
امشب خیلی ناراحتم اون احمق روز تولدم را خراب کرد باید منتظر یه انتقام سخت از طرف من باشه از اول همه چیو توضیح میدم تا خوب یادم بمونه اون با من چیکار کرد
امروز صبح خوشحال و خندون سر میز صبحانه حاضر شدم ,بابا با دیدن من بلند شد اومد کنارم نشست :به قول خودش دو تا ماچ تپل و مپل از لپم کرد و گفت:
تولدت مبارک آقا پسر
پیمان که با چشمان پف کرده تازه سر میز حاضر شده بود گفت:اه بازم این لوس بازیا شروع شد...
پوریا حرفش را قطع کرد و گفت:هنوز نیومده شروع کردی باز تو
با لبخند بلند شدم رفتم و پوریا را که روی صندلی نشسته بوداز پشت محکم بغل کردم..
پریناز چشم غره ای رفت و مامان با گفتن:ولش کن کشتی من را با زور از پوریا جدا کرد پوریا و بابا بلند بلند میخندیدند و بقیه اخم کرده بودند
بابا با دیدن اخم مامان سریع خنده اش را قطع کرد و گفت:راستی پریا امروز به مناسبت تولدت همه جمعن در باغ بابا
با ذوق گفتم :آخ جون چقدر امروز میخواد خوش بگذره
باغ بابا بزرگ من در لواسان بود اهل فامیل اکثرا جمعه ها آنجا جمع میشدند
پيمان در حالي که لقمه ي بزرگش را به زور قورت ميداد گفت:
معلومه بهت خوش ميگذره دارودستت بازم دورت جمع ميشن
اولا تو به پا خفه نشي بعدشم لقمه اي اندازه ي دهنت بردار و تو کار ديگران دخالت نکن
بابا با گفتن هر چه سريعتر آماده شيد اجازه جواب دادن به پيمان را نداد.

وقتي رسيديم باغ از ماشينهاي پارک شده مشخص بود ما خانواده آخرهستيم که رسيديم سريع از ماشين پياده شدم و دويدم به سمت عمارت باغ ....همه آنجا جمع بودند ...
بابايي با ديدن من لبخند زنان جلو آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت:تولدت مبارک دخترم,او را محکم بوسيدم و بي هيچ حرفي به طرف بقيه رفتم ,طبق عادتي داشتم يکي يکي با همه روبوسي کردم ...اول با عمو بهرام

بعد با همسر او يعني زن عمو ليلا,دايي رسول و همسرش عاطفه جون(از عاطفه خوشم نمي آيد هميشه بر کارها و لباسهاي من ايراد ميگيره)و بعد اونها با عمه شهين و خانواده دخترش يعني دختر عمه شهره و نوزاد با

نمکش و در آخر خاله عاليه و شوهرش آقا مهرداد که مرد بسيار مهرباني است و من او را مانند عمويم دوست دارم...ولي اينبار يک زن و شوهر تقريبا همسن و سال پدر و مادر در جمع حضور داشتند که من آنها را

نميشناختم همان طور که با تعجب به آنها خيره شده بودم آهسته از خاله عاليه پرسيدم :
-خاله اينا ديگه کين؟
-دوستان خانوادگي عمويت هستند
-ولي من که تمام دوستان عمو را ميشناسيم پس چطور اينها را نديده ام؟
-مثل اينکه قرار است همراه پدرت و عمويت کارخانه اي راه اندازي کنند...
حرف خاله با صداي پدرم قطع شد که مرا به نام ميخواند سريع به سوي پدرم رفتم
-پريا جان ايشان آقاي پور جم و خانمشون هستند و با دست به آنها اشاره کرد
جلو رفتم و با خانم پور جم روبوسي کردم
خانم پورجم نگاهي تحسين بر انگيز بر من انداخت و گفت:
اصلا بهتون نمي آيد تازه 14 شده باشين ماشاا...انقدر خوش و قد بالايين که من پيش خودم فکر کردم 17,18 ساله هستين...همه حرف او را تائيد کردن ولي به من خيلي بر خورد و با همان حاضر جوابي هميشگي گفتم:
-ممنون,دقيقا مثل شما هستم..شما هم با اينکه حدودا 41,42 سال دارين ولي بهتون ميخوره 49 ساله باشين و بعد با لبخند رويم را به طرف خاله برگرداندم و پرسيدم :بچه ها کجان؟
خاله هنوز در بهت حرف من بود يعني همه ساکت بودن انگار زمان يخ کرده بود,خاله با دستش آنطرف عمارت را نشان داد و من بي معطلي از آنجا گريختم
.باغ بابايي خيلي بزرگ بود و تمام درختاش گردو بودند و وسط درختا يه عمارت دو طبقه اي حدودا 700 متري وجود داره همانطور که دنبال ديگران بودم صداي پچ پچ شنيدم..آهسته رفتم جلوتر پشت يکي از درختهاي

قديمي و بزرگ باغ حامد و پرينار دست در د ست هم نشسته بودند و با صداي پاييني با هم صحيت ميکردند يکي از سنگهاي جلوي پايم را برداشتم به طرفشان پرت کردم و دوان دوان ار آنجا فرار کردم صداي جيغ پريناز را

شنيدم در حال دويدن به پشت سرم نگاه کردم که ببينم آيا کسي دنبالم هست يا نه که ناگهان با پسر عمه ام برخورد کردم و پخش زمين شدم
سريع از روي زمين بلند شدم محمد با نگراني کفت:طوريت که نشد با اينکه کف دستانم ميسوخت و مچ پايم درد ميکرد ولي لبخندي زدم و گفتم :نه,اين يکي از عادتهاي من بود که هيچوقت دردم را بروز نميدادم...
با شنيدين صداي ديگران سرم ر ا بلند کردم ,سحر(دختر دايي ام) ,ريما(دختر عمويم),شراره(دختر عمه ام),سريع به طرفم آمدندو با سر و صداي فراوان تولدم را تبريک گفتند...
با صداي پسر عمويم هادي دختر ها از من جا شدند,هادي از حامد کوچکترد و 23 سالش ميباشد زياد از او خوشم نميايدچون هميشه از کارهاي من ايراد ميگيرد...
-دختر عمو چند ساله شدي.. 18 ساله ديگه آره؟
با اخم گفتم :عوض تبريک گفتنته ,در ضمن مگه نميدوني سن خانوما رو نميپرسند؟
او سري به علامت مثبت تکان داد
-خب وقتي ميدوني ديگه چرا ميپرسي؟
مظلومانه نگاهم کرد

سينا برادر سحر به جاي او جواب داد :
من به جاي هادي معذرت ميخواهم حالا تمومش ميکني؟
او دوست صميمي پيمان بود و مانند پيمان هميشه سعي در اذيت کردن من داشت
تا آمدم جواب دهم پوريا همراه دو پسر و يک دختر که من نميشناختمشان از راه رسيدند
با نزديک شدن آنها به جمع تمام سرها به طرف تازه واردان چرخيد...
پوريا رو به جمع گفت:مگه تا حالا خوشگل نديدن؟چرا اينطور نگاه ميکنيد؟
پيمان کفت:خوشگل که زياد ديديم ولي همراهان تو را تا به حال نديدم!..
پوربا خنده اي کردو گفت:فرزندان آقاي پور جم هستند و با دست به آنها اشاره کرد ادامه داد:معرفي ميکنم آرزو خانم,آقا آريا و آرين ..
پسرها با يکديگر دست دادند و آرزو خجالت زده سرش را پايين انداخته بود
پوريا با حرکات چشم و يرو به من اشاره ميکرد که به کنار آرزو بروم ...در آخر ديد وقتي من اصلا اهميت نميدهم رو به ريما کرد وگفت:فکر کنم آرزو خانم همسن شما باشند...
آرزو سرش را بالا کرد و دستش را به سوي ريما دراز کرد و کفت:خوشبختم ريما خانم...ريما هم دست او را در دست گرفت و گفت:به نظر ميرسه خيلي خجالتي باشين
آرزو در جواب فقط لبخند زد ,با آنکه آرزو زيبا يي خاصي نداشت ولي معصوميت در چهره اش موج ميزد
رو به پوريا کردم و با صدايي بلند و لحني طلبکارانه پرسيدم:
-تا حالا کجا بوديد؟
اين سوالم باعث شد بقيه که در حال صحبت بودند ساکت شوند و به ما نگاه کنند...
ديگران از اين بي پروايي هاي من در جمع خبر داشتند و لي آن سه با تعجب به من مينگريستند
پوريا خجالت زده از برخورد من داخل جمع گفت:برده بودم به بچه ها باغ را نشون بدم
محمد با گفتن بياييد بريم طرف عمارت جو بوجود آمده را عوض کرد همه به دنبال او رفتند(ريما اجبارا با آرزو همراه شد)و هر چند ثانيه بر ميگشت به من و سحر و شراره نگاه ميکرد,رو به شراره و و سحر کردم و گفتم :
شما بريد منم الان ميام
شراره گفت:خوب با هم ميريم
-نه من کار دارم, بريد ميام
آنها ديگر چيزي نگفتند و از من جدا شدند با آنکه هر سه شان از من بزرگتر بودند ولي هميشه روي حرف من حرف نميزدند...
ميخواستم به يکجاي خلوت بروم تا مچ پايم را بررسي کنم از شدت دردش نميتوانستم بايستم وقتي آنها به اندازه کافي دور شدند لنگان لنگان به زير يکي از درختها رفتم و نشستم...
مچ پايم را در دست گرفته بودم و از شدت درد زياد چشمهايم را بهم ميفشردم که با صداي نا آشنايي سريع به خود آمدم
-به نظر من حقته درد بکشي, دخترهايي مثل تو خودخواه و لوس بايد درد بکشند
آريا بود
سعي کردم بلند شوم ولي به قدري مچ پايم درد ميکرد مجبورا نشستم او دستش را به تنه ي درخت تکيه داده بود و به حرکات من نگاه ميکرد
با خشم گفتم:لازم نيست همانطور به من زل بزنيد بهتر است شما هم به ديگران ملحق شويد
-نميتونم اين صحنه ها را از دست بدهم ...درد کشيدن يک دختر مغرور...اين خيلي جالبتر از تماشاي باغ به اين بزرگيه
خشم غريبي به سراغم آمد بدون توجه به درد پايم بلند شدم وبا کف دستم محکم به سينه ي او کوبيدم...او که انتظار همچين حرکتي نداشت کمي جا به جا شد و با لحني عصبي گفت:
--اول که با مادرم اونطور صحبت کردی...بعد به خواهرم بی محلی کردی و بعد از اون سوال احمقا نه ای کردی وکلی برادره بیچارت رو خجالت دادی...فکر کردی کی هستی که با همه اینطور برخورد میکنی؟اون دخترها
هم که باید از تو اجازه میگرفتند تا برن پیش بقیه
تو بدونی اینکه از خانواده ما شناخت داشته باشی بدترین رفتار را داشته ای با همه همینطور هستی...
پیش خود حق را به او دادم واقعا خیلی زشت با خانواده آنها برخورد کرده بودم چون دوست نداشتم در روز تولدم غریبه ای حضور داشته باشد.... ولی هر چه بود این پسر حق نداشت با من اینگونه برخورد کند...
درد پایم امانم را برید و وادار به نشستنم کرد...هنوز همانطور خیره به من نگاه میکرد
نگاهی خشمگین به او انداختم و گفتم:میخواهم تنها باشم
-چرا,میخواهی تو تنهایی آه و ناله کنی؟
-من هیچوقت نازک نارنجی نبودم و بلد نیستم چطور میشه آه و ناله سر داد
-من تمام باغ را دیدم و از جمعم فراریم دوستدارم همینجا بمونم و دوباره خیره نگاهم کرد
در دلم نالیدم:خدایا این دیگر چه بلایی بود سر من نازل کردی پیمان و سینا کافی نبودند که این یکی را هم به جمعشان افزودی...
امضای SISMONI
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
۲۱-۴-۱۳۹۲, ۰۹:۵۶ صبح
وب سایت کاربر یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
104
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 11


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: رمان آبی تر ازعشق(پروانه.ش)
مچ پایم ورم کرده بود واقعا دیگر قادر به تحمل دردش نبودم ...ولی نباید پیش این آدم پرو ضعفی از خود نشان میدادم
با صدایی که از شدت درد دو رگه شده بود گفتم:من....من قول میدم رفتار بدم را جبران کنم ...لطفا تنهایم بگذارید
او رویش از من گرفت و به گنجشگهایی که روی درخت بالا سرمان بود نگاه کرد و کفت:من بیشتر به خاطر خواهرم از دست شما ناراحت شدم ...نباید به آرزو بی محلی میکردید
وای این دگر که بود کلا فه شده بودم ...باشه جبران میکنم حالا بروو
تا آمد بار دیگر سخن بگوید برادرش آرین در حالی که او را به نام صدا میزد به طرف ما آمد ...تا به ما رسید کفت:
کجایی تو ده بار صدات زدم و بعد گویی تازه متوجه من شده بود -
شما هم که ....
ادامه حرفش را قورت دادو با نگرانی نگاهی به من انداخت و گفت:
چرا رنگتون پریده,اتفاقی افتاده و با دلهره به برادرش نگاه کرد
هنوز هم که فکر میکنم رمز نگاه آرین به آریا در آن زمان متوجه نمیشوم...
آریا با بی اعتنایی شانه ای بالا انداخت و گفت:
فکر کنم مچ...
نگذاشتم ادامه دهد چون مطمئن بودم آرین موضوع را به پدر خبر خواهد داد و در روز تولدم من باید به پزشک مراجعه میکردم که این موضوع به هیچ وجه باب میلم نبود....با لبخندی بی رمق رو به آرین گفتم:نه ,امروز از بس دویدم این طرف و آن طرف و مثل بچها شیطنت کردم یه کم خسته شدم
آرین در حالی که مرا نگاه میکرد ولی گویی مخاطب مقابلش آریا است پرسید:مطمئن باشم؟و نگاهش بین من و آریا چرخید
آریا با همان خونسردی اولیه ادامه داد:نه,چون مچ پای این خانم پیچ خورده...
بلند کفتم:نه...اینطور نیست
آریا بی توجه به من ادامه داد:و خیلی هم درد میکند و به من نگاه کرد میتوانستم از نگاهش بخوانم که چقدر از جو به وجود آمده خرسند است...
آرین اجازه سخن گهتن دیگر نداد و سریع پوریا صدا زد و رو به برادرش گفت:خب ,واسه چی کمکشون نکردی یا دیگران را صدا نزدی؟
تا او آمد جواب دهد..پوریا و شهاب (شوهر دختر عمه شهره) سر رسیدند
پوریا نگران به طرف من آمد و گفت:چی شده؟
-چیزی نیست یه کم پام درد میکنه
آریا بی مقدمه گفت:نه,از رنگ و روشون مشخصه حال مصاعدی ندارن بهتره سریعتر برید دکتر ..
پوریا همانطور که مج پایم را بررسی میکرد با خشم گفت:چرا زودتر نگفتی درد داری؟ کی میخواهی این بچه بازیها را کنار بگذاری؟
از اینکه پوریا جلوی آنها اینگونه با من صحبت کرد ناراحت شدم و بغض شدیدی گریبانگرم شد ..همیشه همینطور بود اگر پدر یا پوریا با عصابنیت با من سخن میگفتند این بغض به سراغم می آمد ..
شهاب گفت:میرم ماشینو آماده کنم تو هم سریعتر پریا رو بیار
پوریا بی معطلی بغلم کرد
آرین گفت:منم اگه لازمه همراهتون بیام...پوریا سرش را به علامت نفی تکان داد و سریع مرا به طرف ماشین بردچشمانم را بسته بودم و سعی میکردم بغضم را فرو دهم....
پوریا از حرکت ایستاد آهسته چشمانم را باز کردم او به من نگاه میکرد
سریع رویم را برگرداندم...پویا آهی کشید و مرا در صندلی عقب نشاند,شهلب پشت رل نشست و پویا هم سوار صندلی جلو شد...
شهاب سریع گاز داد و از باغ خارج شدیم..پوریا پرسید :
کسی هم چیزی فهمید؟
شهاب جواب داد:
-نه,ولی پسرای آقای پورجم که اطلاع دارند,پس به دیگران هم میگن.
پوریا سرش را به علامت تائید تکان داد و بعد رو به عقب برگشت تا از حال من مطلع شود
با مهربانی نگاهم کرد و کفت :خوبی؟
با آنکه خیلی درد داشتم و لی رویم را از او برگرندام و جوابی ندادم
با همان لحن گفت:آقا پسر قهری با داداشی؟
میدانستم اگر سخنی بگویم اشکهایم سرازیر خواهد شد باز هم جوابی ندادم
پوریا کوتاه نیامد و ادامه داد:
تا جواب ندیها بی خیال نمیشم
طاقت نیاوردم و در حالی که نگاهش میکردم درمانده گفتم:پوریا من...
اشکهایم بی مهابا روی صورتم روان شد...
شهاب از آینه نگاهی به من انداخت و گفت:پریا تو هم گریه بلدی؟
سریع اشکهایم را پاک کردم و سرم را پایین انداختم...پوریا در حالی که رویش را برمیگرداند و لبخند به لب داشت کفت:
حالا دیگه میدونم قهر نیستی..
اما چه فایده که بغضم را به زانو در آورد من درد پایم را تحمل کرده بودم ولی در برابر عصبانیت پوریا کم آوردم .
دکتر پس از معاینه درد پایم را ناشی از کوفتگی دانست و چند پماد نوشت و برای چند روز دویدن را ممنوع کرد ,پس از خرید پمادها شهاب میخواست به باغ برود که نذاشتم...خیلی از مسائل دست در دست هم میداد که دوست نداشته باشم به باغ بروم و بدترین آنها دیدن دوباره آریا پور جم بود او روز تولدم را برایم تبدیل به یک روز وحشتناک کرد و باعث ریختن اشکهایم شد...الان در اتاقم تنها نشسته ام و منتظرم تا بقیه ی خانواده از باغ برگردند و پوریا هم مشغول تهیه کردن یک عصرانه ی مفصل برای من است ...
و من منتظر روزی هستم که دوباره آن دیوانه را ببینم ...
پیش خود حق را به او دادم واقعا خیلی زشت با خانواده آنها برخورد کرده بودم چون دوست نداشتم در روز تولدم غریبه ای حضور داشته باشد.... ولی هر چه بود این پسر حق نداشت با من اینگونه برخورد کند...
درد پایم امانم را برید و وادار به نشستنم کرد...هنوز همانطور خیره به من نگاه میکرد
نگاهی خشمگین به او انداختم و گفتم:میخواهم تنها باشم
-چرا,میخواهی تو تنهایی آه و ناله کنی؟
-من هیچوقت نازک نارنجی نبودم و بلد نیستم چطور میشه آه و ناله سر داد
-من تمام باغ را دیدم و از جمعم فراریم دوستدارم همینجا بمونم و دوباره خیره نگاهم کرد
در دلم نالیدم:خدایا این دیگر چه بلایی بود سر من نازل کردی پیمان و سینا کافی نبودند که این یکی را هم به جمعشان افزودی...
مچ پایم ورم کرده بود واقعا دیگر قادر به تحمل دردش نبودم ...ولی نباید پیش این آدم پرو ضعفی از خود نشان میدادم
با صدایی که از شدت درد دو رگه شده بود گفتم:من....من قول میدم رفتار بدم را جبران کنم ...لطفا تنهایم بگذارید
او رویش از من گرفت و به گنجشگهایی که روی درخت بالا سرمان بود نگاه کرد و کفت:من بیشتر به خاطر خواهرم از دست شما ناراحت شدم ...نباید به آرزو بی محلی میکردید
وای این دگر که بود کلا فه شده بودم ...باشه جبران میکنم حالا بروو
تا آمد بار دیگر سخن بگوید برادرش آرین در حالی که او را به نام صدا میزد به طرف ما آمد ...تا به ما رسید کفت:
کجایی تو ده بار صدات زدم و بعد گویی تازه متوجه من شده بود -
شما هم که ....
ادامه حرفش را قورت دادو با نگرانی نگاهی به من انداخت و گفت:
چرا رنگتون پریده,اتفاقی افتاده و با دلهره به برادرش نگاه کرد
هنوز هم که فکر میکنم رمز نگاه آرین به آریا در آن زمان متوجه نمیشوم...
آریا با بی اعتنایی شانه ای بالا انداخت و گفت:
فکر کنم مچ...
نگذاشتم ادامه دهد چون مطمئن بودم آرین موضوع را به پدر خبر خواهد داد و در روز تولدم من باید به پزشک مراجعه میکردم که این موضوع به هیچ وجه باب میلم نبود....با لبخندی بی رمق رو به آرین گفتم:نه ,امروز از بس دویدم این طرف و آن طرف و مثل بچها شیطنت کردم یه کم خسته شدم آرین در حالی که مرا نگاه میکرد ولی گویی مخاطب مقابلش آریا است پرسید:مطمئن باشم؟و نگاهش بین من و آریا چرخید
آریا با همان خونسردی اولیه ادامه داد:نه,چون مچ پای این خانم پیچ خورده...
بلند کفتم:نه...اینطور نیست
آریا بی توجه به من ادامه داد:و خیلی هم درد میکند و به من نگاه کرد میتوانستم از نگاهش بخوانم که چقدر از جو به وجود آمده خرسند است
امضای SISMONI
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
۲۱-۴-۱۳۹۲, ۰۹:۵۸ صبح
وب سایت کاربر یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
104
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 11


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
RE: رمان آبی تر ازعشق(پروانه.ش)
آرین اجازه سخن گهتن دیگر نداد و سریع پوریا صدا زد و رو به برادرش گفت:خب ,واسه چی کمکشون نکردی یا دیگران را صدا نزدی؟
تا او آمد جواب دهد..پوریا و شهاب (شوهر دختر عمه شهره) سر رسیدند
پوریا نگران به طرف من آمد و گفت:چی شده؟
-چیزی نیست یه کم پام درد میکنه
آریا بی مقدمه گفت:نه,از رنگ و روشون مشخصه حال مصاعدی ندارن بهتره سریعتر برید دکتر ..
پوریا همانطور که مج پایم را بررسی میکرد با خشم گفت:چرا زودتر نگفتی درد داری؟ کی میخواهی این بچه بازیها را کنار بگذاری؟
از اینکه پوریا جلوی آنها اینگونه با من صحبت کرد ناراحت شدم و بغض شدیدی گریبانگرم شد ..همیشه همینطور بود اگر پدر یا پوریا با عصابنیت با من سخن میگفتند این بغض به سراغم می آمد ..
شهاب گفت:میرم ماشینو آماده کنم تو هم سریعتر پریا رو بیار
پوریا بی معطلی بغلم کرد
آرین گفت:منم اگه لازمه همراهتون بیام...پوریا سرش را به علامت نفی تکان داد و سریع مرا به طرف ماشین بردچشمانم را بسته بودم و سعی میکردم بغضم را فرو دهم....
پوریا از حرکت ایستاد آهسته چشمانم را باز کردم او به من نگاه میکرد
سریع رویم را برگرداندم...پویا آهی کشید و مرا در صندلی عقب نشاند,شهلب پشت رل نشست و پویا هم سوار صندلی جلو شد...
شهاب سریع گاز داد و از باغ خارج شدیم..پوریا پرسید :
کسی هم چیزی فهمید؟
شهاب جواب داد:
-نه,ولی پسرای آقای پورجم که اطلاع دارند,پس به دیگران هم میگن.
پوریا سرش را به علامت تائید تکان داد و بعد رو به عقب برگشت تا از حال من مطلع شود
با مهربانی نگاهم کرد و کفت :خوبی؟
با آنکه خیلی درد داشتم و لی رویم را از او برگرندام و جوابی ندادم
با همان لحن گفت:آقا پسر قهری با داداشی؟
میدانستم اگر سخنی بگویم اشکهایم سرازیر خواهد شد باز هم جوابی ندادم
پوریا کوتاه نیامد و ادامه داد:
تا جواب ندیها بی خیال نمیشم
طاقت نیاوردم و در حالی که نگاهش میکردم درمانده گفتم:پوریا من...
اشکهایم بی مهابا روی صورتم روان شد...
شهاب از آینه نگاهی به من انداخت و گفت:پریا تو هم گریه بلدی؟
سریع اشکهایم را پاک کردم و سرم را پایین انداختم...پوریا در حالی که رویش را برمیگرداند و لبخند به لب داشت کفت:
حالا دیگه میدونم قهر نیستی..
اما چه فایده که بغضم را به زانو در آورد من درد پایم را تحمل کرده بودم ولی در برابر عصبانیت پوریا کم آوردم .
دکتر پس از معاینه درد پایم را ناشی از کوفتگی دانست و چند پماد نوشت و برای چند روز دویدن را ممنوع کرد ,پس از خرید پمادها شهاب میخواست به باغ برود که نذاشتم...خیلی از مسائل دست در دست هم میداد که دوست نداشته باشم به باغ بروم و بدترین آنها دیدن دوباره آریا پور جم بود او روز تولدم را برایم تبدیل به یک روز وحشتناک کرد و باعث ریختن اشکهایم شد...الان در اتاقم تنها نشسته ام و منتظرم تا بقیه ی خانواده از باغ برگردند و پوریا هم مشغول تهیه کردن یک عصرانه ی مفصل برای من است ...
و من منتظر روزی هستم که دوباره آن دیوانه را ببینم ...
شب هنگامی که پدر و مادرم منرا لباس پوشده و آماده دیدند تعجب کردند مادرم بپرسید :
پریا ,تو هم با ما میایی؟
پوریا به جای من جواب داد:
-آره,ایرادی داره ؟
پدرم لبخندی زد و گفت:
ایراد ,نه اتفاقا خوشحالم کردی دخترم
پیمان که تازه در جمع حضور پیدا کرده بود با دیدن من کمی در جایش ماند ولی سوالی نپرسید...
در طول مسیر پوریا سر صحبت را باز کرد و به من قول داد نگذارد هیچ مشکلی بوجود آید.
این یکی از عادتهای خانواده ما بود که همیشه آخرین نفراتی باشیم که به جمع میپیوندیم.
آنشب هم طبق عادت آخرین خانواده ما بودیم...
پوریا دستم را گرفت و پشت سر پدر و مادر وارد خانه شدیم...
زن عمویم که مشغول احوالپرسی با مادر و پدر بود با دیدن من همراه پوریا چند ثانیه ای مکث کرد ولی سریع به خودش آمد و لبخند زنان به ما نزدیک شد
-به به پریا خانوم,چی شد افتخار دادین؟
سلام زن عمو ,این حرفها چیه شما تاج سر مایین درسا اجازه نمیداد بیشتر از وجود شما بزرگترها استفاده کنم
قاقاه خندید و گفت:من موندم این حاضر جوابی تو به کی رفته ؟
عمویم هم به ما پیوست و پس از بوسیدن من گفت:
خوشحالم کردی عمو جان ,با دست به گروه جوانان اشاره کرد وگفت:
بچه ها جمع اند اونجا ,شما هم برید ا
پوریا گفت:اول آقا و خانم پور جم را ببینیم بهتره,
عمو گفت:آره حق با توه اونا تو پذیرایین
پوریا با گفتن:پس فعلا با اجازه ,منرا از شر نگاهای خیره ی زنعمو نجات داد
پوریا میبینی همه چطور نگام میکنند انگار تا به حال فرشته ندیدن
پوریا بلند خندید و گفت:حق دارند خب,فرشته به این نازی کجا هست؟
برای جواب دادن دیر شده بود چون در همین موقع به کنار آقای پورجم و خانومش رسیدیم
پوریا با آقای پور جم خوش و بشی کرد و رو به خانم پورجم که مرا مینگریست گفت:
بخشید,این پریای ما زبونشو خونه جا گذاشته...
خانم پورجم لبخندی زد و آقای پورجم با خنده گفت:
چطور شده زبونتون جا مونده,آخه تا اونجایی که من به یاد دارم ایشون زبونشون...
خانم پورجم به شوهرش اخمی کرد و جلو آمد با من روبوسی کرد و گفت:
حرفهای شوهرم را زیاد جدی نگیر اون زیادی شوخه
خجالت زده گفتم:ایشون حق دارند...راستش اونموقع بجه بودم
عمو سر رسید و من را از آن مخمصه بد نجات داد وگفت:
جوانها برید اونطرف که ما جوانهای قدیم کلی واسه خودمون برنامه داریم..
دستم را دور بازوی پوریا حلقه کردم و همانطور که به طرف دیگران میرفتیم کفتم:
وای,این آقای پورجم عجب حافظه ای داره..
-بیچاره حتما موقعی که تو به همسرش اونطور جواب دادی شوکه شده و همان شوک باعث شده تو را دقیقا به خاطر بسپره
دخترها با دیدن من کلی سرو صدا کردند و هر کدامشان دلیل شرکت نکردن در مهمانی های دیگر را میخواستند ..کلافه سعی داشتم دلیلی برایشان بیاورم که با صدایی گفت:
پریا خانوم..؟
سرم را به طرف صاحب صدا برگرندانم و با دیدن آرین لبخندی زدو وکفتم:
سلام,آرین خان..رسیدن به خیر
او هم با شادمانی پاسخ داد:
ممنون,مشتاق دیدار تون بودم منتهی بچه ها میگفتند ممکنه شما نیایید..خوشحالم که تشریف آوردید
-ممنون,راستش به خاطر حجم زیاده درسها یه مدتی میشه دیگه در مهمانیها شرکت نمیکنم ولی امشب را به خودم استراحت دادم
-در هر حال خیلی خوش آمدید..
مرسی,آرزو خانم کجا هستند؟
آرین نگاهی به جمع انداخت دادو پس از چند لحضه گفت:
اونهاش مشغول صحبت با برادرتون پوریا است
تشکر کوتاهی از او کردم و به سمت آنها رفتم
پوریا با دیدن من گفت:دیدم تو مشغول صحبت با آرین هستی من هم اومدم تا به آرزو خانم خیر مقدم بگم
اشکالی نداره و به طرف آرزو رفتم و پس از روبوسی با او گفتم:
خیلی تغیر کردین ..
او خنده ای کرد و گفت:
هر کی منو میبینه هنمینو میگه الان داشتم برای برادرتون توضیح میدادم که اونجا خیلی به هم سخت میگذشت به خاطر همین لاغر شدم
پوریا گفت:
نه,تغیراتتون باعث زیبایی بیشترتون شده اند
با بهت به پوریا نگاه کردم سابقه نداشت او اینگونه با دختری برخورد و تعریفو تمجید کند
آرزو گونه هایش گل انداخت و گفت:نظر لطف شماست
پوریا هم با لبخند به آرزو خیره مانده بود ...صحیح ندیدم بیشتر از این مزاحمشان شوم
و با گفتن من دارم میرم دنبال پریناز از آنها جدا شدم
سرگردان دنبال پدر بودم که به حامد و پریناز بر خوردم
پریناز با دیدن من گفت:
پس مامان راست میگفت!!
به حامد سلامی دادم و رو به پریناز گفتم:
چیو راست میگفت؟
همین که شما بالاخره افتخار حضور دادین دیگه
بله,من افتخار نمیدم در هر مهمانی شرکت کنم امشب رو هم فقط به خاطر عمو جان و پسر گلشان حامد شرکت کردم
پریناز طبق عادت چشم غره ای رفت و گفت:خوبه شوهر کردم و از دست تو یکی خلاص شدم
حامد بلند خندید و گفت:تو خلاص شدی خانم و لی من به دام افتادم
پریناز سریع گفت:منظورت چیه؟
حامد هم با لحن شوخی جواب داد:
با دلبریات منو تو دام گرفتار کردی
دیگر نتوانستم جلوی خنده ام را بکیرم و شروع به خندیدن کردم
پرینار به حالت قهر از ما دورشد و حامد با گفتن:
عجب گیری افتادم ار من دور شد
گوشه ای از سالن که خلوت بود نسشتم پدرم درست روبرویم قرار داشت و مشغول صحبت با جوانی زیبا بود..
هر چقدر به مغزم فشار آوردم نتوانستم آن پسر چشم آبی را بشناسم ..هر دختری که از کنار آنان رد میشد با حسرت و تحسین نگاهشان میکرد...بالاخره چشم از آنان برداشتم و در جمع به دنبال آریا گشتم ولی گویی اصلا وجود نداشت برایم سوال شده بود که آیا او هم برگشته یا نه؟..
درگیر افکارم بودم که با صدای پدرم به خود آمدم او و آن پسر درست در کنارم استاده بودند..به پسر خیره شدم چهره اش برایم آشنا بود ولی چرا نمتوانستم به طور کاملا او را به یاد آورم
پدرم گفت:نشناختیشون نه؟
متوجه شدم مدتی است که به چهره ی پسر خیره ماند ه ام سریع خود را جو و جور کردم و کفتم :
متاسفانه نه..
پسر لبخندی زد و گفت:جدا؟
صدایش برایم بی نهایت آشنا بود کلافه شده بودم رو به پدر کردم و گفتم:
معرفی نمیکنید پدر جان؟
پدرم که متوجه سردرگمی من شده بود گفت:
امضای SISMONI
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
۲۱-۴-۱۳۹۲, ۱۰:۰۰ صبح
وب سایت کاربر یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
104
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 11


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
RE: رمان آبی تر ازعشق(پروانه.ش)
من دیدمش نشناختم ولی ایشون آقا آریا هستند...عمو پدرم را صدا زد و او ناچارا از ما جدا شد
با تعجب به آریا نگاه کردم ...زیبایش تحسین برانگیز یود رنگ موهایش و ابروهایش بلوطی روشن بود و با چشمهای آبیش تضاد خیلی زیبایی را ایجاد کرده بود وبا اندام ورزیده اش دیگر جایی برای انتقاد باقی نمیماند..ولی من هنوز باور نداشتم پسری که رویروی من ایستاده آریا پورجم باشد...آریا پورجمی که من دو سال پیش دیده بودمش رنگ چشمها و موهایش سیاه بود...
او خنده ای کرد وگفت:پسندیدی؟
خیلی کم پیش می آمد که من خجالت بکشم ولی اینبار از حرف او قرمز شدم و گر گرفتم دو دقیقه ای بود که در سکوت به او زل زده بودم..
او که متوجه ی حالت من شد قاه قاه خندید و گفت:خجالتم بلدی پس...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:راستش باور نمیکنم شما آقای آریا پور جم باشید من آریا را دیده بودم و مطمئنم شباهت زیادی به شما نداشت..چند لحضه ای نگاهم کرد ولی بعد چنان خندید که توجه اطرافیانمان هم به ما جمع شداو در حالی که سعی میکرد خنده اش را فرو بخورد با سکسه ای که از خنده اش به جا مانده بود گفت:
چنان از فعل گذشته برای من استفاده کردید که یک لحضه خودم هم به هویتم شک بردم طوری صحبت میکنید که انگار من آریا پور جمی را که شما توصیف میکنید را به قتل رساند ام و خودم را به جای او زدم
-خب به من حق بدهید چهره شما اصلا ...
نکذاشت ادامه بدهم و گفت:
من در اون زمان به موهایم رنگ گذاشته بودم و لنز در چشمهایم داشتم حالا هم رنگ از بین رفته و هم اینکه من لنز را در آوردم
چرا؟
به خاطر بعضی مسائل
چه مسائلی؟
با لبخند گفت:مسائل خانوادگی و شخصی و کاملا محرمانه
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:چه مسئله ای بوده که شما به خاطرش آنقدر خودتان را تغییر داد بودید؟
در حالی که سعی میکرد خنده اش را فرو بخورد گفت:
فکر کنم باید به حاضر جوابی و غرور و روی زیادتان فضولی را هم اضافه کنم.
با اخم جواب دادم:این فضولی نیست کنجکاوی است
بله ,همه ی فضولها اسم فضولیشان را کنجکاوی میگذارند.
با غیظ گفتم:باید نقشه هایی که دو سال پیش برایتان میکشیدم را اجرا کنم تا انقدر به من بی احترامی نکنید
با نگاهی پرشگر گفت:متوجه منظورتان نشدم
همانطور با اخم جواب دادم:ادو سال پیش شما روز تولد را برایم تبدیل به کابوس کردید تا ده روز بعد از تولدم نقشه میکشیدم که وقتی شما را دیدم چه بلایی به سرتان بیاورم...حتی شبها هم خواب شما را میدیدم که التماسم میکردید ببخشمتان
او رنگ پوست سبزه اش از شدت خنده به قرمز تبدیل شده بود مشخص بود به زور خود را کنترل کرده که نخندد ..بریده بریده پرسید:
انوفت....شما...ج..چه نقشه..هایی برام ...میکشیدید؟
بدون توجه به او که هر لحضه ممکن بود از شدت خنده منفجر شود پاسخ دادم:
نقشه میکشیدم که اگر دفعه ی بعد شما را دیدم سنگ به طرفت بندازم ...یا اینکه یک سوسک سیاه بزرگ پیدا کنم و به طور پنهانی در بلویزتان بندازمش...گاهی و قتها هم فکر کیکردم تا شما را دیدم بپرم رویتت و موهای خوشحالتت را از جا بکنم گر چه هیچکدام به اندازه کافی من را شاد نمیکرد ولی خب....
باصدای خنده او کل جمع ساکت شدند او بی توجه به دیگران همچنان به خندیدنش ادامه میداد آنقدر خندید که اشک از چشمهایش روان شد و دیگران هم از خنده ی او به خنده افتادند یک لحضه به خود آمدم و دیدم کل مهمانان کوچک و بزرگ بی دلیل میخندند و فقط من بودم که خاموش آنها را نگاه میکردم ....بالاخره پس از دو سه دقیقه جمع حالت عادی به خودش گرفت و هر کس مشغول کاری که انجام میداد شد ولی آریا آنقدر خندیده بود که نای صحبت کردن نداشت...با اشاره ای که به پارچ آب که روی میز کرد سریع یک لیوان آب ریختم و به دستش دادم...چند دقیقه ای به سکوت گذشت ولی بالاخره آریا شروع به صحبت کرد
امیدوارم ناراحت نشده باشی باور کن انقدر با نمک تعریف میکردی و آنقدر غرق در حرفهایت بودی حتی متوجه نمیشدی ادای کارهایی را که با من میخواستی انجام دهی را در می آوردی ولی از آنها گذشته نقشه هایی که برایم میکشیدی خیلی بچه گانه بود و من دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم .
آهی کشیدم و گفتم:دو سال پیش طرز تفکر من اینگونه بوده ولی حالا که خودم هم به کارهایم فکر میکنم به خنده میفتم چه برسد به شما که..
حرفم را برید و گفت:حالا من را بخشیدی یا نه؟چون اگر نبخشیده باشی امشب از ترس اینکه چه بلاهایی ممکن است سرم بیاوری خوابم نمیبرد.

نه راحت بخواب چون دیگه کینه ای به دل ندارم
چطور شد منو به این راحتی بخشیدی با شناختی که از تو پیدا کردم این بخشیدنت زیاد طبیعی نیست
نیم نگاهی به او انداختم که به من نگاه میکرد و منتظر پاسخم بود
از کجا انقدر روی من شناخت پیدا کردی کینه ی شتری ندارم که..
از همان دیدار اول تو باغ...از همون برخورد اولت با مادرم..
حرفش را قطع کردم و گفتم:تا اونجایی که من به یاد دارم اونموقع تو جمع حضور نداشتی!!
چرا میخواستم وارد اتاق بشم که صحبتهای بین تو مادرم را شنیدم اونموقع کارد میزدی خونم در نمی آمد...مادرم واقعا یک فرشته است طاقت ندارم کوچکترین بی احترامی رو بهش ببینم ..بعدش هم که به آرزو بی محلی کردی..دوست داشتم خفه ات کنم ...حالا بهتره گذشته را فراموش کنیم من میزارم به حساب بچگیت
بی آنکه به او نگاه کنم با پوزخند گفتم:
بچگیم..میزاری به حساب بچگیم وای چه بخشنده...
با صدای پیمان حرفم را قطع کردم..
-پریا با کی حرف میرنی؟
به صندلی که آریا روی آن نشسته بود و حالا خالی بود اشاره کرد و گفتم:
با کسی که روی این صندلی نشسته بود..
من که اومدم کسی نبود و داشتی و اسه خودت حرف میزدی..
سرم را خاراندم و گفتم:یعنی کی رفته که من متوجه نشده ام..
پیمان شانه ای بالا انداخت و گفت:من که متوجه حرفهات نمیشم...راستش اومدم بپرسم چی آریا گفتی که اونطور میخندید
بی اعتنا گفتم:داشتم درباره چهر ه اش نظر میدادم که خندش گرفت
-جالبه..همه امشب از چهره ی آریا صحبت میکنند قبول دارم که خیلی تغیر کرده..به هر حال بیا بریم پیش ما و بلند شد به من اشاره کرد که دنبالش بروم
از جایم تکان نخوردم و گفتم:تو و سحر واقعا حوصله ی منو سر میبرید تر جیح میدم همینجا تنها بشینم
پیمان برگشت نگاهی خشمگین به من انداخت و گفت:تهات بذارم تا دوباره یه عوضی مثل حسام پیدا بشه ..
عصبی گفتم:من بلدم از پس خودم بربیام
پیمان جلوتر آمد و گفت:اینجا تنهات نمیذارم بلند شو با هم بریم همین حالا و سرسختانه کنارم ایستاد
پیمان نذار اینجا آبروریزی بشه میدونی که میتونم شر به پا کنم تنهام بزار...هر دو عصبی به هم زل زده بودیم که آریا آمد
مشکلی پیش اومده پیمان؟
پیمان نگاهش را بین من و آریا چرخاند و در نهایت گفت:
نه مشکلی نیست و بی معطلی از ما دور شد
آریا نگاهی پرشگر به من انداخت
با همون لحن عصبی گفتم:طی همین دو باری که شما رو دیدم با بردرام مشکل پیدا کردم قدمت بیش از اندازه نحسه و سریع از او دور شدم
تا آخر مهمونی دیگر او را ندیدم و پیوسته کنار پدرم بودم الان خیلی خسته ام نمیدونم بفهمم چرا انقدر چهره آریا تغییر کرده خیلی دوست دارم علتشو بفهمم که حتما هم میفهم به هر چی که کنجکاو بشم تا کنجکاویم ارضا نشه کوتاه نمیام به قول آریا شاید هم فضولی باشه ولی اصلا مهم نیست دیگران اسمشو چی بذارن من باید از این ماجرا سر در بیاورم.
همیشه فکر میکردم بین فامیل و آشنایان پوریای ما از همه سرتره ولی با اومدن آریا ....
انقدر درباری علت تغییر قیافه اش تو خونه حرف زدم که همه به من شک کردن ...مامان میگفت:جای تعجب نداره اگه به آریا علاقه مند شده باشی از مهمونی عموت به اینور تمام دخترها افتادن به تکاپو تا نظر آریا به جوری به خودشون جلب کنند.
منم دوست داشتم نظرشو جلب کنم ولی نه برای ازدواج بلکه یه جوری سر از رازش در بیارم...ولی اگه بخوام با خودم روراست باشم ...زیبایی آریا یه حس غریبی رو ته دل به وجود آورده...نمیدونم چیه...
دوستدارم فقط من به چشمش بیام ...همین..آره یه جوری دوستدارم بهش ثابت کنم که اگر اون جذابترین پسره خب منم جذابترین دخترم..ولی وقتی یادم می افته که اون منو همیشه با چه تیپ و سر و ضعی دیده از خودم نا امید میشم...یعنی دیشب حس کردم که من هیچ شانسی ندارم....و هنوزم تو شوک حرفهاش موندم وانقدر ذهنم درگیر حرفهاشه که کلا کنجکاویمو درباره ی چهر ه اش فراموش کردم
درست یک ماه موقعی که آریا را دیده بودم میگذشت که عمو بهرام بازم مهمونی گرفت اینبار مهمونی به خاطر هادی بود ..یعنی جشن نامزدی هادی بود مدتی بود که پسر عموم به یکی از دخترهای دانشگاهشون دلبسته بود و حالا به طور رسمی نامزد میشدند....
خیلی دوستداشتم تغییر قیافه بدم دوست داشتم منم مثل بقیه همسن و سالانم پیراهنهای زیبا بپوشم و آرایش کنم,موهامو درست کنم...ولی نمیشد منی که همیشه یکنواخت بودم باکوچکترین تغییر ممکن بود پشت سرم هزاران حرف درست بشه ...در ضمن از خانواده ام خیلی خجالت میکشیدم از بابا و برادرام برام مثل مرگ میمونه...
خلاصه اینکه بازم مثل همیشه لباس پوشیدم و خانوادگی روانه خانه ی عمو شدیم...طبق معمول آخرین خانواده بودیم
تو سالن افتضاح شلوغ بود ...همه مشغول رقص و پایکوبی بودند همراه مادرم به کنار هادی و همسرش (که به نظر من زیبایی خاصی نداشت)رفتیم و بهشون تبریک گفتیم..به سختی جا واسه نشستن پیدا کردیم...مادرم سریع چند آشنا پیدا کرد و مشغول حرف زدن با اونها شد...ومن هم تو جمعیت چشم میچرخوندم تا آریا را پیدا کنم...سریع پیداش کردم با پوریا و آرزو و دختری که نمیشناختم سر یه میز نشسته بودند ...من هم به هوای پوریا بلندشدم و به میز اونها پیوستم
آرزو-سلام پریا جون ,حالت چطوره؟
ممنون مرسی بعد رو به پوریا گفتم:دادش منم اینجا بشینم
آرزو به جای پوریا جواب داد:پرسیدن نداره که بشین عزیزم
از لحن صمیمی آرزو تعجب کرده بودم ولی با لبخند تشکری کردم و نشستم.درست روبروی آریا قرار گرفته بودم ولی اون انگار که اصلا من و جود ندارم غرق با صحبت دختری زیبا بود ....اصلا متوجه ی حضور من نشد پوریا و آرزو هم که خیلی آهسته با هم حرف میزدند هنوزم در تعجبم چطور با اونهمه سر و صدا حرفهای همدیگه را متوجه میشدند...انگاری اضافه بودم حس بدی داشتم حالا حتی روم نمیشد حرف بزنم...به آریا زل زده بودم هر چی بیشتر نگاش میکردم بیشتر متوجه میشدم که اونطورهام که فکر میکردم زیبا نیست فقط رنگ چشماش بود که خیلی تو چشم میومد...آریا که انگار متوجه سنگینی نگاهی رو خودش شده بود از اون دختر چشم برداشت و نگاه منو غافلگیر کرد...با تعجب یک لنگه ابروش داد بالا و گفت:کی اومدین که متوجه تون نشدم..دختره هم نگاهشو برگردوند رو به من و با تعجب از فرق سرم تا نوک پامو ورانداز کرد مطمئن بودم الان تو دلش کلی مسخره م میکنه ولی مهم نبود...
امضای SISMONI
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
۲۱-۴-۱۳۹۲, ۱۰:۰۱ صبح
وب سایت کاربر یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
104
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 11


محل سکونت : تهران
ارسال: #6
RE: رمان آبی تر ازعشق(پروانه.ش)
آریا باز هم به حرف آمد و گفت:نترسیدید نحسی من دامنگیرتون بشه؟
خنده ام گرفت پس حرف من خیلی بهش بر خورده ..
لبخند منو که دید عصبی شد و گفت:کجای حرف من خنده داشت؟
دختری که هنوز نمیشناختمش رو به آریا گفت:انقدر خودتو اذیت نکن عزیزم میخواهی بریم وسط یه کم برقصیم تا حالت جا بیاد ؟
احساس تحقیر کردم و بی اراده بلند شدم که درست همزمان با من آریا هم بلند شد..حالا آرزو و پوریا هم ساکت شده بودند و به ما نگاه میکردند رویم را از آریا بر گرفتم و بدون هیچ صحبتی از میز دور شدم..
یه چیزی درونم خرد شد ...غرورم بود یا چیزه دیگه نمیدونم ولی به خودم دلداری میدم ...وهزارتا فحش و ناسزا هم بار آریا کردم
همچین و سط سالن با دختره میرقصید که انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش قصد جنگ با منو داشت...مادرم وقتی دید برگشتم پیشش با نگرانی گفت:
بازم دعوات شد؟
چقدر تیز بود...شایدم از قیافه ام مشخص بود ولی در هرحال لبخندی زورکی زدم و خیال مادرم رو راحت کردم
ولی وقتی میدیدم دخترها چه عشوه ای برای آریا میان حرصم میگرفت اونجا بود که واسه اولین بار حس زنانه ام بر روی خصوصیات مردانه ام تاثیر گذاشت بی معطلی بلند شدم رفتم طرف ارکستر و ازش خواستم یه آهنگ تکنو بذاره...چند دقیقه ای نگذشته بود که من با تمام حرکاتی که بلد بودم تکنو رقصیدم میدونستم هیچ کس تو این رقص نمیتونه جلوی من قد علم کنه...وقتی آهنگ تمام شد صدای سوت و فریاد و تشویق دیگران از هر طرف بلند شده بود...با خوشحالی از میان جمعیت گذشتم و سریع خودم را به حیاط رسوندم از شدت گرما نمیتونستم درست نفس بکشم وقتی هوای تازه به صورتم خورد حالم بهتر شد..همونجا روی نرده های بالکن نشستم دیگه حوصله نداشتم برم داخل ..چشمامو بسته بودم و به سر صداهایی که از داخل ساختمان میومد گوش میکردم چند دقیقه ای به همین منوال گذشت..وقتی چشمامو باز کردم از ترس جیغی کشیدم...آریا با صدای شنیدن جیغ من سریع جلو آمدو صدا کرد:
کسی اونجاست؟
چون من تو تاریکی بودم اون هیچ دیدی نداشت و لی نورهای داخل ساختمان درست روی آریا افتاده بودند که من میتونستم ببینمش...
بازم صدا کرد:
خانم اتفاقی افتاده و جلوتر آمد ..
منم و صحیحو سالمم
پریا؟
بله
دیگر جلوتر نیامد و همانجا ایستاد
چرا جیغ کشیدی؟
چشمامو بسته بودم ولی وقتی باز کردم ناگهانی شما رو دیدم که واسه چند صدم ثانیه ترسیدم
که اینطور...قصد نداری از تاریکی بیایی بیرون؟
نه نور چشمامو اذیت میکنه
نفس عمیقی کشید و گفت:هر طور که راحتی
آریا خان چی شد که اومدید بالکن و با طعنه افزودم:داخل مگه خوش نمیگذشت؟
بی توجه به طعنه سخنان من گفت:
با بهار حرفم شد
بهار؟
همون دختری که سر میز باهاش نشسته بودم
آهان...چرا حرفتون شد؟
چند لحضه ای سکوت کرد ولی در آخر با لحنی که مشخص بود خنده در آن موج میزند گفت:
دختر..تو که باز فضولی کردی!!
کنجکاوی ..فکر کنم دفعه ی قبل بهتون کفتم به این میگن کنجکاوی
حالا هر چی..چرا دوستداری بفهمی که من به چه علت با بهار حرفم شده؟
راستش....خب..نمیدونم ولی خیلی دوستدارم دلیلشو بدونم
همانطور که دوست داشتی دلیل تغییر چهره ام رو بفهمی؟
دقیقا
بی مقدمه گفت:من میخوام سه تا زن بگیرم..
بی اراده از تاریکی بیرون آمدم و به صورتش نگاه مردم میخواستم ببینم آیا قصد داره منو دست بندازه..ولی اون به روبرو خیره شده بود و حتی به حضور من در کنارش عکس العملی نشان نداد
-بی توجه به نگاه ناباورانه ی من ادامه داد:
از زندگی یکنواخت بدم میاد ..از اینکه به دختری علاقه مند بشم بعدش با هم ازدواج کنیم بریم زیر یک سقف...تا پنچ سال اول از روی علاقه با هم زندگی کنیم و از اون به بعد از روی عادت...اینا منو کسل میکنه میخوام یک زندگی معمولی نداشته باشم...میخوام هر کدام از همسرانم ویژگی خاص داشته باشند...یکی زیبا باشه...یکی زیرک و کاردان باشه...ودیگریش هر دو را داشته باشه...این چیزیه که من میخوام...این زندگیه که من خواهانشم..
میدونی چه لذتی داره وقتی ببینی هر کدوم از اونها بخوان برای جلب توجه با یکدیگری رقابت کنند..وکلی برات ناز و عشوه بیایند..حالا فهمیدی چرا با بهار حرفم شده..من به خاطر زیباییش اونو تحسین میکنم وقتی گفتم آیا حاضره با این خواسته ی من کنار بیاد یا نه مثل دیوانه ها خندید
آب دهانم را با زور قورت دادم و گفتم:به نظر من باید به یک روانپزشک حاذق مراجعه کنی..تو دچار خود بینی شدی,درسته زیبایی و همه ی دخترها حاضرن با یک اشاره تو به طرفت بییاند ولی دلیل نمیشه این عقاید مضخرف تو رو تحمل کنند...اصلا چرا منتظر نمیشینی تا عشق زندگیت به سراغت بیاد..همه عاشق میشند و تا آخر عمرشون هم عاشق میمونند..حرفم را عصبی قطع کرد و گفت:میدونم شاید هم عاشق بشم ولی نمیخوام یک مدت که گذشت و عشقم فروکش کرد پشیمون بشم
ولی هیچ دختری حاضر نمشیه با این شرایط با تو ازدواج کنه..دخترها دوست ندارند مردی رو که دوستش دارند با کس دیگه ای قسمت کننداصلا نمیتونند تحمل کنند مرد زندگیشون به زن دیگه ای محبت کنه...میتونی به طور پنهانی سه زن داشته باشی ولی به طور آشکار بی یقین زندگیت تبدیل به یک میدان جنگ میشه..هروز باید میون زنات داوری کنی میدونی این کار چقدر مشکله؟
میدونم...من به همه جوانبش فکر کردم و تصمیمو عملی میکنم مطمئنم هستن دخترهایی که شرایطو منو بپذیرنند
درباره ی این موضوع به خانواده ات چیزی گفتی؟
لبخندی تلخ زد و گفت:منو بردن پیش یک روانپزشک...آرین با اونکه از من کوچکتره ولی همیشه مثل یه سایه با همه تا مبادا درباره ی عقایدم با کسی حرف بزنم ...امشب از من غافل شد
و بدون اینکه نیم نگاهی به من بیندازد وارد خانه شد.
زمانی به خود آمدم که در اتاقم بر روی تختم چمبره زده بودم و پیش خود فکر میکردم ...چقدر قیافه ی من به احمقها میخوره ...ببین منو چه جوری سر کار گذاشته میخوام سه تا زن بگیرم...وای خدا چقدر زود باورم که حرفهاشو باور کردم تازه میخواستم راهنمایشم کنم...خیلی بد منو دست انداخته...سعی کردم دیگر اصلا به او فکر نکنم و تمام حرفهایش را فراموش کنم این بهترین راه ممکن بود.
ولی نه...خیلی بهم برخورد...من دیوانه حتی برایش دل هم سوزاندم..باید دفعه ی بعد که او را دیدیم بپرسم چرا منو دست انداخته؟..حتما همین کار را میکنم مگر من چه بدی به او کرده بودم که انقدر راحت مرا با حرفهای مسخر ه اش سر کارم میگذارد...حتما میخواسته تلافی فضولی کردن من را در بیاورد ...بی شک همینطور است میخواسته به من بفهماند که فضولی کردن تو کار دیگران درست نیست...حالا حتما وقتی بیاد قیافه ی تعجب زده ی من بیفته کلی با خودش میخنده...وای از خودم متنفرم شدم...انقدر فکرم را به درس خواندن مشغول میکنم که دیگه حتی اسمشو هم از یاد ببرم.
امضای SISMONI
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
۲۱-۴-۱۳۹۲, ۱۰:۰۵ صبح
وب سایت کاربر یافتن
1 کاربر از SISMONI به دلیل این ارسال سپاس کرده.
michi
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه پروانه سیاه 62 6,965 ۱۶-۳-۱۳۹۱ ۰۶:۴۹ عصر
آخرین ارسال: پروانه سیاه


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد