خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 2 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان "" آیین من""

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
353
تاریخ عضویت:
Jul 2013
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #1
Package_favorite  رمان "" آیین من""
این هم رمان بی نهایت زیبا ی آیین من که کاربران نودهشتی به صورت گروهی نوشته اند

خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگه نخونید از دستتون رفته توی مایه های همخونه است .

خلاصه

آیین پسری است که عاشق و دل بسته ی دوست دختر خود است اما به اصرار خانواده اش مجبور به ازدواج با دختر دیگری می شود و زیاد او را تحویل نمی گیرد تا این که ...............


بله خلاصه بخونیدش دوستان Yum2Yum2Yum2Yum2
(آخرین تغییر در ارسال: 26-03-2014, 12:41 AM توسط ایران دخت.)
24-08-2013, 11:04 AM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
353
تاریخ عضویت:
Jul 2013
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #2
RE: رمان عاشقانه "" آیین من""
به او نگاه کردم.چشمهاش درست مثل دو تکه یخ شده بود.گاهی سایش دندانهایش روی هم رو حس می کردم...مامان شهلا؛مادرش به سمتش رفت و آرام کنار گوشش چیزی گفت که باعث شد چند لحظه چشمهاش رو ببنده بعد هم به زور لبخندی بزنه...
_عاقد اومد...!
مامان خودم بود که این را گفت و بعد هم کنار من اومد روی صندلی نشست...زیر چشمی نگاش کردم...حالش خوب نبود...
خیلی آرام گفتم:آئین حالت خوبه؟
جوابی نداد مثل همیشه و من هم مثل همیشه پشیمان شدم...می دونستم که باز هم داره به اون دختر فکر می کنه...دختری که به قول مامان شهلا قبلها مجنونش بوده و طفلک نمی دانست آئین هنوز هم مجنونه...مجنون آن دختر...من هم چه قدر ساده خودم رو داشتم قربانی می کردم به قول مهرداد بعضی آدما واسه قربانی شدن به دنیا میان...داشت درد می کشید کاش انقدر مغرور نبود و میزد زیر گریه تا کمی خالی بشه...
بعضی مواقع تقصیرو میندازم گردن خودم که چرا حاضر شدم برم ببینمش البته قبلا داخل بیمارستان دیده بودمش و حتی حدس نمی زدم که مامان اون منو خواستگاری کرده باشه اصلا نمی دونستم مامان شهین مامان اونه...بعضی مواقع تقصیرو میندازم گردن مامان که چرا رفت بیمارستان واسه عیادت خاله و بعدهم صحبت رو با مامان شهین که اونجا سوپر وایزره باز کرد و گفت که دخترشم دانشجوی پزشکیه...بعضی موقعها هم تقصیرو میندازم گردن خود آئین که چرا می خواد منو بدبخت کنه...مگه گناهم چی بوده که مامانش دوس داره من عروسش باشم نه اون دختره...
سقلمه ای که مامان به پهلویم زد منو از فکروخیال بیرون آورد...به مامان نگاه کردم...دیر لب گفت :بله رو بگو...
به آئین نگاه کردم...آرام به آئین گفتم:تقصیر خودته...
_بعله....
صدای جیغ و فریاد از هر طرف می آمد...عاقد رفتو صدای بلند آهنگ...
چه قد منو دوس داری یه ذره یا بیشتر
قد همه عاشقا یا ازونا کمتر
چه قد منو دوس داری
چه قد منو دوس داری
یه عالمه
یه عالمه خیلی کمه
بگو دوست دارم بیشتر از همه
...
++++++++++++++++
نفس بلندی کشیدم و گفتم :وای مغزم ترکید...تو سرت درد نگرفت؟
بازم پشیمان شدم...از اول تا آخر آئین داشت زجر می کشدو من دارم می گم:سرت درد نگرفت؟
در ماشین رو واسم باز نکرد خودم باز کردم و داخل ماشین نشستم...
آینه ی ماشین رو تنطیم کرد...
از بی محلیهاش اعصابم خورد شد باید یک جور خالی می شدم...
_آخی...بمیرم برات...اشکال نداره وقتی رفتی خونه یه دل سیر گریه کن...دلم میسوزه برات...باید یه عمر منو تحمل کنی تو الان 28 سالته لا اقل42 سال دیگه مجبوری منو تحمل کنی...وای ...وحشتناکه...اون دختره هم که مطمدنا عین خیالش نیست ...
واقعا زندگی خیلی بده...
داد زد:میشه خفه شی؟
_چرا که نه...فقط یه چیز دیگه...اگه دیگه باهات حرف نمیزنه میتونم باهاش صحبت کنم. بگم باهات مهربون باشه...قول میدم اون دنیا تورو بسپرم دستش...طفلی...
_سمانه یا خفه میشی...یا خفه ت می کنم...
_راستش ترجیح میدم خودم خفه شم...بالاخره آقامونی!چه میشه کرد...
با پوزخند و آرام گفت:به همین خیال باش...
_خیال نیست که...تو شناسنامه ثبته...واقعیته...اون دختره خیاله....
انگار با این حرفم خیلی عصبانی شد چون سرعتش را به طرز سرسام آوری زیاد کرد...واقعا ترسیدم...خودم هم فهمیدم خیلی زیاده روی کردم..
نزدیک بود 160 رو رد کنه...
_آئین...آئین یواش...یواشتر...دیوونه بازی در نیار...
_اگه خفه میشی سرعتو کم می کنم...
_باشه...باشه...
تا وقتی که سرعتو کم کرد چشمانم بسته بود...
_یه باره دیگه اسم اون عزیز منو بیاری من میدونم و تو...
بدنم یخ زد...تا به حال انقدر واضح نگفته بود عزیز من...
بغضمو خفه کردم
_باش بابا...حالا انگار چه تحفه ایه...
رگ بیرون زده ی گردنش رو که دیدم گفتم:وای...ببخشید...
_من تشنمه...
چیزی نگفت.
_باتو اما...میگم خیلی تشنمه...
_میگی چی کار کنم؟
_یه جا واستا...برام آب میوه بخر...
_نمیشه از تشنگی بمیری؟
_دلتو خوش نکن...نه نمیشه...همین گوشه کنارا واستا...
از سرعتش هم کم نکرد...با حرص فرمان را گرفتم و چرخاندم...کنترل ماشین از دستش خارج شد وهمانطور با سرعت به سمت جدول میرفت...فقظ در یک لحظه پاشو روی ترمز گداشتو...
_احمق دیوونه معلوم هست چیکار می کنی؟
_خودتی،خودتی...من که گفتم تشنمه...باید نگه میداشتی...اصلا بلد نیستی با یه دختر خانوم که روز اول ازدواجشه برخورد کنی...
نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت و گفت:بد جور جو گرفته ت ها...
_برو بخر دیگه...مردم از تشنگی...
بدون اینکه نگام کنه گفت:خودت برو و زود بیا...حوصله ندارم...
_من برم ...با این لباس دکلته؟خب...باشه میرم...
دستم را به دستگیره ی در گرفتم که مثلا میخوام درو باز کنم...
هیچی نگفت و اصلا به روی خودشم نیاورد...کم آوردم...
_اااا....آئین...من روم نمیشه اینطور برم بیرون...برو دیگه
با عصبانیت گفت:وای...سمانه داری بدجور عصبانیم می کنی...منتظر عواقب امروز باش...چون خیلی رو مخم رفتی...
بعد از این جملات پیاده شد و به سمت سوپر مارکت رفت...
+++++++++++++++++++
نوشته ی soshyans کاربر نودهشتی
کفش هامو از پا کندم و داخل خانه دویدم...
_آخیش...هیچ جا خونه ی آدم نمیشه...
دستامو از هم باز کردم و چرخی زدم...بی حوصله کفشاشو داخل جاکفشی پرت کرد و یکراست وارد اتاق شد.چشمم به یخچال افتاد...چند روز پیش که واسه دیدن خونه با مامان شهین اومده بودم به آئین گفته بودم حتما جای یخچال رو عوض کنه...اما...
با حرص بدون اینکه در بزنم وارد اتاق خواب شدم پیرهن تنش نبود و داشت شلوارشو عوض می کرد.جیغ کوتاهی زدم و سریع چشمامو بستم.
_چرا عینهو گاو سرتو میندا...
_باشه...
_چی باشه؟
همونطور که چشام بسته بود پفتم:مگه من نگفتم جای یخچالو عوض کن؟
جوابی نداد.با یه لحن تهدید کننده گفتم:جوابمو بده وگرنه چشامو باز می کنم!
بازم چیزی نگفت.
_باز می کنما!...یک،دو،سه...
آروم انگشتامو که روی چشمم بود از هم باز کردم...روی تخت پشت به من دراز کشیده بود...با عصبانیت سمتش رفتم و ملافه رو که روی صورتش کشیده بود پایین کشیدم.
خیلی ناگهانی سرم فریاد کشید وگفت:دست از سرم بردار...می فهمی یا نه...
جا خوردم و آروم گفتم:خب باشه...فقط قول بده فردا جاشو عوض کنی...
_می دونی چیه؟نه فردا نه هیچ روز دیگه ای جای اون لعنتیو عوض نمی کنم...اصلا تو هم حق نداری به وسایل خونه دست بزنی...اکی ؟ طرف دیگه ی تخت نشستمو گفتم:باشه...
نفس بلندی کشیدمو از جام بلند شدم.وقتی مطمئن شدم چشماشو بسته...لباسمو با یه بلوز و شلوار نخی که مال قبلهای خودم بود عوض کردم...تاج و تور رو هم با هزار بدبختی ازسرم کندم و به سمت حمام رفتم.......
چون آئین داخل اتاق خوابیده بود سشوارو برداشتم رفتم داخل اتاق کار موهامو سشوار کشیدم،با شیطنت رژ صورتیرو به لبام زدمو بعد رفتم توی اتاق خواب.آروم گوشه ی تخت دراز کشیدم.چند لحظه توی خواب نگاش کردم یه لحظه هوایی شدم ...خودمو کنترل کردمو با حداکثر فاصله ازش خوابیدم.
+++++++++++++
با تکانهای تخت بیدار شدم...ائین داشت از تخت می اومد پایین...با چندتا کش و قوس من هم بلند شدم...
_صبح به خیر...
بدون اینکه انتظار جواب داشته باشم جلو جلو از اتاق بیرون آمدم و رفتم سمت دستشویی...وقتی داخل آینه ی روشویی خودمو نگاه کردم متوجه باقی مانده ی سایه ی روی پلکم شدم...دست و صورتمو خشک کردم و وارد آشپزخانه شدم...چند لحظه بعد از من اومد و به سمت یخچال رفت و پاکت شیر رو با جعبه بسکویت بیرون آورد...
_چایی نمی خوری؟
_نه...
دستامو به هم کوبیدم و با شوق گفتم:وای باورم نمیشه...داری پیشرفت می کنی...داشتم به فکر تخم کفتر می افتادم...
چیزی نگفت و با اشتها مشغول خوردن صبحانه شد.روی صندلی نشستم و لیوان چایم رو بالا آوردم و بو کشیدم:به به...چه قدر گشنمه...
همین طور برای خودم لقمه می گرفتم...متوجه سنگینی نگاهش شدم...سرمو بالا گرفتم...
_خوبه دیشب اتفاقی نیفتاد که انرژیت تحلیل رفته باشه...وگرنه فک کنم یخچالو خالی می کردی...
خجالت زده گفتم:خب گشنمه...
و واقعا اشتهام کور شد...به پشت صندلی تکیه زد و به نقطه ی نامعلومی خیره شد...منم محو صورتش شدم...توی بیمارستان شم خیلیا دنبالش بود به جز من...البته تا قبل از قضیه ی خواستگاری چون بعد از اون چشم منم افتاد دنبالش!
موهاش تقریبا همرنگ موهای خودم بود،قهوه ای تیره...صورت مردانه ای داشت...همه ی بچه ها از قد و هیکلش فهمیده بودن ورزشکاره...پوستشم سبزه بود...
چشمامو از ش گرفتم و ته دلم گفتم خوش به حال اون دختره.
+++++++++++++
نوشته ی mtbhrsh کاربر نودهشتی
چها این اولین تجربه نویسندگیه منه
نمیدونم چطور از آب در میاد
...................................

اما چه فایده، آیین که منو نمیخواد اون از من متنفره!
اصلا نمیفهمم چی اینو مجبور کرد که علیرغم میل باتنییش با من ازدواج کنه، اصلا نمیفهمم
آیین سرشو بلند کرد گیج منو نگاه میکرد گویا ناخواسته جمله آخرو بلند گفته بودم
سعی کردم خودمو سریع جم کنم، بلند شدم و با صدای بلند گفتم:
خوب امروز ۱ روز جدید با شروعی جدید، پس پیش به سوی ...
آیین با حالتی گیج به من نگاه میکرد اما هنوز حرفم تموم نشده بود که پاشد و رفت بیرون از آشپزخونه
تو این لحظه گفتم چش شد، خودمونیما نمیرفت چی داشتم که بگم و ریز خندیدم
نمیدونم چقدر تو اون حالت بودم که صدای بسته شدن در منو به خودم اورد
آیین رفته بود............................................ .......
تصمیم گرفتم فعلا بهش فکر نکنم این ازدواج درست نبود حالا که اتفاق افتاده پس باید مبارزه کنم، فقط مطمئنم که هیچ وقت دوست داشتنمو بهش اعتراف نمیکنم نمیزارم غرورمو خورد کنه
نمیزارم
امروزو که مرخصی گرفتم پس باید از فرصت استفاده کنم، سعی کردم ۱ ذره سرو سامون به خونه بدم درسته خیلی از چیزها و مکانشون باب میل من نبود اما من همه چیزو درست میکنم حتا اگر آیین کمکم نکنه و مخالف باشه.
بد از تموم شدن کارها و پخته غذا که ناخواسته (نمیدونم شاید هم چون میدونستم) غذاای مورد علاقهٔ آیین بود به ساعت نگاه کردم
ساعت ۱:۳۰ بود اما از آیین خبری نبود و نمیدونستم چه ساعتی برای ناهار میاد. تصمیم گرفتم قبل از اومدنش ۱ مقدار به خودم برسم.
****
خدا جون یعنی کجاست؟ کجا مونده؟ چرا گوشیشو جواب نمیده؟
یه باره دیگه به ساعت نگاه کردم، ساعت ۱۰ شبو نشون میداد و از آیین خبری نبود
نمیخواستام به مامان شهلا زنگ بزنم، نمیخواستام همه بفهمند هیچ ارزشی برای آیین ندارم از طرفیم به خودم میگفتم اگر اونجا رفته بود مامان شهلا سراغ منم میگرفت پس نمیتونه تنهایی اونجا رفته باشه
داشتم دیوونه میشودم، سر درد داشت اذیتم میکرد به آشپزخونه رفتم تا ۱ مسکن بخورم
نگاهم به میز آماده غذا که برای ناهار آماده کرده بودم افتاد به غذای که تا الان سرو نشده بود
سر دردم بیشتر شد سریع ۱ لیوان آب با قورس خوردمو از آشپزخونه اومدم بیرون از دست خودم عصبانی بودم، خیلی عصبانی
سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم، حتا به نبود و غیبت آیین اما نمیشد نگران بودم تصمیم گرفتم ۱ مقدار استراحت کنم شاید این سر دارد لعنتی خوب بشه
نمیدونم چطور خوابم برد یا اینکه چقدر خوابیدم همین قدر میدونم که با تکونهای ۱ نفر از خواب بیدار شدم، نمیتونستم تشخیص بدم چی شده و کی کنارمه فقط جیغ میکشیدم از ترس، فقط جیغ ....

آیین: نترس منم، سمانه منم آیین
به خودم اومدم اما هنوز داشتم گریه میکردم، تو همون حال هم همه چیز یادم اومد
غیبت آیین و بیخبریم، نگرانیم و سردردم. هوا هنوز تاریک بود با نگاه کردن به ساعت فهمیدم هنوز تا صبح خیلی مونده
آیین: سمانه چی شده، چرا هرچی صدات میکردم جواب نمیدادی؟
خیلی عصبانی بودم از دستش، ۱ هو زمان و مکانو فراموش کردم و شروع کردم همینطور به گفتن، داد میزدم و میگفتم:
چرا جواب نمیدم؟ چون خوابیده بودم، چون از سر درد داشتم میمردم ۱ مسکنه قوی خورده بودم ، چون ۱ آدم از خود راضی گذاشته و رفته بود بدونه اینکه بدونه مسعوله در قبال من که زنشم مثلا مسعوله
رفته بود خوش گذرونی، سمانه هم مرد مرد، اصلا به اون چه!!
اصلا سمانه بیخود میکنه نگرانش میشه که صبح رفته بیرون تا شبم خبری ازش نشده
چون ..
دیگه گریه و تنش عصبی نگذاشت چیزیرو احساس کنم
فقط میدیدم خونه دوره سرم میخرخه، چرا انقدر سریع میچرخه، دیگه هیچ چیزی نفهمیدم



ادامه دارد...
بچها نظراتتونو برام پیام خصوصی بزنید
ممنون
نوشته ی soshyans کار بر نودهشتی
با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم.مامانم بود.گوشی رو برداشتم تا جواب بدم.
_الو
_سلام سمانه
_سلام مامان.خوبی؟
_آره،من خوبم.تو حالت خوبه؟صدات جرا گرفته؟
_آخه خواب بودم...
_تا الان خواب بودی؟میدونی ساعت چنده؟
_نه،مگه چنده؟
همون لحظه چشمم به ساعت افتاد...ساعت یازده ونیم بود.
_ساعت یازده و خورده ایه!آئین حالش چه طوره؟
_اونم خوبه
_راستی من و شهلا خانوم و خواهرات عصر میایم اونجا،جایی که نمیرین؟
_نه...خوش اومدین
_خوب دیگه کاری نداری؟
_نه...تو کاری نداری؟
_ فقط مواظب خودت باش
_باشه...خداحافظ
_خداحافظ
گوشیو قطع کردم و از روی تخت بلند شدم.آئین کنارم نبود حتما بیدار شده بود.باز تموم اتفاقات دیشب یادم اومد...از جام که بلند شدم چند لحظه سرم گیج رفت.دستمو به دیوار گرفتمو وقتی حالم بهتر شد از اتاق بیرون اومدم.اونم مثل من مرخصی داشت.نشسته بود پای تلویزیون و روی کاناپه لم داده بود.
با بی محلی از جلوش رد شدم،اونم توجهی نکرد.توی آشپزخونه همه چی نامرتب بود ظرفای صبحونه شو همین طور روی میز گذاشته بود با عصبانیت از آشپزخونه بیرون اومدم.
_وقتی غذا می خوری ازین به بعد ظرفاشو هم بشور...ok؟
نگاه کوتاهی به من انداخت:فک کردی واسه چی باهات ازدواج کردم؟
_واسه اینکه هیچکس خوشش ازون دختره نمیاد و اون دختره هم به احتمال زیاد خوشش از تو و خونواده ت نمیاد
برافروخته نگام کرد
_در ضمن ازین به بعد هرجایی رفتی تا قبل از ده خونه باش چون من از تنهایی میترسم
از روی کاناپه بلند شد و به سردی گفت:تو هم غش و ضعفاتو ببر یه جای دیگه...نمیخوام خونت بیفته گردنم...بیرون رفتنم و دیروقت اومدنم هم به تو یکی ربطی نداره...سعی کن خودتو با شرایط وفق بدی!
به سمت اتاقش رفت.روی صندلی نشستم وسرمو روی میز گذشتم...حالم از خودم،از آئین و از همه به هم می خورد.
سرمو که بالا گرفتم دیدم لباس پوشیده از اتاق اومده بیرون و می خواد بره.
_تا عصر برگرد مامان شهلا و مامانم می خوان بیام . بی توجه فت.
+++++++++++++++
تا بعد از رفتن مهمونا هم برنگشت،دیگه واقعا داشت اعصابمو به هم میریخت.مجبورم کرده بود واسه راضی کردن مامان و مامان شهلا به هزار جور دروغ متوسل بشم.
ساعت نزدیک یازده شب بود.چندبار تا کنار تلفن رفتم که به موبایلش زنگ بزنم اما هربار پشیمون می شدم.نباید می فهمید واسم تا به این حد مهمه.با فکر کردن به اینکه الان پیش اون دختره نشسته تموم بدنم آتیش می گرفت.بیش از هزار بار از پنجره بیرونو نگاه کردم و هربار ناامید تر از قبل برگشتم.
روی کاناپه دراز کشیدمو و واسه چندلحظه چشمامو رو هم گذاشتم...فقط واسه چند لحظه
24-08-2013, 11:05 AM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
353
تاریخ عضویت:
Jul 2013
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #3
RE: رمان عاشقانه "" آیین من""
وقتی چشمامو باز کردم خیلی تعجب کردم، ساعت ۵ صبح بود و من این همه خوابیده بودم. یاد آیین افتادم نمیدونستم اومده خونه یا نه ؟!
بلند شدم تا هم آماده بشم که برم بیمارستان هم اینکه ببینم شازده کجاست!
روی تخت پیداش کردم، چه معصومانه خوابیده بود دلم براش میطپید اما افسوس که مال من نبود. حالا که با من لج میکنه من هم باهاش لج میکنم ببینیم کی پیروز میشه
بدون اینکه بیدارش کنم حوله و برداشتم که به همام برم.
بد از خوردن صبحانه میزو کامل جم کردم و همه چیزو مراتب کردم و آماده شدم رفتم بیمارستان، اگر قراره بره سر کار خودش باید بیدار بشه به من چه بیدارش کنم.
***********
سلام سپیده جان خسته نباشی
سلام سمانه خانم، تبریک میگم، فکر نمیکردم به این زودی این طرفها ببینمت
همینطور که لبخند میزدم گفتم: ۲ روز بیشتر مرخصی نداستم باید به کارم سرو سامون بدم فعلا عزیزم
سات ۵ بود که از بیمارستان خارج شدم، وای عجب روزی بود باید جواب تبریک همرو میدادم اه چه خسته کننده
تمام راه تا خونرو به این فکر میکردم که شازده الان کجاست بد میگفتم خوب معلومه طبقه معمول. دیگه هیچ چیزی ازش نمیخوام بذار هروقت میخواد بره هر وقت هم میخواد بیاد. خودم از پسه کار هم حتا ترسم بر میام اما میدونستم که اصلا کار آسونی نیستش.
وقتی رسیدم خونه همه جا سوتو کور بود، منم تصمیم گرفتم ۱ استراحته کوتاه بکنم بعدش ۱ چیزی واسه شئم خودم بپزم.
ساعت ۱۰ بود که کلید توی قفل چرخید، من ظرفهای شمع میشستم که آقا اومد خونه. تا لباس هاشو عوض کنه منم کارمو تموم کردم و از آشپزخونه اومدم بیرون. اصلا بهش محل نمیذاشتم. آقا آیین بچرخ تا بچرخیم.
داشتم تلوزیون نگاه میکردم که دیدم رفت توی آشپزخونه، هه حتما توقع داره الان میز غذا یه آماده براش منتظر باشه اما به همین خیال باش آقا آیین.
بد از سرک کشیدن به روی گاز و داخل یخچال ۱ نگاه به منکرد ۱ نگاه به آشپزخونه آخه بوی کتلت همه جا پیچیده بود اما اون چیزی پیدا نکرد. منم خیلی راحت با کنترله تلویزیون ور میرفتم و این بیشتر عصبیش میکرد.
الان یک هفته از ازدواج خوش یمن ما میگذره، هیچ چیزی تغییر نکرده تا بوده بحثو دعوا. دیگه خودمم خسته شدم. بجز اون شب دیگه آیین شبها زود نیومد گویا ترجیح داد شامشم بیرون بخوره و بیاد خونه. نمیدونم چی کار کنم با این روش میدونم به هیچ چیزی نمیرسم و آیین و به راحتی از دست میدم.

امشب خونه مامانه آیین دعوت داریم، میدونم میاد که باهم بریم, مجبوره به قول خودش امشب منو تحمل کنه
سعی کردم قبل از اومدن آیین آماده باشم، سریع دوش گرفتم و یک دست کوتو شلوار شکلاتی که خیلی هم بهم میومد پوشیدم و آرایشی که بهم بیاد کردم. کارم تازه تموم شده بود که آیین اومد خونه ، وقتی منو دید همینطور بهم نگاه میکرد من هم بیتوجه به اون رفتم بیرون تا آیین هم آماده بشه.
تو ماشین آیین گفت:
میدونم از من بدت میاد و میدونیم که احساسم نسبت بهت چیه اما میخوام خواهش کنم که هر چی هست بینمون ماله خودمون باشه، نمیخوام خانوادهام چیزی از زندگی من بدونند
در حالی که سعی میکردم آروم باشم نگاهمو ازش گرفتمو به درختهای کنار خیابون دوختم، با این سرعت کجا میرفتند؟
من به کجا میرفتم؟ چی در انتظارم بود؟

چرا؟چرا نباید اونا بفهمن؟تو یه برادر کوچیکتر از خودت داری...بزار این بلا رو حداقل سر آرتین درنیارن...من که ترجیح میدم همه بفهمن زندگیمونو به گند کشیدن...
کنایه آمیز گفت:تو که انقدر عاقلی چرا قبول کردی؟من که از اولم همینطور باهات برخورد میکردم...
حرفی برای گفتن نداشتم
_خودت چرا قبول کردی؟
_چون قصد دارم یه مدت دیگه طلاقت بدم...میدونم که واسه پولم دندون تیز کردی،حتی اگه عاشقم هم باشی واسم مهم نیست....در هر صورت اونموقع مهریه ت رو پرداخت می کنم و تو هم میشی یه دختر کوچولوی پولدار...از اونی هم که می خواستی بهتر میشه،نه؟...
قلبم بدجور تیر کشید...
_با همه ی این اوصاف من الان ترجیح میدم یه اسب شوهرم باشه نه تو...
_باید قبل از اینا به این نتیجه می رسیدی...
بحثو قطع کرد انگار حوصله ی بحث کردن با منو نداشت.
_من ساعت نه جایی قرار دارم باید برم...اگه مامان،بابا چیزی پرسیدن بگو رفته بیمارستان...
_خودت که زبون داری...من دروغ نمیگم...
_گفتم اگه ازت پرسیدن...
_من دروغ نمیگم...
نگاهش پراز تنفر بود تاب این نگاهو نداشتم...
_اصلا نمیخواد دروغ بگی...راستشو بگو...بگو رفته پیش آتوسا...
یه لحظه هیچی نفهمیدم...فقط نگاش کردم...من من کنان گفتم:آتوسا... همون... دختر ه ست؟
با پوزخند گفت:بعله...آتوسا عشقمه...
چه قدر سعی می کردم گریه نکنم...با بغض گفتم:خب...راستش ترجیح میدم...ترجیح میدم که دروغ بگم...
_دیدی تو هم مثل همه ای...تو هم دروغ میگی..مواقعی که به نفعت باشه تو هم همه کار میکنی...
_ذات آدما اینطوره...حدس میزنم عشق خانوم شما اینطور نباشه..
انگار یه لحظه رفت توی خیال...با یه صدای آروم گفت:تو هم ببینیش عاشقش میشی....
گاز کوچیکی از لبم گرفتم
_از بچه های خودمونه...یعنی ...
به خودش اومد نگاه طلبکارانه ای بهم انداخت وگفت:به این میگن فضولی...منم با آدم فضول آبم تو یه جوب نمیره...اینو آویزه ی گوشت کن...ok؟
با اکراه نگاهی بهش انداختم و گفتم:ایششششششششششششششششششؠ ?ششش!
حالم خیلی بد بود باید اون دخترو میدیدم...باید می فهمیدم اون چی داره که من ندارم...آره شاید واقعا لایقش نبودم...
++++++++++
آئین از روی مبل بلند شد وگفت:خب...من دیگه باید برم...باید یه سری به بیمارستان بزنم...
مامان شهلا گفت:مگه امروز آن کالی؟
_نه ولی یکی از بچه ها امروز مشکل واسش پیش اومده...به من زنگ زد گفت به جاش برم...
با یک تصمیم آنی منم بلند شدم وگفتم:آره مامان جون دیگه باید رفع زحمت کنیم...
آقای دکتر،بابای آئین مداخله کرد و گفت:سمانه جان تو کجا...تو نشسته بودی که...
_آقای دکتر من فردا کشیکم باید زود بخوابم...
با لحنی شیطنت آمیز گفتم:ما استاژرا باید هفت بیمارستان باشیم(به آئین اشاره کردمو گفتم)مثل ایشون نیستم که هرساعتی بخوان میان بیمارستانو هیچکسم چیزی بهشون نمیگه...
آقای دکتر با تعجب گفت:استاژرا ساعت چند میرن بیمارستان؟
_هفت،هفت و ربع...
_زمون ما که استاژرا یه روز درمیون میومدن...
_شانس منه دیگه...رفتم کنار آئین و مانتویی رو که زهرا خانوم به دستم میداغد پوشیدم..
آئین زیر لب گفت:تو کجا؟
ابرومو دادم بالا...
++++++++++++++++++++
با سرعت زیادی رانندگی میکرد
_چرا انقد تند میرونی
_به تو چه؟
جا خوردم و آروم گفتم:حالا نخورم...فقط سئوال امنیتی بود! راستی فردا کشیکی؟
_نه...چرا نمیفهمی، رزیدنتای ارولوژی آن کالن...
_آخه همیشه؟
_پس چی؟...حیف اون چهار سالی که تو پزشکی حروم کردی...
بهم برخورد اتفاقا درسم خوب بود اینهم به خاطر علاقه ی زیادم به رشته م بود.........
_نه که خودت همیشه بیست و دویی!
جوابمو نداد...
منم تمام مدت داشتم به آتوسا فک میکردم...
با صدای در اتاق چشمام باز شد یه لحظه ترسیدم اما وقتی آئین رو دیدم خیالم راحت شد.لامپو که روشن کرد چشمام اذیت شد و چشمامو بستم.
_برگشتی؟
چند لحظه چیزی نگفت.
_نه،هنوز برنگشتم...
_هه هه،خندیدم...
بعد ازین جمله نتونستم خودمو نگه دارم.:با آتوسا جون خوش گذشت؟
ابروهاشو بالا برد و نگاهی به من انداخت:چیه؟حسودیت میشه؟...آره خیلی عالی بود...جای توهم اصلا خالی نبود!
آب دهنمو قورت دادمو گفتم:نه که با شما دو تا تحفه بیرون رفتن خیلی باحاله...!
بعدازین جمله دوباره روی تخت دراز کشیدم.اونم بعد از اینکه لباساشو عوض کرد طرف دیگه دراز کشید
_آئین
...soshyans

حالم خیلی بد بود باید اون دخترو میدیدم...باید می فهمیدم اون چی داره که من ندارم...آره شاید واقعا لایقش نبودم...
++++++++++
آئین از روی مبل بلند شد وگفت:خب...من دیگه باید برم...باید یه سری به بیمارستان بزنم...
مامان شهلا گفت:مگه امروز آن کالی؟
_نه ولی یکی از بچه ها امروز مشکل واسش پیش اومده...به من زنگ زد گفت به جاش برم...
با یک تصمیم آنی منم بلند شدم وگفتم:آره مامان جون دیگه باید رفع زحمت کنیم...
آقای دکتر،بابای آئین مداخله کرد و گفت:سمانه جان تو کجا...تو نشسته بودی که...
_آقای دکتر من فردا کشیکم باید زود بخوابم...
با لحنی شیطنت آمیز گفتم:ما استاژرا باید هفت بیمارستان باشیم(به آئین اشاره کردمو گفتم)مثل ایشون نیستم که هرساعتی بخوان میان بیمارستانو هیچکسم چیزی بهشون نمیگه...
آقای دکتر با تعجب گفت:استاژرا ساعت چند میرن بیمارستان؟
_هفت،هفت و ربع...
_زمون ما که استاژرا یه روز درمیون میومدن...
_شانس منه دیگه...رفتم کنار آئین و مانتویی رو که زهرا خانوم به دستم میداغد پوشیدم..
آئین زیر لب گفت:تو کجا؟
ابرومو دادم بالا...
++++++++++++++++++++
با سرعت زیادی رانندگی میکرد
_چرا انقد تند میرونی
_به تو چه؟
جا خوردم و آروم گفتم:حالا نخورم...فقط سئوال امنیتی بود! راستی فردا کشیکی؟
_نه...چرا نمیفهمی، رزیدنتای ارولوژی آن کالن...
_آخه همیشه؟
_پس چی؟...حیف اون چهار سالی که تو پزشکی حروم کردی...
بهم برخورد اتفاقا درسم خوب بود اینهم به خاطر علاقه ی زیادم به رشته م بود.........
_نه که خودت همیشه بیست و دویی!
جوابمو نداد...
منم تمام مدت داشتم به آتوسا فک میکردم...
با صدای در اتاق چشمام باز شد یه لحظه ترسیدم اما وقتی آئین رو دیدم خیالم راحت شد.لامپو که روشن کرد چشمام اذیت شد و چشمامو بستم.
_برگشتی؟
چند لحظه چیزی نگفت.
_نه،هنوز برنگشتم...
_هه هه،خندیدم...
بعد ازین جمله نتونستم خودمو نگه دارم.:با آتوسا جون خوش گذشت؟
ابروهاشو بالا برد و نگاهی به من انداخت:چیه؟حسودیت میشه؟...آره خیلی عالی بود...جای توهم اصلا خالی نبود!
آب دهنمو قورت دادمو گفتم:نه که با شما دو تا تحفه بیرون رفتن خیلی باحاله...!
بعدازین جمله دوباره روی تخت دراز کشیدم.اونم بعد از اینکه لباساشو عوض کرد طرف دیگه دراز کشید
_آئین...؟!
این قسمتو soshyans عزیز زحمتشو کشیده

_آئین...؟!
_هوم...؟
به سمتش برگشتم و روی شکم دراز کشیدم و دستمو زیر چونه گذاشتم.چشماشو بسته بود و معلوم نبود این خطوط در هم پیشونیش واسه چیه.شاید به خاطر حضور من بود...
_خیلی غیرقابل تحملم واست؟
با همان چشمان بسته اش پوزخندی زد و چیزی نگفت.ساعدش رو روی پیشانیش گذاشت.نمی دونستم چشاش بازه یا بسته.
_آئین؟...ببین،تو ازم متنفری...ازم بدت میاد،با این همه...من...من نمی خوام طلاق بگیرم...من..
_نمی خوام بشنوم!
_یعنی چی؟من می خوام حرف بزنم...آئین...اگه طلاق بگیریم تو مشکلی واست پیش نمیاد..اما من چی؟یه دختر طلاق گرفته هیچ جایگاهی نداره...مخصوصا تو خونواده ی ما....آئین...من طلاق نمی خوام...
روی صورتش خم شده بودم البته با فاصله ای زیاد.چشماشو باز کرد.تو چشماش خیره شدم.
_خواسته های من چی؟منم می خوام با عشقم زندگی کنم...نه با تو...
نه با تو را انقدر با غیظ گفت که چشمم پراز اشک شد.فایده ای نداشت...دوباره به پشت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم.
_من ازت طلاق نمی گیرم...من زندگیمو می خوام.....
_منم این زندگیو نمی خوام...
فریاد زدم:اگه نمی خواستی چرا باهام ازدواج کردی...
روی تخت نیم خبز شد و برافروخته گفت:صداتو ببر،نصفه شبی...
چشمامو بستمو گفتم:دلم می خواد داد بزنم...به تو مربوط نیست...
_پس گم شو از اتاق برو بیرون داداتو بزن...
منم به سمتش نیم خیز شدموتو چشاش خیره شد:درست حرف بزن...
_در حدش نیستی!
_پس انتظار نداشته باش باهات درست حرف بزنم!
_تو غلط می کنی...
نتونستم دیگه گریمو قایم کنم.زدم زیر گریه و خودمو زیر پتو قایم کردم.
چند لحظه اصلا چیزی نگفت.و دوباره دراز کشید.هر لحظه گریه م بیشتر میشد.
_بسه دیگه.
صدای دادش چهارستون بدنمو لرزوند.لبمو به شدت گاز می گرفتم که صدای گریه م بلند نشه.تمام بدنم می لرزید...
+++++++++++++++
با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم.کش و قوسی به خودم دادم و بلند شدم.آئین روی شکم دراز کشیده بود و دستشو زیر بالش قفل کرده بود.چه قدر دلم می خواست ببوسمش.
مانتوی صورتی رنگ جلو بسته ای رو که داشتم با جین مشکیم پوشیدم.سر خیابون منتظر تاکسی بودم که ماشین آئین به سرعت از جلوم رد شد.با حرص بهش نگاه کردمو دندونامو رو هم ساییدم حتی یه بوق نزد.
+++++++++
اولین جلسه ی ارولوژیم بود و اصلا خوشحال نبودم چه طور می تونستم رفتاراشو تحمل کنم.اونم جلوی همه ی بچه ها.سریع روپوشمو عوض کردم.با این که صبح دیده بودمش تو خیابون اما دیرتر از من رسید.
یه لحظه چشمام آدم آشناییو دید....باور نمی کردم...مهرداد بود...انگار منو با این همه تغییرات نشناخت..صورتمو اصلاح کامل کرده بودم،موهام رنگ خورده بود...چند لحظه بهم خیره شد بعد گفت:سمانه تویی؟
_بله می خواستی کی باشم؟
_چه تغییراتی؟!چه خبره؟
_دکتر شما اول بگو اون ور آب خوش گذشت؟
خندیدوگفن:جات خالی...سوغاتی هم واست آوردم،یادم بنداز بیارم در خونتون واست...
نگاهی بهش انداختمو گفتم:خونه؟دیگه اونجا نیستم...
_چی...فرار کردی؟
جمله ی آخرو با خنده گفت.
_نه...
خواستم بگم ازدواج کردم که صدای شادی رو شنیدم که می گفت برم سر مورنینگ...
با عجله گفت:کدوم بخشی؟
_من ارولوژیم...تو چی؟
_من اعصابم...خب برو دیگه الان شروع میشه!
_باشه...می بینمت...
با عجله رفتم سر کلاس..دیر رسیده بودم.اتند بخش دکتر زارع گفت:خانوم چرا دیر اومدین...
چند لحظه مکث کردم.
_معذرت می خوام.
_اینترنی؟
_نه استاژر هستم.
_حالا بفرمایید.
به آئین نگاه کردم.اصلا حواسش به من نبود و داشت با یکی دیگه از رزیدنتا که توی عروسی دیده بودمش حرف می زد.
+++++++++++++
mtbhrsh
به سمت ته کلاس رفتم و روی آخرین سندلی خالی نشستم. خیلی از دست آیین ناراحت بودم از طرفی هم فکرم رفته بود پیش مهرداد. از ساله اول میشناختمش پسر خیلی خوبی بود مثل برادرام دوسش داشتم. به این فکر میکردم که چه بیخبر برگشته.
انقدر ذهنم مشغول بود که اصلا متوجه گذشته زمان نشدم، وقتی به خودم اومدم بچها داشتند یکی یکی از کلاس بیرون میرفتند. آیین هم بدون اینکه به من توجهی بکنه با همون که موقع ورود دیدم داره صحبت میکنه رفت بیرون. خیلی بهم برخورد، بقیه دخترها که چشم نداشتند منو ببینند با یک حالت مسخره و نیشخند بهم نگاه میکردند. به خودم اومدم وسایلم را تند جم کردم تا زودتر از این جو خفه کننده برم بیرون.
توی راهرو داشتم به سمته خروجیی ساختمون راه میرفتم که صدای قدمهای تندی رو پشت سرم احساس کردم
در همون لحظه صدای مهرداد و شنیدم که داشت منو صدا میکرد
- آقای دکتر دیگه سنی ازتون گذشته، یک مقدار باید مراعات کنید، دویدن و سرعت زیاد برای این سنّ اصلا خوب نیست!!!
مهرداد در حالی که سعی میکرد نفس کشیدنشو مراتب کنه گفت:
- راست میگی، این حافظه هم خوب کار نمیکنه سنّم یادم میره گاهی
و باهم به خنده افتادیم، در حال خندیدن با هم هم قدم شدیم که بریم بیرون. در این حین چشمم به آیین افتاد که روبروی خروجی ایستاده بود و داشت با دو نفر صحبت میکرد اما حواسش کاملا به منو مهرداد بود.
بدون اینکه اهمیّتی بدم به مسیرم ادامه دادم
- حالا چی کار داشتی که با این سرعت میومدی دنبالم!؟!؟
- راستش میخواستم بهات حرف بزنم
- در چه موردی؟
- ببینم تو گفتی دیگه تو خانه قبلی نیستید! میشه لطفا آدرس جدیدتونو به من بدی؟
- آدرس مارو میخوای چی کار؟ بعدم من دیگه تو اون خونه زندگی نمیکنم اما مامان و بابا هنوز اونجا هستند
اییستاد و با تعجب گفت:
- یعنی چی تو اونجا نیستی؟ اما خانوادت همونجا هستند؟ نمیفهمم. نکنه!
نگاهشو به سمت دست چپ من برد و همونجا ثابت موند
یک لحظه دیدم که خطوط صورتش منقبض شد و صورتش به کبودی زد
- تو این مدتی که نبودی خیلی اتفاقت افتاده مهرداد خیلی
و شروع به حرکت کردم و از پلههای ساختمون اومدم پایین، اما مهرداد هنوز همانطور آیستاده بود و هیچ کرکتی نکرد...


هنوز چند قدم نرفته بودم که مهرداد خودشو بهم رسوند و گفت:
- کی!
- دو هفته نشده
- چه بی خبر
- تو کجا بودی که خبرت کنم، بدم همه چیز خیلی سریع پیش اومد
در حالی که نفس عمیقی میکشید:
- بهت تبریک میگم امیدوارم خوشبخت بشی
- خوشبخت! ممنون (دلیلی نداره دیگران از زندگیه من چیزی بدونند)
24-08-2013, 11:07 AM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
353
تاریخ عضویت:
Jul 2013
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #4
RE: رمان عاشقانه "" آیین من""
حالا این فرشته ی نجات کیه؟از بچه های خودمونه...
بهش لبخندی زدم و گفتم:درست روبه روته...کنار دکتر شیخی...
چند لحظه ماتش برد بعد گفت:دروغ می گی؟...یعنی دکترآزادی...
_اهوم...
_می شناسمش که...پسر دکتر آزادی،اتند داخلیه دیگه؟
_آره...
_خوبه...فک نمیکردم انقدر خر باشه که تو رو...
واستادمو با غضب نگاش کردم.هردو تو چش هم خیره شدیم،چند دقیقه بعدش با هم زدیم زیر خنده.
_رزیدنته؟
_آره...رزیدنته سال دو...ارولوژی....راستی خانوم صدیقو میشناسی که؟
_سوپروایزره؟
_آره...مامانشه...
_خوب کسیو تور زدی...هم ارولوژیتو راحت پاس می کنی...هم توی بخشا راحتی...
یه چیزی ته صداش بود که ناراحتم می کرد.نمی فهمیدم چیه.
_تو هم دیگه به فکر باش،داری پیر...
حرفم تموم نشده بود که چیزی از پشت روم آوار شد...نزدیک بود بیفتم که به روپوش مهرداد چنگ انداختم.منو مهرداد همزمان به پشت برگشتیم.شادی بود...خودشو به مظلومیت زد و گفت:وای چه هوایی!
چند ثانیه با خشونت بهش خیره شدم..
_اِ...خب خواستم یه کم بخندی...
_کوفتو بخندی..
_آقای دکتر من چند لحظه این دراکولا رو ازتون غرض می گیرم.در همون حال به اخم پیشونیم اشاره کرد.مهلت نداد و منو به سمت دیگه ای کشوند.
_وایییییییییی...........سمانه...ؠ ?دبخت شدم....بگو با کی همگروهم
با کی؟
_همایون...ای خدا...اینم شانسه...فک کن...منو همایونو نسرینو کاوه با همیم
زدم زیر خنده:آی بمیرم برات...پس بگو سر مورنینگا، شما میدون نبرد دارین؟
_رو آب بخندی...ادای گریه کردنو در آورد و بعد یهو جدی شد و گفت:اما ..آئین چی؟حتما سر مورنینگ بهت میرسونه اگه اتندا ازت سئوال بپرسن...ای کوفتت بشه
_زهی خیال باطل...
با موشکافی تو چشام خیره شد:چرا هیچ وقت ازش تعریف نمی کنی؟...سمانه نکنه ...ببینم...باهم خوبین؟...
باید بحثو عوض می کردم .نمی خواستم چیزی بفهمه.
_آره بابا...توهم چه فکرایی می کنی...حالا بگو من با کی یه گروه افتادم...با پانیذو روناکو علی.وای از این پانیذ از همون اولم مشکل داشتم.دختره ی حال به هم زن.حالا که فهمیده ازدواج کردم انگار هووی اون شدم.سر مورنینگ انگار داشتن دارش میزدن...احمق....
++++++++++
از حموم که اومدم بیرون یه دفه دلم هوای کیک خونگی کرد.از همونا که قبلنا با مامان درست می کردم.
یه لباس داشتم که مامان روزای قبل از ازدواجم خریده بود برام.یه پیراهن بدون آستین بود که یقه ی گرد داشت.جنسش حریر بود و بلندیش تا رو زانوم بود.تاکمر تنگ بود از کمر به بعد گشاد می شد. رنگشم مخلوط بود از قرمز و صورتیو بنفشو این طیف رنگ.
برای اولین بار تنش کردم خیلی خوشم اومد.موهامو خرگوشی بستم.شبیه بچه دبستانیا شده بودم.یه کوچولو رژ قرمزم زدم.
_پیش به سوی آشپزخونه ی خوکشل خودم...
بدو بدو رفتم آشپزخونه و وسایل کیکو آماده کردم.
+++++++++++
نیم ساعتی بود که منتظر بودم بیادو شاهکارمو میل کنه.تموم ظرفا رو روی میز چیده بودمو خودم توی هال منتظر اومدنش...
به ساعت نگاه کردم.نه و نیم بود.خسته شده بمدم فکر کردم حتما شب بر نمی گرده که صدای در و بعدش صدای ماشینشو که وارد حیاط میشد شنیدم.
این قسمتو soshyans عزیز زحمتشو کشیده
_وایییییییییی...........سمانه.. بدبخت شدم....بگو با کی همگروهم
با کی؟
_همایون...ای خدا...اینم شانسه...فک کن...منو همایونو نسرینو کاوه با همیم
زدم زیر خنده:آی بمیرم برات...پس بگو سر مورنینگا، شما میدون نبرد دارین؟
_رو آب بخندی...ادای گریه کردنو در آورد و بعد یهو جدی شد و گفت:اما ..آئین چی؟حتما سر مورنینگ بهت میرسونه اگه اتندا ازت سئوال بپرسن...ای کوفتت بشه
_زهی خیال باطل...
با موشکافی تو چشام خیره شد:چرا هیچ وقت ازش تعریف نمی کنی؟...سمانه نکنه ...ببینم...باهم خوبین؟...
باید بحثو عوض می کردم .نمی خواستم چیزی بفهمه.
_آره بابا...توهم چه فکرایی می کنی...حالا بگو من با کی یه گروه افتادم...با پانیذو روناکو علی.وای از این پانیذ از همون اولم مشکل داشتم.دختره ی حال به هم زن.حالا که فهمیده ازدواج کردم انگار هووی اون شدم.سر مورنینگ انگار داشتن دارش میزدن...احمق....
++++++++++
از حموم که اومدم بیرون یه دفه دلم هوای کیک خونگی کرد.از همونا که قبلنا با مامان درست می کردم.
یه لباس داشتم که مامان روزای قبل از ازدواجم خریده بود برام.یه پیراهن بدون آستین بود که یقه ی گرد داشت.جنسش حریر بود و بلندیش تا رو زانوم بود.تاکمر تنگ بود از کمر به بعد گشاد می شد. رنگشم مخلوط بود از قرمز و صورتیو بنفشو این طیف رنگ.
برای اولین بار تنش کردم خیلی خوشم اومد.موهامو خرگوشی بستم.شبیه بچه دبستانیا شده بودم.یه کوچولو رژ قرمزم زدم.
_پیش به سوی آشپزخونه ی خوکشل خودم...
بدو بدو رفتم آشپزخونه و وسایل کیکو آماده کردم.
+++++++++++
نیم ساعتی بود که منتظر بودم بیادو شاهکارمو میل کنه.تموم ظرفا رو روی میز چیده بودمو خودم توی هال منتظر اومدنش...
به ساعت نگاه کردم.نه و نیم بود.خسته شده بمدم فکر کردم حتما شب بر نمی گرده که صدای در و بعدش صدای ماشینشو که وارد حیاط میشد شنیدم.
mtbhrsh
بعد از گذشته چند دقیقه صدای دسته کلید و چرخ کلید توی قفل در اومد. وقتی وارد شد و منو دید که توی حال نشستم و دارم تلویزیون نگاه میکنم لحظه یی مات نگاهم کرد من هم اصلا بهش اهمیت ندادم و به کار خودم ادامه دادم. آیین هم به خودش اومد و به اتاق رفت که لبششو عوض کنه
وقتی به آشپزخونه رفت و غذا یه آماده و کیک توی یخچال او دید گفت:
- چه کرده
بد از خوردن شام اومد روی مبل نشست، احساس میکردم چیزی میخواد بگه اما نمیگفت منم هیچ چیزی نگفتم ببینم کی به حرف میاد. بعد از نیم ساعت که با خودش کلنجار رفت گفت:
- سمانه
بدون اینکه از صفحه تلویزیون نگاهمو بردارم
- بله
- راستش چیز
- بگو میشنوم
- میشه وقتی باهات حرف میزنم به من نگاه کنی نه تلویزیون
- بفرمائید اینم نگاه (و بهش ذول زدم)
- ما باید از هم جدا بشیم
خیلی جا خوردم اما سعی کردم خونسرد باشم
- دیشب بهت گفتم که من طلاق نمیخوام من زندگیمو دوست دارم
- اما ما باید از هم جدا بشیم
- کی این باید و نباید رو تعیین میکنه؟ تو؟ نه . نه آقای آیین آزادی. من زندگیمو نمیزارم از دستم بگیری
در حالی که عصبانی شده بود گفت:
- کدوم زندگی؟ من از تو متنفرم . میخوام ازدواج کنم با عشقم. نمیتونم تورو تحمل کنم میفهمی اینو
میدونستم در تصمیمش خیلی جدیی هستش و هیچ چیزیم نمیتونه جلوشو بگیره. اما نه ۱ چیزی میتونه و اونم خانوادش هستش. تصمیم گرفتم از همین استفاده کنم. در مقابل این هیچ سلاحی نداشت
- آره میفهمم اما تو دیگه حق انتخاب نداری . اون دخترو خانوادت قبول ندارند در صورتی که اسم من یک ثانیه هم از روی زبونهون نمیفته. (با هر کلمه حرف زدن من آیین عصبانی تر میشد و من میترسیدم. اما نمیخواستام دیگه مثل دیشب ترسمو بهش نشون بدم. باید برای حفظ زندگیم جلوش میییستادم.
) میبینی این برگ برنده منه . من طلاق نمیگیرم . وقتی حرفم به اینجا رسید آیین بلند شد و به اتاق رفت و درب اتاق با صدای ناهنجاری بهم زده شد

soshyansچند لحظه بدون هیچ حرکتی همونطور نشستم.قطره اشکی رو که دزدانه داشت می رفت روی لبم با نک انگشتم پاک کردم.انتظار نداشتم باز هم حرف طلاقو بکشه وسط.تلویزیونو خاموش کردمو کنترلشو تقریبا پرت کردم رو کاناپه.بی حوصله وارد اتاق خوابمون شدم.روی تخت دراز کشیده بود و زل زده بود به سقف.خواستم لامپو روشن کنم که گفت:بزار خاموش باشه...
نور ماه از لا به لای پرده های حریر میومد تو....و قسمتی از اتاقو روشن کرده بود.کش موهامو باز کردم و خودمو از اون حالت بچگانه ی گول زنک کشیدم بیرون...مثلا با بچه نشون دادن خودم می خواستم چیو ثابت کنم؟اینو که خیلی بی پناهم؟اینو که نمی تونم ئروی پاهای خودم بایستم؟با ههمون لباس رفتم تو تخت ...مثل همیشه با حداکثر فاصله ازش و فقط خودمو خدا می دونستیم که من چه قدر محتاجشم...محتاج اینکه مال اون باشم...زن اون باشم...کلمات عاشقانه ش مال من باشه...لباش مال من باشه...دستاش مال من باشه...
نفس صداداری کشیدمو پشت بهش دراز کشیدم.مثل جنین توی خودم جمع شده بودمو از پنجره ماهو نگاه می کردم...باد سرد پاییزی میومد تو و باعث می شد بیشتر خودمو توی پتو بپیچم...
_اگه طلاق بگیریم باهات ازدواج می کنه؟
چند لحظه سکوت تموم منافذ اتاقو پر کرد.
_یعنی موافقی؟
از اشتیاق تو صداش یرای بار هزارم دلم شکست.
_احساس بدی دارم...حس می کنم دارم فرصت یه زندگی خوبو ازت می گیرم...کار من خودخواهیه....اما...اما کار تو چی؟اونوقت باید تا آخر عمر انگشت نما بشم...من از خانوادم می ترسم...طلاق واسشون یه چیز وحشتناکه!داداشام اگه بفهمن طلاق گرفتم دیگه می شن نگهبان من...می دونم روز و شبمو واسم سیاه می کنن...بخوام تا سر کوچه برم اسکورتم می کنن...خواهش می کنم یه کم منو هم درک کن....فقط واسه چند سال که بتونم مستقل بشم....
به سمتش غلطیدم.هنوز چشمش به سقف بود.
_با اینکه در کنارتو بودن واسم عذابه...اما فک کنم چاره ای نباشه...فقط یک،دو سال دیگه...
_آئین...؟!
_دیگه چیه؟
_من زنتم؟
سریع به سمتم چرخید و گفت:سئوال ازین احمقانه تر نبود بپرسی؟
_جوابمو بده....
دوباره به حالت قبلی برگشت:اینطور می گن...اما من این حسو ندارم...تو واسم غریبه ای هستی که باید واسه مدتی سایه شو تحمل کنم...
_می دونی چیه...واسه یه زن خیلی سخته که ازدواج کرده باشه...اما هنوز...هنوز با دوران قبل از ازدواجش فرقی نداشته باشه...وحشتناکه...اینطوری خورد میشه..
_نمی فهمم چی میگی!
_می فهمی،خوبم می فهمی...اما اگه می خ0وای بذار بیشتر بگم...واسه یه زن خیلی سخته که ازدواج بکنه و هنوز دختر باشه....
فریاد کشید:آره بایدم سخت باشه،اما بزار روشنت کنم....من هیچ کششی به تو ندارم،نه عاطفی،نه جنسی...نه هیچی....دیگه هم نمی خوام این حرفارو تکرار کنی...
همون لحظه با عصبانیت پتو رو رو سرش کشید و پشتشو به من کرد....
چند لحظه بعد به خودم اومدمو فهمیدم چه حرفایی زدم،خودم داشتم از خجالت می مردم وخودمو لعنت می کردم واسه دهن لقم...داشتم بیشتر با این کارا خودمو خوار می کردم...
+++++++++++
_آدرس بده تا امشب سوغاتیاتو بیارم...می دونی که نمی تونم بیارم بیمارستان؛آخه زیاده...
با شوقی بچگانه پریدم هوا:وای...مگه چی چی خریدی....
_چیزای خوشگل.....
_وای مهرداد...ممنون،خیلی ممنون...به خدا راضی به زحمتت نبودم...ولی حالا دیگه خریدی...وای به حالت خوشگل نباشن
چند لحظه به صورتم خیره شد:بچه پررو!
_من پرروام؟
معصومانه تو چشاش خیره شدم
انگار خجالت کشید یا یه همچین چیزی...چون سرشو انداخت پایین.
_حس می کنم یه سمانه ی دیگه شدی...خیلی فرق کردی...
_من؟؟؟؟...نه...من همونم هیچیم عوض نشده..
_اشتباه می کنی خیلی چیزا عوض شده...
_مهر....تو داری اشتباه می کنی...همه چی مثل قبله..باور کن...
با شنیدن شکسته ی اسمش لبخند همیشگی رو زد:مهر...داد نه مهر...من بدم میاد
_دوس دارم بگم مهر...در ضمن بچه پولدار دیدم ماشین جدید خریدی...خیلی خوشگله....ماکسیما می خری یه تعارف نمی کنی سوار شم...!
_خب..خب راستش فکر نمی کردم دکتر آزادی...خوشش بیاد..فک نکنم اصلا چیزی از روابطمون...
_امروز باید برسونیم....یه داداش خوشتیپ پولدار که بیشتر نداریم!
_داری خرم می کنی که سوغاتیای بقیه رو هم واسه تو کش برم...
زبونمو گاز گرفتم:من و این کارا...استغفرالله...
_کشیک که نیستی...
_نچ...
_پس ساعت 1:15 در بیمارستان منتظرتم..ok؟
_باشه...خب من فعلا برم الان با دکتر مصوم کلاس داریم...
_برو...البته تو که نریم بهت تو نمی گن....هرچی باشه پارتیت کلفته..
_چی فک کردی!
بعداز این جمله بدو بدو به سمت طبقه ی سه ،قسمت کلاسا رفتم..
+++++++++++
با خستگی مانتو شلوارمو در آوردم و رفتم حموم....


mtbhrshوقتی کلاس تموم شد چون با مهرداد قرار داشتم وسایلمو سریع جم کردم و از کلاس زدم بیرون، از جلوی آیین رد شدم واسش خیلی عجیب بود که من با این عجله کجا دارم میرم
- ببخش که دیر کردم، مگه استاد ول میکرد همینطور داشت صحبت میکرد
- خواهش میکنم منم تازه کلاسم تموم شده تا ماشینو اوردم تو هم پیدات شد
درب دانشگاهو نشون داد گفت:
- نمیخوای با دکتر آزادی بری؟ ناراحت نشه!
- نه بهش گفتم بریم (هرچند اصلا مطمئن نبودم اینکارم درسته یا نه)
وقتی با ماشین از جلوی آیین رد شدیم نگاهم به آیین خورد خیلی عصبی نشون میداد، یک لحظه ترسیدم اما کاری بود که کرده بودم.
- خوب حالا از کدوم طرف باید برم؟
- فعلا مستقییم برو تا بهت بگم
- کای دکتر آزدای خونه هستش که هم بیام تبریک بگم و هم اینکه سوغاتی هاتو بیارم؟
مطمئن بودم که آیین هیچ وقت نمیاد خونه منتظر بمونه که مهمونه من بیاد ببیندش. نمیخواستام به مهرداد بی احترامی کنه و کسی از زندگیم چیزی بفهمه
- بذار ببینم... آهان فهمیدم ما فردا شب خونه مامان اینها دعوت داریم، فردا بیع اونجا . خودت میدونی که مامان و بابا خیلی خوشحال میشند
- باشه حالا که تو اینطور راحت تاری همینکارو میکنیم
تا به خودم اومدم دیدم ۱ ساعت که تو همام هستم و داشتم به وقایع امروز فکر میکردم. یک احساس ترس داشتم. میدونستم احساسم به آیین و اتفاقات امروز ربط داره.
بعد از همام سریع شا م آماده کردم و نشستم یک مقدار درس بخونم. اصلا نمیتونستم تمرکز کنم هیچ چیزی نمیفهمیدم. بعد از مدتی کتابم روی میز انداختم و پاشدم خودمو مشغول کنم فکر داشت دیوونم میکرد.
حدود سات ۱۱:۳۰ آیین اومد
- سلام
خیلی عصبانی و گرفته بود. اینو از حالت گرفته صورتش میشد فهمید. حتا جواب سلام منم نداد فقط خیلی بد نگاهم کرد به اتاق رفت تا لباس هاشو عوض کنه.
وقتی به حال اومد سعی کردم خونسرد باشم و خودمو با برنامه تلویزیون سرگرم میکردم. بعد از مدتی نتونست خودشو کنترل کنه و گفت:
- رفتار امروزت چه معنی میداد؟
- کدوم رفتارم؟ من مثل همیشه بودم
- هه هه ، دکتر ارمنیی به من میگه خانومت کجا میخواد بره که با تو نمیره! من نمیدونستم چی باید بهش بگم
- بهش میگفتی جایی نمیره، ما زن و شوهر یک مقدار عجیبیم. صبحا هم با اینکه مسیرمون یکی هستش اما من با ماشین خودم میام خانومم مجبور میشه با تاکسی بیاد. امروز حتما خسته شده از تاکسی سواری با ایشون داره میره خونه
در حالی که این حرفو میزدم یک لبخندی که بیشتر شبیه نیشخند بود روی صورتم بودش. آیین هم دستهشو مشت کرده بود و به دسته مبل فشار میاورد. انتظاره این جوابو از من نداشت
- تو بیخود کردی. باره آخرت باشه از این کارا میکنی. من راننده تو نیستم که برسونمت به دانشگاهو بیمارستان اینو بفهم. دیگه هم حق نداری سوار ماشین این پسره بشی. فهمیدی؟
- نه دکتر جان از این خبرها نیست. نمیدونستی بدون مهرداد مثل برادر منه منم هرکاری بخوام میکنم
هر دوو عصبی بودیم نمیدونم چرا هیچ شبی نیست که ما باهم دعوا نکنیم. بلند شدم غذا یی که برای آیین گذشته بودمو توی یخچال گذشتم همه برقها و تلویزینو خاموش کردم و به اتاق رفتم تا مثلا بخوابم. اما اصلا خوابم نبرد. حدود سات ۲ بود که آیین اومد بخوابه منم خودمو به خواب زدم مثلا خوابم برده
- میدونم بیداری، این رفتارت نه فقط برای من بلکه برای خودتم دردسر ساز میشه بهتره هر دومون سعی کنیم حداقل تا جدا نشدیم جلوی جم تظاهر به خوشبختی کنیم
باز هم حرف از طلاق زد.
- حالا که تهش جدایی هست دلیلی نداره که تظاهر به خوشبختی کنم، بعدا نمیگند اینها که زوج خوشبختی بودند چی شد یک هوو از هم جدا شدند . نه آیین نه من اینکارو نمیکنم
*****
صبح با صدایsms گوشیم بیدار شدم وقتی به صفحش نگاه کردم خیلی تعجب کردم شماره آیین بود. کنارمو نگاه کردم دیدم نیستش. نوشته بود
- لطف کن زودتر پاشو آماده شو من تا نیم سات دیگه پایین منتظرتم الان رفتم بنزیین بزنم
soshyans
خمیازه ای کشیدمو بلند شدم.وقتی داشتم تو آینه ی روشویی خودمو نگاه می کردم فک کردم رنگ مو هامو اگه پرکلاغی کنم خیلی به صورتم میا. تصمیم گرفتم بعد از بیمارستان برم آرایشگاه...
سرسری صبحونه خوردم و مسواک زدم.داشتم شلوارمو عوض می کردم که صدای ماشینشو شنیدم.بدو بدو درحالیکه یه پام تو شلوار بودو اون یکی بیرون کنار پنجره رفتم و سرمو کردم بیرون به اونکه تازه در حیاطو باز کرده بود گفتم:دارم میام...مانتومو بدار بپوشم.
مانتوی مشکیمو بیرون آوردمو با شلوار جین آبیم پوشیدمش....داشتم جلوی آینه خط چش می کشیدم که در اتاق باز شد.
_هنوز غروفرت تموم نشده...ساعت هشته...داری یه کاری می کنی که دیگه آخرین بارم باشه می رسونمت.
_من همینم ...خودت داوطلب شدی،من که بهت اصراری...
و مشغول کشیدن خط چش سمت چپم شدم.
_به هر حال من تا پنج دقیقه دیکه رفتم بهتره زود حاضرشی...
داشت با منت گذاشتن لجمو در میاوردواصلا غرورم اجازه نمی داد باهاش برم.
_ تو برو...من خودم میرم.
_زود باش...من حوصله م کمه ها!
_مگه باهات شوخی دارم...میگم خودم میرم...لازم نکرده به زحمت بیفتی...
با پوزخند نگاهمو ازش گرفتم.
_به درک...خودت برو...
وقتی درو بست مشتمو کوبوندم به میز و از دردش اشک تا کنار چشمام اومد.باید یه جوری حرصشو در میاوردم.
گوشیمو در آوردمو شماه ی مهردادو گرفتم.
_بله؟
_مهرداد جون سلام
_سلام...خوبی؟
_آره،کجایی تو؟
_من الان تازه ماشینم جلوی در بیمارستان پارک کردم.واسه چی...
_ها...هیچی،هیچی...
_کجایی تو؟
_خونه...
_خونه؟الان مورنینگ شروع شده....
_خب....ولش کن.کاری نداری؟
_بمون میام دنبالت...
_چی؟خب...نمی خواد بیفتی زحمت...
_تا یه ربع دیگه اونجام....
اجازه ی هیچ مخالفتی نداد و گوشیو قطع کرد.
++++++++++
ظهر حدود ساعت 1:30 از بیمارستان اومدم بیرون.همون موقع آئین دیدم که به سمت ماشینش می رفت.خودمو به ندیدن زدم یه لحشه حس کردم اونم متوجه من شد.منتظر تاکسی بودم که ماکسیمای مهرداد جلوم ایستاد.
_برسونمت...
خندیدم:نه....ممنون...
_گفتم می رسونمت....این موقع ظهر پرنده هم پر نمی زنه...
_من فقط باعث زحمتم...
در جلو رو باز کردمو نشستم تا نشستم گفتم:البته وظیفته...
نگاهی بهش انداختم چشماش قرمز بود و از سر و صورتش عرق می ریخت.
_مهر؟...گرمته؟
_هان...آره خیلی گرمه...
_واقعا..هوا که خیلی خنکه...مریض نیستی؟
_نه....
_چشمات چرا انقد قرمزه...حتما مریضی یه سر برو دکتر...
_شاید...حس می کنم گلومم درد میکنه...احتمالا سرما خوردم...
-یادت نره بری....
_هوم...
_اینی که گفتی یعنی عمرا یادت بمونه...من بهت زنگ می زنما...فردا نسختو هم میاری واسم بیمارستان ببینم واقعا رفتی....
_چشم،مامان بزرگ...میرم..
_به خاله بگو واست سوپ درست کنه...ازین آشغال پاشغالا هم نخور...
+++++++++
به خونه که رسیدم تازه یادم اومد آرایشگاه نرفتم.و آرایشگاهو گداشتم واسه فردا.
ماشین آئین تو حیاط بود و صدای تلویزیون میومد.
[ کفشامو همون جلوی در از پاکندم و اومدم تو.نمی دونم چرا همش یه حس بدی میومد تو دلم و قلقلکم میداد.صدای تلویزیون خیلی بلند بود و آهنگ مورد علاقه ی من داشت پخش می شد.دستامو جلوی گوشم گرفتم و وارد هال شدم....یه لحظه شوکه شدم دهنم باز مونده بود.نمی دونستم چی کار کنم.بدنم در اختیار مغزم نبود...آئین روی مبل لم داده بود و یه دختره روپاهاش نشسته بود...انگار متوجه من شدن چون آئین لباشو از روی لب دختره جدا کرد...مطمئن بودم آتوسا بود،همون دوست دختر آئین...هردوشون به اندازه ی من شوکه شده بودند...چونه م از بغض می لرزید...آتوسا زودتر از ما به خودش اومد چون سریع بلند شد و ایستاد...با خشم نگاهمو به نگاه طوسیش دوختم...گونه هاش قرمز شده بود و درمونده به نظر میومد...(جدا خاک تو سرش احترام خونه ات رو نگه دار لااقل )
_آشغالا....
بعید می دونم شنیده باشن چون صدام خیلی آروم بود...خواستم برگردمو برم اما منصرف شدم اونا باید میرفتن نه من...من که کار خلافی انجام نداده بودم...همونطور بهشون خیره بودم هنوز شکش تو دلم بود...کیفمو انداختم روی مبل...باید درست برخورد می کردم...
درحالیکه خودمو بی تفاوت نشون میدادم گفتم:این کثیف کاریاتونو ببرین جای دیگه...
دختره اومد سمتمو خواست چیزی بگه که دیگه نتونستم کنترل کنمو داد زدم:خفه شو...
آئین بالاخره سکوتشو شکست روبه دختر گفت:آتوسا،عزیز من...بیا اینجا...
آتوسا به سمت آئین برگشت لبخندی زد و تا نزدیکش رفت قلبم داشت می ترکید نمی تونستم تحمل کنم که دوباره همون صحنه تکرار شه...
فقط یه لحظه صدای سیلی بلندی رو شنیدم.
_چرا؟...چرا نگفتی...آئین نمی بخشمت..چرا نگفتی ازدواج کردی...
افتاد گریه و درحالیکه با عجله لباساشو می پوشید اومی سمت من.
آئین هم فورا بلند شد و گفت:آتی کجا؟..خواهش ...آتی من ...من نمی خواستم ازد....
_آئین لطفا بس کن...خانوم...من...من متاسفم...اصلا خبر...من خودمو حالا لایق سیلی شماهم میدونم...باور کنید...
مات به اون دوتا نگاه می کردم.
_آتی...آتی...فقط...نرو...آتی..
تنها صدای بلند کوبیده شدن درو شنیدم و بعد هم فریاد آئین:سمانه وای به حالت اگه...
++++++++++++++
با حس چند قطره آب روی صورتم به هوش اومدم.اول نتونستم موقعیتمو تشخیص بدم اما کم کم همه چی به خاطرم اومد.وسط هال افتاده بودم.آئین تا چشای باز منو دید دستای خیسشو با دستمال پاک کرد ورفت.فقط همین...
نگام به ساعت افتاد 5 بعداز ظهر بود و من این همه مدت بی هوش بودم و اون هم حتی یه بالش زیر سرم نگذاشته بود...له شدن قلبمو حس می کردم...دستام یخ زده بود...لنگ لنگان سمت اتاقمون رفتم...به هیچ چیزی نمی تونستم فک کنم.تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که خودمو انداختم توی وان آب...با همون مانتو شلوار...
++++++++++++++
دوباره رفته بود اصلا برام مهم نبود،از عصر مدام اون صحنه ها تکرار می شد...روی تخت غلطی زدمو به ستاره ها نگاه کردم...ائین حق داشت...آتوسا زیبا محسوب می شد...
قدش از من بلندتر بود،باریک بود و موهای حلقه حلقه عسلیش اطراف صورتش پخش شده بود....چشماش حتی منو هم مجذوب کرده بود...
بغضی رو که این همه مدت اسیر گلوم کرده بودم رهاش کردم و توی تنهایی خودم داد زدم:آئین اون دختر به جز خوشگلی مگه چی داره...؟
زانوهامو تو شکمم جمع کردم و اشکامو که روی گونه هام می ریخت با مشتم پاک کردم...
صدای در حیاطو که شنیدم سریع اشکامو پاک کردمو زیر پتو قایم شدم
++++++++++++++
با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم.روی شکم دراز کشیده بودم اونم همینطور اما سرش به طرف دیگه بود.خواستم بلند شم که یادم اومد جمعه ست ولی با فک اینکه باید حالشو بگیرم بلند شدم.بعد از تموم شدن صبحونه م رفتم داخل حیاط و شماره ی مهردادو گرفتم
_جان؟
_مهرداد جون سلام
_سلام خانوم...میشه بگی ساعت چنده؟
_ساعت مچیتو نگاه کن می فهمی.
_ولی فک کنم تو نمیدونی چنده...ساعت شیشو ربعه...
_بهتر...مهردادیییییییییییی؟ !
_چی می خوای؟
_میای بریم بیرون..بریم کوه؟
_جانم؟....اون شوهر غیورت کجاس؟
_خونه نیست...خونه ی دوستشه...منم حوصله م سررفته...مهر...بیا دیگه...
_آخه الان دخترخوب؟
_مهر قهر می کنما؟!
_باشه...حاضر باش میام تا نیم ساعت دیگه...چی کار کنم دیگه...
_مرسی....من سرکوچه وامیستم...
_لازم نکرده به این نصفه شبی(!) سر کوچه وایسی...میام در خونه...میس می زنم بیا بیرون....
_باشه...
_پس فعلا...
_بای....
+++++++++++++++++
_مهر من ازونا می خوام...
_چی می خوای دیگه...بابا به فکر این جیب منم باش،نصف اینجارو واسه ت خریدم....
اخم کردمو گفتم خسیس._ای بابا ودل می کنی انقد لواشک و تمرهندی خوردی....
_اصلا نخواستم بخری!
_ببین...اون شوهر غیورتو با من کل ننداز به اندازه ی کافی می خوام سر به تنش نباشه...
هردو همزمان متوجه جمله شدیم به صورتم زل زدو سعی کرد بحثو منحرف کنه.
_خب از کدوماش می خوای بخرم؟
چند لحظه گیج شدم چون توی فکر جمله ی قبلیش بودم
_با تواما!
_ها...آهان...از اینا...ازینا می خوام....

!
mahsa.nad
یک لحظه توی ذهنم آئین و مهرداد رو با هم مقایسه کردم
چقدر دوست داشتم آئین هم به اندازهٔ مهرداد به من توجه میکرد، . .با یاد آوری دیروز قلبم دوباره تیر کشید احساس خورد شدن کردم
اصلا فراموش کردم که کجا و با کی هستم همونجا به حال خودم به گریه افتادم، شهرم هیچ احساسی به من نداشت و من هیچ کاری نمیتونستم انجام بدم.
مهرداد با تعجب به طرف من برگشت، احساس کرد من از دست اون ناراحت هستم و به گریه افتادم، سریع پرسید سمانه خوبی؟؟
نمیدونستم چی بگم، چه دلیلی میتونستم برای گریهٔ بی موقعم بیارم؟؟گفتن حقیقت هم توی این موقییت جزو محالات بود. موند بودم چی بگم اما سریع خودم رو جمعو جور کردم و گفتم:
_ مهرداد جون کمی دلم گرفت همین
مهرداد نگاه عمیق و عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت سمانه اگر نمیخوای چیزی به من بگی نگو اما دوست ندارم منو دست به سر کنی، این حالت تو توی این موقیت نمیتونه از سر گرفتگی دل باشه ...
برای اینکه از اون موقعیت بیرون بیایم برگشتم و گفتم پس لواشکهای من چی شد؟
مهرداد هم از یاد آوری اونها خندید و گفت ای شکمو تو هنوز یادته؟
با وجود همهٔ مهربونییی مهرداد و توجهاتش با اینکه روز خوبیو برام رقم زده بود اما همهٔ فکرو ذهنم به اتفاقات دیروز بود.
هر وقت رفتارهای آئین رو به یاد میاوردم تمام بدنم داغ میشد و مغزم از کار میافتد، نمیدونستم که از این به بد چطور باید باهاش رو به روی بش
اصلا دوست نداشتم به خونه برگردم، همش احساس میکردم که اون خونه متعلق به من نیست از این به بعد حکم مهمان رو توی اون خونه داشتم، مهمانی که میزبانش برای رفتن او لحظه شوماری میکنه. چقدر سخته خدایا چطور با این همه درد کنار بیام. دیگه کم کم داشتم تسلیم میشدم، شاید واقعا من باید اون رو ترک میکردم تا به تون آزادانه زندگی کنه، اه خدا کاشکی میتونستم از کسی کمک بگیرم چقدر تنهام.ای کاش آئین کمی منصف تر بود.
اما نه با یاد آوری حرفها و کارهای دیروز اون از اون همه سنگ دلی و نامردی قلبم به درد اومد، وقتی که حتا نتونست بود من رو توی اون شرایط درک کنه و با وقاحت تمام فریاد تهدید رو برا سر من کشید من چطور میتونستم که فکر اون باشم و از حق خودم بگذارم، کاری بود که شده و حالا من باید درستش میکردم اما چطور هر روز بد تر از دیروز. از همون لحظه تصمیم گرفتم که تسلیم نسهام و تا آخر این داستان رو برم اما نیاز به آرامش داشتم تا بتونم خودم رو پیدا کنم پس تصمیم گرفتم فعلا به خونه نرم.
تصمیم گرفتم کمی بیشتر با مهرداد باشم واسهٔ همین گفتا:((مهرداد وقت داری باهم بریم خرید؟))
مهرداد با تعجب پرسید:((با من؟نمیخوای به سلیقه شوهرت خرید کنی؟))آرای اینکه شک نکنه هرچند که تا همینجا هم نمیتونست کارهای منو هضم کنه اما گفتم:((آخه اون خیلی گرفتار نمیتونه بیاد و با قهره تسنویی گفتم اگه حوصله نداری اشکال نداره خودم میرم.)) که گفت نه اگه قراره تنها بریم من بهات میام اینجور بهتره.
باز هم بغض راه گلوم رو بست از مقایسه مهرداد و آئین اشک تو چشمهام جمع شدای کاش که آئین یه ذره از محبت مهرداد رو به من داشت.
به مرکز خرید که رسیدیم تازه یادم افتاد که امشب خونه مامان اینا دعوت هستیم و از اون بد تر مهرداد هم قرار بود سوغاتی هارو برای من به اونجا بیاره اما مشکلات منجرب شده بود که پاک یادم بره رو به مهرداد بلند گفتم آخ اصلا یادم نبود که شما امشب مهمان هستید.
مهرداد نگاه خیریی بهم کرد و با لبخندی مرموز گفت:((من فکر کردم منو آوردی خسته کنی که دیگه به شب نرسم))
خندیدم و گفتم مگه من مثل تو بدجنسم نه به خدا یادم اصلا نبود. یک لحظه دیدم مهرداد خیلی جدی رو به من برگشت و گفت سمانه یک لحظه بشین کارت دارم.
از جدیتش دلم کمی لرزید چی میخواست بگه.
-ببین سمانه اصلا دوست ندارم که فکر کنی میخوام توی زندگی خصوصیت دخالت کنم یا اینکه میخوام سر از کارای تو و دکتر آزادی در بیارم اما بهم حق بده که همهٔ رفتارهای تو سوالهای متعددی توی ذهن من به وجود بیاره. مخصوصاً رفتار امروزت که واقعا عجیب و سوال بر انگیز بود. حتما باید دلیل خاصی باشه که تو مهمونی خونه مادرت رو فراموش کنی و صبح زود بیدار بشی و هوس کوه کنی.
اومدم جواب بدم که برگشت تو چشم هم نگاه کرد و گفت:سمانه من اصراری برای دونستن ندارم اما اگر دوست دارم بدونم فقط اینکه بدونم کجا دارم قدم بر میدارم و پشت این رفتارهای عجیب چی داره میگذار چون اصلا نمیخوام منجرب دلخوری یا سؤٔ تفاهم بین شما باشم.
حرفهاش کاملا درست و منطقی بود اما من جوابی درست و منطقی نداشتم. چی میتونستم بگم حقیقت رو، آره چرا که نه بذار به یکنفر بگم اما نه برگشتم و گفتم: ببخشید مهرداد جان نمیخواستم باغث ناراحتیت بشم ببخشید
برای عوض کردن موضوع گفتم اگه میشه برگردیم خونه که هم استراحت کنیم هم که برای شب آماده بشیم. نگاه خیریش رو بد از چند ثانیه از من گرفت و سریع تکون داد.
با یاد آوری اینکه دوباره باید به خونه برگردم دلم گرفت و از همه بدتر رویا رویی و صحبت با آئین اما چارهای نیست باید محکم میبودم تا بتونم به نتیجیی برسم.
به خانه که رسیدیم گفتم:مرسی مهر...ممنون خیلی خیلی خیلی خوش گذشت.
_امشب میبینمت دیگه؟
انگار مهرداد هم میدونست که معلوم نیست چی پیش میاد، با لبخند از ترس اینکه قول الکی ندم گفتم انشالله و سریع از ماشین پیاده شدم. چقدر سخت بود به داخل اون خونه رفتن. خانه کاملا ساکت بود و هیچ آثاری از آئین نبود از فکر اینکه به سراغ اون رفته باشه دلم گرفت و با خیال راحت زدم زیر گریه. بعد از مدتی با صدای زنگ تلفن از جا بلند شدم
مامان:سلام سمانه خوبی؟
-مرسی مامان تو خوبی؟
مامان:مادر یه وقت نیای کمک من ها؟
-با یاد آوری مهمانی باز دلم گرفت و گفتم چرا مامان میام.
مامان:پس میبینمت فعلا خداحافظ.
-خداحافظ
نمیخواستام مثل در مانده ها دنبالش بگردم تصمیم گرفتم تنهایی به مهمانی برم شاید خانوادش از اینکه او حضور ندارد صحبتی باهاش بکنند.
توی همین فکرها بودم که صدای در شنیدم. ترسی تمام وجودم را گرفت. همونجا واسطه حال ایستادم. از در که وارد شد نگاهی به سر تا پایم انداخت و با نفرت تمام که از کلامش پیدا بود گفت خوش گذشت؟
گفتم نه به اندازهٔ خوشیهای شما
صحبتی نکرد و رفت. پشت سرش رفتم و گفتم انشالله که یادتون هست مهمان هستیم.
با کلافگی سریع تکان داد و گفت خوب؟
گفتم هیچی فقط خواستم بگم اگه خواستی بیا
که گفت مگه شما با کی تشریف میبرید؟؟که انگار خودش متوجه شد و گفت :خواستم میام.
مهرداد و خاله فری مادرش با هم اومده بودن.خاله فری دوست مامان بود و صمیمیت منو مهرداد هم به خاطر همین بود.
اه چه روز طولانی بود. مهمانها رسیده بودند اما آئین هنوز نیومده بود. مهرداد هرچند وقت یک بار نگاه معنی داری به من میکرد کلافه شده بودم. توی آشپزخانه بودم که مامان گفت این چایی رو ببر برای آئین.
-مگه اومد؟
مامان:آره داره احوال پرسی میکنه.
میدونستم از ترس خانوادش اومده.
نگاههای آئین و مهرداد به هم از یک جنس نگاه بود.
وقتی مهرداد سوغاتی هارو به من داد نگاهی به آئین انداختم اما اون در فکر بود و اصلا توجهی به ما نداشت از این همه بی توجهی دلم بدرد آمد اما دیگه قصد نداشتم جلوی خانوادش با مهرداد گرم بگیرم تشکر ساده ای کردم.
آئین بد از شام خیلی سریع گفت ما میریم دیگه، همه تعجب کرده بودند که گفت فردا صبح زود کلاس داریم که لبخند موزی مهرداد رو به لب دیدم اون هم فهمید بود که آئین دروغ میگه. سریع به راه افتادیم. توی ماشین ساکت بود ولی داشت خودش را برای گفتن مطلبی آماده میکرد
-ببین سمانه من قبلان هم بهت گفت بودم که کس دیگه رو دوست دارم، دلیل اون همه شلوغ بازی دیروز رو هم نمیفهمم اما اشکال نداره میبخشم میزارم به حساب ندونم کاری اما آتی از دست من خیلی ناراحته و امکان داره با تو صحبت کنه امیدوارم چیزی بهش نگی واگر نه منم مجبور میشم بزنم زیر قولم
وای خدا یه من اون چقدر میتونست وقیح باشه، با اینکه به کمک من نیاز داره اما باز هم داره توهین و تهدید میکنه با نفرت تمام نگهش کردم اما چیزی نگفتم اون هم دیگه سکوت کرد.
صبح مثل همیشه به تنهایی رفتم.
مهرداد: سلام، خوبی؟
-سلام مرسی تو خوبی؟اصلا حوصلهٔ صحبت نداشتم ذهنم درگیره گفتههای دیشب آئین بود یعنی اون سراغ من مییومد؟
مهرداد:از سوغاتیها خوشت اومد؟
- تازه یادم اومد سوغاتی هارو باز نکردم اما برای ناراحت نشدن مهرداد گفتم آره مرسی زحمت کشیدی.
مهرداد که حس کرده بود گفت خوب از کدمشون بیشتر خوشت آمد؟
گفتم همشون خوب بودن
سریع تکان داد و گفت سمانه من فکر کردم دیگه نیاز نباشه که بخوام حرفهای دیروز رو تکرار کنم اما تو باز هم و سرش رو تکان داد و ادامه داد باشه دیگه مزاحمت نمیشم راحتت میزارم
یک لحظه از ترس از دست دادن مهرداد قلبم لرزید
-نه مهرداد این حرفها چیه من فقط نمیخوام کسی رو ناراحت کنم همین و سرم رو پائین انداختم
مهرداد عصبانی تر ادامه داد ببین سمانه من بچه نیستم از رفتارهای شما میفهمم که مشکل دارید اما اگه تو این همه با من احساس صمیمیّت میکنی به قول خودت پس چرا این موضوع رو برای من روشن نمیکنی، اینجوری برای همه بهتره من باید از مشکلات دوستم با خبر باشم قبلان هم گفتم نمیخوام سؤٔ تفاهمی پیش بیاد.
گریم گرفته بود خدایا چیکار کنم، زدم زیر گریه مهرداد ترسان برگشت گفت سمانه چیت شد و نگاهی به دورو بر انداخت گفت بریم بیرون به فضای آزاده بیمارستان رفتیم روی نیمکت نشستیم سمانه آروم باش اصلا هرجور راحتی بخدا من فقط نمیخوام منجرب نارحتی تو و دکتر آزادی بشم که نا خوداگاه فریاد زدم اسم اونو نیار
مهرداد متعجب به اطراف نگاه کرد و گفت سامان کنترل کن خودت رو گفتم نمیتونم گریه امان نمیداد مهرداد دستم را گرفت و سوار ماشین کرد از اونجا دور شدیم که زد کنار و گفت سمانه میخوای بری خونه؟
-نه، نمیدونم، کدوم خونه؟و به گریه ادامه دادم.و با همان گریه گفتم آئین من رو دوست نداره که مهرداد با تعجب تمام سر بر گردند و رو به من گفت چییی؟یعنی چی سمانه نمیفهمم؟؟
اما خیلی سریع فهمید که باید جلوی کنجکاوی و تعجب خود را بگیرد به همین خاطر ساکت شد.وقتی جریان رو براش تعریف کردم احساس سبکی میکردم اما یک حس شرم و سر خوردگی درونم همش منو به گریه و امیداشت.
مهرداد بدون هیچ حرفی شروع به رانندگی کرد و در فکری عمیق بود وقتی به خودم اومدم جلوی خونه بودم که مهرداد برگشت و گفت:سمانه...اون حتما لیاقتت رو نداره،خودتو اصلا ناراحت نکن...اگه انقد بی شعوره که یه دخترو بیاره خونش پس مطمئن باش لیاقت هم صحبتی با تورو نداره...اما فعلا سعی کن باهاش زندگی کنی،خودتم خوب می دونی که خونوادت به هیچ وجه نمیزارن فعلا طلاق بگیری...
زیر لب چیزی گفت که نشنیدم.
-کدوم زندگی؟اصلا چکار میتونم بکنم؟
مهرداد با عصبانیت گفت یعنی میخوای تو زندگیت رو ببازی میخوای بکشی کنار اون هم باید تاوان اشتباهشو بده سمانه وقتی خانوادش از اون دختر ناراضی هستن حتما یک مشکلی این وسط هست. اصلا تاحالا به دنبال این بودی که بدونی این دختر کی هست؟ چی کارست؟ از گذشتشون میدونی؟تو باید آگاه باشی تا بتونی درست عمل کنی....شایدم عاشقشی؟
بعد با استفهام به صورتم خیره شد.
جوابشو ندادم به جاش گفتم:
-مهرداد کمکم میکنی تا از همهٔ اینایی که گفتی سر در بیارم و یه سروسامونی به این زندگی کوفتی بدم...واسه طلاق...
مهرداد:اگه بخوای آره، سمانه مواظب باش و درست عمل کن، حالا هم برو.
_باهات تماس میگیرم فعلا خدا حافظ.
soshyans

روی تخت دراز کشیده بودم.هرکاری می کردم خوابم نمی برد نمی خواستم خودمو هم به قرص خواب معتاد کنم.ازون روز این بی خوابی ها شروع شده بود.یعنی درست ده روز...هیچ خبری هم از آتوسا نبود.شاید اصلا قصد نداشت باهام صحبت کنه...خواستم بلند شمو برم آب بخورم که صدای درو شنیدم.ناخودآگاه منصرف شدمو ملافه رو تاروی صورتم کشیدم...بعداز یه مدت اونم اومد کنام دراز کشید.نمی دونم چرا بیخودی هیجان زده شده بودم واقعا نمی دونستم چرا اون که حتی به من نگاهم نمی کرد.
همش سعی می کرد دستاشم بهم نخوره...
بیتاب بودم اومدم چرخ دیگه ای بزنم که دقیقا افتادم توی بغلش...یه لحظه شکه شدم...اونم سریع چشماش باز شد... هیچ عکس العمل دیگه ای انجام نداد...اما خودم قلبم دقیقا توی دهنم بود...بعد از چند لحطه خودمو کشیدم عقب چشمامو بستم سعی کردم دیگه هیچ تکونی نخورم...صدای نفساشو عطر تنش داشت دیوونه م می کرد...همش وسوسه می شدم دوباره چرخ بزنم...حتی اون یه لحظه گرمای آغوشش هم کافی بود که مستم کنه...به طرفش چرخیدم...به نقطه ی نامشخصی خیره شده بود....به قول شادی جو گرفتم دستمو روی دستش گذاشتم که روی سینه ش بود...جاخوردو به صورتم خیره شدو بعد هم به دستم که روی دستش بود...
_اون دختره دیگه باهات حرف نمیزنه؟
این جمله رو که شنید انگار کبریت به انبار باروت زده باشن بلند شدو روی تخت نشست...
_گفتم دلم نمی خواد تو اسمشو به زبون بیاری؟خب؟...خیلی چیز سختی ازت خواستم....؟
منم نشسم و درحالیکه بالشو توی بغلم میقشردم گفتم:تو که تا یک دو سال دیگه به هدفت می رسی!غمت چیه؟...می تونیم این یک دوسالو مسالمت آمیز زندگی کنیم...این منم که باید بهت بپرم...تو این حقو نداری
ناخودآگاه صدام داشت اوج می گرفت:واقعا پررویی...آره من بهت...
_میشی ببندیش؟ها...میشه یه شب راحت بخوابم...
_اخی؟...نه که چه قد تو بی خوابی می کشی...دو دیقه نشده خواب هفت پادشارو می بینی!واقعا...
_گفتم بسه..داری عصبانیم می کنی....می دونی چیه؟واقعا اعصاب خورد کنی...اون پسره چه طور تحملت...
حرفشو قطع کردم:آخه اون پسره لیاقت داره...لیاقت تو همون دختر هرجاییه
برق سیلی دهنمو بست...دستمو روی جای سیلی گذاشتمو خیره نگاش کردم.
_حال به هم زن عقده ای...چیه داری حرص اون سیلی رو که بهت زد سر من در میاری؟
همزمان بلند شدم و بغض داشت خفه م می کرد...سمت کمد رفتم.شلوارو مانتومو برداشتم...
_کجا؟..غلط کردی پاتو...
_هه هه...واسه من یکی نمیتونی تعیین تکلیف کنی...البته سرخودتو شیره نمال...من این زندگیرو واسه تو و اون دختره جا نمیزارم...تاز از تصمیمم منصرفم کردی...طلاقت نمی دم!
جمله ی آخرو با پوزخند گفتم...
_درسته که اونموقع خودم زجر می کشم ولی مطمئن باش پابه پای من خودتم زجر می کشی...حالا هم میرم چون حس می کنم اگه امشبو یه لحطه بیشتر پیشت بمونم حالت تهوع می گیرم
اونم بلند شدو داد زد:غلط کردی پاتو ازین خونه بذاری...
_به تو ربطی نداره...
مانتو شلوارمو از دستم کشیدو پرت کرد طرف دیگه ی اتاق...
با بغض خیره شدم به مانتو و شلوارم و گفتم:هان؟غیرتی شدی؟
رفت سمت تختو نشست:روتو یکی من غیرت ندارم...نمی خوام خونوادمو علیهم شیر کنی...ازین خودشیرین بازیا خوب پیش مامانم در میاری...
_من یکیم به غیرت تو احتیاج ندارم...خداروشکر کسی رودارم که هوامو داشته باشه...
_آره...کارخوبی می کنی،توهم تنها نمی مونی...
ازحرفای کنایه دارش بدم میومد...
بالشمو از روی تخت برداشتم رفتم توی هال روی کاناپه خوابیدم...آره نباید میرفتم...اونموقع میشد یه دلیل دادگاه پسند واسه طلاق....روی کاناپه دراز کشیدم...هنوز جای سیلیش می سوخت...باید یه جوری خودمو خالی می کردم وگرنه خوابم نمی برد...بلندشدمو رفتم توی اتاق هنوز روی تخت نشسته بود...بی مقدمه رفتم سمتشو یه سیلی خوابوندم تو گوشش که دستای خودم افتاد به زق زق...انگار لال شدهبود مطمئن بودم اگه تفنگ داشت زندم نمی زاشت...اجازه ی حرفیرو بهش ندادم و اومدم بیرونو برخلاف ده روز قبل خیلی راحت خوابیدم...
+++++++++
پیش مخاله فری موهامو رنگ زدم یه آرایشگاه خیلی شیکو بزرگ داشت که من یکی عاشقش بودم.مشکی پرکلاغی رنگ زدمو توش یه جاهایی قرمز...خیلی شیک شده بود...ساعت حدودا 9 بود که خاله فری منو رسوند در خونه و خودش رفت.دلم می خواست برای یه بارم شده آئین متوجه من بشه...
25-08-2013, 02:27 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
353
تاریخ عضویت:
Jul 2013
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #5
RE: رمان عاشقانه "" آیین من""
حالا این فرشته ی نجات کیه؟از بچه های خودمونه...
بهش لبخندی زدم و گفتم:درست روبه روته...کنار دکتر شیخی...
چند لحظه ماتش برد بعد گفت:دروغ می گی؟...یعنی دکترآزادی...
_اهوم...
_می شناسمش که...پسر دکتر آزادی،اتند داخلیه دیگه؟
_آره...
_خوبه...فک نمیکردم انقدر خر باشه که تو رو...
واستادمو با غضب نگاش کردم.هردو تو چش هم خیره شدیم،چند دقیقه بعدش با هم زدیم زیر خنده.
_رزیدنته؟
_آره...رزیدنته سال دو...ارولوژی....راستی خانوم صدیقو میشناسی که؟
_سوپروایزره؟
_آره...مامانشه...
_خوب کسیو تور زدی...هم ارولوژیتو راحت پاس می کنی...هم توی بخشا راحتی...
یه چیزی ته صداش بود که ناراحتم می کرد.نمی فهمیدم چیه.
_تو هم دیگه به فکر باش،داری پیر...
حرفم تموم نشده بود که چیزی از پشت روم آوار شد...نزدیک بود بیفتم که به روپوش مهرداد چنگ انداختم.منو مهرداد همزمان به پشت برگشتیم.شادی بود...خودشو به مظلومیت زد و گفت:وای چه هوایی!
چند ثانیه با خشونت بهش خیره شدم..
_اِ...خب خواستم یه کم بخندی...
_کوفتو بخندی..
_آقای دکتر من چند لحظه این دراکولا رو ازتون غرض می گیرم.در همون حال به اخم پیشونیم اشاره کرد.مهلت نداد و منو به سمت دیگه ای کشوند.
_وایییییییییی...........سمانه...ؠ ?دبخت شدم....بگو با کی همگروهم
با کی؟
_همایون...ای خدا...اینم شانسه...فک کن...منو همایونو نسرینو کاوه با همیم
زدم زیر خنده:آی بمیرم برات...پس بگو سر مورنینگا، شما میدون نبرد دارین؟
_رو آب بخندی...ادای گریه کردنو در آورد و بعد یهو جدی شد و گفت:اما ..آئین چی؟حتما سر مورنینگ بهت میرسونه اگه اتندا ازت سئوال بپرسن...ای کوفتت بشه
_زهی خیال باطل...
با موشکافی تو چشام خیره شد:چرا هیچ وقت ازش تعریف نمی کنی؟...سمانه نکنه ...ببینم...باهم خوبین؟...
باید بحثو عوض می کردم .نمی خواستم چیزی بفهمه.
_آره بابا...توهم چه فکرایی می کنی...حالا بگو من با کی یه گروه افتادم...با پانیذو روناکو علی.وای از این پانیذ از همون اولم مشکل داشتم.دختره ی حال به هم زن.حالا که فهمیده ازدواج کردم انگار هووی اون شدم.سر مورنینگ انگار داشتن دارش میزدن...احمق....
++++++++++
از حموم که اومدم بیرون یه دفه دلم هوای کیک خونگی کرد.از همونا که قبلنا با مامان درست می کردم.
یه لباس داشتم که مامان روزای قبل از ازدواجم خریده بود برام.یه پیراهن بدون آستین بود که یقه ی گرد داشت.جنسش حریر بود و بلندیش تا رو زانوم بود.تاکمر تنگ بود از کمر به بعد گشاد می شد. رنگشم مخلوط بود از قرمز و صورتیو بنفشو این طیف رنگ.
برای اولین بار تنش کردم خیلی خوشم اومد.موهامو خرگوشی بستم.شبیه بچه دبستانیا شده بودم.یه کوچولو رژ قرمزم زدم.
_پیش به سوی آشپزخونه ی خوکشل خودم...
بدو بدو رفتم آشپزخونه و وسایل کیکو آماده کردم.
+++++++++++
نیم ساعتی بود که منتظر بودم بیادو شاهکارمو میل کنه.تموم ظرفا رو روی میز چیده بودمو خودم توی هال منتظر اومدنش...
به ساعت نگاه کردم.نه و نیم بود.خسته شده بمدم فکر کردم حتما شب بر نمی گرده که صدای در و بعدش صدای ماشینشو که وارد حیاط میشد شنیدم.
این قسمتو soshyans عزیز زحمتشو کشیده
_وایییییییییی...........سمانه.. بدبخت شدم....بگو با کی همگروهم
با کی؟
_همایون...ای خدا...اینم شانسه...فک کن...منو همایونو نسرینو کاوه با همیم
زدم زیر خنده:آی بمیرم برات...پس بگو سر مورنینگا، شما میدون نبرد دارین؟
_رو آب بخندی...ادای گریه کردنو در آورد و بعد یهو جدی شد و گفت:اما ..آئین چی؟حتما سر مورنینگ بهت میرسونه اگه اتندا ازت سئوال بپرسن...ای کوفتت بشه
_زهی خیال باطل...
با موشکافی تو چشام خیره شد:چرا هیچ وقت ازش تعریف نمی کنی؟...سمانه نکنه ...ببینم...باهم خوبین؟...
باید بحثو عوض می کردم .نمی خواستم چیزی بفهمه.
_آره بابا...توهم چه فکرایی می کنی...حالا بگو من با کی یه گروه افتادم...با پانیذو روناکو علی.وای از این پانیذ از همون اولم مشکل داشتم.دختره ی حال به هم زن.حالا که فهمیده ازدواج کردم انگار هووی اون شدم.سر مورنینگ انگار داشتن دارش میزدن...احمق....
++++++++++
از حموم که اومدم بیرون یه دفه دلم هوای کیک خونگی کرد.از همونا که قبلنا با مامان درست می کردم.
یه لباس داشتم که مامان روزای قبل از ازدواجم خریده بود برام.یه پیراهن بدون آستین بود که یقه ی گرد داشت.جنسش حریر بود و بلندیش تا رو زانوم بود.تاکمر تنگ بود از کمر به بعد گشاد می شد. رنگشم مخلوط بود از قرمز و صورتیو بنفشو این طیف رنگ.
برای اولین بار تنش کردم خیلی خوشم اومد.موهامو خرگوشی بستم.شبیه بچه دبستانیا شده بودم.یه کوچولو رژ قرمزم زدم.
_پیش به سوی آشپزخونه ی خوکشل خودم...
بدو بدو رفتم آشپزخونه و وسایل کیکو آماده کردم.
+++++++++++
نیم ساعتی بود که منتظر بودم بیادو شاهکارمو میل کنه.تموم ظرفا رو روی میز چیده بودمو خودم توی هال منتظر اومدنش...
به ساعت نگاه کردم.نه و نیم بود.خسته شده بمدم فکر کردم حتما شب بر نمی گرده که صدای در و بعدش صدای ماشینشو که وارد حیاط میشد شنیدم.
mtbhrsh
بعد از گذشته چند دقیقه صدای دسته کلید و چرخ کلید توی قفل در اومد. وقتی وارد شد و منو دید که توی حال نشستم و دارم تلویزیون نگاه میکنم لحظه یی مات نگاهم کرد من هم اصلا بهش اهمیت ندادم و به کار خودم ادامه دادم. آیین هم به خودش اومد و به اتاق رفت که لبششو عوض کنه
وقتی به آشپزخونه رفت و غذا یه آماده و کیک توی یخچال او دید گفت:
- چه کرده
بد از خوردن شام اومد روی مبل نشست، احساس میکردم چیزی میخواد بگه اما نمیگفت منم هیچ چیزی نگفتم ببینم کی به حرف میاد. بعد از نیم ساعت که با خودش کلنجار رفت گفت:
- سمانه
بدون اینکه از صفحه تلویزیون نگاهمو بردارم
- بله
- راستش چیز
- بگو میشنوم
- میشه وقتی باهات حرف میزنم به من نگاه کنی نه تلویزیون
- بفرمائید اینم نگاه (و بهش ذول زدم)
- ما باید از هم جدا بشیم
خیلی جا خوردم اما سعی کردم خونسرد باشم
- دیشب بهت گفتم که من طلاق نمیخوام من زندگیمو دوست دارم
- اما ما باید از هم جدا بشیم
- کی این باید و نباید رو تعیین میکنه؟ تو؟ نه . نه آقای آیین آزادی. من زندگیمو نمیزارم از دستم بگیری
در حالی که عصبانی شده بود گفت:
- کدوم زندگی؟ من از تو متنفرم . میخوام ازدواج کنم با عشقم. نمیتونم تورو تحمل کنم میفهمی اینو
میدونستم در تصمیمش خیلی جدیی هستش و هیچ چیزیم نمیتونه جلوشو بگیره. اما نه ۱ چیزی میتونه و اونم خانوادش هستش. تصمیم گرفتم از همین استفاده کنم. در مقابل این هیچ سلاحی نداشت
- آره میفهمم اما تو دیگه حق انتخاب نداری . اون دخترو خانوادت قبول ندارند در صورتی که اسم من یک ثانیه هم از روی زبونهون نمیفته. (با هر کلمه حرف زدن من آیین عصبانی تر میشد و من میترسیدم. اما نمیخواستام دیگه مثل دیشب ترسمو بهش نشون بدم. باید برای حفظ زندگیم جلوش میییستادم.
) میبینی این برگ برنده منه . من طلاق نمیگیرم . وقتی حرفم به اینجا رسید آیین بلند شد و به اتاق رفت و درب اتاق با صدای ناهنجاری بهم زده شد

soshyansچند لحظه بدون هیچ حرکتی همونطور نشستم.قطره اشکی رو که دزدانه داشت می رفت روی لبم با نک انگشتم پاک کردم.انتظار نداشتم باز هم حرف طلاقو بکشه وسط.تلویزیونو خاموش کردمو کنترلشو تقریبا پرت کردم رو کاناپه.بی حوصله وارد اتاق خوابمون شدم.روی تخت دراز کشیده بود و زل زده بود به سقف.خواستم لامپو روشن کنم که گفت:بزار خاموش باشه...
نور ماه از لا به لای پرده های حریر میومد تو....و قسمتی از اتاقو روشن کرده بود.کش موهامو باز کردم و خودمو از اون حالت بچگانه ی گول زنک کشیدم بیرون...مثلا با بچه نشون دادن خودم می خواستم چیو ثابت کنم؟اینو که خیلی بی پناهم؟اینو که نمی تونم ئروی پاهای خودم بایستم؟با ههمون لباس رفتم تو تخت ...مثل همیشه با حداکثر فاصله ازش و فقط خودمو خدا می دونستیم که من چه قدر محتاجشم...محتاج اینکه مال اون باشم...زن اون باشم...کلمات عاشقانه ش مال من باشه...لباش مال من باشه...دستاش مال من باشه...
نفس صداداری کشیدمو پشت بهش دراز کشیدم.مثل جنین توی خودم جمع شده بودمو از پنجره ماهو نگاه می کردم...باد سرد پاییزی میومد تو و باعث می شد بیشتر خودمو توی پتو بپیچم...
_اگه طلاق بگیریم باهات ازدواج می کنه؟
چند لحظه سکوت تموم منافذ اتاقو پر کرد.
_یعنی موافقی؟
از اشتیاق تو صداش یرای بار هزارم دلم شکست.
_احساس بدی دارم...حس می کنم دارم فرصت یه زندگی خوبو ازت می گیرم...کار من خودخواهیه....اما...اما کار تو چی؟اونوقت باید تا آخر عمر انگشت نما بشم...من از خانوادم می ترسم...طلاق واسشون یه چیز وحشتناکه!داداشام اگه بفهمن طلاق گرفتم دیگه می شن نگهبان من...می دونم روز و شبمو واسم سیاه می کنن...بخوام تا سر کوچه برم اسکورتم می کنن...خواهش می کنم یه کم منو هم درک کن....فقط واسه چند سال که بتونم مستقل بشم....
به سمتش غلطیدم.هنوز چشمش به سقف بود.
_با اینکه در کنارتو بودن واسم عذابه...اما فک کنم چاره ای نباشه...فقط یک،دو سال دیگه...
_آئین...؟!
_دیگه چیه؟
_من زنتم؟
سریع به سمتم چرخید و گفت:سئوال ازین احمقانه تر نبود بپرسی؟
_جوابمو بده....
دوباره به حالت قبلی برگشت:اینطور می گن...اما من این حسو ندارم...تو واسم غریبه ای هستی که باید واسه مدتی سایه شو تحمل کنم...
_می دونی چیه...واسه یه زن خیلی سخته که ازدواج کرده باشه...اما هنوز...هنوز با دوران قبل از ازدواجش فرقی نداشته باشه...وحشتناکه...اینطوری خورد میشه..
_نمی فهمم چی میگی!
_می فهمی،خوبم می فهمی...اما اگه می خ0وای بذار بیشتر بگم...واسه یه زن خیلی سخته که ازدواج بکنه و هنوز دختر باشه....
فریاد کشید:آره بایدم سخت باشه،اما بزار روشنت کنم....من هیچ کششی به تو ندارم،نه عاطفی،نه جنسی...نه هیچی....دیگه هم نمی خوام این حرفارو تکرار کنی...
همون لحظه با عصبانیت پتو رو رو سرش کشید و پشتشو به من کرد....
چند لحظه بعد به خودم اومدمو فهمیدم چه حرفایی زدم،خودم داشتم از خجالت می مردم وخودمو لعنت می کردم واسه دهن لقم...داشتم بیشتر با این کارا خودمو خوار می کردم...
+++++++++++
_آدرس بده تا امشب سوغاتیاتو بیارم...می دونی که نمی تونم بیارم بیمارستان؛آخه زیاده...
با شوقی بچگانه پریدم هوا:وای...مگه چی چی خریدی....
_چیزای خوشگل.....
_وای مهرداد...ممنون،خیلی ممنون...به خدا راضی به زحمتت نبودم...ولی حالا دیگه خریدی...وای به حالت خوشگل نباشن
چند لحظه به صورتم خیره شد:بچه پررو!
_من پرروام؟
معصومانه تو چشاش خیره شدم
انگار خجالت کشید یا یه همچین چیزی...چون سرشو انداخت پایین.
_حس می کنم یه سمانه ی دیگه شدی...خیلی فرق کردی...
_من؟؟؟؟...نه...من همونم هیچیم عوض نشده..
_اشتباه می کنی خیلی چیزا عوض شده...
_مهر....تو داری اشتباه می کنی...همه چی مثل قبله..باور کن...
با شنیدن شکسته ی اسمش لبخند همیشگی رو زد:مهر...داد نه مهر...من بدم میاد
_دوس دارم بگم مهر...در ضمن بچه پولدار دیدم ماشین جدید خریدی...خیلی خوشگله....ماکسیما می خری یه تعارف نمی کنی سوار شم...!
_خب..خب راستش فکر نمی کردم دکتر آزادی...خوشش بیاد..فک نکنم اصلا چیزی از روابطمون...
_امروز باید برسونیم....یه داداش خوشتیپ پولدار که بیشتر نداریم!
_داری خرم می کنی که سوغاتیای بقیه رو هم واسه تو کش برم...
زبونمو گاز گرفتم:من و این کارا...استغفرالله...
_کشیک که نیستی...
_نچ...
_پس ساعت 1:15 در بیمارستان منتظرتم..ok؟
_باشه...خب من فعلا برم الان با دکتر مصوم کلاس داریم...
_برو...البته تو که نریم بهت تو نمی گن....هرچی باشه پارتیت کلفته..
_چی فک کردی!
بعداز این جمله بدو بدو به سمت طبقه ی سه ،قسمت کلاسا رفتم..
+++++++++++
با خستگی مانتو شلوارمو در آوردم و رفتم حموم....


mtbhrshوقتی کلاس تموم شد چون با مهرداد قرار داشتم وسایلمو سریع جم کردم و از کلاس زدم بیرون، از جلوی آیین رد شدم واسش خیلی عجیب بود که من با این عجله کجا دارم میرم
- ببخش که دیر کردم، مگه استاد ول میکرد همینطور داشت صحبت میکرد
- خواهش میکنم منم تازه کلاسم تموم شده تا ماشینو اوردم تو هم پیدات شد
درب دانشگاهو نشون داد گفت:
- نمیخوای با دکتر آزادی بری؟ ناراحت نشه!
- نه بهش گفتم بریم (هرچند اصلا مطمئن نبودم اینکارم درسته یا نه)
وقتی با ماشین از جلوی آیین رد شدیم نگاهم به آیین خورد خیلی عصبی نشون میداد، یک لحظه ترسیدم اما کاری بود که کرده بودم.
- خوب حالا از کدوم طرف باید برم؟
- فعلا مستقییم برو تا بهت بگم
- کای دکتر آزدای خونه هستش که هم بیام تبریک بگم و هم اینکه سوغاتی هاتو بیارم؟
مطمئن بودم که آیین هیچ وقت نمیاد خونه منتظر بمونه که مهمونه من بیاد ببیندش. نمیخواستام به مهرداد بی احترامی کنه و کسی از زندگیم چیزی بفهمه
- بذار ببینم... آهان فهمیدم ما فردا شب خونه مامان اینها دعوت داریم، فردا بیع اونجا . خودت میدونی که مامان و بابا خیلی خوشحال میشند
- باشه حالا که تو اینطور راحت تاری همینکارو میکنیم
تا به خودم اومدم دیدم ۱ ساعت که تو همام هستم و داشتم به وقایع امروز فکر میکردم. یک احساس ترس داشتم. میدونستم احساسم به آیین و اتفاقات امروز ربط داره.
بعد از همام سریع شا م آماده کردم و نشستم یک مقدار درس بخونم. اصلا نمیتونستم تمرکز کنم هیچ چیزی نمیفهمیدم. بعد از مدتی کتابم روی میز انداختم و پاشدم خودمو مشغول کنم فکر داشت دیوونم میکرد.
حدود سات ۱۱:۳۰ آیین اومد
- سلام
خیلی عصبانی و گرفته بود. اینو از حالت گرفته صورتش میشد فهمید. حتا جواب سلام منم نداد فقط خیلی بد نگاهم کرد به اتاق رفت تا لباس هاشو عوض کنه.
وقتی به حال اومد سعی کردم خونسرد باشم و خودمو با برنامه تلویزیون سرگرم میکردم. بعد از مدتی نتونست خودشو کنترل کنه و گفت:
- رفتار امروزت چه معنی میداد؟
- کدوم رفتارم؟ من مثل همیشه بودم
- هه هه ، دکتر ارمنیی به من میگه خانومت کجا میخواد بره که با تو نمیره! من نمیدونستم چی باید بهش بگم
- بهش میگفتی جایی نمیره، ما زن و شوهر یک مقدار عجیبیم. صبحا هم با اینکه مسیرمون یکی هستش اما من با ماشین خودم میام خانومم مجبور میشه با تاکسی بیاد. امروز حتما خسته شده از تاکسی سواری با ایشون داره میره خونه
در حالی که این حرفو میزدم یک لبخندی که بیشتر شبیه نیشخند بود روی صورتم بودش. آیین هم دستهشو مشت کرده بود و به دسته مبل فشار میاورد. انتظاره این جوابو از من نداشت
- تو بیخود کردی. باره آخرت باشه از این کارا میکنی. من راننده تو نیستم که برسونمت به دانشگاهو بیمارستان اینو بفهم. دیگه هم حق نداری سوار ماشین این پسره بشی. فهمیدی؟
- نه دکتر جان از این خبرها نیست. نمیدونستی بدون مهرداد مثل برادر منه منم هرکاری بخوام میکنم
هر دوو عصبی بودیم نمیدونم چرا هیچ شبی نیست که ما باهم دعوا نکنیم. بلند شدم غذا یی که برای آیین گذشته بودمو توی یخچال گذشتم همه برقها و تلویزینو خاموش کردم و به اتاق رفتم تا مثلا بخوابم. اما اصلا خوابم نبرد. حدود سات ۲ بود که آیین اومد بخوابه منم خودمو به خواب زدم مثلا خوابم برده
- میدونم بیداری، این رفتارت نه فقط برای من بلکه برای خودتم دردسر ساز میشه بهتره هر دومون سعی کنیم حداقل تا جدا نشدیم جلوی جم تظاهر به خوشبختی کنیم
باز هم حرف از طلاق زد.
- حالا که تهش جدایی هست دلیلی نداره که تظاهر به خوشبختی کنم، بعدا نمیگند اینها که زوج خوشبختی بودند چی شد یک هوو از هم جدا شدند . نه آیین نه من اینکارو نمیکنم
*****
صبح با صدایsms گوشیم بیدار شدم وقتی به صفحش نگاه کردم خیلی تعجب کردم شماره آیین بود. کنارمو نگاه کردم دیدم نیستش. نوشته بود
- لطف کن زودتر پاشو آماده شو من تا نیم سات دیگه پایین منتظرتم الان رفتم بنزیین بزنم
soshyans
خمیازه ای کشیدمو بلند شدم.وقتی داشتم تو آینه ی روشویی خودمو نگاه می کردم فک کردم رنگ مو هامو اگه پرکلاغی کنم خیلی به صورتم میا. تصمیم گرفتم بعد از بیمارستان برم آرایشگاه...
سرسری صبحونه خوردم و مسواک زدم.داشتم شلوارمو عوض می کردم که صدای ماشینشو شنیدم.بدو بدو درحالیکه یه پام تو شلوار بودو اون یکی بیرون کنار پنجره رفتم و سرمو کردم بیرون به اونکه تازه در حیاطو باز کرده بود گفتم:دارم میام...مانتومو بدار بپوشم.
مانتوی مشکیمو بیرون آوردمو با شلوار جین آبیم پوشیدمش....داشتم جلوی آینه خط چش می کشیدم که در اتاق باز شد.
_هنوز غروفرت تموم نشده...ساعت هشته...داری یه کاری می کنی که دیگه آخرین بارم باشه می رسونمت.
_من همینم ...خودت داوطلب شدی،من که بهت اصراری...
و مشغول کشیدن خط چش سمت چپم شدم.
_به هر حال من تا پنج دقیقه دیکه رفتم بهتره زود حاضرشی...
داشت با منت گذاشتن لجمو در میاوردواصلا غرورم اجازه نمی داد باهاش برم.
_ تو برو...من خودم میرم.
_زود باش...من حوصله م کمه ها!
_مگه باهات شوخی دارم...میگم خودم میرم...لازم نکرده به زحمت بیفتی...
با پوزخند نگاهمو ازش گرفتم.
_به درک...خودت برو...
وقتی درو بست مشتمو کوبوندم به میز و از دردش اشک تا کنار چشمام اومد.باید یه جوری حرصشو در میاوردم.
گوشیمو در آوردمو شماه ی مهردادو گرفتم.
_بله؟
_مهرداد جون سلام
_سلام...خوبی؟
_آره،کجایی تو؟
_من الان تازه ماشینم جلوی در بیمارستان پارک کردم.واسه چی...
_ها...هیچی،هیچی...
_کجایی تو؟
_خونه...
_خونه؟الان مورنینگ شروع شده....
_خب....ولش کن.کاری نداری؟
_بمون میام دنبالت...
_چی؟خب...نمی خواد بیفتی زحمت...
_تا یه ربع دیگه اونجام....
اجازه ی هیچ مخالفتی نداد و گوشیو قطع کرد.
++++++++++
ظهر حدود ساعت 1:30 از بیمارستان اومدم بیرون.همون موقع آئین دیدم که به سمت ماشینش می رفت.خودمو به ندیدن زدم یه لحشه حس کردم اونم متوجه من شد.منتظر تاکسی بودم که ماکسیمای مهرداد جلوم ایستاد.
_برسونمت...
خندیدم:نه....ممنون...
_گفتم می رسونمت....این موقع ظهر پرنده هم پر نمی زنه...
_من فقط باعث زحمتم...
در جلو رو باز کردمو نشستم تا نشستم گفتم:البته وظیفته...
نگاهی بهش انداختم چشماش قرمز بود و از سر و صورتش عرق می ریخت.
_مهر؟...گرمته؟
_هان...آره خیلی گرمه...
_واقعا..هوا که خیلی خنکه...مریض نیستی؟
_نه....
_چشمات چرا انقد قرمزه...حتما مریضی یه سر برو دکتر...
_شاید...حس می کنم گلومم درد میکنه...احتمالا سرما خوردم...
-یادت نره بری....
_هوم...
_اینی که گفتی یعنی عمرا یادت بمونه...من بهت زنگ می زنما...فردا نسختو هم میاری واسم بیمارستان ببینم واقعا رفتی....
_چشم،مامان بزرگ...میرم..
_به خاله بگو واست سوپ درست کنه...ازین آشغال پاشغالا هم نخور...
+++++++++
به خونه که رسیدم تازه یادم اومد آرایشگاه نرفتم.و آرایشگاهو گداشتم واسه فردا.
ماشین آئین تو حیاط بود و صدای تلویزیون میومد.
[ کفشامو همون جلوی در از پاکندم و اومدم تو.نمی دونم چرا همش یه حس بدی میومد تو دلم و قلقلکم میداد.صدای تلویزیون خیلی بلند بود و آهنگ مورد علاقه ی من داشت پخش می شد.دستامو جلوی گوشم گرفتم و وارد هال شدم....یه لحظه شوکه شدم دهنم باز مونده بود.نمی دونستم چی کار کنم.بدنم در اختیار مغزم نبود...آئین روی مبل لم داده بود و یه دختره روپاهاش نشسته بود...انگار متوجه من شدن چون آئین لباشو از روی لب دختره جدا کرد...مطمئن بودم آتوسا بود،همون دوست دختر آئین...هردوشون به اندازه ی من شوکه شده بودند...چونه م از بغض می لرزید...آتوسا زودتر از ما به خودش اومد چون سریع بلند شد و ایستاد...با خشم نگاهمو به نگاه طوسیش دوختم...گونه هاش قرمز شده بود و درمونده به نظر میومد...(جدا خاک تو سرش احترام خونه ات رو نگه دار لااقل )
_آشغالا....
بعید می دونم شنیده باشن چون صدام خیلی آروم بود...خواستم برگردمو برم اما منصرف شدم اونا باید میرفتن نه من...من که کار خلافی انجام نداده بودم...همونطور بهشون خیره بودم هنوز شکش تو دلم بود...کیفمو انداختم روی مبل...باید درست برخورد می کردم...
درحالیکه خودمو بی تفاوت نشون میدادم گفتم:این کثیف کاریاتونو ببرین جای دیگه...
دختره اومد سمتمو خواست چیزی بگه که دیگه نتونستم کنترل کنمو داد زدم:خفه شو...
آئین بالاخره سکوتشو شکست روبه دختر گفت:آتوسا،عزیز من...بیا اینجا...
آتوسا به سمت آئین برگشت لبخندی زد و تا نزدیکش رفت قلبم داشت می ترکید نمی تونستم تحمل کنم که دوباره همون صحنه تکرار شه...
فقط یه لحظه صدای سیلی بلندی رو شنیدم.
_چرا؟...چرا نگفتی...آئین نمی بخشمت..چرا نگفتی ازدواج کردی...
افتاد گریه و درحالیکه با عجله لباساشو می پوشید اومی سمت من.
آئین هم فورا بلند شد و گفت:آتی کجا؟..خواهش ...آتی من ...من نمی خواستم ازد....
_آئین لطفا بس کن...خانوم...من...من متاسفم...اصلا خبر...من خودمو حالا لایق سیلی شماهم میدونم...باور کنید...
مات به اون دوتا نگاه می کردم.
_آتی...آتی...فقط...نرو...آتی..
تنها صدای بلند کوبیده شدن درو شنیدم و بعد هم فریاد آئین:سمانه وای به حالت اگه...
++++++++++++++
با حس چند قطره آب روی صورتم به هوش اومدم.اول نتونستم موقعیتمو تشخیص بدم اما کم کم همه چی به خاطرم اومد.وسط هال افتاده بودم.آئین تا چشای باز منو دید دستای خیسشو با دستمال پاک کرد ورفت.فقط همین...
نگام به ساعت افتاد 5 بعداز ظهر بود و من این همه مدت بی هوش بودم و اون هم حتی یه بالش زیر سرم نگذاشته بود...له شدن قلبمو حس می کردم...دستام یخ زده بود...لنگ لنگان سمت اتاقمون رفتم...به هیچ چیزی نمی تونستم فک کنم.تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که خودمو انداختم توی وان آب...با همون مانتو شلوار...
++++++++++++++
دوباره رفته بود اصلا برام مهم نبود،از عصر مدام اون صحنه ها تکرار می شد...روی تخت غلطی زدمو به ستاره ها نگاه کردم...ائین حق داشت...آتوسا زیبا محسوب می شد...
قدش از من بلندتر بود،باریک بود و موهای حلقه حلقه عسلیش اطراف صورتش پخش شده بود....چشماش حتی منو هم مجذوب کرده بود...
بغضی رو که این همه مدت اسیر گلوم کرده بودم رهاش کردم و توی تنهایی خودم داد زدم:آئین اون دختر به جز خوشگلی مگه چی داره...؟
زانوهامو تو شکمم جمع کردم و اشکامو که روی گونه هام می ریخت با مشتم پاک کردم...
صدای در حیاطو که شنیدم سریع اشکامو پاک کردمو زیر پتو قایم شدم
++++++++++++++
با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم.روی شکم دراز کشیده بودم اونم همینطور اما سرش به طرف دیگه بود.خواستم بلند شم که یادم اومد جمعه ست ولی با فک اینکه باید حالشو بگیرم بلند شدم.بعد از تموم شدن صبحونه م رفتم داخل حیاط و شماره ی مهردادو گرفتم
_جان؟
_مهرداد جون سلام
_سلام خانوم...میشه بگی ساعت چنده؟
_ساعت مچیتو نگاه کن می فهمی.
_ولی فک کنم تو نمیدونی چنده...ساعت شیشو ربعه...
_بهتر...مهردادیییییییییییی؟ !
_چی می خوای؟
_میای بریم بیرون..بریم کوه؟
_جانم؟....اون شوهر غیورت کجاس؟
_خونه نیست...خونه ی دوستشه...منم حوصله م سررفته...مهر...بیا دیگه...
_آخه الان دخترخوب؟
_مهر قهر می کنما؟!
_باشه...حاضر باش میام تا نیم ساعت دیگه...چی کار کنم دیگه...
_مرسی....من سرکوچه وامیستم...
_لازم نکرده به این نصفه شبی(!) سر کوچه وایسی...میام در خونه...میس می زنم بیا بیرون....
_باشه...
_پس فعلا...
_بای....
+++++++++++++++++
_مهر من ازونا می خوام...
_چی می خوای دیگه...بابا به فکر این جیب منم باش،نصف اینجارو واسه ت خریدم....
اخم کردمو گفتم خسیس._ای بابا ودل می کنی انقد لواشک و تمرهندی خوردی....
_اصلا نخواستم بخری!
_ببین...اون شوهر غیورتو با من کل ننداز به اندازه ی کافی می خوام سر به تنش نباشه...
هردو همزمان متوجه جمله شدیم به صورتم زل زدو سعی کرد بحثو منحرف کنه.
_خب از کدوماش می خوای بخرم؟
چند لحظه گیج شدم چون توی فکر جمله ی قبلیش بودم
_با تواما!
_ها...آهان...از اینا...ازینا می خوام....

!
mahsa.nad
یک لحظه توی ذهنم آئین و مهرداد رو با هم مقایسه کردم
چقدر دوست داشتم آئین هم به اندازهٔ مهرداد به من توجه میکرد، . .با یاد آوری دیروز قلبم دوباره تیر کشید احساس خورد شدن کردم
اصلا فراموش کردم که کجا و با کی هستم همونجا به حال خودم به گریه افتادم، شهرم هیچ احساسی به من نداشت و من هیچ کاری نمیتونستم انجام بدم.
مهرداد با تعجب به طرف من برگشت، احساس کرد من از دست اون ناراحت هستم و به گریه افتادم، سریع پرسید سمانه خوبی؟؟
نمیدونستم چی بگم، چه دلیلی میتونستم برای گریهٔ بی موقعم بیارم؟؟گفتن حقیقت هم توی این موقییت جزو محالات بود. موند بودم چی بگم اما سریع خودم رو جمعو جور کردم و گفتم:
_ مهرداد جون کمی دلم گرفت همین
مهرداد نگاه عمیق و عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت سمانه اگر نمیخوای چیزی به من بگی نگو اما دوست ندارم منو دست به سر کنی، این حالت تو توی این موقیت نمیتونه از سر گرفتگی دل باشه ...
برای اینکه از اون موقعیت بیرون بیایم برگشتم و گفتم پس لواشکهای من چی شد؟
مهرداد هم از یاد آوری اونها خندید و گفت ای شکمو تو هنوز یادته؟
با وجود همهٔ مهربونییی مهرداد و توجهاتش با اینکه روز خوبیو برام رقم زده بود اما همهٔ فکرو ذهنم به اتفاقات دیروز بود.
هر وقت رفتارهای آئین رو به یاد میاوردم تمام بدنم داغ میشد و مغزم از کار میافتد، نمیدونستم که از این به بد چطور باید باهاش رو به روی بش
اصلا دوست نداشتم به خونه برگردم، همش احساس میکردم که اون خونه متعلق به من نیست از این به بعد حکم مهمان رو توی اون خونه داشتم، مهمانی که میزبانش برای رفتن او لحظه شوماری میکنه. چقدر سخته خدایا چطور با این همه درد کنار بیام. دیگه کم کم داشتم تسلیم میشدم، شاید واقعا من باید اون رو ترک میکردم تا به تون آزادانه زندگی کنه، اه خدا کاشکی میتونستم از کسی کمک بگیرم چقدر تنهام.ای کاش آئین کمی منصف تر بود.
اما نه با یاد آوری حرفها و کارهای دیروز اون از اون همه سنگ دلی و نامردی قلبم به درد اومد، وقتی که حتا نتونست بود من رو توی اون شرایط درک کنه و با وقاحت تمام فریاد تهدید رو برا سر من کشید من چطور میتونستم که فکر اون باشم و از حق خودم بگذارم، کاری بود که شده و حالا من باید درستش میکردم اما چطور هر روز بد تر از دیروز. از همون لحظه تصمیم گرفتم که تسلیم نسهام و تا آخر این داستان رو برم اما نیاز به آرامش داشتم تا بتونم خودم رو پیدا کنم پس تصمیم گرفتم فعلا به خونه نرم.
تصمیم گرفتم کمی بیشتر با مهرداد باشم واسهٔ همین گفتا:((مهرداد وقت داری باهم بریم خرید؟))
مهرداد با تعجب پرسید:((با من؟نمیخوای به سلیقه شوهرت خرید کنی؟))آرای اینکه شک نکنه هرچند که تا همینجا هم نمیتونست کارهای منو هضم کنه اما گفتم:((آخه اون خیلی گرفتار نمیتونه بیاد و با قهره تسنویی گفتم اگه حوصله نداری اشکال نداره خودم میرم.)) که گفت نه اگه قراره تنها بریم من بهات میام اینجور بهتره.
باز هم بغض راه گلوم رو بست از مقایسه مهرداد و آئین اشک تو چشمهام جمع شدای کاش که آئین یه ذره از محبت مهرداد رو به من داشت.
به مرکز خرید که رسیدیم تازه یادم افتاد که امشب خونه مامان اینا دعوت هستیم و از اون بد تر مهرداد هم قرار بود سوغاتی هارو برای من به اونجا بیاره اما مشکلات منجرب شده بود که پاک یادم بره رو به مهرداد بلند گفتم آخ اصلا یادم نبود که شما امشب مهمان هستید.
مهرداد نگاه خیریی بهم کرد و با لبخندی مرموز گفت:((من فکر کردم منو آوردی خسته کنی که دیگه به شب نرسم))
خندیدم و گفتم مگه من مثل تو بدجنسم نه به خدا یادم اصلا نبود. یک لحظه دیدم مهرداد خیلی جدی رو به من برگشت و گفت سمانه یک لحظه بشین کارت دارم.
از جدیتش دلم کمی لرزید چی میخواست بگه.
-ببین سمانه اصلا دوست ندارم که فکر کنی میخوام توی زندگی خصوصیت دخالت کنم یا اینکه میخوام سر از کارای تو و دکتر آزادی در بیارم اما بهم حق بده که همهٔ رفتارهای تو سوالهای متعددی توی ذهن من به وجود بیاره. مخصوصاً رفتار امروزت که واقعا عجیب و سوال بر انگیز بود. حتما باید دلیل خاصی باشه که تو مهمونی خونه مادرت رو فراموش کنی و صبح زود بیدار بشی و هوس کوه کنی.
اومدم جواب بدم که برگشت تو چشم هم نگاه کرد و گفت:سمانه من اصراری برای دونستن ندارم اما اگر دوست دارم بدونم فقط اینکه بدونم کجا دارم قدم بر میدارم و پشت این رفتارهای عجیب چی داره میگذار چون اصلا نمیخوام منجرب دلخوری یا سؤٔ تفاهم بین شما باشم.
حرفهاش کاملا درست و منطقی بود اما من جوابی درست و منطقی نداشتم. چی میتونستم بگم حقیقت رو، آره چرا که نه بذار به یکنفر بگم اما نه برگشتم و گفتم: ببخشید مهرداد جان نمیخواستم باغث ناراحتیت بشم ببخشید
برای عوض کردن موضوع گفتم اگه میشه برگردیم خونه که هم استراحت کنیم هم که برای شب آماده بشیم. نگاه خیریش رو بد از چند ثانیه از من گرفت و سریع تکون داد.
با یاد آوری اینکه دوباره باید به خونه برگردم دلم گرفت و از همه بدتر رویا رویی و صحبت با آئین اما چارهای نیست باید محکم میبودم تا بتونم به نتیجیی برسم.
به خانه که رسیدیم گفتم:مرسی مهر...ممنون خیلی خیلی خیلی خوش گذشت.
_امشب میبینمت دیگه؟
انگار مهرداد هم میدونست که معلوم نیست چی پیش میاد، با لبخند از ترس اینکه قول الکی ندم گفتم انشالله و سریع از ماشین پیاده شدم. چقدر سخت بود به داخل اون خونه رفتن. خانه کاملا ساکت بود و هیچ آثاری از آئین نبود از فکر اینکه به سراغ اون رفته باشه دلم گرفت و با خیال راحت زدم زیر گریه. بعد از مدتی با صدای زنگ تلفن از جا بلند شدم
مامان:سلام سمانه خوبی؟
-مرسی مامان تو خوبی؟
مامان:مادر یه وقت نیای کمک من ها؟
-با یاد آوری مهمانی باز دلم گرفت و گفتم چرا مامان میام.
مامان:پس میبینمت فعلا خداحافظ.
-خداحافظ
نمیخواستام مثل در مانده ها دنبالش بگردم تصمیم گرفتم تنهایی به مهمانی برم شاید خانوادش از اینکه او حضور ندارد صحبتی باهاش بکنند.
توی همین فکرها بودم که صدای در شنیدم. ترسی تمام وجودم را گرفت. همونجا واسطه حال ایستادم. از در که وارد شد نگاهی به سر تا پایم انداخت و با نفرت تمام که از کلامش پیدا بود گفت خوش گذشت؟
گفتم نه به اندازهٔ خوشیهای شما
صحبتی نکرد و رفت. پشت سرش رفتم و گفتم انشالله که یادتون هست مهمان هستیم.
با کلافگی سریع تکان داد و گفت خوب؟
گفتم هیچی فقط خواستم بگم اگه خواستی بیا
که گفت مگه شما با کی تشریف میبرید؟؟که انگار خودش متوجه شد و گفت :خواستم میام.
مهرداد و خاله فری مادرش با هم اومده بودن.خاله فری دوست مامان بود و صمیمیت منو مهرداد هم به خاطر همین بود.
اه چه روز طولانی بود. مهمانها رسیده بودند اما آئین هنوز نیومده بود. مهرداد هرچند وقت یک بار نگاه معنی داری به من میکرد کلافه شده بودم. توی آشپزخانه بودم که مامان گفت این چایی رو ببر برای آئین.
-مگه اومد؟
مامان:آره داره احوال پرسی میکنه.
میدونستم از ترس خانوادش اومده.
نگاههای آئین و مهرداد به هم از یک جنس نگاه بود.
وقتی مهرداد سوغاتی هارو به من داد نگاهی به آئین انداختم اما اون در فکر بود و اصلا توجهی به ما نداشت از این همه بی توجهی دلم بدرد آمد اما دیگه قصد نداشتم جلوی خانوادش با مهرداد گرم بگیرم تشکر ساده ای کردم.
آئین بد از شام خیلی سریع گفت ما میریم دیگه، همه تعجب کرده بودند که گفت فردا صبح زود کلاس داریم که لبخند موزی مهرداد رو به لب دیدم اون هم فهمید بود که آئین دروغ میگه. سریع به راه افتادیم. توی ماشین ساکت بود ولی داشت خودش را برای گفتن مطلبی آماده میکرد
-ببین سمانه من قبلان هم بهت گفت بودم که کس دیگه رو دوست دارم، دلیل اون همه شلوغ بازی دیروز رو هم نمیفهمم اما اشکال نداره میبخشم میزارم به حساب ندونم کاری اما آتی از دست من خیلی ناراحته و امکان داره با تو صحبت کنه امیدوارم چیزی بهش نگی واگر نه منم مجبور میشم بزنم زیر قولم
وای خدا یه من اون چقدر میتونست وقیح باشه، با اینکه به کمک من نیاز داره اما باز هم داره توهین و تهدید میکنه با نفرت تمام نگهش کردم اما چیزی نگفتم اون هم دیگه سکوت کرد.
صبح مثل همیشه به تنهایی رفتم.
مهرداد: سلام، خوبی؟
-سلام مرسی تو خوبی؟اصلا حوصلهٔ صحبت نداشتم ذهنم درگیره گفتههای دیشب آئین بود یعنی اون سراغ من مییومد؟
مهرداد:از سوغاتیها خوشت اومد؟
- تازه یادم اومد سوغاتی هارو باز نکردم اما برای ناراحت نشدن مهرداد گفتم آره مرسی زحمت کشیدی.
مهرداد که حس کرده بود گفت خوب از کدمشون بیشتر خوشت آمد؟
گفتم همشون خوب بودن
سریع تکان داد و گفت سمانه من فکر کردم دیگه نیاز نباشه که بخوام حرفهای دیروز رو تکرار کنم اما تو باز هم و سرش رو تکان داد و ادامه داد باشه دیگه مزاحمت نمیشم راحتت میزارم
یک لحظه از ترس از دست دادن مهرداد قلبم لرزید
-نه مهرداد این حرفها چیه من فقط نمیخوام کسی رو ناراحت کنم همین و سرم رو پائین انداختم
مهرداد عصبانی تر ادامه داد ببین سمانه من بچه نیستم از رفتارهای شما میفهمم که مشکل دارید اما اگه تو این همه با من احساس صمیمیّت میکنی به قول خودت پس چرا این موضوع رو برای من روشن نمیکنی، اینجوری برای همه بهتره من باید از مشکلات دوستم با خبر باشم قبلان هم گفتم نمیخوام سؤٔ تفاهمی پیش بیاد.
گریم گرفته بود خدایا چیکار کنم، زدم زیر گریه مهرداد ترسان برگشت گفت سمانه چیت شد و نگاهی به دورو بر انداخت گفت بریم بیرون به فضای آزاده بیمارستان رفتیم روی نیمکت نشستیم سمانه آروم باش اصلا هرجور راحتی بخدا من فقط نمیخوام منجرب نارحتی تو و دکتر آزادی بشم که نا خوداگاه فریاد زدم اسم اونو نیار
مهرداد متعجب به اطراف نگاه کرد و گفت سامان کنترل کن خودت رو گفتم نمیتونم گریه امان نمیداد مهرداد دستم را گرفت و سوار ماشین کرد از اونجا دور شدیم که زد کنار و گفت سمانه میخوای بری خونه؟
-نه، نمیدونم، کدوم خونه؟و به گریه ادامه دادم.و با همان گریه گفتم آئین من رو دوست نداره که مهرداد با تعجب تمام سر بر گردند و رو به من گفت چییی؟یعنی چی سمانه نمیفهمم؟؟
اما خیلی سریع فهمید که باید جلوی کنجکاوی و تعجب خود را بگیرد به همین خاطر ساکت شد.وقتی جریان رو براش تعریف کردم احساس سبکی میکردم اما یک حس شرم و سر خوردگی درونم همش منو به گریه و امیداشت.
مهرداد بدون هیچ حرفی شروع به رانندگی کرد و در فکری عمیق بود وقتی به خودم اومدم جلوی خونه بودم که مهرداد برگشت و گفت:سمانه...اون حتما لیاقتت رو نداره،خودتو اصلا ناراحت نکن...اگه انقد بی شعوره که یه دخترو بیاره خونش پس مطمئن باش لیاقت هم صحبتی با تورو نداره...اما فعلا سعی کن باهاش زندگی کنی،خودتم خوب می دونی که خونوادت به هیچ وجه نمیزارن فعلا طلاق بگیری...
زیر لب چیزی گفت که نشنیدم.
-کدوم زندگی؟اصلا چکار میتونم بکنم؟
مهرداد با عصبانیت گفت یعنی میخوای تو زندگیت رو ببازی میخوای بکشی کنار اون هم باید تاوان اشتباهشو بده سمانه وقتی خانوادش از اون دختر ناراضی هستن حتما یک مشکلی این وسط هست. اصلا تاحالا به دنبال این بودی که بدونی این دختر کی هست؟ چی کارست؟ از گذشتشون میدونی؟تو باید آگاه باشی تا بتونی درست عمل کنی....شایدم عاشقشی؟
بعد با استفهام به صورتم خیره شد.
جوابشو ندادم به جاش گفتم:
-مهرداد کمکم میکنی تا از همهٔ اینایی که گفتی سر در بیارم و یه سروسامونی به این زندگی کوفتی بدم...واسه طلاق...
مهرداد:اگه بخوای آره، سمانه مواظب باش و درست عمل کن، حالا هم برو.
_باهات تماس میگیرم فعلا خدا حافظ.
soshyans

روی تخت دراز کشیده بودم.هرکاری می کردم خوابم نمی برد نمی خواستم خودمو هم به قرص خواب معتاد کنم.ازون روز این بی خوابی ها شروع شده بود.یعنی درست ده روز...هیچ خبری هم از آتوسا نبود.شاید اصلا قصد نداشت باهام صحبت کنه...خواستم بلند شمو برم آب بخورم که صدای درو شنیدم.ناخودآگاه منصرف شدمو ملافه رو تاروی صورتم کشیدم...بعداز یه مدت اونم اومد کنام دراز کشید.نمی دونم چرا بیخودی هیجان زده شده بودم واقعا نمی دونستم چرا اون که حتی به من نگاهم نمی کرد.
همش سعی می کرد دستاشم بهم نخوره...
بیتاب بودم اومدم چرخ دیگه ای بزنم که دقیقا افتادم توی بغلش...یه لحظه شکه شدم...اونم سریع چشماش باز شد... هیچ عکس العمل دیگه ای انجام نداد...اما خودم قلبم دقیقا توی دهنم بود...بعد از چند لحطه خودمو کشیدم عقب چشمامو بستم سعی کردم دیگه هیچ تکونی نخورم...صدای نفساشو عطر تنش داشت دیوونه م می کرد...همش وسوسه می شدم دوباره چرخ بزنم...حتی اون یه لحظه گرمای آغوشش هم کافی بود که مستم کنه...به طرفش چرخیدم...به نقطه ی نامشخصی خیره شده بود....به قول شادی جو گرفتم دستمو روی دستش گذاشتم که روی سینه ش بود...جاخوردو به صورتم خیره شدو بعد هم به دستم که روی دستش بود...
_اون دختره دیگه باهات حرف نمیزنه؟
این جمله رو که شنید انگار کبریت به انبار باروت زده باشن بلند شدو روی تخت نشست...
_گفتم دلم نمی خواد تو اسمشو به زبون بیاری؟خب؟...خیلی چیز سختی ازت خواستم....؟
منم نشسم و درحالیکه بالشو توی بغلم میقشردم گفتم:تو که تا یک دو سال دیگه به هدفت می رسی!غمت چیه؟...می تونیم این یک دوسالو مسالمت آمیز زندگی کنیم...این منم که باید بهت بپرم...تو این حقو نداری
ناخودآگاه صدام داشت اوج می گرفت:واقعا پررویی...آره من بهت...
_میشی ببندیش؟ها...میشه یه شب راحت بخوابم...
_اخی؟...نه که چه قد تو بی خوابی می کشی...دو دیقه نشده خواب هفت پادشارو می بینی!واقعا...
_گفتم بسه..داری عصبانیم می کنی....می دونی چیه؟واقعا اعصاب خورد کنی...اون پسره چه طور تحملت...
حرفشو قطع کردم:آخه اون پسره لیاقت داره...لیاقت تو همون دختر هرجاییه
برق سیلی دهنمو بست...دستمو روی جای سیلی گذاشتمو خیره نگاش کردم.
_حال به هم زن عقده ای...چیه داری حرص اون سیلی رو که بهت زد سر من در میاری؟
همزمان بلند شدم و بغض داشت خفه م می کرد...سمت کمد رفتم.شلوارو مانتومو برداشتم...
_کجا؟..غلط کردی پاتو...
_هه هه...واسه من یکی نمیتونی تعیین تکلیف کنی...البته سرخودتو شیره نمال...من این زندگیرو واسه تو و اون دختره جا نمیزارم...تاز از تصمیمم منصرفم کردی...طلاقت نمی دم!
جمله ی آخرو با پوزخند گفتم...
_درسته که اونموقع خودم زجر می کشم ولی مطمئن باش پابه پای من خودتم زجر می کشی...حالا هم میرم چون حس می کنم اگه امشبو یه لحطه بیشتر پیشت بمونم حالت تهوع می گیرم
اونم بلند شدو داد زد:غلط کردی پاتو ازین خونه بذاری...
_به تو ربطی نداره...
مانتو شلوارمو از دستم کشیدو پرت کرد طرف دیگه ی اتاق...
با بغض خیره شدم به مانتو و شلوارم و گفتم:هان؟غیرتی شدی؟
رفت سمت تختو نشست:روتو یکی من غیرت ندارم...نمی خوام خونوادمو علیهم شیر کنی...ازین خودشیرین بازیا خوب پیش مامانم در میاری...
_من یکیم به غیرت تو احتیاج ندارم...خداروشکر کسی رودارم که هوامو داشته باشه...
_آره...کارخوبی می کنی،توهم تنها نمی مونی...
ازحرفای کنایه دارش بدم میومد...
بالشمو از روی تخت برداشتم رفتم توی هال روی کاناپه خوابیدم...آره نباید میرفتم...اونموقع میشد یه دلیل دادگاه پسند واسه طلاق....روی کاناپه دراز کشیدم...هنوز جای سیلیش می سوخت...باید یه جوری خودمو خالی می کردم وگرنه خوابم نمی برد...بلندشدمو رفتم توی اتاق هنوز روی تخت نشسته بود...بی مقدمه رفتم سمتشو یه سیلی خوابوندم تو گوشش که دستای خودم افتاد به زق زق...انگار لال شدهبود مطمئن بودم اگه تفنگ داشت زندم نمی زاشت...اجازه ی حرفیرو بهش ندادم و اومدم بیرونو برخلاف ده روز قبل خیلی راحت خوابیدم...
+++++++++
پیش مخاله فری موهامو رنگ زدم یه آرایشگاه خیلی شیکو بزرگ داشت که من یکی عاشقش بودم.مشکی پرکلاغی رنگ زدمو توش یه جاهایی قرمز...خیلی شیک شده بود...ساعت حدودا 9 بود که خاله فری منو رسوند در خونه و خودش رفت.دلم می خواست برای یه بارم شده آئین متوجه من بشه...
25-08-2013, 02:31 PM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
353
تاریخ عضویت:
Jul 2013
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #6
RE: رمان عاشقانه "" آیین من""
سهارو بردم مهد کودکی که مربیش میشد دخترخاله ی شادی ،خودمم با خیال راحت رفتم بیمارستان....دکتر افیونی اتند جدید بخش بود که نه منو می شناخت نه آئینو وقتی وارد کلاس شدم خودمم نفهمیدم که اتنده...و بدون سلام رفتم سرجام نشستم...چند لحظه خیره و عصبانی بهم زل زدو بعدهم اتیکتمو خوند._خانوم دکتر؟!
طرف صحبتش من بودم ،آروم گفتم:بله؟
_شما چندروز یه بار میاین سرمورنینگ و کلاساتون؟
خواستم بگم به تو چه اما یه دفعه به ذهنم رسید شاید اون اتند جدیده باشه.چیزی نگفتم
_شاید لازم باشه خودمو معرفی کنم...احتمالا مادرتون گفته با غریبه ها حرف نزنین...
بقیه به زور داشتن جلوی خندشونو می گرفتن.آئین اصلا منو نگاه نمی کرد.
_اتند جدید بخش هستم و فک کنم شمارو تاحالا ندیدم...میشه دلیل غیبتتون رو توضیح بدین؟
_خب....ببخشید من نمی دونستم...من دیروز مریض بودم...
_باشه..اما انتظار نمره ی خوبی رو از من نداشته باشین...
فوق العاده حرصم گرفته بود کاش حداقل آئین سکوت نمی کرد وبدتر سرافکنده م نمی کرد.
بهش پوزخندی زدم که فهمید و با چشم غره درسو شروع کرد.نوبت آئین بود بره مورنینگ بده...رفت پشت میز کنفرانس...عادتش بود که خیلی موقع مورنینگ تند تند حرف می زدو به اتند نگاه نمی کرد.
_آقای دکتر کسی دنبالتونه؟
آئین مکثی کردو روبه دکتر افیونی گفت:بله؟
_چرا انقد تند...یه کم آرومتر...من این جوری هیچی نمی فهمم!
لحن دکتر استهزاآمیز بود...یعنی که توهیچی بارت نیستو از اینجور چیزا!
_اتندای دیگه که مشکلی نداشتن...
_خودت می گی اتندای دیگه...
وقتی بی توجهی آئینو دید فک کنم خیلی بهش برخورد:نمی تونی مورنینگ درستو حسابی بدی دیگه نیا...
_اومدن و نیومدن منو شما تعیین نمی کنید...
و باز بی توجه ادامه داد.درسته که خیلی تند می گفت اما ما دیگه به نحوه ی مورنینگ دادنش عادت کرده بودیم.
دکتر افیونی با حرص نگاهشو گرفت،راستش منم یه کم ناراحت شدم به هر حال اون اتندمون بود.و ماها دانشجوش محسوب می شدیم... یا این که آئینم یک سال دیگه تخصصشو می گرفت در هر صورت اونم دانشجوش بود.
+++++++
دخترخاله ی شادی با سها که بغلش بود اومد جلوی در...
_وای...خوابیده؟
رعنا خیلی آروم گفت:آره...از اول تا آخرش خواب بود...خیلی آرومه...آدم دلش ضعف می ره..
خندیدمو گفتم:آره...خیلی آرومه...
در حالیکه سعی می کردم بیدار نشه از آغوش رعنا گرفتمش....یه تکونی خورد اما بیدار نشد...صورتمو به صورت خنکش چسبوندمو کلاهشو سرش کردم تا باد تو گوشاش نره...
_راستش...به من نگفتید شهریه ش چه قد می شه..
_این چه حرفیه...اصلا قابلتونو نداره...
_رعنا خانوم تعارف نکنید...
_چه تعارفی...جدی گفتم...
_نه دیگه..نمی شه...خواهش می کنم مبلغ شهریه شو بگید....
شماره حساب مهدکودکو هم ازش گرفتم یک راست رفتم خونه.خیلی خسته بودم...اما یه عالمه کار ریخته بود رو سرم...عصر مهمون داشتم چندتا از دوستامو دعوت کرده بودم.با این حساب فقط وقت داشتم که برم یه دوش کوچولو بگیرم.
سهارو رو جاش روی زمین خوابوندمو خودم رفتم حموم...داشتم سرمو می شستم که صدای گریه شو شنیدم...هول کردمو خیلی سریع خودمو آب کشیدمو اومدم بیرون مدام گریه ش بلند تر می شد...حوله مو با عجله دور خودم پیچیدمو رفتم سراغش...از گریه ی زیاد داشت می افتاد به سرفه کردن..نشستم کنارشو بغلش کردم...چندلحظه گریه ش بی وقفه بود اما کم کم گریه ش آرومتر شد.لبمو به گلوش ساییدم..در تقلاهایی که واسه آروم کردنش کرده بودم جلوی حوله م باز شده بود...
متوجه نگاه گرسنه ش شدم تا اومدم حوله رو جمعو جور کنم نک سینمو کرد تو دهنش....یه لحظه خشکم زد...راست نشسته بودم...مدام مک میزد...قلبم داشت می اومد تو دهنم...باور نمی کردم اون حس مادرانه ی شیرینی رو که یه دفعه توی ذره ذره ی بدنم ریخت....دستمو رو گونه ش کشیدم با پنجه های کوچیکش چنگ زده بود به سینه م که نکنه چیزی رو که نداشتم ازش دریغ کنم....!
دلم براش سوخت داشت محکم مک می زد اما من که چیزی نداشتم بهش بدم...آروم شیشه شیرشو برداشتمو دهنشو از سینه م جدا کردم...با چشماش به صورتم خیره شد...سر شیشه شیرو جلوی دهنش گرفتم...خیلی گرسنه بود اما امتناع می کرد می دونستم شیر مامان می خواد نه ازین شیر های قلابی ..
_خوشگل خانوم دیدی که من شیر نداشتم...این شیرو بخور...این خیلی خوشزه ست...
نگاهی به سینه م انداختو با اکراه دهنشو به سمت شیشه شیر برد...پیشونیشو بوسیدم

_آخیش...همه ی خستگیام رفت...چون تورو بوسیدم...خانومی من....
حالا دیگه حس یه مادرو درک می کردم...چه قدر از خدا ممنون بودم...سها یه هدیه بود...
+++++
با دوستام کلی شلوغ بازی در آوردیم...آهنگ گذاشته بودیم، رقصیده بودیم..خیلی به همه خوش گذشته بود،حدود ساعت نه بود که همه شون رفتن شادی خیلی اصرار کرد که بمونه خونه رو باهام تمیز کنه اما نزاشتم...یه دامن سفید پوشیده بودم که تا روی زانوم بود و چین چینی بود!با یه تاب دوبنده ی مشکی....همهی ضرفارو جمع کردم بردم آشپزخونه...خیلی کثیف کاری شده بود...یه جاهم از خامه ی روی شیرینی ریخته بود و من مجبور شدم اون قسمتو تمیز کنم...تقریبا همه جا تمیز شده بود...رفتم توی اتاق هنوز صدای ماهواره بالا بود منم داشتم لب خوانی می کردم...آهنگ آرش بود که خیلیم رقص داشت!
سها چشاش باز بود و داشت انگشت اشارشو می مکید...طاقت نیاوردمو چند بار بوسیدمش که صدای اعتراضش بلند شد...خندیدمو ولش کردم...رفتم سراغ کمدو لباس خونمو از کمد برداشتم...تابمو در آوردمو اومدم دامنمو بکشم پایین که یه دفعه در اتاق باز شد....

mahsa.nadi
وای چه حسی بود، ترس تمام وجودم رو گرفت، توان برگشتن رو نداشتم، اما هرجوری بود برگشتم.آئین رو دیدم که مات ایستاده بود منو نگاه میکرد، منم با قیافیی که تعجب ازش میبارید نگاهش میکردم و دستم به دامنم بود نمیدونستم چیکار کنم، کم کم داشت اون سرما جاش رو به گرمای شرم میداد نمیدونم چرا اون هم تکونی به خودش نمیداد، چقدر اون دقیقهها دیر سپری میشد.یک لحظه به خودش اومد و با یک ببخشید از در بیرون رفت.منم سریع کارم رو تمام کردم.مگه یادش رفته بود که گفت بود اتاقش باید عوض بشه، پس الان اینجا چکار میکرد. شرمی تمام وجودم رو گرفته بود نمیدونستم چطور نگاهش کنم. رفتم که سها رو بیارم دوباره بخاب.
آئین:مهمان داشتی؟
-آره.
آئین:ببین قبلان هم بهت گفت بودم مراقب رفتارت باش، تا وقتی که با من زندگی میکنی نمیتونی هرجور خواستی رفتار کنی.
معنی حرف هاشو نمیفهمیدم، چکار؟مهمانی گرفتن که این حرف هارو نداره؟یا شایدم. .
-اگه منظورت رفتار صبح فکر نمیکنم حرکت یا حرف نه بجایی زده باشم که منجرب شرمندگی شما شده باشه، اگر هم برای مهمونی خواستم حال و هوامو عوض بشه از دوستم خواستم دوره هم باشیم. و برگشتم که برم ناگهان جرقی توی ذهنم زد نکنه اون فکر کرده مهمانهای من پسر هم بودن که سریع برگشتم گفتم:در ضمن من مثل شما نیستم که از حریم خونه سؤٔ استفاده کنم. با تمام وجود احساس کردم که داغ شده و کاملا عصبانیه اما به روی خودش نیاورد و گفت:
شکر خدا که وسایل منو جم کردید؟
-بله توی اتاق بغلی، در ضمن لطف کنید از این به بعد در بزنید و وارد اتاق بنده بعثهید.
پوزخندی زد و گفت:چشم.
دیگه نمیخواستام باهاش کلّ کلّ کنم، نه حوصلشو داشتم نه توان نه دلیلی برای این کار میدیدم، میخواستم دیگه کاری به کارش نداشته باشم و به زندگی خودم برسم و خودم رو برای آینده آماده کنم، وجود سها منجرب میشد که انگیزه بیشتری برای رویا رویی با آینده داشته باشم دیگه تنها نبودم و از این موضوع خوشحال بودم.
از خستگی زیاد به راحتی خوابم برد. صبح سر ساعت بیدار شدم، نمیخواستام دیگه دیر برسم باید یه برنامه ریزی دقیق میکردم، سها رو آماده کردم و خودم هم آماده شدم، از خونه که بیرون میرفتم آئین هنوز نرفت بود، عجیب بود اون همیشه زود از خونه میرفت و دیر میآمد اما امروز. . .نمیدونم چرا دلم آشوب شد. سها رو گذشتم مهد و خودم هم رفتم بیمارستان.
مهرداد:سلام خانوم دکتر، خوب هستید؟
-سلام مهر خوبی؟
مهرداد:خوبم شما چطوری؟
تازه یادم افتاد که از ماجراهای این چند روز با مهرداد صحبت نکردم، اما وقت هم نبود.
-خبر که زیاده اما وقت کمه حالا بعدا صحبت میکنیم فعلا.
اونروز از شادی خبری نبود، نمیدونم کجا غیبش زده بود، کلاس هم که سوت و کور بود از آئین هم خبری نبود، همش دلم شور میزد یعنی چی شد، یادم افتاد که اون این روزها سرش شلوغه و باید به کارهاش برسه. دلم واسهٔ سها لک میزد، حوصله هم نداشتم، رفتم دنبالش و باهم رفتیم خونه. چقدر این ناز و آروم بود، تصمیم گرفتم زندگی خودم رو بکنم، سها داشت با اسباب بازی هاش بازی میکرد و منم مشغول غذا درست کردن بودم.سرم به کار خودم بود که زنگ خونه به صدا در اومد. دلم ریخت، این موقع روز؟مطمئن بودم اتفاقی رو به رخ دادن، وای خدا یا، نای تکون خوردن رو نداشتم. یعنی کی میتونست باشه؟
-بله؟
منم مامان باز کن. نفس راحتی کشیدم و در رو باز کردم، برای چند دقیقه چشم همو بستم نفس عمیق کشیدم ولی میدونستم که مادرم با دیدن سها این آرامش الان من رو بهم میریزه و خودم رو آماده جواب گویی کردم.
-سلام مامان، چه عجب از این ورا؟
مامان:سلام خانوم، مادر خبری ازتون نیست دلم فکر شد
-مامان جون میدونید که گرفتاریم منم که هرروز زنگ میزنم بهتون، حالا بفرمائید تو
مامان وقتی وارد خونه شد با ناباوری یک نگاه به سها و یک نگاه به من کرد.
مامان:آهان پس گرفتاریتون این بود.بچه یه کدوم دوستت؟
از اینکه مامان فکر میکرد سها بچه دوستمه کمی خوشحال شدم چون حوصلهٔ بحث رو نداشتم و مطمئن بودم که مخالفت میکنن و با آئین هم صحبت میکنن، پس ترجیح دادم تا آئین موافقت نکرده و رضایتش رو الام نکرده چیزی بهشون نگم، که بحثو عوض کردم و گفتم:
-اسمش سها است. بابا چطور بودن؟همه خوبن؟
مامان:همه خوبن مادر. میدونم که گرفتارید، حالا به ما سر نمیزنید هیچ اما به خانواده آئین حتما سر بزنید، هرچی باشه خانواده شوهران حالا فکر میکنن تو نمیخوای و نمیذاری برید اونجا.
-سعی میکنم اما خود آئین هم تمایلی نشون نمید نمیتونم که زورش کنم
مامان دقیق تر نگاهی بهم کرد و ادامه داد:این وظیفهٔ تو هست که اون رو ببری اینجوری هم پیش خانواده شوهرت عزیز میشی هم اثر مثبت رو آئین میذاره.
نمیدونم چرا ولی از حرفهای مامان خواندم میگرفت با لبخند گفتم باشه چشم.مامان خیلی نموند به قول خودش اومده بودم یه سری بزنم، چقدر دوست داشتم هنوز تو همون خونه باهاشون زندگی میکردم، حیف.
اون روز آئین ظهر خونه اومد. تعجب کرده بودم اونم از اولین نگاه فهمید چون تا منو دید گفت:
تعجب کردی؟آهان نکنه باید قبل از توی خونه اومدن هم در بزنم و خندید خیلی خوشحال و سر حال بود.
-با ما ناهار میخوری؟یه لحظه نگاه متیجبش رو احساس کردم
آئین:با شما؟
-آره دیگه من و سها و لبخندی زدم
آئین:آهان، آره میخورم اتفاقا گشنمه
-تا دست ووو صورتت رو میشوری آمادس
نمیدونم چرا اما برای چیدن میز کلی وسواس به خرج دادم، با اینکه میدونستم هیچ کدوم از این کارا آثاری نداره اما. . .نمیدونم شاید هم برای اثبات خودم بود. موقع غذا خوردن هیچ صحبتی نشد، فقط غذا که تمام شد تشکر کرد.میز رو که جمع کردم چایی ریختم که ببرم توی حال، از دیدن صحنهای که جلوی چشمم بود اشک توی چشمم جمع شد نمیدونم اشک شوق بود یا حسرت، آئین داشت با سها بازی میکرد و اون رو گذشته بود تو بغلش، تا منو دید سها رو زمین گذشت و لبخندی زد، اومدم طرفم چاییش رو برداشت و به اتاق رفت.
شیرینی این صحنهرو تا ساعتها احساس میکرد که دوباره آئین با رفتارش اون رو زهر کرد. عصر بود که آمادهٔ رفتن شده بود. چقدر خوشتیپ شده بود، کت و شلوار خاکستری با کراوات خاکستری روشن، چقدر بهش میآمد، اما کجا داشت میرفت نکنه، نفسم گرفت، دیگه زمان حقیقت رسیده بود مطمئن بودم، امروز قراره محضر دارن، به خودم جرأت دادم و لرزان گفتم:
-تبریک میگم.
برگشت و نگاهم کرد، معنی نگهش رو نفهمیدم شاید یهجور تشکر بود یا. . . توی این فکرها بودم که گفت:

soshyan
s_شاید دو،سه روزی نیام...بیمارستانم مرخصی گرفتم...گفتم که ...اگه مامان بابا چیزی گفتن براشون یه جوری توضیح بدی...بگو رفته مسافرت...نمیدونم خودت یه چیزی سرهم کن...
نگاهمو که تار شده بود ازش گرفتم صورتمو به صورت سها چسبوندمو گفتم:بهتره خودت بهشون خبر بدی...چون این دیگه وظیفه ی من نیست...من یه لطف بزرگ همینطوری دارم بهت می کنم...دیگه ماستمالی این گندات با خودت....
نگاهش عصبی شد...چشماشو چند لحظه روهم گذاشت و چند قدم تا یک قدمی من برداشت و صورتشو آورد جلو.... شکه شدمو سرمو بردم عقب...اما اشتباه کردم چون می خواست سهارو ببوسه که سها هم روشو برگردوندو صورتشو به شونه ی من چسبوند.تو دلم قربون صدقه ی سهارفتم...حالش گرفته شد نگاه تحقیرآمیزی به من انداختو از در رفت بیرون...خیلی خودمو کنترل کرده بودم که نیفتم گریه...تا صدای ویراژ ماشینشو شنیدم روی زمین نشستم و زدم زیر گریه...سها وحشت زده شده بود اونم افتاد گریه....سعی کردم جلوی گریه مو بگیرم اما نمی شد....سهارو تکون میدادم تا شاید آروم بشه...اما نمی شد صدای گریه ش کل خونه رو گرفته بود... کلا با دیدن وضعش خودبه خود ریزش اشکام قطع شد گذاشتمش رو زمینو سریع رفتم دنبال شیشه شیرش...
++++++++++
دو سه روزش تبدیل شد به یک ماه...یعنی سه روز بعدش برگشت چون مامان باباش می خواستن برن سوئد اما با رفتن اونا خیالش راحت شدو یه روز چمدونشو جمع کرد ورفت...حتی ازم خداحافظی هم نکرد...بعد از بدرقه ی مامان شهلا و آقای دکتر با من برگشت خونه...سرحالی رو تو صورتش می دیدم....شاداب بود و حتی اصلا براش نبود که داره با من حرف می زنه...
رفتیم در خونه ی شادیو سهارو ازش گرفتم...چون هنوز خانواده هامون از وجودش چیزی نمی دونستن.آئین چند لحظه به سها نگاه کردو لپشو کشید.بعد هم ماشینو روشن کرد...خیلی تعجب کردم که با من اومد تو...لباساشو عوض کردو اومد توی هال...بدون هیچ حرفی سهارو از بغلم گرفت و نشست روی مبل،لبشو گذاشت رو موهای کم پشت سها و گفت:خانوم خانوما حالش چه طوره و آروم شکم سهارو غلغک داد که باعث شد سها با شوق بخنده و به خودش بپیچه...نمی دونم چرا دلم نمی خواست سهارو بغل کنه،حس می کردم ممکنه اونو ازم بگیره...وقتی نگاه ثابتمو دید رو خودش بهم نگاه کرد...احتمالا ازین همه خاموشیم خیلی متعجب شده بود چون از وقتی برگشته بود حتی یه کلمه هم به جز دادن آدرس شادی بهش نگفته بودم...نگام پراز کینه بود پر از درد،همه ی اینارو فهمید...اما هیچی نگفتو به بازیش با سها ادامه داد...
رفتم کنارشو سهارو با حرص ازش گرفتم سها هم زد زیر گریه،آئین با تعجب به صورتم خیره شد...که یعنی حالت خوبه؟یه روانپزشک بدنیستا...
_بچه رو کشتی....
در حالیکه سها تو بغلم بود به اتاق خودم رفتم...اولین بار بود که حوصله ی گریه های سهارو نداشتم...اولین بار بود که هیچ حسی به سها نداشتم یعنی کلا به هیچ کس....فقط بغضمو قورت می دادم....
نمی دونم کی خوابم برده بود وقتی بیدار شدم ساعت از نه هم گذشته بود...روی تخت بودم اما سها....تا اونجاکه یادم میومد سها هم تو بغلم بود...یه لحظه یخ زدم از جام پریدمو اطرافمو نگاه کردم...سها روی رخت خواب کوچولوش بود...اما چرا اونجا؟...
مگه توی بغل خودم نبود....گیج شده بودم رفتم داخل هال....همینطور که داشتم چرخ می خوردم یه تیکه کاغذو روی میزتلفن دیدم...
نمی دونم کی برمی گردم...
دستمو گرفتم جلوی دهنم...قطره های داغ اشک می چکید روی برگه و جوهر خودنویسو پخش می کرد....واسه اینکه صدای زجه هام بلند نشه کف دستمو گاز می گرفتم...یه چک سفید امضا شده هم کنار برگه بود...
_عوضی...عوضی...
آره بعد ازون رفت...چون بخش اورولوژیم تموم شده بودو رفته بودم بخش روان که یه بیمارستان دیگه داشت دیگه حتی توی بیمارستان هم نمی دیدمش....آره رفتو بعد از یک ماه برگشت یعنی درست دوروز قبل از برگشتن مامان شهلا و آقای دکتر...
با مهرداد و سها رفته بودیم سینما شامو هم بیرون خوردیم...ساعت هشت و نیم بود که مهرداد جلوی خونه پیادم کرد ورفت.سها خوابش برده بود و مثل همیشه انگشتش توی دهنش بود نمی دونستم واسه ترک این عادتش چی کار کنم...هرکس یه چیزی می گفت...مامان می گفت به انگشتش فلفل بزن!قضیه رو تو این مدت به مامان گفته بودم،اول خیلی مخالفت کرد اما هرجور شده راضیش کردم حالا هم عاشق سها شده بود...کلیدو انداختمو در حیاطو باز کردم یه لحظه خشکم زد ماشین آئین توی حیاط پارک شده بود...ضربان قلبم تند شد،خدا می دونست چه قدر دلم واسش تنگ شده بود...انگار با دیدن ماشینش همه ی کینه ای که ازش داشتم پاک شد...
Lady of redموقعی که داشتم از پله ها بالا می رفتم هیجان تمام وجودم رو گرفته بود از رویارویی با آیین بعد از این همه مدت اضطراب داشتم .
وارد خونه که شدم اثری از آیین نبود . احتمال دادم که بیرون رفته باشه هوایی بخوره . وارد اتاق شدم و سها رو همون طور انگشت به دهن تو تختخواب گذاشتم و روشو پوشوندم .
لباسمو عوض کردم .
صدای در اومد . برگشتم و ایین رو تو چارچوب در دیدم . خدای من دلم ضعف کرد . چقدر چهره اش خسته بود ولی جذاب با یه ته ریش که خواستنی ترش کرده بود
لباس اسپرت راحتی پوشیده بود . نگاهی بهم کرد و سلام داد .
خیلی سرد جواب سلامش رو دادم ...
چه عجب ؟
با بی رحمی تمام گفت : الانم که اومدم واسه تو نیومدم مامان بابا امشب پرواز دارن
یخ کردم از تو خرد شدم . دوباره نرسیده منو تحقیر کرد . ولی به روی خودم نیاوردم جواب دادم : می دونم
نگاهش رو ازمن گرفت و سمت سها رفت همین طور که خواب بود گونه اش را بوسید . می خواستم مانع این کارش بدم چون ته ریش داشت و می ترسیدم صورت سها زخم شه .
شایدم حسودی ام می شد ..
به آشپزخانه رفتم تاچایی آماده کنم ...
با سینی چای و یه مقدار کیک خونگی وارد هال شدم . رو مبل نشسته بود . ظاهرا داشت تلویزیون نگاه می کرد ولی تو افکارش غرق بود . حتما هنوز هیچی نشده دلش واسه آتوسا تنگ شده بود .
چای رو بهش تعارف کردم برداشت و تشکر کرد
احساس کردم موضوعی عذابش میده پرسیدم : آیین چیزی شده ؟
نگاهم کرد نگاهی فقط از سر نگریستن خیلی بهش احتیاج داشتم دلم می خواست بهش می گفتم آیین . آیین من ! من از تو نگاهی به اندازه ی دیدن می خوام کاش می فهمیدی
خیلی ناگهانی و بی مقدمه گفت : آتوسا حامله اس
چایی پرید تو گلوم با چشمای اشکبار نگاهش کردم طاقت این جمله رو نداشتم ...
به سختی گفتم : خوب مبارکه این که ناراحتی نداره
غضبناک نگاهم کرد : سمانه تو واقعا نفهمی یاخودت رو به خنگی می زنی ؟
مبهم نگاهش کردم
- خوب ما هنوز که زیر یه سقف نرفتیم این بچه همه چیز رو خراب می کنه ...
زیر یه سقف نرفتین پس تو این مدت ؟
- من با آتوسا زندگی نمی کردم تنها بودم ..
شوک دوم بهم وارد شد یعنی آیین انقدر از من متنفر بود که حاضر شده تو این مدت تنها زندگی بکنه ولی با من نباشه ؟
با تته پته گفتم : خوب حالا می خواین چی کار کنین ؟
- آتوسا می خواد نگرش داره ولی من موافق نیستم باید صدق شه
چقدر راحت حرف می زد انگار داشت واسه ی خواهر نداشته اش درد و دل می کرد
براق شدم ...
آیین تو چقدر سنگدلی چطور دلت میاد با یه طفل معصوم اینکارو کنی ؟
- تو مثل انیکه هیچی حالیت نیست ما با وجود این بچه نمی تونیم . ازدواج با آتوسا کار زمان بریه من اگه بخوام اون بچه رو نگه دارم باید از تو جدا شم
پوزخندی زدم و عصبی گفتم : پس بگو همه ی این حرفا رو زدی که بگی طلاق ؟ آره ؟ من عمرا بذارم . حتما همه ی اینا هم یه سری خالی بندی بود که منو خام کنی ؟ آره ؟
من راضی به طلاق نیستم ...
عصبی گفت : من دروغ نگفتم آتوسا واقعا حامله اس می خوای باور کن می خوای نکن من نمی دونم اون دوست پسر خوش تیپت چطوری تو رو با این اخلاق گندت تحمل می کنه
- دهنت رو ببند . اون لیاقت داره . همین اخلاق به ظاهر گند من از سرت هم زیاده
خیلی خودش رو کنترل کرد که بهم سیلی نزنه
- چقدر تو با آتوسا فرق داری ...
ای لعنت به این آتوسا که همه اش داره منو با اون مقایسه می کنه .
از هر دست بدی از همون دست می گیری آقا آیین مطمئنا اونم داره جواب قربون صدقه هات رو میده من که مشکل ندارم بخوام یه ریز به تو بپرم
پوزخندی زد و گفت : به همین خیال باش که بخوام قربون صدقه ات برم
زهرخندی زدم و گفتم : فکر کرده تحفه اس
++++++++++++++++++++ ...
موقع رفتن به فرودگاه برای بدرقه ی مامان و بابای آیین مامان و بابای خودم نیومدند
چون دیروقت بود سختشون بود . سها رو سر راه به مامان سپردم چون دیروقت می شد بچه بیخواب میشد
تو ماشین یه کلمه هم حرف نزدیم خیلی تو هم بود
ظاهرا حرفاش در مورد بارداری آتوسا صحت داشت چون واقعا فکرش مشغول بود چند بار نزدیک بود تصادف کنیم که گفتم : اگه اوضات رو به راه نیس من رانندگی کنم که اونم با عصبانیت گفت : من جونم رو دوست دارم
مرده شورت رو ببرن
پرواز 2 ساعت تاخیر داشت تو این 2 ساعت تو کافی شاپ فرودگاه نشسته بودیم . نزدیک نیم ساعت بود که داشتیم درو دیوار رو نگاه می کردیم تا اینکه آخرش حوصله ام سر رفت و گفتم :
- آیین ؟

mahsa.nadi
آئین:بله؟
-حالا میخوای چه کار کنی؟انگار اصلا حواسش نبود.
آئین:چی رو؟
-اه چقدر خنگ به همین زودی یادش رفت، همین قضیه حاملگی.
آئین:برات مهم؟تعجب کردم توی صداش نفرت نبود حتا شاید درماندگی هم بود، نمیخواستام توی این وضعیت باهاش بحث و دعوا کنم آروم گفتم:
-خوب آره، بلا آخر این موضع رو زندگی من هم تاثیر میذاره.
سریع برگشت نگاهم کرد، چشماش عصبی شد روی کلامش هم تاثیر گذشت. ببین سمانه یک بار میگم برای همیشه دیگه هم دوست ندارم ازم بپرسی، من سر قولم هستم اینو بفهم زیر قولم هم نمیزنم پس الکی نگران نباش روی اعصاب منم نرو.
نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت، بهم اطمینان داده بود اما غرورم هم لهٔ کرده بود. فقط آروم گفتم:بیشتر از این از من انتظار نداشته باش، خوب. .
که دیگه نزاشت ادامه بدم و کنترلش رو از دست داد. سمانه تو خودت رو به خریت میزانی یا واقعا نمیفهمی، فکر کردی من لیلی به لالات میزارم دیگه هیچ تقصیری نداری، من اگه هیچی نمیگم و کوته میام فقط بخاطر اینکه نا مرد نیستم، میفهمی اگرم فکر کردی دارم باج میدم یا مجبورم اشتباه کردی چون از اولش هم میدونستی که آیندهٔ رابطهٔ منو تو چی خواهد شد.
خشکم زده بود انگار از خواب بیدر شده بودم، یجوریا بهش حق دادم اما از اینکه فکر میکرد خیلی مرد خندم گرفته بود پوزخندی زدم.اومد جواب بده که مسافرها رسیدن و وقت نکرد جوابم رو بده. اون شب کلافه بود برای همین زود خونه برگشتیم.از فکر داشت کلافه میشد. سها رو گذشتم بخاب و لباسم رو عوض کردم. نمیدونم دلم براش میسوخت اما کی بود دلش واسه من بسوز، رفتم چایی درست کردم و بهش دادم، میخواستم مثل مهمان باهاش رفتار کنم.
-چیزی لازم نداری؟
نگاهی عمیقی بهم کرد و گفت:نه مرسی
-پس شب بخیر.نزدیکهای اتاق بودم که گفت:سمانه؟
-بله؟
آئین:داری میری بخوابی؟
-نمیدونم.
آئین:تو . . تو، بین گفتن و نگفتن مانده بود که دل رو زد به دریا و گفت. تو اگه جای من بودی چکار میکردی؟
دلم گرفت از من نظر میخواست، خوشحال شدم که داشت باهم درد و دل میکرد و هم اینکه نظرم براش مهم بود.
-من چی میتونم بگم
آئین:شرایط واقعا سخته، ببین سمانه و بلند شد اومد نزدیکتر، واسه امشب ببخشید نمیخواستام منت بزارم یا اینکه فکر کنی دارم دست بسرت میکنم که زودتر. . .حرفش رو قاطع کردم و با اینکه بوقز وحشتناکی گلوم رو گرفته بود به سختی گفتم:
-اگه تنها راه اینه که الان از هم جدا بشیم من مانع نمیشام و روم رو برگردوندم که برم که گفت:
نه سمانه گفتم من سر قولم هستم، جدایی کمکی نمیکنه حتا اگه همین الان هم جدا بشیم باز هم نمیشه، و آروم تر گفت اون بچه نمیتونه به دنیا بیاد.چقدر دل سنگ بود همینطور که پشت بهش بودم شب بخیر گفتم.
خدا میدونه که چه حالی داشتم اون شب، اونقدرها هم که میگفت مرد نیست، فرقی نمیکنه واگر نه همین الان منو از این خونه بیرون میکرد، نفهمیدم کی خوابم برد، اما از خواب پریدم که صبح بود، احساس کردم اتفاقی افتاده، آره سها، سها کجاست؟همونجری رفتم بیرون از اتاق که دیدم آئین و سها دارن بازی میکنن و میخندن.
-این اینجاست دلم هزار راه رفت
آئین:خواب بودی صدای گریه اومد دیدم قطع نمیشه اومدم دیدم خوابی، آوردمش با خودم بیرون
-آخ گشنشه، اومدم برم شیشه شیرشو بیارم که گفت، بهش دادم.با تعجب بهش نگاه کردم.
آئین:هم ناز هم تو دل برو، مهرش به دل میشه. نمیدونم چرا از این حرف ذوق کردم.
آئین چند بر اون روز منو غافلگیر کرد. هم صبحانه حاضر کرده بود، هم شیر سها رو داده بود، و از همه عجیب تر با اینکه بعد از ظهر بود اما هنوز خونه بود.اون روز کلی با سها بازی میکرد و نسبت به دیروز سر حالتر بود، حدس زدم شاید خبر خوشی بهش رسیده باشه، برام مهم نبود مهم این بود که به سها داره خوش میگذار و برای یک روز هم توی این زندگی آرامش داریم توی این فکرها بودم که تلفن خونه زنگ زد، توی آشپزخونه بودم داشتم آسران آماده میکردم واسه همین آئین برداشت وقتی به حال اومدم هنوز گوشی دستش بود اما حرف نمیزد، رنگش پریده بود یه لحظه گوشی از دستش افتاد و مثل دیوونهها دیوید بیرون خونه نفهمیدم کی ماشین رو روشن کرد و رفت.
خدایا یعنی چه اتفاقی افتاده.
خدا میدونه چه حالی بودم، چکار میتونستم بکنم، از کی میتونستم کمک بگیرم، اون شب تا نیمههای شب بیرون بودم که اومد، فکر نمیکردم که بیاد، سریع رفتم توی حال، همینجوری که به زمین نگاه میکرد روی مبل نشست انگار که توی این دنیا نبود رفتم نشستم روبروش.
-آئین چی شده؟هیچی نمیگفت هرچی میپرسم حرفی نمیزد.آئین تورو خدا حرفی بزن رفتم براش یه لیوان آب آوردم اما نخورد برای آخرین بر با صدای بلند گفتم:میگی چی شده یا نه؟
باورم نمیشد زد زیر گریه از میون حق هقش فقط تونستم بفهمم که میگه آتوسا رفته.خشکم زد یعنی چی؟نمیفهمیدم؟
-یعنی چی؟کجا رفته؟چرا رفته؟اما اون فقط با صدای بلند گریه میکرد نمیدونم چرا منم گریم گرفت بین اون اشکها فقط میگفتم آئین آروم باش، نمیدونم کی بود آروم شد و فقط یواش اشک میریخت.
سمانه حالا چکار کنم؟همش تقصیر من، و دوباره با فریاد گفت همش تقصیر من.گیج شده بودم
-یعنی چی؟چی تقصیر توئه؟برای اولین بر بود با من در دل میکرد
آئین:دیروز بهش گفتم من بخاطر تو هر سختی کشیدم حالا هم از تو میخوام از شعر این بچه خلاص بشیم و بعد از ازدواج وقت هست، این بچه الان فقط کار خراب کنه همین، اما اون گفت نمیتونه وجدانش اجازه نمیدین کار رو بکنه هرچی گفتم گوش نکرد گفتم، منم گفتم اگه جدی بر خورد کنم کوتاه میاد، گفتم پس هر وقت تصمیم گرفتی که از این بچه دل بکنی با من تماس بگیر، از دیشب تاحالا تماس نگرفت دلم شور زد اما میدونستم مقرور و زمان میبره اما امروز مادرش زنگ زد و گفت رفته، سمانه اون چون از من نا امید شد و از ترس برادر هاش رفته حالا چیکار کنم، و دوباره صدای گریهاش بلند شد.
خدا یا چی داره پیش میاد. خدایا حکمت این کارها چیه.

Lady of redفردای اون روز آیین رفت تا آتوسا رو پیدا کنه . واقعا براش نگران بودم . خودم داشتم از درون می سوختم ولی دم نمی زدم . بیشتر نگرانی ام بابت آیین بود . چهره اش واقعا داغون شده بود ..
اونشب آیین به خونه بر نگشت . یه شب شد یه هفته - یه هفته شد یه ماه ولی خبری از آیین نبود . تو این یه ماه به مامان گفتم که دوست آیین فوت شده رفته شهرستان . مامان هم یه بوهایی برده بود ولی به روی خودش نیاورده بود . سها دیگه داشت دندون در می آورد
و مدام گریه می کرد . از این دندون گیرا براش خریده بودم خیلی خشوگل بود رنگش سبز کاهویی بود و شبیه یه دست بود ولی دائم می انداختش زمین منم مدام می رفتم می شستمش و میدادم دستش
تو این مدت مهرداد خیلی بهم لطف می کرد نمی دونم چرا احساس می کردم نگاه هاش به من عوض شده . نگاهاش از نوعه دیدن بود ....
من نمی خواستم اتفاق تازه ای بیافته با اینکه ایین نبود و می دونستم پیش آتوساس ولی هنوز دلم پیشش بود و نمی تونستم اجازه ی ورود یه کس دیگه ای رو به حریم دلم بدم .
من عاشقانه آیین رو دوست داشتم و خوشبختی شو می خواستم . یه روز که کارم تو بیمارستان تموم شد با شادی داشتیم میومدیم بیرون که مهرداد اومد
سلام و علیک دوستانه ای با من و شادی کرد : خانوما افتخار میدین برسونمتون؟
البته بیشتر طرف حسابش من بودم
- من که افتخار میدم
و با شیطنت رفتم طرف مهرداد و رو به شادی کردم : تو افتخار نمی دی بهش عزیزم ؟
شادی خنده ی نمکی کرد و گفت : آخه باعث زحمته ...
مهرداد با تواضع گفت : باعث افتخاره خانم
و راه افتادیم به این فکر کردم که چقدر مهرداد و شادی به هم میان . از این فکر لبخند بزرگی لبم رو گرفت وقتی مهرداد در ماشین رو باز کرد با زیرکی پریدم صندلی عقب و گفتم :
من که می خوام عقب بشینم خیلی گرممه می خوام پاهامو دراز کنم
شادی موند
اومد عقب بشینه که اروم طوری که مهرداد نشنوه گفتم : خجالت بکش مگه مهرداد مسافرکشه که عقب می شینی ؟
- آخه من روم نمی شه
- بیخود حالا یه بار من خواستم عقب بشینما
مهرداد هم تعجب کرد ولی سوار شد . تو راه کلی بگو و بخند کردیم البته مهرداد بیشتر با شادی حرف می زد و او را می خنداند منم از این موضوع کلی کیف کردم . سر راه سها رو هم ازم مهد گرفتیم .
چون خونه ی شادی از ما دورتر بود از مهرداد خواستم اول منو برسونه چشم غره ای از تو آینه بهم رفت گویی فهمید چه آشی واسش پختم .
شادی سرخ شد . منم اونا رو تنها گذاشتم . مهرداد رو خوب می شناختم می دونستم به این راحتی ها دم به تله نمیده ولی خوشحال بودم ..
عصر بود تنها بودم سها هم خواب بود بی حوصله بودم دلم شدید هوای آیین رو کرد . وارد اتاقش شدم و خودم رو رو تختش انداختم . با این که بیش از 1 ماه خونه نبود ولی هنوز بالش بوی خوش ادکلنشو می داد ...
با بوش مست شدم و خوابم برد نمی دوهنم چقدر خوابیده بودم که با تکان های کسی بیدار شدم ... سمانه سمانه
وای چه خواب شیرینی بود آیین بود خودش بود چه لذتی داشت ...
ولی نه خود آیین بود به خودم اومدم و جیغ زدم
- آیین تویی ؟ چه بی خبر ؟
خودمو جمع و جور کردم اونم کنار رفت . همون طور که رو زمین نشسته بود گفت : همه چی تموم شد
و زانوهاش رو بغل کرد .
اولش خوشحال شدم فکر کردم رابطه اش با آتوسا تموم شده ولی بعدش یاد بچه شون افتادم و با صدای نسبتا بلندی گفتم : بالاخره کار خودتو کردی اون بیچاره رو کشتین ؟
چشماش پر اشک بود .
- سمانه من از اون روز دنبال آتوسام به همه ی شهرستانا سر زدم الز هر کی بگی سراغشو گرفتم .سمانه من نتونستم پیداش کنم سمانه من نمی تونم خودمو ببخشم . اگه آتوسا بلایی سرش اومده باشه من می میرم
بی اختیار کنارش نشستم سرشو تو بغلم جا دادم . مخالفتی نکرد و شروع کرد به های های گریه کردن هیچ چیز برای یه مرد سخت تر از این نمی تونه باشه ./
- آیین من مطمئنم آتوسا سالمه هیچی اش نشده اینقدر خودخوری نکن آیین دنیا که به آخر نرسیده
عصبی سرش رو از دستم کشید بیرون و فریاد زد .
از چیزی که نمی دونی حرف نزن . تو تا به حال عاشق شدی که بفهمی چه سختی کشیدنیه ؟
می خواستم بگم اره الاغ عاشق توی کله خر شدم عاشقتم که هیچی بهت نمی گم عاشقتم که بهت خیانت نکردم کاش می فهمیدی
ولی هیچی نگفتم و ترکش کردم .
یه هفته تمام آیین تو خونه بود . حرفی نمی زدیم . مدام راه می رفت و به جز غذایی که به زور می بردم اتاقش چیزی نمی خورد . تارک دنیا شده بود . حتی حوصله ی سها رو هم نداشت . تو اون یه هفته بیشتر از اون یه ماه و نیم بهم سخت گذشت ...
تا این که بعد از یه هفته از اطاقش اومد بیرون
mahsa.nadi1
آئین:سلام، صبح بخیر. تعجب کردم و زیر لب گفتم: علیک سلام. سها داشت برای خودش بازی میکرد که یک راست رفت طرف سها و باهاش شروع به بازی کردن کرد. چقدر ذوق کردم.
-صبحانه نمیخوری؟
آئین:اگه هست آره.
-آره هست.
صبحانه که خورد لباس پوشید و رفت. دلم نگرفت نمیدونم چرا خوش حالم بودم. طولی نکشید که برگشت اصلا نفهمیدم چرا رفت بیرون، همینجوری نشست بود تلوزیون میدید اما حواسش جای دیگه بود. خواستم از این حال بیاد بیرون رفتم پیشش سها هم توی بغلم بود.
-آئین؟
آئین:بله؟
-میشه حواست به سها باشه تا من برم بیرون و برگردم.نمیدونم چی شد که سریع برگشت و نگاهم کرد
آئین:بیرون؟چطور؟
-یکم خرید خونه دارم.
آئین:همه باهم میریم.
-آخه خریدم زیاده میترسم حوصلت سر بره
آئین باز متعجب گفت:مگه چه خبر؟
-هیچی آخه از وقتی که اومدیم توی این خونه هیچ کس از خانواده هارو دعوت نکردیم آرومتر گفتم وقت هم نشد واسه همین گفتم الان که امتحانها تمام شده و دیر نشده دعوت کنیم
آئین:خریدت زیاده باهم میریم.از خوشحالی داشتم بال در میاوردم، پس من میرم آماده بشم.روز خوبی بود کلی خرید کردیم سها هم همش توی بغله آئین بود. خونه که آمدیم آئین انگار دیگه حوصله نداشت و به تنهایی نیاز داشت واسه همین به اوتقش رفت و دیگه هم در نیامد.اون شب زود رفتم که بخوابم چون فردا کلی کار داشتم.
فردا صبح زود بیدار شدم و شروع به کار کردم اول خونرو تمیز کردم کار خونه که تمام شد دیدم آئین دست به سینه تکیه داده به دیوار و داره منو نگه میکنه، لبخند زدم.
-سر صدای من بیدارت کرد؟
آئین:نه دیگه باید بیدار میشودم، کمک نمیخوای؟
-نه مرسی، میرم صبحانه آماده کنم.
آئین:باشه، سها کجاست؟
-هنوز خواب.
داشت میرفت به طرف اتاقم که ایستاد و گفت:اجازه هست برم توی اوتاقت؟لبخندی زدم و رفتم به آشپزخانه.توی فکر بودم که صدای آئین و سها رو شنیدم داشتن میخندیدن و با همون شلوغی به آشپزخانه اومدن. بعد از صبحانه من سخت مشغول غذا بودم که دیدم آئین لباس پوشیده و سها هم توی بغلش.
آئین:ما میریم بیرون چون اگه خونه بمونیم این وروجک همهٔ خونرو دوباره به هم میریزه. از خوشحالی داشتم بال در میاوردم با ذوق تمام گفتم
-خوش بگذره مواظبش باش.
آیین:هستم.
بعد از رفتن آئین سخت مشغول کار بودم ذهنم درگیر بود، الان ۸ ماه از رفتن آتوسا میگذشت و تا الان حتما اون بچه به دنیا آماده بود. محبتهای آئین به سها بیشتر بر همین اصل بود، اون سها رو جای دختر یا پسر داشتی که تا به حال ندیده بود میدید. من به همین راضی بودم، همین زندگی رو دوست داشتم هرچند در اون نشانیی از علاقهٔ آئین به من نبود اما همین که با آرامش در کنار هم بودین احساس خوشبختی میکردم. اما اگر روزی از آتوسا خبری بشه چی؟ صدای زنگ منو از فکر کشید بیرون.
-بله؟منم مادر باز کن.مامان بود حتما اومده بود کمک من اما من که دیروز گفتم میخوام خودم تنها کار هارو انجام بدم.
مامان:سلام
-سلام مامان حرف گوش نکن خودم
مامان:خدا رو شکر مادر امروز سر حالی. حرف مامان دو پهلو بود در این مدت اون متوجه نارحتی من بود.
-آره دیگه تجربهٔ اولین مهمان داری سر حالم کرده.
مامان:آئین خونه نیست؟و نگاه متیجبش رو به من دوخت
-نه سها رو برده بیرون که خونرو به هم نریزه و خندیدم. مامان هم خندهای از سر خوشحالی و آرامش زد و گفت کار خوبی کرد، ماشاالله خیلی به فکر.آئین و سها که برگشتن آئین خیلی سر حال بود و من باید این آرامش و سر حالی رو مدیون سها میبودم. شب خوبی بود، به همه خوش گذشت و همه از مهمان داری من تعریف میکردن. مهمانها که رفتن آئین از من تشکر کرد و رفت که بخاب.
وای خدای من چقدر خسته بودم صبح اصلا حوصلهٔ بیمارستان رفتن و کلاس رو نداشتم، داشتم با خودم قر میزدم که کسی به در زد.
آئین:سمانه زود آماده بشید تا بریم دیگه
اون هنوز خونست، از فکر اینکه منتظر من بود انرژی گرفتم و سریع سها رو آماده کردم و خودم هم آماده شدم، توی راه به بیمارستان هیچ حرفی نزدیم، وقتی داشت ماشین ر پارک میکرد مهرداد رو دیدیم اون هم مارو دید برای چند لحظه همینجور مات مارو نگاه میکرد و بعد هم سریع به داخل رفت آئین نگاهی معنی دار به من کرد و بعد پیاده شد گیج شده بودم، معنی رفتار مهرداد رو نمیفهمیدم

mahsa.nad

iاز همه بدتر معنی نگاه آئین رو هم متوجه نشدم، با همان حالت گیج پیاده شدم. آئین مثل همیشه تنها به سمت کار خودش رفت و من هم همینطور. توی این فکرها بودم که کسی من رو از پشت صدا زد ((خانوم آزادی))در حین برگشتن گفتم بفرمائید؟ که چشمم به مهرداد افتاد.
-مهراد توئی؟
مهرداد:آره تعجب کردی؟
-آره.خوبی؟
مهرداد:تعجب واسه چی؟نه به خوبیه شما.معنی این حرفش رو نمیفهمیدم.
-آخه به فامیل صدام کردی، خوب پس خدا رو شکر خوبی.
مهرداد:خوب اگه خدا بخواد مشکلتتون حل شده.
-این حرفها یعنی چی مهرداد؟
مهرداد:کدوم حرف ها؟من که حرفی نزدم؟. گیج شدم از حرفاهای که مهرداد میزنه
-تو خوشحال نیستی؟
مهرداد:من کی باشم که خوشحال باشه یا نه.
-مهر این حرفها چیه تو از برادرم هم به من نزدیکتری. موج عصبانیت رو تو چشماش دیدم.
مهرداد:بهتره به کارتون برسید خانوم آزادی درست نیست اینجا ایستادید و رفت.
-مهر وایسا ببینم این حرفها یعنی چی؟همونجا ایستاد و بر نگشت
مهرداد:ببین سمانه چه خوشمون بیاد چه نیاد ما دیگه نمیتونیم مثل قبل باشیم چون اون شوهر تو و بهت احتیاج داره و الان هم از همیشه بیشتر روی تو حساس شده من نمیخوام سؤٔ تفاهم پیش بیاد و منجرب دلخری بین شوماها بشم پس بهتر مراقب رفتارم باشم.اصلا نمیفهمیدم معنی این کارا چیه:
-مهرداد ولی تو مثل برادرمی، این حرفا این کنا یها چی؟
مهرداد:اینها کنایه نیست، واقعیتی، هنوزم میتونی روی کمکهای من حساب کنی، خداحافظ.
خدایا چرا نمیشه من یک روز کامل نفس راحت بکشم، همینطور گیج و درمانده رفتم سر کلاس. آئین مثل همیشه زودتر از من سر کلاس بود، بدون نگاه به اون رفتم سر جام نشستم که نگاه سنگینش رو برای اولین بار سر کلاس روی خودم حس کردم.چند لحظه نگاهمون به هم بود که استاد وارد کلاس شد. بعد از کلاس واسیلم رو که جمع کردم کمی طول کشید آئین زودتر از من بیرون رفته بود. از کلاس که بیرون اومدم دیدم ایستاده، با تعجب نگاهش کردم.
آئین:تا کلاس بعدی ۱ ساعت بیکاریم
-آره.صدام کاملا بی حوصله بود. داشت تلاش میکرد حرفی بزنه.
آئین:خوب اگه بخوای میتونیم بریم سلف یا اینکه کتابخونه؟
-بریم یه چیزی بخوریم.
نزدیکترین میز رو انتخاب کردیم و نشستیم آئین رفت که چای بگیر، داشتم به اطراف نگاه میکردم که چشمم به مهرداد افتاد، سریع بلند شد فکر کردم داره میاد طرف من داشتم بهش لبخند میزدم که از در رفت بیرون، آئین هم چای هارو گرفته بود و داشت میامد طرفم که نگاه من رو دنبال کرد و مهرداد رو دید. بعد از چند دقیقه که در سکوت گذشت و آئین تصمیم به شکستن این سکوت گرفت چون متوجه شد من اقدامی برایش نمیکنم.
آئین:مهرداد رو خیلی وقت میشناسی؟
با تعجب نگهش کردم آئین اون رو مهرداد صدا کرد:خیلی وقت از بچگی، تو اون رو میشناسی. همینطور که داشت چای میخورد:
آئین:آره چند تا کار تحقیقاتی باهم انجام دادیم، پسر خوبیه.داشتم شاخ در میاوردم چطور مهرداد به من چیزی نگفته بود.
-پس چرا اون روز خونه ما اونقدر باهم سرد برخورد کردید انگار که اصلا هم دیگرو نمیشناختید؟
آئین:اون روز من خیلی حوصله نداشتم، مهرداد هم پسر ملاحظه کاری واسه همین منو به حال خودم گذشت. جرقی توی ذهنم زده شد و کمی آرومتر که آئین شک نکنه پرسیدم:
-با هم صمیمی هستید؟
آئین:نه خیلی
-یعنی رابطه تلفنی ندارید؟
آئین:تلفن هم رو بخاطر هماهنگی کارها اون زمان داشتیم اما بعد از اون تماسی باهم نداشتیم.واقعا تعجب کرده بودم در تمام این مدت مهرداد هیچ چی به من ناگفته بود از آئین توقع نداشتم چون در این مدت با من صحبتی نکرده بود اما .. .حرفهای آئین به نظرم مشکوک اومد. . نکنه. . .
-حالا چی شده از مهرداد میپرسی؟
آئین:همینطوری برام جالب بود همدیگرو از کجا میشناختید
-اینو که روز مهمانی باید متوجه میشدی
آئین:آره خوب. ولی جالبه. . و حرفش رو. ادامه نداد داشتم از فضولی میپکیدم
-چی جالبه؟
آئین:این که مهرداد یه دختر به این خوبی رو این همه سال بشناسه و بعد تا حالا مجرد باشه؟تنم داغ کرد هم خجالت کشیدم هم توقع این حرف رو نداشتم، اصلا چی شده که آئین این حرف هارو میزنه.
-ما مثل خواهر برادر بزرگ شدیم و سرم رو انداختم پائین
آئین:اون که درست اما دلیل نمیشه، مهرداد پسر باهوشیه، و سرش رو برگردوند به سمت پنجره نگاهش رو دنبال کردم، نگاهش به مهرداد بود که در حیاط داشت با بچهها حرف میزد. آئین ببرگشت و من رو نگاه کرد.
آئین:پسر خوبیه و نگاهی معنی دار به من کرد
-آره. منم نگاهش کردم، نمیفهمیدم، مطمئن بودم چیزی میخواد بگه.دوباره به مهرداد که در حیاط بود نگاه کرد و صریح گفت.
آئین:دوستش داری؟ و سریع برگشت نگاهم کرد. برای چند لحظه نفسم توی سینهام حبس موند، و چند بار این سوال توی مغزم پیچید، این حرف یعنی چی نای صحبتی رو نداشتم
-یعنی چی؟و با صدای بلند تری گفتم میفهمی چی میگی. آئین به اطراف نگاه کرد تا ببین کسی متوجه ما شده یا نه.
آئین:یواشتر، ببین سمانه تورو نمیدونم اما مهرداد رو مطمئنم که تورو دوست داره این رو از همون روز اول که دیدمش فهمیدم و همهٔ کارهایی که حاضر شد بخاطر تو انجام بده، من نمیخوام مانع خشبختید بشم، این زندگی نیست که تو با من داری، خودتم گول نزن مگه چقدر میتونی اینطوری ادامه بدی با یه آدمی که نه براش احساسی مونده نه امیدی به زندگی داره،
خواستم حرفی بزنم که نزاشت و گفت:ببین سمانه بهت دارم میگم فقط به فکر خودت باش و یه فکری به حال زندگیت بکن، و پاشد رفت.سرم رو توی دستم گرفتم، چقدر بدبخت بودم، فکر میکردم همهچیز داره درست میشه، همهچیز داره خوب پیش میره اما اون. . .
25-08-2013, 02:36 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
353
تاریخ عضویت:
Jul 2013
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #7
RE: رمان عاشقانه "" آیین من""
از حرفای آیین سر درد شدیدی گرفتم . تصمیم گرفتم این یه ساعت باقی مونده رو برم نمازخونه یه استراحتی بکنم .
محیط نمازخونه منو به خنده انداخت . به قول شادی اسم نماز خونه بد در رفته توش همه کاری می کنن به جز نمازخونذن . یه عده آرایش می کنن . یه عده غیبت یه عده هم مثل من به قصد خواب اومدن نمازخونه .
سرم رو رو جانماز لوله شده ای گذاشتم و زیاد طول نکشید که چشمام رو هم رفت . با تکان های سودابه یکی از همکلاسی هام از خواب پریدم .
پاشو دختر عصره نمی خوای بری خونه ؟
هول و ولا برم داشت ؟ نگاهی به ساعت انداختم آه از نهادم دراومد . هم کلاسام رو از دست دادم هم ...
یه دفعه یاد آیین افتادم بعد از اونم یاد سها . گوشی مو برداشتم و شماره آیین رو گرفتم :
- الو آیین ؟
- سمانه کجایی ؟
- تو بیمارستان . خوابیده بودم
- من خونه ام فکر کردم اومدی خونه . بعد که دیدم نیستی رفتم سها رو از مهد آوردم
- وای آیین خیلی مرسی . الان راه میافتم
- منتظرم
و تماس قطع شد .
خیلی خوشحال شدم . انگار که به یه خر تی تاپی داده بودن !!!
یعنی آیین منتظر من بود ؟
دستی به سر و صورتم کشیدم و راهی خونه شدم . همه اش تو راه شور و ذوق داشتم . نمی دونم چرا ؟ هرچی آیین بهم نیش می زد بیشتر خوشم می اومد . منم واسه خودم دیوونه ای بودمااااااا
هفته ی دیگه تولد ایین بود می خواستم براش کادو بگیرم . پارسال که خبری نبود نه اون کادو داد نه من . ولی امسال می خواستم براش یه جشن کوچولوی سه نفره بگیرم . ولی می ترسیدم خانواده هامون رو دعوت کنم عکس العمل آیین غیر قابل پیش بینی ام بود
همه اش به این فکر می کردم چی باید براش بگیرم که خوشحال شه راستش زیاد تو این زمینه تجربه نداشتم .
وقتی به خونه رسیدم آیِین تو آشپرخونه بود . سلام بهش دادم و جواب داد
- چای آماده کردم الان میارم
خنده ای کردم و گفتم : آفرین راه افتادی ؟
خندید دلم واسش ضعف رفت می خواستم بگم تو که اینقدر ناز می خندی چرا کم می خندی ؟
چال روی گونه اش خیلی خوشگلش می کرد بچه مو !!!
به اتاقم رفتم و لباسام رو عوض کردم و یه ابی به دست و صورتم زدم و اومدم تو هال ایین چای و کیک آورد و تشکر کردم
- سها کی خوابید ؟
- تازه خوابوندمش . خیلی بی قراری می کرد همه اش ماما ماما می کرد . خلاصه با کلی ناز و ادا و لالایی گفتم خوابوندمش خیلی به تو وابسته اس
- ببخشید به خدا نفهمیدم کی خوابم برد سرم یه کم سنگین بود
- همه اش تقصیر حرفای منه ...
- نه اینطور نیس
- چرا همین طوره سمانه باور کن من نمی خواستم ناراحتت کنم فقط می گم من هنوزم منتظر آتوسام . تو خیلی خوبی ولی من احساسی بهت ندارم . زندگی ما رو هواست . من یه ادم شکست خورده ام تو می تونی زنگدی بهتری رو تجربه کنی نمی خوام به پای من بسوزی من مطمئنم سعادت در انتظارته فقط باید بخوای
- آیین باور کن من الان احساس راحتی دارم . من خوشبختی رو حس می کنم . ببین آیین من نمی خوام تو رو به خودم دلبسته کنم . تو بالاخره روزی آتوسا رو پیدا می کنی . من تا اون روز کنارتم . بعد از اون هم از زندگی ات میرم . من مانع خوشبختی ات نمی شم . من با این زندگی مشکلی ندارم
نگاه عمیقی کرد و گفت : سمانه تو خیلی حیفی !!!!
هیسی کردم و گفتم : میشه خواهش نکنم حرف نزنی بذاری فیلممونو ببینیم ؟
دیگه ادامه نداد
شروع به دیدن فیلم کردیم . بعد از تموم شدنش از جام پاشدم و به فکر تهیه ی شام افتادم . دنبالم به آشپزخونه اومد
- چیزی می خوای ؟
- می خوام کمکت کنم
نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم ...
تصمیم گرفتم شام فیله سوخاری بخوریم ...
من فیله ها رو برش می زدم و تو تخم مرغ می انداختم آیین اونا رو تو پودر سوخاری می غلطاند و سرخ می کرد ...
پشتش به من بود . دست به کمر روبه روی گاز وایستاده بود و داشت فیله ها رو سرخ می کرد . نگاهم بهش افتاد . دلم لرزید . نمی تونستم احساساتمو سرکوب کنم .
یه هو صدام در اومد . آخخخخخ
دستمو قشنگ به اندازه ی 2 بند انگشت با چاقو بریدم خون فوران زده بود . آیین برگشت و با دیدن من مضطرب شد . قیافه اش دیدنی بود هول کرده بود . تو اون حالت با اینکه دستم می سوخت ولی کلی از اینکه آیین نگرانم شده ذوق کردم .
آیین دستمو گرفت و زیر شر برد و خونا رو شست . بعد اون ناحیه رو محکم نگه داشت . گفت : اینجا رو سفت بگیر الان مبام
یه مقدار بعد با وسایل کمک های اولیه اومد و دستمو بتادین زد و باند پیچی کرد بعد که کارش تموم شد گفت : حالت خوبه ؟
خندیدم و گفتم : آره دستت درد نکنه
- حواست کجاست ؟
احساس خاصی تو صداش نبود....
می خواستم بگم پیش تو ولی به لبخندی اکتفا کردم .
دیگه داشتم از خوشحالی پس می افتادم .همینم واسم غنیمت بود! اون شب بهترین شب زندگی ام بود
شام خیلی خوشمزه ای شده بود که کلی ازش تشکر کردم . تازه ظرفا رو هم آیین شست . حتی سها رو هم به اتاقش برد که اگه بیدار شد شیرش رو بده که مزاحم استراحت من نشه .
دیگه از این همه لطف و توجه داشتم می مردم
اون شب خوابم نمی برد . می ترسیدم بخوابم و همه ی صحنه ها تموم شه همه اش تو رختخوابم غلت می زدم .
اما راسته که لحظه های خوب زیاد دووم نمیاره .
اون احساس خوب من هم فرداش از بین رفت مثل همیشه...خودمو لعنت کردم که چرا دیشبو انقد جدی گرفتم...
+++++++++++
Soshyans

بخش جدیدم داخلی بود و برای همین زیاد آئینو نمی دیدم.واسه همین خیلی راحت تر بودم وهم اینکه آقای دکتر بابای آئین چون اتند داخلی بود همه هوامو داشتن...
آقای دکتر داشت یه مریضو معاینه می کرد و منم همراه بقیه ی اینترنها و استاژرا و رزیدنتها کنارش ایستاده بودیم...وقتی در مورد مریض یه توضیح هم داد روبه من کرد و گفت:سمانه چند لحظه بیا اتاق من...
_الان؟
_آره...
_باشه...به سوپروایزر نگم؟
_خودم بهش می گم که تو پیش منی...کشیک که نداری؟
_نه...
_خب دیگه...خودمم می رسونمت خونه...آئین فک کنم تا ساعت دو بیمارستان باشه...
جلو جلو راه افتادو منم پشت سرش وقتی رفتیم داخل اتاقش نشست روی صندلیو گفت:سمانه جان من می خوام خوب به حرفام گوش کنی...ببین درمورد توئه وآئین...
جاخوردمو گفتم:گوشم با شماس...
_مشکلتون تا چه حده؟
یه لحظه نتونسم چیزی بگم.
_منظورم اینه که فک می کنی با وضعیت آئین تا کی می تونی دووم بیاری؟
_آقای دکتر....
_لازم نیست چیزی رو قایم کنی...من می دونم که شما دوتا...هیچ رابطه ی عاطفی باهم ندارین...
دهنم نیمه باز بود...
_هر ادم عاقلی دیگه اینو می فهمه...می فهمه شما دارین به زور همو تحمل می کنید...لااقل اینو از طرف آئین مطمئنم...می خوام بهت بگم...بگم که زندگی خودتو خراب نکن...با آئین به هیچ جا نمی رسی....
_آقای دکتر ما با هم...
عاقل اندر سفیه نگام کردوگفت:شما باهم مشکلی ندارین؟آره...پس واسه چی آئین یه ماه یه ماه میره و نمیاد خونه و خیلی چیزای دیگه...سمانه من پسر خودمو مثل کف دستم میشناسم...اون عاشقه...ولی نه عاشق تو....فک نکنم هیچ وقت دیگه هم بتونه باتو رابطه ای برقرار کنه...من خیلی با این ازدواج موافق نبودم چون به نظرم تو می تونستی یه ازواج بهتر و عاشقانه داشته باشی اما شهلا...امان از دست شهلا...تو دوستش داری؟
نمی دونم چرا بغضم یه دفعه ترکید آروم گفتم:آره....خیلیم دوستش دارم...
_پس واسه همینه که این همه مدت تونستی تحمل کنی...باید می فهمیدم...حالا کارت سخت تره...ببین تو باید ازش طلاق بگیری...اگه خودتو دست داری باید ازش جدا بشی...به این کارتو می گن مرگ تدریجی...من تورو مثل دخترم می دونم...دوست ندارم آسیبی بهت برسه...
_دکتر من نمی تونم...
_چرا نتوونی؟مطمئن باش خیلیای دیگه واست دستو پا می شکنن...تو فقط طلاقتو بگیر...آخه توی این زندگی دنبال چی هستی؟دنبال قلبی که آئین واسه دادن به تو نداره؟
_من می تونم تغییرش بدم!پوزخندی زدو گفت:تاحالا تونستی اندازه ی یه بند انگشت تغییرش بدی؟
شرمنده سرمو انداختم پایین...
_سمانه...من همه چی بهت میدم...توفقط زندگیتو داغون نکن...اصلا انتقالت میدم به دانشگاه یه شهر دیگه که راحت باشی...فقط تو تصمیمتو بگیر...
قطره اشکی رو که روی لبم نشست بلعیدمو گفتم:فکرامو می کنم....
از صدای بغض دارم فهمید چه قدر درد دارم...
سرشو انداخت پایینو گفت:نمی خواد راجع به حرفامون چیزی به آئین بگی...
_چشم...
++++++++++++
حالم خیلی گرفته بود از در بیمارستان که اومدم بیرون دوباره بغض کرردم گیج بودم به حرفای آقای دکتر اطمینان داشتم،اما دلم چی؟
تا سر خیابون همینطور آروم آروم قدم میزدم به آقای دکتر گفته بودم خودم می خوام برم...چون می خوام توی راه یه کم فک کنم.فک کنم به بدبختیام،به تنهاییم،به آینده ی نامعلوم روبه روم...
نمی خواستم آئینو همین طور ول کنم،اون توی وضعیت بدی بود حداقل باید بعد از پیداشدن آتوسا اقدام می کردم...حس می کردم اگه برم بلایی سرش میاد،البته نه به خاطر جدایی من...نه...به خاطر تنها بودن...مثلا خودکشی...
اما خودم چی؟خودم باید چی کار می کردم...این همه زجری که من داشتم می کشیدم چی؟شاید اگه نمی دیدمش تحمل زجر نداشتنش راحتتر می شد،چون خیلی بده یه نفر کنارت باشه و درعین حال ازت خیلی خیلی دور باشه!
سهارو از مهدش گرفتم و رفتم خونه...سها دیگه می توونست یه کوچولو راه بره یا یه چیزایی رو دستو پ شکسته بگه...فکرم رفت سراغ تولد یک سالگیش...آئین نبود و جشنشو خودمو سها تنهایی برگزار کردیم...
_ماما...
به سها نگاه کردم که تو بغلم بود به من می گفت ما..اما به آئین چیزی نمی گفت...چون خیلی کم آئینو می دید و خیلی بهش عادت نداشت...لبمو به گونه ی سفیدش ساییدم...
_جان؟
_ام ام...ام ام
_باشه..بریم خونه واست ام ام میارم بخوری...خوشگل من...
+++++++++++
آئین مثل همیشه ظهر نیومد خونه...منم داشتم گایدلاینمو می خوندم که صدای تلفن خونه رو شنیدم...
_الو...الو
صدایی نیومد دویاره گفتم:بفرمایید
_سلام..
نمی دونم چرا یه دفعه قلبم ریخت یه حس بدی بدنمو فراگرفت
_ببخشید شما؟
_من آتوسا هستم...
یه لحظه سرم سنگین شد روی صندلی میز تلفن نشستم.دنیا رو سرم خراب شده بود...قلبم سگینی می کرد
_می خواستم اگه میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم...
_می خوای برگردی؟
انگار خیلی جاخورد وقتی که به خودش اومد گفت:نه...
نمی دونم چرا عصبانی شدم،دلم واسه آئین سوخت بیشتر از خودم:نه؟...نه؟....تو می دونی آئین چه حالی داره؟تو اصلا چیزی می دونی...آئینو دیوونه کردی...
فریاد زد از سر رنج فریاد زد:بسه...آره...من می دونم...من می فهمم...من هم آدمم....چرا پس کسی به احساس من توجه نمی کنه؟چرا؟...می خوام یه چیزیو بگم...من ...ولش کن...فقط بهش بگو خیال منو از سرش بندازه بیرون...من ازدواج کردم...با کسی که منو می فهمید با کسی که خودمم عاشقش بودم...بهش بگو خیلی ازمن و احساسم سو استفاده کرد...بهش بگو منم آدم بودم پس چرا وقتی بهش گفتم عاشقش نیستم بدتر پایبندم کرد...بهش بگو....
افتاد گریه...نمی دونستم چی بگم...صدای ضربان قلبم داشت گوشمو کر می کرد....جیزایی که می شنیدمو باور نمی کردم....باور نمی کردم آتوسا آئینو دوست نداشته باشه
_آتوسا آروم...آروم...فقط چرا....چرا توهم با احساساتش بازی ...
_من؟...من هیچ وقت با احساساتش بازی نکردم...من پسرعمومو می خواستم نه آئینو اما اون همه چیو خراب کرد داشتم به آرزوم می رسیدم که همه چیو خراب کرد...من مادرو فرستادم که بهش بگه نیاد دنبالم اما اون...تقصیر خودش بود....وقتیم بهش گفتم که می خوام این رابطه رو قطع کنم و جداشم....اون بچه....
یه دفعه صدای بوق ممتد تلغفن اومدو دیگه هیچی...لبمو گاز گفتم...پس منو آئین یه درد داشتیم...اما چرا اون نمی خواست منو درک کنه...هنوز حرفای آتوسا باورم نمی شد...اینکه ازدواج کرده...اینکه آئینو نمی خواد....از یه طرف خوشحال بودم از یه طرف غمگین....
کاش منم کمی به فکر خودم بودم...کاش منم می تونستم برم...چون هیچ چیزی واسه خوشحالی نبود...اینکه آتوسا ازدواج کرده باشه یا نه به حال من فرقی نداشت...شاید اگه ؛آیین می فهمید تازه اخلاقش بدترم می شد...به هرحال تصمیم گرفت همه چیو بهش بگم...اون نباید به خودش امید الکی می داد...نباید خودشو با امید برگشتن آتوسا گول می زد....بازم به فکر خودم نبودم..بازم مصلحت خودمو در نظر نگرفتم...بازم به همه توجه کردم الا خودم...بازهم آینده ی همه رو در نظر گرفتم الا آینده ای رو که در انتظار خودم بود...
سعی کردم این فکرارو از خودم دور کنم و به تولد آئین که فردا بود فک کنم...تصمیم داشتم قضیه ی آتوسا رو فعلا باهاش درمیون نذارم!
+++++++++++++
Lady of red
بالاخره روز تولد آیین فرا رسید . تو پوست خودم نمی گنجیدم . عین این دختربچه ها بودم با این که هنوزم معلوم نبود قراره چی بشه ولی تمام تلاشم این بود که امشب شب خاطره انگیزی واسه آیین بشه .
کیک رو به همون قنادی که کیک عروسی مونو سفارش داده بودیم سفارش دادم . یه کیک 2 طبقه ی کاراملی با تیکه های شکلات که روش با کاکائو نوشته : آیین جان تولدت مبارک ...
سها رو به مهد سپردم و رفتم دنبال کادو . نمی دونستم چی بخرم ؟ اودکلن ؟ نه بابا به قول شادی دوری میاره من و اون به اندازه ی کافی از هم دور هستیم ...
از کت شلوار و لباس خریدن هم بدم می اومد .
خلاصه بعد از کلی معطلی به این نتیجه رسیدم که براش گردنبند و دستبند بخرم .
به چند تا مغازه تو گاندی سر زدم ولی چیزی مد نظرم پیدا نشد آخر سر رفتم ستارخان . بعد از کلی گشتن و شلپه ی آب شدن تونستم کادوی مد نظرم رو پیدا کنم . یه ست طلا سفید که خیلی ظریف و شیک بود . از تصور تلالوی این گردنبند سفید روی گردن برنزه ی آیین دلم ضعف رفت ...
بعد از حساب کردن فروشنده اونو تو یه جعبه ی خیلی خوشگل گذاشت و به طرز فوق العاده شیکی برام کادو پیچ کرد
تو پوست خودم نمی گنجیدم . سر راه دسته گل خوشگلی از ارکیده و لیلیوم هم خریدم و پس از گرفتن سها از مهد راهی خونه شدم .
سها خوابیده بود و همین فرصت خوبی بود برای کارکردن من . خونه رو مرتب کردم . گل ها رو روی میز گرد وسط هال تو گلدون کریستال گذاشتم . کادوی آیین هم روی میز گذاشتم بشقاب و کاردو چنگال همین طور ...
فقط کیک مونده بود که حوصله ی تحویلش رو نداشتم با قنادی تماس گرفتم و گفتم بفرستنش ...
تا کیک بیاد به حمام رفتم . حمامش کمی بیشتر از حد عادی طول کشید . حس خیلی خوبی داشتم زیادی هیجان زده بودم ...
داشتم موهامو خشک می کردم که کیک هم اومد .
حالا نوبت خوشگل کردن خودم بود . نگاهی به ساعت کردم یه ربع دیگه آیین پیداش می شد می خواستم قبل از اومدنش آماده باشم .
پیراهن دکلته ی مشکلی داشتم که تا روی می اومد و روش طرح های باریکی به رنگ نقره ای داشت . نصفه موهامو بالا بستم و بقیه شو اطرافم ریختم ...
صندلای مشکی ام رو هم پوشیدم ... آرایش خوشگلی هم کردم و در آخر عطر خوشبویی هم زدم .
به دختر تو آینه گفتم : چه هلویی شدی و چشمکی بهش زدم

سها هنوز خواب بود با بدقلقی بیدارش کردم . و تاپ شلوارک لیمویی خوشگلی تنش ردم و موهاشو خرگوشی درست کردم . ...
رو مبل گذاشتمش داشت واسه خودش بازی می کرد .
آیین هنوز نیومده بود . هر 2 دقیقه یکبار به ساعت نگاه می کردم و خودمو تو آینه می دیدم .
ساعت حدود 7 بود که ماشین آیین رو دیدم که وارد پارکینک داشت می شد ...
چراغا رو خاموش کردم وبه سها گفتم : هیسسسس صدات در نیاداااااااااا
اونم نمکی خندید
شمع ها رو روشن کردم .
و تو آشپزخونه وایستادم . آشپزخونه ی ما رو به روی هال بود یه جوری واقع می شد که وقتی از در میومدی تو خونه سمت چپت آشپرخونه بود و در وهله ی اول کسی که توی آشپزخونه است رو نمیبینی ...
آیین وارد خونه شد - سمانه
آروم زمزمه کرد چراغا چرا خاموشه ؟
و وارد هال شد و نگاهی به میز کرد از پشت دلم می خواست بغلش کنم ولی حوصله ی اخم و تخمش رو نداشتم پس از پشت نزدیک شدم و گفتم : تولدت مبارک ...
شوکه شده بود .
نگاهی کرد نگاهی که نفمیدم از نوع " از سر نگریستن " بود یا از نوع " به اندازه ی دیدن " ...
- سمانه حسابی غافلگیرم کردی تو از کجا می دونستی که امروز؟
مثل اینکه خودش فهمید چرت و پرت گفتم که با خنده گفت : برم لباسامو عوض کنم میام ...
لهش لبخند زدم . چند دقیقه بعد با لباسای مرتب و دست و روی شسته اومد نشست روی مبل
منم کنارش نشستم . سها رو رو پاش جا داد و بهم نگاه کرد .
خوندم : تولد تولد تولدت مبارک ... مبارک مبارک تولدت مبارک
بیا شمعا رو فوت کن که صد سال زنده باشی ... سها هم این وسط دستاشو بامزه به هم می کوفت ...
شمع ها رو فوت کرد و سها هم تو این کار بهش کمک کرد .
کیک رو تو بشقاب گذاشتم و دادم دستش دیدم نگاهش روی رون پام میخ شده نگاه کردم دیدم لباسم خیلی کوتاهه پریده بالا ولی به روی خودم نیاوردم داشتم از این کارم لذت می بردم ...
سها که نمی تونست کیک بخوره فقط نگاه می کرد .
- کیک رو با چای خوردیم که خیلی مزه داد .
بعد از تموم شدن کیک گفتم : حالانوبت کادویه
آیین بدون اینکه نگام کنه گفت : به خدا توفع این همه برنامه رو نداشتم .
خندیدمو تو دلم گفتم : چند ماه دیگه جبران می کنی آیین جون
آیین کادو رو دستش گرفت سها رو بغل کردم که آیین راحت کادوشو باز کنه .
با دیدن زنجیر و دستبند چشاش گرد شد . - وای این خیلی فوق العاده است
دست بند رو به دستش انداخت . گردنبند رو اومدم به گردنش بندازم که دیدن آیین میخ یه جای دیگه شده دیدن بله یقه ی لباسم خیلی بازه . نمی دونم آیین جون چرا جدیدا اینقدر چشاش تحرک داشتن ؟
هرم نفسای داغش به صورتم می خورد . دلم می خواست بغلم کنه . حتی یه بوسه واسه تشکر عوضش به کاری کرد که تا فیهاخالدونم سوخت . سها رو بغل کرد و بوس کرد و گفت : مرسی بابت تولد خانومی
یه بوس دیگه از لپش کرد و گفت : اینم برای مامانت ...
حرصم دیگه داشت در می اومد ... ما به هم محرم بودیم معنی این کارا رو نمی فهمیدم
به ایین پریدم
خیلی بچه ای . نکنه می ترسی منو بوس کنی ؟ چی میشه ؟ شاید فکر کردی به آتوسا جونت خیانت می کنی ؟
با این کار سها رو از رو پام برداشت و برد تو اتاق . تعجب کردم که عکس العملی نشون نداد . ولی اشتباه می کردم آیین برگشت رو مبل کنارم نشست و گفت : من می ترسم آره ؟
و با حرکتی ناگهانی منو تو آغوشش جا داد و لبام رو با لباش قفل کرد . شوکه شده بودم .
اون حرکت از آیین بعید بود ولی من به تنها چیزی که فکر می کردم لذتی بود که داشتم می برم . آیین حریصانه منو می بوسید و من غرق خوشبختی بودم و اینکه آیین منو دوست داره ولی اشتباه می کردم . آیین از بغلم جدا شد . فکر کردم همه چیز تموم شده . نگاهم کرد نگاهش سر بود . یه آن ترسیدم .
ولی تازه اول ماجرا بود آیین لباساشو کند و ....
صبح که بیدار شدم تو اتاقم بودم احتمالا آیین منو انتقال داده بود . یاد دیشب افتادم . عرقی از ستون فقراتم پایین اومد .
واقعا دیشب این من و ایین بودیم که ...
باورم نمی شد .
کمر درد شدیدی داشتم . دوشی گرفتم و بیرون اومدم . آیین تو هال نشسته بود و سها هم داشت واسه خودش می چرخید .
به آیین سلام کردم خیلی سرد جوابم رو داد . داشتم به سمت آشپزخونه می رفتم به آیین گفتم : صبحونه می خوری ؟
- خوردم. پوره ی سها رو هم دادم
- مرسی عزیزم ...
آیین سریع خودشو به من رسوند و بازومو محکم گرفت . با عصبانیت گفت : سمانه اتفاقی که دیشب افتاد رو به حساب علاقه ی من به خودت نذار . تو حسابی عصبانی ام کردی من نمی خواستم اینجوری بشه . تو تحریکم کردی هم با لباس پوشیدنت هم با حرفات که منو ترسو خطاب کردی منم حرصم گرفتم می خواستم ثابت کنم که ترسو نیستم . دیدی که تونستم ... سمانه اینو خوب تو گوشت فرو کن من به تو هیچ علاقه ای ندارم فهمیدی ؟
و از خونه زد بیرون ....
همون جا رو زمین نشستم و های های زدم زیر گریه
باورم نمیشد آیین چطور با من این کارو کرد ؟ من خر رو بگو که فکر می کردم کاراش از روی علاقه اش به منه ...
لعنت بهت سمانه لعنت
اون روز فهمیدم که این رشته خیلی پاره تر از اونیه که من فکر می کردم . تصمیم خودم رو گرفتم . می خواستم به حرف دکتر گوش کنم و از این شهر برم . منتها فعلا نمی خواستم طلاق بگیرم . آیین بدبخت اینقدر منتظر آتوسا جونت بمونم تا بمیری .
تصمیم گرفته بودم راجع به تلفن آتوسا هم هیچ حرفی به آیین نزنم

بعد از گذاشتن سها به مهدکودک به سمت بیمارستان راه افتادم و اولین حرکتی که کردم رفتن به سمت اتاق دکتر بود ...
mahsa.nadi
-سلام بابا، مزاحم که نیستم. بابا از پشت میز پاشد و اومد طرفم و با دستش اشاره کرد بشینم و گفت: اختیار دارید این حرفا چیه خوش آمدی.نمیدونم چرا اما امروز انگار توان نگاه به هیچ کس رو نداشتم انگار از نگاه کردن به همه شرم داشتم، تمام مدت سرم پائین بود که دکتر آزادی سکوت رو شکست:
حتما برای صحبت مهمی اینجا اومدی و گفتنش هم برات سخته، آره؟راحت باش بابا بگو.
-راستش چطور بگم، من روی پیشنهاد شما فکر کردم، اما واقعیتش اینکه، آخه. . .نمیدونستم چطوری بگم اصلا باید میگفتم؟
دکتر آزادی:سمانه جان راحت باش. دلم میخواست قبل از تصمیم گیری با کسی مشورت میکردم اما کی؟دلم رو زدم به دریا و تصمیم هم رو قطعی کردم و گفتم:
-راستش پدر من و آئین قرارمون این بود که سر یک فرصت مناسب از هم جدا بشیم موقیتی که برای من مشکل ساز نباشه و بتونم روی پای خودم به ایستم، میدونید که خانوادم چطوری هستن و سرم رو پایین انداختم، پدر که متوجه منظورم شده بود سرش رو به علامت درک کردن تکان داد.
دکتر آزادی:خوب از من چه کمکی ساختست؟میدونم واسهٔ ما هم باعث شرمندگی فقط واسهٔ تو سخت نیست سامانه جان.
-بله پدر میدونم اما خودتونم میدونید که برای من خیلی سخت تره، من پیشنهاد شما رو قبول میکنم اما الان طلاق نمیگیرم چون خانوادم مخالفت میکنن و از من میخوام که برگردم، بعد از مدتی اقدام به طلاق میکنیم. دکتر که داشت فکر میکرد بلند شد و سمت میزش رفت و نشست:
باشه، بهرحال شما در این زندگی هستید بهتر از هر کسی میدونید باید چه اقدامی کرد. در پیشنهاد تو هم مشکلی نمیبینم، فقط میمونه قانع کردن خانوادت که مطمئناً براشون خیلی سوال بر انگیزه. با سر حرفش رو تائید کردم. فکر کنم بهتر باشه مهمانی ترتیب بدیم و بهشون بگیم. فکر بدی به نظر نمیامد.
-باشه پدر من برای آخر هفته دعوتشون میکنم خونه خودمون.
دکتر آزادی:نه بابا جون، اینجوری ناجور بهتر خونه ما دعوات بشن، آخه فقط خانواده تو نیستن شهلا هم دست کمی از اونا نداره، یادت باشه این موضوع رو فقط ما ۳ تا میدونیم. بهتره بگیم که دانشگاه از تو دعوات کرده که به اونجا بری و باهاشون همکاری کنی، همه هم خونه ما جمع هستن که این افتخار رو بهت تبریک بگن.
-اما؟
دکتر آزادی:اینجوری کسی شک نمیکنی که چطور شوهرت. . حرفش رو با مکثیی اعدامی داد، اجازه داده به شهر دیگه بری.
-امیدوارم که قانع بشن.
دکتر آزادی:منم همینطور.من خودم با آئین صحبت میکنم و در جریانش میزارم.
-راستی پدر من به کدوم شهر و کی میرم؟
دکتر آزادی:کیش که فعلا معلوم نیست تا فردا یا پس فردا معلوم میشه اما به شیراز میری.نمیدونم اما چرا خوشحال شدم، شیراز رو از بچگی دوست داشتم، آب و هوای عالی مطمئن بودم حال و هوامو اونجا عوض میشه با لبخند گفتم مرسی پدر اونم لبخندی بهم زد.
اون روز زود به خونه اومدم خیلی دیگه توی اون بیمارستان کاری نداشتم بهار حال داشتم میرفتم وقتی داشتم از بیمارستان بیرون میومدم مهرداد رو دیدم اما اون از یک راه دیگه رفت که من رو نبینه اعتنایی نکردم و رفتم با حرفهایی که آئین زده بود ترجیح میدادم کمتر باهاش دیده باشم تا برای کس دیگه هم سؤٔ تفاهم پیش نیاد. اومدم خونه استراحت کنم و بعد برم خرید و بعد سها رو از مهد بیارم. فضای خونه برام گرفته بود از در که وارد شدم صحنهٔ دیشب جلوی چشمم اومد و عرق سرد روی بدنم نشست سریع از اونجا ردّ شدم و به اتاقم پناه بردم.
سامانه، سامانه بیدار شو؟از ترس پریدم
-ها؟چی شده؟چی میگی؟دقیقتر نگاه کردم و با عصبانیت گفتم تو اینجا چیکار میکنی؟
آئین:ببخشید، اما خیلی وقت که خوابی نگران شدم اومدم ببینم خوبی یا نه؟
-مگه قرار نشد قبل از اومدن در بزنی؟
آئین:هرچی در زدم جواب راندادی خوب
-ساعت چنده؟با نگاه به ساعت داشتم شاخ در میاوردم اندازهٔ یه خرس خوابید بودم ساعت ۸ شب بود، چرا اینقدر خوابید بودم من که اونقدر هم خسته نبودم، توی این فکرها بودم که دیدم آئین هنوز ایستاده.داشتم نگاهش میکردم که مثل پسر بچههایی که دست پاشون رو گم کردن گفت:
سها رو از مهد آوردم نگران نباش
-همونجر بی تفاوت که نگاهش مکردم گفتم نگران نیستم میدونم صداش میاد.
آئین:آهان، آره. نمیدونم چرا دست دست میکرد که کلافه شدم:
-اگه اشکال نداره تشریف ببرید بیرون میخوام از زیر پتو بیام بیرون، خدایی نکرده اینجا باشید میترسم منجرب تهریکتون بشیم. حرفم مثل یخ بی احساس بود اما اون سرخ شد و سرش رو پائین انداخت، فکر نمیکردم آئین اینقدر خجالتی باشه، با سابقیی که از آئین میدونستم و دخترهای دور و برش اصلا فکر اینرو نمیکردم،
آئین:ببخشید. و از در بیرون رفت.
نمیدونم چه نیرویی من رو تا این حد بی تفاوت و سرد کرده بود، وقتی داشتم لباس عوض میکردم به حرفم که فکر کردم خودم از تعجب دهانم باز مند بود، چقدر وقیحانه تونستم اون حرف رو بهش بزنم اما. . .
آئین:سامانه تو مطمئنی خوبی؟صداش از پشت در آمد.
-آره چطور مگه؟
آئین: هیچی شام آمادس
از تعجب نزدیک بود شاخ در بیارم. رفتم بیرون که دیدم سها روی مبل خوابید.
-این رو چرا اینجا خوابوندی؟
آئین:ببخشید، منتظر بودم شما تشریف بیارید بیرون که مزاحمتون نباشیم.
-آایی؟خودم میبرمش.به آشپزخانه که اومدم اون مشغول خوردن بود منم غذا کشیدم اما اصلا میل نداشتم، همش به این فکر بودم که حالا اونجا تنها با یه بچه چکار باید بکنم، اصلا دوست نداشتم از اینجا برم، اما بدم هم نمیومد.. .
آئین:بابا امروز باهم حرف زد، تو. . تو . .مطمئنی؟
-از چی؟
آئین:از این که میخوای بری؟
-آره
آئین:سامانه دلیلی برای این همه دردسر نیست تو میتونی. . اجازه ادامهٔ حرف رو بهش ندادم
-ببین آئین این یه قراره بین من و پدر ما حرف زادیم و به این نتیجه رسیدیم نظر شما تاثیری روی تصمیم گیری ما نداره. نمیدونم چرا اینقدر سنگ شده بودم، این من بودم؟اما نکنه از آئین متنفر شده بودم؟ا نه. .نه. .
آئین:این زندگی منم هست.خندم گرفت و پوزخندی بهش زدم، داشتم بلند میشودم
آئین:بشین. اصلا فکر کردی تکلیف سها چی میشه؟اون موقع که بهت گفتم این. . .
-بس کن یعنی چی چی میشه خوب معلومه با خودم میبرمش
آئین:میبریش؟زده به سرت؟کجا میبریش تو خودت نمیدونی اونجا قراره چی پیش بیاد، فکر کردی به همین راحتی، نخیر خانوم کور خوندی اگه فکر کردی میزارم اون طفل معصوم رو الخون ولخون کنی.
-یعنی چی من با پدر حرف زدم، یهو یادم اومد که نه، نزدم من در مورد سها به پدر هیچی نگفتم با در ماندگی روی صندلی نشستم.
آئین:من از اببا پرسیدم اون گفت حرفی نزدید و معتقد بود باید یه جایی براش پیدا کنیم یا اینکه پرستار براش بگیرم.سرم داشت میپکید بازم یه حماقت دیگه، چکار باید میکردم.داشتم دیوونه میشودم که با قاطعیت گفتم:

soshyans
من سها رو با خودم می برم...چون اون دختر منه...
نگاهش رنگ خشم گرفت:مطمئنی؟...
_چی؟آره...مطمئنم....
_پس برای گرفتن شناسنامه رو من حساب نکن...
بلند شدو رفت.از همونجا بلند گفتم:مطمئن باش رو تو یکی حساب نمی کنم.....
دیگه استرسی واسه بیدار شدن نداشتم چون واسه دو روز مرخصی گرفته بودم.وسایل شامو جمع کردم...نمی دونم چه م بود همش یه درد وحشتناک توی دل و کمرم بود..همش صحنه های دیشب جلوم رژه می رفت...هر بارم بدتر از بار قبل سرخ می شدم...هنوز داغی لباشو روی لبام حس می کردم...مدام گرمای تنش رو روی بدنم حس می کردم...و وقتی یاد حرفای صبحش می افتادم احساس یه آدمی رو که بهش تجاوزشده پیدا می کردم.
صدای گریه ی سها منو ازخیالاتم پرت کرد روی زمین...آئین بی توجه روی مبل نشسته بود،می خواست خودشو به وجود سها بی توجه نشون بده.رفتم سهارو بغل کردم
_ماما آب.....
یه لحظه موندم گفته بود آب هیجان زده بوسیدمشو بردمش آشپزخونه و آب بهش دادم...با شوق دستشو انداخت گردنمو طبق عادت لبشو روی گردنم گذاشت...
داشتم می رفتم توی اتاقم که صدای تلفن بلند شد گوشامو تیز کردم.
_الو
_....
_سلا بابا...خوبم...شما خوبی؟...آره ...گوشی دستتون باشه...
مثل همیشه سردویخ گفت:بیا بابا کارت داره...
به سمت تلفن رفتم و سها رو روی زمین گذاشتم._الو آقای دکتر؟!
_سمانه جان سلام
_سلام آقای دکتر،حالتون خوبه؟
_ممنون دخترم...واسه فردا کاری نداری؟
_نه!واسه چی؟
_واسه کارای انتقالیت...بریم دانشکده...
_چشم...فقط ساعت چند؟
_شما نه صبح حاضر باش میام دنبالت...
_زحمت میشه...خودم می تونم بیام....
_نه عزیز میام دنبالت...خب تو فقط پرونده تو بیار
_چشم...
_خب سمانه جان کاری نداری؟
_نه آقای دکتر،شما کاری نداری/
_نه عزیز من خداحافظ
_خدانگهدار...
سها رفته بود پیش آئین اما آئین بهش توجهی نمی کرد دستشو می کوبوند روی زانوهای آئین تا بغلش کنه....دلم از بی توجهی آئین گرفت...رفتم پیش سها سعی کردم از پشت بغلش کنم...اما ول کن نبود محکم چنگ انداخته بود به شلوار آئین و جیغ می کشید
_باپا....باپایی!
آئین با شنیدن باپا جاخوردو به سها نگاه کرد با غیظ دستای منو از سها جدا کرد و آئینو بغل کرد و روی پاش نشوند....
نمی دونستم باید خوش حال باشم یا نه؟نفس صداداری کشیدمو رفتم داخل اتاقمو روی تخت دراز کشیدم.....می گن آدم اگه چیزی رو تجربه نکنه براش بود و نبودش فرقی نداره...اما حالا من آغوش آئینو تجربه کرده بودم و دلم می خواست دوباره تجربه کنم دوباره اون درده که می دونستم منشا ش چیه پیچید تو کمرم و باعث شد چنگ بزنم به ملافه ی روی تخت....
++++++++++++++
آقای دکتر دستتون درد نکنه...واقعا افتادین تو زحمت امروز....
_چه زحمتی؟من این کارا رو واسه دخترم انجام دادم نه غریبه...
لبخندی بهش زدمو پیاده شدم
_آقای دکتر شماهم بیاید داخل...
_نه سمانه جان...شما برو...من باید برم خونه شهلا رو که می شناسی
خندیدمو گفتم:یه شب با مامان شهلا تشریف بیارین...
_باشه عزیزم مزاحمتون میشیم
_مراحمید...خب وقتتونو نگیرم
_خداحافظ
_خداحافظ
بوقی زدو رفت.
درو که باز کردم صدای داد و هوار سها رو شنیدم تند تند رفتم داخل،قلبم تند تند می زد...
توی هال نشسته بود اشک تموم صورتشو خیس کرده بود.کیفمو پرت کردمو بغلش کردم...افتاده بود به سرفه...
_سها...بابایی کو؟
با چشمم دور تادور خونه رو از زیر نظرم گزروندم...آئین خونه نبود.یه دفعه آتیش گرفتم...اون نباید سها رو تنها میذاشت تو خونه...من رفتم بیرون فک می کردم آئین می مونه پیشش...
خودمم افتادم گریه...هیچ امیدی به آئین نداشتم....اون واقعا هیچ حسی بهم نداشت...اون اصلا منو نمی دید...دیگه یه ذره امید هم نداشتم...
26-08-2013, 08:46 AM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
353
تاریخ عضویت:
Jul 2013
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #8
RE: رمان عاشقانه "" آیین من""
تازه رفته بودم توی تخت که صدای ماشینشو شنیدم،وقتی به یاد تنها گذاشتن سها افتادم دوباره عصبانی شدم .بدون توجه به لباس خواب نازکو کوتاهم رفتم بیرون انقدر عصبانی بودم که به فکر لباسم نباشم...من که از اتاق رفتم بیرون اونم اومد داخل هال...بدون تو جه به من به راهش ادامه داد...
عصبی گفتم:چرا سهارو تو خونه تنها گذاشتی
جوابمو نداد و وارد اتاقش شد خواست درو ببنده که خودمو جلوش انداختم و رفتم تو....
داد زدم :جوابمو بده...
انگار از صدای فریادم عصبانی شد:می دونی چرا؟چون سها نه بچه مه نه چیزی حالا که جوابتو گرفتی بیرون....
صدای نفس نفسام بلند شده بود...تو چشاش خیره شدم انگار تازه متوجه لباسم شد نگاش روی رون پام لغزید...
گر گرفتم....عصبانیت توی نگاش موج می زد اون جلو جلو میومد منم مدام عقب می رفتم تا جایی که چسبیم به دیوار...قلبم داشت میومد توی دهنم...

Lady of red
همون طور با ترس به دیوار چشبیده بودم آیین به سمتم اومد چشمامو بستم نگاهش رو حس می کردم ولی اینکه از چه نوعی بود رو نمی دونم .!!!
-می ترسی ؟ مثل اینکه کلا دوست داری منو تحریک کنی آره ؟
- آیین من به خدا .. حواسم نبود که ...
انگشتش رو روی بینی ام گذاشت : هیس هیچی نگو و عقب رفت .
نفس راحتی کشیدم اما این تازه اولش بود آیین شروع کرذ به باز کردن دکمه های پیراهنش . پیراهنش رو درآورد . روی تنش چیزی برق زد . نگاه کردم باورم نمی شد زنجیری که بهش هدیه داده بودم رو انداخته باشه .
دلم براش یه آن ضعف رفت چقدر منتظر این مواقع بودم ولی این کارای آیین از روی علاقه نبود .
بیشتر منو می ترسوند . آیین یه گام بیشتر به سمتم اومد . خودم رو تو دیوار مچاله کردم . حس کسی رو داشتم که می خوان بهش تجاوز کنن .
بهم نزدیک تر شد عطر تنش رو حس کردم مثل همیشه ادکلن تلخی زده بود که داشت بیهوشم می کرد .
دستامو رو سینه ی آیین گذاشتم تا اومدم لب باز کنم که حرفی بزنم آیین با لباش مانع شد و شروع کرد به بوسیدنم . لبامو با ولع می بوسید بعد هم نوبت گردنم بود .
دیگه خودم هم کنار اومده بودم . می خواستم خودمو بدم دست تقدیر ....
دستش رو روی رون پام سر داد و با یه حرکت سریع پیرهنم رو از تنم کشید . لباسم پاره شد
دیگه تاب نگاهای آیین رو نداشتم تو همون حال منو رو تخت انداخت . اتفاقای اون شب دوباره تکرار شد . دوباره با هم یکی شدیم ولی من اسم این کارو عشق بازی نمی ذاشتم . عشق بازی یعنی دو طرف عاشق همه ان و این در مورد آیین صدق نمی کرد ...
البته رفتار آیین تو این لحظات ضد و نقیض بود . نجواهای عاشقانه و نگاه هایی که از روی خواستن بود دیوونه می کرد ولی این فقط یه ان بود .
کاش زمان همون لحظه متوقف می شد .
اون شب با رو تخت آیین شیب رو صبح کردیم صبح که پا شدم آیین سرش رو سینه ام بود . دلم گرفت . کاش آیین دوستم داشت ...
با دستام موهای سرش رو نوازش کردم . سرش رو تکون داد اما بیدار نشد همون طور که دراز کشیده بودم با دستام روی صورت تازه اصلاح کرده اش کشیدم . صورتش رو تکون داد .
از این بازی خوشم اومده بود . دستمو سمت لباش بردم که رو دستم بوسه زد واسم خیلی تعجب آور بود ...
سرش رو از رو سینه ام برداشت . لبخندی زد و دور کمرم رو گرفت . لباشو رو لبام گذاشت و بوسه ی طولانی ازم گرفت .
بعد گفت : من میرم حموم .
راهی حموم شد . منم اتاقو مرتب کردم . با یادآوری دیشب و صبح دلم غنج رفت . لباس خواب دیشبم پاره شده بود . تو دلم گفتم : زورش هم زیاده هاااااا
صبحانه ی سها رو دادم و صبحانه ی خودمون رو هم آماده کردم .
منتظر آیین نشستم . از همون که اومد دوباره برج زهره مار شد . دیگه فهمیدن که آیین فقط قصد سوء استفاده از منو داره و پر کردن خلائی که بعد از رفتن آتوسا ایجاد شده . وگرنه دلیل این رفتار سر چی بود ؟
صبحونه رو با سکوت خوردیم .
انگار نه انگار که دیشب و صبح چه اتفاقی بینمون افتاده .
منم دیگه برا هیچی مهم نبود .
بعد از رفتن آیین به رفتنم فکر کردم و به مهمونی شب . قرار بود همه تو منزل دکتر جمع شیم .
همه ی فکر و ذکرم سها بود . 2 سال از درسم مونده بود و 2 سال مدت کمی نبود .
واقعا نگهداری از سها اونم تو اون شرایط برای یه دختر تنها خیلی سخت بود .
ولی نمی ذاشتم سها با آیین باشه . یاد دیشب افتادم . نتونستم در مورد دلیل کاراش ازش بپرسم
یعنی فرصت این کارو بهم نداد

راستش حوصله ی سها رو نداشتم . اونو به مهد سپردم با سمیرا یکی از دوستان دوران دبیرستانم تماس گرفتم . سمیرا با من کنکور داد منتها اون تبریز درس می خوند الانم واسه تعطیلات میان ترمش اومده بود تهران .از وقتی ازدواج کردم ندیده بودمش . تصمیم گرفتنم باهاش دیداری تازه کنم .

بعد از 3 بوق خودش جواب داد - الو ؟
- شهرستانه ؟؟؟؟؟؟؟
فوری شناخت این علامت من بود همیشه پای تلفن اینجوری حرف می زدم
- سمان تویی ؟
- سمان کیه ؟ اشتباهه با کی شون کار داری ؟
- مرض ! چی کارا می کنی خانوم متاهل ؟
- خانومای متاهل چیکارا می کنن ؟
و ریز خندیدم ...
- سمان تو هنوز آدم نشدی ؟
- نوچ مگه تو شدی ؟
- من که خیلی وقته دقیقا از وقتی رفتم تبریز
- آهان از اون لحاظ ؟ پاشو بیا بریم امروز ولگردی ؟
- یه خانوم متاهل که اینجوری حرف نمی زنه
- لوس نشو خانوم مجرد کی و کجا شو بگو بینم که حوصله ام سر رفته .
- یه ساعت دیگه بیا دنبالم بریم بگردیم نهارم بیرون بخوریم ...
- عزیزم من ماشین ندارماااااااا
- ای بدبخت . باشه من میام دنبالت آدرس خونتونو اس ام اس کن واسم .
- باشه می بینمت

یه ساعت دیگه 206 آلبالویی سمیرا جلوی در بود . از ماشین پیاده شده بود .
تا دیدمش گفتم : ماشاله روز به روز استخون می ترکونی ها و دستامو بالا پایین بردم .
خندیدیم و. همون بغل کردیم : ولی تو همون طور خوش هیکلی جیگر جان
- عاشقتممممممممم
سوار ماشین شدیم و تو راه کلی غیبت کردیم .
- ببنم دل پسر مسرای دانشگاتونو نبردی ؟
- اوففف کشته مرده می دم هر روز ...
- بی شوخی
- یه پسره هست انترنه . رنگ عین گچ دیوار ولی وقتی می خنده عینهو ماشینم میشه . آنقدر خجالتیه که نگو . ازه اون دفعه اومد سر حرفو باز کنه مرتیکه نه ذاشت نه برداشت گفت خانوم صدری ؟ منم با شور و ذوق گفتم : جانم !!! گفت : شما چند کیلویی ؟
پقی زدم زیر خنده
سمیرا کوبوند به پهلوم ... زهر مار منو مسخره می کنی ؟
- خوب تو چی گفتی ؟
- منم با وایتکس شستمش گفتم مگه از سفره ی بابای تو سق زدم که تفتیش می کنی ؟
- بیچاره اون توصیفاتی که تو ازش کردی فک کن با وایتکس هم بشورنش چی میشه ........

خلاصه با کلی شوخی و خنده وارد یه رستوران شدیم رستورانش پاتوق دوران مجردی ام بود . هم تو محیط باز صندلی داشت هم داخل رستوران .
بیرون نشستیم تا گارسون اومد و سفارش گرفت ازمون .
تا غذا بیاد با سمیرا رفتیم تو نخ دختر پسرایی که اومده بودن رستوران .
هر موقع با سمیرا بیرون می رفتیم و اون دختر پسرا رو میدید که دل و قلوه به هم میدن می گفت : آخ آخ پام گرفت ...
و وایمیستاد و تماشا می کرد .
رومو بهش کردم و با خنده اشاره به دختر پسر کناری مون کردم که خیلی عشقول نشسته بودن گفتم : پات نگرفته ؟
خندید و گفت : جون سمانه همه ی تنم اسپاسم شده ...
داشتیم می خندیدیم که دو تا پسر از کنارمون رد شدن و تیکه ای انداختن . متوجه نشدم . رومو به سمیرا کردم و گفتم : چی گفتن ؟
شانه بالا انداخت که : نفهمیدم ...
بعد از یه مدت اومدن کنارمون و یکی شون که خوش تیپ تر از اون یکی بود گفت : اجازه داریم بشینیم ؟
نمی دونم چرا اما گفتم : خواهش می کنم ...
سمیرا با تعجب چشم غره ای بهم رفت . که یعنی این چه غلطی بود کردی ؟ آخه این کارا از من بعید بود
پسری که کنار من نشسته بود گفت : من سعید هستم ایشون هم دوستم عرشیا .
خندیدم و گفتم : خوب به من چه ؟
- خوب بالاخره باید با هم اشنا شیم دیگه
-آهان یعنی الان ما هم خودمونو معرفی کنیم ؟
- بله دیگه عزیزم
- منم هانیه هستم ایشون هم دوستم پوپک !!!
خودم موندم این اسما رو از کجام درآوردم ...
- خوب هانی جون شما سفارش دادین ؟
- بله
- خوب اجازه بده ما هم سفارش بدیم .
و گارسن رو صدا زد .
عرشیا رو به من کرد و گفت : هانی جون این حلقه چیه دستت ازدواج کردی ؟
خندیدم و گفتم : این نه بابا کی حال شوهر کردن داره ؟
نمی دونم چرا این کارا رو می کردم . شاید می خواستم یه جوری حرص آیین رو در بیارم و تلافی کارای اونو بکنم .
سمیرا عنق به صندلی اش تکیه داده بود و داشت منو نگاه می کرد.
گوشی عرشیا زنگ رد و جواب داد : ماشین رو پارک کردی ؟ بیا ما اینجا نشستیم نه پهلوی دو تا خانم متشخص ...
و خندید . حوصله ی نفر سومی رو نداشتم . سرم پایین بود که سمیرا از زیر میز به پام زد سر بلند کردم سمیرا با چشماش اشاره به روبه رو کرد ... خدای من مهرداد اینجا چیکار می کرد ؟
آبروم رفت . مهرداد با غضب نگاهم می کرد . منم تنها کاری که کردم این بود که بلند شدم و دست سمیرا رو هم کشیدم .
مهرداد صدام زد : سمانه !!!
وایستادم
پس معنی اون همه مظلوم نمایی هات چی بود ؟ تو درمورد آتوسا اون حرفا رو زدی ولی خودت که از اون بدتری تو مثلا یه زن شوهر داری ...
بی اختیار تو صورت مهرداد سیلی زدم .
حرف دهنت رو بفهم . این فضولی ها هم به تو نیومده من هر کاری بخوام می کنم احتیاجی به آقا بالاسر و قیم هم ندارم اینو خوب تو گوشت فرو کن .
در تمام این مدت سمیرا سرش پایین بود .
مهرداد پوزخندی زد وگفت : واقعا واسه ی خودم متاسفم که دل به تو بسته بودم
از حرفش جا خوردم مهرداد دل به من بسته بود پس معنی این همه نگا ه بی قرار و دلواپس این بود ؟

- تو بیجا کرده بودی .
خیلی عصبانی بودم . توقع شنیدن اون حرفا رو از دهن مهرداد که مثل برادرم بود نداشتم .
م جز دو کلوم حرف چیزی دیگه ای بین من و اون پسرا رد و بدل نشد . مهرداد نباید اونجوری به قاضی می رفت
.
سمیرا هم از دستم شاکی بود اون روز دیگه حال کاری رو نداشتم از سمیرا جدا شدم . خودم به خونه اومدم . اون روزم هم زهر شد .

دوشی گرفتم تا اعصابم آروم شه . با آیین تماس گرفتم :

الو سلام
- سلام
- خسته نباشی
- مرسی کاری داری ؟
- مسلما کاری داشتم که زنگ زدم
- خوب بگو می شنوم
- آیین میشه بری دنبال سها بعد هم بیای خونه باید بریم خونه ی بابات اینا
- باشه

و تماس رو قطع کرد .
ظهر رو فراموش کردم . تمام فکر و ذکرم رو به مهمونی شب معطوف کردم ...

mahsa.nadi

اون شب شب حساسی برای من بود، اصلا دوست نداشتم دلخوری یا سؤٔ تفاهمی بین خانوادهها پیش بیاد. در مورد خانواده خودم که میدونستم کوتاه میان چون میگن شهر داره و اختیار درش، بعضی از فکرهاشون واقعا قدیمی بود اما دوستشون داشتم، اما مامان شهلا وای اون کوتاه بیا نیست، خدا میدونه چقدر به آئین قر میزنه.به آشپزخونه رفتم یهچیزی بخورم تا اومدم یهچیزی کوفت کنم یادم به اتفاق لعنتی دیشب افتاد، نمیتونستم منکر لذتش بشم اما نمیخواستام فکر کنه میتونه عزم سؤٔ استفاده کنه، درسته که زنش بودم اما. . .
-بله؟
آئین:باز کن منم.تعجب کردم چرا زنگ زده بود، حتما میخواست بگه داره میاد لباس درست بپوشم، نگاه به لباسم کردم یقی لباسم بسته بود و شلوار جنس پام بود.
آئین:سلام همینجور که سها توی بغلش بود داشت میخندید
-سلام و دستم رو گرفتم که سها رو بغل کنم،اونم سها رو به من داد و رفت سمت آشپزخونه
آئین:فقط واسه خودت غذا درست میکنی؟
-من، نه ، آخه، نمیدونستم چی بگم. نیست امروز مهمنیم غذا درست نکردم و سرم رو پایین انداختم
آئین:آهان، پس قراره شب جبران کنیم و سریع به اوتقش رفت. چقدر به خودم لعنت فرستادم حالا میمردی یه چیزی درست کنی. سها خستش بود بردم که بخوابه که تا شب سر حال باشه.
آئین:زود باشین دیگه.
-اه چقدر هولم میکنی صبر کن خوب
آئین:بابا گشنمه زود باشید. از این حرفش دست از کار کشیدم و به خواند افتادم. چرا میخندی خوب راست میگم اصلا من سها رو بردم بای بای.
-اومدم بابا.توی ماشین ساکت بودیم، هیچ حرفی نمیزدیم، دلم شور میزد دلهر داشتم همش فکر میکردم یهچیزی میشه.
-سلام مامان شهلا، سلام مامان جون
مامان شهلا:سلام عزیزم، خوش آمدید
مامان:سلام عزیزم، یواش دم گوشم گفت مادر خوب نبود میومدی یه کمک میکردی چرا مثل مهمونا اومدی؟
-وای مامان تورو خدا ول کنید یه امشب.سلام بابا خوبید؟یک هوو نگاهم به پشت بابا افتاد لبخند از لبم رفت مهرداد؟آره اون بود روی مبل نشست بود. آروم سلامی کردم و به آشپزخانه رفتم.
خاله فری:سلام سمانه خانوم.
-سلام خاله خوبید؟
خاله فری:مرسی عزیزم.
-کمک میخواید.
مامان شهلا:نه عزیزم تو برو بشین.
وقتی با سینی چایی به سالن رفتم فقط مهرداد اونجا بود.سرم پائین بود.
-پس بقیه؟
مهرداد:رفتن توی حیاط.
-حیات؟الان؟واسه چی؟
مهرداد:بابا میخواست باغچهی دکتر رو ببین.میخواستم بپرسم آئین که پشیمون شدم
-آهان، چایی رو الان میخوری یا با بقیه.
مهرداد:مگه تو نمیخوری؟یکجوریا داشت بهم میگفت که بشینم
-باشه، لبخندی زدم و نشستم.
مهرداد:مثل اینکه پا قدم ما بده
-چطور؟
مهرداد:آخه هروقت مارو میبینید شکر آب میشید. حرفش واضح بود اما نمیخواستام ادامش بدم
-نه اینطوری نیست، من برم اشپزخون زشته کمک نکنم
مهرداد:آره برو، نخود سیاه پیدا کردی مرام خبر کن. حرصم گرفته بود اون شب به اندازهٔ کافی کلافه بودم اصلا این اینجا چکار میکرد. به آشپزخونه که میرفتم مامان رو توی اتاق مهمان بود، در رو بستم:
-مامان خاله فری اینا اینجا چکار میکنن؟
مامان:آهان چند وقت پیش خاله اینا دکتر آزادی رو دعوات کردن با خانومش خونشون، امشب هم شهلا خانوم گفت دوره هم هستیم داواتشون رو جواب داد، بد با کمی شک گفت:چطور حالا مگه؟
-هیچی فقط تعجب کردم، و از اتاق رفتم بیرون.دعوات کردن؟کی چه بیخبر؟یادم به حرف مهرداد افتاد که گفت قراره دعوات کنن.پس چرا به ما نگفتن؟توی این فکرها بودم که خودم رو در آشپزخونه دیدم.
مامان شهلا:سمانه مامان خوبی؟
-آره آره خوبم، کمک نمیخواید؟
مامان شهلا:نه عزیزم، فقط اگه زحمتی نیست برا آئین شربت ببر.
-چشم. آئین وقتی هوا خیلی گرم بود شربت میخورد. خوشحال بودم آئین اومده حس میکردم از کنایهای مهرداد در امانم.
بعد از شام دل هرهٔ من چند برابر شد، بابا و آئین داشتن زمینه رو آماده میکردن.
دکتر آزادی:خوب خوب خانومها یک لحظه غیبت بس خبر مهمی میخوام بدم
مامان شهلا:واا کی گفت غیبت میکنیم، و سرش رو برگردوند.
دکتر آزادی:خوب حالا خانوم.
بابا:دکتر بگو دیگه جون به لبمون کردیدا
دکتر آزادی:چشم. میخواستم بگم که غرض از مهمانی امشب البته که دوره هم بودن بود اما میخواستم خبری رو که باعث خوشحالی و افتخار همهٔ خانوادست رو بهتون بگم
مامان:چه خبریو دکتر؟چشم همه داشت برق میزد نمیدونم به چی فکر میکردن اما خوشحال بودن
دکتر آزادی:اینکه از سمانه جان عروس گلم از دانشکده پزشکیه شیراز دعوات به عمل اومده که با اونها همکاری کنه. و بعد دکتر، آئین و بابا دست زدن، من که سرخ شده بودم هم از خجالت هم از استرس،اما بقیه انگار آب یخ رووشون ریخته باشن شوک شده بودن.
مامان:این یعنی اینکه سمانه اینا باید برن شیراز؟و اشک توی چشم هاش جمع شد. قسمت سخت و حساس رسیده بود، تپش قلم زیاد شده بود اگه مخالفت یا دلخوری میشد؟
دکتر:البته نه برای همیشه، مدتیه
مامان شهلا که انگار حواسش جمع شده بود گفت:اما آئین که باید اینجا باشه چون از اون که دعوات نکردن یا انتقالی گرفته؟
دکتر:راستش نشد انتقالی بگیر، برای همین در رفت و آماده.
مامان شهلا:یعنی چی در رفت و آماده؟یه دختر رو میخواد اونجا بذار تنها؟
دکتر:نه خانوم اینطوریم نیست، خاله میخواست ادامه بده که بابا دید انگار کوتاه بیا نیست سریع گفت خانوم خودشون عاقل و بالغان تصمیم گرفتن و آهسته بهش گفت که ادامه نده.مامان که داشت گریه میکرد گفت
آخه این چه کاری این که زندگی نمیشه؟
بابا:خانوم ابدی که نیست برای مدتیه، سمانه بابا بهت تبریک میگم. کمی آروم گرفتم جو اروم شده بود، نگاهم به مهرداد افتاد اصلا حواسم به اون نبود، چقدر نگاهش سرد بود هنوز از چشماش تعجب میبارید.
soshyansخیلی وقت بود که سرد شده بود اون مهرداد همیشگی نبود...دوباره بهش نگاهی انداختم،یه لحظه چش تو چش شدیم...خیلی سریع نگاهشو گرفت و به فنجان نیمه پر چایش خیره شد...
به آئین نگاه کردم بی حوصله بود می دنستم خسته شده از مهمونی های خوانوادگی بدش میومد مونده بودم الان واسه برگشتن چه بهونه ای میاره.انگشتای پاشو تکون می داد و به انگشتاش خیره شده بود....
_مهرداد؟!
نگاشو بعد از یه تامل کوتاه به چشمام دوخت
_کدوم بخش میری ماه بعد؟!
پوزخندی زد و آروم و بی حوصله گفت:پوست....
_آها...خوش به حالت پوست خیلی سبکه...
همینجا گفت و گومون تموم شد...منو آئینو مهرداد تنها کسایی بودیم که این وسط حرفی نمی زدیم و ساکت بودیم...
_مامان...ما دیگه می ریم...
مامان شهلا چندلحظه موندو بعد با تعجب گفت:چی؟!
از روی مبل بلند شدو گفت:من یه مقدار کار دارم باید برم...فک کنم سمانه هم باید بره وسایلاشو جم و جور کنه....
آقای دکتر نگاه معناداری به ما انداخت،چون می دونست آئین خودش حوصله ش سر رفته و به هیچ وجه به فکر من نیست....
ناچارا بلند شدمو گفتم:آره مامان شهلا باید دیگه بریم...چون...چون فردا ه باید برم بیمارستان...مرخصیم تموم شده...
_خب...یه نیم ساعت دیگه برین!
مهرداد به آئین نگاه کردو خیلی سریع چشماشو گرفت:سمانه...بمون ما می رسونیمت...ظاهرا آئین خان کار دارن...
مونده بودم چی کار کنم....آئین به مهرداد خیره خیره نگاه کرد و روبه من گفت:میای یا می مونی؟
حس می کردم اگه بمونم آئین دوباره قاطی می کنه...اگرم می رفتم مهرداد ناراحت می شد...خیلی وضعیت بدی داشتم...
مامان نجاتم داد:خب اگه فردا باید بری بیمارستان ...برو...نذار این روزای آخر توبیخ برات بیاد....
_آره...آره...بهتره برم....
دوباره نگاهم به مهرداد افتاد...تا لحظه ی رفتن چشمم مدام به مهرداد بود...نمی خواستم هیچ وقت ازم دلگیر باشه...باید هرطور شده قبل از رفتن دلشو به دست میاوردم.
سوار ماشین که شدیم سها بهونه می گرفت که باید موقع رانندگی رویپای آئین بشینه...همش جیغ می زد و دستای آئینو می کشید.
آئینم نمی ذاشت برای اولین بار سر سها داد کشیدم که بسه.چند لحظه فقط نگام کرد بعدش آروم زد زیر گریه.انقد آروم که خودمم نزدیک بود گریم بگیره.
آئین بغلش کرد و سرشو گداشت رو شونه ش دم گوشش زمزمه می کرد که:آروم...باشه...باشه..باهم رانندگی می کنیم حالا گریه نکن...آفرین....
سهارو نشوند روی پاش وتشرآلود گفت:تو حق نداری عقده هاتو سر این بچه خالی کنی!
نگامو ازش گرفتمو گفتم:یه لحظه عصبانی شدم...خب خطرناکه...
چیزی نگفت و ماشینو روشن کرد...سرم درد می کرد...ازون سردرد های وحشتناک که کفر آدمو بالا می آورد...
یه لحظه فک کردم کاش می مردم...کاش می شد یه لحظه بدونه هیچ دردو زجری ببینم آره من دیگه زنده نیستم...اعصابم خورد بود....فقط دو روز دیگه پیش آئین می موندمو بعدش برای دو سال باید می رفتم یعنی برای تموم عمرم....چون بعدشم طلاق...
چه طور باید این همه دوری رو تحمل می کردم...تنها نقطه ی دل خوشیم سها بود وگرنه واقعا بیچاره می شدم..
وقتی که پیاده شدم تازه تو ذهنم اومد که نکنه باز آئین دلش بخواد....
سریع خودمو انداختم توی اتاق...همون لحظه آئینو سها اومدن تو اتاقم آئین سهارو گذاشت رو تختو رفت نفس راحتی کشیدمو لباسامو عوض کردم...یکی دیگه از لباس خوابامو پوشیده بودم....لباس سهارو هم عوض کردم و باهم رفتیم زیر پتو،سها چند دقیقه بعدش خواب خواب بود اما من داشتم از استرس می مردم اگه آئین میومد...من که دیگه راضی نمی شدم،من که ملعبه ی دستش نبودم!
نمی خواستم ازم سوء استفاده کنه،با هر صدای پاش از جام می پریدم نمی دونم چه قد تو هول و ولا بودم که خوابم برد.
+++++++++++++
دلم می خواست فقط ده دقیقه دیگه می خوابیدم اما فکر فینگر نذاشت بیشتر ازین توی تخت بمونم...با بی حوصله گی بلند شدمو رفتم تو آشپزخونه...معلوم بود آئین هنوز خوابه....یه لیوان شیر برای خودم ریختمو با کیک خوردمش...چشمام به زور باز می شد...فقظ ده دقیقه خواب واسم کافی بود...
سرمو روی میز گذاشتم....اونم فقط واسه ده دقیقه...
++++++++++++
_سمانه...بیدارشو ساعت هشته!
یه لحظه ازجاپریدمو باعث شدم که صندلی با صدای وحشتناکی بیفته روی کف سنگی آشپزخونه...با گیجی به ساعت موبایلم نگاه کردم...45 دقیقه خوابیده بودم..با همون گیجی به آئین نگاه کردم...و به سرعت طوری که نزدیک بود سر بخورم از آشپزخونه زدم بیرون...وای...اصلا فکرشم نمی کردم انقد بخوابم...با سرعتی که واسه خودم مایه ی تعجب بود حاضر شدم...سهارو همون طور توی خواب بلند کردمو از اتاق زد بیرون....با خشم به آئین نگاه کردم....حتی تعارف نکرد منو برسونه...با عصبانیت در هالو بعدشم در خونه رو کوبیدم طوریکه سها از خواب پرید.
++++++++++++++

طبق تماسی که با بابا داشتم فرداصبح ساعت 10 به سمت شیراز پرواز داشتم . هنوز هیچ کاری نکرده بودم . امروز روز آخری بود که تو بیمارستان مشغول بودم . همین طور روز پرکاری هم بود .
دیشب هم نشد با دکتر در مورد سها صحبت کنم . انگار این بچه به فراموشی سپرده شده بود . دلم یه آن واسش گرفت . صبح که خیلی گریه کرد تا رسوندمش به مهد . رعنا جون هم تعجب کرده بود که دلیل این همه بی تابی سها چی می تونه باشه ؟ چون سها دختر آرومی بود .
بعد از انجام کارای مقدماتی ام و شرکت تو یکی از کلاسام به سمت اتاق دکتر راه افتادم
بعد از در زدن وارد شدم .
- سلام سمانه جان خوبی دخترم ؟
- ممنون دکتر می خواستم باهاتون صحبت کنم .
- بشین عزیزم
و با دست به صندلی رو به روی میزش اشاره کرد .
- اوضاع خوب پیش میره ؟
- راستش پدر یه مقدار استرس دارم اینکه کارا چه جوری پیش بره و چی در انتظارمه
- دخترم تو مقاومی من بهت ایمان دارم . در مورد کارهات هم مسئله ای نیست من با دکتر فخار همکار و دوست عزیزم تو دانشگاه شیراز صحبت کردم هواتو داره . یه خونه هم داره که طبقه ی بالاش خالیه چند وقتی بود که دنبال مستاجر می گشته کی بهتر از تو . پولشو به حساب ریختم .
دخترم همه چیز رو به راهه تو به محض رسیدن به شیراز می تونی مشغول کار بشی ...
- پدر جون شما خیلی راحت حرف می زنید انگار اب خوردنه ...
- دخترم همین طور هم هست تو فخار رو نمی شناسی اونا خیلی مهمون نوازن اصلا جای نا امیدی و ترس نیست ...
- راستی پدر دیشب در مورد سها صحبتی نشد تکلیف اون چی میشه ؟
- چرا دخترم من با پدر و مادرت صحبت کردم . اونا بر این عقیده بودن که وجود سها برای تو مشکل ساز میشه . تصمیم بر این شد که سها رو مادر پدرت نگهداری کنن تا تو برگردی
- یعنی چی دکتر ؟ سها مثل دختر منه . من نمی تونم 2 سال دوریشو تحمل کنم . اون ...
- سمانه جان زیادی شلوغ می کنی . تو که تنها نیستی هر چند وقت یکبار ما بهت سر می زنیم . نگران سها نباش اون در کنار مادرت بهتر تربیت می شه اونم از تنهایی در میاد .
- با آیین صحبت کردین ؟
- فکر نکنم اونم مخالفتی داشته باشه ...
تو فکر بودم دکتر بلند شد و دستی به شونه ام زد و گفت : دخترم اینقدر فکر نکن همه چی رو به راهه زودتر کارات رو بکن تا برای خونه و کارای فردا رو بکنی ...
سها رو از مهد گرفتم و به خونه اومدم . سها جدیدا خیلی شیرین شده بود ولی چون بهار بودو روزا داشت طولانی می شد همه اش خواب بود . اونم دمر . خیلی بامزه می خوابید .
وقتی خوابید دلم دوباره گرفت . باورم نمی شد دیگه از فردا نمی تونم ببینمش . خیلی بی اراده شده بودم . نشسته بودم به هوای تقدیر ببینم چی کار واسم می کنه ...
چمدان بزرگی از انباری برداشتم و شروع کردم به جمع آوری ما یحتاجم . لباسامو جمع آوری کردم البته همه رو نذاشتم فقط اون راحتی ها رو گذاشتم 2 تا لباس مجلسی هم گذاشتم گفتم جلوی خانواده ی فخار آبرو ریزی نشه . دل و دماغ ساک جمع کردن نداشتم . چقدر دلم می خواست یه بار با آیین به سفر برم . ما حتی ماه عسل هم نرفتیم .
یه سری عکس از عروسی مون گذاشتم . کتاب ها و جزواتم رو هم جا دادم . چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسید . بابا مقداری پول بهم داده بود که اونجا کارم لنگ نمونه . نمی خواست من دستم جلو آیین دراز باشه . البته آیین هم هنوز به روی خودش نیاورده بود که من دارم میرم ...
مامان چند بار تماس گرفت و اصرار کرد که بیاد کمکم واسه چمدون بستن . منم قانعش کردم که کاری ندارم و چند تیکه لباس بیشتر نیست که بخوام ببرم .
خیلی ناراحت بود پای تلفن گریه می کرد و می گفت : مادر من تمام چشم و دلم به تو بود . سامان و ساسان که هر کدوم تو عسلویه مشغول کار خودشونن فقط تو پیشم بودی که توام داری ازم دور میشی . منم پا به پاش گریه کردم و گفتم خیلی زود بر می گردم .
اون روز شادی نبود تلفنی ازش خداحافظی کردم اونم کلی آبغوره گرفت که دلم واست تنگ میشه و این حرفاااا .
به فکر مهرداد افتادم . باید از دلش در میاوردم . بهش زنگ زدم ولی جواب نداد . اس ام اس دادم : مهر... نمی خوام بینمون کینه و کدورتی باشه می خواستم قبل از رفتن با هم آشتی کنیم داداشی .
اس ام اس داد : من با تو قهر نیستم . فردا تو فرودگاه می بینمت خواهری ...
احساس کردم خیلی از دستم دلخوره چون جواب تلفنم رو نداد و وقتی بهم گفته خواهری یعنی ازم حرص داشته .
شانه بالا انداختم
حوصله ی غذا درست کردن هم نداشتم ولی خوب شب آخری بود که کنار آیین بودم . می خواستم این آخرین شب با هم بودنمان خاطره بشه واسه من و واسه خودش نمی خواستم بعدها بگه : آره شب آخری هم رفت تو اتاقش و درو بست و انگار نه انگار ...
پا شدم و یه کم به خودم رسیدم . سها هنوز مست خواب بود . ماکارونی درست کردم . آیین عاشق ماکارونی بود .
ساعت نزدیکای 9 بود که ایین اومد . قیافه ش خیلی خسته بود . نمی دونم جرا وقتی اینجوری می دیدمش غصه می خوردم . دوست داشتم همیشه شاد باشه .
شام تو سکوت صرف شد .
بعد از شام در کمال بهت گفت : تو این 2 سال کیه که برام ماکارونی درست کنه ؟
البته خیلی آروم گفت جوری نگفت من بشنوم اما شنیدم . صداش احساسی نداشت اما من دوباره با خودم درگیر شدم .
تو دلم گفتم : اینا همه اش به خاطر توئه ها ... لعنتی من که داشتم زندگی مو می کردم .
ظرفا رو شستم و وارد هال شدم . آیین داشت با مجله ای که جلوش بود ور می رفت
سراغ سها رفتم و همون طور که خواب بود در آغوشش گرفتم یه کم گریه کردم و بردمش تو هال
نگاهی به آیین کردم و گفتم : عدل این شب آخری نگاه کن چه خوش خواب شده واسه ی من ...
- اون که نمیدونه قراره بری بفهمه بی تاب می شه ...
- چاره ای نیست . باید بسوزه و بسازه زندگی همینه
نگاه عمیقی کرد و گفت : سمانه امیدوارم موفق بشی . می دونم که میشی
- ممنون

مدتی سکوت بینمون بود تا گفتم : آیین
سرش رو بالا آورد . گفتم : می خواستم ازت حلالیت بطلبم . این مدت من باعث آزارت شدم . من از اولش نباید وارد زندگی تو می شدم . سر یه حماقت یه کل کل بچه گانه با تو این بلا سرمون اومد . آیین منو ببخش ...
با یاد آوری اتفاقای گذشته اشک تو چشمام حلقه بست ...
آیین گفت : نه سمانه تو منو ببخش منم خیلی با تو بد تا کردم . خیلی زجرت دادم . تو لایق خوشبختی بودی من نتونستم . تقصیر خودم هم نبود . من عاشق آتوسا بودم .
باز این آتوسا ولی این بار دلم واسه آیین سوخت اگه می دونست آتوسا ازدواج کرده چی ؟
می خواستم بهش بگم ولی بهتر دونستم که صداشو در نیارم . آیین من آیین بیچاره ی من توام به بازی گرفته شدی توام به مرادت نرسیدی مثل من ...
خیلی مقاومت کردم که خودمو تو بغل آیین نندازم چون احتمال میدادم سوء استفاده کنه که من اینو نمی خواستم ...

شب با افکار مختلف به خواب رفتم . سها بغلم بود . عطر موهاشو استشمام می کردم . وای چقدر این بچه رو دوست داشتم ..
صبح ساعت 8 بود که با تکان های آیین بیدار شدم . آخرین صبحانه رو توی این خونه خوردم . خونه ای که با چه ذوقی مامانم توش جاهاز چیده بود . ...
آیین چمدان و ساک کوچکم را تو ماشین جا داد . برای آخرین بار نگاهی به خونه کردم و باچشمای اشکبار سوار ماشین شدم . آیین گفت سها رو به مهد بسپاریم بهتره اونجا امکان داره گریه زاری مامانت رو ببینه گریه کنه . منم به ناچار قبول کردم . برای آخرین بارسهامو بغل کرردم و بوسیدمش . چشمای خوشگلشو گرد کرده بود حتما تو عالم خودش می گفت این مامان ما هم دیوونه اس ها ...

رعنا با گریه سها رو از بغلم جدا کرد و منو در آغوش گرفت و برام آرزوی موفقیت کرد . سوار ماشین شدیم آیین اخم بزرگی بر پیشانی داشت نمی دونم چه حالی داشت . نخواستم هم زیاد سر در بیارم ....
وقتی به فرودگاه رسیدیم همه اومده بودن حتی خاله فری و همسرش هم همراه مهرداد اومده بودن . مهرداد دیگه باهام سرسنگین نبود اما چیزی تو نگاهش بود که نتونستم معنی شو بفهمم . شادی هم اومده بود . با فاصله کنار مهرداد وایستاده بود . مامان و شهلا جون مدام گریه می کردن و برام غصه می خوردن بابا هم که دائم می پرسید : سمانه چیزی جا نذاشتی ؟ سمانه شناسنامه رو آوردی ؟ سمانه مدارک دانشگاتو آوردی ؟ سمانه اینو آوردی ؟ اونو آوردی ؟ دیگه کلافه شدم . با خنده گفتم : بله بابا همه چی مرتبه .
تا اینکه بلندگو مسافرین پرواز 214 به مقصد شیراز رو فراخواند .
لحظه ی آخر بود . واقعا طاقت فرسا بود . اول از دورترا شروع کردم . خاله فری بغلم کرد و بوسیدم و برام آرزوی موفقیت کرد . همسرش هم با خنده ی ملیحی بدرقه ام کرد و منم از اومدنشون تشکر کردم . نوبت مهرداد بود . سرش رو جلو آورد و گفت : خانوم دکتر موفق باشین . خندیدم و گفتم : مهرداد تو رو خدا منو ببخش . من دوستت دارم داداشی اگه چیز بدی گفتم بی منظور بوده هاااا.
- می دونم
نگاهی به شادی کردم که سرش پایین بود و ارام به مهرداد گفتم : شادی خیلی دختر خوبیه ها ...
- منظور ؟
- گفتم که گفته باشم . خیلی خوبه از سرت هم زیاده . خوشحال میشم خوشبخت شی داداشی .
خنده ای کرد و با شسطنت گفت : چشم سعی خودم رو می کنم آبجی
مهرداد تغییر کرده بود دیگه از روی کنایه حرف نمی زد از این بابت خدارو شکر کردم . نوبت به شادی رسید اونم کلی خودشو تو بغلم تکون داد و گریه کرد . حال ماما و مامان شهلا هم دست کمی از شادی نداشت این وسط پدر من ودکتر بودن که خیلی ریلکس با قضیه برخورد کردن ...
فقط آیین مونده بود . سخت ترین قسمت زندگی ام این لحظه بود . دلم بی تاب بود . چند قدم بیشتر با آیین فاصله نداشتم . سرش پایین بود بهش نزدیک شدم و گفتم : خوب آیین جان ...
و محکم بغلش کردم اونم منو بغل کرد . محکم ... نمی دونم این گریه ها از کجا می اومدن ؟ منتظر بودم آیین بگه سمانه بمون ... اون وقت من همیشه کنارش می موندم اما اون نگفت . هیچی نگفت . لحظه ی آخر همدیگر رو بوسیدیم نگاهش کردم و گفتم : خداحافظ .
اونم خداحافظی کرد . یه لحظه دیدمش چشماش خیس بود باورم نمی شد این آیین باشه ...
دست دکتر از پشت مرا کشید که دیر شد دخترم عجله کن . دوباره با همه خداحافظی کردم و به راه افتادم . بعد از بازرسی حتی پشت سرم رو هم نگاه نکردم تاب نگاهای آیین رو نداشتم ...
هنوز نرفته از کارم پشیمون شدم . کاش به حرف دکتر گوش نمی دادم ولی کاری بود که شده بود دیگه نمیشد کاری کرد ...
وارد هواپیما شدم صندلی ام کنار یه خانوم میانسال بود . به قیافه اش می خورد که زیاد اهل حرافی باشد. سرم درد می کرد چشمامو رو هم گذاشتم که صحبتی باهام نکنه .
با تکان های دست همون خانوم بیدار شدم .
- دخترم رسیدیم ...
ازش تشکر کردم . بعد از تحویل چمدان ها تاکسی گرفتم و آدرس خونه ی آقای فخار رو بهش دادم ...
mahsa.nadi
به شیراز که رسیدم حال و هوای دیگه داشتم. توی مسیر همهٔ حواسم به شهر بود، توی این فصل خیلی قشنگ بود، فصل بهار شیراز بی نزیر میشه، لبخندی روی لبم نشست از این همه زیبایی اما یادم افتاد که من توی این شهر تنهام وای کاش کنار خانوادم اینجا میومدم و آهی کشیدم. راه تقریبا طولانی بود، دیگه داشت حوصلم سر میرفت.توی فکر بودم که رانندهٔ تاکسی گفت رسیدیم خانوم.تازه متوجهٔ اطراف شدم، چه کوچکهٔ قشنگی ، چقدر درخت، وای چه رنگهایی، پیاده شدم.
بله؟
-منزل فخّار؟
شما باید سمانه خانوم باشید بفرمائید.و در رو باز کرد.رفتم تو وای خدای من عجب حیاط نازی، چقدر مرتبه مثل بهشت میمونه، محو تماشای باغچه و درختها بودم که متوجه خانومی شدم که به طرفم میاد.
سلام، خیلی خوش آمدید بفرمائید تو.بغلم کرد و روی بوسی کرد منم با لبخند احوال پرسی کردم.
-ببخشید مزاحمتون شدم.
نه بابا این حرفا چیه، شما مراحمید، بفرمائید.وارد خونه که شدیم سریع اتاق من رو نشونم داد.
میدونم خستیید، اینم اوتقتون، بعد از تعویض لباس تشریف بیارید اول ناهار بخرید بعد استراحت کنید.
ممنون خانم فخار اما من میل ندارم.
زهره صدام کن عزیزم، راحت باش، این چه حرفیه عدم خسته گشن هم هست.
-خاله زهره تعارف نمیکنم باور کنید اما اون فقط لبخندی زد و رفت.لباسم رو عوض کردم و رفتم به سالن.
خاله زهره:خیلی خوش آمدی. و لیوان شربتی بهم داد.صدای هایا هویی به گوشم رسید، که با تعجب به خاله زهره نگاه کردم.
خاله زهره:حالا با این ولا ولههای ما آشنا میشی. و پاشد به سمت در سالن رفت. توی فکر بودم و اصلا حواسم به صداها نبود.
باه باه خانوم آزادی خیلی خوش آمدید. حدس زدم دکتر فخار باشه.
-سلام دکتر، لطف دارید، و دستم رو به طرفش دراز کردم، سمانه هستم.
دکتر:خیلی خوش آمدید.نگاهم به پشت سرش افتاد، یه پسر و یک دختر. دکتر نگاه من رو دنبال کرد و لبخندی زد.
دکتر:دخترم سحر، دانشجوی گرافیک. به طرفم اومد و بغلم کرد و بهم خوش آمد گفت، از نگهش معلوم بود دختر ساده و بی الیشی. پسرم سهند، دانشجوی پزشکی و هم دنشکدیی شما، اون هم به طرفم اومد و بهم خوش آمد گفت. پاکی در وجود این بچهها و خانواده بود که با نگاه اول به راحتی میشد فهمید.
خاله زهره:خوب بچهها با سمانه جون آشنا شدید، حالا بیایید که ناهار سرد میشه.چه میزی چیده بودن واقعا که سنگ تمام گذشته بودن از مهمان نوازی.
-دستتون درد نکنه خاله زهره.
خاله زهره:نوش جان
بعد از ناهار خل برای همه چای آورد سالن، تا اون موقع همه ساکت بودن، بچهها که صحبتی نمیکردن دکتر هم که تلویسیون تماشا میکرد.
خاله:و شماها چرا سکتید این بچه حصلش سر میره.
دکتر:آخه گفتیم از این آرامش استفاده کنه تا این دو تا شروع نکردن.و بعد خندید
سحر:ععا بابا.
دکتر: راست میگم خوب بابا.
خاله:سمانه جان خوب ترید کن تهران چه خبر؟
-خبری نبود همه سلام رساندن و تشکر کرد.
خاله: سلامت باشن. خیلی دوست داشتم سریع میرفتم به خونه خودم، به تنهایی نیاز داشتم بعد از چای میخواستم که بگم دیگه.
-دکتر فخار اگه اجازه بدید من دیگه رافع زحمت کنم.همه که تعجب کرده بودن نگاهی به من کردن.
دکتر:کجا؟
-همون جایی که برای من در نظر گرفتید.
دکتر:آهان، حالا چه عجلیی به این زودی از ما خسته شدید
-این حرفا چیه، من که حالا حالاها موزهم هستم، فقط امروز به اندازهٔ کافی زحمت دادم
خاله:و چه زحمتی، این تعارف نکن دختر
دکتر:باشه میریم خونرو نشونت میدم.با خوشحالی بلند شدم و چمدونم آوردم.
سحر:بذار کمکت کنم
-زحمت نشه
سحر:نه بابا. من و سحر و دکتر رفتیم، طبقهٔ بالا بود درش جدا بود، و تقریبا پل زیاد داشت. اما واقعا قشنگ بود، یه خونه نوقلی خوشکل با تمام وسایل.
-وای اینجا چه نازه
دکتر:قابل شما رو نداره.
-واقعا ممنون دکتر
دکتر:خواهش میکنم، خوب تنهات میذاریم تا به کارت برسی.
-از تو هم منون سحر جون
سحر:من که کاری نکردم. داشتن میرفتند
-باز هم منون دکتر. که دیدم ایستاد و برگشت طرفم، تعجب کردم
دکتر:ببینم چطور زهره، خاله زهرتون ولی من دکترام هنوز، سحر خندهای کرد که من تازه متوجه شدم و خندیدم
-خوب آخه.
دکتر:آخه نداره، من عمو علی ام
-چشم عمو علی و خندیدم
سحر:عمو علی اگه تمام شد برید سمانه جان به کارش برسه.
و خداحافظی کردن.خانواده با محبتی بودن، وای اما خونم محشر بود چقدر ناز و خشکگل بود، همهچیز داشت حتا یک خط تلفن جداگانه،ای وای به مامان این ازنگ نزدم
-سلام مامان
مامان:سلام عزیزم رسیدی؟
-آره مامان خیلی وقت
مامان:مادر راحتی؟سالمی؟و گریه کرد
-آره مامان خوبم، تورو خدا شروع نکنید و بوغضم گرفت.چقدر صدا آمد.
-اونجا چه خبر.
مامان:هیچی مامان، از فرودگاه همه اومدن اینجا که من تنها نباشم.وای خوش بهلشون کاشکی منم بودم.
-باشه مامان مزاحمتون نمیشام سالا برسانید.
مامان:باشه مادر بعدا بهات تماس بگیر شمارتم بده.
-چشم.
مامان:یادت نر ها.
-نه خداحافظ.چقدر دوست داشتم بدونا آئین هم اونجاست یا نه، اما. . .ولش کن. به اتاقم رفت و وسایلم واوو چیدم بعدشم رفتم آشپزخونه، حتا کبینتها هم پر بودن، فقط مواد قضایی نداشتم که باید میخریدم، هیدن وسایلی که آورد بودم تمام شد که کسی به در زد.در رو باز کردم
سهند:ببخشید موزهم شدم، مامان گفتن تشریف بیارید برای شام.
-چشم میرسم خدمتشون
سهند:پس با اجازتون. همینطور که سرش پایین بود رفت، چه پسر ب حجب و حیایی بود، به چهرش دقت کرد،همینطور که مردونه بود خیلی هم خوشگل بود، چشم و آبرو مشکی قد و هیکلشم که خوب بود حتما تو دانشگاه حسابی خاطر خواه داره. از همون اول فهمیدم که با وجود سهند باید مراقب لباس پوشیدنم باشا حتا توی خونه، چرا سحر نیومد.
دکتر:بفرمأید داخل
-سلام، ببخشید بام افتادید توی زحمت
خاله:زحمتی نیست این حرفا چیه چرا اینقدر غریبی میکنی تو هم مثل سحر واسهٔ معنی.

دکتر:به مامان اینا زنگ زادی؟آقا آئین زنگ زدن گفتم خونه خودتون هستید گفتن زنگ نزدید خواستن بپرسن حالتون چطوره. تعجب کردم اما خوشحالم بودم
-بله دکتر زنگ زدم
دکتر:ای بابا بازم که گفت دکتر، خوب سحر شاهد که قول دادی.
سحر:راست میگه بابام.
-باشه بابا پدر رو دختر چه دست به یکی، چشم عمو علی کهن.
عمو علی که میخندید گفت آهان این شد. و تعارف کرد که بریم سمت میز.
سهند تمام مدت ساکت بود، فقط سحر و ماو علی بودن که شلوغ میکردن و خاله زهره هی حرص میخورد و اونا میخندیدن.حس کردم که سهند باید با اونا اخلاقش خیلی فرق کنه.

soshyans
بعد از شام یه سره رفتم توی اتاقم...خوابم میومدسرمو تا گذاشتم رو بالش خوابم برد.
صدای زنگ موبایل بیدارم کرد.چشمامو مالوندمو رفتم توی دست شویی چشمام به خاطر گریه ی توی فرودگاه قرمز شده بود.صورتم بردم زیر آب خنک...واسم خیلی سخت بود که برم پیش اونا صبحونه و شام...معذب بودم...واسم سخت بود برم یه بیمارستان جدید با دانشجوهای جدید...
شال نازکی رو انداختم روسرم،بلوز آستین بلند سبز رنگی تنم بود با شلوار جین مشکی،دلم می خواست پوشیده باشم.رفتم پایین خاله زهره داشت میزو آماده می کرد تا منو دید گفت:بیدارشدی عزیزم...خواستم بیام بیدارت کنم.
_ساعتو کوک کرده بودم...
همون لحظه سهندهم اومد توی آشپزخونه زیر لب صبح به خیری گفتو نشست پشت میز.
_سمانه شماهم بشین تا صبحونه رو واست بیارم...
_ممنون...
نشستم روبه روی سهند.
_ببخشید...ساعت چند باید بیمارستان باشم
سرش همونطور که پایین بود گفت:8،شما استاژری دیگه؟
_بله...شما چی؟
_من اینترنم،دوماه دیگه فارغ التحصیل می شم
_به سلامتی...
_ممنون...
حرف دیگه ای نزد و منم چیزی نگفتم.
+++++++++++++++
گیج شده بودم هی داخل بخشها دور خودم می چرخیدم،اصلا متد آموزشیشون مثل ما نبود.کلا انگلیسی حرف می زدن...چند بار از خنگ بازیای خودم نزدیک بود بیفتم گریه....اما حس می کردم عملیشون خوب نیست یعنی من عملیم بهتره و اونا تئوریشون!
استاژر داخلی به اورژانس
بدوبدو رفتم اورژانس...
26-08-2013, 08:50 AM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
353
تاریخ عضویت:
Jul 2013
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #9
RE: رمان عاشقانه "" آیین من""
با خستگی روی تختم دراز کشیدم هنوز دوروز نشده دلم واسه آئینو سها تنگ شدهبود می دونستم سها بیچارشون کرده.قطره اشکیو که روی گونه م ریخت با دستم چیدم.آئین حتی یه sms بهم نداده بود.دلم واسه یه لحظه دیدنش پرپر می زد.چه قدر دلم واسه اخماش،واسه خنده های نادرش،واسه صداش تنگ دهبود.واسه بوی عطر همیشگیش...
دستمو بردم سمت موبایل که کنارم بود.شماره ی آئینو آوردم خواستم بگیرمش اما یه چیزی باعث می شد این کارو نکنم.کاش فقط یه تک زنگ می زد کاش می فهمیدم اصلا به یادم افتاده...
دلم واسه داغی دستاش که فقط دوبار حسش کرده بودم تنگ شده بود،دوباره یاد اون لحظات افتادم چشمامو بستم.کاش شب آخر...
سرمو تکون دادم که شاید این فکرا از ذهنم دور شه...
++++++++++++
خیره شده بودم به برگه ی نمرات...دلم می خواست یه دل سیر گریه کنم.به من داده بودن15/50 یعنی کمترین نمره ی بخش...لبامو گاز می گرفتم که نکنه یه دفعه جلوی بچه ها بزنم زیرگریه...برگه رو روی استیشن گذاشتمو در حالی که دستام از زور عصبانیت مشت کرده بودم رفتم توی محوطه ی بیمارستان...سرم پایین بودوتند تند راه می رفتم که یه دفه خوردم به یه نفر..سریع سرمو بالا گرفتم،سهند بود که روپوش تنش بود...
_چی شده؟
داشت با تعجب چهره ی بغض دارمو نگاه می کرد
_هیچی...هیچی نشده...
خواستم به راه ادامه بدم که جلومو گرفت و گفت:وایسا...می گم چی شده؟
چند لحظه نتونستم چیزی بگم وقتی که دیگه داشتم حوصله شو سر می بردم آروم و عصبی گفتم:کمترین نمره ی بخشو به من دادن...
صدای خنده ی بلندش بیشتر متعجبم کرد به صورتش نگاه کردم وقتی که بالاخره تونست حرف بزنه گفت:واسه این بغض کردی؟واقعا که بچه ای...
تا اینو گفت شماتت بار نگاش کردم.
_منم خب هزار بار کمترین نمره رو گرفتم...مگه چیه؟من بخش زنان بهم 14 دادن...
_خب شاید تو خوب جواب نداده باشی،اما من امتحان تشریحیشو شدم 17/75.نمره ی بخشو به من الکی کم دادن...در صورتی که حتی یه دونه غیبتم نداشتم....
_اشکال نداره...حتما باهات لج کردن...آدم مریض زیاده...حالا اگه خیلی شاکی هستی برم با دکتر سعد حرف بزنم...
_نمی خواد...می گن بزرگترشو آورده....
_نه بابا...حتما نمی دونه شما آشنای ما هستی...وگرنه بهت 22 میداد...دوست باباست...
با مظلومیت نگاش کردم:یعنی می خوای بری پیشش؟
_اگه بخوای...
_وای،مرسی،شما خیلی خوبین!
لبخندی زدو بدون هیچ حرفی رفت...
دیگه ازون ناراحتی خبری نبود خوش حال بودم که توی بیمارستان یکیو دارم که هوامو داشته باشه،البته تا دو هفته دیگه سهندهم فارغ التحصیل میشد و باز همون آش و همون کاسه...
+++++++++++
برای بار آخر توی آینه ی قدی یه نگاه انداختم...دستی به مو های ویو شدم کشیدم...چندروز پیش با سحر رفته بودیم آرایشگاه و من موهامو فندقی رنگ زده بودم.رژلبو دوباره تجدید کردم .دامن لباسو مرتب کردم...یه پیراهن دو بنده ی سفید تنم بودکه تا کمر تنگ بودو از کمر به بعد گشاد می شد.شال حریر سفیدمو کشیدم رو بازوهامو رفتم پایین...هنوز مهمونا نیومده بودن.خاله زهره تا منو دید گفت:ماشالله چه قدر خوشگل شدی
لبخندی بهش زدمو زیر لب گفتم:مرسی...چشماتون قشنگ می بینه...
سهند توی آشپزخونه بودو داشت به سالادی که سحر درست می کرد ناخنک میزد...صدای پامو که شنید سرشو برگردوند.یه لحظه نگاش خیره موند اما خیلی عادی نگاشو گرفت و به سحر گفت:ا این سالادت..این که اصلا نمک نداره...
_بچه پررو... راست می گی بیا خودت درست کن..
_خب حالا،یه کم انتقاد پذیر باش....
سحر تزئین سالادو که تموم کرد بلند شدو گفت:سمانه میای موهامو درست کنی؟
_باشه..بهتره اول لباساتو بپوشی...
_ok...راستی چه قد این لباس بهت میاد
_ممنون...
وقتی باهم داشتیم میرفتیم اتاق سحر صدای سهندو شنیدم:سحر لباس پوشیده بپوش....دوستای منم هستنا...
گفت سحر اما مطمئن بودم طرف صحبتش من هستم..._برو بابا...حالا واسه خاطر دوستای تو میام ژاکت می پوشم
_دیگه من گفتم...اگه نمی خوای پوشیده باشی نیا بیرون...
سرمو انداختم پایین و رفتم اتاق خودم...احساس بدی داشتم با عصبانیت لباسمو در آوردم لباس شب پوشیده نداشتم...فقط یه بلوز داشتم که یقه ش قایقی بودو کاملا شونه هامومینداخت بیرون اما آستین بلند بود...اونو با شلوار جین طوسیم پوشیدم چون لباس هم رنگش طوسی بود.
موهامو جمع کردم...آره اینطوری خیلی راحت تر بودم.
++++++++++++
دو ماهی می شد که سهند رفته بود طرح...این اواخر یه جوری شده بود،نمی دونم چرا....البته حال منم خیلی بد بود..حتی واسه یه لحظه هم خیال آئین دست از سرم بر نمی داشت اما آئین حتی یه بارهم زنگ نزده بود...دلم واسه سهند هم تنگ شده بود واسه طرحش رفته بود یه روستا به همه سپرده بود تابستون بریم پیشش...خودش هم گفته بود بیستم خرداد یعنی روز تولدش بر می گرده...یعنی پونزده روز دیگه...گوشی رو برداشتم دلم می خواست با سها حرف بزنم،اکثر اوقات خونه ی مامان شهلا بود و منم به اونجا زنگ می زدم تازگیا چند تا کلمه جدید یاد گرفته بود.تو این شش ماه هر روز بهش زنگ زده بودم.چه قدر دلم می خواست از نزدیک ببینمشو ببوسمش...چه قدر دلم می خواست یه باره دیگه خنکی گونه هاشو حس کنم...
++++++++++++++++
دلم طاقت نیاورد . شماره ی خونه ی مامان شهلا رو گرفتم ...

بعد از چند بوق آیین گوشی رو برداشت :

بله ؟
صدای جذاب و مردانه اش تو گوشی پیچید
تپش قلبم زیاد شد . لکنت گرفته بودم به سختی گفتم :
سلام آیین ...
بدون اینکه جوابم رو بده تلفن رو قطع کرد . هاج و واج مونده بودم . این کار چه معنی میداد ؟ به سختی بغضمو مهار کردم ...
چند بار دیگه زنگ زدم کسی گوشی رو برنداشت
بعد از نیم ساعت مامان گوشی رو برداشت ..
سلام شهلا جون
- سلام سمانه جان خوبی ؟ چی کار می کنی دخترم ؟ آب و هوا اونجا چطوره ؟ سخت که نمی گذره ؟
- اوووووووووووه مامان جان دونه دونه چه خبره ؟ باید عارض شم که خوبم زندگی می کنم هوا هم بد نیست مثل همیشه دلتنگم ...
- چرا تلفن رو جواب نمیدادین ؟
- نمی دونم مادر چرا پریزش کشیده شده بود بیرون احتمالا کار این سهای شیطونه ...
زهر خندی زدم می خواستم بگم کار یه شیطون دیگه اس که نمی دونم چه مرگش شده
- از سها چه خبر ؟
- اونم خوبه داره واسه خودش کلی خانوم شده با آیین رفته بیرون ...
انگار آب سرد ریختن روم ... بیرون ؟
آیین از حرص من سها رو برده بیرون که باهاش حرف نزنم ؟ باورم نمی شد . خونم داشت جوش میومد ولی به روی خودم نیاوردم
خودم رو ناراحت نشون دادم : اه چه بد شد حالا زنگ می زنم گوشی آیین که هم با خودش حرف بزنم هم با سها ...
- آره مادر این کارو بکن . طفلی آیین هم چند روزی بود مریض بود رنگ به رو نداشت . تازه امروز یه خورده سر حال اومده
- چرا مامان چی شده بود ؟ من این چند روز خیلی سرم شلوغ بود وقت نکردم بهش زنگ بزنم ...
- هیچی بابا معده درد داشت دکتر می گفت عصبیه چیزی نیست خوبه الان ... راستی یه خبر خوب دارم واست ..
- چی شده ؟
- اگه گفتی ؟
- مامان جون به خدا حوصله ی 20 سوالی ندارم خودتون بگین دیگه ...
- سمانه جون توام که اصلا ذوق آدمو کور میکنه ... خوب بابا مهرداد خان می خواد بره قاطی مرغا
- آره ؟
جیغ کوتاهی کشیدم ...
- به سلامتی حالا این خانوم خوشبخت کی هست ؟
- حدس بزن !!
با تردید گفتم : شاد...ی ؟
- آره مادر خودشه
این بار از خوشحالی نزدیک بود فریاد بزنم . وای بالاخره مهرداد هم خوشبخت شد . این نهایت آرزوم بود . پس بالاخره دم به تله داد ؟
- ای بابا اینقدر فری جون خوشحاله که خدا می دونه میگه تو خوابم نمی تونستم عروس به این خوبی داشته باشم . خیلی راضیه ...
- به سلامتی حالا کی نامزذیه ؟
- این طور که اینا صحبت می کردن افتاده دو هفته دیگه
- وای چه بد درست وسط امتحانای من ...
- راست میگی ؟ خوب فدای سرت عزیزم ایشالا واس عروسی شون ...
- وای مامان دارم فکر می کنم یه سال و خورده ای دیگه هم باید اینجا بمونم غصه ام می گبره
- ای بدجنس نکنه زهره بد باهات تا می کنه ؟
-نه بابا اونا که سنگ تموم میذارن . من خیلی دلتنگ شدم .
- میگذره عین برق و باد . این 1 سال و نیم هم تموم میشه و برمیگردی سر خونه زندگی ات
می خواستم بگم کدوم خونه زندگی مامان شهلا دلت خوشه هاااا که حرفی زد که می خواستم از تعجب سکته کنم ... راستی آیین می گفت می خواد بیاد شیراز ببیندت . حق داره دلش واست خیلی تنگ شده بالاخره زن و شوهرین خوب نیست زیاد از هم دور باشین ...
گر گرفتم آیین و تنگ شدن دل ؟ آره از اون تلفن جواب دادنش و بردن سها بیرون معلوم بود چقدر دلش برام تنگ شده بود ...
مطمئن بودم اینو گفته که بهش شک نکنن ...
بعد از خداحافظی با مامان شهلا دائم تو فکر بودم. چند بار خواستم به آیین زنگ بزنم ولی غرورم اجازه نمی داد . اون حسابی منو ضایع کرده بود . ...

می خواستم به شادی و مهرداد زنگ بزنم و تبریک بگم ولی حوصله شو نداشتم . موکولش کردم به یه روز دیگه ...

اون روز با سحر رفتیم بازار وکیل و کلی خرید کردیم . بعدش هم رفتیم یه دل سیر فالده شیرازی خوردیم . به من خیلی خوش می گذشت . من با تمام وجود خانواده ی آقای فخار رو دوست داشتم ...
دو روز به تولد سهند مونده بود . زهره جون در تکاپو بود که تولد یه دونه پسرش به نحو احسن برگزار شه ...
مهمونای زیادی دعوت کرده بود و چون باغ بزرگی داشتن . می خواستن تولد رو توی باغ بگیرن ...
میز و صندلی ها رو سفارش داده بودن . من و سحر هم به دنبال لباس تو پاساژای شیراز می گشتیم . سحر هم خیلی بامزه می گفت : سمانه اصلا عجله ای واسه خرید نیستا ... هرچقدر می خوای طول بده . هر چی دیر تر بریم خونه بهتره ...
اصولا از زیر کار در می رفت . البته زهره جون چند تا کارگر گرفته بود که کاراشو انجام بدن با این اوصاف نیازی به وجود ما نبود ...

سحر خیلی رو انختاب لباس وسواس نشون میداد . از کوچکترین کاهی کوه می ساخت و ایراد می گرفت :
- سحر این دوپیسه چطوره ؟
- واسه تو ؟
- نه واسه خودت
- وای سمانه این چیه ؟ تو که بد سلیقه نبودی من آبرو دارمااااااا
- اوووو حالا انگار چه خبره ؟
- واسه تو خبری نیست
و لبخندی شیطنت بار زد و گفت : البته واسه توام خبرایی هست ...
سحر دل بسته ی کاوه دوست سهند شده بود . و این دقت و وسواسش واسه این بود که اون قراره بیاد ولی معنی قسمت دوم حرفش رو نفهمیدم . اهمیتی هم ندادم ...

خلاصه بعد از کلی تاول زدن پا و گشت و گذار خریدا انجام شد . سحر یه پیراهن زرشکی و مشکی خرید که گاهای برجسته ی مشکی داشت . دکلته بود و روش شال نسبتا بلندی قرار می گرفت . با پوست سفیدش تضاد جالبی داشت ...

لباس منم یه پیراهن آبی زنگاری کمر کرستی بود که یقه ی دلبری داشت . آستیناش سه ربع بود و از کمر کلوش می شد . وقتی پوشیدمش خیلی خوشگل شده بودم سحر که می گفت یه پا سیندرلا شدم واسه خودم ...
نمی دونستم باید چه کادویی به سهند بدم . سحر می گفت کادو دادن نداره ولی با کلی اصرار من بالاخره سحر گفت سکه بدم خیلی بهتره ...

بالاخره شب تولد فرا رسید

آرایشگر موهامو ساده بالا جمع کرده بود و چند حلقه ز توش بیرون آورده بود و ارایش ملایمی هم روم پیاده کرد . ولی سحر موهاشو شینیون کرد با آرایش زرشکی . بهش خندیدم . خیلی می خواستم عکس العمل کاوه رو در برابر سحر ببینم ...

بعد از رسیدن به خونه رفتیم لباسامونو تعویض کنیم . تعدادی از مهمونا اومده بودن ...
بعد از حاضر شدن پایین رفتیم . سهند با دیدن من نگاه خاصی انداخت ولی فوری مسیر نگاهش رو عوض کرد
نگاهی به سحر کرد . اومد بهش گیر بده ولی منصرف شد .
بهش که رسیدم گفتم : تولدتون مبارک آقا سهند ...

خیلی ممنون سمانه خانوم لطف دارین ...
سحر هم با عشوه گفت : داداشی الهی که قربونم بری مبارک باشه ...

و سریع در رفت تا از سهند در امان باشه .
با سحر وارد باغ شدیم . مهمونا زیاد شده بودن . سحر دست منو گرفت و به مهمونا معرفی کرد . به همه هم اینطوری معرفی می کرد : سمانه جون همسر دکتر آزادی
و همه هم کلی ماشاله بارم کردن ... کاش آیین اینجا بود که ببینه همسرش چقدر مورد توجه همه واقع شده ... مطمئن بودم اگه کسی نمی دونست من همسر آیینم خیلی ها برای آشنایی پیشقدم می شدن ...

سحر با هیجان گفت : کاوه کاوه

کاوه داشت به سمتمون می اومد ...

- سلام خانومای محترم
ما هم جواب سلامش رو دادیم .

رو کرد به سحر و گفت : مبارک باشه . ایشالا تولد خودتون ... یعنی منظورم اینه که عروسی تون
سحر قرمز شده بود - ممنون شما هم همین طور ایشالا عروس شین

من زدم زیر خنده کاوه هم دست کمی از من نداشت . سحر همون طور قرمز و قرمز تر میشد تا اینکه گفت : منظورم اینه که داماد شیننن !!!
کاوه به سختی جلوی خنده اش رو گرفت و از سحر تشکر کرد - لطف دارین سحر خانوم . ببخشید که مزاحم شدم . با اجازه ...

کاوه که رفت سحر با بغض گفت : گندش دراومد بمیری تو چرا می خندی ؟
- قیافت شدیدا خنده دار بوداااااا . کاش دوربین دستم بود ازت عکس می گرفتم ...
- زهر مار
کمی سر به سر سحر گذاشتم ...
بعد یه مدت سحر شیطنت آمیز نگاهی به پشت سرم کرد و سپس نگاهی به من ...
- چی شده ؟ حتما کاوه جونت داره میاد اینوری ؟ من حوصله ی سیرک ندارمااااااااااا...
- سیرک چیه ؟ چقدر تو بی ادبی الان اگه دکتر آزادی اینجا بود با این طرز حرف زدنت طلاقت میداد ...
- خندیدم و گفتم : عمرااااا . آیین جون عاشق منه به این زودی ها دلشو نمی زنم ...
سحر طاقت نیاورد و به پشتم نگاه کرد و گفت : آره دکتر راس می گه ؟
با شدت به عقب برگشتم . .... وای خدای من آیین اونجا بود . با ژست خاصی وایستاده بود و خنده ای گوشه ی لبش جا خوش کرده بود . قدرت تکلمم رو از دست دادم . بیشتر از اینکه از دیدن اون شوکه بشم از حرفایی که به سحر زدم خجالت کشیدم . حالا حتما ایین پیش خودش فکر می کنه عقده ی دوست داشتن اونو دارم ...
لحظه ی سختی بود . بعد از 6 ماه دیده بودمش ولی توانای هیچ کاری رو نداشتم .
سحر گفت : خوب من برم مثل اینکه در حضور من مغذبین ...
سحر رفت .

بالاخره به حرف اومدم : سلام
- سلام خانوم ... نطقتون باز شد به سلامتی ؟
بی توجه به کنایه اش گفتم : کی اومدی ؟ چی بی خبر ؟
- 3 ساعتی میشه اومدم . اون موقع که رفتی آرایشگاه خونه بودم ... هم چین بی خبرم نبود مامان گفته بود که میام
- فکر نمی کردم حقیقت داشته باشه ... آخه مامان شهلا گفت دلت واسم تنگ شده می خوای بیای ...
- درست فکر می کردی حقیقت نداره . من هم به خاطر تولد سهند اومدم هم اینکه پشت سرم حرف در نیارن بگن شوهر بی غیرتش 2 سال بهش سر نزد ...
وای خدا باز خنجرش رو زد آخه این زبونه تو داری ؟ مطمئن بودم هنوزم عشقی از آتوسا تو وجودش مونده وگرنه منم کسی نیودم که زیاد چشم گیر نباشم ...
- سها رو با خودت نیاوردی ؟
- صلاح نبود بیاد . خسته می شد .
حرصم گرفت - تو صلاح می دونی یا من ؟ من 6 ماهه ندیدمش ... دلم واسش خیلی تنگ شده ... چی می شد بیاریش ؟
- گرما زده می شد .
- جوک نگو آیین هوای به این ماهی بهار اونم تو شیراز چه گرمازدگی ؟
- آلرژی پیدا می کرد ...
- یه چیزی بگو که کم نیاری هاااااااااا
- وای که چقدر تو غیر قابل تحملی اگه واسه آبرو نبود دو دقیقه هم باهات حرف نمی زدم
- آبرو آبرو گور پدر این آبرو ....

ولی راست می گفت فعلا نباید از هم جدا می شدیم دیگران پیش خودشون می گفتن بعد از 6 ماه ببین چه زود از هم سیر شدن ...
شروع کردبم با هم به راه رفتن ...
آیین گفت : درسا چطوره ؟
- خوبن
- امتحانات کی تموم میشه ؟
- 3 هفته دیگه ...
- خوبه ...

حرفی بینمون رد و بدل نشد . خیلی حرفا داشتم که بزنم . اگه آیین واسه وجود خودم برگشته بود عاشقانه باهاش بودم . حتی اگه می خواست باهاش بر می گشتم ولی اون به خاطر آبرو اومده بود . فقط آبرو ... چه واژه ی مزخرفی ...

نمی دونم چرا گفتم : کی بر می گردی ؟
با این حرفم انگار آتیشش زدن ...
- مثل اینکه خیلی اینجا مزاحمم . هنور نیومده خسته شدی ؟ حق داری مثل اینکه اینجا خیلی بهت خوش می گذره ...

- جوابت رو نمیدم چون فکرت مسمومه ...
- جوابی نداری که بدی ...
خیلی عصبانی بودم . کبریت می زدن آتیش می گرفتم ...

سحر به سمتمون اومد و گفت : خوب زن و شوهر اگه دل و قلوه گیری تون تموم شد . بیایین که می خوایم کیک ببریم ...
تو دلم خندیدم و گفتم : خبر نداری از معاملات دل و قلوه ...
بعد از خوردن کیک نوبت به باز کردن کادوها رسید . کادوی آیین یه تابلو فرش خیلی زیبا بود . منم که کادومو دادم و کلی ازم تشکر کردن ...
بعد از تموم شدن مراسم . مهمونا خداحافظی کردن .
منم به اصرار زهره جون دست به سیاه و سفید نزدم . آیین ساکش رو از اتاق سهند برداشت و با هم به سمت آپارتمانم راه افتادیم .
بی هیچ حرفی وارد شدم .
آیین نگاهی به دور و بر انداخت و گفت : نقلی و خوشگله ...
- اوهوم .
به سمت اتاق راه افتادم می خواستم لباسم رو در ببارم ولی زیپش خیلی بالا بود . موقع پوشیدنش هم سحر کمکم کرد . هر کاری کردم دستم نرسید .
- به جای خودکشی منو صدا می کردی ...
صدای آیین بود که پشت سرم ایستاده بود ...
-لازم نکرده خودم می تونم .
پوزخندی زد و گفت : چقدر تو لجبازی
خیلی سریع منو به عقب برگردوند و زیپ لباسم رو پایین کشید . کمی که پایین اومد گفتم : بسه بقیه شو خودم می تونم ...
اهمیتی ندارد و زیپ رو تا آخر کشید پایین ...
- آیین مرسی
ول کن نبود . شانه های پیراهنم رو در آورد . منو برگردوند و آستین هامو از دستم کشید بیرون . داشتم دوباره مسخ می شدم ...ولی نه نه من نباید خودم رو تسلیمش می کردم .
عصبانی شدم .سیلی محکمی به صورتش زدم و گفتم : حالیت نمیشه میگم بسه ؟
دست از کار کشید وگفت : کولی بازی در نیار .... من شوهرتم ...
- واژه ی غریبیه .... برو بیرون ...
خدا رو شکر بدون هیچ حرفی اتاق رو ترک کرد . بی حوصله لباسم رو عوض کردم و شروع به پاک کردن آرایشم کردم . بعد از باز کردن موهام رفتم دوش بگیرم.
وقتی از حموم اومدم . آیین تو تو اتاق رو تخت خوابیده بود ازش حرصم گرفتلباسامو عوض کردم ولی روی تخت نخوابیدم . پتو و بالشم رو برداشتم بردم رو کاناپه .
عمرا دیگه آیین خان . عمرا دیگه تن به خواسته هات بدم .....

soshyans
نگاشو به من انداختو بعد باغیظ روشو برگردوندو گفت:فک کردی عاشقت شدم که می خوام باهات س.... داشته باشم؟نه عزیز من ازین خبرا نیست که شما واسه من ناز می کنی...می دونی که مردا می تونن با ده نفر رابطه داشته باشن و فقط عاشق یکیشون باشن...
پوزخندشو جواب دادمو گفتم:جمع نبند...تو فقط می تونی اینجوری باشی!همه ی مردا اینطور نیستن...
چندلحظه چیزی نگفت موقعی که دیگه داشتم از جواب دادنش ناامید می شدم گفت:به هر حال....من اینطوریم....ولت کردم چون دیدم حتی در اون حدی نیستی که لمست کنم...
چرا مدام می خواست خوردم کنه...چرا همش سعی داشت اذیتم کنه...دوباره چونه م افتاد به لرزش....باید حتما گریه مو در میاورد...
_آره...منم نذاشتم بهم دست بزنی چون ازت عقم گیره..چون حاضرم با هر کسی بخوابم الا تو....
خودم از حرفی که زده بودم دهنم باز موند...به سرعت نگاش کردم که دیدم سریع از روی تخت بلند شدو سمتم اومد.رگ گردنش زده بود بیرون و قرمز شده بود:آهان...پس عقت می گیره!...پس حاضری با هرکسی س.ک.س داشته باشی الا من...اما تو غلط می کنی...خب؟تو حق نداری حتی حرفشو بزنی!خب...البته اینا مربوط به تربیت خانوادگی و نجابت یه دختره...که تو نداریش...
مدام جلو میامد...ترس تموم وجودمو پوشونده بود...می دونستم خیلی عصبانیه...تو عمرم اینطوری ندیده بودمش...آب دهنمو به زور قورت دادم...اصلا نمی تونستم حرکتی کنم...مدام نزدیک می شد شمرده شمرده حرف می زد
_اینجا روت خیلی تاثیر داشته....می بینم که خیلی خودسر شدی...حقت بود همون روزای اول طلاقت میدادمو مینداختمت جلوی همون داداشات اونا می تونستن تربیتت کنن...مگه نه؟
به زور دهنمو باز کردم تا یگم آئین من حواسم نبود،از دهنم در رفت،دروغ بود...اما نتونستم از ترس حتی یه کلمه شو بگم.
حتی اندازه ی یه گام هم ازم فاصله نداشت...گرمای تنشو حس می کردم...با نفرتو عصبانیت تو چشام زل زد .خم شدو صورتشو تا جلوی صورتم آورد....بوی افتر شیو و ادکلنش به بینیم خورد...اگه یه ذره صورتمو جلو می بردم لبام می افتاد روی لباش که حالا ترسناک شده بود...هیچ حرکتی نمی کرد...چرا حالا که اینقدر بهم نزدیک بود باهاش اینطور رفتار می کردم...چرا باعث می شدم حرفایی رو بزنه که آخرش خودمو مینداخت گریه..نگامو از چشاش که از عصبانیت باریک شده بود انداختم روی لباش...نفساشو روی صورتم حس می کردم...نه...نه ...باید مقاومت می کردم...باید میرفتم عقب...اصا باید میرفتم بیرون...نباید اونقدر نزدیکش می ایستادم...صدای قلبمو مطمئن بودم میشنوه...دیگه طاقت نیاوردم.روی نک پام ایستادمو و لبمو به لباش رسوندم...بهشتو حس کردم...آئین بهشت زمینی من بود .هیچ حرکتی نمی کرد این من بودم که داشتم با ولع لباشو می بوسیدم....اومدم دستمو بندازم دورگردنش که در کمال خونسردیو آرامش خودشو کشید عقب....و باعث شد لبام از روی لباش کنده بشه و سر بخوره روی چونه شو بعد هم کاملا از صورتش جدا بشه...صدای نفسام بلند شده بود...چرا این کارو کرده بود...چرا؟
با غیظ گفت:نه...خیلیم عقت نمی گیره!
بعد بدون هیچ حرفی رفتو روی تخت خوابید.نمی دونم چه قد هونجا ایستاده بودم تا اینکه با صدای زنگ موبایل به خودم اومدم.یه smsداشتم از طرف شادی.بدونه اینکه بخوونمش موبایلو گذاشتم روی میزو دراز کشیدم رو کاناپه...هنوز لبام خیسو داغ بود....
++++++++++++
ببدون هیچ دلهره ای یا عجله بیدار شدم...جمعه ها واسم بهترین روز بود.یه دفعه نگام به آئین افتاد که با یه رکابی سفید روی تخت خوابیده بود.دوباره دیشب یادم اومد...گند زده بودم....

بلند شدمو رفتم دستشویی وقتی برگشتم دیدم آئین هم بیدارشده و روی تخت نشسته بی توجه به من اون رفت دستشویی...
دیگه نهارو شامو صبحونمو خودم درست می کردمو بالا می خوردم هروقتم غذام خوب از آب در میومد واسه پایین هم می بردم مثل اونا.
جمعه صبحا همیشه از مغازه ای که سرکوچه بود حلیم می خوردیم.حلیماش معرکه بود.مانتو ی مشکی راحتمو با شال مشکیم پوشیدمو کیف پولمو برداشتم.خواستم از در برم بیرون که گفت:آماده ای...کجا؟
خواستم جوابشو ندم اما گفتم واسه چندروز اومده که شاید آخرین بارم باشه که نقش شوهرمو بازی می کنه!
به سمتش چرخیدمو گفتم:می خوام واسه صبحونه حلیم بخرم.با همون قیافه ی عبوسش منو از چارچوب در کنار زدو رفت توی آشپزخونه...
لبمو گازگرفتمو رفتم بیرون...حلیمی خیلی شلوغ بود برخلاف همیشه...بعداز یه عالمه الافی حلیممو بهم دادو برگشتم خونه.
_ببخشید دیر شد...شلوغ بود...
چیزی نگفت.توی هال کوچیکم نشسته بودو داشت تلویزیون نگاه می کرد.چندلحظه خیره نگاش کردم...چرا دیروز بهش اجازه ندادم که...نبایدم میدادم..اون فقط می خواست این چندروز که هست بهش خوش بگذره.
حلیمو توی دوتا بشقاب ریختمو گذاشتم روی سینی با شکرپاشو بردم توی هال..یکی از بشقابارو سمتش گرفتم.با اکراه ازم گرفتو گذاشت روی عسلس کنارش.خودمم بشقابمو برداشتمو نشستم کنارش روی مبل...مشغول خوردن شدم...حس کردم امروز حلیمش با همیشه فرق داره...خیلی خوش مزه تر بود.اما اون همینطور به مانیتور تلویزیون خیره بود.بشقابمو با اعصاب خوردی روی میزگذاشتم...چند لحظه کاری نکردم اما یه دفه بشقابشو برداشتم و گرفتم دستم.قاشقشو پر کردمو بردم سمت دهنش...سرشو کشید کنار...دوباره قاشقو نزدیک دهنش گرفتم.
عصبانی شدو گفت:چیکار می کنی...هان؟
_بخور...
پوزخندی زدو گفت:حتما باید به حرفت گوش بدم!
_نه...تو کی گوش کردی که حالا بار دومت باشه...فقط می گم صبحونتو بخور...این حلیم خیلی خوش مزه ست...
_نمی خورم...ببینم به تو ربطی داره؟
عصبانی شدمو قاشقو بی توجه به سمت دهن نیمه بازش بردم تو عمل انجام شده قرار گرفته بود وقتی اون قاشقو خورد خواست چیزی بگه که اجازه ندادمو با دستم دور دهنشو پاک کردم.
بشقابو با عصبانیت از دستم کشید و خودش شروع کرد به خوردن.با صدایی شیطنت آمیز گفتم:دیدی نتونستی ازش بگذری!++++++++++
mona..scorpio
روشو برگردوند . خندیدم و گفتم : خیلی بچه ای . بعد از تموم شدن حلیم ظرفا رو بردم شستم اومدم کنار آیین نشستم . هنوز تو هال بود ...
یه مدت نشستیم بعد گفتم : هی جای سها خالی ... حداقل اگه این جا بود یه کم شیطونی می کرد دلم وا می شد .
با تمسخر نگاهی کرد و گفت : مثل اینکه من نبودم خیلی خوش می گذشته بهت ...
اهمیتی ندادم ادامه دادم : تو واسه ی این یه هفته ات برنامه نداری ؟ می خوای بشینی تو خونه در و دیوار و نگاه کنی ؟
- تو از کجا می دونی من می خوام یه هفته بمونم
- بلیطت رو دیدم
با عصبانیت گفت : پس فضولم شدی ...
- خواستم لباساتو بذارم تو کمد تو جیب کتت بود .
هیچی نگفت .
بی حوصله گفتم : آیین اصلا من و تو هیچ نسبتی نداریم خوب ؟ حداقل مثل 2 تا هم خونه که می مونیم ... بابا من 6 ماه اینجا تنها بودم . درسته خانواده ی فخار لطف داشتن ولی جای خانواده ی آدم رو نمی گیره . حالا بعد از این همه مدت یه آشنا اومده حداقل یه کم حال و هوای منو عوض کن . آیین اینجوری فکر کنم به خودت هم کمتر سخت بگذره
- اینایی که گفتی دستوری بود یا خواهشی ؟
مظلومانه نگاهش کردم و گفتم : تو فکر کن التماسی ...
لبخند کجی زد اما تکان نخورد .
حرصم گرفت مرتیکه ی پر رو التماس هم سرش نمی شه اصلا برو به درک ...
وارد اتاق شدم . لباسم رو عوض کردم . لباس پوشیده ای پوشیدم و رفتم پایین . زهره جون داشت حیاط رو آب میداد ...
سلام دادم .
- سلام عزیزم خوبی ؟ خوب خوابیدی ؟
- بله ممنون . سحر خوابه ؟
- آره هنوز خوابن دکتر چی ؟
- اونم تازه بیدار شده
- آره طفلک خسته ی راهه . سمانه جون نهار چیزی درست نکن . علی می خواد ما رو ببره بهشت گمشده آیین جون اونجا رو ببینه نهار هم جوجه کباب مهمون آقایون .
دستامو به هم کوفتم و موافقت خودمو اعلام کردم .
قرار شد تا یه ساعت دیگه که اونا هم بیدار شن ما حاضر شیم
بالا رفتم . آیین توی تراس وایستاده بود . از پشت رفتم سمتش . دستمو انداختم دور گردنش و گفتم : امروز می خوایم بریم بهشت گمشده ...
بدون اینکه نگاهم کنه گفت : کجا هست ؟
یه جای قشنگه عین بهشت می مونه . اطراف شیرازه ... البته منم یه بار رفتم ...زهره جون گفت : یه ساعت دیگه پایین باشیم ...
- پس یه ساعت باید صبر کنیم ..
احتمالا تو دلش گفته : یه ساعت باید تحملت کنم ...
دستمو از روی شونه اش برداشت و رفت سمت هال ...
به اندازه ی کافی تحقیر شده بودم. دیگه گفتم بمیرم بهش محل نمی ذارم فک کرده چه تحفه ایه ؟
یه ساعت دیگه همه آماده بودن ما هم پایین رفتیم . من و آیین و سهند با ماشین سهند و سحر با مامان باباش با ماشین عمو علی راه افتادیم ...
تو راه آیین محو تماشای جاده بود . سهند کمتر نگاهم می کرد ...
آیین رو به سهند گفت : کی بر می گردی ؟
یه هفته دیگه 10 روز مرخصی داشتم ...
- منم 6 روز دیگه بر می گردم . مرخصی ام تموم میشه ...
سهند خندید و گفت : ولی خودمونیم بهت خوش گذشتا سمانه خانومو دیدی
راستشو بگو چه حسی داشتی بعد از 6 ماه دوری ؟
اعصابم خرد شد می خواستم دو دستی بکوبم تو سر سهند ...
آیین خیلی خوب نقش بازی می کرد .ولی با این حال طفره رفت : سهند جان سوالای سخت نپرس
- پس معلومه حسابی دلتنگش بودی
ایین هیچی نگفت . وقتی رسیدیم . بساطو کنار رودخونه پهن کردیم . حوصله ی سحر رو نداشتم البته اونم زیاد دور و برم نمی چرخید احتمالا می خواسته با آیین تنها باشم . ولی آیین به تنها چیزی که توجه نداشت من بودم . میخواست به عموعلی تو تهیه ی جوجه کمک کنه اما اون اجازه نداد ...
بغضی رو گلوم سنگینی می کرد به زحمت هلش دادم پایین . نه نباید می اومد . نمی خواستم موجودی ضعیف جلوه کنم که به آیین نیاز داره . البته نیاز داشتم . با تمام وجودم دوستش داشتم عشق آیین تو تک تک سلول های و یاخته های بدنم رسوخ کرده بود .
کنار رودخونه راه می رفتم وقتی به اندازه ی کافی از مسیر دور شدم . نشستم و خودمو به درختان انبوه پشت سرم تکیه دادم ...
چشمام از گریه می سوخت . نمی دونم چی شد گرمی هوا بود . سورش آفتاب بودیا هر دلیل دیگه من به خواب رفتم ... با تکان های دست یکی بیدار شدم . یکی که دستشو دور کمرم حلقه کرده بود . چشمام بسته بود . اما هرم نفساشو حس می کردم . یعنی آیین بود ؟
صدایی گفت : اه سمانه پاشو دیگه می خوایم نهار بخوریم خانم واسه من خوابش گرفته ...
سحر بود . با بی میلی چشمامو باز کردم .به افکارم خندیدم اون دستا و نفس ها مال سحر بود ...
ای لعنت به من ... ای لعنت به آیین صدای سحر دوباره اومد : خانوم دیشب تا دیر وقت حال کرده حالا خوابشو واسه ی ما آورده
خنده ام گرفت خبر نداشت دیشب چه حال گیری ای بود درست مثل الان ..
مثل اینکه فقط سحر حواسش به رفتن من بود ...
نهار رو با بی میلی خوردم ...
بعد نهار سهند پیشنهاد والی بال داد . منو و آیین تو یه تیم . سهند و سحر هم تو تیم مقابل . عموعلی و زهره جون هم رفتند قدم بزنن ...
بعد از 2 دست بازی ما بردیم . منم از ذوق رو کم کنی سحر پریدم بغل آیین !!!
من و آیین به سمت پل چوبی کنار رودخونه راه افتادیم . کاش این کنار با هم بودنامون از روی عشق بود . نه تظاهر ...
بعد از پل به جنگلی با درختای انبوه رسیدیم ... زیاد شلوغ نبود.
با هم راه می رفتیم که دلم هوای شیطنت کرد آیین جلوتر از من راه می رفت . خودمو انداختم زمین و شروع کردم به آخ و اوخ ...
آیین برگشت و عقب رو نگاه کرد . اولش واقعا الکی بود ولی بدجوری خودمو انداختم زمین ... پام واقعا می سوخت ...
به سمتم اومد .. چی شده ؟
- مگه نمی بینی ؟ خوردم زمین ...
- آسمونو نگا می کردی ؟
حرصم گرفته بود عوض اینکه کمکم کنه وایستاده بود زل زده بود به من ...
شلوارم رو زدم بالا ساق پام خون اومده بود . بازم عکس العملی نشون نداد .
تنها کاری که کرد این بود که دستم رو گرفت و منو کشید بالا . موقع راه رفتن لنگان لنگان می رفتم ... وقتی به یه جای خلوت رسیدیم گفتم : آیین این جا بشینیم ؟ خسته شدم
مخالفتی نکرد ... منم فوری روی یه کنده چوب نشستم ... آیین هم وایستاده بود نگاه می کرد ... بالاخره اومد کنارم نشست ...
کنده کوچیک بود کنار هم چسبیده بودیم . باد خنکی وزید چشمامو بستمو سرمو رو شونه ی آیین گذاشتم . عکس العملی نشون نداد . دلم می خواست موهامو نوازش کنه یا دستامو بگیره یا یه کلمه حرف بزنه ولی مثل همیشه انتظار بی موردی بود ...
گوشی آیین زنگ زد .- بله ؟
- باشه الان میاییم ...
نگاهی کرد و گفت : پاشو سهنده میگه بیایید
- چه خبره ؟ حالا که زوده بریم ...
- نمی دونم . پاشو معطل نکن ...
بغضم گرفته بود . مگه من چه گناهی کرده بودم که این جوابش بود . آیین کاملا به من بی توجه بود ...
به جمع پیوستیم .
سحر خندید و در گوشم گفت : لنگ می زنی . نمی تونستین تا خونه صبر کنین حتما باید تو جنگل ؟
- زهر مار . سحر تا به حال حرف نزدی کسی اعتراضی هم کرده ؟
- آره به خدا همین سهند گفت سحر تو لالی ؟
- نمکدون شبا تو جوراب کی می خوابی ؟
بعد از خوردن چای و شیرینی راهی خونه شدیم . راستشو بخوام بگم اون روز اصلا بهم خوش نگذشت . یکی از مزخرف ترین روزای زندگی ام بود ...
وقتی به خونه رسیدیم یه دوش گرفتم ... و بعد از خشک کردن موهام وارد رختخواب شدم . حوصله ی درست کردن شام نداشتم ...
آیین وارد اتاق شد و لباسش رو عوش کرد و تو تخت خزید . تعجب کردم .آخه تازه ساعت 7 بود. من به خاطر بی حوصلگی و خستگی به خواب پناه بردم اون دیگه چرا ؟
مدتی تو سکوت گذشت ... تا اینکه آیین گفت : سمانه من بابت رفتار امروزت باید معذرت خواهی کنم ...
اهمیتی ندادم . پشتم به آیین بود .
شونه ام و حرکت داد و منو سمت خودش برگردوند .
چونه ام رو بالا برد و بوسه ای از لبانم کرد . بوسه ای کوتاه ولی شیرین . و بعدهم پشت به من کرد و خوابید ...
به سمتش غلطیدم و گفتم : به شرطی می بخشمت که فردا منو ببری حافظیه فالوده بخوریم بعدش هم ببریم شهربازی بعد هم بریم بازار خرید ...بعد هم شاهچراغ ...
برگشت سمتم و گفت : فقط همین ؟ باشه قبول حالا بخشیدی ؟
- آره آیین فقط تو رو خدا اینقدر عنق بازی در نیار بذار خوش بگذره ...
دوباره پشتشو بهم کرد و گفت : بگی نگی خوش هم می گذره ...
منظورش رو فهمیدم خیلی خودش رو کنترل کرد که حرکتی نکنه اما من هم کوتاه بیا نیستم ...
26-08-2013, 08:51 AM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
353
تاریخ عضویت:
Jul 2013
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #10
RE: رمان عاشقانه "" آیین من""
فردای اون روز زودتر از آیین از خواب پاشدم . کنارم خوابیده بود . مدتی نگاهش کردم . خیلی دلم می خواست بوسش کنم ولی حیف که با خودم عهد بسته بودم ...
چشماشو مژه های بلند مشکی حصار کرده بود . موهای وحشی اش روی پیشانی ریخته بود . نزدیک تر شدم انقدر نزدیک که نفس های داغش به صورتم می خورد ...
همین طور محو صورت خوش ترکیب و بوی عطر تنش بودم که یهو چشماشو باز کرد عین این متهم هایی که موقع ارتکاب جرم می گیرنشون هول کردم ... دوباره یه گند دیگه . ...
آیین اولش شوکه شد بعد خندید و گفت : مچتو گرفتم ...
خندیدم و گفتم : می خواستم بیدارت کنم که خدا رو شکر بیدار شدی قول امروزت که یادت نرفته ؟
- معلومه که نه ... ولی ...
- ولی چی ؟
- شرط داره ...
- آیین خیلی بدجنسی دیشب حرفی از شرط نزدی
صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و گفت : حالا می زنیم ...
احساس کردم بیشتر اونجا بمونم آیین دسته گل آب بده ... برای همین با حالت قهر رومو اونور کردم و گفتم : خوب بگو نمی خوای منو ببری دیگه ...
- یعنی تو حاضری نری ولی شرط منو قبول نکنی ؟
- معلومه که نمیرم ...
یه خورده پکر شد گفت : آفرین دختر ...
حرفش با کنایه بود ...
از جام پاشدم و شروع به تدارک صبحانه کردم . نزدیکای ظهر بود که آیین گفت : حاضر شو بریم بیرون ...
ذوق کردم ولی به روی خودم نیاوردم ... - من که شرطتو قبول نکردم ...
- منم اینقدر نامرد نیستم ...
اینقدر خوشحال شدم که ناخودآگاه از گردن آیین آویزون شدم و لپشو بوسیدم . عین بچه ها ذوق می کردم . آیین فرصت عکس العمل نداشت ... رفتم لباسامو عوض کردم و کلی به خودم رسیدم و با آیین بیرون رفتیم .
تو حیاط سهند ما رو دید و اصرار کرد که با ماشین اون بربم ولی آیین گفت دوست داره با تاکسی بریم ...
اول از همه رفتیم بازار . خیلی خوش گذشت با آیین تمام مغازه ها رو دیدیم و با سلیقه ی من برای مامان شهلا و مامان روسری خریدیم ...
آیین هم برای باباهامون انگشتر عقیق خرید . نوبت سوغاتی سها رسید تمام مغازه ها رو زیر و رو کردم . یه پیرهن چین چینی خیلی خوشگل کاهویی با یه خرس پشمالو واسش خریدم ...
بعد از خرید به پیشنهاد آیین رفتیم یه رستوران نهار بخوریم ...

بعد از انتخاب جا من رفتم دستامو بشورم . تو آینه ی دستشویی قیافه ام رو نگاه کردم . زیر چشمم سیاه شده بود که با دستمال نمدار درستش کردم . شالمو مرتب کردم و رفتم سر میز نشستم ...
آیین نگاهم کرد ولی حرفی نزد .
- مرسی آیین سوغاتی ها خیلی خوب شد ...
آیین با شیطنت گفت : قابلی نداره حالا اینها از طرف منه یا طرف تو ؟
خندیدم و گفتم : من و تو نداره که
- آها اون موقع که پول میدادم از این حرفا نزدی هر کی پولشو داده خودشم سوغاتی میده ...
با لحن لوسی گفتم : آیییین ...
جدی شد و گارسون رو صدا کرد .
آیین شیشلیک سفارش داد من جوجه کباب .
بعد از خوردن سالاد غذا رو آوردن .
جوجه اش خیلی سفت بود تا خوردم حالم گرفته شد . نگاهم افتاد به بشقاب آیین دیدم داره با ولع می خوره . نگاه منو که دید گفت : یادت ندادن که نباید به بشقاب دیگران نگاه کنی
- آیین میشه منم از غذات بخورم ؟
- مگه غذای خودت چشه ؟
- سفته . دوست ندارم
- می خواستی سفارش ندی
حرصم گرفته بود ولی نمی خواستم با داد و بیداد روزمو خراب کنم ...
- آیین حالا میدی بخورم یا نه ؟
- الان برات سفارش میدم بشقابم دست زده است
خندیدم و بشقابشو وسط کشیدم و گفتم : من و تو که این حرفا رو نداریم
و خندیدم . نمی دونم چرا اونم خندید . من شروع کردم به خوردن غذای آیین . اون داشت نگاه می کرد ...
- تو نمی خوری ؟
مثل اینکه خوشش نمیاد غذای دهنی منو بخوره البته من که فقط یه تیکه جوجه بیشتر گاز نزده بودم ...
تو دلم گفتم : ایشششششش سوسول ...

تا اینکه گفت : بشقابتو بده بخورم ...
خندیدم و گفتم : بدت نمیاد تو غذای من بخوری ؟
- به قول تو ما که این حرفا رو نداریم ...
خندیدم ...
با شیطنت گفت: ذوق نکن منظورم سوغاتی ها بود .
- اااا آیین
شروع کرد به خوردن غذا : این که سفت نیس بگو شیشلیک می خوام چرا خالی مبندی ؟
- به خدا سفته من نتونستم بخورم ..
- نرم نیست ولی سفت هم نیست

وای می خواستم بکوبم تو سرش چقدر واسم فلسفه می بافه : نرم نیست سفت هم نیست ...
برو بابا ...

بعد از خوردن نهار رفتیم یه پارکی قدم بزنیم . پلاستیک خریدا رو دادم دست آیین و گفتم : سنگینه تو بیار ...
- دیگه خیلی داری لوس می کنی ها ...
- خوب سنگینه دبگه
شونه هاش رو بالا انداخت . با هم راه رفتیم زمین بازی نسبتا خلوت بود . نگاهی به آیین کردم و گفتم : من می خوام تاب سوار شم ...
- جدی که نمی گی ؟
- دقیقا جدی ام ...
- سمانه خوبه سنتو می دونی ...
- آیین مگه حتما باید اندازه ی سها باشم که هوس تاب بازی کنم . بابا انقدر آنکادره نباش دیگه ...
ناچار گفت باشه . سوار تاپ شدم و خودمو بالا و پایین می کردم . حسابی اوج گرفته بودم ... آیین اینقدر کیف میده ...
اون قدر با هیجان گفتم که آیین هم دلش خواست سوار بشه .. سوار شد . اونم می خندید . دلم می خواست می گفتم : ببین چه جیگری می شی می خندی ؟ حالیت که نیس اگه می دونستی دائم نیشت باز بود ...

خیلی کیف داد . از تاپ بازی فارق شدیم که چشمم به بلال فروش گوشه ی پارک افتاد . دست آیینو کشیدم و گفتم : آیین من بلال می خوام ..
با چشمای گرد شده نگاهم کرد و گفت : تو واقعا جا داری ؟
- آره که دارم تو نداری نخور
می خواستم بگم از بودن در کنار تو اشتهام باز شده ...
یه بلال واسم خرید . خیلی خوشمزه بود . البته تا نصفه نتونستم بیشتر بخورم آیین هم چون سیر بود نخورد ...
تقریبا عصر بود که رفتیم به حافظیه ... آیین خیلی مصمم بود . می خواستم بگم حالا من یه چیزی گفتم تو چرا جدی گرفتی . ولی خیلی خوشم اومد از انیکه رو قولش بود . بد نبود منم به شرطش فکر کنم ... خنده ی موذیانه ای زدم و با خودم گفتم : حالا تا شب ...
حافظیه شلوغ بود . دختر پسرای جووون دست تو دست هم اومده بودن بلکه مرادشونو از حافظ بگیرن ...
کنار مزار حافظ رفتیم و فاتحه خوندیم . از ته دل دعا کردم که آیین دوستم داشته باشه ...
با اینکه دیگه تقریبا داشتم می ترکیدم !! با آیین فالوده خوردیم که خیلی چسبید ...
همون طور که روی نیمکت نشسته بودیم پسر فال فروشی جلو آمد : آقا نمی خوای واسه خانومت فال بگیری ؟
آیین دست تو جیبش کرد و به پسر پول داد . فال فروش که بور و کچل بود مرغ عشقش رو از توی قفس درآورد و نوکش رو به سمت فال ها گرفت اونم یه فال با نوکش برداشت و داد دست من ...
از فال فروش تشکر کردیم .. فالو دادم دست آیین گفتم : تو بخون ...
فالو ازم گرفت باورم نمیشد چی اومده بود :
شعر این بود ...
دیگر ز شاخ سرو سهی بلبلی صبور ** گلبانگ زد که چشم بد از روی گل بدور
ای گل به شکر آنکه تویی پادشاه حسن ** با بلبلان بیدل شیدا مکن غرور
از دست غیبت تو شکایت نمی کنم **تا نیست غیبتی نبود لذت حضور
گر دیگران به عیش و طرب خرم اند و شاد ** ما را غم نگار بود مایه ی سرور
زاهد اگر به حور و قصوراست امیدوار **ما را شرابخانه قصور است و یار حور
می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی ** گوید ترا که باده بخور گو هوالغفور
حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی ** در هجر وصل است و در ظلمت است نور

آیین نگاهی به من کرد و ترجمه اش رو خوند : ای صاحب فال هر تاریکی روشنایی دارد و هر روزی قرب وصال ! نگران نباش به زودی به مطلوب خود خواهی رسید ...

یخکوب شده بودم حافظ دقیقا حرف دل منو زده بود ..
آیین حرف دیگری نزد . قطره اشکی که می خواست بچکد فرو بردم ...

آیین واقعا به قولش غمل کرد شب منو برد شاهچراغ ... تو شاهچراغ اینقدر گریه کردم که خدا می دونه . آویزون ضریح شده بودم و گفتم : ای شاهچراغ ازت می خوام که عشق منو تو دل آیین بکاری .. اگه آیین هنوز عاشق آتوساست و نمی تونه منو به دلش راه بده یه کاری کن من بتونم فراموشش کنم که دیگه بی طاقت شدم ...

دیگه اینقدر چیزی خورده بودیم که شام نخوردیم و اومدیم خونه ...
خیلی خسته بودم . کلی از آیین تشکر کردم ...
رفتم حموم و یه دوش گرفتم حسابی خستگی ام در رفت . آیین رو تخت دراز کشیده بود . اونم خیلی خسته بود ...
موهامو خشک کردم و لباس خواب کوتاهی پوشیدم و یه کم هم عطر زدم . و خزیدم تو تخت ... خودم هم کرم داشتم می خواستم عکس العمل آیین رو ببینم ...
اون که چشماش بسته بود ولی با پریدن من رو تخت چشماشو باز کرد ... نگاهی بهم کرد و بعد جهت نگاهش رو عوض کرد و به سقف خیره شد ...
غلطیدم سمتش دستم رو روی سینه ی ستبرش گذاشتم و کنار گوشش گفتم : ممنون آیین امروز خیلی خوش گذشت یکی از بهترین روزای زندگی ام بود. خود لعنتی ام طاقت نیاوردم ... و گردنش رو بوسیدم ...
آیین برگشت سمتم چشماش یه حالتی داشت ... بغلم کرد و لبامو با ولع بوسید . منم همراهی اش می کردم . کمرم رو بیشتر بغل کرد بعد یهو دستاشو از کمرم جدا کرد و لباشو از لبام کند !!
نگاهم کرد و گفت : ببخش سمانه دست خودم نبود . قصد سواستفاده نداشتم ... من نمی خواستم ...
اجازه ندادم حرفش رو تمام کنه چون با لبام مانع این کار شدم . هم چنان تو بغل هم غلط می خوردیم و همو می بوسیدیم ... آیین شروع کرد به بوسیدن گردنم . دیگه تو اوج خوشی بودم .. بعد از تموم شدن بوسه ها آیین کاری باهام نکرد !! فقط همون طور که تو بغل هم بودیم به قصد خواب رفت و شب به خیر گفت ... گفتنش خوب نیس ولی دوست داشتم اون شب خیلی دیرتر تموم بشه . تقصیر خودم بود . خود کرده را تدبیر نیست ... خودم کردم که لعنت بر خودم باد ...
آیین خیلی زود به خواب رفت منم با افکار گوناگون 1 ساعت بعد از اون به خواب رفتم ... به امید فردا صبح ...
بیدار شدم اما حوصله نداشتم از تخت بیام پایین...باور نمی کردم که هنوز تو بغلشم...قلبم تند تند می زد...صدای قلبشو می شنیدم چون سرم درست روی سینه ش و روی قلبش بود.تکانی خورد اما من چشامو باز نکردم...از چیزی که در انتظارم بود می خواستم فرار کنم.طاقت نداشتم دوباره رفتار سردشو تحمل کنم.می دونستم می خواد پاشه اما وجود من که سفت بهش چسبیده بود نمی ذازه.کمی نیم خیز شد ودستشو روی دستم که به رکابیش چنگ زده بود گذاشتو رکابیشو از چنگم در آورد...فک می کرد هنوز خوابم چون تکونم میداد تا مثلا بیدار شم!منم خودمو سخت به خواب زده بودم...
_سمانه...سمانه...بیدار شو...من می خوام بلند شم...باتوام دختر...!
ناله ای کردم که یعنی بذار بخوابم...
_آها پس بیداری...با یه حرکت منو پس زد.روی تخت نشستمو بهش نگاه کردم همونطور که داشت می رفت دستشویی گفت:منو گرفتی؟سه ساعت خودمو کشتم تکون نخورم...یا آروم بیدارت کنم.....!
یه کرختی توی بدنم بود.نمی دونستم چی پیش میاد...یعنی یه درصد هم امکانش می رفت که منو دوست داشته باشه؟...
دوباره دراز کشیدمو گونه مو به بالش چسبوندم...چهار روز دیگه می رفت...اونموقع یک سالو نیمو چه طور می تونستم تحمل کنم؟یه لحظه بدنم از یاد طلاق یخ زد...چرا اصلا این دوروز به طلاق فک نکرده بودم؟چرا اصلا ازش نپرسیده بودم که واسه کارای طلاق چی کار کرده؟
ب ترس و وحشت روی تخت نشستم وقتی از دستشویی اومد بیرون چند لحظه با تعجب نگام کرد.
بعد از اون سریع رفتم توی دستشویی به صورت خودم نگاه کردم موهام به هم ریخته بود و چشام پف کرده بود.
_مگه همه چی زیباییه...؟خب درسته که آتوسا خیلی خوشگله اما مگه میشه بهخاطر ظاهر یه نفر عاشقش بشیم؟
چرا انقد مثل بدبختا با خودم درددل می کردم..من هیچ کم و کاستی از آتوسا ندارم...من ازون سرترم چون تواین مدت به شوهرم خیانت نکردم مطمئنن اگه آتوسا جای من بود....جای من بود...قطره اشکیو که روی لبم چکید با انگشت سبابه پاک کردم...منم خواستگار داشتم...میرم بیرون هنوزم بهم شماره میدن با اینکه حلقهمو می بینن..
با عصبانیت نگامو از آینه گرفتم...چرا دیشب بهش اجازه دادم...چرا؟اگه الان بگه کارای طلاقو انجام داده چی؟می میرم...اونوقت می میرم...اگه حتی سکته نکردم خودمو می کشم...من بی آئین یعنی من بی معنی...من بی آئین یعنی هیچ...
خیلی طولش داده بودم..اومدم بیرون...آئین توی آشپزخونه بودو داشت صبحونه می خورد...
_نمی ری بیمارستان؟
_نه...مرخصی گرفتم
با تعجب گفت واسه چی؟
_چون تو اینجایی....
خودم از حرفی که زدم پشیمون شدم...فقط ابروشو بالا انداخت...قلپی از چایمو خوردم...
_آئین؟!
همونطور که داشت لقمه می گرفت گفت:هوم؟
_کارای طلاقو انجام دادی؟
چندلحظه هیچ کاری انجام نداد.لقمه رو به سمت دهنش برد وگفت:واسه چی می پرسی...
_چون شیش ماه گذشته...می خوام بدونم چی کار کردی...!
لقمه شو که خورد گفت:من که اصلا وقت نداشتم...بهتره خودت به بابا بسپری کاراشو انجام بده....
خب دیگه چی می خواستم چیزی رو که می خواستم شنیدم...آره همون چیزی بود که می خواستم...مگه نه؟
خیره خیره نگاش کردم.سنگینی نگامو که حس کرد گفت:هوم؟
_یعنی...یعنی واقعا...واقعان ما....می خوایم طلاق...
نفسمو به زحمت به بیرون فرستادم...
_من نمی فهمم...تو...آئین تو اگه طلاق می خوای پس چرا...خب اگه ازمن بدت میاد چرا دیشب....چرا دیشب منو بوسیدی؟هان...چرا؟مگه من عروسک دستتم؟چرا باهام بازی می کنی....
از عصبانیت بیش از حد داغ شده بودم.با ناباوری بهم خیره شد:نگو که کارای دیشبمو عشق تعبیر کردی!نگو...چون اونموقع به عقلت شک می کنم...
نفسم گرفت...نمی دونم نفس لعنتیم کجا گیر کرده بود که در نمیومد...نمی دونم اون هوای لعنتی که به خاطرش داشتم زندگی می کردم چرا از ششام نمیومد بیرون...چرا حبس شده بود.با دستم گلومو گرفتم...چرا همه چی داشت تیره می شد...چرا نمی تونستم نفس بکشم؟هیچی نفهمیدم فقط حس کردم راحت شدم...راحت راحت...
+++++++++++++++
چشمامو که باز کردم سریع بستمش.چون نور شدیدی میزد تو چشامو اذیتم می کرد....خدا چرا دوباره این چش باز شد؟خدا چرا راحتم نکردی؟من که داشتم می رفتم...
چشامو آرومتر از قبل باز کردم...دکتر فخار با روپوش بالای سرم بود.آروم گفت:به به چه عجب...خانوم چشاشو باز کرد...
چیزی نگفتم...هنوزواسم حل نشده بود که چرا برگشته بودم...چرا نمرده بودم...چشامو بستم...صدای قدمای دکتر مدام دور می شد تا اینکه در اتاق بازو بسته شد....چندلحظه بیشتر طول نکشیده بود که صدای نجواهای آروم سهند وو سحرو خاله زهره رو شنیدم...نمی خواستم با هیچ کس حرف بزنم...باز خودمو به خواب زدم...آئین لعنت به تو...
خودمو به خواب زدم اما واقعا به خواب رفتم.
++++++++++
با یه سوزش روی دستم از خواب پریدم.آئینو دیدم.وقتی متوجه شد بیدارم نگاهی کوتاه تو چشام انداخت و همونطور که داشت سوزن سرمو می کرد داخل رگم خیلی آروم گفت:حالت بهتره...؟
جواب ندادم...انگار نمی تونستم حرفی بزنم...هنوز توی شک بودم...نشست گوشه ی تختو...به دستم خیره شد که بی حالت افتاده بود روی تخت...
_فک نمی کردم همچین عکس العملی نشون بدی...!
چهره ی عصبانیمو که دید گفت:داری با خودت چی کار می کنی؟سمانه...خودتم از اول همه چیو می دونستی....فک نمی کردم انقد احمق باشی که به من دل ببندی...به من که دلمو خیلی وقت پیش دادم به...
حرفشو قطع کرد...یعنی فهمیده بود؟فهمیده بود چه قد عاشقش شدم؟مسلما با اون عکس العمل من هر کس بود می فهمید...
نگامو انداختم به سرم...به قطره هایی که آروم آروم می چکید...اونم نگاشو انداخت به قطره هایی که آروم آروم می چکید ...می چکید روی گونه م وبعد سر میخورد روی بالش....
_سمانه؟...قبول کن خودت مقصری....من هنوزم عاشق آتو...
داد کشیدم:بس کن...دست از سرم بردار....نمی خوام باهام حرف بزنی...آره من خر بودم..آره...خربودم که عاشقت شدم..آره می دونم که تو هنوز عاشقشی...هنوز منتظرشی...به درک...آره همه چی تقصیر منه...همه چی...حالا که اینارو شنیدی برو...آئین برو...دلم می خواد بمیرم...بمیرم...بمیرم...من می خوام بمیرم...پس چرا کسی نمی شنوه؟خدا کجاس؟من نمی بینمش...همونطور که اون منو نمی بینه...آئین...خدا کو؟
اینارو مثلا می خواستم فریادبزدم اما صدام آروم بود..آروم...
افتاده بودم به هق هق...خواست با دستش اشکامو پاک کنه که سرمو کشیدم عقب....
_آئین برو...چهار روز دیگه که رفتی دیگه هیچ وقت اینجا نیا...برو با آتوسا...شاید این وسط آدم بده من باشم...ببین من تقریبا می دونم آتوسا کجاس...می تونم بهت بگم...توهم برو...من دیگه نمی خوامت....چون...چون...
سرشو بین دستاش گرفتو گفت:تقصیر من نیست سمانه...به خدا می خواستم....می خواستم باهات بمونم..اما یه ماه پیش ...آتیو دیدم...من ازش بچه دارم...اون هم مادر بچه مه ....هم عش....
احتمالا دلش واسم سوخت چون حرفشو کامل نکرد.
حس کدم شک دوم بهم وارد شده.اما این بار به هر سختی بود نفسمو کشیدم....
_آئین خیلی ظالمی...خیلی...پس من چی؟من ...اون ...اون خودش برگشت پیشت؟
_نه...نمی خواست برگرده.ولی اونم زنمه....خب....خب سمانه...منم مثل تو...منم مثل تو عاشقم...اگه به تو لطف کنم به خودم ظلم کردم...اگه به خودم لطف کنم به تو ظلم...
چشامو بستمو گفتم:باشه...باشه آئین ..من عشق ازروی ترحمو نمی خوام...من نمی خوام عشق کسیو بگیرم...نمی خوام کسیو به زور دلبسته ی خودم کنم...باشه آئین...به بابا می گم کارای طلاقو بکنه...تو هم با اون بیچاره تر از من خوش باش...می دونی چی نمی ذاره از غصه بمیرم...اینکه توهم مثل منی...اینکه اونم عاشقت نیست...نه...چرا دروغ بگم...چرا الکی بگم اگه با اون خوشبخت بشی خوشحال می شم؟...نه...من خیلی بدم...خیلی...خیلی...
حلقه رو از انگشتم بیرون آوردمو به سمتش گرفتم....
دستمو مشت کردو به سمت خودم هلش داد:تو فعلا زنمی....
حلقه رو اینبار پرت کردم سمتش...افتاد روی کف اتاق...
دوباره افتادم گریه...دلم واسه خودم می سوخت آروم گفتم:آئین...آئین من می خوام بمیرم...آئین من می خوام واسه همیشه برم...آئین نمی بخشمت...تو به من ظلم کردی...آئین....
چشامو بستمو صدای بسته شدن درو شنیدم...یعنی بیچاره تر از من تو این دنیا هست؟
++++++++++++++
از بیمارستان که برگشتم یه راست رفتم تو اتاقم.چندلحظه گیج وسط اتاق ایستادم...چرا هنوز توی این دنیا بودم...لعنت به تو آئین...
خواستم برم توی تختم دراز بکشم اما که چی؟...باید با این درد خو می گرفتم..باید می تونستم بدترشو هم تحمل کنم...نباید خودمو افسرده نشون می دادم...باید آئینو فراموش می کردم...باید آئینو تو قلبم می کشتم...خودم خنده م گرفت...اونوقت خودمو کشته بودم....از حموم که برگشتم...هنوز آئین طبقه ی پایین بود...نباید می فهمید که منو چه قد خورد کرده...نباید چیزی می فهمید...بهترین لباسمو پوشیدم...یه پیراهن صورتی دوبنده و خیلی راحت بود.رژ لب کمرنگی روی لبم زدم...چندلحظه توی آینه به خودم خیره شدم...سمانه داری چی کار می کنی؟که چی؟کیو داری گول میزنی...با همه ی اون حرفا بازم می خوای تحریکش کنی؟بازم می خوام جلب توجه کنی؟دیوونه...اون بهت هیچ حسی نداره...اون...
سرمو تکون دادم که افکار مزاحممو دور کنم...من نباید شکست می خوردم...این زندگی من بود....من نباید می باختم...نباید آئینو ازدست می دادم...پس اون حرفا که توی بیمارستان بهش زدم چی بود؟....چرا گفتم برو با آتی؟...من می خوام خودم باشم...من هیچ کاری نکردم...پس این لباسو ...اینا واسه چیه... هنوز نمی خوام قبول کنم که همه چیو باختم؟....نه نمی خوامو نمی تونم شکستو قبول کنم...این زندگیو باید واسه خودم کنم...باید آئینو بکنم آئین من...اینطور آتی رو هم راحت می کنم...اینطور به اون هم لطف کردم....چرا باید این وسط فقط من لطف کنم؟
صندلای صورتیمو هم پوشیدمو زیر لب گفتم:آئین نه...آئین من...چون مال منه...مال من بوده و مال من خواهد بود....تا همیشه...اگه کمی تاحالا واسه این زندگی تردید داشتم..اما حالا دیگه این زندگیو می خوام...آئینو می خوام من شوهرمو می خوام...
باید یه فکر اساسی میکردم، بدست اواردن آئین سخت بود اما بقول مهرداد غیر ممکن نبود، با یاد آوری اسم مهرداد یاد خاطرهای این مدت افتادم چه کارهایی که نکردیم، تازه متوجه شدم که دلم واسه مهرداد تنگ شده مشغلهٔ این مدت اصلا فرصتی نذاشته بود به اطرافیانم حتا فکر کنم چه برسه حالی ازشون بگیرم، چقدر بی معرفت بودم من، داشت عروسی میکرد و من حتا یک تبریک بهش نگفته بودم.
-بله؟
سهند:مامان گفتن تشریف بیارید پایین
-چطور مگه؟
سهند:آخه همه دوره هم هستیم فقط شما نیستید
-آهان، چشم مزاحم میشم. توی این فکرها بودم که چرا آئین بی غیرت نیومد آخه چرا، میخواد من رو تحقیر کنه، یه آشی برات بپزم آقا آئین که نفهمی از کجا خوردی.وای تازه یادم افتاد که چی تنم بود واسهٔ همین بود سهند بیچاره یکسره سرش پایین بود، داشتم آب میشودم، میدونستم آئین دوست داره لباس پوشیده بپوشم واسهٔ همین نمیخواستام باهاش لج کنم و خودم هم راحت نبودم. لباس عوض کردم یک بلوز یقه بسته با آستینهای بلند با یک شلوار جین.
-سلام
خاله زهره:سلام عزیزم، بیا داخل، بفرمایید
-ببخشید ما دوباره مزاحم شدیم
سحر:این همه تعارف نکن بیا اینجا کمک من کن
-چشم خانوم
عمو علی:از دختر ما کار نکشی سحر خانوم؟
سحر:آقای بابا دارم بهش کار یاد میدم فردا آقا آئین دعامونم میکنه، بیگاری که نیست، مگه نه آقای دکتر؟
آئین هیچیز نگفت فقط لبخند زد تا بیشتر از این ضایع نشده بودم رفتم توی آشپزخونه.داشتم سالاد درست میکردم و سحرم یکریز حرف میزد اما من هیچ چیز نمیفهمیدم، همش به این فکر بودم که حالا باید چکار کنم، کاشکی مهرداد بود و کمکم میکردم، توی این فکر بودم که چشمم به سهند افتاد که توی چارچوب در ایستاده بود و به من نگاه میکرد،
-کمک نمیخواید؟
نه مرسی، شما بفرمائید، از فکری که از ذهنم گذشت خندم گرفت، به فکر این بودم که چی میشد سهند مثل مهرداد واسم بود و میتونست کمکم کنه اما اون کجا و این کجا، مهرداد و سهند باهم خیلی تفاوت داشتن، به اضافه اینکه راحتی من و مهرداد بخاطر دوران بچگیی بود که با هم بودیم.
سهند:حالتون خوب سمانه خانوم؟
-بله؟
سهند:میگم حالتون خوب؟
-بله چطور مگه؟
سهند:الان چدن دقیقست دارم صداتون میکنم، جواب نمیدید
-بله، میشنوم.
سهند:پرسیدم از چی خندید؟این سوال از سهند بعید بود، تا حالا اینقدر با من صمیمی نشده بود
-چیز خاصی نبود، شما بفرمائید، ما کار هارو انجام میدیم.
سحر:ای و سهند اینجایی، برو بابا کارت داره
-کجایی تو؟از زیر کار در میری؟
سحر:کی من؟به من این وصلهها نمیچسبه خانوم
-آره میدونم
کارم که تمام شد، رفتم به سالن آئین نشست بود و با عمو علی تلویزیون میدیدن، رفتم و جفتش نشست بودم، چون مبلش دنفر بود یکم هم کوچیک بود،خیلی بهم چسبیده بودیم، آئین خجالت میکشید و معذب بود، نمیدونم چرا اینطوری میکرد همه معمولی بودن و کسی به ما توجه نمیکرد اما اون. . .
-نمیشد پیش سحر بشینی؟
خیلی ناراحتی میتونم کلا برم، تا راحت باشین.برگشت و با نفرت نگاهم کرد، بازم از کوره در رفته بودم، باید خودم رو کنترل میکردم اما نمیتونستم سخت بود
26-08-2013, 08:54 AM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد