خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 13 رای - 3.08 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
Mar 2012
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #1
رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه
برای آنانکه فرفره زندگیشان با اولین باد شکسته شد.
28-05-2012, 08:02 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
Mar 2012
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #2
RE: رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه

تقدیم به کسی که شانه هایش امن ترین مکان برای گریستن و محکم ترین مکان برای تکیه کردن است٬حتی به هنگامی که بزرگترین غم ها به روی شانه اش سنگینی میکند...
28-05-2012, 08:03 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
Mar 2012
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #3
RE: رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه
من در سرزمینی زندگی میکنم که مردمانش هرشب
قلب پاره پاره مرا به روی تکه چوبی میگذارند
و به گورستان قلب های گمشده میبرند
و هر صبح آن را به من باز می گردانند.
و زمینش به هنگام هربار گام نهادن من به روی آن دهان می گشاید
و مرا در خود فرو می بلعد
و حتی آسمانش در سیاه ترین شب های تاریک،
نور کوچکترین شهاب خود را نیز از من دریغ می کند.
28-05-2012, 08:05 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
Mar 2012
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #4
RE: رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه

کاش پرده می فهمید تا پنجره باز است "
فرصت رقصیدن دارد٬ کاش می فهمید
باد همه ی فرصت اوست..."



نامه ای به یک دوست:
مهربونم!
همه ی بوسه های تلخ و شیرین روی لبهام رو با این تکه کاغذ به تو میسپارم.قلب شکسته م هنوز رفتنت رو باور نکرده!لحظه رفتنت رو هنوز از یاد نبردم.دستات رو محکم گرفته بودم و با فریاد ازت می خواستم که نری و تو مثل همیشه آروم و بی صدا نگام می کردی. دستام رو فشردی و لبخند زدی، دستام گرم شد و تو رفتی!
آروم و بی صدا مثل اونوقتا که من با جیغ و فریاد از بابای خسته م عروسک نو می خواستم و تو آروم و بی صدا روی دستای پینه بسته پدرت بوسه میزدی.
بعد از تو رنگ دنیای ما عوض شد. عطر گلهای توی باغچه ها عوض شد.رنگ بال پروانه ها عوض شد.
بعدازتو دیگه هیچکدوم از بچه های همسایه منو توی بازیهاشون راه نمیدادن و من تنها شدم، من توی تنهایی بزرگ شدم. آخ!من چقدر تنهام...
چه احساس خوبیه که وقتی گریه می کنی کسی باشه تا اشکاتو پاک کنه، سرت رو تو بغلش بگیره و موهاتو نوازش کنه و اونقدر باهات حرف بزنه تا آروم شی.
احساس خوبیه درست مثل اونوقتی که توی کوچه باغ محلمون میدویدیم و به چرخیدن فرفره های رنگی توی دستامون نگاه میکردیم و بلندبلند میخندیدیم. آخ که چقدر دلم برای بلند خندیدن تنگ شده! چقدر دلم برای خندیدن تنگ شده...
چه احساس خوبیه وقتی کسی توی گوشت حرفای قشنگ زمزمه می کنه و همه سیاهی هارو از یادت میبره. احساس خوبیه درست مثل اونوقتا که منو جلوی دوچرخه ت می نشوندی و توی بازار میگردوندی. توی گوش من صدای قان قان موتور درمیاوردی و من چشمامو میبستم و فکر میکردم سوار گنده ترین موتورˏ دنیام!
چه احساس خوبیه وقتی روی مزار عزیزت میشینی و زارزار گریه میکنی و باهاش از همه چیز حرف میزنی. از سیاهی ها و قلبای سنگی و از تنهایی خودت! ونمیترسی از اینکه عزیزت از زیر خروارها خاک سرزنشت کنه.
احساس خوبیه درست مثل اونوقتا که تهˏ حیاط ، کنار باغچه می نشستم و برای عروسکم حرف میزدم. براش از عروسک جدید دختر همسایه و کفشای قشنگ و سفید دختر صاحبخونمون می گفتم و اون فقط گوش میداد. حرف میزدم غافل از اینکه تو پشت درخت قایم شدی و همه حرفای من رو میشنوی!
بعد از تو رنگ دنیای ما عوض شد.جنس قلب آدما از سنگ شد.نگاه آدما به هم عوض شد.
بعد از تو من با قلب بچگونه م توی دنیای آدم بزرگا گم شدم. توی دنیای آدم بزرگا همه به هم خیانت میکنند. کسی که فکر میکنی بیشتر از همه چیز و همه کس دوستت داره رو با نزدیک ترین دوستت میبینی و شروع به باریدن میکنی.
چه احساس بدیه که از نزدیک شاهد خیانت یارت باشی. احساس بدیه درست مثل اونوقتی که کتاب قصه تورو-همون که هیچوقت از خودت جداش نمیکردی- توی دستای دختر همسایه دیدم و شروع به باریدن کردم. چه احساس بدیه که وقتی چشمات تره کسی نباشه تا اشکاتو پاک کنه.
توی دنیای آدم بزرگا فرفره ها همه سیاهن و حتی با گنده ترین طوفان هم نمیچرخند. توی دنیای آدم بزرگا دیگه از توی بازار صدای ((قان قان)) موتور و صدای قهقهه دختربچه ای که روی دوچرخه نشسته به گوش نمیخوره. توی دنیای آدم بزرگا کسی روی دستای پینه بسته پدرش بوسه نمیزنه. کسی روی مزار عزیزش نمیشینه.
آخ!من چقدر تنهام...
مهربونم برگرد! برگرد و منو به دنیای خودمون ببر. من اینجا تنهام...
برگرد...
28-05-2012, 08:08 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
Mar 2012
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #5
RE: رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه
امان از این نامه های بدون مقصد. بدون اینکه نوشته م رو یا بهتره بگم نامه مو ذخیره کنم رایانه رو خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم. این هجدهمین نامه ای بود که مینوشتم وپاک میکردم. نامه های بدون مقصد، بدون گیرنده. نامه هایی که همه زندگی و گذشته من رو با زبانی بچگانه بیان میکنه.
مدام دارم توی گذشته دست و پا میزنم. مدام توی گذشته با یه عشق خیالی زندگی میکنم. بلند میشم ودوباره رایانه رو روشن میکنم. باید بنویسم. باید گذشته م رو روی کاغذ بیارم شاید اینجور از تنم پر بکشه و بهم این اجازه رو بده که کمی توی حال زندگی کنم. از هفده سالگی شروع میکنم. مینویسم...
فصل 1



خیلی زودتر از همسن و سالهای خودم از دنیای شیرین بچگی بیرون اومدم و بزرگتر شدن رو با همه وجود احساس کردم. من پروانه ،فرزند بزرگ و تنها دختر خانوادم از زمانی که تنها برادرم، امیرحسین بدنیا اومد یعنی از سن نه سالگی، مسئولیت پذیری رو یاد گرفتم. یاد گرفتم که در شب کاریهای پدر ومادرم عهده دار وظایف خونه و نگهداری از امیرحسین باشم. پدر و مادرم هردو پرستار بودند با اینکه سعی میکردند مسئولیت خونه و بچه هارو بین خودشون تقسیم کنند اما گاهی پیش میومد که هردو شیفت بودند و باید شب رو توی بیمارستان میموندند. این جور شبها من و برادرم رو خونه مادربزرگمون میگذاشتن اما بعد از فوت مادربزرگم من مجبور بودم با امیرحسین شب رو تنها توی خونه بخوابیم. اون موقع ما طبقه دوم یه خونه زندگی میکردیم که با صاحبخونه در مشترک داشت بخاطر همین مامان وبابا از تنها گذاشتن ما زیاد نگران نبودند. اونروزا من فقط ده سالم بود که تا نیمه های شب امیرحسین رو بغل میکردم و توی اتاق میگردوندم تا مبادا از خواب بیدار شه و بهانه مامان رو بگیره و با صدای گریه ش مرد صاحبخونه رو بیدار کنه. گاهی وقتی که از فرط خواب احساس سستی میکردم زمین میذاشتمش و خودم کنارش دراز میکشیدم و چشامو میبستم تا کمی بخوابم و یهو از صداش بیدار میشدم که آروم آروم گریه رو شروع میکرد. با همون چشمهای خواب آلود میرفتم تا براش شیرخشک آماده کنم که صدای وق وقش همه دوطبقه رو پر میکرد. گاهی وقتا که کنترل گریه ش برام غیرممکن میشد زن صاحبخونه بالا میومد و بغلش میکرد، توی کمرش میزد تا باد معده ش خالی شه اونوقت آروم میخوابوندش. از ترس اینکه مجبور نباشه غرغر شوهرش رو بخاطر گریه امیرحسین بشنوه، کمی بالا پیشم میموند. بعضی وقتا وسط حرفاش که از بداخلاقی های شوهرش برام میگفت و انتظار داشت من، یه دختر بچه ده ساله، حرفاش رو مثل یه زن بزرگ بفهمم، خوابم میبرد و وقتی بیدار میشدم که اون چراغوخاموش کرده بود و رفته بود. توی تاریکی هیچ صدایی جز نفس های آروم برادرم شنیده نمیشد و من که از تاریکی میترسیدم و هیچوقت توی اتاق تاریک نمیخوابیدم دستای امیرحسین رو میگرفتم تا دلم به حضورش خوش باشه و نترسم. کم کم بزرگتر شدم و با کارای خونه و نگهداری از بچه کوچیک بیشتر آشنا شدم و تو سن کم برای امیرحسین یه مادر شدم.
(آخرین تغییر در ارسال: 28-05-2012, 08:10 PM توسط پروانه سیاه.)
28-05-2012, 08:10 PM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
Mar 2012
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #6
RE: رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه
بگذریم قرار بود از هفده سالگی شروع کنم.

بزرگتر شده بودم واز پس همه کارا مثل یک زن برمیومدم. هم درس میخوندم وهم به پدرومادرم کمک میکردم تا وقتی به خونه میان کمی معنی آرامشو بفهمن و خستگی کار سختشون از تنشون بیرون بره. طرز پختن همه غذاها رو یاد گرفته بودم و دست پختم اونقدر خوب بود که حتی وقتایی که مادرم خونه بود آشپزی بازم به عهده من بود. یه خونه مستقل و بزرگتر توی یه محله بهتر اجاره کردیم وبه انجا رفتیم. چندروز بعد از رفتنمون به اون خونه یروز که من ومامان و امیرحسین توی خونه تنها بودیم و مشغول چیدن وسایل بویم همسایه دیواربه دیوارمون و دخترش پیشمون اومدن. ثریا خانم یه زن چاق خونه دار بود که شوهرش آقای صادقی خیلی وقت بود که بازنشسته شده بود و یه مغازه کوچیک خواوبار فروشی توی کوچه خودمون داشت. دخترش مریم که اولین بار همراهش به خونه ما اومد بچه دومش بود و بعد از گرفتن دیپلم دیگه ادامه تحصیل نداده بود. پسرش احسان دانشجوی زبان انگلیسی بود و بزرگترین بچه ش،مهتاب،خیلی وقت بود که ازدواج کرده بود و یه دختر کوچیک داشت،هستی.
خیلی زود با خانواده صادقی ارتباط برقرار کردیم و اکثروقتایی که مامان و بابا سرکار نبودند رو پیش هم میگذروندیم. بیشتر وقتها اونا خستگی مامان وبابا رو بهانه میکردند و از ما میخواستند که به خونه اونا بریم. وقتایی هم که من و امیر توی خونه تنها بودیم مریم پیشم میومد و تا غروب با هم گپ میزدیم. من خیلی زود به مریم وابسته شدم. با اینکه چندسال از من بزرگتر بود اما خیلی باهاش احساس صمیمیت میکردم. دختر سفید و زیبایی که چاقی و کوتاهی قدش رو از مادرش به ارث برده بود. بعضی وقتا با اصرار، من و امیر حسین رو میبرد خونه شون و تا اومدن مامان وبابا ما رو اونجا نگه میداشتن. اینجور وقتا من یا با مریم توی اتاق میرفتیم و گپ میزدیم یا توی آشپزخونه کنار ثریا خانم مینشستیم و با اون همصحبت میشدیم. احسان هم امیرحسین رو با خودش توی اتاقش که یه زیرزمین گوشه حیاط بود میبرد و اجازه میداد با رایانه ش بازی کنه. روزای آروم و یکنواختی بود تا اینکه.....
28-05-2012, 08:11 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
Mar 2012
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #7
RE: رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه

- امیرحسین.
اونقدر سرگرم آشپزی شده بودم که نبود امیرحسین توی خونه رو دیر متوجه شدم. دوباره با صدای بلند داد زدم:امیرحسین.
جوابی نشنیدم. توی خونه نبود. یه چادر روی سرم انداختم و با پای برهنه دویدم تو کوچه. چند قدم دورتر از خونه امیرحسین کنار یه پسر هفده، هجده ساله وایساده بود و باهاش حرف میزد. پسر جوون اسکیت پوشیده بود و امیرحسین همه نگاهش به اسکیت های پای اون بود. وقتی امیرحسین رو در حال حرف زدن با یه غریبه دیدم -کاری که همیشه ازش منع کرده بودم- خون توی سرم دوید و بدون توجه به پاهای برهنه م دویدم سمتش و دستش رو کشیدم. پسر جوون با تعجب نگاهش رو از امیرحسین گرفت و به من نگاه کرد.
- تو اینجا چکار میکنی؟مگه نگفتم بدون اجازه از خونه بیرون نیا؟
امیرحسین با اخم دستش رو از توی دستم بیرون کشید و با قهر گفت:دارم با دوستم حرف میزنم.
میخواستم دوباره دعواش کنم که پسر گفت:برادر شماست؟
بدون اینکه نگاهش کنم با تکون سر جوابش رو دادم و امیرحسین رو دنبال خودم به سمت خونه کشوندم. وقتی به در خونه رسیدم متوجه شدم که موقع بیرون اومدن اونقدر هول بودم که در رو پشت سرم بسته بودم و حالا بدون کلید پشت در مونده بودیم. ناخودآگاه به پشت سرم نگاه کردم. پسر جوون هنوز همونجا وایساده بود و مارونگاه میکرد. رفتم و زنگ خونه آقای صادقی رو زدم تا از احسان بخوام از دیوار بالا بره و در رو برامون باز کنه یا اینکه تا اومدن مامان و بابا اونجا بمونیم اما کسی دررو باز نکرد. پسر هنوز همونجا وایساده بود ومارونگاه میکرد. نمیدونستم چکارباید بکنم یهو آقای صادقی از مغازه ش که فاصله زیادی با خونه شون نداشت بیرون اومد و من رو که پشت در دید گفت:کسی خونه نیست دخترم. بعد با تعجب به پاهای برهنه م نگاه کرد.
- سلام.
پسر جوون بود که به آقای صادقی سلام میکرد.
- سلام پسرم حالت چطوره؟
بعد دوباره به سمت من برگشت و گفت:چیزی شده؟
- کلیدا رو توی خونه جا گذاشتم در بسته شده موندیم پشت در.
- عیبی نداره الان میگم شهاب دررو براتون باز کنه.
به پسر جوون اشاره کردوگفت:شهاب بی زحمت دررو براشون باز کن.
شهاب تا جلوی دررفت و اسکیت هاش رو دراورد و خودش رو از دیوار بالا کشید.
- شهاب پسر آقای جلالیه همسایه روبرویی ما. خانواده خوبین.
بعدازچند لحظه شهاب در رو از داخل باز کرد ، خودش بیرون اومد و کنار وایساد تا من و امیرحسین داخل شیم.آقای صادقی گفت:دستت درد نکنه شهاب جان بعدبه من رو کرد و گفت:برو تو دخترم.
از کنار شهاب که رد میشدم با سر ازش تشکر کردم. اسکیت هاش دستش بودن اونم با سر جواب تشکر من رو داد.
امیرحسین ازم انتظار تنبیه داشت. منتظر بود بعد از بسته شدن در و تنها شدنمون دعواش کنم و بخاطر اینکه بدون اجازه بیرون رفته و با یه غریبه حرف زده کتکش بزنم. اما من حتی حضورشو فراموش کرده بودم. همه حواسم به جایی بیرون از خونه بود. وقتی خیالش راحت شد که قصد دعوا ندارم رفت و جلوی تلویزیون خودشو با کارتون دیدن سرگرم کرد. منم توی آشپزخونه رفتم و خودمو با کار سرگرم کردم. همه باقیمانده روز چهره شهاب جلوی چشمام بود شب وقتی چشمام رو بستم تا بخوابم تصویر پسر جوونی با قد متوسط تو ذهنم اومد که موهای سیخ شده ش کمی قدش رو بلندتر نشون میداد. شلوار جین آبی و پیرهن سفیدکوتاهی تنش بود که با رنگ شلوارش خیلی تناسب داشت.چشمامو بهم فشار دادم تا شاید تصویرش از ذهنم دور بشه و بتونم بخوابم اما چشمای سیاهی رو دیدم که برق میزدند.
سیاهی چشماش رو وقتی متوجه شده بودم که از کنارش رد میشدم و ازش تشکر کردم و اون با لبخندی کوچیک روی لبش و با تکون دادن سرش جواب تشکر من رو داده بود.انگار که اونم مثل من زبونش برای حرف زدن باز نمیشد...
28-05-2012, 08:13 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
Mar 2012
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #8
RE: رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه
صبح فردا وقتی بیدار شدم هنوز چهره شهاب جلوی چشمام بود. سر سفره صبحانه میدیدمش توی مدرسه میدیدمش توی خیابون میدیدمش. فکر میکردم دیوونه شدم. از فکر اینکه با یک نگاه دل باخته بودم خنده م میگرفت بعد خودمو گول میزدم و به خودم میگفتم من عاشق نشدم فقط قیافه اون خیلی جذاب بود و من رو جذب کرده. همین. اما واقعیت چیز دیگه ای بود...
وقتی به خونه برگشتم مامان هنوز خونه بود. امیر حسین هم تازه از مدرسه اومده بود ولباساش رو عوض میکرد. توی اتاقم رفتم و دررو از پشت بستم. حس عجیبی داشتم روز خوبی رو نگذرونده بودم. هیچکدوم از درسا رو متوجه نشده بودم و حالا هم فقط دلم میخواست چند ساعت رو آروم بخوابم. بدون شهاب!!!
- پروانه!
مامان از توی آشپزخونه صدام میزد. رومو به دیوار کردم و چشمامو بستم. میخواستم خودمو به خواب بزنم. مامان در رو باز کرد و کنارپام روی تخت نشست. آروم تکونم داد و گفت:پروانه پاشو چرا لباساتو درنیاوردی؟الان که وقت خواب نیست بلند شو بیا غذاتو بخور.
چشمامو باز نکردم مامان میدونست بیدارم: پاشو بیا غذاتو بخور یکم بشینیم پیش هم. بخدا دلم گرفته همش سر کارم وقتی هم میام خونه تو و امیرحسین یا درس دارید یا خوابید. خوب منم دلم میخواد یکم باهاتون حرف بزنم اگه همش سرکارم فقط بخاطر شماست.
دلم براش سوخت. با چشمای بسته گفتم:باشه تو برو منم الان میام.
رفت ودر رو هم پشت سرش بست. اینو خودم ازشون خواسته بودم اینکه هروقت توی اتاق من میان موقع بیرون رفتن دررو ببندن. از اینکه کسی به خلوتگاهم یعنی اتاق کوچیکم زیاد رفت وآمد کنه احساس خوبی نداشتم. کمی روی تخت نشستم. تصمیم گرفتم فکر شهاب رو از سرم بیرون کنم. من هیچی ازش نمیدونستم آقای صادقی فقط گفته بود خانواده خوبی هستن همین. چیز دیگه ای دربارش نمیدونستم. شاید آقای صادقی جلوی شهاب این حرفو زده شاید...اصلا شاید شهاب نامزد داشته باشه اما چهره اش نشون میداد سن و سالی نداره که بخواد نامزد داشته باشه.همه این افکارو از سرم بیرون کردم و پیش بقیه رفتم.
عصر مامان سرکار رفت و باز من و امیرحسین تنها شدیم. امیرحسین تازه از خواب بیدار شده بود و تکلیف مدرسه ش رو مینوشت. دل تو دلم نبود یکجا آروم نمیگرفتم. مدام توی خونه قدم میزدم و انگشتای یخ زده م رو فشار میدادم. بالاخره طاقت نیاوردم کنار امیرحسین نشستم و گفتم:می خوای برات بخونم تا مشقت رو بنویسی.
سرشو تکون داد که نمیخواد. دوباره پرسیدم:داداشی قول بده وقتی تنهاییم دیگه بدون اجازه بیرون نری.
انگار که منتظر یه فرصت باشه از جا پرید و گفت:آجی دیدی دوستم چه اسکیت هایی داشت؟به بابا میگی از اونا برام بخره؟
دوباره سرم از فکر شهاب گُر گرفت:تو چطوری با اون پسره دوست شدی؟مگه مامان نگفت نباید با بزرگتر از خودت دوست بشی؟
- در رو که باز کردم دیدم رد شد. دویدم دنبالش. وقتی دید دنبالشم وایساد گذاشت نگاه اسکیتاش کنم. آجی از اون اسکیت خوبا بود از مال من خیلی بهتر بود.
خند ه م گرفت.طفلک دهنش برای اسکیتای شهاب آب افتاده بود. میدونستم تنها چیزی که از شهاب یادش مونده اسکیتاش بوده. روی سرش دست کشیدم و گفتم:باشه داداشی مشقتو بنویس به بابا میگم از اونا برات بخره.
یهو یاد مریم افتادم.اون حتما چیزی راجع به شهاب میدونست.تلفن رو برداشتم و شماره خونه شون رو گرفتم.
- بله؟
- سلام آقا احسان٬ پروانه ام. میشه گوشی رو به مریم بدین.
صدام از ترس و اشتیاق میلرزید. انگار متوجه شد پرسید:شما حالت خوبه؟اتفاقی افتاده؟
همه بدنم گرم بود انگار تب داشتم:نه خوبم.میشه مریم رو صدا کنید.
-...
- سلام پروانه خوبی؟
- سلام مریم میخوام یچیزی ازت بپرسم.
- خوب بپرس.
از اون همه عجله خودم خنده م گرفت:میشه بیای اینجا؟
- چیزی شده؟
- نه فقط زودتر بیا.
- باشه ...
....................................................................
28-05-2012, 08:14 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
Mar 2012
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #9
RE: رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه
.....................................................
با صدای بلند خندید و گفت:شهاب رو میگی؟چی شده که داری از اون میپرسی؟
- چندبار بگم؟میخوام ببینم چطور پسریه آخه امیرحسین خیلی ازش خوشش اومده البته بیشتر از اسکیتاش.
مریم دوباره خندید و گفت:امیرحسین یا خودت؟
صورتم گر گرفت احساس کردم سرخ شدم.
دیگه نخندید وگفت:شهاب خیلی پسر خوبیه 2 .3 سالی از احسان کوچیکتره. از وقتی ما تو این محلیم اونا همسایه مون بودن. دوست احسانه. اما زیاد با خانوادش رابطه نداریم.سالی یکبار اونم عید دیدنی.
- چرا؟
- آقای جلالی خودش خیلی مرد خوبیه. اما زنش و دخترش زیاد با همسایه ها نمیجوشن.
- خواهر داره؟
- آره.یه داداش هم داره امسال کلاس پنجمه، محمد،خواهرشم اسمش شکوفه ست یکی دو سالی از تو کوچیکتره اما انگار از دماغ فیل افتاده. هم خودش هم مامانش. با هیچکدوم از همسایه ها رابطه ندارن با ماهم فقط در حد یک سلام و علیک معمولی.ولی شهاب خودش زیاد میاد خونه ما پیش احسان. خیلی با هم رفیقن.
مریم ساکت شد. به این فکر میکردم که چرا من تا حالا خونه مریمینا ندیدمش.
- خوب!دیگه چی میخوای بدونی؟
نگاش کردم.با خنده زل زده بود بهم.
سرمو تکون دادم و گفتم هیچی.
حالا که یکم بیشتر درمورد شهاب میدونستم آرومتر شده بودم. یهو یادم افتاد از مریم پذیرایی نکردم. گفتم:ببخشید یادم رفت چیزی بیارم بخوری ٬چایی بیارم یا میوه؟
- هیچکدوم. من دیگه میخوام برم. توام برو سراغ درسِت بشین درسِتو بخون.
جلوی در برگشت و ازم پرسید:از شهاب خوشت اومده؟
جوابی نداشتم بهش بدم. همونجور ساکت نگاش کردم و بالاخره بدون اینکه جوابی ازم بشنوه خداحافظی کرد و رفت.
چند روز گذشت و من تقریبا شهاب رو از یاد یرده بودم. مثل روزهای عادی گذشته زندگی میکردم و کمتر از خونه بیرون میرفتم. چندروزی هم میشد که مریم رو ندیده بودم.
نزدیک غروب بود.مامان توی آشپزخونه با سروصدا ظرفا رو میشست. امیرحسین خواب بود و بابا هم هنوز خونه نیومده بود. سروصدای مامان نمیگذاشت که صدای تلویزیون رو بشنوم واسه همین صداش رو خیلی زیاد کرده بودم.
تلفن زنگ زد وقتی جواب دادم مریم بود.
- معلومه کجایید؟صداتون از توی خونه میاد ولی هرچی زنگ زدم در رو باز نکردید.
-تو اومدی در خونه ما؟ببخشید اینجا صدا انقد زیاده که حتما زنگ در رو نشنیدیم.حالا پاشو بیا در رو واست باز میذارم.
- نه دیگه من حوصله ندارم بیام.تو پاشو بیا اینجا کارت دارم.
- چکار؟
- پاشو بیا بهت میگم.
وبدون اینکه منتظر جواب من بمونه گوشی رو قطع کرد.
مانتوم رو پوشیدم و روسریم رو سرم انداختم. جلوی در مامان رو صدا زدم و بهش گفتم دارم میرم پیش مریم.
برخلاف انتظارم احسان در رو روم باز کرد. انگار توی حیاط بود.
- سلام.
- سلام.
منتظر بودم تعارف کنه تا برم داخل اما جز جواب سلامم چیز دیگه ای نگفت.
- با مریم کار داری؟وایسا صداش کنم.
وبرگشت تا مریم رو صدا کنه که مریم از داخل خونه صدا زد:بیا تو پروانه.
و اونوقت بود که احسان کنار رفت تا من داخل شم.وقتی از کنار پنجره زیرزمینی که اتاق احسان بود رد میشدم احساس کردم یک جفت چشم داره منو نگاه میکنه. برنگشتم و پیش مریم رفتم. ثریا خانوم خونه نبود. با مریم توی آشپزخونه رفتیم تا هم حرف بزنیم هم مریم به آشپزیش ادامه بده.
- خوب بگو چکارم داشتی؟
- اومدم سراغت که به یه بهانه ای با خودم بیارمت اینجا.
- واسه چی؟
- حدس بزن کی اینجاست؟
- کی؟
- شهاب. پایین تو اتاق احسانه.
ناخوداگاه بلند شدم و وایسادم.بعداز چند روز دوباره یاد شهاب افتادم.
- چیه چرا رنگت پریده؟
- گفتی کجاست؟
- کجا باید باشه؟پیش احسانه.
یهو یاد چند لحظه پیش افتادم که احساس میکردم کسی نگام میکنه.
- اومده چکار؟
مریم خندید وگفت: خوب همیشه میاد پیش احسان. بار اولش که نیست.
بهم نزدیک شد و دستش رو روی شونم گذاشت و روی صندلی نشوندم.
- حالت خوبه؟بذار یه لیوان آب واست بیارم.
یاد اولین بار که توی کوچه دیدمش افتادم. دست و پام میلرزید. دوباره بلند شدم و گفتم:من دیگه میرم.
- کجا میری. چند دقیقه صبر کن شهاب الان میره وایسا از پشت شیشه نگاش کن...
هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای در حیاط اومد. مریم دوید سمت پنجره و آروم گوشه پرده رو کنار زد و به من اشاره کرد پیشش برم. بعد کنار رفت و من جاش وایسادم. احسان و شهاب جلوی در وایساده بودند. احسان یک دستش به در بود و داشت با شهاب حرف میزد نگام رو از اون گرفتم و به شهاب نگاه کردم. حس کردم مدل موهاش عوض شده. قدش کوتاهتر شده بود. با اینکه هوا کمی تاریک بود اما تونستم تیشرت طوسی و شلوار مشکی رنگش رو تشخیص بدم.غرق تماشا بودم که مریم روی شونم زد و با این حرکتش من کمی پریدم و باعث شد پرده تکون بخوره. یهو شهاب و احسان هر دو به پنجره نگاه کردند.سریع خودم رو کنارکشیدم.
- چی شد پروانه؟چرا رنگت باز پرید؟
- خدا بگم چکارت کنه مریم. فکر کنم منو دیدن.
- راست میگی؟بد شد.
هردو ساکت موندیم تا صدای بسته شدن در و دمپاییهای احسان که به اتاقش میرفت رو شنیدیم. وقتی فهمیدیم توی حیاط هیچ خبری نیست زود از مریم خداحافظی کردم و رفتم. پامو که توی کوچه گذاشتم ناخود آگاه به سمت خونه شهاب نگاه کردم .داشت کلید رو مینداخت به در. با صدای در خونه آقای صادقی برگشته بود و حالا داشت به من نگاه میکرد. احساس کردم صورتم اونقد گر گرفت که حتی توی اون تاریکی میتونه گونه های سرخ من رو ببینه. دویدم طرف خونه. خوشبختانه در رو باز گذاشته بودم تا مجبور نباشم در بزنم. خودمو انداختم توی خونه و دررو پشت سرم بستم. چند لحظه به در تکیه دادم و دوباره آروم از لای در به بیرون نگاه کردم.دیگه اونجا نبود.
28-05-2012, 08:16 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
Mar 2012
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #10
RE: رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه
با اتفاق اون شب دیگه از احسان خجالت میکشیدم. اصلا اونجا نمیرفتم. بیشتر مریم میومد پیش من. هربارم که میومد همه حرفمون درباره شهاب بود. با چیزایی که مریم میگفت تقریبا روش شناخت پیدا کرده بودم. احساس میکردم دوستش دارم. بعد از اون بازم چندباری توی کوچه دیدمش اما هربار که مریم زنگ میزد و میگفت شهاب اونجاس وازمن میخواست اونجا برم تا ببینمش قبول نمیکردم. میترسیدم اتفاق دفعه قبل تکرار شه و باز آبروریزی بشه.
تا اینکه یک روز وقتی از مدرسه برمیگشتم: توی کوچه وقتی خواستم کلید رو از توی کیفم بیرون بیارم٬ یه کاغذ ازتوی کیفم بیرون اومد و کمی اونطرفتر وسط کوچه افتاد. بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم دویدم سمتش تا بردارمش. خم شده بودم که یهو از پشت سرم صدای بلند بوق موتوری شنیدم. به عقب که نگاه کردم تو فاصله نزدیک یک موتورو دیدم که با سرعت به طرفم میومد. خودمو به عقب پرت کردم و روی زمین افتادم. موتوری واسه اینکه به من نخوره پیچیده بود و کمی اونطرفتر وایساده بود. راننده موتور و کسی که پشت سرش نشسته بود هردو پیاده شدند.هنوز روی زمین نشسته بودم قبل از اینکه اونا برسن بلند شدم و لباسامو تکوندم تا خاک رو از روش تمیز کنم.
- خانم چیزیتون شد؟
صدا برام آشنا بود.همونطور که مانتوم رو میتکوندم گفتم:نه فقط یکم ...
صدای شهاب بود. سرمو بالا اوردم. درست تشخیص داده بودم. شهاب بود و یه پسر دیگه که همسن و سال خودش بود. برخلاف شهاب قد بلند و موهای لختی داشت. نتونستم از چهره شهاب احساسشو بفهمم.ترسیدم دوباره رنگم عوض شه و آبروم بره. سرم رو پایین انداختم و خودم رو با تکوندن مانتوم سرگرم کردم. اون چند ثانیه به اندازه چند ساعت گذشت. شهاب دیگه چیزی نگفت. سنگینی نگاهش رو احساس میکردم. با صدای دوستش دوباره سرم رو بالا اوردم. شهاب هنوز من رو نگاه میکرد.
- خانم پس مطمئنید چیزیتون نشده؟
سرم رو تکون دادم. دست شهابو کشید و همونطور که دور میشدند گفت: پس خداروشکر. از این به بعد همینطور بی هوا وسط کوچه نپرید.
از لحن حرف زدنش ناراحت شدم. بغض گلومو گرفت. سرمو پایین انداختم. از زیر چشم دیدم که شهاب به طرفم میاد.
- من واقعا معذرت میخوام. نباید انقد با سرعت توی کوچه میومدم. لطفا ببخشید.
نگاش کردم. اشک توی چشمام جمع شده بود و صورتشو تار میدیدم. از دیدن اشکام جاخورد اما چیزی نگفت. دوباره دوستش که پیش موتور وایساده بود صداش زد:شهاب بیا دیگه.
و شهاب بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه رفت. اونا رفتن اما پاهای من توان راه رفتن نداشت. وقتی توی خونه رفتم بغضم ترکید. اونقدر گریه کردم تا آروم گرفتم. بعد بدون اینکه نهار بخورم خوابیدم. نزدیکای غروب بیدار شدم. صدای مامان وبابا روشنیدم فهمیدم هر دو خونه ان. هوا تاریک شده بود. چراغ اتاقم هنوز خاموش بود. حوصله بلند شدن نداشتم. گوشیم رو برداشتم و روشن کردم. چون اجازه بردن تلفن همراه به مدرسه رو نداشتیم هرروز قبل از رفتن به مدرسه خاموشش میکردم و وقتی میومدم خونه روشن میکردم.دوباره پتورو روی سرم کشیدم و خواستم بخوابم که زنگ پیام گوشیم به صدا در اومد. برداشتم و خوندمش:
_ سلام.حالتون خوبه؟من شهابم همون که امروز با موتور نزدیک بود...! خواستم یکبار دیگه بابت اتفاق امروز معذرت خواهی کنم. مقصر من بودم. امیدوارم چیزیتون نشده باشه. روز خوش.
باورم نمیشد شهاب به من پیام داده باشه. یکبار دیگه خوندم تا مطمئن شم اشتباه نکردم. آره خودش بود. نوشته بود شهابم. دوباره و دوباره خوندمش. اونقدر خوندم تا حفظم شد: یعنی شماره من رو از کجا آورده؟
شماره مریم رو گرفتم و ازش پرسیدم. چیزی نمیدونست حتی از جریان ظهر بی خبر بود. مطمئن بودم کار احسانه جز اون کس دیگه ای نمیتونست شماره من رو به شهاب داده باشه. مریم هعم همین حدسو میزد بعد از اینکه ماجرا رو براش تعریف کردم گفت احتمالا احسان شماره من رو از توی گوشی مریم برداشته و به شهاب داده.
نمیدونستم باید جوابش رو بدم یا نه. داشتم به همین فکر میکردم که مامان اومد تو.
- چه عجب بیدار شدی!چقدر میخوابی تو؟بلند شو بیا میوه بخور.
دستپاچه بودم.گوشیم رو روی تخت گذاشتم و با مامان پیش بابا و امیرحسین رفتیم.
- به به چه عجب پروانه خانم بالاخره بعد چند روز شما رو زیارت کردم. من که هروقت خونه میام تو یا خوابی یا مدرسه.
- سلام بابا خسته نباشی.
- سلام عزیزم. چه خبر؟درسا خوب پیش میره؟
- آره.
همیشه وقتی بابا این سوال رو ازم میپرسید کلی براش از مدرسه و درسا حرف میزدم و اگه مشکلی توی درسام داشتم ازش میپرسیدم. اما اون شب به همون یک کلمه اکتفا کردم. من که همیشه وقت شام اونقدر حرف میزدم که آخرش غذا توی گلوم میپرید اون شب بدون هیچ حرفی با بی میلی غذام رو خوردم و شب بخیر گفتم تا برم بخوابم. هنوز روی تخت دراز نکشیده بودم که مامان اومد.
- تو که عصر اونهمه خوابیدی چرا انقد زود میخوای بخوابی؟
- خسته ام مامان.
کنارم روی تخت نشست و گفت:چیزی شده پروانه؟
با لحن مادرانه ش از خود بیخود شدم. بغض راه گلومو بست.
- نه.
- مطمئنی؟
- آره.
- اگه چیزی شده به من بگو. درسته کمتر پیشتونم اما فرصت گوش دادن به حرفات رو دارم.
اشکام روی گونه م ریخت و با بغض گفتم:نه مامان چیزی نشده.
دستم رو توی دستش گرفت و گفت:میدونم اذیت میشی دخترم همه بار خونه رو دوش توه. میدونم خسته میشی. ببخش منو پروانه.
دستش رو بوسیدم و دراز کشیدم. پاشد رفت. مامان فکر میکرد من از کارای خونه خسته شدم.اشکام رو پاک کردم و دوباره پیام شهاب رو خوندم. خیلی فکر کردم تا تصمیم گرفتم جوابش رو بدم.
_ سلام. ممنون از اینکه حالمو پرسیدید من واقعا چیزیم نشد. شب خوش.
بعد ازچند دقیقه دوباره پیام داد:
_ خداروشکر که خوبید.بابت رفتار دوستم هم ازتون عذر خواهی میکنم.شب خوش.
اونشب تاصبح گوشیم توی دستم بود و پیام های شهاب رو میخوندم.
28-05-2012, 08:17 PM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 56 7,774 09-12-2013, 09:58 AM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "خواب بازی" الهه زیبایی 17 6,355 13-08-2013, 10:13 AM
آخرین ارسال: الهه زیبایی
  رمان آبی تر ازعشق(پروانه.ش) SISMONI 23 2,856 14-07-2013, 10:46 AM
آخرین ارسال: SISMONI
  رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی ایران دخت 40 4,884 08-06-2013, 12:54 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان زندگی غیر مشترک __ نویسنده: خورشید.ر پروانه سیاه 40 24,998 12-11-2012, 01:43 PM
آخرین ارسال: پروانه سیاه
  رمان- ترنم مهر در فصل آبی و مه...نویسنده: فریده رهنما elinia 23 6,358 05-07-2012, 12:41 AM
آخرین ارسال: elinia
  رمان در جستجوی بهار- نویسنده: زهرا اسدی Galaxy 30 8,677 04-07-2012, 11:31 AM
آخرین ارسال: Galaxy
  رمان میراث خانم بانو نویسنده: لیلا رضایی mamane kiana 42 13,095 15-06-2012, 06:18 PM
آخرین ارسال: mamane kiana


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد