تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان ادریس - مینامهدوی نژاد
#1
روی تخت دراز کشیده بودم و به قاب عکسی که روی میز کنارمان بود نگاه کردم ، ادریس باوقار تمام کنارم ایستاده بود و به من که در لباس سفید عروس بودم با شکوه لبخند می زد . چه شب مسخره و به یاد ماندنی بود ! همه خوشحال بودند و می خندیدند و من در کنار ادریس راضی بودم و برای دختر های دیگر قیافه می گرفتم ، اما آنها نمی دانستند که این یک ازدواج دروغی است . باران سیل آسا می بارید و به شیشه می کوبید و روی آن راهی پر پیچ باز می کرد و به پایین می رفت .

صدای رعد و برق چنان زیاد بود که فکر می کردم آسمان در حال خراب شدن روی سرم است . یعنی ادریس در این باران شدید کجا رفته بود . دستم را دراز کردم تا قابب عکس را بردارم که آسمان برق مهیبی زد و همه جا را روشن کرد و یک باره همه خانه در تاریکی فرو رفت قاب عکس از دستم افتاد و به هزار تکه تبدیل شد . از ترس ، سرم را در متکا بیشتر فرو بردم و جیغی کشیدم و اردیس را صدا کردم . اما اردیس نبود که به بودنش دل خوش کنم . کم کم چشمم به تاریکی عادت کرد . بلند شدم و از آشپزخانه شمع هایی که روزی سر سفره عقد برای تزیین گذاشته بودیم را روشن کردم و با شعله لرزان آن به اتاق خواب برگشتم . و شمع را روی سکوی پنجره گذاشتم و کنار قاب عکس شکسته نشستم و با نگاه کردن به شیشه های شکسته آن انگار زمان هم برای شکست و مرا با خود به عمق روز های گذشته برد ، به آن زمان که هر بخت برگشته ای به سراغم می آمد و او را آزار می دادم و با لباس های خیس از چای پا به فرار می گذاشتند . چند روزی بود مادرم در کوشم می خواند که این پسر با بقیه فرق دارد و تا حالا هر کجا خواستگاری رفته دختر ها بله را گفتند اما این پسر آنها را نپسندیده و من بی تفاوت فقط شانه بالا می انداختم و دنبال راهی برای فراری دادن او می گشتم . اما نمی دانستم چرا به خاطر آمدن او دلهره عجیبی داشتم و چیزی در وجودم فریاد می زد این سرنوشتت است و با او اری نداشته باش اما من نمی توانستم از آن همه استقلال و راحتی به سادگی دست بکشم و با شروع زندگی جدید باری از مسئولیت ها و مشکلات را به دوش بگیرم و کنار اجاق گاز بایستم و برای او غذا درست کنم و مثل یک خدمتکار بله قربان گوی او شوم و برای هرکاری از او اجازه بگیرم . مادرم می گفت همه اینها یعنی از خودگذشتگی و فداکاری برای عشق ، وقتی عاشق شدی همه این کارها را با دل و جون انجام می دهی . خانه برای پذیرایی از مهمان ها آماده شده بود . مادرم مدام سفارش می کرد که مراقب کارهایم باشم و این فرصت طلایی را از دست ندهم . پدرم که خوشحال بود همانطور که جلوی آینه لباسش را مرتب می کرد رو به مادر گفت دخترم را اذیت نکن ، ما نباید او را مجبور به کاری که دوست نداره کنیم .

نعیم و نریمان برادرهایم زیرکانه می خندیدند و نعیم گفت : نادیا به آن بیچاره رحم کن و با زبان جواب نه به آنها بده و بگذار سالم از این خانه بیرون برود داروخانه ها دیگه پماد سوختگی ندارند .

_ من که کاری به آنها ندارم خودشان هنگام برداشتن چای دستشان می لرزد و خود را می سوزانند .

نریمان دستی به موهایش کشید و گفت : بقیه چی ! آنهایی که از مرحله ی سوختن سالم بیرون می آیند به آنها چی می گویی که با چهره وحشت زده بیرون می روند و فرار می کندد ؟

تو که خودت می دانی من اصلا حرف نمی زنم شما ها تا به حال دیدید که من حرفی بزنم ؟

نریمان باز با شوخی گفت : نه نادیا جان اما من و نعیم هم به خواستگاری رفتیم و می دانیم شما دختر ها جه موجوداتی هستید . راستش را بگو تو در اتاق یا در حیاط به آنها چه می گویی ؟

_ همان حرف هایی مه دختر ها به شما می زنند و فرار می کنید .

من که همان روز اول با پریناز کنار آمدم این نعیم است که سخت پسند است .

نعیم که حالت متفکرانه ای به خود گرفته بود رو به نریمان گفت : به نظر من کسی که همان روز اول سینی چای را روی آدم بریزد معلوم است که اعتماد به نفس ندارد .

_ پس من باید خوشحال باشم که پریناز از این مرحله موفق بیرون آمده .

_ نریمان پریناز الان کجاست ؟

ببین نادیا جان من به او گفتم نیاید چون اون یکی هم می رود و پشت سرش را نگاه نمی کند و باز آبرویم پیش او می رود البته من شنیدم این یکی با بقیه فرق دارد و دختر ها را نمی پسندد و روی همه را کم کرده و درس خوبی به آنها داده تا برای ما پسر ها ناز نکنند و قیافه نگیرند .

پدر از جلوی آینه کنار آمد و گفت : پسر ها خواهرتون رو ازدیت نکنید اگر نادیا و این پسر از هم خوششون بیاید آن وقت او شما را مسخره می کند .

نریمان در حالی که پشت نعیم مخفی می شد زمزمه کرد : پدر می خواهی به ما دلداری بدهی یا به نادیا

پدر نگاه معنی داری به برادرهایم انداخت و خواست حرفی بزند که صدای زنگ در بلند شد و نریمان و نعیم شروع به هیاهو کردند و با هیجان به اطراف دویدند .

_ چه خبره نعیم ، نریمان برای من خواستکار آمده شماها چرا مضطرب شدید ؟

_ نعیم حق با نادیاست چه خبر است ؟

_ پس نریمان تو برو در را باز کن .

_ نه خودت برو من نمی توانم .

_ نعیم ما که خواستگاری نرفتیم الان خواستگار آمده .

در حالی که سمت در می رفتم گفتم : خودم در را باز می کنم .

پدر با گام های بلند به سمت در رفت و گفت : نه نادیا تو برو آماده شو من در را باز می کنم دل خوش کردم که پسر بزرگ کردم و بعد از من مواظب تو و مادرت ان

با خونسردی به اتاقم رفتم و شروع به سیاه کردن دندان هایم کردم تا در فرصتی مناسب با یک لبخند کار او را تمام کنم .

مهمان ها با سر و صدای زیادی وارد خانه شدند . کمی لای در اتاقم را باز کردم و از آنجا به پسر سخت گیر نگاه کردم چندانمعذب و خجالتی به نظر نمی رسید و گوشه لبش لبخندی مرموز داشت . صورتش سفید و موهای مشکی داشت که آنها را حالت دار درست کرده بود و روی چانه اش فرورفتگی ای خودنمایی می کرد و کت وشلوار طوسی پوشیده بود و پایش را روی پای دیگرش انداخته بود و گاهی با خانمی باردار که از شباهتش معلوم بود خواهر است صحبت می کرد . از مادرم شنیده بودم که او یک بانکدار است و در حال حاضر تنها پسر و برادر دیگرش بر اثر سقوط از کوه مرده و دو خواهر دارد که یکی از آنها در جمع حضور نداشت . چشمم در جمعیت همانور که می چرخید به مردی میانسال که موهایش سفید شده بود و گردن کوتاه و پرچین داشت و با متانت خاصی با پدر صحبت می کرد رسید . کا بین آنها مردی نشسته بود که مرتبا به موهایش دست می کشید و به نعیم و نریمان که مثل مجسمه خشک شده بودند نگاه می کرد .

مادر پسر که هنوز اسمش را هم نمی دانستم با کنجکاوی به اطراف نگاه می کرد ، صورتش کاملا معمولی وبد و سادگی و مهربانی در آن موج می زد طوری که به دلم نشست . پدر با صدای کمی بلند در حالی که به نعیم اشاره می کرد گفت : این آقا پسر بزرگم نعیم است و آن پسر دومم نریمان است که کمی ازبرادر بزرگ ترش زرنگ تر بوده و با هم کلاسی دانشگاهش نامزد کرده . نعیم ادبیات خوانده و فارغ التحصیل شده اما نریمان و نامزدش سال دومی هستند و معماری می خوانند .

نعیم و نریمان لبخند زدند و نعیم کمی در جایش جا به جا شد و پایش را روی پای دیگرش انداخت .

مادر پسر که لبخند محوی داشت کمی به اطراف نگاه کررد و پرسید :عروس خانم ما چی ؟ او چقدر تحصیل کرده ؟

مادر کمی جا به جاشد و جواب داد : نادیا جون شیمی می خواند اما به دلایلی انصراف داد و در حال حاضر مدرک خاصی ندارد . خانم بارداری که کنار مادر نشسته بود پرسید : الان عروس خانم ما کجا هستند ؟ من که دلم آب شد و می خواهم این عروس خانم را که این همه از او تعریف شنیدم را ببینم .

_ الان برای دست بوسی خدمت می رسند .

با این حرف مادرم آتش گرفتم ، من بروم برای دست بوسی ؟

مادر بلند صدایم کرد و با بی قیدی و هیچ نگرانی از اتاق بیرون رفتم و با یک سلام و احوال پرسی کوتاه وارد جمع شدم و کناری نشستم .

این آدم ها چه اهمیتی داشتند که من به خاطر حضورشان نگران و مضطرب باشم .

آن قدر از این آدم ها آمدن و رفتن که عادت کرده بودم . این ها هم می رفتند و پشت سرشان را نگاه نمی کردند . با ورودم مادر از سر تا پایم را نگاه کرد و گفت : این هم دختر ما ، نادیا .

مادر پسر در حالی که با ذوق نگاهم کرد و آب دهانش را قورت می داد خیلی محو لبخندی زد و گفت : واقعا این همه تعریف هایی که شنیده بودم درست است . مهدیس جان نگاه کن چه قدر عروسم زیباست .

مهدیس مخفیانه دستش را روی شکمش گذاشت و خندید و گفت : بله همینطور است حتما ادریس هم خوشش می آید .

پسر که به پدرش نگاه می کرد تکانی خورد و گفت : بله با من بودی ؟

نه با تو نبودم حواست کجاست ؟

پس اسم او ادریس بود . زیرچشمی انگاهم می کرد و زمانی که نگاهش می کردم دور از چشم بقیه چشم هایش را تنگ می کرد و سرش را به حالت عصبی حرکت سریع و کتاهی می داد . معلوم شد که او من را نمی خواهد و خیالم راحت شد .

پدر ادریس که لبخند گوشه لبش بود با احتیاط گفت : این عروس خانم که برای ما چای نیاورد تا ما هم سر صحبت را با جمله معروف خب بریم سر اصل مطلب شروع کنیم . جداقل بلند شوید بروید با هم صحبت کنید تا اگر هم به توافق نرسیدید ما هم رفع زحمت کنیم . آقای زندی شما اجازه می دهید . پدر برای جواب دادن مکثی کرد و گفت : البته آقای صامت من مخالف نیستم .

به پدر ادریس نگاه کردم و پرسیدم چه حرفی ؟

_ نادیا ؟

_ بله مادر ؟

صورت مادر از عصبانیت سرخ شده و گفت : آقای صامت خواستند شما با هم صحبت کنید پس آقا ادریس را به حیاط ببر .

در حالی که بلند می شدم زمزمه وار گفتم : دیگر حیاط سبزی برای خوردن نمانده که او بخورد .

مادر ادریس که تقریبا شنیده بود چه می گویم پرسید : چه می گویی عروس قشنگم ؟

گفتم آقای صامت بفرمایید حیاط سبز ما رو ببینید .

ادریس همانطور که ساکت و صبور سرجایش نشسته بود و انگار هیچ صدایی را نمی شنید کمی بعد راحت و بی خیال گفت : همه چیز باید طبق رسوم انجام شود من می خواهم خواهش کنم که ایشان اول برای ما چای بیاورد

_ادریس !؟

_ مادر چرا تعجب کردید ، ما آمدیم اینجا که خواستگاری کنیم و خواستگاری با چای آوردن عروس شروع می شود و بعد با صحبت تمام میشود . یعنی شما می خواهید اول تمام کنیم بعد شروع کنیم ؟

_ اما نادیا که بلد نیست چای بریزد . نعیم با آرنجش به پهلوی نریمان کوبید و نریمان گفت : ببخشید .

مادر که دست پاچه شده بود گفت : دخترم یک کدبانوی کامل است اما دوست ندارد که ....

مادر ادریس که می خندید به مادر گفت : خاننم زندی ما هم دوست داریم از دست عروس خانم چای بخوریم ، حتی اگر این وصلت جور نشود .

مادر به اجبار لبخندی زد و گفت : حتما خانم صامت .

با دلخوری و نارضایتی بلند شدم و در فنجان های چینی که رنگ چای معلوم نباشد چای ریختم و تک تک جلوی بزرگ تر ها گرفتم و سراغ ادریس رفتم . او هیچ حالتی به صورتش نگرفته بود و تا آمد فنجان را بردارد گوشی همراهش به صدا در آمد و چمان ادریس برقی زد و گفت : لطفا صبر کنید من منتظر یک تماس فوری بودم .

ادریس مشغول صحبت شد و من همانطور منتظر او ایستاده بودم . کمی که گذشت بقیه خسته از طولانی شدن صبت های او دوباره مشغول صحبت شدند و من همانطور کنار ادریس ایستاده بودم ، خواستم فنجان را روی میز بگذرام که دستش را تکان داد و گفت : صبر کنید .

پاهایم از خستگی درد گرفته بود و کسی حواسش به ما نبود و فقط گوشهایشان را تیز کرده بودند و با خداحافظی ادریس ببینند که او چه کار می کند .

ادریس همانطور که صحبت می کرد به اطراف نگاه کرد و از فضایی که ایجاد کره بود لذت می برد . او عمدا با طولانی کردن صحبتش می خواست من را اذیت کند . کمی سینه را صاف کردم و ادریس به طرفم نگاه کرد و خواست اشاره کند صبر کنم که یکی از آن لبخند های وحشتناک که همه دندان های سیاهم معلوم شود به او زدم و کمی چشم هایم را چپ کردم و گفتم : چایت را برمی داری یا آن را روی لباس هایت بریزم ؟

از ترس کمی خودش را عقب کشید و به پشتی صندلی تکیه کرد . به زور خنده ام را کنترل کردم و اردیس سریع تماسش را با یک خداحافظی کوتاه قطع کرد و فنجان را برداشت و من کنار نعیم و نریمان نشستم . نریمان کمی جا به جا شد و زمزمه وار گفت : عجب شیر مردی است نعیم کمی یاد بگیر معلوم نیست که او داماد است یا بزرگ تر داماد خوشم آمد که از حالا پایبند اصول است .

شانه های نعیم از خنده لرزید و گفت : نریمان نریمان باید او را با خودم به خواستگاری ببرم تا حال این دختران از خودراضی را جا بیاورد و انتقام ما را بگیرد .

ادریس چایش را کمی مزه کرد و سرش را به نشانه ی ناراضیتی تکان داد همه در سکوت چایشان را می خوردند که پدر ادریس به ساعتش نگاه کرد و به او اشاره ای کرد که از چشمم دور نماند . رو به پدر گفتم : پدر فکر می کنم آقای صامت دیرشان شده .

پدر شروع به سرفه نمود و متعجب نگاهم کرد .

نریمان در حالی که لب هایش حرکت نمی کرد و به سختی صدایش را می شنیدم گفت : چی می گویی نادیا اینها که اینجا مهمان هستند .

بی خود کردند این پسره به درد من نمی خورد .

نعیم زمزمه وار گفت : نادیا راست می گوید نریمان اگر قرار است با هم ازدواج کنند بهتر است که بروند .

ادریس بلند شد و گفت : برویم

مادرش با نگرانی گفت : کجا پسرم ؟

_ برویم با هم صحبت کنیم .

از تعجب پاهایم به زمین چسبید و خواهرش چای در دهانش را بیرون پاشید . با قاطعیت گفتم : من با شما حرفی ندارم .

_ ادریس تو واقعا می خواهی با او صحبت کنی ؟

_ مهدیس جان اگر ایرادی دارد این کار را نمی کنم . بلند شویم برویم خانه من اینجا کارم تمام شده . پدرش خنده ی بلندی کرد و پرسید : پس تو بلاخره این دختر ار پسندیدی ؟

بستگی داره که ب شرایط من کنار بیاد .

در جواب ادریس گفتم : شما خیلی به خودتون امیدوار هستید .

_ مگر شما از خودتون نا امید هستید ؟

صحبت کردن ما با هم هیچ نتیجه ای ندارد پس ....

_ نادیا مودب باش .

_ اما مادر ....

پدر ادریس متفکر به مادر نگاه کرد و گفت : صبر کنید خانم زندی . بعد نگاهش را به صورتم دوخت و ادامه داد : دخترم شما از از پسر من خوشت نیامده

آقای صامت ، پسر شما آدم لایقی هستند اما من فکر می کنم که هنوز خیلی زود باشد ....

ادریس میان حرفم پرید و خیلی محکم و با اراده گفت : برای من هم خیلی زود است که بخواهم از خودگذشتی بکنم و با شما ازدواج کنم .

همه هم صدا گفتند : بله ؟

ادریس ساکت ایستاد و بی تفاوت اطراف را نگاه کرد . با حرص بلند شدم . ادریس گفت : چیه می خواهی به اتاقت بروی و گریه کنی ؟

پدر سینه ای صاف کرد و گفت : آقا شما دارید به دختر من توهین می کنید . نعیم که در همه حال پیشتیبان من بود گفت : بله خواهر من ارزشش بیشتر از این حرف هاست .

کمی به خودم مسلط شدم و گفتم . صبر کنید آقای صامت . بفرمایید

ادریس جلوی چشمان حیرت زده ی همه دنبالم راهی شد و در حیاط ایستادیم و او ساکت به اطراف نگاه کرد .

حیاط چندان بزرگ نبود و با گل های سرخی که پدر در باغچه کاشته بود کمی نما پیدا کرده بود و کنار دیوار آجری آن دوچرخه های دوران بچگی نریمان و نعیم را گذاشته بودیم صندلی که همیشه هنگام مطالعه روی آن می نشستم توجه ادریس را جلب کرد و همانطور که صاف و با وقار راه می رفت اشاره کرد که روی آن بنشینم اما من با بی توجهی ام به او فهماندم که نمی شینم و ادریس روی صندلی زهوار در رفته نشست . خورشید در برابر چشمانم پشت دیوار های کوتاه حیاط به غروب سرخ فرو می رفت و ما همچنان ساکت به اطراف نگاه می کردیم که بلاخره ادریس خسته شد و گفت : خب : ساکت نگاهش کردم و او دستی در موهایش کشید و باز ساکت به غروب چشم دوخت سکوت ما انقدر طولانی شد که حضور او را فراموش کردم و سرگرم نگاه کردن به گل های سرخ شدم .

چرا تا حالا ازدواج نکردی ؟

با شنیدن صدای ادریس ترسیدم و جیغ کوتاهی کشیدم و تکانی خوردم و گفتم : به خودم مربوط است .

_ خانم خواهش می کنم جدی باشید . این خیلی مهم است .

من با شما شوخی ندارم آقا مطمئن باشید .

_ بله کاملا معلوم است که شما خانم بد اخلاقی هستید و اهل شوخی و خنده نیستید .

نه من فقط موقعیتم را درک می کنم .

من هم موقعیتم را می شناسم و برای همین می خواهم به شما یک پیشنهاد بدهم و هر دوی ما از این وضعیت خلاص شویم . من همیشه در مراسم قبلی سخنرانی می کردم که دختر ها را از ازدواج با خودم منصرف کنم . و حالا شما را می بینم که با دندان های سیاه کرده قصد فراری دادن من را دارید .

- حالا می خواهید برای من هم سخنرانی کنید از ازدواجی که خودم تمایلی به آن ندارم منصرف شوم .

- نه من می خواهم به شما پیشنهاد ازدواج بدهم اما فقط به ظاهر

- منظورتان را نمی فهمم

- شما اگر جواب سوالم را بدهید که چرا تا به حال ازدواج نکردید من هم بقیه ی حرفم را می زنم .

- ببینید آقا من ازدواج نکردم چون استدلال های خاص خودم را دارم ، چون استقلال و راحتی را در زندگی از دست می دهم و برای خودم مسئولیت تراشی می کنم . من الان راحت از خونه بیرون می روم و کسی نیست که بخواهم به او به خاطر دیر یا زود آمدنم جواب پس بدهم . و ....

- متوجه شدم خانم من هم همینطور نمی خواهم از این دوران مجردی به زودی دست بکشم و خداحافظی کنم و من مشغله کاریم زیاد است و هیچ دل نگرانی برای داشتن همسر و فرزند ندارم و ازدواج یعنی داشتن همه اینها و زیر با مسئولیت بیشتر خانواده .

- چه کاری از دست من بر می آد .

- سینه ای صاف کرد و گفت : من به شما پیشنهاد می کنم که با هم ازدواج کنیم یعنی به طاهر و فقط وانمود می کنیم که با هم زندگی می کنیم .

- این امکان ندارد .

- من یک خانه ی بزرگ دارم که برای برادرم بوده و بعد از مرگش لو بدن استفاده مونده آن خانه چند اتاق خواب بزرگ داره که یکی از آنها برای شما می شود و یکی برای من ، شما با خودتان جهیزیه می اوردید و من مخارج ازدواج پرشکوهمان را می دهم . هر چند خانه ی یاسین نیازی به جهیزیه ندارد .

- آقا ادریس این غیر ممکن است .

- نه نیست ؛ اگر موافق باشید غیر ممکن نیست و وقتی همه شما را در لباس سفید عروس ببینند و من را در لباس دامادی که با هم سر سفره عقد نشستیم خیالشان راحت میشود و دیگر کاری به ما و زندگی مان ندارند و دنبال سوژه ای دیگر می گردند و شما می توانید همینطور که الان زندگی می کنید ادامه بدهید و من هم ....

- باید در موردش فکر کنم این چیزی نیست که بتوانم همین لحظه در موردش تصمیم بگیرم .

- به هر جال من یک هفته به شما فرصت می دهم تا خوب فکر هایتان را بکنید .

- آقای محترم به نظرم این کار اشتباه است .

- تصمیم با خودتان است ، اگر قبول نکنید به حال من هیچ فرقی نمی کند .

- بقی دختر هایی که به خواستگاری شان رفتید چرا قبول نکردند ؟

- من به آنها چنین پیشنهادی ندادم چون آنها قصد ازدواج داشتند . شما چنین قصدی ندارید و می توانید مستقل زندگی کنید . این میان من بیشتر از شما ضرر مالی می کنم . اما به خاطر آسایش خودم و رضایت خانواده ام این کار را می کنم و هر وقت که شرایط زندگی سخت شد خیلی محترمانه از هم جدا می شویم . اگرچه من فکر نمی کنم زندگی که هیچ این یک از ما برای دیگری مزاحمتی ندارد باعث جدایی شود . ما قرار نیست سر هیچ مسئله ای با هم به توافق برسیم . پس اختلاف نظری هم پیش نمی آید . من می توانم مخارج زندگی شما را هم تامین کنیم .

- نه آقا اردیس ، ممنون من خودم مقداری پول پس انداز کردم که می توانم از سود آن استفاده کنم .

- ادریس تقریبا شانه ای بالا انداخت و گفت : خب هر طوری که راحتید

- آقا ادریس شما خیلی سطحی به این قضیه فکر می کنید .

- من هم زیاد به این قضیه فکر نکردم و با دیدن شما این قضیه به ذهنم خطور کرد ، به نظرم این کار شدنی است .

- من نمی توانم تصمیم بگیرم ، شما چنان خونسرد و بی تفاوت هستید که انگار قرار نیست اتفاقی بفته .

- انسان های موفق هیچ وقت از خطر نمی ترسند و شانس شان را امتحان می کنند .

- این یک مسابقه یا زندگی واقعی نیست که در آن موفقیت معنی داشته باشد . آقا ادریس شما چطور می توانید ......

- اما موفقیت در زندگی مهم است این یعنی آن که راحت و آنطوری که دوست داری زندگی کنی .

- ادریس جان حرف هایتان تمام نشد ؟

- مهدیس در حالی که درستش را به کمرش زده بود کنار در ایستاده و لبخند می زد .

- چرا مهدیس جان تمام شد الان می آیم .

- ادریس از روی صندلی در حال بلند شدن بود که شلوارش به میخ صندلی گیر کرد و کمی پاره شد .

- مهدیس با صدای بلند شروع به خندیدن کرد و ادریس با خجالت دستش را روی شولارش گذاشت ، به سختی خودم را کنترل می کردم که بنخندم و جلوتر از ادریس وارد پذیرایی شدم . البته با ورود ادریس د دیده شدن پارگی شلوارش همه شروع به خندیدن کردیم و او با خجالت به طرف مبل رفت روی آن نشست .
مادرش قدمی به طرف برداشت . با حیرت پرسید : عروس گلم شما چرا دندان هایت اینقدر خراب است .

به سرعت دهانم را بستم و مادرم گفت : کی نادیا ؟ اوکه سفید ترین دندان ها را دارد . خانم صامت شما اشنباه می کنید .

مادر ادریس با سماجت گفت : خانم زندی ناراحت نشودی نادیا جان انقدر حسن و خوبی دارد که من از خرابی دندان هایش ناراحت نشدم . اما من خودم همین جالا دیدم که او دندان های سیاه و زشتی دارد .

_ نادیا دندان هایت را به خانم صامت نشان بده .

سرم را به علامت نه به طرفین تکان دادم .
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}
#2
یعنی چی نادیا ؟ دهانت را باز کن تا همه دندان های سفیدت را ببینند .

به ادریس نگاه کردم و قدمی عقب برداشتم . مادر بیشتر پافشار کرد و به اجبار کمی لب هایم را از هم باز کردم و مادر ادریس گفت : لفظا کمی بیشتر باز کن عروس خانم .

خانم صامت مگر شما آمده اید اسب بخرید که به فکر دندان های خواهرم هستید ؟

نریمان چه حرفی است ؟

نعیم جان ما می دانیم که نادیا دندان هایش سالم است پس این کار لزومی ندارد که او در میان همه دهانش را باز کند .

ادریس در حالی که خم شده و دستش را روی پارگی شلوارش گذاشته بود گفت :مادر شما هم زیاد اصرار نکنید .

مادرش با دلخوری گفت : اما من دیدم که اون دندان هایش سیاه است آن هم همه ی دندان هایش .

مهدیس گفت : نادیا جان خواهش می کنم برای تمام کردن این بحث دندان هایت را نشان بده .

ناچار دندان هایم را روی هم گذاشتم و آنها را نشان دادم . ادریس دستش را جلوی دهانش گرفته بود و می خندید . مادرم عقب عقب رفت و با ناباوری روی صندلی نشست . پدر با صدای بلند خندید و جلوی چشمان متعجب و سکوت همه شروع به دست زدن کرد و گفت : نادیا بیا برو دندان هایت را بشور . خانم صامت ، دخترم خودش دندان هایش را سیاه کرده تا آقا ادریس یا هر خواستگار دیگری که به این اینجا می آید او را نپسندد و او هم با خیال راحت بدون مخالفت ما ازدواج نکند .

به دست شویی رفتم و دندان هایم را با دقت شستم و پیش مهمان ها برگشتم .

ببینم ؟

چی را مادر ؟

مادر با سماجت گفت : نادیا خودت را به گیجی نزن . دندان هایت را می گویم .

دندان هایم را که مثل مروارید می درخشید به مادر نشان دادم همه شروع به خندیدن کردند و شوهر مهدیس که فرد ساکتی بود بلاخره دهان باز کرد و گفت : فکر می کنم این دو نفر زوج های خوشبختی شوند چون هر دو آدم های متفکری هستند که برای فرار از ازدواج خوب نقشه می کشند .

پدر ادریس با خنده گفت : مازیار جان آدم باید فکرش را برای کنار هم بودن به کار بیندازد نه برای جدایی و از هم فاصله گرفتن .

بله پدر جان اما این خانم و ادریس معلوم است که طرز فکر دیگری دارند . وقتی ادریس تا این زمان اینجا مانده یعنی خبر هایی است .

پدرش عاقلانه به پیشانی اش چینی انداخت و گفت : نتیجه چی شد ؟

ادریس گفت : یک هفته وقت می خواهیکم تا فکرهایمان را بکنیم .

مادرش مشکوک پرسید : پس ما می توانیم به این وصلت امیدوار باشیم ؟

با دودلی گفتم : خانم صامت من هیچ نظری ندارم و می خوام مثل پسرتان فکر کنم . مهدیس که شاد و سرحال بود با گونه های رنگ پریده گفت : امیدوارم این فکر هایتان یک نتیجه ی خوب داشته باشد .

نعیم با خنده گفت : ما هم امیدواریم . خسته شدیم از بس که در چنین مراسم هایی شرکت کردیم.

مازیار که آدم شوخی به نظر می رسید گفت : خب آقا نریمان شما هم که متاهل شدید می توانید یک استراحت جانانه کنید .

_ من نعیم هستم و این برادرم نریمان است . اگر قرار است با هم آشنا شویم باید بیشتر همدیگر را بشناسیم .

من هم مازیار هستم . شوهر خواهر ادریس که قرار است شوهر خواهر شما بشود .

چه نسبت جالبی !

نریمان این حرف را زد و شروع به خندیدن کرد و گفت : خب ادریس هم می شود دایی بچه ی من و شما ها می شوید دایی بچه های دایی بچه های من این هم یک نسبت است .

نعیم متعجب به مازیار نگاه کرد و کمی بعد همه با هم شروع به صحبت کردند و من و ادریس ساکت نگاهشان می کردیم . از چهره ی ادریس خوشم آمده بود . موهای مشکی اش در صورت سفیدش تاب می خوردند و لب های طریفش با لبخند از هم باز شده بود . و با چشمان مشکی و یاقوتی و ابروهای تاج دارش با دقت همه چیز را زیر نظر گرفته بود . از آن قیافه ها بود که می شد به او افتخار کرد . و از جذبه ی مردانه اش لذت برد . ادریس ناراحت به شلوار پاره اش نگاه کرد و بعد نگاهش را به نگاهم گره زد قلبم به سرعت شروع به تپیدن کرد و احساس کردم او را مدت هاست که می شناسم و می توانم با او زندگی کنم . یا حداقل شانسم را امتحان کنم . به آرامی بلند شدم و برای ادریس که همچنان خم مانده بودو دستش را روی پارگی شلوارش گذاشته بود نخ و سوزن آوردم و به مهدیس دادم و گفتم : شلوار برادرتان را بدوزید .

مادر ادریس ذوق زده گفت : پس دل های شما هم به هم دوخته شد ؟

نه خانم صاکت آقا ادریس معذب نشسته بودند .

عروس گلم من به این وصلت خیلی امیدوار هستم .

نعیم بی مقدمه شروع به خواندن کرد :

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

چیه آقا نعیم دم از تنهایی می زنی ؟ نگران نباش پسرم بعد از داماد کردن ادریس نوبت تو هم می شود .

نعیم در حالی که سرخ شده بود و می خندید ، در جواب پدر ادریس گفت : آقای صامت من از آقا ادریس و نریمان بزرگ ترم پس اول نوبت من است .

باشد پسرم . عجله نکن اگر قرار باشد اول بزرگ تر ها زن بگیرند که من پدرت از همه بزرگ تر هستیم پس ما در نوبت هستیم و باید فکری کنیم . آقای زند نظر شما چیه ( با این سنش خجالت نمی کشه )

پدر اخمی به ابروهایش برد و مخفیانه گفت : آقای صامت اجازه بدید من نظرم رو دور از چشم کتایون همسرم به شما بگویم تا شب جایی برای خوابیدن داشته باشم .

مهدیس که هم صدا با دیگران می خندید سوزن را غیر عمد در پای ادریس فرو کرد و ناله اش را بلند کرد .

پدر ادریس متعجب نگاهش کرد و گفت : باشد پسرم نوبت به تو هم می رسد ، درست است که ما از تو بزرگ تریم اما الان دست به نقدتر هستی و اول تو را داماد می کنیم پس ناله نکن . ادریس سرش را پایین انداخت و گفت : پس لطفا کسی رو انتخاب کنید که اگر خواست شلوارم را بدوزد آن را به جای پارچه به پایم ندوزد .

مهدیس که کنارش زانو زده بود با سختی بلند شد و گفت : نه ، من حواسم به مازیار بود که ببینم او هم هوس دامادی می کند یا نه ؟

مازیار دستش را به نشان تسلیم بالا آورد و گفت : نه خانم مگر از جانم سیر شدم ، همین شما یک نفر هم از سرم زیادی هستید .

پدر ادریس نگاهی به ساعتش کرد و گفت : این مراسم برای آشنایی بود و امیدوارم که هفته ی دیگر جواب هر دوی این بچه ها مثبت باشد و این مهمانی ها ادامه پیدا کند . با اجازه صاحب خانه ما رفع زحمت می کنیم و منتظر جواب از جانب شما هستیم .

چشمان ادریس برق خاصی زد و از سر تا پایم را با نگاهش کاوید و برای لحظه ای در چشمانم خیره شد انگار می خواست حرفی بزند اما ساکت شد و با پدر و برادر هایم دست داد و با مهربانی خداحافظی کرد و با بدرقه مان رفتند . مثل همیشه که مهمان ها می رفتند روی مبل کرمی مخملی مان نشستم و نفس راحتی کشیدم . نریمان سیبی برداشت و گفت : به نظرم خانواده ی خوبی هستند .

نعیم در جوابش گفت : همه روز اول خیلی خوب هستند . الان خودت با پریناز کلی مشکل دارید در حالی که روز اول حتی تصورش را هم نمی کردی .

من و پریناز فقط کمی تفاوت سلیقه داریم . نعیم جان تو که خبر نداری زندگی صد سال اولش سخته اما وقتی بیشتر همدیگه را شناخیتم صد سال دوم خوب و راحت زندگی می کنیم .

پدر با ملایمت گفت : اما این پسر با بقیه فرق دارد .

نعیم کمی چشمش را تنگ کرد و پرسید : از چه نظر پدر ؟

او چنان مصمم حرف می زد که انگار سال ها تجربه دارد ، مگر ندیدی گفت : من چای می خواهم شاید هم خیلی پرروست . دفعه های قبل پسر هایی که به خواستگاری می آمدند چشم از گل های روی فرش بر نمی داشتند اما ادریس گفت برویم با هم حرف بزنیم . این پسر یا دیوانه است یا پررو و جسور یا خیلی با اراده و متکی به نفسش .

نریمان با گستاخی کفت : شاید هرسه با هم باشد .

مودب باش .

نریمان در حال بلند شدن گفت : چه زود مدعی او شدی نادیا تو که هنوز بله را نگفتی .

مادر با حالتی که می خواست پدر را مجاب کند گفت : من شنیدم مادرش بار ها و بار ها به خواستگاری رفته ولی مراسم را به هم زده . او اگر این مجلس را هم بهم می ریخت که چیزی از دست نمی داد . اما مادر و خواهرش خیلی از این که او می خواسته با نادیا صحبت کند تعجب کرده بودند .

نعیم با دقت نگاهم کرد و پرسید . نظرت چیه نادیا او را پسندیدی ؟

ادریس لباس نیست که من با نگاه اول آن را بپسندم و انتخاب کنم اما از خانواده اش و صداقت و مهربانی شان خوشم اومد .

اما مادرش زیادی سماجت می کرد تا دندان هایت را ببیند .

مادر با لحنی جدی گفت : حق با نعیم است . نادیا این چه کاری بود که کردی ! من کلی خجالت کشیدم . تو سر همه این خواستگار های بدبخت همین بلا را می آوردی . بدون این که به مادر نگاه کنم ناراحت و خجالت زده به اتاقم رفتم و در را پشت سرم بستم و خودم را روی تختم که روکش نرم قرمز داشت انداختم . و به حرف های ادریس فکر کردم . البته احتیاجی به فکر کردن نبود و ادریس همانی بود که من مدت ها دنبالش بودم و با او در رویاهایم قدم می زدم و حرف هایم را برایش می گفتم . اما صدایی در مغزم نهیب می زد که ادریس فقط اسم من را برای خلاصی از آن وضعیت و برای سیاه کردن شناسنامه اش می خواهد نه خود تو را و این کار عاقبت خوبی ندارد و جدایی از ادریس یعنی طلاق و شنیدن کنایه از دیگران و عمری به سختی زندگی کردن . ادریس فکر این مسئله را نکرده وبد که جدایی از هم در آینده چه مشکلاتی درست می کند . چند روزی کارم فقط فکر کردن به ادریس و حرف هایش بود و این سکوت و در خود فرورفتنم مادرم را نگران کرده بود و گاهی حرفی برای نصیحت من می زد و بعد می گفت : انتخاب با خودته من کاری ندارم اما ادریس پسر خوبی است .

مادر اگر بعد از ازدواج فهمیدم که او آن کسی که من می خواستم نیست چه کار کنم ؟ شاید دوستش نداشته باشم .

نه دخترم ما از قدیم شنیده ایم که بعد از ازدواج عشق و تفاهم در زندگی اثر خودش را نشان می دهد .

اگر نشد ما باید از هم جدا شویم .

امیدوار باش که چنین اتفاقی نیفتد اما بستگی به شدت اختلاف تان هم دارد . من هم اویال زندگی به این چیز ها زیاد فکر می کردم و دلهره داشتم و از طرفی هم می ترسیدم از خانواده ام جدا شوم اما وقتی با پدرت زندگی را شروع کردیم مشکلات و اختلاف نظر ها برایم معنی دیگری پیدا کرد . من به خاطر پدرت از خیلی چیز ها گذشتم و از دلخوری ها صرف نظر کردم تا پدرت را پایبند زندگی کنم و او دوستم داشته باشد . .قتی مردی ببیند که در زندگی اش این همه گذشت و فداکاری است پایبند زندگی می شود و همه تلاشش را برای رفاه زند و فرزندش می کند حتی اگر آن مرد از آن زن خوشش هم نیاید قدر او را می داند. این زن است که با محبت می تواند مرد را عاشق و شیفته کند . به نظر من ادریس پسر بدی نیست و با او می توانی کنار بیایی ، البته کمی مغرور است که همه مرد ها باید غرور داشته باشند .

همه حرف های مادر را می شنیدم و در موردش فکر می کردم اما آنها که از شرط ادریس خبر نداشتند . من باید کنارش می بودم در حالی که همه فکر می کردند من با او زندگی مشترک دارم بدون او زندگی کنم . اگر حرف های مادرم حقیقت داشت و من می توانستم با مهر و محبت اریس را واقعا عاشق خود کنم پس ارزش داشت شانسم را امتحان کره و همه تلاشم را برای جلب محبت ادریس کنم .

جلوی آینه ایستادم و دستی به صورتم کشیدم و به خودم نگاه کردم . من عاشث شده بودم ؟ اسم این حس عاشقی بود ؟ از آن نادیای متفکر و سر به هوا چیزی نمانده بود و حالا یک نادیا که قلبش را بی منطق با نگاه باخته بود جلوی رویم ایستاده بود . این سرنوشت بود که مهر او را به دلم انداخت و یا شاید رفتار های خونسرد ادریس بود که من هم فکر می کردم مسئله ی مهمی نیست و تصمیم گرفتم این بازی را شروع کنم و بهش جول مثبت بدهم . برای همین زمانی که مادر ادریس تماس گرفت به مادر گفتم جوابم مثبت است و مادر با خوشحالی به او خبر داد که نادیا موافق است . مادر تلفن را قطع کرد و به طرفم آمد و صورتم را بوسید و گفت : خوشحالم عزیزم .

ساعتی بعد که پدر آمد مادر با خوشحالی او را کناری کشید و به آرامی خبر به او داد . پدرم کنارم نشست و گفت : همه فکر هایت را کردی این مسئله خیلی مهم است .

بله پدر فکر می کنم ادریس پسر خوبی است و ما با هم کنار بیاییم .

راه زیادی است که باید با او بروی صحبت یک عمر زندگی است . صدای تلفن مانع از ادامه صحبت هایمان شد و مادر گوشی را برداشت و گفت : سلام خانم صامت و گرم صحبت با او شد و کمی بعد کنارمان نشست و گفت : ادریس خواسته که دوباره تو را ببیند و برای فردا قرار ملاقات گذاشتم .

روز بعد ادریس و خانواده اش با سبدی بزرگ از گل های رز سرخ آمدند و کمی بعد پریناز نامزد نریمان همراه او به جمع ما پیوستند و با دیدن ادریس خنده ی ریزی کرد و گفت : این آن پسری است که بلاخره دل پری قصه ها رو ربوده امیدوارم خوشبخت شوید . از دیدن ادریس قلبم پر شور می زد و دلم می خواست زودتر با او صحبت کنم تا بفهمم برای برگزاری مراسم حرف دارد یا از تصمیمش منصرف شده بود که در آن صورت من به شدت احساس حقارت می کردم . ادریس کت و شلوار سیاهی پوشیده و جذاب تر شده بود اما کمی بی حال به نظر می رسید و مدام به فرش یا سبد گل سرخی که آورده بودند نگاه می کرد و هر بار که نگاهش اتفاقی به نگاهم می افتاد آن را سریع می دزدید و سرخ می شد . ظرف شیرینی را به خواسته ی مادرم برداشتم و به همه تعارف کردم و هنگامی که به ادریس رسیدم او دستش را برای برداشتن شیرینی بالا آورد اما پیشمان شد و گفت : ممنون نمی خورم .

پدر پرسید : چرا ادریس جان چیزی شده ؟

نه میل ندارم . فکر کردم درست نباشد که شیرینی را دست خورده کنم .

نریمان با شیطنت گفت : حتما باز چای می خواهید ؟

نه آقا نریمان من امرزو کمی دیر غذا خوردم .

مهدیس که شال سبز کم رنگی سرش کرده بود و گونه هایش را بی رنگ تر نشان می داد گفت : از آن شبی که از خانه شما رفتیم ادریس درست غذا نمی خورد . ادریس کمی اخم کرد و گفت : مهدیس !

مهدیس بی تجه به او کمی چشم های عسلی اش را تنگ کرده و به طرفم نگاه کرد و آرام گفت : فکر کنم مسئله ای فکر او را مشغول کرده چون دیروز اصلا چیزی نخورده ، حتما عاشق شده و حرف های زیادی دارد . بعد با صدای بلند خندید .

ادریس با لحن گلایه آمیزی گفت : مهدیس خواهش می کنم .

پدرش برای عوض کردن صصحبت گفت : آقای زند اگر اشکالی ندارد پسرم باز با دخترتان صحبت کند .

چی شده پسرم اگر از این ازدواج منصرف شدید ما هیچ اصراری نداریم .

نه اصلا اینطور نیست آقای زندی من می خواهم در مورد مطلبی با نادیا خانم صحبت کنم .

بعد سرش را پایین انداخت و خرمن موهای انبود مشکی اش در صورتش ریخت .

انگار این همان کسی که دفعه ی قبل دیده بودم نبود . کلی فرق کرده بود .

پدر گفت : نادیا هم در این مورد خیلی فکر کرده و من مطمئنم که او هم حرفی برای گفتن ندارد .

پدر ادریس دستش را روی شانه ی او گذاشت و گفت : پس بلند شو با نادیا خانم در اتاق او یا حیاط صحبت کن .

ادریس با صدایی لرزان گفت : ترجیح می دهم به حیاط برویم .

ادریس با نگرانی به دنبالم به حیاط آمد و این بار روی نرده پله ها تکیه کرد و من روبه رویش روی صندلی نشستم . ادریس باز هم ساکت به حیاط نگاه کرد .

اگر پشیمان شدید آقا ادریس من هیچ ....

نه نه فقط حسی دارم که نمی دانم آن را قبول داشته باشم یا نه . من خیلی فکر کردم و نمی دانم عاقبت این زندگی چه می شود اما زندگی هیچ کس عاقبتش معلوم نبیت من سردرگم شدم و..... نظر شما چیست ؟

من هم به اینها خیلی فکر کردم و این را می دانم که جدایی ما از هم یعنی خوردن مهر طلاق در شناسنامه هایمان درشوار کردن زندگی دوباره برای هم کدام از ما .

اما من امیدوارم که با زندگی در کنار هم به مشکلی بر نخوریم .

من با شما موفقم و می خواهم این زندگی را امتحان کنم . اما اگر شما هنوز تصمیم نگرفته اید من هم عجله ای ندارم . شما احساس تردید می کنید ؟

نه ، من ... من ... فکر می کنم .... هنوز نمی توانم با خودم کنار بیام و به شکل رسمی به کسی که او را دوست دارم بگویم این کار باعث عذاب وجدانم می شود .

به نظر ادریس دختر دیگری را دوست داشت .

مگر اون خانم مشکلی دارد که شما نمی توانید با او صحبت کنید ؟

نه او هیچ مشکلی ندارد اما من مشکل دارم .

به نظر من شما با ازدواج با من باعث دلسردی او می شوید و ممکن است او ازدواج کند .

نه او نمی توانمد این کار را بکند . چنین امکانی ندارد .

آقا ادریس شما تا چه حد می خواهید با من زندگی کنید ؟ تا هر وقت شما بخواهید و بتوانیم همدیگر را تحمل کنیم .

پس تکلیف این دختر بیچاره چه می شود ؟

هیچی ..... نمی دانم . من فقط می دانم او را دوست دارم و ازطرفی هم نمی توانم با خودم کنار بیایم .
من از مشکل شما سر در نمی آوردم آقا ، مشکل شما جدی است ؟
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}
#3
نه این مشکل من از خیلی وقت است که دامن گیرم شده از یک حماقت شروع شد .
ادریسی نفسی کشید و ادامه داد : بگذریم من می خواهم بدانم که تصمیم شما قطعی است ؟ بعد ها من را به خاطر جدایی مقصر ندانید .
نه بین ما پیوندی صورت نمی گیرد که بخواهد جدایی داشته باشد . ادریس دستی در موهایش کشید و گفت : اما این کار به طور رسمی ثبت می شود فقط نوع زندگی ما فرق می کند . همه راه ها قانونی است و جدایی ما از هم به شکل قانونی صورت می گیرد .
من کمی سردر گم هستم . این نوع زندگی را تجربه نکردم و به امید زندگی دوستانه به شما جواب مثبت دادم .
جواب من هم مثبت است و امیدوارم در کنار هم زندگی راحتی داشته باشیم .
من هم امیدوارم ببخشید اما معنی اسم شما چیست ؟
ادریس اولین پیامبری بود که شروع به ماکاتب و تعلیم کرد .
بعد از روی نرده بلند شد و گفت : برویم تا دوباره به سراغ مان نیامدند .
دلم شور می زد یعنی آن دختری که ادریس از عشقش پیش من اعتراف کرده ، چه کسی بود . بارها و بارها از خودم پرسیدم ، نکند او هم مثل من با یک نگاه دلش را باخته و آن دختر من بودم ولی لحن صحبت ادریس چیز دیگر را برایم تداعی می کرد . وقتی وارد جمع شدیم . همه با چشمانی مشتاق نگاهمان می کردند .
خب پسرم همه حرف هایت را زدی ؟
ادریس به پدرش نگاه کرد و گفت : نه .
نه پس چرا برگشتید ؟
بله پدر همه حرف هایم را زدم و ما موفق این ازدواج هستیم .
مبارک باشد پس اگر اجازه بدهید آقای زندی ما فعلا نامزدی ایین دو را اعلام کنیم تا آنها بیشتر با هم آشنا شوند و مادر فرصتی دیگر برای آوردن حلقه و تعیین مهریه و بقیه ی کار ها با بزرگ تر ها خدمت برسیم .
خواهش مب کنم آقای صامت ما هم از این وصلت خوشحالیم و می خواهیم از شمادعوت کنیم ماشب غا را با ما صرف کنید .
پدر ادریس تعارف گونه گفت : باعث زحمت است .
نه اصلا کتایون همسرم دست پخت خوبی دارد اما امشب برای راحتی همه از بیرون شفارش غذا می دهم .
مازیار به ساعتش نگاه کرد و گفت : امشب من باید شیفت شب کار باشم پس عذرم را بپذیرید .
نعیم پایش را روی پای دیگرش جا به جا کرد و با خنده گفت : چه بد شد آقا مازیار من تازه می خواستم با شما بیشتر صحبت کنم . ببینم نثبت تازه ای با هم پیدا نکردیم .
آقا نعیم شرمنده ام اما قول می دهم در فرصتی دیگر صحبت کنیم . در ضمن سهم غذای من را به ادریس بدهید از هیجان هیچی نخورده .
ادریس با گلایه گفت : مازیار شوخی نکن . الان همه فکر می کنند که منن آدم پرخوری هستم.
مازیار آدم شوخ و بذله گویی بود و تا مدتی که کنار نریمان و نعیم نشسته بود باعث خنده آنها می شد و گاهی نعیم چنان بلند می خندید که بعد خودش خجالت زده عذر خواهی می کرد .
پریناز هم صحبت مهدیس شده و مادرم با مهدیده خانم ، مادر ادریس ، گرم گرفته بود و پدرهایمان با هم در مورد کار صحبت می کردند و ادریس هم روی صصندلی خم شده و آرنج هایش را روی زانو هایش گذاشته بود . به آنها نگاه می کرد و من ساکت فقط نظاره گر آنها بودم همه از این وصلت راضی به نظر می رسیدند و برنامه هایی برای خودشان داشتند که با هیجان تعریف می کردند . نگاهم گذرا در جمع می چرخید که متوجه شدم ادریس زیرچشمی نگاهم می کند ، کمی نگاهش کردم و او بلافاصله نگاهش را ازم دزدید .
همه آن قدر سرگرم بودند که موقع ترک آنها متوجه ام نشدند مثلا من عروس این مهمانی بودم به آشپزخانه رفتم و کمی برای خودم از سبد میوه های شسته شده میوه برداشتم و مشغول خوردن شدم . برای سرگرمی بد نبود و وقت می گذشت . ببخشید ....
به سمت صدای مازیار برگشتم .
بله
نادیا خانم سرویس بهداشتی کجاست ؟
گفتم آنجاست آقا مازیار و با دست به سمت دست شویی اشاره کردم .
ممنون
خواهش می کنم .
مازیار از دستشوییدر حالی که دستش را حرکت می داد بیرون آمد و به طرف جمع رفت . دیگر میوه خودرن هم فایده نداشت . حوصله ام سر می رفت . به پذیرایی برگشتم تنها کسی که متوجه ی حضورم شد ادریس بود . که ساکت به اطراف نگاه می کرد و نتوانسته بود برای خود هم صحبتی پیدا کند . ادریس پایش را به آرام تگان می داد و جشمم به حرکت پایش ثابت مانده بود که صدای گریه مهدیده خانم بلند شد . همه ساکت به او نگاه می کردند که ادریس با صدای بلند گفت : کافیه مادر برای چی باز داری گریه می کنی ؟
خون زیادی در صورت ادریس جمع شده بود فقط همین مانده بود که از گوش هایش بخار بلند شود .
مهدیس نگاه خشمگینی به ادریس کرد و گفت : مادر به خاطر دامادی تو خوشحال است و این گریه ی او از روی شادی است . خودت را کنترل کن .
ادریس چنگی به موهایش زد و با عصبانیت بلند شد و به پدر گفت : آقای زند اجازه می فرمایید من رفع زحمت کنم
چرا پسرم اتفاقی نیفتاده
اما من نمی تونم .....
پدرش میان حرفش آمد و گفت : آقای زند اگر اجازه می دهید ادریس به حیاط برود
بله خواهش می کنم .
مادرش به هق هق افتاد و ادریس دست هایش را مشت کرده بود و به آن فشار می آورد به سمت حیاط رفت .
مادرم مهدیده خانم را با اصرار به آشپزخانه برد و مازیار با اشاره ی مهدیس که به او کرد دوباره رشته کلام را در دست گرفت و همه به حالت خود بازگشتند .
از سر کنجکاوی به آشپزخانه رفتم که با وردم مادر ادریس اشک هایش را پاک کرد و گفت : عزیزم ادریس کجاست ؟
به حیاط رفته .
چه کسی پیش اوست ؟
تنهاست .
می شود لطف کنی برای او کمی میوه و شیرینی ببری ؟
مادر با چشم اشاره ای کرد که زودتر آنها را تنها بگذارم کمی میوه و شیرینی در ظرفی گذاشتم و نزدیک در آشپزخانه رسیده بودم که مادر گفت : نادیا در را پشت سرت ببند .
در را که بستم کمی فکر کردم و نریمان را صدا کردم .
نریمان نگاهی کرد و پرسید که چه کار دارم اما تا آمدم جوب بدهم رویش را برگرداند و با نعیم و مازیار شروع به خندیدن کردند .
نعیم می شود ...
الان نه نادیا من هم کار دارم .
نگاهم به مهدیس افتاد . مهدیس خانم می شود این ظرف را برای برادرتان ببرید .
نه عزیزم من خیلی سنگین شده ام و بلند شدن برایم خیلی سخت است .
نگاهم به نگاه پدرم افتاد و مهدیس ادامه داد : خودت ببر تو دیگه باید کم کم خجالت را با ادریس کنار بگذاری
پدر با سر اشاره کرد که بروم .پشت در ایستادم . نفسم به شماره افتاده بود و به سختی چند نفس عمیق کشیدم و به حیاط رفتم ادریس بی قرار بود و قدم می زد .
آقا ادریس .
ایستاد و نگاهم کرد . چقدر نگاهش غمگین بود .
برایتان میوه آوردم .
حتما مادر خواسته .
بله .
او الان کجاست ؟
با مادرم در آشپزخانه است . فکر می کنم می خواستند تنها با هم صحبت کنند چون مادرم از من خواست آنها را تنها بگذاریم و برای تان میوه بیاورم .
طرف میوه ها را به طرف ادریس گرفتم و او روی لبه ی جدول باغچه نشست و بشقاب را کنار پایش گذاشت .
در روی پاشنه چرخید و در چارچوب در مازیار نمایان شد و به صدای بلند ادریس را صدا کرد و در حالی که لیوانی آب در دستش بود چند پله پایین آمد .
مازیار احتیاجی نیست .
اما پدرت خواسته که تو ....
گفتم احتیاجی نیست ما رو تنها بذار .
مازیار پله ها برگشت بالا و به اتاق رفت .
اگر کاری داشتید من در خدمتم .
هنوز چند قدم دور تر نرفته بودم که ادریس گفت : صبر کن نادیا می خواهم در مورد مسئله ای با تو حرف بزنم .
به طرفش برگشتم و او گفت : این که دیدی تنها یکی از کوچک ترین مشکلات من است .
کدام مشکل گریه مادرتان ؟
چیزی در مورد یاسین نشنیدی ، همین حالا در اتاق همه در مورد او صحبت می کردند .
نه من نمی دانم که او کیست .
او برادرم بود .
همان که بر اثر سقوط از کوه جانش را از دست داده ؟
ادریس متاثر گفت : بله ، او و مهشید .
مهشید همسر آقا یاسین بود ؟
نه او خواهرم است که الان در بهزیستی بستری است ، او به خاطر ضربه ای که به کمرش خورده تمام تنش بی حس شده .
واقعا متاسفم .
از وقتی یاسین در آن حادثه مرده ، مادرم هر وقت که می خوام خوشحال باشم گریه می کند و باعث می شود که عذاب وجدان داشته باشم و زیر نگاه پرسشگر پدر خورد شوم .نگاهی که حتی یک بار هم ازم نپرسید چرا من همیشه به خاطر یاسین و مهشید عذاب بکشم و سردی خاکی که یاسین در آن خوابیده رو احساس کنم .
شما از یاسین و خواهرتان بزرگ تر هستید ؟
یاسین از من چهار سال بزرگ تر بود و من از مهشید 2 سال بزرگ تر هستم و مهدیس فرزند آخر خانواده است . سه سال از مرگ یاسین می گذرد اما هنوز داغ مرگش برایم مثل روز اول است . من به خاطر مرگ یاسین و بلایی که سر خواهرم آمده مدت زیادی به خاطر ناراحتی اعصاب در یک آسایشگاه زندگی کردم . دکتر ها گفتن برای برگشت کامل به زندگی باید ازدواج کنم تا کمتر به گذشته فکر کنم . هنوز هم می خواهی با من زیر یک سقف زندگی کنی ؟
ساکت در ذهنم دنبال جوابی می گشتم و نمی دانستم باید به او چه جوابی بدهم .
باید فکرش را می کردم . که تو نمی خواهی با این شرایط ...
سکوت من علت دیگری دارد ، جوابی ندادم چون حرفی برای گفتن ندارم . شما اگر می توانید در کارتان امانت دارد سرمایه مردم باشید پس حتما می تونید تعادل رفتاری داشته باشید . من قرار نیست با و خاطرات تان زندگی کنم پس جوابم هنوز مثبت است .
جالب است حداقل یک نفر پیدا شد که نخواهد به من ترحم کند .
شما آدم قابل ترحمی نیستید و هر کسی که به شما ترحم کند به خودش خیانت کند .
ادریس شیرینی کوچکی در دهانش گذاشت و به آرامی شروع به جویدن کرد و گفت : به پشت سرت نگاه نکن اما همه پشت پنجره ایستاده اند و ما را نگاه می کنند . با خنده گفتم : حتما ایستاده اند ببینند که با این همه عصبانیت بلاخره شما منفجر می شوید یا نه ؟
یعنی من خیلی عصبی بودم .
خواستم حرفی بزنم که مازیار با صدای بلند ادریس را صدا کرد .
چیه مازیار ؟
پدرت می خواهید که تو همین حالا پیش او بروی .
ادریس بلند شد و گفت : از بابت میوه ها ممنون .
اینها حرف ناگفته ای بود که باید می گفتید ؟
بله
ادریس کنار شیر آب رفت و مشتی از آن را به صورتش پاشید و گفت : باید خودم را برای خیلی چیز ها آماده کنم .
با ورودمان به اتاق پدر به ادریس گفت که کنار او بشیند و ادریس که سرخ شده بود پیش او رفت .
پدر با مهربانی شروع به صحبت با او کرد : ادریس جان ما از مشکلات تو با خبریم . در حقیقت وقتی این مسئله را شنیدیم که تو .... خب اولش ترسیدیم که به تو اعتماد کنم اما حالا می خواهم دوباره نظر نادیا را در مورد تو بدانم . نادیا دخترم آقا ادریس مدتی در یکی ....
می دانم پدر ایشان همان روز اول همه چیز را گفته بود . من دانسته به او جواب مثبت دادم .
ادریس نگاه متعجبش را به من دوخت و بعد چشمانش حالتی گرفت که مربانی در آن موج می زد برای همین ادامه دادم : به این دلیل بود که می خواستند ما یک هفته فکر کنیم .
آقا ادریس مهر شما و خانواده تان به دل ما و نادیا افتاده پس من دخترم را به دست شما می سپارم و باید خوب مراقب او باشید .
بله آقای زندی سعی می کنم امانت دار خوبی باشم .
خب پس دوباره مبارک است .
مازیار این حرف را زد و از جایش بلند شد و گفت : من باید بروم اما خیلی دلم می خواهد که باز هم در کنار شما باشم . بعد با سر و صدا ی زیادی خداحافظی کرد و رفت . نعیم و نریمان هم به دنبال او برای سفارش غذا بیرون رفتند .
ادریس کم کم شروع به خوردن میوه و شیرینی کرد . دوست داشتم به نوعی سر صحبت مجدد را با او باز کنم برای همین گفتم : آقا ادریس نخورید
همه ساکت نگاهم کردند .
خنده ام گرفت و گفتم : آن وقت باید سهم غذای شما را هم یکی دیگر بخورد . چون خوردن این میوه ها و شیرینی ها شما را سیر می کند .
با خنده اطرافیان ادریس کمی سرش تکان داد و گفت :من به اندازه ده نفر غذا می خورم .
مهدیس همانطور که می خندید گفت : نگران نشو نادیا جان ، ادریس هر وقت که خوشحال باشد غذا می خورد اما وقتی خسته و ناراحت باشد هیچی نمی خورد و پر خوری اش را حبران می کند .
مهدیس حالا من یک چیزی گفتم تو چرا آبرویم را می ریزی ؟
مادر از آرزو هایی که برایم داشت برای مادر ادریس می گفت و پدرم از خرج سنگین زندگی . نگاهم به ادریس افتاد ، دوباره همان فرد سرحال و شاد به نظر می رسید . در دلم احساس می کردم که او را دوست دارم و به او به چشم نامزدم نگاه می کردم . اما ادریس دوباره چشم هایش را تنگ کرد و سرش را به حالت بدی تکان داد که انگار از من متنفر است . ادریس واقعا من را نمی خواست و باید با عشق یک طرفه به خانه او می رفتم .
برای حبران آن حرکتی که ادریس کرده بود چشمانم را چپ کردم و او را ترساندم .
ادریس به سختی خنده اش را کنترل کرد و در جوابم پوزخند معنی داردی زد و رویش را برگرداند .
از حرکات ادریس منقلب و متعجب شده بودم . تا چند دقیقه پیش مثل یک گناهکار کنارم نشسته بود و اعتراف می کرد ولی حالا مثل آدمای بدجنس نگاه های عاشقانه ام را با ادا و شکلک در آوردن جواب می داد . مهدیس چشم هایش را تنگ کرد و گفت : ادریس حالا می خواهید اولین گردش نامزدی تان را کی بروید ؟
هیچ وقت .
چی هیچ وقت ؟
نه منظورم این است که هروقت آقای زند رضایت داشتند و اجازه دادند .
پدر در جواب گفت : خب من می خواهم تا زمانی که رسما نامزدیشان را اعلام نکردیم و دو نفر بزرگ تر در مراسم ما نبودند این اتفاق نیافتد . اما آقا ادریس می تواند با شما به اینجا بیاید و با نادیا صحبت کند به نظرم اینطور بهتر است .
پدر ادریس با سر حرف پدرم را تایید کرد و گفت : هر طوری که شما صلاح بدانید . خود ما هم هنگامی که می خواستیم مهدیس دخترم را عروس کنیم به همین شرایط عمل کردیم . اگر اجازه بدهید ما دو روز دیگر خدمت شما می رسیم تا بله برون را برگزار کنیم .
مادر با شوق گقت : بله ما هم به اقوام می گوییم .
آقای زندی نظر شما برای مهریه چقدر است .
پدر متعجب به ادریس نگاه کرد و گفت : خب ما مقدار خاصی در نظر نداریم ... شما ..
پدرش نگاهی به پدر کرد و گفت : من می خواهم خانه ای که قرار است در آن زندگی کنند را مهریه عروس خانم قرار بدهم . خانه ای چند صد متری که هر روز بر سودش افزون تر می شود و ارزشش از صدها سکه و بقیه چیز ها بیشتر است .
بی مقدمه گفتم : نه من نمی خواهم .
چرا دخترم ؟ آقای صامت تا آنجا که من می دانم آن خانه برای آقا یاسین بود . پدر ادریس مصمم ادامه داد : اما حالا نیست و من می خواهم آن را مهریه تو کنم .
آن خانه یادگاری پسرتان است .
ادریس جدی گفت : بسه دیگه نادیا خانم من به شما گفته بودم که می خواهم در خانه برادرم زندگی کنم حالا چه فرقی می کند که آن خانه برای چی کسی باشد . ادریس دوباره مثل گلوله ای آتیش سرخ شده بود و نفس های بلند می کشید . خواستم حرفی بزنم که او را آرام کنم و گفتم : آقا ادریس مثل این که متوجه نیستید ؟
من متوجه ام پس شما هم اگر به جز این خانه هر چقدر سکه می خواهید بگویید آن خانه هم مهریه شما می ماند .
از تعجب دهانم باز مانده بود برای این که فکر نکنند طمع کرده ام گفتم . هر طور شما بخواهید .
عروس گلم تو خیلی فهمیده ای .
شما لطف دارید خانم صامت .
جهان شیر ما هم باید برای جبران لطف آنها جهزیه خوبی به نادیا بدهیم .
مهدیس کمی جا به جا شد و گفت : خانه برادرم کاملا آماده زندگی است و اختیاج به هیچی ندارد . ام فقط نادیا جان را می خواهیم که در آن خانه خانمی کند .
واقعا یک دختر از این بهتر چی می خواست این همه احترام و بزرگ منشی خانواده ادریس برایم غیر قابل وصف بود
بعد از طرف شام که نعیم و نریمان آماده کرده بودند خانواده ادریس رفتند .
خدا شانس بدهد . نادیا جان بخت و اقبال به تو رو کرده
چی می گویی پریناز جان . ما که نمی گذاریم نادیا بدون هیچی از این خانه بیرون برود .
منظوری نداشتم مادر جون از من ناراحت نباشید .
می دانم عزیزم تو دختر خوبی هستی .
نریمان متفکرانه گفت : اما اگر این حقیقت داشته باشد من فکر می کنم این ادریس یکی عیبی داشته باشد که می خواهند این همه .....
با دلخوری به سمت نریمان رفتم و با لحن ناراحت و گلایه وار گفتم : مطمئن باش اگر ادریس مشکلی داشت خانواده اش می گفتند هیچ آدم مشکل داری نمی تواند در بانک کار کند و با پول مردم سرمایه گذاری کرده و به این خوبی در کارش پیشرفت کند . ادریس هیچ چیز را مخفی نکرده من می دانم که او چه مشکلی دارد ، مشکلی که حتی نمی شود آن را جدی گرفت پس بی خودی رویش عیب نگذار که فردا دهان به دهان در جمع بپیچد و او را دیوانه صدا کنند . دیگر هم نشونم که در مورد او اینطوری صحبت کنید . اگر پول دار بودن و دادن مهریه کلان آن هم به پیشنهاد خانواده خود داماد کار عجیبی است ....
چه دفاعیه بلند بالایی ، ما که منظوری نداشتیم .
پدر به نعیم که میان حرفم آمده بود گفت : نعیم نادیا باید از این به بعد طرف ادریس را بگیرد حالا خواه او خوب باشد یا بد .
قابل توجه پریناز خانم لطفا کمی هوای ما را داشته باش .
بی انصافی نکن نریمان تو بهتر از پریناز جون نمی توانم دختر پیدا کنی .
پریناز خوشحال گفت : می دانی نادیا جون تو چون خودت آدم خوبی هستی یک آدم خوب هم به خواستگاریت اومده .
روز های بعد کارمان شده بود تمیز کردن خانه . مادرم گوشی تلفن را برداشته بود و به هرکسی که به فکر می رسید به عنوان بزرگ تر تمام می گرفت و از او دعوت می کرد که در مراسم ما شرکت کند . دلم خون بود از این که مادرم چقدر خوشحال است و من باید چند سال بعد که ادریس از من خسته شد به عنوان مطلقه به خانه اش برگردم . دسته گلی که ادریس و خانواده اش برایمان آورده بودند را در گلدان شیشه ای برزگی تزیین کردم و روی میز گذاشتم . صبح زود از خواب بیدار شدم و تا ظهر که مهمان ها کمکم پیدایشان شد جلوی آیینه ایستاده بودک و مدارم روسری که سرم بود را باز می کردم و دوباره سرم می کردم و آن را یه حالت های مختلف گره می زدم . همه مهمان ها آمده بودند اما از خانواده ادریس خبری نبود . دایی ستارم مدارم حرف های طعنه دار می زد چون او من را همیشه برای پسرش سلمان خواسته بود و او با جواب رد من برای همیشه به خارج رفته بود .
مادرم مدامم لب هایش را می گزید و پدرم سعی در کنترل اوضاع داشت . عمه رعنا و یگانه که از راه دوری آمده بودند مثل پروانه دورم می چرخیدند و قربان صدقه ام می رفتند و همه دختر ها چشم باز کرده بودند تا این دامادی که تعریفش را شنیده بودند ببینند .
عقربه های ساعت به سرعت می چرخید و از ادریس و خانواده اش خبری نبود . شماره همراهش را داشتم اما هرچه کردم نتوانستم با خودم کنار بیایم که با او تماس بگیرم و ببینم چه اتفاقی افتاده این کار من به نوعی التماس کردن بود و شاید ادریس پشیمان شده بود .
دایی ستار بلند شد و با پوزخند گفت : کتایون ما رو سر کار گذاشتید ؟
به نظر من شما هم اگر اینجا نمی امدید باز هم سرکار بودید . نعیم ؟
بله مادر حالا اگر دایی اعصاب همه را تحریک نکند نمی شود آنها خانواده محترمی هستند و حتما برایشان اتفاقی افتاده .
قلبم داشت از دهانم بیرون می زد . در دلم دعا می کردم که ادریس بیاید و جواب قانع کننده ای برای این چشم های منتظر داشته باشد .
بلاخره صدای زنگ در بلند و همهمه ای بلند شده بود یک باره فروکش کرد . ادریس و خانواده اش با خوشحالی زیادی وارد خانه شدند .
ادریس حسابی به خودش رسیده بود و همه با دیدن او از تعجب دهانشان باز مانده بود ، حتی خود من برای لحظه ای نمی توانستم از او چشم بردارم و برق خاصی در چشمان دخترهای و حتی دایی ستار می دیدم .
چند عاقله مرد و زن آنها را همراهی کرده بودند و با متانت شگفت انگیزی با همه رو به رو شدند .
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}
#4
خانم خیلی پیری که چهره لطیفی داشت با احترام تمام بالای مجلس نشست و عمارخان گفت : ما به خاطر تاخیری که کردیم از شما عذرخواهی می کنیم اما علت خاصی برای این تاخیر داشتیم من همین جند لحظه پیش پدر بزرگ شدم . دخترم زمانی که به سمت اینجا حرکت می کردیم در ماشین دچار درد شد و ادریس مجبور شد او را به بیمارستان برساند تا او برایمان یک پسر سالم و زیبا به دنیا بیاورد . من باز هم از این که این همه شما را منتظر گذاشتیم عذر می خواهم .

بعد شروع به معرفی افرادی که با خوئ آورده بودند کرد . همه از افراد سرشناس بودند و حرص خوردن دایی ستار را می دیدم و آب از دهان همه دختر ها راه افتاده بود . ادریس با هسیت خاصی کنار بزرگ تر ها نشسته بود و لبخند زیبایی کنار لبش بود .

بزرگ تر ها از همه جا صحبت می کردند و آخر سر رفتند سراغ بحث اصلی و تعیین مهریه .

پدر ادریس وقتی ماجرای خانه پسرش را گفت همه با تعجب به هم نگاه کردند و او حرفش را اینطور تمام کرد . البته شما می توانید هر چندتا سکه هم که می خواهید برای دخترتان در نظر بگیرید .

در آخر به نتیجه ای که من و ادریس به آن راضی بودیم رسیدند . مادر ادریس انگشتری را برای نشان آورده بودند را به دست آن پیرزنی که خاله مهدیده خانم بود ، داد و او زمانی که انگشتر را به انگشتم می کرد گفت : امیدوارم خوشبخت شوی عروس خوش قدمم با ورود تو به این خانواده همه غم ها فراموش شده و مهدیس پسری به دنیا آورده ما همه انها را به فال نیک می گیریم .

همه شروع به کف زدن کردند و ما با هم نامزد شدیم . ادریس همچنان بی تفاوت بود و با لبخند به بالا و پایین پریدن جوانها نگاه می کرد .

دو روز بعد به خواسته ادریس همراه نعیم برای انجام آزمایش قبل از ازدواج به آزمایشگاه رفتیم و ادریس بی قرار راه می رفت .

نعیم با شوخی گفت : چقدر راه می ری نکنه می ترسی ؟

نه نعیم جان نمی ترسم .

معلوم است اگر می خواهی به جایت آزمایش بدهم ، من نمی ترسم .

من از جواب آزمایش می ترسم برای آن هم تو می توانی کاری کنی ؟

ادریس نگران بود و کم کم دلشوره اش به من هم راه پیدا کرد .

ادریس من رو هم نگران می کنی بیا بشین همه دارند تو را نگاه می کنند.

خندید و گفت : نگران نباش نادیا خوشگل ندیدند .

منظورت خودت هستی ؟

نه پس فکر کردی با تو هستم .

نه فکر کردم با نعیم هستی .

نعیم خنده ای کرد و گفت : ادریس با بد کسی طرف شدی .

خانمی که پشت میزی ایستاده بود اسم هایمان را صدا زد و چند دقیقه بعد هم زمان با ادریس از اتاق آزمایشگاه بیرون آمدیم .

ادریس کت مشکی اش را پوشید و به طرف آن خانم رفت و کمی به او پول داد و به سمت خانه راهی شدیم . نعیم که جلو کنار ادریس نشسته بود با کنجکاوی پرسید : الان کجا می وری ؟

با مسی قرار دارم می خواهم بروم او را ببینم .

گوش هایم داغ شده بود حتما می خواست به دیدن آن دختری که از او حرف زده بود برود چقدر از آن دختر بیزار بودم .

ادریس خان تو دیگر داری متاهل می شوی باید این قرار ها را کنار بگذاری . حالا این شخص خانم است یا آقا .

خانم است مگر برای شما فرقی می کند . آقا نعیم چرا پرسیدید ؟

آتش گرفتم

نعیم به سمتم به عقب جرخید و گفت : جالب شد قابل توجه نادیا خانم .

خودم را به ندانستن زدم و گفتم : چی شده

حواست کجاست ؟ نادیا این آقا می خواهد برود سر قرار .....

بیرون را نگاه می کنم . شما مرد ها حرف جالبی برای زدن ندارید که من به آنها گوش کنم .

ادریس از آیه نگاهی کرد و با خنده گفت : از چهره ات معلوم است .

بعد ماشین را کناری نگه داشت و به سمت آبمیوه فروشی رفت و با آب میوه برگشت .

من پرسیدم شما چی دوست دارید چون این بهترین آب میوه ای است که سراغ دارم . تازه این مغازه فقط همین آب میوه را می فروشد . ادریس ظرف در داری از آب مویه را به دست نعیم داد .

این چیه ؟

این برای آن خانمی است که با او قرار دارم .

به تنفر به آب مویه در دستم نگاه کردم و متوجه شدم ادریس از آینه نگاهم می کند . گفت : چیه دوست نداری ؟

هنوز مزه اش را امتحان نکردم . پس امتحان کن .

به زور کمی از آب میوه را سر کشیدم . بهترین مزه ای بود که تا به حال تجربه کرده بودم .

من دوست ندارم نعیم اگر می خواهی این را هم تو بخور .

ادریس خنده ی شیطنت باری کرد و او فهمیده بود که من چرا از آن آب میوه نمی خورم ( دختر جون یه ذره سیاست داشته باش ضرر نمی کنی که )

نعیم از پنجره بیرون را نگاه کرد و گفت : اگر قرارت دیر می شود من و نادیا می تواینم خودمان برویم .

نه اون خانم می تواند صبر کند . خیلی وقت است که منتظر است .

من هم کم کم دارم کنجکاو می شوم آن خانم کیست که تو با وجود نادیا به دیدن او می روی ؟

من الان نمی خواهم در مورد او با شما صحبت کنم شاید اگر روزی خواست شما را به او معرفی کنم .

خیلی آهسته و زمزمه وار گفتم .دلش هم بخواهد که با ما آشنا شود .

شنیدم چی گفتی او حتما دلش می خواهد که تو را ببیند .

پس نمی خواهد من را ببیند .

نه نعیم جان کمی به من مهلت بدهید تا شما را با او آشنا کنم .

ادریس دوباره ماشین را کنار خیابان متوقف کرده و ساکت از پنجره بیرون رو نگاه کرد و گفت : نعیم جان تو امروز کاری داری ؟

نه ندارم می خواستم بروم خانه کمی مطالعه کنم .

نادیا تو چی ؟

نه ندارم .

ماشین به راه افتاد و ادریس گفت : نادیا خواهش می کنم از نسبتت با من هیچ حرفی به آن خانم نزن . نعیم شما هم یکی از دوستان من هستید .

تو مجبور نیستی ما را با خودت ببری .

کلافه گفت : نادیا حسادت نکن . من خودم هنوز درست و غلط بودن کارم را نمی دانم . ما به دیدن آن کسی که تو فکر می کنی و به خاطرش از طعم آب میوه خوشت نیامد نمی رویم ما به دیدن مهشید می رویم که من هر روز به دیدنش می روم و او را می بینم . او همیشه چشم به راه من است .

مهشید چه کسی است ؟

او خواهر ادریس است .

ادریس خواهرتان از دیدن شما ناراحت می شود .

نعیم تو هیچی از او نمی دانی .

ماشین جاده ای پر پیچ و خم را پشت سر گذاشت . و جایی خارج از شهر به در بزرگ آهنی قهوه ای و سفیدی رسید و متوقف شد .

همه جا سبز و با شکوه بود در محوطه آن بیماران زیادی بودند که همه به ظاهر سالم بودند . بعضی بیماران مرد ادریس را محکم بغل می کردند و با او چند کلامی صحبت می کردند . ادریس هم با علاقه فراوان با آنها صحبت می کرد .

با ادریس به سمت اتاق در بسته ای رفتیم ادریس چند ضربه ای به آن زد و وارد اتاق شد و در را پشت سرش باز گذاشت و به آرامی دنبال او راهی شدیم . چه صحنه دلخزاشی بود . خواهرش مثل یک فرشته ی زیبا در لباس خواب آبی کم رنگی روی تخت افتاده بود و هیچ حرکتی نمی کرد . او از ادریس و مهدیس زیبا تر بود و صورتش نشان از عاقله بودن او در آن سن کم بود . ادریس به سختی دستش را زیر سر او گذاشت و کمی بلندش کرد و به شانه های خودش تکیه اش داد و گفت : این خانم مهشید خواهر من اسست . مهشید جان این آقا نعیم دوست من است و آن خانم هم خواهر اوست .

مهشید به زور لبخند زد .

نعییم که مثل مرده رنگش سفید شده بود طرف آب میوه را به طرف ادریس گرفت و به مهشید لبخند زد .

مهشید می شنید و ممی دید و نسبت به همه چیز درک داشت اما مثل تکه ای گوشت بی حرکت بود و هیچ اراده ای برای حرکت نداشت . ادریس کنار او حضورمان را فراموش کرده و در عالم خود غرق شده بود و دستان مهشید را تکان می داد و او فقط لبخند می زد . لبخندی که به سختی می شد آن را در صورت مهشید دیید . چه چشمان زیبایی داشت ، اما در عمقش هیچ حیاتی دیده نمی شد و انگار همه زندگی اش را پاک باخته بود این حس من غیر قابل انکار بود و برای همین بعد از این که از آن آسایشگاه به سمت خانه می رفتیم به ادریس که خیلی ناراحت بود گفتم : چرا این جا ؟

چون این به نفع همه است .

اما او می تواند در خانه خودتان باشد و برای او پرستار بگیرید .

بله حق با نادیا است .

شما نمی دانید که ما چه شرایطی داریم .

به هر حال او عضوی از خانواده شماست .

نادیا کافیه لطفا این بحث را تمام کن .

ادریس ساکت شد و تا رسیدن به خانه دیگر حرفی نزد و حتی به شوخی های گذرای نعیم نخندید انگار نه می شنید و نه می دید ادریس ما را به خانه رساند و نعیم به او تعارف کرد که به داخل بیاید اما او تشکر سردی کرد و رفت .

نادیا ادریس حالت طبیعی ندارد .

چند نگو نعیم تو خودت هم با دیدن مهشید حالت طبیعی نداشتی

بله واقعا ناراحت کننده بود .

او برادر مهشید است و قبول کن که تحمل چنین وضعیتی خیلی مشکل است و مهشید الان باید صاحب خانه و زندگی باشد در حالی که مهدیس خواهر کوچک تر اوست صاحب فرزند شده نعیم من در عمق نگاه مهشید چیزی را دیدم که خیلی در من اثر گذاشت .

می دانم تو در چشمان او ناامیدی را دیدی او به خاطر در آنجا بودن همه ی امیدش را از دست داده اگر من را هم در یک بهزیستی رها کنند و من صبح تا شب فقط بخوابم و به سقف نگاه کنم همین طور می شوم . نادیا اگر این خانواده واقعا پولدار می باشند چرا مهشید را در آنجا نگاه می دارند .

نمی دانم نعیم همه چیز را که نمی دانیم حتما علتی دارد .

نعیم دست در جیبش کرد که کلید را در بیاورد و در را باز کند اما کلیدش را پیدا نکرد . نادیا تو کلید داری

نه در خانه گذاشتم .

حالا چی کار کنیم کلیدم در ماشین ادریس افتاده .

به نظرم زیاد دور نشده باشد صبر کن با او تماس بگیرم .

گوشی کوچک صورتی ام را از کیفم بیرون آوردم و شماره ادریس را گرفتم . بله چی می خواهی نادیا .

لحنش چنان سرد و بی عاطفه بود که احساس کردم مزاحم شدم. ادریس ببین روی صندلی ماشینت همان جایی که نعیم نشسته بود کلیدش افتاده ؟

نه اینجا کلیدی نیست .

ممنون خداحافظ . نعیم ادریس گفت : کلیدت در ماشین او نیست .

نعیم در حالی که جیب هایش را می گشت گفت : زنگ خانه را بزن شاسد مادر آمده باشد .

دستم را روی زنگ گاشتم اما فایده ای نداشت . مادر هنوز برنگشته بود . نعیم فکر نکنم مادر به این زودی ها از خرید برگردد .

گوشی ام شورع به زنک زدن کرد : بله ؟

ادریس بود گفت : زنگ زدم ببینم چی کار کردید تونستید داخل خانه تان بروید ؟

نه خداحافظ .

کی بود نادیا ؟

ادریس بود .

چرا اینطوری با او حرف زدی ؟

خط خراب بود خودش قطع شد .

روی پله کنار در خانه نشسته بودیم و اطرف را نگاه می کردیم ماشین نقره ای رنگ ادریسبه داخل کوچه پیچید .

نادیا او اینجا چه کار می کند ؟

نمی دانم نعیم حتما کلید را پیدا کرده .

ادریس از ماشین پیاده شد و به نعیم گفت : چرا در را باز نمی کنی ؟

باید با انشگتم قفل در را به جای کلید بچرخانم ؟نه باید از در بالا بروی و آن را باز کنی.

چه کار کنم ؟ همین که شنیدی .

اما من تا به حال این کار را نکردم . من که دزد نیستم از در و دیوار خانه ها بالا برم .

ادریس کت سیاهش را در آورد و به سمتم گرفت

می خواهی چی کار کنی ؟

می خواهم بروم و در را باز کنم . ببین نادیا اگر در را باز نکنم که شما باید مثل این بی خانه ها در کوچه بمانید تا کسی بیاید ، تازه معلوم نیست او هم کلید داشته باشد . اگر من الان از دیوار بالا بروم شاید کسی من را ببیند . اما نشستن شما در اینجا هر کسی از اینجا رد شود شما را می بیند .

نعیم با خنده گفت : ادریس تو خیلی چاغ هستی و نمی توانی .

نعیم شوخی می کرد اما ادریس برگشت و به او گفت : تو مثلا لاغری می تونی بیا برو .

من تا به حال تجربه بالا رفتن از در خانه مردم رو ندارم .

نعیم شروع به خندیدن کرد اما ادریس قدیمی به طرف او برداشت و گفت : برای دیدن بچه خواهرم می رفتم که برگشتم و اینجا هستم که شما بتوانید به داخل خانه تان بروید . پس بیا به جتای شوخی خنده برو ببین کسی نیاید تا من از دیوار بالا بروم . ( واه واه چه خشن )

کمی این پا و اون پا شدم و گفتم : این کار خطر دارد .

ادریس جدی گفت : تو اگر خسته شدی برو در ماشین بشین و در کار ما دخالت نکن .

به اطراف نگاه کرد و جستی زد و دستش را به لبه دیوار گرفت و در حالی که کفش هایش روی دیوار کشیده می شد خودش را بالا کشید و به داخل خانه پرید و چند لحظه بعد در حالی که به شدت سرخ شده بود در را باز کرد و گفت : از این به بعد یادم باشد هر وقت به خانه می آیم یک شلوار اضافه با حودم بیاورم .

نعیم با صدای بلند شروع کرد به قاه قاه خندیدن . ادریس کتش را گرفت و سوار ماشین شد و رفت .

نادیا این ادریس تکلیفش با خودش هم مشخص نیست . این پسر یک دیوانه خانه سیار است . خب معلومه آدم با شلوار رسمی و اتو کشیده از دیوار بالا بره شلوارش پاره می شود .

نعیم دوباره خندید و ادامه داد : این شوهر تپلت خیلی بامزه است .

اصلا هم تپل نیست فقط کمی صورتش گرد است . عیب روی نامزد من نگذار لاغر مردنی .

تا شب از هیچ کدام از اهل خانه خبری نبود و اگر ادریس نمی آمد ما تا دیروفت پشت در می ماندیم . مادر کلی خرید کرده و یک عروسک قشنگ هم برای بچه مهدیس خریده بود که آن را کادو پیچ کردم و کناری گذاشتم .

البته نادیا جان این کادوی اصلی نوه ی صامت نیست . ما باید چیزی برای او بخریم که در خور او باشد . مثلا طلا یا ....

باشد مادر اگر ادریس برای بردنم آمد با او چیز دیگری هم برای آن بچه می خریم .
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}
گوناگون از وب
loading...
#5
اما تا مدتی که جوب آزمایشمان حاضر نشد ادریس به دیدنم نیامد و تماس هم نگرفت بعد از گذشت 5 روز با جعبه ای شیرینی به دیدنمان آمد و با خونسردی گفت : جواب آزمایش مثبت است و ما می توانیم با هم ازدواج کنیم نادیا تو خوشحال نشدی ؟

در جواب سوال مسخره ی ادریس به زور خنده ای کردم و گفتم : چرا خوشحال شدم .

نریمان هم خندید و گفت : آقا ادریس از من که تجربه ی صد سال دارم بپرس . نادیا به خاطر این که شما در این چند روز به دیدن او نیامدید و تماس نگرفتید ناراحت شده .

ما فرصت زیادی برای در کنار هم بودن داریم یک عم ، آن قدر که از دیدن هم خسته می شویم . در ضمن نادیا خانم با ورودم نشان داد که چقدر دلتنگ و ناراحت است .

مادر کنارم نشست و پرسید : ادریس جان پسرم اسم بچه ی مهدیس خانم رو چی گذاشتید ؟

اسمش را امین گذاشتیم .

مبارک باشد ما می خواستیم برای دیدن او به خانه ی شما بیاییم اما آدرس دقیقی نداشتیم . برای همین منتظر شدیم شما برای بردن ما به خانه تان بیایید

نعیم جان پس شما چطور در مورد من تحقیق کردید ؟

آدرس را پدرم دارد

با دلخوری گفتم : اگر ناراحت هستید ما به خانه تان نمی آییم .

نه ما از داشتن مهمان خوشحال هم می شویم . اگر موافق هستید همین الان برویم .

مادر کمی من من کرد و گفت : اما پدر نادیا هنوز نیامده و من نمی توانم بیایم . نعیم و نریمان هم که نمی توانند الان مزاحم شوند .

ادریس نگاهم کرد و پرسید : تو می خواهی با من بیایی ؟

نه

یعنی چی نادیا تو و ادریس الان باید بیشتر با هم بیرون بروید تا با هم آشنا شوید .

من میمیرم برای این روشن فکر ها .

ادریس این حرف را به لحن شوخی گفت ، همه خندیدند اما من می دانستم منظور او چیست ؟ نگاه تیزی به او کردم و برای این که او را خجالت بدهم گفتم : آن روز که در خانه مان را باز کردید گفتید باید با خودتان شلوار به اینجا بیاورید حالا آوردید ؟

ادریس تا بنگوش هایش سرخ شد و هیچی نگفت . نعیم شروع به خندیدن کرد و در گوش نریمان که متعجب او را نگاه می کرد چیزی گفت و نریمان هم شروع به خندیدن کرد .

به چی می خندید این خانه با من مشکل دارد .

نریمان گفت : نه ادریس جان با تو نه با شولار هایت مشکل دارد .

نعیم دوباره خندید و ادریس به اشاره ای کرد .

نادیا بلند شو تا با هم برویم .

مصلا کجا ؟

برویم خیابان ها رو نگاه کنیم .

ادریس ابرو در هم کشید و دیگر حرفی نزد .

سوار ماشین که شدم . دلم داشت از جا کنده می شد . ادریس هم نفس های کوتاه می کشید و دستش روی فرمان می لرزید چرا می لرزی ؟

نه من نمی لرزم با انشگتانم روی فرمان ضرب می زنم .

معلوم است دروغ نگو .

ادریس شروع به آواز خواندن کرد .

حالا کجا می رویم ؟ ببین نادیا ما باید مثل بقیه ی نامزد ها با هم بیرون برویم تا بزرگ تر ها و اطرافیان فکر نکنند ه ما با هم تفاهم نداریم و برای رسیدن به هدفمان اختلا به وجود آید ....

من باید کنار تو در ماشین بشینم و در شهر بگردم و وقتم را خدر کنم .

نه تو هم می توانی برای بیرون آمدن از خانه برای خودت برنامه ریزی کنی و با دوستانت قرار بگذاری که با آنها بیرون بروی و بعد من سر یک ساعت معین دنبالت بیایم و تو را به خانه تان ببرم . اینطوری خانواده هایمان هم فکر می کنند که ما با هم بودیم .

باشد من دوستان زیادی دارم که بتوانم با آنها باشم .

من همینطور اما امروز من می خواهم به خانه مهدیس بروم و امین کوچولو را ببینم .

باشد برویم اما قبلش من را کنار یک طلا فروشی پیاده کن .

می خواهی چی کار کنی ؟

می خواهم طلا بخرم .

برای خودت تو که طلا داری نادیا چی ؟

مگر فرقی هم می کند ؟

نه برو بخر .

ادریس کنار مغازه طلا فروشی ایستاد و گفت : آن انگشتر زیباست .

پس بخر .

نادیا من بخرم .

نه می خرمش .

ادریس با دقت بیشتری ردیف انگشترها را نگاه کرد و ییکی دیگر از انگشتر ها را برداشت و گفت . این را می خرم .

برای امین دستبندی خریدم و گفتم .

لطفا کادویش کنید .

تا فروشند آن را کادو کند به انگشتری که در دست ادریس بود نگاه کردم و یکی دیگر از انگشتر هایی را که توجهم را جلب کرده بود را خریدم فروشنده گفت : خانم فکر می کنم متوجه نشدید همسرتان برای تان انگشتر خریدند .

چرا متوجه شدم اما این آقا انگشتر را برای کس دیگری خریدند .

لطفا این انگشتر را هم کاد کنید . ادریس دوباره پرسید : برای کی کادو خریدی ؟

من هم دوستانی دارم که به آنها کادو بدهم

بیا بروییم تا من هم به کار هایم برسم . زود باش پول طلا هایی رو که خریدی حساب کن تا من هم حساب کنم .

ادریس فکر می کرد که من توقع دارم که او حساب کند اما خبر نداشت که مادرم برای این که پیش خانواده ی او سر بلند باشم کیفم را پر پول کرده .

ادریس اگر می خواهی برای شما را هم حساب کنم .

نه خانم شما کار خودتان را کنید .

بعد با خنده گفت : اگر این انگشتر را به او بدهم خیلی خوشش می آید .

او آن انگشتر را برای دختری که دست داشت خریده بود . چقدر به او حسادت می کردم . ادریس پرسید حالا کجا برویم ؟

برویم خانه مهدیس خانم .

تو آن انگشتر را برای مهدیس کادو کردی ؟

چه پر توقع .

ادریس یکه ای خورد از حرفی که زده بود پشیمان شد و دست پاچه به نظر می رسید .

خانه مهدیس بزرگ و زیبا بود و همه جا رنگ های هماهنگ و تززین های مدرن به چشم می خورد ادریس امین را بغل کرده بود و مدام صورتش را می بوسید و آن قدر خوشحال بود که هی سر به سر مهدیس و مازیار می گذاشت و مادرش به دور از چشمان او در آشپزخانه اشک می ریخت .

از بی توجهی ادریس خسته شده بودم برای همین گفتم : بچه را خوردی آنقدر بوسش نکن مریض می شود .

تو که دایی نشدی تا بدانی چه احساس خوبی دارم . بیا نادیا بگیرش بغلت تا ببینی چه قدر شبیه دایی اش است . او مثل من زیباست و در آینده دختر ها به ازدواج با او التماس می کنند .

ادریس با این حرف طوری وانمود کرد که من به او برای ازدواج التماس کردم . همه اعضای خانواده اش می دانستند که ادریس قصد ازدواج ندارد و این یعنی که من به او التماس کرده بودم . زیر نگاه های کنجکاو مهدیس ذوب شدم . اما با خونسردی دروغکی گفتم : اگر این بچه یه تار مویش هم به ادریس رفته باشد من برای مهدیس جان متاسفم چون او هم باید برای ازدواجش و قالب کردن خودش به دختر ها جند سالی بشیند و فکر کند تا راهی به ذهنش برسد و دختر ها را گول بزند . البته من که هیچ شباهتی بین امین و ادریس نمی بینم .

ادریس برای گرفتن امین به طرفم اومد و در همان حال خیلی آهسته گفت : بچه را بده به من تا از ترس گریه کردن یادش نرفته .

بله امین کوچولو برو پیش دایی ات تا شیر خوردن یادت برود اما صبر کن عزیزم .

ادریس دستش را برای گرفتم امین باز کرد اما بچه را به او ندادم و در کیفم دنبال دستبندی که برای او خریده بودم گشتم و آن را روی پتویی که پیچیده بود گذاشتم .

و در حال که امین را به دست ادریس می دادم گفتم : خواهش می کنم من را به خانه مان ببر. ادریس بی تفاوت گفت : من که راننده شخصی تو نیستم . خودت برو من می خواهم همینجا بمانم .

بلند شدم و گفتم : مهدیس جان امیدوارم همیشه سالم باشی و امین جان در آینده آدم نامداری بشود .

نادیا جان کجا ؟ حالا نشستی مادر دارد برایتان غذا درست می کند .

نه من باید بروم آقا مازیار ببخشید که مزاحم استراحت تان شدم .

مادر ادریس با چشمان متورم و سرخ از آشپرخانه بیرون آمد گفت : کجا من تازه داشتم می آمدم تا پیش شما بشینم .

ادریس با دیدن مادرش گفت : مادر در آشپرخانه چی کار می کردید ؟ داشتم برای غذا پیاز خرد می کردم .

مهدیده خانم خداحافظ .ادریس خدا حافظ .

نادیا جان تو چرا با ادریس خداحافظی می کنی ؟ ادریس تو را می رساند .

نه مهدیده خانم من جایی کار دارم برای همین خودم می روم .

نه جانم ادریس تو را می رساند .

اجازه بدهید خودم بروم .

ادریس غمگین گوشه ای ایستاده بود و نگاهم می کرد او حتی تعارف هم نکرد که من را برساند . برای همین با عصبانیت و لجاجت مخفی از آنها خداحافظی کردم و به سمت خانه راه افتادم . نگاه های شاد ادریس که با امین بازی می کرد .مدام جلو چشمم بود . ادریس که می توانست آن همه خوش اخلاق باشد چطور سنگدلی را پیشه کرده بود . ما قرار بود با هم و جدا از هم زندگی کنیم . اما ادریس چرا حالت جنگ و تمسخر به خود گرفته بود و سعی می کرد مطمئنم کند که دوستم ندارد . این همه محتاط بودن و نقشه کشیدن برای چی بود ؟هرچه بود من او را دوست داشتم . باز مدتی بود که از ادرس خبری نبود حتما به خانواده اش می گفت که با من بیرون است اما با آن یکی دختر به گردش و تفریح می رفته . دلم می خواست آن دختر را با ادریس ببینم و او را با خودم مقایسه کنم و بدانم او چه دارد که من ندارم .

بعد از مدتی یک روز صبح ادریس به خانه مان آمد و گفت که می خواهد به دیدن مهشید برود اما خانواده اش با او مخالفت کردند و او گفته که به اینجا برای دین من می آید .

کمی از آمدن او به خانه ما می گذشت که تلفن زنگ زد و مادر شروع به صحبت با مادر ادریس کرد و شروع به تعارف کرد و کمی بعد گفت : مهدیده جون خواستند که برای شام مهمان آنها باشیم .

اما مادر نریمان امشب به خانه پریناز می رود و آنجا دعوت است . نعیم هم که بی حوصله است و پدرم دیر می آید چطور می خواهیم به آنجا برویم .

می دانم نادیا جان من هم به مهدیده خانم گفتم اما قبول نکرد . من خودم هم دلم برای مهدیده خانم تنگ شده و

کتایون خانم اگر اجازه بدهید من و نادیا بیرون می رویم و تا شب با هم هستیم و شب او را به خانه مان می آورم .

باشد اگر دوست داری بروید . نادیا تو که کاری برای انجام دادن نداری ؟

نه مادر کاری ندارم اما نعیم تنها می ماند .

ادریس متعجب پرسید : نعیم چرا خانه است ؟

او مدتی است که به سرکارش نمی رود . و فقط گاهی از خانه بیرون می رود .

خب آقا نعیم هم با ما بیاید .

مادر نعریم را از اتاقش صدا کرد و نعیم با آشفتگی از ان بیرون آمد .

سلام آقا نعیم .

سلام ادریس جان .

ما می خواهیم برویم بیرون تو هم با ما بیا .

من حوصله ندارم بعدا می آیم .

تنبل بازی در نیاور .

نه به جان خودت باور کن اصلا حوصله ندارم .

با ادریس از خانه بیرون رفتیم اما قبل ار سوار شدن ماشین گفتم . کجا می رویم .

معلوم است دیدن مهشید .

من باید خودم برگردم ؟

نه خودم می رسونمت خانه مان .

و اگر با تو نیایم ؟

باید تا شب پیش دوستانت بمانی . فقط به من آدرس بده تا به دنبالت بیایم .

اما .... باشد من هم به دیدن مهشید می آیم .

هر طور راحتی نادیا من اصلا اصراری ندارم .

در ماشین کنار ادریس نشستم و به خودم و این که حتی یک دوست هم نداشتم پیش او بروم فکر می کردم . آخرین دوستم شقایق بود که بعد از ازدواجش با او قطع رابطه کرده بودم .

با تو هستم .

چیه ادریس ؟

گفتم چیزی می خوری ؟

نه نمی خورم

امروز می خواهم تمام وقتم را کنار مهشید باشم در این چند روز کلی برنامه ریزی کرده و کارهایم را مرتب کردم تا بتوانم امروز رو به طور کل در کنار مهشید باشم .

باشد هیچ اشکالی ندارد . ماشین کنار در بزرگ ایستاد و از ماشین پیاده شد . خواستم از ماشین پیاده شوم که ادریس گفت : کجا پیاده می شوی ؟

می خواهم به دیدن مهشید بیایم .

نه او اگر من را با تو ببینید می فهمد که من با شما یک رابطه ای دارم و دوباره به هم می رید .

یعنی من باید تا شب همین جا بمونم ؟

چاره ای نداریم نادیا تو فکر بهتری داری ؟

تو از وجود ممن سوئاستفاده می کنی و به بهانه برگشتن و تفریح با من می خواهی من را ازنجا تنها بگذاری ؟

نه نادیا باور کن هر چند ساعت به سری می زنم .

ادریس با خوشحالی رفت و من در ماشین تنها موندم . ادریس خیلی به نظر پست امد و دلم می خواست همان لحظه او را ترک کنم و خودم به خانه برگردم ، به خودم نفرین فرستادم که چرا برای خودم دوستی را انتخاب نکرده ام که حداقل در چنین روزی به خانه او بروم .

سکوت آن طبیعت به قدری زیبا بود که کمی باعث آرامشم شد و تسلط پیدا کردم . از برق شادی در چشمان ادریس بود و او آن را بروز نمی داد احساس رضیت می کردم . من باید برای کشست دادن آن دختر که هنوز او را ندیده بودم به ادریس می فهماندن که او را دوست دارم تا او هم من را دوست داشته باشد . مگر می شد با این همه بدخلفی ها و بی تفاوتی های ادریس غرورم را زیر پایم بگذارم و به او بگویم که دوستش دارم اگر من را دوست نداشت و آن دختر را برای ازدواج انتخاب می کرد من آدم پاک باخته ای می شدم که عشق برایم بی معنی می شد . از ماشین پیاده شدم و زیر سایه دختری نشستم و به اطراف نگاه می کردم . نمی دانم چقدر گذشته بود که ادریس آمد . اینجایی ؟ چرا این همه با تو تماس گرفتم جواب ندادی . نادیا چرا ......

گوشی ام در کیفم است و آن را در ماشین گذاشتم صدایش را نشیندم چی کارم داری >

می خواستم بگویم من خودم می دانم کار بدی در حق تو کردم .

بله من و شما قرار بود فقط با هم هم خانه شویم نه جورکش خوشی های دیگری .

من متاسفم نادیا ابور کن این تنها راهی بود که بتوانم مهشید را ببینم تو هم اگر دوست داری می توانی او را ببینی فقط او نباید بفهمد که ما با هم رابطه ای داریم من اینجا صبر می کنم تو برو و مهشید را ببین و زود برگرد .

بلند شدم و از داخل ماشین کیفم را برداشتم و پیش مهشید رفتم و سلام کردم و او فقط چشمش را بست و باز کردم . روبه رویش نشستم و گفتم : من را می شناسید . من خواهر نعیم هستم که آن روز با برادرتان به اینجا آمدیم . من از این به بعد زیاد به اینجا می آیم چون دوست دارم در مورد افرادی که در اینجا هستند بیشتر بدانم و با شما دوست شوم . به من این اجازه را می دهید که شما را تنها دوست خودم بدانم. باور کنید من هیچ دوستی ندارم .

مهشید که از لحن التماس گونه امم متعجب شده بود باز چشمانش را به نشان موافقت روی هم گذاشت و قطره اشک از چشمانش چکید . مهشید جان ناراحت نباش و باور کن تو در اینجا هستی هیچ چیز از ندگی بیرون آن را کم نداری و تازه راحت تر هستی ، آن بیرون هیچ خبری نیست .

انگشتریکه بی هدف خریده بودم را از کادویش بیرون کشیدم و در انشگت مهشید انداختم و دستش را بالا آوردم و به او نشان دادم .

من می دانستم که این انشکرت زیباست اما نمی دانستم در انگشتان تو این زیبایی صد چندان می شود .

در چشمان مهشید برقی درخشید و همان لبخند کمرنگ نمایان شد . دست بی حس مهشید را کنارش گذاشتم و صورتش را بوسیدم . مهشید به سختی به دستش نگاه می کرد فکر کردم دوست دارید آن انگشتر را باز هم نگاه کند . برای همین دستش را روی سینه اش گذاشتم و او دوباره همان لبخند را زد /

ادریس بیرون زیر سایه همان درخت نشسته بود و با دست روی خاک چیزی می کشید که با دیدنم بلند شد و با پاهایش خاک را بهم ریخت و به طرفم آمد . آمدی نادیا من می روم .

ادریس مثل کبوتری که تازه بال برای پرواز باز کرده بود به سمت در رفت و با خوشحالی آن را پشت سرش بست .

مهشید زیبا و دوست داشتنی بود ، می دانستم اگر سالم بود در کنار او لحظات خوبی را می گذارنم . با بی حوصلگی شروع به قدم زدن کردم و کنار در رفتم و از درزی که میان در و دیوار بود به داخل نگاه کردم . این تنها کاری بود که از یادم می برد تنها هستم . چه جای ساکت و آرامی بود . آدم به رمز بی خیالی کشیده میشد . و انگار در آسمان پرواز می کند . و میتواند به هرچیزی که دوست دارید بدون وابستگی و نگرانی از گذشت زمان فکر کند .

ساعتی نگذشته بود و من هنوز پشت آن در بی هدف ایستاده بودم و به محیزی که کم کم برایم تکراری می شد نگاه می کردم ادربی درمیان درز دیده شد . اومهشید را پشتش سوار کرده بود و در حیاط می چرخید و خندید . انگار زیر پوست مهشید زندگی دمیده بودند و شاد به نظر می رسید .

پرستاری که با صندلی چرخ دار به دنبال آنها می امد می خندید و سر به سر ادریس می گذاشت . ادریس خستگی ناپذیر چه توانی داشت . او با این که عرق کرده بود و بر اثر فشار سرخ شده بود اما می خندید پرستار دیگری ادریس را صدا کرد و او با ناراحتی به سمت اتاق مهشید رفت .

خوشبختی یعنی این ادریس با بودند در کنار مهشید خوشبخت بود پاهایم از خستگی گز گز می کرد در ماشین نشستم دو ساعت از ظهر مانده بود من باید تنها می ماندم . نادیا خوبیدی ؟

نه

تو آن انگشتر را در دست مهشید انداختی .

بله .

مهشید خیلی خوشحال بود . من نمی توانستم تصور کنم که او از تو هدیه بگیرد و آن قدر خوشحال شود .

او به خاطر آن انگشتر خوشحال نیست من به مهشید چیزی هایی گفتم که ...

چی گفتی ؟

چرا داد می زنی ؟

تو به مهشید چی گفتی ؟ گفتی که با من آمدی ؟

ساکت به ادریس نگاه کردم .

حرف بزن نادیا .

من به او گفتم برای آشنایی با افرادی که اینجا هستند آمده ام اما می خواهم با مهشید دوست صمیمی شوم او هم قوبل گرد که من به دیدنش بروم .

نادیا چرا می خواهی نقش یک رانپزشک رو بازی کنی ؟

به نظر تو دوستی من و مهشید یک تظاهر است ؟ مثل دوست داشتن همدیگر ؟

نادیا تو یک نادانی که می خواهی ادای آدم های عاق رو دربیاوری . ادریس از ماشین پیاده شد و در آن را محکم بست و پیش مهشید برگشت .

چه آدم خودخواهی بود . از ماشین پیاده شدم . بعد هم از حرص در ماشین را محکم بهم کوبیدم و در جاده شنی راهی در پیش گرفتم .آفتاب داغ بود و به سختی راه می رفتم . گرسنگی بی طاقتم کرده بود . صدای زنگ گوشی ام بلند شد . مادر ادریس بود .

بله سلام مهدیده خانم .

سلام عزیزم ادریس آنجاست . نه رفته غذا بگیرد .

چرا تلفنش را جوب نمی دهد ؟

تلفنش اینجا پیش من است . من نمی دانستم شما هستید برای همین جواب نمی دادم .

الان کجا هستید ؟

کنار پارک در ماشین منتظر ادریس هستم .

خوش بگذرد دخترم .

ممنون مهدیده خانم . خداحافظ

خداحافظ

هنوز گوشی را در کیفم نگذاشته بودم که دوباره زنگ خورد . ادریس بود .

آن را قطع کردم و دوباره به راهم ادامه دادم . دوباره صدای زنگ بلند شد اما اعتنایی نکردم . از کیفم یک شکلات برداشتم و آن را در دهان گذاشتم که از چشت سرم صدای ماشین شنیدم خوشحال از این که بقیه راه را با ماشین می رم خندیدم و ماشین با سرعت سرسام آوری که خاک پشت سرش بلند بود به طرفم آمد و ترمز وحشتانکی گرفت : ادریس با حالتی تهاجمی به طرفم آمد و شانه هایم را گرفت و با قدت تمام تکان داد و با فریادی که از او بعید بود گفت : تو کجا رفتی ؟

از ترس شکلاتی که در دهانم بود به گلویم پرید و شروع به سرفه کردم اما ادریس فقط داد می زد و چیز هایی می گفت که نمی فهمیدم راه نفس کشیدنم بسته شده بود با مشت به سینه ام کوبیدم اساس کردم صورتم داغ و کبود شده .

نادیا چرا اینطوری شدی ؟

جلو شکلات را نشانش دادم و تازه فهمیده بود که من دارم خفه می شوم . ادریس با دست محکم چند تا به کتف هایم کوبید و شکلات از دهانم بیرون پرید . بعد از ماشین کمی برایم آب آورد و در حالی که به سمت دختری بزرگ می رفت شروع به خندیدن کرد و گفت : یادم باشد از این به بعد خواستم دعوایت کنم ببینم چیزی در دهانت نباشد .

حسابی عصبانی بودم اما هنوز نفسم درست بالا نمی آمد و با ناراحتی او را نگاه می کردم . ادریس رویش را به طرفم برگرداند وکمی از درخت فاصله گرفت و گف : شما دختر ها همه تان مثل هم هستید احساس قدرت می کنید اما هیچی نیستید فقط بلد هستید جیغ بکشید و قهر کنید تا یکی به شما می گوید بالای چشمت ابرو می خواهید بروید خانه باباتان ، ما مرد ها خیلی با معرفت هستیم با شما زن ها ازدواج می کنیم . که خانه پدرتان نترشید .

ادریس دستش را به کمرش زد و دست دیگرش را برای تکیه دادن به درخت دراز کرد ، اما چون فاصله اش با دختر بیشتر بود دستش به درخت نرسید و با همان حالت حق به جانب گرفته وسط خاک ها افتاد . شروع به خندیدن کردم حالا نوبت من بود که به او بخندم .

بله نادیا خانم بخند باید هم بخندی .

رویم را برگرندانم و به راه افتادم . سریع بلند شد و گفت : باز کجا می روی ؟ نادیا با تو هستم . باشد دختر صبر کن من بروم با مهشید خداحافظی کنم بیایم تا با هم به خانه مان برویم . از بی توجهی ام به تنگ آمد و دستم را کشید و با خود به سمت ماشین برد و در آن را باز کرد و گفت : بشین الان برمی گردم .

ماشین با حرکت سریعی از جا کنده شد و ادریس برای خداحافظی با مهشید پیش او برگشت .

زمان به کندی می گذشت نگاهی به ساعتم انداختم سه ساعت بود که مثل مجسمه در ماشین منتظر ادریس نشسته بودم و از او خبری نبود . حتما باز با دیدن مهشید من را فراموش کرده بود . !
از ماشین پیاده شدم و به عقب ماشین رفتم و روی صندلی ها دراز کشیدم و خوابم برد . هوا رو به تاریکی می رفت که با صدای باز شدن در ماشین چشم هایم را باز کردم . ادریس نگاهی به ماشین انداخت و دوباره در را محکم به هم کوبید و با صدای بلند صدایم کرد . چند قدم از ماشین فاصله گرفت و در اطراف دنبالم گشت . گوشی ام شروع به زنگ زدن کرد . به آرامی گفتم : بله .
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}
#6
ادریس فریاد کشید : کجا رفتی نادیا ؟

مگر اهمیتی دارد ، تو برو با مهشید خانم خداحافظی کن .

نادیا کجایی ؟

گوشی ام را خاموش کردم و ادریس عصبانی سوار ماشین شد و به راه افتاد .

دختره دیوانه ببین با یک فراموش کاری من چه کار می کند اصلا من به عادت ندارم و فراموشش کردم .

ادریس عصبی بود و صدای نفس هایی که می کشید در ماشین می پیچید و مدام هم با خودش حرف می زد . ماشین در جاده اصلی پیچید و ادریس دوباره شروع به شماره گرفتن کرد و بعد گوشی را به روی صندلی که روی آن خوابیده بودم انداخت و گفت : لعنت به تو نادیا .

بیشتر از این طاقت نیاوردم و دلم به حالش سوخت ، در واقع دلم نمی خواست آن روز خوبی را که با مهشید داشته خراب شود و ناراحت به خانه برود .

ادریس دوباره شروع کرد با خود صحبت کردن .

حالا دیگر کارم ساخته است . جواب مادر و پدرت را چی بدهم . دختر دیوانه نادیا ای کاش الان اینجا بودی .

دلم می خواست بیشتر او را اذیت کنم ، باید تاوان این همه تنهایی و گرسنگی که من کشیده بودم را پس می داد اما دوام نیاوردم و گفتم : ادریس در آینه ماشین به من که نیم خیز شده بودم نگاه کرد و پایش را روی ترمز گذاشت .

نادیا

بله قرار بود کسی دیگر در اینجا باشد . مثلا کسی که آن همه دوستش داری ؟ آن دختر را هم با دیدن مهشید فراموش می کنی ؟ یا فقط من باید قربانی خوش گذرانی های تو باشم ؟

آب دهانش را قورت داد و نگاه مشتاقی کرد و گفت : اگر هر چیزی را فراموش کنم کار امروز تو را فراموش نمی کنم .

ولی من قصد دارم تو را فراموش کنم .

چی؟ چه کار کنی ؟

من وسیله ی تفریح تو نیستم من آدمم و می خواهم زندگی کنم و اگر قرار باشد تا مدتی که من با شما زندگی می کنم اینطوری زندگی کنم و از تفریح و شادی فقط در ماشین ماندن را داشته باشم این زندگی را نمی خواهم .

نه نادیا این کار را نکن . البته من اصراری ندارم اما دیگر تو را با خودم به اینجا نمی آورم و قول می دهم که از قبل همه چییز را با تو هماهنگ کنم .

در جواب ادریس سکوت کرده و از پنجره به بیرون نگاه کردم و تا رسیدن به خانه شان حرفی نزدیم و فقط ادریس از آینه نگاهم می کرد و به حالت تاسف آه می کشید . ادریس حتی به خودش زحمت نداد که از من عذر خواهی کند . با ورودمان به خانه پدری ادریس مهدیده خانم با شوق بغلم کرد و گفت : عرروس گلم به خانه خودت خوش آمدی .

خانه بزرگ بود ، از آن خانه هایی که من حتی در خواب هم نمی دیدم که بتوانم روزی در آن زندگی کنم .

همه چیز به مدرن ترین شکل چیده شده بود و از هماهنگی خاصی در رنگ برخوردار بود . پله ای بلند و مارپیچ وسط سالن بود و نرده آن رنگ محو و طلایی داشت . آن قدر مجذوب آن همه زیبایی شدم که متوجه اطرافم نبودم .

سلام عرض کردم نادیا خانم .

ببخشید آقا مازیار سلام .

ادریس کمی پهلویم را هل داد و گفت : بیا بریم پیش بقیه .

با سلام و احوال پرسی با بقیه کنار مادرم نشستم و مهدیده خانم با سر به خانمی که به نظر خدمتکار آنها بود اشاره کرد . بعد با مهربانی گفت : به نظر خیلی خسته شدی عزیزم .

نه

ما حسابی بی حال و رنگ پریده هستی ... آن موقع که با شما تمای گرفتم می خواستم بدانم که .... ادریس میان حرف مادرش پرید و پرسید : مادر شما کی تماس گرفتید .

آن موقع ککه رفته بودی غذا بگیری و گوشی ات رو در ماشین جا گذاشته بودی .

زمزمه وار گفت : غذا بگیرم ؟

بعد نگاه معنی داری به من کرد و سرش را پایین انداخت و بلند شد و از پله ها بالا رفت .

مادر با نگاه ادریس رو بدرقه کرد و پرسید : خب نادیا جان امروز کجا رفته بودی .

جاهای سر سبز خیلی آرام و خلوت بود . جای همگی خالی بود .

مهدیس بلند شد و کنارم روی مبل های پشتی بلند نشست و در گوشم گفت : ادریس که اذیتت نکرده ؟

نه چطور ؟

چون راستش از آن موقع که آمدی لبخند هم نمی زنی .

راستش مهدیس خانم .

چیه عزیزم بگو .

من نمی دانم آقا ادریس چه جور آدمی است . او رفتار های زیادی از خودش نشان می دهد به طاهر بی تفاوت است و برایش اهمیت ندارم اما حرف هایش چیز دیگری را می گوید . من می ترسم باعث بدبختی هردو شویم و این ازدواج اشتباه باشد .

نه نادیا جان او فقط خیلی مغرور است . در برابر غرور ادریس سر خم نکن چون او اینطور عادت می کند وبه تو به زور می گوید اما وقتی در برابر او ایستادگی کنی و خواسته هایت را به او بگویی او می فهمد که باید با تو درست صحبت کند . ادریس هیچ کس جز خودش را جدی نمی گیرد پس تو محکم باش و از خودت دفعا کن .

مهدیس خانم پس من باید در زندگیم با او بجنگم ؟ من این زندگی را نمی خواهم .

نه نادیا جان جنگی در کار نیست . فقط او نمی تواند به راحتی با تو که یک زن هسستی ارتباط درستی برقرار کند ادریس آدمی نیست که به راحتی به عشق اعتراف کند و غرورش را بشکند اما قلبش پاک است و با کوچک ترین تلنگری می شکند . تو می توانی با ادریس زندگی کنی و به او فرمان بدهی و او از تو اطاعت کند فقط باید بدانی که چطور با او رفتار کنی . او یک پسر بچه لوس است که اگر آب نباتش را از او بگیری فقط نگاهت می کند . صدای زنگ نلفن در خانه بلند شد و کمی بعد مهدیده خانم با صدای بلند ادریس را صدا کرد و او پله ها را با وقار پایین آمد لباس راحتی کرمیپوشیده بود و موهایش کمی خیس بود . ادریس گوشی را برداشت و در حالی که به صورتم زل زده بود گفت : بله اتفاقی افتاده .... چطور اتفاق افتاده ؟.... من الان می آیم آنجا .... اما من می خواهم او را ببینم .... پس گوشی را کنار گوشش بگیرید تا من صدای من را بشنود ....

ادریس پشتش را به جمع کرده و با لحن خیلی آرامی شروع به صحبت کرد و چند دقیقه بعد با خوشحالی به سمت پدرش رفت و صورتش را غرق بوسه کرد

چی شده ؟ چزیز نشده مهدیس .

مهدیده خخاننم نگران گفت : اما تو گریه کردی ؟ با هیجان جواب داد نه مادر .

ادریس دهانش را به طرف گوش پدرش برد و شروع به صحبت کرد که بشقاب میوه از دست پدرش افتاد و با تعجب ادریس را نگاه کرد و او با سر بله ای گفت : کدام انگشتر ؟

نادیا برایش خریه بود .

مهدیده خانم بی تاب پرسید : چرا به من نمی گویید چی شده ؟ عمار خان بریده بریده گفت : مهدیده ... مهشید ... مهشید دستش را تگان داده .

نعیم با اشتیاق پرسید چی چطور اتفاق افتاده ؟

همه به نعیم نگاه کردیم و او گفت : ببخشید .

عمارخان آب دهانش را قورت داد و ادامه داد .

گویا نادیا برای مهشید یک انگشتر خریده و آن را بهش هدیه کرده و مهشید که از آن خوشش آمده و می خواسته آن را نگاه کند ، اما چون دستش کنارش بوده نمی توانسته وقتی پرستار کنار او بوده مهشید خواسته به او بفهماند اما او متوجه نشده و مهشید که عصبانی بوده چشمش را می بندد و پرستار برای رفتن بلند می شده بود که متوجه می شود دست مهشید حرکت می کند و او توانسته دستش را تا روی سینه اش بالا بیاور و بعد چشمش را باز کرده و به انگشتر خیره مانده . دکتر ها نمی توانند باور کنند اما مهشید این کار را کرده .

مادر ادریس شروع به گریه کرد و مهدیس که حالی بهتر از هیچ کدام نداشت از خوشحالی در پوست نمی گنجید و پرسید : ادریس گفتی تو برای مهدیس انگشتر خریدی ؟

نه نادیا امروز به او هدیه داد

مادرش به طرفم آمد و مرا محکم در بغلش فشرد ، آن قدر محکم که احساس کردم استحوان هایم زیر بار آن همه فشار خرد می شود . با التماس گفتم .

من از لطف شما ممنونم .

مهدیده خانم با گریه گفت : عزیزم خدا تو را در زندگی من قرار داد تا بلاخره بعد از این همه مدت رنگ خوشبختی را ببینم و بیشتر شارم داد .

مهدیده خانم خواهش می کنم .

به مادرم نگاه ملتمسی کردم اما مادر متوجه نشد . مهدیده خانم از فرط خوشحالی کنترلش را از دست داده بود و داییم به فشار دادنم ادامه می داد .

به ادریس نگاه کردم . او متوجه حالم شد و با تندی گفت : مادر .... مادر نادیا را اذیت نکنید .

فکر می کنم سرخ شده بودم . ادریس بلند شد و به آرامی دستان قدرتمند مادرش را از دورم باز کرد و گفت : مادر نادیا هنوز اتاق من را ندیده می خواهم اتاقم را به او نشان دهم . نادیا بیا برویم .

به دنبال ادریس به راه افتادم و از آن پله های مرمری بالا رفتم و با ورود به اتاق او نفس راحتی کشیدم .

چیه نادیا حتما فکر می کنی که ما چه دیوانه هایی هستیم .

نه من هم اگر آن قدر خوشحال می شدم همان کار را می کردم .

از آن نفس راحتی که کشیدی معلوم بود .

من مثل تو عادت ندارم از این پله ها دوان دوان بالا بیام .

جاللب است برای همه چیز یک توضیحی داری .

نه حقیقت را می گویم .

نادیا تو خوب بلدی همه را خوشحال کنی .

و شما دقیقا برعکس من هستید . شما هم می توانستید با خرید هدیه برای خوارتان او را خوشحال کنید .

آسایشگاه قانون خاص خودش را دارد . من بار ها برای مهشید هدیه بردم اما مسئولین آنجا اجازه ندادن که او از آنها استفاده کند چون ممکن بود بدنش را زخمی کند و آن وسایل را در کمدش برایش می گذاشتند . به همین دلیل من هم دیگر برای او چزیز نخریدم .

اتاقت خیلی زیباست .

من کلا آدم خوش سلیقه ای هستم .

ادریس لبخند مسخره ای زد و برای همین با بدجنسی گفتم : این پرده را هم به سلیقه خودت خریدی ؟

نه مادرم خریده ، همه چیز را مادرم می خرد و من آن را با سلیقه خوب خودم می چینم .

کمی به اطراف نگاه کردم و گفتم .

باید فکرش را می کردم . من منظورم از زیبایی اتاقت وسایلی است که می بینم نه سبک چیدمان آن ، من از این همه به هم ریختگی کلافه شدم جیف این همه وسیله زیبا نیست که این طور در اطراف پخش شان می کنی .

اما اوقعا اینطور نبود و اتاقش یک اتاق رویایی و بی نظیر بود . ادریس روی مبلی پایه کوتاه کنار تختش تشست و شروع بخ خندیدن کرد .

ادریس من خوشحالم که مهشید توانسته حرکت کند .

من هم خوشحالم و لحظه شماری می کنم که زودتر فردا شود تا بتوانم او را ببینم . راستی نادیا من برایت غذا نیاوردم تا تنبیه شوی و دیگر سرخود راه نیافتی بروی و زمانی هم که من می خواستم برایت غذا بیاورم تو نبودی و برای ....

با بی تفاوتی میان حرف ادریس پریدم و گفتم : من اصلا گرسنه نبودم . آقا ادریس این یادت باشد که ما خنم ها همیشه چیزی برای خوردن در کیف هایمان داریم . حرف آخر من نمی خواهم دیگر با شما آن زندگی مسخره را شروع کنم .

ادریس روی مبل وا رفت و گفت : علتش چیه ؟

آن طور که فکر می کردم شما آدم ....

روی مبل خم شد و پرسید : چه آدمی .

آدمی بشود با او کنار ببایی نیستی .

ما بیاد از چه لحاظ با هم کنار بیایم .

شما به چه حقی به جای من تصمیم می گرید کجا بروید و به حقی من را تنبیه می کنید . من در قبال شما و کم حافظه گیتان مسئول نیستم که در تنهایی بشینم و درخت ها را نگاه کمک . من برده شما نیستم که بتوانید به من امر نهی کنید و برایم تعیین تکلیف کنید . من می خواستم با شما در آن خانه زندگی کنم چون دنبال استقلال بودم و فکر می کردم مسایل پیش پا افتاده را به راحتی با هم برطرف می کنیم . ولی حالا می فهمم که شما به من به چشم یک وسیله برای توجیه خودتان برای خانواده تان و برای ....

ادریس ناراحت حرفم را قطع کرد و گفت : من که گفتم ....

برای خودتان گفتید . من اهمیتی به شما نمی دهم . شما اگر یک بار من را فراموش کردید پس باز هم می توانید فراموشم گنید و دنبال یک نفر دیگر برای وارد کرددن به بازی تان بگردید . مثلا همان دختری که خیلی دوستش داری ، می توانم برای این ککه شما به او برسید با او صخبت کنم .

با دلخوری گفت : خودم زبان دارم .

بله زبان دارید اما یک زبان تلخ و جهنمی .

حلقه ی در انگشتم را بیرون کشیدم و گفتم : آقا ادریس می باید من این حلقه را به شما بدهم یا به پدرتان .

ما عادت نداریم چیزی را که به کسی دادیم پس بگیریم .

من عادت دارم و این حلقه را به شما می دهم . در ضمن شما به من صدقه ندادید که از گرفتن آن امتناع می کنید . من متاسفم که نتوانستم در کنار شما باشم و از من ناراحت نشوید اما تا مادامی که این رفتار را میکنید هیچ کس با شما نخواهد ماند . حتی آن دختری که شما دوستش دارید و شاید او هم شما را دوست داشته باشد . ادریس متفکرانه نگاهم کرد و گفت : لطفا امشب این کار را نکن خانواده ام دوباره ناراحت می شوند . من خودم پیش شما می آیم و انگشتر را پس می گیرم . شاید فردا به دیدنتون آمدم و انگشتری را که برای مهشید خریده اید را برایتان آوردم و انگشتر خودم را بردم .

انگشتر مهشید ؟

بله شما خودتان گفتید که عادت دارید هدیه را پس بدهید ما هدیه شما را برای تان پس می آوریم .

نه ادریس آن حلقه باعث امیدواری مهشید شده .

ما مدتی است که به این وضعیت هادت کردیم و مهشید می تواند دوباره بی حرکت بماند اما با خفت هدیه شما نمی توانیم . ناامیدی خیلی بهرت از حقارت است .

با قاطعیت به او نگاه کردم و گفتم : من فردا منتظر شما برای بردن انگشترتان هستم .

یک بار دیگر نگاهم را در اتاق رویایی ادریس چرخاندم و گفتم : از این که من را به اتاقت آوردی ممنون .

بلند شدم و تا کنار در رفتم . احساس پشیمانی می کردم اگر واقعا فردا می آمد چه کار می کردم .

نادیا

لحن صدای ادریس چنان عاجز بود بود که فکر می کردم می خواهد حرف امیدوار کننده ای بزند و به خاطر آن همه بی توجهی و رفتار سردش عذر خواهی کند و با شوق به طرفش برگشتم . بله

رویش را برگرداند و گفت : در را پشت سرت ببند .

دلم گرفت . اما خودم را نباختم و با همان لبخند گفتم . حتما آقا ادریس .

ادریس غم زده در خود فرو رفت و من در پشت سرم بستم . احساس می کردم بغض گلویم را می فشارد در حالی که از پله ها پایین می رفتم چند نفس عمیق کشیدم و کنار نعیم نشستم .

نریمان کجاست ؟

نعیم که تقریبا رنگ پریده بود گفت : رفته خانه پریناز نادیا شما صبح به دیدن مهشید خانم رفته بودید ؟

ادریس همه روز پیش او بود و من در ماشین منتظرش بودم .

چرا >

نمی دانم چرا فکر می کند که من نباید مهشید را ببینم . ادریس فردا برای گرفتن انگشترش به خانه مان می آید .

نعیم نگاه متعجبی بهم انداخت و گفت : چرا ؟

من فکر نمی کنم بتوانم بتوانم با او زندگی کنم .

به همین زودی نسبت به ادریس شناخت پیدا کردی ؟

او پسر خیلی خوبی است اما روحیه هایمان با هم جور در نمی آید . چرا ؟ چون تو را در ماشین تنها گذاشته .

نه چون وجود من را نادیده گرفته .

ببین نادیا این ها آن قدر خوشحالند که منتظر هستند ادریس از اتاقش پایین بیاید و برای روز عقدتان قرار بگذارند .

این اتفاق نمی افتاد چون او حتی برای این همه بی ادبی که کرده عذرخواهی هم نکرده . فقط نعیم تا ادریس برای بردن انگشترش به خانه مان نیامده به کسی چیزی نگو .

نادیا درست فکر کن و او را به خاطر آینده ات ببخش .

کدام آینده نعیم ادریس امروز من را به خاطر این که از تنهایی خسته شدم و می خواستم به خانه بگردم مثلا تنبیه کرد و از صبح تا حالت من را گرسنه نگه داشته . من باید وقتی با او زندگی ام رو شروع کردم بدون اجازه او کاری نکنم چون می خواهد به من مثل یک برده نگاه کند و من را مثل یک سگ که فقط برای غذا با او زندگی می کند را گرسنه نگه دارد ادریس تا به حال یک جمله ی محبت آمیز به من نگفته و من باید به چه چیز او دلخوش کنم . وقتی به او گفتم این انگشتر را باید به او بدهم یا به پدرش می گوید آن هدیه است به جای این که ...

می فهمم نادیا خودت تصمیم گرفتی با او زندگی کنی و خودت هم پشیمان شدی پس کسی این میان مقصر نیست .

نه نعیم من اصلا دنبال مقصر نیستم .

ادریس با غم زیادی از پله ها پایین آمد و به زور در مقابل نگاه های خیره دیگران شروع به خندیدن کرد و آن سمت نعیم نشست . اخم هایم را در هم کشیدم و به طرف دیگری نگاه کردم .

ادریس کنار گوش نعیم گفت : به این خواهرت بود انقدر من را اذیت نکند .

نعیم نگاهی به او انداخت و گفت : اگر دفاع از حف اذیت است که ...

من که از نادیا حقی را ناحق نکردم .

نعیم در چشمان ادریس نگاه کرد و گفت : به هر حال او می خواهد این رابطه را تمام کند .

پس نادیا برایت گفته که چی شده .

نه کاملا اما من هم می گویم شما حق نداشتید نادیا را با آن وضع که تازه خوب شده گرسنه گه دارید .

کدام وضعیت ؟ مگر نادیا مشکلی دارد ؟

نادیا دچار ناراحتی معده شده و بی غذایی برای او مصل سم است .

من نمی دانستم .... نعیم باور کن من قصد بدی نداشتم .

اما شما باعث ناراحت نادیا شدید . شما قرار بود با او بیرون بروید تا بیشتر با هم آشنا شوید ام چه کار کردید ؟ او را در ماشین تنها گذاشتید . اگر قرار بود که نادیا تنها بماند در خانه خودمان تنها می ماند . نادیا در خانه ما مشکلی ندارد که بخواهد با آمدن تو به دردسر بیافتد . اگر او نمی خواهد که دیگر با شما بماند ما هم نمی خواهیم .....

اما نعیم این یک سوء تفاهم است .

کمی خم شدم و به ادریس نگاه کردم و گفتم : برای شما شاید اما برای من یک شناخت کامل بود .

نادیا چرا همه چیز را خراب می کنی ؟

من حرف هایم را به شما زدم فرا می آیید و انگشترتان را می برید .

ادریس با خنده در گوش نعیم چیزی گفت و نعیم درحالی که می خندید گفت : نادیا به نظر من یک بار دیگر به او فرصت بده

نه نعیم من حرفم را زدم و فردا ادریس به خانه مان می آید .

مهدیس بچه را در آغوشم گذاشت و گفت : امین بیا برو بغل زن دایی تا من سری به آشپرخانه بزنم .

ادریس خنده تلخی کرد و گفت : بیچاره ها چه دل خوشی دارند .

آنها می توانستند به خوشی شان ادامه بدهند اگر شما کمی از خودخواهی تان دست می کشیدید .

ادریس بلند شد و فریاد زد : من باید برای شما دیگر چی کار می کردم ؟

با این که شوکه شده بودم گفتم : تا به حال برایم چی کار کردی که مدعی شدی ؟

سرخ شد و با عصبانیت گفت : اگر کاری نمی کنم حتما لیاقت نداشتی .

مادرش بلند شد و با دلهره به طرفمان آمد و گفت : چی شده ؟ ادریس به سمت اشاره کرد و گفت : از این خودخواه بپرسید .

من خودخواهم یا تو که حتی حاضر نیستی به خاطر فراموش کاریت عذرخواهی کنی .

علتی برای عذرخواهی نمی بینم .

ادریس تو خودت را بی گناه می دانی ؟

چون بی گناهم .

پدر مداخله کرد و پرسید : نادیا چی شده ؟

ساکت به پدر نگاه کردم و سرم را پایین انداختم . همه در سکوت نگاه می کردیم تا این که عمارخانه گفت : لطفا امشب را به نزنید و اگر دیگر نمی خواهید به عنوان خانواده عروس اینجا بشینید اشکالی ندارد به عنوان دوست و مهمان اینجا بمانید .



پدر گفت : عمارخان پسر شما همین الان در مقابل چشمان ما به دخترمان توهین کرد .

من هم متوجه شدم . اما شما به این فکر کنید که اگر این دو نفر الان با هم رسما زن و شوهر بودند هم می توانستیم به همین راحتی از هم جدای شان کنیم ؟ ما می توانیم این مشکل را خودمان با صخبت برطرف کنیم شما نگاه می کنید هم ادریس عصبی است هم نادیا خیلی عصبانی است . هیچ کدام از ما نمی دانیم که علت این همه دلخوری آنها از چیست ؟ نادیا جان شما می خواهید اول شروع کنید ؟

من خیلی ناراحتم عمارخان و دیگر نمی خواهم در مورد آن صحبت کنم .

مهدیده خانم گفت : ادریس تو حرف بزن .

من هم حرفی ندارم .

چرا چون مقصری ؟

ادریس با سر اشاره مثبتی کرد و عمارخان گفت : خب فکر می کنم بتوانی کمی در در موردش توضیح بدهی .

ادریس بلند شد و کنار پدر و عمارخان نشست و به آرامی شروع به صحبت و تعریف وقایع کرد همه با هم صحبت می کردند و نعیم و مازیار که کنارم نشسته بودند می خندیدند و در مورد عشق پرهیاهو و بی تجربگی مان بحث می کردند .

امین آرام در بغلم خوابیده بود و غرق تماشای صورت کوچکش شده بودم و گاهی گونه نرم و سفیدش را می بوسیدم که چینی به صورتش می داد و ناخواسته لبخندی روی صورتم می نشست .

پدر با صدایی تقریبا بلند پریسید : نادیا ادریس راست می گوید ؟

در چه مود پدر ؟

تو به او گفتی بیای و انگشترش را پس بگیرد ؟

بله من گفتم .

دیگر در مورد بحثمان حرفی زده نشد و شب آرامی را در پیش گرفتیم . ادریس از آن لحظه به بعد انگار دیگر من را نمی دید و کمترین توجهی نمی کرد و بعد از طرف غذا به خانه مان رفتیم و بلافاصه برای این که نخواهم به مادرم جوابی پس بدهم به اتاقم رفتم و در را قفل کردم و روز بعد هم به بهانه سر درد در اتاقم ماندم و مدام با دلشوره این که ادریس برای آخرین بار به دیدنم می آید قدم می زدم . اما او نیامد . من دو ماه تمام در انتظار بودم و کم کم به این فکر می کردم کخ او قید انگشتر را زده و می خواهد آن را به یادگار پیشم بگذارد . یادگار عشق نداشته و تصمیمی بی سرانجام مانده . آن روز هم بی کار کنار پنجره اتاقم نشسته بود . ادریس را فراموش کرده بودم و برای فرار از جواب دادن به سوال های تلفنی که احوال او را می پرسیدند از جواب دادن به تلفن طفره می رفتم . صدای زنگ خانه بلند شد نریمان در را باز کرد و با عجله به اتاقم آمد و گفت : ادریس همراه پدرش آمده . قلبم سخت شروع به تپیدن کرد نریمان خیلی دست پاچه شده بود

آمده اند انگشترشان را ببرند ؟ نمی دانم الان دارند با مادر صحبت می کنند .

انگشتر ادریس را از کشوی میزم در اوردم و به نریمان دادم .

بیا این انگشتر را به ادریس بده .

نریمان که از اتاق بیرون رفت بی قرار از حضور ادریس در اتاقم بالا و پایین می رفتم که ضربه ای به در خورد بله ؟

در باز شد و قامت بلند عمارخان مقابلم ایستاد .با لکنت زبان سلام کردم و او وارد اتاقم شد و گوشه ای نشست . دستم می لرزید و قلبم سریع می زد .

نادیا خانم خیلی وقت بود شما را ندیده بودم .

بله آقای صامت . من هم مشتاق دیدار شما بودم .

خب پس چرا به دیدنمان نیامدی .

به نظرم این کار اشتباه بود .
اگر آمدن به خانه مان اشتباه است پس چرا الان که ما در خانه شما هستیم در اتاقت مانده ای ؟ نمی خواهد جواب بدهی من فقط آمده ام تا از تو در خواست کنم یک فرصت دیگر به ادریس بدهی یعنی به هر دو بدهيد.
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}
#7
_آقای صامت من پسر شما را فراموش کرده بودم .و در این دو ماه کجا بود ؟

_ ما می دانیم که آن روز تو چه قدر اذیت شدی و ادریس مقصر بوده ، اما او پسر فراموش کلری نیست فقط کمی سرش شلوغ است . او آن روز خیلی ناراحت بود از این که تو را فراموش کرده بود. شاید باورت نشه اما ادریس آن روز واقعا شما رو فراموش کرده بود . چون هنوز به حضور شما عادت نکرده بود .

نه عمارخان زندگی عادت به هم نیست .

_ می دانم اما وقتی او به یاد نداشته باشد که تو در ماشین نشسته ای پس چطور می توانسته در مورد تو حس مسدولیت کند .

_ممکن است او باز هم من را فراموش کند .

_ نه نمی کند وقتی مهر عقدتان در شناسنامه او بخورد دیگر فراموشت نمی کند .

آقای صامت از من ناراحت نشوید اما آقا ادریس برای آن همه رفتار زشتی که کرده حتی از من عذرخواهی هم نکرد . من آن شب توقع داشتم حداقل در صورتش حالت پشیمانی باشد اما او به من گفت : اگر کاری نمی کنم حتما لیاقت نداری . او که من را لایق یک عذرخواهی نمی داند پس ....

حضور ادریس اینجا یعنی پشیمانی و عذرخواهی .

- من که می دانم او به درخواست شما اینجا آمده

- نه من به درخواست ادریس به اینجا آمده ام و می خواهم باز هم در مورد او فکر کنی .

- آقای صامت شما می دانید که من با چه شرایطی قبول کردم که با ادریس ازدواج کنم و هنوز خانواده ام دچار تردید بودند اما من برای او احترام قایل شدم ...

- پس یک بار دیگر هم برای من احترام قایل شو به پذیرایی بیا و دوباره با ادریس صحبت کن .

- من باید با پدرم صحبت کنم .

- من خودم با پدرت صحبت کردم و از او برای آمدن به اینجا اجازه گرفتم . او را متقاعد کردم که ادریس دوباره با تو صحبت کند و پدرت گفت اگر نادیا نخواست او را مجبور نکنید الان هم هیچ اجباری نیست .

- من نمی دانم که باید چه کار کنم .

- اگر می خواهی بیا و با ادریس صحبت کن .

- کمی فکر کردم ، دلم برای دیدن ادریس پر می کشید برای همین گفتم : با آقا ادریس صحبت می کنم اما خواهش می کنم من را مجبور نکنید که اگر به توافق نرسیدیم در مقابل او کوتاه بیایم .

- نه نادیا جان من نمیخواهم که تو غرورت رو پیش او ببازی .

به دنبال آقای صامت به پذیرایی رفتم و یلام کوتاهی کردم ، ادریس کمی بلند شد و جواب سلامم را داد . چقدر سرحال و شاد بود انگار از اتفاق خاصی خوشحال بود ، به صورتم نگاه می کرد و می خندید کلاهی مثل کلاه کارگاههان سرش گذاشته و حالتی زیبا به خود گرفته بود . عمارخانه گفت : چرا ساکتید ؟ ادریس تو می خواستی با نادیا حرفی بزنی؟

- چی باید بگویم من حرفی ندارم .

- ادریس ؟

- بله پدر ؟

- پسرم این همه اصرار کردی به اینجا بیایم تا بگویی حرفی ندارم .

- نه پدر من برای شروع زندگی مان حرفی ندارم و موافقم .

چه راحت حرفش را زده بدون این کخ خودش را بشکند همه چیز را تمام کرده بود .

آقا ادریس فکر می کنم شما به من یه عذر خواهی بدهکارید ؟

- یعنی شما منتظر عذرخواهی من هستید ؟

- با پررویی تما گفتم : شما وظیفه تان است که از من عذرخواهی کنید در صورت تکرار دیگر پا درمیانی کسی را قبول نمی کنم .

- می خواهید به شما تعهد هم بدهم خانم ناظم ؟

ادریس چنان لحن مسخره ای به خود گرفته بود که نزدیک بود منفجر شوم .

- نه تعهد نمی خواهم چون آدم بی مسئولیت اگر از او تعهد هم بگیری بی مسئولیت می ماند و اگر کارش فقط یک فراموشی ساده بود ، با عذرخواهی برطرف می شود .

- ادریس گفت : قول می دهم دیگر آدم فراموش کاری نباشم .

- آقا ادریس عذرخواهی کنید .

- نادیا زشت است .

- نه مادر او باید عذرخواهی کند .

عمارخان و نریمان می خندیدند و ادریس که سرخ شده بود گفت : خب من قول دادم یعنی این که .... عذرخواستم .

- قبول می کنم .

- زحمت می کشید .

ادریس دوباره شروع به خندیدن کرد و با پدرش برای رفتن بلند شدند .

- خانم زندی اگر مزاحم تان نباشیم شب برای صحبت با اردشیر خان به اینجا می آییم .

- خوشحال میشویم ما برای شام منتظر شما می مانیم .

- حتما

- ادریس برای شب با خودت شلوار هم بیاور

ادریس از خجالت سرخ شد و به نریمان نگاه کرد .

آن شب ادریس دوباره با خانواده اش به خانه مان آمدند و او همان پسر مغرور شده بود . کسی از مهشید حرفی نمی زد و پدر و عمارخان برسر مسئله ای با هم بحث می کردند .

- نادیا عمارخان می خواهد که برایشما مراسم عقد بگیرد

- الان زود است پدر .

- عمار خان گفت : نه دخترم شما دو ماه است که با هم نامزد هستید هرچند شما از هم خبری نداشتید اما همه اقوام از ما سراغ عروس تان را می گیرند .

حال عمارخان را درک می کردم ما هم از جواب دادن به سوال های اقوام خسته شده بودیم .

من به نظر پدرم احترام می گذارم

پدر گفت : من چه عرض کنم .

مهدیده خانم ذوق زده گفت : آقای زندی ما خیر این بچه ها را می خواهیم و اگر اجازخ بدهید مراسم عقد این را برپا کنیم و دوماه بعد هم مراسم عروسی شان را تا هوا سرد تر نشده .

با موافقت بزرگ تر ها و گذاشتن قول و قرارهایشان من و ادریس مدتی بعد رسما در طی مراسمی مختصر بر سر سفره ای سفید که در محضر بود و به درخواست ادریس پراز گل های سرخ و سفید شده بود و شمع های زیبایی در آن می درخشید به عقد هم در آمدیم . پدر ادریس برای هدیه ماشین قرمز خوش رنگی به من داد و پدرم به ادریس سند زمینی را هدیه کرد . همه چیز خیلی خوب و عالی بود و هر دو خانواده برای طرفین چیزی کم نمی گذاشتند .

بعد از عقد ادریس با من تماس می گرفت و به بهانه ی مختلف از خانه بیرونم می کشید و خودش یا به دیدن مهشید می رفت یا به جایی که معلوم نبود و من با ماشینم در خیابان ها گشت می زدم . یک روز که از گردش های بی هدف خسته شده بودم دلم هوای دیدن مهشید را کرد . هر چه فکر کردم نمی دانستم برای هدیه چه چیزی بخرم ماشین را گوشه ای نگه داشتم و کمی به اطراف نگاه کردم . با خود تصمیم گرفتم یک عروسک بخرم و با این فکر راه افتادم وقتی با عروسک پیش مهشید رفتم او با خوشحالی نگاهم کرد .

ببخشید عزیزم . مدتی بود که دچار مشکلی شده بودم و نتوانستم به تو دوست خوبم سری بزنم .

مهشید که می خواست حرکت دادن دستش را نشانم دهد به سختی دستش را بالا آورد و لبخند زد . خودم را به طاهر خیلی شاد نشان دادم و صورتش را غرق بوسه کردم و جسم بی حرکتش را محکم به بغلم فشردم و گفتم : برایت یک هدیه آوردم که خودم هم هنوز از آنها دارم اما مخفیانه استفاده می کنم .

عروسک را از کیسهرنگی بیرون کشیدم و میان دست مهشید گذاشتم و گفتم : به حرف ها و راز های آدم خیلی خوب گوش می دهند اما برای کسی آنها را فاش نمی کنند .

مهشید کمی به عروسک فشار ضعیفی آورد و لبخند محوی روی لبش نشست .

- من باز هم به دیدنت می آیم مهشید جان خداحافظ .

می ترسیدم ادریس سر برسد و من را در کنار مهشید ببیند و بعد شروع به پرخاشگری کند . باز هم سر در گم در خیابان ها چرخیدم و این وضعیت در روز های بعدی ادامه داشت . مادرم با هیجان وصف ناپذیری جهزیه ام را آماده می کرد . از این وضعیت کلافه شده بودم و دوست داشتم روز ها را در کنار ادریس باشم اما او با دختر دیگری بیرون می رفت و با او خوش بود . هر بار که ادریس تماس می گرفت تا قرار بیرون رفتن بگذارد به جای این که خوشحال شوم بیشتر غصه می خوردم .

آن روز زیبا ادریس به دیدنم آمد و گفت که می خواهد با هم به جایی برویم .

کجا ؟

- با هم می رویم بیرون تا جایی را نشانت بدهم .

-من با ماشین خودم می آیم که اگر کارتان طول کشید خودم بتوانم به خانه برگدم .

- نه نادیا نمی خواهد ما امروز در کنار هم هستیم .

از خوشحالی می خواستم بلند بخندم و از این که خواسته با هم تفریح کنیم احساس خوبی داشتم . در ماشین کنار ادریس بودم و او زیر لب شعری می خواند که همه اش پر از عشق بود .

نادیا حواست کجاست ؟

به شعری که می خواندی گوش میدادم .

-رسیدیم .

- به کجا ؟

- ادریس به سمت در بزرگی رفت و گفت : بیا تا ببینی .

- اینجا کجاست ؟

ادریس کلید در قفل زیبای در بزرگ و آینه کاری انداخت و به دنبال او وارد شدم .

نادیا این جا خانه برادرم یاسین که حالا مال ماست .

- به دنبال ادریس دقمی به داخل حیاطی بزرگ اما بی گل و درخت گذاشتم از دیدن آن حیاط بی روح و خالی دلم گرفت . چی شده نادیا ؟

- اینجا چرا این شکلی است ؟

- عجله نکن بیا تا بقیه اش را ببینی .

ادریس باز کلید در قفل چوبی بزرگ دیگری انداخت و با چرخاندن آن در قفل و باز کردن در ، چشمم از آن همه تجمل خیره مانده بود . پرده های بزرگ خامه دوزی شده و مبل های مخملی هم رنگ آنها چنان به چشم می آمد که حتی برای لحظه ای قادر به چشم برداشتن از آن نبودم همه کف پوش های خانه سفید بود و تکه فرش هایی که وسط آن دیوار پهن شده بود همه از بهترین جنس بود طروف و قاب عکس هایی که به دیوار ها آویزان بود همه قدیمی و عتیقه بودند پله بزرگ و پریچ و نقره ای از وسط سالن تا پایین آمده بود و سقف خانه آن قدر بلند بود مه آدم احساس می کرد خیلی در برابر آن کوچک است . ادریس دستش را در جیب شلوارش کرده بود و با صدای منظمی نفس می کشید و به اطراف نگاه می کرد و موهایش کمی در صورتش ریخته بود . موها را از روی صورتش کنار زد و گفت : این اتاق برای مهمان هاست و اتاق کناری اتاق خواب که یک تخت دو نفره در آن است یاسین آن را بر ای خودش آماده کرده بود . تو کدام را می خواهی ؟

- برای من فرقی ندارد .

- پس تو در اتاق مهمان زندگی کن .

- اگر این اتاق مهمان بود پس اتاق خواب شخصی یاسین چه طور بود ! اتاق مهمان اتاقی ساده اما خیلی زیبا بود .

- نادیا بیا تا با هم برویم اتاق یاسین را ببینیم .

اتاق یاسین بزرگ ترین اتاق آنجا بود که با پرده های سفید توری تزیین شده و روی تخت خواب آن از حریر نرمی پوشیده شده و کنار آن میزی بزرگی که عنواع عظر ها روی آن چیده شده بود و قاب عکس بزرگی از یاسین هم روی دیوار خودنمایی می کرد یاسین هم چهره ای مشابه ادریس داشت ، پوستی مهتابی و صورت خوش تراشی که چشمان درشتش مثل کوهی از آتش در آن می گداخت . موهای یاسین یک طرفه و مشکی بود و خیلی شیک پوش به تکیه گاه بزرگی تکیه داده بود او وقعا مثل یک سلطان که برای سلطنت به آن خانه خلق شده بود از میان قاب عکس به همه جا نگاه می کرد و از نگاهش به خود لرزیدم .

چیه نادیا ؟

- من از نگاه های آن قاب عکس می ترسم .

- اگر یاسین زنده بود که الان از وجود و هیبتش می ترسیدی

- او مثل تو قد بلند و چهار شونه بود ؟

- بله او از من رشید تر بود .

- ادریس من باید در این خانه به این بزرگی تنها بمانم ؟

- خب مگر این خانه چه اشکالی دارد ؟

- نه اما من می ترسم .

- این خانه الان برای توست این خانه مهریه توست که طلب نکرده به تو دادیم و تو می توانی هرطورکه دوست داری آن را تزیین کنی .

- ادریس خواهش می کنم از اتاق بیرون برویم .

- ناراحت شد و گفت : برویم .

وقتی از آن اتاق که با شکوه و مخوف بود بیرون آمدیم انگار از زیر نگاه های پرسشگر یاسین خلاص شده بودیم .

ادریس نفس کوتاه می کشید و آرام به نظر می رسید .

- ادریس این اتاق ها برای چیست ؟

- این ها هم اتاق مهمان است عمر یاسین آن قدر نبود که بخواهد این اتاق ها را کامل کند یاسین این خانه را از دوستش که می خواست برای همیشه از اینجا برود خرید و هروقت که حقوق می گرفت آن را خرج اینجا می کرد و می گفت : می خواهم این خانه را برای عروس سفید برفی آماده کنم . همه ما می دانستیم که یاسین قصد ازدواج دارد اما هیچ وقت نفهمیدیم آن دختر که یاسین او را دوست دارد چه کسی است . من می خواستم این خانه را کامل تر کنم .

- و بعد عروس سفید برفی تان را به این خانه بیاورید ؟

- این خانه دیگر برای من نیست که بخواهم آن را برای کسی کامل تر کنم .

- ادریس روزی که بخواهیم از هم جدا بشویم من این خانه را به شما پس می دهم .

با این حرف انگار قلب ادریس شسکت و رنگ از صورتش پرید .

- نادیا اگر نمی خواهی دیگر از اینجا دیدن کنی بیا برویم پایین تا آنجا را هم ببینی .

- طوری حرف می زنی که انگار به موزه آمده ام .

- چه چیزی تو را خوشحال می کند ؟

- من همیشه آدم خوشحالی هستم .

من هیچ وقت خوشحالی تو را ندیده ام .

خود تو هم آدم شادی نیستی .

- نه این طور نیست من فقط خیلی گرفتارم. نادیا می خواهیم در این خانه مثل دو تا دوست با هم زندگی کنیم و کم و بیش باید به رفتار های هم آشنا بشیم . ما باید آن قدر از هم شناخت داشته باشیم که اگر روزی مهمانی به این خانه آمد بتوانیم تظاهر به کنار هم بودن کنیم . من هر روز کمی از ظهر گذشته به خانه می آیم و کم پیش می آید که بیرون بروم مگر این که دیدارم با مهشید طول بکشد و مجبور بشوم بیشتر در آنجا بمانم
- من هم چندان اهل بیرون رفتن نیستم . اما اگر قرار باشه هر کدام از ما در اتاقش باشد که ....

- صبر کن ما که نمی توانیم خودمان را در این خانه زندانی کنیم با هم دوست هستیم اما قرار نیست که از هم فاصله بگیریم .

- ااما قرار هم نبود که مزاحم هم بشیم .

-نادیا من مزاحم تو هستم .

- من چنین حرفی نزدیم منظورم چیز دیگری بود .

- ادریس به طرف اتاق بزرگی با در چوبی آبنویسی رفت و گفت : اینجا هم کتابخانه است .

- این همه کتاب رو از کجا آوردی ؟

- این خانه با تمام وسایل برای استاد دانشگاهی بود که به برادرم فروخت . آنها با هم دوست بودند و او می خواست این خانه را به یاسین هدیه بدهید چون عمر آن استاد دانشگاه هم به خاطر مریضی سرطان کوتاه بود و او کسی را نداشت تا این خانه به او ارث برسد ، اما یاسین این خانه را به مبلغی که در حد توانش بود خرید و می بینی نادیا ، این خانه به آن دو نفر وفا نکرد و حالا قسمت تو شده و ما ار ابن که خانه به تو تعلق دارد خوشحال هستیم .

- ادریس خواهش می کنم این طوری حرف نزن .

- چرا می ترسی این خانه به تو هم وفا نکند ؟

- نه من که گفتم این خانه برای توست .

- میان قفسه های پر از کتاب با جلد های رنگارنگ قدم می زدم و بعد به آشپزخانه رفتم .

- ادریس کمی چای آماده کرد و گفت : اینجا رو دوست داری ؟

- بله اما دوست ندارم اینجا تنها باشم .

- ادریس بلند شد و کنار پنجره ای که رو به حیاط بود ایستاد . چایم را نوشیدم و ادریس گفت : برویم من می خواهم یک قانون دیگر را هم با در کنار تو بودن زیر پا بذارم .

- باز هم ی خواهی بقیه روز رو پیش مهشید بروی ؟

- نه می خواهم به جایی بروم که سه سال تمام از آن محروم شده ام

- ادریس ؟

- دوست دارم آنجای با شکوه را با چشمان خودت ببینی .

- آن هم یک خانه است ؟

- نه
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}
#8
- با کنجکاوی همراه او از خانه بیرون رفتم . ادریس با هیجان رانندگی می کرد و گاهی حرف های خنده دار می زد ، انگار او را از بند آزاد کرده اند .

- به دیدن کسی می رویم ؟

- نه

- نمی خواهی کمی توضیح بدهی ؟

- نه

- ادریس

- نه

- چی نه ؟

- نه

- بسه دیگه انقدر نه نه نکن .

- ادریس شروع به خندیدن کرد و ساکت شدیم . ماشین مثل مار جاده های شهر را دور می زد و از شهر بیرون می رفتیم .

- نادیا خیلی خوشحالم .

- میدانم .

- نمی پرسی برای چی ؟ می دانم

- از کجا می دانی ؟

- می دانم

- نادیا ؟

- می دانم

- ادریس باز شروع به خندیدن کرد و گفت : خیلی بدجنسی .

- می دانم .

- از خنده ی بلند او خنده ام گرفت و گفت : چع عجب خانم خندیدی ؟

- می دانم .

- نادیا بسه دیگه اذیت نکن .

- می دانم .

- ادریس ماشین را نگه داشت و دست هایش را به علامت تسلیم بالا برد . قبول می کنم حالا بگو کجا می رویم .

- رسیدیم .

- اینجا کنار این صخره ها ؟

- اینجا یعنی تمام زندگی من . تمام هستی .

- این صخره ها جزئی از مایملک شماست ؟

- نه نادیا من اینجا تفریح می کنم و مال کسی نیست .

- ادریس کت قهوه ایش را از تنش بیرون آورد و در ماشین انداخت .

- ادریس کجا می روی ؟ می روم تا بعد از سه سال دوباره زندگی کنم . ادریس دستان قوی اش را به لبه صخره ها گرفت و مثل عنکبوت از آن بالا رفت ، چقدر حرفه ای بود . او بدون این که طناب یا ابزاری داشته باشد از ان صخره های نوک تیز بالا رفت و از آن بالا داد زد : نادیا من خیلی خوشبخت هستم که باز اینجا هستم .

- ادریس بیا پایین ممکن است بیفتی ؟

- دنیا در دستان من است دنیا زیر پای من است .

- از ان بالا تر نرو

- تو هم باید روزی این بالا بیایی

- ادریس من نگرانم .

- ادریس با مهارت از آن صخره پایین می آمد ، نگران به ماشین تکیه دادم که با دیدن آفتاب پرستی با پوست سخت و چشم های گرد شده که کنار پایم نگاهم می کرد جیغی کشیدم و شروع به فرار کردم . صدای ادریس که در فضا می پیچید به گوشم رسید .

- نادیا چی شده ؟ نادیا صبر کن چی شده ؟

- ادریس که بیشتر راه را پایین آمده بود بقیه اش را که حدودا دو متر بود پایین پرید و شورع به دویدن کرد .

- نادیا چی شده ؟

- آفتاب ... آفتاب ...

- با دست آن جانور بدقیافه را نشان دادم و ادریس شروع به خندیدن کرد آفتاب پرست ؟

- بله ... بله ...

- من را ترساندی نگاه کن آن یک موجود بی آزار است .

- ادریس به طرف آفتاب پرست رفت و آن را که وزن سنگینی داشت برداشت و روی شانه اش گذاشت .

- ادریس چی کار می کنی ؟

- می خواهم آن طرف گذارم تا تو دیگر نترسی .

- این مساح است یا آفتاب پرست ؟

- ادریس به شدت می خنددید طوری که سرخ شده بود : نادیا مگر اینجا آفریقا ست ؟

- کمی جلو رفتم و چشمم به آن جانور روی دوش ادریس بود که چشم هایش را با آن پلک پوسی نازکش بسته و باز می کرد . چندشم شد و جیغ کوتاهی کشیدم .

- ادریسبه طرفم نگاه کرد و گفت : چیه ؟

- شانه هایم را تکان دادم و گفتم : چندشم می شود .

- لبخند شیطنت باری زد و گفت : این هم از تو خوشش نمی آید تو زندگی مسالمت آمیز بلد نیستی . این بیچاره آمده و در کنار تو ایستاده و حرفه ای بودن من را تماشا می کند و آفرین می گوید اما تو با دیدن او جیغ می زنی .

- ادریس خواهش می کنم همان که تو با این جانور رابطه ی خوبی داری کافی است .

- ادریس شروع به صحبت با این جانور کرد و گفت : نادیا این می خواهد بیشتر با تو آشنا شود .

- آفتاب پرست را از روی شانه اش برداشت و به طرفم آمد . ادریس چه کار می کنی ؟

وقتی قدم هایش را تند کرد شورع به دویدن کردم و فریاد زدم :ادریس بسه کاری نکن که پشیمان شوی .

نادیا صبر کن این می خواهد با تو گفت و گو کند .

تو فقط زبان او را می فهمی خودت باهاش صحبت کن .

من برایت ترجمه می کنم .

گفتم کاری نکن که پشیمان شوی .

ادریس دست بردا نبود با آن موجود چندش آور دنبالم می دوید من کمکم از نفس می افتادم که تصمیم گرفتم ادریس را با یک حرکت غافلگیر کنم پس تغییر جهت دادم و به سمت او شروع به دویدن کردم از کنارش که سردرگم شده بود گذشتم سوار ماشین شدم و در را پشت سرم بستم . ادریس آن جانور را روی شیشه بزرگ جلوی ماشین گذاشت و خودش هم ناروی ماشین نشست . و شروع به خندیدن کرد .

در ماشین دنبال کلید برای روشن کردن می گشتم که ادرییس کلید را در هوا چرخی داد و گفت : نگرد نادیا .

- من ایننجا جایم خوب است . اگر نمی خواهی آن بیرون بمانی با آن دوست هم زبانت خداحافظی کن و بیا به خانه برگردیم .

نه نادیا ناراحت می شود .

سرم را به پشتی صندلی ماشین تکیه دادم و چشمم را بستم .

تئریس از روی ماشین پایین پرید و ماشین تکانی خورد آن جانور که حالا شکم سفید و نرمش روی شیشه بود با آن پا های پره ایش تکانی خورد و چشمم را بستم و وقتی دوباره باز کردم ادریس را نمی دیدم .

ادریس کجایی ؟

از آینه ی ماشین به اطراف نگاه کردم و با خودم فکر کردم حتما رفته تا قسمتی دیگر از کوه بالا برود . نفس راحتی کشیدم و سرم را به لبه شیشه تکیه دادم . احساس کردم چیزی که گرمایش تنش از آن طرف پنجره حس می شد به آن چسبیده است . فکر کردم آن جانور با آن پا های پنجره ای و چسبناکش به آن سمت آمده چشم هایم را باز کردم و با دیدن دو چشم بزرگ شروع به جیغ زدن کردم و صدای خنده ی ادریس بلند شد .

چه کار می کنی ؟

ادریس که چهره اش را درهم کج کرده و آن را به شیشه چسبانده بود عقب کشید و وسط زمین خاکی نشست .

- من تا فردا صبح هم که شده باشد این جا می مانم و تو باید این را از اینجا ببری .

- نه نادیا تازه می خواهم با آن غذا درست کنم .

- حالم را به هم زدی .چه بی سلیقه

- ادریس به ساعتش نگاه کرد و گفت : از ظهر هم گذشته من می روم تا آتش درست ککنم می خواهم این را کباب کنم . گمان کنم چاقویم رد صندوق عقب ماشین باشد . این جانور کلی گوشت نرم و سفید دارد که با گذاشتن ددر دهان مثل قند آب می شود .

- ادریس به سمت صندوق عقب ماشین رفت و آن را باز کرد و بعد محکم آن را روی هم کوبید و همان عقب ماشین شروع به درست کردن آتش کرد و بعد آمد و آن جانور را برداشت . شیشه ماشین را پایین کشیدم و عاجزانه گفتم : ادریس خواهش می کنم این کار را نکن

- برای تو چه فرقی می کند تو که ازشش خوشت نمی اید .

ادریس به عقب ماشین رفت از آینه دیدم که چاقویش را بالا برد و سخت پایین آورد جیغی کشیدم و دستم را روس صورتم گذاشتم مدتی بعد بوی کباب در هوا پیچیده بود . از آینه به ادریس نگاه کردم گوشت های کباب شده را به دندان می کند و با لذت تمام می خورد . از دیدن آن منظره احساس تهوع کردم . ادریس روی خاک ها بلند شد و به سمتم آمد .

نادیا می خوری ؟

- ادریس برو کنار

در ماشین را باز کردم و به سمت درخت ها دویدم و هرچه در معده ام بود را بالا آوردم . جونم به سرم آمده بود و احساس می کردم لحظه بعد خواهم مرد .

تو چرا اینطوری شدی ؟

با دیدن کوشت کباب شده در دست او دوباره شروع به عق زدن کردم . ادریس ان را به طرفی پرتاب کرد و با چند قدم بلند به طرفم آمد نادیا بلند شو بیا اینطرف .

- خواهش می کنم به من کاری نداشته باش.

- من خوبی تو را می خواهم . من و تو با هم دوست هستیم . شوخی هم اندازه دارد .

- تو شوخی شوخی آن جانور را خوردی .

- تو داری دوست من را ناراحت می کنی . نگاه کن چطور نگران تو را نگاه می کند روی درخت را نگاه کن .

- من حالم خوب نییست پس برو آماده شو تا از این جهنم بریم .

- نادیا با دوستم خداحافظی کن من می روم تا آتش را خاموش کنم .

برای نگاه کردن به ادریس که آنطور خونسررد و بی تفاوت حرف می زد سرم را گرداندم . که نگاهم روی درخت ثابت ماند و مثل دیوانه ای از دیدن آن جانور خوشحال شدم و شروع به خندیدن کردم . و بعد فریاد کشان به سمت ماشین دویدم . و خود را در ان حبس کردم .

- نادیا بیا برون کمی غذا بخور .

- تو می خواهی من بیرون بیایم تا آن را به جانم بینادزی و بخندی .

- ادریس نزدیک ماشین شد و دسته کلیدش را از جیبش بیرون کشید .

در ماشین را باز کرد و کنارم نشست .

- من اگر می خواستم تو را اذیت کنم که کلید داشتم و با آن جانور به این ماشین می آمدم .

- ادریس تو خیلی بی ملاحظه هستی .

- نه نادیا به این این رفتارها عدت می کنی . ما خانواده شادی هستیم که از همه چیز برای شوخی استفاده می کنیم اما حالا ....

نفس راحتی کشید و ادامه داد : دخترتو با خودت فکر نکردی که این جانور آنقدر گوشتش سفت و بد است که قابل خوردن نیست . حداقل این نوعش را نمی شود خورد من برای امروز برنامه ریزی کردم و با خودم غذا آوردم حالا بیا برویم که معده ات سخت منتظر غذا است . نگاهم در نگاه ادریس تلاقی کرد و او خندید و گفت : اینطور نگاه نکن فقط می خواستم کمی تفریح کنم .

- دیوانه نگاه عاشقانه را با نگاه ناراضی از هم تشخیص نمی دهد .

- نادیا بیا

از ماشین پیاده شدم کنارش روی زمین نشستم و ادریس کمی غذا به طرفم گرفت بعد خودش شروع به خوردن کرد و گفت : بخور دیگه .

- من نمی توانم از تصویری که در ذهنم نقش بسته بود بگذرم و فکر می کنم همان جانور است .

- نادیا چشمت را ببند و بعد آن را در دهانت بگذار .

چشمم را بستم و دهانم را باز کردم که چیزی در هانم گذاشته شد . من که هنوز دستم را تکان نداده بودم ، چشم را باز کردم و لقمه ی در هانم را با اشتیاق زیادی شروع به جویدن کردم آن خوش طعم ترین غذایی بود که خورده بودم .

و گفتم نمی دانستم که آدم با چشم بسته اینطوری غذا می خورد .

ادریس فقط خندید به غذا در دستم نگاه کردم موهای تنم راست شده بود ادریس فهمید که نمی توانم بخورم و کمی آب آورد و گفت : بیا با آب بخور تا معزه اش برود تو اصلا این غذا را دوست نداری .

چرا دوست دارم

با بی میلی شروع به خوردن کردم و غذا را نجویده قورت می دادم .

- نادیا باز هم با من اینجا میایی ؟

- بیایم که تو من را دنبال کنی .

- نه دهانت را باز کن تا غذا از آسمان به دهانت بیفتد .

- اگر غا از آسمان بیاید قبول می کنم می ترسم عادت کنم .

- ادریس باز شروع به خندیدن کرد

- نخند .

- تو هم اخم نکن .

- من که اخم نکردم .

- پس این ابرو های درهم کشیده برای چیست .

- ببین ادریس اگر یکی با تو همین کار را می کرد که تو الان گریه می کردی

- پس اخم کردی که گریه نکنی ؟

ادریس بیشتر به طرفم چرخید و در چشمانم خیره شد چند تا پلک پشت سر هم زدم و گفتم : چرا اینطوری نگاه می کنی .

- منتظر قطره اشکم

- چشمم را بستم و خواستم با ادا حرفی بزنم که او دوبارهغذا در دهانم گذاشت

- ادریس می دانی اگر یک بار که آسمان غذا می آید انگشتش در میان دندان های من گیر کند آن وقت دیگر .....

- خب یک انگشت دیگر به کار می گیرد .

- از حرفش خندیدم و گفتم : پس باید هزار انگشت داشته باشد .

- با خنده گفت : من که گفتم نباید عادت کنی .

- تو نگران عادت کردن من نباش .

- نادیا من می خواهم باز هم از این صخره ها بالا بروم . اما بالا تر از دفعه ی قبل اگر می ترسی برو در ماشین بشین تا من بیایم . البته می توانی تو در اطراف گردش کنی اگر جانوران را نمی ترسانی .

- بعد بلند شد و گفت : نادیا من شاید دیر بیایم .

- باشد برو .

ادریس رفت داشتم وسایل را در صندوق عقب ماشین جا به جا می کردم .

- چرا به این زودی برگشتی

- من از نیمه راه پشیمان شدم و برگشتم تا با هم جایی برویم که تو هم بتوانی با من بیایی با خودم فکر کردم که درست نیست که تو تنها بمانی

- اما من که مثل تو نمی توانم از کوه بالا بیایم .

- من هم روزی مثل تو نمی توانستم .

ادریس در ماشین نشستو همانطور که رانندگی می کرد به کوه های اطرف نگاه کرد و در اطراف یکی از آنها توقف کرد و گفت : نگاه کن نادیا آن طرف بهتر است تو هم می توانی از آن بالا بیایی ادریس از کوه بالا می رفت و من برای درک هیجان او و به خاطر این که فکر نکند آدم ضعیف و خسته کننده ای هستم به دنبال او بالا می رفتم . کفشم پایم را از داخل زخم کرده بود و نفسم به شماره افتاده بود . ادریس به خاطر من از ان کوه برگشته بود و من به خاطر او از این کوه بالا می رفتم . حالات و هیجانات ادریس برای غیر قابل توصیف بود من که از ارتفاع می ترسیدم به خاطر عشقی که به ادریس داشتم با هیجان به سمت بالا می رفتم . از خستگی دست هایم دیگر جان نداشتن و با سرعت کمتری دنبال او می رفتم برای همین یکی از دست هایم را آزاد کردم تا کمی استراحت کند و با قدرت بیشتر از سنگ ها بگذرم و بالا بروم . که ادریس گفت : آن یکی دستت را بگیر ورگنه می افتی .

- تو نگران نباش برو خودم را به تو می رسانم .

- ادریس به سمتم پایین آمد و دستش را به طرفم دراز کرد و گفت : بیا اینجا روی سنگ بشینیم .

خودش هم کنارم نشست شروع به نفس نفس زدن کردم .

نادیا خیلی خسته شدی ؟

- نه برایم جالب است . همه چیز از این بالا خیلی کوچک است .

- از آن بالا خیلی دیدنی تر اما برای امروز کافی است .

- بیا کمی دیگر بالا برویم .

- شوخی نکن نادیا تو داری از خستگی می میری .

با ادریس پایین برگشتم و ماشین با سرعت کمی به سمت خانه حرکت کرد .

- ادریس تو امروز به دیدن مهشید نمی روی

- نه امروز خانواده ام می روند و من نباید آنجا باشم .

- چرا ؟

- دوست ندارم در موردش صحبت کنم . در ضمن یک نفر دیگر هم هست که هر روز به دیدن مهشید می رود و خودش را یک محق معرفی کرده . مهشید با دیدن او خیلی خوشحال شده و پیشرفتش برای بهبود عالی بوده .

هوا رو به تاریکی می رفت که به خانه رسیدیم و مادرم با روی گشاده از ادریس دعوت کرد که به خانه بیاید اما او با احترام خداحافظی کرد و رفت .

وقتی کفشم را در اوردم مادر زخم های روی پایم را دید با تعجب گفت : شما امروز کجا بودید که این همه راه رفتی ؟

مادر خیلی خسته ام بگذار دوش بگیریم بعدا با هم صحبت می کنیم . برای رفع خستگی به دوش آب سرد پناه بردم و بعد از خستگی روی تختم افتادم و تا صبح به خواب عمیقی فرو رفتم و صبح با تکان های دست مادرم بیدار شدم .

- نادیا بلند شو مادر ادریس با تو کار دارد .

- نه مادر تمام تنم درد می کند .
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}
گوناگون از وب
loading...
#9
- چی شده نادیا ؟

- نمی دانم فقط تمام ماهیچه تنم درد می کند و نمی توانم تکان بخورم

مادر از اتا ق بیرون رفت و دوباره به اتاقم برگشت .

- نادیا مهدیده خانم گفت می خواسته امروز با تو برای خرید عروسی بروند . آنها تماس گرفته بودند که بگویند ادریس در راه است تا تو را پیش آنها ببرد و تو آماده شوی .

- ساعتی بعد صدای زنگ در بلند شد و مادر خبر آمدن ادریس را داد او در پذیرایی نشسته بود . به سختی سعی می کردم از جایم بلند شوم اما آن قدر تنم درد می کرد که نمی توانستم .

- ادریس ضربه ای به در زد و با دیدنم شروع به خندیدن کرد

- - ناراحتی من خنده دارد ؟

- نه ندارد ، من به این فکر می کنم که تو می خواستی از آن کوه بالا تر بروی و الان .....

- یعنی این همه دردی که من دارم به خاطر بالا رفتن از کوه است ؟

- بله بدنت برای کوهنوردی خیلی خام بوده .

- من دیگر به کوه نمی آیم .

- ادریس خندید و گفت : من هم روز اول همینطوری بودم و کمی طول کشید تا توانستم به این وضعیت عادت کنم . راستی من و تو باید وسط هفته ی دیگر که تعطیل است با هم زندگی مان را شروع کنیم . پدرم همه کار ها را ردیف کرده و ما فرصت کمی داریم تا بتوانیم خرید کنیم و بهترین لباس عروس را برایت انتخاب کنم .

- من نمی توانم راه بروم حالا چی کار کنم ؟

- تو اگر راه بروی زودتر خوب می شوی

- ادریس نگاهی به زمین انداخت و ادامه داد : من عروس بی دست و پا نمی خواهم .

- همانطور که چشمانش زمین را می کاوید شروع به خندیدن کرد و آن قدر خندید که آب از چشمانش راه افتاد . نادیا ..... نادیا ... این چیه روی پایت .

- نخند دیروز کفشم پایم را زخم کرده .

- من به تو نمی خندم به سماجتت می خندم کخ می خواستی دنبال من تا آن بالا بیایی .

ادریس گفت دوباره به دیدنت می آیم و رفت

دو روز بعد که بهتر شده بودم ادریس به خانه مان آمد و به همراه مادرم به دنبال مهدیس رفتیم و در بازار مشغول خرید شدیم .

ادریس هنگام خرید با وسواس خاصی همه چیز را انتخاب می کرد اما فقط از من نظر می خواست و تا می آمدم مولفقت یا مخالفت کنم او می گفت : همین را می بریم لطفا آن را آمده کنید .

همه چیز از بهترین ها بود و اگر چیزی مورد توجهم قرار می گرفت از آن دو تا می خرید . به اندازه چند کیسه بزرگ لوازم آرایش و گل سر و لوازم تزینی خریده بودیم و ادریس وسایل را با احتیاط در ماشین جا می داد . لباس عروسم بهترین مدل لباس سال بود ، آستین های حریر و یقه هفتی باز آن و تور بلندی مه مروارید دوزی شده بود و تا روی زمین کشیده می شد و پاپیونی که از پشت وصل شده بود آن را تکمیل می کرد تاجی را که با ادریس انتخاب کرده بودیم پر از نگین های براق بود و دسته گلم از گل های سرخ بزرگی درست شده بود . همه در تکاپو و هیاهو بودند و مادرو پدرم آرام و قرار نداشتند اما خودشان را خونسرد نشان می دادند و نریمان و نعیم در انجام کار ها به پدر کمک می کردند و تا رسیدن شب عروسی همه در تکاپو بودند .

شب عروسی در آرایشگاه بی قرار بودم ، با این که این ها برای من و ادریس بازی بود اما دلم لحظه ای آرام نداشت و تا آمدن او به دنبالم مرتبا با مادرم که در سالن بود تماس می گرفتم و اوضاع را جویا می شدم کار آرایشگر تمام شده بود و دستیارانش همه خیره نگاهم می کردند .

- چیزی شده چرا من رو اینطوری نگاه می کنید ؟

- اما اینجا عروس زیاد دیده ایم اما نمی دانیم چرا شما با بقیه فرق می کنید . شاید به خاطر فرم تاج و لباس تان است که شما را خیلی زیبا تر نشان می دهد .

- ادریس آمد و شیرینی خوبی به آرایشگر داد و در ماشین را برایم باز کرد و در ماشین قرمز رنگم نشستم . ادریس آنقدر تغییر کرده بود که نمی توانستم برای لحظه ای از او چشم بردارم و از زیر تور روی صورتم او را نگاه می کردم ، در حالی که دستانش از فرط هیجان می لرزید رانندگی می کرد .

- - ادریس ماشین من را گل زدید ؟

- ماشین پدرم خراب بود مجبور شدم در آخرین لحظه ماشینم را به او بدهم و این ماشین را گل بزنم .

- تو چرا می لرزی ؟

- کمی عصبی شده بودم .

- چرا ؟

- لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت : می ترسم اقوامم از تو خوششون نیاید .

- نفس عمیقی کشیدم و گفتم : حالا می بینیم .

ادریس هنوز صورتم را ندیده بود وقتی آمد تو را روی صورتم کشیده و شنل ساتن سفیدم را پوشیده بودم .

- نادیا پدرم برای ماه عسل دو تا بلیط برای اروپا گرفته بود اما من آنها را بردم و پس دادم .

- چه کار خوبی کردی من هم نمی خواستم به خارج از کشور برویم .

- من می خواهم بروم شمال تو کجا می روی ؟

- در خانه منتظر می مانم تا تو بیایی

- نابغه کجا دیدی که داماد تنهایی ماه عسل برود ؟

- خب من کجا بروم ؟

- برو خونه ی یکی از دوستانت در شمال کسی را نداری ؟

- دارم ، من هم به خانه دوستم می روم .

- اما من که دوستی نداشتم و نمی دانستم باید چی کار کنم تا آبرویم پیش ادریس حفظ شود و در شمال سربار او نشوم .

- نادیا رسیدیم ، آماده باش که الان هزار نفر برای تبریک گفتن به طرفمان می آیند .

- ادریس از ماشین پیاده شد و در را برایم باز کرد بوی اسپند در هوا پیچیده بود و همه دست می زدند و خانم مسنی روی سرمان نقل می ریخت و سر و صدا می کرد . تالاری که ادریس اجاره کرده بود بزرگ و آینه کاری بود ، دور تا دور آن سالن بزرگ صندلی های تیره چیده شده بود و چند نوع میوه روی میز به چشم می خورد همه با لباس های فاخر و شیک در کنار هم ایستاده بودند و با گذر از کنارشان تبریک می گفتند . با پای لرزان درست در دست ادریس به سمت جایگاه عروس و داماد رفتم و کنار او نشستم . مهدیس کنار ادریس ایستاد و گفت : دل همه را آب کردی این تور را بالا بزن تا بببنند این عروس که تو با این همه سخت پسندی انتخاب کردی چه شکلی است .

- - نادیا خودت تور را بالا بزن .

- تو باید تور را از صورت نادیا برداری .

- چه کار مسخره ای مگر نادیا خودش دست ندارد ؟

- ادریس ؟

- خیلی خب مهدیس جان ، برو در ها را ببند که من این تور را بالا زدم مهمان ها از ترس فرار نکنند .

- اگر با دیدن تو فرار نکرده اند با دیدن من هم فرار نمی کنند . هرچی نباشم من عروسم و زیباتر .

ادریس در حالی که می خندید تور را از روی صورتم کنار زد و خنده روی لبش ماسید و با دهان باز و چشم های جیرت زده نگاهم کرد و من هم برای آن که کمی بیشتر او را متحیر کنم پشت چشمی نازک کردم و با دلبری نگاهش کردم .

ادریس آب دهانش را قروت داد و چند با پشت سرهم پلک زد و پرسید : خانم شما کی هستید نادیا کجاست ؟ شوخی نکن همه مهمان ها ما را نگاه می کنند دهانت رو ببند مگر تا به حال من رو ندیدی ؟

من خواب می بینم .

مهدیس گفت : تئریس بلند شو باید پیش مرد ها بروی . ادریس با تو هستم .

ادریس چند بار به آرامی سرش را به طرفین حرکت داد و گفت : من نمی روم .

بلند شو همه منتظر هستند .

مهدیس مخفیانه از ادریس نیشگونی گرفت و او را که از آن حالت بیرون آمده بود با خود برد .

احساس می کردم ملکه آن مجلس شده ام و همه را از آن بالا نگاه می کردم . مهدیده خانم طبق معمول گریه می کرد و پریناز و مهدیس میان چمع می چرخیدند و مجلس را گرم می کردند . مدتی بعد ادریس د.باره به طرفم آمد و کنارم نشست .

همه دختر ها با چشم های خیره به او نگاه می کردند .

نادیا نگاه کن این آدم ها چقدر مسخره هستند .

- یعنی چی ؟

- خب ببین آن خانم که لباس کبود پوشیده مثل کبک راه می رود

- مودب باش آن خانم دختر خاله ی من است .

- آن یکی چی که مثل طاووس هزاران رنگ آرایش کردخ ؟

- ادریس ؟ آن هم عمه ام است .

- آن آقای کوتاه قدر و چاق چی ؟

- دایی ستارم است .

- آن خانمی که مثل آدم ندیده ها ن رو نگاه می کند ؟

- او خاله ام است .

- خواست دوباره دهان باز کند تا حرفی بزند که با ناراحتی صورتم را از او. برگرداندم و ادریس شروع به خندیدن کرد .

- ناگاه سوالی به ذهنم رسیده بود را پرسیدم : آن دختری هم که تو به او علاقه داری در این جمع است ؟

- ادریس اخم هایش را در هم کشید و سرش را تکان داد .

- دختر عمه ادریس که زنی سن دار بود با کودکی که در بغلش بود به طرفمان آمد و با خنده گفت : آقی سخت پسند تبریک می گویم .

- ممنون .

- دختر که از جواب سرد او دلسرد شد به میان جمع برگشت .

- نادیا چه شب مسخره ای است .

- برای من و تو اینطور است اما برای خیلی ها این شب به ماد ماندنی می شود .

- نادیا من دیگر دوست ندارم به عروسی کسی بروم چون حتما دامادی که آن بالا می نشیند حسی مثل من دارد . نگاه شان کن همه با این موسیقی می رقصند و برای ما بالا پایین می پرند و بعد غذایشان را می خورند و می روند و فقط این میان من هستم که ضرر می کنم .

- خب داماد های دیگر وقتی همسرشان ا کنارشان می بینند آنقدر خوشحال می شوند که دوست دارند دیگران را در شادی خودشان شریک بدانند و آن پولی را که خرج می کنند با کمال میل است ، اما من و تو فقط برای خلاصی از ....

- ادریس بلند شد و گفت : بریم .

- کجا ؟

- مگر نمی شنوی مادر صدایمان می کند .

- صدای موسیقی قطع شده بود . دلم به شور افتاد . چه اتفاقی افتاد که همه جا ساکت شده بود و کسی میان سالن نبود . ادریس چی شده ؟

- بیا نادیا

وقتی با ادریس وسط سالن رسیدیم همه چراغ ها خاموش شد و نوری طلایی رنگ روی صورت من و ادریس افتاد و با موزیک ملایمی شروع به نواختن کرد کمی به چشمان ادریس نگاه کردم و احساس کردم گونه هایم سرخ شده و با حالتی خاص نگاهم می کرد .

نادیا خانم به من افتخار می دهید ؟

چه کار کنم ؟

ادریس زیر چشمی نگاهم کرد و زمزمه وار در حالی که لب هایش تکان نمی خورد گفت : نادیا خنگ بازی درنیار مگر نمی بینی که همه منتظرند تا ....

- من این نوعش را بلند نیستم .

ادریس یکی از دستانش را روی شانه ام گذاشت و دست دیگرش را روس کمرم گرفت و گفت : تو هم همین جوری با من عقب و جلو بیا و به اطراف دقت نکن .

با خجالت از ادریس با او شروع به رقص کردم و گاهی که چشمم به چشم او می افتاد می دیدم که چشم به صورتم دوخته و لحظه ای از آن غافل نیست .

- ادریس می شود انقدر من رو نگاه نکنی ؟

کمی به جمعیت نگاه کرئ و گفت : اگر به این آدم ها که با دهان باز و چشم های بیرون زده نگاه کنم مضطرب می شوم .

- کافیه دیگه بیا بریم سرجایمان بشینیم .

- نه نادیا این کار زشته ، ما باید تا آخر این موسیقی برقصیم .

- مثل برگی در میان باد سبک با او که همه دنیایم بود به اینطرف و آن طرف می رفتم . در چشمان ادریس خیره ماندم تا شاید از نگاهم بفهمد که چقدر از این که با او می رقصم خوشحال هستم .

- نادیا ....

- چرا خرفت را تمام نمی کنی ؟

- من باید بعد از تما شدن رقص ....
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}
#10
- بگو چی شده ؟

- هیچی چیز مهمی نیست .

- صدای موسیقی قطع شد و چراغ ها روشن شد اما همه به ما نگاه می کردند . اینها چرا اینطوری شدند ؟

- - نادیا تو چشمت را ببندی و باز کنی آنها هم درست می شوند .

- من که نمی فهمم .

- چشمت را ببند تا بفهمی .

چشمم را بستم و بوسه ای گرم و عمیق روی گونه ام فشرده شد و جمعیت شروع به دست زدن کردند .

با حیرت چشمم را باز کردم . ادریس سرش را پایین انداخته بود و گوشه ی لبش لبخندی بود .

- من فکر کردم اگر چشمم را ببندم باز از آسمان غذا می آید .

- مگر گرسنه شدی ؟

- برای خلاصی از آن جمعیت گفتم : خیلی زیاد .

دستم را گرفت و با خود به سمت جایگاه کشید و گفت : بیا بریم چیزی بخوریم .

همه مهمان ها خوش بودند و شب به یادماندنی شده بود ، از آن شب هایی که هرچقدر هم آدم آن را در ذهنش مرور کند باز هم برایش شیرین است . ادریس به شوخی مهمان ها را مسخره می کرد و گاهی که یکی از اقوام نزدیکش به طرفمان می آمد انها را معرفی می کرد و از اخلاقشان برایم می گفت . اقوامی که اکثر انها را دیگر نمی دیدم یا به ندرت در مهمانی ها شرکت می کردند . شب با بدرقه بزرگ تر ها به سمت شمال حرکت کردیم و ماشین و ادریس بوق زنان چند خیابان را گذراند و بعد از خسته و ساکت از شهر خارج شد .

کجا می روی ؟

من می روم خانه دوستم ، اما می خواهم تو را به خانه دوستت برسانم . تو نمی توانی با این لباس درآن وقت شب آواره شوی و تنها به خانه دوستت بروی . فقط باید یک روز و یک ساعت تعیین کنیم تا من به دنبالت بیایم و با هم برگردیم .

ادریس دیروقت است و من می خواهم امشب در یک مسافر خانه بروم و فردا به دیدن دوستم بروم .

من هم همین قصد را داشتم و برای امشب یک ویلا گرفتم هر دو به آنجا می رویم تا صبح به خانه دوستانمان برویم .

چاره ای جز موافقت نداشتم و ادریس در تاریکی شب کقابل ویلای نزدیک دریا نگه داشت و وارد ویلای نه چندان بزرگ اما راحت شدیم ادریس به اتاقی رفت و بعد بیرون آمد و گفت : تو در اتاق بخواب من اینجا می خوابم .

در اتاق یک تخت بود و ادریس چمدان ها را روی آن گذاشته بود . در آینه کوچکی که به دیوار بود به صورتم نگاه کردم آرایشم کمی خراب شده بود و زیرچشمانم از بی خوابی سیاه و کبود شده بود .

از اتاق بیرون رفتم تا ااز ادریس بپرسم چیزی احتیاج ندارد که دیدم خسته گوشه ای از اتاق خودش را جمع کرده و خوابیده بود . چنان خوابش عمیق بود که از خستگی در خواب ناله می کرد و گاهی آه میکشید .

سنجاق های موهایم را باز کردم و موهای حالت گرفته ام را در هوا تکانی دادم و خودم را روی تخت انداختم و هنوز پلک هایم به هم نرسیده بود که خوابم برد . صبح وقتی بیدار شدم ادریس هنوز خواب بود به اتاق برگشتم و روی تخت دراز کشیدم و برای خلاصی از نداشتن جایی برای ماندن دنبال چاره ای گشتم . ساعتی بعد با صدای به هم خوردن در فهمیدم که ادریس بیدار شده و به حیاط رفته .

گوشی ام را از کیفم بیرون آوردم و آن را خاموش کردم تا موقعی که به دروغ با دوستم صحبت می کنم زنگ نزند و رسوا نشوم . گوشی را روی گوشم گذاشتم و در حالی که مثلا دارم با دوستم صحبت می کنم به حیاط رفتم .

- بله می خواستم به آنجا بیام .... نه خیر آقا من از دوستانشان هستم . ایسون کی بر می گردند ؟ چی دو ماه دیگر ؟ ممنون خداحافظ .

- سلام نادیا

- با صدای او به پشت سرم نگاه کردم سلام ادریس صبح به خیر .

- الان که ظهر است .

- خیلی خسته بودیم تا الان خوابیدیم .

- چی شده با کی صحبت می کردی ؟

- با همسر دوستم گفت که دوستم برای مدت دو ماه به یک مسافرت کاری رفته .

- حالا می خواهی چی کار کنی ؟

- هیچی می رم مسافر خانه .

- اگر می خواهی تو اینجا بمان من می رم خانه ی دوستم .

- تو کی می روی ؟

- بعد از این که چیزی خوردم . تو چرا از قبل با دوستت تماس نگرفته بودی که منتظرت بماند ؟

- من از کجا می دونستم قرار است با تو به اینجا بیایم . تو خودت برنامه ریزی کردی .

- ادریس سرش را تکان داد و در حالی که صورتش را با لبه آستین لباسش خشک ممی کرد گفت : حالا که اینجا هستی بهتر شد من هر وقت خواستم به خانه برگردم اینجا به دنبالت می آیم .

- به اتاق رفت و گفت : من می روم تا چیزی برای خوردن بخرم .

سوار بر ماشین رفت و انگار دل من را هم با خود برد و هنوز ماشین از پیچ جاده نگذشته بود که دلم برای او تنگ شد . تا آمدن او کمی لباس ها و وسایل مان را جا به جا کردم .

ادریس با نان و مواد غذایی آمد و با عجله چند لقمه خورد و چمدانش را برداشت و گفت : دوست داری چند مدت این جا بمانی ؟

برای من فرقی نمی کند هر وقت دوست داشتی بیا برگردیم .

اگر می خواهی نروم و همین جا بمانم .

نه تو برو راحت باش و هر وقت دوست داشتی برگرد راستی ادریس در این مدت به دیدن مهشید نمی روی ناراحت نمی شود ؟

نه به او گفتهام به مسافرت می روم / نادیا اگر می خواهی نروم تعارف نکن .

- نه تعارف نمی کنم .

ادریس کمی لب هایم را به هم فشار داد و شانه اش را بالا انداخت و گفت : خداحافظ

کنار در رسیده بود که صدایش کردم .

- ادریس .

- بله ؟

چنان مشتاق نگاهم کرد مه بند دلم پاره شد .

- لطفا در را پشت سرت ببند .

- قرمز شد و گفت : باشد تلافی کردی قبول می کنم .

- من چیزی را تلافی نکردم مراقب خودت باشد .

ادریسس با شانه های آویزان و لبخندی زورکی از خانه بیرون رفت با دست به پیشانی ام کوبیدم و گفتم . دیوانه او را از خانه ای که برای خودش گرفته بود بیرون کردی . دختر لجباز تو که او را دوست داری چرا با ماندن او مخالفت کردی .

از دست خودم حسابی حرص خوردم .

به حیاط رفتم و نگاهی گذرا به اطراف انداختم . زمین حیاط پر از خاک وشن بود و برگ درخت ها با وزش باد به همه جا پخش می شد و منظره بدی به وجد آورده بود . جارو را برداشتم و شروع به تمیز کردن حیاط کردم و خسته به اتاق ها برگشتم معلوم بود مدت زیادی میشد که کسی به اینجا نیامده لایه ای از خاک آن خانه را گرفته بود . تمیز کردن خانه تا نزدیک غروب طول کشید برای خودم کمی غذا درست کردم و کنار دیوار نشستم و به اطراف نگاه کردم . ادریس کتش را جا گذاشته بود از صحب متوجه آن نشده بودم و منتظر ادریس برای بدن کتش چشم به در دوختم اما او نیامد و شب با ترس زیادی تمام چراغ ها را روشن گذاشتم و خوابیدم . صبح که از خواب بیدار شدم کاری برای انجام نداشتم و تصمیم گرفتم برای گردش به کنار دریا بروم اما نگران بودم بودم که ادریس به دنبال کتش بیاید و من خانه نباشم ولی او سه روز بعد هم همچنان چشم انتظارم گذاشت و نیامد و روز چهارم برای رفتن کنار دریا بیرون رفتم از دیدن آن همه خانه زیبا و سبز به وجد آمده بودم انکار خانه ای که من در آن بودم فقط آن طور ویران و خراب شده بود و گمان کردم که صاحب آن خانه مرده باشد . گل های سرخ و زرد و صورتی کنار پرچین خانه ای روییده بود توجهم را جلب کرد و به سمت آن گل های چشم نواز رفتم که چشمم به ماشین قرمزم افتاد اشتباه نمی کردم آن ماشین ما بود که هنوز گل های شب عروسی روی آن خودنمایی می کرد ادریس با حوله ای روی دوشش از ساختمان بیرون آمد و به سمت شیر آب رفت . سریع سرم را پایین آوردم تا من را نبیند . ، ان قدر او را نگاه کردم تا همه دلتنگی هایم تمام شد . ادریس به داخل ساختمان رفت . کمی جایم را عوض کردم دوباره بیرون آمد و به سمت خانه ای که من در آن بودم رفت و کلون آن را کوبید .

با عجله مسیر دیگری به سمت دریا رفتم دویدم و کنار آن نشستم . قلبم تند تند می زد و سنگینی نگاهی را احساس می کردم و بی توجه به آن بلند شدم و شروع به قدم زدن کردم . انتظار می کشیدم که ادریس صدایم کند . صدایی پشت سرم سینه اش را صاف کرد با خوشحالی به طرفش برگشتم و با دیدن چهره لاغر مردی سریع چند قدم به عقب برشگتم .

- چرا ترسیدی خانم خوشگله ؟

- من از شما نترسیدم چه می خواهید ؟

- افتخار آشنایی

- بروید سراغ کارتان آقا خجالت بکشید .

- خانم به این زیبایی چرا این قدر بداخلاقی می کند ؟

- آقای محترم من همراه همسرم به اینجا اومدم و اگر نروید او را صدا می کنم .

مرد به اطرف نگاهی انداخت و دستش را سایبان چشمش کرد و گفت : خوب او را صدا کنید و

از ترس نفس های کوتاه می کشیدم و سعی می کردم آن مرد از ترسم سوء استفاده نکند . چند قدم عقب برداشتم و با صدای بلند ادریس را صدا کردم . مرد دستش را روی سینه اش جمع کرد و سرش را به طرفی کج کرد و گفت : این بازی ها قدیمی شده .

چشمم از ترس سیاهی می رفت و نفسم یه سختی بالا می امد و دست هایم حس نداشت . بار دیگر با تمام قوایم ادریس را صدا کردم . مرد با گستاخی قدمی به طرفم برداشت و من چند قدم روی شن های نرم عقب رفتم .

- می خواهم بیتشر با هم آشنا بشیم .

- من نمی خواهم حالا گورت را گم کن .

چرا ادریس نمی آید تا من را از دست این جانور نجات دهد

حتما او به خانه اش برگشته بود تمام اراده ام را جمع کردم و شروع به دویدن کردم . که میان راه به ادریس برخوردم و مثل بچه ای که بزرگ ترش را دیده باشد خودم را در آغوشش انداختم و شروع به نفس نفس زدن کردم . ادریس به مردی که پشت سرم می دوید نگاه کرد و من را به طرفی انداخت و به دنبال او شروع به دویدن کرد روی زمین نشسته بودم و سعی می کردم که کمی به خودم تسلط پیدا کنم که ادریس آمد ، در حالی که آن مرد به شدت کتک خورده بود دنبال خودش مثل شکاری روی زمین می کشید .

- نادیا این مرد با تو چی کار داشت .

- مزاحمم شده بود .

- ادریس به آن مرد لگدی زد و گفت : این خانم چه می گوید

- مرد من من کنان گفت : باور کنید من این خانم را با کسی اشتباه گرفتم .

- بلند شدم و به سمت آن مرد رفتم و سیلی محکمی به صورتش زدم و گفتم : این یادت باشه تا هیچ وقت مزاحم هیچ مسافری که به اینجا می آید نشوی .

- خانم من خودم هم مسافر هستم .

- ادریس دوباره لگد محکمی زد و گفت : تا سه می شمارم دیگه اینجا نبینمت .

و مرد پا به فرار گذاشت .

- کجا می خواستی بروی نادیا ؟

- کنار دریا اما تا به آنجا رسیدن این مرد مزاحمم شد .

- او هر روز برایت مشکل درست می کرده ؟

- نه من تازه امروز بیرون آمده ام چون تو کتن را در خانه جا گذاشته بودی و فکر کردم حتما چیز مهمی در آن داری و برای بردن آن می آیی .

- یعنی تو این چهار روز در خانه مانده بودی ؟

- بله تو اینجا چه کار می کنی ؟

- آمده بودم تا به تو سری بزنم دیدم نیستی ؟

- خانه دوستت به تو خوش می گذرد ؟

- نه من خانه دوستم نیستم همسر او تازه بچه دار شده و نمی توانست از عهده مهمانی مثل من بربیاد و الان در خانه ای پایین تر از خانه ای که تو در ان هستی زندگی می کنم .

- ادریس دست در جیب بلوزش کرد و شکلاتی بیرون اورد و گفت : بیا بخور ان قدر رنگت پریده که می ترسم پس بیفتی .

- راستش خیلی ترسیده بودم تا به امروز هرکجا می خواستم بروم نعیم و نریمان همراهم بودند یا پدرم برایم ماشین کرایه می کرد و تا به حال با این جور افراد برخورد نکرده بودم .

- بیاد یادم باشد از این به بعد دوستم را جایی تنها نگذارم نادیا تو خیلی لوس بار اومدی .

- و تو هم خیلی بی ادب .

- چرا ناراحت می شوی ؟

- نه ناراحت نشدم اما انگار تو شدی .

- بیا تا با هم کنار دریا بریم .

- تو برو من دیگر از دریا خوشم نمی آید .

- خوب من هم برای دیدن تو آمده و اصراری برای ....

- باشد برویم .

- با ادریس کناری دریا قدم می زدیم و ساکت به شن های نرم نگاه می کردیم .

- نادیا چرا ترک تحصیل کردی ؟

- چون موقعیتم برای درس خوندن خوب نبود .

- دوباره هر دو سکوت کردیم . موهای بلند و مشکی ام در هوا می رقصید . ادریس کمی به بدنش قوس داد و کنار دریا نشست .

- نادیا بشین من دیگر حوصله راه رفتن ندارم .

- باشد چند دقیقه صبر می کن می آیم .

به سمت دریا دویدم و کمی در آن بازی کردم و بعد در حالی که شلوارم خیس شده بود کنارش نشستم .

باد موهایم را در صورت ادریس پراکنده کرد با مهربانی موهایم را از صورتش کنار زد و لبخند زد . ازش بیشتر فاصله گرفتم نگاه معنی داری کرد و گفت : دوست داری من هم بیایم و با تو در ان خانه زندگی کنم .

برای من فرقی نمی کند من به تنهایی عادت کردم .

خندید و گفت : من هم دوست ندارم که به آن خانه بیایم فقط به خاطر این که دست من امانت هستی گفتم بیایم و مراقبت باشم . من خودم در آن ویلا کلی خوش می گذرانم . راستی تو در زندگیت به کسی علاقه داشتی ؟

بله خانواده ام .

- من شب عروسی از کسی شنیدم که تو به خاطر یک پسر دست از زندگی شستی و خودت را در خانه زندانی کردی .

- مزخرف است . ادریس تو باور کردی ؟

- خب خودت برایم تعریف کن .

- من تازه دانشگاه قبول شده بودم که سلمان پسر دایی ستارم انتقالی گرفت و له آن دانشگاه آمد و هر پسری که از من سوال درسی می پرسید یا از کنارم رد می شد روز بعد با صورت زخمی و کتک خورده به دانشگاه می آمد و در جواب اعتراضم گفت که عاشقم شده اما من او را دوست نداشتم . همه هم کلاسی هایم از موضوع با خبر بودند و با من مثل ادم های طاعون گرفته رفتار می کردند و من دیگر نتوانستم آن وضعیت را طاقت بیارم و با کلی سرخوردگی درس را رها کردم و خانه نشین شدم و با خواستگاری دایی ستار برای سلمان و جواب منفی من سلمان دیوانه شد و هر کجا که میرفتم آبرویم را می برد و در برابر خانواده ام به من تهمت های ناروا می زد و تحقیرم می کرد و بعد از این که از نعیم کتک مفصلی خورد از کشور خارج شد و دیگر کسی او را ندید . ادریس من غصه های زیادی خوردم .

- می فهمم نادیا بعد تو هم مثل همه خانم ها معده ات از حرص خوردن مشکل پیدا کرد .

- شما مرد ها می دانید که ما خانم ها جقدر از دست شما عذاب می کشیم و به چه دردی دچار می شویم .

- ادریس خندید هوا گرفته و ابری بود گ. گفتم : به نظرم می خواهد باران ببارد .

- این که چیزی نیست اینجا مدام باران می بارد .

- دستش را ستون بدنش کرد و نفس عمیقی کشید . باد از پشت سر می وزید و موهای ادریس را بهم ریخته کرده بود . ادریس دستش را روس یرش گذاشت و گفت : الان این باد کلاه گیسم را با خود می برد و و تو می بینی که کچل شده ام . با دهان باز و چشم های گرد شده به او نگاه کردم .

- نادیا اگر تا دو روز دیگر هم دهانت باز بماند از آسمان چیزی نمی رسد .

- من همیشه با خودم فکر می کردم که تو این همه موهای انبوذ و زیبایت را چهطور مرتب می کنی باید فکرش را می کردم که مصنوعی باشد .

- برویم نادیا من کار دارم می خواهم با چند جا تماس بگیرم
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}