تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 9 رای - 2.78 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان امشب - سیمین شیر دل
#1
اگر میخواهی سرگذشت من رو بدونی باید قول بدی خوب به حرفام گوش کنی.
هر جا بردمت بیایی نه نگی... بعد میتونی قضاوت کنی. در مورد همه چی، در مورد من عشقم زندگیم و ....
میخوام برگردم به گذشته. نه گذشتهای خیلی دور کمی دور. به اندازه یک وجب نه شایدم کمتر به اندازه یک پلک به هم زدن. همیشه فکر میکنیم از گذشته فرسنگها دور شدیم در حالی که این طور نیست. گذشته هر دم با ماستو آینده کمی جلوتر از ما. اما اون قدر تو رویاها گم میشیم که حقیقت نمیبینیم . حقیقتی مثل تولد مثل نفس کشیدن مثل خود زندگی. شاید فکر کنی توهم گرفتم و یه چیزهایی برای خودم میگم. اما اگه بشینی و پنح تا انگشت دستت رو جلوصورتت باز کنی خیلی آسون میلادت نوجوانیت و جوانیت و پیری و حتی مرگت را میتونی مجسم کنی که مثل برق و باد و با فاصله ای اندک میگذره و تو هنوز اندر خم یک کوجه ای.
البته اینهایی که گفتم هیچ ربطی به سرگذشت من نداره اما تنهایی خیلی بیشتر از گذشته به حقایق زندگی و سرگذشت ادمها فکر میکنم تا شاید بتوانم نتیجه ای بگیرم .
الان سی و پنج سالم است. از اینکه هنوز زیبا هستم و تفاوتی با گذشته نکردم خدا را شاکرم یعنی یاد گرفتم که شکر گزار باشم و قانع.
خونه ما در محله ای بود که به شمال شهر نزیک تر بود. محله ای قدیمی و خوب با کوجه های عریض و بن بست .
خونه ای جنوبی و دوبلکس. ما خیلی پولدار نبودیم . مثل محله مون که رو بشمال شهر بود و ضع مالی پدر نیز متوسط رو به خوب بود. هر سال هم رشد و ترقی خوبی داشت.پدرم کارمند شرکت نفت بود..اما الان سالهاست که بازنشسته شده. پدر مردی گندمگون است با قدی متوسط و اندامی پر وجهار شانه.مرد خوبی بود و تنها عیبش خونسردی بیش از حدش بود..هر چه مادر دلسوز و متعهد بود پدر تو خودش بود و با کسی کاری نداشت.
مادرم دبیر بود و عاشق کارش . وقتی عصبانی میشدم میگفتم تو عاشق شاگرداتی و برای من نامادری.که میگفت : بیتا
تو خیلی بی انصافی. تو اولین و آخرین شاگرد من هستی. مطمئن باش تربیت و رسیدگی به تو همیشه در اولویت قرار داره
رابطه ما مثل تمام مادر و دخترها گاهی با محبت و گاهی با لجاجت همراه بود . مثلا موقع کنکور با شرایط خوبی که از لحاط درسی
داشتم با انتخاب رشته تربیت بدنی مادر را هاج و واج کردم اما سکوت اختیار کرد چون به آزادی انتخاب عقیده داشت.خوب میدانستم که مادر
توقع داشت دست کم به ادبیات رو بیاورم اما برای نشان دادن سرکشی ام ساز مخالف مادر زدم که البته خدا رو شکر پشیمان نشدم
روز بازنشستگی مادر روز مرگ آرزوهاش بود چون اعتقاد داشت هنوز رسالت خودش را به جا نیاورده و جوانان به او و تجربیاتش نیاز دارند.
مادر از پا ننشست و پس از یک سال استراحت در چند دبیرستان غیر انتفاعی شروع به تدریس کرد.
شباهت من و مادر خیلی بود درست مثل سیبی که از وسط به دو نیم کرده باشند. محال بود جایی برویم و نفهمند ما مادر و دختریم
چشمانی سبره. بینی قلمی پوستی روشن و البته قد و بالایی بلند. باید اعتراف کنم از این لحاظ خیلی خوش اقبال بودم. موهای سیاه
و براقم تضاد زیبایی با پوست روشن و چشمان سبزم داشت. که جذابیتم را دو چندان میکرد.
میونه من و پدر خیلی خوب بود وقتی میخواستم حرص مادر رو در بیارم موافق پدر میشدم . خیلی لوس بودم.پدر من رو خوشگل بابا
صدا میکرد.بیشتر هوسهام رو زیر سایه پدر عمل میکردم. بی چون و چرا دستوراتم اجرا میشد . چیزی که مادر نمی پسندید.
پدر یواشکی پول میداد تا لباس مورد علاقه ام را بخرم و حتی با دوستانم بیرون بروم. و به گفته خودش خوش بگذرانم.بیچاره مادر چقدر حرص میخورد. آن زمان شانزده هفده سال بیشتر نداشتم.
در مورد برادرام باید بگم وقتی پانزده سالم بود بهرام برای ادامه تحصیل به آلمان رفت و بعد از چهار سال ازدواج کرد و تصمیم گرفت همان جا ماندگار شود. چند بار هم به تنهایی به ایران سفر کرد . همسر آلمانی اش نامش گریس بود. زیبا نبود و اندامی بلند و ظریف داشت که کمکی به حال و روزش نمیکرد. پدر و مادر از اینکه بهرام بدون اجازه و مشورت با آنها ازدواج کرده دل شکسته شدند اما برای توجیه کارش در سکوت و با برخوردی سیاستمدارانه وانمود کردند که از ازدواج او خبر داشتند و مقصر خودشان بودند که موضوع را جدی نگرفتند.
بهنام با پنج سال اختلاف از بهرام به دنیا آمده بود. پس از گرفتن لیسانس در شرکت معتبری شروع به کار کرد. پدر و مادر چها ر چشمی مراقب بهنام بودند تا دست از پا خطا نکند. بهنام تو عالم خودش بود. شرکت میرفت و میامد و به قول خودش تیپ میزد و با دوستان آن چنانی اش بیرون میرفت. گاهی یواشکی از پشت پنجره نگاهشان میکردم. فقط از سر کنجکاوی .از آن دسته پسرانی بودند که هیچ زمانی ایده آل من نبودند.
باید بگم من خیلی به مد روز میگشتم اما روی مد کاری نمیکردم. اغلب دوستانم برای آنکه از قافله عقب نمانند میخواستند وارد دانشگاه بشوند و بعنوان دانشجو در اجتماع پذیرفته شوند.برایشان چندان فرقی نمیکرد کدام رشته و کدام شهر . حتی دوست پسر میگرفتند تا عقب مانده جلوه نکنند. یا هر چند وقت یک بار نامزد میکردند و بهم میزدند تا بفهمانند به دنبال تفاهم هستند که پیدا نکردند.اما من فقط عاشق مدل لباس و مو بودم.آخه بیکار بودم و آزاد.
مادر و پدر خیلی به من اعتماد داشتند . مادر از این بیرون رفتنهای من خوشش نمیامد که البته حریفم نمی شد. چون تفریح دیگه ای نداشتم. تنها دوست صمیمی ام کتی بود.
دختر فهمیده و با شعوری که از د وران دبیرستان دوستی ما شکل گرفت و همان طور ادامه پیدا کرد. حتی رشته تحصیلی مان رو مثل هم انتخاب کردیم و همزمان فارغ التحصیل شدیم.
کتی رو خیلی قبول داشتم. مربی شنا بود. نقاشی میکرد کلاسهای مراقبه میرفت و خلاصه از هر انگشتش هنرهای واقعی میریخت . نه برای سرگرمی و نه برای پز دادن. بلکه استعدادش رو داشت و میرفت دنبالش. من رو هم قبول نداشت . میگفت تو لوس و تنبلی . هر کی جای تو بود الان پای پیاده دور دنیا رو هم گشته بود. این آرزوی خودش بود که با کوله پشتی و کفش کتانی جهانگردی کند که مطمئن بودم اگه اراده کنه این کار رو هم انجام میده.
کتی با پسرهای دانشکده دوستی ساده ای داشت . آرش آدم خاصی بود. موهای بلند و مجعدش رو پشت سرش می بست . با چشمانی سیاه و نافذ د ر صورتی کشیده و لبخندی اسرارآمیز تیپ جالبی به هم میزد که ناخودآگاه به سویش جلب میشدی. به نظرم آرش تفاوتی با بقیه پسران دور و برمان داشت که کتی مشکل پسند رو اسیرش کرده بود.
فقط با کتی این قدر صمیمی بودم چون رگ خواب همدیگر رو میدانستیم. بقیه بچه ها برای گذراندن یک یا دو ساعت خوب بودن اما بعد حوصله مون رو سر میبردند. آخه اونا راه می افتادن تو خیابون تا توجه چند نفر رو جلب کنن .اما ما تو خیابونها دنبال چیزهایی بودیم که همه آنها با نمی دیدند و یا اگر می دیدند توجه نمی کردند.مثل رفتن به کوچه های بهارستان و یا خانقاه وقت غروب، پرسه زدن تو کوچه های پامنار و دیدن خونه های متروکه که کتی اعتقاد داشت و مطمئن بود خانه اجنه هاست.یکی دیگه از اعتقادات کتی نسبت به مردم طرز نگاه کردن بود. می گفت طوری باید نگاه کنی تا بتونی اون طرف هر چیزی رو ببینی.مثلا وقتی به خونه ای خیره میشی باید حیاط خلوتش رو هم ببینی. آدما مثل خونه ها حیاط خلوتی دارن که باید دید و به درونش رخنه کرد. باید حیاط رو دید نه نمای ظاهریشون رو.
مامان میونه خوبی با کتی داشت فقط کمی نه ... بیشتر از کمی از جسارت کتی میترسید ولی اعتراف میکرد در نوع خودش بی نظیره. کتی ماهی یک بار به بهشت زهرا یا گورستانهای متروکه میر فت . به غسالخانه وسر قبرهای قدیمی میرفت. برای من تعریف میکرد که چه حالی داشته و چه چیزی در درونش کشف کرده. نگاه کتی معمولی نبود . اگه کمی ایمانش قوی میکرد یک چیزی میشد.
وقتی بیست و پنج سالم شد و فارغ التحصیل شدم در دفتر هواپیمایی که متعلق به عمو جانم بود مشغول کار شدم. بعد از ظهر ها هم برای دو نوبت مربی بدن سازی بودم.
مطمئن بودم تا آخر عمر پدر و مادرم به من پول خواهند داد اما در شرایطی که میتونستم دو موقعیت کاری خوب داشته باشم که مورد علاقه ام بود و درآمد خوبی داشتم چه دلیلی داشت دستم رو جلوی پدر و مادر دراز کنم.
بهنام زیاد سر به سرم نمی گذاشت که البته زیاد حوصله و وقت این کار رو نداشت.فقط گاهی من رو به کوه می برد تا هم خودش هوا بخوره و هم نگن با خواهرش جایی نمیرود. با دوست دختراشم اون جا قرار می گذاشت تا بهتر هواخوری کنه! اگه مادر می فهمید قیامت به پا میشد چرا که فکر میکرد برای من بد آموزی داره.
من به مادر حرفی نمیزدم نه برای اینکه میترسیدم فقط چون میدیم تاثیری روی من نداره
بهترین روزهای عمرم رو میگذروندم به نظر اطرافیانم در اوج زیبایی و طراوت بودم کار خوبی داشتم. ورزش میکردم. مدیر یکی از آزانسهای هواپیمایی خواستگارم بود. یکی از پسران محله مان محجوبانه نگاهم میکرد وبه این وسیله علاقه اش رو نشان میداد. یکی از اقوام دور پدر در انگلیس خواهانم بود. خانمی که برای ورزش به باشگاه میامد چشم از من بر نمیداشت و برای برادرش که بازاری اسم و رسم داری بود در نظر گرفته بود. چند بار هم به بهانه های مختلف اون رو به باشگاه کشانده بود با من رو ببیند. البته برای دختری در این سن و سال چندان
عجیب نیست . عجیب من بودم که از احساس خالی بودم و خودخواه.
تنها مورد جالب توجه در کوچه خانه ای بود درست رو بروی خانه ما. جالبی اون به خاطر بزرگی خانه و بعد خالی بودن و وجود نخل بزرگی بود که در حیاط قرار داشت. همیشه حسرت داشتن اون رو در حیاط خون مون داشتم.
ساکنان قبلی آن به خارج مهاجرت کرده بودند.مدتی می شد که عده ای برای بازسازی به آنجا تردد می کردند . از اینکه با ورودشان آرامش نخل
من به هم خورده بود عصبانی بودم. به نظرم اون خونه محکوم بود تا ابد تنها بمونه. نخل من سمبل همه چیز بود. تنهایی سکوت، آفتاب، روشنایی ، استقامت ، تاریکی نیاز حیات و جاودانگی در طبیعت کدام نماد رو سراغ دارین که مثل درخت تمام چیز های خوب رو در خودش پنهان کرده باشه.
(تازه موضوع داستان شروع میشه) [عکس: icon_eek.gif]
صبح جمعه بود که با سرو صدایی که از کوچه شنیدم کنار پنجره رفتم . کامیونی حامل اثاثیه کنار در خانه رو به رویی ایستاده بود و کارگران مشغول بردن وسایل به داخل بودند.
پرده را انداختم و پایین رفتم . ساعتی بعد همراه مادر به استخری رفتیم که کتی مربی و غریق نجات آنجا بود. مادر اغلب برای ماساز و من برای شنا و هم صحبتی با کتی به آنجا می رفتیم.
سهیلا جون ، مادر کتی دندان پزشک بود وپدرش مهندس. مادر و سهیلا جون هم سن و سال بودند . چند بار هم به مسافرت رفته بودند. روابطی حساب شده و از روی احترام بین شون برقرار بود. روزهایی که به استخر می رفتیم مادر از قبل با سهیلا جون هماهنگ می کرد. همان جا ناهار مختصری می خوردیم و تا بعد از ظهر وقت مون رو میگذروندیم.
آن روز پدر و بهنام هم برای خرید زمین به کرج رفته بودند.
موقع برگشتن کوچه خلوت بود و اثری از کامیون و کارگران نبود. مادر گفت آخرش این خونه هم صاحب پیدا کرد. گفتم خدا کنه خانواده آروم و خوبی باشن.
"خدا کنه". کافیه یک خانواده ناجور تو کوچه پیدا بشه... دیگه فاتحه اینجا خونده شده.
صبح به محض اینکه از در بیرون آمدم اتومبیلی سیاه رنگ توجه مرا جلب کرد. با خروج مرد جوانی از خانه ، راننده اتومبیل پیاده شد و سلام نظامی داد. نیم نگاهی به آن دو انداختم و راهم را پیش گرفتم . طبق عادت سر کوچه به انتظار تاکسی ایستادم. اتومبیل سیاه رنگ از کنارم گذشت. در یک لحظه کوتاه نگاه تند و تیز مرد جوان را مثل تیری از کمان کشیده شده روی خودم احساس کردم. به جهت مخالف نگاه کردم تا رد شوند. کمی به مغزم فشار آوردم تا قیافه همسایه جدید رو به خاطر بیاورم . اما چندان موفق نشدم. فقط قد بلند و اندام چهار شانه او که
بیشتر شبیه ورزشکاران بود در نگاه اول جلب توجه می کرد.
فردای آن روز کتی به دیدنم آمد . به کتی گفتم خونه رو به رویی رو خریدن. کتی کنار پنجره رفت و گفت: آخی دلم به حال ارواحی که تو این خونه بودن می سوزه.
"ارواح! تو از کجا میدونی خونه ارواحه؟"
" هرجا که خالی باشه و مرموز، خونه ارواحه"
"مرموزیش به خاطر درخت نخلشه که حالت عجیبی به اون داده"
"ارواح که جای خاصی ندارن. همه جا هستی. حالا اگه جایی خالی باشه راحت تر رفت و آمد می کنن"
در حالی که هر دو به خونه رو به رو زل زده بودیم مرد جوان همسایه سر رسید . کتی گفت : این کیه ؟
نمی دونم، گویا صاحب خونه باشه و تنها زندگی کنه. شاید با زن و بچه اش زندگی میکنه.
نه... زن نداره. چه برسه به بچه.
از کجا می دونی؟
از قیافه اش پیداست. بعد خودت می فهمی. بعضیها حیاط خلوتشون رو راحت نشون می دی، با یک نظر.
پس باید آدم درستی باشه.
فکر میکنم همین طوره.در ضمن خیلی هم خوش لباس و خوش قیافه است. و با نگاهی عمیق به من خیره شد
شانه ها یم را با بی تفاوتی بالا انداختم و گفتم : خوب ... که چی؟
" هیچی . فقط مراقب خودت باش"
با تمسخر خندیدم و گفتم: کتی، باورت شده که خیلی حس ششمت قویه
" این حس اسمی نداره . ناخودآکاه تو ضمیرم نقش می بنده و کمی جلوتر رو می بینم"
"کمی جلوتر چی دیدی؟"
"یک رابطه مثبت بین تو و اون"
با حیرت گفتم: من و اون... اون کیه؟ من حتی اسمش رو نمی دونم. روی حدس و گمان میگی زن و بچه نداره و حیاط خلوتش معلومه . بعد
می گی رابطه مثبت بین من و اون. البته می تونه مثبت باشه. چون فکر می کنم همسایه های خوبی هستن.
"تو پرسیدی ، منم جواب دادم.آینده همه چی رو معلوم می کنه. فراموش نکن ما بازیچه سرنوشتیم"
"ولش کن . می خوام سایتی رو که راجع به جن پیدا کردم نشونت بدم. عکسهاش دیدنیه"
هر دو سراغ کامپیوتر رفتیم و ساعتی سرگرم کارمان شدیم و همسایه جدید رو به حال خودش گذاشتیم.
دلم نمی خواست با کتی و حدسیاتی که می زد درگیر شوم . اما در واقع مرد جوان تصوری از رویاهام بود. چهره ای خشن و جداب مثل چهره های سینمایی که با قدرت و با ابهت به نظر میرسید. قیافه ای که به راحتی نمی شد سن و سالش را تشخیص داد. حسم بین بیست و هشت تا سی و پنج سال بود.
عاقبت معمای همسایه جوان حل شد. بهنام با یکی از دوستانش در حال گذر بودند که جناب سروان پویا معین رو می شناسن. شب برای ما از کشفی که کرده بود حرف زد.
"پویا معین ، افسر با هوش و مشهور آگاهی"
مادر می گفت :" خدا رو شکر . دلم شور می زد که مبادا آدمای نا جوری باشن.
پدر گفت: خانم مطمئن باش تو این کوچه آدم نا جور نمی آد... همه جور جورن.
در حالی که ناخن پایم را سوهان می کشیدم گفتم: زن و بچه داره؟
بهنام گفت: مثل اینکه با مادرش زندگی می کنه.
مادر گفت: تو از کجا میدونی ؟
"صبح خان مسنی رو دیدم که داشت بیرون می رفت . لابد مادرش بود."
پدر گفت: راجع به مسایل خصوصی مردم کنجکاوی نکنید. همین که آدمای شناخته شده ای هستن کافیه. ما که قرار نیست با اونها رفت و آمد کنیم.
مادر گفت: یک کم شناخت از افراد لازمه. هر چی باشه همسایه هستیم و نا خود آگاه ارتباط خواهیم داشت.
" شما مدام دنبال زندگی اجتماعی می گردید. پس حریم خصوصی افراد چی می شه؟"
جلال تو هیج وقت موافق من نیستی . من دنبال زندگی اجتماعی نیستم ، اما در هر حال تو اجتماع زندگی می کنم. چه بخواهیم و چه نخواهیم به یکدیگر وابسته ایم.
پدر برای آنکه نشان دهد اهمیتی به حرفهای مادر نمی دهد گفت:" خوشگل من، امروز بهت خوش گذشت؟
" بد نبود . ممنون"
" کتی کی رفت؟"
" یک ساعت پیش"
" هفته دیگه با هم می ریم کرج. می خوام رستو رانی که بهترین قزل آلای ایران رو طبخ می کنه نشونت بدم. ماهی بخوری که تا عمر داری یادت نره."
زیر چشمی به مادر نگاه کردم که با دلخوری نشسته بود. گفتم : یه شرطی که مامان هم بیاد و نگه حوصله ندارم.
" البته که مامان باید باشه. بدون او خوش نمیگذره."
مادر با غیظ گفت: شما لطف دارید.
به آشپرخانه رفتم و لیوانی چای ریختم. بی اختیار زیر لب گفتم : افسر آگاهی ، جوان و با هوش ، درست مثل فیلمها.
همسایه جدید نکات جالب و جذابی داشت که بی اختیار اطرافیان ر و به خودش مشغول می کرد. حتی کتی با دیدن مرد جوان به حیاط خلوتش راه پیدا کرده بود.
حالا چه بخواهم و چه نخواهم هر روز جناب سروان معین را می دیدم. ساعت خروجمان هم زمان بود. اگر کمی در خروج از منزل تأخیر داشت به طور حتم سر کوچه از کنارم می گذشت.
دو سه روز اول بی اعتنا از کنار هم گذشتیم .تا سر کوچه برسم حالت معذبی داشتم. روز چهارم در را پشت سرم بستم که آقای معین با لبخندی بر پهنای صورت گفت: سلام. صبح بخیر.
لحظه ای ایستادم و گفتم : سلام صبح شما هم به خیر.
از لبخندش پیدا بود که می خواهد لطف خود را در حق همسایه به جا بیاورد. با قدمهای بلند از کنارش گذشتم . خوشبختانه اولین تاکسی عبوری ایستاد و سوار شدم.
غروب مادر دنبالم اومد و به خرید رفتیم. وقت برگشت ، خانم اردلان ، همسایه بغلی رو دیدیم . احوالپرسی می کردیم که خانمی مسن از خونه رو به رو بیرون آمد. خانم اردلان سلام کرد و آن خانم چند قدم به طرف ما آمد . ما هم به او نزدیک شدیم و سلام کردیم.
خانم اردلان گفت: با خانم معین آشنا شدید؟
مادر گفت: متأسفانه افتخار آشنایی نداشتیم.
خانم اردلان ما را به خانم معین معرفی کرد. مادر هم ورود به منزل جدید رو به او تبریک گفت. خانم معین از اینکه افتخار همسایگی با ما را دارد اظهار خوشحالی کرد . بعد از خداحافظی همسایه جدید، خانم اردلان گفت:خانواده خوبی به نظر میرسند.
مادر گفت: مثل اینکه با پسرشون زندگی می کنن؟
" اون طور که خانم معین می گفت همسرش سال گذشته فوت کرده و چون قادر نبوده با خاطرات همسرش تو اون خونه سر کنه خونه رو عوض کردن و با دو پسرش زندگی می کنه."
" اون یکی پسرش مهندس پتروشیمیه و تو ماهشهر کار می کنه. ماهی یک بار می آد مرخصی."
" که این طور. .. خدا رو شکر که همسایه های خوبی نصیبمان شده."
" بله . همین طوره. از قدیم گفتن همسایه خوب از صد تا فامیل بهتره."
" تشریف می آوردید منزل در خدمت باشیم."
" متشکرم. می خوام برم داروخانه برای اردلان پماد بگیرم.
"بلا دوره. خدای نکرده آقای اردلان کسالتی دارن؟"
" حالش خوبه. فقط می خواد خودش رو لوس کنه می گه پا درد دارم. می گم اگه پا درد داری چه جوری پارک می ری."
" اگه شما همراهیش کنید دیگه بهونه نمی گیرن."
" من حال و حوصله پارک ندارم. می خواد شطرنج بازی کنه دنبال حریف می گرده."
" مزاحم وقتتون نشیم. سلام من رو به آقای اردلان برسونید."
" سلامت باشید. شما هم خدمت آقای ارجمند سلام برسونید."
پس از خداحافظی به خونه اومدیم. حمام رفتم و بعد به کتی زنگ زدم که خونه نبود. پیغام گذاشتم تا تماس بگیرد. بهرام تلفن کرد . کمی با گریس دست و پا شکسته انگلیسی حرف زدم . بهرام می گفت:
گذاشتم عروسی تو یا بهنام بیام ایران. گفتم عروسی بهنام خواستی بیا اما از عروسی من خبری نیست. گفت تا کی می خوای مزاحم پدر و مادر باشی. زودتر یه بدبختی رو تور کن.
بعد از قطع تماس طبق معمول مادر دلش گرفت و گریه کرد. کمی که آروم شد گفت: اگه امسال نیاد خودم میرم می بینمش . این جوری می فهمم اوضاع و احوالش چطوره. از پشت تلفن که چیزی نمی شه فهمید. فقط می گه خوبم، گریس خوبه و ما با هم خوشبختبم و از این حرفا.
" نکنه می خواین برین مامی شوهر بازی در بیاریم؟"
" چقدر هم بلدم. باید برم یه خورده از شیرین جون یاد بگیرم . شاید به دردم خورد."
" نترسین گریس رو که ببینین اون حس خدادادی در شما بیدار خواهد شد."
" بیتا، خیلی بد جنس شدی. از تو بعید که من رو مثل دیو ببینی."
" شوخی کردم . به دل نگیرین. راستی چرا با پدر نمی رید؟"
" پدرت رو که می شناسی... امسال تصمیم بگیره چند سال بعد اجرا می کنه."
" اما در مورد کارش این طور نیست. زمین رو می بینه و معامله می کنه."
" فقط در این مورد زود می جنبه که برای من معما شده."
" اگه پدر نیاد من با شما میام."
" از الان پول جمع کن شاید بتونیم تکونی بخوریم."
" بدبختی پول من جمع نمیشه."
" خرید های اضافی رو بذار کنار می شه. ماهی دو تا کیف و چند تا شلوار و مانتو و کفش با اون قیمتها و مارکها.... بعید می دونم بتونی پولی جمع کنی."
" اگه تصمیم بگیرم این کار رو می کنم."
"ببینیم و تعریف کنیم. حالا برو اونهایی که خریدی رو جا بجا کن تا مجموعه لباسات کامل بشه."
" مثل پیرزنها پول جمع کنم که چی بشه .ولی اگه بخوام برم آلمان پولم رو جمع می کنم تا اون جا خرید کنم."
" پس بگو چرا می خوای همراهیم کنی. دنبال فروشگاه می گردی."
" هم فال و هم تماشا."
"تا ببینیم خدا چی می خواد."
ساعتی بعد کتی زنگ زد . قرار گذاشتیم جمعه با فرزانه و شبنم بریم سینما.
صبح ، بعد از آماده شدن لحظه ای تردید کردم . کنار پنجره رفتم و اتومبیل همیشگی رو در انتظار دیدم. همان طور از گوشه پرده نگاه می کردم. منتظر موندم آنها بروند و بعد بیرون بروم. چند دقیقه نگذشت که آقای معین بیرو ن آمد و به در خونه ما خیره شد. بعد به ته کوچه و سر کوجه نظر کرد و سوار شد
از حرکاتش خنده ام گرفت. شاید کارش بی منظور بود و یا به عادت چند وقت اخیرو اما به نظرم به قول بجه ها کارش کمی تابلو بود.
تصمیم گرفتم از روز بعد پیش از بیرو ن آمدن از خونه مطمئن شوم کوچه خلوت است. چند دقیقه تأخیر هیچ اشکالی نداشت.
هوا کم کم پاییزی می شد . پاییز فصل مورد علاقه ام نبود. سرد و کسل کننده . در هر حال قادر نبودم جلو اومدن فصلها رو بگیرم و گرنه هر چهار فصل رو به بهار تبدیل می کردم و بس.
دو روز به آخر هفته مانده بود و من هر روز با تأخیر بیرون می رفتم. از کار همسایه جوان هر روز می خندیدم که با خروج از خانه به در بسته ما نگاه می کرد و چند دقیقه تأمل می کرد و سوار می شد و می رفت.
جمعه بعد از ظهر بجه ها دنبالم آمدن. با صدای بوق اتومبیل کتی سریع از پدر و مادر خداحافظی کردم و بیرو ن رفتم. آقای معین و مادرش را دیدم. سلام کردم . خانم معین گفت: جایی تشریف می برید برسونیمتان.
پویا معین خیره به من ایستاده بود و خیال نگاه بر گرفتن نداشت.
دستپاچه از حالت نگاهش گفتم: ممنون وسیله هست. و به اتومبیل کتی اشاره کردم که چند قدم جلوتر از ما توقف کرده بود.
با این جمله هر دو به اتومبیل در انتظار من نگاه کردند. بدبختانه هر سه دختر برگشته بودن و به ما که نه .... بلکه پویا معین رو زیر نظر گرفته بودند. بعدبا خنده رویشان را برگرداندند.
از کار بجه ها عصبی شدم. آبرویم پیش آنها رفت. خانم معین گفت: دوستان شادی دارید.
"بله همینطوره"
پویا گفت: مزاحمتون نمی شیم. با اجازه.
خانم معین با لحنی نا خوشایند گفت: خوش بگذره.
خداحافظی کردم. سوار شدم و نفس راحتی کشیدم و بعد به هر سه خیره شدم . با هم گفتن : سلام
" سلام و زهر مار . خجالت نکشیدین ... شما ها آدم ندیدین"
شبنم گفت: آدم دیدیم . مثل اون کم دیدیم.
فرزانه گفت: حالا تور کردنی هست؟
کتی گفت: نه نیست.
" وا ، چرا نیست؟"
" برای اینکه از بچه بازی خوشش نمی آد"
" حالا ما شدیم بچه. اگه مرد این جوری پیدا بشه پسرا به چه درد می خورن"
شبنم با التماس گفت: بذار بیام تو اتاقت بادبادک هوا کنم؟
فرزانه گفت: منم می آم . منتظر می مونم تا اگه بادبادکت گیر کرد رو درخت همسایه برم برات بیارم.
" زحمت نکش مگه خودم چلاقم. شما دو تا هیچ حرف دیگه ای ندارید بزنید؟"
فرزانه گفت: منم همسایه ای به این خوش قیافه ای داشتم راجع به کس دیگه ای یک درصد هم فکر نمی کردم.
شبنم گفت: امروز قوف دادیم مودب باشیم و شیطونی نکنیم.
البته اونها تو سینما هم آروم و قرار نداشتن و تا می تونستن به پشت و جلو خیز بر میداشتن تا به قول خودشون آمار همه رو داشته باشند.
در سالن انتظار مرد میان سالی جلو آمد و با معرفی خود به عنوان کارگردان از من خواست در صورت علاقه به کارهای هنری به دفتر فیلم سازی او مراجعه کنم، بی معطلی هم کارتش را به من داد و گفت شما چهره ای سینمایی دارید. تشکر کردم و گفتم راجع به پیشنهادتون فکر خواهم کرد.
شبنم گفت:می پرسیدی سیاهی لشکر نمی خواد فرزانه رو بفرستیم.
فرزانه گفت: در جایی که تو هستی من رو قبول نمی کنن.
همگی خندیدیم . بعد از سینما به رستوران رفتیم و شام خوردیم.کتی تعریف کرد با آرش به هم زده. آرش فلک زده تقاضای ازدواج داده و به کتی برخورده . چون آرش رو به عنوان یک دوست قبول داشته و هیچ وقت عاشقش نبوده. گفت: پسر احمق فکر کرده خاطر خواهش هستم.
شبنم گفت: مگه میشه آدم به یه پسر چند سال دوست باشه بدون هیچ منظوری؟
کتی گفت: حالا که می بینی می شه . اگه می تونستیم قبول کنیم که همه ما احتیاج به دوست مونث و مذکر داریم این طور نمی شد.
گفتم: در هر حال این یک غریزه است و نمی شه از آرش خرده بگیری. آرش پسر خوب و مظلومی بود، اما مرد دلخواه من نبود. من دنبال مارکوپولو میگردم که با هم دنیا رو بگردیم. آرش یه هنرمنده. فقط باید آهنگ بسازه و بنوازه. شب به شب هم باید می شدم کنیز آقا و مو های بلند شو شونه می زدم و می بستم. آدمای شاعر مسلک به درد من نم خورن.
فرزانه گفت: چطور چند سال تحمل کردی؟
" تحمل نکردم. دوست داشتم با آرش نشست و برخاست کنم و سر از حرفاش در بیارم که از عرفان و مسلک من در آوردیش سخنرانی می کرد"
" سر در آوردی؟"
" نه بابا . همش پرت و پلا می گفت"
گفتم: پس از این به بعد از کنسرت مجانی خبری نیست.
"غصه نخور . با اقساط بلند مدت خودم می برمت.
شبنم گفت: بیتا، در مورد پیشنهاد کارگردانی که دیدیم چه نظری داری؟
" پیشنهاد وسوسه انگیزی بود. گمان نکنم پدر رضایت بده"
" یعنی اگه خانواده ات راضی بشن قبول می کنی؟"
" نمی دونم. تا به حال راجع به چنین موردی فکر نکردم."
کتی گفت: اگه بری تو کار هنر باید قید زندگی راحت رو بزنی.
فرزانه گفت: دون قد ر مشهور می شی که باید محافظ بگیری.
کتی گفت: شهرت فقط باعث دردسره.
شبنم گفت: مثل پسر خاله من که فوتبالیست مشهوریه.
گفتم: راستی اون در چه حاله؟
" حسابی داره حال می کنه. اگه هر روز عکسش رو تو یه روزنامه و یا مجله نبینه براش عجیبه"
کتی گفت: تونسته با این شهرتی که به هم زده کنار بیاد؟
" بیشتر از پسر خاله ام ، خاله مریم خودش رو گرفته وگرنه علی زیاد تو این باغا نیست"
کتی گفت : شهرت هم مثل خیلی چیزهای دیگه بعد از مدتی عادی می شه. یعنی جزوی از زندگی می شه.
ادامه بحثمان راجع به هنرپیشه ها و مسایل هنری در ایران گذشت و هر کس نظر خودش را ابراز می کرد.
شب کتی پیش من موند. سرمان به کامپیوتر گرم بود که با صدای برخورد باران به پنجره به هم نگاه کردیم. گفتم: مثل اینکه بارون می آد...
با شوق به سمت پنجره دویدیم.
کتی گفت: دستات رو بگیر بیرون تا بارون رو لمس کنی.
هر دو خم شدیم بیرون و دستامون رو به سمت آسمون گرفتیم. بی اختیار به درخت نخل که از قطره های بارون لبریز بود خیره شدم. کمی آن طرف تر مرد جوان همسایه را دیدم که به طارمی تکیه زده و محو تماشای ما بود.دستم را پس کشیدم و گفتم: کتی بیا تو ، می ترسم سرما بخوری.
کتی نفس عمیقی کشید و گفت: چه بوی خوبی. بوی خاک... الان قبرستون دیدنیه. گورهای خیس شده از بارون و سکوت خیال انگیز اون جا شور انگیزه.می تونم خودم رو اون جا تصور کنم. شب .تنها و زیر بارون.
پنجره رو بستم و پرده رو کشیدم تا کتی از حالت مالیخولیایی در بیاد. خوشبختانه کتی متوجه مرد همسایه نشد وگرنه باز از حیاط خلوت او حرف میزد. شاید او هم از کتی خوشش آمده بود که آن طور محو تماشا شده بود.
قایم موشک بازی خوب پیش می رفت. صبحها از گوشه پنجره منتظر رفتن او می ماندم و بعد از در بیرون می رفتم. نمی دونم چرا این کار رو می کردم. من دختری خجالتی نبودم. ترسو هم نبودم .ولی مثل بچه ها که از لو لو خور خوره می ترسن، منم از پویا معین وحشت داشتم .
روز چهارشنبه بود که عمو جان من رو صدا کرد. نیم ساعتی راجع به کمالات آقای پارسایی صحبت کرد . گفت: بنده خدا دست بردار نیست. هر چی می گم نره می گه بدوش. راستش ر و بخوای از بس دست به سرش کردم دیگه خجالت می کشم . اگه بدونم کس دیگه ای رو زیر سر داری می گم حق داری ، اما تو که آسه می ری آسه میای . پس بگو آقای پارسایی چه ایرادی داره تا منم بدونم.
" عمو جان ، اجازه هست بدون رودربایستی حرف بزنم"
"صد در صد"
تا حالا نمی خواستم رک و راست نظرم رو بگم تا حمل بر بی ادبی من قلمداد نکنین. اما از دید من ایشون نگاه خوبی ندارن.
عمو جان با لحنی با مزه گفت: یعنی هیزه؟
با خنده گفتم: نمی خوام این کلمه رو به کار ببرم. چیزی که احساسم می گه رو بیان کردم. وقتی با آدم حرف میزنه می خواد با نگاهش... بقیه شو بهتره نگم. همه چی پول و مقام نیست.شخصیت آدما اهمیت داره که این آقا فاقد اونه.
عمو جان کمی طول و عرض اتاق رو بالا و پایین رفت و گفت : تو چیزی رو دیدن که اغلب دخترا نمی بینن. اول پول و مقام رو می بینن. بعد که می رن تو زندگی تازه متوجه می شن نگاه همسرشون به تمام دخترا و خانمها همان نگاه است که مختص به خودشون می دونستن. مرد هم باید مثل زن حجب و حیا داشته باشه. دیگه راجع به پارسایی حرفی نمیزنم.
بلند شدم و گفتم ممنون عمو جون.
عمو جان گونه اش رو با انگشت نشون داد و گفت: اول بوس ، بعد مرخص.
بوسه ای به گونه عمو جان زدم و گفتم شما خیلی ماه هستید.
" تو هم ستاره ناز منی. در ضمن شب جمعه فراموش نشه"
" مگه میشه یادمون بره.دلم برای دستپخت شیرین جون لک زده"
عمو جان دو پسر داشت . به همین علت علاقه خاصی به من داشت و هرازگاهی سر به سرم میگذاشت و لوسم می کرد . گاه با کارهایش و گاه با هدیه هایی که می داد ابراز علاقه می کرد.
پشت میزم برگشتم که متوجه شخصی شدم که به انتظار ، رو به روی میزم نشسته است. پریسا جلو آمد و گفت: فکر میکنم اون آقا آشناست. چون هر چی گفتم چه خدمتی از دستم بر میاد گفت منتظر میمونم.
" چرا زودتر صدام نکردی؟"
" اومدم صدات کنم که خودت اومدی"
خیلی احتیاج به فکر کردن نداشت ، چون با نکاه به سر شانه های پهن و آرایش مو هایش راحت حدس زدم چه کسی باید باشد. در حالی که روی صندلی جا بجا می شدم گفتم: از اینکه معطل شدید معذرت می خواهم بفرمایید در خدمتم .
نگاهش کردم و با حیرتی ساختگی گفتم: آقای معین... سلام حالتون خوبه ؟ خوش آمدید.
با لبخندی گیرا و پر جاذبه گفت: سلام از بنده است . امیدوارم مزاحمتون نشده باشم.
" خواهش میکنم. باعث افتخاره . چه خدمتی از دستم بر میاد؟"
در حالی که به اطرافش نگاهی انداخت گفت: نمی دونستم شما اینجا مشغول به کار هستبد . دنبال آزانس هواپیمایی می گشتم که بر حسب تصادف به اینجا آمدم.
جای کتی خالی تا حیاط خلوتش رو ببینه . حرفهایش به اندازه کافی ضد و نقیض بود که دستش را رو کند.
" در هر حال خوشحالم که گذرتون به اینجا افتاده . رضایت همسایه محترمی چون شما و خانواده محترمتون باعث افتخار بنده است"
" نظر لطف شماست ، اگه می دونستم اینجا تشریف دارید زودتر از این مزاحمتون می شدم"
به مستخدم اشاره کردم تا نوشیدنی بیاورد.
"بلیط به مقصد مشهد می خواستم ، البته برای آخر هفته"
به سمت مانیتور چرخیدم تا جای خالی پیدا کنم. همان طور که مشغول جستجو بودم گفتم : پنجشنبه هشت شب و جمعه نه صبح . جوابی نشنیدم . به طرفش چرخیدم.
و گفتم آقای معین.
نگاه خیره اش را از من گرفت و با دستپاچگی گفت : ببخشید ، سوالی کردید؟
"تاریخ پرواز رو گفتم. پهجشنبه هشت شب و جمعه نه صبح... هر کدوم که مایلید براتون رزرو کنم؟
" پنجشنبه خوبه"
" برای چند نفر؟"
" دو نفر"
" با مادر تشریف میبرید زیارت ؟"
" خیر ، مأ موریت اداریه"
" آه ... نباید کنجکاو می شدم"
" اشکالی نداره ... همسایه ها حق دارن اطلاعات کوچکی از حال هم داشته باشن"
در این مورد با مادر هم عقیده بود. مستخدم دو فنجان قهوه روی میز گذاشت . گفتم: تا سرد نشده میل کنین"
" شرمنده ام نکنید"
" این رو از طرف خودم و عمو جانم که مدیر آزانس هستند صادقانه خدمتتون عرض کردم"
" جالبه ... مدیریت اینجا با عموی شماست! بنابراین شما کارمند ایشون هستید"
" بله همینطوره"
" در هر حال خوشحالم با همسایه محترمی چون شما آشنا شدم"
" از حسن نیتتون ممنونم"
با لبخندی زیبا در قالب چهره ای خشن و مجذوب کننده گفت: سلام برسونید . با اجازه تون.
از جا بلند شدم و گفتم : سفر خوشی داشته باشید، خدا نگه دار.
توجه همکارانم به ما جلب شده بود. شهره از پشت میز رو به رو زبانش را در آورد . شانه هایم را به علامت نفهمیدن بالا انداختم . پریسا که در میز
کناری می نشست خم شد و گفت: آره جون خودت.
آقای معین بعد از پرداخت مبلغ بلیتها بیرون رفت .رو به پریسا گفتم: این آقا همسایه ما هستن.
" خدا اقبال بده... همسایه هم داشته باشی این طوری"
شهره کنار ما آمد و گفت: ببینم ، طرف چه کاره است؟
" افسر آگاهی"
هر دو با حیرت گفتن : نه
شهره گفت : می دونی بیتا، همه چیز این آقا استاندارد بود.
پریسا گفت : یعنی چی همه چیز طرف استاندارد بود؟
" خوب از قد و بالا و قیافه و جذابیتش، اگه می گفتی خلبانه یا دکتر بیشتر باورم می شد"
آقای سلیمانی ، یکی از همکاران ، از کنارمان گذشت و گفت: خانمها جلسه تشکیل دادن؟
شهره چشم غره ای رفت و گفت: خودش نصفش تو زمینه ، حسودی می کنه.
خوشبختانه آقای سلیمانی نشنید وگرنه حرف شهره که چندان دل خوشی از او نداشت را بی جواب نمی گذاشت. با زنگ تلفن ، پریسا و شهره سر
جای خود برگشتند. گوشی را برداشتم . بفرمایید.
" خانم ارجمند"
" بله خودم هستم"
" معین هستم . از اینکه دوباره مزاحمتون شدم شرمنده ام"
" خواهش میکنم. امرتون؟"
اگه ممکنه دو بلیت به مقصد مشهد برای هفته آینده هم رزرو کنین. راستش وقتی گفتید با مادر به این سفر می روم دلم خواست این کار
" رو برای مادر انجام بدم."
" هر روزی که بخواهید رزرو می کنم. خیالتون راحت باشه، اما به نظر من با تور تشریف ببرین راحت تر هستین"
" بله خودمم همین نظر رو داشتم. بنابر این خیالم راحت باشه؟"
" بله یادداشت کردم"
" وقتی برگشتم خودم برای گرفتن بلیت خدمت می رسم"
" هر طور مایلید"
" خداحافظ"
" خدا نگه دار"
بعد از قطع تماس پریسا به طرف من چرخید و گفت : خودش بود؟
" بله ... جناب معین بود"
" متوجه شدم. دیگه چی کار داشت؟"
" برای مادرش تور مشهد می خواست رزرو کنه. راستی ببین تور با قیمت مناسب و شرایط خوب چی داری؟"
" چشم. مطمئن باش سنگ تموم می گذارم"
" پریسا ... بس کن و به کارت برس"
بعد از ظهر وقتی کتی به باشگاه آمد راجع به آمدن پویا معین به آزانس حرف زدم . کتی گفت: ببینم آزانس هواپیمایی قحط بود که سر از اون جا
در آورد؟
" می گفت تصادفی آنجا آمده"
" تو هم باور کردی؟"
" تو که گفتی حیاط خلوتش پیداست. پس چه دلیلی داره دروغ بگه ؟"
" چون حیاط خلوتش پیداست دروغاش معلوم می شه"
" کتی ، راستش رو بخوای من ازش می ترسم"
" برای اینکه خیلی با ابهته"
" و خشن "
" خوبه نگفتی وحشی"
" وحشی چیه، در واقع خیلی مودب و با نزاکته، خیلی خوش لباس و خیلی"
" بس کن ، همین خیلی گفتن تو رو ترسونده. در ضمن اون که با تو کاری نداره"
" کاری نداره. اما فکر می کنم داره سبک سنگینم می کنه"
" تو هم زیر دره بین بگیرش . من که روابط مثبت بین تو و اون رو پیش بینی کرده بودم"
" من بهش فکر نمی کنم. وقتی می بینمش راجع به اون حرف می زنم"
" یواش یواش ، عجله نکن ، بیست و پنج سالته و هنوز عاشق نشدی. چند ماهم روش"
" چه اصراری داری من عاشق بشم؟"
" من .... به من چه ربطی داره؟"
تو از روز اول این طور فکر کردی و به زبون آوردی . آدم عاشق یعنی بدبخت، کسی که حق زندگی ازش سلب می شه و اراده هر کاری ازش "
" گرفته میشه. من دوست ندارم آدم بی اراده ای باشم و ذهنم فقط یک جا باشه و بس. این اوج بدبختی یک انسانه
" عشق چیز قشنگیه . اما با این استدلال تو وحشتناکه . در ضمن نمی شه که تو همیشه همه رو بدبخت کنی ، یک بار هم خودت بدبخت شو. یک نصیحت دیگه .... اگه تونستی جلوش رو بگیر "
" وگرنه بی خود شعار نده.
" ببینم منظور تو از بدبخت کردن من پارسایی و برادر خانم فلاح و پسر سرهنگ و .... ا
" خوب آره ، مگه پارسایی کم منت کشید یا همین خانم فلاح ... اما تو با خیره سری و بی اعتنایی همه شون رو جواب کردی. دوست آرش یادته دیگه .کم مونده بود با گیتارش بزنه تو سر خودش"
" همه اینها یادمه . اما ربطی به معین نداره"
" ربطش اینه که داری حرص می خوری ، رفتی تو نخ معین و ادعا می کنی بقیه فرقی نمی کنه . بهت حق می دم . اون با بقیه فرق داره"
" تو تاییدش می کنی؟"
" اگه برات مهمه ،آره"
" پای همه حرفا ت هستی"
" هستم ، روز اول هم گفتم"
" یادته می گفتم اگه از کسی خوشم بیاد حاضرم خودم پیش قدم بشم"
" خوب حالا وقتشه"
" نه ، وقتش نیست . چون من می ترسم"
" پس عهدت رو شکستی؟"
"توخواب هم نمی دیدم از کسی خوشم بیاد به همون اندازه هم بترسم. یادته پریشب پنجره رو باز کردیم تا بارون رو تماشا کنیم؟"
"یادمه"
" اون داشت ما رو نگاه می کرد"
" متوجه شدم"
" خیلی بد جنسی . چرا به من نگفتی؟"
" چون تو هم به من حرفی نزدی"
" شاید از تو خوشش اومده"
" ها ... ها... خندیدم. من از همون فاصله متوجه نگاه تند و تیزش به تو شدم"
" تو تاریکی! چطور متوجه شدی؟"
" این دیگه یه رازه که نمی تونم تو رو توجیه کنم. اونم به هوای بارون رو تراس بود. طبعی لطیف در ظاهری خشن.بعد تو رو می بینه و مات می مونه"
" چه شاعرانه! اثر هم نشینی با آرش ؟ البته به درد فیلمهای هندی هم می خوره که هیچ وقت مورد علاقه تو نیست"
" ببین خانم بی مشغله ، آخرش روزی من و تو باید دم به تله بدیم. حالا اگه تله خوبی پیدا کنیم چرا گیر نکنیم."
" من که بعید می دونم تو یکی دم به تله بدی"
" دور و برت رو نگاه کن ، اگه کسی مثل جناب معین دیدی معرفی کن . حرفی که خودت همیشه می زدی"
" مطمئن باش الان تو قلب من سکوته"
" اما تو مغزت هیاهوست و آخرین مرحله فرمان مغز به قلب "
همه این حرفها کنار . تو می تونی با مردی که نگاه دختر ها و زنها رو به خودش جلب می کنه سر کنی؟ اگه امروز می دیدی بچه ها چی می گفتن. حتی مردهای همکار هم با حساد ت نگاه میکردن.
"اگر زنی باشم که از نظر ظاهر نگاه دیگرون رو به خودم جلب کنم مساوی می شیم. تو فراموش کردی چی هستی . به نظرم با دیدن معین اعتماد به نفست رو از دست دادی"
" من زنم.قدرت رقابت با مردها رو ندارم. اونا آزادی و سرکش"
احتیاجی به رقابت نیست . اگه مردی عاشقت باشه . به طور حتم تحمل نگاه هیچ کس رو به تو نخواهد داشت. اون قدر دور و برت رو می گیره که خودش رو از یاد می بره... حالا برو که کلاست شروع شد.
" تو ورزش نم کنی؟"
" چرا، الان خودم رو می رسونم"
به سالن رفتم و ضبط رو روشن کردم و گفتم:سلام روزتون بخیر. طبق معمول برای گرم شدن دور سالن می دویدیم. و با شمارش من نرمش شروع شد.
آخر شب سرو صدایی که از بیرون می آمد توجهم رو جلب کرد. کنار پنجره رفتم.
خانواده معین در حال بدرقه مهمان بودند. حدود بیست نفر با خنده و شوخی در حال خدا حافظی بودند.در کنار پویا مردی جوان تر از خودش ایستاده بود . شباهت چندانی به یکدیگر نداشتند اما مشخص بود کسی نمی تواند باشد جز برادرش از پنجره دور شدم و به رختخواب رفتم . بر خلاف همیشه که با لباس رسمی دیده بودمش تی شرت و شلوار جین به تن داشت .
بی اختیار آه کشیدم . خدایا... کاش می شد فکر اون رو از سرم بیرون کنم و هیچ علاقه ای به کارها و رفتارش نداشته باشم. اما بدبختانه با کوچکترین صدا و یا احساسی که نوید دیدن او را می داد کنجکاو می شدم و کنا پنجره می رفتم تا شاید برای لحظه ای کوتاه او را ببینم و سر از کارهایش در بیاورم.
حتی در این مورد به کتی دروغ گفتم که به طور حتم متوجه شده بود. دلم می خواست به خودم تلقین کنم تمام احساسم فقط دروغی دخترانه و پوچ است که برای سرگرمی و تنوع در مغزم جریان پیدا کرده و به زودی با گذر زمان از ذهنم پاک خواهد شد.
روز پنجشنبه بی اختیار به یادش افتادم. آن روز به مقصد مشهد پرواز داشت. شب خانه عمو جان دعوت داشتیم و سرم گرم می شد و کمتر به او فکر می کردم.
قرار بود مادربه آرایشگاه برود و رنگ موهایش را عوض کند. تا آمدن مادر و رفتن به مهمانی وقت داشتم تا نامه ای به بهرام بنویسم. بعد از اتمام نامه اتاقم را مرتب کردم و لباسهایی که قرار بود بپوشم را آماده کردم.
ساعتی بعد مادر آمد و به دنبال آن پدر و بهنام نیز رسیدند. حاضر شدیم و بیرون رفتیم . خانم معین همره مردی که آن شب کنار پویا بود بیرون آمد. سلام و احوالپرسی کردیم .
خانم معین پسرش را با لقب مهندس پدرام معین معرفی کرد. بهنام از اتو مبیل پیاده شد و برای عرض ادب کنار ما آمد.
پدرام معین به نظرم مردی گوشه گیر و شخصیتی بر عکس برادرش داشت با عینکی ظریف در
چهره ای استخوانی . اگر دیدی مثل کتی داشتم چه خوب می شد. دست کم حیاط خوتش را می دیدم. بعد از خداحافظی سوار اتومبیل شدیم . بهنام گفت: خانواده خوبی هستن.
پدر گفت: اگه یه دختر دم بخت داشتن می گرفتیم برای تو.
" من اگه اقبال داشتم اینجا چه کار می کردم"
مادر گفت: از این لحاظ جای خوشحالیه. دست کم دخترای مردم در امن و امان هستن.
مادر کمتر به رفتار بهنام اشاره می کرد و ترجیح می داد خود را به نادانی بزند. اما گاهی با حرفها و کنایه هایش یهنام رو متوجه کارهایش می کرد
بهنام گفت: مامان از شما توقع نداشتم.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
}
#2
گفتم : راست یادم اومد ... چند وقت پیش که با بچه ها رفته بودم سینما آقایی که خودش رو کارگردان معرفی کرد به من پیشنهاد بازیگری داد. کیفم رو باز کردم تا کارتی که آن شب به من داد را نشان دهد.
پدر برگشت و گفت چطور الان می گی؟
به خاطر اینکه جندان جدی نگرفتم.
بهنام گفت مبادا قبول کنی. من آبرو دارم.
" مگه چه اشکالی داره . کار هنری باعث افتخاره"
نبینم دور و بر این حرفها بگردی .... از من گفتن.
حالا که این طور شد از لج تو هم شده می رم دنبالش.
پدر گفت : بهنام جان ، حواست رو بده به رانندگیت .
آخه همش لجبازی می کنه.
اگه خوب گوش می کردی می فهمیدی که بیتا علاقه ای به این مسئله نداره و فقط می خواست ماحرای اون شب رو تعریف کنه. اگه براش مهم بود همون موقع مطرح می کرد.
باشه ، معذرت می خوام و از آینه نگاهم کرد و گفت: شاید برای نقش دراکولا تو رو لازم دارن.
از حسودیت می گی . اگه به خودت پیشنهاد می دادن با سر می رفتی.
مادر گفت بس کنین. این قدر با هم جدل نکنین.یک دفعه هم که می خواهیم بریم مهمونی باید شاهد بحث شما دو تا باشیم.
هر دو سکوت کردیم. پدر سر راه از قنادی شیرینی خرید. خانه عمو جان سمت تجریش بود. شیرین جون و عمو جان زوج خوشبختی بودند و زندگی خوبی داشتند.
شیرین جون خیلی خوش پوش و امروزی بود و حسابی عمو جان را در گیر خودش می کرد. طوری که عمه جان همیشه از این مسئله ابراز ناخشنودی می کرد و شیرین جون را بی ملاحظه و از خود راضی قلمداد می کرد. البته این نظر عمه جان بود .
چون من شیرین جون رو خیلی دوست داشتم و از اینکه مجتل تکان خوردنه به عموی خوش قیافه ام نمی داد خوشحال بودم . با .وجود کارمندان زیبایی که دور و برش بودند فثط شیرین جون بود .
که از پس اطرافیانش بر می آمد و بر تمام امور تسلط داشت. هومن، پسر بزرگشان ازدواج کرده بود و حسام هنوز مجرد بود و هم سن و سال بهنام
با باز شدن در خانه حسام طبق معمول با رویی باز به استقبال آمد .گفت: دختر عمو ی نازنینم . خیلی خوشگل شدی.
بودم.
خوشگل بودی . بیشتر شدی.
فکر می کنم تو این یک ماه که من رو ندیدی خوشگل تر شدم.
به سر تا پایم نگاه کرد و با حیرت گفت یک ماهه که ندیدمت . عجب آدم گندی شدم.
دستم رو دور بازویش حلقه کردم و گفتم می بخشمت.
با هم وارد خونه شدیم. هر زمان که من و بهنام و حسام دور هم جمع می شدیم آن قدر حرف برای گفتن داشتیم که گذر زمان را حس نمی کردیم و وراجیهایمان تمامی نداشت.
حسام خوش قیافه و خوش قد و بالا بود و با توجه به موقعیت زندگی خوبی که داشت در سلامت کامل به سر می برد و از مسائلی که بسیاری از جوانان آلوده آن می شدند خود را دور نگه می داشت.
پدر آن شب از خانواده عمو جان هم برای رفتن به کرج و خوردن ماهی قزل آلا دعوت کرد و قرار شد صبح به اتفاق از تهران خارج شویم.
از اول هقته منتظر آمدن آقای معین به آژانس برای گرفتن بلیتها بودم. یکشنبه نزدیک ظهر آمد. از اینکه توجه همکاران به او جلب می شد حرص می خوردم. بعد از قرار گرفتن روی صندلی گفتم: زیارتتو قبول.
امیدوارم سفر خوش گذشته باشه.
خوب بود، ممنون . در این دو روز موفق شدم یک بار به زیارت برم. چون وفت کم بود و کار زیاد.
برای مادر و همراهشون تور خوبی پیدا کردم. روز چهارشنبه رفت و شنبه صبح برگشت.
عالیه . قراره مادر همراه برادرم به این سفر برن.
بله .چند روز پیش با ایشون آشنا شدم.
پدرام دو هفته مرخصی داره و می تونه مادر ر و همراهی کنه.
بلیتهای آماده را به دستش دادم و بلند شدم و گفتم: با اجازه ... الان بر می گردم.
اگه کاری دارید رفع زحمت می کنم؟
خواهش می کنم تشریف داشته باشید.
به سمت اتاق عمو جان رفتم در زدم. با صدای عمو جان که دعوت به داخل شدن کرد در را باز کردم.
عمو جان من مهمان دارم. ممکنه بیایید و با ایشون آشنا بشید.
" مهمانت کی هست؟"
" همسایه جدیدمون ، جناب سروام معین"
عمو جان بلند شد و گفت : با کمال میل ، چرا زودتر نگفتی.
پویا با دیدن عمو جان بلند شد و با او دست داد. آن دو را به یکدیگر معرفی کردم. عمو جان از آشنایی با او اظهار خوشحالی کرد و پویا نیز همین را گفت.
بعد از تعارفات معمول ، جناب سروان خداحافظی کرد و عمو جان تا در خروج او را همراهی کرد تا لطف خود را تمام و کمال نشان داده باشد. وقتی برگشت.
گفت: نمی دونستم همسایه ای به این محترمی دارید. خوب شد من رو با خبر کردی تا با اون آشنا بشم.
این بار دوم بود که اومدن. فکر کردم خوب نیست تا اینجا آمده با شما آشنا نشه.
کار بسیار خوبی کردی. مرد جوان و مقبولی به نظر می رسید.
همین طوره.
عمو جان چند قدم دور شد و دوباره برگشت و گفت: ببینم جناب سروان معین متأهل هستن یا مجرد؟
عمو جان برای چی این سوال رو می پرسین؟
یه کنجکاوی کوچولو.
فکر می کنم مجرد هستن.
باید حدس میزدم.
چی رو؟
آهسته گفت: این که رنگ و روت چرا پریده و خندید.
عمو جان، نمی بخشمتون که دارید.....|
تهمت میزنم؟ نه جانم . مطمئن باش من بی خودی حرفی نمی زنم. برو یه آبی به سر و صورتت بزن تا حالت جا بیاد.
با دلخوری نگاهش کردم، اما بدون توجه و با خنده از من دور شد.
آن هفته در آرامش و سکوت گذشت. کتی به اصفهان رفته بود تا به کاوشهای خودش ادامه دهد.یکت روز در میان سر وقت مقرر بیرون می رفتم و با سلام و صبح به خیر از کنار پویا معین می گذشتم. دلیل این کارم فقط برای عادت نکردن به دیدن یکدیگر بود و از طرفی به خودم ثابت می کردم که او فرقی با دیگران ندارد و فقط همسایه ما است نه چیزی بیشتر، اما تا رسیدن به سر کوچه همان حالت معذب را داشتم و احساس می کردم قدمهایم را کج و نا هماهنگ می گذارم.
یکشنبه مادر تماس گرفت و گفت زود به خونه بروم و با کسی قرار نذارم چون خانم معین به دیدنمان می آید و سر راه هم شیرینی تهیه کنم.
البته من فقط روزهای زوج کلاس بدن سازی داشتم و آن روز وقتم آزاد بود. به خونه رفتم و در حالی که برای تعویض لباس به اتاقم/
می رفتم از مادر پرسیدم: چطور خانم معین تصمیم گرفته به اینجا بیاد؟
نمی دونم ! فقط گفت بعد از ظهر تشریف دارید خدمت برسم.
روی پله آخر ایستادم و گفتم شاید برای دادن سوغاتی میاد چون رفته بودن مشهد.
تو از کجا میدونی؟
آخه من براشو ن تور گرفتم.
لباس عوض کن و بیا برام تعریف کن .
باشه زود بر می گردم.
تا آمدن خانم معین ماجرای آمدن آقای معین و آشنایی او با عمو جان رو تعریف کردم. مادر گفت: تازگی آخرین نفرم که از اتفاقات پیش اومده با خبر می شم.
به نظرم چندان مهم نبود که بگم.
مادر با دلخوری گفت: بله از نظر شما مهم نیست . شاید برای من و پدرت مهم باشه. در ضمن موضوعات پیش پا افتاده بعدها بزرگ جلوه می کنن . این رو به خاطر بسپار.
به نظر شما چه چیزی در این موضوع جالبه. من با دهها نفر برخورد دارم و اتفاقاب جالب هم می بینم .ولی گفتن اونها ضرورتی نداره
این مورد فرق می کنه. هر چی باشه آقای معین همسایه ما هستن.
با صدای زنگ در گله کردن مادر هم نیمه تمام ماند. با دیدن خانم معین و بسته کادر پیچ شده اش مطمئن شدم آمدن او برای تشکر از من است که البته ضرورتی نداشت. شاید هم بهانه ای برای رفت و آمدهای بعدی.
همدیگر را بوسیدیم و بسته را به من داد و گفت: قابل شما رو نداره .
تشکر کردم و گفتم: راضی به زحمت نبودم.
مادر گفت: شرمنده کردین . همین که تشریف آوردید برای ما یه دنیا ارزش داره.
بسته را روی میز گذاشتم و به آشپز خانه رفتم تا چای بریزم . شیرینی و میوه روی میز آماده بود. بعد از پذیرایی د ر کنار مادر نشستم . خانم معین گفت: پویا جان گفتن که شما زحمت کشیدید و تور گرفتین . خواستم حضوری تشکر کنم.
امیدوارم راضی باشید.
عالی بود . من که قصد و نیت سفر نداشتم . اون هم به مشهد. قسمت بود بریم. البته ناگفته نماند همت پویا جان بود.
مادر گفت : زنده باشن ان شاء.... الان مدتهاست نذر مشهد دارم ولی هنوز قسمت نشده.
ان شاءا... به زودی قسمت شما هم بشه. همین طور دختر خانمتون که دعا کردم برای ماه عسل به امام رضا مشرف بشن.
با لبخند گفتم: ممنون که دعا کردین . ولی تنها برم بهتره.
مادر و خانم معین خندیدند .
خانم معین گفت : امان از این جوونا که تا اسم ازدواج می آد فوری جبهه می گیرن و می خوان از زیر بار مسئولیت شانه خالی
کنن. دو تا پسرای منم همین طورن. می گم آخه تا کی می خواین پیش من بمونین. برین دنبال زندگیتون ، مگه زیر بار می رن.
البته خیالم از پویا جان راحته. آخه دختر خواهرمو براش نشون کردم .
لبخند روی صورتم ماسید و دهانم کج شد. دست زیر چانه ام زدم تا آن را صاف کنم .
مونده پدرام جان که یه فکرایی براش دارم . تا خدا چی بخواد .
مادر گفت : زنده باشن .
سلامت باشید. پدرام مهندسه . یک سال از مأ موریتش بیشتر نمونده.
مادر گفت: زیر سایه مادر ی چون شما به طو ر حتم تمام کارها درست خواهد شد. مهم رشد و تعالی بچه هاست که خدارو شکر شما به نحو احسن انجام دادین.
مادر با اشاره به من فهماند بلند شوم و هدیه خانم معین را باز کنم و از آن حالت بیرون بیایم.
چنان غرق در صحبتهای خانم معین بودم که از اطرافم بی خبر بودم. وقتی اسم پویا رو می برد بی اختیار ضربان قلبم تند می شد و در هیجان شنیدن نکته های ناگفته از زندگی خصوصی اش به تلاطم در می آمدم . از جایم به سختی بلند شدم و هدیه خانم معین را باز کردم . مادر در مورد بهرام و ازدواجش صحبت می کرد.
درون بسته یک قواره پارچه و یک شال بلند با رنگهای روشن بود و زعفران و نبات و یک بسته زرشک. گفتم : مامان خانم معین خیلی زحمت کشیدن . و هدیه ها را مقابل مادر گذاشتم.
وای خدای من ! چرا این قدر خودتون رو تو زحمت انداختبد. سفر چند روزه که این همه سوغاتی نداره.
قابل شما رو نداره . امیدوارم بیتا خانم از شالش خوشش اومده باشه؟
خیلی خوشگله . شما خیلی با سلیقه اید.
پس از نیم ساعت خانم معین بلند شد و گفت رفع زحمت می کند . تا دم در برای بدرقه اش رفتیم . در حالی که کفشش را می پوشید گفت: اگه اجازه بدید پنجشنبه با پدرام جان ساعتی مزاحمتون بشیم؟
مادر گفت: منزل خودتونه . شما مراحمید.
ممنونم . خدمت آقای ارجمند سلام برسونید.
در را بستم و با مادر به اتاق برگشتیم . گفتم: مامان منظور خانم معین چی بود؟
در چه موردی؟
روز پنجشنبه؟ فکر کنم قضیه خواستگاری باشه.
شما اجازه دادید بیان؟
دیدی که چطور غافلگیرم کرد. با زرنگی حرف رو به خواستگاری کشوند.
چرا مخالفت نکردین. چرا بهونه نیاوردید. می گفتید پنجشنبه نیستیم و یا مهمون داریم.
بیتا جان. من می گم خواستگاری . تو فکر میکنی مهمونی هستن که یک ساعت می آن و می رن.
مامان.... مگه میشه این طور فکر کنم؟
خوب آره . اونا برای آشنایی می آن.
کلافه و عصبی به مادر نگاه کردم. اما متأسفانه نمی خواست کمکم کند.
به پدر بگید پیغام بده زحمت نکشن.
نمی خوام باعث کدورت بشه . تو هم نمی خواد بزرگش کنی . مگه اولین خواستگاریه که پیدا کردی. در ضمن پسر بدی به نظر نمی آد . مهندسم که هست.
بر خلاف ادعاهایی که می کنین حال من رو درک نمی کنین. از شما توقع ندارم با آینده من این قدر خونسرد برخورد کنین.
عزیز من . نمی دونم جی تو رو ناراحت کرده . مسئله مهمی نیست. باور کن اگر اجازه دادم برای این بود که از دم در جوابشون نکنم. آخه سن و سالی از خانم معین گذشته و احترامش واجبه. تو هم اگه جای من بودی همین کار رو می کردی .
از سن و سالش بعیده که این طور خود سرانه برخورد کنه و نظر دیگرون رو نادیده بگیره. به من چه ربطی داره که راجع به پسرانش حرف می زنه. اول از پویا می گه که نامزد داره بعد از پدرام می گه .
من به هیچ وجه تحمل این طور مردها رو ندارم که مادرشون می بره و خودشم می دوزه. بدتر از همه شمایید که همین طور خشکتون زده و از ذوق پیدا شدن خواستگار زبونتون بند اومده.
خیله خوب . حرفات رو زدی . سبک شدی؟
نه نشدم.
هر وقت آروم شدی با هم حرف می زنیم . چون دلیل عصبانیت تو رو نمی فهمم.
من از دست خانم معین و رفتار خودسرانه اش ناراحتم. از اطلاعاتی که راجع به پسرانش می ده و فکر میکنه چشم به اونها دوختم و با کمال افتخار یکی شون رو برای من ترشیده کاندید کرده.
نمی دونستم در مورد همسایه های جدید این قدر حساس شدی!
خوب . حرفی که نباید می شنیدم رو شنیدم. اون قدر غر زدم تا دستم رو شد و مادر از لا به لای حرفهام به نکته ای پی برد. بی آنکه جواب مادر را بدهم به اتاقم رفتم. نمی دونستم حرص بخورم و یا حسرت. از حرفهایی که شنیده بودم نوعی خوش خیالی بچگانه به من دست داده بود که کورکورانه دل به مردی بستم که هیچ اطلاع درستی از وضعیت زندگی و موقعیتش نداشتم. من که خود را عقل کل می دونستم و به راحتی نمی خواستم دلبسته کسی شوم حالا با رویاهایی که در ذهنم پرورش داده بودم کلنجار می رفتم و خودم رو دختری احمق و سر به هوا حس می کردم .
حسرت در وجودم ریشه دواند. حسرت در از دست دادن تنها مرد رویاهایم که فکر می کردم همان گمشده من است که پیدا شده. اگر دستم به کتی می رسید آن قدر سرش داد می زدم تا حیاط خلوت کسی را دیگه نبیند.
خدارو شکر کردم که عاشق نبودم و گرنه از پنجره خودم رو پایین می انداختم و عنوان روزنامه ها می شدم که از عشق خیالی دختری به مرد همسایه خبرهای داغ می نوشتند. پس اگر عاشق نبودم این همه جوش و خروش برای چه بود و چه اسمی می شد روی اون گذاشت.
در هرحال پویا معین به دختر دیگری تعهد داشت و باید فراموشش می کردم و به کنج قلبم می سپردمش. می دانستم زمانی به حال و روز خودم در آینده ای نه چندان دوز می خندیدم.
صبح به عمد منتظر شدم تا وقت رفتن پویا معین از خانه خارج شوم. باید بی تفاوتی ام را یک طوری نشانش می دادم. بیرون آمد. چند قدم برداشتم و خیلی سرد سلام کردم. او نیز بر خلاف همیشه فقط به سلامی اکتفا کرد و زود سوار اتومبیل شد و رفت. از عصبانیت قدمهایم را کف آسفالت می کوبیدم. کف پایم درد گرفت. پیش خودم گفتم : به جهنم بذار بی اعتنا باشه و طلبکار...
به کتی تلفن کردم . از سفر برگشته بود . قرار گذاشتم در باشگاه همدیگر رو ببینیم.
بعد از ظهر کتی طبق معمول سر وقت رسید. همیشه به وقت و قرارهایش اهمیت می داد. به یاد نداشتم حتی دقیقه ای سر قرار دیر برسد. این یکی از خصوصیات جالبش بود.
خیلی سر حال بود و سفر خوبی رو پشت سر گذاشته بود و کشفیات ارزنده ای به دست آورده بود که قرار شد سر فرصت برایم تعریف کند. از سنگهای آبی فیروزه ای گردنبندی به رسم سوغات به گردنم بست. صورتش را بوسیدم و تشکر کردم.
این گردنبند برات شانس می آره. می گی نه ببین از امروز چقدر متحول می شی.
به اندازه کافی متحول شدم. پیش از اینکه به گردنم ببندی کار خودش رو کرده.
چه جالب . دو روز پیش خریدم. نمی دونستم به این زودی جواب میده.
تمسخر را در نگاهش خواندم. با خنده گفت: من که می دونم اتفاقی افتاده که من رو خبر کردی. بگو می شنوم.
از کجا فهمیدی؟
سوالت تکراریه و جوابی براش ندارم.
جوابهای تو هم تکراریه.
پس چرا می پرسی؟
همیشه که نمی شه تو سر به سر دیگران بذاری.
چی شده بیتا . الان کلاست شروع می شه. و نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: وقت چندانی نداری.
خانم معین اومد خانه ما به بهانه تشکر و دادن سوغاتی مشهد.
خوب بعد؟
از من خواستگاری کرد.
برای کدوم پسر خوشبختش؟
چرا نگفتی برای پویا؟
برای اینکه اگه پویا بود تو این طور گرفته نبودی.
درست حدس زدی. برای پدرام.
تو چی گفتی؟
من اوش نفهمیدم . بعد از مامان پرسیدم منظور خانم معین چی بود که گفت . بدتر از همه واکنش مامان بود که هیچ مخالفتی نکرد و اجازه داد بیان.
حتی از من نپرسید و نظر من رو نخواست بدونه .می گه در مقابل عمل انجام شده قرار گرفتم.
همین طور بود یا به عمد این کار رو کرد؟
فکر می کنم همین طور شد. نمی دونی خانم معین چقد ر زرنگ تشریف داره و با سیاست حرف رو به خواستگاری کشوند و فرصت نداد نظرمون رو بگیم.
حالا چرا پدرام؟
پویا نامزد داره . دختر خاله اش.
از کجا مطمئنی؟
اطمینان از این بیشتر که مادرش بگه.
تو خیلی ساده و زود باوری.
چه دلیلی داره دروغ بگه؟
خیلی دلیل... اگه پویا نمی اومد به محل کارت و تو رو زیر نظر نداشت شاید باور می کردم . خانم معین متوجه شده که پسرش از تو خوشش اومده. خودش هم دختر خواهرش رو برای اون در نظر گرفته . از طرفی دیده سنگی بهتر از پدرام برای انداختن جلوی پای پویا و تو وجود نداره. با این کار هم از شر تو خلاص می شه و هم خودش به آرزوش می رسه.
اینها تخیل توست. چندان با واقعیت جور نیست.
اگه من رو صدا کردی تا با تخیلاتم تو رو شاد کنم. اشتباه کردی. از خودت پرسیدی چرا پویا تو رو زیر نظر داره؟
اتفاقی به آژانس اومد. خودش گفت.
گفتم که ساده ای.
بر فرض حرفهای تو درست باشه. در هر حال اون نامزد داره.
اگه نامزد داره چرا یگ بار اون رو با نامزدش ندیدی؟ در ضمن اون مردی نیست که تعهدی به کسی داشته باشه و بخواد در کنار اون به خوشگذرونیهای دیگه برسه.
طوری حرف می زنی انگار سالهاست با اون زندگی کردی.
اگه تو هم کمی باهوش بودی خیلی راحت به نتایج من دست پیدا می کردی. پدرام تو رو یک بار بیشتر ندیده. بنابراین نمی تونه عاشقت باشه و یا فرصت فکر کردن به تو رو پیدا کرده باشه. از طرفی اون طور که راجع به اون گفتی باید پسری باشه که زیاد تو باغ نیست. پس حساسیت مادرشون روی پویاست تا پدرام.
یعنی رفتار صبح پویا در واقع اعتراضی به این بود که من خواستگاری پدرام رو قبول کردم.
درسته . داری کم کم مغز متفکر می شی.
از کجا می تونم بفهمم پویا نامزد داره و یا دروغ مصلحت آمیز بوده؟
خواهی فهمید. روزی که پویا رو ببینی واقعیت برات روشن می شه.
به نظر تو پویا راجع به من به مادرش چی گفته که باعث شده خانم معین سراسیمه از من خواستگاری کنه.
لابد گفته تو رو هر روز می بینه . دختر خوبی هستی . خوشگل و خوش هیکل. سر کارت اومده و تا حدودی سر از زندگی تو در آورده. همین چند کلمه حرف برای یه مادر کافیه که تا آخرش رو بخونه.
تمام این حرفا رو زده.فقط کلام آخر رو نگفته؟
شاید می خواد خیالش از تو راحت بشه. بعد به مادرش بگه.
بازم می گم اینها تصورات من و توست.
تصوراتی که به حقیقت خیلی خیلی نزدیکه.
در هر حال می تونست گوشه ای از علاقه اش رو به مادرش ابراز کنه.
فرصت نکرده. خانم معین با خواستگاری از تو پسرش رو هم غافلگیر کرده.
تکلیف من با این خواستگاری چی می شه؟
بذار بیان .خیلی مودب و متین جوابشون کن. نذار مادرش به چیزی شک کنه.مثل خودش با سیاست جلو برو.
اگه درست پیش بینی نکرده باشی چی؟
نگران نباش . با این حرکت مادرش، پویا معین زودتر از آنچه فکر کنی تصمیماتی خواهد گرفت. من می رم. با فرزانه قرار دارم. می خوام برم امامزاده حسن.
کجا؟
امامزاده حسن. برای زیارت.
التماس دعا.
می دونم. لازم به یاد آوری نیست.

تا روز پنجشنبه دو روز وقت داشتم. زمان کمی بود . باید این چند روز رو تحمل می کردم و پویا معین رو نمی دیدم. صبح از گوشه پنجره منتظرشدم تا بیرون آمد و بر خلاف گذشته در را بست و بدون نگاه به اطرافش که عادت هر روزش بود سوار شد و رفت. کم کم به حرفهای کتی ایمان آوردم . واکنش پویا معین کمی شک بر انگیز بود و دلیل عصبانیت و ناراحتی اش جالب . او حتی با کوچه هم قهر بود.
پنجشنبه پدر خرید مفصلی کرد. بهنام با دیدن میز پذیرایی گفت: بوی خواستگار می آد.
گفتم: مگه خواستگار بو داره با نمک.
پدر گفت : دختر دم بخت داشتن این گرفتاریها رو داره.
مادر گفت : بهنام تو نمی خواهی تو مراسم حضور داشته باشی؟
حالا که خبری نشده. اگه عروس خانم بله رو بگه منم وارد گود می شم.
با تمسخر گفتم: به همین خیال باش.
اگه خیالت نیست واسه چی همه رو مچل خودت کردی؟
تو که برات فرقی نمی کنه. نه وقت برام می گذاری و نه کاری با این کارها داری.
آهسته گفت: اگه اون یکی برادر بود یه چیزی . این آقا پدرام شکل بازنشسته ها می مونه.
مادر گفت: بهنام در گوشی حرف نزن. اگه حرفی یا نظری داری بلند بگو؟
نه مامان . من چه کاره ام . یه نصیحت کوچولو کردم در مورد برخورد با خواستگار . شاید زودتر از دست خواهر یکی یک دونه ام خلاص شدم. خداحافظ همگی.
خوش بگذره.
اگه پدر و مادر نبودن با هر چی که دم دستم بود به بهنام حمله می کردم تا یادش بمونه داغ دلم رو تازه نکنه.
عقربه روی عدد شش بود که زنگ در زده شد. با دیدن پدرام با سبد گل خنده ام گرفت. به یا د تشبیه بهنام افتادم و خنده ام شدت گرفت. خانم معین به خیال آنکه از ذوقم می خندم گفت: ان شاءا.... همیشه لبت خندون باشه.
مادر با نگاهی به من خواست بر رفتارم مسلط باشم. اما با آن حالم ممکن نبود خودم رو آروم نگه دارم. چند قدم که از ما دور شدن مادر گفت: بیتا مواظب باش. آبروم رو نبری. روز روزش نمی خندیدی حالا که باید جدی باشی ... و با چشم غره نزد مهمانان رفت.
برای دور شدن از آن حالت به آشپزخانه رفتم و چای ریختم . با خودم گفتم بهنام ،دستم بهت نرسه که باعث شدی مامان دلخور بشه.
با سینی چای به اتاق رفتم . خانم معین که می خواست اوج خوشحالی اش را برساند.ماشاءا... و آفرین می گفت. بعد از تعارفات معمول ، خانم معین اجازه
خواست تا من و پدرام گفتگویی دو نفره داشته باشیم. پدر موافقت کرد. با کمی فاصله پشت میز ناهارخوری نشستیم. پدرام خیلی با نزاکت و جدی بود اما در مقایسه با پویا هیچ بود. شاید اگر پویا برادرش نبود قابل تحمل تر می شد. پس از چند لحظه سکوت گفت: من کمی دستپاچه شدم و نمی دونم
چطور صحبت رو شروع کنم.
دلیلی برای دستپاچگی نمی بینم. من و شما دو دوست هستیم برای صحبت و آشنایی.
متشکرم. راهنمایی خوبی بود تا خونسردی خودم رو حفظ کنم.
لبخندی زدم و گفتم : خواهش می کنم. قابلی نداشت.
ببینید خانم؟
بیتا . بیتا ارجمند.
بله خانم ارجمند. در حقیقت نیت من خواستگاری از شما نیست. علاقه مندم این نکته را در ابتدا مطرح کنم تا سوء تفاهمی پیش نیاید.
جالبه ! پس قرار امروز برای چیه؟
اصرار بی حد مادر... من خودم متوجه اوضاع احوال اطرافیانم هستم.
متوجه منظورتون نشدم.
ببینید. مادر خبر از چیزی نداره و تو افکار خودش می بره و می دوزه.
چند وقت می شد که مدام اصرار می کرد شما رو به من معرفی کنه . اون هم از نزدیک. خوشبختانه موفق شد. البته دیدار شما سعادتیه که نصیب بنده شده.
یعنی شما قادر نیستید مادرتون رو متقاعد کنید؟
چرا. خیلی صحبت کردم و عذرو بهانه آوردم. اما قانع نشد. بهترین راه آمدن به اینجا و زیارت شما و خانواده محترمتون از نزدیک بود. دست کم از دست مادر راحت می شدم.
در حقیقت وقتی از اینجا بروم به او خواهم گفت در صحبتهایمان به توافق نرسیدیم و موضوع در همین حد باقی خواهد ماند. از نظر شما اشکالی نداره؟
ممنونتون هم خواهم شد . چون در ظاهر هم عقیده هستیم با این کارتون لطف بزرگی در حق من انجام می دید. چون نمی خواهم مادرتون از خانواده من به خصوص از خودم رنجشی به دل بگیرن.
درک می کنم و برای این پیش آمد ازتون عذر می خوام.
جایی برای عذر خواهی نیست.
همانطور که مستحضر هستید خانواده من چند ماهه به اینجا نقل مکان کردن. به طور حتم با برادرم آشنا شدید.
بله ایشون رو زیارت کردم.
با لبخند گفت: اون بر خلاف من پر جنب و جوش و موفقه.
شما هم از لحاظ تحصیلات و موقعیت کاری موفق هستید.
موفقیت من اشعه پر فروغی نداره. در حالی که برادرم همیشه مطرح و پر فروغه .
چرا خودتون رو با برادرتون مقایسه می کنید؟
دلیل خاصی نداره. فقط خواستم نظر شما رو بدونم.
در ظاهر پدرام آدم بی دست و پایی بود ولی به نظر می آمد با سوالهایش می خواست مرا در تله گرفتار کند و حرف از دهانم بیرون بکشد.
مقایسه چیز خوبی نیست . باعث می شه از ارزش آدما کم بشه. شما الان در نظر من مردی تحصیلکرده و با شعور و روراست هستید. خصوصیاتی که بایدبه آن مباهات کنید .
در مورد برادرتان هم من نظری ندارم.
لبخندی موذیانه کنج لبانش آشیانه کرد و گفت : متشکرم از حسن نیت شما .
بله. به نظر من هم بهترین سلاح روراستی است. از ابتدای صحبتم با این منطق جلو رفتم. حالا تا چه حد موفق بودم نمی دانم.
کنایه پدرام در واقع به من بود که نتوانست با صحبتهایش و اظهار نظر هایش کلامی غیر از آنچه می خواست از من بشنود.
ما ایرانیها با تعارفات و رودربایستیهای دست و پا گیر خودمون اسیر سنتهای غلط هستیم. البته بسیاری از سنتهایمان قابل قبوله و بعضی از آنها هم به اشتباه در زندگی ما رخنه کرده . متأسفانه مادر من کم که نه خیلی سنتی فکر می کنه و می خواد همسر آینده من و برادرم رو خودش انتخاب کنه.
امیدوارم بتونن به ایده های خودشون جامه عمل بپوشانن.
چندان مطمئن نیستم.در هر حال از اینکه با دختر زیبایی هم صحتب شدم حتی برای چند دقیقه کوتاه بسیار خوشحالم و برای شما آرزوی خوشبختی می کنم.
امیدوارم این دوستی و محبت در جوار یکدیگر ادامه داشته باشد.
چند دقیقه بعد پدرام معین در نهایت تواضع و احترام همراه مادرش آنجا را ترک کرد. با رفتنش سکوت سنگینی در خانه ته نشین شد. پدر و مادر چشم به من دوخته بودند تا شاید حرف یا اظهار نظری کنم. وقتی با اوقات تلخی من رو به رو شدند به کار خودشان مشغول شدند.
به اتاقم رفتم و روی تخت افتادم. خسته تر از همیشه به سقف خیره ماندم.
از صحتبهای پدرام به نکته جالبی دست پیدا کردم. واقعیت آن بود که در این بین نه من و نه پدرام و یا حتی پویا مقصر نبودیم. هر سه در آرزوی ساده دلانه مادری گرفتار بودیم.
مادری که به عواطف و احساسات و حتی خرد شدن شخصیت فرزندانش اهمیت نمی داد و خواسته های خودش در اولویت قرار داشت. با صدای زنگ تلفن دست بردم و گوشی را برداشتم. صدای کتی بود.
با هیجان گفت: خواستگاری تموم شد؟ نکنه هنوز اون جا هستن؟
من برای تو شدم موش آزمایشگاهی ؟
بنابر این مراسم خواستگاری تموم شده که ادب رو کنار گذاشتی.
خوب موقعی زنگ زدی. چون دنبال کسی می گشتم تا دق دلی ام رو سرش خالی کنم.
آفرین به آدم رو راست. کی بهتر از من.
پدرام معین قصد خواستگاری نداشت.
کتی خندید و گفت: برای چی اومده بود؟
از بس مادرش زیر پایش نشسته . گفت : مجبورش کرده پاپیش بذاره.
بدبخت . تو نتونستی پدرام دست و پا چلفتی رو هم واسه خودت نگه داری.
تا خواستم جواب مثبت بدم مرغ از قفس پرید. در ضمن دست مادرش رو هم رو کرد.
در چه موردی؟
در مورد پویا.
اون که نامزد داره؟
فکر کنم نامزدی پویا چندان جدی نباشه. البته من چیزی نپرسیدم چون پدرام به اندازه کافی اطلاعات داد. با این کار مادرش اگه بخواد پا پیش بذاره دیگه نمی تونه!
چرا؟
به نظرت مسخره نیست این برادر بیاد خواستگاری . بعد اون یکی . پدر و مادر چی فکر می کنن.
تو که گفتی برای خواستگاری نیو مده بود؟
ما این رو می دونیم . اطرافیان که خبر ندارن.
این برادر راه رو برای اون یکی برادر باز کرده. نگران نباش.
نگران نیستم. فقط کنجکاوم و ...
عاشق.
به همین خیال باش.
تو اون قدر ترسویی که از خودتم رودربایستی داری.
از خودم نه . از عاقبت کارم می ترسم.
بسپار به تقدیر.امشب هم راحت بخواب و به هیچی فکر نکن.
ممنون کتی جون. شب خوش.
راستی که شبم خوش بود. پویا عین سایه کنارم بود و با نگاه سمجش در تعقیب روح و روانم. انگار به سقف اتاق چسبیده بود تا آرزوهایم را در سفقی به
اندازه تمام دنیا جستجو کنم.
جمعه بارانی و گرفته از ابر های پاییزی بود. از رختخواب بیرون آمدم. کنار پنجره رفتم و نگاهم به تراس خانه رو به رو افتاد . پویا ایستاده بود و چشم به پنجره ما دوخته بود. با ترس پرده را انداختم و برای آنکه دوباره وسوسه نشوم به طبقه پایین فرار کردم. ضربان قلبم نفسم را بند آورد. مثل کسی که در حال دزدی مچش را می گیرند هیجان داشتم و دیوانه وار پا به فرار گذاشتم.
مادر مشغول پخت و پز بود. بهنام خواب و پدر هم مشغول نظافت انباری بود.
مادر گفت: چرا پله ها رو دو تا یکی پایین می آی؟ نمی گی پات پیچ می خوره و می افتی؟
در حال رقص پا بودم.
رو پله ها؟
خوب آره.یه جور ورزشه. ناهار چی داریم؟
فسنجان درست کردم.
به به ! من عاشق خورشت فسنجانم. اونم از نوع مامان پزش.
دختر لوس... نگفتی مذاکرات دیروز به کجا رسید؟
جواب من منفی بود. گویا پدرام هم به خواست مادرش آمده بود.
پسر بدی به نظر نمی رسید.
همین طوره.
نمی خوای راجع به اون بیشتر فکر کنی.
مامان گفتم که ، پدرام نمی خواست زن بگیره.
لابد طوری حرف زدی که بیچاره رو مجبور کردی دو پا داره ،دو پا هم قرض کنه و بذاره بره.
این برنامه ریزی شما و خانم معین بود. وقتی گفتم بگید نیان پشت گوش انداختید.
در هر حال بد نشد. مشخص بود صحتبهای دوستانه و جالبی داشتید.
خانم معین گمان می کرد همه چی تمام شده. با چه حظی شما رو زیر نظر داشت.
با کلافگی گفتم : مامان خیلی کسلم. حوصله خونه موندن رو ندارم. بعد از ظهر بریم سینما؟
اگه موافقی بریم خونه سهیلا جون.خیلی وقته بهشون سر نزدیم.
فکر خوبیه . تلفن میکنم اگه خونه باشن برای بعد از ظهر قرار می گذاریم.
سهیلا جون گوشی رو برداشت و گفت کتی خوابه و قرار نیست جایی بروند و خوشحال می شوند به دیدنشان برویم.
بعد از ظهر سر اتومبیل بین من و بهنام بحث شد. بهنام می خواست با کامبیز بیرون برود و من و مادر هم قرار مهمانی داشتیم.
مادر گفت: سر به سر هم نذارین ما با آژانس میریم.
نه خیر. چرا همیشه بهنام بره . منم حق دارم با ماشین بیرون برم.
از شنبه تا چهارشنبه مال تو، دو روز آخر هفته مال من.
می دونی که سر کار هستم این حرف رو میزنی. هروقت می خوام برم بیرون باید با ماشین بچه ها برم چون وسیله ندارم. یک بار شده شما با دوستانتون
تشریف ببرید.
پدر گفت: بهنام لجبازی نکن. ببین کامبیز دنبالت نمی آد با اون بری؟
بهنام با تمسخر گفت: آخه خونه کتی جون خیلی دوره خانم نمی تونه پیاده بره. اگه شوهر می کردی از دستت راحت می شدم.
تو چرا زن نمی گیری تا من از دست تو راحت بشم.
پدر گفت: اگه هر دو شما تشریف ببرید سر خونه زندگیتون ما هم از دست شما ها راحت می شیم.
مادر با اعتراض گفت: جلال ، چطور دلت می آد با بچه ها اینطور حرف بزنی. ممکنه باور کنن.
حق با شماست.بنابر این تکلیف این دو تا خروس جنگی رو خودتون روشن کنین.
من می دونم بهنام جان گذشت می کنه.
بهنام با این حرف مادر گل از گلش شکفت و با لبخند مادر رو بوسید و گفت: چشم. من رو حرف شما حرف نمی زنم.
صحنه جالبی بود . مادر با زبان چرب و نرمش ،بهنام با احساسات بی پایانش و من با لجاجتم و پدر با بی تفاوتی اش به بحث پایان دادیم.
ساعتی بعد همراه مادر بیرون آمدیم. خیلی دلم می خواست پویا معین رو ببینم و کم محلی کنم تا انتقام اون روز صبح رو بگیرم. اما کوچه خلوت بود.
سهیلا جون چند نفر از دوستان مشترک مادر و خودش را هم دعوت کرده بود. کتی با کاشیهای قدیمی که از اصفهان آورده بود طرحی زیبا روی دیوار ایجاد کرده بود.
جمع خانمها جمع بود . ما هم با ساناز و فتانه که هم سن و سال بودیم به صحبت سرگرم بودیم. مادر فتانه صدای گرم و خوبی داشت و شعرهای قدیمی و خاطره انگیز و زیبا می خواند. با صدای دلنشین او هر کس در عالمی به پرواز در می آمد. بزرگ تر ها در کوچه باغ خاطراتشان و نسل جوان در گذشته و حال دست و پا می زدند.
سهیلا جون عصرانه مفصلی تدارک دیده بود. همیشه برنامه هایش حساب شده و خوب پیش می رفت و به همه خوش می گذشت.
نزدیک ساعت نه به خانه رسیدیم. مادر پیاده شد تا در را باز کند تا اتومبیل را پارک کنم. سایه پویا معین پدیدار شد و ذهن آرام و بی مشغله من یک باره به تلاطم در آمد و نفسم بند آمد. دست پاچه گی ام باعث شد اتومبیل خاموش شود.
استارت زدم و دوباره دنده عقب گرفتم. خدا رو شکر هم کوچه تاریک بود هم او با مادر در حال احوالپرسی ، وگرنه آبرویم می رفت. به عمد کارم را طول دادم تا حالم بهتر شود و شاید پویا خداحافظی کند و برود. اما از رفتن خبری نبود.
پیاده شدم و از همان فاصله سلام دادم .بی اعتنا به او و مادر داخل خانه شدم .
مادر پس از چند لحظه آمد و به من خیره شد.
پرسیدم اتفاقی افتاده؟
این رو باید از تو بپرسم؟
از من! نه، اتفاقی نیفتاده.
اگه اتفاقی نیفتاده ، چرا به آقای معین آن طور بی اعتنایی کردی؟
برای اینکه حوصله شون رو ندارم. نمی خوام مادرشون فکر کنه برای پسراش دام پهن کردم و می خوام تورشون کنم.
به به .چشم من روشن.این چه طرز حرف زدنه. مثل دخترای... بیتا گاهی از رفتار های تو عاجز می شم و نمی دونم چی بگم. ما که با مردم سر جنگ نداریم.
پویا معین فقط برادر پدرام است و بس. دلیلی نداره ناراحتی خودت رو سر اون خالی کنی. مثل همیشه مودب و خانمانه احوالپرسی می کردی. تو با رفتارت باعث می شی من گاهی جلو مردم خجالت زده بشم.
دلیلی برای خجالت نمی بینم . من سلام دادم و اومدم خونه . به نظرم این بار شما روی همسایه ها ی جدید زیادی حساس شدید.
بله شدم. به خصوص به آقای پویا معین. قابل احترام و با شعور و مودبه. چیزی که همیشه آرزو داشتم تو پسر خودم پیدا کنم. در ضمن ما همیشه با همسایه ها در آرامش زندگی کردیم و هیچ وقت مسئله ای برای کدورت و ناراحتی بین ما پیش نیومده.
شما که دیدید چطور خانم معین با فخر از پسراش حرف میزد. به من حق بدید که نسبت به اونا بدبین بشم.
به جا آوردن آداب معاشرت ربطی به این خیالاتی که می کنی نداره.
این بار که دیدمش لبخند می زنم و حالشو ن رو می پرسم که یعنی برام مهم نیست.
مادر به چشمانم خیره شد و گفت: مطمئنی برات مهم نیستند؟
دستپاچه گفتم: نه نیستند.
پس هست!؟
گفتم که نیست.
متأسفم بیتا که من رو احمق فرض می کنی.
نه مامان ... چرا اینطور فکر می کنین؟
دیگه حرفی ندارم. بهتره تمومش کنی . و با دلخوری به اتاقش رفت.
روی پله ها نشستم و در حالی که به در بسته اتاق مامان خیره شده بودم به این مسئله فکر کردم که تا چه زمانی باید خلاف میل و احساس واقعی ام روزهایم را بگذرانم. اگر پویا یک قدم بر می داشت شاید من صد قدم بر میداشتم. لعنت به پویا و هر چه همسایه موی دماغه.
با این حرف و نفرین کمی از آن همه کینه و نومیدی تخلیه شدم.
یک ماه از ماجرای خواستگاری گذشت.یک ماهی که فرصت داشتم از گوشه پنجره پویا معین رو زیر نظر بگیرم بدون اینکه دیده شوم. احساس اینکه اگر او هم مرا می خواست با ندیدن من عذاب می کشد رضایتی عمیق به من می داد . در غیر این صورت....
در طول این مدت هیچ اتفاقی نیفتاد. مثل آن بود که تمام آن پیش بینی ها خیالی بیش نبود.شاید خانم معین موفق شده بود فکر مرا از سر پسرش بیرون کند و کم کم به خواسته اش برسد.مثل آدم آهنی سر کار می رفتم و در وقت معین بیرون می آمدم و به باشگاه می رفتم و در یه دنیای دیگه ورزش می کردم.
یک هفته سرما خوردم و این بهانه ای شد برای استراحت. کتی و دوستانم را گاه گاهی می دیدم تا شاید ذهنم به سمت دیگه ای مشغول شود.
کتی هنوز سر حرفش بود و می گفت برای نتیجه گیری زود است. اما در ظاهر آنچه مسلم بود بی تفاوتی پویا نسبت به من بود.
اگر می خواست می توانست به بهانه ای خود را به محل کارم برساند و یا هنگام بازگشت به خونه سر راهم سبز شود. اما هیچ واکنشی نمی دیدم تا دل خوش باشم.
عاقبت در یک شب تنهایی در اتاقم به این نتیجه دردناک رسیدم که تمام این افکار زاییده خیال من است و بس.
چه غروب نفس گیری بود. اواسط هفته بود و آخرین روزهای پاییز. مادر و پدر گفته بودند به دیدن عمه جان خواهند رفت . در حالی قدم به کوچه گذاشتم که حالم گرفته و از بی کاری و نداشتن برنامه و یکنواختی زندگی دلزدگی سراغم آمده بود. کلید را از کیفم بیرون آوردم تا در را باز کنم که با صدای سلامی به عقب برگشتم. خانم معین با چادر نماز ایستاده بود.
گفتم سلام از بنده است. حالتون خوبه؟
پس از ماجرای خواستگاری اولین بار بود که او را می دیدم .
در حالی که چند قدم فاصله ما بین من و خودش را کم می کرد گفت: به مرحمت شما. بیتا خانم،ممکنه چند دقیقه مزاحمتون بشم.
خواهش می کنم. بفرمایید.
ممنون. همین جا خوبه.
با دیدن خانم معین و طرز صحبتش متوجه شدم چندان دوستانه پاپیش نگذاشته و چیزی پیش آمده که جلو راهم را گرفته. با این وصف روزم کامل می شد.
می خواستم چند تذکر مادرانه بدم. امیدوارم از دستم دلخور نشی.
در حالی که به پنجره اتاقم اشاره می کرد ادامه داد: پرده اتاقت نازکه. شب سایه می اندازه. شما ها جوانید و متوجه نیستید. منم دو تا پسر عزب دارم یه وقت خدایی نکرده سوء تفاهم نشه. پویا جون عادت داره رو تراس ورزش کنه و یا قدم بزنه. شما باید حواستون جمع باشه.
با چشمانی از فرط حیرت گرد شده چشم به دهان خانم معین دوخته بودم در خود اراده هیچ واکنشی نمی دیدم.
مثل اینکه خسته ای و حواست به من نیست.
آب دهانم را قورت دادم و گفتم: بله متوجه شدم. هر چی شما بگید.
با فخر گوشه چادرش را بالا کشید و گفت: به پدرام منم که جواب رد دادی... خدا رو شکر چیزی که زیاده دختر دم بخته. ان شاءا... برای تو هم یکی بهتر از
پدرام من پیدا بشه.
تأکید روی پدرام من، اوج ناراحتیش را می رساند.
توهین و تحقیر برای گناه نکرده. در عمر بیست و چند ساله ام از هیچ کس این گونه ناروا نشنیده بودم.
گیج و منگ به دهان خانم معین چشم دوختم که بدون در نظر گرفتن حالم یک ریز انتقاد می کرد تا شاید منظورش را راحت تر بفهمم. به قدری از کنایه های خانم معین دل شکسته شدم که متوجه اتومبیل پویا نشدم. با اشاره چشم و ابروی خانم معین به آن سمت خیره شدم.
خوب دیگه مزاحم نمی شم.
با صورتی گر گرفته از عصبانیت پا به خونه گذاشتم . کیفم رو به گوشه ای انداختم و روی زمین ولو شدم. با صدای بلند با خودم حرف زدم. خاک بر سر، بی شعور، بی عرضه... چطور اجازه دادی یه پیرزن از خود راضی هر چی دلش می خواست بارت کنه و تو هم مثل آدمای بدبخت و بی زبون که هزار عیب و ایراد دارن فقط نگاهش کردی. برو بمیر . تو لایق زندگی نیستی.
همان موقع از ذهنم گذشت به کتی تلفن کنم . اما با خودم گفتم کتی فقط بلده پیش بینی کنه. چطور پیش بینی این روزها رو نکرد. من که یک ماهه کسی
رو ندیدم و سرم به کارم گرم بود. با چه نیتی سر راهم سبز شد؟
هر طور بود باید تکلیفم رو با همسایه های مزاحم روشن می کردم. به پدر اصرار می کنم خانه را بفروشد اگر موفق نشدم یک مدت می رم پیش عمه جان . نه ، این راه درستی نیست. اون وقت فکر میکنن مقصرم و فرار کردم و یااینکه حرفهایش درست بوده و پسرانش خیلی اهمیت دارند که خودم رو مخفی کردم. اگر با پدر و مادر درمیان می گذاشتم به طور حتم خانم معین رو بی جواب نمی گذاشتن و اختلاف بالا می گرفت و به گوش همسایگان می رسید و برای من از همه بدتر می شد و آن وقت به راحتی نمی توانستم رفت و آمد کنم.

هر تصمیمی می گرفتم نوعی شکست و عقب نشینی بود . به اندازه ای حرص خوردم که مادر با دیدن من حدس زد در محل کارم اتفاقی افتاده .
وقتی مطمئن شد مسئله ای نبوده گفت : سرما خوردم . صورتم .ورم کرده و دلم به شدت
هوای گریه داشت. به اتاقم رفتم و ملحفه ای سفید پشت پنجره آویختم تا خیال خانم معین راحت شود تا بعد سر فرصت بتوانم به نتیجه دلخواهم برسم و جوابی برای رفتار خانم معین پیدا کنم .
صبح باران تندی می بارید. تا سر کوچه دویدم. هیچ رهگذری در کوچه نبود. در انتظار تاکسی ایستادم. اتومبیلی جلوی پایم توقف کرد. یکی از آن مزاحمهای همیشگی. چند قدم فاصله گرفتم ، اما خیال رفتن نداشت.
با ناراحتی نگاه کردم تا بگم مزاحم نشید که با چهره آشنای پویا معین برخورد کردم. بدتر از قبل اخمهایم در هم رفت و بی اعتنا باز فاصله گرفتم. پیاده شد و گفت : سلام.
خودم را به نشنیدن زدم.
بلندتر از قبل گفت: سلام کردم.
به ناچار گفتم سلام و رویم را برگرداندم. خوشبختانه تاکسی ایستاد.در را باز کردم تا سوار شوم. پویا خود را به من رساند و در را بست و به راننده گفت: تشریف ببرید.
با حیرت گفتم: مسئله ای پیش آمده؟
اگه ممکنه چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟
خیلی جدی گفتم: بفرمایید امرتون؟
اینجا؟
با تمسخر گفتم: به نظر شما کجا؟
می تونم برسونمتون؟
نه خیر . احتیاجی نیست. و ناچار شدم به پیاده رو بروم. و زیر سقف کوتاهی بایستم.
پویا با قد بلندش کنارم ایستاد و مثل سایه بانی محافظم شد.
با لجاجت گفتم: زودتر حرفتون رو بزنید.
با کلافگی نگاهم کرد و گفت: راجع به دیروز... می تونم بپرسم مادر راجع به چی با شما صحبت می کرد؟
خیلی جدی و آرام گفتم : احوالپرسی کردن.
از خونسردی خودم حیرت کردم. من که از روز قبل تا آن ساعت در پی انتقام از خانم معین بودم حالا بدون هیچ کینه ای نسبت به او جواب پسرش را می دادم.
و بعد؟
لازمه شما بدونید؟
خواهش می کنم . برام مهمه.
ایشون چند تذکر مادرانه دادن. گمان نکنم گفتن اوی ضرورتی داشته باشه.
هنوز قانع نشدم. منتظرم... می خوام تک تک حرفاش رو بدونم.
چرا از خودشون نمی پرسید؟
خانم ارجمند. من ا زشما می پرسم.
شما کنار خیابون رو با محل کارتون اشتباه گرفتین.
اگه تا شبم اینجا بمونیم و آبروی هر دومون بره منتظر می مونم.
نمی دونم شما با این سوالهایی که می کنین چه نیتی دارید. برای من اهمیتی نداره که دیگرون راجع به من چه فکر می کنن و چرا می خوان خواسته هاشون رو به من تحمیل کنن. در حالی که من زندگی خودم رو دارم و اجازه نمی دم کسی به حریم خصوصی ام تجاوز کنه که متأسفانه از روز گذشته احساس می کنم این اتفاق رخ داده.
می تونم پیش از هر صحبتی از شما عذر خواهی کنم. در حالی که می دونم چندان فایده ای نداره.
لازم به عذر خواهی نیست. چون احتیاجی به اون ندارم.
حالا ممکنه جواب سوال اولم رو بدید؟
مثل اینکه پویا دست بردار نبود و چاره ای جز جواب دادن نداشتم. مادرتون گفتن پرده اتاقم نازکه و بیشتر مواظب خودم باشم.
قانع شدید؟
همین؟
همین.
ممنونم که هوای مادرم رو دارید.
من حقیقت رو گفتم.
منم نگفتم شما دروغ می گید.امروز دوشنبه است؟
بله . امروز دوشنبه دهم آذر ماهه . اگه لازمه ساعتم بگم که خیلی دیرم شده.
پنجشنبه با مادر می آم خونه تون.
با حیرت گفتم: برای چی؟
با لبخند گفت : برای خواستگاری.
بس کنید آقای معین . من مضحکه شما و مادرتون نیستم.
من جدی جدی هستم. از اینکه تو فقط صبحها من رو ببینی و من نتونم ببینمت خسته شدم.
در این گونه مواقع اغلب بای خجالت کشید . اما من به راستی آب شدم و کم مانده بود مثل قطره های باران به زمین فرو بروم. بدتر از همه نگاه خندان و اعتماد به نفس پویا بود که باعث شد خودم را کوچک و کودک حس کنم.
سرم را آهسته بالا گرفتم و به چشمهایش خیره شدم تا حقیقت کلامش را باور کنم.
با سوالی تکراری و بی جواب که همیشه در ذهنم بود و دوباره جوانه زد گفتم:شما ... شما که نامزد دارید.
برای ثابت کردن این رویاهای مادرانه می خوام بیام خونه تون تا بدونی هیچ کدوم از حرفهایی که تا به حال شنیدی واقعیت نداره.
سوء تفاهم نشه... مادرتون حرف بدی نزدن. فقط گفتن شما به زودی ازدواج می کنین.
و تو باور کردی؟ کارهای مادرم کمی کودکانه است. زیاد سر به سرش نمی گذارم. چون خوب می شناسمش. در ضمن من چند روزی به مأموریت می رم که امیدوارم تا پنجشنبه برگردم.
و اگر تا اون روز برنگردید؟
با خنده گفت: از الان نگران من نباش.
منظور من چیز دیگه ای بود.
بی خود به خودم امیدوار شدم. می شه منظورت رو واضح تر بگی ؟
بهتر نیست عجله نکنید؟
به خاطر مسئله ای می خواهم هر چه زودتر این موضوع مطرح بشه. حالا اجازه میدی برسونمت؟
تاکسی ای در حال سوار کردن مسافر بود. برای آنکه به آن برسم با عجله گفتم: زحمت نکشید. خداحافظ.و بدون گفتن مسیرم به سرعت سوار شدم.
راننده گفت: خانم کجا؟
تا هر جا هم مسیر باشیم می آم.
فثط باید از آنجا دور می شدم. چون هر لحظه اراده ام سست می شد و اگر کمی دیگر می ایستادم شاید سوار اتومبیل پویا می شدم که از نظر خانواده ام امری نا بخشودنی بود.
از پشت شیشه عرق کرده اتومبیل نکاهش کردم که بدون توجه به ریزش باران همان طور ایستاده بود و با اخم بدرقه ام می کرد.
چه روزی بود آن روز و چه بر من گذشت. در رویایی خیس از باران دست و پا می زدم. آرزو می کردم در اتاقم بودم تا بهتر به رویاهایم دامن بزنم و فکر کنم به پویا و نگاه بی قرار و عاشقش و به حرفهایی که روزها و ساعتها در پی شنیدنش بودم .
به درستی جواب مشتریان را نمی دادم. مدام به نقطه ای خیره بودم و ثانیه ها را می شمردم.
تقویم رو باز کردم و به روز پنجشنبه خیره ماندم.
چه اتفاقی خواهد افتاد. کاش امروز پنجشنبه بود . به کتی تلفن کردم و خواهش کردم عصر به باشگاه بیاید.
با وجودی که کلاس داشت قبول کرد. چون متوجه شد مسئله ای پیش آمده که من آن طور التماسش میکنم.
با پایان ساعت اداری نفس راحتی کشیدم و به سمت باشگاه در واقع پرواز کردم. کتی خوش قول هم آمده بود و منتظر بود. بغلش کردم و چند دقیقه ای به همان حال باقی ماندم.
زیر گوشم گفت: بیتا اتفاقی افتاده؟
کمی فاصله گرفتم و گفتم: از تو چشام چی می خونی؟
چند لحظه به چشمانم خیره شد و گفت : تو نگاهت هیجانی متفاوت می بینم. نی نی چشمات مثل ضربان قلبت غیر عادیه.
پس بگو خیلی تابلو شدم.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
}
#3
یه چیزی تو این مایه ها. از من می شنوی تا بیست و چهار ساعت بیرون نرو. خوب. بگو چه اتفاقی افتاده که د ل تو دلم نیست.
کتی تمام پیش بینی هات درست از آب در اومد... پویا معین از من خواستگاری کرد.
این بار کتی بود که با هیجان من رو بغل کرد و به خودش فشرد و از ته دل خنده سر داد.
به رختکن رفتیم و در حالی که لباسهایم را عوض می کردم ماجراهای پیش آمده را مو به مو تعریف کردم.
کتی گفت: تبریک می گم. این سناریوی از پیش تنظیم شده بود که با موفقیت به پایان رسید.
سناریو ی تو بود نه من.آه کتی... نمی دونی چه حالی دارم. هنوز فرصت نکردم با پدر و مادر موضوع رو در میون بذارم. به اولین کسی که خبر دادم تو بودی.
کتی با حالتی متفکر گفت: جریان پنجره چطور لو رفت؟ پویا باید خیلی با هوش و زرنگ تر از اونی باشه که ما فکر می کنیم.
وای ... خیلی بد شد. یادم ننداز. یه طوری رفتار می کنه که جرأت دروغ گفتن رو ازت میگیره.
اون یه پلیسه. بهتره هیچ وقت یادت نره.
نکته اصلی همین جاست. من هنوز نمی دونم چه رفتاری داشته باشم؟
برای یک بار هم شده رفتار عاقلانه داشته باش.
بدبختانه خودم رو گم کردم. دو روز فرصت دارم تا به خودم بیام.
با نگاهی به ساعتش گفت: هم تو کلاست شروع شد هم وقت من تموم شد.
تشکر کردم و صورتش را بوسیدم. کتی رفت و من معلق در هوا به سالن رفتم.
به خونه که رسیدم رفتم حمام . موهایم را پشت سرم بستم تا چهره ام معصومانه به چشم بیاید.
بهنام همیشه از مدل موهایم که اغلب شلوغ و درهم دورم می ریختم انتقاد می کرد و می گفت مثل دختر وحشیهای آمازونی شدم. البه می دونستم بهنام از لجش این حرف را می زند و ترجیح می دهد ساده باشم که چندان در طبیعتم نمی گنجید.
به مادر در پخت غذا کمک کردم و میز شام را چیدم. پدر روزنامه اش را کنار گذاشت و سر میز آمد. بهنام را هم صدا کردم.
پدر در حال کشیدن غذا گفت: بیتا چرا بی حوصله ای ؟ چند روزه ساکتی و با بابابیی حرف نمی زنی؟
بهنام گفت: پئر بی کاری. تازه از شر متلکاش راحت شدم. بذارید به حال خودش باشه.
بیتا قناری منه . اگه حرف نزنه دلم می گیره.
وقت مناسبی بود تا سر صحبت را باز کنم.فکر می کنم با آرایش موهایم موفق شدم نظر پدر را جلب کنم.
گفتم: پدر . میخواستم موضوعی رو مطرح کنم.
بهنام گفت: نگفتم سر به سرش نذارید.حالا کی جرأت داره جلو حرف زدن خانم رو بگیره.
مادر گفت: بهنام ، بیتا جدی حرف میزنه. و تو لودگی می کنی. بهتر نیست به حرفهای خواهرت گوش کنی؟
اطاعت می شه. بفرمایید خانم خانما.
پنجشنبه... پنجشنبه.
مادر با ملایمت گفت : پنجشنبه چی دخترم.
مهمون داریم. و نفس راحتی کشیدم.
پدر گفت: مهمون حبیب خداست. کی قراره بیاد که من و مادرت در جریان نیستیم؟
به سرعت گفتم: خواستگار.
بهنام به خنده افتاد. با ناراحتی گفتم: کجاش خنده دار بود؟
تو این خونه برای خندیدن باید اجازه گرفت؟ در ضمن این خنده خوشحالیه.
مادر گفت: این خواستگار رو ما می شناسیم؟
بله.
کی هست؟
پدر گفت : نکنه آقای پارسایی خودمونه؟
نه پدر. خواستگارم آقای پویا معین هست.
هر سه با حیرت چشم به من دوختن. بهنام گفت: همین جناب سروانه؟
بله خودشون هستن.
چطور! اون که برادرش اومده بود خواستگاری . معلومه چه خبره؟
پدر گفت: بهنام .این قدر سوال نکن. بذار بیتا توضیح بده.
صدام رو صاف کردم و گفتم: خواستگاری پدرام سوء تفاهم کوچکی بود که رفع شد. در حقیقت پویا معین قصد آمدن داشت که مادرشون بدون اطلاع از موضوع من رو برای پدرام در نظر گرفتن.
صبح چند دقیقه سر کوچه با آقای معین صحبت کردم و اجازه خواست تا به خونه مون بیاد.
پدر گفت : و تو قبول کردی؟
حرفی نزدم. چون قبل از اون باید شما رو در جریان می گذاشتم و مشورت می کردم.
بهنام به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: سوار ماشینش که نشدی؟
نه خیر...فقط سر کوچه حرف زدیم که چند دقیقه بیشتر طول نکشید . بعد تاکسی گرفتم و رفتم سر کار.
خیالت راحت شد؟
پدر گفت: خیال ما همیشه از تو راحته. خوب برام تعریف کن؟
چی رو؟
هر چی که لازمه من از تو و آقای معین بدونم؟
باور کنین خودمم از هیچ چیز مطمئن نیستم. تمام این اتفاقات یکدفعه پیش اومد. اگر شما و مادر موافق نیستید
اجازه ندید بیان.
ما که مخالفت نکردیم.فقط خواستیم بیشتر بدونیم.
من چیز بیشتری نمی دونم.
پدر رو به مادر کرد و گفت: خانم . همیشه فکر می کردم برای دخترم بی رقیبم. اما حالا یه رقیب گردن کلفت پیدا کردم.
مادر گفت: جلال . چه وقت شوخیه.
بهنام گفت: مثل اینکه این دفعه باید وارد گود بشم. به نظرم موضوع جدی جدیه.
مادر گفت : بیتا ، اگر خودت موافقی ما هم حرفی نداریم. آقای معین می تونن تشریف بیارن.
بهنام گفت: اگه بچه ها بفهمن قراره جناب معین داماد ما بشه دیگه این طرفها آفتابی
نمی شن.
مادر گفت: حالا که چیزی نشده که از الان خبر می دی.
پدر گفت: اشکالی نداره . بذار به دوستانش بگه تا خیالشو ن راحت بشه. شاید دست از سر بهنام بردارن.
بهنام گفت: از حرفهای بیتا فهمیدم این دفعه با دفعه های قبل فرق می کنه. مگه آقای معین پشیمون بشه و بره دیگه بر نگرده.
خیلی با نمکی.
نه به اندازه تو. از الان تا روز موعود خواب و خوراک از من رفته.
با مشت به بازوی او کوبیدم. بهنام داد زد و گفت: بدبخت اون مردی که اسیر تو بشه.
بلند شدم و بشقابهای روی میز رو جمع کردم تا از دست متلکهای بهنام راحت شوم. بعد از ساعتی به اتاقم رفتم تا بخوابم. اما از اشتیاق روز پنجشنبه خواب به چشمانم نمی آمد.
آن قدر تکرار کردم فردا سه شنبه... پس فردا چهارشنبه... پس اون فردا پنجشنبه تا خواب مرا به مهمانی طلوع آفتاب برد.
غروب روز سه شنبه خانم معین تماس گرفت و از مادر اجازه آمدن گرفت. آنطور که پیدا بود سر سنگین و بی میل حرف زده بود. که مادر از پشت تلفن متوجه شده بود.
بعد از تلفن خانم معین مادر گفت: بیتا من جلو پدر و بهنام حرفی نزدم، چون مصلحت نبود. اما برای خودم سواله که جریان نامزدی پویا و دختر خاله اش چی بود و چطور شد؟
پویا می گفت رویاهای مادرانه است و هیچ مسئله جدی در بین نبوده.
مثل اینکه صحبتهای شما دو نفر خیلی صمیمانه بوده که می گی پویا.
معذرت می خوام . آقای معین.
مادر با خنده گفت : شوخی کردم. الان فقط تو و من هستیم پس لزومی نداره خیلی رعایت بعضی مسائل رو بکنیم اما باید مراقب باشی . به خصوص حساسیتی که خانم معین بعد از خواستگاری پدرام پیدا کرده ممکنه حرف یا نکته ای رو به عمد گوشزد کنه تا به نتیجه دلخواه خودش برسه.
مامان ، به نظر شما یه مادر تا چه حد می تونه رو زندگی بچه هاش تأثیر بذاره؟
اگه مادری بخواد قول می دم نود و هشت درصد موفق بشه. اون دو درصد برای احتمال گذاشتم که بعید می دونم.
و اگر مردی نخواد به خواسته های مادرش توجه کنه چی؟
اگه منظورت به خانم معین و در نظر گرفتن خواهر زاده اش است . خوب.... اون دو درصد مال مردهایی مثل پویا معین بود که با نهایت احترام به بزرگ تر ها در صدد رسیدن به خواسته های خودشون هستن.
شما از کجا مطمئنید پویا همان مورد استثناست؟
چون فکر می کنم عاشق دخترم شده.
شما به عشق معتقدید؟
عشق همراه با هوس ویرانگره. مثل قمار می مونه. عشق و دوست داشتن همراه با منطق و واقع بینی است که باعث پیشرفت انسانها می شه و در کنار اون می تونن زندگی زیبایی رو درست کنن.
و اگه من عاشق واقعی نباشم چی؟
تو دروغگوی کوچولوی من هستی که چند ماهه داری با زبونت حاشا می کنی ولی با نگاهت تأیید میکنی. وقتش نیست با مادرت رو راست باشی.
وقتی شما همه چی رو میفهمید احتیاجی به گفتن نیست.
مادر مهربانانه گو نه هایم را لمس کرد و گفت: تو فقط لایق مردی مثل پویا هستی. مردی که حامی تو و آینده تو باشه.
دست مادر را گرفتم و بوسیدم. مامان ممنونم که درکم میکنین. من با شما و پدر اعتماد به نفس پیدا میکنم و احساس زنده بودن دارم.
و من و پدرت به وجود شما افتخار میکنیم.
امن ترین جای دنیا آغوش مادرم بود و پناه همیشگی ام که عطر سینه پر مهرش تمام غمهایم را دور میکرد و آزاد می شدم.
پنحشنبه مرخصی گرفتم تا به کارهام برسم. نمی خواستم هیچ چیز کم و کسر باشد.
مادر فراموش کرده بود ساعت آمدنشان را بپرسد و خانم معین به عمد و یا غیر عمد اشاره ای نکرده بود. به ناچار از ساعت پنج آماده نشستیم.
پدر از مادر به خاطر سهل انگاریش در نپرسیدن ساعت آمدن مهمانها دلخور بود و می گفت جرا ساعت دقیق را نپرسیدی که ما مجبور نباشیم ساعتها انتظار بکشیم. در واقع همان طور شد که پدر می گفت و تا ساعت هفت خبری نشد.
دو بار چای دم کردم تا تازه باشد. برسی در دلم افتاد از نیامدن و یا پشسمانی پویا.
از طرفی مخالفت خانم معین نیز به ترسم بیشتر دامن می زد . از نگرانی و هیجان رنگ صورتم پریده و بی جال به نظر میرسید. پدر دوبار روز نامه را ورق زو و تمام مطالب آن را خواند. مادر از ترس غرغرهای پدر ساکت نشسته بود ومن...
بلند شدم و گفتم مامان بهتر نیست وسایل پذیرایی رو جمع کنیم؟ ما که مهمانی شام نداشتیم. به نظرم ساعت پذیرایی عصرانه گذشته.
عجله نکن. شاید اتفاقی رخ داده که دیر کردن.
در هر حال فرقی نمی کنه. چون حو صله ام سر رفت و دیگه نمی تونم رسمی بشینم و منتظر باشم.
به طرف اتاقم رفتم. صدای مادر به گوشم خورد.
تقصیر توست. آن قدر غر زدی که بیتا عصبانی وکلافه شد.
من که حرفی نزدم. سر جام نشستم دارم مطالعه می کنم.
دیگه بدتر . دو کلام حرف بزن تا دخترت سرش گرم بشه و به ساعت توجه نکنه.
با صدای زنگ در قلبم فروریخت. بی اختیار دستم را روی قلبم فشردم. مادر بیرون آمد و گفت: بیتا مثل اینکه اومدند.
چند پله را که رفته بودم برگشتم. مادر در را باز کرد و گفت: خودشونن.
باورم نمی شد پویا را می بینم. بعد از چند روز . آن هم در خانه خودمان. و نزدیک تر از همشه.
با باز شدن در خانم معین داخل شد و دیگر هیح کس. با وجودی که در خانه بسته شد ولی من همانطور به در
بسته خیره بودم تا شاید دوباره باز شود و پویا را ببینم. مادر اشاره کرد تا به استقبال خانم معین بروم.
نزدیک شدم و صورتم را برای روبوسی جلو بردم که خانم معین با سردی و فاصله برای نشان دادن بی میلی اش جوابم را داد و به دعوت مادر به اتاق پذیرایی رفت.
به آشپزخانه رفتم تا چای بریزم و به رفتار سرد خانم معین ، نبود پویا و بدتر از همه نیاوردن حتی چند شاخه گل
که جزو رسومات اولیه بود فکر کنم.
با سینی چای به اتاق رفتم و تعارف کردم. خانم معین بر خلاف دفعه قبل با اخمهایی گره کرده نشسته بود.
کنار مادر نشستم.
پدر گفت: آقازاده ها خوب هستند؟
با این سوال مشخص بود می خواهد از نبود پویا مطلع شود.
سلام دارن خدمتتون. والله چه عرض کنم از کار این جوونا که می خوان سر خوددست به هر کاری بزنن . قدیما مشورتی ، نظر خواهی می کردن. حالا خودشون میبرن و خودشونم می دوزن.
پدر گفت حق با شماست . دوره زمونه عوض شده.
با جواب پدر لبخند روی لبان خانم معین نشست . مثل اینکه کم کم داشت به خواسته اش نزدیک می شد.
دوره زمونه عوض شده اما مادر مادره . پدر هم پدر. حالا من باید با شرمندگی بیام و از شما عذرخواهی کنم.
تنها کاری که تونستم انجام بدم گزیدن لبم بود تا صدایی از من بیرون نیاد.
مادر نگاه نگرانش را به من دوخت . بعد گفت: دشمنتون شرمنده. می تونستید تلفنی هم بفرمایید و ز حمت
نکشین. با دیر کردن شما ما حدس زدیم مشکلی پیش آمده.
مشکلی که حل نشه نیست.
خوب خدا رو شکر.
پدر گفت: بیتا جان میوه تعارف کن.
خانم معین گفت: زحمت نکشین.
بلند شدم و گفتم: زحمتی نیست.
خانم معین در حالی که میوه از درون ظرف بر می داشت گفت: نمی دونم خبر دارین یا نه. پویا به مأموریت رفته و قرار بود امروز برگرده که هنوز نرسیده.منم مجبور شدم تنهایی خدمت برسم.
این بار لبخند کم رنگی روی لبان من نشست. به آرامی سر جایم نشستم.
پدر گفت ساعاد دیدار ایشون رو نداشتیم.
کم سعادتی از ماست. می دونید آقای ارجمند، کار پویا خیلی سخته و قابل پیش بینی نیست. هر کسی نمی تونه با شرایط اون خودش رو وفق بده.
در حقیقت پویا با کارش ازدواج کرده.
پدر گفت: بله مشخصه که آقای معین فردی مسئولیت پذیر هستن.
مادر گفت: بفرمایید میوه میل کنین.
فنجانها را جمع کردم و به آشپزخانه بردم. پویا می تونست با یک تلفن من رو در جریان بذاره تا این قدر دلواپس و نگران نشم. از حرفهای ضد و نقیض خانم معین هم هیچ چیز سر در نیاوردم و بدتر به دلواپسیهایم دامن زد.
به اتاق برگشتم . خانم معین مهربانانه گفت: بیتا جان . بشین می خوام چند کلمه ای در حضور پدر و مادرت با
شما حرف بزنم.
چشم بفرمایید.
چشمت بی بلا. دخترم، شماها جوونید و به قول معروف شما مو می بینید و ما پیچش مورا. الان که فقط ما
هستیم و پویا نیست ازت می خوام خوب فکرات رو بکنی که می تونی اول با کار پویا و بعد با خودش کنار بیای یا نه.
همانطور که گفتم پویا عاشق کارشه و همیشه اون رو در اولویت قرار داده.نمونه اش امروز.
می دونم و مطمئنم تو زندگیشم تأثیر زیادن می ذاره. می تونی با شرایط اون بسازی و گله نکنی؟
صدای زنگ در کلام پر از ناامیدی خانم معین رو نیمه کاره گذاشت. اجازه خواستم و بلند شدم تا در راباز کنم.
صدای مرد جوانی به گوشم خورد.
خانم بیتا ارجمند؟
بله خودم هستم.
چند دقیقه تشریف بیاورید . از گل فروشی سر خیابان مزاحمتون شدم.
در را باز کردم و به راهرو رفتم. مرد جوانی با سبد گل بی نهایت بزرگ که به سختی قادر به حمل آن بود وارد شد و گفت: کجا بگذارم؟
با حیرت نگاهش کردم و به گوشه ای اشاره کردم با قرار دادن سبد گل در آنجا گفت: با اجازه تون.
از طرف چه کسی فرستاده شده؟
کارتی براتون فرستادن.
با رفتن گل فروش به سمت سبد رفتم و کارت روی اون رو برداشتم.
تقدیم به تنها گل زندگیم.... پویا.
کارت را در دستم پنهان کردم. مادر آمد و با دیدن سبد گل گفت: بیتا چه سبد گل زیبایی! از طرف کیه؟
آقای معین فرستاده.
چه مودب و آدابدان.
به اتاق پذیرایی برگشتیم . مادر با شوق گفت: آقای معین زحمت کشیدن و گل فرستادن. از طرف ما از ایشون
تشکر کنید.
خانم معین لبخندی با تصنعی گفت:کارهای پویا جون قابل پیش بینی نیست.
پدر گفت: خانم معین می فرمودید.
دیگه عرضی نیست. فقط خدای نکرده فردا روزی شرمنده شما نشم.
مادر گفت: جایی برای شرمندگی نیست. بیتا و آقای معین دو جوان بالغ و عاقل هستن. وظیفه ما گوشزد کردن بعضی از مسائل است که به نفع خودشون مطرح می شه. این حسن نیت شما رو میرسونه که می خواهید بیتا رو متوجه بعضی نکات کنین تا خدای نکرده پشیمانی به بار نیاد. در ضمن تا آقای معین تشریف نیارن و صحبتی صورت نگیره تمام این گفته ها جنبه رسمی نخواهد داشت. شاید در اولین جلسه هیچ کدام به نتیجه دلخواه نرسن.
بله . همین طوره. بیتا خانم که ماشاءالله تو اجتماع بوده و با بد و خوب زندگی آشناست.
حرفهای خانم معین با کنایه و بهانه همراه بود . اما برای من ممکن نبود سبد بی نهایت قشنگ پویا و جمله زیباتر از آن را فراموش کنم و به چیز دیگری حتی برای لحظه ای فکر کنم.
پس از رفتن خانم معین به اتاقم رفتم تا لباسهایم را عوض کنم که صدای پدر به گوشم خورد. در را باز کردم و گفتم:
بله . کارم دارید؟
تلفن رو بردار . جناب معین پشت خط هستن.
ممنون پدر . بر می دارم.
در را بستم و به طرف تلفن رفتم. با نگاهی به گوشی چند لحظه ایستادم .
نفسی که در سینه ام حبس بود را بیرون دادم تا کمی به آرامش برسم.
سلام.
سلام . حال شما؟
ممنون. شما خوبید؟
با صدایی آهسته گفت: این سوالیه که جوابشو خوب میدونی. معلومه که حال من خوب نیست.
سکوت کردم. ادامه داد. نمی خوای علتش رو بدونی؟
دیگه برام مهم نیست.
این دفعه من ممنونم.
قابلی نداشت.
اگه می خوای با این حرفات من رو از میدون به در کنی اشتباه کردی.
شما خودتون میدون رو خالی کردین.
بیتا. معذرت می خوام. از پدر و مادر عذرخواهی کردم. گذشت بزرگ تر ها زیاده و خیلی زود می بخشن. می مونه
تو که الان از دستم خیلی عصبانی هستی. نکنه مادر حرفی زده که دلخور شدی؟
آقای پویا معین . مسئله بین من و شما ربطی به کسی نداره. در اولین مرحله من با شما مشکل پیدا کردم
چرا پای دیگران رو وسط می کشین.
مأموریتم به خاطر حادثه ای که پیش اومد مدت زمان زیادی طلبید و من مأمورم و معذور .
گناه من چیه؟
گناه تو اینه که من عاشقتم.
من مجبور نیستم تحمل کنم.
اگه می خوای بگی عاشقم نیستی با رفتارت خلاف اون رو ثابت کردی.
شما برای عذر خواهی زنگ زدید یا برای اقرار گرفتن؟
هر دو. الان من تو اتوبان کرجم. تا نیم ساعت دیگه به تهران می رسم ملی برای گرفتن این اقرار عجله داشتم.
آقای عاشق، زحمت نکشید.در ضمن از بابت گلخانه ای که فرستادید کمال امتنان رو دارم.
قابل شما رو نداشت. اگه می تونستم تمام گلهای دنیا رو می آوردم.
نه ممنون . برای همین مقدار هم کمبود جا دارم.
به امید دیدار. فردا تماس می گیرم.
بعد از پایان مکالمه پایین رفتم تا میز شام را حاضر کنم. پدر با دیدن من گفت: آقای معین بیش از حد مودب و
با نزاکته. کلی عذر خواهی کرد.بنده خدا کارش معلوم نیست که بخواد قول و قرار بذاره. نباید دلگیر بشیم.
مادر گفت: سبد گلی که فرستاده احترام و محبت شون رو نشون دادن.
بله همینطوره. راستی بیتا جان. به نظر می رسید خانم معین بر خلاف دفعه قبل چندان موافق این مسئله نیست.
یا شاید من اشتباه فهمیدم؟
اشتباه نمی کنید. خانم معین آرزو داشته دختر خواخرش رو عروس خودش کنه.
مادر با نگرانی گفت: نکنه بعدها کینه کنه و باعث آزارت بشه؟
پدر گفت: حالا که چیزی مشخص نیست که شما راجع به آینده حرف می زنید.
خوب از الان باید همه چیز رو مد نظر داشته باشیم. با آقای معین راجع به این موضوع جدی صحبت کن
طعیت گفتم: تا پویا... منظورم آقای معین نیاد ندونم نظر و شرایط شون چیه نمی تونم در خصوص مادرشون
حرفی بزنم.
پدر گفت: آفرین دخترم، شاید آقای معین شرایطی داشته باشه که نتونی با اون کنار بیای. بهترین کار صبر و
حوصله و تحقیقه.
دلگیری که گوشه قلبم لانه کرده بود نه با سبد گل و نه با تلفن پویا که با صدایی گیرا و مطمئن و عاشق حرف
زد و نه با حرفهای مطقی پدر پاک نشد.
صبح زودتر از همیشه بیرون آمدم. دلم نمی خواست کسی رو ببینم. نوعی لجبازی کودکانه در وجودم به شیطنت
افتاده بود که حتی با تلقین و نصیحت به خودم دور نمی شد و وادارم می کرد بی اعتنا و خونسرد باشم. شاید
این نتیجه رفتار مادر و به خصوص پدر بود که خودخواه و یکدنده بودم و فقط به خواسته خودم اهمیت می دادم و بس.
تا ظهر کلافه بودم و مدام پشت میز در حال دست و پا زدن و بهانه گرفتن از زمین و زمان بودم . حتی کامپیوتر هم
سر لج بودم و آن را خاموش کردم. با هر زنگ تلفن از جایم می پریدم. شهره گفت: ناراحتی اعصاب گرفتم و خندید.
پریسا گفت: نکنه منتظر کسی هستی که این قدر کلافه ای .
با اوقات تلخی گفتم: مگه شماها کار ندارید که چشمتون رو به من دوختید.
شهره گفت: چه کاری بهتر از اینکه سر از کار تو در بیاریم. ما که میدونیم منتظر کی هستی. فقط می خواهیم خودت اعتراف کنی.
بحث کردن با آنها بی نتیجه بود . باز تلفن زنگ زد. آن را برداشتم. این بار پویا بود و به انتظار چند ساعته ام پایان
داد. سلام گرمی داد و حالم را پرسید و گفت: صبح من رو ندیده و فکر کرده سر کار نرفتم. با خونه تماس گرفته
و مادر گفته که من سر کار هستم.
گفتم: برای چی دنبالم می گردی؟
برای اینکه خواستگاری نیمه تمام مانده و می خواهم بعد از ظهر با آمدنم آن را کامل کنم.
می تونیم به وقت دیگه ای موکول کنیم.
می دونم که هنوز دلخوری ، می خواهم تلافی کنم.
برای ساعت شش قرار گذاشت. با وجود سردی کلامم زیر بار نرفت و من هم چاره ای جز قبول پیشنهادش نداشتم.
بعد از ظهر کلاس بدن سازی رو به مربی دیگری سپردم و به خونه رفتم. حمام رفتم و شلور جین با شومیز سفید به
تن کردم و گردنبند سوغات کتی رو آویزان کردم تا برایم خوش یمنی به ارمغان بیاورد. از گوشه پنجره به کوچه نظر
انداختم. اما خبری نبود. پدر بیرون رفته بود. چون لزومی برای ماندن نمی دید. از مادر راجع به لباسم پرسیدم
که گفت:مناسب هست و با تأیید او در آینه به موهای صاف و لختم که تا سر شانه بود دستی کشیدم. مادر با
دقت نگاهم می کرد. با لبخند گفت: بیتا به نظرم پویا معین جد ترین مسئله ای باشه که تا به حال برای تو رخ داده.
فکر می کنم همین طوره.
حواستو جمع کن و با دقت به حرفاش گوش بده و با ظرافت سوال کن. مبادا موضوعی مطرح بشه که باب میلت
نباشه و تندی کنی.
چشم مامان . حواسم رو جمع می کنم.
با صدای زنگ مادر گفت: برو در رو باز کن که اون فقط می خواد تو رو ببینه.
گونه مادر را بوسیدم و به سمت در رفتم. پویا با چند شاخه گل پشت در ایستاده بود و با لبخند آشنای همیشگی اش چشم به من دوخت . سلام کردم و گفتم: بفرمایید.
پویا داخل شد و با دیدن مادر گلها را به او تقدیم کرد. مادر با ذوق گفت: شما که دیروز زحمت کشیده بودید.
دستتون درد نکنه.
قابل شما رو نداره.
پویا کاپشن و شلوار جین به تن داشت. به نظرم در خوش لباسی حرف اول رو میزد. و میشد حدس زد حساب کار
با زندگی خصوصی اش جداست. هر چند که در لباس رسمی هم چیزی کم نداشت و خیلی ابهت داشت.
مادر گلها را با خود برد تا در گلدان جا دهد.
اشاره به مبل کردم و گفتم: بفرمایید.به آشپزخانه رفتم و چای ریختم.
مادر با گلدان گل همراهم آمد. با ورود مادر، پویا از جا بلند شد . مادر تقاضا کرد تا راحت باشد و گفت: خیلی
خوش آمدید. مادر تشریف نیاوردن؟
سلام رسوندن و گفتن دیروز به حد کافی زحمت دادن.
اختیار دارین. این چه حرفیه. ما دوست داشتیم بازم ایشون رو زیارت کنیم.
محبت دارید. در ضمن باز از بابت دیروز عذرخواهی می کنم.
جای عذر خواهی نیست. گاهی اوقات در مأموریتهایمان ممکنه چنین موردی پیش بیاید.
بله همین طوره. خوشحالم که در کم می کنید. و با نگاهش جمله آخر را در واقع به من گفت.
مادر گفت: جناب معین . اگه اجازه بدین از حضورتون مرخص بشم و شما و بیتا رو تنها بذارم.
پویا از جایش بلند شد و گفت: اجازه ما دست شماست. هر طور راحتید.
مادر بیرون رفت و من در سکوت و زیر نگاه مشتاق پویا قرار گرفتم. تنها کاری که توانستم انجام بدم برداشتن چای
از روی میز و خوردن جرعه ای از آن بود. زیر چشمی نگاهش کردم و بی اختیار لبخند زدم. این بهانه ای شد برای
شروع صحبت.
خوشحالم لبخند تو رو دیدم. با وجودی که هنوز اخمهایت باز نشده.
شما خیلی سرحال به نظر میرسید.
برای دیدن تو غیر از این نم تونم باشم.
دیروز منتظر اومدنتون بودم.
منظورت این نیست که الان ذوقی نداری؟
نه به اندازه شما.
از دیروز حرف بزن. مادر چی گفت؟:
بازم من حرف بزنم؟ مگه شما مادرتون رو ندیدید؟
چرا اما جرأت نکردم چیزی بپرسم.
به چه علت؟
مادر اخلاق مخصوصی داره. بعد از ماجرای اون روز و با خبر شدن از تصمیم من به دنبال نکته های منفی می گرده تا...
تا شما رو منصرف کنه.
با لبخند گفت: هیچ زمانی به اندازه امروز مطمئن نبودم.
اما خواسته مادرتون چی؟ از دیروز تا به حال تمام فکر من به این مسئله معطوف شده.
گذراست. مادر با نمام این احوالات با گذشت و مهربونه.
برای شما این طوره . در مورد من چی؟
به تو هم علاقه داره. اگه نداشت هیچ وقت به ... بهتر نیست گذشته رو فراموش کنیم.
گذشته ای نه چندان دور که ممکنه دردسر ساز باشه.
به من اطمینان نداری؟
خانم معین مادر شماست.
باید چه کار می کردم؟
نمی دونم . اما نادیده گرفتن خواسته ایشون کمی غیر عادلانه است.
اگه جوابت منفیه مادر رو بهونه نکن.
آقای معین . بیشتر توجه کنین. .. به خاطر خودمون می گم.
در سکوت نگاهش کردم.
ببینم تو می تونی به زور با کسی که پدرت در نظر میگیره ازدواج کنی؟
البته که نه.
تفاوت من و تو در چیه؟
موضوع نامزدی شما با دختر خاله تون تا چه حد جدی بوده؟
برات خیلی مهمه؟
راستش رو بگم ؟ خیلی.
مطمئن باش فقط در حد حرف بود و بس. حرفهای بزرگ تر ها که گاه گاهی به گوش من
می رسید... خیالت راحت شد؟
جمله آخر رو برای کنجکاوی ام گفتید یا حسادتم که صادقانه سوال کردم؟
جمله آخر برای این بود که مطمئن شدم تو هم به احساس من گرفتار شدی. در واقع کمی ذوق زده شدم.
از واکنش من؟
از اینکه اون قدر برای تو اهمیت دارم که حسادت کنی.
گذشته از شوخی موضوع یک عمر زندگی در میونه.
من شوخی نکردم. حالا کمی از خودت حرف بزن.
شنونده خوبی هستید؟
شاید بیانم ضعیف باشه. اما شنونده خوبی هستم.
اسمم بیتاست.
می دونم.
بیست و پنج سال دارم. لیسانس تربیت بدنی هستم...
مربی باشگاه بدنسازی هستی . شغل اولت کار در دفتر هواپیماییه.صمیمی ترین دوستت کتی صالحی پوره. دو برادر
که یکی در آلمان و یکی در خانه است. به لباس و خرید علاقه داری. به فیلم و کتاب هم همین طور و الی آخر...
با حیرت گفتم: شما این اطلاعات رو از کجا آوردید؟
این گوشه ای از شناخت من از توست.
اما اینها مسائل خصوصی زندگیمه. چطور به اونا دست پیدا کردید؟
وقتی کسی برات مهم باشه دنبال خیلی چیزها می گردی و پیدا می کنی.
کم کم دارم از شما می ترسم.
با صدای بلند خندید و گفت: ترس برای دختر شجاعی مثل تو معنا نداره.
اما من شجاع نیستم. دلم می خواد باشم . اما نیستم.
بستگی داره شهامت رو تو چی ببینی. همین رو راستی که داری یکی از شجاعتهای زندگیه و قابل تقدیر. ما
آدما فکر می کنیم آدم شجاع قلدر و بزن بهادره و یا اسلحه و شمشیر به دست داره.
اما به نظرم شما خیلی شجاع هستید.
اغلب این فکر رو میکنن. در صورتی که شجاعترین آدمها هم در زندگی از خیلی مسائل که افراد عادی نمیترسن در
وحشت به سر میبرن.
شما از چی میترسید؟
از خدا !
و؟
راستش رو بگم از هیچ چیز دیگه ای نمی ترسم.
و از مرگ؟
نه به اندازه خدا. چون مرگ راه رسید ن به خداست. حالا بازم از من می ترسی؟
دیگه نه. چون کسی که از خدا بترسه نمی تونه آدم وحشتناکی باشه.
به نظرت چیزی هست که من نمی دونم و باید بگی؟
در چه موردی؟
هر چی که فکر میکنی لازمه من از اون با خبر بشم؟
شما به چیزی شک دارید؟
نه. منظورم به احساس تو در مورد خودم و یا شاید داشتن هواخواه دیگه...
به اصطلاح رقیب.
شما سوالی در ذهنتون هست که جوابش رو از من می خواهیدبپرسید.پس طفره نرید.
در مورد آقای پارسایی و چند نفر دیگه...
در مورد ارتباطم؟
می دونم نداری.
آقای پارسایی خواستگار من هستن و چند نفر دیگه... فقط همین.
در حد من؟
نه در حد شما. چون حتی اجازه ندادم پا به خونه مون بذارن. حالا شما بگید سوالاتتون از روی کنجکاوی بود یا حسادت؟
مثل خودت. هر دو.
طبیعت ما زنها با آقایون در تضاد عمیقه.
همین طوره. در مورد حسادت. شما زنها گذشت دارید اما ما آقایون نداریم.
در مورد خواستگارانم هر بلایی می خواهید سرشون بیارید.
با لبخند گفت: اگه پیروز بشم دلیلی برای سر به نیست کردن اونها نیست.
مادرتون گفتند شما عاشق کارتون هستید و کنار اومدن با کار شما چندان آسون نیست.
عقیده مادر محترمه. در حقیقت درست گفته . من عاشق کار هستم اما عشق به زندگی خصوصی با عشق به
کار دو معقوله جدا از هم هستن.
تأثیر هر دو در زندگی به یک اندازه است.
با کارم موافق نیستی؟
مخالفم نیستم.
پس میشه کنار اومد.
تجربه ای نداشتم. پدرم کارمندی با طبع آرام و مادرم فرهنگی است. پدرم همیشه به دنبال زندگی آرام و
بی درد سر بودن.
حالا من آدمی هستم که اومده آرامش زندگی تو رو به هم بزنه؟
شاید برعکس.
باز با لبخند گفت : ممنون از حسن نیتت . اما اینجا مسئله ای باقی مونده.
پیش از اینکه بخواهیم وارد موضوعهای جدی تری بشیم. من با کار کردن همسر آینده ام مخالفم.
زنگ خطر در گوشم به صدا در آمد. متلک خانم معین و شاید بدبینی پویا.
هر دو می تونست در این خواسته دخیل باشد. ناخودآگاه خودم را گرفتم و با لحنی جدی گفتم: به چه علت؟
علت خاصی نداره. این عقیده منه. البته در مورد ورزش و مربی بودنت نه تنها مخالف نیستم بلکه موافقم . اما در مورد
کار دیگرت.... نمی تونم قبول کنم.
جای غریبه نیست. مدیریت آژانس با عمو جان است.
فرقی برام نمی کنه.
من کارم رو دوست دارم.
به خاطر حقوقیه که می گیری؟
احتیاجی به پولش ندارم. سرم گرم میشه.
وقتی ازدواج کنی به اندازه کافی مشغله داری.
با نظرتون موافق نیستم و از اینکه می بینم بر خلاف ظاهرتون افکار پوسیده ای دارید تعجب می کنم.
می خواهم همسرم تو خونه و فقط برای من باشه.
زنهای زیادی تو اجتماع فعالیت می کنن و لطمه ای به زندگیشون نمی خوره.
بهتره بحث رو همین جا قطع کنیم. تنها شرط من همین بود و رو حرفم هستم. هر طور مایلی راجع به من فکر کن.
احساس کردم پره های بینی ام باز شده و از حرص کبود شدم . از خودخواهی و تنگ نظری پویا خشمی بی نهایت
در وجودم شعله ور شد. یاد نصیحت مادر افتادم و تلاش کردم ظاهرم را هر چند سخت بود حفظ کنم.
پویا بلند شد . به طور حتم متوجه ناراحتی من شده بود. نمی خوای بدرقه ام کنی؟
متأسفم.
برای چی؟
برای شما و خودم که وقتمون رو بی جهت هدر دادیم. بهتر بود از اول می رفتید سر اصل موضوع. در صورتی
که می دونستید من سر کار می رم و کارم رو مثل شما دوست دارم.
من کارم رو دوست دارم . اما نه به اندازه تو. وقتی می بینم مثل یه گربه ملوس پشت میز نشستی از حسادت می خوام
دیوونه بشم. می دونی چرا دیگه نیومدم آژانس . چون تحمل دیدن تو رو اون جا نداشتم. پس از من خرده نگیر و
به احساس و خواسته من توجه کن.
جناب پویا معین. متأسفانه من از حرفهای شما به نتایج بدی رسیدم.
این با ر پویا با ناراحتی و عصبانیت گفت؟ هر وقت صبح تو رو ندیدم که سر کار می ری می فهمم جوابمو گرفتم.
از طرف من با مادر خداحافظی کن . راه خروج رو بلدم. و با قدمهای بلند از در بیرون رفت.
دست به سینه وسط اتاق ایستادم و به جای خالی پویا خیره شدم . با خودم گفتم تو می خوای لجباز ی کنی و
حرف حرف خودت باشه. تو نه عاشقی و نه حسود . من با حرفهای تو خام نم شم. کسی که عاشقه برای
رسیدن به وصال هر سنگی رو بر میداره . اما تو با زرنگی تمام سنگی جلو پایم انداختی تا حساب کار دستم
بیاید. پس بچرخ تا بچرخیم.
از اتاق پذیرایی بیرون آمدم و با دیدن سبد گل آن را به سختی برداشتم و به گوشه ای دیگر پرتاب کردم.
شاخه هایی از سبد گل واژگون شده به اطراف افتاد. مادر با دیدن سبد واژگون شده گفت: واویلا. چه اتفاقی
افتاده که سر این گل بینوا حرصت را خالی می کنی.
بندازین تو کوچه... پسره از خود راضی و .... احمق.
بیتا...مواظب حرف زدنت باش.
نمی تونم... یک ساعته که خون خونم رو داره می خوره... برای من شرط و شروط میگذاره.
مادر با تأسف سرش را تکان داد و گفت: عجب! از چیزی که می ترسیدم سرم اومد.
شما هم حدس زدید؟
حدس زدم اگه حرفی باب میلت نباشه این قیامت سرا رو داریم.
با تعجب به مادر نگاه کردم و گفتم : سعی کردم آروم باشم. اگه نصیحت شما نبود. سرش داد می زدم.
دستت درد نکنه. خوبه که سپرده بودم و گرنه معلوم نبود چه کار می کردی.
مگه چی گفت که این قدر به تو برخورده؟
می گه سر کار نرو. زن باید تو خونه باشه.
مادر به خنده افتاد و گفت: مگه بده که تعصب داره؟ در واقع اون خواسته اش رو مطرح کرده تو میتونی قبول
کنی می تونی رد کنی. خواستگاری یعنی همین.
تعصب و حسادت . تازه فکر می کنم این حرف خودشم نیست و از کسی مشق گرفته. در ضمن مگه شما
کار نمی کنین. به خونه و زندگیتون هم می رسید.
بحث تعلیم و تربیت با مشاغل دیگه جداست. کمتر مردی رو دیدم که با این کار مخالف باشه.
با حرفهایی که پویا زد. حتی اگه معلم بودم فرقی براش نمی کرد.
فقط راجع به این مورد به توافق نرسیدین؟
آخه مامان. چه جوری بگم... یه طوری با قاطعیت حرف زد و رفت که فکر کرد اون قد ر عاشق و کشته اش هستم که
با هر سازش می رقصم.
نیستی؟
با این حرفاش اگر هم بودم دیگه نیستم.
راجع به کار مربیگریت چی گفت؟
با تمسخر گفتم: موافقه . جای شکرش باقیه که با این یکی مشکلی نداشت.
تو داری تند می ری بدون فکر و صبر.خدا رو شکر اون قدر صادق بوده که از ابتدا شرایط خودش رو گفته.
می تونست بعد از ازدواج تو رو وادار کنه . زمانی که دستت از همه جا کوتاهه.
خدا رو شکر می کنم که دست پویا معین رو خیلی زود برام رو کرد.
من می رم تو اتاقم . اگه پدر اومد بگید همه چی منتفیه. حوصله جواب دادن به کسی رو ندارم.
مگه شام نمی خوری؟
به اندازه کافی حرص خوردم.
در حالی که به طرف اتاقم می رفتم مادر با غرولند گفت: تو یه دختر لوس و بی منطق و از خود راضی هستی.
با هماه لباسها روی تخت افتادم. با بی حالی گردنبند را که مثل وزنه ای سنگین شده بود در آوردم و نگاهش کردم
تو نه تنها خوش یمنی برام نیاوردی. بلکه تنها فرصت زندگیمو از من گرفتی. و آن رو روی میز کنار تخت گذاشتم.
چند ضربه به در خورد. عادت بهنام در زدن ضربه به در اتاق ریتمی بود مثل آیفون تصویری چهره اش رو نشان میداد.
بیا تو.
بهنام به اتاق آمد و چراغ رو روشن کرد. تنها صندلی اتاق رو پیش کشید و رو به رویم نشست.
سلام به خواهر عزیز دردونه خودم. بعد آهسته گفت: شنیدم کار خواستگاری به کتک کاری کشیده.
اگه مامان گفته بیای با من حرف بزنی تا آروم بشم اشتباه کرده. تو فقط بلدی متلک بندازی.
نه به جون عزیزت. مامان داشت با پدر حرف میزد و می گفت سبد گل رو ببره تو حیاط تا با دیدن اون عصبانی نشی.
راستش نگرانت شدم. بگو ببینم .قضیه از چه قراره؟
پویا با کار کردن من مخالفه .
فقط همین؟
این چیز کمی نیست.
خوب منم با کار کردن همسر آینده ام مخالفم.
تو هم مثل اون میخوای بگی خیلی خوش غیرتی؟
ربطی به غیرت میرت نداره . زن باید تو خونه باشه و آفتاب و مهتاب ندیده.
مسخره بازی در نیار.
به خدا راست می گم. تو خیلی بزرگش کردی. گفت باشگاه هم نری؟
نه خیر. با اون موافقه.آفرین و مرحبا. عجب انسان شریفیه.
می شه این قدر حرصم ندی.
چرا حرص می خوری . کمی منطقی باش. کسی که وضع مالی خوبی داره چه احتیاجی داره زنش کار کنه.
تو از کجا می دونی وضع مالیش خوبه؟
از کارش . از ماشینی که تو حیاط پارکه. از خونه و زندگیشون. معلومه پدرش حسابی ریخته و رفته. لگد به بخت خودت
نزن. از من گفتن.
ممنون . خیلی احتیاج به این نصیحت آخری داشتم.
قابلی نداشت. بازم خواستی می تونم نصیحتت کنم. شب به خیر.
بلند شدم و پشت سر بهنام در رو محکم بستم و قفل کردم.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
}
#4
به کتی تلفن کردم. قرار شد به استخر بروم تا به این بهانه با او حرف بزنم. احتیاج مبرمی داشتم با کسی صحبت
کنم. مادر حال و حوصله استخر نداشت و تنهایی رفتم. تمام گفت و گو هایی که با پویا داشتم را تعریف کردم.
کتی هم مثل مادر معتقد بود پویا حرف بدی نزده و من بیخودی حساس شدم و اگر مرد صادقی نبود میگذاشت
وقتی خرش از پل گذشت این موضوع رو مطرح میکرد. دست کم تکلیفش رو با من روشن کرده. یا کار یا زندگی
مشترک. دلم میخواست حرفهای کتی رو قبول کنم. اما لجاجت سراغم آمده بود که کلام هیچ کس اثری در من
نداشت کتی گفت اگه بعد از مدتی نظرم تغییر کنه بدتر می شه. تصمیم درست رو الان بگیرم که فردا دیره.
گفتم : هر چقدر هم بد باشه نمی گذارم به خواسته اش برسه.
در عوض اونقدر حرص میخوری که بیماری روحی می گیری و خودت رو از بین میبری.
خدا رو شکر که عاشق نیستم وگرنه دق میکردم.
تو عاشق نیستی؟ داری می میری اول قبول کن که دوستش داری بعد فداکاری کن. تو که عقده کار کردن نداری
فقط داری لجبازی می کنی.
اون خیلی خود خواهه. با غرور حرف میزنه.
پس من چی ... غرور و شخصیت من چی میشه؟
حالا که مرد مغروری گیرت افتاده بهانه میگیری. پارسایی شل و وله. آب دهنش با دیدن دخترا و زنها راه می افته.
تحمل این جور مردا رو ندارم. کیارش موهش بلنده. از پسرای هیپی خوشم نمی آد. برادر فلاحی بازاری مسلکه. از شکلش
راضی نیستم. دختر خوب این آدم عکس تمام اینهاست . چرا باورش نمی کنی.
به من میگه مثل یه گربه ملوس پشت میز می شینی. می خواد احساسش رو بیان کنه اما با خودخواهی.
کتی خندید و گفت : چه تشبیه جالبی . چون به نظرم همین طوره که می گه. با اون چشمای سبز و نگاه
مرموزت. خوش به حالت که پویا زیبایی تو رو کشف کرده و فقط برای خودش میخوادو بس.
این حرفها رو بریز دور . تمام مردها بعد از مدتی از زیبایی زنهاشون خسته می شن و مسئله ای برای کشف
کردن نمی بینن.
تو امروز از دنده چپ بلند شدی و ساز مخالف می زنی. پاشو تا اون خانمه تو آب خفه نشده به دادش برسیم.
با این حرف لب استخر رفت تا به آن خانم تذکر دهد. آن طرف طناب شنا کند.
بعد از ساعتی به خونه برگشتم. مادر پیغام گذاشته بود که با پدر به دیدن یکی از دوستان می روند. سر م را به
گوش دادن موسیقی گرم کردم که باعث شد بیشتر به پویا فکر کنم. ضبط را خاموش کردم و کتابی برداشتم
تا با مطالعه آن کمی از اطرافم فاصله بگیرم.
صبح شنبه به عمد سر وقت بیرون رفتم. اتومبیل همشگی در انتظار پویا بود . با قدمهای آهسته تا سر کوچه
رفتم. چند تاکسی رد شدند سوار نشدم. آن قدر معطل کردم تا اتومبیل مورد نظر از کوچه بیرون آمد.برای نشان
دادن بی تفاوتی ام به ساعتم نگاه کردم تا از کنارم بگذرند. در لحظه آخر نگاهی انداختم و پویا را در حالی دیدم
که به سمت راننده چرخیده بود تا من را نبیند.
آن روز آقای پارسایی به آژانس آمد . یاد پویا افتادم. او احوالپرسی مفصلی کرد و در حالی که به چشمانم زل زده
بود شیرین زبانی می کرد. کاش میشد مانیتور روز میز رو بردارم و به سرش بزنم. با مشغله فکری که داشتم
دیدن پارسایی در تحملم نمی گنجید. یک بار زمان آمدن عرض ادب کرد و یک بار وقت رفتن. در این مورد به
پویا حق می دادم. اما همه آدمها مثل هم نبودند.
ساعتی بعد مردی جا افتاده با کت و شلوار و کراوات و بسیار متشخص و مودب آمد و رو به رویم نشست و گفت: شما
تور برای دبی دارید؟
بوی ادوکلنش به قدری تند بود که مشامم را می آزرد. گفتم: نه خیر . اینجا قسمت تورهای داخلیه. شما به خانم
صادقی مراجعه کنید. و به میز شهره اشاره کردم.
مرد که به راستی می تونست جای پدر بزرگم باشه گفت: الان می رم خدمت ایشون . البته بنده ماهی چند بار
به دبی سفر می کنم. بدم نمی آد همراهی مثل شما داشته باشم.
با حیرت گفتم.بله؟
با همان خونسردی و اطمینان گفت : یک هم سفر خوب با تقبل نمام هزینه ها.
شرم آور بود . با عصبانیت از جایم خیز برداشتم تا بیرونش کنم که با نگاه همکارانم به خصوص آقایان رو به رو شدم
به آرامی نشستم و گفتم: آقای محترم اشتباه اومدید. اینجا آژانس هواپیماییه نه موسسه هم سفر یابی.
بفرمایید بیرون و وقت من رو نگیرید. وگرنه مدیر آژانس رو خبر می کنم.
مرد دست به کراواتش برد و آن را صاف کرد و گفت: دختر خانم زیبایی چوی شما نباید این قدر خشن رفتار کنه.
منم از شما شکایت می کنم.
در چه مورد؟
در مورد اینکه شما رفتار درستی با ارباب رجوع ندارید.
بی اعتنا به تهدید احمقانه اش سرم را به کارم گرم کردم. او با همان خونسردی که آمده بود از در بیرون رفت.
پریسا گفت: چی شد؟ یارو چی می گفت؟
هیچی . یه مرد عوضی که مرخصش کردم.
در حالی که تقویم روی میز رو ورق می زدم به فکر فرو رفتم. پویا حق داره... نه نداره... نکنه خودش این توطئه
رو راه انداخته تا به من ثابت کنه فکرش تا چه حد درسته.نه نمی تونه اون قدر بی کار باشه. در ضمن این
اولین بارنبود که چنین موردی پیش می آمد. بارها برای همکارانم مشابه این اتفاق رخ داده بود. پارسایی چطور؟
او را هم پویا فرستاده بود؟ ماجراهای آن روز به ضرر من و به نفع پویا تمام شده بود.
شب با صدای گفت و گو ناخودآگاه به سمت پنجره کشیده شدم. اتاق تاریک بود و امکان دیده شدنم صفر بود.
خانم معین و پویا همراه دختری در حیاط ایستاده بودند. به عمد بلند حرف میزد تا شاید چند خانه آنطرف تر صدای او
را بشنوند.
فرناز جون . شب می موندی.
صدای دختر آرام تر از خانم معین به گوش رسید. نه خاله . مامان تنهاست باید برم.
پس بذار پویا برسونت... راضی به زحمت نیستم. آقا پویا خسته است.
پویا خسته ای؟صدای پویا به قدری پایین بود که متوجه جوابش نشدم.
اما چند لحظه بعد با باز شدن درپارکینگ و خروج اتومبیل مطمئن شدم خانم معین به آرزویش رسید
و موفق شد آن دو را با هم راهی کنددر تاریکی چهره پویا مشخص نبود. بعد از سوار شدن فرناز،
پویا پیاده شد و کنار مادرش رفت.از اوضاع موجود متوجه دلخوری پویا شدم. چون خانم معین با قربان صدقه رفتن پسرش را
راضی کرد تا بی حرف فرناز جون را برساند.
اگر جواب من به پویا منفی بود وضع موجود غیر قابل تحمل بود. هر روز و هر ساعت پیش چشم هم بودیم و
هر دو به راحتی می توانستیم رفت و آمد یکدیگر را زیر نظر داشته باشیم.
به رختخواب رفتم . فکر می کنم از حسادت به گریه افتادم. از دست پویا که باعث برهم خوردن توازن زندگیم شده بود.
از خانواده ام دور شده بودم و خوشیهای کوچکی که با کتی و دوستانم داشتم را به فراموشی سپرده بودم.
مدتها می شد خرید نمی رفتم. شیشه های عطرم خالی بود و به لوازم آرایش و شخصی ام اهمیتی نمی دادم.
در طول هفته هیچ برنامه ریزی خاصی نداشتم و مهمانی و تفریح جایی در زندگیم نداشت. چه بر سرم آمده بود؟
پویا با من چه کرده بود که تا آن ساعت متوجه نشده بودم. انگار کسی با پتک بر سرم کوبید تا بفهمم کم کم دارم
بیتا ارجمند را فراموش می کنم و به آدمی بی محتوا و از یاد رفته مبدل می شوم.
زمانی که عشق به سراغت می آید در را آهسته باز کن تا بدانی به چه کسی خوش آمد می گویی. با ورود آن
در را آهسته و محکم ببند و تا ابد در قلبت محفوظ بدار تا سرگردان و نفرین شده باقی نمانی. جمله های استار
کتی بود که در گوشم طنین انداز شد. اگر به پویا نمی رسیدم به طور حتم نفرین شده بر جا می ماندم.
با گریه قسم خوردم از فردا به خودم بیایم و درست زندگی کنم. مثل همیشه مثل تمام سالهایی که پشت سر گذاشتم.
حتی اگر بیتا ارجمندی که تاکنون بودم چندان مثبت و جالب نبود اما در عوض خودم بودم بی هیچ دغدغه ای.
زمین زیر پایم و آسمان بالای سرم قرار داشت . حالا من سرگردان در زمین و آسمان در برزخ عشق گرفتار بودم.
صبح با گشودن چشمانم به یاد قسم شب گذشته افتادم و از رختخواب بیرون پریدم. حمام رفتم و در آینه به خودم
لبخند زدم و صبح به خیر گفتم. لباسهایم را با دقت تر از همیشه پوشیدم . کیف و کفشی که چند ماه پیش خریده بودم
را بیرون آوردم و از عطر مورد علاقه ام به خودم زدم و با روحیه ای در چندان پا به کوچه گذاشتم. حالا و از این ساعت برایم فرقی نخواهد داشت که پویا را ببینم و یا آقای بهرامی، پیرمرد عصا به دست و سمعک به گوش که هر روز صبح برای
خرید نان از خانه بیرون میرفت.
ملاقات هر دو به یک اندازه روی من تأثیر خواهد گذاشت. اما خوب قسمت بود تا باز پویا رو ببینم. خیلی عادی و با نهایت خوشرویی در دادن سلام پیش قدم شدم و حیرت که در نگاه پویا موج میزد را تماشا کردم.
سر کوچه خانم صدیقی را دیدم. گفت: هر روز صبح که شما رو می بینم روحیه می گیرم. ماشاءالله از زیبایی و متانت
مثل خورشید می درخشی.
چه حرفهای دلپذیری. دلم می خواست صورت چروکیده اش رو ببوسم. همیشه نگاه آدمهاست که زندگی رو میسازه.
من نگاهم رو عوض کردم و دنیا هم میخواد به رویم بخنده. در طول احوالپرسی با همسایه پویا از کنارمان گذشت و
از خنده من که از توصیف خانم صدیقی شکفته شده بود باز با حیرت نگاهم کرد.
پریسا با دیدن من گفت : چه خوشگل شدی . خبریه؟
شهره گفت: چه عطری زدی.تازه خریدی؟
عمو جان صورتش را جلو آورد تا بوسش کنم. مشتریان آژانس هم همگی آدم حسابی بودند و مودب.
به مادر تلفن کردم و گفتم به خرید می روم و دیر بر می گردم. با کتی و فرزانه قرار گذاشتم. بعد از ظهر به چند مرکز
خرید سر زدیم. تمام حقوقم را خرج کردم و با ته مانده پولم ساندویچ خوردیم. غروب با کیفی خالی تر از خالی برگشتم.
اگر مادر می فهمید تمام حقوقم را خرج کردم عصبانی می شد. باید پدر رو تنها می دیدم و پول می گرفتم.
در واقع ارزش داشت به جای دکتر روان شناس با یک خرید روحیه بگیرم.
نزدیک ده شب به خونه رسیدم. از صندوق عقب اتومبیل خریدهایم را در آوردم .کتی و فررانه رو بوسیدم و قرار شد
جمعه به کوه برویم.
کتی در حال خداحافظی گفت: برنگرد.پویا داره از تراس مارو نگاه می کنه.
اهمیتی نداره. شب خوش.
پدر و مادر با دیدن کیسه های خرید با هم گفتند: چه خبره . باز این همه خرید کردی؟
تمام لباسها رو بیرون ریختم. برای مادر روسری مارک دار و برای پدر پیپ خریده بودم.در حالی که آوازی زیر لب
زمزمه می کردم به اتاقم رفتم و لباسهایم رادر کمد آویزان کردم. عطر و لوازم آرایشم را روی میز چیدم و چند شیشه
خالی رو بیرون انداختم. چند بار تصمیم گرفتم کنار پنجره بروم تا شاید پویا را ببینم اما منصرف شدم و به خودم
بد و بیراه گفتم که بی شعورم و اراده ندارم که بعد از بیست و چهار ساعت می خوام زیر قولم بزنم. همه چی رو
فراموش کردم. پنجره باید بسته می ماند.
پیش از خواب از پدر پول گرفتم. به شوخی گفت : می دونم تا ده برابر پول پیپ رو از من نگیری ول کنم نیستی.
با اعتراض گفتم: پدر فقط ازتون قرض می گیرم. سر برج پس می دم.
چرا دلخور می شی. می دونم که پس می دی. بزن به حساب قبلیها که قرار بود ماههای پیش بدی.
بوسش کردم و گفتم: پدر شما خیلی ماهید. فقط به مامان حرفی نزنین .
چشم خاطرم می مونه.
شب به خیر گفتم و برای خوابی راحت به رختخواب رفتم. بعد از کارو خرید خیلی زود خواب به چشمانم راه پیدا کرد.
صبح موقع خروج از منزل کوچه در آرامش صبحگاهی به سر می برد. سر کوچه اتومبیلی آشنا جلو پایم توقف کرد.
حسام بود . شیشه را پایین داد و گفت : خانم در بستی می رم.
در رو باز کردم و طبق عادتمان صورت یکدیگر را بوسیدیم.
چطور از این طرفها. سحر خیز شدی؟
وقتی پای پول در میون باشه سحر خیزم میشی. کار بانکی داشتم. اول پدر رو رسوندم .بعد تصمیم گرفتم قبل
از رفتن به بانک تو رو هم ببینم و برسونم.
به موقع بود . با این هوای سرد اتومبیلی گرم بزرگ ترین نعمته. چه خبر؟
کم پیدا شدی؟
هستیم در خدمت.
جمعه می آی با بچه ها بریم کوه؟
کدوم بچه ها؟
من و تو و بهنام تنبله و کتی و فرزانه.
کتی و فرزانه رو می شناسم؟
فرزانه رو که دیدی. از کتی هم که این همه حرف زدیم. بازم می پرسی کتی کیه!
آهان یادم اومد... همون دوست ماورای بنفشت.
ماورای بنفش چیه. فقط دوست دارم یک ساعت با اون حرف بزنی اون وقت می فهمی با کی طرفی.
حالا من نخوام با کسی طرف بشم کی رو باید ببینم؟
باید بیای . بدون تو خوش نمی گذره.
حسام جلوی آژانس توقف کرد و گفت : ساعت چند راه می افتید؟
هفت صبح . صبحانه بالای کوه.
باشه . تا جمعه خداحافظ.
پیاده شدم و دستی برایش تکان دادم. اما دستم در هوا ماند. اتومبیل پویا بعد از حسام از کنارم چون برق و باد گذشت.
پویا... اینجا... لابد در تعقیب من بوده... حسام و پویا هیچ ربطی به هم نداشتند. اما... یه جورایی هم بی ربط نبود.
تا بعد از ظهر دچار دلشوره بودم. در حالی که هیچ رابطه ای با پویا نداشتم تا نگران جواب پس دادن باشم. اما باز
می ترسیدم. از پویا و نگاه خشمناکش و سوءتفاهمی که ممکن بود در فکر او به وجود آمده باشد. چرا باز افکارم
به هم ریخت! هر کاری کردم نتوانستم نظم و آرامش را به مغزم برگردانم. با افکاری در هم پا به خیابان گذاشتم.
باید به باشگاه میرفتم. ولی حال و حوصله نداشتم. با خودم فکر کردم برای یک مدت کار مربیگری را کنار بگذارم و استراحت کنم. صدای بوق ناهنجار اتومبیلی مرا به خود آورد. بی هیچ پیش زمینه ای برگشتم و نگاه کردم. پویا بود!
با نفس حبس شده در سینه به همان حال باقی ماندم. پیاده شد . این بار رنگم پرید. با هر قدمی که به سوی من برمی داشت ترس از برخورد با او و واماندن در جواب تنم را می لرزاند.
وقبی کنارم رسید سست شدم و بیحال و رمق نگاهش کردم.
حدسم درست بود . چون پویا با صدایی رو رگه و انباشته از خشم و غضب گفت: سوار شو کارت دارم.
پویا متانتش را کنار گذاشته بود و طوری حرف میزد که احساس کردم دختری سر راه مانده و بیکس و کار هستم. سرم را بالا گرفتم و با خونسردی گفتم: بهتر بود از قبل اطلاع می دادید تا از پدر و مادرم اجازه می گرفتم.
با نگاهی مملو از تمسخر گفت: ببخشید ، نمی دونستم جنابعالی برای ملاقات بیرون از منزل اجازه هم می گیرید.
اگه چند دقیقه وقت گرامیتون رو به من بدید خواهید فهمید.
پویا بیش از حد ناراحت بود و کلنجار رفتن با او بیهوده. گفتم : متأسفم ، من با شما هیچ جا نمی آم. از سر راهم برید کنار.
و از کنارش گذشتم و به حالت دو خلاف مسیر راه افتادم.
با دیدن کوچه بن بست و باریکی داخل آن پیچیدم . روی پله خانه ای نشستم تا نفسی تازه کنم. قلبم کم مانده بود از دهانم بیرون بزند. نمی دانم از ترس می لرزیدم یا از هیجان. از اینکه موفق شده بودم از دست پویا فرار کنم احساس رضایت داشتم.
نباید اجازه می دادم هر طور می خواهد با من رفتار کند.
بعد از یک ربع بلند شدم و از کوچه خارج شدم . از باجه تلفن با مدیر باشگاه تماس گرفتم و کسالتم را بهانه کردم و ترفتم. سر چهار راه تاکسی گرفتم و خود را به خانه رساندم. کلید انداختم و آهسته در را باز کردم.
مادر در آشپز خانه بود و متوجه ورود من نشد. پاورچین خودم را به اتاقم رساندم و با لباس روی تخت دراز کشیدم.
سکوت و سایه روشن اتاق اعصاب به هم ریخته ام را به آرامش فرا خواند. باز با یاد آوری چهره سراسر خشم پویا کلافه شدم و در اتاق بنای راه رفتن گذاشتم. آن قدر دور اتاق چرخیدم که سرم گیج رفت و روی صندلی ولو شدم.
صدای زنگ تلفن آزار دهنده بود . نمی دانم چرا مادر جواب نمی داد. چند بار قطع شد و دوباره به صدا در آمد. در را باز کردم و فریاد زدم: مامان تلفن رو جواب بدید. اما جوابی نشنیدم.
به اتاق برگشتم و گوشی را برداشتم. صدایم از حرص و جوشی که خورده بودم گرفته بود. گفتم: بفرمایید.
بیتا قطع نکن... منم پویا.
گوشی تلفن در دستم چون وزنه ای سنگین شد.
یه چیزی بگو. حرفی بزن... می دونم از دستم دلخوری. اما هر طور شده باید ببینمت.
گوشی را روی دستگاه کوبیدم.
صدای باز شدن در به گوشم خورد. از لای در مادر را دیدم که با کیسه های خرید وارد خانه شد و صدا زد: بیتا اومدی؟
از اتاق خارج شدم و گفتم: سلام مامان ، کجا بودید؟
رفتم سوپر سر کوچه.
الان میام کمکتون.
به سرعت لباسم را عوض کردم و پایین رفتم. مادر در حال جا به جا کردن بود.
گفتم: پدر کجاست؟
رفته خونه عمه خانم سر بزنه.
با قطع شدن صدای زنگ تلفن متوجه شدم پویا خانه بوده و از پنجره اتاقش دیده که مادر از خانه خارج شده، چون تا آخر شب دیگه خبری از تلفنهایش نشد.
صبح تلفنهای آژانس را شهره جواب می داد و یک خط در میان مزاحمی بود که قطع می کرد. شهره از این همه مزاحم تلفنی کلافه شد و غر غر کرد.
عاقبت مزاحم تلفنی به حرف آمد و سراغ مرا گرفت. به شهره سپرده بودم به هیچ تلفنی جواب نمی دهم. ولی شهره در یک آن گفت: بله .تشریف دارن... گوشی.
اشاره به من کرد تا آن را جواب بدهم. آهسته گفتم: کیه؟
نمی دونم . فکر می کنم همون آقای خوش قیافه باشه.
مگه نگفتم بگو نیستم.
روم نشد. خیلی مودب صحبت کرد. ترسیدم دروغ بگم متوجه بشه.
با دلخوری گوشی را برداشتم و گفتم: بفرمایید.
سلام.
سلم . امرتون؟
بدون مقدمه گفت: کی می تونم ببینمت.
هیچ وقت.
دست پیش می گیری که پی نیفتی.
بابت چه موضوعی؟
خودت بهتر می دونی .بر فرض که این طور باشه.به خودم مربوطه.
تا چند روز پیش به خودت مربوط بود. اما از زمانی که پا تو خونه شما گذاشتم یه چیزهایی هم به من مربوط می شه.
ببینید آقای محترم. من به شما جواب مساعد و یا هیچ قولی ندادم که کارهام ربطی به شما پیدا کنه.
ندادی. اما حق نداشتی دروغ بگی و یه سری حقایق رو پنهان کنی.
اگه بفهمید چی براتون عوض می شه؟
عوض نمی شه. ثابت می شه.
گوشی را محکم روی دستگاه کوبیدم و سرم را میان دستانم پنهان کردم. شهره دست روی شانه ام گذاشت و گفت:معذرت می خوام . کاش می گفتم نیستی.
در همان حال گفتم: اشکالی نداره. تقصیر تو نیست.
پویا کلافه فهمیدن جریان حسام بود و من هم نمی خواستم اجازه دهم سر از کارهای خصوصی ام در بیاورد.
همه بهتر که حسام را دوست صمیمی من بداند و با این فکر بمیرد.
در واقع می دانستم دارم خود خواهانه قضاوت می کنم و پویا را رنج می دهم و بیشتر از اون خودم را عذاب میدادم تا غرورم لگد مال نشود. به خودم اطمینان داشتم و می دانستم کار خلافی نکرده ام که بخواهم حساب پس بدهم.
ساعتی بعد کتی تماس گرفت . خوشحال از شنیدن صدایش حالش را جویا شدم.
گفت: بعد از ظهر بیا کافی شاپ همیشگی.
امروز بی کارم و دلم برای پاتوق قدیمی تنگ شده. تنها می آی؟
تنهای تنها هستم.
قرارمان را برای ساعت شش گذاشتیم . با مادر تماس گرفتم و دیر رفتنم را اطلاع دادم. از اینکه با کتی قرار داشتم احساس خوبی داشتم. چون با رفتن به خانه باز افکار مزاحم و سمج به سمتم هجوم می آورد و آزارم میداد.
ساعت شش به محل مورد نظر رسیدم . کتی گوشه ای دنج تر از بقیه جا ها را انتخاب کرده و در انتظار من بود.
تو همیشه کارات به جاست.
چطور مگه؟
امروز دلم نمی خوست خونه برم. دلم برای فضای اینجا تنگ شده بود.
کتی به من خیره شد و گفت: چرا پکری؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : هیچی . با نگاه خیره و پرسشگر کتی گفتم: هیچی که نه. اتفاقاتی افتاده که نمی دونم چرا این طور شد و به اینجا رسید.
در مورد پویا؟
آره. در حال حاضر که مزاحم روح و روانم پویا شده.
مزاحم یا عاشق.
عاشق سمج و متعصب.
به نظرت حق داره؟
یک کم آره یه کم نه. چون پیشداوری می کنه.
چرا توضیح ندادی تا حقیقت رو بدونه؟
چون دلم نمی خواست.
چون مرض داری و خبر نداری.
سکوت کردم . کمی بعد گفتم: تو مگه از چیزی خبر داری؟
نه . اما کم و بیش فهمیدم چی شده.
دروغ می گی؟
برای چی دروغ بگم . من فقط می دونم تو کاری کردی و بی گناهی . اما نمی خوای به پویا توضیح بدی.
چه جالب! بازم از حسهایت کمک گرفتی؟
کتی از جایش بلند شد و به شخصی سلام کرد. برگشتم تا ببینم چه کسی سر میز ما آمده. بالای سرم پویا را مشاهده کردم.
لبخند روی لبانم ماسید. رویم را برگرداندم . کتی خم شد و گفت: من می رم.
بهتره خودت با پویا حرف بزنی... در آرامش.
آهسته گفتم : تو حق نداشتی.
بعد با هم حرف می زنیم.
کتی کیفش را برداشت و رفت. پویا مقابلم جای کتی نشست. سرم پایین بود . واز اتفاق پیش آمده ناراحت.
نمی خوای حرفی بزنی؟
سرم رابلند کردم و نگاهش کردم. حق نداشتی کتی رو واسطه قرار بدی.
پیشنهاد کتی بود. من فقط ازش کمک خواستم.
کمک خواستی؟ بابت چی؟
بابت پرسشهایی که تو ذهنم بود و تو نخواستی جوابمو بدی.
جوابتو گرفتی؟
نه .
چرا؟
اخلاق کتی رو خودت بهتر می دونی... مطمئن بودم حرفی به من نخواهد زد. اما گفت می تونه ترتیب ملاقات حضوری ما رو بده.
عالیه. همین مونده بود که با کتی دست به یکی کنی.
چاره ای نداشتم. تو زیادی لجبازی.
و تو بیش از حد سمج.
به من نگاه کن و بگو که به من می آد بخوام دنبال این کارها راه بیفتم و سرگردون بشم... اما تو من رو وادار کردی.
خیلی ناراحتی؟
دستی به صورتش کشید و با افسوس گفت: آره . ناراحتم. باعثش هم تویی. تا وقتی هم که حرف نزنی آروم نمی گیرم.
بلند شدم و گفتم: من حرفی برای گفتن ندارم. هم تو اشتباه کردی . هم کتی.
پویا با خشم گفت: بشین . هنوز حرفام تموم نشده. اگه تو حرفی برای گفتن نداری من دارم.
دستور نده.
با تمسخر گفت: خواهش می کنم بنشینید.
پیشخدمت آمد و گفت : چی میل دارید؟
گفتم: هیچی .
پویا گفت : قهوه و کیک.
روی صندلی نشستم و گفتم: هر حرفی می خواهی بزن. اما چیزی ازمن نپرس. چون جوابتو نمی دم.
چون جوابی نداری که بدی.
می دونی آقای معین. من از آدمهای متلک گو بیزارم.
منم از آدمهای دورو بیزارم.
پیشخدمت نزدیک شد و قهوه و کیک را روی میز گذاشت. با دور شدن او گفتم: دون آدم دو رویی که می گید ممکنه به منم معرفی کنید؟
آروم گفت: اون پسره کی بود؟
تمام ذهنت پر شده از این سوال؟
آره . پس تو می دونی چقدر عذاب می کشم و به عمد کاری می کنی تا بیشتر داغون بشم.
وقتی می بینم قضاوت نادرست می کنی دوست دارم رنجت بدم.
لبخند تلخی زد و گفت: من چقدر بدبختم! دلبسته کسی شدم که دوست داره رنجم بده. تو خیلی سنگدلی.
در رابطه با تو سنگدلم. چون خودم رو بی گناه می دونم.
چند روزه می بینم آدم دیگه ای شدی . بعد سوار یه ماشین غریبه می شی.اونم با... بهتره بقیه اش رو نگم...
جواب سوالاتم فقط یک کلمه است. چه اتفاقی افتاده؟
هیچ اتفاقی نیفتاده . فقط تصمیم گرفتم خودم باشم و تو رو فراموش کنم.
برای فراموش کردن من سوار اون ماشین شدی؟
چرا من رو تعقیب کردی؟
نمی خواستم تعقیب کنم. خوب می دونی من چه ساعتی بیرون می ام.ناخواسته این اتفاق افتاد.
اون پسر حسام بود.
لحظه ای فکر کرد و گفت: با اون دوست بودی؟
خیلی وقت پیش . اون روز هم تصادفی دیدمش.
چرا به من نگفتی؟
راجع به آشنایی ام با حسام؟
به صندلی تکیه داد و گفت: چرا فکر کردم تو با بقیه فرق داری؟
شانه هایم را بی تفاوت بالا انداختم و گفتم: نمی دونم !این تصور خودت بوده.
پویا با عصبانیت بلند شد و گفت: دیگه حرفی نمونده. خدا نگه دار.
بلندتر از حد معمول گفتم: بشین . هنوز حرفم تموم نشده.
خیلی مایلی راجع به گذشته ات حرف بزنی.
خوب آره. تو باید همه چی رو بدونی. بعد بری. این حق توست.
اشتباه کردم. دست از سرم بردار.
امکان نداره . باید به حرفام گوش کنی.
من علاقه ای به گذشته تو تجدید خاطراتت ندارم. بهتره یه احمق دیگه پیدا کنی . و مقداری پول روی میز گذاشت و بیرون رفت.
به دنبالش رفتم. کنار اتومبیل ایستادم . پویا در حال باز کردن در بود. گفتم: پس دوست داشتن و علاقه شما به همین جا ختم شد. در مورد دختر مورد علاقه ات هم گذشت معنایی ندارهم.
نه نداره! چون تو اگه روراست بودی همون روز خواستگاری مطرح می کردی.
درسته. حق با توست. نمی دونستم باید بگم حسام پسر عموی خوب من که از بچگی با هم بزرگ شدیم و اون قدر صمیمی هستیم که مثل خواهر و برادر همدیگر رو می بوسیم . نمی خواهیم بزرگ بشیم و یا با کلمه نامحرم احساس ناخوشایندی غیر از اینکه هستیم پیدا کنیم. حتی گوشزد بزرگ تر ها هم باعث نشد تا ما صمیمیتمون رو کنار بذاریم.
اما در مورد شما آقای پویا معین. دیگه حق نداری از من به هیچ عنوان و بهانه ای بازجویی کنید.
پویا با خشم گفت: من بازجو نیستم . اما تو با حرفات من رو دست انداختی تا تصور دیگه ای از تو داشته باشم.
می خواستم ادبت کنم تا عشق و عاشقی از یادت بره.
در نیمه باز را محکم به هم زد و گفت: اگه فکر می کنی با این کارها دست از سرت برمی دارم اشتباه کردی.
تا چند دقیقه پیش که موفق شدم قانعت کنم.
تو فکر می کنی من با حرفای تو خام شدم... مطئن باش تا شب به نتیجه دیگه ای می رسیدم.
تو میخواهی بگی تافته جدا بافته ای . در حالی که این طور نیست.در نهایت تو یک مرد ایرانی هستی با تعصب و بی گذشت.
و تو یک دختر ایرانی لجباز و یکدنده که خیلی راحت مردی مثل من رو روی انگشتش می رقصونه
دست کم تحمل شکست رو داشته باش.
تحمل شکست رو ندارم و تا آخرش هستم.
بی خداحافظی از پویا دور شدم. فاصله به اندازه کیلومترها و نزدیک به اندازه یک نفس. نفسی کوتاه برای زنده ماندن و لمس عشق تا دم مرگ...

موقع شام تنها زمانی بود که خانواده دور هم جمع بودیم و هر کس صحبت و یا مشکلی داشت آن را مطرح میکرد.
رو به پدرم گفتم: پدر امکانش هست خونه رو عوض کنیم؟
امکان همه چیز هست. اما تا به حال به این مسئله جدی فکر نکردیم.
یعنی موردی پیش نیومده که بخواهیم خونه به این خوبی رو بفروشیم.
بهنام گفت: حق با پدره.مگه این خونه چه عیبی داره که عوضش کنیم؟
گفتم: چه اشکالی داره بعد از سالها از اینجا بریم یا... اینجا رو اجاره بدیم و خودمون جای دیگه ای رو رهن کنیم.
پدر گفت : اگه همگی موافق باشید من حرفی ندارم.
بهنام گفت: همگی نه. اگه بیتا بخواد شما حرفی ندارید.
گفتم: بازم که حسودی کردی. اون هم این قدر علنی .
مادر گفت: حرف بیتا در حد پیشنهاده و نظر همه در این مورد شرطه.
بهنام گفت: مامان شما موافقید؟
سوال سختی کردی . راستش هم آره و هم نه.
پدر گفت: دست کم تا عید امسال همگی راجع به این مسئله فکر می کنیم و اگر خدا بخواد تصمیم جدی میگیریم.
بهنام با لجاجت گفت: نظر من عوض نمی شه. این خونه بهترین خونه است. و با لبخند به من نگاه کرد.
وقت آن بود تا دهن کجی به بهنام بکنم تا دلم خنک شود . مادر با دیدن قیافه من با خنده گفت: شما کی میخواین بزرگ بشین؟
بهنام گفت: آدم خل و چل که بزرگ نمی شه. چون مفهوم هیچی رو نمی دونه تا غصه بخوره. بنابر این به همون شکل که هست باقی میمونه.
چه تز قشنگی بیرون دادی.چرا برای پایان نامه ات از این ایده استفاده نکردی تا انقلاب به پا کنی.
پدر گفت: بلند شید میز رو جمع کنید که مادرتون خسته است. به جای جر و بحث هم ظرفها رو بشورید تا سرتون گرم بشه.
همیشه یا مادر به بحث ما خاتمه می داد یا پدر و این بار با تنبه شستن ظرفها همراه بود.

جمعه سر وقت تعیین شده کتی و فرزانه رسیدند و به فاصله چند دقیقه حسام هم آمد. با دیدن حسام بدون هیچ تصمیم قبلی با او دست دادم و به جای روبوسی دست روی لبم گذاشتم و به گونه اش چسباندم.
حسام با خنده گفت: ببنم خبریه؟
شاید خبری باشه. از الان دارم تمرین می کنم.
فرزانه اتومبیلش را پارک کرد تا همگی با حسام برویم.
طبق برنامه حسام و کتی رو با دادن موضوعی به بحث کشاندم. ابتدا راجع به رشته تحصیلی حسام ، بعد راجع به موسیقی و بعد راجع به عرفان و شعر.
کتی محال بود زیر بار حرف کسی برود و همیشه روی حرف خودش پافشاری می کرد. حسام هم با لجاجت و برای اینکه کم نیاورد از کتی و عقایدش انتقاد می کرد.
بهنام گفت: تو چقد بحث می کنی.حیف این هوای کوهستان نیست که فک خودت رو خسته میکنی؟
حسام وبهنام از ما فاصله گرفتند. رو به کتی گفتم: حسام رو چه جوری ارزیابی کردی؟
از چه لحاظ؟
حیا ت خلوت حسام رو دیدی؟
آره پر از شیشه خرده است.
اما حسام خیلی پسر خوب و روراستیه.
من که نگفتم بده. حسام می تونه شیشه خرده ها رو جمع کنه و بریزه دور . فقط باید کمی تمرین کنه.
ساعت چهار از هم جدا شدیم. حسام ایمیل کتی رو گرفت تا بحث خودشون رو از اون طریق ادامه بدن.
شب تب و لرز کردم . با وحود خوردن قرص و شربت از التهابم چیزی کم نشد . صبح مادر به عمو جان اطلاع داد نمیتوانم
سر کار بروم. ظهر کاسه ای سوپ خوردم و بعد از ظهر همراه مادر به دکتر مراجعه کردم و با کیسه ای دارو به خونه برگشتم.
امکان آنکه صبح سر کار بوم نبود. عمو جان تماس گرفت و گفت: تا هر زمانی که می خواهم استراحت
کنم و نگران چیزی نباشم. حسن داشتن عموی مدیر در این گونه مواقع بود.
سه روز در خانه بودم. کلای ورزشم را یکی از همکارانم اداره میکرد. کنار شومینه نشستم با چند کتاب نخوانده. فرصت خوبی بود استراحت کنم تا تلافی مدتی را که در هیاهو و تنش گذرانده بودم در بیاورم. بعد از ظهر مادر حمام بود که تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم و گفتم: بفر مایید.
با شنیدن صدای آن طرف گر گرفتم و گرمم شد. انگار حرارتی مستقیم بر من تابیده شد. جواب سلامش را دادم.
نگرانت شدم. چند روزه که نمی بینمت . محل کارت تماس گرفتم. نبودی. اتفاقی افتاده؟
نفس بلندی کشیدم و گفتم: قرار بود شما من رو تعقیب نکنین . نکنه یادتون رفته؟
یادمه . اما قرارمون به عنوان خواستگار بود نه نگرانی همسایه برای همسایه محترمی چون شما.
ممنون که به یاد همسایه های خودتون هستید . سوالی داشتم؟
بفرمایید؟
شما تو محل قدیمتون هم جویای حال دخترای همسایه بودید و جزو سوابقون به حساب می آد؟
تو محل قدیم ما همه پسر داشتن . هیچ کس دختر نداشت. منم بنا به عادت حال همه شون رو جویا می شدم.
نگران من نباشید... سرما خوردم و در حال استراحتم.
فکر می کنم اثر گردش روز جمعه است.
منم فکر میکنم شما شبها نمی خوابید تا تمام اتفاقات رو زیر نظر داشته باشین.
درست حدس زدی.مدتی میشه که خواب از من فرار کرده. در ضمن حسام رو دیدم.
مشخص بود که رفتار من با حسام رو گوشزد میکرد. گفتم: چشمتون روشن.
می دونی بیتا. وقتی این چند روز ندیدمت مطمئن شدم دارم جوابم رو می گیرم.
قرار بود شما به عنوان همسایه جویای حالم باشید.
متأسفانه قول و قرارم یادم رفت. فکر کنم دچار فراموشی شدم. راستی دونه های برف رو دیدی؟
نه خواب بودم.
می تونی بیای دم پنجره و تماشا کنی؟
از کنار شومینه بلند شدم و پنجره را باز کردم و بنا به عادت دستم را بیرون گرفتم تا دونه های برف رو لمس کنم.
برو تو. می ترسم حالت بدتر بشه.
نگاهی یه تراس خانه انداختم و پویا را روی تراس دیدم. پنجره را بستم .
صدایش در گوشی پیچید. خیلی دلم برات تنگ شده بود. برف بهانه ای شد تا ببینمت.
شما هم برید تو . چون ممکنه شبیه آدم برفی بشی.
تا تو خوب نشی من همین جا می مونم.
من خوبم و احتیاجی نیست فداکاری کنین.
به امید دیدار.
خداحافظ.
با شنیدن صدای پویا سبک شدم و انگار نصف تبم رو بیرون ریختم. راه نفسم باز شد و علائم خوبی در وجودم پدیدار شد. شاید دلیل بدتر شدن حالم ندیدن پویا بود.
شب به اتاق بهنام رفتم. در حال مرتب کردن لباسهایش بودو.
چه عجب . راه گم کردی یا اومدی منم سرما بدی و بری؟
سرما که در تو کار ساز نیست . اگه وبا هم بیاد تو آسیب ناپذیری.
اگه تویی که خوب بلدی سرما و هر چی بدبختیه دیگه رو بندازی تو جون من.
امشب می خوام مهربون باشم.
لابد کارت یه جایی گیره؟
می تونی این طور فکر کنی.
بگو . می شنوم.
راجع به پویا معین.
به به ! لابد بحث جالبی خواهد شد. بازم خبریه؟
خبر که نه. اما بی خبرم نیستم. تو راجع به اون چی می دونی؟
روی تنها مبل اتاقش که پر از لبای بود به زحمت جایی باز کرد و نشست.
گفت: راجع به پویا معین... اگه راستش رو بخوای حرف زیاده. دلیلشم روشنه. اون طور که شنیدم اسمش برای عده ای با ترس همراهه . بدترین و مشکل ترین پرونده ها زیر دستش می ره و کارشم حرف نداره. محاله از عهده کاری بر نیاد. باهوش و نترسه . دو خصلت که باید یک پلیس داشته باشه.
خیلی تند رفتی . تمام اینها در مورد پویا معین صدق میکنه؟
خوشبختانه و یا بدبختانه بله.
چرا متأسفانه؟
از نظر ازدواج و زندگی با همچین آدمی باید خیلی شجاع باشی تا بتونی با اون کنار بیای. صداقت و درستی تو کارت باشه و گرنه دستت رو می شه و مهم تر از همه عاشق باشی تا بتونی تحملش کنی.
حساب پویا از مردهای دیگه جداست. چون اگه صادق نباشی می فهمه. دروغ بگی و عاشقش نباشی زجر میکشی و اونم عذاب میدی و زندگی برای هر دو سخت می شه.
با خودم فکر کردم لابد پویا دستگاه دروغ سنج داره و من هیچ وقت نمی تونم مثل زنهای دوروبرم که گاهی به همسرانشان دروغهای کوچکی میگن باشم.
مثلا به جای خرید با دوستم برم قهوه بخورم و یا به جای رفتن به خونه مادر به فروشگاه و یا فال قهوه بروم.در حالی که اغلب زنها احتیاجی به این دروغها ندارن. ولی نوعی هیجان کاذب برای گفتن دروغ به همسرانشان دارند.
مثلا فرزانه د ر مورد مادرش می گوید که علاقه و عادت غریبی برای گرفتن فال داره و پدرش چندان موافق این موضوع نیست . اما مخالف هم نیست. به همین دلیل مادر فرزانه مخفیانه می رود ومی گوید چرا به پدرت بگم که نق بزند و بگوید پولهای من رو تو جوی می ریزی.
صدای بهنام مرا از افکارم بیرون آورد . به چی فکر می کنی؟
به همه چی.
تو الان فقط به آینده و زندگی با پویا فکر کنی. خیلی از مردها تحصیل کرده و اتو کشیدن . خیلیها هم مثل من صبح مرتب می رن شرکت شب هم با لباسهای عجیب و غریب می رن تفریح. بعضیها هم مثل جناب معین هم خوش قیافه هستن و خوش لباس و هم با ابهت. اما هیچ کدوم اینها به درد تو نمی خوره. در حال حاضر تو فقط باید ببینی می تونی با این جور مرد بسازی و زندگی کنی.
با مردی که هر روز با چند جنازه سر و کار داره و همیشه اسلحه داره و شایدم خیلی سنگدل باشه.شرایط غریبیه..
نمی دونم می تونم یا نه.
پی تو با کارش مشکل داری؟
آره. مشکل دارم. همیشه باید تو ترس و وحشت به سر ببرم.
او اون قدر شجاع هست که بتونه از زن و زندگیش محافظت کنه.
از خودش چی؟
اونم با خدا ، مگه افراد عادی ممکن نیست بر اثر بیماری و یا هزار حادثه دیگه جون خودشون رو از دست بدن.
این دست من و تو نیست که بخواهیم پیش بینی کنیم. در ضمن فکر نکن ماست گیر آوردی . تو تصمیم خودت رو گرفتی و فقط من رو سر کار گذاشتی.
نه به جان تو.
جون خودت . چشمات داره داد میزنه که در مغزت چی خبره.
مرسی از مشاوره ای که انجام دادی.
قابلی نداشت. به جای مرسی هم تو فرهنگستان لغت متشکرم و ممنون رو جایگزین کردنم.
با تمسخر گفتم: می دونی که فرانسه و فارسی رو قاطی می کنم و به هر دو به یک اندازه تسلط دارم.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
}
گوناگون از وب
loading...
#5
وقتی همسر سروان معین شدی هم فارسی یادت می ره هم فرانسه. در مورد تو نباید کوتاهی کنه.
نهایت بدجنسی خودت رو با این حرف نشون دادی.
بیرون آمدم و به اتاقم رفتم. تا اندازه ای که می خواستم از بهنام حرف کشیدم. حالا نوبت پدر و مادر بود تا سر فرصت با آنها صحبت کنم.
صبح مادر با دیدن من در رختخواب گفت: بیتا مگر قرار نبود امروز بری سرکار؟
غلتی زدم و گفتم: شاید مرخصیم رو تمدید کردم.
تمدید کنی یا استعفا بدی؟
وقتی سکوت مرا دید گفت: امروز کلاس دارم. ولی زود برمی گردم تا با هم حرف بزنیم.
باشه منتظرم.
با خروج مادر از رختخواب بیرون آمدم . نگاهی به کوچه انداختم و از دیدن لایه نازک برف که روی بام خانه ها نشسته بود به هیجان آمدم . درخت نخل زیبا تر از همیشه نگاهم می کرد.
ساعتی بعد تلفن زنگ زد. حدس زدم پویا باشد. اما کتی بود و جویای حالم شد. به آشپزخانه رفتم تا غذایی تدارک ببینم و مادر را خوشحال کنم. قابلمه روی اجاق خبر از ناهاری خوشمزه با دستپخت مادر را می داد . با صدای دوباره تلفن به اتاق برگشتم. لابد فرزانه بود. نخواسته از کتی عقب بماند و می خواهد حالم را بپرسد. اما صدای آن سوی خط لبخندی بر پهنای صورتم نشاند. خدا رو شکر که تلفنهای ایران تصویری نبود و گرنه آبرویم می رفت. جواب سلامش را دادم. گفت: چرا سر کار نرفتی. نکنه حالت بدتر شده؟
عمو جان اجازه دادن تا هر وقت که می خوام از مرخصی ام استفاده کنم.
یادم باشه سر فرصت از عمو جان تشکر کنم.
شما چرا تشکر کنی؟
چون همه عالم و آدم فهمیدن که من می خوام ازدواج کنم. دست به دست هم دادن تا شرایط رو مهیا کنن.
امیدوارم با اون دختر خوشبخت به آرزوهاتون برسین. ولی نمی دونم چه ربطی به عموی بنده داره؟
چون اون دختر خوشبخت برادرزاده آقای ارجمند مدیر آژانسه.
شما بیش از حد غیر منطقی و خود خواهانه حرف می زنین و توجهی به خواسته من ندارید. اگر بدونم منظور شما من هستم الان می رم سر کار تا از خیال پردازی دست بردارید.
کسی که تهدید می کنه احتمال اینکه دست به اون عمل بزنه کمه.
کمه یا احتمالش زیاده؟
از نظر فرضیه پلیسی کمه.
بهتره شما به دنبال فرضیه های جدید باشید و اجازه بدید منم استراحت کنم.
ما می تونیم با یه پرچم سفید به جنگ خودمون پایان بدیم.
صلحی در کار نیست. به فکر ادامه جنگ باشید.
اگه تا شب هم سر به سرم بذاری گوش می کنم. چون احتیاج دارم صدات رو بشنوم. در ضمن پنجشنبه قراره خدمت برسیم.
با حیرت گفتم: با اجازه کی؟
با اجازه خودم.
سر به سرم نذار . من هیچ قولی به شما ندادم که بدون مقدمه برنامه ریزی می کنی.
خیله خوب. سر به سرت نمی گذارم. بعد از ظهر اجازه بگیر تا یک ساعتی همدیگر رو ببینم.
در حال حاضر کسی خونه نیست... گمان نمیکنم اجازه بدن.
خودم با پدرت تماس می گیرم کسب اجازه می کنم.
من تعجب می کنم. با وجود حرفهای اون روز و قولی که دادید بازم پیگیر هستید؟
حرفهای اون روزت از عصبانیت بیش از حد بود و منم قول دادم تا زمانی که خودت نخوای سراغت رو نگیرم.
می تونم بپرسم من کی به شما پیغام دادم که خودم خبر ندارم؟
با نرفتن سر کار پیغامی گویا و واضح دادی.
گفتم سر به سرم نذار . من فقط بیمارم.
بیماری روحی به خاطر ندیدن من... امروز حالت بهتر خواهد شد.
خیلی...
خیلی چی؟
خودت بهتر میدونی.
ساعت هفت می آم دنبالت. خداحافظ.
با قطع تماس. از این همه اصرار و پافشاری پویا برای رسیدن به خواسته اش به خنده افتادم. با حرف و بهانه هایم بیشتر به اشتیاقش دامن می زدم.
البته پویا هر چه گفت واقعیت داشت و به احساس من نسبت به خودش آگافه بود.. فقط میخواست من را از دنده چپی که به آن گرفتار شده بودم رها کند.
تمام وسایلی را که برای قرار بعد ازظهر لازم داشتم با دقت انتخاب کردم. آرایش ملایمی کردم تا اندازه ای که علایم بیماری را از چهره ام دور کند.
ابتدا پویا به دیدن پدر آمد. ترجیح دادم پایین نروم تا راحت با او حرف بزند. بعد از نیم ساعت مادر صدایم کرد.و پایین رفتم. پویا با دیدنم با احترام از جا بلند شد. تعارف کردم تا بنشیند.
پدر گفت: بیتا جان ، می تونی با آقای معین ساعتی بیرون برید. این رو هم اضافه کنم که این آخرین ملاقات و صحبت شما با یکدیگره. بنابر این بهتره سنگهاتون رو با هم وا بکنید تا ما هم تکلیفمون رو بدونیم.
تشکر کردم. پویا دوباره اجازه خواست و از مادر هم تشکر کرد و با هم از در بیرون آمدیم. در حالی که در اتومبیل را باز میکرد گفت: هوا خیلی سرده. لباس گرم پوشیدی؟
به نظرت کافی نیست؟
نگاهی به سر تا پایم کرد و گفت: به نظر کافیه. نمی خوام به جای رستوران ببرمت درمانگاه.
بعد از چند روز خانه نشینی دیدن خیابانها و آدمهایی که روی برفها ی آب شده در رفت و آمد بودنددیدنی بود.
پویا گفت: دوست داری کجا بریم؟
فرقی نمی کنه. هر جا مایلی برو.
طبیعیه که فرقی برات نداشته باشه.
چرا؟
چون با منی.
تصورات زیبایی داری.
تصور نیست. تو پیش منی و این رویا امروز به حقیقت پیوسته.
مرسی... نه ممنون از احساس بی ریای شما.
مرسی نه ممنون چی بود؟
بهنام دیشب تذکر داد تا فارسی حرف بزنم. چون ممکنه در آینده نزدیک فارسی حرف زدنم را فراموش کنم.
شوخی میکرد یا جدی می گفت؟
جدی می گفت. بهنام عقیده داره بعد از ازدواج با تو همه چی رو از یادم خواهم برد.
چرا این حرف رو زد؟
فکر می کنم میخواست با حرفاش من رو تنبیه کنه.
متأسفانه من خواهر ندارم که بدونم اگه من جای بهنام بودم چطور با او رفتار میکردم.
رابطه شما با برادرتون چطوره؟
عالیه. پدرام خیلی خونسرد و آرومه و ... مظلوم.
به کی رفته؟
به پدر خدا بیامرزم.
و شما به کی شبیه هستید؟
به هیچ کس . من به خودم رفتم.
خودتون چه جوری هستید؟
نباید آدم بدی باشم. این رو اطرافیانم می گن. به نظر تو من چطور آدمی هستم؟
به نظرم در حال حاضر فقط یک خواستگار عجول .
و تو؟
منم گرفتار خواستگاری عجول هستم که نمی دونم عاقبتش چی می شه.
بهتر بود می گفتی عاشق عجول... و آینده رو چطور پیش بینی میکنی؟
قابل پیش بینی نیست.
اما من برات پیش بینی میکنم. آینده متعلق ره من و توست. با همه خوب و بدش کنار می آییم و زندگی میکنیم.
زندگی سراسر عشق و محبت ،نه سرد و یخ زده. حتی اگر به قطب جنوب هم سفر کنیم با حرارت عشقمون برفها رو آب میکنیم.
فکر میکنی می شه تا آخر عمر عاشقانه زندگی کرد؟
چرا فکر میکنی نمی شه؟
به نظرم همه عشقها در نهایت خسته کننده و یکنواخت می شن. بعد ها عشق و عاشقی نقطه دوری از زندگی مشترک قرار می گیرد .
اغلب مردها خیلی زود فراموش می کنن عاشق و بیقرار همسرانشو ن بودن. چون بهانه های زیادی برای کنار گذاشتن گذشته ها خواهند داشت.
اگه مرد اون قدر عاشق باشه و زن هم به همون اندازه و شایدم بیشتر، امکان نداره چیزی از محبتشون کم بشه.
مگر اینکه زن خودش رو درگیر زندگی کنه و همسرش رو فراموش کنه. خیلی از زنها بعد از ازدواج فقط به فکر بچه دار شدن و بزرگ کردن اون ها هستند. پختن غذای خوشمزه و کار خونه رو هنر زندگی می دونن. شاید یک گوشه زندگی این باشه و لی به طور حتم تمام زندگی نیست.
تمام زندگی چیه؟
سراسر زندگی محبت و عشق و نیاز است. من به اندازه کافی تو محل کارم پوچی و حماقت آدمها رو میبینم.
وقتی به خونه می آم برای گرمای بی ریای اون جا دلتنگم تا بتونم نفرت آدمایی رو که از صبح تا شب با اونها سروکار دارم دور بریزم.
و من وقتی سر کار نرم می تونم تو خونه باشم و به انتظار تو بمونم.
پویا پا روی ترمز زد و وسط خیابان ایستاد. با صدای بوق اتو مبیل پشت سر گفتم: ممکنه تصادف کنی.
دوباره تکرار کن؟
تو که جواب من رو میدونستی. و با التماس گفتم: ممکنه حرکت کنی گوشم درد گرفت.
پویا راه افتاد و گفت: بله قشنگی گفتی که گوش فلک رو کر کرد.
اگه جواب من نه بود چرا الان اینجا و با تو هستم؟
برای اینکه قابل پیش بینی نیستی. از ساعتی که راه افتادیم منتظر بودم باز بحث کنی و لجاجت به خرج بدی .
کار نکردن من این قدر برات مهمه؟
نفس کار مهمه و ارزش داره . واقعیت اینه که امروز با خودم گفتم اگه بازم پافشاری کنی قبول می کنم سر کار بری.
هر چند برام خیلی سنگین تموم میشه . اما تو با حرفت من رو یه جورایی شرمنده ...
به میان کلامش رفتم و گفتم : بهتره بقیه اش رو نگی . چون این خواست خودم بود. بی منت و بی حرف.
اما تو به خاطر من گذشت کردی؟
اول به خاطر خودم. بعد به خاطر تو. چون منم می خوام زندگی کنم نه جنگ.
بنابر این پنجشنبه روز خوبی برای مذاکرات دو طرفه است.
مذاکراتی که من و تو رو غریبه می کنه و سرد و دلگیر.
چاره ای نیست. اگه همه چی خوب پیش بره شاید فقط... یک ماه دیگه از هم دور باشیم.
با حیرت گفتم: یک ماه ... خیلی زوده!
یک ماه خیلی دیره . زودتر از اون یک هفته است . می تونم ترتیب کارها رو بدم.
اگه پدر و مادر بفهمند از غصه بیمار می شن.
به خاطر پدر و مادر ت یک ماه فرصت می دم. بیشتر از این امکانش نیست.
این نظر توست. گمان نکنم راضی بشن.
تو چی ؟ چقدر فرصت می خوای؟
اگه به من بود تا ابد. چون دوست ندارم وقتی به زندگی مشترک پا می گذارم تو رو غیر از این ببینم که الان هستی.
کاش می تونستم تردید هاتو ازت دور کنم . اما در حال حاضر امکانش نیست.
تردیدهای من فقط تو نیستی . بخش بزرگی از اون مال خودمه... هنوز به خودم شک دارم.
این طبیعیه. اگه غیر از این بود شک برانگیز بود. بیتا دوست داشتم تو هم بگی یک ماه زمان زیادیه که از هم دور باشیم.
نمی تونم تظاهر کنم. شرایط من با تو فرق داره.
باشه قبول. به شرطی که مانع من نشی.
می تونم سوالی بپرسم؟
بپرس.
چرا من رو پسندیدی. اونم برای ازدواج؟
نمی شه گفت چرا. آدما یکدیگر رو انتخاب می کنن. چون دلیل مشخصی نداره. یه جرقه که لحظه ای می زنه و باعث این کشش میشه . زیبایی یک زن ملاک انتخاب نیست. چون دیگه هیچ دختر زشتی نمی تونست ازدواج کنه.
در حالی که می بینی خیلی از دخترها که چهره خوبی ندارن انتخاب می شن. چون اون جرقه زده شده.
وقتی اولین بار من رو دیدی چه چیزی در من بود که جلب توجه کرد؟
وقتی بار اول دیدمت گفتم: چه دختر زیبایی همسایه ماست. فقط همین.
پس قیافه مهمه؟
مهمه. اما جرقه زده نشد.
کی زده شد؟
وقتی که داشتی بارون رو لمس می کردی مثل رعد و برق که تو آسمون زده می شه تو قلبم جرقه ای زده شد.
با خودم گفتم هم زیباست و هم با احساس .بعد رفتارت رو دیدم و گفتم چقد خانم و متینه.
پس یکی یکی پیدا کردی. همه با هم نبود.
وقتی ذهنت گرفتار می شه تمام جوانب مثبت سراغت میآد.
فکر کنم منظورت اینه که نمی دونی جوانب منفی من چیه؟
خوب هر کسی یک سری خصلتهای مثبت و منفی داره. حالا تو بگو چرا من رو پسندیدی؟
نمی دونم. انگار یک جایی دیده بودمت. یه جایی همین نزدیکیها. همیشه عاشق درخت نخل حیاط شما بودم و سالها به دیدن اون عادت داشتم. اما هیچ زمانی فکر نمی کردم یک روز صاحب اون خونه و درخت مرد آینده من باشه.
تو حاجتت رو از درخت گرفتی.
و تو باز به نفع خودت تموم کردی.
و دیگه؟
و دیگه اینکه من از تو می ترسیدم.
می ترسیدی؟
خوب آره . وقتی بهنام گفت افسر آگاهی هستی ترس تو دلم افتاد.
برای همین از پشت پنجره من رو نگاه می کردی. چون از من می ترسیدی؟ و خندید.
اگه دوست داری بازم بخندی باید بگم آره.
این هم یکی از جذابیتهای کار ماست.
که همه ازت بترسن. این خوشحالت میکنه؟
خوشحالم نمی کنه . چون عادت کردم . اما به من قدرت و اعتماد به نفس بیشتری میده.
نکنه توقع داری تو زندگی من هم ازت بترسم؟
آره . چون اینطوری به حرفام گوش میدی. و هر شب دو زانو جلو پایم می شینی و همیشه احترامم رو نگه میداری.
ببخشید ... بنده کنیز شما نیستم.
شما خانم من خواهید شد. چون همان طور که گفتم من از زن ترسو و بی عرضه بدم می آد. زن باید مبارز باشه و تو زندگی دنبال چیزهای تازه بگرده. ممکنه به ضررت تموم بشه.
در عوض می دونم با یه عروسک ازدواج نکردم و این راضیم میکنه.
پویا عقاید جالبی داشت. اما هیچ چیز با چند کلام مشخص نمی شد که از ته دل است یا از سر سیری. نمی شد آینده رو پیش بینی کرد. آینده ای که یک زن و مرد جوان در کنار هم خواهند داشت.
به قول پویا آن زمان بود که جوانب مثبت و منفی دو طرف آشکار می شد. زمانی که شاید دیگر دیر بود.
چند ساعتی که با پویا گذراندم با تمام تفریحاتی که تا آن زمان داشتم تفاوت داشت. تجربه ای تازه د رکنار مردی که چون دریا عمیق و بیکران بود.
مهمتر از همه امنیت خاطری بود که در کنار پویا حس میکردم و باعث غرورم بود. در پرتو گرم احساس پویا غذایی دلخواه خوردن و ندیدن آدمهایی که از کنارت می گذرن مثل آن بود که خیابانها و رستوران را تنها برای ما خالی از سکنه زمین باقی گذاشته بودند. تا کامل ترین شب عشاق باشد و همواره در خاطراتم زنده و زیبا خودنمایی کند.
زمان جدایی به این نتیجه رسیدیم که یک ماه زمان زیادی است و من طاقت دوری نخواهم داشت و ای کاش بر سر این مسئله بحث و اظهار نظر نمیکردم.
اگر بگم صبحم با صدای پویا آغاز میشد و ظهر و شبم باز با صدای پویا به اتمام میرسید شاید کمی خنده دار و مضحک به نظر بیاید. اما در حقیقت بعد از آن شب تمام لحظه هایمان حتی هنگام مأموریت پویا با تماسهایی که داشتیم از احوال هم جویا میشدیم.
پویا گاهی با خنده می گفت اگه بدونی کجا هستم باورت نمیشه. اما باید صدای تو رو میشنیدم تا ذهنم باز بشه و بتونم به کارم ادامه بدم.
در حالی که فقط چند روز به مراسم نامزدی ما باقی مانده بود ولی هر دو صبرو قرار نداشتیم. پدر اجازه داده بود هنگام بازگشت پویا از سر کار چند دقیقه کنار در به دیدنم بیاید و به قول مادر شب بخیر بگوید و برود و هنگام خواب از پشت پنجره با تلفن صحبتهایمان را ادامه می دادیم.
روزها و ساعتهای زیبایی داشتیم و من همه چیز را فراموش کرده بودم و از اطرافیانم فاصله گرفته بودم. حتی کتی از رفتار من گله مند بود . اما چه کنم که دست خودم نبود و تمام ذهنم به انتظار دیدار پویا و یا تماس او مشغول بود. روزی مادر گفت مثل اینکه داری روی ابرها راه میری و ما هم فراموش شده روزگاریم.
نه مامان این طور نیست. من فقط نگرانم.
بله متوجه ام نگران پویا هستی که الان کجاست و چه کار میکنه.
نگران دوری از شما هستم و گرنه پویا که پیش منه.
ای دروغگوی ناشی من. برو و این دروغها رو به پدرت بگو شاید باور کنه.
با دلخوری گفتم : مامان شما باور ندارید چقدر دوستتون دارم. و هر روز بیشتر از قبل وابسته میشم.
چرا باور میکنم. در ضمن گاهی هم به این آقا پویا حسادت میکنم که دختر نازنینم رو به راحتی از دستم گرفته.
شما و حسادت. مطمئنم محبتم شما به پویا کمتر از محبتی نیست که به بهنام دارید.
راستش همین طوره که میگی. عجیب مهرش به دلم نشسته.
مادر رو بوسیدم و گفتم : می دونستم چقدر پویا رو پسندیدید. خوشحالم . برام خیلی مهم بود که مورد علاقه شما هم قرار بگیره.
فکر نمی کنم کسی پیدا بشه که از پویا بدش بیاد. اون مردیه که همه پسنده. درست مثل خودت.
پدر به طور مفصل با من حرف زد و من هم بنا به وظیفه ام گوش کردم. تمام صحبتهایش منطقی بو د و جوانب متعددی را برایم باز کرد و موشکافانه راجع به آنها حرف زد. پدر اعتقاد داشت کار پویا خیلی سخته و زندگی با چنین مردی در عین حال که جالب و هیجان انگیزه ممکنه ابعاد دیگه ای هم داشته باشه.
از خانم معین گفت که مراقبش باشم و احترامش رو نگه دارم. شاید زبان تندی داشته باشه اما در هر حال مادر است و دلسوز پسرش.از من خواست موقعیت زندگی پویا رو بپرسم . از نظر مسکن و چیزهای دیگه .
مادر مخالفت کرد و گفت بهتره در حضور همه مطرح بشه تا سندیت پیدا کنه.
گفتگوی در نفره بدون بزرگتر ها برای پیش کشیدن چنین مباحثی جایز نیست.
خوب اینم عقیده مادر بود و محترم.
گفتم: پویا یک ماه فرصت داده تا برنامه عقد و ازدواج را راه بیندازه.
مادر با حیرت گفت: فقط یک ماه! ممکن نیست تو این فرصت کم بتونم کارهام رو رو به راه کنم.
پدر گفت: عجب داماد غجولی . نکنه می ترسه تو رو از دست بده؟
مادر گفت: در این مورد همان روز صحبت میکنیم تا به نتیجه دلخواه برسیم.
بهنام با شنیدن حرف پویا گفت: بیست و پنج سال فرصت داشتین یک ماه این ور و اون ور چه فرقی داره.
خانم معین تماس گرفت و صورت بلند بالایی از بزرگان فامیل رو به مادر تقدیم کرد. مادر گفت: خانم معین مثل اینکه خیلی آرزو داشته عمه و خاله و دایی وعمو و بچه هایشان را به مجلس بله بران دعوت کرده.
پدر گفت : مهمان حبیب خداست .بذار راحت باشن. ما که به اندازه کافی جا داریم.
قرار بود مهمانی شام باشد. کرایه صندلی و میز و تزیین خانه به عهده شیرین جون و زیر نظر عمه جان صورت گرفت.
مادر دوست داشت من با روسری جلو مهمانها ظاهر شوم. ولی خودم مخالف بودم. مادر گفت: تو با تمام آزادیهایی که داری و تحصیلاتی که کردی هنوز نتونی تشخیص بدی چه کاری درست و چه کاری غلط است.
احترام به بزرگتر ها واجبه و پوشش مناسب بهترین راه به دست آوردن دل بزرگترهاست تا در برخورد نخست تو ذوقشان نخورد.
با گفته های مادر تصمیم گرفتم در این مورد با پویا مشورت کنم اما منصرف شدم . به نظرم خودم باید می فهمیدم چه کاری درست است و انتخاب با خودم بود.
پیشنهاد عمه جان پوشیدن پیراهن بلند بود. شیرین جون کت و دامن را گزینه مناسبی می دانست و مادر نظری نداشت.
چون می گفت هر چه بپوشم زیبا هستم. نظری صددر صد مادرانه.
همراه شیرین جون سر وقت کمدم رفتم و حسابی آن را به هم ریختم .دامن تنگ و بلند مشکی با بلوزی به رنگ پوست پیازی که هماهنگ با یک از رنگهای شالی بود که هدیه خانم معین بود و کفشی بلند و مجلسی . به قدری بلند و باریک شدم که اگر روسری سر نمیکردم سنگین تر بودم. اما به قول مادر احترام کوچکی بود در حق بزرگترها.
مادر و عمه جان با دیدنم گفتند خانمی از سر و رویم میباره.
شیرین جون اعتقاد داشت اندام متناسب داشتن این حسن رو داره که اگر گونی هم بپوشم زیبا میشوم.
همه چیز مهیای یک مهمانی خوب و شبی فراموش نشدنی بود . با ورود دایی جان و زن دایی نسرین که رقابت تنگاتنگی با شیرین جون داشت و البته هیچ زمان به پای او نمیرسید خانه فضای گرمی به خود گرفت.
هومن همراه همسرش گیتی و بهنام و حسام مرتب و آماده نشسته بودند. سر انجام پسر بزرگ عمه جان ،فرشید و همسرش از راه رسیدند و همگی در انتظار ورود مهمانان نشستند.
تنها خاله عزیزم که به خاطر شغل همسرش در تبریز ساکن بود عذر خواست و نتوانست در مجلس شرکت کند. آرزو کرد به زودی در جشن ازدواجم حضور به هم برساند.
حسام از دور بوسه ای فرستاد و گفت : راستی راستی بزرگ شدیم و خبر نداشتیم.
آهسته گفتم: بزرگ که خیلی وقته شدیم فقط به روی خودمان نمی آوردیم.
سرش را با تأسف تکان داد و گفت وقتشه بگیم یادش به خیر . بعد به دور بر نظری انداخت و گفت راستی کتی جونت سخنگوی مجلس تشریف نمی آرن؟
دلت براش تنگ شده که سراغش رو میگیری؟
مگه بیکارم . شبا تو اینترنت اون قدر حرف میزنه که خوابم میگیره.
مجبور نیستی با کتی ارتباط داشته باشی؟
مجبور نیستم ولی یه جورایی عادت کردم به حرفا و بحثهایش گوش کنم.
من که گفتم اون دختر فوق العاده ایه. فقط از من به تو نصیحت زیاد دور و برش نباش. چون کتی مثل مار یکدفعه جلد عوض میکنه که بری پسرها قابل تحمل نیست.
مثل آرش خان که فراریش داد؟
تو از کجا میدونی؟
بماند.
از من گفتن. فردا نگی نگفتی.
به نظرم برای نصیحت کمی دیر شده. چون دوست خوش خط وخال شما من رو با کارهاش به اندازه کافی درگیر کرده.
وای حسام... من تو رو این قدر بی عرضه نمی دونستم. چرا حواست رو جمع نکردی؟
این رو باید روزی میگفتی که من رو با اون آشنا کردی.
به هر حال مواظب خودت باش. نمی خوام پسر عموی عزیزم از عشق و عاشقی و نرسیدن به معشوق و از این حرفا سوز و گداز عاشقانه سر بده.
حسام نیشخندی زد و گفت : حالا که نوبت توست. تا ببینیم این آقا پویا کی هست که تونسته دل سنگ تو رو به دست بیاره که این قدر خانم بشی و محجوب.
ممنونم اظهار نظر قشنگی بود.
واقعیت رو گفتم. تو خیلی عوض شدی.و خیلی...
و خیلی؟
به این آقای ندیده حسادت میکنم که تونسته تا این اندازه روی تو تسلط پیدا کنه. و به اصطلاح دامت کنه.
با صدای زنگ در گفتم : یک کم صبر کنی پویا رو خواهی دید. و بلند شدم و کنا ر مادر و شیرین جون رفتم.
عده مهمانان بنا به پیش بینی مادر زیاد بود و من گیج شده بودم . حتی با معرفی خانم معین باز نفهمیدم مردی که ابتدا آمد عموی پویا بود یا دایی جانش.
با گذشتن مهمانان و ورود به اتاق پذیرایی مادر نگاهی معنی دار از نبود پویا به من انداخت.
آهسته گفتم: خبر از پویا ندارم. بهتره از خانم معین سوال کنین.
مادر به سمت خانم معین رفت که در حال احوالپرسی با عمه جان و زن دایی بود.
گفت : عذر میخوام. آقا زاده تشریف نیاوردن؟
طبق معمول خانم معین با چاشنی کنایه گفت؟: می آد نگران نباشید .منتظر اومدن پدرام بود.
سبد گل بزرگ با کیک بزرگی به شکل گل همراه مهمانان رسید. بهنام با نگرانی بیرون آمد و گفت : پس کو اصل ماجرا؟
مادر آهسته گفت: منتظر برادرشه . برید از مهمانان پذیرایی کنید.
بهنام رضایت نداد و در گوشم گفت: بازم که طرف رو فراری دادی . همه چی مشکوک به نظر میرسه.
به جای دلداری و مجلس گرم کردن اومدی تو گوش من وزوز میکنی که چی بشه. میدونی بهنام .تو آدم نمیشی.
خوب اون که معلومه . من جزو ملایک هستم.
با دهان کجی گفتم: لوس بیمزه.
به اتاق رفتم و کنار شیرین جون نشستم. خانمهای حاضر در مجلس که اغلب مسن بودند با سر و گردن حالم را میپرسیدند و با لبخند مرا تأیید میکردند. منم از همان راه دور با لبخند جواب مجبتشان را میدادم.
چند دقیقه بعد پویا همراه پدرام و دسته گلی زیبا از گلهای ارکیده وارد شد. همگی به احترام از جا بلند شدند.
پویا مثل همیشه و شاید بهتر از همیشه لباس پوشیده بود . به نظرم پویا تو شلوغی مهمانان من رو ندید. شاید هم دید و واکنشی نشان نداد. پویا بین عموجان و پدر جا گرفت. دوباره سکوت در اتاق شناور شد.
حسام با لبخند نگاهم کرد و آهسته گفت: تو دیگه کی هستی؟
چطور؟
از کجا آقا پویا رو پیدا کردی؟ به نظرم با تمام مردهایی که دیدم فرق میکنه.
با حالا که میگفتی من با دخترای دیگه فرق دارم. چی شد که نظرت برگشت؟
تو که جای خود داری. در هر حال بهت تبریک میگم . چون کسی رو پیدا کردی که لیاقت تو رو داره.
ممنونم .
خوب این برای من خیلی مهم بود که حسام با دیدن پویا زیر خنده نزند و بر عکس چنان مات و متحیر شود که من باید زیر خنده میزدم.
با اشاره شیرین جون بلند شدم. با دامن تنگ و کفشهای بلند راه رفتن به قدر کافی مشکل بود و خود به خود باعث میشد با وقار و آرام گام بردارم. شیرین جون من رو به گوشه هال برد و آهسته گفت: حتی اگر مخالف صحبتهای بزرگترها بودی یک وقت خدای نکرده حرفی نزنی. انتقاد بماند بعد از اتمام مهمانی.
آن قدر عقلم میرسید که در حضور بزرگترها حرفی نزنم و سفارش شیرین جون جنبه سنتی داشت. و تذکری دوباره.
در حالی که به سفارشهای شیرین جون گوش میکردم پویا بیرون آمد و همانطور ایستاد. لبخند زدم. شیرین جون برگشت و با دیدن پویا گفت: خوب من میرم به اتاق تو هم زود بیا تا صحبت رسمی بشه.
با دور شدن شیرین جون پویا به طرفم آمد .نمیدونستم چرا با حالت عجیبی نگاهم میکرد. گفتم: طبق معمول دیر اومدی و من رو نگران کردی. با سکوت پویا و زیر نگاه خیره اش گفتم: پویا چی شده داری من رو میترسونی.
دست به کمر ایستاد و گفت: ببینم تو خیلی دوست داری من رو غافلگیر کنی؟
من؟
آره تو.
لحظه ای از اینکه شاید اشتباهی مرتکب شدم به وحشت افتادم. گفتم: پویا جدی هستی یا شوخی میکنی؟
جدی هستم. تو کاری کردی که نشناسمت. دور اتاق دنبالت بگردم و پیدات نکنم. به نظرت این جرم نیست؟
من به پای تو بلند شدم اما بی اعتنا گذشتی .چطور من رو نشناختی؟به نظرت اینقدر وحشتناک شدم؟
وقتی بلند شدی از اتاق بیرون رفتی با کنده شدن قلبم فهمیدم خودتی و دنبالت اومدم.
چرا دنبال زن و بچه مردم می افتی؟ این به نظرت جرم نیست؟
دنبال زن خودم بودم. تو از امشب متعلق به منی.
تا آخر شب ساعتها باقی مونده.
نه به اندازه ای که نشه تحمل کرد.
مادر بیرون آمد و گفت: آقای معین .تشریف نمی آرید.می خوان صحبت رو شروع کنن.
پویا گفت : چشم . الان می آم. بگید دارن در مورد مهریه به توافق میرسن.
با خنده من مادر با حیرت ابروانش را بالا انداخت و رفت. گفتم: چرا سر به سر مامان میگذاری. اون به اندازه کافی مشغله داره.
سر به سر نذاشتم. بگو مهریه ات چقدر باشه؟
لحظه ای فکر کردم و گفتم: دوست دارم خودت تعیین کنی. چون مهریه عندالمطالبه است. ممکنه من چیزی رو بگم که نتونی تأمین کنی.در ضمن بهت گفته بودم از این حرفها نزن که ما رو با هم غریبه میکنه. می خواستم نظرت رو بدونم. بعد خودم قاطعانه پا به معرکه بگذارم.
نگفتی چرا من و نشناختی؟
گوشه شالم روگرفت و با اشاره به اون گفت: آخه امشب یه خرده با همیشه فرق داشتی.
فکر نمی کردم این قدر برات مهم باشه.
وقتی میبنم زیبایی تو رو چند برابر کرده برام مهم میشه.
تو یه مرد موقعیت شناس حرفه ای هستی. نمیخواد با این حرفها من رو خام کنی.
پویا با صدای بلند خندید و گفت: خوب تو اینطور فکر کن.
بهتره بری تو اتاق و بگی در مورد مهریه به توافق نرسیدیم.
من دروغ نمی گم. چون به تفاهم رسیدیم. قرار شد خودم تعیین کنم . در ضمن جایی بشین که ببینمت.
پویا به اتاق برگشت و پس از چند لحظه من هم رفتم. و کنار عمه جان رو به روی پویا نشستم.
مجلس رسمی شد و عموی پویا سخن آغاز کرد و به خوبی از عهده این کار بر آمد. بعد نوبت عمو جان شد که با سخنرانی بلند بالایی از وصلت دو خانواده و خوشحالی طرفین ابراز خوشنودی کندو به فال نیک بگیرد.
پدر در مورد وضعیت مسکن پویا سوال کرد . پویا با اجازه بزرگترها گفت: آپارتمانی در همین حوالی مد نظرش میباشد که به زودی و با انتخاب نهایی من خریداری خواهد کرد.
خان دایی پویا صحبت از مهریه را پیش کشید و نظر پدر را جویا شد. پدر گفت: نظر خاصی ندارد و تصمیم رو به عهده پویا میگذارد.
خانم معین با اشاره چشم و ابرو به پویا گوشزد کرد حواسش را جمع کند.
پویا گفت: مهریه همسرآینده ام آپارتمانی که خریداری خواهم کرد و هر چند سکه که آقا و خانم ارجمند در نظر بگیرن من حرفی ندارم.
خانم معین نیم خیز شد و در گوش برادرش به نجوا حرفی زد . دایی جان اشاره به پویا کرد تا نزدشان برود.سکوت بدی در اتاق حاکم شد. از این گونه مراسم به خاطر حرف و حدیثهایش متنفر بودم.من از پویا مهریه نمی خواستم.
کاش به عهده خودش نگذاشته بودم.
پویا سر جایش برگشت و با اشاره به عمو جانش خواست تا صحبتها را ادامه دهد. خانم معین گرفته و ناراحت نشسته بود. البته به او حق میدادم. مقصر پویا بود.مشخص بود بدون مشورت با مادرش چنین تصمیمی را گرفته.
آقای معین بزرگ ،عموی پویا گفت: به سلامتی و میمنت. مهریه با نظرپسرم پویا به توافق رسید. در مورد تعداد سکه هم هر چقدر آقای ارجمند در نظر بگیرن موافق هستند.
پدر گفت : بیتا تنها دختر ماست. هیچ قیمتی برای دخترم متصور نیستم. این کار رو پایین آوردن شأن دخترم میدونم اما رسم خدا و پیغمبر است و چاره ای جز اطاعت نیست. خوشحالم آقای معین خودشان چنین پیشنهادی دادن.
به نیت دوازده امام . دوازده سکه قرار میدیم. تا هم خدا رو خوش بیاد و هم بنده خدا رو.
با صدای صلوات و خوردن شیرینی همه چیز به خیر گذشت. زمان تعیین شده برای مراسم ازدواج به دو ماه آینده موکول شد. چون مادر به هیچ وجه نمی توانست در این فرصت کم به کارهایش سر و سامان دهد.
برگزاری مراسم عروسی هم در هر مکانی که پدر و مادر انتخاب کنن و مابقی ماجرا....
خانم معین بغض کردو اشک روی گونه هایش فرو ریخت. شاید برای نبود همسرش و یا شاید دوری از پسرش و احتمال آخر که با بدجنسی خاص عروسها به ذهنم خطور کرد نرسیدن به آرزویش که ازدواج پویا با خواهر زاده اش بود.
در دل به فکر پلید آخرم لعنت فرستادم و فکرم را دور از انسانیت و مروت دیدم.
پدرام اولین کسی بود که تبریک صمیمانه ای گفت و برایم آرزوی خوشبختی کرد. خانم معین بعد از آرام شدن گردنبند سنگین و با ارزشی را به گردنم بست و با همان بغض گفت: خوشبخت بشی دخترم.
صورت یکدیگر را بوسیدیم و به خاطر هدیه با ارزشش تشکر کردم. پویا اجازه خواست تا انگشتری که به عنوان نشان با خود آورده بود را به انگشتم کند. د رکنار هم ایستادیم و پویا به آرامی و با ظرافت این کار را انجام داد. صدای دست زدن و تبریک مهمانها فضای شلوغی ایجاد کرد.
میز شام آماده بود و مادر از مهمانان برای صرف شام دعوت کرد. پویا کنارم آمد . گفتم: چرا غذا نمی کشی؟
منتظرم خلوت بشه با هم بخوریم.
دو بشقاب غذا کشیدیم . خلوت ترین جایی که میشد راحت غذ ا خورد آشپزخانه بود. مادر با دیدن ما در آنجا گفت:
بیتا بهتر از اینجا جایی نبود که آقای معین رو دعوت کنی؟
پویا گفت : بی تعارف اینجا راحتم.
هر طور مایلید.
بعد از مادر . پدر آمد و گله کرد که چرا اینجا نشستیم و کمی که گذشت شیرین جون و بعد هم بهنام.
البته قصد آنان مهماننوازی بود. پویا با خنده گفت: از این به بعد هرجا بریم جلو چشمیم.
کاری نکن پشت سرمون حرف بزنن.
وقتی غذا از گلوم پایین نمیره چه کار کنم؟
تو سالهاست تنها غذا میخوری و از گلوت پایین رفته امشبم روی اون.
سالها بدون دغدغه خوردم ولی عاشق نبودم. حالا که تحمل دوری تو رو ندارم میخوای بیرونم کنی.
و در حالی که لیوان نوشیدنی اش رو سر میکشید گفت: بعد از رفتن مهمانها به بهانه خوردن آبمیوه بریم بیرون دوری بزنیم.
امشب... ممکن نیست.
چرا ممکن نیست؟
چون عمو جان و دایی جان هستن. ممکنه بهشون بربخوره.
ببینم من برای تو مهم نیستم؟
این چه حرفیه.باز مقایسه کردی؟ تا آخر شب خیلی مونده. شاید بتونم کاری بکنم.
پویا با لبخندی حاکی از رضایت نگاهم کرد.
ساعتی بعد مهمانان رفتند . خانم معین با تشکر ازپدر و مادرم و پذیرایی خوب آنها با رضایت بیرون رفت.
پدر پویا رو بوسید و تبریک گفت.
پویا گفت : شما مثل پدرم هستید . امیدوارم بتونم پسر لایقی برای شما باشم.
پدر با صدای سراسر بغضی گفت غیر از این هم نمیتونه باشه.
با دیدن صحنه دلم هوای گریه کرد. برای پویا برای خودم و برای پدر ومادر که بزودی تنها میشدند.
حسام باز من رو تنها گیر آورد و گفت بیتا خدا وکیلی این آقا پویا خیلی آقاست. اول فکر کردم ظاهر خوب و پری داره.
اما با دو کلمه حرف فهمیدم جایی نخوابیدی که زیرت آب بره.
حسام مجذوب پویا شده بود و مدام اظهار نظر میکرد. خوشحال بودم که پویا از حسام کینه ای بدل ندارد و طوری رفتار کرد که حسام را شیفته خودش کرد. پس از رفتن مهمانان فقط عمه جان به اصرار مادر ماند.
سراغ پدر رفتم تا مادر نیامده اجازه بگیرم. چون مطمئن بودم در این ساعت شب مادر اجازه نخواهد داد.
پدر ممکنه یک ساعت با پویا بریم بیرون؟
پدر نگاهی به ساعتش کرد و گفت این وقت شب. به نظرت درسته؟
پویا میخواد امشب کاملترین شب باشه و زود تموم نشه.
ساعت یازده شب زوده؟
اگه اجازه نمیدید تلفن کنم و عذ رخواهی کنم.
پدر لحظه ای فکر کرد و گفت چون آقا پویاست و میدونم میتونه بهتر از من مواظبت باشه اشکالی نداره.
تشکر کردم و به طرف اتاقم رفتم.
مادر گفت کجا با این عجله؟
به پدر گفتم. زو د برمیگردم.
عمه جون گفت خوب نیست این وقت شب بیرون بری. سبک میشی ها...
عمه جون دم در هستم. نگران نشید.
نصف شب تو کوچه چه خبره؟ الهه نذار بره.
مادر با دلگیری گفت: جلال اجازه داده من که کاره ای نیستم.
خدا رو شکر بهنام به همراه حسام رفته بود تا از شلوغی خانه در امان بماند وگرنه جواب او را هم باید میدادم.
پویا در اتومبیل به انتظار من بود. سوار شدم و گفتم: دیر کردم؟
نه زیاد.
اگه نمی اومدم چه کار میکردی؟
می اومدم میدزدیمت.
پدر هم جلوت می ایستاد و مقاومت میکرد.
من رو با پدر در نینداز که رقیب سر سختی دارم.
پدر هم راجع به تو اینطور فکر میکنه.
خانواده دوست داشتنی داری. از این لحاظ به تو غبطه میخورم.
متشکرم . به نظرم با نبود پدرتون شما هم کانون گرمی دارید.
همین طوره . ولی جای پدر خیلی خالیه.
خدا بیا مرزدشون.
کنار مغازه آبمیوه فروشی توقف کردیم. پویا در حالی که پیاده میشد گفت: تو چی میل داری؟
هر چی خودت دوست داری سفارش بده.
پویا پس از چند دقیقه با دو لیوان معجون لبریز برگشت. گفتم: اگه این رو بخورم شب خوابم نمی بره.
به عمد این رو برات گرفتم تا تمام شب رو بیدار بمونی و به یاد من باشی.
چرا بدون مشورت مادرت مهریه تعیین کردی؟
برای اینکه تا اون ساعت تصمیمی نداشتم. بعد از دیدن تو به این نتیجه رسیدم.
بعد از دیدن من! مگه اولین بار بود که من رو دیدی؟>
هر بار که میبینمت فکر و نظرم راجع به تو عوض میشه. اعتقادم به تو شدیدتر میشه و دوست دارم به همه بگم تو ارزشت خیلی بیشتر از این حرفهاست.
باید بگم ممنونم و لطف داری... و خیلی کلمه های دیگه که در برابر تعریفهای تو چندان جا و ارزشی نداره. اما با دیدن دلخوری مادرت منم دلگیر شدم.
من هر چه دارم از مادرم است و بدون اجازه اون آب هم نخوردم اما از ابتدا استقلال مالی داشتم و هیچ وقت وابسته به کسی نبودم. هر چه به پای تو بریزم مطمئن باش مال خودمه و به هیچ کس اجازه دخالت نخواهم داد.
چطور بدون اجازه مادرت آب هم نمی خوردی و استقلال مالی هم داشتی؟
منظور از بدون اجازه آب نمی خورم این نیست که بچه ننه باشم . فقط احترام بیش از حد میگذارم. وقتی مادر می گفت با فلانی نگرد چشمش شوره یا فلان جا نرو به دلم بد اومده قبول میکردم و تو خونه طوری رفتار میکردم تا مادر احساس دلتنگی و نبود پدر رو کمتر حس کنه.
می خواستم از بودن با هم لذت ببریم. مادر همیشه با کارم مشکل داشت و هنوز نتونسته قبول کنه.
منتظر من استعفاء بدم و سوپر مارکت باز کنم.
به جمله آخر پویا میشد نخندید. گفتم: پویا خیلی دیر شد... عمه جان هم داشت پشت سرم غرغر میکرد که یه دختر نجیب این وقت شب نمی ره تو کوچه.
دلم نمیخواد برگردیم.
پویا برگرد. باور کن دلم شور میزنه.
باشه برمیگردیم. و دستش را برای گرفتن دستم جلو آورد که به سرعت آن را پس کشیدم.
پویا دور زد و با سرعت راند. معلوم بود از حرکت من دلخور شده و توقع چنین واکنشی را نداشته. با سکوتش دلم گرفت و از خودم نا امید شدم. وقتی کنار خانه توقف کرد آهسته گفت: شب خوبی داشته باشی.
دستش روی فرمان بود . به آرامی آن را لمس کردم و گفتم: تو هم شب خوبی داشته باشی.
در را باز کردم پیاده شوم که بازویم را گرفت. به طرفش چرخیدم . گفت: فقط میخواستم حلقه رو تو دستت ببینم.
امیدوارم برداشت بدی نکرده باشی.
نه... فقط هر دو احتیج به زمان بیشتری داریم تا به هم عادت کنیم . شب به خیر.
نیم ساعت از نیمه شب گذشته بود. کفشهایم را در آوردم و با نوک پنجه خودم رو به اتاقم رسوندم. در تاریک
و شلوغی اتاق لباسم رو در آوردم و روی تخت افتادم
بنا به عادت هر روز کنار پنجره می ایستادم و پویا رو بدرقه می کردم. پس از چند دقیقه تماس می گرفت وتا رسیدن به محل کارش حرف می زدیم.
روزها مثل برق وباد می گدشت. پدر و مادر مسیر خانه تا بازار و برعکس را هر روز طی میکردند و با خرید لوازم ضروری برمیگشتند.
پویا چند آپارتمان نوساز را پسندیده بود و به من و مادر نشان داد. یکی از آنها خوش نقشه تر از بقیه بود و آماده تحویل.
قرار محضر گذاشته شد. انتخاب مبلمان و سرویس خواب به عهده من و پویا بود. پویا از قیمت بالای مبلمان ناراحت بود و قرار شد مبل راحتی را خودش تهیه کند تا به پدر کمتر فشار بیاید. خرید حلقه و سرویس جواهر و لباس کارهای وقت گیری بود که با وجود مشغله فراوان پویا برنامه ریزی دقیق می خواست.
آن شب بعد از خرید به رستورانی در همان حوالی رفتیم. گفتم: پویا از لباس عروس خوشت اومد؟
قشنگ بود . فقط کمی بازه. و اشاره به سر شانه هایش کرد.
جشن که جدا از هم برگزار میشه. پس اشکالی نداره.
آخه الان فصل بدیه. می ترسم سرما بخوری.
نگران من نباش و لازم نیست از راه دلسوزی حرفت رو به من تحمیل کنی.
نظرم رو پرسیدی جواب دادم.
می خواستم حرف از دهنت بیرون بکشم.
و موفق شدی . حالا تو زرنگی یا من؟
مساوی هستیم.
بده که مرد نسبت به زنش تعصب داشته باشه؟
مرد متعصب و عاشق . چاشنی خوبی از آب در نمی آد.
زن حسود و بدبین چطور؟
نمی دونم. چون با هیچ کدوم میونه خوبی ندارم.
و عاشق...
به چشمانم خیره شد و بعد از چند لحظه گفت: برای ماه عسل کجا دوست داری بریم؟
از طرز نگاهش دست و پایم را گم کردم و شرم در وجودم رخنه کرد. به آرامی گفتم: باید به ماه عسل رفت؟
سرش را جلو آورد و آهسته گفت: اسم ماه عسل رو از روش برمی دارم. کجا دوست داری بریم سفر؟
خوب این بهتر شد. پیشنهاد تو چیه؟
مشهد.
نه سرده.
شمال چطوره؟
شمال ... نه. اون جا هم بارونی و دلگیره.
میخوای بریم کیش؟
بد نیست. الان اونجا بهاره.
بنابر این تصویب شد . میریم کیش.
پویا . هنوز کمی خرده ریز باقی مونده که نخریدم.
مثل چی؟
لباسهای مخصوص خانمها.
فهمیدم. میخوای با مادر برو.
مامان سرش خیلی شلوغه. نمیتونم زیاد وقتش رو بگیرم.
با کتی برو.
فکر بدی نیست. خیلی وقته که ندیدمش. فرصت خوبیه تا به این بهانه ببینمش.
بعد از شب نامزدی و اتفاق آخر شب پویا دیگر تلاشی برای نزدیک شدن به من نمیکرد و اگر ناخودآگاه دستمان با یکدیگر تماس پیدا میکرد به سرعت دستش را پس میکشید و من از این بابت خشنود بودم.
پس از رسیدن به خانه با کتی تماس گرفتم و قرار شد فرزانه هم برای خرید ما را همراهی کند.
از ساعت چهار بعد ازظهر به چند پاساژ سر زدیم. البته همیشه خریدهاین ما با خنده و شوخی و خوردن خوراکی همراه بود و زمان طولانی برای این کار اختصاص میدادیم. تا لذت خرید چند برابر شود. ساعت ده بود که به خانه رسیدم.
به محض باز شدن در مادر را دیدم که با نگرانی ایستاده بود. سلام دادم.
تا حالا کجا بودی؟
کیسه های خرید رو بالا گرفتم و گفتم: دنبال این خرت و پرتها.
از ساعت چهار رفتی الان ساعت ده شبه.
شما که میدوند چقدر با حوصله خرید میکنم.
من نمی دونم. خودت با پویا تماس بگیر و توضیح بده... نگرانت شده.
دوان دوان به اتاقم رفتم و شماره گرفتم. گوشی را برداشت. گفتم: سلام خوبی؟ الان رسیدم . مامان گفت نگرانم شدی؟
جوابی نشنیدم. گفتم: پویا صدام رو میشنوی؟
می شنوم.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
}
#6
از دستم ناراحتی؟
نه . فقط اگه پیشم بودم می دونستم...
تو که می دونستی به خرید می رم. چرا بهانه میگیری؟
می دونی ساعت چنده؟
من که تنها نبودم. با کتی و فرزانه رفتم. جای نگرانی نبود.
با همان عصبانیت گفت: بیا دم در کارت دارم.و تماس رو قطع کرد.
پایین رفتم. مادر گفت: چی شد؟ به پویا زنگ زدی؟
آره زنگ زدم.
خوب چی گفت؟
کمی نگران شده بود .برم دم در ببینم چه کارم داره.
پویا کنار در ایستاده بود.با اخمهایی در هم گوشی موبایلی رو به طرفم گرفت.
گفت: از این به بعد هر جا میری تماس بگیر. نمی تونم به خاطر تأخیر های تو نگران بشم و خون خونم رو بخوره.
گوشی موبایل رو گرفتم و گفتم:تقصیر کتی و...
نمی خوام حرفی بشنوم.
گوشی رو در دستم سبک سنگین کردم و گفتم: امانت نگه میدارم.
امانت نیست. مال خودته! و با این جمله برگشت تا به خانه برود.
دست کم مهلت بده از هدیه ات تشکر کنم.
جوابم رو نداد و همانطور سر سنگین داخل خانه رفت.در رو بستم و نزد مادر رفتم. گوشی را روی میز گذاشتم .
مادر گفت: این چیه؟
موبایل.
پویا خریده؟
بله هدیه پویاست.
آن زمان تلفن همراه تازگی داشت و کمتر در دست کسی دیده میشد.
چه هدیه با ارزشی. دستشون درد نکنه.
دست زیر چانه ام زدم و به گوشی خیره شدم. مادر گفت: خوشحال نیستی؟
سرم رو بلند کردم و با تردید گفتم: مامان . به نظر شما پویا با این کارش میخواد من رو زیر نظر داشته باشه؟
چرا این فکر رو میکنی؟
چه دلیلی برای این کارش داره؟
پویا... نمی خوام بگم آدم بدبینیه . اما با توجه به کارش مسائل زیادی تو اجتماع میبینه که باعث میشه همیشه نگران اطرافیانش باشه که خیلی دوستشون داره.
گوشی رو به طرف مادر گرفتم و گفتم: مامان این نشونی عشق نیست.این خودخواهی و حساد و بی اطمینانی پویا رو به من نشون میده.
مادر با هراس از عصبانیت من گفت:این چه تجریه تحلیلیه که میکنی؟
با به صدا در آمدن هدیه کذایی پویا. با فشار چند دکمه موفق شدم آن را جواب بدهم. مشخص بود تنها کسی که از شماره مطلع است کسی جز پویا نیست.
یادم رفت شماره تو بگم. میتونی حفظ کنی؟
احتیاجی نیست . همین که شما دارید کافیه. لازم نیست کس دیگه ای بدونه.
با وجودی که متوجه حرص بیش از حد من شده بود گفت: خوشحالم که مطلب رو گرفتی.
مطلبی نبود. گوشی رو پس میدم. چون لازمش ندارم.
تا چند دقیقه پیش میخواستی تشکر کنی . عقیده ات عو ض شد؟
متأسفانه اون موقع متوجه منظورت نشدم. کمی که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که با این وسیله فقط میخواهی مرا ردیابی کنی.
با صدایی که اوج عصبانیتش را نشان میداد گفت: مگه تو کجا میری که بخوام رد تو روبگیرم.
هر جا که برم لابد در امان نخواهم بود.
هر جا که دوست داری برو . به شرطی که من بدونم.
شرط تو برای بعد از ازدواجه. در صورتی که من هنوز نسبت به تو تعهدی ندارم و حق نداری سر از کارام در بیاری.
خیله خوب . تو هم از فردا حق نداری بپرسی کجا هستم و چرا دیر کردم.
من نگران کارت هستم.
بهانه خوبی داری. منم نگران اجتماعی هستم که داری تو اون زندگی میکنی.
برای من این اجتماع تازگی نداره.
اتفاق یک بار می افته.
اگر قراره منتظر اتفاق باشیم دیگه فرصت زندگی نخواهیم داشت. چون ممکنه هر لحظه این اتفاق رخ بده....
نمیشه خودم رو زندونی کنم.
زندونی نکن .زندگی کن. کتی و دوستات متعلق به گذشته اند تو الان در برابر من مسئولی.
پس بگو حسودی کردی... اجازه دادی و پشیمون شدی.
توهینت رو نشنیده میگیرم. اما راجع به اون فکر خواهم کرد.
تماس رو قطع کردم و از خشم بیش از حد پایم را به زمین کوبیدم و گوشی را به کناری پرت کردم. مادر که شاهد گفتگوی ناخوشایند ما بود گفت: صدبار گفتم تو اوج ناراحتی با کسی حرف نزن. اول فکر کن و تصمیم بگیر.
بعد هرچی دلت میخواد بارطرف کن. اون جوری دلم نمیسوزه و میگم فکر کرده و به این نتیجه رسیده.
من که کاری با اون نداشتم. خودش تماس گرفت.
گوشی رو بر نمیداشتی و یا طوری حرف میزدی که متوجه ناراحتیت نشه.
مامان از این حرفها چه فایده. کاری که نباید میشد شد . مقصر کسی نیست جز خود پویا.
بابت چه گناهی؟
دست به سینه ایستادم و گفتم : برای من موبایل میخره. فکر میکنه با بچه طرفه. تو همه چی رو خراب کردی.
پویا میخواست با این کار شدت علاقه اش رو به تو نشون بده. چرا متوجه نیستی.
شدت علاقه که بعد ها ممکنه خیلی مسائل رو با خودش یدک بکشه. اون آزاد و بی قید و بند . منم بدبخت و گوشه نشین خرابه ای که میخواد برام درست کنه.
امان از دست زبون تو که عاقبت خودتو میسوزونه.
این ماجرا به نفع من تموم شد تا بهتر تصمیم بگیرم و بی گدار به آب نزنم. شب به خیر.
شب تو هم بخیر. به شرطی که با وجدانی آسوده بخوابی.
مادر من رو مقصر میدانست. شاید هم حق داشت. اما برای من شناخت پویا با تمام علاقه ای که به او داشتم اهمیت داشت و این مبارزه ای تازه بود که باید از پس آن بر می آمدم . در غیر این صورت باید تا ابد طوق بندگی به گردنم می آویختم.
صبح با وجود دلخوری شب گذشته نمی دانم چرا باز منتظر تماس پویا بودم. در صورتی که بگو مگوی ما آن قدر شدید بود که جایی برای آشتی نمی گذاشت. دلیل بی تابی ام شاید به خاطر عادتی بود که به او پیدا کرده بودم.
حالا با این اتفاق مثل آن بود که گم کرده ای دارم و باید پیدایش کنم تا از این بی قراری نجات پیدا کنم.
وقتی دو روز تمام را با دلشوره و ناراحتی شورع کنی به طور حتم ساعتی بعد گریه خواهی کرد و اگر دوستی مثل کتی به دیدنت بیاید گریه ات اوج خواهد گرفت. کمی که آروم شدم گفت:تقصیر من و فرزانه شدنباید تو بیخودی معطل میکردیم. پاک از یاد بردیم تو نامزد بیقراری داری که طاقت دوری تو رو نداره.
تقصیر کسی نیست جز خودم.به مردی نشناخته و نسنجیده بله گفتم که فکر میکنه میتونه من رو تا آخر عمر اسیر خودش کنه . برای هیچ کاری دیر نیست. من بهترین زمان به نتیجه رسیدم.
میخوای به هم بزنی! خجالت بکش. مگه بچه بازیه.
گیریم که بچه بازی نیست. تو اگه با کسی به تفاهم نرسی مجبوری تحملش کنی؟
اگه عاشقش باشم تحمل میکنم و گذشت .
عشق . همش مسخره بازیه و بس.
و تو مسخره عشق شدی بدون اینکه بخواهی... پس دیدی از دست من و تو خارجه.
به دست میگیرم و رامش میکنم.فاصله عشق و نفرت به اندازه یک مو باریکه.
شاید به اندازه مو باشه. ولی مویی که ضخامت زیادی داره. گذشتن از هر دو دشواره.
کتی کمکم کن تا از پویا بگذرم.
احمقانه حرف نزن... چرا میخوای از پویا بگذری. چون دوستت داره .چون نگرانته.؟
من دختر آزادی هستم و تحمل اینکه بخوا من رو زیر نظر داشته باشه رو ندارم. چون از خودم شک ندارم.
اگه از خودت شک نداری نباید ناراحت بشی . رفتار پویا طبیعیه . هر کس جای اون بود ناراحت و گله مند میشد.
با تمام این حرفا نمی تونم با یه مرد شکاک زندگی کنم. حرفهای پویا بوی خوبی نمیداد.
زنگ خطری بود تو گوشم. نمیتونم ببخشمش. تمام حرفاش دروغه . اون که یک ساعت تحمل دوری ام رو نداشت حالا که میخواد حرف حرف خودش باشه دو روزه از من بیخبره.
برای اینکه نمی خواد تو رو از دست بده.
با ندیدنم؟
درسته میخواد راحت باشی و خوب فکر کنی و از خر شیطون بیای پایین.
تو هم فکر میکنی من مقصرم؟
من به دنبال مقصر نمی گردم. اگه راستش رو بخوای اکثر مردا مقصرن و زنها بخشاینده.
مادر با سینی چای وارد اتاق شد. کتی بلند شد و سینی را از مادر گرفت و تشکر کرد.
مادر کنارمان نشست و گفت: آروم شدی؟
خوبم.
میدونستم با دیدن کتی حالت بهتر میشه.
کتی گفت: خدا رو شکر . بیتا از خوبم خوب تره. فقط طاقت دوری نداره که اونم به زودی تمام میشه و دیدارها تازه.
مادر گفت : خدا رو شکر . خانم معین تلفن کرد و برای پس فردا ما رو دعوت کرد.
نکنه قبول کردین؟
خانم معین که خبر از چیزی نداره. بنده خدا میخواد پاگشا کنه.
میگفت: پدرام آخر هفته میره و میخواد تا اون هست مهمانی بگیره.
شما و پدر برید. محاله پام رو خونه اونها بذارم.
کتی . فکر کنم عروس و داماد من و جلالیم.
حالا که عروسی بی عروسی.
کتی گفتک تو خیلی از خود راضی هستی . مردم از کجا بدونن تو با پویا مشکل پیدا کردی که بخوان برنامه هاشون
رو با دعواهای شما تنظیم کنن.
این نقشه پویا ست . مطمئنم وقتی به مهمانی نرم نقشه هاش نقش بر آب میشه.
کتی گفت: تو اگه میخوای نرو. ولی وای به حالت اگه دو روز دیگه آشتی کنی.
آشتی کنم... با این رفتار پویا محاله.م
کتی به عادت همیشه که مادر رو خطاب قرار میداد گفت: مامان الی .شما شاهدین که چی گفت.
چه فایده کتی جون فقط این وسط من و پدرش سنگ رو یخ میشیم.
تو باید به مهمونی بری. حتی اگه قهر باشی. فکر کن مهمانی یکی از دوستانه.
اگه پویا دنبالم نیاد نمیرم.
مادر گفت : پویا می آد دنبالت . اما دو قدم تا خونه اونها فاصله است. خنده دار نیست منتظر بشی بیاد دنبالت.
در هر حال من نامزد اونم و وظیفه داره دنبالم بیاد .حتی اگه یک قدم باشه.
کتی با خنده گفت پس هنوز امیدی هست.
مادر بلند شد و گفت: برم به شیرین جون و عمه خانم و خان داداش زنگ بزنمو و دعوت پس فردا رو بگم.
مادر بیرون رفت . کتی گفتکم پس فردا آماده میشی و مثل دخترای خوب میری مهمونی و تا دلتم میخواد به پویا کم محلی کن.
رفتن تو به خاطر خانم معین و زحمتیه که کشیده و احترامی که برای خانواده ات قائل شده است.
میرم . ولی کاری میکنم که از دیدنم پشیمون بشه.
مواظب باش و زیاد تند نرو. چون پویا کارهای تو رو بی جواب نمیگذاره. میدونی عیب ما دخترا اینه که به دنبال مردی برای زندگی هستیم.ولی وقتی که پاش می افته دنبا ل یه بزغاله میگردیم که بیصدا به هر طرفی که میخواهیم بیاد. یادته دوستم فرانک رو؟
آره یادمه.
یادته چقدر به رفتار شوهرش در قبال فرانک میخندیدی یا فرزانه ت مدتها ادای شوهر بیچاره رو در می آورد و میگفت
اینکه شوهر نیست. مثل گربه افتاده دنبال فرانک و میو میو میکنه. مرد باید مردونگی داشته باشه و همه جا اون رو به رخ بکشه. تو که همیشه ملاکت تو زندگی داشتن یک مرد کامل از نوع پویا بود. پس چرا حالا نمیتونی هضمش کنی
و داری ادا و اصول در می آری. بلند شو بریم پایین مامان الی نگرانته.
نکنه میخوای بری؟
تو که میدونی وقت من همیشه پره.
شام میمونی بعد میری.
باشه به مامان زنگ میزنم و میگم شام منتظرم نباشه.
آخر شب از سر دردهای عصبی که دچار آن شده بودم کلافه به سراغ قفسه داروها رفتم و بی اجازه مادر قرص خوابی
خوردم تا راحت تر بخوابم

چهار روز میشد از پویا بیخبر بودم . تنبیه بدی بود. حاضر بودم هزار بار بد و بیراه بشنوم اما در عوض پویا میل به آشتی داشت. با خودم گفتم آدم عاشق یعنی بدبخت. درسته من به حرف خودم رسیدم. چهار روز بدون دیدن او سر کردن،بی اشتهایی، سر درد و کسالت. تمام اینها به خاطر عشق بودو بس . درد بیدرمانی که هیچ دارویی نداشت.
پویا به مادر تلفن کرده و جویای حال ما شده بود و مهمانی را یادآور شده بود. به مادر گفته بود اگر بیتا میخواهد دنبالش بیایم.
مادر با توجه به روحیه من گفته بود لزومی برای این کار نیست. و انشاءالله خدمت خواهیم رسید.
مادر هدیه هایی برای پویا تهیه کرده بود و به من نشان داد . با بیحوصلگی گفتم شما هر چی انتخاب کنین قشنگه.
مادر وقتی ذوقی در من ندید ناامید شد و آنها را کنار گذاشت. پرسید: امشب چی میپوشی؟
چیزی میپوشم تا پویا از حسادت منفجر بشه.
وای از دست تو. برم به شیرین جون بگم بیاد تا کمکت کنه.
نمی خواد... خودم انتخاب میکنم.
بیتا مراقب رفتارت باش و من و پدرت رو شرم زده نکن.
از کی تا به حال من باعث خجالت شما شدم... این اثر داشتن دامادی چون پویاست.
منظورم این نبود. تو اون قدر با کینه حرف میزنی که من رو میترسونی.
مامان شما با پدر در دوران نامزدیتون مشکل داشتید؟
تا دلت بخواد قهر و آشتی میکردیم.
کی پیشقدم میشد؟
همیشه پدرت با شاخه گل و یا هدیه ای کوچک به دیدنم می آمد و از دلم در می آورد.
چرا پویا با من اینطور نیست؟
آخه همیشه پدر ت حرفی میزد و دل من رو میشکست.اما پویا کار بدی نکرده. فقط با تو لجبازی میکنه.
چون میدونه تو از اون لجبازتری.
نه مامان . اینطور نیست. من برای پویا ارزشی ندارم. حتی به خودش زحمت نداده حالم رو بپرسه و یک عذر خواهی کوچک از من بکنه.
اشکم سرازیر شد . مادر با تأثر نگاهم کرد و گفت پویا تلفن کرد و حالت رو پرسید.
اجازه خواست دنبالت بیاد. شاید اشتباه از طرف من بود که گفتم یک قدم راه احتیاجی نیست.
اگر میخواهی تلفن کنم و بگم بیاد دنبالت؟
موضوع فقط این نیست. پویا با این کارهایش میخواد بگه اهمیتی براش ندارم و اگه الان بگم نه.متأسف نیست.
نه عزیزم. تو الان دلخوری و داری اینطور گلایه میکنی. یک نظر که به هم بندازید تمام کینه هاتون مثل حباب تو هوا میترکه دوران نامزدی دوران شیرینیه. شیرینی اونم مال همین دعواها و بگو مگوهاست.
مادرم کنارم امد و بوسه ای روی گیسوانم گذاشت و گفت پاشو گریه نکن. امشب دندون رو جیگر بذار تا ببینم چی میشه.
اگه اینطور باشه که تو میگی امشب همه چی معلوم میشه و میتونی تصمیم عاقلانه ای بگیری. هنوز تو دختر این خونه ای و پویا تا زمانی که تو رو عقد نکرده هیچ حقی به تو نداره.
از حرفهای مادر آرامش گرفتم. پشتیبانی پدر و مادر مهم بود که من بهترین تکیه گاه رو داشتم.
بلوز و دامنی مناسب فصل با چکمه های بلند با آرایشی از حد معمول بیشتر و برای نشان دادن زیبایی ام بهترین انتخاب بود. موهایم را از پشت سر بستم و چتریهایم را روی صورتم ریختم و شالی سبک و راحت سر کردم.
مادر از حسن سلیقه ام تعریف کرد و شیرین جون با دیدنم گفت عزیزم تو فقط به درد مانکنی میخوری.
از طرز صحبت کردن شیرین جون به خنده افتادم. حسام گفت تعریف مادر خیلی به مذاقت خوش اومد.
اگه کسی از تو تعریف کنه بدت می آد.
بدم نمی آد اما اینقدر تابلو نمیخندم.
تو هم مثل بهنام حسود تشریف داری.
با آمدن مهمانان بیرون رفتیم. با باز شدن در پویا به استقبال آمد. ضربان قلبم از شدت هیجان به تپش افتاد و به زحمت هوای اطرافم را بلعیدم. چون راه نفسم تنگ شده بود. به عمد نفر آخر ایستادم تا خوب نگاهش کنم. بعد تجدید قوا کنم و بعد هم بی اعتنایی. پویا خیلی خوب شد ه بود و نمی شد ایرادی از ظاهرش گرفت. طبق معمول. بعد از خوش امد گویی و احوالپرسی از مهمانان و رفتن آنها نوبت به من رسید. گفت سلام خوش آمدی.
بدون آنکه نگاهش کنم جواب سلامش را دادم و به سرعت از مقابلش گریختم. پویا همان طور ایستاده بود و به رفتن من به داخل خانه نگاه میکرد. اولین مرحله خوب پیش رفت و حساب کار دست پویا آمد.با ید میفهمید که آشتی در کار نیست.
خانم معین و پدرام کنار در ورودی به انتظار ما ایستاده بودند. با دیدن من مهربانانه رویم را بوسید و خوش آمد گفت.
اقوام دور تا دور اتاق نشسته بودند که با ورود ما از جا بلندشدند . تعدادی ختر وپسر جوان نیز با کنجکاوی در تعقیب من بودند تا سلیقه پویا را ببینند.
فرناز جون رو دیدم. خوشگل و خانم بود. حسام و بهنام حسابی سرحال شدند.م با وجود دختران زیبایی که حضور داشتن شادی اونها چند برابر شد.
پویا با عمو جان مشغول گفتگو بود. وقتی نگاهم کرد صورتم رو برگرداندم.
دختر عمو های پویا کنارم نشستند و با تبریک صمیمانه ا ی شرو ع به تعریف از سلیقه پویا و زیبایی من کردند.
از بی ریایی و صمیمیت آنها خوشم آمد . چون اگر حسادتی بود طور دیگه ای برخورد میکردند.
خانم معین نزدیکم شد و باز صورتم رو بوسید و گفت عروس خوشگلم به خونه خودت خوش امدی.
تشکر کردم و از اینکه در حضور دیگران محبتش را نشان داد عرق لذت شدم. گفتگو ها ادامه داشت و مهمانان دو به دو و یا چند نفره به خنده و شوخی مشغول بودند. جز من و پویا.
من ساکت کنار شیرین جون نشسته بودم و پویا بین پدر و عمو جان خودش رو گرفتار کرده بود و به صحتبهای آن دو گوش میداد و هر از گاهی با نگاه خیره اش من رو معذب میکرد.
زمان صرف شام فرا رسید و مهمانان به سمت میز چیده شده دعوت شدند. من و حسام و بهنام منتظر شدیم
تا کمی خلوت شود.
بهنام گفت عجب فامیلهای با حالی دارن.
گفتم با حالیش برای دختراشه؟
آی گفتی . چقدر دختر ریخته اینجا. بدبخت حسام هول شده و نمی دونه کدومشون رو نگاه کنه.
حسام گفت فهمیدم کدومشون رو نگاه کنم. اون دختر بلنده که موهاش فره حسابی درگیر منه.
چه از خود راضی. فکر کردم تعالیم کتی تو یکی رو سر به راه کرده.
جون تو شوخی کردم. یه وقت گزارش ندی.
چرا میدم. به جون شیرین جون شوخی کردم. من رو چه به این حرفا. تقصیر بهنام خره است که من رو از راه بدر کرد.
پویا به ما نزدیک شد و گفت چرا نشستین . بفرمایید سر میز.
بهنام و حسام بلند شدند و رفتند. پویا با لحنی جدی گفت شما تشریف نمی آرید؟
نگاهش کردم و در سکوت بلند شدم و به سمت میز رفتم. پویا بشقابی برداشت و گفت چی میخوری برات بکشم؟
زحمت نکشید خودم میریزم.
با بی اعتنایی من پویا دور شد. خانم معین دوباره همراه پویا آمد وگفت نبینم غریبی کنید. شما دو تا باید با هم غذا بخورید. مثل همه نامزدها.
لبخندی تصنعی زدم تا خانم معین به چیزی شک نکنه. پویا گفت مادر جلو بزرگترها خوبیت نداره.
این حرفا قدیمی شده.
پویا ناچار شد کنار من بشیند. پس از چند لحظه بلند شد و با دو لیوان نوشیدنی بازگشت. در حالی که سرگرم بازی با محتویات بشقابش بود گفت نمیخوای تمومش کنی. دیگه کسی نمونده که نفهمه بامن قهری.
خوشحالم که این رو میشنوم. چون ممکنه در آینده چیزهای بیشتری هم بشنون.
مریم دختر عموی پویا از کنارمان گذشت و با لبخند گفت خوش میگذره.
پویا گفت جای شما خالی.
دوستان بجای ما.
خوب نقش نامزدهای خوشبخت رو بازی میکنی.
پویا لیوان نوشیدنی اش را سر کشید و آهسته و عصبی گفت لعنت به من که اگه میدونستم تو دام تو گرفتار میشم پام رو تو این خراب شده نمی گذاشتم.
لعنت به من و اون پنجره که اگه میدونستم تو قراره من رو ببینی گل میگرفتمش.
مشکل تو چیه؟
مشکل من حسادت و بدبینی توست.
اگه میتونی ریشه اش رو خشک کن. اما آتیشش رو تند نکن.
اقرار میکنی که حسودی؟
آره حسودم .نمیخوام جز من کسی تو رو ببینه.
پس برو شهری که آدماش کور باشن و فقط تو بینا باشی و من.
اگه پیدا میکردم میرفتم.
اگه تویی که پیدا میکنی.
بلند شدم . در حالی که لب به غذا نزده بودم . پویا هم غذایش را رها کرد و به سمت دیگر رفت.
پس از شام باز مهمانان گرم گفتگو بودند و فقط من و پویا به صحبتهای اطرافیان گوش میکردیم. و حرفی برای گفتن نداشتیم. این از بابت قهری بود که در ما اثری یکسان به جا گذاشته بود. اشعه نگاه پویا در تیررس نگاهم بود و قادر نبودیم از هم برگیریم. گرمی نگاه پویا حرارت مستقیمی چون نور خورشید بود که داغم میکرد. و کلافه.
احسای من چنان گویا بود که پویا بی طاقت شد و از جایش بلند شد و به سمت من آمد.
بیا میخوام اتاقم رو نشونت بدم.
با ترس نگاهش کردم.کمی بعد گفتم . باشه یه وقت دیگه.
شیرین جون گفت چه وقتی بهتر از الان . پاشو یه دوری بزن. اینجوری حوصله ات سر می ره.
با این حرکت پویا نگاهها به سمت ما جلب شد. بلند شدم و همراه پویا راه پله های طبقه بالا را پیش گرفتم.
در اتاقی را باز کرد و ایستاد تا من وارد شوم. پشت سر من آمد و در را بست. اتاق بینهایت تمیز و مرتب بود.
فقط میتوانست متعلق به مردی وظیفه شناس باشد. برخلاف اتاق من که همه جا همه چی پیدا میشد.
بشین.
نه راحتم. و به سمت پنجره رفتم. از لای پرده توری به خونه مون نگاه کردم.
پویا پشت سرم ایستاد و گفت نمی خوای چیز ی بگی؟
من حرفی برای گفتن ندارم. تو اگه میخوای میتونی حرف بزنی.
نه من نمی گم اول تو بگو
وقتی حرفی نیست چی رو بگم.
بگو چرا داری بهونه میگیری؟
از پنجره و پویا فاصله گرفتم و گفتم بهونه... باعث این بهونه تو هستی. تویی که با کوچکترین حرکتی جبهه میگیری و بی اعتنایی میکنی. من اون شب از تو معذرت خواستم. اما تو حتی اجازه ندادی حرفم تموم بشه.
چهار روز میری و پشت سرتم نگاه نمیکنی. حالا تو جمع برای اینکه کم نیاری و خودت رو خوب جلوه بدی به من توجه میکنی.
تو عصبانی بودی.
من عصبانی شدم . چون تو به من توهین کردی.
منظوری نداشتم.
داشتی و از این به بعد هم خواهی داشت.
پویا باز عصبانی شد و با تندی گفت برو هر کاری میخوای بکن چون ازجر و بحث خسته شدم.
برو به همه بگو چرا قهری .بگو چون من نگرانتم بودم ناراحت شدی. بگو چون من حوصله ات رو سر بردم دیگه
تحمل نداری.
با حیرت نگاهش کردم . و گفتم من به کی این حرفا رو زدم؟
چشمات داره داد میزنه که چی میخوای بگی.
اگه جرأت داری تو چشمای من نگاه کن و بگو که تمام حرفات حقیقت داره و حرف دل منه.
حرف دل تو چیه؟
در حالی که بیرون میرفتم گفتم دیگه بهت نمیگم.
پویا در راهرو بازویم را گرفت و نگهم داشت. حرکتی کردم تا از دستش خلاص شوم. اما ممکن نبود .
با اعتراض گفتم دستم رو ول کن.
دختر لجباز فکر کردی زورم به تو نمیرسه یا اونقدر عاشقم که شعورم رو از دست دادم.
با هر قدمی که فاصله را به هیچ میرساند من نیز یک قدم به عقب میرفتم. تا در نهایت به دیوار خوردم و ایستادم.
پویا با لبخندی پیروزمندانه راه نفسم را بند آورد. صورتم را برگرداندم تا از نفسهای گرمش رها شوم.
برو کنار وگرنه داد میزنم.
جرإت داری داد بزن.
دهانم را باز کردم تا پویا خیال کنه میخواهم داد بزنم. با دستش دهانم را گرفت و گفت خیله خوب تو بردی.
دستش را از جلو دهانم به آرامی پایین آورد. گفتم ارزشی برام نداره.
مید ونی. تو هر چی بیشتر لجاجت کنی من رو بیشتر عاشق خودت میکنی. نقطه ضعف من رو خوب فهمیدی.
با حرفات خام نمیشم. و با این جمله از زیر دستش کنار امدم.
دستم را گرفت و گفت تا حرف دلت رو نگی نمیگذارم بری.
وادارم نکن حرف بزنم. چون حرف دلمه و مال خودمه.
اما تو حرف دلم رو فهمیدی.
نه نفهمیدم. نفهمیدم چرا باید چهار روز من رو نبینی و عین خیالت نباشه . نمی فهمم چرا یه روز مهربونی و یه روز گرفته. هنوز نفهمیدم نشونه عشقت کجا پنهانه تا من پیداش کنم.
پویا خندید و گفت چند ماهه به پات نشستم . شب و روزم یکی شده . فکرم رو مختل کردی و اعصابم رو به هم ریختی. اگه عاشق نیستم لابد مجنونم. اما تو... تا حالا شده یک بار از محبتت به من حرف بزنی. اگه من چهار روز تو رو ندیدم تو هم تلاشی نکردی. نشونه عشق تو کجا پنهانه تا من پیداش کنم.
من با توفرق میکنم. من احتیاج دارم به تو تکیه کنم و طاقت بی اعتنایی تو رو ندارم.
آهسته گفت . حق با توست. متأسفم. دیگه نمیگذارم هیچ چیز بین ما فاصله بندازه. امروز وقتی چشم تو چشم
هم دوختیم حرف دلت رو فهمیدم.
صدای پایی ما را از آن حال و هوا خارج کرد. پویا گفت تموم شد؟
لبخندی زدم و گفتم تموم شد.

مادر بعد از مهمانی گفت تو دختر لوسی هستی. تقصیر پدرته که تو رو لوس بار آورد.
فقط بلدی لجبازی کنی. تا پویا رو دیدی زبونت بند اومد. فقط یاد گرفتی تو خونه داد و فریاد راه بندازی .
کمی خانم باش و صبوری کن خواهی دید چه نتیجه خوبی داره.
حق با مادر بود . ان شب پس از صحبت با پویا طوری ورق برگشت که مهمانان نیز پی به تفاوت ما با قبل از شام بردند. به خصوص پویا که نمیتوانست خوشحالی خودش را پنهان کنه. فرناز با پشت چشمی که نازک کرد کینه خودش رو نشان داد و دختر عمو های پویا گفتند معلومه پویا خیلی دوستت داره چون هیچ وقت به اندازه امروز اون رو خوشحال ندیدم.
مهتاب تنها دختر دایی پویا گفت اخه پویا همیشه تو ژسته و کسی جرأت نداره سر به سرش بذاره. و با همان سادگی پرسید. بیتا خانم شما چه جوری پویا رو شیفته خودتون کردید؟ این برای ما معما شده.
مریم گفت اینکه پرسیدن نداره. بیتا خانم اونقدر زیباست که فقط به درد پویا میخوره و بس.

وسایل خانه ام اماده چیده شد . مادر با دیدن لباسها و کفشهای پویا گفت قربون خدا برم. یکی بدتر از خودت رو پیدا کردی.
پدر تالاری معمولی برای جشن پیشنهاد داد و پویا هتلی مجلل را رزرو کرد. چون اعتقاد داشت اگر قراره جشن جدا از هم برگزار شود بهتره طوری باشد تا به مهمانان خوش بگذرد. پویا حسابی دست تنها بود.پدرام چندان زرنگ نبود و به درد کارهای پویا نمخورد.
تعداد مهمانان به پانصد نفر رسید. او عده زیادی از همکارانش را دعوت کرده بود که رودر بایستی زیادی با آنها داشت و نمخواست چیزی کم باشد.
بهرام عذرخواهی کردو گفت انتظار نداشته خواهر کوچکش که تا دیروز از ازدواج فرار میکرده یکباره تصمیم بگیره و عروس بشه.
شرایط برای اومدن به ایران برایش مهیا نبود .ما هم چندان توقعی نداشتیم.. زندگی به حد کافی در اروپا دشوار بود و ما نباید دشوارترش میکردیم.
خاله پروین و سمانه دخترش همراه دو پسر و همسرش از تبریز آمدند مادر با دیدنشان گل از گلش شکفت.
به قدری کارهای ریز و درشت پیش میامد که فرصتی برای دیدار با پویا و شاید قهر و آشتی باقی نمیماند.
لباس عروسی ام از سر شانه باز بود و از کمر پرچین و دنباله دار . کت کوتاهی برای پوشش روی ان قرار داشت.
نمیخواهم از خودم تعریف کنم اما به نظرم زیبا شده بودم. زیبایی خاص عروسها. البته این تصوری است که در تمام دختر ها وجود دارد و من نیز مستثنی نبودم. تفاوت زیادی با گذشته پیدا کرده بودم.
شب عروسی تنها شب در زندگی است که طعم ملکه بودن را میچشی. با لباس مختص به ملکه ها و تاجی زرین بر سر که فقط تو قصه ها بود و بس.
آرایشگرم یکی از دوستان صمیمی مادر بود که شهرت خوبی داشت و از نوجوانی ارزو میکرد خودش مرا برای شب عروسی ام بیاراید.
پویا به آرایشگاه آمد و تور ر و از روی صورتم کنار زد و بوسه ای بر پیشانیم زد.
در میان هلهله کتی و دوستان مادر بیرون آمدیم. به کمک پویا سوار شدم . باز با نگاهی سرشار از محبت و تحسین نگاهم کرد و گفت بریم؟
لبخندی زدم و گفتم بریم.
سالن نه.
پس کجا؟
چطور میخوای تا آخر شب طاقت دوری از تو رو داشته باشم.
اگه خدا بخواد سالها وقت خواهیم داشت تا پیش هم باشیم. در ضمن کاری نکن که ازت بترسم.
پویا با صدای بلند خندید و اتومبیل رو به حرکت دراورد.
همه چیز عالی بود. هدیه های بیشمار اقوام .شادی و رقص مهمانان و در نهایت بودن در کنار مردی که باعث افتخارم بود.
کتی چشمانش را مانند ساحره ها آرایش کرده بود و جذاب تر از همیشه شده بود. فرزانه و شبنم و پریسا و شهره و تعدادی از همکاران ورزشی ام حضور داشتند.
در شلوغی و هیاهوی مجلس چشمم به فرناز افتاد که در گوشه ای نشسته بود و بیشتر شبیه کسی بود که به مجلس عزا دعوت دارد . شاید اگر من هم به جای فرناز بودم به همین حالت گرفتار میشدم. زمانی که چشمم به او افتاد لبخند زدم تا شاید از ان حالت خارج شود . اما برعکس رویش را برگرداند تا بفهماند اهمیتی به من نمیدهد.
به اندازه چشم به هم زدن مجلس به پایان رسید و با بدرقه ما به خانه جدید هجوم افکار ناخوشایند به مغزم فوران کرد.
مثل کودکی دو ساله بدنبال پدر و مادر میگشتم. بهنام ان شب بیشتر از همیشه برایم عزیز شده بود.
پویا با مادر در حال صحبت بود و مشخص بود دارد به او دلداری میدهد. خانم معین هم دست کمی از مادر نداشت.
پدرام سعی در آرام کردن او داشت و گفت خوبه که هم عروس خانم و آقا داماد نزدیک خانواده هاشون هستند.
اگر به غربت میرفتند چه کار میکردید.
خانم معین بغلم کرد و بوسید و گفت مواظب پویا باش به تو سپردمش.به پویا هم سپردم حواسش به تو باشه و نذاره آب تو دلت تکون بخوره. حالا دیگه فرقی با دختر ی که آرزوش رو داشتم نداری.
ممنونم که من رو لایق دونستید و دختر خودتون خطاب کردید. نگران پویا نباشید . قول میدم مراقبش باشم.
مادر به طرفم آمد و با وجود تلاشی که کرد نتوانست سد راه اشکهایش شود. بغلش کردم.به نظرم کوچکتر از همیشه بود. در گوشش گفتم مامان خیلی اذیتتون کردم. مطمئنم کن رو میبخشید تا با وجدانی آسوده به سوی سرنوشتم بروم.
هیچی نگو. تو با این حرفات دل من رو خون میکنی . شاید من مادر خوبی نبودم. تو حلال کن.خوشبخت باشی.
و پدر بدون خداحافظی رفت.
بهنام به گرمی در آغوشم کشید و گفت خوشحالم که هیچ وقت حرفای هم رو جدی نگرفتیم . چون رفاقت ما بالاتر از این حرفاست.
همین طوره. قول بده بیشتر مواظب پدر و مادر باشی.
قول میدم.
پدرام دست روی شانه های بهنام گذاشت و او را از من جدا کرد.
دیگر کسی باقی نماند جز من و پویا با خانه ای بزرگ و سکوتی بزرگتر .
پویا خودش را روی مبل رها کرد و نفسی از سر راحتی کشید. با اشاره او کنارش جا گرفتم و سرم را روی شانه اش گذاشتم.
خدا رو شکر همه چیز به خیر و خوشی تموم شد و من و تو وارد مرحله تازه ای از زندگی شدیم .
سرنوشت تو رو سر راه من قرار داد و عاشقت شدم و این حس خدادای بود که تو قلبمون به امانت گذاشته. امانتی که اگه قدرش رو بدونیم خیلی رازها تو خودش پنهان کرده. چون عشق مقدس و پاکه . این ما آدما هستیم که اون رو به بیراه میکشونیم.
خم شد و نگاهم کرد و گفت لالایی خوندم خوابت گرفت؟
داشتم گوش میکردم.
میخوام بازم حرف بزنم تا حسابی خوابت بگیره.
اگه ممکنه ادامه بده. چون خسته ام و با صدای تو آرامش میگیرم.
تا حالا برای کسی قصه نگفته بودم تا بخوابه. فکرکنم از این به بعد این هم جزوی از وظایفم باشه.
به جای شکوه کردن بازم برام حرف بزن.
پویا از قصه زیبای خفته شروع کرد و گفت که چقدر در کودکی به این قصه علاقهمند بوده و میترسیده علاقه اش رو با کسی درمیون بذاره تا مبادا به او بخندند. چون قصه دخترانه ای بوده .خودش رو شاهزاده قصه میدیده که با بوسه ای جان تازه ای به شاهزاده خانم هدیه میکند و حالا شاهزاده خانم واقعی را پیدا کرده و قصه اش به حقیقت پیوسته.
هنوز صدای پویا در گوشم بود که چشم گشودم. چه زمانی به خواب رفته بودم خدامیداند. در رختخواب گرم به راحتی شب را به صبح رسانده بودم . غلتی زدم و به نور باریکی که از درز پرده به داخل اتاق راه پیدا کرده بود خیره شدم.
با خودم گفتم. پویا کجاست؟ دیگه من تنها نیستم و باید عادت کنم هر روز پویا رو ببینم و همسر خوبی برایش باشم.
با این فکر از رختخواب بیرون آمدم و به هال رفتم. پویا روی کاناپه به خواب رفته بود .
به آشپزخانه رفتم تا صبحانه ای مفصل تدارک ببینم و بعد پویا رو بیدار کنم.
بعد از آماده کردن صبحانه به حمام رفتم و دوش گرفتم . موهایم بر اثر استفاده از مواد آرایشی چسبناک شده بود.
و آرایش روی صورتم سنگینی میکرد. لباس راحتی پوشیدم و سراغ پویا رفتم .
کنارش زانو زدم و دست به موهای آشفته اش کشیدم .آهسته چشمانش را باز کرد و گفت ساعت چنده؟
نزدیک ظهره.
از جا بلند شد و دستی به صورتش کشید تا خواب را از خودش دور کند.
گفتم چرا اینجا خوابیدی؟
خواستم تو راحت باشی.
بلند شو برو حمام . صبحانه آماده است.
پتو را کنار زد و به سمت حمام رفت.
پس از خوردن صبحانه پویا گفت وسایل رو جمع کردی؟ سه ساعت دیگه پرواز داریم.
شیرین جون و مادر چند روز پیش چمدانم رو جمع کردن. فقط میمونه لباسهای تو.
بازم نگاهی به چمدان بنداز.شاید چیزی فراموش شده باشه.
میز صبحانه را جمع کردم و به اتاق رفتم. چند دست لباس تابستانی مناسب هوای کیش برای پویا برداشتم.
مادر با نهایت دقت وسایل مرا که بیشترشان نو بودند در چمدان قرار داده بود.با مادر و خانم معین تماس گرفتم و خداحافظی کردم.
به محض رسیدن به فرودگاه پویا تلفن همراهش را خاموش کرد و گفت میخوام با هیچ کس تماس نداشته باشم تا آرامشم به هم نخوره.
ممکنه مامان و بقیه تماس بگیرن و نگران بشن.
شماره هتل رو دادم. درضمن تلفن تو روشنه.
یادم رفت بیارم. هنوز به اون عادت نکردم.
اشکالی نداره . خودت تند تند تماس بگیر تا دلشوره نداشته باشن. من بیشتر به خاطر کارم خاموشش کردم.
کار خوبی کردی. چون منم حوصله درگیری تو رو با تلفن ندارم.بهتره تو مسافرت برای خودت باشی.
ناهار مختصری در هواپیما خوردیم. تا رسیدن به مقصد سرم را روی شانه های پویا گذاشتم و خوابیدم.
با صدای پویا بلند شدم و گفتم. رسیدیم؟ آره رسیدیم . نگاه کن .جزیره پیداست.
آفتاب درخشانی روی جزیره تابیده بود و سکوت بینهایتش حتی بر فراز آسمان نیز خودنمایی میکرد.
با رسیدن به هتل محل اقامتمان کلافه از گرما گفتم. خیلی گرمه دارم کلافه میشم.
تقصیر خودته. گفتم بریم شمال قبول نکردی . برو حمام شاید خنک بشی.
بیفایده است. دوباره بیام بیرون گرمم میشه.
پویا ساعتی خوابید. من هم در این فاصله حمام رفتم .چون کار دیگه ای نداشتم. بعد از ظهر به چند مرکز خرید رفتیم.
با انتخاب لباسی باز . پویابا ناراحتی گفت میشه بگی این لباس خوابه یا لباس مهمانی؟
خوب بستگی داره کجا بپوشی و برای کی.
بنابر این لباس خوابه؟
با دلخوری نگاهش کردم و گفتم تو هر چی دلت میخواد میخری منم حق انتخاب دارم.
اگه از تی شرتهایی که خریدم خوشت نمی آد عوض کنم؟
نه خیر. احتیاجی نیست. چون قراره اونها رو تو خونه و وقبی از حمام میای بپوشی.
پویا با خنده گفت حسادت تا این درجه شدید کمیابه.
برای اینکه حرص پویا رو در بیارم با اشاره به لباس بازتر از قبلی به فروشنده گفتم اون لباس رو هم بدید.
فروشنده گفت چه رنگی ؟
سرخابی.
تنها رنگی که هیچ وقت استفاده نمیکردم. اما لج پویا به آن اشاره کردم .
پویا با تمسخر گفت اون لباس خواب . اینم چراغ خواب با هم هماهنگ هستند.
در حالی که آن را از فروشنده تحویل میگرفتم گفتم مهم اینکه من دوست دارم و میخرم.
یک اختلاف سلیقه کوچک بهانه ای شد تا هر دو از هم کینه به دل بگیریم و مثل دو غریبه درطول پاساژ راه برویم.
خرید دلپذیری نداشتیم و با جر و بحث و نیش وکنایه به هتل برگشتیم.
پویا زنگ زد تا سفارش غذا بدهد و من که دنبال بهانه بودم گفتم من ساندویچ میخورم.
ساندویچ نداره... استیک و شنیسل هست.
برای من سفارش نده. چون نمیخورم.
پویا تلفن رو قطع کرد وبیرون رفت.پس از نیم ساعت با ساندویچ و پیتزا برگشت.
بعداز غذا لباسهای راحتی پویا رو به دستش دادم.لباسش را عوض کرد و به رختخواب رفت.
چراغ رو خاموش کردم تا در تاریکی لباس خوابم را بپوشم. پویا در حالی که به پهلو میچرخید گفت میتونی یکی از اون لباسهیی رو که صبح خریدی تنت کنی.
بی اعتنا به کنایه اش به رختخواب رفتم و از فرط خستگی به خوابی عمیق فرو رفتم و تا نزدیک ظهر خوابیدم.
پویا زودتر از من بلند شده بود و با حوله حمام کنار پنجره ایستاده بود.
آفتاب تندی به داخل رخنه کرده بود . از پشت ،اندام پویا من رو به یاد گلادیاتورهایی که در فیلم دیده بودم انداخت.
ملحفه را کنار زدم و با خودم گفتم خیلی از خود متشکره. و درحالی که به طرف حمام میرفتم گفتم صبح بخیر.
پویا در حالی که با نگاه بدرقه ام میکرد گفت صبح بخیر.
از حمام بیرون آمدم که تلفن زنگ زد . مادر بود. در حال احوالپرسی بودم که پویا با اشاره به من فهماند که در رستوران منتظرم میماند. مادر گفت شیرین جون پیش منه و میخواد حالت رو بپرسه. شیرین جون احوالپرسی گرمی کرد و از نبود من اظهار دلتنگی نمود. بعد آهسته گفت عزیزم چه خبر از پویا حالش خوبه؟ خوش میگذره؟
پویا خوبه. و سلام میرسونه.
الان پیش توست؟
چند دقیقه پیش رفت پایین.
خوب بهتر. میخواستم بپرسم که... با هم که مسئله و یا مشکلی ندارید؟
از چه لحاظ؟
خودت بهتر میدونی. منظورم چیه؟
با خنده گفتم سفارشه مامانه؟
وظیفه ماست که از تو سوال کنیم. اگر دوست نداری جواب نده.
به مامان حرفی نزنین. ممکنه نگران بشه. شیرین جون راستش اونطور که فکر میکردم ماه عسل شیرین نیست.
یعنی چی؟ جای به اون گرمی.دو تا جوون عاشق. چطور ممکنه؟
نمیدونم. سر چیزهای بیخودی با هم جر و بحث میکنیم.
تو جواب سوال اولم رو ندادی تا من سر در بیارم.
با توجه به تجربه شیرین جون در زمینه شوهر داری مینونست بهترین راهنما برای من باشه.بنابر این گفتم هنوز نه.
آفرین این شد یه چیزی . بهانه گیری پویا هم در این رابطه است و گره کارت فقط به دست خودت باز میشه.
شیرین جون توقع نداری که من پیش قدم بشم.
لجبازی نکن و به حرفام گوش کن. تو رفتی ماه عسل نه زهر مار.
از حرف شیرین جون به خنده افتادم. گفت چه وقت خندیدنه. جدی حرف میزنم.
باشه راجع به اون فکر میکنم.
بدون رضایت همسرت به تهران برنگرد.
وای...شیرین جون. شما زیادی بزرگش میکنین.
بعدها دعا به جونم میکنی. فردا تماس میگیرم.
ممنونم زحمت نکشین... خودم تماس میگیرم. خداحافط.
به رستوران رفتم و پشت میز نشستم. پویا همانطور که به صورت غذا نگاه میکرد گفت مادر حالش خوب بود؟
خوب بود و سلام رسوند.با شیرین جون هم حرف زدم. پیش مامان بود.
خانم عمو جان همسر بی عیبی برای شوهرشه.
و عمو جان هم شوهر بی نقصی برای اونه.
این رو تو میگی. چون عموته.
یعنی عموجان خوب نیست؟
چرا ولی در کنار همسرش خوبتر از خوبه.
برای اینکه به بحث خاتمه بدم گفتم وای از این گرما. فکر کنم چند کیلو از وزنم رو از دست دادم.
پویا گفت بهانه پشت بهانه. شمال بارونی و گرفته. مشهد سرده.اینجا هم گرمه. اگه میدونستم میبردمت اروپا تا اینقدر بهانه نگیری.
من بهانه میگیرم.به نظرم تو هم کم حو.صله و عصبی هستی. در حالی که موضوعی برای ناراحتی وجود نداره.
از آب و هوا هم حرف زدن امری طبیعیه.
شاید حق با تو باشه و هیچ موضوع جدی در بین نیست و من بیجهت عصبی هستم.
کنایه پویا حتا اگر احمق ترین زن نیز باشی قابل فهم بود. هشدار شیرین جون در گوشم به صدا در آمد.
بعد ازظهر به قایق سوار ی و خرید گذشت. آخر شب در جشنی که کنار ساحل برگزار بود شرکت کردیم. چند زن جوان و خوش لباس کنارمان نشستند و با خنده و شوخی میخواستند توجه دیگران را به خودشان جلب کنن که البته موفق بودند.
پویا بی اعتنا به اطراف سرگرم تماشای برنامه بود. یکی از زنها خم شد و با سیگاری گوشه لب گفت
عذر میخواهم فندک یا کبریت دارید؟ پویا با لبخندی برای عرض ادب گفت متأسفانه ندارم.
زن گفت اشکالی نداره. و نگاهی از سر تمنا به پویا انداخت.
دختر دیگر گفت ورزشکارا که سیگار نمیکشن. و هر سه به خنده افتادن.
بلند شدم و بدون کلامی راه برگشت رو پیش گرفتم. پویا به دنبالم اومد و گفت بگو که منم پاشم.
به عمد نگفتم چون دیدم آب و هوا خیلی مساعد حالته. نخواستم مزاحمت بشم.
با برخورد به چند دختر و پسر جوان باز نگاه خیره دختری به پویا که از کنارمان گذشت مثل یک آتشفشان خاموش مرا به جوشش واداشت و به هم ریختم. چشم دیدن پویا رو هم نداشتم. چون باعث تمام این اتفاقات پیش آمده خودش بود و بس.
چنان با خشم خودم را به هتل رساندم که پویا ترجیح داد حرفی نزند. با ورود به اتاقمان صبرم لبریز شد و گفتم باید از خودت خجالت بکشی . وقتی من با تو هستم نباید به هیچ زنی نگاه کنی.
من به کی نگاه کردم. در ضمن چه تو باشی و چه نباشی برای من فرقی نداره و به هیچ کس توجه نمی کنم.
تو به عمد کاری کردی تا اون زنابه خودشون اجازه بدن از میون اون همه مرد فقط به تو روی خوش نشون بدن.
بیتا مواظب حرف زدنت باش .چون این دفعه داری تهمت میزنی.
خیله خوب اونها نگاه کردن. چرا هیچ واکنشی نشون ندادی.
برم تو چشماشون و دعوا کنم.
آره میکردی.
اگه این طوره اول میرم سراغ اون پسر فروشنده که به تو خیره شده بود.
وقتی دید نگاش میکنم چشم از تو برداشت. خیلی دلم میخواست از اون پشت بکشمش بیرون و حالش رو جا بیارم.
اما به احترام تو کاری نکردم.
بنابر این بی حساب شدیم.
این دفعه شاید . اما دفعه دیگه فقط تو باید حساب پس بدی.
چرا فقط من؟
چون روسریت عقبه . آرایشت زیاده و لباساتم خیلی سنگین و رنگین نیست.
میخوای پتو سرم کنم و صورتم رو سیاه کنم تا جنابعالی از من راضی باشی.
من از تو راضیم. فقط خواستم تذکر بدم.
تو خیلی زرنگی. حرف من چی بود و تو به کجا کشوندی.
من به اینجا نکشوندم. خودت باعث شدی.
مثل اینکه باید یک چیزی هم دستی بدم.
من چیزی از تو نمی خوام . فقط بهانه گیری نکن.
به طرف در رفت تا بیرون برود.گفتم کجا میری؟
همین دورو برا هستم.
با لحنی پر از شکوه گفتم پویا...
برگشت و گفت باز چی شده؟
پشت به او کردم و گفتم. هیچی برو.
پویا به طرفم آمد و بازوانم را گرفت و به طرف خودش برگرداند. پویا چی؟
گفتم که هیچی.
پشیمون شدی؟
از چی؟
از اینکه صدام کردی؟
آره پشیمون شدم. چون دنبال پویایی هستم که چند شب پیش برام قصه زیبای خفته رو تعریف کرد و من...
و تو با قصه خوابیدی؟
خوابیدم چون صداش خیلی مهربون بود و من رو به شهر قصه ها برد.
حاضرم امشب هم قصه بگم . اما دیگه نمی گذارم بخوابی چون باید تا آخر قصه رو گوش کنی.

چیزی شبیه معجزه رخ داد تا دو روز باقیمانده با خوشی و لذتی بی پایان بگذره. این هم به خاطر توصیه مادر و شیرین جون بود که البته خیلی هم موثر و مفید واقع شد.
برخلاف روزهای گذشته پویا تمام لباسهایش را با سلیقه من میخرید و اگر از رنگی خوشم نمیامد محال بود آن را بخرد.
من هم لباسهایی با سلیقه پویا انتخاب میکردم تا خریدمان در تفاهم کامل به پایان برسد.
برای خرید شلوار جین به فروشگاهی رفتیم. پس از چند دقیقه مردی به طرف پویا آمد و با خوشحالی سلام و احوالپرسی کرد.
به به جناب سروان معین. از این طرفها...نکنه راه گم کردین. اطلاع میدادید به خدمت میرسیدم.
پویا به تعارفات ان مرد که یکریز و پشت سر هم بود جواب داد و من رو به آقای فرهادی معرفی کرد.
خا نم معین خیلی خوش امدید . از بابت داشتن همسری چنین متعهد و بزرگوار به شما تبریک میگم.
با این جمله متوجه شدم که آشنایی آن دو رابطه کاری است.آقای فرهادی از فروشنده خانمی که آنجا حضور داشت خواست یکی از بهترین جنسها و مارکها را بیاورد.
کلبه خرابه ای هست اگر افتخار بدید. در خدمت باشیم.منت بزرگی رو سر من گذاشتید.
پویا تشکر کرد و گفت این بار که اومدم کیش به جای هتل میام پیش شما.
هنوز هم دیر نشده.
ممنونم . لطف داری...بیتا جان بریم؟
ممکن نیست دست خالی بگذارم برید.
به شرطی که بیتعارف مبلغش رو قبول کنی.
دوست دارم از طرف خودم هدیه ای به خانم و شما بدم . اگه قبول کنی منت رو سرم گذاشتید.
اقای فرهادی طوری حرف میزد که جای هیچ بحث و تعارفی باقی نمیگذاشت. در صورتی که پویا معذب بود اما چاره ای نمیدد.
بعد از خداحافظی بیرون امدیم.گفتم بهتر بود هدیه اش رو قبول نمیکردیم.
نمیشد. دیدی که چقدر دلخور شد؟
از کجا با هم آشنا شدید؟
قضیه کاری بود.
همکارت بود؟
نه. درضمن قرار نیست تو رو در جریان کارام بذارم.
به نظرم این با بقیه موارد فرق داره.
همه آدما با هم فرق دارن و مشکلاتشون به همان نسبت هم تفاوت داره.
نمیخوای برام تعریف کنی؟
مثل اینکه نمخوای دست برداری؟
نه . چو ن کنجکاو شدم.
چند سال پیش برادرش کشته میشه. پرونده اش زیر دست من بود. قاتل رو خیلی زودتر از اونه که فکر میکردن پیدا کردم.
قاتل؟ کی بود؟
باور نمیکنی...نامزد همین فرهاد بود.
نه! برای چی این کار رو میکنه؟
بعد از نامزدی با فرهاد عاشق و دلخسته فریدون میشه . فریدون خدا بیامرز دست رد به سینه دختره میزنه و این بهانه ای میشه
برای گرفتن انتقام از بی توجهی فریدون.
چه موجود کثیفی.
جنون آنی باعث خطاهای جبران ناپذیر میشه. فریدون مرد مادر شون دق کرد و اینم زندگیش زیر رو رو شد.
دختره چی شد؟
خانواده فرهادی بخشیدنش. اما دختره وقتی گذشت اونها رو میبینه نمیتونه تحمل کنه و با عذاب وجدان خود کشی میکنه.
یک تراژدی کامل.
فرهاد برای فرار از تنهایی به اینجا پناه آورده. حالا فهمیدی چرا دلم به حالش میسوزه.
با یاد آوری چهره مظلوم و شکست خورده اش دلم خواست گریه کنم. پویا گفت اینقدر تحت تأثیر قرار نگیر. دیگه دوست ندارم
راجع به کارم از من سوال کنی. مسائل خصوصی مردم پیش ما محفوظه و من حق گفتن اونها رو ندارم.
حتا به من؟
در درجه اول به تو. چون خانمها کم تحمل و حساس هستند و مسائل کاری ما چندان به مذاقشون خوش نمیاد.
اخر شب کنار ساحل روی ماسه ها دراز کشیدیم و به آسمان پر ستاره خیره شدیم.
سکوت دل انگیز با صدای امواج ترانه ای زیبا را به گوش میرساند که هیچ سراینده ای قادر به سرودن آن نبود.
پویا گفت میخوای چند روز دیگه اینجا بمونیم.
دلم برای خونه تنگ شده.
برای خونه یا براه پدر و مادرت.
وقتی از تهران دورم برای همه دلتنگ میشم.
پویا به طرف من برگشت و روی دستش تکیه داد و با دست دیگرش موهایم را نوازش داد.گفتم ممکنه کسی ببینه.
خیالت راحت . هیچ کس نیست. جز من و تو و دریا و آسمون.
و خدا.
و خدا که میدونه چقدر همدیگر رو دوست داریم.
پویا اگه اتفاقی برای تو بیفته من میمیرم.
این افکار ناخوشایند برمیگرده به جریان امروز صبح
نمیشه استعفا بدی و همون طور که مادر جون آرزو داره سوپر باز کنی.
نه. ممکن نیست. وقتی این حرف رو میزنی مثل این میمونه که بگی میشه من رو طلاق بدی و یه زن دیگه بگیری.
من رو با کارت مقایسه میکنی؟
خواستم ارزش کارم رو بگم . اول تو بعد کارم.
بعد از یک مدت میشه اول کارت . بعد من.
بستگی داره تو چه جور بخوای با من راه بیای.
من همینم که هستم. بستگی داره تو چه جور با من راه بیای.
نشد من حرفی بزنم و جواب تو آماده نباشه.
حرفات غیر منطقی و خود خواهانه است.
حالا میبینیم که تو با من راه می آی یا من با تو. اگه همین طور رفتار کنی شاید من...
خیز برداشتم و گفتم ببین پویا یکی داره میاد این طرف.
پویا بلند شد و به اطراف نظر کرد. در این فاصله به سرعت بلند شدم و با خنده پا به فرار گذاشتم.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
}
#7
پویا به دنبالم آمد و تا رسیدن به هتل نتونست به من برسه.
میشه تصور کرد که زندکی مثل قایقی میمونه که با سرنشینانش روی دریای پرتلاطم در حرکتند و بالا و پایین میروند.گاهی دریا آنقدر مهربان و آرامه که اگه پارو نزنی و تلاش نکنی همانجا
خواهی ماند و حرکتی به جلو نخواهی داشت و گاه طوفانی و پرتلاطم که باز اگر تلاشی نکنی خیلی زود سرنگون خواهی شد.
دریا انتهایی ندارد و از گذر آبی به گذر دیگری میرسد. مثل خود زندگی که با رفتن آدما باز زندگی در جریانه و دیگران محکوم به وصل و ارتباط با آیندگان هستند.و این مسیری الهی است که باقی میماند. تا اخر زمان.
زندگی ما در قایقی کو.چک و به نسبت محکم شروع شد. قایقی که گاهی با امواج درگیر طوفان میشد و لی اغلب مواقع آرام و بدون برخورد با هیچ موجی ادامه داشت.
ما با چند خیابان فاصله از خانواده هایمان به زندگی مشترک پا گذاشتیم. زندگی د رکنار مردی چون پویا چندان دشوار نبود که هیچ بلکه سراسر شور و شوق بود و پر از تازگی .
گردشهای دو نفره.گذراندن اوقات بیکاری در کنار خانواده هایمان و سر زدن به دوستان و گا ه اقوام قسمتی از زندگی ما رو تشکیل میداد. پویا مهمان نواز بود و به همان نسبت عاشق مهمانی رفتن . با وجود کارش از زندگی اش به اندازه سر سوزنی نمیزد و حوصله ندارم و نمیام تو کارش نبود. با خواست و علاقه من به هرجا که میخواستم می رفتیم.به خصوص سینما که چندان علاقه ای به آن نداشت اما به خاطر من همراهی ام میکرد. مخالف دیدن دوستانم در حد اعتدال نبود .به جز کتی که او را
جدای دیگر دوستان میدید. و به عنوان خواهر قبولش داشت. کتی هم میونه خوبی با پویا داشت و از کوچکترین فرصت برای دیدار ما استفاده میکرد.
بعد از سه ماه به باشگاه رفتم. با این تفاوت که به جای بعد ازظهر، صبح میرفتم تا برای ناهار خونه باشم و بتوانم تا زمان آمدن پویا به کارهای خونه و شخصی ام برسم .
هر چند وقت یکبار پویا به مأموریت میرفت و من ناگزیر به خانه پدر و مادر میرفتم. مادر اتاقم را دست نخورده نگه داشته بود. ولی با این وجود احساس غریبگی میکردم و علت آن نبود پویا و عادت کردن به او بود.
زمان برگشت از سفر هر دو مهربان تر از قبل میشدیم و قدر یکدیگر را بیشتر میدانستیم. ماهی یک با ر بر سر مسائل جزیی دعوا میکردیم و به قول پویا اگر این اتفاق نمی افتاد محال بود ماه سر برسه.
بیشتر اختلافمان نیامدن پویا سر قرار بود که به خاطر مشکلات کاری اش بود. با تلفن و عذرخواهی هم حل نمیشد.
لوس بازیهای من هم همیشگی بود. او بعد از آشتی میگفت عادت به این دعواها کرده و درسته که با قهر من خیلی به اون سخت میگذره اما بعد ازآشتی من آدم فوق العاده ای میشم که ارزش دعوا کردن رو داره.
منم به پویا حسادت میکردم. اگر دیر میامد دلشوره و نگرانی رو بهانه میکردم و میرنجیدم. بعد که توضیح میداد چه اتفاقی افتاده در حدی که من نفهمم کجاست و اتفاق چی بوده قانع میشدم و دست از سرش بر میداشتم.
میان اقوام و آشنایان هم به اندازه کافی آدمهای حسود دور و برمان بود که همیشه و هر جا که میرفتیم به دقت ما را زیر نظر میگرفتن و توجه نشان میدادند.
پدرام برای همیشه به تهران آمد و خانم معین از تنهایی در آمد. کتی روابط دوستانه ای از نوعی که با آرش داشت با حسام برقرار کرده بود. چندان وارد جزئیات دوستی آن دو نمیشدم چون با اخلاق کتی آشنا بودم. کتی یک ماهی به هندوستان سفر کرد و با یک بغل سوغات و ماری بی آزار برگشت که با هزار ترفند و پارتی بازی توانسته بود آن را به ایران بیاورد.
البته کشفیاتی که در آنجا به عمل آورده بود با سایر موارد زمین تا آسمان تفاوت داشت و عجایب زیادی دیده بود.
مادر سفری به آلمان داشت. بهرام صاحب دختری شده بود و دیگر امکان نرفتن مادر نبود. چون برای دیدن اولین نوه اش بیتابی میکرد.هر چند گریس زیبا نبود اما بسیار مودب و مهمان نواز بوده و نگذاشته به مادر شوهرش بد بگذرد. نوه دو رگه مادر هم که شیرینی و زیبایی خودش را داشته و حسابی در دل مادر جا باز کرده بود.
پدر روابط خوبی با پویا داشت و اگر هفته ای یک بار او را نمیدید دچار سرگردانی و دلتنگی میشد.
بهنام هم از من نومید شده بود و میگفت پویا هم حریف تو نشده نه زبونت کوتاه شده و نه از لوس بازیت کم شده.
بلکه بدتر هم شده.
به اندازه یک چشم بر هم زدن یک سال از ازدواجمان گذشت. در حالی که اولین روز به خودم تلقین میکردم که باید به بودندر کنار پویا عادت کنم اما با گذشت یک سال متوجه شدم سالهاست با او در خواب و رویا زندگی میکنم و به او عادتی دیرینه دارم.
با هم فکر ی مادر تصمیم گرفتم جشن سالگرد ازدواجمان را بدون اینکه پویا خبر دار شود برگزار کنم تا او غافلگیر شود.
یک روز برای خرید وقت داشتم . با مادر به فروشگاه رفتیم و مواد لازم را خریداری کردم. مهمانی که قرار بودبیست نفره باشد با دعوت خانم معین از خواهر و خواهر زاده اش بنا به صلاحدید خودش باعث شد تا من از فرزانه و شبنم و کتی و سهیلا جون نیز دعوت کنم تا حال فرناز خانم روبگیرم.چون فرزانه و شبنم برای یک ایل بس بودند. چه برسد به مهمانی چند نفره
خانم معین بدون مشورت با من تصمیم گرفته بود آنها را دعوت کند در صورتی که میدانست من نسبت به فرناز حساسیت دارم. حساسیتی که خودش موجب ان شده بود. در برخوردهایی که در طول آن یک سال با فرناز داشتم متوجه شدم در پشت نقاب خانمی و زیباییش موذیگریهایی پنهان دارد که فقط با شم زنانه قابل درک بود و بس.
مادر اعتقاد داشت من بیخودی حساس شدم و فرناز دختر معقولی به نظر میرسد.
در هر حال برای این دعوت نا به هنگام هیچ کاری از دستم برنمی امد.
چون خانم معین مادر پویا بود و حق خودش میدانست گاهی به خانه پسرش مهمان دعوت کند .البته بارها با زبان بیزبانی گفته بود حیف فرنازجون که بخواد نصیب غریبه بشه و منظورش به پدرام بود تا حواسش را در مورد فرناز جمع کند و او را از دست ندهد. فرناز با توجه به خصوصیات اخلاقیش چندان هواخواهی در میان اقوام نداشت. اما چون خواهر زاده خانم معین بود برایش چون عسل شیرین بود.
بعد از خرید به خونه برگشتم . در حال جابجایی وسایل خریداری شده بودیم که به مادر گفتم نمیدونم برای پویا چی بخرم؟
خریدن هدیه برای اقایون سخته. چون وسایل شخصی اونها محدوده.
برخلاف خانمها که هزار و یک وسیله براشون موجوده.
همانطور که حرف میزدیم ناگهان ضعف کردم و روی صندلی نشستم.
چی شده بیتا؟ چر ا رنگ و روت پریده؟
نمی دونم یکدفعه ضعف بدی اومد سراغم.
صبحانه خوردی؟
نتونستم بخورم. حالت تهوع داشتم.
مادر لبخندی زد و گفت دیگه چه علایمی داری؟
کمی فکر کردم و گفتم چند وقته احساس کسالت میکنم . بخصوص زمان ورزش.
لباس بپوش بریم بیرون.
کجا؟
بعد میفهمی.
این گونه مواقع فقط باید رفت آزمایشگاه . با آزمایشی ساده متوجه شدم باردارم.
مادر من رو بوسید و گفت تبریک میگم.
با ناباوری گفتم اما ما بچه نمی خواستیم.
خدا که خواسته.
شاید اشتباه شده؟
با حالتهایی که داری و با این آزمایش جای شکی باقی نمی مونه.
من حامله ام... من حامله ام. چند بار با خودم تکرار کنم خوبه. ولی تو مغزم جا نمیگرفت و فرار بود.
بی هیچ پیش زمینه ای در دامی گرفتار شده بودم که برایم قابل قبول نبود. بارها با خودم فکر میکردم زمانی باردار شوم که پویا بخواهد و مدتی برای قانع کردن من وقت بگذارد تا شیرینی این مسئله در نظرش چند برابر شود. اما حالا با کودکی ناخواسته نقشه هایم نقش بر آب شد و پویا بدون هیچ تلاشی به خواسته اش رسیده بود. فکر بچگانه اما از نظر خودم معقول و بجا.
مادر با دیدن ناراحتی ام گفت دیگه لازم نیست دنبال هدیه برای پویا باشی. تو الان قشنگترین هدیه رو داری.
برای خوشایند مادر لبخند زدم و گفتم آخه ما هیچ وقت در این مورد حرف نزدیم. و هیچ برنامه ریزی نداشتیم.
دخترم همیشه که زندگی با برنامه ریزی پیش نمیره.اینها تقدیر الهیه و از دست ما خارجه .
احساس دوگانه وجودم رو در برگرفت .نمیتوانستم خودم را قانع کنم چه برسد به پویا. داشتن بچه چندان بد نبود اما در کنار اون خیلی مسائل وجود داشت. روابط من با پویا خوب بود . وحشت از اینکه با ورود شخص سوم فاصله و سردی بین ما حاکم شود ویا شاید برخلاف اون نزدیکتر و گرمتر از قبل شویم مخاطره بزرگی به حساب میامد. هر دو مورد زندگی ما را تحت تأثیر خودش قرار میداد.
اینها افکاری بود که به مغزم هجوم آورد و جرأت بازگویی آن را به مادر نداشتم. چون افکارم را پوچ و بی معنی میدانست و وسواس بیش از حدم را به رخم میکشید.
شب باز هم حالم بد شد و نتونستم شام بخورم. پویا با اوقت تلخی نگاهم کرد و گفت چرا دکتر نمیری. به نظرم تازگی کمی کسلی.
با خودم گفتم اولین هشدار و انتقاد از طرف همسر همین حرفهاست و بعد یکی یکی معایب همسرانشون رو متوجه میشن.
کمی خسته ام.
میخوای صبح بریم دکتر؟
اگه خوب نشم خودم میرم.
دکتر احمدی یکی از دوستان صمیمی منه میخوای ازش وقت بگیرم؟
دکتر چی هست؟
دکتر اعصاب و روان.
امشب خیلی سر حالی.
چرا نباشم.
خوب منم جای تو بودم سر حال میشدم و دیگرون رو مسخره میکردم.
مسخره نکردم. خودم که یک مدت مجنون شده بودم میرفتم پیش احمدی.
به نظرت من دیوونه شدم؟
مگه هر کی بره دکتر اعصاب دیوونه ست ؟گفتم شاید از عشق من به این حال گرفتار شدی.
تو خیلی با هوشی . نمیدونم این هوش سرشار رو از کی به ازث بردی.
بی شوخی . اون موقع که رو تراس میموندم و خشکم میزد میرفتم پیش احمدی و کمی با اون درد دل میکردم.
پویا ... کمی جدی باش.
جدی میگم. در ضمن احمدی دوست دوران کودکی من و پدرامه. اون دکتر شد پدرام مهندس منم...
کاش تو هم دکتر میشدی. اینجوری خیال من راحتتر بود.پس از چند لحظه گفتم امروز مامان میگفت دختر یکی از دوستانش که همزمان با ما ازدواج کرده بارداره.
خیلی عجله داشتن! یک سال زمان طبیعیه برای بچه دار شدن.
برای بچه دار شدن زمان مطرح نیست. آمادگی زن و شوهر مهمه.
حق با پویا بود و با حرفهایش من رو بیشتر نا امید کرد.
تو چند تا بچه دوست داری؟
به خودم آمدم و گفتم من...
آره تو؟
تا به حال فکر نکردم تو چند تا دوست داری؟
هر چند تا که تو دوست داشته باشی. چونتو باید بزرگشون کنی.
من و تو با هم بزرگ میکنیم.
اسمش اینه که مردها هم دستی تو بزرگ گردن بچه ها دارن به اعتقاد من همه زحمتها به دوش مادر هاست. تربیت پدر غیر مستقیمه.
اگه من هیچ وقت نخوام بچه دار بشم اون وقت چی ؟
میرم و یه زن دیگه میگیرم تا جبران مافات بشه.
بلند شدم تا به خاطر جوابی که داد تنبیه اش کنم که دستاش رو به حالت تسلیم بالا برد و گفت شوخی کردم.عصبانی نشو .
از اول ت آخر حرفام شوخی بود.
هم شوخی بود هم جدی.
اونایی که تو گفتی جدی بود اونایی که من گفتم شوخی.
اجازه هست شامم رو بخورم.
حالا که اینطور شد برو زن بگیر . چون من قصد مادر شدن ندارم.
همیشه خودم رو بچه میدونم و یکی یکدونه.
آره میدونم با کی طرفم. هر وقت تو بزرگ بشی شاید منم به آرزوم برسم.
جمله آخر ش دلنشین و زیبا بود و به هدفی که میخواستم از لابه لای حرفهایش رسیدم پویا آرزوی داشتن بچه را درسر میپروراند و جرأت بازگویی آن را نداشت. چون میترسید مخالف باشم و چندان حال و حوصله بچه دار شدن را نداشته باشم.نگرانی پویا از جانب من بود. پویا در چهره ام دقیق شد و گفت حالا چی شده که حرف به اینجا کشید؟
باخونسردی شانه هایم را بالا انداختم و گفتم هیچی فکر کن از اول تا اخر حرفام شوخی بود.
تهیه چئد جور غذا و سالاد و دسر کار چندان راحتی نبود . از صبح پس از رفتن پویا دست بکار شدم. مادر نیز خودش را
رساند و اجازه نداد زیاد خودم را خسته کنم. مرتب از اینکه باید مواظب خودم باشم و سنگین و سبک نکنم حرف میزد.
شیرین جون خانمی که برای کارهای منزلش استخدام کرده بود را فرستاد خانمان .
همه چیز مهیای مهمانی بود. همانطور که من به پویا حرفی نزدم او هم یادآوری نکرد. در صورتی که مطمئن بودم
فراموش نکرده و میخواهد مرا غافلگیر کند.
ساعتی رو به آرایش موها وصورتم اختصاص دادم و لباس تازه ای پوشیدم.
خانم معین و پدرام و خاله و فرناز جون و مریم و مهسا و دختر عموهای پویا اولین مهمانان جشن بودند. کم کم بقیه هم رسیدند
شبنم کنار پنجره مراقب بود تا آمدن پویا را اطلاع دهد .
ساعت هشت و نیم پویا آمد. در فاصله ای که اتومبیلش را در پارکینگ بگذارد ما هم آماده شدیم و چراغها را خاموش کردیم.
خانه در سکوت فرو رفت.حسام و بهنام با مزه پرانی سعی در به هم زدن نظم داشتند تا برنامه هایم را خراب کنند.
پویا در رو باز کرد و طبق معمول گفت بیتا کجایی چرا چراغا رو خاموش کردی؟
دست برد و کلید برق را زد.
خدا رو شکر پویا دیگه حرفی نزد. چون گاهی با خوشگلم و نازنین و جمله های دیگه من رو خطاب میکرد.
با روشن شدن چراغ یکباره صدای هورا و دست زدن به آسمان رفت و پویا با دسته گل و هدیه ای که در دست داشت به جمع
نگاه کرد. از دیدن قیافه پویا به خنده افتادم . برای کمک به سمتش رفتم و گفتم سلام خوش آمدی.
آهسته گفت یکی طلب من.
نمی خوای به من تبریک بگی.
صورتم رو بوسید و به سمت مهمانان رفت. هیاهوی اطراف پویا دیدنی بود.
فرزانه که طاقت نشستن نداشت با گذاشتن موسیقی شروع به سر و صداکرد.
فرناز جون ماتش برده بود و از همان جایی که نشسته بود تکان نخورد.
حسام از موقعیت استفاده کرد و کتی و پدر و مادرش را به عمو جان و شیرین جون معرفی کرد.
پویا کنارم آمد وگفت بدون اجازه من دست به چه کارهایی که نمی زنی؟
دیدم که خیلی ناراحت شدی.
جعبه ای را که در جیبش پنهان کرده بود بیرون آورد و گردنبندی از طلای سفید به گردنم بست.
خیلی خوشگله.ممنونم.
تشکر لازم نیست . این گردنبند اسارت توست.
شبنم با دیدن هدیه پویا بلند گفت هدیه آقای پویا به بیتا گردنبندی بود که مخفیانه و دور از چشم ما به گردنش بست.
باز صدای دست زدن بلند شد. شیرین جون گفت قبول نیست باید یک بار دیگه در حضور جمع هدیه را تقدیم کنی.
پویا گفت هدیه من ناقابل بود در مقابل زحماتی که بیتا میکشه.
مادر گفت دستت درد نکنه پویا جان . هدیه زیبایی به دخترم دادی.
خانم معین هم دستبندی به دستم بست و مادر گوشواره هایی از سنگهای زمرد به گوشم آویخت.
پدر هم سکه ای به پویا هدیه داد . هدیه هایی در خور و شبی خوبتر از همیشه.
میز شام با کمک خانمها چیده شد .سپس کیک را آوردیم و من و پویا آن را بریدیم و بین مهمانان تقسیم کردیم.
سر انجام نیمه شب جشن به پایان رسید و مهمانان با سر و صدای زیاد خداحا فظی کردند و رفتند.
من ماندم و خانه ای بهم ریخته و آشفته . پویا چراغ اتاق پذیرایی را خاموش کرد و گفت بهتره چشمت این همه شلوغی رو
نبینه تا فردا صبح.
فردا جمعه است و با اجازه شما هستید و میتونیم خونه رو تمیز کنیم.
اذیتم نکن. من همین یک روز تعطیلی رو دارم. لطف کن بذار استراحت کنم.
روی مبل هال نشست و با اخم گفت بیا اینجا و حساب پس بده.
نمی ام تو میخوای من رو محاکمه کنی .
نترس کاری ندارم . فقط باید جواب شوهرت رو بدی.
ببینم از اینکه رو دست خوردی ناراحتی؟ خیلی. چون من تو رستوران عالی میز رزرو کرده بودم که باید خسارتش رو بدم .
شامی دو نفره و دلچسب.
فردا میریم.
امشب سالگرد بود فردا به چه مناسبتی بریم.
مناسبت خوبی براش پیدا میکنم نگران نباش
یا مناسبتش رو بگو و یا خودت خسارتش رو بده.
در کنار ش نشستم و گفتم پویا نپرسیدی چرا من به تو هدیه ندادم؟
تو با جشنی که گرفتی هدیه خوبی به من دادی.
جشن امشب با پول تو بود. هدیه من باید جدا از جیب تو باشه.
لابد منتظری سر برج بشه و از حقوق من برای خودم خرج کنی.
فکر بدی نیست. چون جیب من و تو نداره.
درست میگی . این جور مواقع من تو مفهومی نداره.
من هدیه تو رو خریدم. فقط خواستم مزه دهنتو بدونم.
منتظرم تا تقدیمم کنی.
دستش رو گرفتم و روی شکمم گذاشتم و گفتم چی حس میکنی؟
یک کم لاغر شدی و امشب بی نهایت خوشگل شده بودی.
با ناامیدی نگاهش کردم و گفتم ربطی به موضوع نداشت. و دستش را پس زدم.
درسته که من پلیسم ولی سر از کار خانمها در نمی ارم. اگه ممکنه کمی راهنمایی کن.
تو چند شب پیش آرزویی کردی که خیلی زود مستجاب شد.
پویا با دودلی نگاهم کرد. پس از چند لحظه گفتم آرزویی که تو اجابتش رو دوست نداشتی.
چرا داشتم ولی به تو نگفتم.
خیز برداشت و در چشمم خیره شد و گفت نمی خوای بگی که...
لبخند زدم و گفتم نمیخوای بگی که چی؟
که تو... و اشاره به شکمم کرد.
هدیه من به تو با کمی تأخیر شاید هشت ماه دیگه دستت میرسه.
پویا در آغوشم گرفت و محکم به خودش فشرد. در گوشم زمزمه کرد. عزیزم عشق من کاش میتونستم تو این نیمه شب فراموش نشدنی داد بزنم و به همه عالم خبر بدم که چه اتفاق زیبایی تو زندگیم رخ داده و هدیه ای که زیبای خفته به من داد با تمام هدیه هایی که تا بحال داشتم زمین تا آسمون فرق میکنه.

چهار ماه از بارداری ام گذشت. خانم معین و مادر اصرار داشتند تا سو نو گرافی کنم . البته برای تشخیص جنین نبود بلکه برای آن بود که شکمم کمی بزرگتر از حد معمول بود و اعتقاد داشتند ماهم را گم کرده ام. قرار شد نزد پزشکی بروم که خانم معین قبولش داشت و دکتر به نام و حاذقی بود.
پویا خودش همراهی ام کرد. چون خانم معین سفارش کرده بود شاید این مسئله زنانه باشد اما حضور همسر در این گونه مواقع الزامی است و باید بداند فرزندش در چه شرایطی است .
پویا با کمال میل قبول کرده بود. چون اشتیاقش بیشتر از من بود.
مطب مجهزی بود و خانم دکتر کمی مسن و البته با تجربه.
روی تخت خوابیدم و دکتر با استفاده از دستگاهی که روی شکمم لغزاند گفت عجیبه! به پهلو بخواب.
دستورش را اجرا کردم.
پویا گفت خانم دکتر چیزی شده؟
نه نگران نباشید. خودم کمی جا خوردم.
گفتم به خاطر بزرگی شکمم؟
آهسته گفت برای دو قلوهای خوشگلت که دارن بازی میکنن.
نیم خیز شدم و با حیرت گفتم دوقلو!
بخواب و تکون نخور. درست شنیدی.
پویا دستم رو گرفت و فشرد . گفتم تو هم شنیدی؟
پویا با چشمانی که حلقه های اشک در آن به رقص در آمده بود گفت آره.شنیدم.
نگاهم رو از پویا برگرفتم و با خودم زمزمه کردم بچه های دو قلو چه جوری میشن...باور نکردنیه.
من به جای یک بچه دو بچه با خودم حمل میکنم . این یک معجزه الهی است. موهبتی برای بخشایش گناهانم.
بی اغراق تا بیست و چهار ساعت من و پویا در سکوت به یکدیگر نگاه میکردیم تا کلمه دو قلو رو هضم کنیم.
شادی و به همان اندازه نگرانی در نگاهمان بود و قادر نبودیم هیچ واکنشی از خودمان نشان دهیم.
پویا کنارم نشسته بود و با نوازش گیسوانم آه میکشید و در افکارش غوطه ور بود.
بیتا به نظرت چطور میشه؟
چی چطور میشه؟
بچه های دو قلو؟
نمیدونم. من تا به حال در اقوام و آشنایان به چنین موردی برخورد نکردم. گاهی تو خیابان با دیدن بچه های دوقلو حیرت میکردم و برای مادرشون دل میسوزوندم. نگهداری از دو بچه کار مشکلیه.
مشکل . اما شیرین. فکر کن دو تا بچه یک شکل مارو نگاه میکنن.و توقع دارن به هر دو به یک اندازه توجه کنیم.
نمی خوای به مادر خبر بدی؟
حالا نه ... هنوز خودم باورم نشده تا به دیگران بگم.
راستش رو بگو خوشحالی یا...
یا وجود نداره. از خوشحالی بیش از حد مات موندم. نمی بینی حرکت ندارم. نگرانی من از بابت توست.
هنوز پنج ماه دیگه مونده و تو باید بتونی از خودت و بعد از دوقلو ها مراقبت کنی.
دکتر گفت با ورزشهای سنگینی که کردم بدنم آماده است و از این بابت نگرانی نیست.
هر چقدرهم که دکتر بگه بازم برای من دیدن شرایط تو سخته.
تو کمکم میکنی؟
سعی خودم رو میکنم. این رو قول میدم. بعد خندید و گفت باید برم تحقیق کنم ببینم کی تو فامیل دو قلو داشته که
به من ازث داده.
این کار رو بکن . چون به تجربه دیگران احتیاج داریم.
تا اونجایی که من میدونم دو قلویی تو فامیل نداریم مگر اینکه در نسلهای قبل باشن.
موقع دادن خبر به پدر و مادر قیافه هاشون دیدنیه. البته مادر جونم باید اضافه کنم.
فقط اونها نیستند. هر کس بشنوه جا میخوره.
اگه دو قلو ها یکی پسر باشه و یکی دختر دیگه از خدا چیزی نمیخوام.
چه فرقی میکنه؟
فرقش تو ظاهرشون و تشخیص دادن اونهاست. تازه... داشتن یک دختر برای تو و یک پسر برای من ایده آله.
چرا پسر مال تو؟
چون پسر من رو یاد تو می اندازه و دختر من رو به یاد تو.
ایده جالبیه. اما من از الان به پسرم حسودی میکنم.
حالا که چیزی معلوم نیست. شاید هر دو دختر باشن.
چرا از دکتر نپرسیدی؟
چون مطلب تازه ای تا زمان زایمانم وجود داشته باشه که برامون غیر منتظره و جالب باشه.
موافقم . من صبرم زیاده و میتونم پنج ماه منتظر بمونم تا جنسیت دوقلوها رو بفهمم.
الان هم بلند شو تا با شیرینی سراغ مادر و پدر بریم.
زنگ بزن مادر جون بیاد خونه ما تا دور هم باشیم و این خبر رو به او بدیم.
پویا بطرف تلفن رفت تا با خانم معین تماس بگیرد.
اقوام و دوستان از شنیدن این خبر استثنایی غافلگیر شدند. مادر در تکاپوی تهیه سیسمونی دو نفره بود و
خانم معین هر روز تماس میگرفت و سفارش میکرد مراقب خودم باشم و برای آنکه از چشم بد دور بمانم اسپند دود کردن را فراموش نکنم.
کتی خیلی خوشحال شد و گفت با کمال میل حاضر ه تا زمانی که لازم باشه یکی از اونها رو نگه داره و اعتقاد داشت زمانی که پویا رو دیده متوجه شده که اون استثناست و این هم یکی از موارد استثنایی بودنه.
و عجیب تر انکه در مورد همه پیش بینی میکرد جز خودش.هنوز نتوانسته بود در مورد حسام به نتیجه برسد.
کتی که نسخه همه رو میپیچید حالا تو کار خودش مانده بود.
حسام تلفن کرد و برای داشتن دوقلوهای نادر تبریک گفت . البته بهانه ای بود برای صحبت با من .
گفت میدونم که میدونی من با کتی در تماسم و اینم میدونم که خیلی بیشتر از اینها میدونی.
خوب اینگه شد همش میدونم و میدونی . منظورت چیه؟
تو هم مثل دوست جو.ن جونیت دنبال منطق و دلیل میگردی.
پشت سر دوست من حرف نزن. هر دو شما برای من عزیز هستین و اگه فکر میکنی کمکی از دست من برمیاد بگو
تا انجام بدم.
با کتی حرف بزن ببین حرف حسابش چیه. میگم بیام خواستگاری میگه نه.
میگم میتونم ببینمت میگه الان نمیشه و دارم مدیومم رو تقویت میکنم.
گفتم نرو هند گفت باید برم و با مذاهب هفتاد و دو ملت آشنا بشم.
گفتم صبر میکردی که با هم برای ماه عسل میرفتیم. گفت این حرفا قدیمی شده.ماه و عسل که با هم جور در نمیاد .
گفتم خانواده ام از تو و خانواده ات خوششون اومده گفت من از آدم عجول بدم میاد.
گفتم صبرم زیاده گفت من از آدم صبور خوشم نمیاد.
حسام سرم رو بردی . یکریز داری میگی گفتم و گفت. منم از اول گفتم که اون با بقیه کمی فرق داره.کمی نه زیاد.
وقتی عاشق بشه دیگه فرقی با بقیه نداره.چون اثر عشق در همه یکسان عمل میکنه و دیگه من و تویی وجود نداره.
کتی فقط بهانه میگیره و نمی خواد قبول کنه تو رو دوست داره.
از کجا مطمئنی ؟
چون اگه از تو خوشش نمی اومد خیلی زودتر از اینها رابطه اش را با تو قطع میکرد.
اون از آدم موی دماغ و مزاحم افکارش بدش میاد و نمیتونه تحملش کنه.
خواهش میکنم با کتی صحبت کن. منم خسته شدم و احساس میکنم آدم علافی هستم که فقط دارم خودم رو مسخره میکنم.
قول میدم اینبار که کتی رو دیدم راجع به تو جدی حرف بزنم و بفهمم چه تصمیمی داره.
در ضمن یادت باشه که باید به خاطر کتی عاشق مسافرت باشی. اونم به دور دنیا . زندگی بی شیله پیله دوست داشته باشی و از آثار باستانی و عتیقه جات هم خوشت بیاد و گرنه به هر دوتون سخت میگذره.
باشه. خاطرم میمونه و راجع به اون فکر خواهم کردو
کتی این جوره . اول خوب فکر کن بعد پا پیش بذار.
پویا چطوره؟
میگذاشتی سال دیگه میپرسیدی.
اعصابم به هم ریخته . همه چی یادم میره.
این علائم طبیعیه.
کارم به دکتر اعصاب رسیده.
اینم طبیعیه. در ضمن پویا دکتر اعصاب خوب سراغ داره . اگه میخوای یه وقت بگیره.
تا کتی من رو راهی بیمارستان نکنه راحت نمیشه. در اولین فرصت نشونی دکتر رو میگیرم.
بعد از قطع تماس به کارهای کتی و حرفهای حسام خندیدم.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
}
#8
وارد نه ماهگی که شدم خیلی هیجان داشتم . حسابی سنگین شده بودم . خوشبختانه ناراحتی خاصی نداشتم و همه چیز طبیعی بود
و کاری نمیشد کرد جز تحمل.
روحیه خوبی داشتم و از این بابت مدیون پویا بودم. آرامش خاطر و مراقبت بیش از حدش نمی گذاشت تا احساس ناخوشایندی از بابت بارداری و مشکلات جانبی اش پیدا کنم.
اغلب مأموریتهای خارج از مرکز را لغو میکرد تا تنها نمانم.
ساعتهای بیکاری مان به دنبال اسمی برای دوقلو های بودیم و هنوز به توافق نرسیده بودیم . چون یا پویا نمیپسندید یا من.
کتی از حسام چند ماه فرصت خواست تا نظر نهایی اش را اعلام کند. حسام خیالش راحت شد. در واقع چاره دیگر ی نداشت.
با توجه به شناختی که از کتی داشتم مطمئن بودم جوابش مثبت است. ولی حرفی به حسام نزدم تا شیرینی جواب کتی برای حسام دو چندان شود.
بهنام هم زمزمه هایی در رابطه با خواهر کامبیز دوستش میکرد. مادر این مسئله را به بعد از زایمان من موکول کرد.
صبح یک روز پاییزی با ناراحتی از خواب بلند شدم. پویا زود از خواب پرید. خوابش بقدری سبک بودکه با هر تکان من متوجه میشد.
پرسید بیتا طوری شده؟
نمیدونم کمکم کن تا بلند شم.
پویا دستم را گرفت. به دستشویی رفتم و بعد از چند لحظه با دیدن علایمی گفتم پویا با دکتر تماس بگیر.
بنا به پیش بینی دکتر هنوز وقت زایمانم نبود ولی با شرایط پیش امده چاره ای جز رفتن به بیمارستان نداشتیم.
به بیمارستان که رسیدیم سریع مرا به بخش زایمان منتقل کردند. بعد از خداحافظی از پویا پلکهایم سنگین شد و با رفتن به دنیایی ناشناخته هاله ای از ابر و سفیدی اطرافم را احاطه کرد.
سرم به اندازه یک کوه بزرگ شده بود و بدنم به اندازه یک مو بازیک. انگار تمام اعضای بدنم را جابجا کرده بودند و هیچ چیز سر جایش نبود.
چشمانم را آهسته باز کردم و از درد نالیدم. پویا دستم را گرفت و مادر و خانم معین با لبخند نگاهم کردند. مادر خم شد و مرا بوسید.
خانم معین نیز همین کار را انجام داد و تبریک گفت .نای جواب دادن نداشتم به هر زحمتی بود از پویا پرسیدم بچه ها ... بچه ها سلامتن؟
پویا بوسه به دستم زد و گفت حال هر دو شو ن خوبه. خیالت راحت باشه.
دخترن یا پسر؟
دختر .پسر... همان طور که پیش بینی میکردی و میخواستی.
اشک روی صورتم لغزید. پویا در آغوشم گرفت و هر دو به گریه افتادیم.


حالا به قایق کوچک ما دو سرنشین اضافه شده بود. قایقی روی امواج آبی دریایی آرام و گرم با خورشیدی تابنده که با رقص باد تکان میخورد
و با هیچ طوفانی سرنگون نمی شد.
هدیه پویا به من و دوقلوها کلید ویلایی در شمال بود که از فروش باغ وسیعی که پدرش به ارث گذاشته بود خریداری کرده بود.
اینهم یکی از حسنهای پویا بود که همیشه و همه جا کارهایش روی حساب بود.
قرار شد کمی که بچه ها به قول مادر جان گرفتند برای دیدن آنجا برویم.
پویا میگفت ویلایی دو خوابه و جمع و جور است و درست رو به دریاست.
دو نوزاد فوق العاده زیبا و خوش اشتها داشتیم که هر دو با اخم و قیافه هایی جدی و طلبکار من و پویا را زیر نظر داشتند.
پویا میگفت این نتیجه دعواهای توست که به بچه ها یاد دادی وگرنه بچه چند ماهه رو چه به طلبکاری وادعا.
هر چی بود خیلی بامزه و خنده دار بود و انگار به دنیا آمده بودند تا ریاست کل خانواده رو به دست بگیرن.
هر دو با هم گرسنه میشدند و با هم میخوابیدند و هم زمان با هم دلشان بازی میخواست.
کتی شیفته دوقلو ها شده بود و میگفت انرژی فوق العاده ای در آنها ذخیره است که فقط کافیه با نگاه کردن به اونها آروم بشی و غصه هایت رو از یاد ببری.
کار نگه داری دوقلوها سخت بود و گاه از عهده من خارج . مادر وقت چندانی نداشت تا مرتب به من سر بزند و کمکم کند و البته من هم چندان توقعی نداشتم. چون با وجود بهنام و پدر و کار بیرون از خانه فرصت چندانی برایش باقی نمیماند.
پویا هم مخالف بود که مادر وقتش را به ما اختصاص دهد و از کار و زندگیش بیفتد.
تصمیم گرفتیم مستخدمی جوان برای رسیدگی کارهای خانه استخدام کنیم تا من وقت بیشتری برای بچه ها داشته اشم و خیال پویا هم راحت شودو خانم معین هم به نوه هایش سر میزد و البته چندان دخالتی در امور بچه ها نمیکرد. در نهایت من بودم و پویاو بچه ها.
پویا به کارش مشغول بود و شبها ساعتی با آریا و عسل سرگرم بود.
نمیتوانستم ایرادی بگیرم. چون نه ماه مراقب من بود و از کارش برای من زده بود.
حالا بی انصافی بود باز هم توقع داشته باشم به خاطر دوقلو ها از کارش عقب بماند. چون طبع پویا به یک جا نشستن و کم تحرکی عادت نداشت.
چنان انسی به کارش داشت که دو یار جدا نشدنی بودند. وقتی این مسئله را درک کنی دیگر سختگیری در کار نخواهد بود. اول من بعد کارش. اصلی که به آن معتقد بود و عمل میکرد و من هم یاد گرفته بودم بهانه جویی نکنم.
گاهی آنقدر با گریه دوقلوها کلافه میشدم که نمیدونستم به کدام برسم . هر دو به یک اندازه تمنای در آغوش گرفتن و توجه داشتند. اگر پویا بود کارم اسان بود . در غیر اینصورت مینشستم و به هر دو زل میزدم.
دو کودک سه ماهه و شلوغ. رشدی به یک اندازه با چشمانی عسلی و نگاههای پر امید.
زمان استراحت من وقتی بود که به خانه یکی از مادرها میرفتم. حتی بهنام هم با دیدن بچه ها قرارهایش را بهم میزد و در خانه میماند. پدر هم که جای خود داشت.
هر دو زانویش رو در اختیار آریا و عسل میگذاشت و با آنها بازی میکرد.
خانه معینها هم دست کمی از خانه پدر نداشت. پدرام با عمو عمو جان و قربان صدقه رفتن به بچه ها ابراز محبت میکرد و مادر جان با دود کردن اسپند و شکستن تخم مرغ چشم و بلا رو از سر ان دو دور میکرد.
من و پویا در گیر و دار بزرگ کردن بچه ها روابط خودمان را داشتیم. گاهی بهانه گیریهای من و گاهی خستگی پویا از کار کدورتی پیش میاورد که با توجه به حضور بچه ها و گرم بودم سرمان خیلی زود فراموش میشد و چندان متوجه گذشت زمان نبودیم.
تابستان همان سال از خستگی و یکنواختی روزهایمان تصمیم گرفتیم سری به ویلایی بزنیم که تاکنون موفق به دیدنش نشده بودم.
مادر اصرار داشت آریا و عسل را نگه دارد تا ما سفری دونفره و با آرامش داشته باشیم. نه پویا و نه من حاضر به اینکار نشدیم.
وقتی دوقلوها درون صندلی مخصوص خودشان درپشت ماشین لم دادند محال بود نگاههای دیگران به آنها نیفتد و بیتفاوت بگذرند. آن دو ده ماهه بودند و فوق العاده شیرین و دلربا و دوست داشتنی.
بعد از مدتها سفر لذت بخش بود و هر دو از این پیش امد خوشحال بودیم.
در مدتی که ویلا خریداری شده بود وسایلی خریده بودیم و به آنجا فرستاده بودیم. کمی خرده ریز لازم داشتیم که قرار شد از شهرهای اطراف خریداری کنیم.
همانطور که پویا گفته بود ویلا چندان بزرگ نبود اما به سبک زیبایی ساخته شده بود.
شیروانی قرمز آن با نمایی سفید مرا به یاد نقاشیهای کودکان انداخت که تصویری از آن را همواره در ذهن میپرودانند.
پویا دو تخته فرش ویک دست مبل راحتی و میز ناهارخوری شش نفره تهیه کرده بود .
دو اتاق خواب در طبقه فوقانی قرار داشت . دو تخت برای دوقلوها و تخت دونفره برای خودمانن که برای زندگی چند روزه زیاد هم بود.
بعد از یک روز استراحت به خرید رفتیم و مقداری لوازم آشپزخانه و ظروف پذیرایی همراه با رو تختی و لحاف و ملحفه آماده و تلویزیونی دست دوم خریداری کردیم و به ویلا انتقال دادیم.
یک روز تمام برای جابجا کردن وسایل گذشت. آریا و عسل کاری با ما نداشتند و مشغول شیطنتهای خودشان بودند.
آریا روی شومینه مینشست و عسل داخل میز تلویزیون مخفی میشد. درست مثل بچه گربه به اینطر ف و آنطرف میخزیدند. مدام دنبالشان میگشتیم تا مبادا صدمه ای به آنها برسد.
جالبترین مسئله ترس ان دو از دیدن دریا و آبتنی بود . با گریه خواستند آنها را بیرون بیاوریم.اما پس از چند دقیقه به یکدیگر نگاه کردند و پی به بی آزاری دریا بردند و با خنده نشان دادند که دیگر ترسی از آب ندارند.
پویا میگفت کار ما شده دنبال این وروجکها دویدن.
آریا گاهی سر اسباب بازی عسل رو کتک میزد و وقتی با نگاه پراز شماتت پویا رو به رو میشد به سرعت عسل رو بغل میکرد و با اب دهانش او را میبوسید.
عسل هم تحمل وزن آریا رو نداشت و به زمین میخورد.
عسل طبع بخشنده ای داشت و هیچ کینه ای از برادرش به دل نمیگرفت. اریا قلدر و بزن بهادر بود و مدام به پر و پای عسل میپیچید.
بدتر از همه پله های ویلا بود که مرتب در حال بالا رفتن از آن بودند.
چند پله میرفتن و توقف میکردن و اگر به دادشان نمیرسیدیم از پشت برمیگشتند و زمین میخوردند.
با وجود کار بیش از حد پویا و خستگی ناشی از ان با آمدن به ویلا گفت فکر میکنم به بهشت اومدم.
معنای زندگی برام زنده شده و احساس میکنم منم آدمم و خانواده دارم. اما تهران که هستم مثل یک آدم آهنی بی وقفه کار میکنم.
هر دو خسته بودیم. من از کار خونه و بچه داری و پویا از کار بیرون و درگیریهای خونه که همیشه صدای
بچه ها بود و گاه شکوه های من.
صبحها پیش از بیدار شدن بچه ها به ساحل میرفتیم و میدویدیم و سر حال میشدیم.دوش میگرفتیم و صبحانه ای دو نفره میخوردیم . بعد نوبت بچه ها بود .
ظهر غذایشان را میدادم و میخواباندم و نوبت ما بود که غذا را در آرامش بخوریم و حرف بزنیم و مثل گذشته ها سر به سر هم بگذاریم.
غروب در شهرهای اطراف به گشت و گذار میپرداختیم و شام میخوردیم. برنامه یک هفته ما این بود و در نوع خودش جالب.
پویا میگفت کی گفته با بچه ها نمیشه ماه عسل رفت. ما این رو ثابت کردیم که خیلی بهتر از زوجهای
دیگه میتونیم هر وقت اراده کنیم به ماه عسل بریم.
البته حرفهای پویا برای خنداندن من بود. در حقیقت اگر عشق باشد و دوستی. سراسر زندگل مثل روز اول اشنایی میتونه شیرین و با هیجان بماند.

نامزدی کتی و حسام با یک سالگی دوقلو ها همراه بود . سرانجام حسام موفق شد کتی رو قانع کند و بله سفت و سختی از او بگیرد. پویا عقیده داشت کتی و حسام از هر لحاظ زوج مناسبی هستند و فقط حسام میتونه با رفتار های خارق العاده کتی کنار بیاد.
مادر هنوز راجع به ازدواج بهنام به نتیجه نرسیده بود. خواهر کامبیز دختر بدی نبود . ایراد مادر به خانواده کامبیز بود که چندان در قید و بند مسائل اخلاقی نبودند و آنطور که پیدا بود قانونی در زندگی آنها وجود نداشت.
بهنام دست روی ناهید گذاشته بود و خیال کوتاه آمدن نداشت.
ازدواج کتی و حسام قرار بود بعد از ماه محرم و صفر برگزار شود.
کتی برای ماه عسل انگشت روی مصر گذاشته بود . یا مصر یا ماه عسل بدون ماه عسل.
حسام از ترس کتی که مبادا ماه عسل را به کامش تلخ کند قبول کرده بود.
کتی به سرزمین رویاهایش میرفت و این زیباترین مسئله از نظر او بود.
شیرین جون میانه خوبی با کتی داشت و مثل دو دوست با هم کنار می آمدند.
جشن تولد دو قلوها را برگزار کردم. طبق معمول مهمانانم عده ای از اقوام و دوستان بودند.
شادی مهمانان از دیدن اداهای آریا و عسل دو چندان میشد. فرناز و خاله جان نیز مهمانان خانم معین بودند و بدون آنکه از من راجع به دعوت آنها سوالی بکند بنا به صلاحدید خودش آنها را دعوت میکرد.
برای من هم آمدن آنها عادت شده بود. و شاید اگر خانم معین دعوتشان نمیکرد من پیش قدم میشدم.
آریا باز بر سر اسباب بازی با عسل درگیر شد . در صورتی که ما از وسیله بازی به جای یکی دو تا میخریدیم.
تا اختلافی پیش نیاید. اما آریا فقط آن که در دست عسل بود را میخواست و به مشابه راضی نمیشد.
پویا برای آنکه به قائله خاتمه دهد آریا را بغل کرد و بسوی مادرش رفت.
خاله جان با ترحم نگاهش کرد و گفت پویا جان این بچه ها تو رو پیر کردن . بمیرم برات.
خدا نکنه خاله.
مگه شوخیه .بچه دوقلو داشتن. معلومه تموم فشار زندگی روی توست.
خانم معین آهی از سر حسرت کشید و سرش را با افسوس تکان داد.
هر کس شاهد دلسوزی خاله جان و حرکت مادر جان بود دلش به حال پویا کباب میشد.
پویا با لبخندی تصنعی گفت برعکس همه میگن هیچ عوض نشدم. بلکه جوانتر هم شدم.
چون تمام زحمات روی دوش بیتاست.
خانم معین گفت آره مادر خاله ات راست میگه خودت متوجه نیستی خدا خودش کمکت کنه.
البته خانم معین انقدر تحت تأثیر خواهرش بود که بدون اجازه او آب نمیخورد و اگر خواهرش حرفی میزد
بی چون و چرا قبول میکرد.
در صورتی که تا آن زمان ما هیچ مشکلی با هم نداشتیم و خانم معین همواره پشتیبان من بود.
اما گفته خواهرش را نمیتوانست نادیده بگیرد.چون او را خیلی قبول داشت.
فرناز با نگاهی آرزومند به چشمان پویا زل زده بود. با یک کلام خاله جان به هم ریختم و چیزی چون گلوله راه گلویم را گرفت. خوبی ماجرا این بود که من عادت جواب دادن به بزرگترها را نداشتم و هیچ زمانی به خودم اجازه نمیدادم کوچکترین بی حرمتی نسبت به انان از طرف من صورت بگیرد.
مادر و شیرین جون متوجه بی حوصلگی من شدند. شیرین جون گفت نگذار شب تو رو خراب کنن.
نمیتونن خوشبختی تو و پویا رو ببینن . اگه اهمیتی بدی یعنی هر چی گفتن درسته.
با تمام این حرفها و نصیحتها چیزی از دلگیری من کم نشد. پویا متوجه ناراحتی من شد.
در خودش هم از نشاط ابتدای مهمانی اثری نبود و فقط برای حفظ ظاهر لبخند میزد.
با پایان جشن بچه ها را خواباندم و کمی از ظرفهای اتاق پذیرایی را جمع کردم.
پویا سینی را از دستم گرفت و گفت چرا خودت را خسته میکنی. مگه صبح را ازت گرفتن.
غیر از اون مگه قرار نیست مهتاج خانم بیاد کمکت.
میخوام کار کنم تا سرم گرم بشه و یادم بره چی شنیدم.
با مهربانی گفت همسر گرامی من چی شنیده که ناراحتش کرده؟
یعنی تو نشنیدی که خاله جان چی گفتن؟
خاله جان یه دلسوزی کردن که چندان مهم نیست.
مهم نیست. با این حرعت من رو بیشتر نا امید کردی.
هرکی هرچی میخواد بگه. من وتو نباید اهمیت بدیم.
چون به نفع تو بوده. اگر این دلسوزی از طرف خانواده من بود تو به این راحتی میگذشتی؟
من و تو نداریم. اگر خاله جان اون حرف رو زد مطمئن باش منظورش به تو هم بوده.
خیلی خوب تجزیه تحلیل میکنی. من احتیاجی به دلسوزی کسی ندارم.
بچه های خودم هستن و تا آخرین نفس برای راحتی و خوشی اونها تلاش میکنم.
به چه اجازه ای دوقلو ها ر و به رخ میکشن.
فکر کن حسادت بیجاست.
مادر جان چرا با خواهرش موافق بود و اه میکشید.پویا اگر از من و زندگیت ناراضی هستی به خودم بگو.
تو که اخلاق مادر اشنایی. منظوری نداره. فقط خواسته با خواهرش همراهی کنه.
من به تو شک دارم. لابد تو حرفی زدی که اونها جرأت کردن تو جمع با حرفاشون برای تو دلسوزی کنن.
پویا آرامش را کنار گذاشت و با اعتراض گفت گناه من چیه. به جای اینکه ناراحتی خودت رو سر من خالی کنی جوابشون رو میدادی. از این به بعد هم حق نداری خاله و فرناز رو دعوت کنی.
من از اونها دعوت نمیکنم. بهتره از مادر جان بخوای اونها رو به خونه من دعوت نکنه. چون تحمل نگاههای فرناز رو به تو ندارم.
مادرم دعوت میکنه؟ یعنی تو از اونها دعوت نمیکنی؟
چندان مهم نیست .چون اونامهمان مادر جان هستن و برای من عزیزن .اما بعد از این احترامی در بین نیست.
چون با دخالت بیجا خوشترین شب رو برای من به بدترین شب تبدیل کردن.
و ناخودآگاه از خستگی و فشار عصبی زیر گریه زدم.
پویا نزدیکم شد تا دلداری بدهد . دستش را پس زدم و به اتاق بچه ها رفتم و در را قفل کردم.
صبح مهتاج خانم آمد . به او عادت کرده بودم و تا نمی آمد دست و دلم به کار نمیرفت.
حقوق خوبی میگرفت و راضی بود. نمی دانم پویا کی رفت و چندان اهمیتی ندادم.
به اندازه کافی از دستش دلخور بودم و تحمل دیدنش را نداشتم.
بعد از ظهر تلفن کرد و حالم را پرسید.جوابش را سر سنگین دادم.
گفت تا ساعتی دیگه دنبالم می آید . پرسیدم برای چه کاری .گفت بعد میفهمی.
گفتم خسته ام.
بچه ها رو بسپار دست مهتاج خانم و بهانه نگیر.
پس از ساعتی پویا آمد . پایین رفتم . با دیدنم گفت یک کم اخمات رو باز کن.
نمتونم.
سعی خودت رو بکن . اگه آشنایی ما رو ببینه فکر میکنه داریم میریم دادگاه خانواده.
لبخند تلخی زدم و گفتم چه موضوع داغی برای دشمنان خواهد شد.
بچه ها خوب بودن؟
آره خوب بودن. فقط آریا دنبالم گریه کرد.
ساکت شد؟
مهتاج خانم برد تو اتاق تا سرش رو گرم کنه. حالا کجا قراره بریم؟نکنه داری من رو میبری دادگاه خانواده.
به کوری چشم دشمنا میبرمت یه جای خوب . حدس بزن.
کمی فکر کردم و گفتم. یه جای خوب...الان که وقت رستوران نیست. وقت خرید میتونه باشه. خرید داری؟
شاید. یک کم صبر کنی خواهی فهمید.
یک کم صبر کردم و فهمیدم پویا برای چه کاری میرود.
گفتم بهتر نبود برای خرید اتو مبیل بهنام رو با خودت میآوردی . من که سر از ماشین در نمیآرم.
انتخاب رنگ با تو بقیه اش با من.
پیاده شدیم و کمی داخل نمایشگاه گشتیم. اتو مبیل پژویی به رنگ سیاه بود که خوشم آمد.
پویا گفت در این مورد هم با هم تفاهم داریم. مبارک باشه.
مبارک تو باشه تا راحت تر سر کار بری.
من که راحت رفت و آمد میکنم.این مال توست که پیاده جایی نری و با منم کمتر قرار بذاری و با دیر کردنم قهر نکنی و دلخور نشی.
اگر در نمایشگاه نبودیم پویا را بغل میکردم و میبوسیدم. چون من عاشق اتو مبیل بودم و حالا به آرزویم رسیده بودم. بد نبود سالی یک بار خاله جان و مادر جان کنایه ای میزدند . دست پویا به خودش میامد و کاری میکرد
تا خلاف حرفهای دیگران را ثابت کند.

بهنام بعد از کش و قوس زیادی که با پدر و مادر داشت در نهایت به خواسته اش رسید و با ناهید نامزد کرد.
ازدواج آنها به تابستان موکول شد که گریس و بهنام نیز به ایران آمدند.
مراسم ازدواج کتی و حسام خیلی مفصل و عالی برگزار شد. بهترین دوستم و عزیز ترین پسر عمویم سر سفره عقد نشستند
و تا ابد پیمان زناشویی بستند.
کتی تمام کارهایش با دیگران متفاوت بود و مثل عروس هزار و یک شب خود را آراسته بود.
سفره عقدی سنتی با ترمه های قدیمی و مروارید تزیین شده بود.
آیینه شمعدان نقره جلوه خاصی به سفره داده بود . بجای مبل روی زمین نشست.
طرح لباسش شبیه زنان قاجار بود که با ادغام آن با طرحهای جدید لباسی فوق العاده زیبا و بی نظیر از آب در آمده بود.
تمام کارهایش در عین سادگی زیبا و متمایز بود . به جای تور از روبنده نازکی استفاده کرده بود و چشمان زیبایش افسونگرانه مهمانان را خیره کرده بود.
کفشهای منجوق دوزی شده سفیدش چون بانوی حرمسرای شاهان بود.
سرویس جواهرش به جای مارکهای معروف که در ایران تبلیغ میشد سینه ریزی قدیمی بود که از مادر بزرگش به ارث رسیده بود.
شیرین جون و عمو جان از داشتن عروس با ذوقی چون کتی عرق خوشی بودند.
تابستان همان سال با آمدن بهرام و گریس مراسم ازدواج بهنام و ناهید هم سر گرفت. البته به پای جشن ازدواج کتی و حسام نمیرسید.
چون ناهید کتی نبود.
دختری بود با ظاهری غرق در آرایش که باچهره گریس که سراسر سادگی بود خیلی تضاد داشت.
باطنی ساده که چندان بدش نمیامد ظرافتهای زنانه اش را به رخ بکشد.
از پویا خوشش میامد و برایش طنازی میکرد و با حسام شوخی و خنده بیش از حد میکرد تا اوج صمیمیتش را برساند.
و جالب اینکه میانه خوبی با اغلب آقایان داشت و از دختران و زنان پیرامونش مدام انتقاد میکرد و آنها را به غیر از تعداد انگشت شماری در حد و اندازه معاشرت و دوستی نمی دید.
البته آن عده هم حساسیت خاصی به ناهید داشتند و چندان تمایلی به رفت و آمد با او نداشتند.
چون از شوهران خود اطمینان نداشتند. ناهید همانطور که گفتم از روی سادگی اینطور رفتار میکرد
اما دید همه آدمها مثل هم نبود و در این میان فقط بهنام بود که از حرص سیاه میشد و گاهی از رفتارهای ناهید شرمزده میشد.
بدتر از ان اراده ای در مقابل ناهید نداشت و ترجیح میداد او رابه حال خودش رها کند.
این هم یکجور همسرداری بود که روش بهنام بود.
مادر بیچاره هم نه جرأت انتقاد داشت و نه نصیحت . چون هر دو مورد باعث کدورت بین آنان میشد.
گریس با دیدن تهران خیلی حیرت کرده بود. میگفت تبلیغاتی که آن طرف میشه خلاف حقیقته و ایران کشوری زنده و جوان با انسانهایی مهربان و بشاش است.
از مدل لباس دختران و پسران حیرت میکرد و میگفت هنوز در اروپا مد نشده که ایرانیها میپوشند.
خوب اینهم یک جور اظهار نظر بود که یک اجنبی نسبت به ایران داشت.
به تمیزی خانه هایمان و رفتار های اجتماعی اطرافیان عمیق توجه میکرد و میگفت فیلم و کتاب بدون دخترم هرگز ،دروغ محضه.
اگر بتونم کتابی در وصف ایران و ایرانیان مینویسم تا خانم نویسنده را سنگ رو یخ کنم.
البته این جمله ها را من از طرف خودم گفتم چون بهرام میگفت به زبان ما منظورش همین جمله های ساده و بدون اغراقه.
چند روز هم با آنها به شمال رفتیم تا گریس با گوشه ای از زیباییهای کشور مان آشنا شود.
سفر دو روزه ای هم به اصفهان داشتند و بعد از سه هفته به آلمان بازگشتند.

سه سال از ازدواج ما میگذشت. اما من و پویا همان حالت و رفتارهای اولیه را داشتیم.
گویا تصمیم نداشتیم بزرگ تر شویم . آریا وابستگی بیشتری به من داشت و عسل بابایی بود. و خودش را برای پویا لوس میکرد.
تا به خواسته هایش دست پیدا کند. درست مثل خودم و پدر که با کارهایمان مادر را حرص میدادیم.
حالا من شاهد لوس بازیهای عسل بودم با پدر ی که ناز او را بیش از حد میخرید. آریا عاشق اتومبیل و رانندگی بود و اگر ساعتها در اتومبیل میماند خسته نمیشد ونق نمیزد.
عسل طبعی خانمانه داشت و از لوازم آرایش و عطرهای من نمیگذشت.
لباسهایش را خودش انتخاب میکرد و اجازه نمیداد چیزی برخلاف میلش پیش برود.
مدتی میشد که پویا بیشتر از هر زمان دیگری درگیر کارش بود و حواسش پرت و در دنیای دیگری سیر میکرد.
خنده اش از ته دل نبود. خوردنش با بیمیلی همراه بود و با بی حوصلگی به بچه ها رسیدگی میکرد.
من هم مدتها بود از خودم دست کشیده بودم و کمتر به سر و وضعم اهمیت میدادم.
تصمیم گرفتم به آرایشگاهی که فرزانه توصیه کرده بود سری بزنم و موهایم را که بیش از حد بلند شده بود آرایش و رنگی تازه بدهم. صبح بچه ها رابه مهتاج سپردم و قرار شد مادر هم به آنجا بیاید تا اگر کارم طول کشید غذای بچه ها را بدهد.
خانم آرایشگر موهایم را مرتب کرد و بعد رنگی زیتونی تیره به آن زد.
با لبخندی حاکی از هنرش به من نگاه کرد و گفت فقط من میدونم به چهره جذاب شما و چشمان سبزتان چه ارایشی میاید.
تشکر کردم و مبلغی چند برابر دستمزدی که همیشه پرداخت میکردم را دادم و کلی فرزانه را نفرین کردم که راجع به مبلغش حرفی به من نزده و مرا در برابر عمل انجام شده قرار داده.
اما حقیقت با دیدن چهره تازه ام قانع شدم که ارزش داشته تا این حد خرج کنم. در راه با فرزانه تماس گرفتم و گلایه کردم که چرا به من حرفی از قیمت بالای انجا نزده.
فرزانه با خنده گفت چقدر خسیس شدی درعوض ارزش داشته.
تو از کجا میدونی.
من به کارش ایمان دارم. شب که پویا اومد دعا به جونم میکنی.
به مرکز خریدی در همان حوالی رفتم و لباسی به رنگ سبز یشمی خریدم.
به خانه بازگشتم. مادر بعد از ظهر رفت و کلی از ظاهرم تمجید کردو مورد پسندش واقع شدم.
شامی دلخواه پویا درست کردم و به حمام رفتم. موهایم را خشک کردم و آرایش کردم.
آریا دست به موهایم میزد و میپرسید مامی این چیه؟
از دقت نظرش خنده ام گرفت. گفتم این مامانیه با رنگ مویی تازه.
عسل موهایش را نشان داد و گفت منم میخوام.
اینگونه مواقع هم جواب مادرها مشخص است و باید گفت تو هم وقتی بزرگ شدی و عروس شدی میتونی موهاتو رنگ کنی.
اما زمانه عوض شده . عسل قانع نشد و گفت مگه تو عروس شدی؟
برای آنکه فکرش را منحرف کنم گفتم پاشو دست و صورتت رو بشورم .چون با رژلب صورتش را نقاشی کرده بود.
پویا تماس گرفت و گفت کمی دیر میاید. و نگران نشوم.
بچه ها را خواباندم و میز شام را چیدم.دو شمع بلند و باریک روشن کردم و لباس تازه ام را پوشیدم ساعت ده شد و خبری از پویا نشد. با تلفن همراهش تماس گرفتم . با شنیدن صدایش گفتم؟
کجایی ؟ میدونی ساعت چنده؟
سر کوچه ام... اهان الان جلوی پارکینگ رسیدم.
سر کوچه نبودی . وسط کوچه بودی.
وقتی آدم پرواز میکنه تو یک چشم به هم زدن میرسه.
چند دقیقه بعد پویا اومد. خانه در سکوت بود و با دوشمع روشن فضای شاعرانه ای به هم زده بود.
به استقبالش رفتم. با دیدن من پشت کرد تابرگردد.
در همان حال گفت معذرت میخوام مثل اینکه اشتباهی اومدم.
خودت رو لوس نکن. بیا تو.
آخه همسر بنده تا امروز صبح موهای بلند و شرقی داشت و این مدل لباس نمیپوشید.
خوب معلوم میشه من رو خیلی پسندیدی؟
خوب آره ... اما هنوز مطمئن نیستم زن من باشی.
چه بهتر فکر کن زن تازه گرفتی.
من زن دیگه ای نمیخوام. چون زن خودم رو خیلی دوست دارم... در حقیقت می پرستم.
خوش به حال زنی که تو شوهرش باشی.
خوش به حال مردی که زنش هر موقع اراده کنه به رنگی در میاد و میتونه شوهرش رو پاسوز خودش کنه.
فقط در یک مورد است که میتونم مطمئن بشم تو زن خودمی؟
در چه موردی؟
تا چند دقیقه دیگه خواهی فهمید...
دلم میخواست اتفاقی می افتاد و من به این قسمت از ماجرای زندگیم نمیرسیدم. یا قلمی در دنیا وجود نداشت تا بتوانم ادامه دهم یا بیماری گریبانگیرم میشد و برای همیشه فکر نوشتن خاطراتم رو از سر بیرون میکردم. با تمام این حرفها نیرویی مرا به سمت جلو پیش میبرد و وسوسه نوشتن مثل موریانه در تنم میچرخد .
چرا حالا باید فرمان ایست بدهم. باید گذشته را باهمه خوب و بدش از زیر خروارها خاک بیرون بکشم و بنویسم.
همانطور که تا به حال صادقانه نوشتم.
کاش عمرم با تمام لذتهایی که چشیدم تمام میشد و چشمانم به روی بخشی از زندگیم که سراسر کثیفی و پلیدی بود باز نمیشد.
من که با عشق ازدواج کرده بودم و با عشق دو فرزندم را به دنیا آورده بودم هیچ آشنایی و قراینی با نفرت و غم نداشتم.
نفرت آدمهایی که جایی در زندگیم نداشتند. آدمهایی که فقط ادعای آدمیت داشتند.
آن روز... چه روزی بود؟ خاطرم نیست... شاید هست و نمیخواهم بگویم.
چون تاریخش را به فراموشی سپردم. در واقع چه فرقی میکند. آنچه مسلمه بودن چنین روزی در سرنوشت منه.
غروب بود . دوقلوها پشت اتومبیل لم داده بودن. حوصله آریا سر رفت و طبق معمول موهای عسل رو کشید تا لج او را در بیاورد و سرگرم شود. گفتم آریا مگه بابایی نگفته عسل رو نزن.
بار آخرت باشه دست روی عسل بلند میکنی .
من از بابایی نمیترسم. آرش میترسه. میگه بابایی پلیسه.
بابایی ترس نداره. اما دوست نداره خواهرت رو بزنی.
روی پل جلوی خانه ایستادم و گفتم آروم بشینید تا در پارکینگ رو باز کنم.
پیاده شدم و به سمت در رفتم. اتومبیلی به سرعت باد آمد و ترمز وحشتناکی زد.
با حیرت از سرعت غیر معمول اتومبیل برگشتم و نگاه کردم. صحنه بدی بود. مردی با اسلحه به طرف من نشانه رفته بود.
مردی داخل اتومبیل من شد و آریا رو در آغوش گرفت و عقب عقب رفت و سوار اتومبیل خودشان شد و با همان سرعتی که آمده بود ند رفتند.
چشمانم را به هم زدم و تا خودم بیایم. تمام ماجرا در عرض نیم دقیقه به پایان رسید.
ناگهان متوجه حقیقت شدم وبا جیغی که از ته دلم کشیدم روی آسفالت افتادم.
همسایه ها بیرون ریختند و دورم جمع شدند. عسل گریه میکرد. کسی در موبایلم دنبال شماره میگشت.
خانم جمالی همسایه طبقه پایین حالم رو پرسید آب به دهانم ریخت و در همان حال گفت خانم معین
اورژانس خبر کنم.؟
با گریه و التماس گفتم خانم جمالی آریا ... آریا رو بردن . عسلم کو؟
عسل را در آغوشم گذاشتن. محکم به خودم فشردم .چند دقیقه نگذشت که چندین ماشین پلیس آژیر کشان آمدند.
اهالی کوچه بیرون آمده بودند و هر کس نظری میداد و احتمالی را پیش بینی میکرد. صدای درهم آنها کلافه ام کرده بود.
حالم آنقدر بد بود که مثل آدمهای افلیج به کف آسفالت کوچه چسبیده بودم.
خانم معین ... میتونید تشریف ببرید منزل یا حالتون خوب نیست؟
صدای یکی از مأموران بود.
پویا... همسرم کجاست؟
جناب سروان الان تشریف می آرن.
پویا آمد. عسل رو زمین گذاشتم و تلو تلو خوران نزدیکش شدم.
پویا...آریا پسرمون رو دزدیدند. تو رو خدا بگو چه اتفاقی افتاده. اونا کی بودند؟
آروم باش . بیا بریم خونه بگو چه اتفاقی افتاده.
چاره ای جز اطاعت نداشتم. به کمک پویا بالا رفتم. مأموران در حال تحقیق از اهالی محل و پیدا کردن شاهدی برای ماجرا بودند.
من و پویا همراه مردی مسن که مشخص بود مافوق اوست در اتاق پذیرایی نشستیم.
عسل همراه خانم جمالی به اتاقش رفت. پویا سر در گریبان نشسته بود.
مرد که خود را سرهنگ شمسایی معرفی کرد گفت من از همکاران همسرتون هستم.
متأسفم که در این موقعیت افتخار آشنایی با شما رو پیدا کردم.
اگر ممکنه تمام اتفاقات پیش آمده رو شرح دهید. چون فرصت چندانی نداریم.
سرهنگ شمسایی صدایی آرام و مطمئن داشت و قوت قلبی از حرفهایش گرفتم.
در حالی که اشکهایم را پاک میکردم گفتم هیچ اتفاق خاصی نبود.
از خونه مادرم می اومدم. طبق معمول پیاده شدم تا در پارکینگ رو باز کنم که اون اتومبیل با سرعت پیچید و کنار اتومبیل من توقف کرد. بعد یکی شون اسلحه ای به طرف من گرفت .
مرد دیگه ای در اتومبیل رو باز کرد و آریا رو بغل کرد . تا خواستم کاری کنم با همان سرعتی که آمده بودند سوار شدند و رفتند.
با این حساب با راننده سه نفر میشدند.
سرم را به علامت تأیید تکان دادم
شماره اتو مبیل رو نتونستید بردارید؟
نه... هوا تاریک بود...خیلی به سرعت اتفاق افتاد.
چه اتومبیلی بود؟
پیکان سفید رنگی بود.
چهره شون خاطرتون نمونده؟
یکی شون خیلی جوان بود. شاید بیست ساله . اون اسلحه دستش بود.
کسی که آریا رو بغل کرد چهل ساله با موهایی جو گندمی و قدی متوسط درست نمیدونم.اما همین حدود.
و با التماس گفتم. آقای شمسایی شما کمکمون میکنین؟
آریا الان وقت خوابشه. بدون من و پدرش نمیخوابه. تو ماشین خسته شده بود و گرسنه اش بود.
ای خدا... آریای من کجاست؟ و با درماندگی گفتم شما باید آریا رو پیدا کنین.
من آریا رو از شما میخوام.
خانم معین توکل به خدا کنین . ما هم هر کاری از دستمون بربیاد انجام میدیم.برای همین اینجا هستیم.
پویا با دستانش صورتش رو پوشانده بود. شاید از خستگی بود.شاید هم از ناامیدی.
با تکان شانه هایش متوجه شدم گریه میکند. زود برخاست و به آشپزخانه رفت.
پویا که قوی بود و مطمئن چه زود شکست و خرد شد.
خانم معین نگران نباشید . ماهر کاری بتونیم انجام میدیم. تمام گشتیها آماده باش هستن و در صورت مشاهده هر مورد مشکوکی به ما اطلاع میدن.
خونسردی خودتون رو حفظ کنین. آقاید معین خودشون رو باختن. شما باید کمکشون کنین.
من قادر نیستم به کسی کمک کنم. من فقط آریا رو میخوام...پسرم رو میخوام...پاره تنم رو.
کسی که با شما دشمنی ویا کدورتی نداشت؟
هیچ کس . تمام اقوام و دوستان عاشق دوقلوها بودن. ما چندان با غریبه ها ارتباط نداریم.
انشاءالله همینطوره. امیدوارم مسئله ای جدی در میان نباشه و فقط خواسته باشن شما رو اذیت کنن.
تمام خانه در محاصره مأموران بود. آقای شمسایی نزد پویا رفت تا کمی او را دلدار ی بدهد.
عده ای برای وصل تلفن به سیستم ردیابی مشغول به کار بودند.
هیچ اثر انگشت روی در اتومبیل نبود. آنها حرفه ای عمل کرده بودند و هیچ رد پایی به جا نگذاشته بودند.
کامپیوتری برای شناسایی ربایندگان وصل شد تا چهره نگاری کنند. اما ذهن من پاک بود.
آقای شمسایی توضیح داد در صورت تماس اقوام حرفی به کسی نزنم تا راحت تر به کارشان برسند.
موقع تماس مادر خیلی سعی کردم حرفی نزنم تا به چیزی شک نکند.
بعد از تماس با اشاره پویا به اتاق خواب رفتیم. پویا در را بست و مرا روی تخت نشاند.
خودش جلوی پایم نشست و با چشمانی متورم از گریه به من چشم دوخت.
بیتاب شدم . گفتم پویا تو از چیزی خبر داری و به من نمیگی؟
پویا سرش را با تأسف تکان داد و گفت بیتا ممکنه این قضایا حالا حالا ادامه داشته باشه.
باید کمکم کنی. شاید با آدمای خطرناکی رو به رو باشیم.
تو میتونی آریا رو پیدا کنی. من مطمئنم.
ما تلاش خودمون رو میکنیم.
کی با ما دشمنی داشته. این آدمای خطرناک چه کسانی هستن؟
هنوز هیج چیز مشخص نیست. تمام این حرفها فرضیه است.
فرضیه هایی که به واقعیت نزدیکه . همینطوره؟
بیتا آروم باش.
با صدای بلند گفتم. چطوری... از من نخواه خونسرد باشم و به تو کمک کنم.
چون تو به من و آریا کمکی نمیکنی. فقط داری وقت تلف میکنی.
منم تو این موقعیت نمیتونم تو رو قانع کنم.... بهت حق میدم.
پویا بس کن. این حرفها به درد من و تو نمیخوره. من پسرم رو میخوام.فقط همین.
قسم میخورم هر کاری از دستم بر بیاد انجام بدهم. نه به خاطر تو. به خاطر پسرم.
پویا با این حرف میخواست گوشزد کند آریا پسر او هم هست و به اندازه من نگران است.
حالا میخوای چه کاری کنی؟
نمیدونم.
نمیدونی! حالا که نوبت خودت رسیده میگی نمیدونم. تو که حلال مشکلات دیگران بودی به خودت که رسیدی نمیدونی.
دستم را محکم گرفت و فشرد و با صدایی آهسته گفت فقط دعا کن. دعا...

تمام افرادی که در اتاق نشیمن حضور داشتند چشم به تلفن دوخته بودند.
نزدیک نیمه شب بود که صدای زنگ تلفن چون بمبی در سکوت خانه پیچید. با وحشت به پویا نگاه کردم.
تلفن در این ساعت شب بطور حتم از طرف اقوام و دوستان نبود.
دستگاههای ردیابی روشن شد و با اشاره سرهنگ شمسایی پویا تلفن را برداشت.
صدایی گرفته و خشمناک از آن طرف شنیده شد. سروان معین؟
خودم هستم.
خوشحالم صدات رو میشنوم. میدونی تو مملکت ما خون رو با خون جواب میدن.
وقتی حس انتقام داشته باشی میبینی که قانون دلچسبه.
پویا گفت نمیخوای خودت رو معرفی کنی؟
احتیاجی به معرفی نیست. چون تو من رو خوب میشناسی. من همونم که میخوام انتقام پسرم رو بگیرم.
عزیز دردانه ام را . نکنه فراموش کردی...کیانوش...کیانوش من.روح اون در انتظار انتقامه.
با این جمله دهانم را با دستم گرفتم تا فریاد نزنم. پویا دست به پیشانی عرق کرده اش کشید و گفت پسر من فقط سه سالشه و
بیگناهه. تو میتونی از من انتقام بگیری نه از پسرم.
باصدایی پر از نفرت گفت. پسرم در مقابل پسرت. فکر کنم منصفانه باشه. همینطوره آقای معین.
صدای بوق ممتد نشان از قطع تماس میداد. پویا با نگاه به سرهنگ شمسایی سرش را با تأسف تکان داد وگفت حدسمون درست بود.
سرهنگ شمسایی بلند شد و گفت متأسفانه همینطوره. و بنای راه رفتن در طول و عرض اتاق را گذاشت.
یکی از مأموران نزد پویا رفت وگفت تمای از ایران نبود. چه دستوری میفرمایید؟
سریع از مرکز استعلام کنین.
دور و برم را نگاه کردم ت ببینم در خوابم و این اتفاقات کابوسی بیش نیست.
اما هرچه میگذشت باورم میشد من در بیداری دچار کابوس شده ام. کابوسی در کانون خانواده ام.
به سرعت بلند شدم و کنار پویا رفتم.
پویا چی شده؟ اون مرد کی بود؟ کیانوش کیه؟حقیقت رو بگو. دیگه صبرم تموم شده. دیگه نمیتونم تحمل کنم
جواب بده. جواب. و بی اراده زیر پای پویا فرو ریختم و نالیدم.
پویا کنارم زانو زد و آرام بلندم کرد و مرا روی مبل نشاند.
سرهنگ شمسایی کنارم آمد و گفت خانم معین کمی صبر داشته باشید.
ما هرطور شده با رباینده ها وارد مذاکره میشیم. هر پیشنهادی بدن قبول میکنیم تا پسر شمارو نجات بدیم.
صبر برای بچه سه ساله...چه جوری باید صبر کنم. شما راهشو بلدید.
درکتون میکنم. اما چاره دیگه ای نداریم.
شما درک نمیکنین. انجام وظیفه میکنین.
با تماس از مرکز سرهنگ شمسایی به سمت تلفن رفت و کنا پویا ایستاد.
مشخص شد تماس از کشور ایتالیا و شهر میلان بوده. تلفن کارتی بوده و از منزل و یا تلفن همراه نبوده تا ردی برای پیدا کردنش داشته باشند.
باز به سوی پویا رفتم و گفتم بگو ما با کی طرفیم . اون مرد . اون حرفها و تهدیدها. بگو که دروغه . بگو که فقط
یه شوخی احمقانه است.
پویا از سرهنگ شمسایی اجازه خواست تا با من صحبت کند. تنها جای خلوت اتاق خودمان بود.
پویا در را بست و به ان تکیه داد. در تاریکی اتاق ایستادم. پس از چند لحظه گفتم چراغ رو روشن کن.
نه بهتر تاریک باشه. تا من راحت تر حرفام رو بزنم. حرفهایی که حق تو هم هست بدونی تا تو این بدبختی که گریبان گیرم
شده ناجوانمردانه تو رو هم سهیم کنم.
چیزی که هرگز در عمرم فکر نمیکردم به سرم بیاد... اینکه همسر و بچه های بیگناهم وارد معرکه ای بشن که روحشون
بیخبر از همه جاست. اما دستهایی پشت پرده هستن که من و شما رو به بازی کثیف کشوندن.
من عادت به این بازی های کثیف دارم. چون با اونها بزرگ شدم.مثل پوست و استخوان با من عجینن.
کاش هر بلایی میخواستند سر من میاوردند چون من برای همین کارها بزرگ شدم و مرگ در این راه افتخار ماست.
اما متأسفانه اونها دست روی نقطه ضعفی گذاشتند که برای هر مردی تحمل اون سخت و مساوی با جنگ نابرابره.
مثل این میمونه که کسی از پشت به آدم خنجر بزنه و شایدم بدتر از اون...بیتا گفتن این حرف برای من سخته.
از روی تو شرمنده ام. اما چاره ای ندارم.
با بغض گفتم. فقط حرف بزن . میخوام همه چی رو بدونم. میخوام بدونم بچه ام دست کی اسیره.
اگه وجدان داره خودم رو قربانی کنم و آریا رو نجات بدم.
پویا اهی کشید و گفت متأسفانه ما با کسی طرف شدیم که در اصل آدم نیست . چه برسه به اینکه وجدانی داشته باشه.
لابد وجدان داره. چون برای مرگ فرزندش عزادار بود. پس بویی از انسانیت برده.
بیتا ما با کسی طرفیم که ممکنه هر کاری از دستش بر بیاد. اون الان مثل مار زخمی میممونه. و من رو مسبب
مرگ فرزندش میدونه.
مگه تو اون رو کشتی؟
مجبورم همه ماجرا رو تعریف کنم. تا همه چی برای تو روشن بشه.
چند ماه پیش پرونده ای در ارتباط با مرگ چند دختر و پسر جوان در فاصله زمانی کم و مرگهایی مشابه به من داده شد.
مسئول پرونده ای شدم که برای من فرقی با بقیه موارد نداشت. بعد از مدتی رد خونه ای رو گرفتیم که متعلق
به پسر جوانی بود که بعد از پانزده سال به ایران اومده بود و دو سالی میشد که د ر ایران اقامت داشت.
در ظاهر به تنهایی در خونه اعیانی زندگی میکرد .
مدتی خونه مورد نظر رو تحت مراقبت قرار دادیم و متوجه شدیم رفت و امد های مشگوکی در اون جا صورت میگیره
بعد از اطمینان از اینکه خونه مرکز فساد و تهیه و توزیع مواد مخدره طی عملیاتی خونه رو محاصره کردیم.
زمانی کیانوش رو دیدم که حالت عادی نداشت و نمی فهمید چه میکند.
گفتم خودت رو تسلیم کن . خونه محاصره است و راه فراری نداری
کیانوش با حالتی دیوانه وار خندید و در یک لحظه جنون آمیز خودش رو از پنجره به بیرون پرت کرد.
بعد از مرگ کیانوش بود که فهمیدم اون پسر یکی از قاچاقچیان معروف در ایتالیاست که توسط پدر و عواملش
در ایران دست به تهیه و توزیع مواد مخدر میزنن.
دختر و پسران جوان رو به بهانه های مختلف وارد باند میکردند.
و بعد از سوء استفاده و آلوده کردن اونها به مواد مخدر برای مقاصد شومی که داشتند د رسطح شهر پراکنده میکردند.
تا با به دام انداختن جوانان و با توزیع مواد به کارشون توسعه بدن.
در صورت شناسایی عواملش توسط مأموران زود دستور قتل اونها رو میدادند تا لو نرن.
کیانوش با کمک پدرش در عرض دو سال کسب و کار خوبی راه انداخته بود و به تهران هم قانع نبود و کم کم
به شهرهای اطراف هم نفوذ کرده بود.
بذار بقیه اش رو من بگم. حالا پدر کیانوش که مرگ پسرش رو از چشم تو میبینه میخواد انتقام بگیره
از آریای من . عزیز دلم. پاره تنم... چطور به خودت اجازه میدی برای من از ماجرا حرف بزنی.
مگه نگفته بودی حساب کارت از زندگی جد است. چطور نفهمیدی با کی طرفی.
چرا گذاشتی کیانوش بمیره.
نفسم بالا نمی امد . از خشم و نفرت . حرص و بدبختی در حال خفقان بودم.
نفسهای بلندم نشان از حال بدم میداد.
من هر کاری تونستم کردم . فکر نمیکردم کیانوش بخواد خودش رو بکشه.
به سختی گفتم اما اون مرد و پدرش تو رو قاتل پسرش میدونه.
شاید به درستی نمیدونی این حرف چه معنایی داره. وگرنه اینقدر خونسرد اینجا نمی ایستادی. و من رو توجیه نمیکردی
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
}
گوناگون از وب
loading...
#9
قول میدم هر کاری برای نجات آریا انجام بدم. الانم دنبال راه چاره هستیم.
چطور میخوای جلوشون در بیای . پدر کیانوش اون طرف دنیاست. و تو اینطرف. تو نمیتونی اون رو قانع کنی که تو مرگ پسرش بی تقصیری . چطور ... چطور میخوای آریا رو نجات بدی...چطور ....چطور...
احساس خفگی باعث شد یقه لباسم رو با مشتهایم مچاله کنم تا شاید راه نفسم باز شود.
پویا با دیدن حال بدم بیرون رفت و با لیوانی آب بازگشت.مقداری از آن را در حلقم ریخت و مقداری را به صورتم پاشید.
در آغوشم گرفت و روی تخت خواباند. دهانم را باز کردم تا التماسش کنم.
گفت خواهش میکنم حرف نزن. به خدا دیگه تحمل ندارم. هیچی نگو. و عاجزانه گریست .
تکلیفم روشن شد. دیگه باید خواب آریا رو میدیدم. پسر عزیزم با اون پاهای کوچکش به هر طرف میرفت و به هر بهانه ای مرا میبوسید و عسل رو میزد. آخه عزیز دلم . تو که از هر چی تو این دنیای کثیف هست بیخبری.
تمام زندگی تو خلاصه شده بود که بازی کنی و بخوری و بخوابی و هرگز گمان نمی کردی خوابی آشفته تو دنیا وجود داره که ممکنه تو بیداری ببینی.
آریای من دست جنایتکارانی اسیر بود که نه رحم داشتند و نه عاطفه . فقط کینه داشتند و انتقام.
پویا با دیدن حال بدم مجبور شد پدر و مادر را خبر کند. تا کنار م باشند.
شاید راحت تر با مسائل پیش آمده برخورد کنم.
کتی و حسام و بهنام و ناهید هم خودشان را رساندند و من مثل کودکی یتیم و بی پناه با دیدن هر کدام از آنها مویه میکردم.
هر کس از در میامد گریه میکرد انگار مجلس ختمی برپا بود.
حتی کتی با اون حس ششمش فهمیده بود راه برگشتی برای آریا نیست.
کتی تو هم میدونی آریا بر نمیگرده؟
تو حق نداری پیشگویی ناخوشایند کنی. باید از خدا بخوای آریا رو سلامت نگه داره. در پناه خودش .
فقط خدا میدونه چه پیش خواهد آمد. بنابر این دعا کن.
بهترین حس در اینگونه مواقع راز و نیاز با خداست. چون خالصانه دعا میکنی و از ته دل.
فکر کنم خدا هم من رو فراموش کرده و به حرفام گوش نمیده.
تو حرف بزن و دعا کن و ناامیدی رو از خودت دور کن. تقدیر الهی رو فراموش نکن.
در حالی که مینالیدم گفتم یعنی تقدیر پسر من این بود؟
چی بود؟
که بمیره؟
تو از کجا میدونی آریا مرده. چرا قصاص قبل از جنایت میکنی.
به من دروغ نگو. تو هم میدونی آریا برنمیگرده. و این حرفها رو برای دلخوشی من میزنی.
من کی هستم که بخوام سرنوشت آدما رو حدس بزنم.تو خیلی جدی گرفتی. تو باید امیدوار باشی و بگی آریا برمیگرده.
اشکهایم را پاک کرد و گفت دختر خوبی باش و افکار مثبت به ذهنت راه بده.
آریا همین نزدیکیهاست . صحیح و سالم. یک کم به فکر پویا باش.
تو میتونی گریه کنی . داد بزنی و با بقیه درددل کنی . اما پویا فقط داره خودخوری میکنه. و زیر شکنجه ای وحشتناک اسیر شده. نه میتونه حرف بزنه و نه میتونه گریه کنه. حتی به خودش اجازه نداده تا خانواده اش رو خبر کنه.
اون خیلی تنهاست.
دلم به حالش نمیسوزه. این تقاص کارهای خودشه. حالا باید شکنجه بشه. و از اینکه نمیتونه پسرش رو نجات بده بمیره.
تو اینقدر بیرحم نبودی. حالا این قرص رو بخور تا بتونی استراحت کنی.
نمی خورم. میترسم تماس بگیرن و من خواب باشم.
قول میدم تا یکی دو ساعت دیگه خبری نشه. اگر تماس بگیرن بیدارت میکنم
به ناچار قرص مسکن رو گرفتم و خوردم. بالش زیر سرم را مرتب کرد و ملحفه ای رویم کشید. کتی همیشه بر رفتار من تسلط داشت و هر کاری میخواست را به من تحمیل میکرد.
مثل بچه ای که از مادرش حرف شنوی دارد آرام چشمانم را بستم.
کتی بلند شد و بیرون رفت. صدای پویا ازپشت در شنیده شد.
حالش چطوره؟
چندان خوب نیست.روحیه اش رو به کل باخته. مسکن دادم تا کمی بخوابه.
محبتت رو فراموش نمیکنم. اون به تو احتیاج داشت.
صدای گریه کتی و دور شدن آن دو...پلکهایم سنگین شد و بخواب رفتم با امید به آنکه در خواب آریا رو ببینم.
آریا آمد . در آغوشم گرفتم و بوسیدمش. بوی گل محمدی میداد.
گفت مامی دیگه عسل رو نمیزنم. میزاری بیام خونه.
آره عزیزم من منتظر تو بودم.
ناگهای پشت سر آریا سایه ای سیاه به بزرگی یک کوه پدیدار شد و مثل طوفانی مهیب او را به طرف خودش کشاند.
فریاد زدم.پسرم رو ول کن.
دستهای آریا آخرین نقطه اتصال ما به یکدیگر بود که قطع شد و او در سیاهی گم شد.
آریا نرو...دستت رو بده به من ...پسرم برگرد.
با تکانهای شدید از جا پریدم.
بیتا بلند شو تو خواب دیدی...
نفسم تنگ شده بود . با وحشت از خوابی که دیده بودم در آغوش پویا پناه گرفتم.
پویا آریا رو دیدم. تو رو خدا به دادش برس . میخواست بیاد خونه.
میگفت دیگه عسل رو نمیزنه. اون پسر توست. چرا هیچ کاری نمیکنی؟
پویا گیسوانم را نوازش کرد. و گفت آروم باش . همه چی درست میشه.
تو کابوس دیدی...پسرمون زنده است...نمیگذارم بلایی سرش بیارن.
حرفهایش خوب بود و آرامم کرد . گفتم بگو بازم برام از آریا بگو که زنده است و برمیگرده.
پویا آهسته در گوشم زمزمه کرد. برمیگرده. بهت قول میدم.حتا اگه شده خودم رو تسلیم کنم و پسرم رو نجات میدم.
بعد مثل همیشه دور هم خواهیم بود و با بچه ها سر و کله میزنیم.روزهای تلخ رفتنی هستندو خوشیها از راه خواهند رسید. هیچ چیز ماندنی نیست. هیچ چیز ابدی نیست.
با تکانهای اهسته پویا دوباره چشمانم را بستم و بخواب رفتم. خوابی برای فراموشی و باور گفته های پویا.
تا نزدیک ظهر همگی در انتظار تماس و یا پیغامی بودم.
پدر کز کرده بود و قدرت حرکت نداشت. مادر مراقب عسل بود و مشغول پذیرایی از افراد حاضر.
بهنام سر کار نرفت و دورو بر پویا میگشت. مهتاج خانم به تلفنها جواب میداد.
گه گاه دوستان بودند و یا اقوام. همه سرگردان بودن.
نزدیک غروب باز صدای تلفن بود. با شماره ای ناآشنا. پویا گوشی را برداشت .
صدای همان مرد بود که رعشه به جانم زد.
سروان معین؟
تمام نگاهها به پویا بود. او با جدیت گفتم اقای فرامرز کاشف
هر معامله ای میخوای با من بکن. هر جا بگی میام هر کاری بگی میکنم. حتا به اون طرف دنیا.
بشرطی که باپسرم کاری نداشته باشی.
به به ! میبینم که خودت رو باختی و داری آتیش میگیری. و با صدای پرا ز کینه ادامه داد جون تو برای من ارزشی نداره.
تو باید مثل من طعم مرگ فرزندت رو بچشی . خیلی تلخه...تا سرت نیاد نمیتونی بفهمی.
تو با یه بچه سه ساله میخوای معامله کنی و انتقام بگیری. .. این دور از انصافه.
انصاف برای قاتلی چون تو مفهومی نداره.
پویا دیگر نتوانست آرام باشد. و با فریاد گفت. من پسرت رو نکشتم.
اون خودش رو انداخت پایین. خیلی سعی کردم مانعش بشم اما نشد.
نمیخوای که باورم کنم؟ تو کیانوش رو وادار کردی... شایدم خودت هولش دادی پایین تا به درجه های سرشونه ات اضافه بشه.
سرهنگ شمسایی با حرکت دست پویا را به آرامش دعوت کرد. پویا نقس عمیقی کشید تا تجدید قوایی کرده باشه.
و به خودش مسلط شود.
پسرم رو برگردون . هر کاری بخوای انجام میدم.
پسرم رو زنده کن... میتونی ...دیگه صدای من رو نخواهی شنید. این آخر بازی بود.
منتظر باش تا پسرت رو برات بیارن. یک هدیه از طرف من.
کثافت آشغال ... و صدای پویا بالا رفت.
اگه دستم بهت برسه میکشمت. تو یه حیوونی.
صدای خنده بلند و دیوانه وار فرامرز کاشف به گوش رسید.خوشم میاد انطور عصبی میشی.
لذت میبرم از اینکه زندگیت رو نابود کردم. روح پسرم شاد میشه. باز صدای خنده و قطع تماس.
همه چی تمام شد. آریا باید قربانی میشد. قربانی مردی مست و از دنیا بیخبر که با کارهایش میخواست ادعای خدایی کند.
هر حکمی که میخواست روا میداشت و به مرحله اجرا میگذاشت.
صدای گریه جمع بهت همکاران پویا و صدای مشتهای گره کرده پویا به دیوار نشان از خشم بیش از حد و ناامیدی اش داد.
از طریق پلیس اینترپل فهمیدند که فرامرز کاشف در فهرست پلیس ایتالیا و چند کشور اروپایی دیگر نیز هست.
سالها بود که با زور گویی و جنایت باند مخو.فش را رهبری میکرد و با نامهای گوناگون در نقاط مختلف دنیا زندگی میکرد بدون آنکه شناسایی شود.
اما من و زندگی آرامی که داشتم کجا و این باند مخوف کجا. سرنوشت انسانها گاهی به نقاطی ختم میشود که حتی در خواب هم نمیتوان تصور کرد.
پویا ناخواسته در دام افتاده بود. جریان قتل چند دختر و پسر جوان به ایستگاه مرگ آریا ختم شد.
کتی از کنارم دور نمیشد. شیرین جون و عمو جان سر زدند و با یک دنیا غم و اشک رفتند.
خانم معین به سروسینه میزد وناله و نفرین میکرد. دلم میخواست دلداری اش بدهم اما از عهده این کار برنمیآمدم.
چون توانی نداشتم.انگار خون بدنم را یکجا کشیده بودند.
خانم معین مادر بود و انگیزه های زیادی برای دوست داشتن نوه هایش داشت.
تنگ غروب وحشتناکی بود. خانه مثل گورستانی میماند که منتظر دفن اموات بود.
غمگین .سرد و خاموش. گاه عسل رو در آغوش میگرفتم تا آرام بشم و گاه به اتاق بچه ها میرفتم و وسایل آریا رو میبوسیدم و میبوییدم.
خانم جمالی سراسیمه آمد و گفت چند دقیقه پیش از پنجره به کوچه نگاه کردم که پیکان سفیدی رو دیدم که جلو پارکینگ توقف کرد. سرم رو بردم بیرون دیدم که اون مرد سوار اتومبیل دیگه ای شد که کمی جلوتر پارک بود و سریع رفت.
با این جمله همگی به یکدیگر نگاه کردیم. علامت سوال بزرگی در نگاه جمع بود.
اما هیچ کس جرأت پرسش را در خود نمیدید.
لحظه ی بدی بود. ترس در نگاهها موج میزد.شاید پیکان سفیدی که پایین بود کاروان شادی من باشه ویا تابوت پسرم.
پویا و همکارانش به سرعت پایین رفتند و به دنبال آنها ما نیز رفتیم.
در طبقه همکف یکی از مأموران گفت همین جا بایستید.
با اعتراض گفتم برای چی؟
دستور جناب سرهنگ شمسایی است.
بی اعتنا به حرفش خودم را بیرون انداختم .مادر صدایم کرد. با دیدن اتومبیل لحظه ای مردد ایستادم.
زانوانم به لرزه افتاد. دمای بدنم به صفر رسید. بوی ناخوشایندی در فضا موج میزد . بوی مرگ. بوی خون.
انگار کسی با مته پره های بینی ام را سوراخ میکرد تا بوی ناخوشایند را خوب استنشاق کنم.
در صندوق عقب باز بود و پویا عاجزانه گریه میکرد.
دستم را بطرفش گرفتم و گفتم. پویا... آریا اومده ... بیارش خونه.
سرهنگ نزدیکم شد و گفت خانم معین متأسفم. .. امیدوارم خداوند به شما صبر بده.
صدایم چون امواج در دریای طوفان زده در هوا پیچید و قایق کوچکم را با خود به اعماق دریا فرو برد و مثل گردبادی مرا به زمین زد.
مامی من دیگه عسل رو نمیزنم... مامی بوست کنم... مامی پدر پلیسه... مامی من رو ببرخونه مادربزرگ... مام...مامی
از جا پریدم. خیس عرق بودم. دستم را دور و برم کشیدم و گفتم آریا کجا رفتی؟
سرم به دستم وصل بود . آن را کندم و از تخت پایین آمدم و به سمت در رفتم.بعد به راهرو باریک و سردی پا گذاشتم.
پا برهنه در راهرو دویدم و فریاد زدم آریا برگرد... آریا.
چند پرستار دورم را احاطه کردند.
ولم کنین. بذارید برم. دست از سرم بردارید. من که دیوانه نیستم. من فقط آریا رو میخوام. اون داره دنبالم میگرده.
هر چه تلاش کردم نتونستم از دستشون خلاص بشم . با فشار دستهای پر قدرت آنها روی
تخت افتادم .
هر دو دستم را به میله های تخت بستند.
با التماس گفتم دیگه داد نمیزنم. دیگه فرار نمیکنم. بذارید برم و پسرم رو بیارم. اون داشت من رو صدا میکرد.
آنها با سنگدلی به کار خود ادامه دادند و توجهی به التماسهای من نداشتند.
آمپولی به من تزریق کردند. با سری افتاده به روی شانه دوباره بیحال شدم.
با مرگ آریا ،فرشته کوچک من زندگی ام وارد مرحله تازه ای شد.
یک ماه در بیمارستان بستری بودم. عسل اجازه داشت هر روز به دیدنم بیاد و ساعتی با من حرف بزنه بغلم کنه.
مادر موهایش یکدست سفید شده بود و پدر چند وقتی بخاطر حمله قلبی در استراحت مطلق بود.
بسختی راه میرفت. دکتر روانشناس هر روز ساعتی میامد و حرف میزد.
از زندگی از امید از عشق و از گذشت و فداکاری و گاهی از جبر زمانه و تقدیر الهی که باید راضی بود به رضای خدا.
حرفهای خوبی میزد و آروم میشدم. از کسانی که با مرگ عزیزانشون صدمه دیدن و مقاوم و صبور و با ایمان بودند
برایم میگفت. از حرفها و درد و دلهایی که میکردم پی به نکاتی میبرد و تجزیه و تحلیل میکرد.
مرا به یاد کتی می انداخت . میگفت باید نگاهم را به زندگی عوض کنم. هیچ چیز ابدی نیست و ما انسانها رهگذرانی هستیم در این جهان . برای گذر به ابدیت. حالا کسی زودتر میرود و کسی دیرتر.
این سرنوشت همه ما انسانها است.
میگفت یک اتفاق ناگوار پایان زندگی نیست و نباید فکر کنم همه بلاها فقط سر من میاید .
باید راهی برای حل مشکلات پیدا کنم و هنگام ناراحتی توکل به خدا کنم.
نباید خسته و دلسرد شوم و نباید فکر کنم دنیای من بدترین دنیاهاست.
با تمام این حرفها آریای من خیلی زود رفت .خیلی زود. رهگذر کوچک من چه زود به ابدیت پیوست و با رفتنش زندگی ام را یکباره زیر و رو کرد.
تنها کسی را که نمیدیدم پویا بود. اجازه نمیدادم به دیدنم بیاید.تهدید کرم اگر ببینمش خودم را از پنجره بیرون می اندازم.
چند بار گل فرستاد که به راهرو پرت کردم.
از پرستار ها خواستم هیچ گلی به اتاقم نیاورند. چون گل منه پرپر شده بود.
پی از مدتی پلیس اینترپل فرامرز کاشف را دستگیر کرد. نوشدارو پس از مرگ سهراب.
سهراب من نیز بدست رستم کشته شد. پسر سه ساله من یک حماسه افرید.
بعد از مرخص شدن از بیمارستان به اصرار کتی به خانه اش رفتم. دلم نمیخواست به خانه پدر بروم که پر از خاطره بود.
هنوز آمادگی نداشتم. اول سر مزار آریا رفتم.
تا دلم خواست گریه کردم و سبک شدم.مزارش پر از گل بود و بوی یاس سپید مرا میداد.

خانه کتی مرکز دیدار اقوام دوستان شد. مادر بیشتر اوقات همانجا میماند تا مراقبم باشد.
هر شب بهنام و ناهید و شیرین جون و عموجان دور هم جمع میشدن.
میخواستند با این رفت و امد ها روحیه به من بدهند .عسل از اینکه پس از مدتها کنارش بودم خوشحال بود و مرتب دست به گردنم می انداخت و بوسم میکرد و با حرکاتش شوق خو د را نشان میداد.
کتی تمام کار و زندگیش را گذاشته بود و کنار و دور و بر من را میگرفت .
از روزهای گذشته و شوخیهایی که داشتیم حرف میزد.
شبنم و فرزانه هم فراموشم نکرده بودند و صمیمانه به دیدنم میامدند و میخواستند با صحبت و یاد اوری خاطراتمان از بار غمم کم کنن.
میدانستم هر روز پویا تلفن میکند و با کتی یا حسام حرف میزند . از صدای پچ پچ انها میفهمیدم پویا پشت خط است.
دو روز یک بار هم کتی با حسام به بهانه خرید و دور زدن عسل رو بیرون میبردن تا پویا دختر ش را ببیند.
یک بار عسل با تمام سفارشهایی که به او کرده بودند به اقتضای سنش گفت مامی چرا بابایی نمی اد خونه و من باید تو ماشین ببینمش. تو با بابایی قهری؟
بابایی کار داره و مسافرت میره. وقتی دیگه سفر نره میاد پیش ما.
پویا حق داشت دخترش رو ببینه. به خصوص که هر دو وابستگی شدیدی به یکدیگر داشتند.
پس از یک ماه تصمیم گرفتم به خونه پدر و مادر بروم . کتی اعتراض کرد و اجازه نداد.
گفتم پدر ناراحت میشه. تا الان هم خیلی اقایی کرده و حرفی نزده. اما از رفتارهاش پیداست خیلی دلخوره.
من با پدرت حرف میزنم و راضیش میکنم همین جا بمونی.
کتی بس کن. تو خسته نشدی؟ یک ماهی کارت شده پذیرایی از من و بقیه. بهتره به زندگیت برسی.
من تازه به تو و عسل عادت کردم. اگه بری افسردگی میگیرم و دق میکنم.
قول میدم بازم پیشت بیام.
نرو.
از صحبت بی ریای کتی بغضم گرفت و اشکهایم سرازیر شد.
خیله خوب برو... معلومه که دیگه نمیتونم تصمیمت رو عوض کنم.
کتی من خیلی شرمنده ام. نمیدونم چطور ازت تشکر کنم.
بهونه میگیری . دلت برای خونه تنگ شده میخوای فرار کنی.
کتی با بغض رویش را برگرداند تا اشکهایش را نبینم. پس از چند دقیقه برگشت و در آغوشم گرفت و گفت
حق با توست. من خیلی خودخواهم که میخوام تو رو بازور نگه دارم. اما قول بده در اولین فرصت برگردی اینجا.
قول میدم.
روز بعد پدر بدنبالم آمد و به خانه برگشتم. پدر از خوشحالی سر از پا نمیشناخت.
مرتب مرا میبوسید و تشکر میکرد که به آنجا رفته ام . گریه ام گرفت. پدر با وجود زحمتهای بیشمارم تصور میکرد با رفتنم به آنجا لطفی در حقشان کرده ام.
مادر برای همیشه تدریس را کنار گذاشت تا بیشتر در کنار خانواده باشد.
عسل در آنجا خوشحالتر بود و مشغول شیطنت. تنها صدایی که نبود صدای آریا بود.
هیچ کس جرأت نمیکرد راجع به پویا با من حرف بزند. مادر اتاق من را به پایین انتقال داد و اتاق بهنام را برای خودش درست کرد. مادر حتا فکر پنجره را نیز کرده بود.
خانم معین دلسوزانه به دیدارمان میامد و دلداری ام میداد.
عسل هفته ای دو بار به خانه مادر بزرگش میرفت و تا شب آنجا میماند و زمان خواب پدرام او را میاورد.
به این ترتیب پنج ماه گذشت. بیشتر حالت آدمهای تارک دنیا رو داشتم.
دوست داشتم به خاطر عسل افسردگی را از خودم دور کنم و به جنب و جوش بیفتم و مادر خوبی برایش باشم.
اما قدرت حرکت نداشتم. هفته ای دو شب بهنام و ناهید و یا کتی و حسام ما را به گردش میبردند تا من هم نفسی تازه کنم . به عمد شبها میرفتیم که چشمم به کسی نیفتد.
بار اصرار کتی هفته ای دو بار به خاطر عسل به استخر میرفتم. عسل بازی میکرد و من با کتی درد دل میکردم.
عاقبت روزی کتی طاقت نیاورد و راجع به پویا حرف پیش کشید.
پویا برای من مرده.
پویا برای تو مرده. تو که برای اون نمردی.
احمقانه است. چطور با ید با یه قاتل زندگی کنم. با کسی که...
اون قاتل نیست. خودتم میدونی. اما نمیخوای قبول کنی.
چرا اون قاتل پسرمه. ازش متنفرم... باید بره بمیره. همانطور که آریا رو کشت.و از شدت نفرت به گریه افتادم.
بیتا گریه نکن. دیگه از پویا حرف نمیزنم. عسل داره نگات میکنه.
مامی ... بیا تو آب.
الان میام عزیزم . تو بازی کن . منم اومدم.
انسان جایزالخطاست. پویا هم یه آدمه . نه چیزی بیشتر.
بستگی به اندازه خطاها داره. خطای پویا قابل بخشش نیست.
تو میخوای به نفرتت ادامه بدی.سرنوشت عسل چی میشه. تو الان چند ماهه که بدون پویا داری زندگی میکنی اما خبر نداری که پویا حتا قادر نیست زندگی کنه.
تو عسل رو داری . پدر و مادرت و دوستات رو داری. اما اون هیچ کس رو نداره. خودش رو تو خونه زندونی کرده تا بفهمه دلیل این همه بدبختی که یکدفعه هجوم آورده چیه؟
اون تو رو داشت. بچه هاش رو داشت و زندگی خوبی هم داشت. اما حالا هیچی نداره.
کارش رو داره. براش بسه.
کتی آه بلندی کشید و از اینکه نتونست من رو قانع کنه دلسرد شد.
پس از ساعتی به خونه برگشتم. مادر گفت خانم معین اومده بود و سلام رسوند و یه بسته برایت آورده بود.
بسته را از روی میز برداشتم و باز کردم. چند جلد کتاب بود.
حدس زدم کار پویا باشد. چون خانم معین از علاقه من به کتاب و مطالعه خبر نداشت.
دستشون درد نکنه.
کتابها با به اتاقم بردم و روی میز گذاشتم تا سر فرصت آنها را مطالعه کنم.
با خانم معین تماس گرفتم و بابت هدیه اش تشکر کردم.
فکری مدتها در ذهنم شکل گرفته بود که انجام آن را هر روز به روز بعد موکول میکردم.
تردید میان رفتن و نرفتن. عاقبت تصمیم گرفتم بروم و ببینم و دل بکنم.
کمی جرأت لازم داشتم تا با حقیقت رو به رو شوم. حقیقتی که وجود داشت و گریزی از آن نبود.
ماهها با خودم کلنجار رفتم. ماهها خواستم باور کنم که در خوابم.
روزها و ساعتها به عقب برگشتم تا شاید به نقطه آغاز برسم . به تولد دوقلوها و هر دو را کنار خود داشته باشم.
و باز احساس خوشبختی کنم.گرم باشم و عاشق و آغوشم پناه فرزندانم باشد.
برای اثبات خیلی چیزها به خودم باید میرفتم . با این فکر بلند شدم و آماده شدم.
مادر گفت کجا با این عجله؟
مادر راست میگفت. عجله داشتم و میترسیدم باز سست شوم. گفتم میرم خونه تا وسایلم رو جمع کنم.
مادر با هراس نگاهم کرد و گفت تنها میری؟چطوریکدفعه راهی شدی؟
جای نگرانی نیست . زود برمیگردم.
چی تو اون خونه داری که واجبه برداری.
تو که اثاث نمیخوای طلا و جواهرم که نمیخوای.
مامان... واجبه که میرم.شناسنامه و وسایل شخصی ام و مقداری لباس.
میگم پویا بفرسته.
لازم نیست . اون جا خونه منه. خودم برم بهتره.
مادر دستانش را شست و گفت پس اجازه بده منم حاضر بشم و با تو بیام.
مامان خواهش میکنم. شما مراقب عسل باشید. ممنون میشم.
عسل که خونه نیست.
خوب تا یک ساعت دیگه میاد.
خبر میدادی بهتر نبود . میترسم کسی خونه باشه.
نترسید پیش از رفتن زنگ میزنم. اگه کسی خونه بود برمیگردم.
مادر به ناچار گفت برو به امان خدا. زیاد معطل نشو. کلید داری؟
برداشتم. خداجافظ.
چند دقیقه بعد با آژانس جلوی خانه بودم. راننده گفت خانم همین جاست؟
در سکوت نشستم و به در خانه خیره شدم. صحنه های دلخراش پیش چشمم زنده شد.
راننده وقتی جوابی از من نشنید برگشت و گفت خانم اشتباهی اومدیم؟
وقتی با چشمان گریان من مواجه شد. جعبه دستمال را به طرفم گرفت.
تشکر کردم و یکی برداشتم. با صدایی لرزان گفتم زنگ طبقه دوم رو بزنید. اگه کس جواب نداد پیاده میشم.
اگه جواب دادن چی؟
بگید اشتباهی زنگ زدید.
راننده پیاده شد و زنگ زد.پس از چند دقیقه برگشت و گفت کسی خونه نبود.
پیاده شدم و گفتم شما همین جا منتظر باشید. زود برمیگردم.
کلید را در آوردم و داخل رفتم. راه پله ها در سکوت و تاریکی فرو رفته بود.
بسرعت بالا رفتم تا مبادا با کسی برخورد کنم . پشت در ایستادم و نفسی تازه کردم تا قدرت مواجه شدن با انجا را داشته باشم. با باز شدن در بغضم ترکید.خانه ای ویرانه.نه...این خونه من نبود.
خونه من به رنگ صورتی بود و پر از نورو شادی . صدای بچه هایم چون رنگین کمانی زیبا سقف را میشکافت.
این خونه تاریک بود و متروکه... آهسته در اتاق دو قلو ها را باز کردم و بدتر از قبل به گریه افتادم.
صدای زنگ تلفن همراهم مرا از آن حالت بیچارگی و تأثر بیرون آورد. مادر بود.
بیتا رسیدی؟ حالت خوبه؟
با بغض گفتم. خوبم.
گفتم نرو... رفتی خودت رو شکنجه بدی؟
آخرش چی؟ باید می اومدم و میدیدم چه بر سرم اومده. باید از نزدیک لمس میکردم.
بیتا خواهش میکنم برگرد. من نگرانم.
کارم رو انجام میدم و زود برمیگردم.
پدرت اومده خونه . الان خودم رو میرسونم.
با صدای بلند گفتم.نه مادر من دارم میام.
باشه . عصبانی نشو. هرطور راحتی.
تلفن را قطع کردم و به اتاقم رفتم.تخت به هم ریخته و نامرتب بود .
قشر ضخیمی از خاک روی تمام وسایل خانه نشسته بود.
چمدانی برداشتم و لباسهایم را نامرتب داخل آن انداختم. عکس آریا و عسل را بوسیدم و در چمدان جا دادم.
مقداری وسایل شخصی ام را که لازم داشتم جمع کردم و در چمدان را بستم و به هال قدم گذاشتم.
از به هم ریختگی خانه احساس مشمئز کننده ای وجودم را در برگرفت.
سردی مرگ در جای جای خانه به چشم میخورد. باید برمیگشتم.
در یک آن چمدان از دستم افتاد و لرزه بر اندامم. پویا کنار در ایستاده بود و نگاهم میکرد.
قدرت مقابله با او را نداشتم. آن هم با وضعیتی که از دیدن آنجا به من دست داده بود و اندک نیرویم را تقلیل برده بود.نفرت از دیدار پویا در ان موقعیت اوج بدبختی ام بود. پس از لحظه ای گفتم سلام.
جوابش را ندادم . چند قدم به طرف در برداشتم. کنارم آمد و گفت بیتا....
از شنیدن صدایش بیزاری بیحدی سراغم آمد.
برو کنار اسم من و صدا نکن.
چقدر شکسته شده بود . اگر خاله جانش حالا برایش دل میسوزاند بجا بود.
نرو میخوام با تو حرف بزنم.
دیگه هیچ حرفی بین ما نیست.
چرا هست... بخاطر عسل . بخاطر گذشته ای که با هم داشتیم.
با نفرت نگاهش کردم. چطور جرأت میکنی از گذشته حرف بزنی.
خیله خوب . از آینده حرف میزنم. از هر چی که تو بخوای حرف میزنم.
من نمیخوام صدات رو بشنوم. .. ازت متنفرم.
میدونم.
نه . نمیدونی.
پنج ماه برای سکوت و ندیدنت بس نیست؟
بس نیست. تو باید اونقدر تو این ویرونه که با دست خودت درست کردی بمونی تا تقاص کاراتو پس بدی.
تا هر وقت تو بخوای ... من حرفی ندارم و انتظار میکشم.
من از تو هیچی نمیخوام جز اینکه ببینم داری میپوسی . داری میمیری.
با فریاد گفت دور و برت رو نگاه کن. من خیلی وقته مردم. چشماتو باز کن و ببین که مثل چغد تو ویرونه ام نشستم و قدرت هیچ کاری ندارم.
خوشحالم که این و میشنوم.
پویا با ناامیدی روی مبل هال ولو شد. بطرف در رفتم. لحظه ای برگشتم و گفتم اگه خواستی بازم درجه بگیری و شهرت بیشتری بین همکارانت داشته باشی عسل رو فراموش نکن.
و در را محکم به هم زدم و بیرون آمدم. صدای شکستن و خرد شدن وسایل خانه د ر سکوت ساختمان انعکاس بدی داشت. لبخندی تلخ زدم و به سرعت پایین رفتم.
ذره ای دلم به حالش نسوخت. پویا باید در تنهایی خودش دق میکرد.
کاش آنجا را به آتش میکشید و خودش نیز با آتش میسوخت و خاکستر میشد.

کتی پس از شنیدن ماجرای برخوردم با پویا حسابی دمق شد و گفت تو خیلی بیرحمی.
نه عاطفه داری و نه احساس. هنوز هم خودخواهی و لوس.
همه حرفاش رو تأیید کردم و گفتم من اینم بذار طلاقم بده و بره دنبال کار و زندگیش.
پس عسل چی میشه؟
دست کم عسل قربونی کار پویا نمیشه و امنیت داره.
بیتا قبول کن و باور کن اون یک اتفاق بوده .یک اتفاق شوم. در سرنوشت آریا.
نمیتونم خود رو با این حرفای تو قانع کنم. آریا به دنیا اومده بود تا زندگی کنه.
نیومده بود قربونی آدمایی بشه که تنها فکر خودشون و برای انتقام از کودکی سه ساله نمیگذرن.
صدایم ناخودآگاه آنقدر بلند شد که کتی به بحث ادامه نداد و گفت تو رو به زمان مسپارم.
شایدتغییری تو افکارت پیدا بشه.د آریا خوشبخت بود که میون آدمایی مثل ما بزرگ نشد.
اون یکی از فرشته های زیبای خداست.
بغلش کردم و با گریه گفتم.کتی آریا خیلی بچه بود . خیلی دوستم داشت. خیلی شکمو بود.چطور دوری منو تحمل میکنه.
وقتی بخوابت بیاد میبینی که اون خیلی خوشبخته. بدون بار گناه یه کوچولوی شکمو که تو بهشت آروم گرفته.
میخوام برم دیدنش.
امشب بیا خونه ما. صبح از اونجا میریم دیدن آریا.

هشت ماه گذشته . هشت ماهی که سراسر با تلخی و نفرت گذراندم.حتا لحظه ای فکر نکردم پویا را ببخشم.
خانم معین به مادر گفته بود پویا قصد فروش خانه را دارد. چون دیگه طاقت موندن و دیدن آنجا را ندارد.
بابت این مسئله رضایت مرا میخواست . با کمال میل قبول کردم.
قرار محضر گذاشته شد. با پدر به آنجا رفتم و امضا کردم.
چک فروش خانه را رو به رویم گذاشت. آن را پس دادم و خارج شدم.
پدر گفت بیتا این خونه مال تو بود . حق تو بود.
من نه خونه رو میخوام و نه پولش رو . پولی که با خون آریا رنگ گرفته.
نکنه یادت رفته اونجا مهریه تو بود؟
نمیخوام .بذار بمونه برای پویا تا از زندگیش بیشتر لذت ببره.
اصرار من بخاطر مسائل مائی نیست. این خواست پویا بود.
اگه بدونه پول فروش خانه رو قبول نکردی ناراحت میشه.
ایستادم و به چشمان پدر خیره شدم . ناراحتی پویا مهمه یا من.
پدر که متوجه خشم من شده بود با ملایمت گفت البته که تو . منم برای راحتی خودت گفتم قبول میکردی.
من این راحتی کاذب رو که پویا میخواد به من هدیه بده نمیخوام.
پدر شانه هایش را بالا انداخت و گفت خیله خوب چرا عصبانی میشی اگر اینطور وجدانت راحتتره منم حرفی ندارم.
پدر در ظاهر قانع شد اما میدانستم نمیتواند با لجاجت من کنار بیاید و این سختترین کار زندگیش بود.
عسل مرتب پدر ش رو میدید.و با او به گردش میرفت.
وقتی برمیگشت با دلخوری به من نگاه میکرد. طوری که به من بفهماند چرا پدر ش را از او گرفتم.
برای سالگرد آریا همراه بهنام و ناهید و کتی و حسام و پدر و مادر به بهشت زهرا رفتیم.
خانم معین و پدرام نیز آمدند.کتی آهسته گفت پویا دم اتو مبیلش ایستاده.
حسام و بهنام بطرفش رفتند تا بقول خودشون عرض ادب کنن.
بلند شدم و لباسهایم را تکاندم. خانم معین کنارم اومد و گفت بیتا جان الان یک سال از نبود آریا میگذره.
میدونم چه داغی رو دلته. اما پویا چی . اون شوهرته. بچه ام داره از بین میره.
فقط تو میتونی کمکش کنی . بیا و خانمی کن و چند کلمه با اون حرف بزن.
نمیتونم مادر جون . تو رو خدا این و از من نخواین.
خانم معین گریه کرد. مادر کنارش آمد و از من فاصله گرفتن. مادر در حال صحبت و دلداری به خانم معین بود.
عسل زیر درخت با سنگ کوچکی در حال بازی لی لی بود و پدر مراقبش بود.
عسل متوجه حضور پویا نشد و گرنه خود را به او میرساند. از پدرام و خانم معین خداحافظی کردم و با قدمهای
آهسته بسمت اتومبیل رفتم. کمی بعد بهنام و بقیه نیز رسیدند و راه برگشت را در پیش گرفتیم.
شب در کنار پدر نشسته بودم. مادر برای گفتن قصه عسل رو به اتاق برده بود.
پدر با تبسم نگاهم کرد و گفت امروز حسابی خسته شدی.
آهی کشیدم و گفتم یک سال گذشت.اما هنوز باور نمیکنم.
اینکه چقدر زندگی پوچه و ما آدما بی جهت حرص و جوش میزنیم و دو دستی به زندگی چسبیدیم.
واقعیت اینه که چاره ای جز ادامه اون نداریم. با همه خوب و بدش و سردی و گرمی اش ناگزیریم به آینده برویم.
و گذشته را پشت سر بذاریم.
تو الان همسر و یک دختر مثل ماه داری. همسری که صبرش زیاده و اونطور که نشون داده بینهایت عاشق تو
و زندگیشه. شاید هیچ مردی به اندازه پویا صبر نداشته باشه.
بهتر نیست کمی منطقیتر رفتار کنی و اجازه بدی گاهی اوقات عسل تو و پدرش رو کنار هم ببینه.
میدونم که باید زودتر تکلیفم رو روشن کنم.با پویا حرف میزنم و تصمیمی رو که گرفتم اجرا میکنم.
ممکنه بپرسم چه تصمیمی؟
با شرایط فعلی فقط جدایی کارسازه.
پدر صاف نشست و گفت بیتا به من نگاه کن.
بله بفرمایید.
چی گفتی؟
من دیگه نمیتونم با پویا زندگی کنم. یک سال هم صبر کردم تا خودش متوجه بشه.
من یک سال تو رو مهمان خودم نکردم که آخرش به اینجا برسه.
درست میگید. من مهمان شما هستم. اما وضع همیشه انطور نمیمونه و زحمت رو کم میکنم.
دیگه بدتر . تو تا آخر عمر میتونی مهمون من باشی . تو فکر میکنی پویا آریا رو کشته؟
کدوم پدری رو سراغ داری که پسرش رو قربانی کنه.
پویا...پویا این کار رو کردهو.
اگه بخوای به این افکار پوچ ادامه بدی کم کم من و مادرت هم قاتل زندگیت خواهی دید.
افکار ی که رشد میکنن و مانع دیدن حقایق میشن. اما میخوام حقیقتی رو گوشزد کنم. تو نسبت به اون مرد تعهداتی داری. فرزندی داری که چشم براه شما دوتاست. عسل تو رو بدون پدرش نمیخواد.پدرش رو هم بدون تو نمیخواد.
عسل بزرگ میشه و واقعیت رو میفهمه و درک خواهد کرد.
بله . با یک مشت کینه و نفرت که هدیه توست. لابد دختر معقول و خوبی از آب در میاد! بدون عقده و مشکلات روحی هم بزرگ میشه.
به نظرتون تا کی باید به این وضع ادامه بدم؟
اگه تو یک سال رو گذروندی و به این نتیجه رسیدی بهتره بازم صبر کنی. چون بنظر میاد یک سال کار ساز نبوده و نمیدونی حقیقت چیه و چه کار باید بکنی.
شاید پویا نخواد ادامه بده.
بدبخت پویا... اون که تا آخر عمرش منتظر میمونه. مگر اینکه تو بخوای حرکتی انجام بدی.
اگه گذشت همه زنها مثل تو باشه هیچ مردی خوشبخت نخواهد بود.
من تصمیم خودم رو گرفتم و گمان نکنم تا آخر عمر هم عوض بشه.
پدر با تأسف سرش را تکان داد و ترجیح داد به خواندن روزنامه اش ادامه دهد.
تابستون بود و بهانه گیری های عسل فراوان.بریم سینما. بریم پارک. بریم پیش خاله کتی.
بعد از ظهر تصمیم گرفتم به پارک سر خیابان بروم تا کمی بازی کند و دست ا ز بهانه گیریهایش بردارد.
به محوطه بازی رسیدیم . عسل به سمت وسایل بازی رفت و من روی نیمکتی نشستم و بازی بچه ها را تماشا
کردم. بیشتر پسر بچه بودن و عسل و دو سه دختر بین پسران شیطان و جسور گیر کرده بودند.
به ادا و اصول آنها میخندیدم. عسل ب طرفم آمد و گفت مامی . اون پسره اذیت میکنه.
قرار نبود شکایت کنی . برو و اجازه نده اذیتت کنه.
عسل دوباره به طرف همبازیهایش رفت.
نگاه خیره و مزاحم شخصی را روی خودم احساس کردم. زیر چشمی نگاه کردم.
دست نقطه مقابلم مردی ایستاده بود که بی شباهت به پویا نبود. چند قدم بطرفم برداشت.
دستپاچه بلند شدم و بسمت عسل رفتم و گفتم بیا بریم بازی بسه.
عسل با لجاجت بچگانه گفت نه بس نیست. میخوام بازی کنم.
بذار بازی کنه.
صدای پویا بود. با تمام اخمی که ممکن بود در صورتم ظاهر شود نگاهش کردم.
عسل با دیدن پویا به آغوشش دوید و گفت بابایی...
پویا عسل را بوسید و گفت برو بازی کن . من و مامی اینجا نشستیم.
عسل با اطمینان نگاهی به ما کرد و بطرف همبازیهایش رفت.
سلام .
رویم را برگردوندم.
حالت خوبه؟
برگشتم و به چشمانش خیره شدم و گفتم اومدی اینجا حال من رو بپرسی؟
آره . اشکالی داره؟
من میرم . خودت مواظب عسل باش و برسونش خونه.
نمیتونم مواظب عسل باشم. کار دارم.
پس برو و بذار خودم مواظبش باشم.
به ساعتش نگاه کرد و گفتم نیم ساعت وقت دارم.
به سماجت گفتم به زبان ساده مزاحم نشو.
اگه اشکالی نداره میخوام مزاحم تو بشم.
به سمت نیمکتی رفتم که خانمی روی آن نشسته بود .
کنارش طوری نشستم تا جایی برای کسی باقی نماند.
به محض جابجا شدن آن زن بلند شد و رفتم. پویا کنارم جای گرفت.
عینک آفتابیش را برداشت. درست مثل گذشته شده بود. برخلاف آن روز که درخانه دیدمش.
ادوکلنی خوش بو. لباسی مرتب و چهره ای مجذوب کننده . معلوم بود روحیه اش را بدست آورده.
بیتا دلم برات تنگ شده. دنبال راه چاره ای بودم که ببینمت.
متأسفانه که نمیتونم بگم دل به دل راه داره.
من از تو انتظار ندارم دلتنگ من بشی . همین که بدونم راحتی و مشکلی نداری کافیه
و تو...تا کی میخوای به این رویه ادامه بدی؟تا هر وقت تو بخوای میتونم منتظر باشم
انتظار تو بیفایده اس.تا جوونی وفرصت داری برو دنبال زندگیت
ازدواج کن. من رو هم فراموش کن. این تنها لطفیه که میتونی در حق من بکنی.
تو رو فراموش کنم.؟
پس تا ابد منتظر باش. کسی که با کارش ازدواج کرده نباید زن بگیره و خانواده اش رو قربانی کنه.
عسل بطرف ما آمد. گفتم عسل بریم؟
با بابایی بریم؟
بابایی کار داره. دیرم شده.
هر سه با هم تا دم در پارک رفتیم. گفتم خداحافظ.
بذار برسونمتون.
پیاده میریم.
عسل دامنم رو گرفت و کشید. نه با بابایی بریم. تو رو خدا مامی؟.
مامانی منتظره . نمیخوای که گریه کنه؟
نه مامانی گریه نمیکنه. بریم...
پویا گفت به خاطر عسل قبول کن.
پویا ما را بسمت اتومبیل برد. و در سمت جلو را باز کرد تا بنشینم. تردید داشتم. اما با خودم گفتم اشکالی
نداره بجای تاکسی با پویا بروم.
در مسیر عسل از پشت آویزان پدرش شد و گفت بابایی پیتزا بخوریم؟
پچشم عسلم . برات میخرم.
من رو پیاده کن و با عسل برو.
نه مامی. شما هم بیاین.
من کار دارم.
عسل سر جایش نشست و شروع به گریه کرد. پویا گفت دخترم گریه نکن. مامی با ما میاد.
خواستم حرفی بزنم که گفت بیتا اینقدر خودخواه نباش. تو با یه بچه چهار ساله هم لجبازی میکنی؟
مگه نگفتی کار داری؟ پس چرا دنبال کارت نمیری؟
اگرم کار داشته باشم مهمتر از دخترم نیست.
با هم به رستورانی رفتیم که مورد علاقه عسل بود. بخاطر دخترم لبخند زدم تا دوباره دلگیر نشه.
بعد پویا عروسکی برایش خرید و ما را به خونه رسوند.
ممنون که اومدی و من رو تحمل کردی.
دیگه دنبال ما نیا . چون عسل دو هوا میشه.نمیخوام بهانه گیر کنه.
عسل احتیاج داره که ما رو با هم ببینه... دست کم بخاطر اون گاهی بیرون بریم بد نیست.
جوابش را ندادم و پیاده شدم. عسل تا مادر را دید شروع به تعریف کرد. پدر هم با رضایت گوش داد.
گفتم مامان کار خودتون رو کردین؟
چرا به پویا گفتین ما کجا هستیم.
تلفن کرد عسل رو ببره بیرون گفتم تو بردیش پارک . من حتا نگفتم کدوم پارک.
تو این منطقه فقط یک پارک هست. میگفتین رفته بیرون.
حواسم نبود . حالا که بد نشد. ببین عسل چقدر خوشحاله.
عسل در حال بازی با عروسکش بود.
پدر گفت دخترم اون روز گفتم اگه میخوای جدا زندگی کنی باید بخاطر عسل با پدرش ملاقات کنی.
یه گردش کوچولو برای عسل لازمه.
به اتاقم رفتم و لباسم رو عوض کردم. یه گردش کوچولو . همین دیدارها باعث میشه پویا فکر کنه من
اون رو بخشیدم و دلخوشی پیدا کنه.در حالی که من میخواستم پویا و هرچه مربو ط به اون رو فراموش کنم.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
}
#10
به اصرار بهنام قرار شد تولد عسل را جشن بگیریم. اونم تو خونه بهنام . چندان به این کار راغب نبودم
اما اصرار اطرافیان باعث شد قبول کنم.عسل از اینکه تولد برایش میگرفتم خوشحال بود و میخواست لباس مخصوص بخرد.
تا مثل عروسکها بشود .به فروشگاه رفتیم و بعد از ساعتی جستجو عاقبت لباس مورد نظرش را پیدا کرد.
از کارهایش خنده ام میگرفت. ماد راصرار کرد تا لباسی هم برای خودم بخرم.
بلوز و شلوار مشکی خریدم. کاری که مدتها بود از آن دوری میکردم.
ناهید تزیین خانه را بعهده گرفت و بهنام شام و کیک سفارش داده بود و میگفت این هدیه من به عسله و اجازه نداد مخارج جشن را خودم بپردازم.
تولد عسل با سالهای قبل تفاوت داشت چون مادرش تنها بود و برادرش هم نبود.
دیدن عسل در کنار کیک سخت بود. در طول آن سه سال که تولد دوقلوها رو میگرفتم عکسهای زیاد و با مزه ای از آن دو داشتم.
دلم میخواست پس از مدتها بخندم اما نمیتوانستم. لبخندی برای رضایت و تشکر از میزبان زدم تا زحمتهایشان بی ارزش نماند.
پس از ساعتی مهمانان بیست نفر میشدند وارد خانه کوچک و گرم بهنام شدند. دیگر کسی نمانده بود.
با صدای زنگ به بهنام گفتم دیگه کی قراره بیاد؟
بهنام گفت شاید کسی بدون دعوت اومده.
کسی که بقول بهنام بدون دعوت آمده بطور حتم دعوت قبلی داشت کسی نبود جز پویا.
روی صندلی میخکوب شدم . دلخوری و ناراحتی از چهره ام پیدا بود.لبخند تصنعی که تا آن لحظه
حفظ کرده بودم با آمدن پویا از بین رفت. عسل بطرف پدرش دوید. پویا عسل را بوسید و او را زمین گذاشت و هدیه اش را داد و گفت برو بازش کن تا من به مهمونا سلام کنم.
پس از روبوسی و احوالپرسی با مهمانها کنار من اومد. بلند شدم و سلام کردم.
جوابم را داد و کنار پدر نشست.
به بهنام اشاره کردم و به آشپزخانه رفتم. بهنام گفت چی شده؟ کاری داری؟
بهتر نبود من رو تو جریان اومدن پویا میگذاشتی؟
من و ببخش. بخاطر عسل دعوتش کردم. تو رو خدا اخم نکن. مهمونه د یگه. درست نیست
به اون بی احترامی کنیم بعد صورتم را بوسید وگفت باشه بیتا؟
به خاطر تو.
به اتاق برگشتم .عسل هدیه اش رو باز میکرد. پویا بازی کامپیوتری خریده بود که مورد علاقه او بود.
حسام عکس میگرفت و از من و پویا دعوت کرد کنار عسل عکس بیندازیم. بلند شدم و عکسی سه نفره گرفتیم.
شیرین جون با دقت ما رو زیر نظر گرفته بود. پویا خیلی سنگین و با وقار نشسته بود و حتی نیم نگاهی به من نمیگرد تا بفهماند برای دخترش آمده.
پس از صرف شام عسل خسته شد و خوابش گرفت. او را به اتاق بردم .
گفت مامی . لباسم خراب میشه . میخوام در بیارم.
لباسش رو عوض کردم و در رختخواب خواباندمش .
با صدای ضربه در گفتم بیا تو. با بازشدن در برگشتم و پویا رو دیدم. بطرف عسل آمد و او را بوسید
و گفت شب بخیر پرنسس کوچولوی من.
نمیشه شب پیش من و مامی بمونی؟
نه نیشه.
چرا نمیشه؟
چون مامی اجازه نمیده.
مامی اجازه بده؟
مگه نگفتی خوابت میاد . بگیر بخواب.
پویا کنارم نشست. در حالی که گیسوان عسل را نوازش میکردم گفت.
بیتا امشب پس از مدتها باز احساس کردم میون آدما هستم و زندگی میکنم.
با دیدن تو و عسل و دوستان که همیشه با خاطراتشون خوشم باور کردم زندگی تموم نشده.
و شاید گوشه ای از این شهر قلبهایی هست که بخاطر هم می تپه.
با بیرحمی گفتم نمیدونستم تو دعوت داری و گرنه برنامه جشن رو به هم میزدم.
ممنون از لطفت. البته بهنام گفت که تو خبر نداری . منم بخاطر تو نیومدم.
تغییر ناگهانی پویا حاکی از عصبانیتش بود. من با این روش او آشنا بودم.
پویا خیلی خوب بود ویا خیلی بد. حد وسط نداشت.
خدا رو شکر که داریم از این لحاظ به تفاهم میرسیم.
با ملایمت گفت بخاطر عسل اومدم. اما برای دیدن تو هم بود.
به چشماش نگاه کردم و گفتم من رو ببین. من هیچ چیز تازه ای برای تو ندارم و نمیخوام ببینمت.
در اینمدت یک لحظه هم فکر تو رو نکردم. برو و تنهام بزار.
پویا بلند شد و گفت تا دلت میخواد تنها بمون. ولی من دست بردار نیستم.
مجبورت میکنم.
پوزخند زد و گفت چه جوری مجبورم میکنی؟
وقتی از من ناامید بشی میری و ازدواج میکنی. خیلیها هنوز چشمشون دنبال توست.
این حرفا رو میزنی که بگی خیلیها هم چشمشون دنبال خودته.نقشه های خوبی تو اون مغز کوچکت داری.
در حالی که بلند میشدم بیرون برم گفتم. نقشه زیاد دارم. اول باید از دست تو خلاص بشم.
با خشم بازویم را گرفت و فشرد. یه بار دیگه از این حرفا بزنی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.
دستم رو ول کن . تو هنوز فکر میکنی من بیتای بیست و پنج ساله ام که عقلم رو بدم دست تو؟
در حالی که نفس گرمش صورتم را میسوزاند گفت تو هم عقلت دست منه هم قلبت.
نفسم به شماره افتاد از اینکه پویا هنوز به خودش جرأت میداد با من اینگونه رفتار کند به حد انفجار
رسیدم. با صدای ضربه هایی که بدر خورد پویا رهایم کرد و بیرون رفت.
ناهید گفت مهمانها دارن میرن.
باشه الان میام.
روی زمین ولو شدم. بازوانم درد میکرد. بخاطر رفتارهای دیوانه وار پویا دلم میخواست داد بزنم.
پس از چند دقیقه به ناچار بلند شدم و بیرو ن رفتم.
خوشبختانه پویا رفته بود . نفس راحت کشیدم.

روز بعد از تولد عسل خانم معین با هدیه ارزنده ای به دیدن نوه اش آمد.
خانم معین گفت که روز گذشته تلفن کرده ولی کسی جواب نداده.
مادر عذرخواهی کرد و گفت منزل بهنام بودیم. مادر حرفی از تولد نزد تا مبادا خانم معین دلگیر شود.
البته خانم معین اهل حرف و حدیث نبود و هیچ وقت شکایت و گله نمیکرد. در هر حال مادر بود ودوستدار نوه اش.
از عسل شنیدم که پویا به سفر رفته و چند وقتی بابایی اش را خواهد دید.
پس از دو هفته پویا آمد و تلفن کرد. مادر برای خرید بیرون رفته بود . گوشی را برداشتم.
سلام کرد . سر سنگین جوابش را دادم . گفت حالت چطوره؟
ممنون. کارتون رو بگید.
دیشب آخر وقت رسیدم نتونستم بیام عسل رو ببینم. امروز چه ساعت بیام دنبالتون.
با حیرت گفتم. دنبالمون...عسل رو ساعت پنج آماده میکنم .میتونی ببریش.
بدون تو عسل رو نمیخوام ببینم.
میل خودته. عسل دختر توست. ربطی بمن نداره.
تو هم مادرشی . تا وقتی تکلیفمون معلوم نشده باید عسل رو همراهی کنی.
من بایدن نمیبینم.
اما من می بینم.اگه میخوای عسل همیشه پیش تو بمونه باید همراهش بیای و گرنه دخترو رو ازت میگیرم.
داری من رو تهدید میکنی؟
تهدید نیست. یک پیشنهاد عادلانه است.
تماس را قطع کردم. پویا وارد مرحله تازه ای شده بود و جنگی نابرابر در پیش گرفته بود.
نباید زیر بار تهدیدش میرفتم.اما عسل چی؟ اون چه گناهی داشت که باید در کشمکش ها وسیله ای میشد تا هر کدام راحتتر به اهدافمون برسیم.
وقتی مادر آمد جریان تلفن پویا رو گفتم. مادر گفت پویا دلش برای تو تنگ شده و عسل رو بهونه میکنه.
ولی من دوست ندارم ببینمش. ازش بدم میاد. دنبال راهی هستم تا جدا بشم.
اگه میخوای جدا بشی راههای بهتری هم هست.با جنگ و دعوا که چیز ی درست نمیشه.فکر
این طفل معصوم باشین که بین شما دو تا حیرون مونده.
من منتظرم خودش برای جدایی پا پیش بذاره.
میدونی که اینکار رو نمیکنه.
پس خودم پیش قدم میشم.
زوده . بذار یه مدت بگذره. ازت که ناامید شد راضی به جدایی میشه.
از این همه صبر خسته شدم.
بیتا بازم صبور باش. من هنوز مطمئن نیستم که از پویا اونطور که میگی متنفر باشی.
هستم...چجوری باید نشون بدم.
تو از پویا متنفر نیستی از اتفاقی که افتاده دلگیری و کینه داری.
اگر واقع بین باشی میفهمی که این دو ربطی بهم نداره. پویا جای خودش رو داره.
سرنوشت آریا هم جای خودش.
سرنوشت اریا با سهل انگاری پویا عوض شد.
از روی احساس حرف نزن و تصمیم نگیر . کسی رو بی جهت محکوم نکن.
تو برای اینکه ثابت کنی پویا در مرگ آریا مقصر بوده حاضری عشقت .زندگیت و دخترت رو زیر پا بذاری.
اما به کی میخوای ثابت کنی. نمیدونم.
به خودم . به پویا و بعدها به عسل.
اگه اشتباه نمیکنی لابد میتونی ثابت کنی.
با ناامیدی گفتم بعد از ظهر چکار کنم؟
بخاطرعسل برو.
خودم چی؟
تو مادری و در برابر مسئولیتی که داری منم گفتن جایگاهی نداره. نفرت و غرورت مال گذشته اس.
تو الان زنی سی ساله هستی. زنی که هنوز مثل دختری نابالغ تصمیم میگیره و دیگرون رو که خیلی دوستت دارن نادیده میگیری.
هر وقت با خوشی و خوبی تونستی از پویا دل بکنی اون وقت شرطه. نه با عصبانیت و کنیه.
خیلی دوست دارم نشون بدم که این یک قهر نیست. یک اختلاف کوچک نیست. ناز عاشقانه نیست.
دوست دارم نشون بدم سی سالمه و میتونم برای خودم تصمیم بگیرم و بدون توجه اون احمق میتونم زندگی کنم. پویا یه طبل تو خالیه. فقط همین.
چرا ؟چون آریا مرده؟
بله چون آریا رو کشته.
بس کن خسته ام کردی. بیشتر از یک ساله که داری این حرفا رو میزنی. اونقدر حرفات مضحکه که کسی آنها رو جدی نمیگیره.
من احتیاجی ندارم کسی حرفهام رو جدی بگیره. خودم رو از دست پویا نجات میدم. بدون حمایت کسی.
اگه منظورت من و پدرته واضحتر بگو.
منظورم به شماهاست که با سرنوشت من بازی میکنین و حرکتی انجام نمیدین تا زودتر به نتیجه برسم.
بهنام با اون تولد گرفتن مسخره اش و پدر و شما با سکوت بی پایانتون.
انتظار نداشته باش دستی دستی بدبختت کنیم.
خوشبختی من در کنار پویاست؟ شما اینطور فکر میکنید؟
شاید از تو دفاع نکنیم. اما از پویا هم حمایت نکردیم. من و پدرت منتپریم تا هر دو سر عقل بیاین.
یا پویا تو رو طلاق بده و یا تو دست از این لجاجت برداری.
باشه هر طور مایلید فکر کنید.پس بشینید و ببینید چه خواهد شد.

برخلاف میلم بعد از ظهر آماده شدم تو با عسل بیرون رفتیم. پویا همان لحظه وارد کوچه شد .
پیاده شد و عسل را عاشقانه بوسید.
دلم برات تنگ شده بود عسلی.
عسل سر روی شانه پویا گذاشت و گفت مامی رو بوس نمیکنی؟
پویا نگاهم کرد و گفت سلام.
جوابش را دادم و با یک دنیا حرص در عقب اتومبیل را باز کردم. پویا در را بست و گفت اونجا جای عسله و در جلو را باز کرد.
نشستم و گفتم این هم جزوی از تهدیدهاست؟
این ادب و تربیته. بنده راننده شما نیستم.
به خیابان اصلی رسیدیم گفتم پویا این بازی خوبی نیست که شروع کردی. تو خودت نیستی.
تو هم خودت نیستی.
من همینم که بودم. اما تو یکدفعه جلد عوض کردی . کارت بجایی رسیده که عسل رو بهونه قرار میدی.
پویا صدای ضبط را بلند کرد تا عسل متوجه حرفهای ما نشود.
نزدیک دو ساله که منتظرت هستم. منم آدمم... تاکی باید به این وضع ادامه بدم؟
خیله خوب منم همین رو میگم. ما میتونیم با صلح و آرامش از هم جدا بشیم.
ترمز وحشتناکی زدو کنار خیابان ایستاد. برگشت و نگاهم کرد. دو سال انتظار کشیدم که با صلح و آرامش جدا بشیم؟
به عسل نگاه کردم که با نگرانی ما را می پایید. خجالت بکش. عسل ترسید.
از آینه نگاهی به عسل کردو لبخند زد. عسل بابا کجا ببرمت؟
همون جا که چرخ و فلک داره.
بازی کامپیوتری هم داره؟
آره . میبری؟
آره که میبرم.
دوباره اتومبیل رو بحرکت در آورد.
برات متأسفم. من احمق رو بگو که به پای تو نشستم تا برگردی.
کجا باید برگردم. با کدوم امید. با کدوم عشق. با رفتن آریا تمام گذشته من سوخت و خاکستر شد.
تو هم برای من مردی.و بی اختیار به یاد آریا گریه ام گرفت.
آریا پسر منم بود. تو فرصت ندادی حرف بزنم و از خودم دفاع کنم. طوری رفتار کردی
که خودم رو قاتل بدونم.
نیستی؟
نه نیستم. منم پدرم . آریا پاره تنم بود. درست مثل خودم بود. هر وقت نگاش میکردم تصویری از کودکی خودم رو میدیدم. اما تو فکر میکنی آریا فقط متعلق بتو بود. مال تو بود.
حرفهایی که باید دو سال پیش میگفتیم مثل زخمی سر باز کرده بود و گلایه ها شروع شده بود.
پویا پیاده شد و برای عسل بستنی خرید تا کمتر متوجه جر و بحث ما شود.
بیتا اگر فقط یکبار به من اجازه میدادی ببینمت اگه میگذاشتی کنارت باشم و پرستاریت رو بکنم
شاید خیلی زودتر از این مرگ آریا رو فراموش میکردیم.
مرگ آریا فراموش نمیشه. پسر من دیگه برنمیگرده.
عسل بستنی بدست خوابش برد. پویا ناچار شد دوباره پیاده شود . بستنی را بیرون انداخت و دستمال کاغذی دست و دهانش را پاک کرد و دوباره راه افتاد.
بیتا اگه بدونم از ته دل از من متنفری قول میدم برای همیشه ترکت کنم.
برم و پشت سرم رو نگاه نکنم. اما تو این حرفا رو از ته دل نمیزنی. و دستم را گرفت.
با حرص دستم را بیرون کشیدم و گفتم از ته دل میگم. چطور باید ثابت کنم تمام حرفام حقیقته.
اگه ثابت کنی اگه مطمئن بشم منم سر قولم هستم.
به محل پیشنهادی عسل رسیدیم. پویا عسل رو بغل کرد و گفت دخترم رسیدیم. چرا خوابت برد؟
مگه نمیخواستی بازی کنی؟
عسل خواب الود به اطرافش نگاه کرد و با دیدن آنجا با ذوق پایین پرید و بطرف بازیها رفت.
روی صندلی نشستم و پویا عسل رو برای بازی برد. بیشک پویا پدر خوبی بود.اما برای من دیگه همسر خوبی نبود.
پس از یکساعت عسل خسته شد و گفت دلش پیتزا میخواد. شام خوردیم . تا زمان برگشت به خونه پویا هیچ حرفی نزد . من هم به آن دو نگاه میکردم که اوقاتشان را با لذت میگذراندند.
شب با گریه به خواب رفتم.یاد آریا دوباره زنده و تازه شده بود و مقصر کسی جز پویا نبود
که با باز کردن درهای بسته گذشته قلبم را صد پاره میکرد.
بهرام دعوتنامه ای فرستاد تا سفری به آلمان بروم. فکر بدی نبود . با پولی که پویا مرتب برایم واریز میکرد
مشکلی نداشتم. پس انداز قابل توجه ای شده بود. چون برداشت زیادی نمیکردم. میتونستم سفری خاطره انگیز همراه عسل داشته باشم. شاید هم برای همیشه میماندم و بر نمیگشتم. در این صورت از دست پویا هم خلاص میشدم.
با او تماس گرفتم و گفتم میخواهم ببینمش . بدون عسل. قرار شد ساعت هفت دنبالم بیاید.
جلوی نزدیکترین کافی شاپ ایستاد. میز دونفره ای انتخاب کردیم و نشستیم.
اغلب دختران و پسران جوان آنجا را پر کرده بودند. یاد خودم افتادم و روزهای خوشی که گذرونده بودم.
پویا پس از سفارش قهوه و شیرینی منتظر شد شروع کنم.
بی مقدمه گفتم میخوام برم پیش بهرام.
خوب؟
شاید برای همیشه.
خوب؟
با حالتی عصبی گفتم خوب همین.
تکلیف عسل چی میشه؟
با خودم میبرمش.
لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت با اجازه کی؟
اون دختر منه . بنابر این هر جا برم باید با من باشه.
با خونسردی گفت تو نمیتونی هر جا بری. چون من اجازه نمیدم.
میشه لطف کنی بگی شما چه کاره بنده هستید؟
در حالی که به صندلی تکیه میزد و دست به سینه نشست گفت من همسر تو هستم و پدر بچه ات.
بله درست میفرمایید. همسرم بودید. ولی در حال حاضر چه کاره اید؟
گفتم که ... میخواستی خوب گوش کنی و معنی حرفم رو بفهمی.
تو خوب گوش کن. معنی حرفت واضح بود اما بی معنی بود. من همه کارامو کردم .
بلیت هم گرفتم. نه تو و نه هیچ قانونی مانع رفتن من بشه.
من با قانون کاری ندارم . خودم قانون رو اجرا میکنم.
با تمسخر گفتم . چطوری؟
وقتش که برسه . میفهمی چطوری این کار رو میکنم.
من رو تهدید نکن . میدونی از تو لجبازترم.
میتونی امتحان کنی.
عسل رو میخوای؟
همینطوره.
پس بگو تمام چک و چونه ات برای عسل بوده.اگه مانع رفتنم بشی اونم میگذارم برای تو.
میدونم که خیلی بی عاطفه ای. غیر از این انتظاری از تو ندارم.
من بی عاطفه ام؟ تو مجبورم میکنی. حاضرم تا آخر عمر عسل رو نگه دارم.
اما اگه مانعی برای رسیدن به آرزوهام باشه مجبورم از خیرش بگذرم.
در حالی که بلند میشد گفت آرزوهات مال خودت . عسل رو بگذار و برو.
بلند شدم و رخ در رخش ایستادم. حالا تو بی عاطفه ای یا من؟
من نمیتونم دوری عسل رو تحمل کنم. اما اونجور که پیداست تو میتونی.
همان موقع هم میدونستم برگ برنده دست پویاست.
ناچار بودم متانت بخرج بدم. باشه فقط یک ماه میرم.
چه تضمینی برای این حرفت داری؟
تو حرف من رو قبول نداری؟
چون میشناسمت میگم.
هر تضمینی بخوای میدم.
راجع به این مسئله فکر میکنم و جواب میدم و بدون خداحافظی آنجا را ترک کرد.

پویا رضایت داد به این سفر برویم.دنبال کارهایم بودم. تهیه سوغاتی و کارهای سفارت وقت گیر بود.
برای ده روز بعد بلیت گرفتم. چند روز مانده به سفر از خانم معین تلفنی خداحافظی کردم. کتی از شنیدن خبر سفر خوشحال شد و گفت برای روحیه ام خیلی لازم است.
گفت برو و برگرد شاید سر عقل اومدی.
پویا رو دیگه ندیدم. شب پیش از سفر عسل پیش پدرش ماند. قرار بود صبح پویا ما را به فرودگاه ببرد.
پدر و مادر با وجود پویا نگرانی از بابت بدرقه ما نداشتند و ترجیح دادند در خانه خداحافظی کنند.
در مسیر فرودگاه پویا با اخمهایی گره کرده کلامی حرف نزد. با نشان دادن کارت شناسایی اش تا دم پلکان هواپیما همراهیمان کرد.
لحظه خداحافظی با نگاهی عمیق و صدایی گرفته و عصبی گفت فراموش نکن فقط یکماه.لحظه ای دلم خواست سر بسرش بگذارم. کاری که مدتها بود انجام داده بودم.
شاید از شور وشوق سفر بود.
به خاطر عسل میگی.؟
فکر کن بخاطر عسل میگم.
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم من هیچ وقت آدم باهوشی نبودم.
خودت خوب میدونی که منظورم چیه. حالا چرا لحظه رفتن داری سر بسرم میزاری.
امیدوارم بهت خوش بگذره.
ممنونم.
مواظب دخترم باش.
مواظب دخترمون هستم.
سلام من رو به بهرام و گریس برسون.
باشه.
نمیخوای آرزویی برام بکنی؟
چه آرزویی؟
به امید دیدار.یا مراقب خودت باش و ...
دیدار رو مطمئن نیستم. اما میتونی بخاطر عسل مراقب خودت باشی.
لبخند کمرنگی گوشه لبانش پدیدار شد.
پس از جدایی از پویا به سمت پلکان هواپیما رفتیم. عسل از دیدن هواپیما به وجد آمده بود و با دقت اطرافش را زیر نظر داشت تا چیزی را از دست ندهد.
روی پلکان آخر ایستادم و با نگاه دنبال پویا گشتم. لحظه ای فکر کردم چیزی گم کرده ام و یا فراموش کرده ام آن را با خودم بیاورم. کیفم را باز کردم و محتویات آن را بررسی کردم.
پویا خودش را به من رساند و گفت چیزی گم کردی؟
با گیجی نگاهش کردم و گفتم نمیدونم. یکدفعه یاد چیزی افتادم که نمیدونم چیه؟
پویا خندید و گفت یاد چیزی افتادی که نمیدونی چیه؟ باید روی این جمله ات فکر کنم.
با دلخوری نگاهش کردم . گفت این فکر مزاحم برای همه پیش میاد.نگران نباش.
خوب اگه تو اینطور فکر میکنی منم خیالم راحته که فکرم وسواسی بیش نیست.
لحظه ای در نگاه هم خیره ماندیم. آهسته گفتم خداحافظ و بیدرنگ برگشتم و به داخل هواپیما رفتم.
بهرام ساکن شهر کلن بود. شهری آرام و دوست داشتنی با طبیعتی سبز و بارانی و آدمایی غریب و بی آزار.
مثل آن بود که ساکنان آنجا به توافق رسیده بودند که هیچ کاری به کار هم نداشته باشند.
هر کس به سویی میرفت. درست مثل آدم فضاییها حتا با دیدن چیزهای عجیب و غریب هم توجه شان جلب نمیشد.
و اهمیت چندانی نمیدادند. بنظرم کتی هیچگاه به آلمان سفر نکند چون آنجا کشوری با مظاهری نه چندان کهن بود.
تمام مسائل حاشیه های آن به جنگ جهانی دوم و هیتلر ختم میشد. نسل گمشده در جنگ.
وجود رودخانه مقدس راین و کلیسای مشهور رم امتیاز بزرگی بود که شهر کلن را به یکی از مراکز توریست تبدیل کند.
رودخانه ای با قایقهای کوچک و بزرگ و منظره ای بس بدیع و زیبا.
بخصوص هنگام شب که تماشای آن خالی از لطف نبود.
اولین کار بهرام و گریس اظهار تأسف از مرگ آریا بود.
دختر بهرام قد کشیده بود و در سن شش سالگی بزرگتر از سن و سالش نشان میداد.
هلن با محبت زیاد با عسل رفتار میکرد و تمام وسایل اتاق کوچکش را در اختیار او گذاشته بود.
گریس سه روز مرخصی گرفت تا مهمان نوازی خود را در حق ما تکمیل کند.
زندگی خوب و جمع و جوری داشتند و از دغدغه هایی که در ایران خانواده ها با آن دست به گریبان بودند دوری میکردند. زندگی سه نفره و آرام.
موهای سر بهرام ریخته بود و شبیه دانشمندان شده بود. از لقبی که به بهرام دادم میخندید.
باز ویروس قدیمی بسراغم آمد و از خرید و گشتن در فروشگاههای کوچک و بزرگ خسته نمیشدم.
گریس از خرید کردنهای من حیرت میکرد و میگفت ایران پر از مده. نمیدانست برای من اینجا و آنجا ندارد و میل به خرید و ولخرجی اشتهای من را باز میکرد.
ارتباط من با گریس کمی دشوار بود و بیشتر مثل کر و لالها با هم حرف میزدیم.
با اشاره و کمک بهرام منظور یکدیگر را بیان میکردیم.
عسل هر شب با پویا حرف میزد . چند بار هم با بهرام صحبت کرد و بابت زحمتهای ما تشکر کرد.
یک روز در میان با پدر و مادر حرف میزدم. کتی هم فراموشم نکرده بود و چند بار تماس گرفت.
گریس با اشاره به عکس پویا میگفت خیلی خوب و اشاره به مغزش میکرد و میگفت نداری.
گریس عقیده داشت هلن شبیه من است و از این بابت خشنود بود. البته هلن کمی شبیه بهرام بود اما شباهتی بین خودم و برادرزاده ام نمیدیدم.
بهرام میگفت گریس دوستت دارد و دلش میخواهد هلن شبیه تو باشد.
بهرام در مورد رابطه ام با پویا جویا شد.گفتم هنوز بهمان حال هستیم.
بهرام گفت پویا مرد خوبیه .فقط بد آورده و تو هم زیاد سخت میگیری.
بهرام مثل بقیه طرفدار پویا بود و از رفتار من چندان دل خوشی نداشت. عسل هر تی شرت و شلواری میدید میگفت برای بابایی بخر.چند دست لباس و دو ادکلن خریدم تا از طرف عسل به او بدهم. خرید برای دیگران سخت ترین مرحله بود.
سفارشهای ناهید و مادر و پدر و کتی حسام و بهنام . برای خانم معین و پدرام همینطور عمه جون و شیرین جون و بقیه.
خانواده گریس شبی ما را دعوت کردند. چند تن از دوستان بهرام هم به دیدنم آمدند و دعوتمان کردند تا بازدیدشان را پس بدهیم.
گریس دستپخت خوبی نداشت و از من میخواست غذاهای ایرانی یادش بدهم.
مادر مقداری سبزی و مواد غذایی فرستاده بود که با استفاده از آنها غذاهای دلخواه بهرام و گریس را می پختم.
گریس عاشق فسنجان شد. ظرف بزرگی خورشت فسنجان پختم تا در فریزر بگذارد.
یکشنبه ها به پیک نیک میرفتیم و بهرام به یاد وطن کباب کوبیده و جوجه کباب درست میکرد و با دوستان ایرانی که به آنجا میامدند دور هم غذا میخوردیم.
برادر گریس یک آلمانی دو آتشه بود . به بهرام گفته بود که اگه بیتا از همسرش جدا بشه من حاضرم با او ازدواج کنم.پیشنهاد جالبی بود. به خصوص که فهمیدم دو بار ازدواج کرده!
شاید بدش نمیامد اینبار با یک زن ایرانی زندگی کند تا به تجربیاتش اضافه شود.
اگر این حرفها به گوش پویا میرسید با اولین پرواز خودش را به کلن میرساند تا در دوئلی شرافتمندانه رقیب را از صحنه بیرون کند.
عکس سه نفری که در تولد عسل گرفته بودیم بالای تخت عسل بود و هر شب عکس پدرش را میبوسید و بخواب میرفت.
آخر هفته ها بهرام ما را به چند شهر نزدیک برد از جمله فرانکفورت و هامبورگ که فاصله چندانی با کلن نداشتند. صبح میرفتیم و آخر شب برمیگشتیم. در واقع زیبایی آلمان به آن بود که هر شهری میرفتی تفاوتی
با دیگری نداشت.
ساختمانها و فروشگاهها یکنواخت و زنجیر وار در همه شهرها بچشم میخورد.عادتهای غذایی یکسان و سادگی بیش از حد انها نکته جالب توجه آن مملکت بود.
بهرام میگفت تمام اروپا به یک شکل است و چندان متوجه نمیشوی از آلمان به هلند و یا بلژیک رفته ای.
چند روز مانده به بازگشتمان پویا تلفن کرد و خواست با من حرف بزند.
پویا بدون مقدمه گفت بیست و پنج روزه که رفتی یک بار هم نخواستی حالم رو بپرسی.
تو چرا حال من و نپرسیدی.
میخواستم بدونم معرفتت چقدره.
به پای تو نمیرسه.
عسل چطوره؟
خوبه.
خوش میگذره.
بد نیست . جای شما خالی.
مطمئنی جای من خالیه؟
تعارف بود.
سر قولت که هستی.
باز دلم خواست سر بسرش بگذارم. معلوم نیست. تا ببینم چی پیش میاد.
گمان کنم باز داری سر بسرم میگذاری.
نه چندان.
اگه زیر قولت بزنی پلیس اینترپل فراموشت نشه.
فراموش نمیکنم. چون یاد آور گذشته است.
منظورم آینده بود.
میتونی دسگیرم کنی.
اگه دستگیرت کنم زندانی میشی اما نه تو زندون. بلکه تو خونه. زندانبان هم کسی جز خودم نیست.
من از اینجا خوشم اومده شاید دوباره برگردم.
به گوشم رسیده خیلی بهت خوش میگذره.
نکنه اینجا هم جاسوس دارم؟
چه ساعتی پرواز داری؟
فکر کنم حدود ده شب برسیم. راستی چیزی لازم نداری؟
نه همونهایی که خرید کافیه.
تو از کجا میدونی من برای تو چی خریدم؟
با خنده گفت جاسوس کوچولو گفته.
بعد از خداحافظی به عسل نگاه کردم. در ظاهر تلویزیون نگاه میکرداما حواسش به من و مکالمه تلفنی ام بود.

ساعتی که در هواپیما و روی ابرها بودم به یک ماهی که در آلمان گذراندم فکر کردم.
متوجه شدم چقدر دلتنگ خانواده و دوستان شدم. البته کمی هم دلتنگ پویا.
محال بود تصمیم به ماندن بگیرم. با تمام آرامش و سکوتش غربتش ویرانگر بود.
در ابتدای ورود همه چیز جالب و پرشور است اما پس از مدتی حس زنده بودن از وجودت پر میکشد و خلأ بزرگی
درون خود احساس میکنی که با هیچ چیز جز خاک و هوای وطن پر کردنی نیست.
بدتر از همه اجتماع درهم و برهم انها بود. جوانانی خسته و بیزار از این همه لذایذ بیحد.
دختران نوجوان باردار و پسران همجنس گرا هدیه آزادی بیحد و حصر اجتماع آنان بود که نمیدانستند چطور با آن مقابله کنند.
در ظاهر همه چیز زیبا و آرام است . ولی در درون آشوبی برپاست تا آن را یکباره بالا بیاورند تا شاید از این همه تلاطم آسوده شوند.
وقتی شبها عسل عکس پویا را میبوسید من نیز خیره به قاب عکس میماندم. حسی قدیمی و آشنا در
وجودم بیدار شده بود.
نمیتوانستم بفهمم وابستگی بود یا ترحم ویا دلتنگی. چندان راجع به ان فکر نمیکردم چرا که آریا من رو صدا میکرد و باز نفرتم به اوج میرسید.
دو خط موازی که در یک طرف پویا و در طرف دیگر آریا قرار داشت.دوخط موازی که هیچ وقت بهم نمیرسیدند.
پسر رو نمیتونستم فراموش کنم . همانطور که هنوز هم پویا رو فراموش نکرده بودم.
دو سال و اندی زمان کمی نبود. چطور قادر نبودم پویا و زندگی گذشته ام رو ببوسم و کنار بگذارم.
با عسل چه میکردم و اقوام که مرتب صدای پچ پچ آنان بگوشم میرسید.
انتقادها و پیشنهادها و راه حلهایی که میدادند.
وقتی به تهران رسیدیم تصمیم گرفتم به هیچ چیز فکر نکنم. حالا که همه چیز خوب بود و عسل کنارم بود .
باید باز منتظر میماندم تا پایان قصه را پویا تمام کند.
پدر و ماد رو بهنام و ناهید در فرودگاه به انتظار ما بودند. عسل با دیدن انان دستم را رها کرد و بطرفشان رفت.
ایستادم و دور و برم را نگاه کردم تا شاید پویا را ببینم. ممکن نبود به استقبالمان نیاید.
مادر دست تکان داد تا بطرفشان بروم.
در اتومبیل پرسیدم مادر پویا چرا نیامد؟
رفته مأموریت . خانم معین تلفن کرد و گفت سفر ناگهانی پیش آمد و فرصتی برای عذر خواهی نداشت.
خانم معین نگفت کجا رفته؟
گفت خارج از کشور .ولی نگفت کجا.
حسادتی خاموش که مدتها بود در من مرده بود به مغزم هجوم آورد. پویا و سفر. اون هم به خارج از ایران.
عسل در ماشین بهنام بود و از آنجا دست تکان میداد.
از اقوام چه خبر؟ حالشون خوبه؟
همگی خوبن.
کتی چطوره؟
خوبه . منتظره بیای تا خبر جدیدی بده.
راجع به چی؟
قول دادم حرفی نزنم. تا خودش بگه.
امان از دست کتی. چند بار تماس گرفت .اما حرفی نزد. پدر براتون پالتوی خیلی خوشگلی خریدم. مطمئنم
خوشتون میاد.
اگه قول بدی پولشو چند برابر از من نگیری حاضرم قبول کنم.
با شکوه گفتم.پدر ... با پول خودم خریدم. خیالتون راحت.
میدونم هر چی پول داشتی خرج کردی و اومدی.
به صندلی تکیه دادم و فکر کردم چقدر وسواس برای ظاهرم بخرج دادم.آرایش مناسب. لباسهای جدید و عطری تازه برای آنکه دل پویا رو یه جوری بسوزونم و خودم رو برخ بکشم.
بدجوری تو ذوقم خورد. به خصوص که پویا هم از ایران خارج شده بود. حتی اگر برای مأموریت هم رفته بود فرقی نمیکرد.
روز بعد خانواده عمو جان و دایی جان و خانم معین و پدرام به دیدنم امدند.
عاقبت پدرام راضی به ازدواج با مریم شده بود. فرناز جون هم سال گذشته با پسر دوست قدیمی پدرش ازدواج کرده بود ه البته من عذرخواهی کرده و در جشن شرکت نکرده بودم.
کتی را به آشپزخانه کشاندم و گفتم بدجنس چه خبری برام داری که از دیروز تا حالا تو خماری موندم.
اوه... چه عجول. بذار از راه برسی.
رسیدم . اگه نگی سوغاتی بی سوغاتی.
دهانش را به گوشم نزدیک کرد و گفت من حامله ام.
خبر فوق العاده ای بود. با طبیعت پرشور و عجیب و غریب کتی بچه دار شدنش هم شگفت انگیز بود.
ساحره من میخواد مادر بشه.
این هم یک جور جادو گریه.
همدیگر رو در آغوش کشیدیم گفتم بقیه خبر دارن؟
اره . حسام مهلت نداد. از آزمایشگاه که اومدیم راه افتاد و خونه به خونه خبر داد.
سراغ حسام رفتم و به عادت چند وقت اخیر از دور بوسیدمش و گفتم پدر گرامی مبارکه.
منمون .برای بچه هم سوغاتی آوردی؟
کف دستم رو بو نکرده بودم که قراره بزودی خاله بشم.
کتی گفت پویا رو ندیدی؟
نه رفته مأموریت خارج از ایران.
خیلی بد شد.
چرا؟
آخه خیلی خوشگل شدی . آب و هوای اون جا بهت ساخته. اگه میدیدت دیگه ولت نمیکرد.
خودمم انتظار نداشتم نباشه.
پویا غیر قابل پیش بینیه . حیاط خلوتش که یادت نرفته.
دست از این حیاط خلوت دید زدن بردار. چون من خیری ندیدم.
سوغاتیها را دادم. ناهید از لباسهایی که خریده بودم خیلی خوشش آمد.
کتی دنبال آثار باستانی بود که گفتم فقط دیوار برلین بود که نمیشد بیارم.
خودم که برم شده با دندون بکنم یه تکه میارم.
مطمئن بودم که کتی این کار رو میکنه.

هر روز منتظر آمدن پویا بودم.در صورتی که خانم معین گفته بود بازگشتش زودتر از دو هفته نیست.
این انتظار را به حساب عسل میگذاشتم که دلش میخواست پدرش را ببیند و چندان مایل نبودم اسم دیگه ای
روی آن بگذارم. یکبار که عسل رو به سینما بردم مادر گفت پویا تلفن کرد و حالتون رو پرسید.
نگفت بازم تماس میگیره؟
حرفی نزد. گفت فرصت نداره و جای مشخصی هم نیست. سلام رسوند.
بعد بطرف عسل رفت و او را بوسید و گفت این از طرف بابا پویا که گفت تو رو ببوسم.
عسل برو لباستو عوض کن.
عسل به اتاق رفت. با صدای بلند گفتم. بره به جهنم . بره به جهنم . بره گمشه. ازش متنفرم که داره با زندگیم بازی میکنه. میگه عاشق عسلم . اما یه ماه و نیمه او را ندیده و بیتفاوته.
تمام حرفاش دروغه. تلفن کرده؟ برای چی تلفن کرده . میخواد بگه آره منم هستم.ولی کجاست؟
مادر هاج و واج به من نگاه میکرد. درست مثل گذشته. مثل روز خواستگاری که گل رو پرت کردم.
مثل روزی که گوشی موبایل را گرفته بودم و مثل خیلی وقتها دیگه.
به اتاقم رفتم و در رو به هم کوبیدم. لبخند مادر در ثانیه آخر به من فهماند که به چیزی در ورای رفتارهایم توجه دارد. رازی نهفته و خاموش.
دو روز بعد پویا تلفن کرد. مادر گوشی رو به دستم داد. سلام کردم.
سلام رسیدن بخیر.
حالا که رسیدن شما به خیره.
دیشب اومدم...
نگذاشتم حرفش تمام شود.و فرصت نکردی دخترت رو بعد از یک ماه و نیم ببینی.
خیلی دلم میخواست ببینمش. اما دیر وقت بود و با چند دقیقه مشکلم حل نمیشه. میخوام بعد از مدتی که عسل رو میبینم یک روز کامل با اون باشم.
در دل گفتم فقط عسل رو ببینی لابد سفر خوبی داشتی که نمیخوای من رو ببینی.
عسل بیتابی میکنه. میفرستمش خونه مادر جون .
من این همه صبر نکردم که عسل بیاد خونه مادر.
هر جا دوست داری ببرش.
تا یک ساعت دیگه حاضر شو ... میریم ویلا.
تعجب کردم و گفتم معذرت میخوام چی فرمودید؟
تا شب برمیگردیم. سفری یک روزه.
چه تضمینی میدی؟
قول من قوله.
من برای سفر یک روزه آمادگی ندارم. میتونی با عسل بری.
یک ساعت وقت برای سفر یک روزه کم نیست و بی آنکه متنظر جوابم بماند. تماس رو قطع کرد.
مادر با لبخندی که چند روز بود کنج لبانش آشیانه کرده گفت پویا چی میگفت؟
میخواد یک روزه بریم ویلا و برگردیم تا به این بهانه عسل رو بیشتر ببینه.
چه پیشنهاد خوبی . نکنه مخالفت کردی؟
به نگاه مادر خیره شدم. مامان شما یکی دو روزه یه جوری شدین.
تو هم چند وقته یه جوری شدی.
خیالاتی نشین. چون من هنوز روی حرفم هستم.
من که حرفی نزدم. خودت میگی . خودت هم جواب میدی.
باشه . حق با شماست. امیدوارم اشتباه کرده باشم و فکر شما غیر از این باشه که من حدس میزنم.
تو هم شدی کتی که فکر آدما رو میخونه.
فکر مامان گلم رو که میتونم بخونم.
به اتاق رفتم و چند دست لباس رای عسل برداشتم. عسل از اینکه به زود ی پدرش را خواهد دید سر کیف آمده بود و وسایلش را جمع میکرد. دو تا از عروسکهای دلخواهش را جدا کرد تا با خود بیاورد.
پویا آمد من در اتاق بودم که با مادر احوالپرسی کرد.
پس از چند دقیقه در اتاق زد. و گفت پویا بیرون منتظره.
مادر رو بوسیدم و گفتم به پدر بگین فرصت نشد خداحافظی کنم . به امید خدا شب برمیگریم.
برو به سلامت. فکر چیزی نباش. سعی کن خوش بگذرونی.
عسل زودتر از من به کوچه رفته بود و با پدرش گرم صحبت بود.
پویا با دیدن من لحظه ای بیحرکت ایستاد. عسل حرف میزد اما گوش نمیداد.
از حالت نگاهش شرمزده شدم. با صدایی آرام سلام کردم.
عسل رو پایین گذاشت و گفت سلام . خوبی؟
خوبم .تو چطوری؟
با دیدن عسل معلومه که خوبم.
دروغگو... از دیدن عسل. در حالی که نگاهش چیز دیگری میگفت.
با دیدنش فهمیدم دلتنگ پویا بودم و تمام لحظه ها در انتظار آمدنش به سر میبردم.
عسل یکریز حرف میزد و شیرینی زبانی میکرد و فرصت نمیداد تا پویا با من حرف بزند. وقتی خسته شد گوشه صندلی آروم گرفت.
خوب . اول تو تعریف میکنی. یا من.البته خانمها مقدمند.به شرطی که مثل عسل که به مامانش رفته مهلتی هم بمن بدی.
حرفی برای گفتن ندارم. شما میتونید صحبت کنید.
مدت زیادیه که همدیگر رو ندیدیم. ممکن نیست حرفی نباشه.
حق با توست. مدت زیادیه. اما مثل برق و باد گذشت.
مثل برق و باد گذشت چون عسل با تو بود و مشکل چندانی نداشتی . اما برای من اینطور نبود.
جدی؟ پس برای همین بود که به مأموریت رفتی؟
چاره ای نداشتم. وقتی دستوری ابلاغ میشه مأمورم و معذور.
خوب میگفتی؟
میخواستم بگم من رفتم و یک ماه موندم. زیر قولم نزدم و سر وقت اومدم ولی تو... نبودی!
و اهمیتی هم نداشت که دخترت رو مدتیه ندیدی.
پس بذار بقیه اش رو من بگم. تو رفتی . من منتظر شدم و روز شماری کردم تا برگردین . بعد مجبور شدم مأموریت برم.
مأموریتی رفتی و فقط یک بار به خودت زحمت داری حال ما رو بپرسی.
خیالم راحت بود که تو خونه و پیش مادر و پدرت هستی.
که اینطور . برای سهل انگاریهات جوابهای متقاعد کننده ای داری.با حسادت پرسیدم کجا رفته بودی؟
یه جای خوب و باصفا.
کجا؟
یک کشور عربی به نام دبی. زیاد از ایران دور نیست. اما جای خوبیه.
دبی. چه حرفها که از دبی به گوش نمیرسید. پس حسابی سرت گرم بوده.
تا دلت بخواد. از اونجا هم به کویت رفتیم . جای بخصوصی مستقر نبودیم.
نبودید؟
آره با همکارانم بودم.
چه مأموریتهای جالبی به پستت خورده.
دلم میخواست حرفی بزنم تا حسابی حال پویا رو بگیرم. اما او سر حال و بشاش بود و باحرفایش دل من رو میسوزوند.
البته برای مردایی مثل تو رفتن به دبی خیلی عالیه و خوش میگذره.
قرار نبود تیکه بندازی. من گفتم کشور خوبیه . نمدونستم حسادت میکنی.اونم از نوع زنانه.
من حسادت میکنم؟ یک ماه در اروپا بودن کمتر از دبی نیست.
خوب آره . با اون مردای عتیقه و مو بورش.
همه که مثل شما خوش قیافه نمیشن.
با صدای بلند خندید و گفت از قضا چند کار هم به من پیشنهاد شد که فکر میکنم بخاطر قیافه خوبیه که دارم و دوباره خندید.
لابد محافظ حرمسرای یک شیخ باید میشدی. که از بس خورده باد کرده و نمیتونه مواظب همسرانش باشه.
عربها خوشتختن چون وقتشون رو برای یک زن تلف نمیکنن. اولی نشد دومی یا دهمی.
چه هیجان انگیز.
و خوشتختتر از اون که عشق و عاشقی حالیشون نیست.
بنابر این با روحیات شما سازگار نبود.
وسوسه پول باعث سازگاری آدما با محیطه.
از تو بعیده که خودت رو یک آدم مسئول میدونی و در باره پول حرف میزنی.
منظورم خودم نبود. در کل آدما اینطور هستن. حالا تو تعریف کن . حوصله ات سر نرفت؟
نه. چرا باید سر بره. فقط دلتنگ مادر و پدر بودم.
فقط دلتنگ مادر و پدر ؟
اجازه میدی از مناظر جاده لذت ببرم یا میخوای تا رسیدن به مقصد سربسرم بذاری.
کنار جاده توقف کرد و گفت بیا از نزدیک مناظر رو نگاه کن. منم چای میگیرم.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان همین امشب-شادی داودی کافه رمان 130 37,667 ۲۴-۰۶-۱۳۹۳, ۰۶:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
Package_favorite رمان" آرام" نوشته سیمین شیردل leili 106 13,951 ۱۳-۱۲-۱۳۹۰, ۱۲:۱۲ ق.ظ
آخرین ارسال: Galaxy