خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 13 رأی - میانگین امتیازات: 3.08
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #1
رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه
برای آنانکه فرفره زندگیشان با اولین باد شکسته شد.
امضای پروانه سیاه
[تصویر:  20120609172119_love29_078.jpg]
۸-۳-۱۳۹۱, ۰۸:۰۲ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #2
RE: رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه

تقدیم به کسی که شانه هایش امن ترین مکان برای گریستن و محکم ترین مکان برای تکیه کردن است٬حتی به هنگامی که بزرگترین غم ها به روی شانه اش سنگینی میکند...
امضای پروانه سیاه
[تصویر:  20120609172119_love29_078.jpg]
۸-۳-۱۳۹۱, ۰۸:۰۳ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #3
RE: رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه
من در سرزمینی زندگی میکنم که مردمانش هرشب
قلب پاره پاره مرا به روی تکه چوبی میگذارند
و به گورستان قلب های گمشده میبرند
و هر صبح آن را به من باز می گردانند.
و زمینش به هنگام هربار گام نهادن من به روی آن دهان می گشاید
و مرا در خود فرو می بلعد
و حتی آسمانش در سیاه ترین شب های تاریک،
نور کوچکترین شهاب خود را نیز از من دریغ می کند.
امضای پروانه سیاه
[تصویر:  20120609172119_love29_078.jpg]
۸-۳-۱۳۹۱, ۰۸:۰۵ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #4
RE: رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه
کاش پرده می فهمید تا پنجره باز است "
فرصت رقصیدن دارد٬ کاش می فهمید
باد همه ی فرصت اوست..."



نامه ای به یک دوست:
مهربونم!
همه ی بوسه های تلخ و شیرین روی لبهام رو با این تکه کاغذ به تو میسپارم.قلب شکسته م هنوز رفتنت رو باور نکرده!لحظه رفتنت رو هنوز از یاد نبردم.دستات رو محکم گرفته بودم و با فریاد ازت می خواستم که نری و تو مثل همیشه آروم و بی صدا نگام می کردی. دستام رو فشردی و لبخند زدی، دستام گرم شد و تو رفتی!
آروم و بی صدا مثل اونوقتا که من با جیغ و فریاد از بابای خسته م عروسک نو می خواستم و تو آروم و بی صدا روی دستای پینه بسته پدرت بوسه میزدی.
بعد از تو رنگ دنیای ما عوض شد. عطر گلهای توی باغچه ها عوض شد.رنگ بال پروانه ها عوض شد.
بعدازتو دیگه هیچکدوم از بچه های همسایه منو توی بازیهاشون راه نمیدادن و من تنها شدم، من توی تنهایی بزرگ شدم. آخ!من چقدر تنهام...
چه احساس خوبیه که وقتی گریه می کنی کسی باشه تا اشکاتو پاک کنه، سرت رو تو بغلش بگیره و موهاتو نوازش کنه و اونقدر باهات حرف بزنه تا آروم شی.
احساس خوبیه درست مثل اونوقتی که توی کوچه باغ محلمون میدویدیم و به چرخیدن فرفره های رنگی توی دستامون نگاه میکردیم و بلندبلند میخندیدیم. آخ که چقدر دلم برای بلند خندیدن تنگ شده! چقدر دلم برای خندیدن تنگ شده...
چه احساس خوبیه وقتی کسی توی گوشت حرفای قشنگ زمزمه می کنه و همه سیاهی هارو از یادت میبره. احساس خوبیه درست مثل اونوقتا که منو جلوی دوچرخه ت می نشوندی و توی بازار میگردوندی. توی گوش من صدای قان قان موتور درمیاوردی و من چشمامو میبستم و فکر میکردم سوار گنده ترین موتورˏ دنیام!
چه احساس خوبیه وقتی روی مزار عزیزت میشینی و زارزار گریه میکنی و باهاش از همه چیز حرف میزنی. از سیاهی ها و قلبای سنگی و از تنهایی خودت! ونمیترسی از اینکه عزیزت از زیر خروارها خاک سرزنشت کنه.
احساس خوبیه درست مثل اونوقتا که تهˏ حیاط ، کنار باغچه می نشستم و برای عروسکم حرف میزدم. براش از عروسک جدید دختر همسایه و کفشای قشنگ و سفید دختر صاحبخونمون می گفتم و اون فقط گوش میداد. حرف میزدم غافل از اینکه تو پشت درخت قایم شدی و همه حرفای من رو میشنوی!
بعد از تو رنگ دنیای ما عوض شد.جنس قلب آدما از سنگ شد.نگاه آدما به هم عوض شد.
بعد از تو من با قلب بچگونه م توی دنیای آدم بزرگا گم شدم. توی دنیای آدم بزرگا همه به هم خیانت میکنند. کسی که فکر میکنی بیشتر از همه چیز و همه کس دوستت داره رو با نزدیک ترین دوستت میبینی و شروع به باریدن میکنی.
چه احساس بدیه که از نزدیک شاهد خیانت یارت باشی. احساس بدیه درست مثل اونوقتی که کتاب قصه تورو-همون که هیچوقت از خودت جداش نمیکردی- توی دستای دختر همسایه دیدم و شروع به باریدن کردم. چه احساس بدیه که وقتی چشمات تره کسی نباشه تا اشکاتو پاک کنه.
توی دنیای آدم بزرگا فرفره ها همه سیاهن و حتی با گنده ترین طوفان هم نمیچرخند. توی دنیای آدم بزرگا دیگه از توی بازار صدای ((قان قان)) موتور و صدای قهقهه دختربچه ای که روی دوچرخه نشسته به گوش نمیخوره. توی دنیای آدم بزرگا کسی روی دستای پینه بسته پدرش بوسه نمیزنه. کسی روی مزار عزیزش نمیشینه.
آخ!من چقدر تنهام...
مهربونم برگرد! برگرد و منو به دنیای خودمون ببر. من اینجا تنهام...
برگرد...
امضای پروانه سیاه
[تصویر:  20120609172119_love29_078.jpg]
۸-۳-۱۳۹۱, ۰۸:۰۸ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #5
RE: رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه
امان از این نامه های بدون مقصد. بدون اینکه نوشته م رو یا بهتره بگم نامه مو ذخیره کنم رایانه رو خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم. این هجدهمین نامه ای بود که مینوشتم وپاک میکردم. نامه های بدون مقصد، بدون گیرنده. نامه هایی که همه زندگی و گذشته من رو با زبانی بچگانه بیان میکنه.
مدام دارم توی گذشته دست و پا میزنم. مدام توی گذشته با یه عشق خیالی زندگی میکنم. بلند میشم ودوباره رایانه رو روشن میکنم. باید بنویسم. باید گذشته م رو روی کاغذ بیارم شاید اینجور از تنم پر بکشه و بهم این اجازه رو بده که کمی توی حال زندگی کنم. از هفده سالگی شروع میکنم. مینویسم...
فصل 1



خیلی زودتر از همسن و سالهای خودم از دنیای شیرین بچگی بیرون اومدم و بزرگتر شدن رو با همه وجود احساس کردم. من پروانه ،فرزند بزرگ و تنها دختر خانوادم از زمانی که تنها برادرم، امیرحسین بدنیا اومد یعنی از سن نه سالگی، مسئولیت پذیری رو یاد گرفتم. یاد گرفتم که در شب کاریهای پدر ومادرم عهده دار وظایف خونه و نگهداری از امیرحسین باشم. پدر و مادرم هردو پرستار بودند با اینکه سعی میکردند مسئولیت خونه و بچه هارو بین خودشون تقسیم کنند اما گاهی پیش میومد که هردو شیفت بودند و باید شب رو توی بیمارستان میموندند. این جور شبها من و برادرم رو خونه مادربزرگمون میگذاشتن اما بعد از فوت مادربزرگم من مجبور بودم با امیرحسین شب رو تنها توی خونه بخوابیم. اون موقع ما طبقه دوم یه خونه زندگی میکردیم که با صاحبخونه در مشترک داشت بخاطر همین مامان وبابا از تنها گذاشتن ما زیاد نگران نبودند. اونروزا من فقط ده سالم بود که تا نیمه های شب امیرحسین رو بغل میکردم و توی اتاق میگردوندم تا مبادا از خواب بیدار شه و بهانه مامان رو بگیره و با صدای گریه ش مرد صاحبخونه رو بیدار کنه. گاهی وقتی که از فرط خواب احساس سستی میکردم زمین میذاشتمش و خودم کنارش دراز میکشیدم و چشامو میبستم تا کمی بخوابم و یهو از صداش بیدار میشدم که آروم آروم گریه رو شروع میکرد. با همون چشمهای خواب آلود میرفتم تا براش شیرخشک آماده کنم که صدای وق وقش همه دوطبقه رو پر میکرد. گاهی وقتا که کنترل گریه ش برام غیرممکن میشد زن صاحبخونه بالا میومد و بغلش میکرد، توی کمرش میزد تا باد معده ش خالی شه اونوقت آروم میخوابوندش. از ترس اینکه مجبور نباشه غرغر شوهرش رو بخاطر گریه امیرحسین بشنوه، کمی بالا پیشم میموند. بعضی وقتا وسط حرفاش که از بداخلاقی های شوهرش برام میگفت و انتظار داشت من، یه دختر بچه ده ساله، حرفاش رو مثل یه زن بزرگ بفهمم، خوابم میبرد و وقتی بیدار میشدم که اون چراغوخاموش کرده بود و رفته بود. توی تاریکی هیچ صدایی جز نفس های آروم برادرم شنیده نمیشد و من که از تاریکی میترسیدم و هیچوقت توی اتاق تاریک نمیخوابیدم دستای امیرحسین رو میگرفتم تا دلم به حضورش خوش باشه و نترسم. کم کم بزرگتر شدم و با کارای خونه و نگهداری از بچه کوچیک بیشتر آشنا شدم و تو سن کم برای امیرحسین یه مادر شدم.
امضای پروانه سیاه
[تصویر:  20120609172119_love29_078.jpg]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۸-۳-۱۳۹۱ ۰۸:۱۰ عصر، توسط پروانه سیاه.)
۸-۳-۱۳۹۱, ۰۸:۱۰ عصر
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #6
RE: رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه
بگذریم قرار بود از هفده سالگی شروع کنم.

بزرگتر شده بودم واز پس همه کارا مثل یک زن برمیومدم. هم درس میخوندم وهم به پدرومادرم کمک میکردم تا وقتی به خونه میان کمی معنی آرامشو بفهمن و خستگی کار سختشون از تنشون بیرون بره. طرز پختن همه غذاها رو یاد گرفته بودم و دست پختم اونقدر خوب بود که حتی وقتایی که مادرم خونه بود آشپزی بازم به عهده من بود. یه خونه مستقل و بزرگتر توی یه محله بهتر اجاره کردیم وبه انجا رفتیم. چندروز بعد از رفتنمون به اون خونه یروز که من ومامان و امیرحسین توی خونه تنها بودیم و مشغول چیدن وسایل بویم همسایه دیواربه دیوارمون و دخترش پیشمون اومدن. ثریا خانم یه زن چاق خونه دار بود که شوهرش آقای صادقی خیلی وقت بود که بازنشسته شده بود و یه مغازه کوچیک خواوبار فروشی توی کوچه خودمون داشت. دخترش مریم که اولین بار همراهش به خونه ما اومد بچه دومش بود و بعد از گرفتن دیپلم دیگه ادامه تحصیل نداده بود. پسرش احسان دانشجوی زبان انگلیسی بود و بزرگترین بچه ش،مهتاب،خیلی وقت بود که ازدواج کرده بود و یه دختر کوچیک داشت،هستی.
خیلی زود با خانواده صادقی ارتباط برقرار کردیم و اکثروقتایی که مامان و بابا سرکار نبودند رو پیش هم میگذروندیم. بیشتر وقتها اونا خستگی مامان وبابا رو بهانه میکردند و از ما میخواستند که به خونه اونا بریم. وقتایی هم که من و امیر توی خونه تنها بودیم مریم پیشم میومد و تا غروب با هم گپ میزدیم. من خیلی زود به مریم وابسته شدم. با اینکه چندسال از من بزرگتر بود اما خیلی باهاش احساس صمیمیت میکردم. دختر سفید و زیبایی که چاقی و کوتاهی قدش رو از مادرش به ارث برده بود. بعضی وقتا با اصرار، من و امیر حسین رو میبرد خونه شون و تا اومدن مامان وبابا ما رو اونجا نگه میداشتن. اینجور وقتا من یا با مریم توی اتاق میرفتیم و گپ میزدیم یا توی آشپزخونه کنار ثریا خانم مینشستیم و با اون همصحبت میشدیم. احسان هم امیرحسین رو با خودش توی اتاقش که یه زیرزمین گوشه حیاط بود میبرد و اجازه میداد با رایانه ش بازی کنه. روزای آروم و یکنواختی بود تا اینکه.....
امضای پروانه سیاه
[تصویر:  20120609172119_love29_078.jpg]
۸-۳-۱۳۹۱, ۰۸:۱۱ عصر
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 56 6,688 ۱۸-۹-۱۳۹۲ ۰۹:۵۸ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "خواب بازی" الهه زیبایی 17 4,501 ۲۲-۵-۱۳۹۲ ۱۰:۱۳ صبح
آخرین ارسال: الهه زیبایی
  رمان آبی تر ازعشق(پروانه.ش) SISMONI 23 2,435 ۲۳-۴-۱۳۹۲ ۱۰:۴۶ صبح
آخرین ارسال: SISMONI
  رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی ایران دخت 40 4,355 ۱۸-۳-۱۳۹۲ ۱۲:۵۴ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان زندگی غیر مشترک __ نویسنده: خورشید.ر پروانه سیاه 40 17,005 ۲۲-۸-۱۳۹۱ ۰۱:۴۳ عصر
آخرین ارسال: پروانه سیاه
  رمان- ترنم مهر در فصل آبی و مه...نویسنده: فریده رهنما elinia 23 5,543 ۱۵-۴-۱۳۹۱ ۱۲:۴۱ صبح
آخرین ارسال: elinia
  رمان در جستجوی بهار- نویسنده: زهرا اسدی Galaxy 30 7,736 ۱۴-۴-۱۳۹۱ ۱۱:۳۱ صبح
آخرین ارسال: Galaxy
  رمان میراث خانم بانو نویسنده: لیلا رضایی mamane kiana 42 11,714 ۲۶-۳-۱۳۹۱ ۰۶:۱۸ عصر
آخرین ارسال: mamane kiana


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد