خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان اتوبوس فهیمه رحیمی

خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #1
رمان اتوبوس فهیمه رحیمی
رمان اتوبوس
فهیمه رحیمی

[تصویر:  20150612113010_----.jpg]










خلاصه داستان

رمان اتوبوس (فهیمه رحیمی)
داستان دو بخش دارد دفتر سفید و دفتر سیاه که هر دو زندگی یک نفر را روایت می کند . اولی داستان تخیلی و رویایی دخترک را و دومی داستان واقعی و زندگی اسفناک او را . که برایش پایانی زیبا و قشنگ در پی دارد .
واقعیت این است که مسئولیت دختری که در پرورشگاه بزرگ شده ، بعد از چندین سال به عمویش در یکی از روستاها واگذار می شود. بعد از مدتی جوان خیری با خواندن دفتر سفید او که از پرورشگاه گرفته جنازه نیمه جاندار او را در بیمارستانی می یابد و بنا به دلایلی تصمیم می گیرد حضانت او را به عهده بگیرد. و ...






دفتر سفید


نامه ای به بدری!
به همه چیز می توانم فکر کنم جز اینکه یتیم شده ایم . چگونه می توانم باور کنم که خوشبختی مان در اثر بیمبالاتی یک راننده خواب آلود اتوبوس تبدیل به مصیبت و بد بختی شده باشد ؟ این اتفاقات فقط در ستونھایحوادثروز نامه باور کردنی است و پذیرفتن اینکه ما نیز جزو آن دسته افراد مصیبت دیده قرار گرفته ایم برایم قابل پذیرشنیست.
هنوز دوست دارم به گذشته فکر کنم و با تو از آن روز ها سخن بگویم . از روز های شاد ، روز هایی که ھر ثانیه اشبا خوشبختی قرین بود و ما از آن غافل بودیم . در ذھن فارغ از غم ما مرگ مخصوص پیر مردان و پیر زنانی بود که کامدل از دنیا گرفته و به قدر کافی از آن متمتع شده اند . هرگز تصورش را ھم نمی کردم که داس مرگ روزی دو تا ازبھترین عزیزانمان را از روی زمین درو کرده ، بهار زندگیمان را مبدل به پاییز کند.آیا تو باور می کنی ؟
من در کابوس غوطه ورم و می خواھم خود را از آن برھانم . شب با این اندیشه به خواب می روم که صبحروشن و تابناک را آغاز خواھم کرد و کابوسھا پایان گرفته اند . اما ھیھات صفحه روز نامه خبر می دھد که آنچه درج شده ،تنها یک خبر نیست و به راستی من و تو و منصور یتیم شده ایم.ای کاش ما سه تا ھم با پدر و مادر ھمسفر بودیم و ھمگی در آن سانحه کشته می شدیم ، این طوری دیگر غم ودردی ھم وجود نداشت.با تو گفتم که ، دوست دارم در گذشته بمانم و حوادث جاری را فراموش کنم . چه دوران خوشی بود وقتی با ھم ازآموزشگاه پرستاری بر می گشتیم . مادر بی وقفه دستور می داد و می گفت " مینو ، بدری ، زود لباسهایتان را دربیاورید وبیایید عصرانه بخورید " و من و تو لباسھایمان را در می آوردیم و ھر جا می رسید ولو می کردیم و خود رابرای خوردن عصرانه به مادر می رساندیم . و شب ، پدر با پاکتهای میوه به خانه می آمد و پیش از همه نام تو را بر زبان می آورد ، و من همیشه فکر می کردم تو را بیش از من دوست دارد . چقدر احمق بودم که برای خود سھم بیشتری از محبت می خواستم . حالا که فکر می کنم ، به خود می خندم و منظور پدر و مادر را که به تو بیش از منمحبت می کردند درک می کنم.
بدری ، تو پدر و مادر را با اینکه والدین حقیقیت نبودند ، بهتر از من شناختی و هرگز کای نکردی که دختر حق نشناسی به نظر بیایی . وقتی لب به اعتراض می گشودم که – هیچ پدر و مادری به سختگیری آنها نیستند – تو سرت را می گرداندی و می گفتی که من اشتباه می کنم . حالا می فهمم که سختگیری آنها برای ھدایت ما به
راهی صاف و دور از سنگلاخ بود .هر دوی آنها تلاش می کردند تا از ما فرزندانی خوب و شایسته بسازند و تحویل جامعه دھند.

آه بدری چگونه من در خواب خرگوشی ، اسیر اوھام و کج اندیشیھای خود بودم ، برای جبران گذشته و اشتباه ، خیلی دیر است . اگر می دانستم که سرنوشت با ما چنین می کند ، ھرگز آن روز ھای خوب با ھم بودن را از دست نمی دادم ، و از ھر ثانیه اش استفاده می کردم . چرا آن قدر به تماشای مادر ننشستم تا در نی نی چشمان سیاھش محو و نابود شوم ؟ چرا پدر با دستھای گرم و صمیمانه اش آن قدر دستھایم را نفشرد تا شکستن بند ، بند استخوانھایم را در دستھای مردانه اش حس کنم ؟ چرا اتاقمان را آن طور که مادر دوست داشت مرتب نمی کردم .
ای کاش فرصتی دیگر می یافتم و به جبران کار ھایی که نکرده ام می پرداختم . می دانم که رجعت ممکن نیست .
آنھا دیگر زنده نمی شوند تا خطاھایم را جبران کنم . اما چرا تو در آن روز ھا خود سریھایم را نا دیده گرفتی و بار وظایف مرا بر دوش کشیدی ؟ چرا مو ھایم را با آن پنجه ھای استخوانیت نکشیدی تا از درد به خود بپیچم ؟ تو با سخاوتت ، با فروتنیت مرا گستاختر کردی و این باور را به من دادی که از تو برترم و نمی بایست ذرات غبار سینه ام را تحریک کند . تو مادر را می فھمیدی و چشمانت نگاه خسته او را می دید و بوسه ھای گاه و بی گاھت بر دست و صورت او ، حکایت از ھمدلی تو داشت . یادت می آید به مناسبت روز مادر پارچه ای خریدی و شبانه آن را دوختی ؟
من در آن شب نشسته بودم و با دفتر عقاید یکی از آموزشیاران کلنجار می رفتم تا قصیده ای زیبا به رسم یادگاربرایش بنویسم . چشمانم تلاش تو را می دید ، اما ذھنم از حقیقت دور بود و در رویا سیر می کرد . قصیده کنار دستم بود ، اما در رویا به دنبال یک واژه می گشتم ! ای کاش با سوزن و نخ مرا به حقیقت می دوختی . می دانم از تو بر نمی آید که سخت بگیری . می دانم که خواھی گفت افسوس دردی را دوا نمی کند . اما ای کاش برای زخم درونم مرحمی می داشتی . چقدر خوب بود که تو در کنارم می بودی و من سر بر شانه ات می گذاشتم و می گریستم.
امضای مهرنوش طلا
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۲-۳-۱۳۹۴ ۱۰:۳۰ صبح، توسط مهرنوش طلا.)
۱۶-۳-۱۳۹۴, ۰۴:۳۰ عصر
یافتن سپاس نقل قول
3 کاربر از مهرنوش طلا به دلیل این ارسال سپاس کرده.
ایران دخت, mamane kiana, vidia
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #2
RE: رمان اتوبوس فهیمه رحیمی
شب آخر با ھم بودنمان را ھرگز از یاد نخواھم برد . عمو نصرالله و دایی کاظم با پدرت در اتاق نشسته بودند و ما را مثل سیبی که رو به رویشان قرار داشت میان خود تقسیم کردند . در آن شب ، من و تو چه حالی داشتیم ؟ دو ماه از شب چھل پدر و مادر گذشته بود و آنھا می خواستند به راه خود بروند . تمام وجودمان گوش شده بود و از لای در نیمه باز ، به سخنان آنھا گوش می کردیم . پدرت از اصفھان آمده بود تا تو را ببرد ، تو دیگر دختر بزرگی بودی که می توانستی یار و یاورش باشی . وقتی پدرت تو را دست پدرم سپرد ، تو دختری شش ساله بودی . درست ھم سن من ! تو را به تھران آوردند تا با من زندگی کنی و من و تو از علت واقعی بی خبر بودیم . شاید به دلیل ورم مفاصل پدرت بود که نمی توانست تو را یک تنه بزرگ کند ، پدرم تو را آورد تا با من ھم بازی شوی ؟ یادت می آید تو با لھجه شیرین اصفھانی ات گفتی " من آمده ام خواھرت باشم . مرا به خواھری قبول می کنی ؟ " و من که از طرز صحبت تو خوشم آمده بود ، دستت را گرفتم و گفتم " بیا بریم بازی کنیم " و این شروع یک زندگی شیرین در کنار تو بود .

آن روز ھا ، قلبھای کوچکمان پذیرای محبت و دوستی بود و انس و الفتمان نا گسستنی . اما ای کاش در بزرگسالی ھم محبت و انس خود را از یکدیگر دریغ نمی کردیم و در مقابل تقسیم غیر عادلانه بزرگتر ھا ایستادگی می کردیم .
تو باید با پدرت می رفتی ، و من نمی دانم . چرا منصور باید از من و تو جدا می شد . و من باز نمی دانم چرا و به چه علت ما نمی توانستیم در کانون خود باقی بمانیم . پدرت پایش را که ھنوز از رماتیسم درد داشت دراز کرده بود و به سخنان دایی کاظم گوش می کرد . من و تو گریه می کردیم و نمی خواستیم از ھم جدا شویم . با تو گفتم که ما ھر سه نفر به قدر کافی بزرگ ھستیم که بتوانیم خودمان برای آینده و سرنوشتمان تصمیم بگیریم . گفتم که به دایی کاظم خواھم گفت حق ندارد تو را از من جدا کند . من و تو تازه درس پرستاری را شروع کرده ایم و می خواھیم
در آینده پرستار بشویم – تو لبخند محزونی بر لب آوردی و گفتی – ھمه چیز زیبا بود ، اما افسوس– . . .
تو بھتر از من می دانستی که تصمیم بزرگتر ھا قابل تغییر نیست . منصور را دایی برگزید تا در مسافرتھای تجاری شریک راھش باشد و من را عمو نصرالله بر داشت تا با خود به شمال ببرد تا بتوانم در کنار او و خانواده اش درد یتیمی را تحمل کنم . و تو ھمراه پدرت می رفتی . پولی که دایی کاظم برای ساختن آینده تو به پدرت داد ، اشک شادی به چشمان او آورد ، اما اشک ما اشک شادی نبود . آن پول گسستن من و تو بود که مبادله شد . گریه ما گر چه جانسوز بود اما قلب آنھا را که از سنگ خارا بود نرم نکرد و ناله و فغان من و تو را نشنیدند . شب یلدای من و تو در آغاز تابستان فرا رسیده بود . گرمای ھوا با بغضی که راه گلویمان را بسته بود ، نفس کشیدن را مشکل می کرد .
با ھم رفتیم روی بام تا برای آخرین بار ستاره ھا را شماره کنیم . دستھای ما به یکدیگر قفل شده بود و ستاره ھا در بلور اشک ما می شکستند و کم و زیاد می شدند و به شماره نمی آمدند . تو گفتی " مینو ! ھمه چیز تمام شد " و من گفتم " بیا تا چشمھایمان را ببندیم و بعد باز کنیم ! این یک خواب است . خوابی توام با کابوس " و تو با لبخندی حزن آلود گفتی " این یک کابوس حقیقی است ، آن چه گذشته ھا داشتیم خواب بود ، خوابی رویایی و شیرین ، بله ، این حقیقت است ، حقیقتی تلخ که باید بپذیریم و آن را باور کنیم. "
من ستاره ای را دیدم که به زمین سقوط کرد و ابری که با شتاب می رفت تا روی ماه را بپوشاند . آن شب ، شب غریبی بود ، چرا که آسمان پر ستاره را ابر سیاه پوش کرد و آسمان ، به حال من و تو رقت آورد و گریست و ما بی مھابا جسم خسته مان را به قطرات باران سپردیم و باران را ھمراه با اشکھای شورمان مزمزه کردیم . نگاھمان به یکدیگر دوخته شده بود . بیزار از رفتن و به دیگران پیوستن ، خیس شدن از باران را بر قلبھای سنگ آنھا ترجیح دادیم
و تا زمانی که از آسمان باران بارید ، از چپشمھای ما ھم اشک بارید . صدای دایی کاظم که تکرار می کرد ( مینو ، بدری ، شما دو نفر کجا غیبتان زد ) بار دیگر نگاھمان را به ھم پیوند داد و بی تفاوت از آوایی که می شنیدیم ، فقط به باران پناه برده بودیم . گفتم " بدری من بدون تو تنھا می مانم " و تو آرام گفتی " من ھم " . گفتم " تو خوشبختی ، چون با پدرت بر می گردی . تو او را داری ھر چند که بیمار است . اما ھست ، زنده است ، و تو می توانی دستھای کوچکت را میان دستھایش بگذاری و بگویی – پدر دستھایم را بفشار ! آن قدر که حس کنم تو مال منی و به من تعلق داری – " . خندیدی و در خنده ات ھزاران راز نھفته بود .از میان بغض گلویت گفتی " دستھای پدرم از بیماری ورم کرده و دیگر نمی تواند مشت کند " . گفتم : " با او باش و تنھایش نگذار . از تمام لحظه ھای با او بودن لذت ببر و به پدرت تکیه کن ! اگر چه او بیمار و نا توان است ، برای تو ستونی سخت و محکم است . قدرش را بدان
و با او خوشبخت باش . شاید روزی ، روزگاری دوباره توی ھمین خانه دور ھم جمع شدیم و از خاطراتمان برای ھم گفتیم . من به ھمین امید راھی می شوم ، به امید روزی که بر گردم و دوباره با تو ھمخانه شوم " . تو دستم را به گونه ات گذاشتی و گفتی " قول بده که فراموشم نکنی " . ما یکدیگر را در آغوش کشیدیم و برای اولین بار در مو ھای یکدیگر چنگ انداختیم . حس لمس کردن و به خاطر سپردن . در آن لحظه دوست داشتم تمام وجودت را چون اسفنج در خودم جمع می کردم و در مشتم پنھان می کردم و دور از چشم عمو نصرالله و دایی کاظم و پدرت ، به شمال می بردم . ھمیشه آرزو ھایم به نا کاکی می انجامند . قدرت ساحری افسانه ای بیش نیست.

صبح ھر دو راھی شدیم ھر کدام با چمدانی در دست تا سر خیابان . تا اینجا راھمان یکی بود . اما سر خیابان ، دو
اتومبیل مخالف ھم پارک شده بودند . یکی به طرف شمال ، دیگری به طرف جنوب . بدری ! تو گریه نکردی و من ھم
! شاید به راستی ھر دو سحر شده بودیم ، یا اینکه نمی خواستیم بقیه غرورمان جلو چشم آنھا که ظالمانه ما را از
یکدیگر جدا کرده بودند خرد شود . و یا اینکه ھنوز باورمان نشده بود ما برای ھمیشه از یکدیگر جدا می شویم .
خواب بودیم و ھر دو در خواب راه می رفتیم . بی اراده و مسخ . دستھای یخ کرده یکدیگر را فشردیم و از ھم فاصله
گرفتیم . ھر دو راھی سرنوشتی نا معلوم شدیم ، با نجوای منصور در گوشمان ، که گفت " روزی ھمه باز دور ھم
جمع خواھیم شد . تا آن روز مقاوم و محکم باشید و زندگی را سخت نگیرید. "
من در تمام طول سفر چشم بر ھم گذاشتم تا جاده را نبینم . از جاده ای که ما را از ھمدیگر جدا می کرد متنفر بودم و به گمانم تو نیز چنین کرده باشی . شامه علفھای باران خورده را بو می کشید ، اما چشم ، زیبایی طبیعت را نمی دید . دست عمو نصرالله به گرمی دست پدر بود اما نه به مھربانی دست او . کف دست عمو نصرالله زبر و زمخت بود ، درست مثل دست کشاورزان ، اما وقتی سرم را روی شانه اش گذاشتم ، احساس غریبی نکردم ، شاید بوی پدرم را می داد .
امضای مهرنوش طلا
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم
۱۶-۳-۱۳۹۴, ۰۴:۳۱ عصر
یافتن سپاس نقل قول
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #3
RE: رمان اتوبوس فهیمه رحیمی
ھوای دم کرده اتوبوس و بوی عرق بدن ھمسفران در ھم مخلوط شده بود . از میان تمام بو ھا ، بوی شانه عمو نصرالله زننده نبود . بوی ھمخونی از آن به مشام می رسید . مقابل یک مھمانخانه وقتی اتوبوس از حرکت باز ایستاد ، عمو نصرالله کنار گوشم زمزمه کرد " مینو جان ! بیدار شو تا چاشت بخوریم و کمی رفع خستگی بکنیم " . دلم می خواست مثل آن بار که ھمگی به شمال سفر کرده بودیم و من میل پیاده شدن و رفتن به مھمانخانه را نداشتم ، می نشستم و به طبیعت زیبا نگاه می کردم . اما این بار فرق می کرد . دیگر من جذب ھیچ چیز زیبا نشده بودم که بخواھم از خوردن صرفنظر کنم . دیده که باز کردم اغلب مسافران پیاده شده بودند . تنھا من و عمو نصرالله مانده بودیم . عمو به انتظار ایستاده بود . بلند شدم و ھمراه او از اتوبوس پیاده شدم . ھمه مسافران شاد ، و به پندار من بی غم ، وارد مھمانخانه می شدند . من و عمو در کنار شیر آبی که به حوضچه کوچکی می ریخت ایستادیم تا عمو صورتی تر کند . من دستھایم را زیر شیر گرفتم و خنکی آب را حس کردم . ما در ایوان مھمانخانه نشستیم و یک مرد برایمان صبحانه آورد . تخم مرغ بود و تو می دانی که من ھیچ وقت از بوی زخم تخم مرغ خوشم نیامده است . اما بوی آن را تحمل کردم و با لیوانی چای آن را فرو دادم .
عمو برای آنکه مرا با طبیعت آشتی دھد گفت " مینو ! شمال مثل بھشت است " و من به جای پاسخ پرسیدم "
عمو ما زود تر می رسیم یا بدری ؟ " عمو گفت " فکر می کنم با ھم برسیم " . گفتم " ای کاش ھر دو از یک گاراژ سوار می شدیم تا من می توانستم باز ھم او را ببینم " . عمو سر تکان داد و گفت " می بینی ! کمی که اوضاع رو به راه بشود و منصور بتواند از شما دو تا سر پرستی کند ، ھمه تان باز ھم دور ھم جمع می شوید " . گفتم " این اشتباه بود که ما را از ھمدیگر جدا کردید . ما ھر سه نفرمان کار می کردیم و چرخ زندگی را می گرداندیم " . عمو گفت " منصور باید ھمراه دایی ات می رفت . پدر مرحومت شغلی به او یاد نداد تا بتواند روی پای خودش بایستد ، تو و بدری ھم آن قدر سن ندارید که بتوانید مشکلات را تحمل کنید . تصمیم من و دایی ات به نفع خود شما بود . چند سالی که بگذرد خودتان این حقیقت را بھتر درک می کنید " . با صدای کمک راننده به پا خاستیم . من نگاھی اجمالی به پیرامونم انداختم .

فکر می کردم در آن سفری که ھمگی با ھم بودیم ، به این مھمانخانه آمده بودیم . به درستی یادم نیست ، شاید شباھت مھمانخانه ھای میان راه مرا به این فکر انداخت . اما در آن لحظه بی اختیار با چشم به جستجوی تو و دیگران بودم . شاید به این امید که ھمگی با من سوار شوید و باز ھم من مثل آن سفر مجله فکاھی را با صدای بلند برایتان بخوانم .

آخرین کسانی که سوار شدند من و عمو بودیم . عمو داشت میگفت که ( زندگی مثل عبور کردن اتوبوس ، شاید ھم گفت اتوبوس مرکب مرگ است که بالاخره ھمه سوار می شوند ، یکی زود تر و یکی دیر تر . فکرش را نکن ) . در صدای عم ، غم موج می زد و می توانستم بفھمم که یاد برادر از دست رفته آتشی در وجودش انداخته است . نگاھش کردم و در عمق چشمانش شبنم اشکی را که برق می زد دیدم . عمو سر به زیر انداخت و آرام گفت " تو شکل مادرت ھستی و ھمان نگاه را داری . خدا ھر دوی آنھا را رحمت کند.

وقتی سوار شدیم اشکھایم را بدرقه راھی کردم که روزی ھمگی از آن عبور کرده بودیم . چه روز ھای خوشی بود .
آن روز ھا . من باز دیده بر ھم گذاشتم تا به خوشبختی فکر کنم . مه آنقدر از کوه پایین آمده بود که دید راننده را مشکل می کرد و عمو نصرالله از من می خواست دیده باز کنم و به این منظره نگاه کنم . شیشه باز اتوبوس رطوبت مه را به صورتم نشاند و ھمراه با بوی سبزه و درخت ، رخوتی در وجودم بر انگیخت . اگر غمی در کار نبود ، این طبیعت می توانست جادو کند . آیا در بھشت ھم انسان غمگین پیدا می شود ؟
به شھر که رسیدیم کنار فلکه ای پیاده شدیم و عمو مرا به پارک برد . نگاھھای گاه و بیگاھی که عمو به ساعتش می کرد ، به من فھماند چشم به راه کسی است که برای بردن ما می آید . احساس خستگی می کردم . نه آن خستگی که جسم را آزرده باشد ، روحم از اضطراب آینده ای مجھول ملول شده بود و اگر به اختیار خودم بود راه را پیش می گرفتم و می رفتم . آن قدر می رفتم تا از پا در بیایم . اما روی نیمکت نشستم . رو به رو باغچه ای بود با گلھای شیپوری قرمز . من برای فرار از کسالت ، یک گل چیدم و بدون آنکه حتی آن را بو کنم ، ریز ریز کردم .

این یک واکنش بود ، می خواستم به خودم ثابت کنم که ھنوز توانایی دارم و ھنوز می توانم کاری انجام بدھم.
امضای مهرنوش طلا
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم
۱۶-۳-۱۳۹۴, ۰۴:۳۴ عصر
یافتن سپاس نقل قول
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #4
RE: رمان اتوبوس فهیمه رحیمی
شاید به نظرت مسخره بیاید ، اما در تمام طول سفر ، من بیش از یک مرده متحرک نبودم . حتی در مھمانخانه وقتی لیوان چای را به لبم نزدیک کردم ، حسی در لبھایم نبود ، شاید ھم به ھمین دلیل بود که توانستم آن تخم مرغ را فرو بدھم . تنھا سر انگشتانم بود که گرمی لیوان را حس کرد . گمان می کنم از گردن به بالا فلج شده بودم ، یا بھتر بگویم : بی حس شده بودم . سرم سنگین و منگ بود . بی حسی موضعی ، و با پر پر کردن گل می خواستم حسھای رفته را به دست آورم . گلھای آن باغچه مرا به یاد باغچه خانه خودمان انداخت که در بھار با گلھای بنفشه زنده اش می کردیم . . . چه بھار سیاھی را گذراندیم . دیگر گمان نمی کنم از ھیچ بھاری خوشم بیاید .

جعبه کوچک بنفشه را بین خود تقسیم می کردیم . عادلانه . ھمیشه ھمین طور بود . ھمیشه ھمه چیز میان من و تو عادلانه تقسیم می شد . اما امیدوارم در مورد زجر کشیدن و تقسیم بد بختی این طور نشده باشد . آیا تو ھم به اندازه من زجر می کشی ؟
بدری ! سخت است در نگاه دیگران ترحم را تحمل کردن . و من در نگاه پسر عمو نصرالله ، این را دیدم . او با وانت به استقبال ما آمده بود . وقتی به ما رسید سلام کرد و به من گفت ( فوت والدینتان را به شما تسلیت می گویم ) .
من و تو ھیچگاه او را ندیده بودیم و من آن ساعت نمی دانستم چه کسی است که دارد به من تسلیت می گوید .
بعد از آن بود که عمو نصرالله گفت ( داین پسرم نیماست و از برادرت منصور دو سال بزرگتر است ) . نیما به انتظار پاسخ نماند و ساکھای من و عمو را عقب وانت گذاشت و در را برای ما گشود . اسم نیما مرا به یاد نیمای شاعر انداخت و بی اختیار این شعرش از حافظه ام گذشت که گفت:
در فرو بند که با من دیگر
رغبتی نیست به دیدار کسی
فکر کاین خانه چه وقت آبادان
بود بازیچه دست ھوسی
نیما به زبان محلی شروع کرد با عمو نصرالله صحبت کردن . و من مبھوت به جاده چشم دوختم که ما را با خود می برد . عمو نصرالله به خانه ای زیبا اشاره کرد و گفت " این خانه ماست . زمستان اینجا زندگی می کنیم اما وقت نشا و میوه چینی توی ده ھسنیم " از خنه که رد شدیم ، فھمیدم که راه ده را در پیش داریم . و ھنگامی که وانت به جاده خاکی پیچید مجبور شدم شیشه را بالا بکشم تا گرد و خاک به داخل نیاید.
بدری ! از ھنگامی که به جاده خاکی پیچیدیم تا زمانی که وانت مقابل یک در آھنی بزرگ ایستاد ، به این فکر م عمو و زن عمویم را به شما تسلیت می گویم ) از کلمه والدین استفاده کرد ؟ آیا او ما را فامیل به حساب نمی آورد
؟ یا این که او فرزند حقیقی عمو نیست و زن عمو پیش از این ھمسر دیگری داشته و این جوان ثمره ازدواج اول اوست ؟
امضای مهرنوش طلا
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم
۱۶-۳-۱۳۹۴, ۰۴:۳۷ عصر
یافتن سپاس نقل قول
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #5
RE: رمان اتوبوس فهیمه رحیمی
فکرکردم که اگر این مرد جوان پسر عموی من است ، چرا ما تا به حال او را ندیده ایم و چرا به جای این که بگوید ( فوت در این فکر بودم که با صدای بوق ، آن در آھنی قرمز رنگ باز و وانت وارد محوطه وسیعی شد . درختان با نظم و ترتیب در کنار ھم کاشته شده بودند و ساختمان با فاصله ای نه چندان دور از در حیاط بنا شده بود . زن عمو را دیدم که برای استقبال و خوش آمد گویی آمد . یادت می آید که اندام فربه او را مسخره کرده بودیم و پنھانی به او خندیدیم ؟

اما به نظرم رسید که او ضعیف شده است . نمی دانم چرا در مراسم ختم متوجه این دگرگونی نشده بودم . بھر حال او پیش آمد و مرا در آغوش کشید و خوش آمد گفت . حرفھایی که برای تسلای قلب مجروحم بر زبان آورد به دلم نشست و از اینکه کسی غمم را درک می کند آرامش یافتم . دختر عمو ھا لباسھای قشنگی بر تن داشتند ، اما رفتارشان مثل زن عمو گرم نبود . وقتی عمو آنھا را به من معرفی کرد دستشان را فشردم و ھر دو آرام گفتند ( خوش آمدید ) . فکر نمی کنم ھیچ ملاقاتی به زیبایی ملاقات من و تو باشد ! نرگس کوچکتر است و نسترن دو سال از او بزرگتر .

ھر دو دبیرستانی ھستند . نرگس به نظرم شیطان تر رسید و بعد ھا گمانم تبدیل به یقین شد . او دختر زیرک و شلوغی است که گربه ھا را دوست دارد و از سگھا فرار می کند . ما ھیچ وقت در این مسئله که چرا پدر با عمو نصرالله معاشرت نمی کرد کنجکاوی نکردیم ، و من ھنوز نمی دانم چه چیزی موجب جدایی این دو برادر بود و چرا در تمام عمرمان بیش از دو بار او را ملاقات نکرده بودیم . یادت می آید که وقتی به شمال ھم سفر کردیم ، پدر به دیدن او نرفت ، حتی ما نمی دانستیم عمو در کدام استان از شمال زندگی می کند . باید رازی در میان باشد که آن دو از یکدیگر دوری می کردند . وقتی دوری تو تا این حد مرا آزار می دھد ، در حیرتم که چگونه دو انسان ، دو برادر ، دو ھمخون از دوری یکدیگر زجر نمی کشند و چگونه عمو نصرالله که زاده پایتخت است توانسته به زندگی در شھرستان عادت کند ؟ وقتی به این مسئله می اندیشم که چگونه حضور دیگران را در زندگی نا دیده گرفته ام ، بر خود خشم می گیرم و به دختر عمو ھا حق می دھم که با من مثل بیگانه رفتار کنند و یا اینکه نیما به جای ( عمو ) از کلمه ( والدین ) استفاده کند . من ھیچ چیز از زندگی نزدیکترین اقوام خود نمی دانم .

این کاملا مسخره است که کسانی قیم من شده اند که فقط نام فامیلمان ما را به ھم نزدیک ساخته.

آنھا ھنگام خواب پشه بندی برایم افراشتند تا از گزند حشرات در امان باشم و عمو بالای سرم نشست و با من گفت و گو کرد تا بخوابم . کاش صدای عمو را می شنیدی که محزون و غمگین ، در حالی که دستش را روی پیشانی ام گذاشته بود گفت ( فکر ھیچ چیز را نکن من و تو ھمدردیم و درد ھم را می فھمیم . باید با بودن در کنار ھم ، خودمان را تسلی بدھیم و غم را فراموش کنیم ) و من آرام گریه کردم و اولین شب را بدون تو به صبح رساندم . صبح زود ھنوز خورشید طلوع نکرده بود که از بانگ خروس و صدای ماکیان بیدار شدم . نسیم خنکی می وزید و میل دوباره خوابیدن را در خود حس می کردم . غلتی زدم تا دوباره خواب رفته از چشم را به دیده باز گردانم ، اما این بار از صدای زنگوله و بع بع گوسفندان بیدار شدم و نشستم و بوی تند احشام شامه ام را آزرد . از چادر خارج شدم . کار ، پیش از طلوع آفتاب آغاز شده بود .

پسر کوچکی دو گاو و چند گوسفند را با چوبدست به خارج از خانه ھدایت می کرد و تعداد زیادی غاز و بوقلمون و اردک ، دور زن عمو حلق زده بودند و به درون ظرفی که او غذایشان را در آن خیس می کرد نوک می زدند .

نزدیکش رفتم و دیدم که او مقداری نان را با چیز دیگری در طشت کوچکی برای آنھا خیس می کرد . زن عمو چادری را سفت و محکم دور کمرش بسته بود و گالش به پا اشت . سلام کردم و او نگاه مھربانش را در دیدگانم دوخت و گفت " سلام ، صبحت به خیر ، از سر و صدا بیدار شدی ؟ برو به اتق و روی تخت عمویت بخواب " . گفتم " نه ، متشکرم . دیگر خوابم نمی آید . این ھمه مرغ و خروس و اردک مال شماست ؟ " خندید و سر فرود آورد . گفتم " غذا دادن به این ھمه باید مشکل باشد ؟ " باز ھم خندید و گفت " نه ، ما عادت داریم " زن عمو تشت را برداشت و گفت " باید تنور را گرم کنم . خواھرم برای پختن نان می آید . وقتی توی ده ھستیم ھمه کار ھا را خودمان انجام می دھیم " .

با زن عمو به پشت ساختمان رفتیم و او طشت نان خیس کرده را نزدیک لانه مرغھا گذاشت و بعد چوبھای نازکی را از میان چوبھای دسته شده جدا کرد تا تنور را روشن کند . در ھمین زمان زنی چاق با قدی کوتاھتر از زن عمو آمد و با زن عمو به زبان محلی شروع به صحبت کرد . من سلام کوتاھی کردم و از آن قسمت دور شدم . بوی درختھا و علفھای خود رویی که زمین را فرش کرده بود ، مرا به آخر محوطه کشاند .

در آنجا کنار سیمھای خار دار که به جای دیوار کشیده شده بود ، ایستادم و به شالیزار وسیع نگاه کردم . حضور کسی را در کنارم حس کردم . نسترن بود و با گفتن سلام پرسید " تا به حال شالی ندیده بودید ؟ " گفتم " نه ، از آبی که پای این بوته ھاست ، حدس زدم که اینجا شالیزار است " . گفته ام را تایید کرد و گفت " بله ، معمولا برنج در اواسط اردیبھشت و خرداد کاشته می شود و شھریور ماه درو می شود . اواسط خرداد یک وجین و بعد به نوبت تیر ماه و مرداد باز ھم وجین می شود تا شھریور که محصول برداشت شود . بعد از صبحانه اگر فرصت شد با ھم می رویم
بیرون و ده را نشانتان می دھم " . با نسترن به طرف اتاق می رفتیم که عمو ھم به ما ملحق شد و گفت " سحر خیز ھستی یا اینکه از سر و صدا بیدار شدی ؟ " گفتم " ھر دو " . لبخند زد و گفت " به نرگس گفته ام سفره را توی ایوان بیندازد تا تو ضمن خوردن صبحانه درختھا را ھم تماشا کنی. "

سر سفره صبحانه متعجب شدم وقتی دیدم ھیچ کس چایش را شیرین نکرد و تنھا من و عمو بودیم که چای شیرین خوردیم . دیگران با خامه و سر شیر خود را سیر کردند و بعد چای نوشیدند . من آن روز طعم صبحانه را حس کردم .
فکر می کنم بی حسی لبھایم بر طرف شده بود.
بعد از صبحانه ھر کسی به کاری مشغول شد و کار خانه زود سر و سامان گرفت . از پنجره به تلاش دیگران نگاه می کردم . مردی شاخه خشک شده ای را از درخت برید و به زمین انداخت . با خود فکر کردم برای نمو شاخه نو ، جدا کردن و بدور انداختن شاخه خشک لازم است . پس برای ساختن یک زندگی نو ، فراموش کردن گذشته .

صدای در ، نگاھم را از بیرون گرفت . نرگس بود ، به درون آمد و گفت " پدر اجازه داده با ھم برویم بیرون و من ده را به شما نشان بدھم. "
امضای مهرنوش طلا
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم
۱۶-۳-۱۳۹۴, ۰۴:۳۸ عصر
یافتن سپاس نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #6
RE: رمان اتوبوس فهیمه رحیمی
با او از خانه خارج شدم . کوچه باغی مصفا که پیچکھای وحشی از روی دیوار باغھا به کوچه ریخته بود . خانه عمو ھم در ھمین کوچه است . خودم را در اختیار نرگس گذاشتم تا ھر کجا که دوست دارد مرا ببرد . از کوچه که خارج شدیم ، سر بالایی را پیش گرفتیم تا در برابرمان استخری بسیار بزرگ نمایان شد . این استخر کاملا طبیعی بود و نرگس از آن به اسم ( آب بندان ) نام برد . مرغابیھا در بستر فراخ آب به شنا مشغول بودند . سکوتی عجیب بر فضا حاکم بود .

گویی تنھا من و نرگس و این مرغابیھا ساکنین این ده بودیم . در کنار پایم غوکی به درون آب پرید که باعث وحشتم شد و جیغ بلندی کشیدم . نرگس به این کار من خندید و گفت " قورباغه که ترس ندارد ، اگر چیز دیگری نشانتان بدھم حتما از وحشت غش می کنید " . به این دختر پانزده ساله که خود را شجاع و نترس قلمداد می کرد نگاه کردم و گفتم " ترس یک غریزه است . انسان از چیزی که با آن مانوس نیست می ترسد " . گفت " معذرت می خواھم ، باید می دانستم که شما توی شھر قورباغه ندارید . دلتان می خواھد آن چیزی را که گفتم
ببینید ؟ " چون نمی دانستم آن چیست ، خونسرد گفتم " بله ، نشانم بده " . نرگس ترکه ای برداشت و میان بوته ای را باز کرد و گفت " نگاه کنید ! " چندین مار زیر بوته به ھم پیچیده بودند و به محض آنکه نرگس ترکه را به آنھا نزدیک کرد به جنبش در آمدند . من با دیگر از وحشت جیغ کشیدم و این بار فرار کردم و از ھمان راھی که رفته بودیم
باز گشتم و شیب آب بندان موجب شد سر بخورم و به زمین بیفتم . پایم به شدت درد گرفته بود . اما اھمیت ندادم و باز ھم فرار کردم . صدای نرگس را می شنیدم ، اما بی توجه به آن ، خودم را به کوچه رساندم و با شدت در حیاط را کوبیدم . نسترن در را گشود و مرا که وحشت زده بودم با تعجب بر انداز کرد و دیگران را نیز خبر کرد . عمو که روی نردبان بود ، با دیدن من که سراپا گل آلود بودم ، از پله ھا به سرعت پایین آمد و خودش را به من رساند و پرسید "
مینو ! چی شده ؟ چه اتفاقی اقتاده ؟ " زبانم بند آمده بود و قادر به تکلم نبودم . نسترن به دستور عمو یک لیوان آب آورد و عمو مجبورم کرد جرعه ای بنوشم . زن عمو نگران ، پشت سر ھم تکرار می کرد " چی شده مینو ؟ چه اتفاقی افتاده ؟ " و عمو با خشم بر سرش فریاد کشید " مگر نمی بینی زبانش بند آمده ؟ کمی صبر کن حالش جا بیاید " مرد باغبان گفت " شاید سگی به او حمله کرده " در ھمین زمان نرگس ھراسان وارد شد و تمام نگاھھا را متوجه خود کرد .

او به زبان محلی شروع به صحبت کرد و من با مشاھده خنده دیگران کمی آرامش یافتم . عم بغلم کرد و گفت " مینو ، عزیزم ، تو از مار آبی ترسیدی ؟ مار آبی که ترس ندارد " ولی ضمن این حرفھا نگاه خشم آلودی به نرگس کرد که او شرمنده سر به زیر انداخت و به درون اتاق رفت .
به حال عادی که باز گشتم از خود ، خجل و شرمنده بودم . حرکتی که از من بروز کرد ، از یک دختر نوزده ساله بعید می نمود . عمو کار را رھا کرد و آن مرد به تنھایی روی شیروانی رفت.
عمو کنارم نشست و شمرده و آرام گفت " کار نرگس کاملا بچگانه بود . او باید قبلا به تو می گفت که این اطراف مار آبی فراوان است . اما ترس ندارد . تو کم کم به چیز ھایی که می بینی عادت می کنی " . دستش گرم و نگاھش مھربان بود .

گفتم " عمو معذرت می خواھم . کار من بچگانه بود و نمی بایست از دیدن مار این طور وحشت زده میشدم . نرگس ھشدار داده بود و ترسیدن من زیاد ھم به جا نبود . به ھر حال مرا می بخشید " مویم را نوازش کرد و گفت " برو استراحت کن . برای دیدن ده بھتر است با نسترن بروی . او عاقلتر است " . وقتی بلند شدم گفتم " عمولطفا او را دعوا نکنید " . لبخندی زد و رفت.

به درون اتاق رفتم . نسترن و نرگس ھر دو کنجی نشسته بودند و نرگس گریه می کرد . لحظه ای ایستادم و نگاھشان کردم ، درست مثل آن موقع که تو از من می رنجیدی و گوشه اتاق کز می کردی . گویی با تو سخن می گفتم ، لب به عذر خواھی گشودم . نرگس چشمان اشکبارش را به من دوخت و گفت " من باید معذرت بخواھم .
کار نا شایستی کردم " . دستم را به سویش دراز کردم و گفتم " بیا فراموش کنیم " . لبھای آن دو به تبسمی گشوده شد و دستم میان دستھای نرگس فشرده شد . و این آغازی دیگر بود برای شناختن و ساختن.
یاد کلام پدر افتادم که می گفت ( عذر خواھی ھیچ وقت انسان را کوچک نمی کند . اگر بدانی که قلبی را شکسته ای ، باید آن را ترمیم کنی ) و من گمان می کنم که قلب شکسته نرگس را ترمیم کردم.
امضای مهرنوش طلا
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم
۱۶-۳-۱۳۹۴, ۰۴:۴۰ عصر
یافتن سپاس نقل قول


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  تاوان عشق از فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 38 2,284 ۲۴-۸-۱۳۹۴ ۰۵:۰۲ عصر
آخرین ارسال: مهرنوش طلا
  رمان زخم خوردگان تقدیر .. فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 80 8,217 ۲۸-۳-۱۳۹۴ ۰۴:۳۵ عصر
آخرین ارسال: مهرنوش طلا
  رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 56 6,688 ۱۸-۹-۱۳۹۲ ۰۹:۵۸ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان عاشقانه دیوارشیشه ای-فهیمه سلیمانی best lady 51 29,308 ۵-۷-۱۳۹۲ ۰۳:۲۹ عصر
آخرین ارسال: best lady
  بانوی جنگل نویسنده فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 34 5,077 ۷-۳-۱۳۹۲ ۰۹:۳۴ صبح
آخرین ارسال: مهرنوش طلا


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد