خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان " اسکارلت " اثر:الکساندراریپلی (ادامه رمان بربادرفته)

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #1
رمان " اسکارلت " اثر:الکساندراریپلی (ادامه رمان بربادرفته)
[تصویر:  20140617195307_06746709695910691752.jpg]

نام کتاب : اسکارلت( دو جلد)
نویسنده : الکساندرا ریپلی
مترجم : پرتو اشراق
تعداد صفحات :951

خانم الکساندرا ریپلی کتاب بسیار زیبا و عاشقانه اسکارلت (شخصیت زن قصه) رو به عنوان دنباله ای برای کتاب برباد رفته نوشت و ازاون فیلمی هم ساخته شد با بازی تیموتی دالتون .
هرچی شخصیت اسکارلت تو کتاب برباد رفته سرسخت و بی پروا بود،در جلد دوم این کتاب( اسکارلت ) ما شاهد در واقع پختگی اسکارلت و رسیدن اون به معنای واقعی عشق هستیم.
این عشق طوری در وجود اسکارلت ریشه دوانده بود که حتی به خواستگاری اشلی(چیزی که همیشه منتظر اون بود)جواب رد داد.
در جلد دوم بالاخره سر اسکارلت به سنگ خورد و از رویا بیرون اومد و به یه عشق شیرین رسید.عشقی که به سختی و مرارت دوباره به دستش آورد.


جلد 1و2رمان بربادرفته رومیتونید توهمین سایت تواین آدرس بخونید : بربادرفته
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۷-۳-۱۳۹۳, ۰۷:۱۳ عصر
یافتن سپاس نقل قول
5 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
Galaxy, sara jon joni, memol.rm, kentia, Golsa_fowl
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #2
RE: رمان " اسکارلت " اثر:الکساندراریپلی (ادامه رمان بربادرفته)
فصل اول: گمشده در تاریکی

این مراسم به زودی تمام می شود و من می توانم دوباره به خانه ام بازگردم به تارا.
اسکارلت اوهارا هامیلتون کندی باتلر تنها ایستاد چند قدم دورتر از عزادارانی که در مراسم تدفین ملانی ویلکز حضور داشتند باران می بارید زن ها و مردهای سیاه پوش چتر های سیاه روی سر گرفته بودند زن ها می گریستند و به هم تکیه داده و در چتر و غم شریک بودند.
اسکارلت در چتر و غم با کسی شریک نبود هجوم ناگهانی باد سرد قطره های باران را زیر چتر می برد و بر گردن او می ریخت ولی اسکارلت توجهی نداشت چیزی احساس نمی کرد مصائب زندگی او را بی حس و کرخت کرده بود در مقابل درد می توانست پایداری کند گریه را برای بعد گذاشته بودهمه چیز را از خود رانده بود درد را احساس و فکر را .
کلمات بارها در ذهنش تکرار شده بود کلماتی که به او قول می دادند از درد رهایش کنند و قدرت ادامه ی زندگی به او ببخشند و به بد بختی هایش پایان دهند.
این مراسم به زودی تمام می شود و من می توانم دوباره به خانه ام بازگردم به تارا .
« خاکستر به خاکستر خاک به خاک»
صدای کشیش در بی حسی و کرختی او نفوذ کرد و در ذهنش به حرکت آمد در دل فریاد زد : نه نه ملی ، این گور ملی نیست . این گور برای او خیلی بزرگ است برای جثه ظریف ملانی خیلی بزرگ است استخوان هایش از استخوان های یک پرنده بزرگتر نیست نه او نمی تواند مرده باشد نمی تواند.
سر اسکارلت به یک طرف خم شد به گوری که تازه کنده شده بود خیره ماند تابوتی که از جنس چوب صنوبر درست شده بود می رفت که در قعر گور قرار گیرد .
دور تا دور تابوت را با میخ به بدنه محکم کرده بود صورت اصیل و زیبای ملانی که به شکل یک قلب بود اینک پنهان شده است.
نه نمی توانید ! نباید این کار را بکنید باران می اید نمی توانید او رادر آنجا بگذارید در حالی که باران رویش می بارد سرما می خورد سردش می شود نباید توی این باران سرد تنها باشد نمی توانم نگاه کنم تاب تحمل ندارم باور نمی کنم که رفته باشد مرا دوست دارد حالا که چقدر به او احتیاج دارم تنهایم نمی گذارد.
اسکارلت به کسانی که دور قبر حلقه زده بودند نگاه کرد و خشمی داغ در وجودش دوید. هیچ کدام از اینها آن قدر که من نگرانم نگران نیستند اهمیت نمی دهند هیچ کدام از آنها کمبود او را آن طور که من حس می کنم حس نمی کنند هیچ کس نمی داند که من چقدر او را دوست دارم ولی ملی می داند مگر نه؟ او می داند مطمئنم که می داند .
اگرچه اینها هرگز باور نمی کنند نه خانم مری ودر و نه خانواده های مید وایتینگ یا السینگ نگاهشان کن دور ایندیا ویلکز و اشلی جمع شده اند در لباس های سیاهشان مثل کلاغ هایی می مانند که خیس شده باشد عمه پیتی پات را دلداری می دهند بسیار خوب همه می دانند که او زیاد غر می زند و سر هر چیز کوچکی هیاهو می کند و چشمانش از حدقه بیرون می زند مثلا سر یک تکه نان بیش از حد برشته شده و سوخته باشد هرگز به فکر اینها خطور نخواهد کرد که من هم به دلداری احتیاج دارم من که بیش از همه ی آنها به ملانی نزدیک بودم چنان رفتار می کنند که انگار اصلا اینجا نیستم هیچ کس به من کوچکترین توجهی ندارد حتی اشلی .
او می دانست در این دو روزی که از مرگ ملانی می گذرد من اینجا بودم به من احتیاج داشت تا کارهایش را سر و سامان بدهم همه حتی ایندیا جونز مثل بز به من خیره می شدند و بع بع می کردند :
مراسم تدفین چطور باشه اسکارلت؟ غذای مهمان ها را چه کنیم ؟ تابوت چه می شود ؟ تشییع جنازه چطور؟ مراسم یاد بود را چطور برپا کنیم ؟ روی سنگ قبرش چه بنویسیم؟ آگهی روزنامه را چکار کنیم؟
حالا همه شان به هم تکیه کرده اند و گریه می کنند و شیون سر می دهند خوب من اجازه نمی دهم کسی خودش را به من بچسباند هرگز با اشک هایم آنها را راضی نمی کنم نباید گریه کنم اینجا نه هنوز نه اگر گریه را شروع کنم ممکن است دیگر نتوانم آن راتمام کنم وقتی به تارا برگردم می توانم گریه کنم.
اسکارلت چانه اش را بالا گرفت دندان هایش را بر هم فشرد تا از سرما به هم نخورد تا بغض را از گلویش براند این مراسم به زودی تمام می شود و من می توانم دوباره به تارا بازگردم .
بخش های آزار دهنده ای از زندگی به هم ریخته ی اسکارلت آنجا را گورستان اوکلند آتلانتا و در اطراف او زنده شده بود ستونی از سنگ خارا ستونی خاکستری رنگ که با باران خاکستری شسته شده بود و نشانه ی خاطراتی تیره و تلخ از دنیایی بود که برای همیشه از میان رفته بود دنیای جوانی و بی خیالی او قبل از جنگ این ستون یاد بود ارتش کنفدراسیون جنوب بود نشانه ی افتخار و نشانه ی شهامتی که با بی اعتنایی تمام جنوب را با آن پرچم های درخشان و بر افراشته اش به سوی نابودی برد.
این ستون ایستاده بود تا یاد بی شمار افرادی را که جان باختند زنده کند یاد دوستان کودکی او را شجاعانی را که در روزهای بی خبری - روزهایی که بزرگ ترین مشکل او پوشیدن لباس بلند و گشاد بود.
این ستون به یاد قلب اسکارلت شوهر اولاسکارلت چارلز هامیلتون برادر ملانی بر پا شده بود این ستون سنگی آنجا بود که به خاطر پسران شوهران و پدران عزادارانی که در آن روز بارانی روی آن تپه ی کوچک جمع شده بودند تا ملانی را به خاک بسپارند
گورهای دیگری هم آنجا بودمتعلق به کسانی که در زندگی اسکارلت دخالت داشتند . فرانک کندی شوهر دومش و یک گور کوچک با سنگی که روی آن نوشته بود اوژنی ویکتوریا باتلر .
او را بونی می خواندند کوچک ترین و عزیز ترین فرزند اسکارلت .
زنده ها هم مثل مرده ها دور و برش می پلکیدند ولی او جدا ایستاده بود گویی نیمی از مردم آتلانتا آنجا بودند کلیسا از جمعیت پر شده بود و حالا همه گرداگرد گور بزرگ تاریکی حلقه زده بودند این گور در خاک سرخ رنگ جورجیا کنده شده بود تا پیکر ملانی ویلکز را در خود جای دهد.
صف جلوی عزاداران از کسانی تشکیل شده بود که از همه به ملانی نزدیک تر بودند. سیاه ها و سفید ها همه صورتشان از اشک تر بود به جز اسکارلت .
درشکه ران پیر عمو پیتر به همراه دیلسی و کوکی و همین طور بو پسرک کوچک ملانی که مات و متحیر به اطراف خیره شده بود، زیر چتر سه گوش سیاه رنگی ایستاده بودند .
نسل سالخورده اتلانتا هم انجا بود با معدود فرزندانشان که بر جای مانده بودند. خانواده های می وایتینگ، مری ودر، السینگ، دختران و دامادهایشان و هیو السینگ پسر زنده خانواده. عمه پیتی پات هامیلتون و برادرش عمو هنری هامیلتون هر دو در غم مرگ برادر زاده شان کینه خانوادگی را فراموش کرده بودند. جوان ترها هم مثل سالخوردگان پیر به نظر می امدند. ایندیا ویلکز خود را در میان مردم پنهان ساخته و با چشمانی غمبار که احساس گناه از ان خوانده می شد، به برادرش اشلی می نگریست. اشلی هم مثل اسکارلت تنها ایستاده بود ولی بدون چتر. کلاه بر سر نداشت و سرمای مرطوب را احساس نمی کرد، نمی توانست حرف های کشیش را باور کند، نمی توانست قبول کند که ان تابوت باریک پایین می رود تا در ان گور سرخ گل الود مدفون گردد.
اشلی، بلند قد، لاغر اندام و رنگ پریده، موهای طلابی و روشنش اکنون خاکستری شده، چهره بی رنگ و محنت کشیده اش مثل نگاه خیره و چشمان خاکستری اش خالی بود. راست ایستاده بود، انگار که احترامات نظامی به جا می اورد. این حالت از زمانی در او باقی مانده بود که به عنوان افسر ارتش کنفدراسیون جنوب،اونیفورم خاکستری می پوشید. بی حرکت بود، گویی احساسی نداشت و چیزی نمی فهمید.
اشلی مرکز و نماد زندگی ویران شده اسکارلت بود، به خاطر عشق او، به شادی هایی که به خودش تعلق داشت پشت پا زده و به شوهرش پشت کرده بود. عشق او را در خود نمی دید و اجازه نمی داد محبت شوهر در دلش بیدار شود، می خواست همیشه اشلی را کنارش داشته باشد. و حالا رت هم رفته بود، تنها نشانه حضورش رایحه گل های طلایی پاییزی بود که به مراسم تدفین فرستاده بود. اسکارلت به تنها دوست خود خیانت کرده بود و عشق و وفاداری سرسختانه او را به هیچ انگاشته بود. حالا ملانی هم رفته، و حتی عشق اسکارلت به اشلی نیز دیگر وجود نداشت. فهمیده بود و چه دیر که دوست داشتن او از مدت ها پیش جای خود را با عادت عوض کرده است.
دیگر اشلی را دوست نداشت و نمی خواست دوست داشت باشد. و حالا که دیگر او را نمی خواست اشلی مال او بود. ارثیه ای که از ملانی بر جای مانده بود. به ملانی قول داده بود مواظب اشلی و پسرش باشد.
اشلی علت اصلی سقوط و ویرانی زندگی او محسوب می شد، و تنها چیزی بود که از ان زندگی ویرانی برایش باقی مانده بود.

امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۷-۳-۱۳۹۳, ۰۹:۳۹ عصر
یافتن سپاس نقل قول
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #3
RE: رمان " اسکارلت " اثر:الکساندراریپلی (ادامه رمان بربادرفته)
اسکارلت جدا و تنها ایستاده بود. میان او و کسانی که در اتلانتا می شناخت فضایی سرد و خاکستری قرار داشت ملانی این فضا را پر می کرد و او را از تنهایی و گوشه نشینی نجات می داد. در زیر چتری که رت می باید عاشقانه او را در میان شانه های پهن خود پناه می داد اینک بادی سرد و مرطوب جریان داشت. سرش را بالا گرفت و یورش باد را بدون اینکه چیزی احساس کند پذیرفت. انچه حس می کرد تنها کلماتی بود که نیرو و امید به او می داد.
این مراسم به زودی تمام می شود و من می توانم دوباره به خانه باز گردم، به تارا. زنی سیاه پوش زیر چتر به دوست خود چسبپده و اهسته زمزمه می کرد:
نیگاش کن، مثل میخ صاف و سخت ایستاده، شنیدم در تمام مدتی که ترتیب مراسم تدفین را می داده حتی یک قطره اشک هم نریخته. همش کار، اسکارلت اینه، قلب نداره.
مصاحبش در جواب گفت: می دونی مردم چی میگن، میگن برای اشلی ویلکز به اندازه کافی قلب داره. فکر می کنی واقعا راسته...
کسانی که در کنارشان ایستاده بودند انها را به سکوت دعوت کردند، گرچه خود نیز همین عقیده را داشتند، همه این طور فکر می کردند. صدای نفرت انگیز برخورد خاک و چوب برخاست، اسکارلت مشت هایش را به هم فشرد. می خواست دست هایش را در گوش هایش فرو برد فریاد بزند، جیغ بزند، حاضر بود هر کاری بکند تا صدای نفرت انگیز ریختن خاک روی تابوت ملانی را نشنود. لبش را به دندان می گزید. نمی خواست فریاد بزند، نمی خواست.
فریادی که سکوت را شکست، فریاد اشلی بود. " ملی... مل. لی ی ی!" و دوباره " مل. لی ی ی." این فریاد کسی بود که درد می کشید. کسی که از تنهایی و ترس پر شده بود.
مثل مردی که تازه کور شده باشد به طرف گور گل الود رفت. با دست هایش چیز کوچک و ارامی را جستجو می کرد که تمام قدرت زندگی اش بود. ولی چیزی نمی یافت مگر رگه های نقره ای رنگی که از اب باران درست شده بود. اسکارلت به دکتر مید، ایندیا و هنری هامیلتون نگاه کرد. چرا انها کاری نمی کنند؟ چرا جلوی او را نمی گیرند؟ باید جلوی او را گرفت!
" مل-لی ی ی..."
به خاطر خدا یک نفر باید کاری بکند الان گردنش می شکند، همه ایستاده اند و فقط نگاه می کنند. می بینند که دارد خودش را به زمین و زمان می زند و به درون گور سقوط می کند ولی کاری نمی کنند.
اسکارلت فریاد زد: اشلی. بسه دیگه اشلی... به سویش دوید روی علف های خیس سر می خورد و به زور پیش می رفت. باد چترش را که به گوشه ای پرتاب کرده بود با خود برد و مسافتی ان طرف تر در دام بوته های صحرایی انداخت. چنگ زد و کمربندش را گرفت، سعی کرد او را از لب گور دور کند و از صدمه نجات بدهد. اشلی مقاومت می کرد.
اسکارلت با تمام توان به او اویخت.." اشلی، بسه دیگه، کافیه. ملی دیگه نمی تونه به توکمک کنه" صدایش درشت و خشن بود، می خواست جلوی اندوه بی سابقه و دیوانه وار اشلی را بگیرد.
اشلی از حرکت باز ایستاد دست هایش را به طرفین رها کرد. به ارامی نالید و بعد در میان بازوان اسکارلت تا شد و فرو افتاد وقتی که دیگر توان اسکارلت از سنگینی بدن او رو به پایان بود دکتر مید و ایندیا به کمکش امدند، زیر پغلش را گرفتند و قامتش را راست کردند. دکتر مید گفت: حالا دیگه برو اسکارلت، از این بیشتر نمی تونستی خراب کاری کنی.
" ولی من..." به چهره هایی که در اطرافش بود نگاه کرد، چشم ها با غیض به او دوخته شده بود. برگشت و در باران دور شد همه راه باز کردند و فاصله گرفتند تا دامن گل الود او لباس انها را کثیف نکند.
نمی خواست مردم بدانند که ترسیده است، نمی خواست به انها اجازه دهد که او را ازار کنند. جسورانه سرش را بالا گرفت و اجازه داد باران به صورت و گردنش بریزد. پشتش را راست نگه داشت و شانه هایش را بالا گرفت تا به دروازه گورستان رسید و از دید عزاداران خارج شد و انگاه به حصار اهنی گورستان چنگ زد. از خستگی سرش گیج می رفت. توان ایستادن روی پاها را نداشت.
الیاس کالسکه ران به سویش دوید. چترش را باز کرد و روی سرش نگه داشت که بی اراده به پایین خم شده پود. اسکارلت بدون توجه به دست هایی که کمکش امده بود به سوی کالسکه رفت و در گوشه ان که با مخمل پوشیده شده بود خرید و خود را در ردایی پشمین پیچید. سرما تا مغز استخوانش ئفوذ کرده بود از انچه کرده بود احساس ترس می کرد. چطور توانسته بود در مقابل ان همه ادم اشلی را خجالت زده کند؟ ولی همین چند شب پیش به ملانی قول داده بود از او به خوبی مواظبت کند، درست همان طور که ملی می کرد؟ راستی چه کار دیگری از او ساخته بود؟ بگذارد که خودش را در گور بیاندازد؟ مجبور بود جلوی او را بگیرد. کالسکه به شدت تکان می خورد، چرخ های بلندش عمیقا در گل فرو رفته بود. اسکارلت نزدیک بود به کف کالسکه بیفتد. ارنجش به پنجره اصابت کرد و دردی در بازویش تیر کشید.
این فقط یک درد جسمی بود می توانست تحمل کند ولی درد دیگری بود، دردی ارام، سایه وار، دیرگذر، ماندنی و ناخواسته که طاقتش را نداشت. هنوز نه. اینجا نه. نه تا وقتی که کاملا تنها می شد. مجبور بود به تارا برگردد مجبور بود مامی انجا بود. مامی دست های قهوه ای رنگش را دور او حلقه می کرد، مامی او را در اغوش می گرفت، به سینه خود می فشرد و تمام رنج های کودکی او را از میان می برد. می توانست در اغوش مامی گریه کند، فریاد بزند و دردهایش را بیرون بریزد، می توانستت سرش را روی سینه مامی بگذارد و قلب رنجور خود را با محبت او التیام بخشد. مامی او را در اغوش می گرفت و دوست می داشت، با دردش شریک می شد و کمک می کرد ان را تحمل کند.
اسکارلت گفت: عجله کن الیاس، عجله کن.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۷-۳-۱۳۹۳, ۱۰:۲۱ عصر
یافتن سپاس نقل قول
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #4
RE: رمان " اسکارلت " اثر:الکساندراریپلی (ادامه رمان بربادرفته)

اسکارلت به مستخدمش پانسی دستور داد: کمک کن تا از شر این لباس های خیس راحت بشم. عجله کن. صورتش چون ارواح پریده رنگ بود و همین چشمانش را که تیره رنگ می نمود، روشن تر و ترسناک تر جلوه می داد. " گفتم عجله کن. اگه باعث بشی قطار را از دست بدم، شلاقت می زنم."
شلاق نمی زد، پانسی می دانست که او نمی تواند شلاق بزند. روز های برده داری سر امده است. اسکارلت صاحب او نبود، پانسی می توانست هر وقت که دلش می خواست کارش را رها کند و برود، ولی نگاه سخت و بی قرار اسکارلت او را به شک می انداخت. به نظر می امد اسکارلت هر تصمیمی بگیرد عمل می کند. اسکارلت گفت: آن شال پشمی را هم بردار، هوا سرد تر می شه." به چمدان باز نگاه کرد. لباس های پشمی سیاه، لباس های ابریشمی سیاه، لباس های نخی سیاه، لباس های مخمل سیاه. با این همه لباس سیاه می توانست بقیه زندگی را عزادار بماند. هنوز برای بونی عزادار بود و حالا هم برای ملانی. باید لباسی پیدا کنم که از سیاه سیاه تر باشد. برای اینکه بپوشم و برای خودم عزاداری کنم.
در این مورد فکر نمی کنم. حالا نه دیوانه می شوم اگر حالا به این جور چیزها فکر کنم. می گذارم برای وقتی که به تارا برسم. انجا بهتر می توانم تحمل کنم.
"چیزاتو جمع کن پانسی. الیاس منتظره. نکنه یه وقت یادت بره بازوبند مشکیتو ببندی. اینجا خونه ی عزادارانه."
خیابان هایی که به میدان پنج گوش منتهی می شد به مرداب مبدل شده بود. گالری ها، درشکه ها و کالسکه ها در گل فرو می رفتند. کالسکه ران ها به باران دشنام می دادند و فحش های آبدار به خیابان ها، اسب ها و رانندگان دیگری که سر راهشان سبز می شدند نثار می کردند. خیابان ها از صدای مردم و شلاق هایی که بر گرده اسب ها فرود می امد، پر شده بود.میدان پنج گوش همیشه شلوغ بود. مردم در رفت و امد بودند. یا با هم دعوا می کردند یا بحث می کردند، غرغر می کردند و می خندیدند. میدان پنج گوش محل کشمکش زندگی بود، با فشار و با قدرت اسکارلت میدان پنج گوش شهر آتلانتا را بسیار دوست داشت.
ولی نه آن روز. میدان پنج گوش سر راهش بود. آتلانتا او را به عقب می کشید. من باید به قطار برسم. اگر ان را از دست بدهم حتما می میرم. باید پیش مامی بروم. باید به تارا برسم و گر نه از پا در می ایم. فریاد زد: الیاس اهمیت نمی دم اگه با شلاق اسب ها را بکشی. مهم نیست اگه کسی را زیر بگیری فقط منو به موقع برسون.
اسب هایش قوی ترین اسب ها بودند. راننده اش بهترین و ماهرترین راننده بود. کالسکه اش گران ترین کالسکه ای بود که می شد خرید. دیگر هیچ چیز جلودارش نبود، هیچ چیز.
کمی قبل از حرکت قطار به ایستگاه رسید.
صدای سوت باندی ناگهان برخاست. اسکارلت نفسش را در سینه حبس کرد به صدای حرکت چرخ ها روی خط گوش داد، معنایش این بود که قطار به زودی راه می افتد. دوباره صدای ساییده شدن چرخ ها روی اهن به گوش رسید و باز هم تکرار شد و بعد صدای تق تق و تکان واگن، بالاخره مسافرتش را آغاز کرد.
همه چیز می رفت که به حال عادی باز گردد. او داشت به تارا می رفت. انجا را در نظر مجسم کرد، افتابی و روشن. خانه سفید با جلوه ای درخشان، دره زیبا با بوته های یاسمن که به گل نشسته بود، شکوفه های سفید و مومی.
وقتی قطار از ایستگاه خارج شد باران تیره و تاری پنجره ای را که کنارش نشسته بود خیس می کرد، ولی چه اهمیتی داشت. وتتی به تارا می رسید اتش اتاق نشیمن در بخاری شعله می کشید و میوه های خشک کاج در ان می سوخت. پرده های اتاق کشیده می شد. باران و تاریکی جهان پشت پنجره ها باقی می ماند. اسکارلت سرش را روی سینه نرم و بزرگ مامی می گذاشت و تمام ان چیز های وحشتناکی را که اتفاق افتاده بود برایش تعریف می کرد. ان وقت می توانست فکر کند. می توانست به همه کارها رسیدگی کند.
جیغ سوت و صدای چرخ ها چرت اسکارلت را پاره کرد. هنوز به جونزبورو نرسیده بودند؟ مدتی چرت زده بود ولی تعجبی نداشت، خیلی خسته بود. در دو شب گذشته یک لحظه هم نتواسته بود بخوابد، حتی مقداری براندی هم خورده بود تا شاید اعصابش کمی ارام شود. نه، اینجا ایستگاه رات ردی بود. هنوز یک ساعت دیگر تا جونزبورو راه داشتند. باران دیگر نمی بارد. حتی گوشه ای از اسمان ابی هم پیدا شده بود. شاید در این لحظه خورشید در تارا می تابید. راه کالسکه روی تارا را در نظر اورد با سروهای بلندی که در طرفین ان قرار داشتند و بعد چمنزار بزرگ و خانه دوست داشتنی بالای تپه را .
اه عمیقی کشید. در تارا خواهرش سوالن اکنون بانوی خانه بود.ها! به نی نی کوچولوی خانه بیشتر شباهت داشت. سوالن هر کاری که می کرد می نالید، این تنها کاری بود که همیشه انجام می داد، وقتی هم که بچه بود دائما غر می زد و ناله می کرد. حالا بچه هم داشت. دختران کوچکی که مثل خودش همیشه نق می زدند.
بچه های اسکارلت هم در تارا بودند. "وید" و" الا". وقتی خبر مرگ ملانی رسید، انها را با پریسی به تارا فرستاد. شاید بهتر بود که انها را با خود به مراسم تدفین می برد. شاید هم این کار باعث می شد ان گربه های پیر اتلانتا بهانه ای برای یاوه سرایی و حرف های مفت پیدا کنند و بگویند چه مادر بی ملاحظه ای بوده است. بگذار هر چه می خواهند بگویند. اگر وید و الا را با خود می برد در این دو روزی که از مرگ ملانی می گذشت نمی توانست از پس انها براید.
مسئله این بود که نمی خواست درباره انها فکر کند. در راه خانه بود به تارا. نزد مامی می رفت، نمی خواست در مورد چیزهایی که ناراحتش می کرد فکر کند. خدا می داند که بدون بردن انها هم به اندازه کافی دردسر داشته ام. حالا خیلی خسته ام... سرش به زیر افتاد و چشمانش بسته شد.
صدای مامور قطار بلند شد "جونزبورو، مادام" اسکارلت از خواب پرید و راست نشست.
" متشکرم." به دنبال پانسی و چمدان ها گشت. زنده زنده پوستش را می کنم اگر به کوپه دیگر رفته باشد.
فقط پنج مایل به تارا مانده. به زودی به خانه می رسم. خانه! در ایستگاه، ویل بنتین شوهر سوالن منتظر بود. از دیدن ویل یکه خورد هر وقت او را می دید چند ثانیه اول برایش تکان دهنده بود.
اسکارلت ویل را بدون ریا دوست داشت و به او احترام می گذاشت. اگر برادری داشت، همان طور که همیشه می خواست، مایل بود درست مثل ویل باشد، ولی نه با پای چوبی و از خانواده ای پست. برایش روشن بود که ویل هیچ وقت جنتلمن نبوده، باز هم روشن بود که از خانواده پایینی برخاسته است. اسکارلت هر وقت از او دور بود این مسئله را فراموشی می کرد .
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۸-۳-۱۳۹۳, ۱۰:۲۷ صبح
یافتن سپاس نقل قول
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #5
RE: رمان " اسکارلت " اثر:الکساندراریپلی (ادامه رمان بربادرفته)
"ویل"
ویل به طرف اسکارلت راه افتاد. پایش چوبی بود و هنگام حرکت پیچ و تاب مخصوصی می خورد. اسکارلت دست در گردن او انداخت و به گرمی در اغوشش گرفت.
"اوه ویل از دیدنت خوشحالم، چیزی نمانده گریه ام بگیره" ویل بی حرکت و بدون نشان دادن احساس در اغوش او ماند.
"منم از دیدنت خوشحالم. اسکارلت خیلی وقته ندیدمت."
"اره خیلی وقته متاسفانه تقریبا یک سال می شه"
"نزدیک دو سال"
اسکارلت گیج شده بود. واقها این همه طول کشیده بود؟ تعجبی نداشت که زندگی او این طور به هم ریخته بود.هر وقت نیاز داشت تارا به او زندگی نو و نیروی تازه ای داده بود. چطور این همه مدت دوری ان را تحمل کرده بود؟
ویل به پانسی اشاره کرد و به طرف گاری که در خارج ایستگاه قرار داشت رفت: اگه می خواین به تاریکی نخورین بهتره حرکت کنیم. امیدوارم از این گاری ناراحت نشوی اسکارلت. وقتی داشتم به شهر می امدم فکر کردم بهتره یه چیزایی هم بخرم." گاری پر از بار بود.
اسکارلت صادقانه گفت: من اصلا اهمیت نمی دهم. داشت به خانه می رفت. مهم نبود با چه وسیله ای می رود. هرچه که می توانست او را برساند خوب بود.
"پانسی تو برو و روی بارها بشین."
او هم مثل ویل در طول راه ساکت بود. خاطرات گذشته را به یاد می اورد و خودش را با انها تازه می کرد. بارش باران هوا را لطیف کرده بود و حالا گرمای خورشید بعد از ظهر را بر شانه هایش حس می کرد. به نظرش کار درستی کرده بود که به خانه امده بود. تارا جایگاه مقدسی را که نیاز داشت به او می داد و با کمک مامی می توانست دنیای ویران شده ی خود را دوباره بسازد. وقتی وارد جاده اشنای تارا شدند اسکارلت راست نشست. سینه اش را جلو داد و لبخندی بر لبانش نقش بست.
اما هنگامی که خانه در معرض دید قرار گرفت، فریادی از ناامیدی کشید. "ویل چه اتفاقی افتاده؟" تمامی تارا پوشیده از ساقه های مو بود. شاخه های زشتی که برگ های خشک داشت. روپوش چوبی چهار تا از پنجره ها کج شده و دو تای دیگر اصلا روپوش نداشت.
"اتفاقی نیفتاده، به جز تابستان، اسکارلت. تعمیرات خانه را مجبورم خودم زمستان ها انجام بدم. کسی نیست مواظبت کنه. تعمیر پنجره ها را در چند هفته ی اینده شروع می کنم. هنوز که اکتبر نشده."
"اوه ویل اصلا چرا نمی ذاری من پول بدم؟ می تونی کارگر اجیر کنی، کمک بگیری. نگاه کن همه گچ ها ریخته اجرها پیدا شده کاملا از بین رفته."
جواب ویل بدون اراده بود. "عشق و پول هیچ کدام کمکی نمی کنه. اونهایی که اهل کارن سرشون شلوغه. اونایی هم که بیکارن به درد من نمی خورن. خودمون ترتیبشو می دیم. سام گندهه و من. به پول تو هم احتیاجی نیست."
اسکارلت لبش را گزید و حرفی را که می خواست بگوید خورد. قبلا هم با غرور ویل روبه رو شده بود و می دانست که تا چه حد نرم نشدنی است. حق با او بود که می گفت اوردن کارگر خرج اضافی است. یک روکش گچی می توانست مشکل را حل کند. اکنون می توانست مزارع را ببیند، مزارع پشت خانه را که تا دور دست ها ادامه داشت. زمین ها تازه شخم خورده بود. انها را کود داده بودند تا برای کشت بعدی اماده شود. بوی گیج کننده ای به مشام می رسید. زمین قرمز رنگ، گرم و حاصلخیز. به نظر می امد. این قلب و روح تارا بود.
اسکارلت گفت: حق با توست.
در باز شد و اهل خانه در ایوان جمع شدند. سوالن جلوی همه ایستاده بود و کوچک ترین فرزندش را در آغوش داشت، شکمش بالا امده بود و چین های لباس کتانی کهنه اش را صاف کرده بود. شالش پایین افتاده و روی بازوانش قرار داشت. از دور شادی ساختگی اسکارلت را احساس نکرد.
"خدای من، ویل، سوالن دوباره حامله است؟ مثل اینکه مجبورین چند تا اتاق دیگه بسازین."
ویل با دهان بسته خندید. "هنوز داریم برای داشتن یه پسر تلاش می کنیم." برای همسر و سه دخترش دست تکان داد.
اسکارلت هم دست تکان داد. ارزو کرد کاش برای بچه ها چند تا اسباب بازی خریده بود. اوه، خدایا. نگاهشان کن. سوالن اخم کرده بود. نگاه اسکارلت به چهره های دیگر افتاد. دنبال صورت های سیاه می گشت.... پریسی آنجا بود.
وید و الا پشت دامن او پنهان شده بودند. زن سام گندهه دلیله قاشقی دستش بود، معلوم بود که در حال هم زدن غذا بوده... لل ه ی بچه های سفیدپوست تارا هم بود. اسمش چی بود؟ها، بله لوتی.
ولی مامی کجاست؟ اسکارلت به بچه هایش گفت:
سلام عزیزانم، مادر برگشته. بعد به طرف ویل برگشت و دستش را روی بازوی او قرار داد.
"مامی کجاست ویل؟ آن قدر پیر نشده که به استقبال من نیاد." ترس گلوی اسکارلت را فشار می داد.
" تو رختخواب افتاده، مریضه."
اسکارلت از گاری در حال حرکت پایین پرید، پایش لغزید، ولی خودش را نگه داشت و به طرف خانه دوید. "مامی کجاست؟" مخاطب او سوالن بود و به بچه ها که از بازگشتش شادی می کردند توجهی نمی کرد.
" بدتر از این از تو انتظار نداشتم اسکارلت، هیچ فکر کردی چکار داری می کنی؟ پریسی و بچه ها را بی خبر فرستادی اینجا، همان طور که خودت بی خبر از اینجا رفتی، فکر نکردی که من خودم چقدر بدبختی دارم؟ حالا هم که برگشتی اصلا حالیت نیست. این طرز سلام علیکه؟"
اسکارلت دستش را بالا برد. اماده بود تا به خواهرش سیلی بزند. "سوالن، اگر به من نگی مامی کجاست، جیغ می زنم."
پریسی استین اسکارلت را گرفت و کشید. " من می دونم مامی کجاست خانم اسکارلت، می دونم. به شدت مریضه، ما هم اتاق پشت اشپزخانه را براش اماده کردیم، همونی که گوشتای اضافی رو توش اویزون می کردیم. جای خوب و گرمیه. من الان اونجا بودم. خوب نمی تونم بگم همه چی اون جا هس، ولی من یه صندلی براش بردم تا اگه دلش خواست روش بشینه یا اگه کسی به دیدنش اومد جا برای نشستن داشته باشه..."
پریسی همین طور برای خودش حرف می زد. اسکارلت وسط اتاق ایستاده بود، چهارچوب را گرفت که نیفتد.
ان... ان... چیزی که توی تختخواب می دید مامی او نبود. مامی زن چاقی بود. قوی و پرگوشت با پوستی قهوه ای و گرم. تقریبا شش ماه می شد که از اتلانتا برگشته بود، این مدت برای اینکه این طور تحلیل برود کافی نبود. نمی توانست این طور باشد. اسکارلت باور نمی کرد، تحملش را نداشت. این مامی نبود، باور نمی کرد. این موجودی که در بستر خوابیده بود، تیره و چروکیده زیر لحاف وصله دار به زحمت به خود حرکت می داد و انگشتانش روی چین های لحاف به زور تکان می خورد. لرزشی اسکارلت را گرفت.
بعد صدای مامی را شنید. ضعیف و مقطع، صدای دوست داشتنی مامی عزیزش بود. " دخترجون مگه صد دفعه به ات نگفتم وقتی بیرون می روی یه چیزی بنداز رو دوشت، چتر افتابی رو هم بگیر رو سرت... نگفتم، نگفتم..."
" مامی!" اسکارلت کنار تختخواب زانو زد. " مامی، اسکارلت اینجاس، اسکارلت تو، خواهشی می کنم مریض نباش، مامی تحملشو ندارم. تو دیگه نه."
سرش را کنار شانه استخوانی مامی گذاشت و مثل بچه ها زار زار گریه کرد. دست استخوانی مامی به ارامی بر سر اسکارلت قرار گرفت.
" گریه نکن، کوچولو. انقدرها خراب نیست که نشود درستش کرد." اسکارلت با ناله گفت: همه چیز، همه چیز به هم ریخته مامی.
" هیس. حالا فقط یک فنجون بیشتر نمونده می تونی یک سرویس چای خوری دیگه بخری، به همین قشنگی. هنوزم می تونی مهمونی چای بدهی، مامی قول داده."
اسکارلت خود را عقب کشید، نگران بود، می ترسید. به چهره مامی خیره شد، برق محبت و عشق را در چشمان گود افتاده اش دید، چشمانی که او را نمی دید. با صدای ارامی گفت: نه. نمی توانست تحمل کند. ملانی مرده بود. رت رفته بود و حالا مامی. کسانی را که دوست داشت، ترکش کرده بودند. این خیلی ظالمانه بود.
با صدای بلند گفت: مامی، مامی به من گوش بده. من اسکارلتم. لبه تخت را گرفت و سعی کرد تکانی بدهد. " به من نگاه کن." التماس می کرد " به من نگاه کن به صورتم. تو منو می شناسی مامی، باید منو بشناسی این منم، اسکارلت."
صدایش ارام بود "خودش این طوری دوست داره اسکارلت و خوشحاله. وقتی دختر کوچکی بود از ساوانا امد تا از مادرت مواظبت کنه اون روزا براش روزهای خوبی بود. قوی بود، درد و رنجی نداشت. کاری نکن که حالا معنی درد را بفهمه. بذار همین جوری که هست باشه."
اسکارلت کوشش کرد خودش را رها کند. "ولی من می خوام منو بشناسه ویل. هرگز به اش نگفتم که وجودش چقدر برام مهمه. باید به اش بگم."
"فرصتشو پیدا می کنی. حالش دائما تغییر می کنه. همه را می شناسه ومی دونه داره می میره. وقتی حالتش تغییر کرد می تونی باهاش حرف بزنی. حالا با من بیا. همه منتظرت هستن. دلیله تو اشپزخانه است صداشو می شنوه، مواظبشه."
اسکارلت اجازه داد که ویل کمکش کند. تمام بدنش بی حس بود حتی قلبش. به ارامی در پی ویل به اتاق نشیمن رفت. سوالن فورا شروع به سرزنش کرد، شکایت می کرد که چرا اسکارلت خانه را رها کرده و بی خبر رفته است. ولی ویل او را ساکت کرد. "اسکارلت خسته است، ضربه بزرگی به اش وارد شده، ناراحته، راحتش بذار. سو..."
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۸-۳-۱۳۹۳, ۱۰:۳۵ صبح
یافتن سپاس نقل قول
1 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
setayesh1363

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #6
RE: رمان " اسکارلت " اثر:الکساندراریپلی (ادامه رمان بربادرفته)

به بچه ها گفت:"سلام عزیزانم.بیاین بغل مادر"
صدای خودش را شنید.به نظرش آمد این صدا به شخص دیگری تعلق دارد،ولی خوشحال بود که حد اقل حرف خوبی زده است.
وقتش را اغلب در اتاق مامی و در کنا او می گذراند.امیدش به این بود که در آغوش مامی و در میان بازوان او آرامش میابد و این بازوان جوان وقوی او بود که ییرن سیاه را که رو به مرگ میرفت را در آغوش داشت.وقتش صرف حمام کردن مامی و عوض کردن لباس او میشد.هر وقت نفس کشیدن برایش مشکل میشد،به کمکش می شتافت.با دست خودش قاشق را می گرفت و سوپ گرم یا آبگوشت را به دهان او می گذاشت.اسکارلت همان لالایی هایی که مامی برای او میخواند،زمزمه میکرد.وقتی مامی هذیان میگفت و با مادرش که سالها پیش مرده بود حرف میزد،اسکارلت کلماتی که اغلب مادرش به زبان می آورد تکرار می کرد.
چشمان بی رمق مامی گاهی او را میشناخت و وقتی چهره اسکارلت را که بسیار دوست میداشت را میدید لبخندی لب های خشکش را از هم میگشود.آنوقت با صدای لرزان،اسکارلت را سرزنش می کرد،درست مثل آنوقت ها که اسکالت کودکی بیش نبود"موهایت چه قدر به هم ریخته است.میس اسکارلت،حالا برو برس را بردار وهمانطور که مامی بهت یاد داده صد دفعه به موهایت بکش."یا"نباید با این زیر پیراهن بلند و چرک هر کجا که دلت خواست بری.برو تا کسی تو را ندیده،یه چیز درست و حسابی بپوش."یا"مثل ارواح شدی،رنگت خیلی سفید شده،این دیگه چیه؟پودر زدی؟همین الان برو صورتت را بشور."
اسکارلت قول میداد دستورات مادر را انجام دهد مامی در بی خبری به سر می برد.رهسپار جهانی بود که اسکارلت چیزی از آن نمیدانست،دیگر فرصتی برای اطاعت از دستور های او نداشت.
در تمام روز و هنگام غروب سوالن،لوتی و حتی ویل به کمک اسکارلت می آمدند کنار مامی می ماندند تا او بتواند نیم ساعتی در صندلی راحتی به استراحت بپردازد.اما شبها اسکارلت فقط خودش کار پرستاری را انجام میداد.فیتیله چراغ نفتی را پایین میکشید.کنار مامی مینشست و دست لاغر او را در دست می گرفت.وقتی تمام اهل خانه میخوابیدند،و مامی هم میخوابید فرصت میافت تا گریه کند،اشک هایی که از قلب شکسته اش سرازیر می شد کمی تسکینش میداد.
یک بار نزدیک سحر مامی بیدار شد"برای چی گریه میکنی عزیزم؟مامی پیر دیگه آماده است تا بارش را بر زمین بذاره و در آغوش خداوند استراحت کند.این که این همه جاروجنجال نداره."دستش را از دست های اسکارلت بیرون آوردو سر او راکه در کار بستر فرو افتاده بود نوازش کرد"هیس.بسه دیگه،حالم آنطور که فکر می کنی بد نیست."
اسکارلت با ناله گفت:"معذرت می خوام،نمی تونم جلوی گریه ام رو بگیرم."مامی با انگشتانش گیسوان اسکارلت را از صورتش کنار زد"به مامی پیر بگو بره کوچولوش چشه؟"
اسکارلت به چشمان دوست داشتنی پیر و با تجربه او نگریست و درد عمیقی را که تا بحال نشناخته بود احساس کرد."هر کاری تا بحال کرده ام اشتباه بوده مامی.نمیدانم چطور توانسته ام این همه اشتباه کنم.اصلا نمی فهمم."
-میس اسکارلت،تو کار هایی کردی که مجبور بودی.هیچ کس بیشتر ازآنچه که مجبوره نمی تونه کاری بکنه.خداوند مسئولیت هایی به تو داد و تو آنها را به دوش گرفتی.هیچ کس نمی پرسه که چرا این بار ها رابه دوش تو گذاشتن و تو چه طوری از عهده حمل آنها بر میآیی.هر چه شده،شده خودتو اذیت نکن."
در نور ضعیف اتاق چشمان مامی پر اشک شد و آرام بر هم افتاد و به خواب رفت.
چطور می تونم ناراحت نباشم؟اسکارلت می خواست فریاد بزند.زنگی ام فنا شده.من نمی دانم چه باید بکنم.به رت احتیاج دارم.ولی او رفته.به تو هم احتیاج دارم.توهم داری مرا ترک می کنی.
سرش را بلند کرد،اشکها را از روی گونه هایش زدود وشانه های دردناکش را صاف نگه داشت.زغال سنگ بخاری داشت تمام می شد و سطل خالی بود.مجبور بود دوباره آن را از زغال سنگ پر کندو بخاری را روشن نگه دارد.اتاق داشت سرد می شد و مامی می بایست گرم نگه داشته شود.لحاف رنگ و رو رفته را که روی بدن مچاله شده مامی کشیده شده مامی کشیده شده بود مرتب کرد،بعد سطل را برداشت و قدم در تاریکی حیاط سرد گذاشت.با عجله به طرف انبار زغال سنگ رفت.کاش شالش را برداشته بود.
مهتاب نبود،فقط یک هلال باریک نقره ای پشت ابر ها گم میشد.هوا از رطوبت شب سنگین بود و در دور دستهای آسمان چند ستاره که از دام ابرها گریخته بودند مثل تکه های ریز یخ می درخشیدند.اسکارلت از سرما می لرزید.تاریکی اطراف هیچ شکلی نداشت و تا بینهایت ادامه یافته بود.کورمال کورمال به وسط حیاط رسید.در تاریکی ساختمان انباری را که باید در همان نزدیکی ها میبود تشخیص نمی داد.هراسی او را در بر گرفت.ناگهان برگشت و دنبال ساختمان سفید خانه که الان از آن بیرون آمده بود گشت.ولی آن هم تاریک و بی شکل بود.هیچ نوری دیده نمی شد.گویی در جهانی خاموش، ناشناخته و سرد گم شده بود.امشب هیچ چیز حرکت نمی کرد.نه برگی از درخت می افتاد و نه پری از بال پرندگان.وحشت بر او مستولی شد،خواست فرار کند.ولی به کجا؟همه جا تاریک بود.
دندانهایش را به فشرد.این دیگر چه دیوانگی بود؟من در خانه هستم،در تارا.به زودی وقتی خورشید بالا بیاید تاریکی سرد از میان خواهد رفت.به زور لبخندی به لب آورد؛طنین صدای غیر عادی او را پراند.
با خود فکر کرد،مردم می گویند همیشه قبل از سحر، تاریک ترین لحظات شب است،مثل این که راست می گویند.من فقط سرگیجه گرفته ام همین.نمی خواهم خود را ببازم ،نباید تسلیم حرف مردم شوم،الان موقع این کار نیست،بخاری زغال می خواهد.یک دستش را بالا گرفت و در تاریکی به سمت جایی که فکر میکرد انبار زغال سنگ کنار انبار هیزم قرار دارد رفت.پایش در گودالی لغزید و به زمین خورد.سطل آهنی صدای بلندی کرد گم شد.تمام اعضای بدنش از ترس می لرزیدند و به او میگفتند تسلیم شود،هر کجا هست بماند،تا سلامتی خود را در جایی که تاریک است و هیچ چیز دیده نمی شود حفظ کند،می خواست همان جا بماند تا صبح شود.ولی مامی چه می شد.او به گرما نیاز داشت،به شعله ی قشنگی که از دریچه طلق دار بخاری دیده میشد احتیاج داشت.
اسکارلت به آهستگی روی زانوهایش نشست و دنبال سطل گشت.مطمئنا تا آن لحظه چنین تاریکی غلیظ و متلاطمی وجود نداشت.با چنین هوای سرد نمناکی،به سختی نفس مس کشید.سطل کجا بود؟ سحرگاه کجا بود؟ انگشتانش به فلزی سرد خورد،همانطور که روی زانو نشسته بود به طرف آن دراز شد و با دو دست طرفین آن را گرفت.روی پاشنه هایش نشست و در نا امیدی سطل را به آغوش فشرد.
آه خدای من.من دارم دور خودم می چرخم.حتی نمی دانم خانه کدام طرف است،انبار کدام طرف.من در شب گم شده ام.دیوانه وار به بالا نگاه کرد به دنبال نور میگشت ولی آسمان سیاه بود.حتی آن ستاره های یخی دور دست هم ناپدید شده بودند.
یک لحظه می خواست فریاد بزند،جیغ بزند و جیغ بزند،تا از اهل خانه یکی بیدار شود و چراغی روشن کند تا او را پیدا کند وبه خانه ببرد.
ولی غرورش اجازه نداد در حیاط پشت خانه خودش که چند قدم با آشپزخانه فاصله نداشت گم شده بود!تا به حال در چنین وضعیت خجالت آوری گرفتار نشده بود.
بند سطل را دور بازویش پیچید و دوباره دستش را بلند کرد.روی زانوهایش در تاریکی حرکت کرد.ممکن بود به چیزی بر خورد کند به دیوار،به خانه،به انبار هیزم،حتی به دیوار چاه و طاقتش را از دست بدهد.می خواست تند تر راه بود .نمیدانست چه تصمیم خطر ناکی گرفته است.ممکن بود دوباره بیفتد و قوزک پایش پیچ بخورد.آن وقت درمانده می شد و مجبور بود منتظر بماند تا یکی او را پیدا کند.مهم نبود که چه می کشد.هر چه می کردبهتر از این بود که بیچاره و درمانده و گمشده بنشیند و کاری نکند.
دیوار کجا بود؟همین جاها باید باشد.احساس کرد که در نیمه ئ راه جونزبوورو گم شده است.دوباره ترس برش داشت.اگر تاریکی اطراف ادامه داشته باشد چه؟اگر همین طور دور خودش بگردد و دائما به این طرف و آن طرف بخورد چه؟به خودش گفت:تمامش کن همین حالا تمامش کن.از گلویش صدا های عجیب و غریبی بیرون می آمد.
با پاهایش می جنگید،نفسش را آرام تر کرد،به خود نهیب زد که آرام بگیرد.با خودش گفت:این اسکارلت اوهارا است.او در تارا بود.قدم به قدم آن جا را بهتر از کف دستش می شناخت.پس چرا نمی توانست یک قدمی خود را ببیند؟می دانست در تارا چه چیز هایی وجود دارد.کاری که باید می کرد پیدا کردن آنها بود.
می خواست این کار را روی دو پایش انجام دهد.نه مثل بچه ها یا سگ ها روی چهار دست و پا.سرش را بالا گرفت و شانه های ظریفش را راست کرد.شکر خدا کسی ندید که او این چنین بر خاک افتاده و یا اینطور آهسته آهسته پیش می رود.هر گز در زندگی به زانو در نیامده بود حتی ارتش شرمن پیر هم نتوانسته بود او را به خاک بیاندازد.هیچ کس و هیچ چیز نمی توانست او را به زانو در آورد مگر این که خودش اجازه میداد و آن وقت اگر به خاک می افتاد سزاوارش بود.از تاریکی وحشت کرده بود،مثل نی نی کوچولو های ترسو!
همین فکر و خیال هاست که مرا زمین می زند،مثل آدمی ترسو که سقوط کرده باشد.از خودش متنفر بود،از اینکه به این چیز ها فکر کرده از خودش بدش آمد این حقارت او را دوباره گرم کرد"دیگر اجازه نمیدهم چنین چیزی دوباره پیش بیاید،هرگز،مهم نیست چه پیش آید.اگر تمام جاده را هم افتان و خیزان بروی راهت فقط می تواند به طرف بالا باشد اگر زندگی ام آشفته شود باید آشفتگی را پاک کنم،هرگز تسلیم نخواهم شد.
سطل زغال سنگ را جلوی خودش نگه داشته بود و با قدم های محکم پیش می رفت.یک مرتبه سطل به چیزی خورد.خنده بلندی کرد،بوی چوب های کاج که تازه بریده شده بود در مشامش نشست. به جلوی انبار هیزم رسیده بود.انبار زغال سنگ درست کنارش قرار داشت.این همان جایی بود که می خواست برود.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۸-۳-۱۳۹۳, ۱۰:۴۳ صبح
یافتن سپاس نقل قول


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان " زویا " اثردانیل استیل ایران دخت 79 1,754 ۱۹-۵-۱۳۹۵ ۰۳:۴۶ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " خانه ترستون " اثردانیل استیل ایران دخت 70 2,019 ۳۰-۱۱-۱۳۹۴ ۰۹:۲۵ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در خانه رویاها " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدپنجم) ایران دخت 55 1,757 ۶-۹-۱۳۹۴ ۰۸:۲۴ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " شیطان پنهان " نوشته جسیکا استیل ایران دخت 31 1,254 ۲۴-۷-۱۳۹۴ ۰۹:۲۹ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در ویندی پاپلرز " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدچهارم) ایران دخت 54 3,312 ۷-۶-۱۳۹۴ ۱۰:۰۰ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در جزیره " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدسوم) ایران دخت 56 2,243 ۱۶-۵-۱۳۹۴ ۰۲:۰۴ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آنی شرلی در اونلی " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلددوم) ایران دخت 64 2,025 ۱۲-۵-۱۳۹۴ ۰۹:۴۵ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در گرین گیبلز" نوشته ال. ام. مونتگومری (جلداول) ایران دخت 74 2,504 ۷-۵-۱۳۹۴ ۰۲:۴۵ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد