تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان "استخوان های دوست داشتنی" نوشته آلیس سبالد
#1
استخوان های دوست داشتنی
The Lovely Bones

[عکس: 20140219000107_200px-Lovely_Bones_cover.jpg]

نویسنده : آلیس سبالد
ترجمه: میترا معتضد
انتشارات: البرز
تعداد صفحه:435


استخوان‌های دوست‌داشتنی (به انگلیسی: The Lovely Bones) نام دومین رمان آلیس سبالد نویسنده آمریکایی در سال ۲۰۰۲ است. این رمان به شدت مورد استقبال مخاطبان و منتقدان قرار گرفت و به بیش از ۳۰ زبان از جمله زبان فارسی ترجمه شد. در سال ۲۰۰۹ پیتر جکسون فیلمی به همین نام را بر پایه این رمان کارگردانی کرد. این رمان در سال ۲۰۰۳ برنده جایزه انجمن کتابفروشان آمریکا شد. این کتاب از سال ۲۰۰۳ تاکنون به تعداد چهار میلیون نسخه فروش کرده است.


درباره کتاب :
این کتاب یکی از خاص های حوزه ی ادبیات می باشد و در سالهای اخیر کتابخوانان ِ بسیاری را مجذوب خود کرده . (Lovely Bones) داستانی متفاوت است. وجه تمایز اصلی آن، قهرمان داستان است که یک شخص مرده است! و شما در همان خط دوم داستان با این مسئله آشنا می شوید!!
اینجور سنت شکنی ها معمولاً برای نویسنده آن خوش اقبال نیست. اما اینبار با توجه به تعریف و تمجیدهای که از این کتاب شنیدم و اینکه برای چند هفته متوالی کتاب پر فروش آمریکا محسوب شده است، خود نشان می دهد که نویسنده موفق شده است.
یکی از دلایل موفقیت این کتاب را می توان در لحن آن پیدا کرد. قهرمان داستان یک دختر 14 ساله است که به قتل می رسد. او در بهشت خود نظاره گر برخورد خانواده و دوستان خود با این موضوع است. در طی گذشت سال ها ، افراد خانواده بزرگ می شوند اما لحن راوی داستان هنوز همان لحن شیرین و همراه با شیطنت دختر 14 ساله باقی می ماند و همین لحن است که داستان را شیرین می کند هر چند به ماجرائی وحشتناک پرداخته است.
اگر دنبال یک داستان عاشقانه می گردید، اگر دنبال یک داستان پلیسی می گردید، این کتاب ممکن است برایتان جذاب باشد. اما قول نمی دهم کاملاً مطابق سلیقه تان باشد! معجون متفاوتی است که این نوع مزه ها را هم در خود دارد.
اما به قول «مایک چابن» نویسنده و منتقد ادبی این کتاب: «یکی از عجیب ترین تجربه هایی است که به عنوان خواننده، در مدتی طولانی داشته ام و نیز یکی از به یادماندنی ترین آن ها، به طرز دردناکی سرگرم کننده، به طرز نشاط آوری خشن و فوق العاده اندوه اور است، کاری بزرگ در ساخت خیالپردازانه و نشانه ای بارز از قدرت شفابخش اندوه ….»


ترجمه به فارسی :
این رمان در ایران با سه ترجمه مختلف (میترا معتضد، فریدون قاضی‌نژاد و فریده اشرفی) توسط سه ناشر (البرز، روزگار و مروارید) در طی سال‌های ۸۲-۸۳ به بازار عرضه شده‌است.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#2
نام من سالمون بود،که مثل ماهی سالمون نوشته می شود و نام کوچکم سوزی بود.من چهارده ساله بودم که در 6 دسامبر 1973 به قتل رسیدم.در عکس های مربوط به دختران گمشده که در دهه هفتاد در روزنامه ها چاپ می شد.این دختران اکثرا شبیه من به نظر می رسیدند،دخترانی سفید پوست با موهای قهوه ای.این قبل از ان بود که عکس بچه ها از همه نژاد ها و جنسیت ها روی کارتن های حاوی شیر یا در آگهی هایی که روزانه در صندوق پست انداخته می شد شروع به ظاهر شدن کند.در ان دوران هنوز مردم اعتقاد داشتند چیزهایی از این قبیل اتفاق نمی افتد.
در کتاب درسی مدرسه راهنمایی ام ، من گفته یک شاعر اسپانیایی به نام خوآن رامون خیمنت را که خواهرم برایم تعریف کرده بود نقل کرده بودم.ان گفته چنین بود:"اگر به شما کاغذ خط کشی شده داده باشند پشتش بنویسید"من ان گفته را به این لحاظ انتخاب کردم که هم بیانگر احساس تحقیر امیزی بود که نسبت به محیط گنگ و بی احساس کلاس درس داشتم و هم به دلیل ان که یک نقل قول احمقانه از ترانه یک گروه موسیقی راک نبود فکر کردم نقل قول از یک شاعر اسپانیایی مرا اهل ادبیات جلوه می دهد.من عضو باشگاه شطرنج و باشگاه شیمی دانان جوان بودم، ولی چندان علاقه ای به کلاس تعالیم مذهبی خانم دلمینیکو که در خانه اش برگزار می شد نداشتم. معلم محبوب من آقای بُت بود، که زیست شناسی درس می داد و دوست داشت قورباغه ها و چرچنگهایی را که باید تشریح می کردیم زنده بگذارد و فقط آنها را در تابه موم اندود بیندازد تا ما جنبش و تکاپو و اندام هایشان را مشاهده کنیم. راستی این آقای بُت نبود که جان مرا گرفت. فکرنکنید هرکسی که در اینجا به او برخواهید خورد یک فرد مظنون است. مشکل اینجاست. شما هرگز نخواهید دانست. آقای بُت به مراسم یاد بود من آمد ( به علاوه ی تقریباً همه ی بچه های مدرسه ی راهنمایی _ هرگز فکر نمی کردم اینقدر محبوب باشم ) و کمی هم گریست. او بچه بیماری داشت. ما همه این را می دانستیم. بنابراین هنگامی که به لطیفه های خودش می خندید، که هم قدیمی بودند و هم او خیلی لوس آنها را تعریف می کرد، ما هم می خندیدیم. بعضی وقتها زورکی می خندیدیم، فقط برای آن که او را خوشحال کنیم. دختر او یک سال و نیم پس از فوت من جان سپرد. او لوسِمی ( نوعی سرطان خون ) داشت، اما من هرگز او را در بهشتم ندیدم.
قاتل من مرد همسایه ما بود. مادرم گل هایی را که او در حاشیه باغچه اش کاشته بود دوست داشت، و پدرم یک بار با او درباره نوع کودی که به گیاهانش می داد صحبت کرده بود. قاتل من اعتقادات قدیمی داشت و می گفت پوسته تخم مرغ و تفاله قهوه به زمین قوت می بخشد؛ می گفت مادرش هم اینطوری زمینیش را بارور می کرده است. پدرم تبسم کنان به خانه بازگشت، او را مسخره می کرد و می گفت ممکن است باغ وی زیبا به نظر برسد اما به محض آن که یک موج گرما به زمین بخورد، بوی گندش در می آید و به آسمان می رسد.
اما در ۶ دسامبر ١٩٧٣ برف می بارید. و من که از مدرسه به خانه باز می گشتم تصمیم گرفتم برای زودتر رسیدن میانبر بزنم و از مزرعه ذرت عبور کنم. هوا نسبتاً تاریک بود زیرا زمستان بود و روزها کوتاه تر شده بود. و من به خاطر می آورم که چگونه ساقه های شکسته ذرت راه رفتن را برایم دشوارتر می کرد. برف ملایمی می بارید، دانه های سبک و کوچک برف به آرامی به زمین می ریخت، و من از بینی ام نفس می کشیدم، تا آن که بارش برف چنان سریع شد که مجبور شدم دهانم را برای تنفس باز کنم. دو متر دورتر از جایی که آقای هاروی ایستاده بود، زبانم را بیرون آوردم تا مزه یک دانه برف را بچشم.
آقای هاروی گفت: « از من نترسی ها. »
البته در مزرعه ذرت، در تاریکی، من هول شدم و از ترس پریدم. بعد از آن که مُردم اندیشیدم که که بوی ملایم ادوکلنی هم در هوا پیچیده بود، اما من توجهی نشان نداده بودم،یا فکر کرده بودم که این بو از یکی از خانه های بالای مزرعه می آید و به مشام می رسد.
گفتم: « آه، آقای هاروی شمایید. »
« تو دختر بزرگه سالمون هستی، نه؟ »
« بله. »
« حال پدر و مادرت چطوره؟ »
گرچه من بزرگترین فرزند خانواده ام بودم و در انجام آزمون های کوتاه علمی هم فرز و زرنگ بودم، اما هرگز با بزرگسالان خودم را راحت احساس نمی کردم.
گفتم : « خوبند. » سردم بود. اما به خاطر رعایت سن او، و این حقیقت که وی همسایه ی ما بود، و درباره کود گیاهانش با پدرم صحبت کرده بود، بر جایم باقی ماندم و منتظر شدم.
او گفت : « می دانی همین پشت یک چیزی درست کرده ام، دلت می خواد ببینیش؟ »
گفتم: « آقای هاروی، من خیلی سردمه، و مامانم هم همیشه می گه قبل از تاریکی خونه باشم. »
او گفت: « سوزی، حالا که هوا تاریک شده. »
کاش می دانستم که گفته او چقدر عجیب بود، من هرگز نامم را به او نگفته بودم، فکر کردم شاید پدرم یکی از آن لطیفه های بی مزه اش را که نشانه نمکین و دوست داشتنی بودن فرزندانش می دانست، اما از نظر من باعث خجالت بود برایش تعریف کرده است. پدر من از آن جور باباهایی بود که عکس عریانی از فرزندش را در سه سالگی هنگامی که در حمام طبقه پایین، حمامی که مهمانان استفاده می کنند مشغول استحمام بوده است، در کیف بغلی خود نگهداری می کنند. او این کار را شکر خدا فقط در مورد خواهر کوچکم لیندزی انجام داده بود، و حداقل من از این بی حرمتی مبری مانده بودم. اما او دوست داشت این داستان را برای همه تعریف کند که چطور وقتی لیندزی به دنیا آمد، من آنقدر حسودیم شده بود که یک روز وقتی که پدرم در اتاق با تلفن مشغول صحبت بود، من از کاناپه پایین آمدم _او می توانست مرا از جایی که ایستاده بود ببیند_ و سعی کردم روی لیندزی که در گهواره اش بود ادرار کنم. این داستان هربار که او آن را تعریف می کرد باعث سرافکندگی من می شد. او این را برای کشیش کلیسایی که برای عبادت به آنجا می رفتیم، برای همسایه مان خانم اِستِد که روان درمانگر بود و پدرم می خواست نظر او را در مورد این رفتار من بشنود، و هر کسی که دست بر قضا می گفت: « سوزی دختر پر دل و جرأتی است! » تعریف می کرد.
پدرم می گفت: « پر دل و جرأت. صبر کنید برایتان از شهامتش بگویم. » و بلافاصله مشغول تعریف آن ماجرای « سوزی روی لیندزی جیش کرد » می شد. اما این طور که بعداً معلوم شد پدرم هرگز درباره ما چیزی به آقای هاروی نگفته بود، و آن داستان « سوزی روی لیندزی جیش کرد » را برایش تعریف نکرده بود.
آقای هاروی بعدها هنگامی که مادرم را در خیابان دید، فوراً به سویش رفت و چنین گفت: « راجع به آن خبر واقعاً مصیبت بار چیزهایی شنیدم. راستی، اسم دخترتان چه بود؟ »
مادرم گفت : « سوزی. » سعی می کرد زیر بار این کلمه قد خم نکند، باری که واقعاً امیدوار بود بلکه روزی سبک شود. اما نمی دانست که در تمام عمرش به شیوه های متعدد دیگری همچنان آزارش خواهد داد.
آقای هاروی همان کلمات تسلی بخش معمولی را گفته بود : « امیدوارم آن آدم خبیث را دستگیر کنند. از بابت عزیز از دست رفته تان بسیار متأسفم. »
آن موقع من در بهشت بودم، دست و پاهایم را جمع کردم و از پررویی و وقاحت او شگفت زده شدم. به فرانی بانوی راهنمایی که در هنگام ورودم به بهشت مرا زیر بال خود گرفته بود، گفتم : « این مرد چقدر پرروست. » او گفت: « واقعاً. » و نظرش را به همین سادگی ابراز کرد. در بهشت من پرگویی و وراجی زیاد در کار نبود.
آقای هاروی گفت که فقط یک دقیقه طول می کشد، بنابراین من در مزرعه ذرت تا کمی دورتر، تا جایی که ساقه های ذرت کمتری شکسته شده بود زیرا هیچ کس از آنجا به عنوان میانبر برای رفتن به مدرسه راهنمایی استفاده نمی کرد، دنبالش رفت. مادرم به باکلی برادر کوچولویم وقتی که او پرسیده بود چرا کسی از همسایه ها از بلال های آن مزرعه نمی خورد، گفته بود که ذرت آن مزرعه غیر قابل استفاده خوردن است. مادرم گفته بود: « ذرت این مزرعه برای اسب هاست، نه آدم ها. » باکلی پرسید: « برای سگ ها چی؟ » مادرم پاسخ داد: « نه. » باکلی پرسید: « برای دایناسور ها چی؟ » و همین طور سؤال و جواب ادامه پیدا کرده بود.
آقای هاروی گفت : « یه مخفیگاه کوچک درست کرده م. »
او توقف کرد و به سوی من برگشت.
گفتم: « من که چیزی نمی بینم. » متوجه بودم که آقای هاروی یک طور عجیبی به من نگاه می کند. از وقتی قیافه بچگانه ام را از دست داده بودم، می دیدم که مردهای مسن تر همان جوری به من نگاه می کنند، اما آنها موقعی که من کت بلند کلاه دار لاجوردی و شلوار پاچه گشاد زردم را که روی پاچه اش عکسی از فیل گلدوزی شده بود می پوشیدم عقل شان را از دست نمی دادند. عینکی را که آقای هاروی به چشم داشت گرد و گوچک با قاب طلایی بود، و چشمانش از پشت آن به من خیره شده بود.
او گفت: « سوزی، حواست کجاست، خوب نگاه کن. »
احساس می کنم به اطراف نگاه می کنم تا راهی برای فرار از آنجا پیدا کنم، اما فرار نکردم. چرا فرار نکردم؟ فرانی گفت این سؤال ها بیهوده است : « تو فرار نکردی و این بلا بر سرت آمد. اینقدر راجع به آن فکر نکن. هیچ سودی نمی کند. تو مرده ای و باید این را قبول کنی. »
آقای هاروی گفت : « خوب نگاه کن. » و روی زمین چمباتمه زد و با مشت به زمین کوفت.
پرسیدم: « این چیه؟ »
گوش هایم یخ کرده بود. من آن کلاه چند رنگ را که منگوله ی پشمی و زنگوله هایی داشت که جرینگ جرینگ صدا می کرد و مادرم در عید نوئل برایم بافته بود، به سر نگذاشته بودم. در عوض آن را در جیب کتم فرو کرده بودم.
به خاطر می آورم که جلو رفتم و زمین نزدیک آقای هاروی را با دقت بررسی کردم. حتی از زمین یخزده ی حسابی سفت هم سفت تر بود.
آقای هاروی گفت: « این چوبه. باعث می شه ورودی مخفیگاه فرو نریزه. غیر از این همه چیز از جنس خاکه، در دل زمین کنده شده. »
پرسیدم: « خب این چیه؟ » دیگر سردم نبود و از طرز عجیبی که او به من نگاه می کرد کلافه نبودم. مثل آن که در کلاس علوم باشم احساس کنجکاوی می کردم.
« بیا بببن. »
وارد شدن به مخفیگاه دشوار بود، و خود او هم وقتی وارد گودال شدیم به آن اعتراف کرد. اما من از دیدن دودکشی که او برای بیرون راندن دود در موقع برپا کردن آتش درست کرده بود به قدری حیرت زده شدم که دشواری داخل و خارج شدن از آن گودال اصلاً به ذهنم خطور نکرد. به علاوه این را هم خاطر نشان می کنم که فرار موضوعی نبود که در رابطه با آن تجربه کافی داشته باشم. بدترین کسی که از دستش مجبور به فرار شده بودم آرتی بود، پسری در مدرسه مان که ظاهر عجیبی داشت و پدرش مأمور کفن و دفن بود. او دوست داشت تظاهر کند سوزنی پر از مایع مومیایی کردن جسد را با خود حمل می کند. در دفترچه اش عکس سوزنهایی را می کشید که از آن ها قطرات سیاه رنگی در حال پایین چکیدن بود.
به آقای هاروی گفتم: « آه، جالبه! » او می توانست گوژپشت نتردام باشد، شخصیتی که راجع به آن در کلاس فرانسه چیزهایی خوانده بودیم. من اهمیتی نمی دادم. به گذشته بازگشته بودم. مثل برادرم باکلی شده بودم، که طی بازدید یک روزه ای که از موزه تاریخ طبیعی در نیویورک به عمل آورده بودیم عاشق اسکلت های غول پیکر دایناسورها که به نمایش گذاشته بودند شده بود.
فرانی گفت: « مثل بچه ای که گول شیرینی را خورد. »
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#3
آن گودال را خوب به خاطر دارم. مثل آن که همین دیروز بود، دیروز. زندگی یک دیروز دائمی برای ماست. آن گودال به اندازه یک اتاق کوچک بود، به اندازه آن اتاقک با دیوار سیمانی در خانه مان، که چکمه ها و بارانی های گشادمان را در آنجا می گذاشتیم و مادرم هم یک ماشین رختشویی و خشک کن را به زور در آن جا داده بود؛ یکی را روی دیگری گذاشته بود. من تقریباً می توانستم در گودال بایستم. اما آقای هاروی مجبور بود دولا باشد. او همان طور که گودال را کنده بود در یک سمت آن نیمکتی درست کرده بود. بلافاصله روی آن نشست.
گفت: « اطرافتو ببین. »
من با شگفتی نگریستم. یک طاقچه هم بالای سرش بود که این را هم هنگام کندن زمین ایجاد کرده بود. روی آن طاقچه کبریت، چند تا باتری، و یک چراغ مهتابی که با باتری کار می کرد و تنها منبع روشنایی دخمه بود قرار داشت. روشنایی رعب آوری که وقتی او بالای سر من قرار داشت مشاهده اجزای صورتش را مشکل می نمود و به سختی قابل تشخیص می ساخت.
روی طاقچه یک آینه، و یک تیغ اصلاح و خمیر ریش تراشی گذاشته بود. فکر کردم چقدر عجیب است. آیا او نمی تواند در خانه اصلاح کند؟ اما مثل آن که به خودم گفتم مردی که یک خانه خوب دوطبقه دارد و بعد یک اتاقک زیرزمینی تنها یک کیلومتر دورتر از خانه اش درست می کند حتماً آدم خل و چلی است. پدرم برای توصیف آدم هایی مثل او روش مؤدبانه تری داشت: « خلق و خوی خاص خودش را دارد، چه می شود کرد؟ »
بنابراین حدس می زنم که در آن لحظه فکر می کردم آقاب هاروی هم خلق و خوی خاص خودش را دارد. من هم اتاقک را دوست داشتم، و آنجا گرم بود، و می خواستم بدانم که او چگونه آن را ساخته است، فوت و فن کارش چه بوده و ساختن چنین چیزی را از کجا یاد گرفته است.
اما هنگامی که سگ خانواده ی ژیلبرت سه روز بعد بازوی قطع شده مرا پیدا کرد و آن را با یک پوست بلال که به بازویم چسبیده بود و نشان می داد که قتل در کجا رخ داده است به خانه آورد، آقای هاروی درِ آن گودال را بسته بود. من در این مدت در حال حمل شدن از جایی به جای دیگر بودم. دیگر ندیدمش که چطور عرق می ریزد، درِ چوبی مانع فرو ریختن گودال را از جایش برمی دارد، همه شواهد جرم را همراه با تکه های مثله شده بدنم، غیر از آن بازو که از چشمش دور ماند، در کیسه می کند. زمانی که من با داشتن امکان کافی برای نگریستن به وقایعی که آن پایین در زمین رخ می داد دوباره ظاهر شدم، بیشتر نگران حال و روز خانواده ام بودم تا هر چیز دیگری.
مادرم با دهانی باز روی یک صندلی سفت کنار در خانه نشسته بود. چهره مهتابی اش رنگ پریده تر از هر زمانی بود که دیده بودم. چشم های آبی اش به نقطه مبهمی خیره مانده بود. پدرم به تکاپو افتاده بود. می خواست جزییات امر را بداند و همراه با پلیس مزرعه ذرت را زیر و رو کند. هنوز هم خدا را شکر می کنم که کارآگاه ریزاندامی به نام لِن فِنِرمن مسؤول رسیدگی به پرونده من شد. او دو نفر پلیس یونیفرم پوش را مأمور کرد پدرم را به شهر ببرند تا همه مکان هایی را که محل گردش من و دوستانم بود به آنها نشان بدهد و آنها بررسی های لازم را به عمل آورند. پلیس های یونیفرم پوش روز اول پدرم را تمام مدت در یک مرکز خرید سرپوشیده مشغول نگه داشتند. هیچ کس چیزی به لیندزی که سیزده ساله بود و عقلش می رسید نگفته بود. و به باکلی هم که چهارساله بود و صادق باشیم اصلاً چیزی درک نمی کرد، موضوع را نگفته بودند.
آقای هاروی از من پرسید آیا می خواهم گلویی تازه کنم. تعارفش را این طور مطرح کرد. گفتم می خواهم به خانه مان بروم.
او گفت: « حداقل از سر ادب کوکایی با ما بنوش. بچه های دیگر همین کار را می کنند. »
« منظورتان کدام بچه هاست؟ »
« راستش من این اتاقک را برای بر و بچه های همسایه درست کرده م. فکر کردم شاید اینجا بتونه براشون مثل یک باشگاه باشه. »
فکر نمی کنم حتی همان موقع هم این حرف را باور کرده باشم. فکر کردم دروغ می گوید، اما شاید این را دروغی ترحم برانگیز یافتم. به خودم گفتم او آدم تنهایی است. ما در کلاس بهداشت راجع به مردهایی مثل او چیزهایی خوانده بودیم. مردهایی که هرگز تأهل اختیار نمی کنند. هر شب غذاهای یخ زده را گرم می کنند و می خورند و آن قدر از احساس طردشدگی در هراسند که حتی حیوان خانگی هم ندارند. برایش احساس تأسف کردم.
گفتم: « بسیار خوب، یک کوکا می نوشم. »
کمی بعد گفت: « سوزی، گرمت نیست؟ چرا کتت را در نمی آوری؟ »
کتم را در آوردم.
سپس او گفت: « سوزی، تو خیلی خوشگلی. »
گفتم: « ممنون. » قوطی نوشابه را به دستم داد.
« تو دوست پسر داری؟ »
گفتم: « نه، آقای هاروی. » بقیه کوکایم را که خیلی زیاد بود ننوشیدم و گفتم: « آقای هاروی، من دیگه باید برم. این جا خیلی با حاله، ولی من باید برم. »
او از جا برخاست و در حالی که قوز کرده بود جلوی شش پله ای که در زمین کنده شده بود و به جهان بیرون منتهی می شد قرار گرفت. « نمی دونم چرا فکر می کنی که می تونی از اینجا بری. »
به خودم گفتم این آقای هاروی چه آدم بی شخصیتی است، چقدر سمج و نفرت انگیز است. او جلوی در ایستاده و مانع خروج من شده بود.
« آقای هاروی ، من واقعاً باید برم خونه. »
« لباسهاتو دربیار. »
«چی؟ »
آقای هاروی گفت: « لباسهاتو دربیار. می خوام معاینه ات کنم. ببینم دوشیزه هستی یا نه. »
گفتم: « آقای هاروی، معلومه که هستم. »
« می خوام مطمئن بشم. پدر و مادرت از من ممنون خواهند شد. »
« پدر و مادرم؟ »
او گفت: « اونا فقط دخترای خوب رو می خوان. »
گفتم: « آقای هاروی، خواهش می کنم بذارین برم. »
« سوزی، تو جایی نمی ری. تو حالا مال منی. »
در آن دوران تناسب اندام موضوع مهمی نبود؛ بدنسازی اصطلاحی بود که به ندرت به کار می رفت. دخترها باید نرم و لطیف می بودند، و فقط دخترهایی که حالت زمخت و مردانه داشتند می توانستند در زنگ ورزش از طناب بالا بروند.
با او سخت مبارزه کردم. تا آنجا که می توانستم سخت مبارزه کردم تا نگذارم آقای هاروی به من آسیب برساند، اما گویا مبارزه من به اندازه کافی سخت نبود، اصلاً سخت نبود، و من به زودی روی زمین افتاده بودم و او روی من قرار داشت. نفس نفس می زد و عرق می ریخت، و در این جدال عینکش از صورتش افتاده بود.
آن موقع خیلی زنده و هوشیار بودم. فکر کردم این بدترین چیز در جهان است که به پشت روی زمین بخوابم و قیافه ی آن مرد عرق ریزان را از نزدیک ببینم. در دل زمین به دام افتاده بودم و کسی نمی دانست من کجا هستم.
به مادرم اندیشیدم.
مادرم داشت عقربه های ساعت روی اجاقش را نگاه می کرد. یک اجاق گاز تازه بود و او خیلی خوشحال بود که روی آن ساعتی تعبیه شده است. او به مادرش، مادری که اصلاً به اجاق گاز و امثال آن اهمیتی نمی داد گفته بود: « می تونم زمان پخت غذایم را کاملاً زیر نظر داشته باشم. »
او نگران بود. اما بیشتر از آن که نگران باشد از تأخیر من در خشم بود. همچنان که پدرم با اتومبیل وارد پارکینگ سربسته شد، او با عجله به استقبالش رفت. یک لیوان شراب سفید اسپانیایی به دستش داد. و با چهره ای کلافه و ناراحت گفت: « فکر می کنی مدرسه راهنمایی امروز برنامه خاصی داره؟ شاید جشن بهاره باشه. » پدرم گفت: « آبی گیل، چطور ممکنه جشن بهاره ای در کار باشه در حالی که برف می باره؟ » مادرم که سخت پریشان حال بود، باکلی را به اتاق برد و گفت: « با پدرت بازی کن. » و در حالی که می خواست اضطرابش را نمایان نکند به آشپزخانه خزید و کمی شراب برای خودش ریخت و آن را سر کشید.
آقای هاروی لبهایش را به لبهای من فشرد. لبانش ورم کرده و خیس بود و من می خواستم فریاد بزنم اما خیلی ترسیده بودم و از شدت پیکار رمقی برایم نمانده بود. یک بار یک نفر که دوستش داشتم مرا بوسیده بود. نام او رِی بود و اهل هند بود. او انگلیسی را با لهجه صحبت می کرد و سیه چرده بود. من اول به او توجهی نشان نداده بودم. دوستم کلاریا چشمان درشت او با آن پلک های نیمه بسته اش را چشم هیولا نام نهاده بود. اما او خوشگل و زیرک و خوش لباس بود و به من کمک کرده بود در امتحان جبر تقلب کنم. در حالی که تظاهر می کرد چنین کاری نکرده و تقلبی صورت نگرفته است. او هنگامی که جلوی کمدم در راهروی مدرسه ایستاده بودم مرا بوسید و فردای آن روز ما عکس هایمان را برای چاپ در کتاب سال مدرسه به دفتر مدرسه تحویل دادیم. هنگامی که درپایان تابستان کتاب سال مدرسه مان چاپ شد ،دیدم که او زیر عکسش در تکمیل آن جمله چاپ شده پنین نوشته بود:((قلب من به سوزی سالمون تعلق دارد .))فکر کنم ری در آن روز از قبل نقشه کشیده بود،یادو می آید که لب هایش خشک و ترک خورده بود
به زور گفتم:((آقای هاروی تورو خدا آزارم نکنید)) ومرتب این جمله را میگفتم ازارم نکنید. و در ضمن عبارت خواهش میکنم را هم خیلی به کار میبردم.فرانی به من گفت که تقریبا هر کس قبل مردن التماس میکند عبارت خواهش میکنم را بر زبان می اورد.
او گفت:((میخواهمت سوزی.))
گفتم :((خواهش میکنم آزارم نکنید.))بعضی وقتا این دو عبارت را باهم به کار میبردم .((خواهش میکنم ،آزارم نکنید )) یا ((آزارم نکنید ،خواهش میکنم.)) مثل وقتی بود که کلیدی را در قفل میچرخانی و کلید در را باز نمیکند و تو میگو یی ((خواهش میکنم ، خواهش میکنم باز شو!))یا وقتی که در جایگاه تماشا گران در وسط جمعیت نشسته ای و توپ بیسبال مستقیما به طرف تو میاید و در دستان تو جا میگیرد ، و تو غریاد میزنی گرفتمش ف گرفتمش،گرفتمش.))
((خواهش میکنم اذیتم نکنین.))
اما او از ناله و استغاثه من خسته نشد.دست در جیب کت کلاه دار من برد و کلاهی که مادرم برایم بافته بود در دهانم فرو کرد . تنها صدایی که پس از ان میکردم جیرینگ جیرینگ ضعیف زنگوله ها بود.
همچنان که لبان خیس و نفرت انگیز را روی چهره و گردنم حرکت می داد،دست به زیر پیراهنم برد و من شروع به گریه کردم.گویی از کالبدم بیرون آمدم ،در هوا و سکوت ساکن شدم ،هق هق میگریستم و دست و پا میزدم.
احساس میکردم عظیم شده و ورم کرده ام ،احساس کردم دریایی هستم که او در آن ایستاده و ادرار و مدفوع میکند
.
شنیدم مادرم صدا زد :((سوزی!سوزی!شام حاضره.))
هاروی در گوشم خرناس میکشید .
((شام لوبیا سبز و خوراک بره داریم.))
من هاون بودم و او دسته هاون.
((برادرت دستش را روی کاغذ و با خودکار تصویر انگشت های کشیده ،و من هم کیک سیب درست کرده ام.))
.
آقای هاروی همانطور مرا به زمین میخکوب کرده بود و به صدای ضربان خودش و قلب من گوش میکرد که چگونه قلب من مثل خرگوش تند میزد ،و چگونه ضربان قلب او خفه و آهسته شده بود،و مانند جکشی به پیراهنش کوفته میشد وماهمان طور روی زمین دراز کشیده بودیم و همانطور که وول میخوردم به مطلب بسیار مهمی پی بردم ،او این کار را با من کرده بود و من جان سالم به در برده بودم،همین بود و من هنوز نفس میکشیدم،صدای ضربان قلبش را میشنیدم،نفس متعفنش را استشمام میکردم ،خاک تاریک اطراف ما همان بویی را میداد که باید میداد،خاک مرطوبی که در آن کرم ها و حیوانات زندگی روز مرهشان را سپری میکردند .فکر کنم ساعت ها فریاد زده بودم.
میدانستم که او میخواهد مرا بکشد . ولی در آن لحظه تشخیص ندادم که حیوانی بودم که از همان موقع در حال جان دادن بود.
((پس چرا از جات بلند نمیشی؟))آقای هاروی به یک سو غلطید و سپس بالای سر من چندک زد.
صدایش ملایم و تشویق کننده بود ،صدای عاشقی که صبح دیر وقت معشوقش را به بیدار شدن فرا میخواند.این یک پیشنهاد بود،نه یک فرمان .نمیتوانستم حرکت کنم نمیتوانستم از جایم بلند شوم.
چون نتوانستم-شاید فقط به این خاطر بود،چون نتوانستم از حرفش اطاعت کنم-او به دیوار تکیه زد ،دستش را بالا برد و بالای سرش روی طاقچه را که تیغ اصلاه و خمیر ریش تراشی اش قرار داشت لمس کرد .وقتی دستش را پایین آورد در دستش چاقویی دیده میشد .چاقو که بدون نیام بود به من تبسم کرد انحنایش به زهر خند میمانست.
او کلاه را از دهانم بیرون آورد
گفت:((بگو که عاشق منی.))
آرام گفتم
به هر حال پایان کار فرا رسید.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#4
.
فصل دو

هنگامی که اولین بار وارد بهشت شدم فکر کردم همه آنچه را که من میبینم میبینند.فکر کردم در بهشتِ هر کسی تیرهای دروازه فوتبال در دور دست و زنان ورزشکاری که پاکشان راه میروند و وزنه و نیزه پرتاب میکنند وجود دارد .که همه ساختمان ها به ساختمان دبیرستان های حومه شهر های شمال شرقی کشور که در دهه 1960 بنا شده اند شباهت دارد .ساختمان های بزرگِ یک یا دوطبقه که به گونه ای ملال انگیز در قطعات زمین شنی ساخته شده اند ،و دارای پیش آمدگی و فضای باز هستند تا کمی حالت امروزی پیدا کنند .موضوع مورد علاقه من این بود که پگونه این ساختمان ها به رنگ فیروزه ای یا نارنجی در آمده بودندريالدرست مثل ساختمان های مجتمع اموزشی فِرفُکس به همین رنگ بود.بعضی وقت ها آن موقع که روی زمین به سر میبردم ،از پدرم میخواستم با اتمبیلش مرا به تماشای مختمع آموزشی فِرفُکس ببرد تا بتوانم خود را در حالی که در آنجا تحصیل میکنم مجسم نمایم.
پس از گذراندن کلاس هفتم،هشتم ،ونهم از مدرسه راهنمایی ،میخواستم دبیرستان یک آغاز تازه و طراوت بخش باشد.به خودم میگفتم اگر دبیرستان فرفکس بروم به همه مصرانه میگویم مرا ((سوزان ))خطاب کنند.موهایم را به مدل پر خواهم آراست یا به مدل گوجه فرنگی پشت سرم جمع خواهم کرد.
صاحب اندامی خواهم شد که مورد توجه پسران و مرد حسرت دختران قرار بگیرد. اما بالاتر از همه اینها آنقد خوشرو و مهربان خواهم بود که آنها غیر از دوست داشتن من به حد پرستش از انجام هر کار دیگری احساس گناه بسیار خواهند کرد.دوست داشتم درباره ی خودم -که تقریبا حالت ملکه ای را پیدا میکردم -اینطور فکر کنم که باید از بچه های بد ریخت و بد قواره در کافه تریا حمایت کنم.موقعی که یک نفر کلیو ساندرز را به خاطر آن که مثل دختر ها راه میرفت مورد کنایه و تمسخر قرار میداد ،من با ضرب لگدی که به پای طعنه زن وارد می آوردم فورا انتقام آن بینوا را میگرفتم.هنگامی که پسر ها به خاطر سینه های بزرگ فوب هارت سر به سرش میگذاشتند،من برایشان سخنرانی میکردم و میگفتم که شوخی در باره سینه زن ها کار جالب و پر تفننی نیست.فراموش کرده بودم که خودم چه القابی به فوب بیچاره هنگامی که از کنارم رد میشد داده بودم و همه این القاب را در حاشیه دفترچه ام یادداشت کرده بودم :ممان سورخ پوست،هو هاها -هاها -هوها-ها،بانوی شیرده ،زن خربزه فروش. وقتی که خیال بافی و دیدار از دبیرستان به پایان میرسید ،دوباره در صندلی عقب اتومبیل پدرم جا میگرفتم و او اتومبیل را به حرکت در میاورد .من وقتی برای عیب جویی و انتقاد نداشتم.نه در عرض چند سال بلکه در عرض چند روز دوران دبیرستان را طی میکردم ،یا آن که طی دوران تحصیلم در کلاس یازدهم به شکلی توجیه ناپذیر جایزه اسکار بهترین بازیگر زن را دریافت میکردم .
اینها رویای من در هنگامی بود که روی زمین به سر میبردم
.
.
پس از چند روز اقامت در بهشت متوجه شدم که پرتاب کنندگان نیزه ووزنه وپسرهایی که در زمین آسفالت ترک خورده بسکتبال بازی میکردند همه در برگردان های خودشان از بهشت قرار داشتند ،گرچه برگردان آنها از بهشت دقیقا مثل برگردان من نبود،اما وقایع مشابه بسیاری در آن برگردان ها اتفاق میافتاد .
در روز سوم من هلی را ملاقات کردم که همخانه من شد.او روی تابی نشسته بود .سوال نگردم که ایا دبیرستان ها تاب هم دارد یا نه:به هر حال صفای بهشت در همین است . و نه از ان تاب های نیمکتی بزرگ -تنها صندلی ها ی سطل مانندی از جنس لاستیک سیاه سفت که مثل گهواره شما را در بغل میگیرد و شما قبل از تاب خوردن میتوانید روی ان کمی جست و خیز کنید.هلی آنجا نشسته بود و کتابی را که به حروف الفبای عجیبی نوشته بود میخواند ،حروفی که من ان را به جعبه چلو و گوشتی که پدرم از رستوران هاپ فت میخرید و یا خود ان را به خانه میآرد ربط دادم .هاپ فت رستوران کوچکی بود و با کلی آنقدر نام آن را دوست داشت که هر بار با اتومبیل از مقابل آن رد میشدیم با تمام نفسش فریاد میزد :((هاپ فت))حالا میدانم که این کلمه به زبان ویتنامی است نیز میدانم هرمان جید صاحب رستوران هاپ فت ویتنامی نبود،و نام واقعی او هم هرمان جید نبود ،بلکه این نامی بود که او هنگامی که از چین به ایالات متحده آمریکا امد برخودش نهاد همه این چیز ها را هلی به من گفت .
گفتم :((سلام اسم من سوزی است.))
بعد ها هُلی به من گفت اسمش را از فیلمی به نام صبحانه در جواهری تیفانی اقتباس کرده است اما ان روز این نام مستقیما و بدون توضیح اضافی بر زبانش جاری شد .
او گفت :((من هم هلی هستم .))به دلیل آن که او در بهشت ایدا نمیخواست انگلیسی را با لهجه صحبت کند ،بنابر این این جمله را بدون لهجه به زبان انگلیسیِ آمریکایی سلیس گفت
من به موهای سیاه همچون شبقش نگریستم. موهایش براق و پر پشت بود ،مثل موهایی که در تبلیغ شامپو ها و نرم کننده ها در مجلات دیده میشود پرسیدم:
((خیلی وفته اینجایی؟))
((سه روزه.))
((من هم همینطور.))
روی تاب کناری اش نشستم و بدنم را پیچ و تابی دادم تا زنجیر های تاب را محکم بگیرم و تاب بخورم تا بالاخره تاب از حرکت ایستاد
او پرسید:((اینجا را دوست داری؟))
((نه.))
((من هم دوست ندارم.))
به این صورت دوستی میان ما آغاز شد
ساده ترین رویایمان را در بهشت به ما داده بودند.هیچ معلمی در مدرسه نبود.هرگز مجبور نبودیم به کلاس ها برویم مگر به کلاس هنر برای من ،وکلاس موسیقی جاز برای هلی،پسرها اذیتمان نمیکردند و نمیگفتند بدبو هستیم ريالکتاب های درسی ما فقط مجله های جوانان و مد،مجله مثل سونتین(هفده ساله ها).گلمر(جذابیت)و وگ (مد).
و افق دیدمان همچنان که پیوند دوستی میان ما محکمتر شد گسترش یافت .ما خیلی چیز های شبیه هم را خواستار بودیم.
فرانی،رایزن من در بدو ورودم به بهشت ،به راهنمای ما مبدل شد .فرانی آنقدر مسن بود که برایمان مثل یک مادر باشد -او خود چهل و چند سال داشت -ومدتی طول کشید تا من و هلی فهمیدیم که خودمان چنین چیزی را خواسته بودیم :این که مادری داشته باشیم
در بهشتِ فرانی،او به دیگران خدمت میکرد و توسط قدر دانی انها قدر زحماتش را میگرفت .هنگامی که در زمین بود او مددکار اجتماعی برای کمک به بیخانمان ها و تهی دستان بود.او از سوی کلیسایی موسم به سنت مری(مریم مقدس)که فقط به زنان و بچه های مستحق که فقط به زنان و بچه های مستحق غذل میداد به خدمت گسیل شده بود،و هر کاری از پاسخگویی به تلفن و کشتن سوسکهای درشت با مگس کش ان هم با حرکاتی شبیه فنون کاراته بازان را انجام میداد .او با شلیک گلوله ای به صورتش توسط مردی که بین جماعت فقرا دنبال همسرش میگشت کشته شده بود.
فرانی روز پنجم به سراغ هلی و من آمد.او دو لیوان کوچک کاغذی پر از شربتی که با پودر لیمو درست شده بود به ما داد و ما نوشیدیم .گفت:((من برای کمک به شما آماده او.))به چشمان آبی ریزش نگریستم.چشم هایش توسط چروک هایی احاطه شده بود که به مرور زمان و بر اثر خنده ایجاد میشود .سپس حقیقت را به او گفتم :((حوصله ما سر رفته.))
هلی سرش گرم بود و زبانش را انقدر از دهانش بیرون می اورد که ببیند آیا بر اثر نوشیدن شربت لیمو زبانش سبز میشود یا نه .
فرانی پرسید:((خب چه میخواهید؟))
گفتم:((نمیدانم.))
((تنها کاری که باید بکنی آن است که ارزو بکنی .و اگر به اندازه کافی آرزو کنی و دلیلش را هم بدانی ،آرزویت براورده خواهد شد.))
خیلی ساده به نطر میرسید و همینطور هم بود.این جوری بود که من وهلی صاحب آن خانه دوبلکسمان شدیم .
من از آن خانه دو طبقه مان هنگامی که روی زمین به سر میبردیم،متنفر بودم.از اثاث خانه والدینم،واین که چطور خانه ما مشرف به خانه دیگر و آن خانه هم مشرف به یک خانه دیگر و آن یکی هم به همین منوال متنفر بودم-پژواکی از تشابه و همسانی که تا بالای تپه ادامه پیدا میکردخانه دوپلکس ما مشرف به بوستانی در دور دست قرار داشت،بوستانی که فاصله اش فقط آنقدر بود که بدانیم تنها نیستیم .اما خیلی دور نبود و ما میتوانستیم چراغ های خانه های دیگر را ببینیم .
سرانجام من آرزو های بیشتری کردم.عجیب آن که چقدر آرزو داشتم آنچه را که هنگام اقامت در زمین نمیدانستم بدانم.میخواستم به اجازه داده شود رشد کنم و بزرگ شوم .
به فرانی گفتم :((مردم با زندگی کردن بزرگ میشوند .میخواهم زندگی کنم.))
((این غیر ممکن است))
هلی پرسید:((میشود حداقل زنده ها را تماشا کنیم؟))
او گفت:((شما الان همین کار را میکنید .))
گفتم:((فکر کنم منظور هلی کل روند زندگی ها باشد .از آغاز تا پایان ،که ببینیم مردم چگونه زندگیشان را سپری کنند ،واز اسرار آگاه شویم.بعد شایدبتوانیم تظاهر کنیم که حالمان بهتر است.))
فرانی به روشنی گفت:((شما چنین چیزی را تجربه نخواهید کرد.))
گفتم:((خیلی ممنون خانم عقل کل ،))،اما بهشت ما شروع به بزرگ شدن کرد.
هنوز همان دبیرستان ،به شکل معماری فرفکس وجود داشت .اما اکنون جاده هایی دیده میشد که تا دور دست امتداد میافت .
فرانی گفت:((قدم زنان این مسیر ها را پیش بگیرید ،تا آنچه را که نیاز دارید پیدا کنید.))
بنابر این از آن زمان من و هلی رهسپار سفرمان شدیم.در بهشت ما یک بستنی فروش قرار داشت که وقتی بستنی چوبی باتمع نعنا میخواستی جواب نمیداد:((الان فصلش نیست)) ؛همچنین در بهشت ما روزنامه ای به دستمان میرسید که در آن تصاویر ما مرتبا دیده میشد و باعث میشد احساس کنیم که آدم های مهمی هستیم ؛همین طور در بهشت مردان و زنان زیبا هم فراوان بود ،زیرا من و هلی در دوران حیاتمان عاشقمجله های مد و آرایش بودیم .بعضی وقت ها به نظر میرسید هلی به حرفای من توجهی ندارد،و بعضی وقتا هم دنبالش میگشتم اثری از او نبود .این موقعی بود که به بخشی از بهشت میرفت که بین ما مشترک نبود.آن وقت من دلم برایش تنگ میشد ،اما این یک جور دلتنگ شدن عجیب بود،زیرا در آن هنگام من دیگر معنای ((جدایی از عزیزان برای ابد))را دانسته بودم.
من نمیتوانستم به منتهای آرزویم دست یابم :این که آقای هاروی بمیرد و من زنده شوم .بهشت جای کامل و بی عیب و نقصی بود ومن کم کم اعتقاد پیدا کردم که اگر به دقت تماشا کنم و ارزو کنم شاید بتوانم در زندگی انهایی که در زمین دوستشان داشتم تغییری ایجاد کنم .
.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
#5
پدرم کسی بود در روز نهم دسامبر به تلفن پلیس پاسخ گفت.این آغاز پایان بود.او گروه خونی مرا به آنان اطلاع داد و رنگ پوست مرا برایشان توصیف کرد.آنها راجع به خصوصیات ظاهری من که به شناسایی ام کمک کنند پرسیدند .او شروع به توصیف چهره ام به تفصیل کرد،و همانطور که چهره ام را توصیف می کرد در توصیفاتش گم و از خود بی خود شد.کار اگاه فنر من که پدرم همچنان به توصیف چهره من ادامه دهد ،زیرا اخبار بعدی انقدر وحشتناک بود که او نمیتوانست گفتار پدرم را قطع کند.اما سپس گفت :آقای سالمون ،ما فقط عضوی از یک بدن را پیدا کرده ایم .))
پدرم در آشپزخانه ایستاده بود و لرزشی بیمارگونه وجودش را فرا گرفت .چطور میتوانست این را به همسرش اَبی گِیل بگوید؟
پرسید:((پس شما نمیتوانید با اطمینان بگویید که او مرده است؟))
لن فنز من گفت:((هنوز نمیتوان با اطمینان چیزی گفت .))این جمله ای بود که پدرم به مادرم گفت:هنوز نمیتوان با اطمینان چیزی گفت.))
تا سه شب بعد ،او نمیدانست چطور مادر رالمس کند یا چه بگوید قبلا هرگز نشده بود هر دو در هم بشکنند ،معمولا،یکی به دیگری محتاج بود،اما نه ان که هر دو به هم محتاج باشند .بنابراین لمس کردن به این معنی بود که قدرت فرد قوی تر را به امانت بگیری. و هرگز نشده بود که انها ،آنطور که کنون درک میکردند درک کنند که وحشت چه معنایی دارد .
مادرم میگفت:((هنوز نمیتوان با اطمینان چیزی گفت ،))این جمله از زبانش نمیافتاد همان گونه که پدرم امیدوار بود وی چنین فکر کند.
مادرم کسی بود که معنای هر آویزی را که دست بندم وصل بود میدانست -میدانست از کجا آن را گرفته ایم و برای چه من آن را دوستش دارم .او فهرستی دقیق و کامل از هر انچه درآن روز هولناک با خودم حمل میکردم و لباس هایی که پوشیده بودم تنظیم کرد .اگر هرکدام از آنها کیلومتر ها دورتر و بدون اثری از من در جاده ای پیدا میشد واین سرنخ ها ممکن بود مامور پلیسی را راهنمایی کند تا آن را به مرگ من ربط دهد یا اثری از من بیابد .

در افکارم بين لذت شيرين و غم انگيز ديدن مادرم که نام همه اشيايي را که با خود حمل ميکردم و دوست داشتم در فهرستي ميگنجاند و اميد واهي او به اهميت داشتن اين اشيا، سرگردان بودم. او اميدوار بود که شايد غريبه اي مداد پاک کني با تصوير يک قهرمان کارتن يا سنجاق سينه اي با عکس يک خواننده موسيقي راک پيدا کند و آن را به پليس گزارش نمايد.
پس از تماس تلفني لِن، پدرم دستش را به سوي مادرم دراز کرد و آن دو روي تخت شان کنار هم نشستند و به مقابلشان زل زدند. مادرم بهت زده فهرست اشياي من را محکم گرفته بود، پدرم احساس ميکرد که وارد تونل تاريکي شده است. در مقطعي از زمان، باران شروع به باريدن کرد. من ميتوانستم احساس کنم که هر دو به يک چيز فکر ميکنند، اما هيچ کدام آن را بر زبان نمي آورد. آنها اميدوار بودند من جايي بيرون زير باران باشم، در جاي امني باشم، زير سرپناهي خشک و گرم باشم.
هيچ کدام از آنها نفهميد چه کسي زودتر به خواب رفت؛ استخوان هايشان از فرط خستگي درد ميکرد، ناگهان به خواب ميرفتند و با حالتي گناه آلود به طور همزمان بيدار ميشدند. بارش باران که چند بار با افت دما دچار تغيير شده بود، اکنون به صورت بارش تگرگ در آمده بود و صداي قطعات کوچک يخ که به بام بالاي سرشان برخورد ميکرد آنها را در يک لحظه بيدار کرد.
آنها کلامي نميگفتند. در پرتو کم نور چراغي که در آن سوي اتاق روشن گذاشته بودند به همديگر مينگريستند. مادرم شروع به گريه کرد، پدرم بغلش کرد و اشک هايش را با نرمي انگشتان شصتش همچنان که دانه هاي اشک بر قله گونه هاييش قرار ميگرفتند پاک ميکرد و با ملايمت بسيار چشمانش را ميبوسيد.
در آن موقع همانطور که به همديگر قوت قلب ميدادند من به سوي ديگري نگريستم. چشمانم را به سوي مزرعه ذرت برگردانم، که ببينم چه چيزي در آنجا هست که شايد پليس فرداي آن روز پيدا کند. رگبار ساقه هاي ذرت را خم کرده بود و همه حيوانات را به لانه هايشان فرستاده بود. در عمق کمي در زيرزمين لانه خرگوش هاي وحشي که دوستشان داشتم قرار داشت، خرگوش کوچولوهايي که سبزي ها و گل هاي همسايه ها را ميخوردند و بعضي وقت ها براي تغذيه بچه هايشان ندانسته سم به لانه مي آوردند. سپس در دل زمين و در فاصله دوري از آن مرد يا زني که در باغش طعمه هاي سمي گذاشته بود، يک خانواده کامل از خرگوش ها در حالي که به هم چسبيده بودند، دست و پاهايشان را جمع ميکردند و ميمردند.

روز دهم، پدرم بطري حاوي ويسکي اسکاچ را در لگن ظرفشويي آشپزخانه ريخت. ليندزي از او پرسيد چرا چنين ميکند.
پدرم گفت: ميترسم همه اش را به يکباره بنوشم.
خواهرم پرسيد: آن تماس تلفني راجع به چي بود؟
- کدام تماس تلفني؟
- شنيدم که تو در تلفن آن چيزي را گفتي که هميشه درباره لبخند سوزي ميگفتي، گفتي لبخندش مثل نور باران ستاره هاست.
- من اين را گفتم؟
- بابا، حواس پرت شده اي. آن طرف خط پليس بود، نه؟
- دلت نميخواهد دروغ بشنوي؟
ليندزي موافقت کرد: دلم نميخواهد دروغ بشنوم.
- آنها عضوي از بدن را پيدا کرده اند. ممکن است مال سوزي باشد.
مثل آن بود که مشتي به شکم ليندزي کوفته باشند: چي؟
پدرم باز هم آن جمله را آزمود: نميتوان هيچ چيز را با اطمينان گفت.
ليندزي پشت ميز آشپزخانه نشست. گفت: حالت تهوع دارم.
- عزيزم، حالت بد شده؟
- بابا، ميخواهم به من بگويي چي بوده، يعني کدام عضو بدن بوده. بعدش هم بايد استفراغ کنم.
پدرم يک ظرف فلزي بزرگ را از قفسه پايين آورد. آن را روي ميز گذاشت و قبل از آن که روي صندلي بنشيند ظرف را نزديک ليندزي قرار داد.
ليندزي گفت: خوب، حالا بهم بگو.
- يک دست تا آرنج. سگ خانواده ژيلبرت پيداش کرد.
پدرم دست خواهرم را گرفته بود و بعد خواهرم همان طور که وعده داده بود محتويات معده اش را در ظرف براق نقره اي بالا آورد.
صبح همان روز کمي بعد هوا صاف شد، و نه چندان دور از خانه من پليس دورادور مزرعه ذرت را با نوار محصور کرد و مأموران تجسس شان را آغاز کردند. مخلوط برف و باران، برف و تگرگ که آب شده و همه با هم مخلوط شده بود زمين را خيس و گلي کرده بود؛ با وجود اين در قطعه اي از مزرعه به وضوح معلوم بود که زمين به تازگي زير و رو شده است. آنها از همان جا کار را آغاز و شروع به کندن کردند.
آزمايشگاه پليس دريافت که در مناطقي گل و خاک داراي آثار خون غليظ و متراکم من است؛ اما در همان حال، پليس بيش از پيش مأيوس ميشد، زمين سرد خيس را زير و رو ميکرد و به دنبال دختر گمشده ميگشت.
در امتداد حاشيه زمين فوتبال، چند نفر از همسايه هاي ما مؤدبانه فاصله خود را با نوار پليس حفظ کرده بودند و فقط از دور تماشا ميکردند، از خود ميپرسيدند اين مردها که کت هاي کلاهدار کلفت آبي به تن داشتند و بيل و شن کش را مثل ابزار پزشکي به کار ميبردند در اينجا به دنبال چه هستند.
پدر و مادر م در خانه ماندند. ليندزي در اتاقش ماند. باکلي در خانه دوستش نيت (Nate) بود، اين روزها بيشتر وقت ها در آنجا بود. آنها به او گفته بودند که من چند شب در منزل دوستم کلاريسا ميمانم.
من ميدانستم که بدنم کجاست، اما نميتوانستم به آنها بگويم. تماشا ميکردم و منتظر بودم آنچه را که آنها کشف ميکردند ببينم. و سپس نزديک غروب مثل وقوع يک صاعقه، مأمور پليسي مشت آغشته به خاک و گلش را بالا برد و فرياد زد.
گفت: بياييد اينجا! و ساير مأموران به طرفش دويدند و احاطه اش کردند.
همه همسايه ها غير از خانم اِستد به خانه رفته بودند. پس از مشورت در اطراف مأمور پليسي که به کشفي نائل شده بود، کارآگاه فنرمن ازدحام تاريک آنها را شکافت و به طرف خانم استد رفت.
او از پشت نواري که ميان آنها حائل بود، گفت: خانم استد؟
- بله؟
- شما بچه مدرسه اي داريد؟
- بله.
- ميشود همراه من بياييد؟
افسر جواني خانم استد را راهنمايي کرد تا از زير نوار پليس عبور کند و در حالي که مزرعه ذرت ناهموار و زير و رو شده پيشاپيش او حرکت ميکرد او را به سوي جايي که بقيه مردان ايستاده بودند، هدايت کرد. لن فنرمن گفت: خانم استد، آيا به نظرتان آشناست؟ او نسخه کتابي با جلد شوميز به نام کشتن يک مرغ مقلد (mockinggbird: گونه اي از پرنده که در آمريکاي شمالي يافت ميشود و به خاطر آوازش و توانايي اش براي تقليد صداي بسياري از پرندگان ديگر مشهور است.) را با دستش بالا گرفت.
خانم استد گفت: بله، بچه ها در مدرسه اين را ميخوانند. همان طور که اين جمله کوتاه را ميگفت رنگ از صورتش پريد.
لن آغاز به سخن کرد: آيا اشکالي ندارد از شما بپرسم در چه ...
خانم استد گفت: «در کلاس نهم،» به چشمان آبي و مثل سنگ لن فنرمن نگريست، «کلاسي که سوزي در آن درس ميخواند.» او يک درمانگر بود و از حيث توانايي خود براي شنيدن اخبار بد و بحث منطقي درباره جزييات دشواري هاي زندگي بيمارانش مطمئن بود، اما در آن لحظه متوجه شد به پليس جواني که او را به آن منطقه راهنمايي کرده بود، تکيه کرده است تا به زمين نيفتد. ميتوانستم احساس کنم که او آرزو ميکرد کاش موقعي که ساير همسايگان محل را ترک کرده بودند او هم به خانه اش رفته بود. آرزو ميکرد کاش الان در اتاق نشيمن خانه اش در کنار شوهرش يا در حياط پشتي پيش پسرش بود.
- چه کسي اين کتاب را تدريس ميکرد؟
خانم استد گفت: خانم دوئيت. بعد از اتللو بچه ها اين کتاب را يک جور آرامش خاطر واقعي ميدانند.
- اتللو؟
خانم استد گفت: «بله.» آشنايي او با مدرسه ناگهان حالا خيلي مهم شده بود ـ همه مأموران گوش ميدادند. «خانم دوئيت دوس تدارد فهرست کتاب هاي لازم براي مطالعه را طوري تنظيم کند که خيلي به شاگردها فشار نيايد و درست قبل از کريسمس باز هم يک کار سخت از شکسپير را با بچه ها تمرين ميکند. سپس با خواندن کتابي از هارپر لي به آنها پاداش ميدهد. اگر سوزي کتاب کشتن يک مرغ مقلد را با خودش حمل ميکرد پس معلوم ميشود که انشايش درباره اتللو را تحويل داده است.»
همه اينها يادداشت شد تا رسيدگي شود.
پليس چند تلفن زد. ديدم که حلقه مأموران گسترده تر ميشود. خانم دوئيت ورقه انشاي مرا داشت. سرانجام، او آن را نمره نداده پست کرد و براي والدينم پس فرستاد. خانم دوئيت روي يادداشتي که به ورقه من اطلاق کرد نوشته بود: «فکر کردم شايد بخواهيد اين را داشته باشيد. بسيار بسيار متأسفم.» ليندزي ورقه انشاي مرا به دست گرفت زيرا براي مادرم خيلي دردناک بود که آن را بخواند. من عنوان انشايم را چنين انتخاب کرده بودم «طرد شده: مرد تنها» ليندزي عبارت «طرد شده» را پيشنهاد کرده بود و نيمه ديگر فکر خودم بود. خواهرم با کاغذ سوراخ کن سه سوراخ کنار ورقه انشايم ايجاد کرد و آن صفحه دست نويس را با دقت در يک دفتر کلاسور خالي گذاشت. او آن کلاسور را در کمدش قرار داد و زير چمدانش که داراي تصوير عروسک باربي بود و جعبه اي که در آن عروسک های زن و مردش موسوم به «آن» و «اَندی» را نگهداری می کرد و من حسرت شان را می خوردم، گذاشت.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#6
کارآگاه فنرمن به والدینم تلفن زد، چون ماموران تحقیق یک کتاب درسی پیدا کرده بودند. به اعتقاد آنها این کتابی بود که احتمالا آن اواخر به من داده شده بود تا بخوانم.
پدرم به مادرم گفت:« اما این می تواند مال هر کسی باشد» و آنها با خاطری آشفته باز هم به شب زنده داری پرداختند.« یا شاید در راه از دست سوزی افتاده باشد.»
شواهد دال بر مرگ من زیادتر می شد، اما آنها هنوز از باور کردنش سر باز می زدند.
دو روز بعد، در دوازدهم دسامبر، پلیس ورقه های دفترچه من از کلاس آقای بُت را پیدا کرد. حیوانات دفترچه را از محل دفن اصلی اش بیرون برده بودند _ خاک روی آن با نمونه خاک اطرافش مطابقت نمی کرد. اما کاغذ شطرنجی با مطالبی که با شتاب نوشته شده بود و من اصلا چیزی از آن نفهمیده اما بر حسب وظیفه یادداشت کرده بودم، موقعی پیدا شد که یک گربه لانه کلاغی را از بالای درخت به زمین واژگون ساخت. تکه های ریز کاغذ لابه لای برگ ها و شاخه های کوچک و باریک گیر کرده بود. پلیس تکه های کاغذ شطرنجی به همراه رشته هایی از کاغذی از نوع دیگر را که نازک تر و شکننده تر و بی خط بود، از لای خار و خاشاک جدا ساخت.
دختری که در آن خانه که درخت در حیاطش بود زندگی می کرد، قسمت هایی از دست نوشته را شناسایی کرد. خط من نبود، بلکه خط پسری بود که مدتی دل به من سپرده بود: رِی سینگ. رِی روی کاغذ نامه های متعلق به مادرش که از ساقه برنج و بسیار لطیف بود برایم نامه ای عاشقانه نوشته بود، که من حتی نخوانده بودم. او نامه را موقع کلاس آزمایشگاه روز چهارشنبه مان لای دفترچه ام گذاشته بود. خط او کاملا متفاوت و مشخص بود. هنگامی که ماموران پلیس از راه رسیدند، مجبور شدند تکه های دفترچه زیست شناسی من و نامه عاشقانه رِ ی سینگ را در کنار هم بگذارند و به هم بچسبانند.
هنگامی که کارآگاه به خانه رِی تلفن زد و از مادرش خواست که گوشی را به او بدهد تا با وی صحبت کند، مادرش گفت:« حال رِی خوب نیست.» اما وقتی معلوم شد که پلیس خواهان چه اطلاعاتی است، رِی سرش را به نشانه تصدیق پایین آورد. مادرش سوالات پلیس ها را که در تلفن می گفتند برای پسرش تکرار می کرد. بله، او برای سوزی سالمون نامه عاشقانه نوشته است. بله، او موقعی که آقای بُت از سوزی خواست برخیزد و ورقه های امتحان بچه ها را جمع آوری کند نامه را لای دفترچه سوزی گذاشت. بله، او خودش را در آن نامه به تقلید از اتللو « زنگباری عاشق» نامیده است.
رِی سینگ به نخستین مظنون مبدل شد.
مادرم به پدرم گفت:« آن پسر خوشگل و دوست داشتنی؟»
خواهرم موقع صرف شام در آن شب با لحنی بی روح گفت:« رِی سینگ پسر خیلی خوبی است.»
خانواده ام را تماشا می کردم و می دانستم که آنها می دانند که قاتل من رِی سینگ نیست.
پلیس به خانه او رفت، به شدت از او بازجویی کرد، مطالب را با کنایه به او خاطر نشان کرد. آنها پوست تیره رِی که آن را نشانه گناهش می دانستند، از خشمی که در رفتارش احساس می شد، و از مشاهده مادر زیبا اما بسیار بیگانه و دست نیافتنی او، تحریک شده بودند. اما رِی مدرکی بسیار قوی برای اثبات بی گناهی اش داشت. می توانست جماعت عظیمی را برای شهادت در مورد بی گناهی خود احضار کند. پدرش که « تاریخ دوره ی پس از مهاجرت به آمریکا» را در دانشگاه پنسیلوانیا تدریس می کرد، در روز فوت من مصرانه از پسرش خواسته بود به عنوان یک نوجوان در سخنرانی وی در تالار بین المللی دانشگاه شرکت کند و او هم نظرش را بگوید.
در ابتدا غیبت رِی از مدرسه به عنوان مدرک گناهکاری اش تلقی شد، اما به محض آن که فهرست چهل و پنج نفر از حاضران را که دیده بودند ری درباره ی « زندگی در حومه شهرها: تجربه ای آمریکایی» سخن می گوید به پلیس نشان دادند، پلیس مجبور شد به بی گناهی او مهر تایید بزند. ماموران بیرون خانه سینگ ایستاده بودند و شاخه های کوچک پرچین را با صدا می شکستند. آنها مایوس شده بودند. واقعا حیف شد. همه چیز خیلی آسان و به نحوی جادویی به دست آمده بود؛ پاسخ مورد نظرشان گویی از درختی به پایین سقوط کرده و به میان دستشان افتاده بود. اما شایعات پراکنده گشت، پیشرفت های کوچکی که رِی در زندگی اجتماعی انجام داده بود در مدرسه برعکس جلوه داده شد. او دیگر بلافاصله بعد از اتمام ساعت مدرسه به خانه بازمی گشت.
همه این چیزها مرا دیوانه می کرد. تماشا می کردم اما قادر نبودم پلیس را به طرف خانه سبزی که اینقدر نزدیک به خانه والدینم قرار داشت، هدایت کنم. آقای هاروی در آن خانه نشسته بود و تکه های چوب را برای تزیین بام خانه عروسکی که به سبک گوتیک می ساخت می تراشید و کنده کاری می کرد. او اخبار تلویزیون را تماشا می کرد و روزنامه ها را می خواند، اما بی گناهی و معصومیت خودش را مثل یک کت قدیمی به بَر کرده بود. درونش آشوبی برپا شده بود و اکنون دیگر به آرامش رسیده بود.
سعی کردم از دیدن هالیدِی سگ مان تسلی پیدا کنم. طوری دلم برایش تنگ شده بود که هنوز به خودم اجازه نداده بودم این گونه دلم برای مادر و پدرم، خواهر و برادرم تنگ شود. این جور دلتنگ شدن به این معنا بود که پذیرفته بودم که دیگر هرگز در کنارشان نخواهم بود؛ ممکن است احمقانه به نظر برسد اما هنوز این را باور نکرده بودم، و هنوز هم نمی توانم باور کنم. هالیدِی شب ها در اتاق لیندزی می خوابید، و هر بار که پدرم در را به سوی فرد ناشناس تازه ای می گشود در کنارش جا می گرفت. با خوشحالی در غذای مادرم که بسیار کم اشتها شده بود و یواشکی از زیر میز به او می داد، سهیم می شد. می گذاشت با کلی دم و گوش هایش را در خانه ای که همه درهایش قفل بود بکشد.

مقدار زیادی از خون من به زمین ریخته و جذب خاک شده بود.
در روز پانزدهم دسامبر، از میان همه ضربات دستی که به در نواخته می شد و به خانواده ام علامت خانواده ام علامت می داد که باید قبل از باز کردن در خانه شان به روی غریبه ها خود را آرام نگه دارند_ همسایه ای مهربان اما مزاحم، گزارشگرهایی که با تُپُق صحبت می کردند اما ظالم بودند_ بالاخره ضربه دستی به در خورد که باعث شد سرانجام پدرم مرگ مرا باور کند.
در آستانه در لن فنرمن بود که نسبت به پدرم خیلی دوستی و مهربانی به خرج داده بود. یک مامور پلیس یونیفرم پوش هم همراهش بود.
آنها داخل خانه شدند. اکنون آنقدر به فضای خانه آشنا شده بودند که می دانستند مادرم ترجیح می دهد به داخل بیایند و آنچه را می بایست می گفتند در اتاق نشیمن بگویند تا خواهر و برادرم خبر ناگواری را به طور اتفاقی نشنوند.
لن گفت:« ما یک شی ء شخصی پیدا کرده ایم که فکر می کنیم مال سوزی باشد.» لن محتاط بود. می دیدم که کلماتش را به دقت انتخاب می کند. او مخصوصا این طور گفت تا وادینم فکر نخست شان را رها کنند و اندکی آرامش یابند_ این فکر که پلیس جنازه مرا پیدا کرده و من به یقین مرده ام.
مادرم با بی صبری گفت:« چی پیدا کرده اید؟» او دست هایش را به سینه زد و خود را آماده ی شنیدن یک موضوع جزیی و کم اهمیت کرد، موضوعی که به نظر دیگران اهمیت داشت. او همچون دیواری سرد و محکم بود. دفترچه و کتاب داستان پیدا شده برایش معنایی نداشت. فکر می کرد دخترش گرچه شاید بازویش را از دست داده باشد، اما جان سالم به در برده و هنوز زنده است. این که خون زیادی بر زمین ریخته بود فقط به این معنی بود که مقداری خون بر زمین ریخته بود. هنوز که جنازه ای پیدا نکرده بودند. شوهرش جک این را گفته بود و او هم به حرفش اعتقاد داشت: نمی توان با اطمینان چیزی گفت.
اما هنگامی که آنها کیسه مدرک جرم را که کلاه بافتنی زنگوله دار من در آن بود بالا گرفتند و نشان دادند، چیزی در وجودش درهم شکست. آن دیوار بلورینی که از فرط استحکام به سرب می مانست و قلب او را محافظت کرده بود_ به هر حال بی حسش کرده بود تا چیزی را باور نکند_ یکدفعه درهم شکست و خرد و ریز شد و فرو ریخت.
لیندزی گفت:« وای، کلاه منگوله دار.» او آهسته از آشپزخانه به نشیمن خزیده و هیچ کس جز من آمدن او را ندیده بود.
مادرم صدایی کرد و دستش را به سوی کلاه دراز کرد. صدایش به جیرجیر فلزی شباهت داشت، خودش مثل انسانی ماشینی بود که از کار می افتد و آخرین صداها را قبل از آن که به کلی از کار بایستد به گوش می رساند.
لن گفت:« ما تار و پود کلاه را بررسی کرده ایم. به نظر می رسد هر کسی که با سوزی بوده برای ارتکاب جنایت از این کلاه استفاده کرده است.»
پدرم پرسید:« چی؟» او توانش را از دست داده بود. به او چیزی گفته می شد که نمی توانست درک کند.
« به عنوان روشی برای ساکت نگه داشتنش.»
« چی؟»
« کلاه پوشیده از بزاق سوزی است.» افسر یونیفرم پوش که تا آن موقع ساکت مانده بود به سخن درآمد و داوطلب اعلام این خبر ناگوار شد:« کلاه را در دهانش کرده بودند که صدا نکند.»
مادرم کلاه را از میان دستان لن فنرمن بیرون کشید، و زنگوله هایی که به کلاه دوخته بود به صدا درآمد. در آن حال زانوان مادرم تا شد. او روی کلاهی که برایم بافته بود خم شد.
دیدم که لیندزی که کنارِ در ایستاده بود، عضلاتش سفت شد. چشمانش والدینم را نمی دید؛ چشمانش هیچ جایی را نمی دید.
پدرم افسر یونیفرم پوش و لن فنرمن را که مرد خیرخواهی بود، به سوی در منزل هدایت کرد.
لن فنرمن گفت:« آقای سالمون، با در نظر گرفتن آن مقدار خونی که پیدا کرده ایم و متاسفانه میزان خشونتی که به خونریزی انجامیده است، به همراه سایر مدارکی که شامل اشیاء به دست آمده می باشد و راجع به آنها صحبت کردیم، از این پس باید اساس کار را بر این قرار دهیم که دختر شما به قتل رسیده است.»
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#7

لیندزی آنچه را که حدس زده بود ، به طور اتفاقی شنید. این موضوع را او از پنج روز قبل هنگامی که پدرم درباره دست بریده من صحبت کرده بود ، می دانست.
فنر من گفت :(( از حالا به بعد ما به عنوان تحقیق درباره یک جنایت روی موضوع کار خواهیم کرد.))
پدرم این جمله را آزمود : (( اما هنوز که جنازه ای پیدا نشده است.))
(( همه شواهد حاکی از مرگ دختر شماست. خیلی متاسفم. ))
افسر یونیفورم پوش با خونسردی به چشمان ملتمس پدرم زل زده بود. از خودم می پرسیدم آیا این چیزی است که در دانشکده پلیس به آنها آموزش می دهند ؟ اما لن فنر من نگاه خیره پدرم را با مهربانی پس داد. او گفت : (( چند ساعت دیگر به شما تلفن خواهم زد و شما را در جریان اخبار تازه قرار خواهم داد. ))
هنگامی که پدرم به اتاق نشیمن بازگشت ، آنقدر آشفته حال و پریشان بود که نمی توانست به سوی مادرم که روی قالی نشسته بود یا خواهرم که مثل سنگ در کناری ایستاده بود ، دست دراز کند. نمی توانست بگذارد آنها او را در آن حال زار ببینند. از پله ها بالا رفت، به سگمان هالیدی که حتما روی قالیچه در اتاق مطالعه دراز کشیده بود اندیشید. آخرین بار او را آنجا دیده بود. پدرم در حالی که سر در گریبان پشمی سگ فرو برده بود هق هق گریه را سر داد.
آن روز بعد از ضهر هر سه نفرشان غرق در سکوتی حزن انگیز شدند، گویی هر صدای پایی ممکن بود خبر ناگوار او را تایید کند. مادر نیت در خانه را به صدا در آورد تا با کلی را برگرداند. کسی در را به رویش باز نکرد. او یک قدم به عقب برداشت، می دانست که چیزی داخل آن خانه که درست به خانه های اطرافش می مانست، تغییر کرده است. پس برای حمایت از برادرم به او گفت که باز هم کمی گردش می کنند و او برایش بستنی می خرد ، هر چند که بستنی اشتهایش را کور می کند.
در ساعت چهار بعد از ظهر ، مادر و پدرم خود را در حالی یافتند که در اتاقی در طبقه پایین مقابل هم ایستاده بودند. حتما از دو در که در جهت مخالف قرار داشتند وارد اتاق شده بودند.
مادرم به پدرم نگریست. او گفت : (( به مادرم خبر بدهیم )) پدرم سرش را به علامت موافق پایین آورد. پدرم بهتنها مادربزرگ در قید حیاتم تلفن زد ؛ مادر مادرم، مامان بزرگ لین.
من نگران بودم که اگر خواهرم به حال خود گذاشته شود مبادا کاری دست خودش بدهد. او در اتاقش روی کاناپه ای که والدینم دیگر از آن صرفنظر کرده و به او بخشیده بودند نشسته بود و همان طور سعی می کرد به خودش نیرو بدهد تا بتواند این درد و رنج را تحمل کند. نفس های عمیق بکش و نفست را در سینه نگه دار. سعی کن برای مدت های طولاتی تر و طولانی تری آرام بمانی. دست و پایت را به طرف بدن جمع کن ، خودت را کوچک کن و مثل یک قطعه سنگ باقی بمان. چمباته بزن ، دست و پایت را زیر بدنت جمع کن تا کسی نتواند انها را ببیند.
مادرم به لیندزی گفت که این انتخاب خودش است که قبل از عید نوئل به مدرسه برود - فقط یک هفته به عید مانده بود - یا نرود، اما لیندزی تصمیم گرفت برود.
صبح روز دوشنبه ، هنگامی که او وارد کلاس شده همه به او خیره شدند.
خانم دوئیت آهسته به او گفت :(( عزیزم ، آقا مدیر می خواهند تو را ببینند.))
هنگامی که خانم دوئیت صحبت می ککرد ، خواهرم به صورت وی نگاه نمی کرد. او داشت روی این موضوع تمرین می کرد که در حالی که به فراسوی مردم نگاه می کند به سخنان شان گوش دهد. این نخستین سرنخ برای من بود که می خواهند به خواهرم تسلی بدهند و به صورتی دلش را خوش کنند. خانم دوئیت معلم ادبیات انگلیسی بود، اما مهم تر آن که او همسر آقای دوئیت بود، که مربی فوتبال پسرها بود و لیندزی را تشویق کرده بود به تیم او ملحق شود. خواهرم خانم و آقای دوئیت را دوست داشت، اما آن روز صبح او دلش می خواست تنها در چشمان کسی بنگرد که با آنها قصد پیکار داشته باشد.
همچنان که آماده رفتن می شد، نجواهایی در اطافش شنید. مطمئن بود در حالی که کلاس را ترک می کرد دنی کلارک نجواکنان چیزی به سیلو یا هنلی گفت. یک نفر ته کلاس چیزی به زمین انداخت. به عقیده او ، آنها مخصوصا این کار را کردند تا بتوانند در حالی که خم می شدند و آن را بر می داشتند و دوباره سر جای خود قرار می گرفتند ، یکی دو کلمه درباره خواهر دختر کشته شده به بغل دستی شان بگویند.
لیندزی از راهرو عبور کرد. از مقابل ردیف کمدهای دانش آموزان رد شد. از مواجه با هر آشنایی که ممکن بود در آن نزدیکی باشد با دزدیدن سرش اجتناب کرد. کاش که می توانستم همراهش گام بردارم و ادای مدیر را در بیاورم که همیشه عادت داشت در گردهمایی های واقع در تالار اجتماعات مدرسه سخنش را چنین آغاز کند : (( مدیر شما دوست شماست، و پایبند به اصول اخلاقی ! )) کاش در گوشش نجوا می کردم و باعث می شدم از خنده منفجر شود.
اما او که خدا را شکر می کرد که راهرو های مدرسه خالی است، هنگامی که به دفتر مدرسه رسید از نگاه های دلسوزانه و چشمان مرطوب از اشک منشی هایی که قصد دلداری او را داشتند احساس کرد دیگر مورد لطف خداوند نیست. اهمیتی نداشت. موقعی که در اتاقش نشسته بود خودش را آماده کرده بود. در صورت هرگونه هرگونه یورش آکنده از همدردی آماده بود تا با چنگ و دندان مبارزه و از خود دفاع کند.
آقای کیدن مدیر مدرسه گفت: (( لیندزی، امروز از طرف پلیس به من تلفن شد. از بابت مصیبت پیش آمده متاسفم.))
لیندزی مستقیما به چشمان آقای مدیر نگاه می کرد. اما نگاهی نبود که مثل لیزر نافذ باشد. (( بفرمایید مصیبت پیش آمده برای من دقیقا چیست ؟ ))
آقای کیدن احساس می کرد لازم است موضوعات مربوط به مسائل ومشکلات بچه ها مستقیما و بدون بازی با کلمات با آنها مطرح کند. او از پشت میزش برخاست و لیندزی را به سوی مکانی که شاگرد ها به آن ((کاناپه کذایی)) می گفتند هدایت کرد اما سرانجام آقای مدیر مجبور شد ((کاناپه)) را با دو صندلی جایگزین نماید زیرا طرز فکری سیاسی آن دوره در حوزه مدرسه هم رایج شده و به او گفت :(( درست نیست که در مکان مقدسی چون مدرسه کاناپه ای وجود داشته باشد - صندلی بهتر است. کاناپه پیغام اشتباه می فرستد.))
آقای کیدن روی کاناپه نشست و خواهرم هم روی آن نشست. دوست دارم فکر کنم لیندزی در آن لحظه از شدت هیجان لرزشی وجودش را فرا گرفت ، بدون توجه به این موضوع که چه قدر خشمگین بود. زیرا بلاخره روی آن ((کاناپه))نشست دوست دارم فکر کنم همه شور زندگی را از وجودش زایل نکرده بودم.
آقای کیدن گفت:(( ما اینجا هستیم تا به صورتی که می توانیم کمک کنیم.)) او بیشترین سعی اش را می کرد تا مهربان و همدرد به نظر برسد.
لیندزی گفت:((حال من خوبه.))
((می خواهی راجع چی صحبت کنی؟))
لیندزی پرسید :((راجع به چی؟)) لیندزی به شخصی تبدیل می شد که پدرم ((بدخلق و بی حوصله )) می نامید. همان طور که گاهی به من می گت :(( سوزی، با این لحن ((بدخلق و بی حوصله))بامن صحبت نکن.))
آقای مدیر گفت:(( راجع به چیزی که از دست داده ای.)) او دستش را دراز کرد تا به نشانه تسلی زانوی خواهرم را لمس کند . دست او همچون میل داغی بود که تا اعماق وجودش را سوزاند.
لیندزی گفت:(( من که خبر نداشتم چیزی از دست داده ام.)) و شجاعانه حرکتی کرد و به صاف کردن پیراهنش و وارسی جیب هایش پرداخت.
آقای کیدن نمی دانست چه بگوید ویکی کورتز شاگرد دیگر مدرسه اش سال گذشته گریه کنان خود را به آغوش او انداخته بود. بله، برای ویکی خیلی دشوار بود. حالا با نگاه به گذشته آقای کیدن درک می کرد که دختر بیچاره ویکی کورتز به خاطر از دست دادن مادرش دچار وضعیتی بحرانی شده بود و او با کاردانی و مهارت با آن وضعیت برخورد کرده بود. او ویکی کورتز را به سمت کاناپه راهنمایی کرده بود - نه،نه ، ویکی کورتز خودش یکراست به سوی کاناپه رفته و روی آن نشسته بود - آقای کیدن گفته بود:((به خاطر فقدان عزیز از دست رفته ات متاسفم.)) و ویکی کورتز مثل بادکنکی که زیاد باد شده باشد ترکید و گریه سختی سر داده بود. آقای کیدن همان طور که دخترک می گریست او را در میان بازوانش نگه داشته و دختر آنقدر در آغوش او گریسته بود که آن شب مدیر مجبور شد کت و شلوارش را به خشک شویی ببرد.
اما لیندزی سالمون در مجموع چیز دیگری بود. او دانش آموز بسیار بااستعداد ایالت برگزیده شده بودند. تنها مشکلی که در پرونده انظباتی او وجود داشت، وقوع مشاجره کوچکی در اوایل همان سال تحصیلی بود. این مشاجره بین او و یک معلم هنگامی پیش آمده بود که معلم، لیندزی را به خاطر آوردن کتابی نسبتا رکیک به کلاس - کتابی موسوم به ترس از پرواز - رسما توبیخ کرده بود.
می خواستم به آقای مدیر بگویم :(( به خنده بیندازیدش. او را به تماشا ی فیلم برادران ماکس ببرید، روی کوسنی که صدای بدی از خودش در می آرود بنشانید ، لباس زیر مسخره ای نشانش بدهید! و تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که حرف بزنم ، اما هیچکس روی زمین صدای مرا نمی شنید.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#8
آموزگاران مدرسه یک آزمون عمومی از همه گرفته و سپس دانش آموزان با قریحه تر را برگزیده بودند. من همیشه دوست داشتم به خواهرم لیندزی بگویم که بیشتر به موهای طلایی زیبایش غبطه می خورم تا به هوش و ذکاوتش. ما هردو با موهای بور و پرپشت زاده شده بودیم اما موهای من به سرعت ریخته و به آهستگی با موهای قهوه ای کدری جایگزین شده بود. موهای لیندزی طلایی مانده بود و حالتی زیبا و خیال انگیز پیدا کرده بود. او تنها فرد موطلایی واقعی در خانواده ما به شمار می رفت.
اما به محض آن که او را دانش آموز با استعداد، خطاب کردند او بر انگیخته شدتا این عنوان را واقعا شایسته خود گرداند.لیندزی در اتاقش را به روی خود می بست و آثار برجسته و مهم را می خواند.زمانی که من کتاب خدایا،آیا آنجا هستی؟من هستم،مارکارت،را مطالعه میکردم،او کتاب مقاومت،شورش،و مرگ انر کامو را میخواند.احتمالا اکثر قسمت های آن کتاب را نمی فهمید،اما آن را با خود حمل میکرد،و همین باعث میشد مردم--و از جمله معلمان--کم کم او را به حال خودش رها کنند.
آقای کیدن گفت:«لیندزی،آنچه می خواهم بگویم این است،که همه ما دلمان برای سوزی تنگ میشود.»
لیندزی پاسخی نداد.
آقای مدیر گفت:«او دختر بسیار با استعدادی بود.»
لیندزی با بی تفاوتی نگاه خیره او را پس داد.
«اکنون این بر عهده توست.»آقای مدیر خودش هم نمی دانست چه می گوید.اما فکر کرد که سکوت لیندزی ممکن است به این معنی باشد که او دارد به نتیجه ای میرسد.«اکنون تو تنها دختر خانواده ی سالمون همستی.»
لیندزی باز هم چیزی نگفت.
«می دانی امروز صبح چه کسی به دیدن من آمد؟»آقای کیدن مطلب پایانی و مهم خودش را مطمئن موثر واقع میشد تا چند لحظه به زبان نیاورد.سپس گفت:«آقای دونیت.او در نظر دارد تیم فوتبال دختران را مربیگری کند.همه فکرش روی تو متمرکز است.دیده است که تو از نظر جسمانی چقدر خوب و آماده هستی،همچون پسرها از توانایی رقابت برخورداری،و فکر میکند اگر تو مسوولیت تیم را بر عهده بگیری سایر دخترها هم تیم فوتبال خواهند پیوست.خوب،تو چه میگویی؟»
در درون،گویی مشتی قلب خواهرم را فشرد.«می گویم واقعا مشکل است در زمین فوتبالی بازی کنم که حدود شش متر از محل قتل خواهرم فاصله دارد.»
یک امتیاز به نفع لیندزی!
دهان آقای کیدن از فرط حیرت باز شد و خیره به لیندزی نگریست.
لیندزی پرسید:«فرمایش دیگری ندارید؟»
«نه،من...»آقای کیدن دوباره دستش را به سوی لیندزی دراز کرد و آرام روی شانه او قرار داد.میخواست رشته کلام را ادامه دهد اما خاموشی بر وی سایه افکند--آقای مدیر دوست داشت آنچه را شنیده بود درک کند.گفت:«میخواهم بدانی که ما چقدر از بابت پیشامد رخ داده اندوهگین و متاسف هستیم.»
لیندزی گفت:«ببخشید،از کلاس اولم خیلی عقب افتادم.»

در آن لحظه خواهرم مرا به یاد شخصیتی در یک فیلم و سترن که مورد علاقه ی پدرم بود می انداخت.همان فیلمی که باهم آخر شب ها از تلویزیون تماشا می کردیم.آن شخصیت مردی بود که همیشه پس از آن که گلوله را از اسلحه اش شلیک میکرد،لوله اسلحه را به طرف لبانش بالا می آورد و در آن فوت میکرد.

لیندزی از جا برخواست و آهسته از دفتر آقای مدیر کیدن خارج شد.تنها در همان چند قدم دور شدن از آنجا توانست اندکی بیاساید.منشی ها در آن سوی در نشسته بودند،معلم ها جلو کلاس ایستاده بودند،شاگردها پشت میز هایشان قرار داشتند.پدر و مادرمان در خانه بودند و پلیس دائما به خانمان تردد می کرد.اما خواهرم به خود اجازه نمیداد در هم بشکند.او را تماشا می کردم،جملاتی را که بارها در سرش تکرار میکرد احساس میکردم،باید تحمل کنم.نباید بگذارم این غصه مرا از پای درآورد.من مرده بودم،اما این چیزی بود که همواره رخ میداد--مردم میمردند.همچنان که خواهرم آن روز از دفتر آقای مدیر خارج شد،گرچه به نظر می رسید کخ مستقیما به چشمان منشی ها نگاه می کند،اما در عوض حواسش به ماتیکی بود که یکی از آنها ناشیانه به لبش مالیده بود،و کت و دامن کرپ دوشین آن دیگری با طرح بوته جقه تو جهش را جلب کرده بود.
آن شب لیندزی کف اتاقش دراز کشید و پاهایش را با قرار دادن انگشتان به زیر میز تحریر کشو دارش محکم کرد،او ده بار حرکت درازو نشست را انجام داد.سپس به روی شکم دراز کشید و در حالی که صورتش روبه زمین و دستهایش زیر شانه هایش بود،بدنش را با فشار دادن روی کف دست ها بالا آورد.اما این نوع تمرین برای دختر ها مناسب نبود.آقای دوئیت به او درباره آن نوع تمرین بالا آوردن تنه برای قوی کردن بازوها که وی در دوران خدمتش در نیروی دریایی انجام میداد گفته بود.در این حالت سر بالا نگه داشته میشود،فشار فقط روی کف دست اِعمال میشود، در این حالت سربالا نگه داشته میشود،و در حین بالا آوردن تنه دستها را به هم میزنند.پس از آنکه حرکت بالا آوردن تنه را ده بار انجام داد،به طرف قفسه کتابش رفت و دو جلد از قطور ترین کتاب ها را برگزید--کتاب فرهنگ لغات و یک تقویم نجومی جهانی.او این کتاب ها را مثل وزنه ای بر بالای سرش آنقدر بالا و پایین برد و عضلات دو سر بازویش را پیچ و تاب داد تا بازوهایش به درد آمد،تنها روی تنفس تمرکز کرده بود،نفس تو،نفس بیرون.
من در ایوان شیشه ای خانه ام در بهشت نشسته بودم(همسایمان خانواده اُدویرز در خانه شان یک ایوان شیشه ای داشتند که من هنگامی که در قید حیات بودم خیلی حسرتش را میخوردم)،و خشم خواهرم را شاهد بودم.
ساعت ها قبل از آنکه بمیرم،مادرم نقاشی ای را که باکلی کشیده بود با قطعات تزئینی آهن ربا به یخچال نصب کرده بود.در آن نقاشی یک خط کلفت آبی زمین را از آسمان عبور میکردند،و من متقاعد شده بودم که آن خط کلفت آبی مکانی حقیقی است،حد فاصلی است که در آن افق آسمان با افق زمین تلاقی میکند،من میخواستم از آن حد فاصل به آبی آسمان که ترکیبی از آبی روشن،آبی سیر و فیروزه ای بود سفر کنم.
اغلب خود را در حالی می افتم که چیزهای ساده ای را آرزو می کردم و آنها را به دست می آوردم.بعد آرزو کردم مثل زنان ثروتمند پالتو پوست به بر کنم و دورادورم هم پر از سگ باشد.
هر روز در بهشتم سگ های کوچک و سگ های بزرگ از هر نوع و نژاد در باغ بیرون خانه ام به این سو جست و خیز میکردند.هنگامی که در را می گشودم آنها را فربه و شاد،لاغر و پشمالو،حتی لاغرو بی مو می دیدم.

سگهای کوتاه و خپل غلت می زدند و به پشت می خوابیدند،نوک سینه ماده ها بزرگ و تیره بود،به توله هایشان التماس می کردند بیایند و شیر بخورند.سگ ها در زیر آفتاب شاد و سرحال بودند.سگ های پاکوتاه گوش دراز موقع راه رفتن پا روی گوشهایشان می گذاشتند و سکندری می خوردند،سلانه سلانه جلو می رفتند،به کفل سگ های پا کوتاه که بدنشان مثل سوسیس دراز بود،به گوشه و کنار بدن سگ های باریک و بلند ویژه مسابقات سگ دوانی،و به سر آن سگ های عروسکی و پشمالوی چینی که چشم های برآمده داشتند،سقلمه می زدند و هنگامی که هلی ساکسفون دارای صدای تنور خود را بدست می گرفت،بیرون در که مشرف به بوستان قرار داشت بدنش را افراشته نگه می داشت،و موسیقی آرام و غم انگیز جنوب آمریکا موسوم به بلوز را می نواخت.سگ ها همه از اطراف دور او جمع می شدند تا گروه همسرایانش را تشکیل دهند.آنها در حالی که روی سربن خود نشسته بودند،شروع به زوزه کشیدن می کردند.سپس در
سایر خانه ها باز می شد و زنهایی که در خانه شان به تنهایی یا با همخانه هایی زندگی می کردند بیرون می آمدند.من هم از خانه بیرون می آمدم،نظاره گران از هلی درخواست تکرار می کردند و او بیشتر و بیشتر می نواخت.آفتاب غروب می کرد،و ما با سگ ها مشغول پای کوبی می شدیم...همه با هم ما دنبال آنها می دویدیم،آنها دنبال ما می دویدند.در حالی که پشت سر هم قرار می گرفتیم،حلقه ای تشکیل می دادیم.
پیراهن های بلند خال دار،پیراهن های دارای طرح گل،پیراهن های راه راه و پیراهن های به رنگ ساده بر تن داشتیم.هنگامی که ماه در بالای آسمان قرار می گرفت،نواختن موسیقی قطع می شد.پایکوبی تعطیل می شد.ما ناگهان سرجایمان خشک می شدیم.
خانم بتل بو تمییر،مسن ترین فرد ساکن در سپهر من،ویولن خود را بیرون می آورد.هلی با ملایمت با شیپور خود با او همساز می شد.آنها اکنون موسیقی دو نفره ای می نواختند.یک زن مسن و خاموش، و زن دیگر که هنوز دوران دوشیزگی خود را به پایان نبرده بود،روی نت ها نوسان می کردند و پس و پیش می رفتند و آرامش خاطری عمیق و دلچسب می آفریدند.
سپس همه رقصنده ها آهسته به خانه هایشان می خزیدند.آن آهنگ همچنان در فضا طنین انداز بود تا آن که هلی در لحظه پایانی نواختن را به پایان می برد و خانم بو تمییر سرد و گرم زمان چشیده، همچنان که آرام و افراشته ایستاده بود،با یک نوای تند و شاد ناگهانی آهنگ را تمام می کرد.
پس از آن اهل خانه به خواب می رفتند،و سرود شبانگاهی به اتمام می رسید.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
#9
سه

هنگامی که از آسمان به پایین نگاه می کردیم آنچه می دیدیم منظره ای عجیب بود. علاوه بر آن منظره اساسی که توقع داشتیم , یعنی آن پدیده قدیمی که از بالای یک آسمانخراش همه چیز به اندازه مورچه دیده می شود , روح هایی می دیدیم که در سرار جهان کالبد هایشان را ترک می کردند.
هلی و من می توانستیم زمین را به دقت بررسی کنیم , در صحنه ای فرود بیاییم و یکی دو ثانیه بعد به جای دیگری برویم و دنبال وقایع غیر منتظره ای در معمولی ترین لحظات زندگی باشیم. ما می دیدیم که روحی در کنار آدم های زنده حرکت می کرد , شانه یا گونه آن ها را به نرمی لمس میکرد و راهش را به سوی آسمان پی میگرفت. مردگان هرگز توسط زنده ها دیده نمیشوند , اما به نظر میرسد که بسیاری از مردم کاملا آگاهند که در اطراف آنها چیزی تغییر می کند و آن را به حضور روحی آشنا در کنارشان نسبت می دهند. آنها می گویند که یک دفعه هوای اطرافشان خنک می شود. همسران افراد فوت شده اغلب آن افراد را به خواب می بینند که در خواب با آنها سخن میگویند یا که از خواب بیدار می شوند و می بینند هیکلی در پایین تختشان یا در آستانه ایستاده , یا گاهی به نظرشان میرسد همسرشان شبح گونه سوار یک اتوبوس شهری میشود. من وقتی که روی زمین گشت و گذار می کردم دختری به نام روت را لمس کردم. او هم مدرسه ای من بود ولی ما هرگز با هم صمیمی نبودیم.آن شبی که روحم جیغ کشان از زمین پرواز کرد و به آسمان رفت او در مسیرم ایستاده بود. دست خودم نبود، هنگام عبور شبحم با بدن او تماس پیدا کرد. من که از تن آزاد گشته بودم ، جانم را با چنان خشونتی از دست داده بودم که نمی توانستم درست گام بردارم. وقتی هم برای اندیشه و تامل نداشتم. موقعی که مورد خشونت واقع می شوی، به تنها چیزی که فکر می کنی فرار و گریختن است . بعد هنگامی که در آستانه مردن قرار می گیری و مثل قایقی که خود به خود از ساحل دور می شود جان از بدنت رخت می بندد ، آن وقت محکم به مرگ می چسبی ، مثل طنابی که آسمان آویخته شود و تورا با خود ببرد ، و تو همچنان که به آن چسبیده ای و با آن پیچ و تاب می خوری ، تنها امیدواری که در جایی دور از مکانی که بوده ای فرود بیایی.
مثل یک تماس تلفنی که از سلول یک زندانی گرفته شود، من بی اختیار با روت کانرز برخورد پیدا کردم-مانند گرفتن یک شماره عوضی یا تماس تلفنی اشتباهی. او را دیدم که آنجا نزدیک اتومبیل فیات قرمز زنگ زده و قراضه آقای بت ایستاده بود. موقعی که همچون برق از بغلش می گذشتم، دستم را از کنار گشودم تا لمسش کنم، آخرین صورت را لمس کنم، آخرین ارتباط با زمین را از طریق تماس با آن دختر نوجوان نه چندان مقبول با توجه به معیار های جامعه برقرارکنم.
صبح روز دسامبر(فردای همان شب)، روت راجع به رؤیایی که آنقدر واقعی به نظر می رسید که نمی توانست رؤیا تلقی کند ، با مادرش دردل کرد.
هنکامی که مادر روت از او پرسید که منظورش چیست، وی گفت:(( من در حال عبور از پارگینگ مدرسه بودم، و ناگهان دیدم از سمت زمین فوتبال یک شبح رنگ پریده دوان دوان به سویم می آید.))
خانم کانرز حلیم جو را که در ظرفش روی اجاق در حال سفت شدن بود هم زد. او دخترش را تماشا می کرد که انگشتان باریک و بلندش را که از پدرش به ارث برده بود برای توصیف واقعه در هوا حرکت میداد.
روت گفت:(( روح یک دختر بود، این را به خوبی حس کردم. از مزرعه پرواز کنان بیرون آمد چشمانش در کاسه فرو رفته بود. پوشش سپید نازکی سرتاپایش را پوشانده بود ، پارچه ای به سبکی و نازکی ململ. می توانستم از ورای پارچه صورتش را ببینم. اجزای چهره اش پشت آن برجسته شده بود؛ بینی ، چشمها، صورت ، موها.))
مادر روت حلیم جو را از روی اجاق برداشت و شعله اش را پایین آورد. او گفت:(( روت ،حسابی خیالباف شده ای ، معلوم نیست کارت به کجا خواهد کشید.))
روت متوجه شدکه باید ساکت شود. او این رؤیا را که به واقع رؤیا نبود، برای کسی تعریف نکرد. حتی ده روز بعد، موقعی که داستان مرگ من در راهروهای مدرسه نقل میشد، و مثل همه داستان های وحشتناک دیگر شاخ و برگ فراوانی توسط راویان ماجرا به آن افزوده می شد، او باز هم چیزی نگفت. به هرحال برای هم مدرسه ای هایم دشوار بود که ماجرا را وحشتناک تر از آنچه بود جلوه دهند. اما هنوز جزئیات امر کشف نشده بود- این که چه کسی و چگونه و چرا به این جنایت هولناک دست زده است به مشابه ظرف های خالی بود که بچه ها باید با حدس و گمان خود پر می کردند. شیطان پرستان ، نیمه شب، ری سینگ ،گرچه سعی خودم را کردم، اما نتوانستم تماسی مؤثر با روت برقرار نمایم، که مثلا چیزی را که کسی نیافته بود به او خاطر نشان کنم :چیزی مثل دستبند آویز دار نقره ای من. فکر کردم این می تواند به پلیس کمک کند. دستبند من آنجا افتاده بود ، منتظر دستی بود که آن را از زمین بردارد، کسی که آن را بشناسد و با خود بگوید، این یک سرنخ است.اما چند روز بعد دیگر دستبندم آنجا در مزرعه ذرت نبود.
روت شروع به شعر سرودن کرد. اگر مادرش یا معلمان خوش برخوردتر و مهربان ترش نمی خواستند درباره ی واقعیت مبهمی که او تجربه کرده بودچیزی بشنوند، از این طریق می توانست آن واقعیت را در اشعارش بگنجاند.
کاش روت نزد خانواده من رفته و با آنها صحبت کرده بود. به احتمال قوی،هیچکس غیر از خواهرم حتی نام او را نشنیده بود. روت همیشه نفر یکی مانده به آخری بودکه در سالن ورزش برای عضویت در تیمی برگزیده می شد. او بازیکنی بودکه توپ والیبال یکراست به سویش می آمد ، قوز می کرد ودر همان جایی که ایستاده بود خودش راجمع و جور می کرد تا توپ درست در کنارش به زمین اصابت کند. در آن حال معلم ورزش و همبازی های او خیلی به خودشان فشار می آوردند تا از فرط ناراحتی ناله ای برنیاورند.
مادرم همان طورکه روی صندلی چوبی در سرسرای منزلمان نشسته بود، پدرم را تماشا می کردکه برای انجام کار های ساده و مختلفش به داخل و خارج خانه تردد می کرد- پدرم اکنون نسبت به حرکات و سکنات پسر کوچکش، همسرش وتنها دختر باقی مانده اش خیلی هشیار و حساس شده بود -روت برخورد اتفاقی ما در محوطه اتومبیل ها در مدرسه را بسیار جدی تلقی کرد و مخفیانه به تجسس مشغول شد.
او سراغ کتاب های سال مربوط به سالهای گذشته مدرسه رفت و عکس های مربوط به فعالیت های گروهی از قبیل باشگاه شیمی دانان جوان را یافت و آنها را با قیچی مخصوص برودری دوزی مادرش که به شکل قو بود از کتاب جدا کرد. حتی هنگامی که بر وسواس او به موضوع قتل من افزوده شد من چندان اعتنایی به او نداشتم ، تا آن هفته آخر قبل از کریسمس که او چیزی در راهروی مدرسمان دید.
در راهرو ، دوستم کلاریسا و برایان نلسون ایستاده بودند . من برابان را ((مترسک)) نام داده بودم زیرا گرچه شانه های پهن و زیبایی داشت که همه دختر ها را به وجد می آورد ،اما چهره اش مرا یاد کیسه گونی ای می انداخت که داخلش را با کاه پرکرده باشند . او یک کلاه شل ونرم چرمی مخصوص هیپی ها به سرگذاشته بود و در اتاق مخصوص کشیدن سیگار،سیگار دست پیچ دود می کرد. بر طبق گفته های مادرم، علاقه وافر کلاریسا به استفاده از سایه چشم آبی روشن زنگ خطری به شمار می آمد که نشان می داد او در سن کم دچار دردسرهایی خواهد شد ، اما اتفاقا من همیشه او را فقط به این دلیل دوست داشتم،(عاشق رنگ سایه چشمش بودم).کلاریساکارهایی می کرد که من اجازه انجام شان را نداشتم: گیسوی بلندش را به رنگ روشن در آورده بود، کفش های پاشنه بلند می پوشید ، بعد از مدرسه سیگار می کشید.
روت به طرف آنها رفت، اما آنها او را ندیدند. او کپه ای از کتاب های قطور راکه از خانم کپلن،معلم درس علوم اجتماعی، قرض کرده بود با خود حمل می کرد. آن کتاب ها نخستین کتابهای مربوط به مسأله احقاق حقوق زنان بود، و روت درحالی آنها را نگه داشته بود که عطف کتاب ها چسبیده به شکم او قرار داشت به طوری که کسی نمی توانست عناوین آنها را بخواند . پدرش که یک پیمان کار ساختمان بود دو عدد تسمه کشی بسیار محکم برای بستن به دور کتاب ها درست کرده و به او هدیه داده بود ، تا حمل کتاب ها آسان شود. روت آن دو تمسه را دور کتاب های سنگین که تصمیم داشت در ایام تعطیل مطالعه کند بسته بود.
کلاریسا و برایان آهسته می گفتند و می خندیدند. برایان دستش را دور کمر کلاریسا حلقه کرده بود. همچنان او را به طرف خود می کشید ، خنده کلاریسا بالا می گرفت. اما کلاریسا با هر بار پیچ و تاب دادن به بدنش خودش را دو سه سانتی متر عقب می کشید. روت فاصله اش را با آنها حفظ کرده بود، همچنان که در اکثر موارد چنین می کرد. او معمولا در حالی که سرش را پایین می انداخت و چشم ها را به سویی دیگر برمی گرداند، از مقابل چنین صحنه هایی رد می شد. اما همه می دانستند که کلاریسا دوست من بوده است، بنابراین این بار روت مشغول تماشا شد.
برایان گفت:(( بیا عزیزم، بذار کمی خوش بگذرونیم. فقط کمی.))
دیدم روت به نشانه انزجار لب ورچید. من هم در آسمان بودم از مشاهده این منظره لب ورچیدم.
((برایان، من نمی توانم اینجا نه.))
برایان در گوشش نجوا کرد:((چطوره بریم بیرون. مثلا بریم مزرعه ذرت؟))
کلاریسا خنده عصبی کرد اما بینی اش را برای ابراز محبت به حد فاصل گردن و شانه برایان مالید. فعلا چرندگویی های او را نشنیده می گیریم.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#10
پس از آن، به کمد کلاریسا در مدرسه دستبرد زده شد.
آنچه از کمدش برداشته بودند عبارت از دفترچه عکس و عکس هایی که از جراید بریده بود، تصاویری که بی ترتیب و همین طوری به داخل کمدش چسبانده بود، و مقداری ماری جوآنا که برایان آن را بدون اطلاع کلاریسا در کمد وی مخفی کرده بود.
روت که هرگز بر اثر استعمال ماده مخدری نشئه نشده بود، آن شب را به خالی کردن توتون از سیگارهای باریک و بلند قهوه ای رنگ مادرش با نام تجارتی مور 100 و پرکردن آن سیگارها با ماری جوآنا گذراند. او در حالی که چراغ قوه ای روشن را با خود حمل می کرد در انبار ابزار خانه شان نشست، به عکس های من می نگریست و علف دود می کرد. آنقدر علف کشید که حتی دودی های مدرسه هم نمی توانستند این مقدار دود را فرو بدهند.
خانم کانرز، کنار پنجره آشپزخانه ایستاده بود و ظرف می شست، که ناگهان رایحه عجیبی از پنجره باز از سمت انبار ابزار خانه به مشامش رسید.
او به شوهرش که پشت میز نشسته بود و روی روزنامه عصر خم شده و سرگرم خواندن آن بود، در حالی که فنجان قهوه ای در دست داشت، گفت:"فکر می کنم روت در مدرسه دوستانی پیدا کرده است." آقای کاترز پدر روت در پایان روز کاری اش خسته تر از آن بود که نگران دخترش شود.
او گفت:"خوبه."
"شاید هنوز امیدی برایش وجود داشته باشد."
آقای کاترز گفت:"همیشه جای امیدواری هست."
هنگامی که روت اواخر همان شب تلوتلو خوران به حرکت درآمد، چشمانش به خاطر استفاده از چراغ قوه خسته شده و بر اثر کشیدن هشت سیگار مور پوف کرده بود. مادرش با لبخندی به او خوشامد گفت و به او گفت به آشپزخانه برود وکیک شاتوت بخورد. روت چند روز آتی را به انجام کارهای دیگر و بدون تفکر راجع به سوزی سالمون سپری کرد، اما متوجه شد که چرا همه کیک میوه را یک ضرب و در یک آن خورده است.
در هوای سپهر من اغلب بوی بد راسو –به میزانی بسیار جزئی- به مشام می رسید. این بویی بود که من هنگامی که روی زمین به سر می بردم همیشه عاشقش بودم. هنگامی که آن را استنشاق می کردم می توانستم علاوه بر استشمام بو، آن را حس کنم. ترس و قدرت این حیوان با هم مخلوط می شود و بویی زننده و دیرپا به وجود می آورد. در بهشت فرانی بوی تنباکوی خالص و درجه یک می داد. در سپهر هلی فضا بوی میوه کام کو آت می داد.
من می توانستم همه روزها و شب ها در ایوان شیشه ای بنشینم و تماشا کنم ببینم که کلاریسا چرخش کنان از من دور می شود، به آغوش تسکین دهنده برایان می رود. روت را ببینم که از گوشه ای در راهرو یا بیرون کافه تریا نزدیک بهداری مدرسه به او خیره شده است. در آغاز، آزادی من در دیدن همه ی مدرسه مست کننده بود. می دیدم کمک مربی فوتبال روی میز خانم معلم علوم که زنی متاهل بود بسته های شکلات می گذارد بدون اینکه نام اهداکننده را( که خودش بود) ذکر کند. می دیدم دختری که رئیس دسته ابراز احساسات کنندگان برای تیم های ورزشی بود سعی می کرد نظر پسری را به خود جلب کند، در حالی که آن پسر آنقدر از مدرسه های مختلف اخراج شده بود که حساب آن از دستش در رفته بود. تماشا می کردم که آقای معلم هنر چطور با دوست مونثش در شوفاژخانه مدرسه عشق ورزی می کند و خاتنم ناظم با چه حسرتی به کمک مربی فوتبال می نگرد و زیبایی اش را می ستاید. من به این نتیجه رسیدم که این کمک مربی فوتبال در جهان مدرسه راهنمایی کنت دارای جاذبه جنسی بالایی است، گرچه چانه چهارگوشش زیاد به دل من نمی نشست.
هر شب در راه بازگشت به خانه دوپلکسم از زیر چراغ های خیابانی قدیمی کهیک بار در نمایشی موسوم به شهر ما دیده بودم می گذشتم. حباب چراغ ها توسط میله ای مورب به تیر چراغ برق متصل بود. این را خوب به خاطر داشتم، زیرا هنگامی که نمایش را با خانواده ام نگاه می کردم، چراغ ها را به صورت میوه های توت بسیار بزرگ و سنگین و نورانی در نظر می گرفتم. من در بهشت این بازی را می کردم که همچنان که عازم خانه ام می شدم، خودم را در وضعیتی قرار دهم که سایه ام در حال چیدن توت ها از شاخه باشد.
یک شب پس از تماشای روت، فرانی را در حالی که مشغول این کار بودم دیدم. میدان خلوت بود، برگ ها با وزش بادی تند در هوا چرخان بودند. آنجا ایستادم و به او نگریستم –به چروک های خنده ای که اطراف چشم ها و دهانش جمع شده بود نگاه کردم.
فرانی پرسید:"چرا می لرزی؟"

و گرچه هوا نمناک و خنک بود نمی توانستم بگویم که علت همین است.
گفتم:"دست خودم نیست، نمی توانم به مادرم فکر نکنم."
فرانی دست چپ مرا در میان دستانش گرفت و تبسمی کرد.
می خواستم به ملایمت گونه اش را ببوسم یا از او بخواهم بغلم کند، اما در عوض دیدم که روی از من برگرداند و قدم زنان دور شد. پیراهن بلند آبی اش را دیدم که دنبالش کشیده می شد. می دانستم که او مادرم نبود؛ نمی توانستم بازی تظاهر را انجام دهم.
چرخی زدم وبه ایوان شیشه ای بازگشتم. احساس کردم که هوای مرطوب به ساق پاها و بازوانم راه پیدا می کند. در امتداد بدنم بالا می رود و به آهستگی تا نوک موهایم می رسد. یاد تار عنکبوت ها در صبحگاه افتادم، که چگونه دانه های جواهر گونه و ریز شبنم را در خود نگه می دارند، و چگونه عادت داشتم با حرکت سبک مچ دستم بدون لحظه ای اندیشه آنها را له کنم.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " به دنیال عشق " نوشته بارباراکاتلند ایران دخت 0 88 ۲۵-۰۵-۱۳۹۶, ۰۵:۳۰ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " محکوم به ازدواج " نوشته بارباراکاتلند ایران دخت 34 1,102 ۰۹-۰۱-۱۳۹۶, ۰۴:۴۴ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در خانه رویاها " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدپنجم) ایران دخت 55 3,343 ۰۶-۰۹-۱۳۹۴, ۰۸:۲۴ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " شیطان پنهان " نوشته جسیکا استیل ایران دخت 31 2,064 ۲۴-۰۷-۱۳۹۴, ۰۹:۲۹ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در ویندی پاپلرز " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدچهارم) ایران دخت 54 5,370 ۰۷-۰۶-۱۳۹۴, ۱۰:۰۰ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در جزیره " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدسوم) ایران دخت 56 3,711 ۱۶-۰۵-۱۳۹۴, ۰۲:۰۴ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آنی شرلی در اونلی " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلددوم) ایران دخت 64 3,344 ۱۲-۰۵-۱۳۹۴, ۰۹:۴۵ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در گرین گیبلز" نوشته ال. ام. مونتگومری (جلداول) ایران دخت 74 4,034 ۰۷-۰۵-۱۳۹۴, ۰۲:۴۵ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت