خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 2
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان "" آیین من""

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #1
Package_favorite رمان "" آیین من""
این هم رمان بی نهایت زیبا ی آیین من که کاربران نودهشتی به صورت گروهی نوشته اند

خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگه نخونید از دستتون رفته توی مایه های همخونه است .

خلاصه

آیین پسری است که عاشق و دل بسته ی دوست دختر خود است اما به اصرار خانواده اش مجبور به ازدواج با دختر دیگری می شود و زیاد او را تحویل نمی گیرد تا این که ...............


بله خلاصه بخونیدش دوستان Yum2Yum2Yum2Yum2
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۶-۱-۱۳۹۳ ۱۲:۴۱ صبح، توسط ایران دخت.)
۲-۶-۱۳۹۲, ۱۱:۰۴ صبح
یافتن
1 کاربر از الهه زیبایی به دلیل این ارسال سپاس کرده.
تنهاامید
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #2
RE: رمان عاشقانه "" آیین من""
به او نگاه کردم.چشمهاش درست مثل دو تکه یخ شده بود.گاهی سایش دندانهایش روی هم رو حس می کردم...مامان شهلا؛مادرش به سمتش رفت و آرام کنار گوشش چیزی گفت که باعث شد چند لحظه چشمهاش رو ببنده بعد هم به زور لبخندی بزنه...
_عاقد اومد...!
مامان خودم بود که این را گفت و بعد هم کنار من اومد روی صندلی نشست...زیر چشمی نگاش کردم...حالش خوب نبود...
خیلی آرام گفتم:آئین حالت خوبه؟
جوابی نداد مثل همیشه و من هم مثل همیشه پشیمان شدم...می دونستم که باز هم داره به اون دختر فکر می کنه...دختری که به قول مامان شهلا قبلها مجنونش بوده و طفلک نمی دانست آئین هنوز هم مجنونه...مجنون آن دختر...من هم چه قدر ساده خودم رو داشتم قربانی می کردم به قول مهرداد بعضی آدما واسه قربانی شدن به دنیا میان...داشت درد می کشید کاش انقدر مغرور نبود و میزد زیر گریه تا کمی خالی بشه...
بعضی مواقع تقصیرو میندازم گردن خودم که چرا حاضر شدم برم ببینمش البته قبلا داخل بیمارستان دیده بودمش و حتی حدس نمی زدم که مامان اون منو خواستگاری کرده باشه اصلا نمی دونستم مامان شهین مامان اونه...بعضی مواقع تقصیرو میندازم گردن مامان که چرا رفت بیمارستان واسه عیادت خاله و بعدهم صحبت رو با مامان شهین که اونجا سوپر وایزره باز کرد و گفت که دخترشم دانشجوی پزشکیه...بعضی موقعها هم تقصیرو میندازم گردن خود آئین که چرا می خواد منو بدبخت کنه...مگه گناهم چی بوده که مامانش دوس داره من عروسش باشم نه اون دختره...
سقلمه ای که مامان به پهلویم زد منو از فکروخیال بیرون آورد...به مامان نگاه کردم...دیر لب گفت :بله رو بگو...
به آئین نگاه کردم...آرام به آئین گفتم:تقصیر خودته...
_بعله....
صدای جیغ و فریاد از هر طرف می آمد...عاقد رفتو صدای بلند آهنگ...
چه قد منو دوس داری یه ذره یا بیشتر
قد همه عاشقا یا ازونا کمتر
چه قد منو دوس داری
چه قد منو دوس داری
یه عالمه
یه عالمه خیلی کمه
بگو دوست دارم بیشتر از همه
...
++++++++++++++++
نفس بلندی کشیدم و گفتم :وای مغزم ترکید...تو سرت درد نگرفت؟
بازم پشیمان شدم...از اول تا آخر آئین داشت زجر می کشدو من دارم می گم:سرت درد نگرفت؟
در ماشین رو واسم باز نکرد خودم باز کردم و داخل ماشین نشستم...
آینه ی ماشین رو تنطیم کرد...
از بی محلیهاش اعصابم خورد شد باید یک جور خالی می شدم...
_آخی...بمیرم برات...اشکال نداره وقتی رفتی خونه یه دل سیر گریه کن...دلم میسوزه برات...باید یه عمر منو تحمل کنی تو الان 28 سالته لا اقل42 سال دیگه مجبوری منو تحمل کنی...وای ...وحشتناکه...اون دختره هم که مطمدنا عین خیالش نیست ...
واقعا زندگی خیلی بده...
داد زد:میشه خفه شی؟
_چرا که نه...فقط یه چیز دیگه...اگه دیگه باهات حرف نمیزنه میتونم باهاش صحبت کنم. بگم باهات مهربون باشه...قول میدم اون دنیا تورو بسپرم دستش...طفلی...
_سمانه یا خفه میشی...یا خفه ت می کنم...
_راستش ترجیح میدم خودم خفه شم...بالاخره آقامونی!چه میشه کرد...
با پوزخند و آرام گفت:به همین خیال باش...
_خیال نیست که...تو شناسنامه ثبته...واقعیته...اون دختره خیاله....
انگار با این حرفم خیلی عصبانی شد چون سرعتش را به طرز سرسام آوری زیاد کرد...واقعا ترسیدم...خودم هم فهمیدم خیلی زیاده روی کردم..
نزدیک بود 160 رو رد کنه...
_آئین...آئین یواش...یواشتر...دیوونه بازی در نیار...
_اگه خفه میشی سرعتو کم می کنم...
_باشه...باشه...
تا وقتی که سرعتو کم کرد چشمانم بسته بود...
_یه باره دیگه اسم اون عزیز منو بیاری من میدونم و تو...
بدنم یخ زد...تا به حال انقدر واضح نگفته بود عزیز من...
بغضمو خفه کردم
_باش بابا...حالا انگار چه تحفه ایه...
رگ بیرون زده ی گردنش رو که دیدم گفتم:وای...ببخشید...
_من تشنمه...
چیزی نگفت.
_باتو اما...میگم خیلی تشنمه...
_میگی چی کار کنم؟
_یه جا واستا...برام آب میوه بخر...
_نمیشه از تشنگی بمیری؟
_دلتو خوش نکن...نه نمیشه...همین گوشه کنارا واستا...
از سرعتش هم کم نکرد...با حرص فرمان را گرفتم و چرخاندم...کنترل ماشین از دستش خارج شد وهمانطور با سرعت به سمت جدول میرفت...فقظ در یک لحظه پاشو روی ترمز گداشتو...
_احمق دیوونه معلوم هست چیکار می کنی؟
_خودتی،خودتی...من که گفتم تشنمه...باید نگه میداشتی...اصلا بلد نیستی با یه دختر خانوم که روز اول ازدواجشه برخورد کنی...
نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت و گفت:بد جور جو گرفته ت ها...
_برو بخر دیگه...مردم از تشنگی...
بدون اینکه نگام کنه گفت:خودت برو و زود بیا...حوصله ندارم...
_من برم ...با این لباس دکلته؟خب...باشه میرم...
دستم را به دستگیره ی در گرفتم که مثلا میخوام درو باز کنم...
هیچی نگفت و اصلا به روی خودشم نیاورد...کم آوردم...
_اااا....آئین...من روم نمیشه اینطور برم بیرون...برو دیگه
با عصبانیت گفت:وای...سمانه داری بدجور عصبانیم می کنی...منتظر عواقب امروز باش...چون خیلی رو مخم رفتی...
بعد از این جملات پیاده شد و به سمت سوپر مارکت رفت...
+++++++++++++++++++
نوشته ی soshyans کاربر نودهشتی
کفش هامو از پا کندم و داخل خانه دویدم...
_آخیش...هیچ جا خونه ی آدم نمیشه...
دستامو از هم باز کردم و چرخی زدم...بی حوصله کفشاشو داخل جاکفشی پرت کرد و یکراست وارد اتاق شد.چشمم به یخچال افتاد...چند روز پیش که واسه دیدن خونه با مامان شهین اومده بودم به آئین گفته بودم حتما جای یخچال رو عوض کنه...اما...
با حرص بدون اینکه در بزنم وارد اتاق خواب شدم پیرهن تنش نبود و داشت شلوارشو عوض می کرد.جیغ کوتاهی زدم و سریع چشمامو بستم.
_چرا عینهو گاو سرتو میندا...
_باشه...
_چی باشه؟
همونطور که چشام بسته بود پفتم:مگه من نگفتم جای یخچالو عوض کن؟
جوابی نداد.با یه لحن تهدید کننده گفتم:جوابمو بده وگرنه چشامو باز می کنم!
بازم چیزی نگفت.
_باز می کنما!...یک،دو،سه...
آروم انگشتامو که روی چشمم بود از هم باز کردم...روی تخت پشت به من دراز کشیده بود...با عصبانیت سمتش رفتم و ملافه رو که روی صورتش کشیده بود پایین کشیدم.
خیلی ناگهانی سرم فریاد کشید وگفت:دست از سرم بردار...می فهمی یا نه...
جا خوردم و آروم گفتم:خب باشه...فقط قول بده فردا جاشو عوض کنی...
_می دونی چیه؟نه فردا نه هیچ روز دیگه ای جای اون لعنتیو عوض نمی کنم...اصلا تو هم حق نداری به وسایل خونه دست بزنی...اکی ؟ طرف دیگه ی تخت نشستمو گفتم:باشه...
نفس بلندی کشیدمو از جام بلند شدم.وقتی مطمئن شدم چشماشو بسته...لباسمو با یه بلوز و شلوار نخی که مال قبلهای خودم بود عوض کردم...تاج و تور رو هم با هزار بدبختی ازسرم کندم و به سمت حمام رفتم.......
چون آئین داخل اتاق خوابیده بود سشوارو برداشتم رفتم داخل اتاق کار موهامو سشوار کشیدم،با شیطنت رژ صورتیرو به لبام زدمو بعد رفتم توی اتاق خواب.آروم گوشه ی تخت دراز کشیدم.چند لحظه توی خواب نگاش کردم یه لحظه هوایی شدم ...خودمو کنترل کردمو با حداکثر فاصله ازش خوابیدم.
+++++++++++++
با تکانهای تخت بیدار شدم...ائین داشت از تخت می اومد پایین...با چندتا کش و قوس من هم بلند شدم...
_صبح به خیر...
بدون اینکه انتظار جواب داشته باشم جلو جلو از اتاق بیرون آمدم و رفتم سمت دستشویی...وقتی داخل آینه ی روشویی خودمو نگاه کردم متوجه باقی مانده ی سایه ی روی پلکم شدم...دست و صورتمو خشک کردم و وارد آشپزخانه شدم...چند لحظه بعد از من اومد و به سمت یخچال رفت و پاکت شیر رو با جعبه بسکویت بیرون آورد...
_چایی نمی خوری؟
_نه...
دستامو به هم کوبیدم و با شوق گفتم:وای باورم نمیشه...داری پیشرفت می کنی...داشتم به فکر تخم کفتر می افتادم...
چیزی نگفت و با اشتها مشغول خوردن صبحانه شد.روی صندلی نشستم و لیوان چایم رو بالا آوردم و بو کشیدم:به به...چه قدر گشنمه...
همین طور برای خودم لقمه می گرفتم...متوجه سنگینی نگاهش شدم...سرمو بالا گرفتم...
_خوبه دیشب اتفاقی نیفتاد که انرژیت تحلیل رفته باشه...وگرنه فک کنم یخچالو خالی می کردی...
خجالت زده گفتم:خب گشنمه...
و واقعا اشتهام کور شد...به پشت صندلی تکیه زد و به نقطه ی نامعلومی خیره شد...منم محو صورتش شدم...توی بیمارستان شم خیلیا دنبالش بود به جز من...البته تا قبل از قضیه ی خواستگاری چون بعد از اون چشم منم افتاد دنبالش!
موهاش تقریبا همرنگ موهای خودم بود،قهوه ای تیره...صورت مردانه ای داشت...همه ی بچه ها از قد و هیکلش فهمیده بودن ورزشکاره...پوستشم سبزه بود...
چشمامو از ش گرفتم و ته دلم گفتم خوش به حال اون دختره.
+++++++++++++
نوشته ی mtbhrsh کاربر نودهشتی
چها این اولین تجربه نویسندگیه منه
نمیدونم چطور از آب در میاد
...................................

اما چه فایده، آیین که منو نمیخواد اون از من متنفره!
اصلا نمیفهمم چی اینو مجبور کرد که علیرغم میل باتنییش با من ازدواج کنه، اصلا نمیفهمم
آیین سرشو بلند کرد گیج منو نگاه میکرد گویا ناخواسته جمله آخرو بلند گفته بودم
سعی کردم خودمو سریع جم کنم، بلند شدم و با صدای بلند گفتم:
خوب امروز ۱ روز جدید با شروعی جدید، پس پیش به سوی ...
آیین با حالتی گیج به من نگاه میکرد اما هنوز حرفم تموم نشده بود که پاشد و رفت بیرون از آشپزخونه
تو این لحظه گفتم چش شد، خودمونیما نمیرفت چی داشتم که بگم و ریز خندیدم
نمیدونم چقدر تو اون حالت بودم که صدای بسته شدن در منو به خودم اورد
آیین رفته بود............................................ .......
تصمیم گرفتم فعلا بهش فکر نکنم این ازدواج درست نبود حالا که اتفاق افتاده پس باید مبارزه کنم، فقط مطمئنم که هیچ وقت دوست داشتنمو بهش اعتراف نمیکنم نمیزارم غرورمو خورد کنه
نمیزارم
امروزو که مرخصی گرفتم پس باید از فرصت استفاده کنم، سعی کردم ۱ ذره سرو سامون به خونه بدم درسته خیلی از چیزها و مکانشون باب میل من نبود اما من همه چیزو درست میکنم حتا اگر آیین کمکم نکنه و مخالف باشه.
بد از تموم شدن کارها و پخته غذا که ناخواسته (نمیدونم شاید هم چون میدونستم) غذاای مورد علاقهٔ آیین بود به ساعت نگاه کردم
ساعت ۱:۳۰ بود اما از آیین خبری نبود و نمیدونستم چه ساعتی برای ناهار میاد. تصمیم گرفتم قبل از اومدنش ۱ مقدار به خودم برسم.
****
خدا جون یعنی کجاست؟ کجا مونده؟ چرا گوشیشو جواب نمیده؟
یه باره دیگه به ساعت نگاه کردم، ساعت ۱۰ شبو نشون میداد و از آیین خبری نبود
نمیخواستام به مامان شهلا زنگ بزنم، نمیخواستام همه بفهمند هیچ ارزشی برای آیین ندارم از طرفیم به خودم میگفتم اگر اونجا رفته بود مامان شهلا سراغ منم میگرفت پس نمیتونه تنهایی اونجا رفته باشه
داشتم دیوونه میشودم، سر درد داشت اذیتم میکرد به آشپزخونه رفتم تا ۱ مسکن بخورم
نگاهم به میز آماده غذا که برای ناهار آماده کرده بودم افتاد به غذای که تا الان سرو نشده بود
سر دردم بیشتر شد سریع ۱ لیوان آب با قورس خوردمو از آشپزخونه اومدم بیرون از دست خودم عصبانی بودم، خیلی عصبانی
سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم، حتا به نبود و غیبت آیین اما نمیشد نگران بودم تصمیم گرفتم ۱ مقدار استراحت کنم شاید این سر دارد لعنتی خوب بشه
نمیدونم چطور خوابم برد یا اینکه چقدر خوابیدم همین قدر میدونم که با تکونهای ۱ نفر از خواب بیدار شدم، نمیتونستم تشخیص بدم چی شده و کی کنارمه فقط جیغ میکشیدم از ترس، فقط جیغ ....

آیین: نترس منم، سمانه منم آیین
به خودم اومدم اما هنوز داشتم گریه میکردم، تو همون حال هم همه چیز یادم اومد
غیبت آیین و بیخبریم، نگرانیم و سردردم. هوا هنوز تاریک بود با نگاه کردن به ساعت فهمیدم هنوز تا صبح خیلی مونده
آیین: سمانه چی شده، چرا هرچی صدات میکردم جواب نمیدادی؟
خیلی عصبانی بودم از دستش، ۱ هو زمان و مکانو فراموش کردم و شروع کردم همینطور به گفتن، داد میزدم و میگفتم:
چرا جواب نمیدم؟ چون خوابیده بودم، چون از سر درد داشتم میمردم ۱ مسکنه قوی خورده بودم ، چون ۱ آدم از خود راضی گذاشته و رفته بود بدونه اینکه بدونه مسعوله در قبال من که زنشم مثلا مسعوله
رفته بود خوش گذرونی، سمانه هم مرد مرد، اصلا به اون چه!!
اصلا سمانه بیخود میکنه نگرانش میشه که صبح رفته بیرون تا شبم خبری ازش نشده
چون ..
دیگه گریه و تنش عصبی نگذاشت چیزیرو احساس کنم
فقط میدیدم خونه دوره سرم میخرخه، چرا انقدر سریع میچرخه، دیگه هیچ چیزی نفهمیدم



ادامه دارد...
بچها نظراتتونو برام پیام خصوصی بزنید
ممنون
نوشته ی soshyans کار بر نودهشتی
با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم.مامانم بود.گوشی رو برداشتم تا جواب بدم.
_الو
_سلام سمانه
_سلام مامان.خوبی؟
_آره،من خوبم.تو حالت خوبه؟صدات جرا گرفته؟
_آخه خواب بودم...
_تا الان خواب بودی؟میدونی ساعت چنده؟
_نه،مگه چنده؟
همون لحظه چشمم به ساعت افتاد...ساعت یازده ونیم بود.
_ساعت یازده و خورده ایه!آئین حالش چه طوره؟
_اونم خوبه
_راستی من و شهلا خانوم و خواهرات عصر میایم اونجا،جایی که نمیرین؟
_نه...خوش اومدین
_خوب دیگه کاری نداری؟
_نه...تو کاری نداری؟
_ فقط مواظب خودت باش
_باشه...خداحافظ
_خداحافظ
گوشیو قطع کردم و از روی تخت بلند شدم.آئین کنارم نبود حتما بیدار شده بود.باز تموم اتفاقات دیشب یادم اومد...از جام که بلند شدم چند لحظه سرم گیج رفت.دستمو به دیوار گرفتمو وقتی حالم بهتر شد از اتاق بیرون اومدم.اونم مثل من مرخصی داشت.نشسته بود پای تلویزیون و روی کاناپه لم داده بود.
با بی محلی از جلوش رد شدم،اونم توجهی نکرد.توی آشپزخونه همه چی نامرتب بود ظرفای صبحونه شو همین طور روی میز گذاشته بود با عصبانیت از آشپزخونه بیرون اومدم.
_وقتی غذا می خوری ازین به بعد ظرفاشو هم بشور...ok؟
نگاه کوتاهی به من انداخت:فک کردی واسه چی باهات ازدواج کردم؟
_واسه اینکه هیچکس خوشش ازون دختره نمیاد و اون دختره هم به احتمال زیاد خوشش از تو و خونواده ت نمیاد
برافروخته نگام کرد
_در ضمن ازین به بعد هرجایی رفتی تا قبل از ده خونه باش چون من از تنهایی میترسم
از روی کاناپه بلند شد و به سردی گفت:تو هم غش و ضعفاتو ببر یه جای دیگه...نمیخوام خونت بیفته گردنم...بیرون رفتنم و دیروقت اومدنم هم به تو یکی ربطی نداره...سعی کن خودتو با شرایط وفق بدی!
به سمت اتاقش رفت.روی صندلی نشستم وسرمو روی میز گذشتم...حالم از خودم،از آئین و از همه به هم می خورد.
سرمو که بالا گرفتم دیدم لباس پوشیده از اتاق اومده بیرون و می خواد بره.
_تا عصر برگرد مامان شهلا و مامانم می خوان بیام . بی توجه فت.
+++++++++++++++
تا بعد از رفتن مهمونا هم برنگشت،دیگه واقعا داشت اعصابمو به هم میریخت.مجبورم کرده بود واسه راضی کردن مامان و مامان شهلا به هزار جور دروغ متوسل بشم.
ساعت نزدیک یازده شب بود.چندبار تا کنار تلفن رفتم که به موبایلش زنگ بزنم اما هربار پشیمون می شدم.نباید می فهمید واسم تا به این حد مهمه.با فکر کردن به اینکه الان پیش اون دختره نشسته تموم بدنم آتیش می گرفت.بیش از هزار بار از پنجره بیرونو نگاه کردم و هربار ناامید تر از قبل برگشتم.
روی کاناپه دراز کشیدمو و واسه چندلحظه چشمامو رو هم گذاشتم...فقط واسه چند لحظه
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
۲-۶-۱۳۹۲, ۱۱:۰۵ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #3
RE: رمان عاشقانه "" آیین من""
وقتی چشمامو باز کردم خیلی تعجب کردم، ساعت ۵ صبح بود و من این همه خوابیده بودم. یاد آیین افتادم نمیدونستم اومده خونه یا نه ؟!
بلند شدم تا هم آماده بشم که برم بیمارستان هم اینکه ببینم شازده کجاست!
روی تخت پیداش کردم، چه معصومانه خوابیده بود دلم براش میطپید اما افسوس که مال من نبود. حالا که با من لج میکنه من هم باهاش لج میکنم ببینیم کی پیروز میشه
بدون اینکه بیدارش کنم حوله و برداشتم که به همام برم.
بد از خوردن صبحانه میزو کامل جم کردم و همه چیزو مراتب کردم و آماده شدم رفتم بیمارستان، اگر قراره بره سر کار خودش باید بیدار بشه به من چه بیدارش کنم.
***********
سلام سپیده جان خسته نباشی
سلام سمانه خانم، تبریک میگم، فکر نمیکردم به این زودی این طرفها ببینمت
همینطور که لبخند میزدم گفتم: ۲ روز بیشتر مرخصی نداستم باید به کارم سرو سامون بدم فعلا عزیزم
سات ۵ بود که از بیمارستان خارج شدم، وای عجب روزی بود باید جواب تبریک همرو میدادم اه چه خسته کننده
تمام راه تا خونرو به این فکر میکردم که شازده الان کجاست بد میگفتم خوب معلومه طبقه معمول. دیگه هیچ چیزی ازش نمیخوام بذار هروقت میخواد بره هر وقت هم میخواد بیاد. خودم از پسه کار هم حتا ترسم بر میام اما میدونستم که اصلا کار آسونی نیستش.
وقتی رسیدم خونه همه جا سوتو کور بود، منم تصمیم گرفتم ۱ استراحته کوتاه بکنم بعدش ۱ چیزی واسه شئم خودم بپزم.
ساعت ۱۰ بود که کلید توی قفل چرخید، من ظرفهای شمع میشستم که آقا اومد خونه. تا لباس هاشو عوض کنه منم کارمو تموم کردم و از آشپزخونه اومدم بیرون. اصلا بهش محل نمیذاشتم. آقا آیین بچرخ تا بچرخیم.
داشتم تلوزیون نگاه میکردم که دیدم رفت توی آشپزخونه، هه حتما توقع داره الان میز غذا یه آماده براش منتظر باشه اما به همین خیال باش آقا آیین.
بد از سرک کشیدن به روی گاز و داخل یخچال ۱ نگاه به منکرد ۱ نگاه به آشپزخونه آخه بوی کتلت همه جا پیچیده بود اما اون چیزی پیدا نکرد. منم خیلی راحت با کنترله تلویزیون ور میرفتم و این بیشتر عصبیش میکرد.
الان یک هفته از ازدواج خوش یمن ما میگذره، هیچ چیزی تغییر نکرده تا بوده بحثو دعوا. دیگه خودمم خسته شدم. بجز اون شب دیگه آیین شبها زود نیومد گویا ترجیح داد شامشم بیرون بخوره و بیاد خونه. نمیدونم چی کار کنم با این روش میدونم به هیچ چیزی نمیرسم و آیین و به راحتی از دست میدم.

امشب خونه مامانه آیین دعوت داریم، میدونم میاد که باهم بریم, مجبوره به قول خودش امشب منو تحمل کنه
سعی کردم قبل از اومدن آیین آماده باشم، سریع دوش گرفتم و یک دست کوتو شلوار شکلاتی که خیلی هم بهم میومد پوشیدم و آرایشی که بهم بیاد کردم. کارم تازه تموم شده بود که آیین اومد خونه ، وقتی منو دید همینطور بهم نگاه میکرد من هم بیتوجه به اون رفتم بیرون تا آیین هم آماده بشه.
تو ماشین آیین گفت:
میدونم از من بدت میاد و میدونیم که احساسم نسبت بهت چیه اما میخوام خواهش کنم که هر چی هست بینمون ماله خودمون باشه، نمیخوام خانوادهام چیزی از زندگی من بدونند
در حالی که سعی میکردم آروم باشم نگاهمو ازش گرفتمو به درختهای کنار خیابون دوختم، با این سرعت کجا میرفتند؟
من به کجا میرفتم؟ چی در انتظارم بود؟

چرا؟چرا نباید اونا بفهمن؟تو یه برادر کوچیکتر از خودت داری...بزار این بلا رو حداقل سر آرتین درنیارن...من که ترجیح میدم همه بفهمن زندگیمونو به گند کشیدن...
کنایه آمیز گفت:تو که انقدر عاقلی چرا قبول کردی؟من که از اولم همینطور باهات برخورد میکردم...
حرفی برای گفتن نداشتم
_خودت چرا قبول کردی؟
_چون قصد دارم یه مدت دیگه طلاقت بدم...میدونم که واسه پولم دندون تیز کردی،حتی اگه عاشقم هم باشی واسم مهم نیست....در هر صورت اونموقع مهریه ت رو پرداخت می کنم و تو هم میشی یه دختر کوچولوی پولدار...از اونی هم که می خواستی بهتر میشه،نه؟...
قلبم بدجور تیر کشید...
_با همه ی این اوصاف من الان ترجیح میدم یه اسب شوهرم باشه نه تو...
_باید قبل از اینا به این نتیجه می رسیدی...
بحثو قطع کرد انگار حوصله ی بحث کردن با منو نداشت.
_من ساعت نه جایی قرار دارم باید برم...اگه مامان،بابا چیزی پرسیدن بگو رفته بیمارستان...
_خودت که زبون داری...من دروغ نمیگم...
_گفتم اگه ازت پرسیدن...
_من دروغ نمیگم...
نگاهش پراز تنفر بود تاب این نگاهو نداشتم...
_اصلا نمیخواد دروغ بگی...راستشو بگو...بگو رفته پیش آتوسا...
یه لحظه هیچی نفهمیدم...فقط نگاش کردم...من من کنان گفتم:آتوسا... همون... دختر ه ست؟
با پوزخند گفت:بعله...آتوسا عشقمه...
چه قدر سعی می کردم گریه نکنم...با بغض گفتم:خب...راستش ترجیح میدم...ترجیح میدم که دروغ بگم...
_دیدی تو هم مثل همه ای...تو هم دروغ میگی..مواقعی که به نفعت باشه تو هم همه کار میکنی...
_ذات آدما اینطوره...حدس میزنم عشق خانوم شما اینطور نباشه..
انگار یه لحظه رفت توی خیال...با یه صدای آروم گفت:تو هم ببینیش عاشقش میشی....
گاز کوچیکی از لبم گرفتم
_از بچه های خودمونه...یعنی ...
به خودش اومد نگاه طلبکارانه ای بهم انداخت وگفت:به این میگن فضولی...منم با آدم فضول آبم تو یه جوب نمیره...اینو آویزه ی گوشت کن...ok؟
با اکراه نگاهی بهش انداختم و گفتم:ایششششششششششششششششششؠ ?ششش!
حالم خیلی بد بود باید اون دخترو میدیدم...باید می فهمیدم اون چی داره که من ندارم...آره شاید واقعا لایقش نبودم...
++++++++++
آئین از روی مبل بلند شد وگفت:خب...من دیگه باید برم...باید یه سری به بیمارستان بزنم...
مامان شهلا گفت:مگه امروز آن کالی؟
_نه ولی یکی از بچه ها امروز مشکل واسش پیش اومده...به من زنگ زد گفت به جاش برم...
با یک تصمیم آنی منم بلند شدم وگفتم:آره مامان جون دیگه باید رفع زحمت کنیم...
آقای دکتر،بابای آئین مداخله کرد و گفت:سمانه جان تو کجا...تو نشسته بودی که...
_آقای دکتر من فردا کشیکم باید زود بخوابم...
با لحنی شیطنت آمیز گفتم:ما استاژرا باید هفت بیمارستان باشیم(به آئین اشاره کردمو گفتم)مثل ایشون نیستم که هرساعتی بخوان میان بیمارستانو هیچکسم چیزی بهشون نمیگه...
آقای دکتر با تعجب گفت:استاژرا ساعت چند میرن بیمارستان؟
_هفت،هفت و ربع...
_زمون ما که استاژرا یه روز درمیون میومدن...
_شانس منه دیگه...رفتم کنار آئین و مانتویی رو که زهرا خانوم به دستم میداغد پوشیدم..
آئین زیر لب گفت:تو کجا؟
ابرومو دادم بالا...
++++++++++++++++++++
با سرعت زیادی رانندگی میکرد
_چرا انقد تند میرونی
_به تو چه؟
جا خوردم و آروم گفتم:حالا نخورم...فقط سئوال امنیتی بود! راستی فردا کشیکی؟
_نه...چرا نمیفهمی، رزیدنتای ارولوژی آن کالن...
_آخه همیشه؟
_پس چی؟...حیف اون چهار سالی که تو پزشکی حروم کردی...
بهم برخورد اتفاقا درسم خوب بود اینهم به خاطر علاقه ی زیادم به رشته م بود.........
_نه که خودت همیشه بیست و دویی!
جوابمو نداد...
منم تمام مدت داشتم به آتوسا فک میکردم...
با صدای در اتاق چشمام باز شد یه لحظه ترسیدم اما وقتی آئین رو دیدم خیالم راحت شد.لامپو که روشن کرد چشمام اذیت شد و چشمامو بستم.
_برگشتی؟
چند لحظه چیزی نگفت.
_نه،هنوز برنگشتم...
_هه هه،خندیدم...
بعد ازین جمله نتونستم خودمو نگه دارم.:با آتوسا جون خوش گذشت؟
ابروهاشو بالا برد و نگاهی به من انداخت:چیه؟حسودیت میشه؟...آره خیلی عالی بود...جای توهم اصلا خالی نبود!
آب دهنمو قورت دادمو گفتم:نه که با شما دو تا تحفه بیرون رفتن خیلی باحاله...!
بعدازین جمله دوباره روی تخت دراز کشیدم.اونم بعد از اینکه لباساشو عوض کرد طرف دیگه دراز کشید
_آئین
...soshyans

حالم خیلی بد بود باید اون دخترو میدیدم...باید می فهمیدم اون چی داره که من ندارم...آره شاید واقعا لایقش نبودم...
++++++++++
آئین از روی مبل بلند شد وگفت:خب...من دیگه باید برم...باید یه سری به بیمارستان بزنم...
مامان شهلا گفت:مگه امروز آن کالی؟
_نه ولی یکی از بچه ها امروز مشکل واسش پیش اومده...به من زنگ زد گفت به جاش برم...
با یک تصمیم آنی منم بلند شدم وگفتم:آره مامان جون دیگه باید رفع زحمت کنیم...
آقای دکتر،بابای آئین مداخله کرد و گفت:سمانه جان تو کجا...تو نشسته بودی که...
_آقای دکتر من فردا کشیکم باید زود بخوابم...
با لحنی شیطنت آمیز گفتم:ما استاژرا باید هفت بیمارستان باشیم(به آئین اشاره کردمو گفتم)مثل ایشون نیستم که هرساعتی بخوان میان بیمارستانو هیچکسم چیزی بهشون نمیگه...
آقای دکتر با تعجب گفت:استاژرا ساعت چند میرن بیمارستان؟
_هفت،هفت و ربع...
_زمون ما که استاژرا یه روز درمیون میومدن...
_شانس منه دیگه...رفتم کنار آئین و مانتویی رو که زهرا خانوم به دستم میداغد پوشیدم..
آئین زیر لب گفت:تو کجا؟
ابرومو دادم بالا...
++++++++++++++++++++
با سرعت زیادی رانندگی میکرد
_چرا انقد تند میرونی
_به تو چه؟
جا خوردم و آروم گفتم:حالا نخورم...فقط سئوال امنیتی بود! راستی فردا کشیکی؟
_نه...چرا نمیفهمی، رزیدنتای ارولوژی آن کالن...
_آخه همیشه؟
_پس چی؟...حیف اون چهار سالی که تو پزشکی حروم کردی...
بهم برخورد اتفاقا درسم خوب بود اینهم به خاطر علاقه ی زیادم به رشته م بود.........
_نه که خودت همیشه بیست و دویی!
جوابمو نداد...
منم تمام مدت داشتم به آتوسا فک میکردم...
با صدای در اتاق چشمام باز شد یه لحظه ترسیدم اما وقتی آئین رو دیدم خیالم راحت شد.لامپو که روشن کرد چشمام اذیت شد و چشمامو بستم.
_برگشتی؟
چند لحظه چیزی نگفت.
_نه،هنوز برنگشتم...
_هه هه،خندیدم...
بعد ازین جمله نتونستم خودمو نگه دارم.:با آتوسا جون خوش گذشت؟
ابروهاشو بالا برد و نگاهی به من انداخت:چیه؟حسودیت میشه؟...آره خیلی عالی بود...جای توهم اصلا خالی نبود!
آب دهنمو قورت دادمو گفتم:نه که با شما دو تا تحفه بیرون رفتن خیلی باحاله...!
بعدازین جمله دوباره روی تخت دراز کشیدم.اونم بعد از اینکه لباساشو عوض کرد طرف دیگه دراز کشید
_آئین...؟!
این قسمتو soshyans عزیز زحمتشو کشیده

_آئین...؟!
_هوم...؟
به سمتش برگشتم و روی شکم دراز کشیدم و دستمو زیر چونه گذاشتم.چشماشو بسته بود و معلوم نبود این خطوط در هم پیشونیش واسه چیه.شاید به خاطر حضور من بود...
_خیلی غیرقابل تحملم واست؟
با همان چشمان بسته اش پوزخندی زد و چیزی نگفت.ساعدش رو روی پیشانیش گذاشت.نمی دونستم چشاش بازه یا بسته.
_آئین؟...ببین،تو ازم متنفری...ازم بدت میاد،با این همه...من...من نمی خوام طلاق بگیرم...من..
_نمی خوام بشنوم!
_یعنی چی؟من می خوام حرف بزنم...آئین...اگه طلاق بگیریم تو مشکلی واست پیش نمیاد..اما من چی؟یه دختر طلاق گرفته هیچ جایگاهی نداره...مخصوصا تو خونواده ی ما....آئین...من طلاق نمی خوام...
روی صورتش خم شده بودم البته با فاصله ای زیاد.چشماشو باز کرد.تو چشماش خیره شدم.
_خواسته های من چی؟منم می خوام با عشقم زندگی کنم...نه با تو...
نه با تو را انقدر با غیظ گفت که چشمم پراز اشک شد.فایده ای نداشت...دوباره به پشت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم.
_من ازت طلاق نمی گیرم...من زندگیمو می خوام.....
_منم این زندگیو نمی خوام...
فریاد زدم:اگه نمی خواستی چرا باهام ازدواج کردی...
روی تخت نیم خبز شد و برافروخته گفت:صداتو ببر،نصفه شبی...
چشمامو بستمو گفتم:دلم می خواد داد بزنم...به تو مربوط نیست...
_پس گم شو از اتاق برو بیرون داداتو بزن...
منم به سمتش نیم خیز شدموتو چشاش خیره شد:درست حرف بزن...
_در حدش نیستی!
_پس انتظار نداشته باش باهات درست حرف بزنم!
_تو غلط می کنی...
نتونستم دیگه گریمو قایم کنم.زدم زیر گریه و خودمو زیر پتو قایم کردم.
چند لحظه اصلا چیزی نگفت.و دوباره دراز کشید.هر لحظه گریه م بیشتر میشد.
_بسه دیگه.
صدای دادش چهارستون بدنمو لرزوند.لبمو به شدت گاز می گرفتم که صدای گریه م بلند نشه.تمام بدنم می لرزید...
+++++++++++++++
با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم.کش و قوسی به خودم دادم و بلند شدم.آئین روی شکم دراز کشیده بود و دستشو زیر بالش قفل کرده بود.چه قدر دلم می خواست ببوسمش.
مانتوی صورتی رنگ جلو بسته ای رو که داشتم با جین مشکیم پوشیدم.سر خیابون منتظر تاکسی بودم که ماشین آئین به سرعت از جلوم رد شد.با حرص بهش نگاه کردمو دندونامو رو هم ساییدم حتی یه بوق نزد.
+++++++++
اولین جلسه ی ارولوژیم بود و اصلا خوشحال نبودم چه طور می تونستم رفتاراشو تحمل کنم.اونم جلوی همه ی بچه ها.سریع روپوشمو عوض کردم.با این که صبح دیده بودمش تو خیابون اما دیرتر از من رسید.
یه لحظه چشمام آدم آشناییو دید....باور نمی کردم...مهرداد بود...انگار منو با این همه تغییرات نشناخت..صورتمو اصلاح کامل کرده بودم،موهام رنگ خورده بود...چند لحظه بهم خیره شد بعد گفت:سمانه تویی؟
_بله می خواستی کی باشم؟
_چه تغییراتی؟!چه خبره؟
_دکتر شما اول بگو اون ور آب خوش گذشت؟
خندیدوگفن:جات خالی...سوغاتی هم واست آوردم،یادم بنداز بیارم در خونتون واست...
نگاهی بهش انداختمو گفتم:خونه؟دیگه اونجا نیستم...
_چی...فرار کردی؟
جمله ی آخرو با خنده گفت.
_نه...
خواستم بگم ازدواج کردم که صدای شادی رو شنیدم که می گفت برم سر مورنینگ...
با عجله گفت:کدوم بخشی؟
_من ارولوژیم...تو چی؟
_من اعصابم...خب برو دیگه الان شروع میشه!
_باشه...می بینمت...
با عجله رفتم سر کلاس..دیر رسیده بودم.اتند بخش دکتر زارع گفت:خانوم چرا دیر اومدین...
چند لحظه مکث کردم.
_معذرت می خوام.
_اینترنی؟
_نه استاژر هستم.
_حالا بفرمایید.
به آئین نگاه کردم.اصلا حواسش به من نبود و داشت با یکی دیگه از رزیدنتا که توی عروسی دیده بودمش حرف می زد.
+++++++++++++
mtbhrsh
به سمت ته کلاس رفتم و روی آخرین سندلی خالی نشستم. خیلی از دست آیین ناراحت بودم از طرفی هم فکرم رفته بود پیش مهرداد. از ساله اول میشناختمش پسر خیلی خوبی بود مثل برادرام دوسش داشتم. به این فکر میکردم که چه بیخبر برگشته.
انقدر ذهنم مشغول بود که اصلا متوجه گذشته زمان نشدم، وقتی به خودم اومدم بچها داشتند یکی یکی از کلاس بیرون میرفتند. آیین هم بدون اینکه به من توجهی بکنه با همون که موقع ورود دیدم داره صحبت میکنه رفت بیرون. خیلی بهم برخورد، بقیه دخترها که چشم نداشتند منو ببینند با یک حالت مسخره و نیشخند بهم نگاه میکردند. به خودم اومدم وسایلم را تند جم کردم تا زودتر از این جو خفه کننده برم بیرون.
توی راهرو داشتم به سمته خروجیی ساختمون راه میرفتم که صدای قدمهای تندی رو پشت سرم احساس کردم
در همون لحظه صدای مهرداد و شنیدم که داشت منو صدا میکرد
- آقای دکتر دیگه سنی ازتون گذشته، یک مقدار باید مراعات کنید، دویدن و سرعت زیاد برای این سنّ اصلا خوب نیست!!!
مهرداد در حالی که سعی میکرد نفس کشیدنشو مراتب کنه گفت:
- راست میگی، این حافظه هم خوب کار نمیکنه سنّم یادم میره گاهی
و باهم به خنده افتادیم، در حال خندیدن با هم هم قدم شدیم که بریم بیرون. در این حین چشمم به آیین افتاد که روبروی خروجی ایستاده بود و داشت با دو نفر صحبت میکرد اما حواسش کاملا به منو مهرداد بود.
بدون اینکه اهمیّتی بدم به مسیرم ادامه دادم
- حالا چی کار داشتی که با این سرعت میومدی دنبالم!؟!؟
- راستش میخواستم بهات حرف بزنم
- در چه موردی؟
- ببینم تو گفتی دیگه تو خانه قبلی نیستید! میشه لطفا آدرس جدیدتونو به من بدی؟
- آدرس مارو میخوای چی کار؟ بعدم من دیگه تو اون خونه زندگی نمیکنم اما مامان و بابا هنوز اونجا هستند
اییستاد و با تعجب گفت:
- یعنی چی تو اونجا نیستی؟ اما خانوادت همونجا هستند؟ نمیفهمم. نکنه!
نگاهشو به سمت دست چپ من برد و همونجا ثابت موند
یک لحظه دیدم که خطوط صورتش منقبض شد و صورتش به کبودی زد
- تو این مدتی که نبودی خیلی اتفاقت افتاده مهرداد خیلی
و شروع به حرکت کردم و از پلههای ساختمون اومدم پایین، اما مهرداد هنوز همانطور آیستاده بود و هیچ کرکتی نکرد...


هنوز چند قدم نرفته بودم که مهرداد خودشو بهم رسوند و گفت:
- کی!
- دو هفته نشده
- چه بی خبر
- تو کجا بودی که خبرت کنم، بدم همه چیز خیلی سریع پیش اومد
در حالی که نفس عمیقی میکشید:
- بهت تبریک میگم امیدوارم خوشبخت بشی
- خوشبخت! ممنون (دلیلی نداره دیگران از زندگیه من چیزی بدونند)
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
۲-۶-۱۳۹۲, ۱۱:۰۷ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #4
RE: رمان عاشقانه "" آیین من""
حالا این فرشته ی نجات کیه؟از بچه های خودمونه...
بهش لبخندی زدم و گفتم:درست روبه روته...کنار دکتر شیخی...
چند لحظه ماتش برد بعد گفت:دروغ می گی؟...یعنی دکترآزادی...
_اهوم...
_می شناسمش که...پسر دکتر آزادی،اتند داخلیه دیگه؟
_آره...
_خوبه...فک نمیکردم انقدر خر باشه که تو رو...
واستادمو با غضب نگاش کردم.هردو تو چش هم خیره شدیم،چند دقیقه بعدش با هم زدیم زیر خنده.
_رزیدنته؟
_آره...رزیدنته سال دو...ارولوژی....راستی خانوم صدیقو میشناسی که؟
_سوپروایزره؟
_آره...مامانشه...
_خوب کسیو تور زدی...هم ارولوژیتو راحت پاس می کنی...هم توی بخشا راحتی...
یه چیزی ته صداش بود که ناراحتم می کرد.نمی فهمیدم چیه.
_تو هم دیگه به فکر باش،داری پیر...
حرفم تموم نشده بود که چیزی از پشت روم آوار شد...نزدیک بود بیفتم که به روپوش مهرداد چنگ انداختم.منو مهرداد همزمان به پشت برگشتیم.شادی بود...خودشو به مظلومیت زد و گفت:وای چه هوایی!
چند ثانیه با خشونت بهش خیره شدم..
_اِ...خب خواستم یه کم بخندی...
_کوفتو بخندی..
_آقای دکتر من چند لحظه این دراکولا رو ازتون غرض می گیرم.در همون حال به اخم پیشونیم اشاره کرد.مهلت نداد و منو به سمت دیگه ای کشوند.
_وایییییییییی...........سمانه...ؠ ?دبخت شدم....بگو با کی همگروهم
با کی؟
_همایون...ای خدا...اینم شانسه...فک کن...منو همایونو نسرینو کاوه با همیم
زدم زیر خنده:آی بمیرم برات...پس بگو سر مورنینگا، شما میدون نبرد دارین؟
_رو آب بخندی...ادای گریه کردنو در آورد و بعد یهو جدی شد و گفت:اما ..آئین چی؟حتما سر مورنینگ بهت میرسونه اگه اتندا ازت سئوال بپرسن...ای کوفتت بشه
_زهی خیال باطل...
با موشکافی تو چشام خیره شد:چرا هیچ وقت ازش تعریف نمی کنی؟...سمانه نکنه ...ببینم...باهم خوبین؟...
باید بحثو عوض می کردم .نمی خواستم چیزی بفهمه.
_آره بابا...توهم چه فکرایی می کنی...حالا بگو من با کی یه گروه افتادم...با پانیذو روناکو علی.وای از این پانیذ از همون اولم مشکل داشتم.دختره ی حال به هم زن.حالا که فهمیده ازدواج کردم انگار هووی اون شدم.سر مورنینگ انگار داشتن دارش میزدن...احمق....
++++++++++
از حموم که اومدم بیرون یه دفه دلم هوای کیک خونگی کرد.از همونا که قبلنا با مامان درست می کردم.
یه لباس داشتم که مامان روزای قبل از ازدواجم خریده بود برام.یه پیراهن بدون آستین بود که یقه ی گرد داشت.جنسش حریر بود و بلندیش تا رو زانوم بود.تاکمر تنگ بود از کمر به بعد گشاد می شد. رنگشم مخلوط بود از قرمز و صورتیو بنفشو این طیف رنگ.
برای اولین بار تنش کردم خیلی خوشم اومد.موهامو خرگوشی بستم.شبیه بچه دبستانیا شده بودم.یه کوچولو رژ قرمزم زدم.
_پیش به سوی آشپزخونه ی خوکشل خودم...
بدو بدو رفتم آشپزخونه و وسایل کیکو آماده کردم.
+++++++++++
نیم ساعتی بود که منتظر بودم بیادو شاهکارمو میل کنه.تموم ظرفا رو روی میز چیده بودمو خودم توی هال منتظر اومدنش...
به ساعت نگاه کردم.نه و نیم بود.خسته شده بمدم فکر کردم حتما شب بر نمی گرده که صدای در و بعدش صدای ماشینشو که وارد حیاط میشد شنیدم.
این قسمتو soshyans عزیز زحمتشو کشیده
_وایییییییییی...........سمانه.. بدبخت شدم....بگو با کی همگروهم
با کی؟
_همایون...ای خدا...اینم شانسه...فک کن...منو همایونو نسرینو کاوه با همیم
زدم زیر خنده:آی بمیرم برات...پس بگو سر مورنینگا، شما میدون نبرد دارین؟
_رو آب بخندی...ادای گریه کردنو در آورد و بعد یهو جدی شد و گفت:اما ..آئین چی؟حتما سر مورنینگ بهت میرسونه اگه اتندا ازت سئوال بپرسن...ای کوفتت بشه
_زهی خیال باطل...
با موشکافی تو چشام خیره شد:چرا هیچ وقت ازش تعریف نمی کنی؟...سمانه نکنه ...ببینم...باهم خوبین؟...
باید بحثو عوض می کردم .نمی خواستم چیزی بفهمه.
_آره بابا...توهم چه فکرایی می کنی...حالا بگو من با کی یه گروه افتادم...با پانیذو روناکو علی.وای از این پانیذ از همون اولم مشکل داشتم.دختره ی حال به هم زن.حالا که فهمیده ازدواج کردم انگار هووی اون شدم.سر مورنینگ انگار داشتن دارش میزدن...احمق....
++++++++++
از حموم که اومدم بیرون یه دفه دلم هوای کیک خونگی کرد.از همونا که قبلنا با مامان درست می کردم.
یه لباس داشتم که مامان روزای قبل از ازدواجم خریده بود برام.یه پیراهن بدون آستین بود که یقه ی گرد داشت.جنسش حریر بود و بلندیش تا رو زانوم بود.تاکمر تنگ بود از کمر به بعد گشاد می شد. رنگشم مخلوط بود از قرمز و صورتیو بنفشو این طیف رنگ.
برای اولین بار تنش کردم خیلی خوشم اومد.موهامو خرگوشی بستم.شبیه بچه دبستانیا شده بودم.یه کوچولو رژ قرمزم زدم.
_پیش به سوی آشپزخونه ی خوکشل خودم...
بدو بدو رفتم آشپزخونه و وسایل کیکو آماده کردم.
+++++++++++
نیم ساعتی بود که منتظر بودم بیادو شاهکارمو میل کنه.تموم ظرفا رو روی میز چیده بودمو خودم توی هال منتظر اومدنش...
به ساعت نگاه کردم.نه و نیم بود.خسته شده بمدم فکر کردم حتما شب بر نمی گرده که صدای در و بعدش صدای ماشینشو که وارد حیاط میشد شنیدم.
mtbhrsh
بعد از گذشته چند دقیقه صدای دسته کلید و چرخ کلید توی قفل در اومد. وقتی وارد شد و منو دید که توی حال نشستم و دارم تلویزیون نگاه میکنم لحظه یی مات نگاهم کرد من هم اصلا بهش اهمیت ندادم و به کار خودم ادامه دادم. آیین هم به خودش اومد و به اتاق رفت که لبششو عوض کنه
وقتی به آشپزخونه رفت و غذا یه آماده و کیک توی یخچال او دید گفت:
- چه کرده
بد از خوردن شام اومد روی مبل نشست، احساس میکردم چیزی میخواد بگه اما نمیگفت منم هیچ چیزی نگفتم ببینم کی به حرف میاد. بعد از نیم ساعت که با خودش کلنجار رفت گفت:
- سمانه
بدون اینکه از صفحه تلویزیون نگاهمو بردارم
- بله
- راستش چیز
- بگو میشنوم
- میشه وقتی باهات حرف میزنم به من نگاه کنی نه تلویزیون
- بفرمائید اینم نگاه (و بهش ذول زدم)
- ما باید از هم جدا بشیم
خیلی جا خوردم اما سعی کردم خونسرد باشم
- دیشب بهت گفتم که من طلاق نمیخوام من زندگیمو دوست دارم
- اما ما باید از هم جدا بشیم
- کی این باید و نباید رو تعیین میکنه؟ تو؟ نه . نه آقای آیین آزادی. من زندگیمو نمیزارم از دستم بگیری
در حالی که عصبانی شده بود گفت:
- کدوم زندگی؟ من از تو متنفرم . میخوام ازدواج کنم با عشقم. نمیتونم تورو تحمل کنم میفهمی اینو
میدونستم در تصمیمش خیلی جدیی هستش و هیچ چیزیم نمیتونه جلوشو بگیره. اما نه ۱ چیزی میتونه و اونم خانوادش هستش. تصمیم گرفتم از همین استفاده کنم. در مقابل این هیچ سلاحی نداشت
- آره میفهمم اما تو دیگه حق انتخاب نداری . اون دخترو خانوادت قبول ندارند در صورتی که اسم من یک ثانیه هم از روی زبونهون نمیفته. (با هر کلمه حرف زدن من آیین عصبانی تر میشد و من میترسیدم. اما نمیخواستام دیگه مثل دیشب ترسمو بهش نشون بدم. باید برای حفظ زندگیم جلوش میییستادم.
) میبینی این برگ برنده منه . من طلاق نمیگیرم . وقتی حرفم به اینجا رسید آیین بلند شد و به اتاق رفت و درب اتاق با صدای ناهنجاری بهم زده شد

soshyansچند لحظه بدون هیچ حرکتی همونطور نشستم.قطره اشکی رو که دزدانه داشت می رفت روی لبم با نک انگشتم پاک کردم.انتظار نداشتم باز هم حرف طلاقو بکشه وسط.تلویزیونو خاموش کردمو کنترلشو تقریبا پرت کردم رو کاناپه.بی حوصله وارد اتاق خوابمون شدم.روی تخت دراز کشیده بود و زل زده بود به سقف.خواستم لامپو روشن کنم که گفت:بزار خاموش باشه...
نور ماه از لا به لای پرده های حریر میومد تو....و قسمتی از اتاقو روشن کرده بود.کش موهامو باز کردم و خودمو از اون حالت بچگانه ی گول زنک کشیدم بیرون...مثلا با بچه نشون دادن خودم می خواستم چیو ثابت کنم؟اینو که خیلی بی پناهم؟اینو که نمی تونم ئروی پاهای خودم بایستم؟با ههمون لباس رفتم تو تخت ...مثل همیشه با حداکثر فاصله ازش و فقط خودمو خدا می دونستیم که من چه قدر محتاجشم...محتاج اینکه مال اون باشم...زن اون باشم...کلمات عاشقانه ش مال من باشه...لباش مال من باشه...دستاش مال من باشه...
نفس صداداری کشیدمو پشت بهش دراز کشیدم.مثل جنین توی خودم جمع شده بودمو از پنجره ماهو نگاه می کردم...باد سرد پاییزی میومد تو و باعث می شد بیشتر خودمو توی پتو بپیچم...
_اگه طلاق بگیریم باهات ازدواج می کنه؟
چند لحظه سکوت تموم منافذ اتاقو پر کرد.
_یعنی موافقی؟
از اشتیاق تو صداش یرای بار هزارم دلم شکست.
_احساس بدی دارم...حس می کنم دارم فرصت یه زندگی خوبو ازت می گیرم...کار من خودخواهیه....اما...اما کار تو چی؟اونوقت باید تا آخر عمر انگشت نما بشم...من از خانوادم می ترسم...طلاق واسشون یه چیز وحشتناکه!داداشام اگه بفهمن طلاق گرفتم دیگه می شن نگهبان من...می دونم روز و شبمو واسم سیاه می کنن...بخوام تا سر کوچه برم اسکورتم می کنن...خواهش می کنم یه کم منو هم درک کن....فقط واسه چند سال که بتونم مستقل بشم....
به سمتش غلطیدم.هنوز چشمش به سقف بود.
_با اینکه در کنارتو بودن واسم عذابه...اما فک کنم چاره ای نباشه...فقط یک،دو سال دیگه...
_آئین...؟!
_دیگه چیه؟
_من زنتم؟
سریع به سمتم چرخید و گفت:سئوال ازین احمقانه تر نبود بپرسی؟
_جوابمو بده....
دوباره به حالت قبلی برگشت:اینطور می گن...اما من این حسو ندارم...تو واسم غریبه ای هستی که باید واسه مدتی سایه شو تحمل کنم...
_می دونی چیه...واسه یه زن خیلی سخته که ازدواج کرده باشه...اما هنوز...هنوز با دوران قبل از ازدواجش فرقی نداشته باشه...وحشتناکه...اینطوری خورد میشه..
_نمی فهمم چی میگی!
_می فهمی،خوبم می فهمی...اما اگه می خ0وای بذار بیشتر بگم...واسه یه زن خیلی سخته که ازدواج بکنه و هنوز دختر باشه....
فریاد کشید:آره بایدم سخت باشه،اما بزار روشنت کنم....من هیچ کششی به تو ندارم،نه عاطفی،نه جنسی...نه هیچی....دیگه هم نمی خوام این حرفارو تکرار کنی...
همون لحظه با عصبانیت پتو رو رو سرش کشید و پشتشو به من کرد....
چند لحظه بعد به خودم اومدمو فهمیدم چه حرفایی زدم،خودم داشتم از خجالت می مردم وخودمو لعنت می کردم واسه دهن لقم...داشتم بیشتر با این کارا خودمو خوار می کردم...
+++++++++++
_آدرس بده تا امشب سوغاتیاتو بیارم...می دونی که نمی تونم بیارم بیمارستان؛آخه زیاده...
با شوقی بچگانه پریدم هوا:وای...مگه چی چی خریدی....
_چیزای خوشگل.....
_وای مهرداد...ممنون،خیلی ممنون...به خدا راضی به زحمتت نبودم...ولی حالا دیگه خریدی...وای به حالت خوشگل نباشن
چند لحظه به صورتم خیره شد:بچه پررو!
_من پرروام؟
معصومانه تو چشاش خیره شدم
انگار خجالت کشید یا یه همچین چیزی...چون سرشو انداخت پایین.
_حس می کنم یه سمانه ی دیگه شدی...خیلی فرق کردی...
_من؟؟؟؟...نه...من همونم هیچیم عوض نشده..
_اشتباه می کنی خیلی چیزا عوض شده...
_مهر....تو داری اشتباه می کنی...همه چی مثل قبله..باور کن...
با شنیدن شکسته ی اسمش لبخند همیشگی رو زد:مهر...داد نه مهر...من بدم میاد
_دوس دارم بگم مهر...در ضمن بچه پولدار دیدم ماشین جدید خریدی...خیلی خوشگله....ماکسیما می خری یه تعارف نمی کنی سوار شم...!
_خب..خب راستش فکر نمی کردم دکتر آزادی...خوشش بیاد..فک نکنم اصلا چیزی از روابطمون...
_امروز باید برسونیم....یه داداش خوشتیپ پولدار که بیشتر نداریم!
_داری خرم می کنی که سوغاتیای بقیه رو هم واسه تو کش برم...
زبونمو گاز گرفتم:من و این کارا...استغفرالله...
_کشیک که نیستی...
_نچ...
_پس ساعت 1:15 در بیمارستان منتظرتم..ok؟
_باشه...خب من فعلا برم الان با دکتر مصوم کلاس داریم...
_برو...البته تو که نریم بهت تو نمی گن....هرچی باشه پارتیت کلفته..
_چی فک کردی!
بعداز این جمله بدو بدو به سمت طبقه ی سه ،قسمت کلاسا رفتم..
+++++++++++
با خستگی مانتو شلوارمو در آوردم و رفتم حموم....


mtbhrshوقتی کلاس تموم شد چون با مهرداد قرار داشتم وسایلمو سریع جم کردم و از کلاس زدم بیرون، از جلوی آیین رد شدم واسش خیلی عجیب بود که من با این عجله کجا دارم میرم
- ببخش که دیر کردم، مگه استاد ول میکرد همینطور داشت صحبت میکرد
- خواهش میکنم منم تازه کلاسم تموم شده تا ماشینو اوردم تو هم پیدات شد
درب دانشگاهو نشون داد گفت:
- نمیخوای با دکتر آزادی بری؟ ناراحت نشه!
- نه بهش گفتم بریم (هرچند اصلا مطمئن نبودم اینکارم درسته یا نه)
وقتی با ماشین از جلوی آیین رد شدیم نگاهم به آیین خورد خیلی عصبی نشون میداد، یک لحظه ترسیدم اما کاری بود که کرده بودم.
- خوب حالا از کدوم طرف باید برم؟
- فعلا مستقییم برو تا بهت بگم
- کای دکتر آزدای خونه هستش که هم بیام تبریک بگم و هم اینکه سوغاتی هاتو بیارم؟
مطمئن بودم که آیین هیچ وقت نمیاد خونه منتظر بمونه که مهمونه من بیاد ببیندش. نمیخواستام به مهرداد بی احترامی کنه و کسی از زندگیم چیزی بفهمه
- بذار ببینم... آهان فهمیدم ما فردا شب خونه مامان اینها دعوت داریم، فردا بیع اونجا . خودت میدونی که مامان و بابا خیلی خوشحال میشند
- باشه حالا که تو اینطور راحت تاری همینکارو میکنیم
تا به خودم اومدم دیدم ۱ ساعت که تو همام هستم و داشتم به وقایع امروز فکر میکردم. یک احساس ترس داشتم. میدونستم احساسم به آیین و اتفاقات امروز ربط داره.
بعد از همام سریع شا م آماده کردم و نشستم یک مقدار درس بخونم. اصلا نمیتونستم تمرکز کنم هیچ چیزی نمیفهمیدم. بعد از مدتی کتابم روی میز انداختم و پاشدم خودمو مشغول کنم فکر داشت دیوونم میکرد.
حدود سات ۱۱:۳۰ آیین اومد
- سلام
خیلی عصبانی و گرفته بود. اینو از حالت گرفته صورتش میشد فهمید. حتا جواب سلام منم نداد فقط خیلی بد نگاهم کرد به اتاق رفت تا لباس هاشو عوض کنه.
وقتی به حال اومد سعی کردم خونسرد باشم و خودمو با برنامه تلویزیون سرگرم میکردم. بعد از مدتی نتونست خودشو کنترل کنه و گفت:
- رفتار امروزت چه معنی میداد؟
- کدوم رفتارم؟ من مثل همیشه بودم
- هه هه ، دکتر ارمنیی به من میگه خانومت کجا میخواد بره که با تو نمیره! من نمیدونستم چی باید بهش بگم
- بهش میگفتی جایی نمیره، ما زن و شوهر یک مقدار عجیبیم. صبحا هم با اینکه مسیرمون یکی هستش اما من با ماشین خودم میام خانومم مجبور میشه با تاکسی بیاد. امروز حتما خسته شده از تاکسی سواری با ایشون داره میره خونه
در حالی که این حرفو میزدم یک لبخندی که بیشتر شبیه نیشخند بود روی صورتم بودش. آیین هم دستهشو مشت کرده بود و به دسته مبل فشار میاورد. انتظاره این جوابو از من نداشت
- تو بیخود کردی. باره آخرت باشه از این کارا میکنی. من راننده تو نیستم که برسونمت به دانشگاهو بیمارستان اینو بفهم. دیگه هم حق نداری سوار ماشین این پسره بشی. فهمیدی؟
- نه دکتر جان از این خبرها نیست. نمیدونستی بدون مهرداد مثل برادر منه منم هرکاری بخوام میکنم
هر دوو عصبی بودیم نمیدونم چرا هیچ شبی نیست که ما باهم دعوا نکنیم. بلند شدم غذا یی که برای آیین گذشته بودمو توی یخچال گذشتم همه برقها و تلویزینو خاموش کردم و به اتاق رفتم تا مثلا بخوابم. اما اصلا خوابم نبرد. حدود سات ۲ بود که آیین اومد بخوابه منم خودمو به خواب زدم مثلا خوابم برده
- میدونم بیداری، این رفتارت نه فقط برای من بلکه برای خودتم دردسر ساز میشه بهتره هر دومون سعی کنیم حداقل تا جدا نشدیم جلوی جم تظاهر به خوشبختی کنیم
باز هم حرف از طلاق زد.
- حالا که تهش جدایی هست دلیلی نداره که تظاهر به خوشبختی کنم، بعدا نمیگند اینها که زوج خوشبختی بودند چی شد یک هوو از هم جدا شدند . نه آیین نه من اینکارو نمیکنم
*****
صبح با صدایsms گوشیم بیدار شدم وقتی به صفحش نگاه کردم خیلی تعجب کردم شماره آیین بود. کنارمو نگاه کردم دیدم نیستش. نوشته بود
- لطف کن زودتر پاشو آماده شو من تا نیم سات دیگه پایین منتظرتم الان رفتم بنزیین بزنم
soshyans
خمیازه ای کشیدمو بلند شدم.وقتی داشتم تو آینه ی روشویی خودمو نگاه می کردم فک کردم رنگ مو هامو اگه پرکلاغی کنم خیلی به صورتم میا. تصمیم گرفتم بعد از بیمارستان برم آرایشگاه...
سرسری صبحونه خوردم و مسواک زدم.داشتم شلوارمو عوض می کردم که صدای ماشینشو شنیدم.بدو بدو درحالیکه یه پام تو شلوار بودو اون یکی بیرون کنار پنجره رفتم و سرمو کردم بیرون به اونکه تازه در حیاطو باز کرده بود گفتم:دارم میام...مانتومو بدار بپوشم.
مانتوی مشکیمو بیرون آوردمو با شلوار جین آبیم پوشیدمش....داشتم جلوی آینه خط چش می کشیدم که در اتاق باز شد.
_هنوز غروفرت تموم نشده...ساعت هشته...داری یه کاری می کنی که دیگه آخرین بارم باشه می رسونمت.
_من همینم ...خودت داوطلب شدی،من که بهت اصراری...
و مشغول کشیدن خط چش سمت چپم شدم.
_به هر حال من تا پنج دقیقه دیکه رفتم بهتره زود حاضرشی...
داشت با منت گذاشتن لجمو در میاوردواصلا غرورم اجازه نمی داد باهاش برم.
_ تو برو...من خودم میرم.
_زود باش...من حوصله م کمه ها!
_مگه باهات شوخی دارم...میگم خودم میرم...لازم نکرده به زحمت بیفتی...
با پوزخند نگاهمو ازش گرفتم.
_به درک...خودت برو...
وقتی درو بست مشتمو کوبوندم به میز و از دردش اشک تا کنار چشمام اومد.باید یه جوری حرصشو در میاوردم.
گوشیمو در آوردمو شماه ی مهردادو گرفتم.
_بله؟
_مهرداد جون سلام
_سلام...خوبی؟
_آره،کجایی تو؟
_من الان تازه ماشینم جلوی در بیمارستان پارک کردم.واسه چی...
_ها...هیچی،هیچی...
_کجایی تو؟
_خونه...
_خونه؟الان مورنینگ شروع شده....
_خب....ولش کن.کاری نداری؟
_بمون میام دنبالت...
_چی؟خب...نمی خواد بیفتی زحمت...
_تا یه ربع دیگه اونجام....
اجازه ی هیچ مخالفتی نداد و گوشیو قطع کرد.
++++++++++
ظهر حدود ساعت 1:30 از بیمارستان اومدم بیرون.همون موقع آئین دیدم که به سمت ماشینش می رفت.خودمو به ندیدن زدم یه لحشه حس کردم اونم متوجه من شد.منتظر تاکسی بودم که ماکسیمای مهرداد جلوم ایستاد.
_برسونمت...
خندیدم:نه....ممنون...
_گفتم می رسونمت....این موقع ظهر پرنده هم پر نمی زنه...
_من فقط باعث زحمتم...
در جلو رو باز کردمو نشستم تا نشستم گفتم:البته وظیفته...
نگاهی بهش انداختم چشماش قرمز بود و از سر و صورتش عرق می ریخت.
_مهر؟...گرمته؟
_هان...آره خیلی گرمه...
_واقعا..هوا که خیلی خنکه...مریض نیستی؟
_نه....
_چشمات چرا انقد قرمزه...حتما مریضی یه سر برو دکتر...
_شاید...حس می کنم گلومم درد میکنه...احتمالا سرما خوردم...
-یادت نره بری....
_هوم...
_اینی که گفتی یعنی عمرا یادت بمونه...من بهت زنگ می زنما...فردا نسختو هم میاری واسم بیمارستان ببینم واقعا رفتی....
_چشم،مامان بزرگ...میرم..
_به خاله بگو واست سوپ درست کنه...ازین آشغال پاشغالا هم نخور...
+++++++++
به خونه که رسیدم تازه یادم اومد آرایشگاه نرفتم.و آرایشگاهو گداشتم واسه فردا.
ماشین آئین تو حیاط بود و صدای تلویزیون میومد.
[ کفشامو همون جلوی در از پاکندم و اومدم تو.نمی دونم چرا همش یه حس بدی میومد تو دلم و قلقلکم میداد.صدای تلویزیون خیلی بلند بود و آهنگ مورد علاقه ی من داشت پخش می شد.دستامو جلوی گوشم گرفتم و وارد هال شدم....یه لحظه شوکه شدم دهنم باز مونده بود.نمی دونستم چی کار کنم.بدنم در اختیار مغزم نبود...آئین روی مبل لم داده بود و یه دختره روپاهاش نشسته بود...انگار متوجه من شدن چون آئین لباشو از روی لب دختره جدا کرد...مطمئن بودم آتوسا بود،همون دوست دختر آئین...هردوشون به اندازه ی من شوکه شده بودند...چونه م از بغض می لرزید...آتوسا زودتر از ما به خودش اومد چون سریع بلند شد و ایستاد...با خشم نگاهمو به نگاه طوسیش دوختم...گونه هاش قرمز شده بود و درمونده به نظر میومد...(جدا خاک تو سرش احترام خونه ات رو نگه دار لااقل )
_آشغالا....
بعید می دونم شنیده باشن چون صدام خیلی آروم بود...خواستم برگردمو برم اما منصرف شدم اونا باید میرفتن نه من...من که کار خلافی انجام نداده بودم...همونطور بهشون خیره بودم هنوز شکش تو دلم بود...کیفمو انداختم روی مبل...باید درست برخورد می کردم...
درحالیکه خودمو بی تفاوت نشون میدادم گفتم:این کثیف کاریاتونو ببرین جای دیگه...
دختره اومد سمتمو خواست چیزی بگه که دیگه نتونستم کنترل کنمو داد زدم:خفه شو...
آئین بالاخره سکوتشو شکست روبه دختر گفت:آتوسا،عزیز من...بیا اینجا...
آتوسا به سمت آئین برگشت لبخندی زد و تا نزدیکش رفت قلبم داشت می ترکید نمی تونستم تحمل کنم که دوباره همون صحنه تکرار شه...
فقط یه لحظه صدای سیلی بلندی رو شنیدم.
_چرا؟...چرا نگفتی...آئین نمی بخشمت..چرا نگفتی ازدواج کردی...
افتاد گریه و درحالیکه با عجله لباساشو می پوشید اومی سمت من.
آئین هم فورا بلند شد و گفت:آتی کجا؟..خواهش ...آتی من ...من نمی خواستم ازد....
_آئین لطفا بس کن...خانوم...من...من متاسفم...اصلا خبر...من خودمو حالا لایق سیلی شماهم میدونم...باور کنید...
مات به اون دوتا نگاه می کردم.
_آتی...آتی...فقط...نرو...آتی..
تنها صدای بلند کوبیده شدن درو شنیدم و بعد هم فریاد آئین:سمانه وای به حالت اگه...
++++++++++++++
با حس چند قطره آب روی صورتم به هوش اومدم.اول نتونستم موقعیتمو تشخیص بدم اما کم کم همه چی به خاطرم اومد.وسط هال افتاده بودم.آئین تا چشای باز منو دید دستای خیسشو با دستمال پاک کرد ورفت.فقط همین...
نگام به ساعت افتاد 5 بعداز ظهر بود و من این همه مدت بی هوش بودم و اون هم حتی یه بالش زیر سرم نگذاشته بود...له شدن قلبمو حس می کردم...دستام یخ زده بود...لنگ لنگان سمت اتاقمون رفتم...به هیچ چیزی نمی تونستم فک کنم.تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که خودمو انداختم توی وان آب...با همون مانتو شلوار...
++++++++++++++
دوباره رفته بود اصلا برام مهم نبود،از عصر مدام اون صحنه ها تکرار می شد...روی تخت غلطی زدمو به ستاره ها نگاه کردم...ائین حق داشت...آتوسا زیبا محسوب می شد...
قدش از من بلندتر بود،باریک بود و موهای حلقه حلقه عسلیش اطراف صورتش پخش شده بود....چشماش حتی منو هم مجذوب کرده بود...
بغضی رو که این همه مدت اسیر گلوم کرده بودم رهاش کردم و توی تنهایی خودم داد زدم:آئین اون دختر به جز خوشگلی مگه چی داره...؟
زانوهامو تو شکمم جمع کردم و اشکامو که روی گونه هام می ریخت با مشتم پاک کردم...
صدای در حیاطو که شنیدم سریع اشکامو پاک کردمو زیر پتو قایم شدم
++++++++++++++
با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم.روی شکم دراز کشیده بودم اونم همینطور اما سرش به طرف دیگه بود.خواستم بلند شم که یادم اومد جمعه ست ولی با فک اینکه باید حالشو بگیرم بلند شدم.بعد از تموم شدن صبحونه م رفتم داخل حیاط و شماره ی مهردادو گرفتم
_جان؟
_مهرداد جون سلام
_سلام خانوم...میشه بگی ساعت چنده؟
_ساعت مچیتو نگاه کن می فهمی.
_ولی فک کنم تو نمیدونی چنده...ساعت شیشو ربعه...
_بهتر...مهردادیییییییییییی؟ !
_چی می خوای؟
_میای بریم بیرون..بریم کوه؟
_جانم؟....اون شوهر غیورت کجاس؟
_خونه نیست...خونه ی دوستشه...منم حوصله م سررفته...مهر...بیا دیگه...
_آخه الان دخترخوب؟
_مهر قهر می کنما؟!
_باشه...حاضر باش میام تا نیم ساعت دیگه...چی کار کنم دیگه...
_مرسی....من سرکوچه وامیستم...
_لازم نکرده به این نصفه شبی(!) سر کوچه وایسی...میام در خونه...میس می زنم بیا بیرون....
_باشه...
_پس فعلا...
_بای....
+++++++++++++++++
_مهر من ازونا می خوام...
_چی می خوای دیگه...بابا به فکر این جیب منم باش،نصف اینجارو واسه ت خریدم....
اخم کردمو گفتم خسیس._ای بابا ودل می کنی انقد لواشک و تمرهندی خوردی....
_اصلا نخواستم بخری!
_ببین...اون شوهر غیورتو با من کل ننداز به اندازه ی کافی می خوام سر به تنش نباشه...
هردو همزمان متوجه جمله شدیم به صورتم زل زدو سعی کرد بحثو منحرف کنه.
_خب از کدوماش می خوای بخرم؟
چند لحظه گیج شدم چون توی فکر جمله ی قبلیش بودم
_با تواما!
_ها...آهان...از اینا...ازینا می خوام....

!
mahsa.nad
یک لحظه توی ذهنم آئین و مهرداد رو با هم مقایسه کردم
چقدر دوست داشتم آئین هم به اندازهٔ مهرداد به من توجه میکرد، . .با یاد آوری دیروز قلبم دوباره تیر کشید احساس خورد شدن کردم
اصلا فراموش کردم که کجا و با کی هستم همونجا به حال خودم به گریه افتادم، شهرم هیچ احساسی به من نداشت و من هیچ کاری نمیتونستم انجام بدم.
مهرداد با تعجب به طرف من برگشت، احساس کرد من از دست اون ناراحت هستم و به گریه افتادم، سریع پرسید سمانه خوبی؟؟
نمیدونستم چی بگم، چه دلیلی میتونستم برای گریهٔ بی موقعم بیارم؟؟گفتن حقیقت هم توی این موقییت جزو محالات بود. موند بودم چی بگم اما سریع خودم رو جمعو جور کردم و گفتم:
_ مهرداد جون کمی دلم گرفت همین
مهرداد نگاه عمیق و عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت سمانه اگر نمیخوای چیزی به من بگی نگو اما دوست ندارم منو دست به سر کنی، این حالت تو توی این موقیت نمیتونه از سر گرفتگی دل باشه ...
برای اینکه از اون موقعیت بیرون بیایم برگشتم و گفتم پس لواشکهای من چی شد؟
مهرداد هم از یاد آوری اونها خندید و گفت ای شکمو تو هنوز یادته؟
با وجود همهٔ مهربونییی مهرداد و توجهاتش با اینکه روز خوبیو برام رقم زده بود اما همهٔ فکرو ذهنم به اتفاقات دیروز بود.
هر وقت رفتارهای آئین رو به یاد میاوردم تمام بدنم داغ میشد و مغزم از کار میافتد، نمیدونستم که از این به بد چطور باید باهاش رو به روی بش
اصلا دوست نداشتم به خونه برگردم، همش احساس میکردم که اون خونه متعلق به من نیست از این به بعد حکم مهمان رو توی اون خونه داشتم، مهمانی که میزبانش برای رفتن او لحظه شوماری میکنه. چقدر سخته خدایا چطور با این همه درد کنار بیام. دیگه کم کم داشتم تسلیم میشدم، شاید واقعا من باید اون رو ترک میکردم تا به تون آزادانه زندگی کنه، اه خدا کاشکی میتونستم از کسی کمک بگیرم چقدر تنهام.ای کاش آئین کمی منصف تر بود.
اما نه با یاد آوری حرفها و کارهای دیروز اون از اون همه سنگ دلی و نامردی قلبم به درد اومد، وقتی که حتا نتونست بود من رو توی اون شرایط درک کنه و با وقاحت تمام فریاد تهدید رو برا سر من کشید من چطور میتونستم که فکر اون باشم و از حق خودم بگذارم، کاری بود که شده و حالا من باید درستش میکردم اما چطور هر روز بد تر از دیروز. از همون لحظه تصمیم گرفتم که تسلیم نسهام و تا آخر این داستان رو برم اما نیاز به آرامش داشتم تا بتونم خودم رو پیدا کنم پس تصمیم گرفتم فعلا به خونه نرم.
تصمیم گرفتم کمی بیشتر با مهرداد باشم واسهٔ همین گفتا:((مهرداد وقت داری باهم بریم خرید؟))
مهرداد با تعجب پرسید:((با من؟نمیخوای به سلیقه شوهرت خرید کنی؟))آرای اینکه شک نکنه هرچند که تا همینجا هم نمیتونست کارهای منو هضم کنه اما گفتم:((آخه اون خیلی گرفتار نمیتونه بیاد و با قهره تسنویی گفتم اگه حوصله نداری اشکال نداره خودم میرم.)) که گفت نه اگه قراره تنها بریم من بهات میام اینجور بهتره.
باز هم بغض راه گلوم رو بست از مقایسه مهرداد و آئین اشک تو چشمهام جمع شدای کاش که آئین یه ذره از محبت مهرداد رو به من داشت.
به مرکز خرید که رسیدیم تازه یادم افتاد که امشب خونه مامان اینا دعوت هستیم و از اون بد تر مهرداد هم قرار بود سوغاتی هارو برای من به اونجا بیاره اما مشکلات منجرب شده بود که پاک یادم بره رو به مهرداد بلند گفتم آخ اصلا یادم نبود که شما امشب مهمان هستید.
مهرداد نگاه خیریی بهم کرد و با لبخندی مرموز گفت:((من فکر کردم منو آوردی خسته کنی که دیگه به شب نرسم))
خندیدم و گفتم مگه من مثل تو بدجنسم نه به خدا یادم اصلا نبود. یک لحظه دیدم مهرداد خیلی جدی رو به من برگشت و گفت سمانه یک لحظه بشین کارت دارم.
از جدیتش دلم کمی لرزید چی میخواست بگه.
-ببین سمانه اصلا دوست ندارم که فکر کنی میخوام توی زندگی خصوصیت دخالت کنم یا اینکه میخوام سر از کارای تو و دکتر آزادی در بیارم اما بهم حق بده که همهٔ رفتارهای تو سوالهای متعددی توی ذهن من به وجود بیاره. مخصوصاً رفتار امروزت که واقعا عجیب و سوال بر انگیز بود. حتما باید دلیل خاصی باشه که تو مهمونی خونه مادرت رو فراموش کنی و صبح زود بیدار بشی و هوس کوه کنی.
اومدم جواب بدم که برگشت تو چشم هم نگاه کرد و گفت:سمانه من اصراری برای دونستن ندارم اما اگر دوست دارم بدونم فقط اینکه بدونم کجا دارم قدم بر میدارم و پشت این رفتارهای عجیب چی داره میگذار چون اصلا نمیخوام منجرب دلخوری یا سؤٔ تفاهم بین شما باشم.
حرفهاش کاملا درست و منطقی بود اما من جوابی درست و منطقی نداشتم. چی میتونستم بگم حقیقت رو، آره چرا که نه بذار به یکنفر بگم اما نه برگشتم و گفتم: ببخشید مهرداد جان نمیخواستم باغث ناراحتیت بشم ببخشید
برای عوض کردن موضوع گفتم اگه میشه برگردیم خونه که هم استراحت کنیم هم که برای شب آماده بشیم. نگاه خیریش رو بد از چند ثانیه از من گرفت و سریع تکون داد.
با یاد آوری اینکه دوباره باید به خونه برگردم دلم گرفت و از همه بدتر رویا رویی و صحبت با آئین اما چارهای نیست باید محکم میبودم تا بتونم به نتیجیی برسم.
به خانه که رسیدیم گفتم:مرسی مهر...ممنون خیلی خیلی خیلی خوش گذشت.
_امشب میبینمت دیگه؟
انگار مهرداد هم میدونست که معلوم نیست چی پیش میاد، با لبخند از ترس اینکه قول الکی ندم گفتم انشالله و سریع از ماشین پیاده شدم. چقدر سخت بود به داخل اون خونه رفتن. خانه کاملا ساکت بود و هیچ آثاری از آئین نبود از فکر اینکه به سراغ اون رفته باشه دلم گرفت و با خیال راحت زدم زیر گریه. بعد از مدتی با صدای زنگ تلفن از جا بلند شدم
مامان:سلام سمانه خوبی؟
-مرسی مامان تو خوبی؟
مامان:مادر یه وقت نیای کمک من ها؟
-با یاد آوری مهمانی باز دلم گرفت و گفتم چرا مامان میام.
مامان:پس میبینمت فعلا خداحافظ.
-خداحافظ
نمیخواستام مثل در مانده ها دنبالش بگردم تصمیم گرفتم تنهایی به مهمانی برم شاید خانوادش از اینکه او حضور ندارد صحبتی باهاش بکنند.
توی همین فکرها بودم که صدای در شنیدم. ترسی تمام وجودم را گرفت. همونجا واسطه حال ایستادم. از در که وارد شد نگاهی به سر تا پایم انداخت و با نفرت تمام که از کلامش پیدا بود گفت خوش گذشت؟
گفتم نه به اندازهٔ خوشیهای شما
صحبتی نکرد و رفت. پشت سرش رفتم و گفتم انشالله که یادتون هست مهمان هستیم.
با کلافگی سریع تکان داد و گفت خوب؟
گفتم هیچی فقط خواستم بگم اگه خواستی بیا
که گفت مگه شما با کی تشریف میبرید؟؟که انگار خودش متوجه شد و گفت :خواستم میام.
مهرداد و خاله فری مادرش با هم اومده بودن.خاله فری دوست مامان بود و صمیمیت منو مهرداد هم به خاطر همین بود.
اه چه روز طولانی بود. مهمانها رسیده بودند اما آئین هنوز نیومده بود. مهرداد هرچند وقت یک بار نگاه معنی داری به من میکرد کلافه شده بودم. توی آشپزخانه بودم که مامان گفت این چایی رو ببر برای آئین.
-مگه اومد؟
مامان:آره داره احوال پرسی میکنه.
میدونستم از ترس خانوادش اومده.
نگاههای آئین و مهرداد به هم از یک جنس نگاه بود.
وقتی مهرداد سوغاتی هارو به من داد نگاهی به آئین انداختم اما اون در فکر بود و اصلا توجهی به ما نداشت از این همه بی توجهی دلم بدرد آمد اما دیگه قصد نداشتم جلوی خانوادش با مهرداد گرم بگیرم تشکر ساده ای کردم.
آئین بد از شام خیلی سریع گفت ما میریم دیگه، همه تعجب کرده بودند که گفت فردا صبح زود کلاس داریم که لبخند موزی مهرداد رو به لب دیدم اون هم فهمید بود که آئین دروغ میگه. سریع به راه افتادیم. توی ماشین ساکت بود ولی داشت خودش را برای گفتن مطلبی آماده میکرد
-ببین سمانه من قبلان هم بهت گفت بودم که کس دیگه رو دوست دارم، دلیل اون همه شلوغ بازی دیروز رو هم نمیفهمم اما اشکال نداره میبخشم میزارم به حساب ندونم کاری اما آتی از دست من خیلی ناراحته و امکان داره با تو صحبت کنه امیدوارم چیزی بهش نگی واگر نه منم مجبور میشم بزنم زیر قولم
وای خدا یه من اون چقدر میتونست وقیح باشه، با اینکه به کمک من نیاز داره اما باز هم داره توهین و تهدید میکنه با نفرت تمام نگهش کردم اما چیزی نگفتم اون هم دیگه سکوت کرد.
صبح مثل همیشه به تنهایی رفتم.
مهرداد: سلام، خوبی؟
-سلام مرسی تو خوبی؟اصلا حوصلهٔ صحبت نداشتم ذهنم درگیره گفتههای دیشب آئین بود یعنی اون سراغ من مییومد؟
مهرداد:از سوغاتیها خوشت اومد؟
- تازه یادم اومد سوغاتی هارو باز نکردم اما برای ناراحت نشدن مهرداد گفتم آره مرسی زحمت کشیدی.
مهرداد که حس کرده بود گفت خوب از کدمشون بیشتر خوشت آمد؟
گفتم همشون خوب بودن
سریع تکان داد و گفت سمانه من فکر کردم دیگه نیاز نباشه که بخوام حرفهای دیروز رو تکرار کنم اما تو باز هم و سرش رو تکان داد و ادامه داد باشه دیگه مزاحمت نمیشم راحتت میزارم
یک لحظه از ترس از دست دادن مهرداد قلبم لرزید
-نه مهرداد این حرفها چیه من فقط نمیخوام کسی رو ناراحت کنم همین و سرم رو پائین انداختم
مهرداد عصبانی تر ادامه داد ببین سمانه من بچه نیستم از رفتارهای شما میفهمم که مشکل دارید اما اگه تو این همه با من احساس صمیمیّت میکنی به قول خودت پس چرا این موضوع رو برای من روشن نمیکنی، اینجوری برای همه بهتره من باید از مشکلات دوستم با خبر باشم قبلان هم گفتم نمیخوام سؤٔ تفاهمی پیش بیاد.
گریم گرفته بود خدایا چیکار کنم، زدم زیر گریه مهرداد ترسان برگشت گفت سمانه چیت شد و نگاهی به دورو بر انداخت گفت بریم بیرون به فضای آزاده بیمارستان رفتیم روی نیمکت نشستیم سمانه آروم باش اصلا هرجور راحتی بخدا من فقط نمیخوام منجرب نارحتی تو و دکتر آزادی بشم که نا خوداگاه فریاد زدم اسم اونو نیار
مهرداد متعجب به اطراف نگاه کرد و گفت سامان کنترل کن خودت رو گفتم نمیتونم گریه امان نمیداد مهرداد دستم را گرفت و سوار ماشین کرد از اونجا دور شدیم که زد کنار و گفت سمانه میخوای بری خونه؟
-نه، نمیدونم، کدوم خونه؟و به گریه ادامه دادم.و با همان گریه گفتم آئین من رو دوست نداره که مهرداد با تعجب تمام سر بر گردند و رو به من گفت چییی؟یعنی چی سمانه نمیفهمم؟؟
اما خیلی سریع فهمید که باید جلوی کنجکاوی و تعجب خود را بگیرد به همین خاطر ساکت شد.وقتی جریان رو براش تعریف کردم احساس سبکی میکردم اما یک حس شرم و سر خوردگی درونم همش منو به گریه و امیداشت.
مهرداد بدون هیچ حرفی شروع به رانندگی کرد و در فکری عمیق بود وقتی به خودم اومدم جلوی خونه بودم که مهرداد برگشت و گفت:سمانه...اون حتما لیاقتت رو نداره،خودتو اصلا ناراحت نکن...اگه انقد بی شعوره که یه دخترو بیاره خونش پس مطمئن باش لیاقت هم صحبتی با تورو نداره...اما فعلا سعی کن باهاش زندگی کنی،خودتم خوب می دونی که خونوادت به هیچ وجه نمیزارن فعلا طلاق بگیری...
زیر لب چیزی گفت که نشنیدم.
-کدوم زندگی؟اصلا چکار میتونم بکنم؟
مهرداد با عصبانیت گفت یعنی میخوای تو زندگیت رو ببازی میخوای بکشی کنار اون هم باید تاوان اشتباهشو بده سمانه وقتی خانوادش از اون دختر ناراضی هستن حتما یک مشکلی این وسط هست. اصلا تاحالا به دنبال این بودی که بدونی این دختر کی هست؟ چی کارست؟ از گذشتشون میدونی؟تو باید آگاه باشی تا بتونی درست عمل کنی....شایدم عاشقشی؟
بعد با استفهام به صورتم خیره شد.
جوابشو ندادم به جاش گفتم:
-مهرداد کمکم میکنی تا از همهٔ اینایی که گفتی سر در بیارم و یه سروسامونی به این زندگی کوفتی بدم...واسه طلاق...
مهرداد:اگه بخوای آره، سمانه مواظب باش و درست عمل کن، حالا هم برو.
_باهات تماس میگیرم فعلا خدا حافظ.
soshyans

روی تخت دراز کشیده بودم.هرکاری می کردم خوابم نمی برد نمی خواستم خودمو هم به قرص خواب معتاد کنم.ازون روز این بی خوابی ها شروع شده بود.یعنی درست ده روز...هیچ خبری هم از آتوسا نبود.شاید اصلا قصد نداشت باهام صحبت کنه...خواستم بلند شمو برم آب بخورم که صدای درو شنیدم.ناخودآگاه منصرف شدمو ملافه رو تاروی صورتم کشیدم...بعداز یه مدت اونم اومد کنام دراز کشید.نمی دونم چرا بیخودی هیجان زده شده بودم واقعا نمی دونستم چرا اون که حتی به من نگاهم نمی کرد.
همش سعی می کرد دستاشم بهم نخوره...
بیتاب بودم اومدم چرخ دیگه ای بزنم که دقیقا افتادم توی بغلش...یه لحظه شکه شدم...اونم سریع چشماش باز شد... هیچ عکس العمل دیگه ای انجام نداد...اما خودم قلبم دقیقا توی دهنم بود...بعد از چند لحطه خودمو کشیدم عقب چشمامو بستم سعی کردم دیگه هیچ تکونی نخورم...صدای نفساشو عطر تنش داشت دیوونه م می کرد...همش وسوسه می شدم دوباره چرخ بزنم...حتی اون یه لحظه گرمای آغوشش هم کافی بود که مستم کنه...به طرفش چرخیدم...به نقطه ی نامشخصی خیره شده بود....به قول شادی جو گرفتم دستمو روی دستش گذاشتم که روی سینه ش بود...جاخوردو به صورتم خیره شدو بعد هم به دستم که روی دستش بود...
_اون دختره دیگه باهات حرف نمیزنه؟
این جمله رو که شنید انگار کبریت به انبار باروت زده باشن بلند شدو روی تخت نشست...
_گفتم دلم نمی خواد تو اسمشو به زبون بیاری؟خب؟...خیلی چیز سختی ازت خواستم....؟
منم نشسم و درحالیکه بالشو توی بغلم میقشردم گفتم:تو که تا یک دو سال دیگه به هدفت می رسی!غمت چیه؟...می تونیم این یک دوسالو مسالمت آمیز زندگی کنیم...این منم که باید بهت بپرم...تو این حقو نداری
ناخودآگاه صدام داشت اوج می گرفت:واقعا پررویی...آره من بهت...
_میشی ببندیش؟ها...میشه یه شب راحت بخوابم...
_اخی؟...نه که چه قد تو بی خوابی می کشی...دو دیقه نشده خواب هفت پادشارو می بینی!واقعا...
_گفتم بسه..داری عصبانیم می کنی....می دونی چیه؟واقعا اعصاب خورد کنی...اون پسره چه طور تحملت...
حرفشو قطع کردم:آخه اون پسره لیاقت داره...لیاقت تو همون دختر هرجاییه
برق سیلی دهنمو بست...دستمو روی جای سیلی گذاشتمو خیره نگاش کردم.
_حال به هم زن عقده ای...چیه داری حرص اون سیلی رو که بهت زد سر من در میاری؟
همزمان بلند شدم و بغض داشت خفه م می کرد...سمت کمد رفتم.شلوارو مانتومو برداشتم...
_کجا؟..غلط کردی پاتو...
_هه هه...واسه من یکی نمیتونی تعیین تکلیف کنی...البته سرخودتو شیره نمال...من این زندگیرو واسه تو و اون دختره جا نمیزارم...تاز از تصمیمم منصرفم کردی...طلاقت نمی دم!
جمله ی آخرو با پوزخند گفتم...
_درسته که اونموقع خودم زجر می کشم ولی مطمئن باش پابه پای من خودتم زجر می کشی...حالا هم میرم چون حس می کنم اگه امشبو یه لحطه بیشتر پیشت بمونم حالت تهوع می گیرم
اونم بلند شدو داد زد:غلط کردی پاتو ازین خونه بذاری...
_به تو ربطی نداره...
مانتو شلوارمو از دستم کشیدو پرت کرد طرف دیگه ی اتاق...
با بغض خیره شدم به مانتو و شلوارم و گفتم:هان؟غیرتی شدی؟
رفت سمت تختو نشست:روتو یکی من غیرت ندارم...نمی خوام خونوادمو علیهم شیر کنی...ازین خودشیرین بازیا خوب پیش مامانم در میاری...
_من یکیم به غیرت تو احتیاج ندارم...خداروشکر کسی رودارم که هوامو داشته باشه...
_آره...کارخوبی می کنی،توهم تنها نمی مونی...
ازحرفای کنایه دارش بدم میومد...
بالشمو از روی تخت برداشتم رفتم توی هال روی کاناپه خوابیدم...آره نباید میرفتم...اونموقع میشد یه دلیل دادگاه پسند واسه طلاق....روی کاناپه دراز کشیدم...هنوز جای سیلیش می سوخت...باید یه جوری خودمو خالی می کردم وگرنه خوابم نمی برد...بلندشدمو رفتم توی اتاق هنوز روی تخت نشسته بود...بی مقدمه رفتم سمتشو یه سیلی خوابوندم تو گوشش که دستای خودم افتاد به زق زق...انگار لال شدهبود مطمئن بودم اگه تفنگ داشت زندم نمی زاشت...اجازه ی حرفیرو بهش ندادم و اومدم بیرونو برخلاف ده روز قبل خیلی راحت خوابیدم...
+++++++++
پیش مخاله فری موهامو رنگ زدم یه آرایشگاه خیلی شیکو بزرگ داشت که من یکی عاشقش بودم.مشکی پرکلاغی رنگ زدمو توش یه جاهایی قرمز...خیلی شیک شده بود...ساعت حدودا 9 بود که خاله فری منو رسوند در خونه و خودش رفت.دلم می خواست برای یه بارم شده آئین متوجه من بشه...
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
۳-۶-۱۳۹۲, ۰۲:۲۷ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #5
RE: رمان عاشقانه "" آیین من""
حالا این فرشته ی نجات کیه؟از بچه های خودمونه...
بهش لبخندی زدم و گفتم:درست روبه روته...کنار دکتر شیخی...
چند لحظه ماتش برد بعد گفت:دروغ می گی؟...یعنی دکترآزادی...
_اهوم...
_می شناسمش که...پسر دکتر آزادی،اتند داخلیه دیگه؟
_آره...
_خوبه...فک نمیکردم انقدر خر باشه که تو رو...
واستادمو با غضب نگاش کردم.هردو تو چش هم خیره شدیم،چند دقیقه بعدش با هم زدیم زیر خنده.
_رزیدنته؟
_آره...رزیدنته سال دو...ارولوژی....راستی خانوم صدیقو میشناسی که؟
_سوپروایزره؟
_آره...مامانشه...
_خوب کسیو تور زدی...هم ارولوژیتو راحت پاس می کنی...هم توی بخشا راحتی...
یه چیزی ته صداش بود که ناراحتم می کرد.نمی فهمیدم چیه.
_تو هم دیگه به فکر باش،داری پیر...
حرفم تموم نشده بود که چیزی از پشت روم آوار شد...نزدیک بود بیفتم که به روپوش مهرداد چنگ انداختم.منو مهرداد همزمان به پشت برگشتیم.شادی بود...خودشو به مظلومیت زد و گفت:وای چه هوایی!
چند ثانیه با خشونت بهش خیره شدم..
_اِ...خب خواستم یه کم بخندی...
_کوفتو بخندی..
_آقای دکتر من چند لحظه این دراکولا رو ازتون غرض می گیرم.در همون حال به اخم پیشونیم اشاره کرد.مهلت نداد و منو به سمت دیگه ای کشوند.
_وایییییییییی...........سمانه...ؠ ?دبخت شدم....بگو با کی همگروهم
با کی؟
_همایون...ای خدا...اینم شانسه...فک کن...منو همایونو نسرینو کاوه با همیم
زدم زیر خنده:آی بمیرم برات...پس بگو سر مورنینگا، شما میدون نبرد دارین؟
_رو آب بخندی...ادای گریه کردنو در آورد و بعد یهو جدی شد و گفت:اما ..آئین چی؟حتما سر مورنینگ بهت میرسونه اگه اتندا ازت سئوال بپرسن...ای کوفتت بشه
_زهی خیال باطل...
با موشکافی تو چشام خیره شد:چرا هیچ وقت ازش تعریف نمی کنی؟...سمانه نکنه ...ببینم...باهم خوبین؟...
باید بحثو عوض می کردم .نمی خواستم چیزی بفهمه.
_آره بابا...توهم چه فکرایی می کنی...حالا بگو من با کی یه گروه افتادم...با پانیذو روناکو علی.وای از این پانیذ از همون اولم مشکل داشتم.دختره ی حال به هم زن.حالا که فهمیده ازدواج کردم انگار هووی اون شدم.سر مورنینگ انگار داشتن دارش میزدن...احمق....
++++++++++
از حموم که اومدم بیرون یه دفه دلم هوای کیک خونگی کرد.از همونا که قبلنا با مامان درست می کردم.
یه لباس داشتم که مامان روزای قبل از ازدواجم خریده بود برام.یه پیراهن بدون آستین بود که یقه ی گرد داشت.جنسش حریر بود و بلندیش تا رو زانوم بود.تاکمر تنگ بود از کمر به بعد گشاد می شد. رنگشم مخلوط بود از قرمز و صورتیو بنفشو این طیف رنگ.
برای اولین بار تنش کردم خیلی خوشم اومد.موهامو خرگوشی بستم.شبیه بچه دبستانیا شده بودم.یه کوچولو رژ قرمزم زدم.
_پیش به سوی آشپزخونه ی خوکشل خودم...
بدو بدو رفتم آشپزخونه و وسایل کیکو آماده کردم.
+++++++++++
نیم ساعتی بود که منتظر بودم بیادو شاهکارمو میل کنه.تموم ظرفا رو روی میز چیده بودمو خودم توی هال منتظر اومدنش...
به ساعت نگاه کردم.نه و نیم بود.خسته شده بمدم فکر کردم حتما شب بر نمی گرده که صدای در و بعدش صدای ماشینشو که وارد حیاط میشد شنیدم.
این قسمتو soshyans عزیز زحمتشو کشیده
_وایییییییییی...........سمانه.. بدبخت شدم....بگو با کی همگروهم
با کی؟
_همایون...ای خدا...اینم شانسه...فک کن...منو همایونو نسرینو کاوه با همیم
زدم زیر خنده:آی بمیرم برات...پس بگو سر مورنینگا، شما میدون نبرد دارین؟
_رو آب بخندی...ادای گریه کردنو در آورد و بعد یهو جدی شد و گفت:اما ..آئین چی؟حتما سر مورنینگ بهت میرسونه اگه اتندا ازت سئوال بپرسن...ای کوفتت بشه
_زهی خیال باطل...
با موشکافی تو چشام خیره شد:چرا هیچ وقت ازش تعریف نمی کنی؟...سمانه نکنه ...ببینم...باهم خوبین؟...
باید بحثو عوض می کردم .نمی خواستم چیزی بفهمه.
_آره بابا...توهم چه فکرایی می کنی...حالا بگو من با کی یه گروه افتادم...با پانیذو روناکو علی.وای از این پانیذ از همون اولم مشکل داشتم.دختره ی حال به هم زن.حالا که فهمیده ازدواج کردم انگار هووی اون شدم.سر مورنینگ انگار داشتن دارش میزدن...احمق....
++++++++++
از حموم که اومدم بیرون یه دفه دلم هوای کیک خونگی کرد.از همونا که قبلنا با مامان درست می کردم.
یه لباس داشتم که مامان روزای قبل از ازدواجم خریده بود برام.یه پیراهن بدون آستین بود که یقه ی گرد داشت.جنسش حریر بود و بلندیش تا رو زانوم بود.تاکمر تنگ بود از کمر به بعد گشاد می شد. رنگشم مخلوط بود از قرمز و صورتیو بنفشو این طیف رنگ.
برای اولین بار تنش کردم خیلی خوشم اومد.موهامو خرگوشی بستم.شبیه بچه دبستانیا شده بودم.یه کوچولو رژ قرمزم زدم.
_پیش به سوی آشپزخونه ی خوکشل خودم...
بدو بدو رفتم آشپزخونه و وسایل کیکو آماده کردم.
+++++++++++
نیم ساعتی بود که منتظر بودم بیادو شاهکارمو میل کنه.تموم ظرفا رو روی میز چیده بودمو خودم توی هال منتظر اومدنش...
به ساعت نگاه کردم.نه و نیم بود.خسته شده بمدم فکر کردم حتما شب بر نمی گرده که صدای در و بعدش صدای ماشینشو که وارد حیاط میشد شنیدم.
mtbhrsh
بعد از گذشته چند دقیقه صدای دسته کلید و چرخ کلید توی قفل در اومد. وقتی وارد شد و منو دید که توی حال نشستم و دارم تلویزیون نگاه میکنم لحظه یی مات نگاهم کرد من هم اصلا بهش اهمیت ندادم و به کار خودم ادامه دادم. آیین هم به خودش اومد و به اتاق رفت که لبششو عوض کنه
وقتی به آشپزخونه رفت و غذا یه آماده و کیک توی یخچال او دید گفت:
- چه کرده
بد از خوردن شام اومد روی مبل نشست، احساس میکردم چیزی میخواد بگه اما نمیگفت منم هیچ چیزی نگفتم ببینم کی به حرف میاد. بعد از نیم ساعت که با خودش کلنجار رفت گفت:
- سمانه
بدون اینکه از صفحه تلویزیون نگاهمو بردارم
- بله
- راستش چیز
- بگو میشنوم
- میشه وقتی باهات حرف میزنم به من نگاه کنی نه تلویزیون
- بفرمائید اینم نگاه (و بهش ذول زدم)
- ما باید از هم جدا بشیم
خیلی جا خوردم اما سعی کردم خونسرد باشم
- دیشب بهت گفتم که من طلاق نمیخوام من زندگیمو دوست دارم
- اما ما باید از هم جدا بشیم
- کی این باید و نباید رو تعیین میکنه؟ تو؟ نه . نه آقای آیین آزادی. من زندگیمو نمیزارم از دستم بگیری
در حالی که عصبانی شده بود گفت:
- کدوم زندگی؟ من از تو متنفرم . میخوام ازدواج کنم با عشقم. نمیتونم تورو تحمل کنم میفهمی اینو
میدونستم در تصمیمش خیلی جدیی هستش و هیچ چیزیم نمیتونه جلوشو بگیره. اما نه ۱ چیزی میتونه و اونم خانوادش هستش. تصمیم گرفتم از همین استفاده کنم. در مقابل این هیچ سلاحی نداشت
- آره میفهمم اما تو دیگه حق انتخاب نداری . اون دخترو خانوادت قبول ندارند در صورتی که اسم من یک ثانیه هم از روی زبونهون نمیفته. (با هر کلمه حرف زدن من آیین عصبانی تر میشد و من میترسیدم. اما نمیخواستام دیگه مثل دیشب ترسمو بهش نشون بدم. باید برای حفظ زندگیم جلوش میییستادم.
) میبینی این برگ برنده منه . من طلاق نمیگیرم . وقتی حرفم به اینجا رسید آیین بلند شد و به اتاق رفت و درب اتاق با صدای ناهنجاری بهم زده شد

soshyansچند لحظه بدون هیچ حرکتی همونطور نشستم.قطره اشکی رو که دزدانه داشت می رفت روی لبم با نک انگشتم پاک کردم.انتظار نداشتم باز هم حرف طلاقو بکشه وسط.تلویزیونو خاموش کردمو کنترلشو تقریبا پرت کردم رو کاناپه.بی حوصله وارد اتاق خوابمون شدم.روی تخت دراز کشیده بود و زل زده بود به سقف.خواستم لامپو روشن کنم که گفت:بزار خاموش باشه...
نور ماه از لا به لای پرده های حریر میومد تو....و قسمتی از اتاقو روشن کرده بود.کش موهامو باز کردم و خودمو از اون حالت بچگانه ی گول زنک کشیدم بیرون...مثلا با بچه نشون دادن خودم می خواستم چیو ثابت کنم؟اینو که خیلی بی پناهم؟اینو که نمی تونم ئروی پاهای خودم بایستم؟با ههمون لباس رفتم تو تخت ...مثل همیشه با حداکثر فاصله ازش و فقط خودمو خدا می دونستیم که من چه قدر محتاجشم...محتاج اینکه مال اون باشم...زن اون باشم...کلمات عاشقانه ش مال من باشه...لباش مال من باشه...دستاش مال من باشه...
نفس صداداری کشیدمو پشت بهش دراز کشیدم.مثل جنین توی خودم جمع شده بودمو از پنجره ماهو نگاه می کردم...باد سرد پاییزی میومد تو و باعث می شد بیشتر خودمو توی پتو بپیچم...
_اگه طلاق بگیریم باهات ازدواج می کنه؟
چند لحظه سکوت تموم منافذ اتاقو پر کرد.
_یعنی موافقی؟
از اشتیاق تو صداش یرای بار هزارم دلم شکست.
_احساس بدی دارم...حس می کنم دارم فرصت یه زندگی خوبو ازت می گیرم...کار من خودخواهیه....اما...اما کار تو چی؟اونوقت باید تا آخر عمر انگشت نما بشم...من از خانوادم می ترسم...طلاق واسشون یه چیز وحشتناکه!داداشام اگه بفهمن طلاق گرفتم دیگه می شن نگهبان من...می دونم روز و شبمو واسم سیاه می کنن...بخوام تا سر کوچه برم اسکورتم می کنن...خواهش می کنم یه کم منو هم درک کن....فقط واسه چند سال که بتونم مستقل بشم....
به سمتش غلطیدم.هنوز چشمش به سقف بود.
_با اینکه در کنارتو بودن واسم عذابه...اما فک کنم چاره ای نباشه...فقط یک،دو سال دیگه...
_آئین...؟!
_دیگه چیه؟
_من زنتم؟
سریع به سمتم چرخید و گفت:سئوال ازین احمقانه تر نبود بپرسی؟
_جوابمو بده....
دوباره به حالت قبلی برگشت:اینطور می گن...اما من این حسو ندارم...تو واسم غریبه ای هستی که باید واسه مدتی سایه شو تحمل کنم...
_می دونی چیه...واسه یه زن خیلی سخته که ازدواج کرده باشه...اما هنوز...هنوز با دوران قبل از ازدواجش فرقی نداشته باشه...وحشتناکه...اینطوری خورد میشه..
_نمی فهمم چی میگی!
_می فهمی،خوبم می فهمی...اما اگه می خ0وای بذار بیشتر بگم...واسه یه زن خیلی سخته که ازدواج بکنه و هنوز دختر باشه....
فریاد کشید:آره بایدم سخت باشه،اما بزار روشنت کنم....من هیچ کششی به تو ندارم،نه عاطفی،نه جنسی...نه هیچی....دیگه هم نمی خوام این حرفارو تکرار کنی...
همون لحظه با عصبانیت پتو رو رو سرش کشید و پشتشو به من کرد....
چند لحظه بعد به خودم اومدمو فهمیدم چه حرفایی زدم،خودم داشتم از خجالت می مردم وخودمو لعنت می کردم واسه دهن لقم...داشتم بیشتر با این کارا خودمو خوار می کردم...
+++++++++++
_آدرس بده تا امشب سوغاتیاتو بیارم...می دونی که نمی تونم بیارم بیمارستان؛آخه زیاده...
با شوقی بچگانه پریدم هوا:وای...مگه چی چی خریدی....
_چیزای خوشگل.....
_وای مهرداد...ممنون،خیلی ممنون...به خدا راضی به زحمتت نبودم...ولی حالا دیگه خریدی...وای به حالت خوشگل نباشن
چند لحظه به صورتم خیره شد:بچه پررو!
_من پرروام؟
معصومانه تو چشاش خیره شدم
انگار خجالت کشید یا یه همچین چیزی...چون سرشو انداخت پایین.
_حس می کنم یه سمانه ی دیگه شدی...خیلی فرق کردی...
_من؟؟؟؟...نه...من همونم هیچیم عوض نشده..
_اشتباه می کنی خیلی چیزا عوض شده...
_مهر....تو داری اشتباه می کنی...همه چی مثل قبله..باور کن...
با شنیدن شکسته ی اسمش لبخند همیشگی رو زد:مهر...داد نه مهر...من بدم میاد
_دوس دارم بگم مهر...در ضمن بچه پولدار دیدم ماشین جدید خریدی...خیلی خوشگله....ماکسیما می خری یه تعارف نمی کنی سوار شم...!
_خب..خب راستش فکر نمی کردم دکتر آزادی...خوشش بیاد..فک نکنم اصلا چیزی از روابطمون...
_امروز باید برسونیم....یه داداش خوشتیپ پولدار که بیشتر نداریم!
_داری خرم می کنی که سوغاتیای بقیه رو هم واسه تو کش برم...
زبونمو گاز گرفتم:من و این کارا...استغفرالله...
_کشیک که نیستی...
_نچ...
_پس ساعت 1:15 در بیمارستان منتظرتم..ok؟
_باشه...خب من فعلا برم الان با دکتر مصوم کلاس داریم...
_برو...البته تو که نریم بهت تو نمی گن....هرچی باشه پارتیت کلفته..
_چی فک کردی!
بعداز این جمله بدو بدو به سمت طبقه ی سه ،قسمت کلاسا رفتم..
+++++++++++
با خستگی مانتو شلوارمو در آوردم و رفتم حموم....


mtbhrshوقتی کلاس تموم شد چون با مهرداد قرار داشتم وسایلمو سریع جم کردم و از کلاس زدم بیرون، از جلوی آیین رد شدم واسش خیلی عجیب بود که من با این عجله کجا دارم میرم
- ببخش که دیر کردم، مگه استاد ول میکرد همینطور داشت صحبت میکرد
- خواهش میکنم منم تازه کلاسم تموم شده تا ماشینو اوردم تو هم پیدات شد
درب دانشگاهو نشون داد گفت:
- نمیخوای با دکتر آزادی بری؟ ناراحت نشه!
- نه بهش گفتم بریم (هرچند اصلا مطمئن نبودم اینکارم درسته یا نه)
وقتی با ماشین از جلوی آیین رد شدیم نگاهم به آیین خورد خیلی عصبی نشون میداد، یک لحظه ترسیدم اما کاری بود که کرده بودم.
- خوب حالا از کدوم طرف باید برم؟
- فعلا مستقییم برو تا بهت بگم
- کای دکتر آزدای خونه هستش که هم بیام تبریک بگم و هم اینکه سوغاتی هاتو بیارم؟
مطمئن بودم که آیین هیچ وقت نمیاد خونه منتظر بمونه که مهمونه من بیاد ببیندش. نمیخواستام به مهرداد بی احترامی کنه و کسی از زندگیم چیزی بفهمه
- بذار ببینم... آهان فهمیدم ما فردا شب خونه مامان اینها دعوت داریم، فردا بیع اونجا . خودت میدونی که مامان و بابا خیلی خوشحال میشند
- باشه حالا که تو اینطور راحت تاری همینکارو میکنیم
تا به خودم اومدم دیدم ۱ ساعت که تو همام هستم و داشتم به وقایع امروز فکر میکردم. یک احساس ترس داشتم. میدونستم احساسم به آیین و اتفاقات امروز ربط داره.
بعد از همام سریع شا م آماده کردم و نشستم یک مقدار درس بخونم. اصلا نمیتونستم تمرکز کنم هیچ چیزی نمیفهمیدم. بعد از مدتی کتابم روی میز انداختم و پاشدم خودمو مشغول کنم فکر داشت دیوونم میکرد.
حدود سات ۱۱:۳۰ آیین اومد
- سلام
خیلی عصبانی و گرفته بود. اینو از حالت گرفته صورتش میشد فهمید. حتا جواب سلام منم نداد فقط خیلی بد نگاهم کرد به اتاق رفت تا لباس هاشو عوض کنه.
وقتی به حال اومد سعی کردم خونسرد باشم و خودمو با برنامه تلویزیون سرگرم میکردم. بعد از مدتی نتونست خودشو کنترل کنه و گفت:
- رفتار امروزت چه معنی میداد؟
- کدوم رفتارم؟ من مثل همیشه بودم
- هه هه ، دکتر ارمنیی به من میگه خانومت کجا میخواد بره که با تو نمیره! من نمیدونستم چی باید بهش بگم
- بهش میگفتی جایی نمیره، ما زن و شوهر یک مقدار عجیبیم. صبحا هم با اینکه مسیرمون یکی هستش اما من با ماشین خودم میام خانومم مجبور میشه با تاکسی بیاد. امروز حتما خسته شده از تاکسی سواری با ایشون داره میره خونه
در حالی که این حرفو میزدم یک لبخندی که بیشتر شبیه نیشخند بود روی صورتم بودش. آیین هم دستهشو مشت کرده بود و به دسته مبل فشار میاورد. انتظاره این جوابو از من نداشت
- تو بیخود کردی. باره آخرت باشه از این کارا میکنی. من راننده تو نیستم که برسونمت به دانشگاهو بیمارستان اینو بفهم. دیگه هم حق نداری سوار ماشین این پسره بشی. فهمیدی؟
- نه دکتر جان از این خبرها نیست. نمیدونستی بدون مهرداد مثل برادر منه منم هرکاری بخوام میکنم
هر دوو عصبی بودیم نمیدونم چرا هیچ شبی نیست که ما باهم دعوا نکنیم. بلند شدم غذا یی که برای آیین گذشته بودمو توی یخچال گذشتم همه برقها و تلویزینو خاموش کردم و به اتاق رفتم تا مثلا بخوابم. اما اصلا خوابم نبرد. حدود سات ۲ بود که آیین اومد بخوابه منم خودمو به خواب زدم مثلا خوابم برده
- میدونم بیداری، این رفتارت نه فقط برای من بلکه برای خودتم دردسر ساز میشه بهتره هر دومون سعی کنیم حداقل تا جدا نشدیم جلوی جم تظاهر به خوشبختی کنیم
باز هم حرف از طلاق زد.
- حالا که تهش جدایی هست دلیلی نداره که تظاهر به خوشبختی کنم، بعدا نمیگند اینها که زوج خوشبختی بودند چی شد یک هوو از هم جدا شدند . نه آیین نه من اینکارو نمیکنم
*****
صبح با صدایsms گوشیم بیدار شدم وقتی به صفحش نگاه کردم خیلی تعجب کردم شماره آیین بود. کنارمو نگاه کردم دیدم نیستش. نوشته بود
- لطف کن زودتر پاشو آماده شو من تا نیم سات دیگه پایین منتظرتم الان رفتم بنزیین بزنم
soshyans
خمیازه ای کشیدمو بلند شدم.وقتی داشتم تو آینه ی روشویی خودمو نگاه می کردم فک کردم رنگ مو هامو اگه پرکلاغی کنم خیلی به صورتم میا. تصمیم گرفتم بعد از بیمارستان برم آرایشگاه...
سرسری صبحونه خوردم و مسواک زدم.داشتم شلوارمو عوض می کردم که صدای ماشینشو شنیدم.بدو بدو درحالیکه یه پام تو شلوار بودو اون یکی بیرون کنار پنجره رفتم و سرمو کردم بیرون به اونکه تازه در حیاطو باز کرده بود گفتم:دارم میام...مانتومو بدار بپوشم.
مانتوی مشکیمو بیرون آوردمو با شلوار جین آبیم پوشیدمش....داشتم جلوی آینه خط چش می کشیدم که در اتاق باز شد.
_هنوز غروفرت تموم نشده...ساعت هشته...داری یه کاری می کنی که دیگه آخرین بارم باشه می رسونمت.
_من همینم ...خودت داوطلب شدی،من که بهت اصراری...
و مشغول کشیدن خط چش سمت چپم شدم.
_به هر حال من تا پنج دقیقه دیکه رفتم بهتره زود حاضرشی...
داشت با منت گذاشتن لجمو در میاوردواصلا غرورم اجازه نمی داد باهاش برم.
_ تو برو...من خودم میرم.
_زود باش...من حوصله م کمه ها!
_مگه باهات شوخی دارم...میگم خودم میرم...لازم نکرده به زحمت بیفتی...
با پوزخند نگاهمو ازش گرفتم.
_به درک...خودت برو...
وقتی درو بست مشتمو کوبوندم به میز و از دردش اشک تا کنار چشمام اومد.باید یه جوری حرصشو در میاوردم.
گوشیمو در آوردمو شماه ی مهردادو گرفتم.
_بله؟
_مهرداد جون سلام
_سلام...خوبی؟
_آره،کجایی تو؟
_من الان تازه ماشینم جلوی در بیمارستان پارک کردم.واسه چی...
_ها...هیچی،هیچی...
_کجایی تو؟
_خونه...
_خونه؟الان مورنینگ شروع شده....
_خب....ولش کن.کاری نداری؟
_بمون میام دنبالت...
_چی؟خب...نمی خواد بیفتی زحمت...
_تا یه ربع دیگه اونجام....
اجازه ی هیچ مخالفتی نداد و گوشیو قطع کرد.
++++++++++
ظهر حدود ساعت 1:30 از بیمارستان اومدم بیرون.همون موقع آئین دیدم که به سمت ماشینش می رفت.خودمو به ندیدن زدم یه لحشه حس کردم اونم متوجه من شد.منتظر تاکسی بودم که ماکسیمای مهرداد جلوم ایستاد.
_برسونمت...
خندیدم:نه....ممنون...
_گفتم می رسونمت....این موقع ظهر پرنده هم پر نمی زنه...
_من فقط باعث زحمتم...
در جلو رو باز کردمو نشستم تا نشستم گفتم:البته وظیفته...
نگاهی بهش انداختم چشماش قرمز بود و از سر و صورتش عرق می ریخت.
_مهر؟...گرمته؟
_هان...آره خیلی گرمه...
_واقعا..هوا که خیلی خنکه...مریض نیستی؟
_نه....
_چشمات چرا انقد قرمزه...حتما مریضی یه سر برو دکتر...
_شاید...حس می کنم گلومم درد میکنه...احتمالا سرما خوردم...
-یادت نره بری....
_هوم...
_اینی که گفتی یعنی عمرا یادت بمونه...من بهت زنگ می زنما...فردا نسختو هم میاری واسم بیمارستان ببینم واقعا رفتی....
_چشم،مامان بزرگ...میرم..
_به خاله بگو واست سوپ درست کنه...ازین آشغال پاشغالا هم نخور...
+++++++++
به خونه که رسیدم تازه یادم اومد آرایشگاه نرفتم.و آرایشگاهو گداشتم واسه فردا.
ماشین آئین تو حیاط بود و صدای تلویزیون میومد.
[ کفشامو همون جلوی در از پاکندم و اومدم تو.نمی دونم چرا همش یه حس بدی میومد تو دلم و قلقلکم میداد.صدای تلویزیون خیلی بلند بود و آهنگ مورد علاقه ی من داشت پخش می شد.دستامو جلوی گوشم گرفتم و وارد هال شدم....یه لحظه شوکه شدم دهنم باز مونده بود.نمی دونستم چی کار کنم.بدنم در اختیار مغزم نبود...آئین روی مبل لم داده بود و یه دختره روپاهاش نشسته بود...انگار متوجه من شدن چون آئین لباشو از روی لب دختره جدا کرد...مطمئن بودم آتوسا بود،همون دوست دختر آئین...هردوشون به اندازه ی من شوکه شده بودند...چونه م از بغض می لرزید...آتوسا زودتر از ما به خودش اومد چون سریع بلند شد و ایستاد...با خشم نگاهمو به نگاه طوسیش دوختم...گونه هاش قرمز شده بود و درمونده به نظر میومد...(جدا خاک تو سرش احترام خونه ات رو نگه دار لااقل )
_آشغالا....
بعید می دونم شنیده باشن چون صدام خیلی آروم بود...خواستم برگردمو برم اما منصرف شدم اونا باید میرفتن نه من...من که کار خلافی انجام نداده بودم...همونطور بهشون خیره بودم هنوز شکش تو دلم بود...کیفمو انداختم روی مبل...باید درست برخورد می کردم...
درحالیکه خودمو بی تفاوت نشون میدادم گفتم:این کثیف کاریاتونو ببرین جای دیگه...
دختره اومد سمتمو خواست چیزی بگه که دیگه نتونستم کنترل کنمو داد زدم:خفه شو...
آئین بالاخره سکوتشو شکست روبه دختر گفت:آتوسا،عزیز من...بیا اینجا...
آتوسا به سمت آئین برگشت لبخندی زد و تا نزدیکش رفت قلبم داشت می ترکید نمی تونستم تحمل کنم که دوباره همون صحنه تکرار شه...
فقط یه لحظه صدای سیلی بلندی رو شنیدم.
_چرا؟...چرا نگفتی...آئین نمی بخشمت..چرا نگفتی ازدواج کردی...
افتاد گریه و درحالیکه با عجله لباساشو می پوشید اومی سمت من.
آئین هم فورا بلند شد و گفت:آتی کجا؟..خواهش ...آتی من ...من نمی خواستم ازد....
_آئین لطفا بس کن...خانوم...من...من متاسفم...اصلا خبر...من خودمو حالا لایق سیلی شماهم میدونم...باور کنید...
مات به اون دوتا نگاه می کردم.
_آتی...آتی...فقط...نرو...آتی..
تنها صدای بلند کوبیده شدن درو شنیدم و بعد هم فریاد آئین:سمانه وای به حالت اگه...
++++++++++++++
با حس چند قطره آب روی صورتم به هوش اومدم.اول نتونستم موقعیتمو تشخیص بدم اما کم کم همه چی به خاطرم اومد.وسط هال افتاده بودم.آئین تا چشای باز منو دید دستای خیسشو با دستمال پاک کرد ورفت.فقط همین...
نگام به ساعت افتاد 5 بعداز ظهر بود و من این همه مدت بی هوش بودم و اون هم حتی یه بالش زیر سرم نگذاشته بود...له شدن قلبمو حس می کردم...دستام یخ زده بود...لنگ لنگان سمت اتاقمون رفتم...به هیچ چیزی نمی تونستم فک کنم.تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که خودمو انداختم توی وان آب...با همون مانتو شلوار...
++++++++++++++
دوباره رفته بود اصلا برام مهم نبود،از عصر مدام اون صحنه ها تکرار می شد...روی تخت غلطی زدمو به ستاره ها نگاه کردم...ائین حق داشت...آتوسا زیبا محسوب می شد...
قدش از من بلندتر بود،باریک بود و موهای حلقه حلقه عسلیش اطراف صورتش پخش شده بود....چشماش حتی منو هم مجذوب کرده بود...
بغضی رو که این همه مدت اسیر گلوم کرده بودم رهاش کردم و توی تنهایی خودم داد زدم:آئین اون دختر به جز خوشگلی مگه چی داره...؟
زانوهامو تو شکمم جمع کردم و اشکامو که روی گونه هام می ریخت با مشتم پاک کردم...
صدای در حیاطو که شنیدم سریع اشکامو پاک کردمو زیر پتو قایم شدم
++++++++++++++
با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم.روی شکم دراز کشیده بودم اونم همینطور اما سرش به طرف دیگه بود.خواستم بلند شم که یادم اومد جمعه ست ولی با فک اینکه باید حالشو بگیرم بلند شدم.بعد از تموم شدن صبحونه م رفتم داخل حیاط و شماره ی مهردادو گرفتم
_جان؟
_مهرداد جون سلام
_سلام خانوم...میشه بگی ساعت چنده؟
_ساعت مچیتو نگاه کن می فهمی.
_ولی فک کنم تو نمیدونی چنده...ساعت شیشو ربعه...
_بهتر...مهردادیییییییییییی؟ !
_چی می خوای؟
_میای بریم بیرون..بریم کوه؟
_جانم؟....اون شوهر غیورت کجاس؟
_خونه نیست...خونه ی دوستشه...منم حوصله م سررفته...مهر...بیا دیگه...
_آخه الان دخترخوب؟
_مهر قهر می کنما؟!
_باشه...حاضر باش میام تا نیم ساعت دیگه...چی کار کنم دیگه...
_مرسی....من سرکوچه وامیستم...
_لازم نکرده به این نصفه شبی(!) سر کوچه وایسی...میام در خونه...میس می زنم بیا بیرون....
_باشه...
_پس فعلا...
_بای....
+++++++++++++++++
_مهر من ازونا می خوام...
_چی می خوای دیگه...بابا به فکر این جیب منم باش،نصف اینجارو واسه ت خریدم....
اخم کردمو گفتم خسیس._ای بابا ودل می کنی انقد لواشک و تمرهندی خوردی....
_اصلا نخواستم بخری!
_ببین...اون شوهر غیورتو با من کل ننداز به اندازه ی کافی می خوام سر به تنش نباشه...
هردو همزمان متوجه جمله شدیم به صورتم زل زدو سعی کرد بحثو منحرف کنه.
_خب از کدوماش می خوای بخرم؟
چند لحظه گیج شدم چون توی فکر جمله ی قبلیش بودم
_با تواما!
_ها...آهان...از اینا...ازینا می خوام....

!
mahsa.nad
یک لحظه توی ذهنم آئین و مهرداد رو با هم مقایسه کردم
چقدر دوست داشتم آئین هم به اندازهٔ مهرداد به من توجه میکرد، . .با یاد آوری دیروز قلبم دوباره تیر کشید احساس خورد شدن کردم
اصلا فراموش کردم که کجا و با کی هستم همونجا به حال خودم به گریه افتادم، شهرم هیچ احساسی به من نداشت و من هیچ کاری نمیتونستم انجام بدم.
مهرداد با تعجب به طرف من برگشت، احساس کرد من از دست اون ناراحت هستم و به گریه افتادم، سریع پرسید سمانه خوبی؟؟
نمیدونستم چی بگم، چه دلیلی میتونستم برای گریهٔ بی موقعم بیارم؟؟گفتن حقیقت هم توی این موقییت جزو محالات بود. موند بودم چی بگم اما سریع خودم رو جمعو جور کردم و گفتم:
_ مهرداد جون کمی دلم گرفت همین
مهرداد نگاه عمیق و عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت سمانه اگر نمیخوای چیزی به من بگی نگو اما دوست ندارم منو دست به سر کنی، این حالت تو توی این موقیت نمیتونه از سر گرفتگی دل باشه ...
برای اینکه از اون موقعیت بیرون بیایم برگشتم و گفتم پس لواشکهای من چی شد؟
مهرداد هم از یاد آوری اونها خندید و گفت ای شکمو تو هنوز یادته؟
با وجود همهٔ مهربونییی مهرداد و توجهاتش با اینکه روز خوبیو برام رقم زده بود اما همهٔ فکرو ذهنم به اتفاقات دیروز بود.
هر وقت رفتارهای آئین رو به یاد میاوردم تمام بدنم داغ میشد و مغزم از کار میافتد، نمیدونستم که از این به بد چطور باید باهاش رو به روی بش
اصلا دوست نداشتم به خونه برگردم، همش احساس میکردم که اون خونه متعلق به من نیست از این به بعد حکم مهمان رو توی اون خونه داشتم، مهمانی که میزبانش برای رفتن او لحظه شوماری میکنه. چقدر سخته خدایا چطور با این همه درد کنار بیام. دیگه کم کم داشتم تسلیم میشدم، شاید واقعا من باید اون رو ترک میکردم تا به تون آزادانه زندگی کنه، اه خدا کاشکی میتونستم از کسی کمک بگیرم چقدر تنهام.ای کاش آئین کمی منصف تر بود.
اما نه با یاد آوری حرفها و کارهای دیروز اون از اون همه سنگ دلی و نامردی قلبم به درد اومد، وقتی که حتا نتونست بود من رو توی اون شرایط درک کنه و با وقاحت تمام فریاد تهدید رو برا سر من کشید من چطور میتونستم که فکر اون باشم و از حق خودم بگذارم، کاری بود که شده و حالا من باید درستش میکردم اما چطور هر روز بد تر از دیروز. از همون لحظه تصمیم گرفتم که تسلیم نسهام و تا آخر این داستان رو برم اما نیاز به آرامش داشتم تا بتونم خودم رو پیدا کنم پس تصمیم گرفتم فعلا به خونه نرم.
تصمیم گرفتم کمی بیشتر با مهرداد باشم واسهٔ همین گفتا:((مهرداد وقت داری باهم بریم خرید؟))
مهرداد با تعجب پرسید:((با من؟نمیخوای به سلیقه شوهرت خرید کنی؟))آرای اینکه شک نکنه هرچند که تا همینجا هم نمیتونست کارهای منو هضم کنه اما گفتم:((آخه اون خیلی گرفتار نمیتونه بیاد و با قهره تسنویی گفتم اگه حوصله نداری اشکال نداره خودم میرم.)) که گفت نه اگه قراره تنها بریم من بهات میام اینجور بهتره.
باز هم بغض راه گلوم رو بست از مقایسه مهرداد و آئین اشک تو چشمهام جمع شدای کاش که آئین یه ذره از محبت مهرداد رو به من داشت.
به مرکز خرید که رسیدیم تازه یادم افتاد که امشب خونه مامان اینا دعوت هستیم و از اون بد تر مهرداد هم قرار بود سوغاتی هارو برای من به اونجا بیاره اما مشکلات منجرب شده بود که پاک یادم بره رو به مهرداد بلند گفتم آخ اصلا یادم نبود که شما امشب مهمان هستید.
مهرداد نگاه خیریی بهم کرد و با لبخندی مرموز گفت:((من فکر کردم منو آوردی خسته کنی که دیگه به شب نرسم))
خندیدم و گفتم مگه من مثل تو بدجنسم نه به خدا یادم اصلا نبود. یک لحظه دیدم مهرداد خیلی جدی رو به من برگشت و گفت سمانه یک لحظه بشین کارت دارم.
از جدیتش دلم کمی لرزید چی میخواست بگه.
-ببین سمانه اصلا دوست ندارم که فکر کنی میخوام توی زندگی خصوصیت دخالت کنم یا اینکه میخوام سر از کارای تو و دکتر آزادی در بیارم اما بهم حق بده که همهٔ رفتارهای تو سوالهای متعددی توی ذهن من به وجود بیاره. مخصوصاً رفتار امروزت که واقعا عجیب و سوال بر انگیز بود. حتما باید دلیل خاصی باشه که تو مهمونی خونه مادرت رو فراموش کنی و صبح زود بیدار بشی و هوس کوه کنی.
اومدم جواب بدم که برگشت تو چشم هم نگاه کرد و گفت:سمانه من اصراری برای دونستن ندارم اما اگر دوست دارم بدونم فقط اینکه بدونم کجا دارم قدم بر میدارم و پشت این رفتارهای عجیب چی داره میگذار چون اصلا نمیخوام منجرب دلخوری یا سؤٔ تفاهم بین شما باشم.
حرفهاش کاملا درست و منطقی بود اما من جوابی درست و منطقی نداشتم. چی میتونستم بگم حقیقت رو، آره چرا که نه بذار به یکنفر بگم اما نه برگشتم و گفتم: ببخشید مهرداد جان نمیخواستم باغث ناراحتیت بشم ببخشید
برای عوض کردن موضوع گفتم اگه میشه برگردیم خونه که هم استراحت کنیم هم که برای شب آماده بشیم. نگاه خیریش رو بد از چند ثانیه از من گرفت و سریع تکون داد.
با یاد آوری اینکه دوباره باید به خونه برگردم دلم گرفت و از همه بدتر رویا رویی و صحبت با آئین اما چارهای نیست باید محکم میبودم تا بتونم به نتیجیی برسم.
به خانه که رسیدیم گفتم:مرسی مهر...ممنون خیلی خیلی خیلی خوش گذشت.
_امشب میبینمت دیگه؟
انگار مهرداد هم میدونست که معلوم نیست چی پیش میاد، با لبخند از ترس اینکه قول الکی ندم گفتم انشالله و سریع از ماشین پیاده شدم. چقدر سخت بود به داخل اون خونه رفتن. خانه کاملا ساکت بود و هیچ آثاری از آئین نبود از فکر اینکه به سراغ اون رفته باشه دلم گرفت و با خیال راحت زدم زیر گریه. بعد از مدتی با صدای زنگ تلفن از جا بلند شدم
مامان:سلام سمانه خوبی؟
-مرسی مامان تو خوبی؟
مامان:مادر یه وقت نیای کمک من ها؟
-با یاد آوری مهمانی باز دلم گرفت و گفتم چرا مامان میام.
مامان:پس میبینمت فعلا خداحافظ.
-خداحافظ
نمیخواستام مثل در مانده ها دنبالش بگردم تصمیم گرفتم تنهایی به مهمانی برم شاید خانوادش از اینکه او حضور ندارد صحبتی باهاش بکنند.
توی همین فکرها بودم که صدای در شنیدم. ترسی تمام وجودم را گرفت. همونجا واسطه حال ایستادم. از در که وارد شد نگاهی به سر تا پایم انداخت و با نفرت تمام که از کلامش پیدا بود گفت خوش گذشت؟
گفتم نه به اندازهٔ خوشیهای شما
صحبتی نکرد و رفت. پشت سرش رفتم و گفتم انشالله که یادتون هست مهمان هستیم.
با کلافگی سریع تکان داد و گفت خوب؟
گفتم هیچی فقط خواستم بگم اگه خواستی بیا
که گفت مگه شما با کی تشریف میبرید؟؟که انگار خودش متوجه شد و گفت :خواستم میام.
مهرداد و خاله فری مادرش با هم اومده بودن.خاله فری دوست مامان بود و صمیمیت منو مهرداد هم به خاطر همین بود.
اه چه روز طولانی بود. مهمانها رسیده بودند اما آئین هنوز نیومده بود. مهرداد هرچند وقت یک بار نگاه معنی داری به من میکرد کلافه شده بودم. توی آشپزخانه بودم که مامان گفت این چایی رو ببر برای آئین.
-مگه اومد؟
مامان:آره داره احوال پرسی میکنه.
میدونستم از ترس خانوادش اومده.
نگاههای آئین و مهرداد به هم از یک جنس نگاه بود.
وقتی مهرداد سوغاتی هارو به من داد نگاهی به آئین انداختم اما اون در فکر بود و اصلا توجهی به ما نداشت از این همه بی توجهی دلم بدرد آمد اما دیگه قصد نداشتم جلوی خانوادش با مهرداد گرم بگیرم تشکر ساده ای کردم.
آئین بد از شام خیلی سریع گفت ما میریم دیگه، همه تعجب کرده بودند که گفت فردا صبح زود کلاس داریم که لبخند موزی مهرداد رو به لب دیدم اون هم فهمید بود که آئین دروغ میگه. سریع به راه افتادیم. توی ماشین ساکت بود ولی داشت خودش را برای گفتن مطلبی آماده میکرد
-ببین سمانه من قبلان هم بهت گفت بودم که کس دیگه رو دوست دارم، دلیل اون همه شلوغ بازی دیروز رو هم نمیفهمم اما اشکال نداره میبخشم میزارم به حساب ندونم کاری اما آتی از دست من خیلی ناراحته و امکان داره با تو صحبت کنه امیدوارم چیزی بهش نگی واگر نه منم مجبور میشم بزنم زیر قولم
وای خدا یه من اون چقدر میتونست وقیح باشه، با اینکه به کمک من نیاز داره اما باز هم داره توهین و تهدید میکنه با نفرت تمام نگهش کردم اما چیزی نگفتم اون هم دیگه سکوت کرد.
صبح مثل همیشه به تنهایی رفتم.
مهرداد: سلام، خوبی؟
-سلام مرسی تو خوبی؟اصلا حوصلهٔ صحبت نداشتم ذهنم درگیره گفتههای دیشب آئین بود یعنی اون سراغ من مییومد؟
مهرداد:از سوغاتیها خوشت اومد؟
- تازه یادم اومد سوغاتی هارو باز نکردم اما برای ناراحت نشدن مهرداد گفتم آره مرسی زحمت کشیدی.
مهرداد که حس کرده بود گفت خوب از کدمشون بیشتر خوشت آمد؟
گفتم همشون خوب بودن
سریع تکان داد و گفت سمانه من فکر کردم دیگه نیاز نباشه که بخوام حرفهای دیروز رو تکرار کنم اما تو باز هم و سرش رو تکان داد و ادامه داد باشه دیگه مزاحمت نمیشم راحتت میزارم
یک لحظه از ترس از دست دادن مهرداد قلبم لرزید
-نه مهرداد این حرفها چیه من فقط نمیخوام کسی رو ناراحت کنم همین و سرم رو پائین انداختم
مهرداد عصبانی تر ادامه داد ببین سمانه من بچه نیستم از رفتارهای شما میفهمم که مشکل دارید اما اگه تو این همه با من احساس صمیمیّت میکنی به قول خودت پس چرا این موضوع رو برای من روشن نمیکنی، اینجوری برای همه بهتره من باید از مشکلات دوستم با خبر باشم قبلان هم گفتم نمیخوام سؤٔ تفاهمی پیش بیاد.
گریم گرفته بود خدایا چیکار کنم، زدم زیر گریه مهرداد ترسان برگشت گفت سمانه چیت شد و نگاهی به دورو بر انداخت گفت بریم بیرون به فضای آزاده بیمارستان رفتیم روی نیمکت نشستیم سمانه آروم باش اصلا هرجور راحتی بخدا من فقط نمیخوام منجرب نارحتی تو و دکتر آزادی بشم که نا خوداگاه فریاد زدم اسم اونو نیار
مهرداد متعجب به اطراف نگاه کرد و گفت سامان کنترل کن خودت رو گفتم نمیتونم گریه امان نمیداد مهرداد دستم را گرفت و سوار ماشین کرد از اونجا دور شدیم که زد کنار و گفت سمانه میخوای بری خونه؟
-نه، نمیدونم، کدوم خونه؟و به گریه ادامه دادم.و با همان گریه گفتم آئین من رو دوست نداره که مهرداد با تعجب تمام سر بر گردند و رو به من گفت چییی؟یعنی چی سمانه نمیفهمم؟؟
اما خیلی سریع فهمید که باید جلوی کنجکاوی و تعجب خود را بگیرد به همین خاطر ساکت شد.وقتی جریان رو براش تعریف کردم احساس سبکی میکردم اما یک حس شرم و سر خوردگی درونم همش منو به گریه و امیداشت.
مهرداد بدون هیچ حرفی شروع به رانندگی کرد و در فکری عمیق بود وقتی به خودم اومدم جلوی خونه بودم که مهرداد برگشت و گفت:سمانه...اون حتما لیاقتت رو نداره،خودتو اصلا ناراحت نکن...اگه انقد بی شعوره که یه دخترو بیاره خونش پس مطمئن باش لیاقت هم صحبتی با تورو نداره...اما فعلا سعی کن باهاش زندگی کنی،خودتم خوب می دونی که خونوادت به هیچ وجه نمیزارن فعلا طلاق بگیری...
زیر لب چیزی گفت که نشنیدم.
-کدوم زندگی؟اصلا چکار میتونم بکنم؟
مهرداد با عصبانیت گفت یعنی میخوای تو زندگیت رو ببازی میخوای بکشی کنار اون هم باید تاوان اشتباهشو بده سمانه وقتی خانوادش از اون دختر ناراضی هستن حتما یک مشکلی این وسط هست. اصلا تاحالا به دنبال این بودی که بدونی این دختر کی هست؟ چی کارست؟ از گذشتشون میدونی؟تو باید آگاه باشی تا بتونی درست عمل کنی....شایدم عاشقشی؟
بعد با استفهام به صورتم خیره شد.
جوابشو ندادم به جاش گفتم:
-مهرداد کمکم میکنی تا از همهٔ اینایی که گفتی سر در بیارم و یه سروسامونی به این زندگی کوفتی بدم...واسه طلاق...
مهرداد:اگه بخوای آره، سمانه مواظب باش و درست عمل کن، حالا هم برو.
_باهات تماس میگیرم فعلا خدا حافظ.
soshyans

روی تخت دراز کشیده بودم.هرکاری می کردم خوابم نمی برد نمی خواستم خودمو هم به قرص خواب معتاد کنم.ازون روز این بی خوابی ها شروع شده بود.یعنی درست ده روز...هیچ خبری هم از آتوسا نبود.شاید اصلا قصد نداشت باهام صحبت کنه...خواستم بلند شمو برم آب بخورم که صدای درو شنیدم.ناخودآگاه منصرف شدمو ملافه رو تاروی صورتم کشیدم...بعداز یه مدت اونم اومد کنام دراز کشید.نمی دونم چرا بیخودی هیجان زده شده بودم واقعا نمی دونستم چرا اون که حتی به من نگاهم نمی کرد.
همش سعی می کرد دستاشم بهم نخوره...
بیتاب بودم اومدم چرخ دیگه ای بزنم که دقیقا افتادم توی بغلش...یه لحظه شکه شدم...اونم سریع چشماش باز شد... هیچ عکس العمل دیگه ای انجام نداد...اما خودم قلبم دقیقا توی دهنم بود...بعد از چند لحطه خودمو کشیدم عقب چشمامو بستم سعی کردم دیگه هیچ تکونی نخورم...صدای نفساشو عطر تنش داشت دیوونه م می کرد...همش وسوسه می شدم دوباره چرخ بزنم...حتی اون یه لحظه گرمای آغوشش هم کافی بود که مستم کنه...به طرفش چرخیدم...به نقطه ی نامشخصی خیره شده بود....به قول شادی جو گرفتم دستمو روی دستش گذاشتم که روی سینه ش بود...جاخوردو به صورتم خیره شدو بعد هم به دستم که روی دستش بود...
_اون دختره دیگه باهات حرف نمیزنه؟
این جمله رو که شنید انگار کبریت به انبار باروت زده باشن بلند شدو روی تخت نشست...
_گفتم دلم نمی خواد تو اسمشو به زبون بیاری؟خب؟...خیلی چیز سختی ازت خواستم....؟
منم نشسم و درحالیکه بالشو توی بغلم میقشردم گفتم:تو که تا یک دو سال دیگه به هدفت می رسی!غمت چیه؟...می تونیم این یک دوسالو مسالمت آمیز زندگی کنیم...این منم که باید بهت بپرم...تو این حقو نداری
ناخودآگاه صدام داشت اوج می گرفت:واقعا پررویی...آره من بهت...
_میشی ببندیش؟ها...میشه یه شب راحت بخوابم...
_اخی؟...نه که چه قد تو بی خوابی می کشی...دو دیقه نشده خواب هفت پادشارو می بینی!واقعا...
_گفتم بسه..داری عصبانیم می کنی....می دونی چیه؟واقعا اعصاب خورد کنی...اون پسره چه طور تحملت...
حرفشو قطع کردم:آخه اون پسره لیاقت داره...لیاقت تو همون دختر هرجاییه
برق سیلی دهنمو بست...دستمو روی جای سیلی گذاشتمو خیره نگاش کردم.
_حال به هم زن عقده ای...چیه داری حرص اون سیلی رو که بهت زد سر من در میاری؟
همزمان بلند شدم و بغض داشت خفه م می کرد...سمت کمد رفتم.شلوارو مانتومو برداشتم...
_کجا؟..غلط کردی پاتو...
_هه هه...واسه من یکی نمیتونی تعیین تکلیف کنی...البته سرخودتو شیره نمال...من این زندگیرو واسه تو و اون دختره جا نمیزارم...تاز از تصمیمم منصرفم کردی...طلاقت نمی دم!
جمله ی آخرو با پوزخند گفتم...
_درسته که اونموقع خودم زجر می کشم ولی مطمئن باش پابه پای من خودتم زجر می کشی...حالا هم میرم چون حس می کنم اگه امشبو یه لحطه بیشتر پیشت بمونم حالت تهوع می گیرم
اونم بلند شدو داد زد:غلط کردی پاتو ازین خونه بذاری...
_به تو ربطی نداره...
مانتو شلوارمو از دستم کشیدو پرت کرد طرف دیگه ی اتاق...
با بغض خیره شدم به مانتو و شلوارم و گفتم:هان؟غیرتی شدی؟
رفت سمت تختو نشست:روتو یکی من غیرت ندارم...نمی خوام خونوادمو علیهم شیر کنی...ازین خودشیرین بازیا خوب پیش مامانم در میاری...
_من یکیم به غیرت تو احتیاج ندارم...خداروشکر کسی رودارم که هوامو داشته باشه...
_آره...کارخوبی می کنی،توهم تنها نمی مونی...
ازحرفای کنایه دارش بدم میومد...
بالشمو از روی تخت برداشتم رفتم توی هال روی کاناپه خوابیدم...آره نباید میرفتم...اونموقع میشد یه دلیل دادگاه پسند واسه طلاق....روی کاناپه دراز کشیدم...هنوز جای سیلیش می سوخت...باید یه جوری خودمو خالی می کردم وگرنه خوابم نمی برد...بلندشدمو رفتم توی اتاق هنوز روی تخت نشسته بود...بی مقدمه رفتم سمتشو یه سیلی خوابوندم تو گوشش که دستای خودم افتاد به زق زق...انگار لال شدهبود مطمئن بودم اگه تفنگ داشت زندم نمی زاشت...اجازه ی حرفیرو بهش ندادم و اومدم بیرونو برخلاف ده روز قبل خیلی راحت خوابیدم...
+++++++++
پیش مخاله فری موهامو رنگ زدم یه آرایشگاه خیلی شیکو بزرگ داشت که من یکی عاشقش بودم.مشکی پرکلاغی رنگ زدمو توش یه جاهایی قرمز...خیلی شیک شده بود...ساعت حدودا 9 بود که خاله فری منو رسوند در خونه و خودش رفت.دلم می خواست برای یه بارم شده آئین متوجه من بشه...
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
۳-۶-۱۳۹۲, ۰۲:۳۱ عصر
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #6
RE: رمان عاشقانه "" آیین من""
سهارو بردم مهد کودکی که مربیش میشد دخترخاله ی شادی ،خودمم با خیال راحت رفتم بیمارستان....دکتر افیونی اتند جدید بخش بود که نه منو می شناخت نه آئینو وقتی وارد کلاس شدم خودمم نفهمیدم که اتنده...و بدون سلام رفتم سرجام نشستم...چند لحظه خیره و عصبانی بهم زل زدو بعدهم اتیکتمو خوند._خانوم دکتر؟!
طرف صحبتش من بودم ،آروم گفتم:بله؟
_شما چندروز یه بار میاین سرمورنینگ و کلاساتون؟
خواستم بگم به تو چه اما یه دفعه به ذهنم رسید شاید اون اتند جدیده باشه.چیزی نگفتم
_شاید لازم باشه خودمو معرفی کنم...احتمالا مادرتون گفته با غریبه ها حرف نزنین...
بقیه به زور داشتن جلوی خندشونو می گرفتن.آئین اصلا منو نگاه نمی کرد.
_اتند جدید بخش هستم و فک کنم شمارو تاحالا ندیدم...میشه دلیل غیبتتون رو توضیح بدین؟
_خب....ببخشید من نمی دونستم...من دیروز مریض بودم...
_باشه..اما انتظار نمره ی خوبی رو از من نداشته باشین...
فوق العاده حرصم گرفته بود کاش حداقل آئین سکوت نمی کرد وبدتر سرافکنده م نمی کرد.
بهش پوزخندی زدم که فهمید و با چشم غره درسو شروع کرد.نوبت آئین بود بره مورنینگ بده...رفت پشت میز کنفرانس...عادتش بود که خیلی موقع مورنینگ تند تند حرف می زدو به اتند نگاه نمی کرد.
_آقای دکتر کسی دنبالتونه؟
آئین مکثی کردو روبه دکتر افیونی گفت:بله؟
_چرا انقد تند...یه کم آرومتر...من این جوری هیچی نمی فهمم!
لحن دکتر استهزاآمیز بود...یعنی که توهیچی بارت نیستو از اینجور چیزا!
_اتندای دیگه که مشکلی نداشتن...
_خودت می گی اتندای دیگه...
وقتی بی توجهی آئینو دید فک کنم خیلی بهش برخورد:نمی تونی مورنینگ درستو حسابی بدی دیگه نیا...
_اومدن و نیومدن منو شما تعیین نمی کنید...
و باز بی توجه ادامه داد.درسته که خیلی تند می گفت اما ما دیگه به نحوه ی مورنینگ دادنش عادت کرده بودیم.
دکتر افیونی با حرص نگاهشو گرفت،راستش منم یه کم ناراحت شدم به هر حال اون اتندمون بود.و ماها دانشجوش محسوب می شدیم... یا این که آئینم یک سال دیگه تخصصشو می گرفت در هر صورت اونم دانشجوش بود.
+++++++
دخترخاله ی شادی با سها که بغلش بود اومد جلوی در...
_وای...خوابیده؟
رعنا خیلی آروم گفت:آره...از اول تا آخرش خواب بود...خیلی آرومه...آدم دلش ضعف می ره..
خندیدمو گفتم:آره...خیلی آرومه...
در حالیکه سعی می کردم بیدار نشه از آغوش رعنا گرفتمش....یه تکونی خورد اما بیدار نشد...صورتمو به صورت خنکش چسبوندمو کلاهشو سرش کردم تا باد تو گوشاش نره...
_راستش...به من نگفتید شهریه ش چه قد می شه..
_این چه حرفیه...اصلا قابلتونو نداره...
_رعنا خانوم تعارف نکنید...
_چه تعارفی...جدی گفتم...
_نه دیگه..نمی شه...خواهش می کنم مبلغ شهریه شو بگید....
شماره حساب مهدکودکو هم ازش گرفتم یک راست رفتم خونه.خیلی خسته بودم...اما یه عالمه کار ریخته بود رو سرم...عصر مهمون داشتم چندتا از دوستامو دعوت کرده بودم.با این حساب فقط وقت داشتم که برم یه دوش کوچولو بگیرم.
سهارو رو جاش روی زمین خوابوندمو خودم رفتم حموم...داشتم سرمو می شستم که صدای گریه شو شنیدم...هول کردمو خیلی سریع خودمو آب کشیدمو اومدم بیرون مدام گریه ش بلند تر می شد...حوله مو با عجله دور خودم پیچیدمو رفتم سراغش...از گریه ی زیاد داشت می افتاد به سرفه کردن..نشستم کنارشو بغلش کردم...چندلحظه گریه ش بی وقفه بود اما کم کم گریه ش آرومتر شد.لبمو به گلوش ساییدم..در تقلاهایی که واسه آروم کردنش کرده بودم جلوی حوله م باز شده بود...
متوجه نگاه گرسنه ش شدم تا اومدم حوله رو جمعو جور کنم نک سینمو کرد تو دهنش....یه لحظه خشکم زد...راست نشسته بودم...مدام مک میزد...قلبم داشت می اومد تو دهنم...باور نمی کردم اون حس مادرانه ی شیرینی رو که یه دفعه توی ذره ذره ی بدنم ریخت....دستمو رو گونه ش کشیدم با پنجه های کوچیکش چنگ زده بود به سینه م که نکنه چیزی رو که نداشتم ازش دریغ کنم....!
دلم براش سوخت داشت محکم مک می زد اما من که چیزی نداشتم بهش بدم...آروم شیشه شیرشو برداشتمو دهنشو از سینه م جدا کردم...با چشماش به صورتم خیره شد...سر شیشه شیرو جلوی دهنش گرفتم...خیلی گرسنه بود اما امتناع می کرد می دونستم شیر مامان می خواد نه ازین شیر های قلابی ..
_خوشگل خانوم دیدی که من شیر نداشتم...این شیرو بخور...این خیلی خوشزه ست...
نگاهی به سینه م انداختو با اکراه دهنشو به سمت شیشه شیر برد...پیشونیشو بوسیدم

_آخیش...همه ی خستگیام رفت...چون تورو بوسیدم...خانومی من....
حالا دیگه حس یه مادرو درک می کردم...چه قدر از خدا ممنون بودم...سها یه هدیه بود...
+++++
با دوستام کلی شلوغ بازی در آوردیم...آهنگ گذاشته بودیم، رقصیده بودیم..خیلی به همه خوش گذشته بود،حدود ساعت نه بود که همه شون رفتن شادی خیلی اصرار کرد که بمونه خونه رو باهام تمیز کنه اما نزاشتم...یه دامن سفید پوشیده بودم که تا روی زانوم بود و چین چینی بود!با یه تاب دوبنده ی مشکی....همهی ضرفارو جمع کردم بردم آشپزخونه...خیلی کثیف کاری شده بود...یه جاهم از خامه ی روی شیرینی ریخته بود و من مجبور شدم اون قسمتو تمیز کنم...تقریبا همه جا تمیز شده بود...رفتم توی اتاق هنوز صدای ماهواره بالا بود منم داشتم لب خوانی می کردم...آهنگ آرش بود که خیلیم رقص داشت!
سها چشاش باز بود و داشت انگشت اشارشو می مکید...طاقت نیاوردمو چند بار بوسیدمش که صدای اعتراضش بلند شد...خندیدمو ولش کردم...رفتم سراغ کمدو لباس خونمو از کمد برداشتم...تابمو در آوردمو اومدم دامنمو بکشم پایین که یه دفعه در اتاق باز شد....

mahsa.nadi
وای چه حسی بود، ترس تمام وجودم رو گرفت، توان برگشتن رو نداشتم، اما هرجوری بود برگشتم.آئین رو دیدم که مات ایستاده بود منو نگاه میکرد، منم با قیافیی که تعجب ازش میبارید نگاهش میکردم و دستم به دامنم بود نمیدونستم چیکار کنم، کم کم داشت اون سرما جاش رو به گرمای شرم میداد نمیدونم چرا اون هم تکونی به خودش نمیداد، چقدر اون دقیقهها دیر سپری میشد.یک لحظه به خودش اومد و با یک ببخشید از در بیرون رفت.منم سریع کارم رو تمام کردم.مگه یادش رفته بود که گفت بود اتاقش باید عوض بشه، پس الان اینجا چکار میکرد. شرمی تمام وجودم رو گرفته بود نمیدونستم چطور نگاهش کنم. رفتم که سها رو بیارم دوباره بخاب.
آئین:مهمان داشتی؟
-آره.
آئین:ببین قبلان هم بهت گفت بودم مراقب رفتارت باش، تا وقتی که با من زندگی میکنی نمیتونی هرجور خواستی رفتار کنی.
معنی حرف هاشو نمیفهمیدم، چکار؟مهمانی گرفتن که این حرف هارو نداره؟یا شایدم. .
-اگه منظورت رفتار صبح فکر نمیکنم حرکت یا حرف نه بجایی زده باشم که منجرب شرمندگی شما شده باشه، اگر هم برای مهمونی خواستم حال و هوامو عوض بشه از دوستم خواستم دوره هم باشیم. و برگشتم که برم ناگهان جرقی توی ذهنم زد نکنه اون فکر کرده مهمانهای من پسر هم بودن که سریع برگشتم گفتم:در ضمن من مثل شما نیستم که از حریم خونه سؤٔ استفاده کنم. با تمام وجود احساس کردم که داغ شده و کاملا عصبانیه اما به روی خودش نیاورد و گفت:
شکر خدا که وسایل منو جم کردید؟
-بله توی اتاق بغلی، در ضمن لطف کنید از این به بعد در بزنید و وارد اتاق بنده بعثهید.
پوزخندی زد و گفت:چشم.
دیگه نمیخواستام باهاش کلّ کلّ کنم، نه حوصلشو داشتم نه توان نه دلیلی برای این کار میدیدم، میخواستم دیگه کاری به کارش نداشته باشم و به زندگی خودم برسم و خودم رو برای آینده آماده کنم، وجود سها منجرب میشد که انگیزه بیشتری برای رویا رویی با آینده داشته باشم دیگه تنها نبودم و از این موضوع خوشحال بودم.
از خستگی زیاد به راحتی خوابم برد. صبح سر ساعت بیدار شدم، نمیخواستام دیگه دیر برسم باید یه برنامه ریزی دقیق میکردم، سها رو آماده کردم و خودم هم آماده شدم، از خونه که بیرون میرفتم آئین هنوز نرفت بود، عجیب بود اون همیشه زود از خونه میرفت و دیر میآمد اما امروز. . .نمیدونم چرا دلم آشوب شد. سها رو گذشتم مهد و خودم هم رفتم بیمارستان.
مهرداد:سلام خانوم دکتر، خوب هستید؟
-سلام مهر خوبی؟
مهرداد:خوبم شما چطوری؟
تازه یادم افتاد که از ماجراهای این چند روز با مهرداد صحبت نکردم، اما وقت هم نبود.
-خبر که زیاده اما وقت کمه حالا بعدا صحبت میکنیم فعلا.
اونروز از شادی خبری نبود، نمیدونم کجا غیبش زده بود، کلاس هم که سوت و کور بود از آئین هم خبری نبود، همش دلم شور میزد یعنی چی شد، یادم افتاد که اون این روزها سرش شلوغه و باید به کارهاش برسه. دلم واسهٔ سها لک میزد، حوصله هم نداشتم، رفتم دنبالش و باهم رفتیم خونه. چقدر این ناز و آروم بود، تصمیم گرفتم زندگی خودم رو بکنم، سها داشت با اسباب بازی هاش بازی میکرد و منم مشغول غذا درست کردن بودم.سرم به کار خودم بود که زنگ خونه به صدا در اومد. دلم ریخت، این موقع روز؟مطمئن بودم اتفاقی رو به رخ دادن، وای خدا یا، نای تکون خوردن رو نداشتم. یعنی کی میتونست باشه؟
-بله؟
منم مامان باز کن. نفس راحتی کشیدم و در رو باز کردم، برای چند دقیقه چشم همو بستم نفس عمیق کشیدم ولی میدونستم که مادرم با دیدن سها این آرامش الان من رو بهم میریزه و خودم رو آماده جواب گویی کردم.
-سلام مامان، چه عجب از این ورا؟
مامان:سلام خانوم، مادر خبری ازتون نیست دلم فکر شد
-مامان جون میدونید که گرفتاریم منم که هرروز زنگ میزنم بهتون، حالا بفرمائید تو
مامان وقتی وارد خونه شد با ناباوری یک نگاه به سها و یک نگاه به من کرد.
مامان:آهان پس گرفتاریتون این بود.بچه یه کدوم دوستت؟
از اینکه مامان فکر میکرد سها بچه دوستمه کمی خوشحال شدم چون حوصلهٔ بحث رو نداشتم و مطمئن بودم که مخالفت میکنن و با آئین هم صحبت میکنن، پس ترجیح دادم تا آئین موافقت نکرده و رضایتش رو الام نکرده چیزی بهشون نگم، که بحثو عوض کردم و گفتم:
-اسمش سها است. بابا چطور بودن؟همه خوبن؟
مامان:همه خوبن مادر. میدونم که گرفتارید، حالا به ما سر نمیزنید هیچ اما به خانواده آئین حتما سر بزنید، هرچی باشه خانواده شوهران حالا فکر میکنن تو نمیخوای و نمیذاری برید اونجا.
-سعی میکنم اما خود آئین هم تمایلی نشون نمید نمیتونم که زورش کنم
مامان دقیق تر نگاهی بهم کرد و ادامه داد:این وظیفهٔ تو هست که اون رو ببری اینجوری هم پیش خانواده شوهرت عزیز میشی هم اثر مثبت رو آئین میذاره.
نمیدونم چرا ولی از حرفهای مامان خواندم میگرفت با لبخند گفتم باشه چشم.مامان خیلی نموند به قول خودش اومده بودم یه سری بزنم، چقدر دوست داشتم هنوز تو همون خونه باهاشون زندگی میکردم، حیف.
اون روز آئین ظهر خونه اومد. تعجب کرده بودم اونم از اولین نگاه فهمید چون تا منو دید گفت:
تعجب کردی؟آهان نکنه باید قبل از توی خونه اومدن هم در بزنم و خندید خیلی خوشحال و سر حال بود.
-با ما ناهار میخوری؟یه لحظه نگاه متیجبش رو احساس کردم
آئین:با شما؟
-آره دیگه من و سها و لبخندی زدم
آئین:آهان، آره میخورم اتفاقا گشنمه
-تا دست ووو صورتت رو میشوری آمادس
نمیدونم چرا اما برای چیدن میز کلی وسواس به خرج دادم، با اینکه میدونستم هیچ کدوم از این کارا آثاری نداره اما. . .نمیدونم شاید هم برای اثبات خودم بود. موقع غذا خوردن هیچ صحبتی نشد، فقط غذا که تمام شد تشکر کرد.میز رو که جمع کردم چایی ریختم که ببرم توی حال، از دیدن صحنهای که جلوی چشمم بود اشک توی چشمم جمع شد نمیدونم اشک شوق بود یا حسرت، آئین داشت با سها بازی میکرد و اون رو گذشته بود تو بغلش، تا منو دید سها رو زمین گذشت و لبخندی زد، اومدم طرفم چاییش رو برداشت و به اتاق رفت.
شیرینی این صحنهرو تا ساعتها احساس میکرد که دوباره آئین با رفتارش اون رو زهر کرد. عصر بود که آمادهٔ رفتن شده بود. چقدر خوشتیپ شده بود، کت و شلوار خاکستری با کراوات خاکستری روشن، چقدر بهش میآمد، اما کجا داشت میرفت نکنه، نفسم گرفت، دیگه زمان حقیقت رسیده بود مطمئن بودم، امروز قراره محضر دارن، به خودم جرأت دادم و لرزان گفتم:
-تبریک میگم.
برگشت و نگاهم کرد، معنی نگهش رو نفهمیدم شاید یهجور تشکر بود یا. . . توی این فکرها بودم که گفت:

soshyan
s_شاید دو،سه روزی نیام...بیمارستانم مرخصی گرفتم...گفتم که ...اگه مامان بابا چیزی گفتن براشون یه جوری توضیح بدی...بگو رفته مسافرت...نمیدونم خودت یه چیزی سرهم کن...
نگاهمو که تار شده بود ازش گرفتم صورتمو به صورت سها چسبوندمو گفتم:بهتره خودت بهشون خبر بدی...چون این دیگه وظیفه ی من نیست...من یه لطف بزرگ همینطوری دارم بهت می کنم...دیگه ماستمالی این گندات با خودت....
نگاهش عصبی شد...چشماشو چند لحظه روهم گذاشت و چند قدم تا یک قدمی من برداشت و صورتشو آورد جلو.... شکه شدمو سرمو بردم عقب...اما اشتباه کردم چون می خواست سهارو ببوسه که سها هم روشو برگردوندو صورتشو به شونه ی من چسبوند.تو دلم قربون صدقه ی سهارفتم...حالش گرفته شد نگاه تحقیرآمیزی به من انداختو از در رفت بیرون...خیلی خودمو کنترل کرده بودم که نیفتم گریه...تا صدای ویراژ ماشینشو شنیدم روی زمین نشستم و زدم زیر گریه...سها وحشت زده شده بود اونم افتاد گریه....سعی کردم جلوی گریه مو بگیرم اما نمی شد....سهارو تکون میدادم تا شاید آروم بشه...اما نمی شد صدای گریه ش کل خونه رو گرفته بود... کلا با دیدن وضعش خودبه خود ریزش اشکام قطع شد گذاشتمش رو زمینو سریع رفتم دنبال شیشه شیرش...
++++++++++
دو سه روزش تبدیل شد به یک ماه...یعنی سه روز بعدش برگشت چون مامان باباش می خواستن برن سوئد اما با رفتن اونا خیالش راحت شدو یه روز چمدونشو جمع کرد ورفت...حتی ازم خداحافظی هم نکرد...بعد از بدرقه ی مامان شهلا و آقای دکتر با من برگشت خونه...سرحالی رو تو صورتش می دیدم....شاداب بود و حتی اصلا براش نبود که داره با من حرف می زنه...
رفتیم در خونه ی شادیو سهارو ازش گرفتم...چون هنوز خانواده هامون از وجودش چیزی نمی دونستن.آئین چند لحظه به سها نگاه کردو لپشو کشید.بعد هم ماشینو روشن کرد...خیلی تعجب کردم که با من اومد تو...لباساشو عوض کردو اومد توی هال...بدون هیچ حرفی سهارو از بغلم گرفت و نشست روی مبل،لبشو گذاشت رو موهای کم پشت سها و گفت:خانوم خانوما حالش چه طوره و آروم شکم سهارو غلغک داد که باعث شد سها با شوق بخنده و به خودش بپیچه...نمی دونم چرا دلم نمی خواست سهارو بغل کنه،حس می کردم ممکنه اونو ازم بگیره...وقتی نگاه ثابتمو دید رو خودش بهم نگاه کرد...احتمالا ازین همه خاموشیم خیلی متعجب شده بود چون از وقتی برگشته بود حتی یه کلمه هم به جز دادن آدرس شادی بهش نگفته بودم...نگام پراز کینه بود پر از درد،همه ی اینارو فهمید...اما هیچی نگفتو به بازیش با سها ادامه داد...
رفتم کنارشو سهارو با حرص ازش گرفتم سها هم زد زیر گریه،آئین با تعجب به صورتم خیره شد...که یعنی حالت خوبه؟یه روانپزشک بدنیستا...
_بچه رو کشتی....
در حالیکه سها تو بغلم بود به اتاق خودم رفتم...اولین بار بود که حوصله ی گریه های سهارو نداشتم...اولین بار بود که هیچ حسی به سها نداشتم یعنی کلا به هیچ کس....فقط بغضمو قورت می دادم....
نمی دونم کی خوابم برده بود وقتی بیدار شدم ساعت از نه هم گذشته بود...روی تخت بودم اما سها....تا اونجاکه یادم میومد سها هم تو بغلم بود...یه لحظه یخ زدم از جام پریدمو اطرافمو نگاه کردم...سها روی رخت خواب کوچولوش بود...اما چرا اونجا؟...
مگه توی بغل خودم نبود....گیج شده بودم رفتم داخل هال....همینطور که داشتم چرخ می خوردم یه تیکه کاغذو روی میزتلفن دیدم...
نمی دونم کی برمی گردم...
دستمو گرفتم جلوی دهنم...قطره های داغ اشک می چکید روی برگه و جوهر خودنویسو پخش می کرد....واسه اینکه صدای زجه هام بلند نشه کف دستمو گاز می گرفتم...یه چک سفید امضا شده هم کنار برگه بود...
_عوضی...عوضی...
آره بعد ازون رفت...چون بخش اورولوژیم تموم شده بودو رفته بودم بخش روان که یه بیمارستان دیگه داشت دیگه حتی توی بیمارستان هم نمی دیدمش....آره رفتو بعد از یک ماه برگشت یعنی درست دوروز قبل از برگشتن مامان شهلا و آقای دکتر...
با مهرداد و سها رفته بودیم سینما شامو هم بیرون خوردیم...ساعت هشت و نیم بود که مهرداد جلوی خونه پیادم کرد ورفت.سها خوابش برده بود و مثل همیشه انگشتش توی دهنش بود نمی دونستم واسه ترک این عادتش چی کار کنم...هرکس یه چیزی می گفت...مامان می گفت به انگشتش فلفل بزن!قضیه رو تو این مدت به مامان گفته بودم،اول خیلی مخالفت کرد اما هرجور شده راضیش کردم حالا هم عاشق سها شده بود...کلیدو انداختمو در حیاطو باز کردم یه لحظه خشکم زد ماشین آئین توی حیاط پارک شده بود...ضربان قلبم تند شد،خدا می دونست چه قدر دلم واسش تنگ شده بود...انگار با دیدن ماشینش همه ی کینه ای که ازش داشتم پاک شد...
Lady of redموقعی که داشتم از پله ها بالا می رفتم هیجان تمام وجودم رو گرفته بود از رویارویی با آیین بعد از این همه مدت اضطراب داشتم .
وارد خونه که شدم اثری از آیین نبود . احتمال دادم که بیرون رفته باشه هوایی بخوره . وارد اتاق شدم و سها رو همون طور انگشت به دهن تو تختخواب گذاشتم و روشو پوشوندم .
لباسمو عوض کردم .
صدای در اومد . برگشتم و ایین رو تو چارچوب در دیدم . خدای من دلم ضعف کرد . چقدر چهره اش خسته بود ولی جذاب با یه ته ریش که خواستنی ترش کرده بود
لباس اسپرت راحتی پوشیده بود . نگاهی بهم کرد و سلام داد .
خیلی سرد جواب سلامش رو دادم ...
چه عجب ؟
با بی رحمی تمام گفت : الانم که اومدم واسه تو نیومدم مامان بابا امشب پرواز دارن
یخ کردم از تو خرد شدم . دوباره نرسیده منو تحقیر کرد . ولی به روی خودم نیاوردم جواب دادم : می دونم
نگاهش رو ازمن گرفت و سمت سها رفت همین طور که خواب بود گونه اش را بوسید . می خواستم مانع این کارش بدم چون ته ریش داشت و می ترسیدم صورت سها زخم شه .
شایدم حسودی ام می شد ..
به آشپزخانه رفتم تاچایی آماده کنم ...
با سینی چای و یه مقدار کیک خونگی وارد هال شدم . رو مبل نشسته بود . ظاهرا داشت تلویزیون نگاه می کرد ولی تو افکارش غرق بود . حتما هنوز هیچی نشده دلش واسه آتوسا تنگ شده بود .
چای رو بهش تعارف کردم برداشت و تشکر کرد
احساس کردم موضوعی عذابش میده پرسیدم : آیین چیزی شده ؟
نگاهم کرد نگاهی فقط از سر نگریستن خیلی بهش احتیاج داشتم دلم می خواست بهش می گفتم آیین . آیین من ! من از تو نگاهی به اندازه ی دیدن می خوام کاش می فهمیدی
خیلی ناگهانی و بی مقدمه گفت : آتوسا حامله اس
چایی پرید تو گلوم با چشمای اشکبار نگاهش کردم طاقت این جمله رو نداشتم ...
به سختی گفتم : خوب مبارکه این که ناراحتی نداره
غضبناک نگاهم کرد : سمانه تو واقعا نفهمی یاخودت رو به خنگی می زنی ؟
مبهم نگاهش کردم
- خوب ما هنوز که زیر یه سقف نرفتیم این بچه همه چیز رو خراب می کنه ...
زیر یه سقف نرفتین پس تو این مدت ؟
- من با آتوسا زندگی نمی کردم تنها بودم ..
شوک دوم بهم وارد شد یعنی آیین انقدر از من متنفر بود که حاضر شده تو این مدت تنها زندگی بکنه ولی با من نباشه ؟
با تته پته گفتم : خوب حالا می خواین چی کار کنین ؟
- آتوسا می خواد نگرش داره ولی من موافق نیستم باید صدق شه
چقدر راحت حرف می زد انگار داشت واسه ی خواهر نداشته اش درد و دل می کرد
براق شدم ...
آیین تو چقدر سنگدلی چطور دلت میاد با یه طفل معصوم اینکارو کنی ؟
- تو مثل انیکه هیچی حالیت نیست ما با وجود این بچه نمی تونیم . ازدواج با آتوسا کار زمان بریه من اگه بخوام اون بچه رو نگه دارم باید از تو جدا شم
پوزخندی زدم و عصبی گفتم : پس بگو همه ی این حرفا رو زدی که بگی طلاق ؟ آره ؟ من عمرا بذارم . حتما همه ی اینا هم یه سری خالی بندی بود که منو خام کنی ؟ آره ؟
من راضی به طلاق نیستم ...
عصبی گفت : من دروغ نگفتم آتوسا واقعا حامله اس می خوای باور کن می خوای نکن من نمی دونم اون دوست پسر خوش تیپت چطوری تو رو با این اخلاق گندت تحمل می کنه
- دهنت رو ببند . اون لیاقت داره . همین اخلاق به ظاهر گند من از سرت هم زیاده
خیلی خودش رو کنترل کرد که بهم سیلی نزنه
- چقدر تو با آتوسا فرق داری ...
ای لعنت به این آتوسا که همه اش داره منو با اون مقایسه می کنه .
از هر دست بدی از همون دست می گیری آقا آیین مطمئنا اونم داره جواب قربون صدقه هات رو میده من که مشکل ندارم بخوام یه ریز به تو بپرم
پوزخندی زد و گفت : به همین خیال باش که بخوام قربون صدقه ات برم
زهرخندی زدم و گفتم : فکر کرده تحفه اس
++++++++++++++++++++ ...
موقع رفتن به فرودگاه برای بدرقه ی مامان و بابای آیین مامان و بابای خودم نیومدند
چون دیروقت بود سختشون بود . سها رو سر راه به مامان سپردم چون دیروقت می شد بچه بیخواب میشد
تو ماشین یه کلمه هم حرف نزدیم خیلی تو هم بود
ظاهرا حرفاش در مورد بارداری آتوسا صحت داشت چون واقعا فکرش مشغول بود چند بار نزدیک بود تصادف کنیم که گفتم : اگه اوضات رو به راه نیس من رانندگی کنم که اونم با عصبانیت گفت : من جونم رو دوست دارم
مرده شورت رو ببرن
پرواز 2 ساعت تاخیر داشت تو این 2 ساعت تو کافی شاپ فرودگاه نشسته بودیم . نزدیک نیم ساعت بود که داشتیم درو دیوار رو نگاه می کردیم تا اینکه آخرش حوصله ام سر رفت و گفتم :
- آیین ؟

mahsa.nadi
آئین:بله؟
-حالا میخوای چه کار کنی؟انگار اصلا حواسش نبود.
آئین:چی رو؟
-اه چقدر خنگ به همین زودی یادش رفت، همین قضیه حاملگی.
آئین:برات مهم؟تعجب کردم توی صداش نفرت نبود حتا شاید درماندگی هم بود، نمیخواستام توی این وضعیت باهاش بحث و دعوا کنم آروم گفتم:
-خوب آره، بلا آخر این موضع رو زندگی من هم تاثیر میذاره.
سریع برگشت نگاهم کرد، چشماش عصبی شد روی کلامش هم تاثیر گذشت. ببین سمانه یک بار میگم برای همیشه دیگه هم دوست ندارم ازم بپرسی، من سر قولم هستم اینو بفهم زیر قولم هم نمیزنم پس الکی نگران نباش روی اعصاب منم نرو.
نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت، بهم اطمینان داده بود اما غرورم هم لهٔ کرده بود. فقط آروم گفتم:بیشتر از این از من انتظار نداشته باش، خوب. .
که دیگه نزاشت ادامه بدم و کنترلش رو از دست داد. سمانه تو خودت رو به خریت میزانی یا واقعا نمیفهمی، فکر کردی من لیلی به لالات میزارم دیگه هیچ تقصیری نداری، من اگه هیچی نمیگم و کوته میام فقط بخاطر اینکه نا مرد نیستم، میفهمی اگرم فکر کردی دارم باج میدم یا مجبورم اشتباه کردی چون از اولش هم میدونستی که آیندهٔ رابطهٔ منو تو چی خواهد شد.
خشکم زده بود انگار از خواب بیدر شده بودم، یجوریا بهش حق دادم اما از اینکه فکر میکرد خیلی مرد خندم گرفته بود پوزخندی زدم.اومد جواب بده که مسافرها رسیدن و وقت نکرد جوابم رو بده. اون شب کلافه بود برای همین زود خونه برگشتیم.از فکر داشت کلافه میشد. سها رو گذشتم بخاب و لباسم رو عوض کردم. نمیدونم دلم براش میسوخت اما کی بود دلش واسه من بسوز، رفتم چایی درست کردم و بهش دادم، میخواستم مثل مهمان باهاش رفتار کنم.
-چیزی لازم نداری؟
نگاهی عمیقی بهم کرد و گفت:نه مرسی
-پس شب بخیر.نزدیکهای اتاق بودم که گفت:سمانه؟
-بله؟
آئین:داری میری بخوابی؟
-نمیدونم.
آئین:تو . . تو، بین گفتن و نگفتن مانده بود که دل رو زد به دریا و گفت. تو اگه جای من بودی چکار میکردی؟
دلم گرفت از من نظر میخواست، خوشحال شدم که داشت باهم درد و دل میکرد و هم اینکه نظرم براش مهم بود.
-من چی میتونم بگم
آئین:شرایط واقعا سخته، ببین سمانه و بلند شد اومد نزدیکتر، واسه امشب ببخشید نمیخواستام منت بزارم یا اینکه فکر کنی دارم دست بسرت میکنم که زودتر. . .حرفش رو قاطع کردم و با اینکه بوقز وحشتناکی گلوم رو گرفته بود به سختی گفتم:
-اگه تنها راه اینه که الان از هم جدا بشیم من مانع نمیشام و روم رو برگردوندم که برم که گفت:
نه سمانه گفتم من سر قولم هستم، جدایی کمکی نمیکنه حتا اگه همین الان هم جدا بشیم باز هم نمیشه، و آروم تر گفت اون بچه نمیتونه به دنیا بیاد.چقدر دل سنگ بود همینطور که پشت بهش بودم شب بخیر گفتم.
خدا میدونه که چه حالی داشتم اون شب، اونقدرها هم که میگفت مرد نیست، فرقی نمیکنه واگر نه همین الان منو از این خونه بیرون میکرد، نفهمیدم کی خوابم برد، اما از خواب پریدم که صبح بود، احساس کردم اتفاقی افتاده، آره سها، سها کجاست؟همونجری رفتم بیرون از اتاق که دیدم آئین و سها دارن بازی میکنن و میخندن.
-این اینجاست دلم هزار راه رفت
آئین:خواب بودی صدای گریه اومد دیدم قطع نمیشه اومدم دیدم خوابی، آوردمش با خودم بیرون
-آخ گشنشه، اومدم برم شیشه شیرشو بیارم که گفت، بهش دادم.با تعجب بهش نگاه کردم.
آئین:هم ناز هم تو دل برو، مهرش به دل میشه. نمیدونم چرا از این حرف ذوق کردم.
آئین چند بر اون روز منو غافلگیر کرد. هم صبحانه حاضر کرده بود، هم شیر سها رو داده بود، و از همه عجیب تر با اینکه بعد از ظهر بود اما هنوز خونه بود.اون روز کلی با سها بازی میکرد و نسبت به دیروز سر حالتر بود، حدس زدم شاید خبر خوشی بهش رسیده باشه، برام مهم نبود مهم این بود که به سها داره خوش میگذار و برای یک روز هم توی این زندگی آرامش داریم توی این فکرها بودم که تلفن خونه زنگ زد، توی آشپزخونه بودم داشتم آسران آماده میکردم واسه همین آئین برداشت وقتی به حال اومدم هنوز گوشی دستش بود اما حرف نمیزد، رنگش پریده بود یه لحظه گوشی از دستش افتاد و مثل دیوونهها دیوید بیرون خونه نفهمیدم کی ماشین رو روشن کرد و رفت.
خدایا یعنی چه اتفاقی افتاده.
خدا میدونه چه حالی بودم، چکار میتونستم بکنم، از کی میتونستم کمک بگیرم، اون شب تا نیمههای شب بیرون بودم که اومد، فکر نمیکردم که بیاد، سریع رفتم توی حال، همینجوری که به زمین نگاه میکرد روی مبل نشست انگار که توی این دنیا نبود رفتم نشستم روبروش.
-آئین چی شده؟هیچی نمیگفت هرچی میپرسم حرفی نمیزد.آئین تورو خدا حرفی بزن رفتم براش یه لیوان آب آوردم اما نخورد برای آخرین بر با صدای بلند گفتم:میگی چی شده یا نه؟
باورم نمیشد زد زیر گریه از میون حق هقش فقط تونستم بفهمم که میگه آتوسا رفته.خشکم زد یعنی چی؟نمیفهمیدم؟
-یعنی چی؟کجا رفته؟چرا رفته؟اما اون فقط با صدای بلند گریه میکرد نمیدونم چرا منم گریم گرفت بین اون اشکها فقط میگفتم آئین آروم باش، نمیدونم کی بود آروم شد و فقط یواش اشک میریخت.
سمانه حالا چکار کنم؟همش تقصیر من، و دوباره با فریاد گفت همش تقصیر من.گیج شده بودم
-یعنی چی؟چی تقصیر توئه؟برای اولین بر بود با من در دل میکرد
آئین:دیروز بهش گفتم من بخاطر تو هر سختی کشیدم حالا هم از تو میخوام از شعر این بچه خلاص بشیم و بعد از ازدواج وقت هست، این بچه الان فقط کار خراب کنه همین، اما اون گفت نمیتونه وجدانش اجازه نمیدین کار رو بکنه هرچی گفتم گوش نکرد گفتم، منم گفتم اگه جدی بر خورد کنم کوتاه میاد، گفتم پس هر وقت تصمیم گرفتی که از این بچه دل بکنی با من تماس بگیر، از دیشب تاحالا تماس نگرفت دلم شور زد اما میدونستم مقرور و زمان میبره اما امروز مادرش زنگ زد و گفت رفته، سمانه اون چون از من نا امید شد و از ترس برادر هاش رفته حالا چیکار کنم، و دوباره صدای گریهاش بلند شد.
خدا یا چی داره پیش میاد. خدایا حکمت این کارها چیه.

Lady of redفردای اون روز آیین رفت تا آتوسا رو پیدا کنه . واقعا براش نگران بودم . خودم داشتم از درون می سوختم ولی دم نمی زدم . بیشتر نگرانی ام بابت آیین بود . چهره اش واقعا داغون شده بود ..
اونشب آیین به خونه بر نگشت . یه شب شد یه هفته - یه هفته شد یه ماه ولی خبری از آیین نبود . تو این یه ماه به مامان گفتم که دوست آیین فوت شده رفته شهرستان . مامان هم یه بوهایی برده بود ولی به روی خودش نیاورده بود . سها دیگه داشت دندون در می آورد
و مدام گریه می کرد . از این دندون گیرا براش خریده بودم خیلی خشوگل بود رنگش سبز کاهویی بود و شبیه یه دست بود ولی دائم می انداختش زمین منم مدام می رفتم می شستمش و میدادم دستش
تو این مدت مهرداد خیلی بهم لطف می کرد نمی دونم چرا احساس می کردم نگاه هاش به من عوض شده . نگاهاش از نوعه دیدن بود ....
من نمی خواستم اتفاق تازه ای بیافته با اینکه ایین نبود و می دونستم پیش آتوساس ولی هنوز دلم پیشش بود و نمی تونستم اجازه ی ورود یه کس دیگه ای رو به حریم دلم بدم .
من عاشقانه آیین رو دوست داشتم و خوشبختی شو می خواستم . یه روز که کارم تو بیمارستان تموم شد با شادی داشتیم میومدیم بیرون که مهرداد اومد
سلام و علیک دوستانه ای با من و شادی کرد : خانوما افتخار میدین برسونمتون؟
البته بیشتر طرف حسابش من بودم
- من که افتخار میدم
و با شیطنت رفتم طرف مهرداد و رو به شادی کردم : تو افتخار نمی دی بهش عزیزم ؟
شادی خنده ی نمکی کرد و گفت : آخه باعث زحمته ...
مهرداد با تواضع گفت : باعث افتخاره خانم
و راه افتادیم به این فکر کردم که چقدر مهرداد و شادی به هم میان . از این فکر لبخند بزرگی لبم رو گرفت وقتی مهرداد در ماشین رو باز کرد با زیرکی پریدم صندلی عقب و گفتم :
من که می خوام عقب بشینم خیلی گرممه می خوام پاهامو دراز کنم
شادی موند
اومد عقب بشینه که اروم طوری که مهرداد نشنوه گفتم : خجالت بکش مگه مهرداد مسافرکشه که عقب می شینی ؟
- آخه من روم نمی شه
- بیخود حالا یه بار من خواستم عقب بشینما
مهرداد هم تعجب کرد ولی سوار شد . تو راه کلی بگو و بخند کردیم البته مهرداد بیشتر با شادی حرف می زد و او را می خنداند منم از این موضوع کلی کیف کردم . سر راه سها رو هم ازم مهد گرفتیم .
چون خونه ی شادی از ما دورتر بود از مهرداد خواستم اول منو برسونه چشم غره ای از تو آینه بهم رفت گویی فهمید چه آشی واسش پختم .
شادی سرخ شد . منم اونا رو تنها گذاشتم . مهرداد رو خوب می شناختم می دونستم به این راحتی ها دم به تله نمیده ولی خوشحال بودم ..
عصر بود تنها بودم سها هم خواب بود بی حوصله بودم دلم شدید هوای آیین رو کرد . وارد اتاقش شدم و خودم رو رو تختش انداختم . با این که بیش از 1 ماه خونه نبود ولی هنوز بالش بوی خوش ادکلنشو می داد ...
با بوش مست شدم و خوابم برد نمی دوهنم چقدر خوابیده بودم که با تکان های کسی بیدار شدم ... سمانه سمانه
وای چه خواب شیرینی بود آیین بود خودش بود چه لذتی داشت ...
ولی نه خود آیین بود به خودم اومدم و جیغ زدم
- آیین تویی ؟ چه بی خبر ؟
خودمو جمع و جور کردم اونم کنار رفت . همون طور که رو زمین نشسته بود گفت : همه چی تموم شد
و زانوهاش رو بغل کرد .
اولش خوشحال شدم فکر کردم رابطه اش با آتوسا تموم شده ولی بعدش یاد بچه شون افتادم و با صدای نسبتا بلندی گفتم : بالاخره کار خودتو کردی اون بیچاره رو کشتین ؟
چشماش پر اشک بود .
- سمانه من از اون روز دنبال آتوسام به همه ی شهرستانا سر زدم الز هر کی بگی سراغشو گرفتم .سمانه من نتونستم پیداش کنم سمانه من نمی تونم خودمو ببخشم . اگه آتوسا بلایی سرش اومده باشه من می میرم
بی اختیار کنارش نشستم سرشو تو بغلم جا دادم . مخالفتی نکرد و شروع کرد به های های گریه کردن هیچ چیز برای یه مرد سخت تر از این نمی تونه باشه ./
- آیین من مطمئنم آتوسا سالمه هیچی اش نشده اینقدر خودخوری نکن آیین دنیا که به آخر نرسیده
عصبی سرش رو از دستم کشید بیرون و فریاد زد .
از چیزی که نمی دونی حرف نزن . تو تا به حال عاشق شدی که بفهمی چه سختی کشیدنیه ؟
می خواستم بگم اره الاغ عاشق توی کله خر شدم عاشقتم که هیچی بهت نمی گم عاشقتم که بهت خیانت نکردم کاش می فهمیدی
ولی هیچی نگفتم و ترکش کردم .
یه هفته تمام آیین تو خونه بود . حرفی نمی زدیم . مدام راه می رفت و به جز غذایی که به زور می بردم اتاقش چیزی نمی خورد . تارک دنیا شده بود . حتی حوصله ی سها رو هم نداشت . تو اون یه هفته بیشتر از اون یه ماه و نیم بهم سخت گذشت ...
تا این که بعد از یه هفته از اطاقش اومد بیرون
mahsa.nadi1
آئین:سلام، صبح بخیر. تعجب کردم و زیر لب گفتم: علیک سلام. سها داشت برای خودش بازی میکرد که یک راست رفت طرف سها و باهاش شروع به بازی کردن کرد. چقدر ذوق کردم.
-صبحانه نمیخوری؟
آئین:اگه هست آره.
-آره هست.
صبحانه که خورد لباس پوشید و رفت. دلم نگرفت نمیدونم چرا خوش حالم بودم. طولی نکشید که برگشت اصلا نفهمیدم چرا رفت بیرون، همینجوری نشست بود تلوزیون میدید اما حواسش جای دیگه بود. خواستم از این حال بیاد بیرون رفتم پیشش سها هم توی بغلم بود.
-آئین؟
آئین:بله؟
-میشه حواست به سها باشه تا من برم بیرون و برگردم.نمیدونم چی شد که سریع برگشت و نگاهم کرد
آئین:بیرون؟چطور؟
-یکم خرید خونه دارم.
آئین:همه باهم میریم.
-آخه خریدم زیاده میترسم حوصلت سر بره
آئین باز متعجب گفت:مگه چه خبر؟
-هیچی آخه از وقتی که اومدیم توی این خونه هیچ کس از خانواده هارو دعوت نکردیم آرومتر گفتم وقت هم نشد واسه همین گفتم الان که امتحانها تمام شده و دیر نشده دعوت کنیم
آئین:خریدت زیاده باهم میریم.از خوشحالی داشتم بال در میاوردم، پس من میرم آماده بشم.روز خوبی بود کلی خرید کردیم سها هم همش توی بغله آئین بود. خونه که آمدیم آئین انگار دیگه حوصله نداشت و به تنهایی نیاز داشت واسه همین به اوتقش رفت و دیگه هم در نیامد.اون شب زود رفتم که بخوابم چون فردا کلی کار داشتم.
فردا صبح زود بیدار شدم و شروع به کار کردم اول خونرو تمیز کردم کار خونه که تمام شد دیدم آئین دست به سینه تکیه داده به دیوار و داره منو نگه میکنه، لبخند زدم.
-سر صدای من بیدارت کرد؟
آئین:نه دیگه باید بیدار میشودم، کمک نمیخوای؟
-نه مرسی، میرم صبحانه آماده کنم.
آئین:باشه، سها کجاست؟
-هنوز خواب.
داشت میرفت به طرف اتاقم که ایستاد و گفت:اجازه هست برم توی اوتاقت؟لبخندی زدم و رفتم به آشپزخانه.توی فکر بودم که صدای آئین و سها رو شنیدم داشتن میخندیدن و با همون شلوغی به آشپزخانه اومدن. بعد از صبحانه من سخت مشغول غذا بودم که دیدم آئین لباس پوشیده و سها هم توی بغلش.
آئین:ما میریم بیرون چون اگه خونه بمونیم این وروجک همهٔ خونرو دوباره به هم میریزه. از خوشحالی داشتم بال در میاوردم با ذوق تمام گفتم
-خوش بگذره مواظبش باش.
آیین:هستم.
بعد از رفتن آئین سخت مشغول کار بودم ذهنم درگیر بود، الان ۸ ماه از رفتن آتوسا میگذشت و تا الان حتما اون بچه به دنیا آماده بود. محبتهای آئین به سها بیشتر بر همین اصل بود، اون سها رو جای دختر یا پسر داشتی که تا به حال ندیده بود میدید. من به همین راضی بودم، همین زندگی رو دوست داشتم هرچند در اون نشانیی از علاقهٔ آئین به من نبود اما همین که با آرامش در کنار هم بودین احساس خوشبختی میکردم. اما اگر روزی از آتوسا خبری بشه چی؟ صدای زنگ منو از فکر کشید بیرون.
-بله؟منم مادر باز کن.مامان بود حتما اومده بود کمک من اما من که دیروز گفتم میخوام خودم تنها کار هارو انجام بدم.
مامان:سلام
-سلام مامان حرف گوش نکن خودم
مامان:خدا رو شکر مادر امروز سر حالی. حرف مامان دو پهلو بود در این مدت اون متوجه نارحتی من بود.
-آره دیگه تجربهٔ اولین مهمان داری سر حالم کرده.
مامان:آئین خونه نیست؟و نگاه متیجبش رو به من دوخت
-نه سها رو برده بیرون که خونرو به هم نریزه و خندیدم. مامان هم خندهای از سر خوشحالی و آرامش زد و گفت کار خوبی کرد، ماشاالله خیلی به فکر.آئین و سها که برگشتن آئین خیلی سر حال بود و من باید این آرامش و سر حالی رو مدیون سها میبودم. شب خوبی بود، به همه خوش گذشت و همه از مهمان داری من تعریف میکردن. مهمانها که رفتن آئین از من تشکر کرد و رفت که بخاب.
وای خدای من چقدر خسته بودم صبح اصلا حوصلهٔ بیمارستان رفتن و کلاس رو نداشتم، داشتم با خودم قر میزدم که کسی به در زد.
آئین:سمانه زود آماده بشید تا بریم دیگه
اون هنوز خونست، از فکر اینکه منتظر من بود انرژی گرفتم و سریع سها رو آماده کردم و خودم هم آماده شدم، توی راه به بیمارستان هیچ حرفی نزدیم، وقتی داشت ماشین ر پارک میکرد مهرداد رو دیدیم اون هم مارو دید برای چند لحظه همینجور مات مارو نگاه میکرد و بعد هم سریع به داخل رفت آئین نگاهی معنی دار به من کرد و بعد پیاده شد گیج شده بودم، معنی رفتار مهرداد رو نمیفهمیدم

mahsa.nad

iاز همه بدتر معنی نگاه آئین رو هم متوجه نشدم، با همان حالت گیج پیاده شدم. آئین مثل همیشه تنها به سمت کار خودش رفت و من هم همینطور. توی این فکرها بودم که کسی من رو از پشت صدا زد ((خانوم آزادی))در حین برگشتن گفتم بفرمائید؟ که چشمم به مهرداد افتاد.
-مهراد توئی؟
مهرداد:آره تعجب کردی؟
-آره.خوبی؟
مهرداد:تعجب واسه چی؟نه به خوبیه شما.معنی این حرفش رو نمیفهمیدم.
-آخه به فامیل صدام کردی، خوب پس خدا رو شکر خوبی.
مهرداد:خوب اگه خدا بخواد مشکلتتون حل شده.
-این حرفها یعنی چی مهرداد؟
مهرداد:کدوم حرف ها؟من که حرفی نزدم؟. گیج شدم از حرفاهای که مهرداد میزنه
-تو خوشحال نیستی؟
مهرداد:من کی باشم که خوشحال باشه یا نه.
-مهر این حرفها چیه تو از برادرم هم به من نزدیکتری. موج عصبانیت رو تو چشماش دیدم.
مهرداد:بهتره به کارتون برسید خانوم آزادی درست نیست اینجا ایستادید و رفت.
-مهر وایسا ببینم این حرفها یعنی چی؟همونجا ایستاد و بر نگشت
مهرداد:ببین سمانه چه خوشمون بیاد چه نیاد ما دیگه نمیتونیم مثل قبل باشیم چون اون شوهر تو و بهت احتیاج داره و الان هم از همیشه بیشتر روی تو حساس شده من نمیخوام سؤٔ تفاهم پیش بیاد و منجرب دلخری بین شوماها بشم پس بهتر مراقب رفتارم باشم.اصلا نمیفهمیدم معنی این کارا چیه:
-مهرداد ولی تو مثل برادرمی، این حرفا این کنا یها چی؟
مهرداد:اینها کنایه نیست، واقعیتی، هنوزم میتونی روی کمکهای من حساب کنی، خداحافظ.
خدایا چرا نمیشه من یک روز کامل نفس راحت بکشم، همینطور گیج و درمانده رفتم سر کلاس. آئین مثل همیشه زودتر از من سر کلاس بود، بدون نگاه به اون رفتم سر جام نشستم که نگاه سنگینش رو برای اولین بار سر کلاس روی خودم حس کردم.چند لحظه نگاهمون به هم بود که استاد وارد کلاس شد. بعد از کلاس واسیلم رو که جمع کردم کمی طول کشید آئین زودتر از من بیرون رفته بود. از کلاس که بیرون اومدم دیدم ایستاده، با تعجب نگاهش کردم.
آئین:تا کلاس بعدی ۱ ساعت بیکاریم
-آره.صدام کاملا بی حوصله بود. داشت تلاش میکرد حرفی بزنه.
آئین:خوب اگه بخوای میتونیم بریم سلف یا اینکه کتابخونه؟
-بریم یه چیزی بخوریم.
نزدیکترین میز رو انتخاب کردیم و نشستیم آئین رفت که چای بگیر، داشتم به اطراف نگاه میکردم که چشمم به مهرداد افتاد، سریع بلند شد فکر کردم داره میاد طرف من داشتم بهش لبخند میزدم که از در رفت بیرون، آئین هم چای هارو گرفته بود و داشت میامد طرفم که نگاه من رو دنبال کرد و مهرداد رو دید. بعد از چند دقیقه که در سکوت گذشت و آئین تصمیم به شکستن این سکوت گرفت چون متوجه شد من اقدامی برایش نمیکنم.
آئین:مهرداد رو خیلی وقت میشناسی؟
با تعجب نگهش کردم آئین اون رو مهرداد صدا کرد:خیلی وقت از بچگی، تو اون رو میشناسی. همینطور که داشت چای میخورد:
آئین:آره چند تا کار تحقیقاتی باهم انجام دادیم، پسر خوبیه.داشتم شاخ در میاوردم چطور مهرداد به من چیزی نگفته بود.
-پس چرا اون روز خونه ما اونقدر باهم سرد برخورد کردید انگار که اصلا هم دیگرو نمیشناختید؟
آئین:اون روز من خیلی حوصله نداشتم، مهرداد هم پسر ملاحظه کاری واسه همین منو به حال خودم گذشت. جرقی توی ذهنم زده شد و کمی آرومتر که آئین شک نکنه پرسیدم:
-با هم صمیمی هستید؟
آئین:نه خیلی
-یعنی رابطه تلفنی ندارید؟
آئین:تلفن هم رو بخاطر هماهنگی کارها اون زمان داشتیم اما بعد از اون تماسی باهم نداشتیم.واقعا تعجب کرده بودم در تمام این مدت مهرداد هیچ چی به من ناگفته بود از آئین توقع نداشتم چون در این مدت با من صحبتی نکرده بود اما .. .حرفهای آئین به نظرم مشکوک اومد. . نکنه. . .
-حالا چی شده از مهرداد میپرسی؟
آئین:همینطوری برام جالب بود همدیگرو از کجا میشناختید
-اینو که روز مهمانی باید متوجه میشدی
آئین:آره خوب. ولی جالبه. . و حرفش رو. ادامه نداد داشتم از فضولی میپکیدم
-چی جالبه؟
آئین:این که مهرداد یه دختر به این خوبی رو این همه سال بشناسه و بعد تا حالا مجرد باشه؟تنم داغ کرد هم خجالت کشیدم هم توقع این حرف رو نداشتم، اصلا چی شده که آئین این حرف هارو میزنه.
-ما مثل خواهر برادر بزرگ شدیم و سرم رو انداختم پائین
آئین:اون که درست اما دلیل نمیشه، مهرداد پسر باهوشیه، و سرش رو برگردوند به سمت پنجره نگاهش رو دنبال کردم، نگاهش به مهرداد بود که در حیاط داشت با بچهها حرف میزد. آئین ببرگشت و من رو نگاه کرد.
آئین:پسر خوبیه و نگاهی معنی دار به من کرد
-آره. منم نگاهش کردم، نمیفهمیدم، مطمئن بودم چیزی میخواد بگه.دوباره به مهرداد که در حیاط بود نگاه کرد و صریح گفت.
آئین:دوستش داری؟ و سریع برگشت نگاهم کرد. برای چند لحظه نفسم توی سینهام حبس موند، و چند بار این سوال توی مغزم پیچید، این حرف یعنی چی نای صحبتی رو نداشتم
-یعنی چی؟و با صدای بلند تری گفتم میفهمی چی میگی. آئین به اطراف نگاه کرد تا ببین کسی متوجه ما شده یا نه.
آئین:یواشتر، ببین سمانه تورو نمیدونم اما مهرداد رو مطمئنم که تورو دوست داره این رو از همون روز اول که دیدمش فهمیدم و همهٔ کارهایی که حاضر شد بخاطر تو انجام بده، من نمیخوام مانع خشبختید بشم، این زندگی نیست که تو با من داری، خودتم گول نزن مگه چقدر میتونی اینطوری ادامه بدی با یه آدمی که نه براش احساسی مونده نه امیدی به زندگی داره،
خواستم حرفی بزنم که نزاشت و گفت:ببین سمانه بهت دارم میگم فقط به فکر خودت باش و یه فکری به حال زندگیت بکن، و پاشد رفت.سرم رو توی دستم گرفتم، چقدر بدبخت بودم، فکر میکردم همهچیز داره درست میشه، همهچیز داره خوب پیش میره اما اون. . .
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
۳-۶-۱۳۹۲, ۰۲:۳۶ عصر
یافتن
موضوع بسته شده است 



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد