تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 15 رای - 2.47 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان" آرام" نوشته سیمین شیردل
#1
Package_favorite 
این رمان متعلق به" انتشارات پرسمان" هستش.
چاپ نهم این کتاب در دستانه منه مال ساله 1386



#########


در گوشه ای از سالن وسیع وپر از ازدحام فرودگاه
پدری نگاه نگران ومضطربش را به سوی دخترش که کمی ان طرفتر ایستاده بود.دوخت.
دلش تاب نیاورد مجددا به سوی اورفت تا چیزهایی را گوشزد کند.
دختر برخلاف پدرش کاملا خونسرد ومتین ایستاده بود.به ظاهر گوش فرا میداد اما نگاهش تکراری بودن تذکرات پدر را به خوبی نشان میداد.
ازبلندگوی سالن شماره وساعت پرواز به گوش رسید.نفس بلندی گشید وبه سوی مادر
که زنی کوتاه قد واندکی فربه به نظر میرسید.خم شد واورا بوسید.
وسپس پدر را در اغوش کشید :تمام حرفهای شما را به خاطر سپردم.خواهش میکنم نگران نباشید
برایتان خوب نیست.میخواهید به این سفر نروم؟
پدر معترضانه گفت:"نه نه! می دانی که دوری تو چقدر برایم دشوار است.فقط مواظب خودت باش!"

-چشم پدر.خیالتان راحت باشد.مواظب مادر باشید.خدانگهدار.

با نشان دادن بلیت وکارت شناسایی اش به مسئول باجه
به سمت درب خروج به راه افتاد.
وارد هواپیما شد وبه مهماندار سلام کرد.
مهماندار با دیدن زیبایی ومتانت چشمگیرش لحظه ای به او خیره ماند وبی اختیار تبسمی که نشانگرستایشش بود زد.
از پنجره هواپیما نگاهی به بیرون انداخت وسرش گیج رفت.
به پشتی صندلی تکیه داد ولحظاتی چشمانش را بست.
گرمای "شیراز " طاقت فرسا بود اما میدانست گرمایی شدیدتر در انتظار اوست.
سفر به تهران همواره باعث شور ونشاط در او میشد.
به خصوص که تعطیلات خوبی را پیش بینی میکرد.

والدینش رفتن به این سفر را برای او ضروری میدانستن.چرا که پس از امتحانات وفشار درس ها دخترشان بیش از حد خسته وعصبی شده بود.
میخواستند با دور کردن"ارام" از محیط زندگی اش تنوعی برای او ایجاد کنند.
ابتدا قرار بود به همراه برادرش به کشوری در انسوی ابها برود.اما مشغله فراوان تنها برادرش"امیر" اجازه این کار را به او نداد.
ناگزیر به تنهایی راهی تعطیلات شد.

"ارام " دانشجوی سال دوم رشته حقوق نمونه کاملی از یک دختر شرقی وزیبا بود.
جسارت وهوش سرشارش زبانزد خاص وعام بود
پدرش سرهنگ بازنشسته نیروی هوایی بود واورا طوری تربیت کرده بود که مانند یک مرد بتواند
بدون هیچ ترس وواهمه ای در اجتماع قدم بردارد.
اعتقاد داشت تربیت دختر وپسر هیچ فرقی ندارد وهردو باید نجیب وشجاع باشند.
بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست.
با این تصمیم می‌گذارید
که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد .

(الیزابت استون)
}
#2
فصل دوم

خیلی زود "عمه پوران"رو در میان انبوه جمعیت شناخت.اصولا دیدن افرادی مانند عمه پوران خیلی سخت نیست.با ان ظاهر اراسته با افراد عادی واقعا فرق میکرد.
ارام همیشه از رفتارهای عمه اش به خنده می افتاد.
بعد از روبوسی ودیدن یکدیگر:عمه جان راضی به زحمت شما نبودم.


_این چه حرفی است.زحمتی نبود سفر خوب بود؟
_مثل همیشه!شما میدانیدکه سفر با هواپیما حالم را بد میکند.
_خوشحالم تورا میبینم.
_من هم همینطور!دلمان برایتان خیلی تنگ شده بود.

عمه پورا با وجود پنجاه سال سنهنوز زن زیبایی به شمار میرفت.از روحیه خوب وبا نشاطی برخوردار بود.
ارام روحیه پر نشاط عمه را ستایش میکرد اما با افکار او میانه خوبی نداشت.
عمه پورا صندوق عقب اتومبیل لوکس وجدیدش را گشود تا باربر چمدانها را جابه جا کند.
همچنان که در خیابانهای شلوغ تهران پیش میرفت
_سرهنگ ومادر حالشان خوب بود؟
_خوب بودند وسلام مخصوص رساندند.
_نمیخواستند سری به ما بزنند؟
_امیر شدیدا درگیر کارهایش است وپدر ومادر دلشان نیامد او را تنها بگذارند.در اولین فرصت قرار است به دیدن شما بیایند.
_خوشحال میشوم.
-دکتر حالشان چطور است؟
_طبق معمول در کارهایش غرق است.ومثل همیشه بدخلق وبهانه گیر است.
میدانی عزیزم ازدواج ما از اول هم اشتباه بود.هیچوقت نتوانست من را درک کند.
از من میشنوی با همسن خودت ازدواج کن.

ارام با خلق وخوی عمه کاملا اشنایی داشت.
میدانست او خود را برتر از دیگران میداند واین مسئله باعث شده تا همیشه از دیگران گله مند باشد.
برخلاف عمه
دکتر "سخاوت" مردی مهربان وخوش خلق بود
هشت سال تفاوت سنی اهمیتی نداشت که مدام تکرار میشد.

_البته خودت میدونی که من چقدر مراقب دکتر هستم ونمیگذارم اب در دلش تکان بخورد.
_از" لادن "چه خبر؟
_لادن یک سر دارد وهزار سودا.در خانه که پیدایش نمیکنی اگر اورا دیدی سلام مرا هم برسان!!!!!!
_از دکتر سخاوت کوچک چه خبر؟حالشان خوب است؟خیال ازدواج ندارند؟
عمه با صدای ریزی خندید.
_بیچاره"حامد" نه صبح دارد ونه شب. تمام وقت در بیمارستان گرفتار است.چقدر گفتم این رشته را انتخاب نکن پدرت را ببین وعبرت بگیر!
اما گوشش بدهکار نبود.وقت نمیکند به خودش برسد چه برسد به زن گرفتن.
_حق با شماست.اما حامد از بچه گی علاقه فراوانی به طبابت داشت.
خانه عمه پوران در شمالی ترین منطقه تهران قرار داشت.باغ وسیع و ویلای مجلل در ان ارامش خاصی به انسان میداد.
کوچه های پردرخت.جوی های پراب وسکوت دلنشین از محسنات انجا به شمار میرفت.

ارام در خانوادهای مرفه به دنیا امده بود وهیچ نیاز مادی در زندگی نداشت.
اما زندگی عمه پوران برایش جالب وسوال انگیز بود.
خانه اش را همانند ظاهرش اغراق امیز تزیین میکرد.به تجملات بیش از حد ارزش میداد.
سال گذشته دکوراسیون خانه به رنگ سبز بود.
از پرده ها وفرش ها گرفته تا رومبلی وهر انچه در توانش بود!
وامسال با یک مانور جدید همه چیز به رنگ صورتی کم رنگ تغییر داده شده بود.

_از رنگ اتاق خوشت اومد؟
_سلیقه شما خیلی خوب است.
_از خواستگارت چه خبر؟
_گاه گداری تلفنی عرض ادب میکنند.
_نمیخواهی جواب بدهی؟
_جواب دادم.اما دست بردار نیستند.
_انطور که سرهنگ میگفت ادم ها مقبولی به نظر میرسند.دلیل مخالفتت چیست؟
_اولا هنوز درسم تمام نشده در ثانی نمیدونم چرا به دلم نمیشیند!
_شنیدم خیلی پولدار هستند
_همین طور است. اما من اهمیتی نمی دهم.
_شما جوانهای امروزی ملاکهای خاصی برای خودتان دارید.لادن را ببین!
ماشینش را داخل حیاط پارک میکند تا خاک بخورد.وبا اتبوس رفت وامد میکند.
نمیدانم چه چیز را میخواهد ثابت کند!وقتی دلیلش را میپرسم
جواب میدهد میخواهدم در اجتماع باشم میان ادم ها!!!!!!!!!!مثل این که ما ادم نیستیم
_شاید حق با شما باشد.
_بهتر است خوب فکرهایت را بکنی.وبعد خواستگارانت را به بهانه های واهی رد کنی.
تو ولادن در بهترین شرایط وموقعیت برای ازدواج هستید
جوانی وشادابی عمر کوتاهی دارد.مگر اینکه به من رفته باشید تا بتوانید خودتان را خوب نگه دارید.
ارام با شیطنت گفت:شما فوق العاده واستثنایی هستید.
_ای شیطان مرا دست می اندازی!حالا خوب است بروی وکمی استراحت کنی تامن به ناهار رسیدگی کنم
_میخواهید کمکتان کنم؟
_نه عزیزم در ضمن لادن اصرار داشت در اتاق او باشی.
_میدانید که من هم دوست ندارم بدون لادن وتنها باشم.
اتاق لادن تنها اتاق ساده وبدون تجملات خانه بود.

ارام چمدانهایش را گشود.لباسها را مرتب کرد ولباس راحتی پوشید وکمی روی کاناپه اتاق دراز کشید.
با صدای لادن که اورا فرا میخواند بلند ووبیرون اتاق رفتودر وسط پلکان یکدیگر را در اغوش کشیدن.
-خوش امدی ارام جان!نمیدونی چقدر دلتنگت بودم
_من هم همینطور!هنوز هم مثل اپاچی ها میای استقبال؟!
_ترک عادت موجب مرض است.برای امدنت دقیقه شماری میکردم!

با ورود دکتر وحامد
لادن به طرف دکتر دوید واورا بوسید :پدر به موقع امدید!

دکتر با قد کوتاه واندام فربهی که داشت به طرف ارام امد واز دیدن او اظهار خوشوقتی کرد
حامد برخلاف پدرش. قدبلند ولاغر بود.
به نظر ارم پسری خوش قیافه بود البته اگر ریزش موهایش کمتر میشد!

__به به !خانم وکیل!چه زمانی میتوانیم کارهای حقوقی خود را به شما بسپاریم؟
_هروقت شما مطب باز کردید .من هم مطمئنا دفتر وکالت باز خواهم کرد

لادن:"ارزو بر جوانان عیب نیست."



بعد از صرف ناهار لادن با ارام به اتاق رفتند تا به بهانه استراحت کمی با هم صحبت کنند.

لادن قد متوسطی داشت.با صورتی گرد وکوچک واندامی متوسط
از ان تیپ دخترانی بود که کوچکتر از سن واقعی خود نشان میداد.
چشمهایی بادامی با ابروانی کمان ولب هایی غنچه.از خصوصیات بارز چهره اش بود.


لادن به اندام کشیده وزیبایی ارام غبطه میخورد.به خصوص به رنگ چشمانش
رنگ چشمان ارام بی نظیر بود.چشمانی به رنگ طوسی که در تلالو نور
گاه به سبز وگاهی به نقره ای متمایل میشد
وگیسوانی که تا سرشانه پریشان ومواج بود.

لادن:هنوز هم شنا میکنی؟
ارام در حالی که به عکس "پروانه "تنها خواهر لادن که در انگلیس زندگی میکرد مینگریست گفت:هفته ای پنج مرتبه.عادت بدی پیدا کردم. مثل مسکن برام ارامش بخشه.
بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست.
با این تصمیم می‌گذارید
که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد .

(الیزابت استون)
}
#3
ارام خودش را روی کاناپه انداخت:کمی از خودت حرف بزن.چه کارهایی میکنی؟
-مشغول کار عکاسی هستم.پدرم اخرین مدل دوربین رو برام خریده ومن هم دایما عکس میندازم.
_چه جالب!نمونه کارهات رو داری؟

لادن دسته ی عکسی رو از کشوی میز تحریرش بیرون کشید وبه طرف ارام گرفت.
بیشتر عکسا از ادم های عادی در کوچه وبازار وبچه هایی که درحال کار یا بازی بودن گرفته شده بود.
_برای شروع عالیه!!
_قراره با کمک چند تن از استادان نمایشگاه گروهی برگزار کنیم.
_فکر خوبیه. حتما موفق میشید.
_ممنونم! سپس مکثی نمود وگفت:"از امیر چه خبر؟نمیخواست بیاید؟"
_خیلی سلام رسوند.قرار شد تا دو هفته دیگه به تهران بیاید.

سپس از درون کیفش جعبه کوچکی رو دراورد.به لادن داد وگفت:
این هدیه از طرف امیر است.امیدوارم خوشت بیاد!

لادن جعبه را درمیان انگشتان ظریفش نگه داشت ولمس کرد.از دیدن گردنبد درون جعبه به وجد اومد با شیفتگی گفت:وای!چقدر ظریف وزیباست.
_خوشحالم که پسندیدی. امیر دو روز برای خرید این گردنبند وقت گذاشت.
_ممنوم که زحمت اوردنش رو کشیدی.
نم اشک را در چشمان زیبای لادن میشد دید.در کنارش نشست ودستان لادن را گرفت
_نمیخوام دخالت کنم اما بهتر نیست هر دو زمینه را برای مطرح کردن ازدواجتان اماده کنید؟
_باید امیر مطرح کنه.اما مثل اینکه من رو فراموش کرده.اگر تو نمیومدی گمان نمیکنم به یاد من می افتاد.
_اشتباه نکن .امیر واقعا تو رو دوست داره.اون هم از این دوری در عذابه وخسته شده
من با امیر صحبت کردم. قرار شده این بار با عمه جان جدی حرف بزنه.
_میدانی ارام.من حاضرم با هر شرایطی که امیر میگوید زندگی کنم.بارها این مطلب رو گوشزد کردم.اما قبول نمیکنه ومیخواد به قول خودش زندگی ایده الی رو برام درست کنه.
_به تو حق میدم اما خودت که با اخلاق عمه جان خوب اشنایی داری.در واقع امیر نمیخواهد کم بیاورد.حتما به شرایط مطلوبش میرسه.باورکن همه چیز درست میشه.
_حق با توست.شاید من کمی عجولم
_من خوشحالم که امیر بهترین انتخاب رو کرده.دختر بی همتایی هستی.
_تو هم خواهر شوهر نمونه ای هستی.


شام در زیر درخت نارون در کنار استخر پر از اب در باغ صرف شد.
عمه پوران درحالی که با باد بزن خودش رو باد میزد:باید در اولین فرصت بریم شمال.گرمای ایجا عذاب اور شده.
لادن:بهتر است وقتی امیر امد .برویم
حامد:امیر کی میاد؟
ارام:احتمالا تا دو هفته دیگر
حامد:کاش دای جان وزندایی هم می امدند
عمه پوران:با سرهنگ تماس میگیرم.شاید راضی به امدن بشوند بدون انها لطفی ندارد.
سپس رو به همسرش گفت دکتر میدانی امروز چی دیدم؟
_چی دیدی؟
_خانم فرخی رو با ماشین جدیدش دیدم.هرشش ماه یکبار ماشین عوض میکند.
دکتر:خانم شما زیادی نکته بین هستید.
عمه پوران:میبینی ارام جان! در این خانه نمیشود دو کلام حرف زد
لادن!فردا بعد از ظهر جایی قرار نذار.میدانی که خرید دارم وباید کمک کنی.
_حتما مادر!یادم نمیرود.

حامد برخاست وگفت:مقداری کارهای عقب مانده دارم باید به انها برسم.شب بخیر
با رفتن حامد دکتر نیز پیشانی همسرش را بوسید شب بخیر گفت وبه درون خانه رفت.
عمه پوران:ارام جان! پس فردا مهمانی کوچکی دارم به اصطلاح یک دوره دوستانه س
میخواهم حساب سنگ تمام بگذارم باید کمکم کنید.
_با کمال میل !من در اختیار شما هستم.
_خدا تو را رسانده نمیدانی چقدر دست تنها بودم.
لادن با دلخوری گفت:مادر!باز شلوغش کردید.مگر یک دوره بیست نفره انقدر سروصدا دارد؟!
_توکه اخلاق مرا میشناسی. طبعم قبول نمیکند.میخواهم بهتر از همه ی انها باشم.مخصوصا پیش خانم فرخی
ودر همان حال برخاست وبه درون منزل رفت.
لادن:میبینی مادر در چه فکرهایی است.دنیای او خیلی کوچک است.
_زیاد سخت نگیر.عمه جان با کسانی مراوده دارد که انها هم مثل خودش هستند
_حداقل خوشحالم که دوستانش مثل خودش هستند در غیر این صورت مادر همیشه تنها بود.
بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست.
با این تصمیم می‌گذارید
که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد .

(الیزابت استون)
}
#4
فصل سوم

با کنار رفتن پرده ها. نور خورشید چشمانش را ازار داد.
غلتی زد وملافه را محکم به دور خود پیچید.صدای لادن به گوشش خورد که میگفت:تنبل خانوم!بلندشو!
چشمانش را گشود وگفت:ساعت چنده؟
_خودت حدس بزن؟
ارام برخواست ولبخندی زد وگفت:من که خواب خوبی کردم.
_تو چه طوری درس میخونی؟توی خونه هم انقدر میخوابی؟
_عمه جان کجاست؟
_رفته ارایشگاه!کسی خونه نیست.برویم شنا؟

ارام از فکر اب تنی به شوق امد وبرخاست .بعد ازنا کردن صبحانه مفصلی خوردند.
بعد از ظهر به همراه عمه پوران به خرید رفتند.از روی لیست بلند وبالای عمه جان انقدر خرید کردند که دیگر جایی در صندوق عقب ماشین باقی نماند.
ناگزیر مابقی را در صندلی عقب جای دادند.
ارام دشواری خرید با عمه جان را تا به این حد سخت.حدس نزده بود.
ارام دشواری خرید با عمه جان را تا به این حد حدس نزده بود.
انقدر به این طرف وان طرف کشانده بود هردو احساسسرگیجه میکردند.
روز مهمانی عمه پوران از هردوی انها حسابی کار کشید.
حتی با وجود "کبری خانوم" انقدر کارهای ریز ودرشت از انها خواسته بود که ارام ارزو میکرد کاش در اتاقش روی تخت لمیده بود واستراحت میکرد.
دو ساعت به امدن مهمانها مانده بود که سرانجام اجازه مرخصی به ان دو داده شد.
ارام نیم ساعتی خوابید وسپسبرخاست ودوش گرفت.
بلوز وشلوار ساده ودرعین حال راحتی به تن کرد .
عمه پوران با دیدن ارامبا نارضایتی گفت:عزیزدلم!لباست خوبهاما بهتره لباس رسمی تری بپوشی.
ارام به اتاق برگشت ولادن:حدس میزنم چه اتفاقی افتاده
_سردر نمیارم.مهمانی عصراست یا شب؟
_برای مادر فرقی نمیکند.در واقع بالماسکه است.
ارام خنده ای سرداد:تو چی میپوشی؟
_لباس من به دلخواه مادر دوخته شده وامادهس.باید بدونی سلیقه من نیست.
_خیلی جالب است.
درحالی که به سمت کمد میرفت:مجبورم لباسی رو که خاله فرنگیس داده بپوشم.
لادن با دیدن کت ودامنی به رنگ سفیدبا راه های سیاه گفت
خیلی خوشگل است!به چه مناسبت گرفتی؟
_ره اورد سفر خاله فرنگیس به پاریس است.
_اوه اوه!تو هم دست کمی از دوستان مادر ندار
فقط خواهش میکنم کاری کن مارک لباست بیرون بزند!این برای مادر خیلی مهم است.
_ببین لادن !اینجا دوتا مارک لباس اویزان است.میخواهی یکی از انها را به تو بدهم؟
_نه ممنون!مادر حتما توضیح میدهدکه خیاط معروفی لباسم را دوخته!
زود حاضرشو!مادر اگر عصبانی شود دیگر کارمان تمام است.

مهمانها کم کم از راه رسیدن
دوستان عمه دست کمی از خودش نداشتند.جواهرات بی نظیر.لباسهایی با مارکها اروپایی.عطرهای گرانبها.وموهای به دقت ارایش شده!!!!!!!

ارام ناخود اگاه با شناختی که از حساسیت عمه پوران به خانم فرخی سراغ داشت
توجه اش به او ودخترش"سایه"که در ان جمع حضورداشت.جلب شد.

خانم فرخی با مهایی کوتاه وقهوهای رنگ.ساده تر وشیک پوشتر از بقیه مهمانها خودنمایی میکرد.
پوستی سبزه ولبخندی ملیح در چهره اش اورا دلنشین وگیرا مینمود.

ارام سالها قبل که به تهران امده بود اشنایی مختصری با سایه داشت.
سایه دختری جذاب وبانمک بود.چشمانی ریز وکشیده بگونه هایی برجسته وبینی اندکی عقابی
باعث میشد تا بیننده لحظاتی چند در او خیره بماند.
ارام سنگینی نگاه خانم فرخی را کاملا برخود احساس میکرد.
سایه به کنارش امد وگفت:مادر شیفته زیبایی تو شده. مدام از تو تعریف میکند.
_نظر لطف ایشان است.
لادن به میان حرف انها پرید وگفت:"چه کسی خوشگل است؟من! خودم میدانستم!
وهرسه خندیدن ومشغول صحبت شدند.

با پایان مهمانی
عمه پورا با اظهار خشنودی از پذیرایی خوب وغذاهای عالی
رضایت خود را اعلام نمود
بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست.
با این تصمیم می‌گذارید
که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد .

(الیزابت استون)
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#5
لادن درحالی که لقمه نان تست را به همراه کره ومربا با اشتها میخورد.گفت:
مادرامروز من وسایه وارام میرویم سینما وبعد هم می رویم خرید.شما که مخالفتی ندارید؟
_نخیر!میتوانید بروید.شام منتظر باشم؟
_منتظر نباشید.شام را بیرون میخوریم.

ان رو انها به اتفاق سینما رفتند وسپس به چند فروشگاه سر زدند.
ارام چند کتاب خرید.لادن .گلسر ودست بند خرید وسایه. دمپایی وجوراب
چند ساعتی را درپارکی قدم زدند وساعات خوبی رو گذروندند.
سایه انها را به رستورانی که پاتوق خانوادگیشان بود.مهمان کرد وشام مفصلی سفارش داد.
وپس ازشام قهوه سفارش دادند ومشغول خنده وشوخی شدند.
ناگهان سایه سکوت کرد وکمی در صندلی خود فرو رفت وگفت: باز هم سروکله "فرید" پیدا شد.
ارام در میز سمت راست خود چند جوان را دید که مشغول نشستن بر روی صندلی های خود بودند.
سایه با سر سلام کرد.پسری حدود28یا29ساله با قدی بلند واندامی ورزیده که با لاقیدی خاصی راه میرفت.به سمت میز انها امد.
لادن در گوش ارام زمزمه کرد:فرید برادر سایه است.
فرید سلام کرد وسایه ارام را به او معرفی کرد.فرید نگاهی گوتاه وگذرا به ارام افکند واز سر احترام گفت:از اشنایی تان خوشوقتم!
ارام:من هم همینطور
فرید رو به سایه کرد وگفت:نشد جایی برویم وتو انجا نباشی!
_خواهر ته تغاری داشتن همین حسن را دارد که همه جا سرو کله اش پیدا میشود
از من میشنوی پاتوقت را عوض کن!
فرید با همان بی تفاوتی گفت:حتما به توصیه ات عمل میکنم
وبا نگاهی احترام امیز به ارام ولادن گفت:اگر چیزی میل دارین براتون سفارش بدهم
لادن:خیلی ممنون ما شام خوردیم
سایه:نگران نباش در حال رفتن بودیم
ارام از طرز صحبت سایهکه نیمی با طنز ونیمی با طعنه بود خنده اش گرفت
فرید خداحافظی کرد وبه نزد دوستانش بازگشت.
سایه:"سعید" هم با انهاست
لادن سرکی کشید گفت:چرا نیامد جلو؟
سایه:مشکل کم رویی دارد.کاری نمیشود کرد.
انها برخاستند وبون نگاهی از رستوران خارج شدند

شب هنگام لادن در حالی که رختخوابش را برای خوابیدن اماده میکرد گفت:
سایه عاشق سعید"همان پسری که همرا فرید بود"است.اما هر دو از ترس فرید جرات گفتنش را ندارند.
_مگر فرید چطور ادمی است؟
_چطور بگویم خیلی راجع به او حرف میزنند.
ارام با کنجکاوی پرسید:چه حرفی؟
_این که خیلی پولدار است.میان دخترها خیلی سوکسه دارد وهمین طور تودار وغرور است.نمیتوانی از او سر دربیاوری.سعید بهترین دوستش است.
امافرید خیلی متعصب است ونسبت به سایه سخت گیری میکند.به همین علت انها سکوت اختیار کردند.سایه هم از برادرش حساب میبرد.
تقریبا همه فامیل ودوست واشنا روی فرید یک جور دیگری حساب میکنند.
دوسالی میشود اقای فرخی خودش را باز نشسته کرده ومدیریت کارخانه را به فرید سپرده.
_اطلاعات کاملی داری!ا ز کجا همه اینها را فهمیدی؟؟؟؟؟
_گفتم راجع به اوزیاد حرف میزنند.وقتی با دوستان جمع میشویم.دخترها اکثرا راجع بهش حرف میزنند ومن هم گوش میدهم.
ارام شانه ای بالا انداخت گفت:از رفتارش پیداست که خیلی از خود راضی است.
لادن در جواب گفت:به خاطر همین رفتاری که دارد بیشتر مورد توجه دخترها قرار گرفته
بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست.
با این تصمیم می‌گذارید
که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد .

(الیزابت استون)
}
#6

فصل پنجم

دو هفته به سرعت گذشت.ارام در کنار لادن اوقات خوبی را سپری میکرد.
حامد نیز در اوقات فراقتش گاهی انها را به گردش میبرد.اما انقدر سرگرم کار در بیمارستان بود که دقایق برایش ارزش طلا را داشت.
صبح خانم فرخی با عمه پوران تماس گرفت واز انها دعوت کرد تا بعد ازظهربه انجا بروند.
عمه پوران نیز پذیرفت.
خانه خانم فرخی به فاصله چند خانه با انها فاصله داشت.
سایه به استقبالشان امد وانها را به پذیرایی راهنمایی کرد.
ارام با ورود به خانه تازه متوجه علت رقابت عمه پوران شد.خانه بیش ازحد شیک واراسته بود. دکوراسیون خانه از ساده ترین ودر عین حال شیکترین مدل ها به بهترین نحو چیده واستفاده شده بود.
خانم فرخی با چند دقیقه تاخیر وارد شد.بعد از خوش امد گویی .عذرخواهی نمود وگفت:برادرم از امریکا تماس گرفته بود .نمیتوانستم قطع کنم.
خانم فرخی بعد از احوالپرسی با عمه روبه لادن وارام کرد وگفت:خوب.خانم ها کم پیدا هستید.
لادن:هرکجا باشیم زیر سایه شما هستیم.تقصیر سایه است که پیش ما نمی اید.
سایه:نمیخواهم مزاحم شما باشم.
عمه پوران:این چه حرفی است!منزل خودتان است.هر وقت بیایی خوشحال میشویم.
دیشب به دکتر گفتم هرطور شده این هفته برنامه مسافرت به شمال روترتیب بدیم.گرمای اینجا کلافه ام کرده.
خانم فرخی با هیجان گفت:چه عالی!اتفاقا من هم همین نظر رو داشتم.اصلا چطور است با هم برویم اینجوری بچه ها هم تنها نیستند.
سایه:چه خوب!خیلی خوش میگذرد.
عمه پوران:ما که از خدا میخواهیم.دوست دارم تا ارام این جا است برویم.بدون ارام خوش نمیگذرد.
خانم فرخی:این با هم بودنمان فقط به خاطر ارام جان است.بدون اولطفی ندارد
ارام:نظر لطف شماست.اما به خاطر من برنامه خودتان را تغییر ندهید.
لادن:اگر به شمال نیایی من با تو میام شیراز
سایه:من هم می ایم
ارام لبخندی زد وگفت:نه!بهتر است همگی به شمال برویم.
بحث ان روز فقط راجع به مسافرت شمال بود.نزدیک غروب برخاستند وبرای رفتن اماده شدند.
خانم فرخی وسایه برای بدرقه به حیاط امدند.در همان حال شخصی در حال امدن به سمت انها بود.
ارام از طرز راه رفتن او فهمید که ان شخص کسی جز فرید نیست.
او طوری گام برمیداشت که گویی فقط برای خودش راه میرود ودر این عالم هیچ کس وجود خارجی ندارد
راه رفتنی سنگین.بی اعتنا ومغرورانه!!!!!!!!!
خانم فرخی با شادی گفت:اه مثل اینکه فرید امد.
فرید به انها نزدیک شد وسلام کرد.
ارام متوجه شد که فرید صدای بم ودلنشینی دارد.
خانم فرخی گفت:فرید جان !ارام رو معرفی میکنم.برادر زاده خانم سخاوت هستند.
_بله!قبلا افتخار اشنایی با ایشان را داشتم.
ارام با لبخندی حرف اورا تایید کرد.
خانم فرخی:پس من بی خبر بودم.
عمه پوران:خیلی زحمت دادیم.به اقای فرخی سلام برسونید
وبا این جمله صورت خانم فرخی رو بوسید
ارام نیز با خانم فرخی وسایه خداحافظی نمود وبا نگاهی به فرید از او خداحافظی کرد.فرید نیز با نگاهی عمیق وجدی جواب اورا داد.

ان شب خانم فرخی در حالی که مقداری سالاد در بشقابش میریختبه اقای فرخی گفت:فرخی!چه بگویم که هرچه بگویم کم گفتم.چه دختر نازنینی است1خانم زیبا متین تحصیلکرده!فرید!درست نمی گویم؟
فرید در حال خوردن :کی؟
خانم فرخی با دلخوری گفت:ارام.برادر زاده خانم سخاوت
بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست.
با این تصمیم می‌گذارید
که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد .

(الیزابت استون)
}
#7
فرید شانه ای بالا انداخت وبا بی تفاوتی گفت:نمی دانم!دقت نکردم.
خانم فرخی:بهتر بود کمی دقت میکردی تا کی میخوای نسبت به همه چیز بی تفاوت باشی؟
_باز شروع شد.
_من از رفتار تو سر در نمیارم.معلوم نیست در چه عالمی سیر میکنی!
اقای فرخی که تا ان زمان ساکت بود وفقط گوش میداد برای انکه همسرش بیشتر ازرده نشود:اکنون که وقت این حرفها نیست.
فرید:مادر تا چشمش به یه دختر میافتد این حرفها را تکرار میکند.
خانم فرخی بدون انکه به روی خود بیاورد ادامه داد
:قرار گذاشتیم برویم شمال.تو هم باید بیایی!
فرید:ببینم چه میشود.
خانم فرخی با لجاجت ادامه داد:ببینم چه میشود ندارد.ارام هم می اید دوست دارم بیشتر همدیگررا ببینید.
فرید برخاست:میروم.معلوم نیست کی بیایم.منتظر من نباشید
وسپس از در خارج شد.

خانم فرخی سرش را به سمت فرخی برد وارام گفت:ببین!فرخی!اگر به فکر نباشی میترسم این پسر دسته گل به اب بدهد.از من گفتن بود.
سایه که تا ان زمان جرات حرف زدن نداشت گفت:ارام خیلی دختر خوب وبی نظیری است.
اقای فرخی:من که حرفی ندارم.شما فرید را راضی کنید.بقیه اش با من.

اقای فرخی مردی شصت ساله با موهای جو گندمی قدبلند ونسبتا لاغر بود.
درزندگی خود به فردی دست ودلباز وموفق مشهور بود.
اقای فرخی از همسرش پرسید :"امید" تلفن نکرد؟
_خوب شد یادم انداختی.امید گفت فردا راه میافتد نگران نباشید.خرید مورد نیاز را انجام داده.
اقای فرخی:خیالم راحت شد.نمیدانم چرا همیشه نگران کارهای امید هستم!
برعکس این پسره!فرید
همه در کارخانه از او راضی هستند."جمشیدی" که میگفت:فکر نمیکردم پسرت تا این حد با لیاقت باشه.وبه کارها حتی بهتر از شما رسیدگی میکنه.
خانم فرخی مغرورانه :هرچه باشد.پسرم خودم است.
سپس فکری کرد وگفت:در هرحال بای مواظب باشیم.او جوان است ومغرور
گاهی متوجه نیست چه کار میکند.فرخی!دورادور مواظبش باش.خیلی اعتماد نکن.
اقای فرخی در تایید حرفهای همسرش سری تکان داد وگفت:
از برنامه شمال گفتی.کی قرار است برویم؟
خانم فرخی با اشتیاق گفت:بیا برویم اتاق نشیمن تابرایت تعریف کنم.


امید دومین فرزند اقای فرخی بود.او دوسال کوچکتر از فرید بود.شش ماه از نامزدی او با"سارا"دختر خاله اش(که از کودکی تعلق خاطری به هم داشتند )میگذشت
خانم فرخی میانه چندان خوبی با این وصلت نداشت
وبه همین خاطر ازدواج فرید را بهانه ای برای به تاخیر انداختن این ازدواج قرار داده بودند
اقای فرخی نیز به این مساله تاکید داشت که اول فرید بای ازدواج کند تا بدین وسیله فرید را که گریزان بود وادار به ازدواج کنند.
خانم فرخی دختران زیادی به فرید معرفی کرده بود.اما هیچگاه رغبتی در او نبود وهمیشه به نوعی فرار میکرد.وهمین مساله باعث نگرانی وحساسیت خانواده شده بود.
خانم فرخی نقشه هایی در سر داشت وسفر به شمال را بهانه خوبی برای پیاده کردن نقشه هایش میدانست.
بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست.
با این تصمیم می‌گذارید
که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد .

(الیزابت استون)
}
#8

فصل ششم

تمام طول هفته را عمه پوران درتکاپوی برنامه ریزی سفر به شمال سپری کرد و اطلاعت لازم را با خانم فرخی رد وبدل میکرد.
لادن از امدن امیر ناامید شده بود وچندان رغبتی به سفر نشان نمیداد.
حامد قرار بود 2روز بماند ومجددا بازگردد چون بیمارستان مرخصی نمیداد.
پنجشنبه صبح چمدانها را در ماشین جای دادند وحامد راندن اتومبیل را به عهده گرفت واقای فرخی با نبود پسرانش .خ.د هدایت اتومبیل را به عهده داشت.
خانم فرخی به محض دیدن انها با لبخندی به ارام گفت:امید به همراه سارا وخواهرم خواهد امد.فرید هم قول داده تا دو روز دیگر بیاید.

ارام با هر بار سفر به سرزمین سرسبز وخیالی شمال.تازگی های بیشماری را در خود نهفته میدید.تابه مسافرانش هدیه کند.
ساعتی بعد در قهوه خانه ای ایستادند تادر هوای فرح بخش انجا چایی بنوشند
وسایه از ارام خواست تا در ماشین انها باشد تا بقیه راه را با هم باشند.
اقای فرخی برخلاف دکتر مردی بذله گو وخوش صحبت بود.ودر طول راه سربه سر سایه میگذاشت تا ارام را بخنداند.
کم کم هوای مرطوب دریا به تنهای خشک انها میچسبید بوی جنگل مشام را نوازش میداد.
بارسیدن به مقصد
ویلای با شکوهی نمایان شد.که همانند نگین میدرخشید.
موج های ارام دریا که تا درگاه انجا بوسه زده وباز میگشتند.چشم را خیره میکرد
ارام بی اراده به سمت ساحل پیش رفت وبه امواج چشم دوخت
لادن به کنارش امد وگفت:امدی به دریا سلام کنی
ارام خیره به دریا .لب گشودواهسته زمزمه کرد:مثل این بود که صدایم میکرد.
_گاهی به من نیز همین احساس دست میدهد.انسان را جادو میکند
_جادوی دریا!تشبیه خوبی است!تو فکر میکنی صدای ما را میشنود؟
لادن با خنده گفت:فکر کنم شنید!چون دارد جواب میدهد

صدای عمه پوران به گوششان رسید که انها را فرا میخواند.
وان دو با خنده به طرف ویلا باز گشتند.
ان سه دختر در یک اتاق نسبتا بزرگ که پنجره ای رو به دریا داشت به چیدن وسایل خود مشغول شدند.
وبعد از فراغت از این کار به سوی دریا رفتند وتا غروب خورشید اب تنی کردند.
وقتی به ویلا باز گشتند دکتر واقای فرخی وحامد بساط پختن کباب را به راه انداخته بودند
بعد از خوردن شام از فرط خستگی به خواب عمیقی فرو رفتند.
اما
عمه پ.ران وخانم فرخی تا پاسی از شب به گفتگو مشغول بودند.
بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست.
با این تصمیم می‌گذارید
که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد .

(الیزابت استون)
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#9
سر میز صبحانه بودند که زنگ تلفن به صدا دراومد.
خانم فرخیبعد از پایان مکالمه اش گفت که امید سلام میرسونه وتا ظهر میرسند.باید به فکر ناهار باشیم.
سایه با اعتراض گفت:ما میخواستیم برای خرید به شهر برویم.
_شما بروید.من کاری با شما ندارم.خانم سخاوت!شماهم بچه ها رو همراهی کنید.اینجا حوصله تان سر میرود.
عمه پوران قبول کرد وبه همراه دخترها راه افتاد.
انها تا ظهر به دیدن فروشگاهها وصنایع دستی مشغول بودند ومقداری خرید کردند وبه ویلا برگشتند.
با ورود انها به ویلا بازار سلام واحوالپرسی گرم شد.سایه ارام را به امید وسپس به سارا.نامزدش وبه محمود برادر سارا ودر اخر به خاله اش معرفی کرد.
ارام بعد از دقایقی اهسته از ان جمع دور شد وبه اتاق رفت تا وسایلی را که خریده بود جابجا کند.
روی تخت دراز کشید وکش وقوسی به اندامش داد.ازاینکه تازه واردها انجا را اشغال کرده بودند زیاد خشنود نبود.
ارام خیره به سقف چهره امید را در ذهنش جستجو کرد.شباهت کمی به فرید داشت.
چشمان امید پر از شیطنت بود.برعکس چشمان فرید که جدی وخموش بود.
امید کوتاهتر ولاغرتر بود برعکس فرید که اندام ورزیده ای داشت.
سارا نیز دختر زیبایی بود با موهایی قهوه ای وچشمانی به همان رنگ وپوستی روشن.
سپس به یاد محمود افتاد.
چشمان محمود با دیدن او برقی زد ومتحیرانه به او خیره شده بود.
محمود هم سن وسال فرید بود وشباهت زیادی به خواهرش داشت.
ضربه ای به در نواخته شد وافکارش از هم گسیخت.
لادن وارد اتاق شد وگفت:خسته شدی؟
ارام نیم خیز شد وپاسخ داد:کمی!پایین چه خبر است؟
_خبری نیست. مشغول صحبت کردن هستند.
_سارا دختر زیبایی است.
_همینطور است.خیلی به هم می ایند.امید میگفت فردا فرید می اید.فکر کنم خانم فرخی برایت نقشه هایی دارد.مواظب خودت باش!
_مزخرف نگو!!!!!!!ما هیچ وجه تشابهی نداریم.
_دنیا را چه دیدی!یه وقت متوجه میشوی که همسایه ما شدی.
ارام بالشتی برداشت وبه سمت لادن پرتاب کرد وگفت :انقدر خیالبافی نکن وگرنه به خدمتت میرسم!!!!!!!!!!

وقت خوردن غذا .ارام احساس میکرد محمود لقمه های اورا میشمارد.
محمود روبه روی او نشسته بود.وگاهی که ارام به او مینگریست.محمود با لبخندی احمقانه به او خیره میشد.
غذا خوردن با این وصف برایش دشوار شده بود.
سارا وامید عاشقانه غذا میخوردند.گویی در ان سالنفقط ان دو حضور دارند.

سایه از سر میز برخاست وارام به دنبال او بعد از تشکر برخاست وبه اتاق پذیرایی رفتند.
لحظاتی بعد لادن نیز به انها ملحق شد.
سایه:چطور است برویم شنا.حوصله ام از دستشان سر رفت.
سارا که چسبیده به امید. نمیفهمم اگر ادم نامزد کند. دیگران اهمیتی ندارند.
لادن با حسرت گفت:باید دوران شیرینی باشد!تا امتحان نکنی نمیفهمی.
با ورود محمود.امید وسارا بحث انها ناتمام ماند.
محمود:ما اقایان میرویم شنا.بهتر است شما خانمها فکری به حال خودتان بکنید.
سایه با لجاجت گفت:ما فکرهایمان را کرده ایم.اما اعلام نمیکنیم.
_راستی ارام خانوم !شنیدم شما وکالت می خوانید. اگر ممکن استاز من دفاع کنید.چون منظور خاصی نداشتم.
_شما خودتان خوب میتوانید از خودتان دفاع کنید. نیازی به وکیل ندارید.
محمود با خنده گفت:شما باعث شدید اعتماد به نفسم زیاد بشود.
ارام برخاست تا به خانم فرخی در جمع کردن میز ناهار کمک کند.درحالی که ظرفها را جمع میکرد دید که محمود به بهانه اوردن ظرفها به اشپزخانه امد.
خانم فرخی:ارام جان زحمت نکش!خودم جمع میکنم.
_زحمتی نیست.شما خسته شدید.
خانم فرخی با دیدن محمود گفت:عزیزم تودیگه چرا به زحمت افتادی؟مگه قرار نبود با پسرها بروید دریا؟
_شما میدانید که من دوست ندارم به خانمها اجحاف شود.
وبا لبخندی معنی دار به ارام نگریست.
ارام احساس ناراحتی کرد واز این که محمود موی دماغ شده بود. معذب بود.
به اتاق رفت.لادن در حال ورق زدن مجله بود.ارام با دلخوری گفت:مثل اینکه این پسره مغزش معیوبه!!!!!!
_حرفی زده؟
_نه!فقط کمی لوس است.
_راست می گویی! لوس وبی مزه
سایه از حمام خارج شد ودر حالی که موهایش را خشک میکرد گفت:
ارام!اسب سواری دوست داری؟
_بدم نمیاد!اسبش کجاست؟
سایه :میرویم کلبه.تا کمی سواری کنیم.
_کلبه کجاست؟
_وقتی دیدی خودت میفهمی.
با اتومبیل در جاده ای فرعی که سایه راه ان را به درستی میدانسترفتند وبه کلبه ای رسیدند.کلبه ای در میان جنگل!که به نظر ارام غریب می امد.اما به درستی انجا همانطور بود که سایه تعریفش را میکرد.
اصطبلی در کنار کلبه قرار داشت.
مردی از درون خانه ای که کمی انطرفتر بود. بیرون امد.
سایه با او احوالپرسی کرد وگفت:اکبر اقا! بی زحمت در کلبه را باز کنید.ما میرویم اصطبل.بعد اسب ها را زین کنید. می خواهیم کمی سواری کنیم.
در انجا سه اسب دیده میشد.
سایه به اسب سیاهی اشاره کرد وگفت:این "مارال"اسب فرید است.
ارام دستی به سر اسب کشید وگفت:خیلی خوشگل واصیل است.
سایه ادامه داد:این هم اسب من است وان یکی اسب امید.البته به پای اسب فرید نمیرسد.ارام هیچ توجهی به بقیه اسبها نداشت وفقط به مارال نگاه میکرد.
بعد از دقایقی به کلبه رفتند.
سایه:فرید عاشق اینجاست.اکثر اوقات به جای ویلا می اید اینجا.
ارام ولادن به وسایل انجا چشم دوخته بودند.تمام وسایل داخل کلبه با چوب تزئین شده بود.بوی چوب با نم جنگل به هم امیخته شده بود ومشام را می ازرد.
شومینه زیبایی کنار اتاق بود
سایه پنجره را گشود وکتری را پر از اب کرد وروی اجاق نهاد.ارام کنار دیوار لم داد وپاهایش را روی هم انداخت:ادم یاد فیلم های وسترن میافتد.
بعد از خوردن چای برخاستند وبیرون رفتند.
اکبراقا اسب ها را زین کرده بود
سایه: ارام میتوانی سوار اسب فرید بشوی؟

ارام به سمت اسب فرید رفت ونوازشش کرد وسپس ارام بر پشتش نشست.
هرسه اهسته سوار بر اسب به راه افتادند.
در پایین جنگل رودخانه ای جریان داشت.انها تا نزدیکی دهکده رفتند وبرگشتند.
در نزدیکی کلبه اکبر اقا را دیدند که با دونفر گفتگو میکند.
ارام وقتی خوب نگاه کرد. فرید را شناخت.
سایه:مثل اینکه فرید ان جا است. ان یکی هم سعید است. قرار نبود به این زودی بیایند.
فرید به طرف انها رفت.
وقتی به مارال رسید دهانه اسب را گرفت وگفت:خوش میگذره؟
سایه:سلام. از این طرفا!!!مادر گفت فردا میای!!!
_میخواستم امشب رو اینجا بمونم وصبح به ویلا برم.اما مثل اینکه اینجا قرق شده.
ارام از اسب پیاده شد وگفت:ببخشید بدون اجازه شما سوار اسبتون شدم.
_مارال چطور بود پسندیدین؟
عالی بود!فکر نمیکردم تا این حد با من مهربون باشه.
سایه ارام را به سعید معرفی کرد وسپس گفت:بچه ها دیر شده باید برگردیم ویلا.فرید تو نمیای؟
فرید:نه فردا صبح میام
بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست.
با این تصمیم می‌گذارید
که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد .

(الیزابت استون)
}
#10
ان سه دختر به سمت اتومبیل حرکت کردند .سایه دور زد واز انجا دور شدند.
ارام میدید که فرید همچنان مشغول نوازش اسب است وسعید با چشمانی نگران انها را بدرقه میکرد.
خانم فرخی به محض دیدن انها با نگرانی گفت:چقدر دیر کردید؟
لادن:معذرت میخواهیم.رفتیم کلبه وکمی اسب سواری کردیم.
عمه پوران با دلخوری گفت:حداقل مرا با خودتان میبردید.
ارام:باید ببخشید!فکر نمیکردیم شما تمایلی به امدن داشته باشید.
سایه:حتما باید خانم سخاوت را به کلبه ببریم.مطمئنم از انجا خوششان می اید.
سایه از دیدار با فرید حرفی نزد.
محمود با علاقه به حرف انها گوش میداد.سپس گفت:پس لطفا مارا فراموش نکنید.
سایه:ما خانمها با هم میرویم.بهتر است شما با اقایان برنامه بگذارید.
ارام از حاظر جوابی سایه خنده اش گرفت.اما محمود به روی خود نیاورد.
ان شب بازار خاطرات وشوخی ها گرم بود.
حامد اخرشب از همگی خداحافظی کرد تا صبح زود حرکت کند واخر هفته برای بازگرداندن انها برگردد.
در سکوت ان شب فقط صدای نفس های یکنواخت لادن وسایه به گوش میرسید
وصدای امواج کمی دورتر
ارام همچنان خیره به سقف در اندیشه بود
خواب از او گریخته بود.افکارش نا خواگاه به سوی جنگل پرواز کرد.
چشمانش را بست.سبزی جنگل واسب سیاه را به یاد اورد.
لذت اسب سواری وهوای دل انگیز جنگل خاطره ای بود که میدانست هیچوقت از ضمیرش پاک نخواهد شد.
در انتهای جنگل باز فرید بود که اورا فرامیخواند.مغرور وبی تفاوت.
فرید کم کم وناخواسته او را مجذوب خود میکرد.رخنه کوچکی در دلش پدیدار گشته بود.
میدانست با گذشت زمان بازتر خواهد شدوتمامی قلبش را تصرف خواهد کرد.
نفس عمیقی کشید ودر دل ارزو کرد کاش فرید یک بار اورا به دقت بنگرد!
بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست.
با این تصمیم می‌گذارید
که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد .

(الیزابت استون)
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " بی خوابی های دوست داشتنی من" نوشته مهسانجف زاده ایران دخت 21 5,841 ۲۸-۰۵-۱۳۹۳, ۱۰:۰۱ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آناهيتا" نوشته ي : شهرناز *گیلدا* 7 1,978 ۲۵-۰۲-۱۳۹۳, ۰۸:۲۱ ق.ظ
آخرین ارسال: *گیلدا*
  رمان "پدرآن دیگری" نوشته پرینوش صنیعی ایران دخت 51 4,513 ۱۹-۰۸-۱۳۹۲, ۰۱:۲۶ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان امشب - سیمین شیر دل elinia 14 3,803 ۰۲-۰۵-۱۳۹۱, ۱۰:۲۰ ق.ظ
آخرین ارسال: elinia
  رمان هستی من - نوشته: رضوان جوزانی elinia 20 4,203 ۱۳-۰۳-۱۳۹۱, ۱۰:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: elinia
Package_favorite رمان " ریشه در عشق "نوشته لیلا رضایی xcdsaz 49 35,049 ۱۲-۰۳-۱۳۹۱, ۱۱:۳۷ ب.ظ
آخرین ارسال: xcdsaz
  رمان شیدا نوشته نسرین ثامنی mamane kiana 10 3,813 ۱۲-۰۳-۱۳۹۱, ۱۱:۲۲ ب.ظ
آخرین ارسال: mamane kiana
  رمان " پـــــــــر پــــــــرواز"نوشته راضیه حاتمی زاده نرگس خانوم 69 29,088 ۱۴-۰۲-۱۳۹۱, ۰۲:۴۴ ب.ظ
آخرین ارسال: نرگس خانوم