تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 6 رای - 2.67 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان باغ مارشال(جلد اول) حسن کریم پور
#1
[عکس: 20120703005445_Marshal-Big.jpg]


مقدمه

بخشی از مجله ابزرور اختصاص به زندانیانی داشت که از زندان بریکستون لندن آزاد میشدند و در صورت تمایل به مصاحبه تمام و یا قسمتی از زندگی و دلیل جرم و دوران محکومیتشان د رماهانامه به چاپ میرسید.
چون کیسکه بعد از 20 سال محکومیت میخواست آزاد شود ایرانی بود و من ایرانی بودم.از طرف سردبیر مجله انتخاب و برای مصاحبه با او عازم زندان بریکستون شدم.ساکنان محله بریکستون اغلب سیاه پوست و فقیر هستند.زندان درست در ضلع جنوبی خیابان(آتلانیتک) واقع بود.اتومبیلم را به فاصله 500 متری زندان پارک کردم و قبل از ساعت 8 شب خودم را به مسئولین زندان معرفی کردم و بعد از تشریفات اداری برگ اجازه ورود برایم صادر شد.
برای پرسنل اداری زندان ورود خبرنگاران و مصاحبه با زندانیان تازگی نداشت اما برای خبرنگاری مثل من که اولین بار بود قدم در آن محیط میگذاشتم جالب بود البته اجازه نداشتم وارد ساختمان اصلی شوم ولی از در و دیوار و برج و بارو و مامورین خشن آنجا میتوانستم حدس بزنم داخل آنجا چه میگذرد.
پس از موافقت ریسس دایره زندان به سالن بزرگی که مخصوص ترخیص زندانیان بود راهنمایی شدم که یک افسر جوان و چند گروهبان پرسنل آنجا را تشکیل میدادند.
همه آنها با چهره هایی خشن و اخم آلود پشت پیشخوان ویترین مانندی که فقط سینه وسرشان را میدیدم نشسته بودند.به محض ورود من چهره شان درهم رفت و از نگاهشان مشخص شود که دل خوشی از خبرنگاران ندارند.
مدتی از ورود من نگذشته بود که محکومی را وارد سالن کردند.او چهل و هفت هشت ساله بنظر میرسید .قدی بلند و چشمانی درشت و ابروهایی پهن و بهم پیوسته و مشکی داشت.موهایش از مرز جوگندمی گذشته بود و به خاکستری بیشتر میماند و از صورت استخوانی و اندام تکیده و رگهای برجسته پشت دستش معلوم بود که دوران سختی را پشت سر گذاشته اما اینها ذره ای از صلابت و تیپ برازنده اش کم نمیکرد.
وسایلی که همراه داشت فقط مقداری اوراق بود که داخل پوشه ای بنددار بود.
گروهبان مدتی او را سرپا نگه داشت و سپس از روی شماره اش سراغ فایلی رفت که وسایل زندانیان داخل آن نگهداری میشد.کیسه پلاستیکی را که نام و مشخصات زندانی رو ی آن نوشته شده بود برداشت و روی پیشخوان گذاشت پاسپورت شناسنامه گواهی نامه رانندگی یک دفترچه یادداشت و یک کیف پول که دوهزار پوند داخل آن بود به او تحویل داد.
گروهبان بعد از گرفتن رسید او را نزد افسردی که گویا مسئولیت دایره ترخیص را به عهده داشت فرستاد.افسر ترخیص مدتی او را معطل کرد و سپس کارت زرد رنگی به او داد و گفت:شما با داشتن این کارت اجازه دارید فقط 3 ماه در این کشور اقامت داشته باشید و در غیر اینصورت باید (هم آفیس) را در جریان بگذارید.
او با نگاهی غضب آلود به افسر کارت را گرفت و وسایلش را برداشت افسر با پوزخندی به او اشاره کرد که صبر کند.سپس دو فرم به او داد و با انگشت محل ثبت امضا را به او نشان داد.زندانی آزاد شده با کم حوصلگی فرمها را امضا کرد میخواست آنجا را ترک کند که دوباره افسر او را مخاطب قرار داد و گفت:پاسپورت شما اعتباری ندارد از آن کارت خوب مواظبت کنید.
او بدون اینکه کلمه ای به زبان بیاورد وسایلش را برداشت و از در خارج شد.
فوری بدنبالش رفتم به محض اینکه پایش به خیابان رسید انعکاس نور چراغ اتومبیلهایی که در حال رفت و آمد بودند چنان چشمهایش را ناراحت کردند که مجبور شد با کف دستش بالای ابرویش نقاب بزند.صبر کردم تا چشمهایش به آن نور که 20 سال از دیدنش محروم شده بود عادت کند بنظر سرگردان میرسید .دائم به چپ و راست نگاه میکرد و عاقبت مسیری را انتخاب کرد که اتومبیل من پارک شده بود.
خودم را به او رساندم و با خوشرویی سلام کردم و گفتم:من خبرنگارم و از مجله ابزرور ماموریت دارم که اگر مایل باشید.با شما مصاحبه ای داشته باشم.صورتش را برگرداند من ادامه دادم:ما هر دو ایرانی هستیم و وظیفه خودم میدانم اگر کاری از دستم بر بیاید کمکتان کنم.نگاهی حاکی از بی اعتمادی بمن انداخت و بدون اینکه چیزی بگوید براهش ادامه داد.چند لحظه هر دو ساکت بودیم سپس با حالتی دلسوزانه گفتم:اگر جایی را ندارید آپارتمان من هست همانطور که میدانید ما ایرانیها هر جا باشیم خلق و خوی مهمان نوازی را داریم.یک مرتبه ایستاد و با عصبانیت گفت:صبر کنید اول بدانم کجا هستم و چه میکنم و باید چه کنم.
بعد قدمهایش را تندتر کرد و من با اینکه مواظب بودم با سماجتم ناراحتش نکنم گفتم:بمن اعتماد داشته باشید آقا.
در حالیکه صدای بوق و نور چارغ اتومبیلها ناراحتش کرده بودند از گوشه چشم نگاهی بمن انداخت و گفت:گوشهایم نمیشنوند و اصلا نمفهمم شما چه میگویید.
از اینکه بالاخره او را به حرف آورده بودم خوشحال شدم و با صدای بلند گفتم:همانطور که گفتم من خبرنگارم از طرفی با شما هموطن هم هستم.
با تکان دادن سرش نشان داد که متوجه منظور من شده است د رهمین موقع به اتومبیلم رسیدیم در اتومبیل را باز کردم و از او خواهش کردم حداقل تا مرکز شهر او را برسانم با تردید سوار شد و من بدون لحظه ای درنگ سوار شدم و حرکت کردم.آپارتمان من در محل برامتون انتهای خیابان فولهام بود که از محله بریکستون تا آنجا حدود نیم ساعت راه بود و در این فرصت برای اینکه او را به حرف بیاورم بهتر دیدم اول خودم را معرفی کنم.در حالیکه رانندگی میکردم و او ساکت از پنجره خیابان را نگاه میکرد گفتم:
اسم من سعید است پدرم اهل همدان بود ولی خودم در تهران متولد شدم سال دوم رشته خبرنگاری بودم که به لندن آمدم و حدود 15 سال پیش مدرک فوق لیسانش خبرنگاری ام را گرفتم و الان حدود 10 سال است خبرنگار نیوزویک هستم.
یک مرتبه متوجه شدم او سرش را به علامت تاسف مرتب تکان میدهد و در عالم دیگری سیر میکند و اصلا به حرفهای من توجهی ندارد او را بحال خودش گذاشتم.وقتی به خیابان فولهام رسیدم و روبروی آپارتمانم توقف کردم ناگهان از جا پرید با حالتی مضطرب گفت:کجا هستم شما کی هستید آقا؟گفتم من یک آشنا هستم فقط قصد کمک به شما را دارم.بالاخره با اصرار و سماجت من روبرو شد در حالیکه از چهره اش میتوانستم حدس بزنم که بمن مشکوک است دعوتم را پذیرفت.
همسرم هلن از دیدن غریبه ای که همراه من بود اصلا تعجب نکرد چون زیاد از این مهمانهای ناخوانده به آپارتمان می آوردم.یعنی گاهی به ایرانیانی برمیخوردم که دلم مینشستند و از آنها خوشم می آمد و به آپارتمانم دعوتشان میکردم تا بلکه از این راه کمی دلتنگی و دوری از وطن را جبران کنم.
من به هلن یاد داده بودم که چگونه با ایرانیان برخورد داشته باشد.او درسش را روان بود با خوشرویی سلام کرد و خوش آمد گفت و وسایلش را گرفت و در گوشه ای گذاشت.
هنوز نامش را نمیدانستم تا به همسرم معرفی اش کنم تا آمد بخودش بجنبد او را داخل حمام کرده بودم خوشبختانه لباس زیر به اندازه او داشتم.وقتی از حمام بیرون آمد برایش نوشیدنی آوردم گیج بود.مات زده به اینطرف و انطرف نگاه میکرد و البته حق داشت 20 سال زندان زمان کوتاهی نبود .هنوز نمیتوانست باور کند که آزاد شده است و نمیخواست بفهمد که چرا بدون منظور نسبت به او مهربانم.دخترم تاجی که 4 سال داشت از اتاق بیرون آمد و به فارسی سلام کرد.او را معرفی کردم .گویی خاطره ای برایش زنده شده باشد از ته دل آهی کشید و سرش را بین دستانش گرفت.برای اینکه او را به حرف وادار کنم گفتم:شما نمیخواهید حتی اسمتان را بمن بگویید؟
با تشویش گفت:هنوز نمیتوانم باور کنم شما مرا نمیشناسید...
گفتم:باور کنید آقا فقط بعنوان خبرنگار به زندان آمدم.اگر از شما خوشم نمی آمد هرگز شما را دعوت نمیکردم.
او بعد از چند لحظه سکوت گفت:اسم من خسرو اسفندیاری است 20 سال پیش به زندان افتادم و امروز هم آزاد شدم.
برای اینکه شوخی کرده باشم گفتم:عجب سرنوشت طولانی ای داشتید!همین!
خسرو اشاره به اوراق پوشه کرد و گفت:داستان من مفصل است .تا اینجا همه را در زندان نوشته ام. البته داستان من هنوز تمام نشده.قصد دارم قصه پرماجرایم را به صورت رمان به رشته تحریر در آورم.
با اجازه او پوشه را برداشتم و باز کردم خیلی خوش خط و خوانا نوشته بود.وقتی مطمئن شدم به آنچه میخواستم رسیدم سعی کردم بیشتر از او پذیرایی کنم.
بعد از صرف شام او را به اتاقی که مخصوص مهمانان ایرانی بود راهنمایی کردم.به او شب بخیر گفتم و با اشتیاق سراغ اوراق رفتم.
4 سال بعد کتابی بنام باغ مارشال بدستم رسید که زندگی پر ماجرای خسرو اسفندیاری است.
[عکس: 20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
}
#2
قسمت 1 (1)

پدرم بهادر خان از عشایر ایل قشقایی و از طایفه دره شوری بود که سالها پیش زندگی در شهر را به زندگی عشایری ترجیح داد و ساکن شیراز شد شیرازی که وصفش از زبان حافظ شنیدنی است شهری پر کرشمه و خوبان از شش جهت...
پدرم مباشر محمد قلی خان قوام شیرازی بود و بر امو باغ خانه زمین کشاورزی و مستغلات او نظارت میکرد و بخاطر حسن نیست در کار از احترام زیادی برخوردار بود.قوامی ها چندین پارچه ابادی داشتند که بزرگترین آنها سعادت آباد بود.با قناتها و چشمه های فراوان و زمینهای حاصلخیز و محصولات متنوع کشاورزی.از همه مهمتر اینکه در حاشیه شیراز-تهران واقع شده بود و بهمین دلیل جمعیت بیشتری از گوشه و کنار جذب آن ابادی میشدند.
رفت و آمد اقوام مختلف بخصوص تهرانیها در ایان نوروز و برخوردشان با اهالی آنجا که معمولا با سوء استفاده همراه بود مردم سعادت آباد را تا اندازه ای از خصلت ساده اندیشی و خوش بینی روستایی دور کرده بود و اغلب به غریبه ها بدبین بودند و در مناسباتشان با آنان جانب احتیاط را رعایت میکردند.
ساکنین سعادت اباد را 3 طبقه خوانین رعیت و خوش نشین تشکیل میدادند.هر کس بسته به طبقه اش یک با چند باغ انگور داشت و محصول باغها بیشتر به شیراز یا شهرهای دور و نزدیک صادر میشد.
زمینهای کشاورزی و قناتها متعلق به قوامی بود که از پدرش به ارث برده بود.باغ قوام در سعادت اباد به بزرگی و زیبایی معروف بود.یک باغبان خوش سلیقه اصفهانی آن باغ را از روی طرح یکی از تحصیل کرده های خارج تزیین کرده بود.
استخر بزرگ کنگره دار که هر کنگره اش به شکل قلب بود شمشادهای یکدست کنار باغچه گلهای رنگارنگ بیدهای مجنون که شاخه هایشان تا روی آب ابی استخر آویزان بود و چهار خیابان با دو ردیف درخت اقاقیا که به چهار گوشه باغ امتداد داشت و عمارتی کاخ مانند و آلاچیقی به سبک اروپایی که کنار استخر ساخته بودند چنان خیال انگیز بود که هیچکس باور نمیکرد باغی به این قشنگی در سعادت اباد وجود داشته باشد.
یکی دیگر از خوانین منطقه محمد خان ضرغامی بود از عشایر ایل خمسه و بزرگ طایفه باصری بود که بدلیل مسافرتهای زیاد به خارج از کشور معتقد بود دیگر زمان کوچ نشینی به سر آمده و با اعتقاد به این مسئله دست به کار مکانیزه کردن کشاورزی و دامداری شد و با اینجان تاسیساتی در قصر الدشت کارگارنی را از شیراز و شهراهای اطراف جذب آن آبادی کرد.علاوه بر این برای اسایش خودش باغ و عمارت و برج و باروی ساخته بود که در آن منطقه نظیر نداشت.
جاده ای بطول 10 کیلومتر با دو ردیف درختان چنار سپیدار و صنوبر سعادت آباد را به قصرالدشت وصل میکرد که تفریگاهی برای اهالی منطقه بود.قوامی بر خلاف محمد خان خشن نبود.بیشتر با زبان خوش و با سیاست از رعیتهایش کار میکشید و اغلب بر این عقیده بودند که قوامی ها تربیت شده انگلیسی ها هستند و سیاستشان در بهره گیری از افراد زیر دست این ادعا را ثابت میکرد.
مال و املاک محمد خان ضرغامی هرگز به پای محمد قلی خان قوامی نمیرسید ولی از لحاظ نفوذ و قدرت و مدیریت کشاورزی از او سر بود.خوانین و خرد مالکان دیگری هم در آن منطقه بودند که هرگز با این دو مالک بزرگ قابل مقایسه نبودند.
همانطور که گفتم پدرم مباشر محمد قلی خان قوامی بود و از آنجا که بین مادرم و محمد خان ضرغامی نسبتی بود با خانواده اش رفت و آمد داشتیم و بیشتر تابستانها را در ابغ قوامی یا قصرالدشت میگذراندیم.
سال 1342 بود تازه دیپلم گرفته بودم و خودم را برای ورود به دانشگاه و ادامه تحصیل در رشته کشاورزی آماده میکردم.در آن زمان 20 سال داشتم و ییلاق و قشلاق قبل از شهر نشینی باعث شده بود نسبت به هم سن و سالهایم دو سال دیرتر دبیرستان را پشت سر بگذارم.
دو خواهرم ترگل و اویشن که اولی 14 سال و دومی 10 سال داشت و برادرم جمشید که 4 سال از من کوچکتر بود همگی به مدرسه میرفتند.
بر خلاف پدرم که مایل بود به تحصیل ادامه دهم مادرم دوست داشت هر چه زودتر ازدواج کنم.او ناهید دختر یکی از خوانین طایفه باصری بنام کاظم خان را که با ضرغامی نسبت نزدیک داشت برایم زیر سر گذاشته بود.من از ناهید خوشم نمی آمد و از آن گذشته تصمیم به ازدواج نداشتم چون استعدادم به مراتب بیش از فرزندان قوامی و ضرغامی بود و نمیخواستم از لحاظ تحصیل از آنها کم داشته باشم و علاوه بر آن رشته کشاورزی را دوست داشتم.
ناهید دختری زیبا و از هر لحاظ برازنده بود پسرهای خوانین و صاحب منصبان رده بالای شیراز آرزو داشتند با او ازدواج کنند ولی من هیچ احساسی به او نداشتم و بقول دوستان و حتی مادرم قلبی از سنگ داشتم که نه تحت تاثیر ناهید قرار میگرفتم نه هیچ دختر دیگری.
در همان زمان که دور قلبم را حصار کشیده بودم تا کسی به آن راه نیابد یعنی در درخشناترین سالهای عمرم ناگهان دست تقدیر شانس تصادف یا هر چیز دیگری مرا با کسی آشنا کرد که تمام زندگی ام زیر و رو شد و منکه میکوشیدم موافق و دلخواه جامعه باشم چنان درگیر حوادث شدم که در نهایت از زندان بریکستون لندن سر در آوردم.داستان من نیز مانند قصه اغلب زنان و مردان دنیا با عشق و دلدادگی شروع شد.
اواخر خرداد ماه آن سال به سعادت اباد رفته بودیم تا تابستان را در باغ قوامی بگذرانیم.آن سال قوامی و خانواده اش به خارج از کشور رفته بودند و باغ و عمارت و بقیه امکانات در اختیار ما بود.در ضمن همه مسئولیتها در غیاب قوامی بر دوش پدرم بود.
غروب یکی از روزهای گرم اوایل تیرماه بهرام که یکی از منسوبین محمد خان ضرغامی بود و من او سالها با هم دوست بودیم از قصرالدشت به سعادت آباد آمد تا طبق قرار قبلی به شکار برویم.
بهرام دو سه سال از من بزرگتر بود وتازه ازدواج کرده بود.بعد از دبستان زیر بار درس نرفت و قسمتی از تاسیسات کشاوری ضرغامی را اداره میکرد و تنها علاقه اش شکار بود.بعضی اوقات با هم به یکی از آبشخورهای شکار آن منطقه در جنگل میرفتیم که از آنجا تا سعادت اباد حدود ده دوازده کیلومتر فاصله بود.پدرم نیز همیشه آنجا را برای شکار انتخاب میکرد.غروب همان روز هوا کم کم رو به تاریکی میرفت که اسدالله پاکار حیوان را برای نشستن آماده کرد و پسرش حسن باغبان را برای روشن کردن موتور برق به موتورخانه فرستاد.
طولی نکشید که چراغهای پایه دار اطراف ایوان و استخر روشن شدند.من و بهرام به نرده های کنار ایوان تکیه داده بودیم و درباره شکار فردا صحبت میکردیم.
پدرم با اتومبیل لندرورش داخل باغ شد.رانندگی اش تعریفی نداشت و هر وقت بدون دردسر وارد باغ میشد و با دار و درخت برخورد نمیکرد تعجب میکردیم.خوشبختانه آنشب هم بی هیچ دردسری وارد باغ شد.اتومبیل را گوشه ای پارک گرد و از پله های خارجی ایوان که از محوطه باغ مستقیم به ایوان راه داشت بالا آمد.ازدیدن بهرام ابراز خوشحالی کرد و با خوشرویی حال او و پدرش را پرسید و از ضرغامی سراغ گرفت.
مادرم از دری که ایوان را به عمارت وصل میکرد به استقبال پدرم آمد و هر دو داخل عمارت شدند.
بهرام معتقد بود اگر یکی دو ساعت بعد از نیمه شب حرکت کنیم آفتاب نزده به شکارگاه میرسیم ولی برای من که عادت نکرده بودم به آنزودی از خواب بیدار شوم مشکل بود.با ورود پدرم صحبت به تاسیسات کشاورزی ضرغامی که روز به روز رونق بیشتری میگرفت کشیده میشد.اسدالله برای پدرم قلیان و برای ما چای آورد.در گوشه دیگر ایوان ترگل و آویشن تلاش میکردند با چوب چنگک داری شاخه زرد الو را به سمت خودشان بکشانند.مادرم با ظرفی پر از میوه به ایوان آمد و درباره اجاره باغ با پدرم به گفت و گو پرداخت.اسدالله تفنگهای ما را آورد و بهرام مشغول تمیز کردن آنها شده بود که ناگهان مادرم صحبت کاظم خان را پیش کشید و گفت:بهرام خان ما که هر چه به خسرو گفتیم فایده نداشته شما نصیحتش کن دختر مردم الان دو ساله که سر زبون افتاده و درست نیست بلاتکیف باشه.
بهرام که بدش نمی آمد سربسر من بگذارد ظاهرا به پشتیبای از مادر گفت:والله منم خیلی بهش گفتم به خرجش نمیره بی بی.کسی بهتر از ناهید؟خوشگل نیست مه هست دختر خان نیست که هست ثروت نداره که داره.
در همین لحظه جمشید از راه رسید .از بازی و شیطنت و سوارکاری آنقدر خسته بود که گوشه ایوان ولو شد.
کم کم صحبت بالا گرفت مادرم از خونسردی من داشت به جوش می آمد که پدرم با اشاره سر صحبت را عوض کرد و گفت:اگه قصد جنگل رفتن را دارید منم میام.
از اینکه پدر همراهیمان میکرد خوشحال بودیم.جنگل را مثل کف دستش میشناخت و یقین داشتیم دست خالی برنخواهیم گشت.از آن گذشته من هر وقت با پدرم به مسافرت یا شکار یا هر جای دیگری میرفتیم احساس امنیت میکردم.
آشپزباشی برای آوردن شام از پدرم اجازه گرفت و اسدلله پاکار سفره را پهن کرد .عمارت قوام همیشه یک آشپز داشت که حقوق خوبی میگرفت.گرچه تابستانها کارش زیاد بود ولی سال اشپز بود و اجاقی از خاکستر سرد.بالاخره سفره آماده شد.مادرم از من عصبانی بود و بقول معروف زورش بمن نمیرسید.سر جمشید داد کشید و گفت:بس که روز شیطونی میکنه شب عین مرده میفته پاشو بیا شام بخور...بعد رو کرد به پدرم و گفت:هر دوشون دارن جون منو میگیرن خسرو اینطوری جمشید هم از صبح تا شب با تفنگ ساچمه ای تو این باغ نمیدونی چیکار میکنه...پدرم با خوشرویی مادرم را به خونسردی دعوت کرد و به جمشید تذکر داد اگر بخواهد صدای مادرم رادر بیاورد او را به شیراز میفرستد.بعد از صرف شام به اسدالله سفارش کردیم دو بعد از نیمه شب سه اسب برایمان زین کند و ما را صدا بزند.
من و بهرام برای خوابیدن به آلاچیق کنار استخر رفتیم شبی مهتابی بود.نسیمی ملایم که از بوته های گل بلند میشد و صدای یکنواخت آب که از جوی کوچک کنار آلاچیق به استخر میریخت ما را بخوابی عمیق فرو برد.
سر ساعت مقرر با صدای اسدالله بیدار شدیم.پدرم آماده شد بود و اسبها هم زین شده بودند.من لباس مخصوص سوارکاری را که پسر فروغ الملک قوامی از لندن برایم آورده بود پوشیدم بهرام هم آماده شد.همگی سوار اسب شدیم و از باغ بیرون رفتیم بعد از طی مسافتی دیوار باغ را دور زدیم و از راه باریک دامنه کوههای مجاور رهسپار جنگل شدیم.از چند تپه که عبور کردیم به ابتدای جنگل رسیدیم.مهتاب بما کمک میکرد تا راه را تشخیص بدهیم.هر چه جلوتر میرفتیم درختان انبوهتر و عبور از لابلای شاخه ها مشکلتر میشد و غیر از صدای سم و نفس اسبها و برخورد ما با شاخه های درختان بصدای دیگری بگوش نمیرسید .گاهی پرندگان که بین شاخه ها آشیان داشتند با نزدیک شدن ما از لانه هایشان میپریدند و ما را میترساندند.هوا کاملا روشن نشده بود که به شکارگاهی که پدرم در نظر داشت رسیدیم .در یک سمت کوه و دره ای عمیق بود و در سمت دیگر جنگل اسبها را در پناه تخته سنگی بزرگ که سیلهای بهاری اطرافش را شسته بودند بستیم و بین دو برآمدگی خاک مشرف به برکه ای که آبشخور شکار بود کمین کردیم.شعاع خورشید کم کم از پشت کوه خودش را نشان میداد و نور ماه را کمرنگ میکرد.ناگهان متوجه شدین تعدادی شکار از طرف برکه می آیند.کوچکترین حرکت نابجا ممکن بود باعث فرارشان شود انگار خطر را حس کرده بودند با تردید قدم برمیداشتند



قست 1 (2)

گاهی می ایستادند و نگاهی به اطراف می انداختند و دوباره به ارامی حرکت میکردند.قلبم از شدت ضربان داشت از سینه ام بیرون میزد.پدرم تجربه اش بیش از ما بود اشاره کرد به اعصابمان مسلط باشیم و بی موقع تیراندازی نکنیم.شکارها اهسته اهسته یکی از پس از دیگری خودشان را به برکه رساندند.چند لحظه مکث کردند نگاهی به چپ و راست کردند و با احتیاط شروع کردند به نوشیدن اب.من یکی از آنها را نشانه گرفتم بمحض اینکه سرش را بلند کرد ماشه را چکاندم.به فاصله یک چشم بهم زدن صدای تفنگ پدرم و بهرام هم بلند شد.سفیر گلوله و شیهه اسبها در کوه پیچید و سکوت آنجا بهم خورد.در میان دود و باروت و گرد و خاک حاصل از جا پای شکارهایی که فرار کرده بودند دو حیوان تیر خورده دست و پا میزدند.خودمان را بالای سر آنها رساندیم ظاهرا تیر پدرم به خطا رفته بود.برویش نیاوردیم و من ادعا کردم نتوانستم خوب نشانه بگیرم.خورشید بالا آمده بود و گرمای آنرا حس میکردیم.امعاه و احشای شکم شکارها را خارج کردیم و آتش و کبابی راه انداختیم از شدت دود چشم چشم را نمیدید..بعد از خوردن کباب پدرم چند لحظه ای زیر سایه درخت چرت زد و سپس شکارها را ترک اسب بستیم و راه افتادیم تا به گرمای وسط جنگل برنخوریم.ساعت حدود 11 بود که نزدیک باغ رسیدیم.از همان راهی که رفته بودیم دیوار باغ را دور زدیم هنوز بجاده نرسیده بودیم که ناگهان یک اتومبیل سواری شورلت اخرین مدل با سرعت کم و صدایی ناهنجار مثل بهم خوردن دو تکه آهن بما نزدیک شد.چون اسب من با دیدن هر چیز غریبی رم میکرد فوری پیاده شدم و دهنه اش را محکم گرفتم.سواری درست کنار ما ایستاد.بوق زد اسب من ناگهان شیهه کشان روی دو پا بلند شد انگار میخواست با دو دستش بر سر من بکوبد.از این حرکت زیاد دیده بودم نمیترسیدم.در حالیکه از رانندهد عصبانی بودم چرا بی جهت بوق زده سعی داشتم اسب را ارام کنم.بهرام به کمکم شتافت پدرم پیاده شد و مرتب طریقه مهار کردن اسب را گوشزد میکرد.حدود 10 دقیقه طول کشید تا اسب ارام گرفت.سرنشینان اتومبیل سواری یک زن یک دختر جوان و یک پسر نوجوان بودند.راننده که مردی تقریبا 60 ساله بود پیاده شد.قبل از اینکه ما حرفی بزنیم خیلی مودب سلام کرد و از اینکه باعث دردسر شده بود معذرت خواست و سپس با درماندگی گفت:زیر اتومبیل ما یه سنگی که کف جاده افتاده بود برخورد کرده و مشکل بتونیم تا شیراز خودمون رو برسونیم اهالی آبادی قلبی بما گفتن تعمیرگاه قوامی میتونه اتومبیل ما رو تعمیر کنه.
پدرم با شنیدن نام قوامی باد د رغبغب انداخت و گفت:بله بله درست گفتن...اگه تعمیرکار ما از شیراز اومده باشه خیلی تو کارش استاده.
مرد به چهره پدرم دقیق شد .جلو آمد با احترام دست داد و خودش را سرهنگ افشار سرهنگ ژادارمری معرفی کرد.سپس گفت:من آقای قوامی رو قبلا دیده ام حتما شما یکی از منسوبین ایشون هستین.
پدرم با خوشرویی گفت مباشر قوامی است و هر کار از دستش بر بیاید کوتاهی نمیکند سپس اسبش را بما سپرد.
خانواده سرهنگ سوار عقب اتومبیل شدند و پدرم جلو نشست.با سرعت کم و صدایی ناراحت کننده که از زیر اتومبیل بگوش میرسید به سمت تعمیرگاه که کمی از باغ فاصله داشت رفتند.من و بهرام با اسب و شکارهایمان داخل باغ شدیم.حس باغبان شکارها را پایین آورد.اسدالله برای پوست کندن آنها آماده شد و یکی از کارگرها اسبها را به اصطبل برد.من و بهرام برای استراحت به عمارت رفتیم.مادرم سراغ پدر را گرفت و سپس برایمان چای آورد.از شدت خستگی دراز کشیدیم خیلی زود خوابمان برد.ساعت حدود1 بعدازظهر بود که با صدای جمشید از خواب پریدم گفت:از تهرون برامون مهمون اومده پدر هم با تو کار داره.عادت کرده بودم در هر موقعیتی از دستورات پدرم اطاعت کنم.با اینکه خسته بودم سر و صورتم را اب زدم لباسم را عوض کردم و به سالن پذیرایی رفتم تا ببینم مهمانان تهرانی چه کسانی هستند.در میان تعجب با همان خانواده ای که اتومبیلشان خراب شده بود روبرو شدم.یک لحظه خیال کردم اشتباه میکنم ولی خودشان بودند.
سرهنگ برایم نیم خیز شد.پدرم مرا به آنها معرفی کرد.خانواده سرهنگ هم یکی یکی معرفی شدند.خانم سرهنگ دخترش سیما و پسرش سیاوش.سرهنگ افشار و خانواده اش برای گردش به شیراز میرفتند.و از اینکه بی موقع مزاحم ما شده بودند ابراز ناراحتی میکردند.پدرم از آنها خواهش کرد که تعارف را کنار بگذارند و آنجا را خانه خودشان بدانند.
از گفت و گوی سرهنگ و پدرم متوجه شدم وقتی سروان بوده مدتی فرماندهی گروهان ژاندارمری مرودشت را بر عهده داشته و بعضی از خوانین منطقه از جمله قوامی و محمد خان ضرغامی را کاملا میشناسد.
سرهنگ حدود 60 سال سن و قد و قواره ای متوسط داشت.موهایش جوگندمی و صورتش کشیده و بدون ریش و سبیل بود و عینک پنسی اش مرا بیاد افسران نازی که د رفیلمهای جنگ جهانی دوم دیده بودم میانداخت.
همسرش تقریبا 50 ساله بنظر می آمد.قدش کمی بلندتر از سرهنگ و خوش تیپتر و باوقار بود.در همان برخورد اول با مادرم گرم گرفت و من فهمیدم از آن زنهای خوش برخورد و خونگرم است.
سیما 19 ساله بود با چشمان درشت و مشکی مژگان بلند و به عقب برگشته و ابروهای باریک و کشیده.قدش بلند بود و اندامش متناسب.با موهای صاف بینی ظریف لبان زیبا و خال گوشه لبانش و گونه های گلناری اش او را از همه دخترانی که تا آن زمان دیده بودم متمایز میکرد.لباس و ارایش ساده مادر و دختر برای ما جالب بود.فقط همان سادگی باعث شد با آنها راحت باشیم.سیاوش بنظر میرسید با جمشید هم سن وسال باشد با این تفاوت که قدش نسبت به جمشید کوتاهتر و کمی هم لاغرتر بود.
آنروز وقتی سرهنگ سیما را بمن معرفی کرد و او موهای جلوی پیشانی اش را با حرکت سر کنار زد و چشمانش را بمن دوخت برای اولین بار ارتعاش خفیفی همه وجود را فرا گرفت.ضربان قلبم تند شد ولی آن حالت زیاد طول نکشید.سرم را پایین انداختم و کنار پدرم روبروی سرهنگ نشستم.صحبت پدر و سرهنگ گل کرده بود.سرهنگ دعوای ایلی فلان منطقه را هنوز بخاطر داشت و پدرم با آب وتاب قضیه را تجزیه و تحلیل میکرد.مادرم با خانم سرهنگ و سیما گرم گرفته بود .و ترگل و آویشن خیلی مورد توجه سیما قرار گرفته بودند.من به بهانه ای سالن را ترک کردم و سراغ بهرام رفتم.بهرام بیدار شده بود. بدون اینکه چیزی بگویم گوشه ای نشستیم بهرام گفت:چیه؟حتما کاظم خان و برو بچه هاش اومدن که تو باز رفتی تو هم اره؟
وقتی به بهرام گفتم همانهایی که اتومبیلشان خراب شده بود با پدرم آشنا در آمدند اصلا تعجب نکرد.کاملا پدرم رامیشناخت و مدیانست از این اشناهای غریبه زیاد دارد.
به اتفاق از عمارت بیرون آمدیم.اسدالله جایگاه تابستانی پشت عمارت را برای پذیرایی مهمانان آماده میکرد.جایگاه محوطه ای بود دایره ای شکل و درختان اقاقیا و چنار طوری قرار گرفته بودند که هرگز اشعه خورشید بر ان نمیتابید .آشپز به دستور مادرم علاوه بر غذای معمول مقداری گوشت شکار را هم به سیخ کشیده و روی خرمنی از آتش گذاشته بود.بوی کباب فضا را پر کرده بود.آشپز یکی یک سیخ بمن و بهرام داد و نظرمان را خواست.واقعا خوشمزه شده بود.اسدالله سفره را انداخت.و به سلیقه مادرم ظرفها را چید.بعد از آماده شدن سفره از پنجره عمارت پدرم را صدا کرد.من و بهرام یک لحظه تصمیم گرفتیم به قصر الدشت برویم.بهرام هم حوصله مهمان بازی نداشت.در حال بلند شدن بودیم که دیدیم مهمانان بسمت جایگاه می آیند.مجبور شدیم کنار بنشینیم.سرهنگ و خانواده اش از دیدن ان جایگاه و آن سفره رنگین به شگفت آمدند و گفتند هرگز گمان نمیکردند این چنین از آنان پذیرایی شود مرغ بریان دو مجمعه پر از زعفران پلو کباب گوشت شکار دوغ و ماست به حد فراوان بود.ضمن غذا خوردن سعی داشتم نگاهم به سیما نیفتد.نمیدانم چرا میترسیدم و دلهره داشتم.فکر میکردم اگر به او نگاه کنم کار درستی انجام نداده ام.خانم سرهنگ بیش ار بقیه تعریف و تمجید میکرد و امیدوار بود آن اشنایی تبدیل به دوستی دراز مدت شود.
سرهنگ از پدرم خواهش میکرد هرگاه مشکلی در ارتباط با ژاندارمری برایش پیش آمد او را در جریان بگذارد تا از تهران برایش توصیه بگیرد.ناگهان سیما در قالب شوخی و با لحنی خودمانی گفت:اگه میدونستیم با خونواده ای مثل شما اشنا میشیم هرگز از خراب شدن ماشین ناراحت نمیشدیم.یک مرتبه نگاهم به چهره خندان او افتاد.بار دیگر موجی از دلهره که تا آن هنگام تجربه نکرده بودم به سراغم آمد.نگاهم را برگرداندم و رو به سیاوش گفتم:اگه حوصله ات سر رفته میتونی اطراف استخر و تو باغ گردش کنی.
سیاوش با نگاه از پدرش اجازه خواست مادرش به او اجازه داد و سفارش کرد مواظب خودش باشد.جمشید هم از خدا خواسته به او نزدیک شد و هر دو جایگاه را ترک کردند.
من ظاهرا به گفت و گوی پدرم و سرهنگ دوباره جنگ بین عشایر قشقایی و قوای دولتی گوش میدادم.اما حواسم به حرفهای سیما بود.بعد از صرف چای و میوه اسدالله برای مهمانان بالش و پشتی و رو انداز آورد و ما آنها را تنها گذاشتیم تا استراحت کنند.پدرم که خواب نیمروزش دیر شده بود و کسل بنظر میرسید داخل عمارت رفت.من بهرام را با لندرور به قصر الدشت رساندم و خیلی زود برگشتم و روی نیمکت چوبی کنار آلاچیق که شاخه های بید مجنون اطرافش را گرفته بود نگاه میکردم.به کشمکش سختی که بین پرندگان بخاطر دانه با حشره ای در گرفته بود نگاه میکردم یک مرتبه چشمم به عقابی افتاد که چند کبوتر را دنبال میکرد.کم کم فکرم به جنگل و شکار آنروز و برخورد با خانواده سرهنگ کشیده شد و تا چهره خندان و زیبای سیما ادامه یافت.مدام سیما را با ناهید مقایسه میکردم و در دلم به او آفرین میگفتم بالاخره آنقدر از این دنده به آن دنده غلطیدم تا خوابم برد.حدود ساعت 5 با فریاد جمشید و سیاوش از خواب پریدم.فوری بسمت صدا دویدم.جمشید کار خودش را کرده بود آنقدر چوب داخل لانه زنبور کرده بود که یکی از آنها بالای ابروی سیاوش را نیش زده بود.چون یقین داشتم کار جمشید است پیش از اینکه چیزی بپرسم کلوخی بسمتش پرتاب کردم.دست سیاوش را گرفتم و او رابه جایگاه آوردم.سرهنگ و خانمش و سیما تازه از خواب بیدار شده بودند.مادرم و ترگل از آنها پذیرایی میکردند و آویشن هم با چهره ای دمغ گوشه ای نشسته بود که چرا ترگل او را بچه حساب میکند.قبل از اینکه پیشانی متورم سیاوش مادرش را به وحشت بیندازد گفتم:چیزی نیست زنبور نیشش زده زود خوب میشه.مادرم اسدالله را صدا زد که آب غوره بیاورد.فوری مقداری گل با آبغوره مخلوط کرد و جای نیش زنبور را مالید.پیشانی ورم کرده و گل آلود سیاوش سیما را بخنده انداخت و چیزی نمانده بود بین آنها بگو و مگوی متدوال خواهر و برادری پیش بیاید که نگاه سرهنگ هر دو را ساکت کرد.
آن روز بعدازظهر پدرم برای سرکشی دروکاران به مزرعه رفته بود.بعد از صرف چای و میوه از سرهنگ و خانواده اش دعوت کردم به اتفاق اطراف باغ قدم بزنیم.که با کمال میل دعوت مرا پذیرفتند.مادرم از اینکه حوصله نشان داده بودم و برای مهمانان غریبه ای مثل سرهنگ و خانواده اش ارزش قائل شده بودم تعجب کرد.البته معنایش این نبود که از مهمان بدم می آمد یا آدم بدخلق و غیر معاشرتی بودم معمولا با خانواده های غریبه کمتر میجوشیدم.مادرم و آویشن معذرت خواستند و داخل عمارت رفتند ما هم به اتفاق از حاشیه استخر قدم زنان به انتهای باغ رفتیم.من و سرهنگ جلوتر از همه بودیم و درباره تولیدات متنوع میوه های باغ و کشاورزی صحبت میکردیم.سیما و مادرش و ترگل کمی از ما فاصله گرفتند .قدمهایمان را آهسته کردیم تا بما رسیدند.سرهنگ که گویی باغ را او کشف کرده رو به همسرش گفت:فکر میکردی چنین باغی تو این ابادی وجود داشته باشه؟خانم اذعان داشت هرگز تصورش را هم نمیکرد.در حالیکه سعی داشتم طرف صحبتم سرهنگ باشد گفتم:متاسفانه شما اینجا نمیمونین تا جاهای با صفاتری رو به شما نشون بدم.ناگهان سیما با لبخند و حالتی صمیمی رو بمن کرد و گفت:از کجا معلوم؟با این پذیرایی و مهمون نوازی و آقایی مثل شما و دختری به این مهربانی مثل ترگل خانم شاید اینجا بمونیم و اصلا شیراز رو فراموش کنیم.بی اختیار چند لحظه به او خیره شدم دنبال جمله ای میگشتم که در شان او باشد.گفتم:نظر لطف شماست.این باغ قابل شما را ندارد.تا انتهای باغ رفتیم و برگشتیم.هر لحظه شور جوانی ام با زیبایی و حرکات دلفریب سیما حرارت بیشتری میگرفت و جوشش غریبی در رگهایم حس میکردم.من در خانه فروغ الملک و بقیه قوامی ها زنان و دختران زیبا زیاد دیده بودم اما تحت تاثیر هیچکدام قرار نگرفته بودم.با اینکه مورد توجه بعضی از آنها بودم فرار میکردم و همیشه دوستان مرا متهم میکردند احساس ندارم.خودم هم نمیدانستم چرا با خانواد سرهنگ احساس نزدیکی میکنم.هرگز دلم نمیخواست از آنها جدا شوم.زمان خیلی زود میگذشت.خورشید کم کم به افق مغرب نزدیک میشد .اسدالله و حسن چند نیمکت چوبی کنار استخر چیدند پدرم هم از راه رسید غیر از سیاوش و جمشید که با تفنگ ساچمه ای بجان پرندگان افتاده بودند.همگی روی نیمکتها نشستیم .مادرم دستور چای داد.حالت من برای مادرم تازگی داشت.مرا کنار کشید و پرسید:چرا اینقدر تو فکری.خستگی و سر درد را بهانه کردم به شک افتاده بود.برای اینکه او را از شک و گمان بیرون بیاورم و خودم از هم از چشمان افسونگر سیما خلاص شوم تصمیم گرفتم به قصر الدشت بروم و شب را همانجا بمانم.بهانه ای نداشتم جز اینکه بگویم بهرام منتظر من است.
وقتی پردم گفت ساعتی پیش بهرام و پسر ضرغامی به شیراز رفتند جا خوردم.مادر سیما از فرصت استفاده کرد و گفت:خب شانس ما بود که شما رو بیشتر زیارت کنیم.
سرهنگ از پدرم اجازه خواست در صورت تعمیر ماشین زحمت را کم کنند پدرم با خوشرویی دستی روی شانه او زد و گفت:حالا که ماشین درست نشده.اگرم درست میشد به این زودی نمیذاشتم برین مگر غیر از اینه که برای گردش اومدین؟کار دیگه ای هم دارین؟از جمله پدرم خوشم آمد در صورتیکه قبلا هر وقت بکسی اصرار میکرد از او انتقاد میکردم چرا بیشتر وقتش را صرف این و ان میکند.آنها گرم صحبت بودند که به عمارت رفتم.طولی نکشید سرهنگ به اتفاق پدر و مادرم داخل عمارت شدند.پدرم به گمان اینکه من از مهمانداری خسته و از اصرار او ناراحت شدم زبان به تعریف و تمجید از سرهنگ گشود که آدم با شخصیت و خانواده داری است.مادرم هم از خانم سرهنگ خوشش آمده بود.میگفت:شیراز با خانواده های افسران زیادی نشست و برخاست کرم ولی بی آلایش تر و بی تکبر تر از این خونواده هرگز ندیدم.هر دو معتقد بودند شاید این اشنایی باعث شود سالها دو خانواده با هم دوست بمانند و با یکدیگر رفت و آمد داشته باشند.ایوان با قالیهای رنگارنگ فرش شده بود و آماده پذیرایی از کسانی بود که موجی از دلشوره و اضطراب در دلم انداخته بودند.در حاشیه ایوان قدم میزدم و سعی میکردم بر آشوب درونم مسلط شوم.غرق در افکار جورواجور بودم که مهمانان با تعارف مادرم به ایوان آمدند.
سیما پیراهنی ارغوانی پوشیده بود و دستمال بلند لیمویی رنگی از لابلای موهایش عبور داده بود که دنباله آن با پیچ و تاب گیسوانش تا میانه کمر باریکش آویزان بود.
خدای من چقدر رنگ ارغوانی به او می آمد و زیباترش میکرد!هر چه سعی کردم تابع احساسات نشوم امکان نداشت.اطراف شقیقه و دور چشمانم کرخ شده بود.صدای ضربان قلبم در گوشم میپیچید.حال و هوای عجیبی داشتم.بالاخره با اشاره پدرم بخود آمدم و روبروی سرهنگ نشستم طوریکه نگاهم به سیما نیفتد.اما او بدون توجه به اینکه در من چه میگذرد به اتفاق ترگل در حاشیه ایوان بالا و پایین میرفت.ترگل در پی کاری که مادرم از او خواسته بود سیما را تنها گذاشت و او درست روبروی من به نرده های چوبی کنار ایوان تکیه داد و نگاهش را به چشم انداز ایوان دوخت.منهم در امتداد نگاهش محو تماشا شدم.دهها بار آن منظره را دیده بودم ولی هرگز انقدر دقت نکرده بودم .باغها و مزارع سیفی کاری شده که دور تا دورشان را بوته های بلند آفتابگردان پوشانده بودند کمی دورتر ساقه های طلایی خوشه های گندم و در نهایت تکه ابرهای تیره رنگ در میان شعاع نارنجی آفتاب واقعا غروب دل انگیزی بود.با ورود اسدالله برای اینکه خودم را سرگرم کنم سینی چای را از او گرفت.در نظر اسدالله اینکار توهین به خانواده ام بود هرگز رسم نبود خان زاده ای کار نوکر و کلفت را انجام دهد.پدر ومادرم تعجب کرده بودند .من سینی چای را جلو سرهنگ و خانمش سپس بقیه گرفتم.سیما هم کنار مادرش نشست.مجبور بودم به او هم تعارف کنم.خدا میداند وقتی چای را برداشت و به چشمان خیره شد و تشکر کرد چه حالی بمن دست داد آنقدر که تاب نیاوردم و از پله های خارجی ایوان خودم را به کنار استخر رساندم.با اعصابی کرخ شده روی یکی از نیمکتها نشستم.گویی روح در جسمم سنگینی میکرد.احساس میکردم طنابی به انتهای قلبم بسته اند و به سمتی که سیما نشسته میکشانند.بلند شدم قدم زنان به انتهای باغ رفتم و برگشتم.هوا کاملا تاریک شده بود.چراغهای ایوان و اطراف استخر همراه با صدای موتور روشن شدند.ساعتی به ماهی های قرمزی که برای بدست آوردن حشره ای تا سطح اب بالا می آمدند نگریستم.حالتی میان سستی و هوشیاری داشتم که ناگهان با صدای اسدالله بخود آمدم.پدرم مرا احضار کرده بود.به ایوان برگشتم همه از غیبت من تعجب کرده بودند.مادرم که متوجه حالت پریشان من شده بود مرا کنار کشید و گفت:چی شده؟چرا تو فکری؟کجا رفته بودی؟چرا میخواستی بری قصر الدشت ؟تو که از قصر الدشت بیزار بودی!اگه اتفاقی افتاده بگو.
از حالت خودم و حدس و گمان مادرم خنده ام گرفته بودم.خنده من بیشتر او را عصبانی کرد.سرم داد کشید.تا برایش قسم نخوردم که هیچ اتفاق ناگواری رخ نداده دست از سرم برنداشت.سردرد و خستگی را بهانه کردم و ظاهرا قضیه فیصله یافت.به اتفاق به ایوان برگشتم.
گفت و گوی پدرم و سرهنگ به وقایع اشغال بوشهر توسط انگلیسی ها و شجاعت و مردانگی و رییس علی دلواری رسیده بودند.پدر با آب و تاب ماجرای رییس علی را که از پدرش شنیده بود شرح میداد و معقتد بود اکثر دلواری ها شجاع و بی باک هستند.موقع صرف شام شد و صحبت به تعارف و تشکر کشیده شد و من در درون با خودم میجنگیدم نباید تا این حد تحت تاثیر دختری غریبه که فقط یک شب مهمان ما بوده قرار بگیرم.شام را آورند کلم پلو با گوشت بره غذای مخصوص شیرازیها و مورد علاقه من و ته چین مرغ که آشپز واقعا در پخت آن سلیقه به خرج داده .شام از نهار مفصل تر بود.سیما آنقدر جابجا شد تا بالاخره روبروی من نشست.و وانمود میکرد که منظوری ندارد.او و مادرش از دستپخت آشپز و سلیقه مادرم خیلی تعریف کردند.بعد از صرف شام و نوشیدن چای و صحبت درباره موضوعهای مختلف یکی از اتاقهای عمارت را که دو پنجره داشت و جریان باد از آن عبور میکرد برای استراحت آنها آماده کردیم.محل خواب من من و جمشید هم مثل هر شب در ایوان بود.سیاوش هم چون دلش میخواست با جمشید باشد از پدر و مادرش اجازه گرفت شب را کنار من و جمشید بخوابد.سیما انقدر بالا و پایین رفت تا بالاخره مرا گوشه ایوان گیر آورد و با حالتی دلرباتر از قبل بمن شب بخیر گفت.نمیتوانم حال خودم و فضای آن شب را آنطور که باید توصیف کنم.
[عکس: 20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
}
#3

قسمت 1 (3)

با اینکه میدانستم سیما همان یکشب مهمان ماست هرگز در مخیله ام نمیگنجید بخواهم به او دل ببندم و عاشق شدن و دوست داشتن را آنهم در آن مدت کوتاه مسخره و محال میدانستم تا پاسی از نیمه شب به فکر او بودم.ما عادت داشتیم هر ساعت از شب که میخوابیدیم صبح زود بیدار شویم البته به آن زودی که روز قبل به شکار رفته بودیم ولی قلب از طلوع افتاب باید بیدار میشدیم.آن روز صبح وقتی بیدار شدم زمین و آسمان و باغ و گل و گیاه برایم جلوه دیگری داشت .حالت خستگی توام با لذت و اشتیاق داشتم.مثل هر روز نبودم از پله های ایوان پایین آمدم یکی دو بار اطراف استخر قدم زدم و سپس روی یکی از نیمکتها نشستم.غیر از صدای پرندگان و نسیم ملایمی که برگهای درختان را تکان میداد صدای دیگری بگوش نمیرسید.با خود کلنجار میرفتم که ناگهان متوجه شدم سیما کنار ایوان ایستاده است .تا مرا دید برایم دست تکان داد.با عجله پایین آمد بمن نزدیک شد و سلام کرد.به او صبح بخیر گفتم چشمان خواب آلودیش از شب قبل زیباتر بنظر می آمد.موهایش پریشانش را مرتب با دست پشت سرش می انداخت.وانمود میکردم بی تفاوتم و بدنبال جمله ای میگشتم که سر حرف را باز کنم بعد از چند لحظه سکوت گفتم:انگار شما هم عادت دارین صبح زود از خواب بیدار شین؟
با دست موهایش را که تا روی صورتش آمده بود کنار زد و گفت:نه عادت ندارم اما حیف بود از هوای به این لطیفی استفاده نکنم.در بیان جملات مسلط بود و خیلی راحت حرف میزد.بدم نمی امد با او صحبت کنم ولی میترسیدم.تربیت و آداب و رسوم خانواده بمن اجازه نمیداد با یک دختر تنها دور از چشم پدر و مادرش حرف بزنم چاره ای هم نداشتم از ادب دور بود یک متربه و بدون هیچ دلیلی رهاش کنم.از درس و مطالعه شروع کردیم گفت یکسال دیگر دبیرستان را تمام میکند بر خلاف من که طبیعی خوانده بودم رشته اش ادبی بود و ادعا میکرد ادبیات را دوست دارد تصمیم داشت در همان رشته ادامه تحصیل بدهد.
صحبت کتاب خوندن به میان آمد.من یکی دو اثر فارسی مثل دختر یتیم و ستاره از جواد فاضل و چند رمان خارجی از جمله بینوایان و بر باد رفته را خوانده بودم.مطالعه سیما خیلی بیشتر از من بود غرش طوفان اثر الکساندر دوما را دوباره خوانده بود.از چرم ساغری بالزاک و دوزخ دانته حرف میزد از قهرمان کتاب سرگذشت مارلی کرلی میگفت چطور عشق او را به منجلاب و بدبختی کشاند.
طرز بیان و تجزیه و تحلیل و نقد ادبی اش به سن و سالش نمی آمد.
از هم صحبتی با چنین دختری لذت میبردم یک مرتبه متوجه شدم به انتهای باغ رسیدیم.موجی از تشویش و نگرانی بر دلم سایه افکند .معذرت خواستم و خواهش کردم تنها به عمارت برگردد.متوجه منظورم شد.از او که جدا شدم حس کردم آتش در جانم افتاده است.از بیراهه خودم را به عمارت رساندم سیما زودتر از من رسیده بود بی اعتنا بمن با ترگل صحبت میکرد.
مادرم بساط صبحانه را در قسمت سایه گیر ایوان پهن کرده بود تخم مرغ کره پنیر محلی عسل و مغز گردو به حد کافی درسفره چیده بود.پدرم ضمن صبحانه به سرهنگ گفت:خونه ما تو شیراز خالیه و غیر از سرایدار کسی اونجا زندگی نمیکنه.میتونین چند روزی که شیراز هستین به خونه ما برین که به مراتب راحت تر از هتله.و برای اینکه سرهنگ دعوت او را بپذیرد از من خواست با آنها به شیراز بروم.
خوشحال شدم سرهنگ و خانواده اش مدام تعارف میکردند اما پدرم معتقد بود با داشتن خانه و زندگی در شیراز صحیح نیست مهمانانش در هتل اقامت کنند.
سکوت من علامت رضایت بود و لبخند سیما نشان میداد از اینکه با آنها همسفر میشوم خوشحال است.سیاوش هم مرتب از جمشید خواهش میکرد این چند روز او را تنها نگذارد و بالاخره پدرم موافقت کرد جمشید هم با ما بیاید.تا ساعت 10 که اتومبیل سرهنگ را آوردند وسایل آماده شده بود.اسدالله دو سبد میوه داخل صندوق عقب گذاشت همگی سوار شدیم.سرهنگ اتومبیل را روشن کرد و به امید اینکه 3 روز دیگر برمیگردیم باغ را ترک کردیم.کمی ارامش خاطر پیدا کرده بودم و تا حدودی سایه ترس و نگرانی و تشویش از من دور شده بود.به هر آبادی که میرسیدیم درباره مالک و خان آبادی و آداب و رسوم اهالی توضیح میدادم.سیما درست پشت سر من نشسته بود و من پهلو به صندلی تکیه داده بودم که پشتم به او نباشد.گاهی سرش را آنقدر بمن نزدیک میکرد که گرمی نفسش را روی شانه هایم حس میکردم.خانم سرهنگ از اینکه دل به ثروت و املاک پدرم نبسته بودم و تصمیم داشتم ادامه تحصیل بدهم خوشش آمده بود.میگفت هرکاری از دستشان بر بیاید برای من انجام خواهند داد.ناگهان سیما میان حرف او آمد و گفت:خیلی دلم میخواست دختری رو که مادرتون براتون در نظر گرفته ببینم.روی صورتم عرق سردی نشست ظاهرا مادرم درباره ناهید دختر کاظم خان حرفهایی زده بود و گرنه هرگز اجازه نمیداد با دختر زیبا و دلربایی مثل سیما همسفر شوم.در حالیکه از مادرم ناراحت بودم گفتم:تو این منطقه معمولا پدر و مادر درباره ازدواج تصمیم میگیرن ولی من هرگز با کسی که مادرم در نظر داره ازدواج نمیکنم چون دوستش ندارم.خانم سرهنگ با تعجب گفت:چطور مادرتون میگفت کار تمام شده است و تا اول مهر عقد میشن.مادرتون ما رو هم دعوت کرد.
گفتم:نه اصلا تا تحصیلم تموم نشه ازدواج معنی نداره و تا اون وقت هم دختر مورد علاقه مادرم دیگه بدرد من نمیخوره.
نزدیک ظهر به شیراز رسیدیم خانه ما در خوش اب و هوا ترین منطقه شیراز واقع بود و حیاطش غرق در بوته های گل بود.مسیب سرایدار ما در حیاط را باز کرد.هاج و واج مانده بود.سراغ پدر و مادر را گرفت.و ماجرای روز پیش را مفید و ختصر برایش شرح دادم و خواهش کرم اتاق مهمانان را آماده کند.
وسایل را داخل ساختمان برد و ما از بعد از استراحتی کوتاه برای صرف نهار به یکی از رستورانها معروف شیراز رفتیم.
بخانه که برگشتیم چای آماده شده بود.مسیب میوه هایی که از باغ آورده بودیم داخل ظرف چیده و روی میز گذاشته بود.من به اتاق خودم رفتم و آنها را برای استراحت تنها گذاشتم.
روی تخت دراز کشیدم بخودم گفتم یعنی من واقعا به سیما دل بسته ام و آیا مجبورم با ناهید ازدواج کنم؟او هم از من خوشش می آید؟خب به مادرم چه بگویم؟اصلا شاید همه اینها اوهام باشد و صمیمیت سیما بی منظور است و نمیشود باور کرد دختری به این زیبایی صدها عاشق و دلباخته در تهران نداشته باشد.به این خیال که فکر بچه گانه است کمی ارام گرفتم و خوابیدم.
ساعت نزدیک 5 بود که با سر و صدای جمشید و سیاوش بلند شدم.همه داخل هال منتظر من بودند.سرهنگ گفت:خب اختیار ما دست شماست.خسرو خان برنامه چیه؟گفتم:والله نمیدونم مقبره حافظ و سعدی بد نیست.میتونیم فردا هم به تخت جمشید و نقش رستم بریم و اگه فرصتی بود سری به قلات که منطقه خوش و اب و هواییه بزنیم.
سرهنگ و خانمش قصد داشتند به دیدن یکی از افسران عالی رتبه که سالها در تهران با او رفت و آمد داشتند بروند.
خلاصه بعد از صرف چای و میوه عازم حافظیه شدیم.سرهنگ و خانمش و من و سیما جمشید و سیاوش دو به دو هم صحبت بودیم.ترس و دلهره جایش را به شور و هیجان داده بود و لحظه به لحظه خودم را غرق وجود سیما میپنداشتم و نگاه و خنده و احساس و طرز بیانمان همه را بهم گفته بود. ولی من یقین نداشتم دلباخته یکدیگر باشیم بخودم میگفتم حتما اشتباه میکنم.
سرهنگ و خانمش معلوم نبود درباره چه موضوعی بحث میکردند فقط فهمیدم خانم از کسی عصبانی است و سرهنگ از او دفاع میکند و اصلا توجهی بما نداشتند.سیما دیوان حافظ را از روی قبر برداشت بمن داد و گفت بعد از نیت باز کنم تا برایم بخواند.چشمم را روی هم گذاشتم کتاب را باز کردم و به سیما دادم.خوب وارد بود میدانست از کجا باید شروع کند .نگاهی شوخ بمن انداخت و با لهجه و بیان زیبایش خواند:
فکر بلبل همه آنست که گل شد یارش
گل د راندیشه که چون عشوه کند کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آنست که باشد غم خدمتکارش
جای آنست که خون موج زند در دل لعل
زیر تغابن که خزف میکشند بازارش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود
اینهمه قول و غزل تعبیه در منقارش
ایکه در کوچه معشوقه ما میگذری
بر حذر باش که سر میشکند دیوارش
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

غرلیات باب دل من و شاید هر دوی ما بود.هنوز یکی دو بیت از اشعار مانده بود که صدای جمشید مرا که محسور بیان شیرین سیما شده بودم بخود آورد.به سمت صدا برگشتم جمشید با یکی از جوانان لوس و ولگر درگیر شده بود با معذرت از سیما فوری خودم را به محل درگیری رساندم.جوا اوباش به گمان اینکه سیاوش تنهاست پا جلو پای او آورده بود و جمشید سخت عصبانی کرده بود.حضور سرهنگ و خانمش باعث شد کوتاه بیاییم و گرنه حسابش را میرسیدم چون خیلی پررو و بد دهن بود.بالاخره با میانجیگری این و آن قضیه فیصله پیدا کرد.خوشبختانه سرهنگ و خانمش دور از ما بودند و متوجه نشدند ولی سیما ناظر بود چطور از عصبانیت قرمز شده بودم.
بعد از ساعتی گشت و گذار در محوطه حافظیه رهسپار مقبره سعدی شدیم.هوا رو به تاریکی میرفت که از آنجا سری به دروازه قرآن زدیم و سپس به اکبر اباد رفتیم و شام خوردیم.حدود ساعت 10 بخانه برگشتیم مسیب تراس خانه را فرش کرده بود و میوه و چای آماده کرده بود.تا نیمه شب بیدار بودیم و از موضوعهای مختلف حرف میزدیم.گاهی با سیما هم صحبت میشدم و هر دو سعی داشتیم با نگاهمان چیزی بهم بفهمانیم کم کم وقت خواب رسید.برپا کردن پشه بند و افتادن سیاوش از تراس و خنده های بلند ما همسایه روبرو را به نشانه اعتراض دم پنجره کشاند.چیزی نگفت اما متوجه منظورش شدیم.
مسیب جای من و سیاوش و جمشید را روی پشت بام انداخت.شب بخیر گفتم و داشتم پله ها بالا میرفتم که سیما گفت دوست دارن منظره شهر را ببیند.هر وقت میخواستم با او تنها باشم انگار قلبم را یکباره میکندند و ته چاه عمیقی می انداختند.با هم به پشت بام رفتیم چون خانه ما د رحاشیه قرار داشت شهر کاملا پیدا بود.سیما عقیده داشت شب شیراز قشنگ تر از روز است.از فرصت استفاده کردم و گفتم:اغلب شیرازیا همین عقیده رو دارن که شیراز صبحش دلگیر و شبش دلگشاست.
طولی نکشید که مادرش او را صدا کرد.بر خلاف میلش به من شب بخیر گفت و از پله ها پایین رفت.روز بعد به تخت جمشید و از آنجا به نقش رستم رفتیم.هنگام برگشتن به شیراز چون سرهنگ احساس خستگی میکرد من رانندگی را بعهده گرفتم.بعد از طی مسافتی کاملا قلق اتومبیل دستم آمد طوریکه سرهنگ زبان به تعریف از رانندگی من گشود.
هوا تاریک شده بود که به شیراز رسیدیم.سرهنگ تلفنی به یکی از همکارانش به نام سرگرد سلحشور که از تهران منتقل شده بود قول داده بود شب مهمان او باشد من معذرت خواستم و سیاوش هم به تبعیت از جمشید راضی نبود .سیما هم خستگی را بهانه کرد.
سرهنگ و خانم را رساندیم و قرار شد سه چهار ساعت بعد دنبالشان برویم.سیاوش و جمشید راحت روی صندلی عقب ولو شدند و سیما روی صندلی جلو نشست.در غیاب سرهنگ و خانم از اینکه سیما بی پروا کنار من نشسته بود میترسیدم.ضربان قلبم لحظه به لحظه تندتر میشد.گاهی زیر چشمی بهم نگاه میکردیم و هر کدام منتظر بودیم دیگری سر حرف را باز کند.بالاخره سیما گفت:خب یه چیزی بگین.
گفتم:چیزی برای گفتن ندارم.
گفت:حرف زیاده از ناهید نامزدتون بگین.اونطور که مادرتون میگفت شما رو خیلی دوست داره.
یک آن از مادرم عصبانی شدم گفتم:ناهید بنده خدا آلت دست مادر من و خودش شده.همانطور که گفتم هیچ احساسی به او ندارم و هنوز هم با او هم صحبت نشدم.
با تعجب پرسید:یعنی تابحال با هم حرف نزدین؟
گفتم:نه هر وقت میبینمش فرار میکنم.
دلم میخواست از خودش برایم بگوید .خجالت میکشیدم بپرسم.بعد از چند لحظه سکوت گفتم:شما به فال حافظ اعتقاد دارین؟
گفت:آره چطور مگه؟
گفتم:نیم بیت آن سفر کرده که صد قافله دل همراه اوست.شاید وصف شما باشد.حتما تو تهرون خیلیا دلباخته شما هستن.
با نگاه و لبخندی پر از راز گفت:اما فال مال شما بود من فقط خوندمش.
گفتم:من سفر کرده نیستم.
گفت:خب حالا منظور؟
گفتم:یعنی تو تهرون کسی منتظر شما نیست؟چطور بگم...
میان حرفم آمد و گفت:نه...تا وقتی از تهرون خارج شدم کسی رو دوست نداشتم...
صحبت را عوض کردیم و به ادامه تحثیل کشاندیم.وقتی شنید به رشته کشاورزی علاقه مندم و معدلم بالای 17 است.
گفت:با خوندن رشته هایی کثل پزشکی و زیست شناسی آدم میتونه موفقیت خوبی کسب کنه.
گفتم:تصمیم دارم زمینای کشاورزی خودمون رو مکانیزه کنم.
گفت:میخواین برای همیشه تو شیراز و آبادیای اطراف بمونین؟
گفتم:نمیدونم.
روبروی ستاد ارتش همانجا که به ساعت گل معروف است توقف کردم و پیاده شدیم.سیاوش و جمشید گرسنه بودند.قدم زنان از خیابان زند به رستورانی رسیدیم که غذاهای لقمه ای مثل ساندویچ و خوراک داشت.سیما هم موافق بود.داخل شدیم و گوشه ای خلوت نشستیم.خوراک سوسیس و زبان گوساله سفارش دادیم.در آن فاصله سیما را تهران و درسهایش حرف زد از دامنه البرز و شبهای خیال انگیزش از دانشکده ها و دانشجویانش و کلوبها و شب زنده داریها .میگفت اگر در رشته پزشکی درس بخوانم و تهران را برای زندگی انتخاب کنم موفق تر خواهم بود.
گفتم:محل تولدم اینجاست تو مردم این مرز و بوم زندگی کردم اگرم رشته پزشکی بخونم باید برگردم اینجا.
بعد از سکوتی کوتاه نگاهی بمن انداخت و گفت:حتما از همین شیراز همسر انتخاب میکنین؟
گفتم:نمیدونم شاید.
گارسن شام را آورد.سیما یکمرتبه ساکت شد حرفهای من او را به فکر واداشته بود.آنچه گفته بودم در ذهنم مرور کردم.او سرش پایین بود و خیلی آرام غذا میخورد.تا بحال متوجه دستهایش نشده بودم.انگشتهایش به قدری ظریف و کشیده بود که تشخیص سربند از مفصل مشکل بود.عقربه های ساعت زمانی را نشان میداد که باید دنبال سرهنگ میرفتیم.گفتم:الان پدرتون منتظر هستن بهتره عجله کنیم.
بلند شد و گفت:مثل اینکه خسته شدین؟
گفتم نه.میخواستم بگویم اگر تا صبح با او باشم خسته نمیشوم ولی خجالت میکشیدم.از رستوران خارج شدیم.از همان راهی که آمده بودیم برگشتیم سیما اخمهایش تو هم بود و حالت صمیمانه چند ساعت پیش را نداشت.از دلخوری او خنده ام گرفته بود گفتم:خوب از تهرون میگفتین.چرا یکمرتبه ساکت شدین؟
سیما صورتش را از من برگردانده بود و از پنچره اتومبیل خیابان را تماشا میکرد.خیلی جدی گفت:شیراز بهتر از تهرونه.
بالاخره سر ساعت مقرر زنگ در خانه سرگرد را به صدا در آوردیم.سربازی که گویا مستخدم بود در آستانه در ظاهر شد و سپس خانم سرگرد پشت در آمد.سیما را از کودکی میشناخت او را بوسید و با اصرار ما را داخل برد.جمشید و سیاوش بیرون منتظر ماندند بعد از نوشیدن چای به اتفاق سرهنگ و خانم آنجا را ترک کردیم.
بین راه سیما همچنان ساکت بود و من با همه وجودم میخواستم سکوت او را بشکنم.
مسیب منتظر بود و چون ساعت از نیمه شب گذشته بود رختخوابها را مثل شب قبل انداخته بود.من و جمشید و سیاوش به پشت بام رفتیم.همچنان که دراز کشیده بودم و به ستاره های آسمان نگاه میکردم به سیما می اندیشیدم به دوست داشتن به عشق و به اینکه تا چند وقت پیش چقدر این و ان را مسخره میکردم و عشق و عاشقی را بازی میپنداشتم.
صبح زود طبق معمول بیدار شدم.خواب سیاوش و جمشید چنان سنگین بود که هر چه صدایشان کردم بیدار نشدند.آنها را بحال خودشان گذاشتم و پایین آمدم.مسیب صبحانه را حاضر کرده بود.طولی نکشید که سیما هم بیدار شد .به محض اینکه نگاهش بمن افتاد با خوشرویی و لبخند سلام کرد و صبح بخیر گفت و پرسید دیشب خوب خوابیدین؟
گفتم:نه تا صبح تو این فکر بودم که چرا یکمرتبه شما ناراحت شدین.
بعد از آهی طولانی و با نگاهی که تا اعماق وجودم را لرزاند گفت:والله نمیدونم...
در همین لحظه خانم سرهنگ هم از اتاق بیرون آمد.خوشروتر از روزهای قبل بود.سرهنگ هم بیدار شد.آن روز برنامه ای نداشتیم پیشنهادها مختلف بود سیما سعادت اباد را ترجیح میداد و سرهنگ و خانم تعارف میکردند به اندازه کافی زحمت داده اند.بالاخره بعد از تبادل نظر تصمیم گرفتیم به سعادت اباد برگردیم.
سرهنگ پشت فرمان نشست سیما به بهانه اینکه سیاوش اذیتش میکند او و جمشید را جلو نشاند.مجبور شدم روی صندلی عقب کنار او بنشینم.از این کارش راضی نبودم.خودش را به در دستگیره اتومبیل چرخاندم مبادا با او تماس داشته باشم اما درونم اشوبی ناگفتنی بود.
هنوز چند کیلومتر از شیراز دور نشده بودیم که به سرهنگ گفتم:میخواین اطراف رو تماشا کنین اگه خسته این من حاضرم پشت فرمون بنشینم.سرهنگ از خدا خواسته کنار جاده توقف کرد و گفت:میخواستم پیشنهاد کنم گفتم شاید صحیح نباشد.
از پیشنهاد من سیما چهره اش دهم رفت.چهره اخم آلودش بنظر قشنگتر می آمد.یکی دو بار از داخل آیینه بهم لبخند زدیم.خیلی زودتر از انتظار به سعادت اباد رسیدیم.به محض اینکه داخل باغ شدیم و روبروی عمارت توقف کردیم ترگل و آویشن به استقبال دویدند و مادرم از عمارت بیرون آمد.از اینکه من رانندگی را به عهده داشتم ناراحت شد.انتظار نداشت از من بعنوان راننده استفاده شود.وقتی به او گفتم جناب سرهنگ خسته بود و من خودم چنین پیشنهادی کردم با چهره ای باز به آنها خوش امد گفت.سپس همگی داخل عمارت شدیم.
خلاصه آنروز و انشب گذشت من وسیما گاهی زیر چشمی بهم نگاه میکردیم کوچکترین تردیدی برایم باقی نمانده بود که او در تهران دلبستگی دارد و خیال دارد به قول معروف مرا به بازی بگیرد.
بعدازظهر روز بعد که همه خواب بودند تنها در یکی از خیابانهای پر درخت باغ قدم میزدم و به سیما فکر میکردم که ناگهان متوجه شدم یکی تعقیبم میکند.به عقب برگشتم سیما بود.دست و پایم را گم کردم بی اختیار خودم را بطرف درختان سیب که تا خیابان فاصله ای نداشت کشاندم او هم آمد و سلام کرد.روی پیشانی ام عرق سرد نشست.گل سرخی که به موهایش زده بود او را زیباتر نشان میداد بعد از لحظه ای سکوت پرسید:چرا از من فرار میکنی؟
با دستپاچگی گفتم:نه نه برای چی بخوام فرار کنم.
بمن نزدیک شد دیگر یارای قدم برداشتن نداشتم.مدتی بهم خیره شدیم.هر کدام منتظر بودیم دیگری چیزی بگوید.ناگهان گل سرخ را از موهایش برداشت و بمن داد و گفت:دوستت دارم.
گویی جریان برق از بدنم عبور دادند.فقط به او نگاه میکردم زبانم بند آمده بود.گفت:نمیخواهی بگی منو دوست داری؟
گفتم:بیشتر از همه دنیا.
به اتفاق از لابلای درختان سیب به خیابان باغ آمدیم.شانه به شانه هم قدم برمیداشتیم و از عشقی که همان لحظه اول در دلمان جرقه زده بود حرف میزدیم.قول دادم به تهران بروم و در رشته پزشکی ادامه تحصیل بدهم و از او قول گرفتم در عشق با من وفادار بماند.گفتم:من یه عشایرم در نظر عشایر بی وفایی در عشق به معنی وجود رقیبه و ما با رقیب دشمن هستیم و معلومه با دشمن چه باید کرد.
از حرفهای من خوشش آمد و باور نمیکرد چنین جدی باشم.
اصلا فراموش کرده بودیم کجا هستیم.کنار استخر رسیدیم .روی یکی از نیمکتها نشستیم.ناگهان چشمم به ایوان افتاد و مادرم را دیدم که متوجه ماست.بر خلاف میلم مجبور شدم سیما را تنها بگذارم.به سمت عمارت رفتم.با مادرم که روبرو شدم با خشم گفت:چشمم روشن تو که از دخترا فرار میکردی چطور با دختر مردم گرم میگیری؟آفرین!نه بابا اونقدرها هم خجالتی نیست.
چیزی نداشتم بگویم سرم را پایین انداختم..
ادامه داد:حتما حالا دیگه صد در صد ناهیدو نمیخوای؟
یک مرتبه گفتم:نه برعکس داشت درباره ناهید حرف میزد .میگفت دلش میخوا ناهیدو ببینه .منو تشویق کرد با او ازدواج کنم.میگفت اینطور که از شما شنیده ناهید دختر خوبیه.راستش منم تغییر عقیده دادم.
ناگهان از آن حالت عصبانی بیرون امد.از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه شد مرا در آغوش گرفت و بوسید و سیما را فرشته نجات دانست که باعث شده آبروی او بین ایل و طایفه اش نرود وخودش را سرزنش کرد چرا بیخود درباره من و او شک کرده بود.
برای توجیه و گمراهی مادرم مطرح کردن ناهید بهانه خوبی نبود.میخواست بلافاصله اسدلله را دنبال کاظک خان و خانواده اش بفرستد.گفتم عجله نکند شاید خودم نزدیک غروب به قصر الدشت بروم.از خوشحالی روی پا بند نبود.نیم ساعت بعد سیما رنگ پریده با ترس و اضطراب داخل عمارت شد.مادرم بسمت او دوید و او را بوسید.سیما گیج شده بود نمیدانست موضوع از چه قرار است.
وقتی مادرم زبان به تعریف و تمجید ناهید گشود که دختر خوبی است و غروب خسرو به قصر الدشت میرود و او را می آورد سیما نگاه متعجبش را بمن دوخت به او اشاره کردم اهمیت ندهد.ولی برایش مشکل بود بی تفاوت باشد.شکش برده بود به بهانه ای مادرم را کنار کشیدم و گفتم آنقدر شلوغ بازی نکند.چنان از من راضی بود که اطاعت کرد.در یک فرصت مناسب جریان را برای سیما توضیح دادم و او را از نگرانی در آوردم.

پایان قسمت 1
[عکس: 20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
}
#4
قسمت 2


من و سیما به هم دلباخته بودیم و قول داده بودیم تا آخر عمر وفادار بمانیم. از آن به بعد کنترل نگاه و رفتارمان مشکل بود. گاهی اختیار از دستمان خارج می شد و اطرافیان را به شک و گمان می انداختیم. تغییر عقیده من نسبت به ناهید ظاهرا مادر را از بدگمانی درآورده بود. پدرم هم از اینکه از آن حالت گوشه گیری و کمرویی بیرون آمده بودم و می گفتم و می خندیدم و گاهی هم شوخی می کردم، راضی به نظر می رسید ولی حالتی متعجب داشت. سیما هم سرمست از عشق روی پا بند نبود. گاهی چنان بی اختیار می شد که مادرش به او اشاره می کرد مراظب رفتارش باشد. ترگل فهمیده بود موضوع از چه قرار است، چون یکبار که در حال رازو نیاز بودیم در پناه درختان صحبت مارا گوش کرده بود.
سه چهار روز بعد، قرار بود کاظم خان و خانواده اش به باغ بیایند. من از این بابت ناراحت بودم. سیما خیلی دلش می خواست ناهید را ببیند. مادرم حرف مرا باور کرده بود و لحظه شماری می کرد تا قضیه را با مادر ناهید در میان بگذارد. ساعت حدود 4 بعد از ظهر بود. همگی در جایگاه تابستانی نشسته بودیم. من قبلا با سرهنگ درباره دانشکده های تهران حرف زده بودم و او از فرصت استفاده کرده بود و موضوع را با پدرم در میان می گذاشت. پدرم از این که تغییر عقیده داده بودم و می خواستم در رشته پزشکی ادامه تحصیل بدهم، تعجب کرده بود. مادرم موضوع بحث را به عروسی پسر یکی از خوانین منطقه کشاند و به سرهنگ و خانمش پیشنهاد کرد به اتفاق به جشن عروسی که در یکی از آبادی های اطراف برگزار می شد، بروند. سرهنگ و خانمش حرفی نداشتند. سیما تمایلش را با شور و شوق بیشتر نشان داد و گفت خیلی دلش می خواهد مراسم عروسی عشایر را ببیند. جمشید و سیاوش از صبح رفته بودند. خانم سرهنگ عقیده داشت سیاوش در این مدت به اندازه همه عمرش تفریح کرده است.
صدای جیپ کاظم خان را که شنیدیم، صحبتمان را قطع کردیم. طولی نکشید جیپ از پشت عمارت پیچید و نزدیک جایگاه توقف کرد. یک مرتبه دلم پایین ریخت. نمی خواستم سیما و ناهید با هم روبرو شوند. من به تبعیت از پدر و مادرم و سرهنگ و خانمش و سیما به تبعیت از ما، به استقبال آنها رفتیم. مادم بعد از روبوسی با همسر کاظم خان، ناهید را در آغوش گرفت و بوسید و او را عروس خودش خطاب کرد و قربان صدقه اش رفت.
اعضای دو خانواده که تا بحال یکدیگر را ندیده بودند، بهم معرفی شدهد و از آشنایی باهم اظهار خوشوقتی کردند. مادم ناهید را به عنوان عروسش به خانم سرهنگ و سیما معرفی کرد و نظر آنها را در مورد سلیقه اش در انتخاب عروس پرسید. خانم سرهنگ با تعریف از ناهید به سلیقه مادرم آفرین گفت.
در وهله اول، برخورد ناهید و سیما سرد بود، ولی رفته رفته به هم نزدیک شدند و در مدتی کمتر از نیم ساعت، سر صحبت را باز کردند. من در جمع مردها بودم. کاظم خان تا حدودی زمانی را که سرهنگ فرمانده گروهان ژاندارمری مرودشت بود، به یاد می آورد، ولی به خاطرش نمی رسید او را از نزدیک دیده باشد. ناخودآگاه حواسم به سیما و ناهید بود. دلم شور می زد و مطمئن نبودم سیما درباره من چیزی به ناهید نگوید و از دست مادرم هم که مرتب ناهید را عروسم عروسم، خطاب می کرد عصبانی بودم.
تا نزدیک غروب به همین منوال گذشت. چون تا محل برگزاری جشن راه زیادی بود، پدرم یادآور شد هرچه زودتر آماده شویم. زنها زودتر از ما داخل عمارت رفتند و خیلی دیرتر از ما حاضر شدند. ناهید لباس محلی پوشیده بود. اگر نخواهم پا روی حق بگذارم، باید بگویم در لباس محلی زیبا شده بود. ولی هرگز به پای سیما نمی رسید. ناهید در اصل عشایر بود، ولی چون در شیراز بزرگ شده بود و همان جا تحصیل می کرد، کمتر او را در لباس محلی دیده بودم.
هوا کم کم رو به تاریکی می رفت که عازم محل برگزاری عروسی شدیم. سرهنگ از من خواهش کرد چون راه را نمی شناسد و رانندگی در شب برایش مشکل است، پشت فرمان بنشینم. مادرم و ترگل و آویشن سوار لندور خودمان شدند. ناهید ظاهرا مایل بود با سیما باشد. به پیشنهاد پدرم کاظم خان سوار لندور شد و ناهید و مادرش هم سوار ماشین سرهنگ شدند. با دو اتومبیل باغ را به سمت آبادی سیدان که حدود 20 کیلو متر تا آنجا فاصله داشت، ترک کردیم.
بین راه مادر ناهید بیش از دیگران حرف می زد و از خودش و خانواده اش تعریف می کرد. از ناهید و هوش و استعدادش می گفت و از ثروت کاظم خان و دو دامادش و پسرش که سال گذشته ازدواج کرده بود. سپس صحبت را به من کشاند که بیش از آن دو داماد دوستم داشت. سیما میان حرفش آمد و گفت: " حتما ناهید خانم که دختر آخری، باید خیلی عزیز باشد. "
همسر کاظم خان گفت: " به همین خاطر خسرو خان رو انتخاب کردیم، چون می دونیم ناهید رو خوشبخت می کنه. "
کم کم داشت حوصله ام از این حرفها سر می رفت که به سیدان رسیدیم. وقتی خانواده عروس و داماد از ورود ما باخبر شدند، به استقبال آمدند. وجود سرهنگ و همسر و دخترش در میان ما جلب توجه می کرد. صدای ساز و دهل از یک طرف و هلهله و شادی از طرف دیگر، برای سرهنگ و خانواده اش جالب بود. در محوطه ای وسیع مردها چوب بازی می کردند و زن ها از روی پشت بامی که مشرف به محوطه بود، مشغول تماشا بودند. ما از زن ها جدا شدیم و تا ساعت یازده که کی خواستیم برگردیم از سیما و ناهید خبر نداشتم.
حدود نبمه شب بود که به باغ برگشتیم. از شدت خستگی، همه یکراست به اتاقهایشان رفتند. سیما تا به من شب بخیر نگفت، ایوان را ترک نکرد. من هم خیلی خسته بودم و کمبود خواب داشتم. با رقتن سیما سر جایم دراز کشیدم و به ستاره های آسمان خیره شدم. به ناهید فکر می کردم که بنده خدا نمی داند من و سیما چقدر یکدیگر را دوست داریم. در همین فکر بودم که در ایوان باز شد. مادرم بود. کنارم نشست و گفت می خواهد چند کلمه با من حرف بزند.
گفتم: " خسته ام. اگر می شه بذارین واسه فردا. "
در حالی که عصبی به نظر می رسید، گفت: "نه، همین الان... چطور به ما که میرسی خسته ای؟" با عصبانیت ادامه داد: " چرا به ناهید محل نمی ذاری؟ چرا وقتی می خواست سوار ماشین سرهنگ بشه، اخمات رفت تو هم؟ مگر نامزد تو نیست؟ چند روز پیش خودت گفتی دوسش داری. "
از این که مادرم ازدواج من و ناهید را جدی تلقی می کرد، خنده ام می گرفت. چیزی نداشتم بگویم.
مادرم گفت: " فردا می خواهم قضیه رو به کاظم خان بگم که شب جمعه آینده نامزد کنیم."
گفتم: " نه مادر، حالا وقت این حرفها نیست. "
با همان حالت عصبی گفت: " از وقتی که این تهرونی ها آمدن اینجا، تو خیلی عوض شدی، چه شده؟ خب اگه اون دختره اطواری رو می خوای، بگو. اگه قاپتو دزدیده، بگو. "
چند لحظه سکوت کردم و سپس با خنده گفتم: " به فرض که از سیما خوشم اومده باشه، عیبی داره؟ "
چیزی نمانده بود کار به داد و فریاد بکشد. با زبان خوش قضیه را به شوخی کشاندم و به او قول دادم حرف روی حرفش نیاورم. با قهر و غیظ مرا تنها گذاشت. دلم نمی خواست او را برنجانم. آن وضعیت آزارم می داد. با دنیایی از فکر و خیال و اوهام خوابیدم.
فردای آن روز بعد از اینکه پدرم و کاظم خان صبح خیلی زود پی کارشان رفتند، بیدار شدم. خستگی شب گذشته هنوز از تنم بیرون نرفته بود، ولی طبق عادت خوابم نمی برد. کنار استخر رفتم و دست و صورتم را شستم. افکارم درهم بود. گاهی به سیما فکر می کردم که فقط یک شب دیگر مهمان ما بود. و زمانی به این می اندیشیدم بعد از رفتن او پدرم را چطور راضی به ادامه تحصیل در تهران بکنم. اگر مادرم پی به دلباختگی من و سیما می برد، چه می شد! فکر ناهید از سوی دیگر آزارم می داد، بالاخره باید تکلیفش روشن می شد... خودم را سرزنش می کردم چرا به مادرم دروغ گفتم که ناگهان از پشت آلاچیق صدایی شنیدم. در میان ناباوری سیما را دیدم. با اینکه از دیدن او خوشحال شدم، ولی خیلی ترسیدم. برای اینکه در معرض دید نباشیم، از لابلای درختان خودمان را پشت اصطبل رساندیم. وجود ناهید و حرف های جدی مادرم او را نگران کرده بود. می گفت از این می ترسد من او را فراموش کنم. دوباره به او قول وفاداری دادم و گفتم: " من یه عشایرم و خصلت عشایر وفا به عهده. "
سیما از شب گذشته حرف می زد، از ناهید که اعتراف کرده بود مرا دوست دارد. می گفت نمی خواهد کسی غیر از او مرا دوست داشته باشد. رقیب اونقدر در نظرش منفور بود که حتی حاضر بود او را بکشد.
ناگهان صدای خش خش پای حسن باغبان آمد. سیما از اسب می ترسید. از ترس اینکه مبادا حسن ما را ببیند داخل اصطبل مخفی شدیم. ترس و اضطراب، توام با شور و شوق احاطه مان کرده بود. سیما خودش را به من چسبانده بود و من گرمی نفسش را حس می کردم. بالاخره به خیر گذشت. با احتیاط از اصطبل بیرون آمدیم.
سیما از اینکه می خواست به تهران برگردد، ناراحت بود. من هم اعتراف کردم دست کمی از او ندارم. دل کندن از سیما برایم خیلی سخت بود. با این حال، از او خواستم به عمارت برگردد، چون ممکن بود پدر . مادرش به شک بیفتند. قرار گذاشتیم بعد از ظهر که همه خوابیدند در جایی دنج یکدیگر را ببینیم. سفارش کردم احتیاط کند. به سختی از من جدا شد و مرتب به عقب نگاه می کرد. چنان حواسش پرت بود که با تنه درختی برخورد کرد. هر دو خنده مان گرفت.
آن روز برای اینکه از نق نق مادرم و نگاه های پر معنی ناهید و مادرش در امان باشم، بدون خوردن صبحانه باغ را ترک کردم و قدم زنان از کنار مزرعه به سمت باغ فیروزه که متعلق به قوامی بود، رفتم. باغ فیروزه ابتدا برکه ای دورافتاده بود، حبیب الله خان، پسر قوامنی، آن را تبدیل به باغ قشنگ کرده بود. البته به پای آن باغ قدیمی نمی رسید، اما در نوع خودش بی نظیر بود.
خورشید بالا آمده بود. علفها در آغوش باد می رقصیدند و درختان بید در امتداد جوی آب منظره قشنگی داشتند. گنجشکها روی شاخه های بید جیک جیک می کردند. گلهای زرد و آبی که به طور نامنظم در میان علفها شکفته بودند، رایحه دل انگیزی داشتند، تا به حال متوجه آن همه زیبایی نشده بودم.
پدرم داشت با اجاره دارهای درختان بادام باغ صحبت می کرد که متوجه من شد. انتظار نداشت مرا تنها ببیند. گفتم: " حوصله ام سر رفته بود، فکر کردم شاید کاری داشته باشین. " تا نزدیک ظهر که به باغ برگشتیم، با پدر بودم. مادرم ظاهرا با من سرسنگین بود. ناهید و سیما هم تازه از گردش در باغ برگشته بودند. هر دو سلام کردند. به گرمی جواب دادم و حالشان را پرسیدم. مادرم زیرچشمی مرا می پائید. وانمود می کردم بی تفاوت هستم. سراغ سرهنگ را گرفتم. از صبح مشغول بازرسی و تعمیر اتومبیلش بود تا برای سفر آماده اش کند. پدرم هم لباسش را عوض کرد و به جایگاه آمد. طولی نکشید که کاظم خان از راه رسید. ناهار آماده بود. بعد از صرف ناهار، هر کس برای استراحت گوشه ای را انتخاب کرد. من به بهانه اینکه می خواهم به یکی از دوستان سر بزنم، از باغ خارج شدم، ولی قبل از آن به سیما اشاره کرده بودم در انتهای باغ منتظرش هستم.
دیوار باغ را دور زدم، از جایی که کوتاهتر بود بالا رفتم و خودم را داخل باغ انداختم و در گوشه ای دنج که وعده کرده بودیم، منتظر ماندم.
دل در سینه ام می تپید. می ترسیدم سیما ناشی بازی درآورد و مادرم که چهار چشمی مواظب ما بود از قضیه بو ببرد.
یک ساعت بعد که برایم ساعتها طول کشید، سیما آمد. مضطرب بود. روی صورتش عرق نشسته بود. گفت: " به سختی تونستم از اونجا دربرم، اما مطمئنم کسی متوجه نشده. "
حرفهای زیادی برای گفتن داشتیم. برایم از تهران تعریف کرد، از مردمش و قوم و خویشش می گفت که دو عمو و سه عمه و یک خاله دارد. بین حرفهایش متوجه شدم یکی از پسرعموهایش در آمریکا تحصیل می کند و دایی مادرش سالها در لندن است. صحبت دوست داشتن به میان آمد و هر دو اذعان داشتیم این اولین عشق زندگی مان است. سیما گفت: " اگر پدرت اجازه نداد و به زور خواستن ناهید و به تو بدن، چه می کنی؟ "
گفتم: " پدرم آدم منطقیه و مجاب کردن مادرم هم کار آسونیه، کافیه چند روز منو ناراحت ببینه."
سیما غمگین به نظر می رسید. فکر کردم شاید به خاطر ناهید باشد. برایش قسم خوردم هرگز به فکر ازدواج با او فکر نمی کنم و نخواهم کرد.
سرو صدای جمشید و سیاوش که پرنده ای را با تفنگ ساچمه ای زخمی کرده بودند و دنبالش می کردند نفسمان را در سینه حبس کرد. خودمان را در پشت علفها و پیچکها مخفی کردیم. پرنده با بال شکسته درست از کنار ما گذشت. صدای ضربان قلبمان را می شنیدیم. بالاخره جمشید مرا دید. چیزی نمانده بود سیما از ترس غش کند. او را دلداری دادم و فقط با اشاره به جمشید گفتم به روی خودش نیاورد. واقعا آقایی کرد. حتی نگاهمان نکرد و زود توجه سیاوش را به سمت دیگر جلب کرد. سپس هر دو از آن محل دور شدند.
فضای قشنگی که تا چند لحظه قبل داشتیم آلوده به ترس و وحشت شده بود. سیما می ترسید جمشید همه چیز را لو بدهد. او را مطمئن کردم و کم کم حرارت عشق بر دلهره و اضطراب چیره شد. یادمان رفته بود در مورد چه چیزی بحث می کردیم. سیما از این می ترسید مبادا ناهید مرا به دام بیندازد. معتقد بود ناهید دختری تحصیلکرده و زیباست و از آنجا که زیاد رمان و داستان می خواند از فهم و شعور بالایی برخوردار است و می تواند مرا تحت تاثیر قرار دهد.
حدود دو ساعت شاید هم بیشتر، من و سیما دور از چشم دیگران با هم بودیم. گرچه برایمان مشکل بود، ولی مجبور بودیم از هم خداحافظی کنیم. من از همان دیوار کوتاه خودم را به آن طرف انداختم و از راهی که آمده بودم، برگشتم، در حالی که فکر می کردم چگونه جمشید را راضی کنم به مادرم در آن باره چیزی نگوید.
جمشید ساکت و تنها روی نیمکت کنار آلاچیق نشسته و در فکر فرو رفته بود. تعجب کردم. سراغ سیاوش را گرفتم. گفت: " شلوارش خیس شده، رفته عوضش کنه، همین الان برمی گرده. "
کنارش نشستم، کار خلاف را من انجام داده بودم و باید از او خجالت می کشیدم. جمشید سرش را پایین انداخنه بود. دستی زیر چانه اش زدم، چند لحظه به هم نگاه کردیم. هر دو لبخند می زدیم. لبخندهایمان خنده شد و خنده هایمان اوج گرفت قاه قاه با صدای بلند،مثل دیوانه ها می خندیدیم. یک مرتبه ساکت شدیم. حالت جدی به خودم گرفتم. به چشمانش خیره شدم و گفتم: " تو دیگر مرد شدی، قول میدی حرفی در این باره نزنی؟ "
ته نگاهش حالت تمسخر داشت. چند لحظه ساکت شد، سپس پرسید: " با ناهید عروسی نمی کنی؟ "
گفتم: " نه، قبلا هم نمی خواستم با او ازدواج کنم. "
گفت: " خوبه، منم خیلی دوست دارم بیام تهرون، سیاوش پسر خوبیه. "
گفتم: " چی شد؟ بالاخره قول می دی یا نه؟ "
دستم را به طرفش دراز کردم. دست هم را فشردیم. از رفتارش خوشم آمد. نمی دانستم تا این حد فهمیده است. با آمدن سیاوش صحبت را عوض کردم. آنها را به حال خودشان گذاشتم. صدای همهمه و بگو بخند مرا به سمت جایگاه کشاند. سیما و ترگل و ناهید مشغول صحبت بودند و آویشن هم کنارشان می پلکید. سیما ظاهرا توجهی به من نداشت ولی ناهید نگاهی به من انداخت و همراه با لبخند، خودش را جمع و جور کرد.
پدرم و کاظم خان هر وقت حوصله شان سر می رفت، مسابقه تیراندازی راه می انداختند و شرط بندی می کردند. این بار سر مادیانی که تازگی ها کاظم خان از فیروزآباد خریده بود، شرط بستند و قرار شد اگر پدرم باخت چهار قوچ به او بدهد.
اسدالله دو تفنگ برنو و یک جعبه قشنگ آورد و یک استکان به فاصله سیصد متری نشانه گذاشت.
مسابقه برای سیما و مادرش جالب بود. سرهنگ وانمود می کرد چشم و گوشش از این چیزها پر است. مادرم و همسر کاظم خان ادعا کردند دست کمی از شوهرانشان ندارند. ناهید هم مداخله کرد و بالاخره کاظم خان و همسرش و ناهید در یک سمت و من و پدرم و مادرم در سمت دیگر، به مبارزه پرداختیم و با اجازه جناب سرهنگ، اولین تیر را پدرم انداخت، به خطا رفت. با شنیدن صدای تیر، جمشید و سیاوش با عجله خودشان را به جمع تماشاچیان رساندند.
کاظم خان با این که مدت نشانه گیریش زیادتر از پدرم بود، نتوانست موفق شود. نوبت به مادر ناهید رسید. خیلی راحت نشانه را زد و همه برایش دست زدند. تفنگ را به من داد و گفت: " اگخ می خوای دوماد من بشی، باید تیرت خطا نره، هرچند که مادیون را ببازیم. "
تفنگ را گرفتم و بدون توجه به گفته او، هدف را زدم. بیش از همه سیما و ناهید مرا تشویق کردند. اسدالله سومین استکان را نشاند. مادرم نتوانست آن را بزند. آخرین نفر ناهید بود که تیرش خطا رفت.
مسابقه یک به یک شد. دور دوم من و پدرم موفق شدیم و ناهید و مادرش باختند. پدرم خیلی جدی گفت فردا اسدالله را به قصرالدشت می فرستد تا مادیان را بیاورد.
جناب سرهنگ خارج از مسابقه چند تیر انداخت و من پرنده ای را در هوا نشانه گرفتم. سیما خیلی دلش می خواست تیراندازی کند. بی اختیار تفنگ را به او دادم و گفتم: " بگیر، چیزی نیست. ترس نداره. "
ناهید و مادرم از لحن خودمانی و حالت صمیمی من، تعجب کردند. خیلی زود به خودم آمدم، لحنم را تغییر دادم و گفتم: " بگیرین. وقتی یک تیر شلیک کردین، متوجه میشین خیلی راحته. " تفنگ را گرفت، برایش مشکل بود. ناهید طاقت نیاورد و مداخله کرد. قنداق تفنگ را روی سینه او گذاشت و طرز شلیک را به او یاد داد. سیما ماشه را فشار داد و خودش روی زمین ولو شد. بالاخره آن روزهای هیجان انگیز به پایان رسید.
صبح روزی که سرهنگ و خانمش قصد بازگشت به تهران را داشتند، چنان غوغایی در درونم برپا بود که وصفش مشکل است. غیر از کاظم خان و پدرم که صبح زود بیرون رفته بودند و آویشن که هنوز از خواب بیدار نشده بود، همگی برای بدرقه در محوطه خروجی باغ جمع شده بودیم. من مثل آدم های خنگ حواسم پرت بود. سیما هم دست کمی از من نداشت. مثل محکومی به نظر می آمد که به جزیره ای دور افتاده تبعیدش کرده باشند. سیاوش و جمشید در گوشه ای فارغ از قیل و قال دیگران قول و قرار می گذاشتند بوسیله نامه یکدیگر را از حال خود باخبر کنند. با خود می گفتم کاش من و سیما هم می توانستیم به همین راحتی خداحافظی کنیم. ناهید و مادرش از این که سرهنگ و خانواده اش قصد رفتن داشتند، خیلی خوشحال به نظر می آمدند. خانم سرهنگ می خواست آدرس خانه شان را بنویسد و به من بدهد که سیما گفت: " قبلا آدرس رو به خسرو خان دادم."
چهره ناهید سرخ شد و مادرش نگاهی پرمعنی به من انداخت و پوزخند زد. سرهنگ برای چندمین بار به من گفت اگر تصمیم گرفتم به تهران بروم، برای ورود به دانشگاه او را بی خبر نگذارم.
کم کم آماده شدند. احساس می کردم می خواهند قلبم را از سینه ام بیرون بیاورند. شور و جوانی و جذابیت سیما باعث شد خجالت و کمرویی را کنار بگذارم هنگامی که می خواست سوار شود، در اتومبیل را برایش باز کردم. مدتی کوتاه نگاهمان به هم گره خورد. سعی داشت شبنم اشک را که روی مژه هایش نشسته بود پنهان کند، ولی برایش مشکل بود. آنان که کنجکاوتر بودند، متوجه قضیه شدند. بالاخره با حالتی که تا اعماق وجودم را لرزاند، خداحافظی کرد و سوار شد. شیشه را تا آخر پایین کشید. از خود بی خود شده بودم، غیر از او کسی دیگر را نمی دیدم. اتومبیل حرکت کرد. همچنان که از باغ که خارج می شد، از همان سمت که سیما نشسته بود تا مسافتی دویدم، انگار با ریسمان قلبم را بسته بودند و دنبال اتومبیل می کشاندند. سیما تا آنجا که مرا می دید، برایم دست تکان داد. اتومبیل کم کم در میان گرد و غبار ناپدید شد. ایستادم. نگاهم جای خالی آنان را دنبال می کرد. مادرم به من نزدیک شد و آهسته گفت: " خجالت بکش، بسه دیگه. "
بدون آنکه حرفی بزنم با حالتی کرخ شده به سمت عمارت رفتم. آویشن تازه بیدار شده بود. از اینکه کسی در عمارت نبود تعجب کرده بود. حوصله حرف زدن با او را نداشتم. گوشه یکی از اتاق ها ماتم زده نشستم، گویی عزیزترین خویشاوندانم را از دست داده بودم. ناگهان مادرم مثل پلنگ تیر خورده، خشمگین و عصبانی وارد شد. غضب آلود به من نگاه کرد و گفت: " دیدی گفتم دختره عقلت را دزدیده! این چه کاری بود جلوی ناهید و مادرش کردی؟ یعنی اونقدر بی حیا شدی که جلوی اون همه آدم، جلوی ناهید و مادرش خجالت نکشیدی؟! اونقدر خاک بر سر شدی که عین سگ دنبال ماشین دختره بدویی... از روز اول فهمیدم، اما تو منو خر کردی. می دونی مادر ناهید چی گفت؟ گفت پسر کمروت رو ببین..."
با صدایی خفه که از ته گلویم بیرون می آمد، گفتم: " اگه از من دلخور شده یا بدش اومده، دخترش رو به من نده. مادرم داد کشید و گفت: " بالاخره از دست تو دیوانه می شم. "
اصلا حوصله بگو مگو نداشتم. مادرم چنان عصبانی بود که کم مانده بود هر چه دم دستش می رسد بر سرم بکوبد. یک مرتبه ترگل شتاب زده در آستانه در ظاهر شد، گفت: " ناهید و مادرش دارن می رن. "
مادرم نگاهی خشم آلود به من انداخت و محکم به صورتش زد و به سرعت از اتاق بیرون رفت. به قدری کسل و خسته بودم و کمبود خواب داشتم که چشمانم باز نمی شد. یکی از پشتی ها را زیر سرم گذاشتم و خوابیدم. نزدیک ظهر با صدای ترگل بیدار شدم. هنوز خستگی و کرخی از بدنم بیرون نرفته بود. پدرم از سر کار برگشته بود. آن طور که ترگل می گفت، ناهید و مادرش همان صبح با قهر و غیظ و دعوا باغ را ترک کرده بودند. می ترسیدم مبادا مادرم قضیه را با پدرم در میان بگذارد. با ترس و دلهره به اتاق پنجدری عمارت که از بقیه اتاقها خنک تر بود، رفتم. برخلاف مادرم که چهره ای درهم داشت، پدرم با رویی باز حالم را پرسید، اشاره کرد کنارش بنشینم. گفت در این مدت که مهمان داشتیم، خیلی زحمت کشیده ام. حرف هایش بوی کنایه می داد. گمان کردم مادرم درباره سیما چیزی گفته است.
در همین لحظه اسد الله قلیانش را آورد، همه ساکت بودیم. پدرم چند پک به قلیان زد و رو به مادرم گفت: " قرار بود کاظم خان و بچه ها تا آخر هفته اینجا بموننن، می خواستیم بریم شکار. چطور یه مرتبه رفتن؟ "
مادرم در حالی که پوزخند می زد، با کنایه گفت: " نمی دونم والله، از خسرو خان بپرسین. "
پدرم نگاهی پرمعنی به کم انداخت و گفت: " چی شده؟ "
از پدر می ترسیدم. با این که از دبیرستان به این طرف دست روی من بلند نکرده بود، از او حساب می بردم. سرم را پایین انداختم.
مادم گفت: " چی می خواستی بشه. الان یه ساله ما امروز فردا می کنیم درباره ناهید حرف بزنیم، تازه خسرو می گه ناهیدو نمی خوام.
پدرم خیلی خونسرد پرسید: " مگه صحبت کردین؟ "
مادرم گفت: " چه صحبتی؟ بدبخت ناهید! "
پدرم گفت: " این نخواستن که حرف امروز نیست. از وقتی تخم لق شکوندی دهن اونا، خسرو گفته ناهیدو نمی خواد. خب، زورکی که نمی شه. دنیا مثل صد سال پیش نیست که مادرا برای پسرشون زن بگیرن. "
انگار آب سردی روی مادرم ریختند. از پدرم چنین انتظاری نداشت. سرش را چندین بار به نشانه تاسف تکان داد و بعد از آهی طولانی گفت: " پدر و پسر لنگه هم هستین، خونسرد و دل گنده. "
یک مرتبه عصبانی شد، صدایش را بلند کرد و ادامه داد: " اصلا به فکر آبروی مردم نیستین. دختر مردم سر زبونا افتاده، تو فامیل و ایل پیچیده. اونا از پارسال تا بحال چند تا خواستگارو جواب کردن.چطور میشه گفت نه. اگه یکی سر خودمون این بازی رو درمی آورد، خوب بود؟ "
پدرم رو کرد به من و خیلی جدی گفت: " یه کلمه، تو با دختر کاظم خان عروسی می کنی یا نه؟ "
گفتم: " نه، به هیچ وجه. قبلا هم گفتم نه نه نه... "
مادرم از کوره دررفت و گفت: " نذار بگم امروز چه آبروریزی کردی. نذار بگم پسر بهادر خان عین سگ دنبال ماشین سرهنگ موس موس می کرد... لا اله الا الله... "
رنگ از صورتم پرید. نفس در سینه ام حبس شد. پدرم در حالی که مرتب به قلیان پک می زد، گفت: " نمی خواد چیزی بگی. می دونم از روزی که از شیراز برگشت، معلوم بود. من این موهارو تو آسیاب سفید نکردم. نزدیک شصت سالمه. چهل ساله مباشر قوامی هستم. با آدمای جور واجور نشست و برخاست کردم. جلوی قسمت رو نمی شه گرفت. چه عیب داره یه عروس تهرونی داشته باشیم. یعنی خونواده سرهنگ از کاظم خان کمتره یا سیما از ناهید بهتر نیست؟ "
از تعجب داشتم دیوانه می شدم. اصلا باور نمی کردم حرف های پدرم باشد. خیال می کردم خواب می بینم.
مادرم گفت: " پس تو می دونی دختره خسرو را دیوونه کرده؟ "
پدرم مسئله را به شوخی کشاند و گفت: " تو هم بیست و پنج سال پیش منو دیوونه کرده بودی. یادت نیست مادرم منو تهدید کرد اگه با دختر خواهرش ازدواج نکنم زندگی رو برام تلخ می کنه و برای همیشه خونه و زندگی رو رها می کنه و نزد برادرش نصرالله خان می ره؟ "
مادرم گفت: " ولی من می رم. "
پدرم با خنده گفت: " خوب تو برو، منم بلافاصله زن می گیرم. "
پدرم می خندید و مادرم حرص می خورد. من از این که پدرم تا این حد خونسرد بود و با قضیه برخورد عاقلانه داشت، خوشحال بودم.
غروب آن روز پدرم مرا به گوشه ای از باغ برد و بعد از مقدمه ای کوتاه درباره زندگی اش که هر کار می کند به خاطر فرزندانش است، از من خواست هر تصمیمی دارم با او در میان بگذارم.
گفتم: " می خوام ادامه تحصیل بدم، گرچه باغ و ملک خوبه اما من اگه از راه تحصیل به جایی برسم، باعث افتخار خانواده می شم. مگه من از پسرهای قوامی چی کم دارم! با استعدادی که در خودم سراغ دارم، می تونم از راه تحصیل به جاهای عالی برس. اصلا اگه مردم بگن پسر بهادر خان دکتر یا مهندس شده بگن بهتره یا بگن به خاطر پول و سرمایه بیشتر با دختر کاظم خان ازدواج کرده؟ تازه من که هیچ احساسی به ناهید ندارم و تا به حال هم با او هم صحبت نشدم. "
پدرم تحت تاثیر حرف های من قرار گرفت. اولین بار بود بدون رودرواسی با او حرف می زدم. به من قول داد از هیچ کمکی دریغ نکند. کم کم صحبت عشق و دوست داشتن را به میان کشید. برای این که مرا به قول معروف از کمرویی دربیاورد، مختصری از گذشته اش گفت که ازدواج اولش موفق نبود و چون همسر اولش بچه دار نمی شد، او را طلاق داد. در سن سی و پنج سالگی عاشق مادرم شد و بعد از پنج سال برو بیا بالاخره کارشان به ازدواج کشید. می خواست به من بفهماند با قسمت نمی شود مبارزه کرد. در عین حال مطمئن بود برای شناختن آدم ها، صد سال هم کم است. دوست داشتن و عشق را قبول داشت و می گفت از بدو خلقت عشق وجود داشته و همچنان ادامه دارد.
یک مرتبه سکوت کرد. منتظر بود آنچه در دل دارم، به زبان بیاورم. خجالت می کشیدم، برایم سخت بود از سیما حرف بزنم. بعد از مدتی سکوت پرسید: " سیما هم تو رو دوست داره؟ "
گفتم: " بله. "
نگاهی پرمعنی به من انداخت و گفت:" نمی دونم. به قول قوام، شماها جوون امروز هستین و تحصیل کرده و با مطالعه، فکرتون بازتر از فکر ما قدیمیاست. "
در حالی که با خوشرویی دستش را به پشتم می زد، گفت: " هیچ عیب نداره ما هم تو تهرون فامیل داشته باشیم. "
باور نمی کردم پدرم تا این اندازه انعطاف پذیر باشد. فکر می کردم اگر بفهمد به دختر غریبه ای مثل سیما دل باخته ام، عصبانی و ناراحت می شود و قیامتی برپا می گند. احساس غرور کردم. از خوشحالی دست او را بوسیدم. او هم صورت مرا بوسید. اشک در چشمانش حلقه زده بود. تحت تاثیر قرار گرفتم. در سکوت یکبار دور استخر قدم زدیم. هر دو در فکر بودیم.
پدرم یک مزتبه گفت: " و اما مادرت، مجاب کردن او خیلی مشکله. بالاخره مادره و نباید دلخور شه. "
گفتم: " آخه من مقصر نیستم. "
قبول داشت مادرم مقصر است، ولی معتقد بود باید به نحوی رضایت او جلب شود. از طرفی، راضی به ناراحتی خانواده کاظم خان نبود. پدرم اعتقاد داشت این قضیه فقط به واسطه دایی نصرالله حل می شود. دایی نصرالله بزرگ فامیل و در ضمن یک عشایر بود و همه از او حرف شنوی داشتند. بیش از ده سال نداشت که با خانواده اش به شیراز آمد. تحصیلات عالیه داشت و در تاریخ و مسائل اجتماعی صاحب نظر بود. چند سالی هم مدیر کل اداره دارایی استان فارس بود. از پیشنهاد پدر خوشم آمد. تنها کسی که می توانست با دلیل و منطق به مادرم و خانواده کاظم خان بفهماند ازدواج من و ناهید عاقبت خوبی ندارد، دایی نصرالله بود.
سه روز بعد به اتفاق پدرم عازم شیراز شدیم. در این مدت مادرم با من سرسنگین بود و من به امید این که دایی نصرالله بالاخره او را مجاب می کند زیاد در فکر دلجویی یا راضی کردن او نبودم. بین راه پدرم پیشنهاد کرد تنها نزد دایی بروم و با او صحبت کنم. بنابراین تنهایی به خانه دایی نصرالله رفتم. دایی از دیدن من خوشحال شد. او و زن دایی از این که تنها نزد آنها رفته بودم، تعجب کردند. گمان کردند اتفاقی افتاده است. وقتی به آنها گفتم در وهله اول، برای دیدن و احوالپرسی دایی جان آمدم و در ضمن می خواهم برای ادامه تحصیل مشورت کنم، از نگرانی درآمدند. آنچه درباره تحصیل به پدر گفته بودم، مفصل تر برای دایی نصرالله توضیح دادم. گفتم: " ابتدا تصمیم داشتم کشاورزی بخونم و روی زمینای خودمون کار کنم، ولی دیدم پزشکی رشته خوبیه و با استعدادی که در خودم سراغ دارم، قطعا پزشک موفقی می شم. " دایی نصرالله خیلی خوشش آمد. صورت مرا بوسید و چندین بار آفرین گفت. سپس نظر بهادرخان را پرسید. گفتم او حرفی نداردر ولی مادرم مخالف است. دایی نصرالله گفت: " بیخود مخالفه. حتما می گه باید با دختر کاظم خان عروسی کنی، آره؟ " دست گذاشت روی مطلبی که می خواستم با او در میان بگذارم. گفتم: " آره دایی جون، پاش رو تو یه کفش کرده باید ازواج کنم. "
رن دایی میان حرف ما آمد و گفت: " این طور که ما شنیدیم کار تمام شده و تا آخر تابستون عروسی می کنی. "
گفتم: " نه زن دایی، حتی اگه نمی خواستم ادامه تحصیل بدم باز با ناهید ازدواج نمی کردم. "
از دایی خواهش کردم با هر زبانی که خودش می داند، رضایت مادرم را جلب کند که به تهران بروم با خانواده کاظم خان هم در این باره گفتگو کند تا هیچ دلخوری پیش نیاید.
قرار شد روز جمعه، یعنی دو روز بعد، دایی به اتفاق زن دایی و حسین که چهارده سال داشت و تنها فرزندشان بود که با آنها زندگی می کرد، به سعادت آباد بیاید و برای جلب رضایت مادرم با او صحبت کند. من با خاطری مطمئن خانه دایی را ترک کردم و به خانه خودمان رفتم. به مسیب سفارش کردم اگر از تهران برایم نامه ای آمد، فقط به خودم بدهد و درباره آن به هیچ کس حتی پدرم چیزی نگوید. به سعادت آباد برگشتم. مادرم همچنان با من سرسنگین بود. توسط ترگل به گوش او رساندم دایی نصرالله روز جمعه نزد ما می آید. تا نام دایی را شنید، خوشحال شد. فراموش کرد باید با من قهر باشد. پرسید: " مگه رفتی خونه شون؟ "
گفتم: " آره، از نزدیکی خونه دایی رد می شدم، سری هم به دایی زدم. "
برایش عجیب بود، چون من هیچ وقت از این کارها نمی کردم. چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: " حتما کاری داشتی که رفتی پیش داداش وگره از تو بعیده. "
خنده ام گرفت. مثل همیشه از خنده های من ناراحت شد. گفتم: " نه، همین طوری رفتم اونجا. " حدس زد برای چه کاری دایی را واسطه کرده ام، ولی مطمئن بود.
بالاخره روز جمعه فولکس واگن دایی وارد باغ شد. همه به استقبال رفتیم. خوش آمد گفتم. مادرم بلافاصله زبان به گله گشود و گفت اصلا داداش فکر نمی کند خواهر دارد. زن دایی کار و گرفتاری را بهانه کرد. حسین و جمشید بعد از مدتی یکدیگر را پیدا کردند. پدرم به شوخی به دایی گفت: " نمی دونم کنج خونه رو چرا ول نمی کنی. مرد نازنین، خب بیا اقلا یه ماه تو این باغ یه هوایی بخور. "
همگی داخل عمارت رفتیم. دایی از همان ساعت اول مقدمه چینی کرد و به زبان ساده، طوری که مادم متوجه شود، درباره تحولات جامعه و پیشرفت علم و درس و ادامه تحصیل صحبت کرد. کم کم موضوع ازدواج را پیش کشید. شب که همه در ایوان جمع بودیم، مسئله من و ناهید را مطرح کرد و گفت:
" خب، حالا خسرو می خواد که ادامه تحصیل بده و خودش می گه زن نمی خواد، نباید مانع پیشرفتش بشی خواهر. "
یک مرتبه مادرم از کوره در رفت و گفت: " او ناهیدو می خواست داداش. از وقتی چشمش به اون دختر تهرونی خورد، ناهید دلش رو زد. "
دایی نصرالله نگاهی به من کرد. سرم را پایین انداحتم. پدرم گغت: " حالا به فرض که خسرو بخواد از تهرون زن بگیره، چه عیب داره نصرالله خان؟ "
دایی چند لحظه به فکر فرو رفت و از ما خواست قضیه دختر تهرانی را برایش مفصل شرح دهیم. پدرم خیلی ساده گفت:
" هیچی نصرالله خان، سرهنگ افشار قبلا فرمانده گروهان مرودشت بود. از تهرون می خواست بره شیراز، ماشینش خراب شد. چند روز با خانواده اش مهمون ما بودن. یه دختر هم داشت. خب پا رو حق نباید گذاشت، واقعا آدمای خوبی بودن. دختره هم الحق زیبا و باوقار بود. شاید قسمتشون باهم باشه. "
دایی گفت: " والله اگه خسرو به خاطر عشق و عاشقی بخواد بره تهرون، من مخالفم. اما اگه به خاطر ادامه تحصیل باشه، هیچ مانعی نداره.
مادرم خوشحال از قضاوت دایی با لبخندی پرمعنی گفت:" نه داداش به خاطر عشق و مشقه. چقدر ساده ای داداش. اگه اینجا بودی همه چیز دستگیرت می شد. "
پدرم به من اشاره کرد آنجا را ترک کنم. از پله هایی که ایوان را به محوطه باغ وصل می کرد، بیرون رفتم. مدتی اطراف استخر قدم زدم. دلم شور می زد. می خواستم حرف هایشان را بشنوم. از در پشتی وارد عمارت شدم و از داخل یکی از اتاقها که پنجره ای رو به ایوان داشت به حرف های آنها گوش دادم. موضوع سیما باعث شده بود دایی تغییر عقیده دهد. می گفت: " ما با خانواده غریبه اونم صاحب منصب ژاندارمری سنخیت نداریم. با این که به عشق اعتقاد دارم، ولی عشق جوونا اغلب مثل گرد روی آئینه ست. من با شناختی که از خسرو دارم اگه در پی عشق خودش رو آواره کنه اونم عشقی که ظرف ده روز ریشه دونده، خوشبختیش بعیده. "
پدرم گفت: " پس این همه مردم عاشق شدن، پس این همه تو کتابا نوشته شده با یه نگاه دل و دین از هم بردن دروغه؟ "
دایی نصرالله گفت: "من نمی گم عشق وجود نداره. شاید خسرو و دختره واقعا عاشق هم شده باشن و شاید به وصال هم برسن و تا آخر عمر خوشبخت بشن، ولی اگه خسرو می خواد به بهونه تحصیل دنبال عشق و عاشقی بره، من یکی موافق نیستم. "
از دایی بدم آمده بود. مطابق میل مادرم حرف می زد و مادرم از این مسئله خوشحال بود. مرتب به پدرم نق می زد و می گقت: " آخه من یه چیزی می دونم که نمی ذارم خسرو بره تهرون. " صدایش را بلند کرد و گفت: " آخه من می خوام بدونم ناهید چه عیبی داره؟ خوشگل نیست که هست، خانواده دار نیست که هست، چشه؟ " سپس مقصر اصلی را پدرم دانست و ادامه داد: " تقصیر باباشه داداش. اگه می زد تو دهنش، هیچ وقت رو حرفش حرف نمی زد. "
پدرم گفت: " آخه زن، بزنم تو دهنش که دفعه بعد تو روم وایسه! دیگه مثل قدیم نیست که پدرا پسراشون رو چوب و فلک کنن. "
خلاصه از جانب دایی نصرالله هم، آنطور که انتظار می رفت کاری صورت نگرفت. روز بعد صدایم زد و از من خواست همه آنچه اتفاق افتاده و در ذهنم می گذرد، با او در میان بگذارم.
خیلی جدی گفتم: " بله من دختر سرهنگ افشار رو دوست دارم و اونم منو می خواد. هر طور شده میرم تهرون و بعد از این که فارغ التحصیل شدم با او ازدواج می کنم. "
دایی نصرالله از طرز بیان من خوشش نیامد. به عنوان نصیحت گقت: " مهم پدرته که راضیه. مادرت هم بالاخره مجبوره رضایت بده. فقط حواست رو جمع کن مه هوس رو با عشق اشتباه نگیری و یادت باشه اگه خواستی با او ازدواج کنی، باید خیلی چیزا رو زیر پا بگذاری. " از حرف های او سر درنمی آوردم و کم کم داشت حوصله ام سر می رفت.
روز بعد دایی به شیراز رفت و من تصمیم داشتم خودم را برای رفتن به تهران آماده کنم. یک بار دیگر با پدر صحبت کردم و او هم تحت تاثیر گفته های دایی نصرالله قرار گرفته بود و با تردید حرف می زد. می گفت با ازدواج من مخالفتی ندارد. ولی باید مواظب رفتارم باشم و کاری نکنم که زبانزد خانواده کاظم خان و بقیه فامیل شوم.
به او قول دادم و قسم خودم درس را مقدم تر از هر چیز بدانم. قرار شد پدرم با یکی از آشنایان که سالها در تهران زندگی کرده بود و اکنون فرزندانش ساکن تهران بودند، درباره مسکن و محل زندگی من مشورت کند.
گفتم: " جناب سرهنگ قول داده هر کمکی از دستش بربیاید، کوتاهی نکنه. "
پدرم گفت: " اگر موضوع دخترش و ازدواج تو با او در میان نبود، کسی مطمئن تر از سرهنگ سراغ نداشتم، ولی چون ممکنه بعدا منت بزارن، صلاح نمی بینم. "
گفتم: " بالاخره باید اول شهریور که امتحان ورودی دانشکده ها شروع می شه، تهرون باشم. "
او هم حرفی نداشت و می گفت اگر قوامی از سفر برگردد، با من به تهران خواهد آمد.
چنر روز بعد، روبروی یکی از رستوران هایی که محل توقف اتوبوس های مسافربری بود، بهرام را دیدم. با جیپ ضرغامی به استقبال یکی از اقوام آمده بود تا او را به قصرالدشت ببرد. از او گله کردم چرا نزد ما نمی آید.
به شوخی گفت: " تو که این روزها سرت گرمه. "
به او گفتم: " بالاخره پدر رو راضی کردم به تهرون برم. " از مادرم و دایی نصرالله برایش حرف زدم. صحبت سرهنگ را پیش کشید و گفت: " همه جا پیچیده تو ناهیدو رها کردی و می خوای با دختر سرهنگ ازدواج کنی، ولی من باور نکردم. "
پرسیدم: " چطور مگه؟ ما که به کسی چیزی نگفتیم. " بهرام به من خندید و گفت: " من حتی می دونم صبح روزی که سرهنگ و خونواده اش می خواستن برن، تو دنبال ماشی اونا دویدی و گریه کردی. "
از تعجب داشتم دیوانه می شدم. ناگهان حسن دشتبان را دیدم شتابزده به طرف من می آید. آن قدر دویده بود که نفس نفس می زد. چند لحظه به من خیره شد. زبانش بند آمده بود و اشک در چشمانش جمع شده بود. می خواست مطلبی را به من بگوید ولی می ترسید. بی صبرانه گفتم: " بگو، چی شده؟ "
من و من کنان گفت: " بهادرخان نزدیک آسیاب بالا حالش یه هم خورده. "
دنیا در نظرم تیره و تار شد. من و حسن دشتبان با عجله سوار جیپ شدیم و به سمت آسیاب حرکت کردیم. بین راه حسن مرتب از خوبی و خوش اخلاقی پدرم حرف می زد. سرش داد کشیدم: " مگه پدرم مرده؟ راست بگو. "
ساکت شد. چنان اعصابم ناراحت بود که می خواستم او را به بیرون پرت کنم. نزدیک آسیاب عده ای جمع شده بودند. بند دلم پاره شد. برایم راه با کردند. با عجله خودم را بالای سر پدر رساندم. کار از کار گذشته بود. یک لحظه چشمم سیاهی رفت. کوه و آسیاب و دشت و صحرا دور سرم می چرخیدند. من می خواستم فریاد بزنم، ولی صدا از خنجره ام خارج نمی شد. خودم را روی جنازه سرد پدرم انداختم و دیگر چیزی نفهمیدم...
ساعتی بعد خودم را در عمارت قوام دیدم. اکثر اهالی سعادت آباد و آبادی های اطراف جمع شده بودند. مرگ پدرم نامنتظر بود. غیر از گریه و زاری کار دیگری از دستمان برنمی آمد. در مدتی کمتر از دو ساعت، همه آنها که باید بیایند، آمدند.
چه قیامتی برپا بود. صدای شیون و واویلای مادرم و ترگل و آویشن در باغ پیچیده بود. ناله های مادرم چنان دلخراش بود که هر کس می شنید، دلش ریش می شد.
دایی نصرالله که در این گونه مراسم همه کاره بود، اختیار از دستش رفته بود. رعیت های قوامی یکی پس از دیگری سراسیمه و متاثر داخل عمارت می شدند. با تاسف از اتفاقی که افتاده بود، می گفتند تا به حال آدمی به خوبی بهادرخان ندیده بودند. کاظم خان با صدای بلند گریه می کرد و من و جمشید را که به هق هق افتاده بودیم، دلداری می داد.
آرام کردن مادر کار آسانی نیود. ناهید و مادرش دست های او را گرفته بودند تا صورتش را چنگ نزند.
آن شب باغ و عمارت همچون جهنم، روح و جسم ما را می سوزاند. باور نمی کردم دیگر پدر ندارم. به خودم می گفتم: " کاش این روزهای آخر به حرف دل من توجهی نداشتی پدر. کاش خوب نبودی و انعطاف نداشتی و به من اهمیت نمی دادی تا کمتر دلم می سوخت...! کاش.
تازه فهمیدم طبیعت چقدر به خوبان رشک می ورزد و چقدر تلخ بوده مرگ پدر. در آن شب وحشتناک، شیون و ناله و زاری زمانی اوج گرفت که یکی از اهالی در مایه دشتی مصیبت خواند و دل ما را ریش کرد.
[عکس: 20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#5
صل سوم
صبح روز بعد،قبل از اینکه جنازه پدرم را به شیراز منتقل کنیم،عده ای با اتوبوس و جیپ و کامیون خودشان را به شیراز رساندند تا در کنار خویشان و آشنایان،در مراسم تشییع جنازه شرکت کنند.
در گورستان غوغایی بر پا بود،صوت قرآن از یک سو و شیون و واویلای مادرم،ترگل،آویشن و جمشید از سوی دیگر،همه را متاثر کرده بود.با مشاهده مادر،مرگ پدر را در یک آن فراموش کردم.به او می اندیشیدم که داشت خودش را می کشت.از روز قبل تا آن ساعت پنچ بار از هوش رفته بود.خیلی ها می گفتند زن بهادرخان از غصه می میرد.هیچ کس نمی تواند جای خالی شوهرش را پر کند.وقتی پدرم را داخل قبر گذاشتند،مادرم یک مرتبه دیوانه وار خودش را از دست عده ای که او را گرفته بودند،رها کرد.می خواست خودش را داخل قبر بیندازد که دایی نصرالله و زن دایی و دو خاله و یکی از عمه هایم او را عقب کشیدند.ناهید مرا صدا کرد تا به آنها کمک کنم.با این که حال خودم بهتر از مادر نبود،به زور او را از اطراف قبر دور کردم و سرش را روی سینه ام گذاشتم و همراه با بغض و گریه دلداری اش دادم.فایده نداشت.می گفت:«اگه می خوای شیرم رو حلالت کنم،منو کنار پدرت دفن کن.»
مادرم حق داشت.هنوز جوان بود و فکر نمی کرد به این زودی بیوه شود.تحمل مرگ پدر برایش آسان نبود.انتظار نداشت ترگل و آویشن در نوجوانی یتیم شوند.بلاخره در میان آن همه گریه و شیون،پدرم را به خاک سپردند.هنگام ترک گورستان ناگهان مادرم جیغ دلخراشی کشید و خودش را روی قبر انداخت.ترگل و آویشن گریه می کردند و سعی داشتند مادرم را آرام کنند.جمشید روی زمین غلت می زد و خاک گورستان را به سر و صورتش می پاشید.من جمشید را از روی زمین بلند کردم و او را در آغوش گرفتم و هر دو زار زار گریه می کردیم...
به سختی آراممان کردند.اغلب کسانی که برای تشییع و تدفین آمده بودند،ما را تا خانه مشایعت کردند.عده ای برای ناهار ماندند و تعدادی هم به خانه هایشان برگشتند.مراسم سوم را در یکی از مساجد شیراز برگزار کردیم.خواننده ای که در سعادت آباد گل کرده بود،در همان مایه دشتی چنان قیامتی بر پا کرد که کم مانده بود از سوز جگر،قالب تهی کنیم.مادرم آن قدر به سر و صورتش زد که کارش به بیمارستان کشید.ما دیگر به نبود پدر فکر نمی کردیم.بیشتر اوقاتمان صرف مادر می شد که از دست نرود.در مراسم شب هفت که در گورستان دارالسلام و کنار قبر پدرم برگزار گردید،بار دیگر خاطره روز تدفین زنده شد و مادرم از هوش رفت.ترگل و آویشن و جمشید قبر را بغل گرفته بودند و با صدای بلند پدر را صدا می کردند.تازه باورمان شده بود پدر را از دست داده ایم.بلاخره ما را آرام کردند و به خانه آوردند.
آن شب مفصل تر از شبهای قبل،از مهمانانی که از راه دور و نزدیک آمده بودند،پذیرایی کردیم.بعد از صرف شام مهمانان از خدا برای ما طلب صبر و طول عمر کردند.غیر از دایی و زن دایی،دو خاله و عمه ام،ناهید و مادرش و بهرام و یکی دو تا از دوستانم،بقیه به خانه هایشان رفتند.ما تا نزدیک نیمه شب درباره بی وفایی دنیا حرف زدیم و سپس یکی بعد از دیگری خوابیدیم.قبل از خواب مسیب مرا به گوشه ای از حیاط برد.این طرف آن طرف را پائید بعد نامه ای از جیبش بیرون آورد و به من داد و گفت:«این نامه رو امروز صبح پستچی آورد.نخواستم جلوی مردم بهتون بدم...»
نامه سیما بود.با این دلم از داغ پدرم مالامال از درد و غم بود،نامه را با اشتیاق باز کردم.سیما مرا تنها کسی خطاب کرده بود که بیش از همه دنیا برایش ارزش داشتم.از سفرش به شیراز نوشته بود و یادآور شده بود حتماً تا اوایل شهریور کلیه مدارکم را به دانشکده مربوطه ارائه دهم.در انتها نوشته بود وقتی به تهران برگشتم،انگار نیمی از وجودم را در شیراز جا گذاشتم.به تهرانی ها گفتم کسی در زندگی ام پیدا شده که به همه عالم می ارزد.فراموش نکن؛خودت گفتی خصلت یک عشایر وفای به عهد است.
بعد از خواندن نامه،به روزگار ریشخند زدم.همچنان که در محوطه حیاط قدم می زدم،به خودم می گفتم:کدام عهد؟کدام پیمان؟چه عشقی؟دیگر خسرو مثل گذشته نیست من به وجود پدرم می بالیدم و به پشتیبانی او به خودم جرأت دادم به غریبه ای دل ببندم.دیگر برای من نه دلی مانده نه احساسی.با مرگ پدر چطور می توانم به خواهش دلم عمل کنم؟مگر می توانم مادرم،خواهرانم و تنها برادرم را رها کنم و به تهران بروم و به عشقم برسم؟کدام روحیه؟با کدام پشتیبان؟
ساعت از نیمه شب گذشته بود،همه در خواب بودند تنها کسی که چشم روی هم نگذاشته بود،من بودم.سکوت بر فضای خانه ماتم زده ما سایه افکنده بود.روی پله ها نشستم و به نقطه ای خیره شدم.خاطرات گذشته مثل پرده سینما از مقابلم می گذشتند:زمانی که بچه بودم و پدرم مرا روی اسب می نشاند؛دوران نوجوانی که تازه وارد دبیرستان شده بودم،زمانی که با پدرم به شکار می رفتیم و روزهایی که درباره سیما و ادامه تحصیل با او حرف می زدم.
چقدر انعطاف نشان داده بود.چقدر خوب بود کاش با من آن همه مهربان نبود! به سیما فکر کردم و کاش سر راهم سبز نمی شد! با خودم می اندیشیدم:اگر بشنود پدرم مرده و همه آن وعده ها و قول ها و وفا به عهد ها را با خودش به گور برده،چه می کند؟چه می گوید؟
چاره ای نبود،باید برایش می نوشتم.
ناگهان جیغ مادرم سکوت خانه را شکست.سراسیمه به طرف اتاقش می دویدم که زن دایی و خاله و ناهید و مادرش در حالی که زیر بغل مادرم را گرفته بودند،بیرون آمدند.او را در کنار حوض نشاندیم و به صورتش آب زدیم.مرا که دید،با صدایی که از ته گلویش خارج می شد،گفت:«فکر کردم فقط من خوابم نمی بره،تو هم بیداری مادر؟»
او را دلداری دادم و گفتم:«مشکله مادر،اما باید صبر داشت.باید تحمل کرد.»
چند لحظه به من خیره شد.دیگر اشکی در چشمانش نمانده بود.به نشانه تأسف سرش را تکان داد و نگاهی به من انداخت و از ته دل آهی کشید.چشمانش را روی هم گذاشت و ساکت شد.خیلی ترسیدم.زن دایی شانه هایش را مالید و خاله مرتب به صورتش آب می زد.بالاخره حالش بهتر شد.وقتی او را به داخل ساختمان بردند،ناهید با بغض و گریه گفت:«به خاطر اتفاقی که افتاده،خیلی متأسفم.دلم نمی خواست تو رو در این همه غم و ماتم ببینم.»
از حال و هوای گذشته که به او اهمیت نمی دادم،بیرون آمده بودم.برای اولین بار به او لبخند زدم.دلم نمی خواست رفتار صمیمی اش را بدون جواب بگذارم.
گفتم:«خیلی ممنون.شاید شکستن دل تو باعث شد گرفتار چنین مصیبتی بشم.»یک مرتبه قطرات اشک روی گونه اش غلتید با صدایی گرفته گفت:«من هرگز راضی به مرگ عمو نبودم.اصلاً هم از تو ناراحت نیستم.»
گفتم:«شاید سرنوشت چنین می خواسته،نمی دونم.به هر حال،پدرم رو از دست دادم و از این به بعد خودم را در اختیار سرنوشت می ذارم تا ببینم خدا چی می خواد.»
چنان احساس تنهایی می کردم که بدم نمی آمد با ناهید به درد دل بنشینم ولی در آن وقت شب،آن ها تنها،صحیح نبود.
ناهید بار دیگر خودش را در غم من شریک دانست و برخلاف میلش خداحافظی کرد.من هم به اتاقم رفتم.
روز بعد،در یک فرصت مناسب جواب نامه سیما را نوشتم:
این نامه را در پایان روزی می نویسم که غروبش به طرز وحشتناکی دلگیر و آهنگ طپش قلب محزونم،غم انگیز تر از غروب است.از این که با نامه ام تو را ناراحت می کنم،متأسفم چاره ای نیست باید حقیقت را گفت.
کسی که به وجودش افتخار می کردم و به پشتیبانی او به خودم جرأت دادم عاشق شوم از دنیا رفت.بله .به همین راحتی که می گویم پدرم مرد.احساس می کنم سرتاسر وجودم زندان دور افتاده ای از مشتی امید وا خورده شده است.کاش می توانستم هنگام نوشتن این نامه بلافاصله پس از نامه تو کلمه ای دیگر اضافه کنم.کلمه ای که همه احساس من در آن خلاصه شود.دریغا که نمی توانم. دیگر پس از این واقعه که شالوده زندگی ما به هم ریخت،توانستن مطرح نیست.برای نخستین بار بگذار خواستن منهای توانستن باشد.
به هر حال،دست طبیعت پدرم را از من گرفت و بهشت پرگل امیدم،آرزویم،اندیشه ام و احساسم زیر ابر سیاهی مدفون شد و من مانند شیئی کوچک و سبک،خودم را در اختیار امواج پر تلاطم سرنوشت گذاشتم تا ببینم خدا چه می خواهد.
با این که به اندازه همه جهان دوستت دارم و هیچ وقت فراموشت نمی کنم،در صورت امکان مرا فراموش کن...
بعد از نوشتن نامه،آن را مرور کردم.بوی بی وفایی می داد،یک لحظه پشیمان شدم؛خواستم تغییری در آن بدهم و حرف آخر را نزنم.به خودم گفتم:بلاخره هر چه زودتر باید متوجه شود و بیش از این به من دل نبندد.
همان روز نامه را پست کردم.
به قول دایی نصرالله یکی از خصلت های خوب انسان،انعطاف پذیری در برابر مشکلات و اتفاقات پیش بینی نشده است.
کم کم داشتیم به آن وضع عادت می کردیم و با حال و روزی که اوایل مرگ پدرم داشتیم و گمان می کردیم ادامه زندگی امکان ندارد،فاصله می گرفتیم.مادرم خاطرات گذشته را با آب و تاب برای آنهایی که هر ورز به دیدنش می آمدند،تعریف می کرد و ترگل و آویشن تقریباً آرام شده بودند.دوستان جمشید او را تنها نمی گذاشتند؛یا او را همراه خود می بردند یا در خانه ما می ماندند.
گاهی که مادر اثری از پدر می دید،گریه سر می داد و ما را هم به گریه می انداخت.دو روز به چهلم پدرم مانده بود.آن روز غیر از مسیب که همیشه آنجا زندگی می کرد،همه خویشان و آشنایان به خانه هایشان رفته بودند.مادرم وسایل به هم ریخته را با کم حوصلگی مرتب می کرد.با این که ریش سفیدان و بزرگترهای فامیل،همه لباسها و لوازم شخصی او را به فقرا بخشیده بودند تا اثری از او در خانه نباشد، از آن می ترسیدم مبادا لباسی از او جا مانده باشد و باز مادر شیون و واویلا راه بیندازد.آن روز جمشید به خانه دوستش رفته بود.ترگل به مادرم کمک می کرد و آویشن با عروسکش بازی می کرد که ناگهان زنگ در خانه به صدا در آمد.در آن وقت که ساعت حدود چهار بعد از ظهر بود،صدای زنگ دور از انتظار نبود،چون هر لحظه منتظر مهمان بودیم.
مسیب در را باز کرد.ناگهان صدای خانم سرهنگ و سیما را شنیدم.خیال کردم اشتباه می کنم اما واقعیت داشت،خودشان بودند.تا آمدم به خود بجنبم،سیما و مادرش در آستانه در ورودی ساختمان ظاهر شدند.اصلاً انتظار دیدن آنها را نداشتم.با دیدن سیما،مرگ پدرم و همه آنچه در ذهنم پرورانده و برایش نوشته بودم،از خاطر بردم یکباره به هیجان آمده و شور و شوقی دوباره یافتم.هنوز باور نمی کردم آن که سر تا پا مشکی پوشیده و در چشمان من خیره شده،سیماست.با حالتی حزن انگیز به من و مادرم تسلیت گفت.بعد از مرگ پدر،تنها تسلیتی که چون مرحمی شفابخش زخم دلم را التیام بخشید،تسلیت سیما بود.انگار آب سرد روی کوهی از آتش ریخته باشند.مادرم با خوشرویی آنها را پذیرفت و به اتاق پذیرایی راهنمایی شان کرد.خانم سرهنگ بی اندازه متاثر بود.می گفت از روزی که خبر را شنیده اند گویی یکی از خویشان نزدیک خود را از دست داده اند.از جانب سرهنگ هم معذرت خواست که نتوانست برای عرض تسلیت بیاید.مادرم در قالب داستانی غم انگیز از آخرین شب پدرم حرف زد که چقدر بگو و بخند داشت.سیما خودش را در غم ما شریک دانست.مادرم گرچه از سیما دلخور بود،اما مرگ پدر او را نسبت به همه چیز بی تفاوت کرده بود می گفت دنیا ارزش این همه اختلاف و بگو مگو ندارد.همه باید به آرزویشان برسند.
سیما و مادرش او را دلداری دادند. سعی داشتند به او روحیه بدهند و به ادامه زندگی امیدوارش کنند.
شب دایی نصرالله و زن دایی به خانه آمدند.سیما و مادرش را به آنها معرفی کردیم.زن دایی وقتی سیما را دید سلیقه مرا پسندید و حق را به من داد و گفت هر کس دیگر هم جای من بود،اگر گوشه چشمی از سیما می دید،امکان نداشت اسیر زیبایی او نشود.امیدوار بود سیرت سیما هم مثل صورتش زیبا باشد.دایی نصرالله از خانواده سیما به خاطر زحمتی که کشیده بودند،تشکر کرد.
آن شب آنقدر از این طرف و آن طرف برایمان مهمان آمد که من فرصت فکر کردن نداشتم.بعد از ظهر روز بعد،با سیما به پارک جوان آباد شیراز رفتیم.دیگر ترس و واهمه نداشتم،چون مادرم در حال و هوای خودش بود و خانم سرهنگ هم همه چیز را درباره ما می دانست.
من و سیما هر دو در لباس سیاه،شانه به شانه هم،قدم می زدیم همراه با سوز و گداز از زمانی یاد می کردیم که پدرم زنده بود.وقتی گفتم درباره او با پدرم صحبت کردم و چیزی نمانده بود به اتفاق به تهران بیاییم،اشک در چشمانش حلقه زد.مرا دلداری داد و گفت طبیعت همیشه به خوبان رشک می ورزد.
کم کم صحبت خودمان به میان آمد؛«نامه ات رو که خواندم چیزی نمانده بود قلبم بترکه»
چیزی نداشتم بگویم.
پرسید:«مگه فوت عزیزان باعث می شه قلب و احساس هم از بین بره؟!»
گفتم:«نمی دونم،برای من دیگه همه چیز تموم شده.»
گفت:«یعنی عشق و دوست داشتن باید با حوادث ناگوار نابود شه؟»
گفتم:«کاش سر راهم سبز نمی شدی!»
با لبخندی تمسخر آمیز گفت:«اون روز که زیر درخت سیب تو چشمام نگاه کردی و با صداقت گفتی خصلت یه عشایر وفا به عهده،فکر کردم هیچ اتفاقی تو زندگی،هر قدر غم انگیز باشه،نمی تونه تو را از تصمیمت منصرف کنه.»
من ساکت بودم.روی یکی از نیمکت های چوبی پارک نشستیم.سیما بعد از آهی عمیق گفت:«تو یکی از کتابا درباره خصلت بعضی از مردا مطلبی نوشته بود که باور کردنش مشکل بود ام حالا می بینم...»
نگاهی به من انداخت و ادامه داد:«نوشته بود:مردها در چارچوب عشق به وسعت غیر قابل تصوری نامردند.برای اثبات کمال نامردی آنان همین بس که تنها در مقابل قلب عاشق و فریب خوردۀ یک زن احساس می کنند مردند.تا هنگامی که قلب زن تسلیم نشده،پست تر و سمج تر از یک سگ ولگرد،عاجزتر و تو سری خورده تر از یک اسیر،گداتر از همه گدایان سامره،پوزه بر خاک و دست تمنا به پیش،گدایی عشق می کنند.اما به محض این که خاطرشان در تسلیم قلب زن راحت شد،یکباره به یادشان می افتد خدا مردشان آفریده و آن وقت کمال مردانگی را در نهایت نامردی در شکنجه دادن و به زنجیر کشیدن قلب یک زن اسیر جستجو می کنند.»
گفتم:«نه سیما،من هدفم این نبود و نیست که تو رو ناراحت کنم،من نامرد نیستم و همان طور که گفتم،تو رو به اندازه دنیا دوست دارم و بعد از مرگ پدرم،تنها کسی که به من آرامش داد،تو بودی و تنها کسی که وجودش منو از اون همه ماتم بیرون آورد،تو بودی و هستی.»
با صدایی گرفته و همراه با بغض گفت:«پس چرا تو نامه ات صحبت از بی وفایی و فراموشی کرده بودی؟»
گفتم:«تو بحران روحی بدی قرار گرفته بودم و اختیار از دستم خارج شده بود.»
از این که باعث رنجش خاطرش شده بودم،معذرت خواستم.بار دیگر به هم قول دادیم برای همیشه شریک غم و شادی یکدیگر باشیم و وجودمان،روحمان،خاطرات گذشته و حوادث آینده همه و همه متعلق به یکدیگر باشد و تمام دنیا را از درون چشمان یکدیگر ببینیم.
نزدیک غروب بود که از پارک بیرون آمدیم.قدم زنان به سمت خانه رفتیم.در کنار او احساس آرامش می کردم. از آینده و از دانشکده حرف می زدیم.سیما پیشنهاد کرد مادر را به تهران ببریم تا از حال و هوای پدرم بیرون بیاید.می گفت:«حالا که دیگه مادرت به کسی وابسته نیست،تهران رو برای زندگی انتخاب کنین،اونجا برای تحصیل بچه ها بهتره...»
پیشنهاد سیما مرا به فکر وا داشت.می گفت با پول و سرمایه ای که برایمان مانده،می توانیم در تهران زندگی راحتی داشته باشیم.
هوا کم کم رو به تاریکی می رفت که به خانه رسیدیم.اتومبیل فروغ الملک قوامی روبروی خانه ما پارک شده بود.با عجله داخل شدم.او و برادرش محمد قلی خان همان روز از لندن برگشته بودند و به محض اطلاع،به دیدن ما آمده بودند.به من تسلیت گفتند و دلداری ام دادند و ضمن تعریف از پدرم که مرد بسیار مرد خوبی بود ادعا کردند،هر کاری از دستشان بربیاید،کوتاهی نمی کنند.
مراسم شب چهلم پدرم را در مسجد محل برگزار کردیم و پس از آن به گورستان رفتیم.حضور سیما و مادرش،همه را کنجکاو کرده بود.ناهید و مادرش با دیدن آنان به شگفت آمدند؛تعادلشان به هم خورده بود.با انعطافی که از من سراغ داشتند و اتفاقی که افتاده بود،هرگز فکر نمی کردند بار دیگر روی خوش به آن ها نشان بدهیم.صورت زیبای سیما در لباس اغلب زن ها را به تحسین وا داشته بود.زن دایی که نسبت به بقیه از شعور و طرز فکر بالاتری برخوردار بود و خودش را اجتماعی تر از دیگران می دانست،می گفت:«کسی نبود که با دیدن سیما انگشت به دهان نگیرد و به زیبایی او آفرین نگوید.
بعد از مراسم،طبق معمول،اغلب کسانی که شرکت کرده بودند،شام به خانه ما آمدند،غیر از ناهید و مادرش که بین راه با قهر و غیظ به خانه شان برگشته بودند.کاظم خان از همسرش و ناهید ناراحت بود.می گفت نمی داند چرا یک مرتبه غیبشان زده است.مادرم از رفتار آنها خوشش نیامد،و معتقد بود در این اوضاع و احوال قهر و غیظ معنی ندارد.آن شب هم مثل شب هفت آن قدر مهمان داشتیم که حتی فرصت پیدا نکردم سیما را ببینم.
فردای آن شب بار دیگر من و سیما تنها شدیم.قرار بود صبح روز بعد شیراز را ترک کنند.من هم مدارکی که باید به دانشگاه ارائه می شد،به سیما دادم به من اطمینان داد از هرجهت بابت دانشگاه خاطر جمع باشم.می گفت پدرش آن قدر نفوذ دارد که این کارها برایش به راحتی آب خوردن است.
غروب آن روز من و سیما به پشت بام رفتیم.به یاد دو ماه پیش افتادم که برای اولین بار با او روی همان پشت بام صحبت کردم و پدرم هنوز زنده بود غمی در دلم نداشتم.اشک در چشمانم حلقه زد.سیما که متأثر شده بود گفت:«هرگز طاقت ندارم ناراحتی و گریه تو را ببینم.»
پسر مسیب،عبدالحسن،که بیش از پانزده سال نداشت و برای کمک به پدرش،از آبادی شان آمده بود برای جمع کردن باقی مانده های انگور به پشت بام آمد.ما را که دید،تعجب کرد.می خواست برگردد که او را صدا زدم و گفتم هر کاری دارد،انجام دهد.
از بالای پشت بام گلوله گداخته خورشید را می دیدیم که آهسته آهسته در پس کوه ها فرو می رفت.کبوترها یکی پس از دیگری روی گنبد ها می نشستند و ما محو تماشای آن همه زیبایی بودیم.به سیاهی لباس همه عزاداران،به عظمت مردان یکرنگ،به زمین و زمان،به طبیعت،به همۀ انسان های امیدواری که اجل مهلتشان نمی دهد و به روح پدرم قسم خوردیم تا آخر عمر به یکدیگر وفادار بمانیم.
آن شب دایی نصرالله و زن دائی را به زور نگه داشتیم.آن ها چهل شب با ما بودند و نگذاشته بودند تنها بمانیم.من از آنها خواهش کردم یک شب دیگر هم با ما باشند.وجود دایی نصرالله باعث می شد مادرم حرفی نزند که باعث دلخوری شود.از موضوعات مختلف صحبت شد.موضوع مهاجرت به تهران را مطرح کردیم.مادر می گفت:«اگه همه تهرون رو به من بدن حاضر نیستم شیراز رو که وجب به وجبش از پدرت خاطره دارم،ترک کنم.بوی بهادرخان رو همیشه تو فضای این خونه حس می کنم،چطور می تونم به تهرون بیام اگرم یکی از افراد خانوادۀ ما هم تهرون برای زندگی دائمی انتخاب کنه،به ایل و قوم و خویشش خیانت کرده و روح بهادرخان رو آزرده.»
من و سیما به نشانه این که کار از این حرف ها گذشته،به هم لبخند زدیم.
مادرم حق داشت؛کسی را از دست داده بود که بی نهایت دوستش می داشت و به وجودش افتخار می کرد.من،همین که مادرم در کنارم شتسه بود و توانایی حرف زدن داشت،راضی بودم.وقتی یاد اولین روزهای بعد از فوت پدرم می افتادم که نزدیک بود خودش را بکشد،هر چه می گفت،از دل و جان می پذیرفتم و ناراحت نمی شدم.
آن شب هم به خوبی و خوشی گذشت صبح خیلی زود سیما،و مادرش را با لندرور پدرم که هر وقت سوارش می شدم جگرم آتش می گرفت،به گاراژ رساندم. بین راه مادر سیما به من قول داد اگر به تهران بروم،از هیچ محبتی دریغ نمی کند.مرا تشویق می کرد حتماً ادامه تحصیل بدهم.وقتی به گاراژ رسیدیم،اتوبوس آماده حرکت بود.به سیما گفتم:دو روز قبل از امتحان حتماً خودم را به تهران می رسانم.آنها سوار شدند و اتوبوس حرکت کرد.با این که حوصله نداشتم،تا دروازه قرآن بدرقه شان کردم.سیما مرتب از پنجره اتوبوس برایم دست تکان می داد.
خیلی زود به خانه برگشتم.مادرم اوقاتش تلخ بود.ابتدا چیزی نگفت ولی وقتی علت ناراحتی اش را پرسیدم،از من گله کرد چرا در این موقعیت با سیما به پارک رفته ام و با او در خلوت از عشق و عاشقی حرف زده ام.
گفت:«پدرت رو از دست داده ام.می ترسم تو رو هم از دست بدم.»معتقد بود سرهنگ و خانواده اش از طایفه و تبار ما نیستند و زبان ما را نمی فهمند.
او را دلداری دادم و گفتم:«نه مادر،هیچ وقت منو از دست نمی دین من که همیشه تهرون نمی مونم دانشگاهها چند ماه از سال تعطیل هستن و به عناوین مختلف تعطیلات رسمی و غیر رسمی داریم.تا فرصت پیدا کنم.به شیراز میام.از این گذشته دلت نمی خواد پسرت روزی پزشک بشه؟»
نگاهی با حسرت به من انداخت و بعد از آهی عمیق گفت:«نمی دونم،نمی دونم.اگه پدرت آخر عمرش رضایت نمی داد،هرگز دلم راضی نمی شد.می ترسم اگه مانعت بشم،روحش ناراحت بشه.»
ترگل و آویشن . جمشید ناراحت بودند.می گفتند بعد از پدر دلشان به من خوش است به هزار زبان راضی شان کردم و قول دادم در صورت امکان آنها را هم برای ادامه تحصیل به تهران ببرم.
جمشید از خدا می خواست ولی ترگل و آویشن به تبعیت از مادر شیراز را ترجیح می دادند.
همان روز محمد خان ضرغامی به دیدنمان آمد و ما را به قصرالدشت برد.چون مادر با او فامیل بود،موضوع تهران را پیش کشید بلکه مرا منصرف کند.برخلاف تصور،خیلی خوشحال شد ومرا تشویق کرد تا جایی که ممکن است به تحصیل ادامه دهم و به مادرم گفت هرگز نمی گذارد او احساس دلتنگی کند.
من کم کم خودم را برای عزیمت به تهران آماده می کردم.تقریباً بیست روز به تاریخ امتحان مانده بود.به کمک دایی نصرالله که به مسائل حقوقی وارد بود و به محمد خان ضرغامی که در منتظه نفوذ داشت،در مدتی کمتر از چهار پنج روز با قوامی حساب کتاب کردیم و طلب پدرم را،از این و آن گرفتیم.زمین های کشاورزی حومۀ مرودشت را به بهمن خان شیبانی که از رعیتی به جاه و مقام رسیده بود،اجاره دادیم و مقداری از زمین های کنار جاده را هم فروختیم.
محمد خان ضرغامی معتقد بود قبل از هر چیز باید به فکر مسکن باشیم.می گفت اگر در تهران خانه ای بخریم.گاهی که مادرم و برادر و خواهرهایم یا اقوام بخواهند به دیدنم بیایند،هیچ مشکلی ندارند.
دایی نصرالله پیشنهاد او را پذیرفت.پول به اندازه خرید خرید یک خانه معمولی برداشتیم و به اتفاق رهسپار تهران شدیم.
شبی که فردایش عازم تهران بودم،برای خانواده ام به خصوص مادر،شب خوبی نبود.همه ماتم گرفته بودند جز من که تمام وجودم شور و شوق بود.آن شب همه در یک اتاق خوابیدیم.مادر کنار من خوابید و دستش را زیر سرم گذاشت.انگار می خواستم به جبهه جنگ بروم.تا صبح چند مرتبه بیدار شد و بالای سرم نشست.من هم خوابم نمی برد.ترگل و آویشن و جمشید هم نگران بودند.
با دائی نصرالله قرار گذاشته بودیم ساعت هفت صبح در گاراژ باشیم.هر چه به مادرم گفتم ل***ی ندارد آن همه راه برای بدرقه من بیاید،فایده نداشت.عاقبت به اتفاق بچه ها به گاراژ آمد.مادر هر چه سعی می کرد که اشکش را از من پنهان کند،نمی توانست.ترگل و آویشن هم ناراحت بودند.جمشید هم دست کمی از آنها نداشت،با این تفاوت که به روی خودش نمی آورد.در حالی که اتوبوس آماده حرکت بود مادرم دست به گردن من انداخت ومرا بوسید و برای آخرین بار سفارش کرد مواظب خودم باشم.ترگل و آویشن و جمشید را بوسیدم و به اتفاق دایی نصرالله سوار ندیم.اتوبوس آرام آرام از گاراژ بیرون آمد و طولی نکشید که سرعت گرفت و شیراز را پشت سر گذاشت.
بین راه بیشتر به فکر سیما بودم و تصمیم داشتم تا زمانی که دایی تهران را ترک نکرده،سراغ او نروم.
بعد از یک شب توقف در اصفهان،ساعت پنج بعد از ظهر روز بعد به تهران رسیدیم.با این که همه وجودم به سمت خانه سیما پرواز می کرد،ولی به روی خودم نمی آوردم.حدود دوازده روز به موعد امتحان مانده بود که وارد تهران شده بودیم.قبل از این که به تهران بیایم،یکی از اقوام آدرس بنگاهی به نام جلیلی را داده بود که برای خرید خانه نزد او برویم.آن شب را در هتل گذراندیم.صبح روز بعد با آدرسی که داشتیم،بنگاه جلیلی را پیدا کردیم.آقای جلیلی آدم خوبی بود.با اتومبیل خودش ما را به نقاط مختلف شهر برد و چند خانه را که قیمتشان مناسب بود،به ما نشان داد.تا بالاخره یکی از خانه های منطقه یوسف آباد را پسندیدیم.و در مدتی کمتر از دو روز سند را به نام من نوشتند.
خانه دویست و پنجاه متر زمین و دو طبقه ساختمان داشت.طبقه اول حدود یک صد و پنجاه متر زیر بنا و طبقه دوم،بیست متر کوچکتر بود،ولی تراس بزرگ کمبود بنا را تا حدودی جبران می کرد.قرار شد طبقه پایین را،اجاره بدهم تا تنها نباشم و هم در آمدی برایم باشد.
با پولی که برایم باقی مانده بود،به کمک و راهنمایی دایی نصرالله و آقای جلیلی،طبقه بالا را مرتب کردیم و وسایل زندگی به اندازه ای که نیاز داشتم،خریدیم.دایی سفارش های لازم را به من کرد که یادم باشد فقط برای ادامه تحصیل،مادر،برادر،و خواهر و شهر و دیارم را ترک کرده ام.به او قول دادم کوچکترین تخلفی از اصول اخلاقی نکنم.او تهران را ترک کرد و من همان روز رهسپار خانه سیما شدم.
[عکس: 20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
}
#6
فصل 4
قسمت 1


خانه سرهنگ افشار در خیابان پاستور، کوچه عسجدی واقع بود. تاکسی که وارد خیابان پاستور شد، ضربان قلبم شدت گرفت پیاده شدم. بعد از طی مسافتی کوچه عسجدی را طی کردم. خدا می داند چه حالی داشتم. به یاد روزی افتادم که با سیما در سر قبر حافظ فال گرفتیم:
ای که در کوچه معشوقه ما می گذری / بر حذر باش که سر می شکند دیوارش
باور نمی کردم روزی در کوچه معشوقه قدم بگذارم. همه وجودم شور و شوق و هیجان و ترس و دلهره بود. نمی دانم چرا می ترسیدم. یک آن به فکرم رسید برگردم، اما امکان نداشت. قول داده بودم. روبروی پلاک 25 توقف کردم. زیر زنگ اخبار نام سرهنگ افشار نوشته شدد بود. بعد از مدتی این پا و آن پا کردن بالاخره زنگ زدم.
لحظاتی بعد، در به روی پاشنه چرخید. چیزی نمانده بود قلبم از شدت هیجان از سینه ام بیرون بیاید. جوانی هم سن و سالم خودم در آستانه در ظاهر شد. از سر تراشیده و طرز بیان و لباسش متوجه شدم گماشته آن خانه است. پرسید با چه کسی کار دارم. چند لحظه مکث کردم. سرباز گمان کرد اشتباه آمده ام. با ناراحتی می خواست در را ببندد. که گفتم: «جناب سرهنگ تشریف دارن؟»
گفت: چیکارشون داری؟ برای معافی اومدی، اینجا کسی رو راه نمی دن فردا برو حوزه نظام وظیفه»
خیلی جدی گفتم: «کار اداری ندارم. اگه هستن، بگو خسرو از شیراز اومده»
گفت: «تشریف ندارن»
گفتم: «خانمشون چی؟ سیاوش و سیما هستن»
فهمید غریبه نیستم. همچنان که در باز بود، مرا تنها گذاشت. چند دقیقه بعد، خانم دم در آمد. تا مرا دید، مثل مادری که فرزندش صحیح و سالم از جبهه جنگ برگشته، خوشحال شد. سلام کردم. با خوشرویی مرا پذیرفت. و صمیمانه به من خوش آمد گفت. حال عجیبی داشتم، احساس می کردم کار اشتباهی انجام می دهم.
خانۀ سرهنگ نسبت به دیگر خانه های تهران بزرگ بود. درخت های کهن کاج مطبق و ارغوان حکایت از عمر زیاد خانه داشت. پیچک های چسبنده، سرتاسر دیوارها و حتی عمارت را با برگ های سبزشان پوشانده بودند و اطراف باغچه، شمشادهایی کاشته شده بود. با راهنمایی خانم، به سمت عمارت می رفتیم که ناگهان سیما در عمارت را باز کرد و سراسیمه به طرف من دوید. ازخوشحالی فریاد کشید: «خسرو تویی؟»
چیزی نمانده بود مرا در آغوش بگیرد. از شدت هیجان سر از پا نمی شناختم. حالم را پرسید؛ از مادرم و ترگل و آویشن سوال کرد. سیاو هم به جمع ما پیوست سلام کرد. او را بوسیدم و سلام جمشید را به او رساندم. با لحنی دلسوزانه گفت: «وقتی شنیدم پردتون از دنیا رفته، خیلی ناراحت شدم؛ به خصوص برای جمشید.
از او تشکر کردم و داخل عمارت رفتیم. سبک معماری قدیم، تابلوهای زیبا، فرش های نفیس و مبلمان لویی، مرا به یاد کاخ های پاریس که در فیلم ها و عکس ها دیده بودم، انداخت. به سالن پذیرایی که قسمت از آن آینه کاری شده بود، هدایت شدم. دست و پایم را گم کرده بودم؛ گویی به سرزمینی ناشناخته آمده ام. هرگز فکر نمی کردم سرهنگ افشار چنین خانه ای داشته باشد.
با تعارف های پی در پی خانم روی مبل نشستم و سیما مثل پرنده ای سبکبال برایم چای آورد. از خوشحالی روی پا بند نبود. تصویر تمام قد مردی در لباس قاجار به طول دو متر توجهم را جلب کرد. سیما به نقاشی اشاره کرد و گفت: «پدربزرگمه، پدر مامانم. زمان قاجار سردار بوده.
صحبت شیراز پیش آمد. از این که ساک و لوازم سفر همراهم نبود، تعجب کرده بودند. فکر می کردند با قهر و غیظ شیراز را ترک کرده ام. وقتی گفتم حدود ده روز پیش به تهران آمده ایم، چهره سیما درهم رفت و با تعجب به مادرش نگاه کرد.
گفتم: «تنها نبودم. دایی نصرالله هم با من بود. گرفتار خریدن خونه بودیم. دایی معتقد بود قبل از هر چیز باید به فکر جایی برای زندگی باشم. آخه یه روز نیست؛ باید هفت سال اینجا باشم»
خانم گفت: «خب با دایی می اومدی ما به اندازه کافی تو شیراز زحمت داده بودیم. اتفاقاً خونه های خوبی هم سراغ داشتیم»
تشکر کردم و گفتم: «بالاخره در اولین فرصت خدمت رسیدم»
در حالی که سیما مرتب از من پذیرایی می کرد، درباره خرید خانه و محل و قیمت و همسایه های صبحت می کردیم. باورش برای آنها مشکل بود. می گفتند حتماً پیشاپیش برای خرید خانه اقدام کرده بودیم وگرنه امکان نداشت به این زودی خانه ای پیدا کنیم.
گفتم: «نه خانم یکی از آشنایان قوامی ما رو به کسی معرفی کرد که تو کارش خیلی وارد بود و خیلی زود خانۀ باب میلمون پیدا کرد»
صحبت دانشگاه پیش آمد و کارت ورود به جلسه امتحان را به من دادند. سیما در حالی که لبخند از لبهایش دور نمی شد، گفت: «شانس آوردی معدلت بالای هفده بود. وگرنه برای رشته پزشکی ثبت نام نمی شدی»
بار دیگر تشکر کردم. نگاه پرمعنی سیما حکایت از آن داشت غریبه نیستم و تشکر لازم نیست. برخلاف رفتار خودمانی، صمیم و بدون رودرواسی سیما، مادرش سعی داشت رسمی باشد.
سیاوش از حال جمشید پرسید و گفت: «کاش تا باز شدن مدارس جمشید رو آورده بودین»
کارت ورود به جلسه را بار دیگر مرور کردم. دو روز دیگر، یعنی صبح روز بیست و دوم شهریور، باید در مکانی که مشخص شده بود، حاضر می شدم.
در همین فاصله صدای اتومبیلی خارج از عمارت به گوش رسید. اتومبیل سرهنگ بود. خودم را جمع کردم. طولی نکشید داخل شد. تیپ و قیافه اش در اونیفورم نظامی با کسی که در شیراز دیده بودم، خیلی تفاوت داشت. برخوردش آن طور که انتظار داشتم گرم نبود. خیلی جدی، بدون این که لبخند بزند به من خوش آمد گفت و از مرگ ناگهانی پدرم اظهار تأسف کرد.
به اتاق خودش رفت، لباس راحتی پوشید و برگشت. بار دیگر به احترام بلند شدم. روبروی من نشست و گفت: «وقتی شنیدم پدرت سکته کرده، خیلی متأثر شدم» خواهش کرد هر آنچه بر ما گذشته، برایش شرح دهم.
با حالتی ناراحت، همه ماجرا را مو به مو برایش تعریف کردم. حضور سرهنگ باعث شده بود سیما از آن حالت خودمانی و صمیمی بیرون بیاید. کمی دورتر از ما، ظاهراً با حالتی بی تفاوت، مجله ای را ورق می زد.
خانم موضوع خریدن خانه را پیش کشید. وقتی برای سرهنگ شرح دادم در منطقه یوسف آباد خانه ای دوطبقه خریدم و می خواهم طبقه اول را که بزرگتر است، اجاره بدهم و طبقه دوم را برای خودم مرتب کردم، خیلی خوشحال شد. به دوراندیشی من و دایی نصرالله آفرین گفت. معتقد بود کار عاقلانه ای کردیم پیش از هر چیز به وضعیت مسکن سر و سامان دادیم. سرهنگ بعد از این که شنید من از نظر خانه مشکلی ندارم، کمی از آن حالت اول که سعی داشت جدی باشد، بیرون آمد.
حدس زدم از رابطه من و سیما خبر ندارد و اگر هم بویی برده، به روی خودش نمی آورد، ولی کاملاً معلوم بود خانمش نقش بازی می کند.
از رابطه اعضای خانواده فهمیدم که خانم همه کاره است و سرهنگ هم از احترام خاصی برخوردار است.
سرهنگ از خطرات احتمالی که ممکن است هر جوان شهرستانی و تازه واردی در تهران تهدید کند، حرف زد. خانم تأکید داشت مواظب خودم باشم و با هر کس و ناکس دوست نشوم. به خاطر دوستی با خانواده ما، وظیفه خود می دانستند مرا راهنمایی کنند.
برای چندمین بار تشکر کردم و در کمال سادگی گفتم: «اگه شماها رو تو تهرون نداشتم و به امید راهنمایی تون نبودم، شاید هرگز به تهرون نمی اومدم»
خلاصه آن شب پذیرایی خوبی از من به عمل آمد. بعد از صرف شام اجازه خواستم زحمت را کم کنم ولی در برابر اصرار آنهاف به خصوص خانم، تسلیم شدم

فصل 4
قسمت 2

خودم هم بدم نمی آمد شب را آنجا بخوابم. خانم مرا به اتاقی که مخصوص مهمان بود، راهنمایی کرد و همان سربازی که در را به رویم باز کرده بود؛ برایم آب و لیوان آورد. سیما در یک فرصت، دور از چشم پدرش به من شب بخیر گفت. آن شب هم یکی از شب های فراموش نشدنی بود. تا نزدیک صبح خوابم نبرد. به سیما می اندیشیدم. به سرهنگ فکر می کردم چرا آن طور که باید و انتظار داشتم، مرا تحویل نگرفت؛ به مادرش که نقش بازی می کرد. گاهی رشته افکارم به شیراز می رفت. به فکر مادر بودم که واقعاً تنها شده بود. اصلاً چرا باید به تهران می آمدم و خواهرانم و برادرم را تنها می گذاشتم. یک آن تصمیم گرفتم به همه چیز پشت پا بزنم و به شیراز برگردم ولی تکلیف سیما چه می شد. او را دوست داشتم ...
صبح روز بعد، سرهنگ به اداره اش رفته بود. به علت بی خوابی شب گذشته، تا ساعت هشت و نیم خوابیدم. وقتی بیدار شدم و چشمم به ساعت افتاد، تعجب کردم. عادت نداشتم تا آن ساعت بخوابم. همان لحظه که چند ضربه به در اتاق خورد و سپس خانم با اجازه وارد شد، به احترام او بلند شدم و صبح بخیر گفتم.
پرسید: «دیشب خوب خوابیدی؟»
برای توجیه دیر بیدار شدنم گفتم: «نه خانم. تا چند ساعت بعد از نیمه شب خوابم نبرد»
«یعنی جات ناراحت بود؟»
«نه، خیلی هم خوب بود. فکر و خیال اجازه نمی داد»
برای خوردن صبحانه به اتاق نشیمن که کم از زیبایی اتاق پذیرایی نداشت، راهنمایی شدم. سیما همان لباس ارغوانی را پوشیده بود و همان دستمال لیمویی را به موهایش بسته بود. یک لحظه باغ قوام و روز اول آشنایی مان را به خاطر آوردم. و بعد پدرم به نظرم آمد ... سیما با همان لبخند همیشگی به من نزدکی شد.
به یکدیگر صبح بخیر گفتیم و سر میز صبحانه نشستیم. گماشته آنها که نامش محرم و از اهالی ادبیل بود، از ما پذیرایی می کرد.
بعد از صرف صبحانه، سرنامه ای نداشتم و از طرفی صحیح نمی دانستم آنجا بمانم. کارهای خانه را بهانه کردم و با تشکر اجازه گرفتم مرخص شوم. خانم هم اصرار زیادی در ماندن من نداشت. سیما تا دم در مرا بدرقه کرد. گرچه با مادرش چندان رودرواسی نداشت، اما به خودش اجازه نمی داد که زیاد با من تنها باشد. پرسید: «خب حالا کجا می ری؟»
گفتم: «می رم روبروی دانشگاه چند کتاب نمونه سوالات بخرم که لااقل تا پس فردا مروری بکنم و بعد هم همان طور که گفتم به کارهای خونه برسم»
خواهش کرد تلفنی از حال خود خبر دهم.
قدم زنان به سمت دانشگاه تهران می رفتم. احساس غریبی داشتم. اگر وجود سیما نبود، قید همه چیز را می زدم و به شیراز برمی گشتم. عجیب دلم تنگ شده بود.
کتاب های مورد نظر را خریدم و به خانه برگشتم. آقای جلیلی توسط یکی از همسایه ها برایم یادداشت گذاشته بود بعدازظهر منتظرش باشم. روی تخت دراز کشیدم و همچنان که نمونه سوال ها را مرور می کردم، خوابم برد. ساعت یک بیدار شدم. گرسنه بودم. فکر کردم اگر بخواهم به همین منوال زندگی کنم، برایم مشکل است. لباس پوشیدم و به نزدیک ترین رستوران رفتم و غذا خوردم.
بین راه مقداری میوه و قند و چای و شکر خریدم و برگشتم.
ساعت حدود سه بعدازظهر بود که زنگ در به صدا درآمد. چنان از تنهایی حوصله ایم سر رفته بود که بدون این که از آیفون بپرسم چه کسی با من کار دارد، از ساختمان خارج شدم و در حیاط را گشودم. آقای جلیلی برای طبقه پایین مستأجر آورده بود. آنها را آقا و خانم مفیدی معرفی کرد. آقای مفیدی حدود پنجاه و پنج سال داشت و خانمش ظاهراً چهار پنج سال کوچکتر به نظر می آمد. دخترش شوهر کرده بود و یکی از پسرهایش شانزده سال داشت و اسمش محسن بود و دیگری رضا، ده ساله بود. وقتی آقای جلیلی گفت صاحبخانه هستم، جا خوردند. انتظار چنین صاحبخانه جوانی را نداشتند.
طبقه پایین را دیدند و خیلی زود پسند کردند. قرار شد تا چند روز دیگر اسباب بیاورند. آقای جلیلی مرا کنار کشید و گفت: «آدمهای بدی نیستن از سالها پیش اونا رو می شناسم. آقای مفیدی دبیره و خانمش بسیار بامحبت و مهربونه»
ادعا می کرد کسی را انتخاب کرده که از من مثل پسرش نگهداری می کند. حرفی نداشتم. همۀ اختیار را به آقای جلیلی دادم.
آنها که رفتند، من هم لباس پوشیدم و از خانه خارج شدم. برنامه ای نداشتم. از چند سال پیش وصف خیابان لاله زار و استانبول را شنیده بودم. و زمانی که ده سال داشتم، فقط یک بار با پدرم و یکی از بستگان قوامی با اتومبیل از آنجا رد شده بودیم، اما چیزی به خاطر نداشتم.
یک مرتبه به این فکر اتفادم به سیما تلفن بزنم. ابتدا فکر کردم شاید کار درستی نباشد اما بعد از طی مسافتی و مشاهده پسران و دختران جوانی که با هم قدم می زدند و گرم گفت و گو بودند، وسوسه شدم. به اولین کیوسک تلفن عمومی که برخوردم، چند لحظه به فکر فرو رفتم چه بگویم. مردد بودم. بالاخره شماره تلفن خانه سرهنگ را گرفتم. خانم گوشی را برداشت. خواستم قطع کنم ولی هول شدم و سلام کردم. فوری مرا شناخت و حالم را پرسیدم. چیزی نداشتم بگویم؛ به من و من افتادم گفتم: «برای طبقه پایین مستأجر پیدا شده، می خواستم با شما مشورت کنم»
پرسید: «مستأجر چه کاره است؟»
گفتم: «دبیره و ظاهراً آدم بدی نیست»
گفت: «اگه خوب هستن، مشکلی پیش نمیاد»
حرفی برای گفتن نداشتم. گفتم: «سلام برسونین» و خداحافظی کردم.
روی صورتم عرق نشسته بود. پشیمان شدم چرا تلفن زدم. ساعت از چهار گذشته بود. بعد از طی مسافتی تاکسی صدا زدم. تصمیم گرفتم به استانبول و لاله زار بروم. راننده خیلی زود متوجه شد شیرازی هستم. بر حسب تصادف، بچه جنوب بود. در فاصله بین یوسف آباد و خیابان استانبول برایم درد دل کرد که مجبور شده به خاطر همسرش که تهرانی است، در تهران زندگی کند. از زندگی راضی نبود، ولی خدا را شکر می کرد سالم است.
چهارراه فردوسی توقف کرد و با اشاره دست خیابان استانبول و نادری را به من نشان داد و سفارش کرد مواظب جیب بر ها باشم. تشکر کردم و پیاده شدم.
رفت و آمد اتومبیل ها در آن منطقه بیش از نقاطی بود که تا به حال دیده بودم. ماهی فروش ها بیش از هر چیز دیگر توجه مرا جلب کرده بودند. هر کدام به شیوه خود بازارگرمی می کردند و داد می زدند: «ماهیای تازه! چند ساعت پیش از دریا گرفته شده» بعضی از مشتری ها مردد بودند از کدام مغازه ماهی بخرند.
بوی سوسیس و کالباس و ژامبون برایم تازگی داشت. که کم کم مشامم پر شد و عادت کردم. به خیابان کم عرضی رسیدم. تابلوی سر خیابان را خوندم و متوجه شدم آنجا لاله زار است، تعجب کردم. با آن همه آوازه فکر می کردم لااقل باید از خیابان زند شیراز بهتر و عریض تر باشد و بر این تصور بودم سرتاسر خیابان پر از گل های لاله است. مثل شب های جشن فقط جمعیت وول می زد و سینماها و نمایشگاه ها و کافه ها و تئاترهای متعدد، گردش کنندگان را به تفریح و تماشا تشویق می کرد. صدای موسیقی از داخل صفحه فروشی ها، خیابان را به یک سالن وسیع مهمانی تبدیل کرده بود. عکس های هنرپیشگان سینما که به در و دیوار نصب شده بود، حواس عابران را پرت می کرد و ناخودآگاه به یکدیگر تنه می زدند.
قدم زنان به میدان بزرگی برخوردم که سپه نام داشت ولی به میدان توپخانه معروف بود. در قسمت شمالی میدان کارگران مشغول خراب کردن ساختمان قدیمی شهرداری بودند. در جنوب میدان، گودالی عظیم حفر کرده بودند و روی تابلوی بزرگی نوشته بودند «محل احداث ساختمان مخابرات»
تا نزدیک ساختمان قدیمی پست و تلگراف و دروازه باغ ملی رفتم. یک لحظه جهت را م کردم و عابری راهنمایی ام کرد. از همان خیابان لاله زار برگشتم. هوا کم کم رو به تاریکی می رفت و چراغ های نئون از دور مانند جرقه های آتش بازی جلوه می کردند. نور لامپ های رنگی در میان روشنایی رنگارنگ جرقه های آتش بازی، نقش و نگارهای افسانه ای مانی و ارژنگ را به یاد می آورد.
جلوی یکی از کافه ها، صدای ساز و آواز از داخل آن به گوش می رسید. توقف کردم؛ به داخل سرک کشیدم. دو مرد سیه چرده در اونیفورم مخصوصی تا کمر برای مشتریان کافه خم می شدند. با دیدن مشتری های کافه، خیلی زود متوجه شدم نباید آنجا بایستم، چه رسد به این که داخل شوم.

فصل 4
قسمت 3

پیاده از خیابان فردوسی به طرف میدان فردوسی رفتم. آنجا تا حدودی خلوت بود. در رستورانی کوچک شام خوردم و از آنجا با تاکسی به یوسف آباد برگشتم. ساعت از هشت گذشته بود. منطقه یوسف آباد خلوت بود، به خصوص در کوچه ای که خانه ما واقع بود بیش از پنج شش خانواده زندگی نمی کردند و اغلب زمین ها را هنوز نساخته بودند. تصور این که باید در آن خانۀ دوطبقه تنها باشم، مرا به وحشت می انداخت. از هیچ چیز نمی ترسیدم، ولی تنهایی آزارم می داد. چاره ای نبود؛ داخل خانه شدم. همۀ چراغ های حیاط و تراس طبقه بالا را روشن کردم و تازه به یادم افتاد کاش رادیویی می خریدم تا کمی از تنهایی در می آمدم.
مقداری میوه از ظهر مانده بود. نشستم و مشغول خوردن شدم. با مروری بر تست های امتحانی وحل مسائل ریاضی سعی داشتم خودم را سرگرم کنم، ولی فایده نداشت. فکر کردم بار دیگر به خانه سرهنگ تلفن بزنم؛ شاید سیما گوشی را بردارد. با عجله لباس پوشیدم وبه تنها کیوسک آن منطقه که چند کوچه بالاتر بود، رفتم. یک آن پشیمان شدم. چند قدم برگشتم و بالاخره، با تردید و دودلی داخل کیوسک شدم.
شماره خانه سرهنگ را گرفتم. خوشبختانه سیما گوشی را برداشت. چند لحظه طول کشید تا مرا شناخت. وانمود کرد با یکی از دوستانش حرف می زند. گفتم: «دارم از تنهایی دیوونه می شم» نمی توانست راحت حرف بزند. از من خواهش کرد گوشی را نگه دارم تا از اتاق خودش صحبت کند. وباره که صدایش را شنیدم، گفتم: «از ساعت سه بعدازظهر دارم تو خیابونا می چرخم ولی الان خسته و تنهام. چیزی نمونده کارم به جنون بکشه»
برایم نگران شد. مرا دلداری داد و گفت: «بالاخره عادت می کنی و تنها نمی مونی» با مشاهده یکی دو نفر که می خواستند تلفن بزنند، مجبور شدم حرف هایم را خلاصه کنم؛ وعده گذاشتیم فردا ساعت ده ابتدای خیابان پاستور یکدیگر را ببینیم.
آن شب هر طور بود، گذشت. طبق عادت، صبح زود از خواب بیدار شدم. تا ساعت هشت و نیم با نمونه سوال ها و حل مسائل ریاضی خودم را مشغول کردم و چون دو روز بود چای نخورده بودم، سردرد رهایم نمی کرد. ساعت نه از خانه بیرون آمدم و سر وقت تعیین شده در مکانی که قرار گذاشته بودیم، منتظر ماندم.
طولی نکشید سیما را از فاصله دور دیدم. به استقبالش رفتم. با همان لبخند همیشگی سلام کرد و حالم را پرسیدم. با دیدن او همۀ ناراحتی ها، تنهایی ها و سردردها را فراموش کردم. مجال حرف زدن نداشتیم. با عجله خودمان را سر خیابان اصلی رساندیم و اولین تاکسی که برایمان توقف کرد، سوار شدیم.
مسیر مشخصی نداشتیم. سیما پیشنهاد کرد به سمت پل تجریش برویم. راننده تاکسی متوجه شد غیر از ما نباید مسافر دیگری سوار کند. از داخل آینه ما را برانداز کرد و کم کم سرعت گرفت. سیما با نگاهی پر از راز و با دلسوزی گفت: «دیشب که تلفن زدی و گفتی حوصله ات سر رفته، خیلی نگران شدم»
گفتم: «مهم نیست تا تو رو دیدم، همه چیز یادم رفت. بالاخره عادت می کنم»
لذت دوست داشتن تا اعماق قلبم نفوذ کرده بود و به من مسرت و شادی می بخشید. حال پدرش را پرسیدم و به شوخی گفتم: «جناب سرهنگی که تو شیراز دیدم با اونی که تو تهرون دیدم، خیلی فرق می کرد»
میان حرفم آمد و گفت: «پریشب احساس کردم ناراحت شدی، اما اشتباه می کنی. اتفاقاً پدرم از تو خیلی خوشش میاد و موفقیت تو رو حتمی می دونه»
صحبت شیراز و مادرم پیش آمد که کاش راضی می شدند به تهران باییند.
سکوت کرده بودیم و به هم خیره شده بودیم که ناگهان تاکسی توقف کرد و راننده گفت: «اینجا تجریشه»
آن قدر غرق در هم بودیم که فاصله خیابان پاستور تا تجریش را حس نکردیم. می خواستم پیاده شوم که سیما در مقابل کرایه بیشتر، از راننده خواهش کرد ما را به دربند برساند. بیرون را نگاه کردم. سیما گفت: «اینجا تجریشه» و به این منطقه می گن شمرون.
تاکسی از خیابان دربند بالا رفت؛ باغ ها، درخت ها، نهرها و عمارت ها از کنارمان به سرعت می گذشتند. سیما کاخ سعدآباد را به من نشان داد و گفت: «یه بار با پدر و مادرم به یکی از مهمونیای شاه تو همین کاخ دعوت شدیم»
از پوزخند تاکسی چنین برمی آمد ادعای سیما را باور نمی کند.
به میدانی رسیدمی که دیگر از آنجا راهی برای عبور اتومبیل نبود. مجسمه مرد کوهنوردی که از سنگ تراشیده بودند، بیش از هر چیز دیگر توجهم را جلب کرد. کنار میدان پیاده شدیم. کرایه تاکسی را بیش از مبلغی که طی کرده بودیم، پرداختم.
از سربالایی دربند پیاده راه افتادیم. بعد از عبور از کوه های سر به فلک کشیده به کنار نهری رسیدیم که با شتاب به سمت پایین روان بود. کنار نهر و در دل سنگ ها، رستوران های بدون در و پیکری با لامپ های رنگارنگ، جلب مشتری می کردند. کنار تخته8 سنگ های بزرگ تعدادی تخت و میز و صندلی چیده شده بود. عده ای در پناه درختان که شاخ و برگشان تا روی نهر گسترده شده بود، به عیش و نوش مشغول بودند.
سیما گفت این دره تا چند کیلومتر ادامه دارد. از آبادی پس قلعه و آبشار دوقلوی دره توچال آنقدر تعریف کرد که وسوسه شدم همان روز همه را ببینم. سیما عقیده داشت که وقت بسیار است. او می گفت بین تفریحگاه های تهران که کم هم نیستند، آنجا را خیلی دوست دارد. من هم از آن محیط خوشم آمده بود، از رستوران ها و آدم هایش که بگذریم، کوه ها، نهر آب، درخت های کهن و تخته سنگ ها بافت روستایی داشتند.
جلوی یکی از رستوران ها که سردرش تابلوی «مخصوص پذیرایی خانواده» نصب کرده بود، ایستادیم. سیما گفت: هر وقت با پدر و مادرش به دربند می آیند، در آن رستوران غذا می خورند. داخل شدیم. مرد میانسالی با لهجۀ ترکی ما را به جایی که دور از چشم عابران بود، راهنمایی کرد.
روی یکی از تخت ها نشستیم. بیش از هر چیز هوس چای داشتم که خیلی زود برایمان آورد. بار دیگر صحبت تنهایی من به میان آمد. سیما معتقد بود با آمدن مستأجر از تنهایی درمی آیم.
گفتم: «ظاهراً آدمای خوبی هستن»
سیما کنجکاو شده بود؛ درباره فرزندان مستأجر از من سوال کرد. وقتی به او گفتم دختر بزرگشان به خانه شوهر رفته و دو پسر دیگر در خانه دارند، خیالش راحت شد. ولی اصرار داشت خانه و مستأجر را از نزدیک ببیند.
از سیما پرسیدم: «یعنی پدرت درباره من و تو هیچی نمی دونه؟»
گفت: «نمی دونم اما تا به حال به روی من نیاورده»
پرسیدم: «مادرت چی؟»
گفت: «او همه چیز را می دونه و بی اندازه تو را دوست داره»
گفتم: «غیر ممکنه با پدرت در این باره مشورت نکرده باشه»
گفت: «شاید، اما اگه مادرت رسماً منو برای تو خواستگاری می کرد و همه چیز برای ههمه روشن می شد، بهتر بود»
با شنیدن نام مادرم به فکر فرو رفتم. سیما به گمان این که از حرف او ناراحت شده ام، پرسید: «چی شده؟ چرا یه مرتبه ساکت شدی؟»
گفتم: «اگه پدرم زنده بود، دیگه غمی نداشتم»
از این که مرا به یاد پدرم انداخته بود، معذرت خواست. حرف امتحان را پیش کشید و برایم آرزوی موفقیت کرد. ناگهان صدای اذان رادیو در فضا پیچید. صدای اذان گویش خیلی آشنا بود، چون با آن صدا بزرگ شده بودم و برایم از هر موسیقی دیگری دل انگیزتر بود.
اذان ظهر گرسنگی را یادمان آورد. سفارش غذا دادیم. در آن هوای مطبوع، کنار کسی که در آینده همسرم می شد و از جان بیشتر دوستش داشتم، غذا خوردن و بحث درباره زندگی مشترک لذتی ناگفتنی داشت، ولی وقتی مرگ پدرم و دوری از مادرم را به یاد می آوردم، احساس دلتنگی می کردم.
ساعت دو بعدازظهر رستوران را ترک کردیم و قدم زنان از کنار تخته سنگ ها و از جلوی آبشارهای کوچک، به طرف پایین راه افتادیم. همچنان که به خیابان دربند نزدیک می شدیم، از تعداد کسانی که برای گردش و تفریح آمده بودند، کم می شد.
بالاخره به میدان مجسمه کوهنوردی که به سربند معروف بود رسیدیم. خیلی دلمان می خواست تا غروب و حتی تا پاسی از شب در آن دره زیبا باشیم، ولی سیما به مادرش قول داده بود قبل از ساعت چهار به خانه برگردد.
از سربند یکراست به میدان تجریش رفتیم.
[عکس: 20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
}
#7
فصل 4
قسمت 4

بعد از توقفی کوتاه، خودمان را به میدان پاستور، رسانیدم. به سیما قول دادم فردا شب سری به خانه شان بزنم و آنها را در جریان وضعیت امتحانم بگذارم. بر خلاف میلمان، خداحافظی کردیم. از سیما که جدا شدم، برای چند لحظه مثل راننده ای که یک آن فرمان از دستش خارج شده باشد، گیج بودم. نمی دانستم کجا بروم. بی اختیار و بدون هدف قدم می زدم. کم کم به خودم آمدم و فکر کردم بهتر است آنچه در خانه کم و کسر دارم، تهیه کنم.
به یکی از فروشگاه های لوازم خانگی رفتم و یک اجاق گاز کوچک، کپسول، کتری و قولی و یک دست فنجان خریدم و همه را داخل صندوق عقب تاکسی گذاشتم و به خانه برگشتم.
جابه جا کردن وسایل آشپزخانه و روشن کردن اجاق گاز مدتی وقتم را گرفت. به محض این که اجاق گاز درست شد، قبل از هر کاری برای خودم چای دم کردم. مدتی طول کشید تا چای آماده شد. بعد از نوشیدن یکی از دو فنجان چای، در حالی که روی تخت دراز کشیده بودم و کتاب های درسی ام را دوره می کردم، خوابم برد.
هنوز چشمم گرم نشده بود که با صدای زنگ از جا پریدم. همسایه روبرو بود. می بایست مبلغی بابت آسفالت کوچه می پرداختم و ورقه ای را امضاء می کردم. همسایه روبرو که پیرمردی بازنشسته و خوش صحبت و پرحوصله بود، مرا به حرف گرفت. می خواست از همه چیز سر در بیاورد.
چیزی نداشتم از او پنهان کنم. خودم را معرفی کردم. از آشنایی با من اظهار خوشوقتی کرد و گفت فردا که پسرش مجید از شمال برگردد، و را با من آشنا می کند. سپس برای صرف شام مرا دعوت کرد. امتحان فردا را بهانه کردم و با تشکر از آن همه محبت، با او خداحافظی کردم.
خلاصه آن شب به صبح رسید. ساعت هشت خودم را به دانشگاه راسندم. تعداد داوطلبان امتحان تقریباً زیاد بود. هر کس طبقه شماره کارتش و تابلوهای راهنما به یکی از دانشکده ها و سالنی که تعیین شده بود، مراجعه می کرد. من به سالن شماره دو «دانشکده علوم» راهنمایی شدم.
کم کم دلهره و اضطراب به سراغم آمد. صندلی ام را پیدا کردم و نشستم. لحظه به لحظه اضطرابم بیشتر می شد. ساعت نه سوال ها پخش شد. چهار ساعت فرصت داشتیم به صد سوال پاسخ دهیم. از زمان شروع تا وقتی که آخرین سوال را جواب دادم، همه حواسم به امتحان بود و زمان را از یاد برده بودم.
وقتی یکی از مراقبین اعلام کرد بیش از بیست دقیقه فرصت ندارم، شروع به مرور پاسخ ها کردم و سپس ورقه ام را تحویل دادم و از سالن خارج شدم. بچه ها دسته دسته دور هم جمع شده بودند و درباره نحوۀ امتحان و کم و کیف سوالات بحث می کردند. عده ای که معلومات بیشتری داشتند، راضی بودند. تعدادی هم ناراضی به خانه هایشان برگشتند.
دست بر قضا با دو نفر از داوطلبین رشته پزشکی آشنا شدم؛ یکی از آنها متولد تهران بود که خیلی زود خداحافظی کرد و از ما جدا شد. دیگری به نام ابراهیم بچه اهواز بود و نزد عمویش که کارمند شرکت نفت بود، زندگی می کرد. می گفت اگر قبول نشود به اهواز نزد پدر و مادرش برمی گردد.
به خاطر اینکه تنها نباشم، با اصرار و خواهش او را به رستورانی که همان نزدیکی بود، دعوت کردم. پسر شوخ طبع و خوش برخوردی بود و از هر فرصتی برای شوخی استفاده می کرد. واقعاً شاد بود و در عین حال باادب. در همان مدت کوتاه از او خوشم آمد. دلم می خواست تنها بود و با او هم خرج می شدم.
بعد از صرف ناهار، اصرار داشت حساب کند که به زور او را کنار زدم و گفتم: «اگر هر دو قبول شدیم، برای تلافی وقت بسیاره». از او خواشه کردم هر روزی یکدیگر را ببینیم. با تأسف گفت که فردا عازم اهواز است و تا اعلام نتیجه به تهران برنمی گردد. از این که او را به ناهار دعوت کرده بودم، تشکر کرد و از هم جدا شدیم.
مسافرت ابراهیم به اهواز مرا وسوسه کرد تا اعلام نتیجه سری به شیراز بزنم. فکری که به خاطرم رسیده بود، لحظه به لحظه قوت می گرفت و به خانه که رسیدم، تصممم قطعی شد.
به محض ورود به خانه حمام گرفت و بعد از نوشیدن چند فنجان چای، روی تخت دراز کشیدم. ساعت پنج بود که با صدای زنگ از خواب پریدم. گمان کردم همسایه روبروست. در حالی که از این مزاحمت بی موقع ناراحت شده بودم، در را گشودم.
خانم و آقای مفیدی بودند؛ برای طبقه پایین آینه و قرآن آورده بودند. به آنها خوش آمد گفتم. مفیدی قبل از هر چیز از کم و کیف امتحان پرسید. گفتم: «خوب بود. جای امیدواری زیاده» اظهار خوشحالی کرد و به اتفاق داخل آپارتمان طبقه پایین شدیم. آنها با احترام آینه و قرآن را روی لبۀ یکی از پنجره ها گذاشتند.
گفتم: «چه خوب شد تشریف آوردین، چون فردا عازم شیراز هستم»
سپس کلید را به آنها دادم. قرار شد دو روز دیگر اسباب و اثاثیه شان را بیاورند.
ساعت شش شیک ترین لباسم را پوشیدم و از خانه بیرون آمدم. اتومبیل همسایه روبرو که همان پیرمرد پرحرف بود، تازه از راه رسیده بود. خودش و همسرش و پسرش پیاده شدند. پیرمرد که هنوز نامش را نمی دانستم، تا چشمش به من افتاد، با خوشرویی به طرفم آمد و با احترام سلام کرد و مرا به پسرش مجید و همسرش معرفی کرد.
گویا قبلاً درباره من با آنها صحبت کرده بود. از آشنایی با آنها اظهار خوشحالی کردم و به امید این که در فرصتی مناسب حتماً خدمتشان می رسم و بیشتر با آنها آشنا می شوم، خداحافظی کردم.
سر راه یک جعبه شیرینی و یک دسته گل خریدم و عازم خانه سرهنگ شدم. زنگ خانه را که فشار دادم سیما خیلی زود در را باز کرد. انگار در محوطه حیاط قدم می زد و منتظر من بود. در همین مدت کوتاه تا اندازه ای به اخلاق و روحیه من پی برده بود و متوجه شده بود از عطر، ادوکلن، رنگ و روغن و پودر و زیورآلات خوشم نمی آید و ارایش و لباس ساده را دوست دارم. برای همین، مطالب میل من آرایش کرده و لباس پوشیده بود.
قبل از هر چیز از امتحان پرسید. گفتم: «خوب بود» از گل و شیرینی تشکر کرد و با هم داخل عمارت شدیم. مادرش با خوشرویی به استقبالم آمد و به من خوش آمد گفت. او هم منتظر خبر بود. رضایت و امیدواری خودم را که اعلام کردم، خیلی خوشحال شد.
سیما بلافاصله برایم چای آورد. گفت: «حتماً از دیروز تا حالا چای نخورده ای و سرت درد می کنه»
گفتم: «برعکس، از دیروز تا وقتی خونه رو ترک کردم، غیر از خوردن چای کار دیگه ای نداشتم» سپس موضوع خریدن اجاق گاز و کتری، قولی و فنجان را برایش تعریف کردم.
طولی نکشید سرهنگ داخل عمارت شد. به احترام او بلند شدم و سلام کردم. برخلاف دفعه قبل، برخوردش گرم بود؛ با خوشرویی با من دست داد و پرسید امتحانم را چگونه داده ام. جواب مثبت من او را خوشحال کرد و گفت: «در عین حال شماره کارت تو رو به مسوولین دادم و از هر طرف سفارش شده»
تشکر کردم و گفتم: «بعد از پدرم، امیدواری من به شماست» از جمله من خوشش آمد و ادعا کرد مرا مثل سیاوش دوست دارد.
یک مرتبه یاد سیاوش افتادم و سراغ او را گرفتم. چند روز است به خانه عمویش رفته است.
وجود سرهنگ باعث شده بود سیما وانمود کند هیچ رابطه ای بین ما نیست. گاهی به اتاق خودش می رفت و زمانی به آشپزخانه سر می زد.
در حالی که با شیرینی و میوه و چای پذیرایی می شدم، صحبت شیراز پیش آمد. گفتم: «با اجازه شما تا اعلام نتیجه می خوام سری به مادرم بزنم»
گوش های سیما تیز شد و دزدکی نگاهی خشم آلود به من انداخت. خانم با لبخند و به شوخی گفت: «به این زودی از تهران زده شدی؟»
سرهنگ از تصمیم من خوشش آمد و گفت: «به خاطر این از تو خوشم میاد که نمی ذاری وقتت بی خودی هدر بره» سپس از جوانان خوشگذران و بی قیدی که دوست دارند دور از پدر و مادرشان و بدون مسئولیت وقت تلف کنند انتقاد کرد.
صحبت آقای مفیدی پیش آمد. گفتم: «آدم خوبیه کلید خونه رو به او دادم. انشاالله تا چند روز دیگه اسبابشون رو میارن» سرهنگ معتقد بود نباید درباره خوبی و بدی آدم هایی که شخصیت شان شکل گرفته، زود قضاوت کرد.
بعد از صرف شام اصرار کردند شب همان جا بخوابم. تشکر کردم و به بهانه جمع و جور کردن وسایل سفر به شیراز، از جا برخاستم. هنگام خداحافظی، سیما آهسته به من گفت: «فردا ساعت هشت به من زنگ بزن»
در قسمت جنوبی حیاط خانه سرهنگ دو اتاق کوچک مخصوص گماشته و راننده بود. آن شب سرهنگ راننده را صدا کرد و به او دستور داد مرا به خانه برساند. وقتی سوار شدم و اتومبیل به راه افتاد، بار دیگر سیما با چهره اخم آلود به من نگاه کرد و با اشاره یادآور شد تلفن را فراموش نکنم.
از لهجه راننده متوجه شدم که او باید اهل مشهد باشد. برای این که مطمئن شوم او را به حرف واداشتم و از شهر و دیارش پرسیدم. نامش تقی بود و آدم خوش صحبتی به نظر می رسید. به زندگی ما حسرت می خورد و از روزگار گله داشت. می گفت سربازی لعنتی باعث شده دختری را که دوست داشته، از چنگش بیرون بیاورند. دلم می خواست بیشتر از گذشته اش بگوید، ولی فرصت نشد. خیلی زود به خانه رسیدیم و تقی هم برگشت.
آن شب حدود ساعت نه خوابم برد. صبح زود برای تهیه بلیط به خیابان فیشرآبادف شرکت مسافربری تی بی تی، رفتم و برای ساعت دو بعدازظهر بلیط رزرو کردم. ساعت هشت به سیما زنگ زدم. از این که یک مرتبه و بدون برنامه قبلی می خواستم به شیراز بروم اوقاتش تلخ بود. تلفنی نمی توانست صحبت کند. قرار گذاشتیم یک ساعت بعد در دوراهی یوسف آباد یکدیگر را بیینیم.
در این فاصله، مقداری سوغاتی برای ترگل و آویشن و جمشید خریدم و سر ساعت مقرر منتظر سیما شدم. انتظار من زیاد طول نکشید. بعد از این که حال یکدیگر را پرسیدم؛ با دلخوری گفت: «به همین زودی حوصله ات از من سر رفت و خسته شدی؟»
گفتم: «نه، هیچ وقت از تو خسته نمی شم، اما قبول کن دیگه فرصتی به این خوبی دست نمی ده»
بالاخره با دلایل منطقی راضی شد. اما احساس کردم می خواهد حرفی بزند. طاقت نیاور وگفت: «فقط به خاطر ناهید دلم نمی خواد به شیراز بری»
از حسادتش خنده ام گرفت. خواهش کردم حتی یک کلمه هم با ناهید حرف نزنم. فکر نمی کردم تا این حد حسود باشد. قسم خوردم در دلم غیر از او جای کسی دیگر نیست. هنگام خداحافظی شبنم اشک روی مژگانش بیان ابر غمی بود که دلش را فرا گرفته بود.
یک آن تصمیم گرفتم به خاطر او از رفتن به شیراز منصرف شوم ولی عقل حکم می کرد زیاد تابع احساس نشوم.

پایان فصل 4
[عکس: 20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
}
#8
فصل 5

ساعت 8 صبح روز بعد به شیراز رسیدم.انگار سالها از محل تولدم دور بوده ام با اشتیاق و بدون لحظه ای درنگ خودم را بخانه رساندم.مسیب در را برویم گشود.به محض اینکه مرا دید با صدای بلند همه را خبر کرد مرتب خدا را شکر میکرد که بخانه و زندگی برگشته ام.ترگل و جمشید به استقبالم دویدند.و صورت مرا غرق بوسه کردند مادرم مرا در آغوش گرفت و هر چه سعی کرد اشکش را از من پنهان کند نتوانست.در حالیکه با گوشه چارقدش چشمان اشک الودش را پاک میکرد قربان صدقه ام میرفت و مرا میبوسید.آویشن که عادت داشت صبحها دیرتر از بقیه از خواب بیدار شود با صدای ترگل که خبر از آمدن من میداد هراسان از خواب بیدار شد .چند لحظه ای گیج بود و خیال میکرد دارد خواب میبیند بعد یکمرتبه در آغوش پرید و دستش را دور گردنم حلقه زد.مرتب صورتم را میبوسید.
مثل آدمهایی که کار خطایی کرده باشند حالتی شرمنده داشتم.ترگل برایم صبحانه آورد د رحالیکه مشغول خوردن بودم درباره خردی خانه و متاسجر طبقه پایین و امتحان ورودی دانشکده توضیح دادم.مادرم منتظر بود از سرهنگ و خانمش حرف بزنم.بالاخره طاقت نیاورد و پرسید:سرهنگ افشار چی؟مگه اسم تو رو ننوشته بود؟
مردد بودم چه بگویم.یکلحظه خواستم به دروغ متوسل شوم و بعد با بی تفاوتی گفتم:آها...یادم رفت بگم.سرهنگ اون آدمی نبود که وانمود میکرد.اونطور که انتظار داشتم منو تحویل نگرفت اگه کارت ورود به جلسه امتحان و مدارکم پیش او نبود شاید هرگز به خونه اونا نمیرفتم.
مادرم با نگاهی پر معنی گفت:یعنی تو سیما رو ندیدی و بخاطر او...میان حرفش پریدم و گفتم:چرا مادر اما اونقدر جوونای خوش تیپتر و پولدارتر از من دور و ور اون میپلکن که من بین اونا گم هستم.
با کنجکاوی پرسید:چطور اینجا بتو پیله کرده بود؟
گفتم:هر چه اینجا دیدین فراموش کنین من فقط برای ادامه تحصیل به تهرون رفتم.
موضوع صحبت را عوض کردم و جویای حال همه فامیل به خصوص دایی و زندایی شدم.مادرم آهی از ته دل کشید و گفت:همه خوب هستن مادر فقط از اینکه تو این موقعیت ما رو تنها گذاشتی تعجب کردن...
ناگهان ترگل دستش را دور گردنم انداخت و صورتم را بوسید و با بغض گفت:ما خیلی تنها شدیم داداش.
چنان تحت تاثیر قرار گرفتم که دلم میخواست قید همه چیز را بزنم پس از ساعتها درددل به اتاقم رفتم همه چیز مرتب و منظم سرجایش قرار داشت آنقدر خسته بودم که تا ظهر خوابیدم.
مادرم برای ناهار کلم پلو پخته بود.بعد از مدتی تازه مزه غذا را میفهمیدم به مادر گفتم:هیچ جا مثل شیراز و هیچ غذایی مثل دستپخت شما نمیشه.از حرف من خوشش امد و امیدوار بود همیشه معتقد به گفته ام باشم.
بعد از غذا صحبت به خانواده کاظم خان کشیده شد مادر گفت:یکی دو بار ناهید و مادرش به دیدن من اومدن ناهید هنوز امیدواره و گفته غیر از تو تن به ازدواج با کس دیگه نمیده.از تصمیم ناهید خنده ام گرفت گفتم:خیلیا از این حرفا زدن...با وجود اونهمه خواستگار بالاخره اونم شوهر میکنه.
صحبت از بهمن شیبانی همان که زمینهای کشاورزی ما در اجاره اش بود پیش آمد طبق قرار داد بعد از کاشت و برداشت یک سوم محصول بما تعلق میگرفت بعد از رفتن من به تهران قرار داد را نصف به نصف بنفع ما تغییر داده بود.از حاتم بخشی او تعجب کرده بودم.مادر میگفت آدم بسیار خوبی است و تا بحال چند مرتبه پیغام فرستاده اگر تا قبل از برداشت محصول پول لازم داشتیم او را در جریان بگذاریم.به هز حال غیر از اینکه باور کنم بهمن خان شیبانی تغییر کرده و آدم مهربان و با گذشتی شده چاره ای دیگر نداشتم و هیچ دلیلی هم نداشت به او بدبین باشم.
بعدازظهر آنروز تصمیم گرفتیم همگی به گورستان دارالسلام برویم.لندرور پردم داخل گاراژ بود.آنطور که مادر میگفت چند روز پیش جمشید اتومبیل را روشن کرده و به در و دیوار گاراژ زده بود.زیاد پیگیر قضیه نشدم با زبان خوش به جمشید گفتم که چون گواهینامه ندارد هرگز پشت اتومبیل ننشیند.
گلگیر لندرور کمی فرو رفته بود.جای شکر داشت که این اتفاق در گاراژ افتاده بود و باعث گرفتاری نشده بود.
اتومبیل را روشن کردم و همگی سوار شدیم و به قبرستان رفتیم.
مادرم در حالیکه روی سنگ قبر پدرم افتاده بود همراه با گریه صدای حزن انگیز او را صدا میزد و میگفت:بلند شو پسرت از تهرون اومده.گریه امانم نداد.بیاد آنروزها که پدرم زنده بود و زندگی آرامی داشتیم های های گریستم آنقدر که بقیه مار دلداری میدادند.
نزدیک غروب گورستان را ترک کردیم.چون خانه دایی نصرالله سرراهمان بود به آنجا رفتیم.دایی و زندایی از دیدن من خوشحال شدند و به اصرار ما را برای شام نگه داشتند.آنچه در تهران اتفاق افتاده بود غیر از دیدن سیما برای دایی شرح دادم.
از موضوعهای مختلف حرف به میان آمد دایی هم از مردانگی و گذشت بهمن خان شیبانی تعجب کرده بود.
زندایی صحبت ناهید را پیش کشید که ادعا کرده هرگز ازدواج نخواهد کرد .سپس در یک فرصت کوتاه مرا کنار کشید و با زیرکی از سیما پرسید.چون میدانستم اغلب زنها سر نگه دار نیستن و زندایی هم از دیگران مستثنی نبود گفتم:فکر سیما رو از سرم بیرون کردم.باورش برای او مشکل بود.ولی منم اصراری نداشتم حرفم را باور کند.
چیزی به نیمه شب نمانده بود که بخانه خودمان برگشتیم روز بعد به قصر الدشت نزد بهرام رفتم هنوز باور نمیکرد تصمیم دارم 7 سال در تهران و دور از خانواده باشم.میگفت آن دختر تهرانی عقل و دین از من ربوده و اینده خوبی د رانتظارم نیست.
از پیش بینی او خنده ام گرفت.به گمان اینکه مسخره اش میکنم عصبانی شد و سرم داد کشید.گفت:مادرت جوونه و خواهرات و برادرات احتیاج به سرپرست دارن.نباید اونا رو تنها بذاری.دختر کاظم خان سر زبونا افتاده و مثل جنس بازار زده شده دیگه کسی سراغش نمیره اگر هم روزی شوهر کنه بی شک مورد سرزنش قرار میگیره که قبلا دلش در گرو دیگری بود.چطور به همه چیز پشت پا زدی ؟مگه تو پسر بهادر خان نیستی؟
هر چه میگفت حقیقت داشت ولی عشق سیما چنان بر دلم آتش زده بود که گوشم بدهکار آن حرفها نبود.با قهر و غیظ از او خداحافظی کردم و باغ قوام رفتم.اسدالله پاکار و حسن باغبان به محض دیدن من اشک در چشمانشان حلقه زد و برای پدرم فاتحه خواندند.من ابتدا بیاد خاطراتی که با پدرم در آن باغ داشتم افتادم و بعد بیاد سیما حدود 2 ساعت اطراف باغ قدم زدم و سپس به شیراز برگشتم.
مادرم اوقاتش تلخ بود با جمشید بگو مگو کرده بود میگفت جمشید دیگر از او حرف شنوی ندارد و میخواهد ترک تحصیل کند.سرم داد کشید:اگه تو به تهرون نمیرفتی اینقدر پرخاشگر و سربه هوا نمیشد.
شب که جمشید بخانه برگشت ابتدا با زبان خوش او را نصیحت کردم از ترک تحصیل منصرف شود.اما گوشش بدهکار نبود .میگفت از درس خواندن خوشش نمی آید.کم کم صدایم بلند شد و با توپ و تشر او را تهدید کردم.بر خلاف انتظار در برابرم جبهه گرفت میگفت دیگر بزرگ شده و هرکاری دلش بخواهد انجام میدهد.چنان عصبانی شدم که او را زیر لگد گرفتم.در حالیکه از دستم فرار میکرد گفت:چطور تو بخاطر سیما رفتی تهرون؟خودم شما رو ته باغ دیدم خلوت کرده بودین.از پشت درخت حرفاتونو شنیدم که با هم قول و قرار میذاشتین.من تابحال به مادر چیزی نگفته بودم ولی حالا از تهرون برگشتی که منو بزنی....
دنبالش کردم فرار کرد.
مادرم گوشه ای نشست و به فکر فرو رفت.از اینکه با جمشید تند برخورد کردم پشیمان شدم.
پس از لحظاتی سکوت مادر گفت:آره مادر اگه میخوای با سیما ازدواج کنی اگه بخاطر او بما پشت کردی خب بگو.
از خجالت سرم را بلند نکردم.یک مرتبه پشیمان شدم که به شیراز برگشتم.صدای زنک در ما را از آن حال و هوا بیرون اورد.خاله ام به دیدن من آمده بود.اندکی بعد یکی دو نفر دیگر از اقوام هم آمدند با جمشید سرسنگین بودم ولی مصلحت این بود از راه دیگر او را متوجه اشتباهش کنم.وقتی همه مهمانان رفتند او را به اتاق خودم بردم و مثل یک دوست نصیحتش کردم.جمشید از اینکه عصبانی شده و موضوع من و سیما را بزبان آورده بود معذرت خواست.گفتم:مهم نیست.فقط باید بمن قول بدی مادر رو اذیت نکنی.از او قول مردانه گرفتم و سپس او را نزد مادرم بردم و وادارش کردم دستش را ببوسد.برای اینکه خیالم از اتومبیل راحت شود تصمیم گرفتم آنرا به تهران ببرم.
چند روز بیشتر به اول مهر نمانده بود .ترگل و اویشن و جمشید خودشان را برای مدرسه آماده میکردند.
من تا آخرین روز اواقتم را با بچه ها گذراندم و آنها را با اتومبیل به گردش بردم قول دادم در هر فرصتی به شیراز بیایم و به آنها سر بزنم.شبی که فردایش قرار بود شیراز را تکر کنم.مادرم با من خلوت کرد حالتش تغییر کرده بود.خیلی جدی و مصمم گفت:برای آخرین میگم اگر ممکنه تهرون رو فراموش کن.این بچه ها پدر ندارن هر چه باشه تو برادر بزرگ اونا هستی.
گفتم:این غیر ممکنه ما خونه خریدیم متساجر داریم برنامه چیدیم...
میان حرفم آمد.آهی از ته دل کشید و گفت:مهم نیست تو بزرگ شدی و اختیارت دست خودته منم میدونم چیکار کنم.از حرفهای او سردرنیاوردم هر چه فکر کردم از این حرفها چه منظوری دارد چیزی دستگیرم نشد.خواهش کردم بیشتر توضیح بدهد.
گفت:کاری به این کارها نداشته باش.تو کار خودت رو بکن منم کار خودم رو میکنم اصلا ناراحت نباش.
صبح زود عازم تهران شدم .ترگل و اویشن و جمشید ناراحت بودند.مادرم سعی داشت نسبت بمن بی تفاوت باشد.با این وجود صورتم را بوسید.از ضربان تند قلبش و حرارت بدنش مشخص بود هرگز نمیتواند احساس مادری را پنهان کند.تقریبا تا سرکوچه بدرقه ام کردند و مرا به اما خدا سپردند.
بین راه در حالیکه پشت فرمان نشسته بودم و همه وجودم برای دیدن سیما پر میکشید به حرفهای دو پهلوی مادرم فکر میکردم.نمیدانستم در ذهنش چه میگذرد.
بعد از یکشب توقف در اصفهان روز بعد ساعت 5 بعدازظهر به تهران رسیدم.با مشاهده اولین باجه تلفن وسوسه شدم با سیما تماس بگیرم.خانم گوشی را برداشت و بعد از سلام و احوالپرسی قبولی ام رادر رشته پزشکی تبریک گفت .فراموش کرده بود هدف اصلی مهاجرت من به تهران ادامه تحصیل است.بعد از خانم سیما گوشی را گرفت هیجانش را از آن طرف گوشی حس میکردم.قبول شدن من برایش بی اندازه خوشحال کننده بود.حتی بیشتر از خودم ابراز شادی میکرد.گله داشت چرا از شیراز به او زنگ نزدم چون تلفن عمومی بود و چند نفر بیرون از باجه در انتظار باجه ایستاده بودند فرصت زیادی برای صحبت نداشتیم.خداحافظی کردم و گفتم شب بخانه شان میروم.
برای اولین بار بود در تهران رانندگی میکردم.نمیدانستم از کدام قسمت باید به یوسف اباد بروم با راهنمایی یکی دو راننده تاکسی سرانجام بخانه رسیدم.مستاجر طبقه پایین آقای مفیدی کاملا مستقر شده بود.حیاط و باغچه تمیز و روبراه بود.خیلی صمیمی خوش آمد گفت و از امدنم ابراز خرسندی کرد.من از این که دیگر در آن خانه تنها نبودم خوشحال شدم.
وقتی خبر قبولی ام را به آقای مفیدی دادم بمن تبریک گفت و با اصرار به آپارتمانش دعوت کرد.و همسرش فروغ خانم برایم چای آورد.آقای مفیدی میخواست گزارشی از کار سیم کشی آب پشت بام و کولر بدهد که میان حرفش آمدم و خیلی صمیمی گفتم:من به هیچ وجه خودم رو صاحبخونه شما نمیدونم .خواهش میکنم شما هم خیال نکنید مستاجرین.
بعد از تشکر ادعا کرد بین من و پسرش فرق نمیگذارد.
به طبقه بالا که رفتم فروغ خانم همه وسایل زندگی ام را مرتب کرده و در نهایت سلیقه هر چیز را سرجای خودش گذاشته است.بعد از حمام و ساعتی استراحت هوا رو به تاریکی بود که از خانه خارج شدم یک مرتبه یادم آمد از شیراز سوغاتی نگرفته ام.سر راه دو جعبه آب لیموی شیراز و یک جعبه شیرینی و یک دسته گل خریدم و بخانه سرهنگ رفتم.همه اعضای خانواده بخصوص سیما منتظر بودند.حالت غیر عادی من و سیما کاملا مشخص بود ولی خونسردی خودمان را حفظ کردیمسرهنگ حالم را پرسیدو به شوخی گفت:از این به بعد با اطمینان میشه تو رو دکتر خطاب کرد.
تشکر کردم و گفتم اگر وجود آنها نبود شاید هرگز به فکر انتخاب رشته پزشکی نمیافتادم حتی د راین موقعیت ادامه تحصیل نمیدادم.سرهنگ گفت:روزای عمر ما چه بخوایم چه نخوایم میگذره.چه بهتر که بعد از گذشت عمر دستمون پرباشه و ...
خانم سرهنگ که همیشه از بحث فلسفی بدش می آمد حرف تو حرف آورد و پرسید:مادرت هنوز مثل روزای اول ناراحته؟
گفتم:مثل روزای اول که نه ولی امنیت و ارامش گذشته تو خونواده ما نیست و شاید هم هرگز مثل گذشته نشه.
سیاوش تا از راه رسید صمیمی تر از یک برادر به طرفم دوید و یکدیگر را بوسیدیم.حال جمشید را پرسید و گفت دلش برای او تنگ شده و با این ارزو که تابستان سال آینده به شیراز میرود و جمشید را به تهران می آورد علاقه اش را نشان داد.
هنگام شام صحبت لندرور پدرم پیش آمد سرهنگ معقتد بود برای یک دانشجو که به درس و مشق اهمیت میدهد داشتن اتومبیل لازم نیست و شاید هم وقتگی رو خطرناک باشد.
خانم عقیده داشت اگر اتومبیل بعنوان یک وسیله استفاده شود هیچ خطری ندارد.و پیشنهاد کرد بهتر است لندرور را با اتومبیل سواری اوپل یا بی ام و عوض کنم.سیما هم با اشاره گفته مادرش را تایید میکرد.
بعد از صرف شام و صحبت درباره موضوعهای گوناگون که بیشتر حول و حوش ثبت نام و درس دور میزد از پذیرایی آنها تشکر کردم و بلند شدم که بخانه بروم.سرهنگ و خانمش با تعرافهای مکرر و سیما با نگاهش اصرار داشتند همانجا بخوابم.با اینکه دوست نداشتم دور از سیما باشم ولی د رخانه خودم راحت تر بودم.سیما به بهانه ای تا دم در بدرقه ام کرد و وعده گذاشتیم فردا بعدازظهر روبروی دانشگاه تهران یکدیگر را ببینیم.
روز بعد قبل از ساعت 10 در دفتر دانشکده حاضر شدم.هنگام ثبت نام به ابراهیم همانکه روز امتحان با آو اشنا شده بودم برخوردم او هم قبول شده بود.از دیدن هم ابراز خوشحالی کردیم و بعد از ثبت نام و انتخاب واحد به اتفاق از دانشکده خارج شدیم.دو روز بعد کلاسهای دانشکده شروع میشد.به ابراهیم پیشنهاد کردم اگر کاری ندارد ناهار با هم باشیم.گفت:مادرم را از اهواز آوردم نوبت دکتر داریم.
گفتم:من ماشین دارم اجازه بده تو را بخونه برسونم.تعارف میکرد و ظاهرا نمیخواست مزاحم من شود ولی به اصرار او را سوار کردم.
ابراهیم انقدر شوخ طبع بود که به محض اینکه سوار شد گفت:پسر مگه میخوای بری شکار که لندرور خریدی؟
گفتم:نخریدم مال پدرم بود.اگه بشه میخوام اونو با سواری عوض کنم.
گفت:یکی از دوستان داییم تو خیابون بوذرجومهری بنگاه اتومبیل داره.
خوشحال شدم از او خواهش کردم هر چه زودتر به بنگاه دوست دایی برویم برای فردای آنروز وعده گذاشتیم و قول داد اتومبیلی خوب و مناسب برایم پیدا کند.ابراهیم را که بخانه دایی اش رساندم گفتم تا ساعت 4 بعدازظهر کاری ندارم و خودم و اتومبیلم د راختیار او هستیم.
تشکر کرد و گفت دایی اش اتومبیل دارد.خداحافظی کردم و سر راه غذایی مختصر خوردم و بخانه رفتم.بعد از استراحت سرساعت تعیین شده روبروی دانشگاه تهران سیما را ملاقات کردم.
بعد از احوالپرسی و راز و نیاز عاشقانه گفتم امروز یکی از دوتسان بمن قول داد که جیپ لندرور را با اتومبیل سواری عوض کند.
با لبخند گفت:خوبه به این زودی دوست پیدا کردی.
گفتم:آره اونم مثل من غریبه بچه اهوازه.البته نه مثل من!چون خونه داییش زندگی میکنه.و سپس صحبت شیراز و مادرم به میان آمد.از اینکه با آمدن من به تهران غریب و تنها شده بود ابراز ناراحتی کردم.
ناگهان چهره سیما درهم رفت و با ناراحتی گفت:خب تو که اونقدر وابسته بودی میخواستی همونجا بمونی.
گفتم:اگه وجود تو نبود هرگز به تهرون نمیومدم.
خیلی جدی گفت:اگر بخاطر من اومدی پس دیگه اینقدر مادر مادر نکن مگه تو بچه ننه هستی؟
گفتم:یعنی مادرم رو فراموش کنم؟
گفت:نه هیچکس نمیتونه مادرش رو فراموش کنه تو هم مثل دهها دانشجو که تو تهرون هستن تحمل داشته باش.
گفتم:مادر من با بقیه مادرا فرق داره بنده خدا تازه شوهرش رو از دست داده..
آنروز متوجه شدم سیما دلش میخواهد همه فکر و خیال و احساسم او باشد و به هیچکس غیر از او نیندیشم.
برای اینکه موضوع صحبت را عوض کنم گفتم :تو رو با تمام دنیا هم عوض نمیکنم.گذشته ام آینده ام میراثم و هر چه دارم بتو تعلق داره.
روز پنجم مهر 1343 اولین روز دانشکده را هیچوقت فراموش نمیکنم.حضور دخترها و پسرها در یک کلاس برایم جالب بود به گمان اینکه دانشکده آداب خاصی دارد و من بی اطلاع هستم برای یکی دو ساعت دست و پایم را گم کرده بودم.من و ابراهیم کنار هم نشسته بودیم.او از همان اول شوخی را با این و آن شروع کرده بود.همان روز یکی از اساتید به مناسبت افتتاح کلاس سخنرانی کرد و گفت:شما وارد مرحله تازه ای از زندگی شده اید علاوه بر این که روزی پزشک خواهید شد چه بخواهید و چه نخواهید در ردیف روشنفکران هستید.استاد معتقد بود روشنفکر در سازندگی و تکامل و تمدن بشر نقش مهمی ایفا میکند به شرط آنکه رابطه اش با جامعه حفظ شود.
استاد با بیان شیواش ادامه داد:در زندگی داشتن هدف یکی از راههای موفقیت بشر است.او رودخانه را مثال زد که با آن همه جوش و خروش اگر هدف و مسیر معینی نداشته باشد خرابی به بار می آورد.
دانشجویان همان روز استاد را شناختند و فهمیدند علاوه بر تخصص د رعلم پزشکی فلسفه هم میداند.
هفته اول سیما را هر روز در محوطه دانشکده به انتظارم مینشست.میخواست به همکلاسی ها بخصوص دخترها بفهماند من نامزد دارم و موفق هم شد.
روزبروز از دانشکده و کلاس و بچه ها بیشتر خوشم می آمد و رفته رفته داشتم به همه چیز عادت میکردم.دو سه روز یکبار سیما را میدیدم و هر چه زمان میگذشت علاقه ام به او بیشتر میشد.هر دوهفته یکبار به خانه شان میرفتم.رفتارم علاقه ام به درس و مطالعه خارج از درس باعث شده بود سرهنگ برایم احترامی خاص قائل شود.او متوجه شده بود من و سیما همدیگر را دوست داریم ولی بروی خودش نمی آورد.
اوایل هفته ای یکبار و بعد هر دو هفته یکبار برای مادرم نامه مینوشتم و گاهی جمشید و بیشتر ترگل جواب نامه هایم را میدادند.
وجود آقای مفیدی و همسرش فروغ خانم خالی از لطف نبود.آندو مثل پدر ومادری مهربان به من محبت داشتند و زمانیکه درخانه بودم تنهایم نمیگذاشتند و حتما برای شام یا ناهار دعوتم میکردند.با مجید همسایه روبرو آنقدر خودمانی شده بودم که گاهی بدون تعارف بخانه شان میرفتم.مجید دانشجوی مکانیک بود.پدر و مادرش هم آدمهای مهمان نواز ومهربانی بودند و بسیار با مطالعه و روشنفکر به نظر میرسیدند.ابراهیم جای خودش را داشت.دوستی ما چنان ریشه دوانده بود که بیشتر اوقات بخانه من می آمد و همان جا میخوابید.روزیکه میخواستم اتومبیلم را عوض کنم با دایی اش آشنا شدم مرد بسیار خوبی بود.دوستش را که نمایشگاه ماشین داشت وادار کرد بیشتر جانب مرا بگیرد.
لندرور را با پژو 404 عوض کردم.آن زمان یعنی سال 1343 جوانانی که وضع مالی شان خوب بود بیشتر به دنبال بی ام و و 2002 بودند.سیما هم بی ام و را ترجیح میداد اما برای من که باید پول بیشتری میدادم پژو با صرفه تر بود.
همه اینها باعث شده بود مثل روزهای اول احساس دلتنگی نکنم و خوشبختانه از دایره آنچه اجتماع میپسندید پا را فراتر نمیگذاشتم و کوچکترین تخلفی از اصول اخلاقی از من سر نمیزد.اگر بین بچه های دانشجو کسی پیدا میشد که با ما جور در نمی آمد خیلی زود او را کنار میگذاشتیم.
بقول معروف آنقدر مشغول بودم که گذشت زمان را حس نمیکردم.تعطیلات نوروز آنسال خیلی زود فرا رسید و منهم مثل اغلب شهرستانیها که عازم دیارشان بودند باید به شیراز مرفتم.
سیما اصرار میکرد پدر و مادرش را برای تعطیلات به شیراز دعوت کنم اما من مخالف بودم.مخالفت من او را ناراحت کرده بود و حتی از من عصبانی شده بود خیال میکرد مسائلی را از او پنهان میکنم.وقتی با دلیل برایش توضیح دادم جو خانواده ما بعد از مرگ پدرم فرق کرده و شیرازی ها آدم های متلک گویی هستند و منتظرند بهانه ای برای حرف زدن بیابند بهمین دلیل تا مادرم رسما او را خواستگاری نکند مصلحت نیست به شیراز بیاید تا اندازه ای مجاب شد.اما ازاینکه میخواستم دو هفته از او دور باشم نگران بود.البته نگرانی منهم کمتر از او نبود گرچه با دو نگرش متفاوت مسایل را تجزیه و تحلیل میکردیم.

[عکس: 20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#9
امتحانات دومین ترم اولین سال دانشکده من و امتحانات نهایی سال آخر دبیرستان سیما، باعث شد بیشتر به درس و مطالعه بپردازیم و کمتر یکدیگر را ببینیم.
هفته ای یک بار به یدن سیما می رفتم و خیلی زود به خانه خودم برمیگشتم. بیشتر اوقات من و ابراهیم با هم درس می خواندیم و تبادل نظر می کردیم.
آقای مفیدی هم چند شاگرد خصوصی برای خودش دست و پاکرده بود. زحمت پخت و پز و گاهی دوخت و دوز هم به عهده فروغ خانم بود. می گفت: تو مثل پسرم هستی. البته ناگفته نماند من هم برای آنها صاحبخانه نبودم.
از زمانی که در یوسف آباد بودم؛ فقط یک بار سیما را به آن منطقه برده بودم و از داخل کوچه ؛ خانه را به اونشان داده بودم. سیما اصرار داشت به خانه من بیاید و در کارها کمک کند، اما من با این استدلال که همسایه ها با دیدن یک دختر در خانه ام ممکن است قضیه را به شکل بدی تعبیر کنند و گمان بد ببرند؛ او را از این فکر منصرف می کردم. من موضوع سیما را به آقای مفیدی نگفته بودم؛ فقط مجید و ابراهیم از دوستی من و سیما و این که قصد ازدواج داشتیم، با خبر بودند.
من و سیما امتحانات را با موفقیت پشت سر گذاشتیم. سیما خودش را برای دانشکده ادبیات آماده می کرد. من هم تصمیم گرفتم به شیراز بروم؛ ولی آن طور که باید مثل گذشته، شور و شوق نداشتم. سیما هم پی برده بود برای رفتن به شیراز چندان تمایل ندارم.
یک شب که به خانه آنها رفته بودم، سرهنگ بعد از مقدمه ای درباره کار و فعالیت پیشنهاد کرد در صورت تمایل، به کمک آقای قاجار – عموی خانم که در وزارت امور خارجه مدیر کل امور اداری بود – به طور موقت مشغول کار شوم. من هم بدون تردید پذیرفتم. آقای قاجار را یک بار در خانه سرهنگ دیده بودم. سیما بارها درباره او با من صحبت کرده بود و معتقد بود بین فعامیل احترام خاصی دارد و بیشتر اختلافات با وساطت او حل می شود.
طولی نکشید در دبیرخانه وزارت امور خارجه مشغول کار شدم. بر طبق وظیفه ام، نامه هایی را که از سفارتخانه های کشورهای مختلف می آمد، برای اقدام به مدیریت مربوطه می فرستادم. آقای قاجار ظاهرا آدم خوبی بود و قبلا در مجلس شورای ملی، نماینده مردم خطه شمال یعنی استان مازندران بود و بعد از تصدی پست های متعدد – از جمله معاون وزیر – به سمت مدیر کل امور اداری و مالی وزارت امور خارجه درآمده بود. آقای قاجار از اعتبار زیادی برخوردار بود و به خاطر او، به من هم خیلی احترام می گذاشتند. شاید به همین دلیل از فضای وزارتخانه خوشم می آمد.
ابراهیم به اهواز رفته بود و مجید بیشتر اوقاتش به مطالعه می گذشت. من هم از صبح تا دو بعد از ظهر مشغول کار بودم و از ساعت سه تا چهار بعد از ظهر به توصیه آقای قاجار در کلاس زبان همان وزارتخانه شرکت می کردم.
چون می دانستم مادرم منتظر است، کلاس زبان را بهانه کردم و برایش نوشتم تا سالگرد پدرم نمی توانم به شیراز بیایم. بعد از دو هفته، جواب نامه که سرتاسر گله و سرزنش بود، به دستم رسید. نوشته بود:
همه مدارس و دانشکده ها تعطیل شده اند و هر کس که به تهران رفته بود، به شهر و دیار خود برگتشه است. یعنی آندقر از مادر و برادر و خواهرانت بیزار شدی که سری به شیراز نمی زنی؟ یعنی خانواده سرهنگ آن قدر به تو محبت دارند و سیما چنان تو را اسیر خودش کرده که ما را فراموش کردی؟
دو روز بعد در میان تعجب سیما عازم شیراز شدم. بگومگوی ما زیاد طول نکشید؛ چون تا حدودی مرا شناخته بود و می دانست اگر تصمیم بگیرم، عملی می کنم.
سیاوش خیلی دوست داشت با من بیاید ولی چون از چند درس تجدید شده بود؛ پدر و مادرش به او اجازه ندادند.
صبح زود حرکت کردم. بین راه اتومبیل اذیتم می کرد و عاقبت نزدیک سه راهی سلفچگان یک مرتبه خاموش شد. چون از مکانیکی سر در نمی آوردم؛ مجبور شدم از راننده های کامیون که از آن مسیر عبور می کردند، کمک بگیرم. راننده ها اصلا توجهی به من نداشتند و به سرعت از کنارم می گذشتند. بالاخره؛ کامیونی بالاتر از جایی که اتومبیل من پارک شده بود، ایستاد به سمت آن دویدم. راننده خیلی جوان بود. مرا شناخت و به اسم صدایم کرد. هرچه فکر کردم، او را به جا نیاوردم.
عاقبت گفت: منو نشناختی ، نه؟
با شرمندگی گفتم: والله مثل این که تهرون عقل و هوش منو دزدیده، هرچه فکر می کنم...
میان حرفم آمد و گفت: من عباس پسر سیرضا ارسنجونی هستم، با انترناش براتون پغندر می کشیدیم.
بلافاصله او را شناختم. دوباره با او دست دادم و به گرمی حال پدرش را پرسیدم. پدرش سال ها برای ما پغندر به کارخانه قند مردودشت می برد. عباس آن زمان کمکش می کرد و آرزو داشت روزی گواهینامه پایه یک بگیرد در ضمن، پسر سر به راهی هم نبود. در حالی که با خوشرویی او را برانداز می کردم، پرسیدم: بالاخره به آرزوت رسیدی وگواهی نامه پایه یک گرفتی؟
از طرز بیانش متوجه شدم بدون گواهی نامه رانندگی می کند. با اینکه اطمینان نداشتم بتواند کاری انجام دهد، ایراد اتومبیل را برایش توضیح دادم. مانند یک مکانیک با تجربه؛ کمتر از نیم ساعت عیب اتومبیل را رفع کرد. از او تشکر کردم و برای اینکه زحمتش را به طریقی جبران کنم، با توجه به موقعیت سرهنگ، گفتم اگر در تهران مشکلی پیش آمد هر کاری از دستم بربیاید کوتاهی نمی کنم. آدرس خانه را برایش نوشتم و از او خداحافظی کردم و به سمت شیراز راه افتادم.
از اصفهان که گذشتم، خواب چشمانم را گرفته بود. حدود یک ساعت خوابیدم و دوباره راه افتادم. ساعت ده بود که به شیراز رسیدم. آغوش گرم خانواده به خصوصص مادرم مرا به یاد سخنان آقای مفیدی انداخت که عشق مادر قید و شرط ندارد و با دیگر عشق ها که گذراست نمی شود مقایسه کرد.
مادرم مرا در آغوش گرفت . ترگل و آویشن صورتم را غرق بوسه کردند و جمشید مثل یک مرد با من احوالپرسی کرد. از همان ساعت اول گله مادرم شروع شد. می گفت: همه اونهایی که برای درس به تهرون رفته بودن یه ماه پیش به خونه و زندگی خودشون برگشتن پطور تو نیومدی؟
گفتم: کلاس زبان می رفتم. در ضمن کاری هم برای خودم دست و پا کردم.
خیلی عصبانی شد و با تعجب پرسید: کار؟ مگه تو رفتی تهرون کار کنی؟ مگه پول نداشتی؟ می گفتی برات می فرستادم.
از اینکه موضوع کار را مطرح کردم پشیمان شدم به نحوی به او فهماندم کار به خاطر پول و یا درماندگی نبود. سپس از درس مشق و بچه ها پرسیدم. جمشید با شهامت و بدون کوچکترین واهمه ای گفت در بیشتر دروس تجدید شده است.
با پوزخند گفتمک خب تو که حق داری داداش.
ترگل با معدل خوب قبول شده بود. از دائی نصرالله پرسیدم. مادرم به نشانه تاسف سر تکان داد و گفت: بنده خدا داداش خیلی وقته حالش خوب نیست. تو خونه بستری شده. متأثر شدم. اگر دیروقت نبود همان شب به او سر می زدم.
روز بعد، در اولین فرصت به دیدن دائی رفتم. از درد سینه می نالید. تب و لرز هم به سراغش آمده بود. رنگ زرد و لاغری بیش از حد او مرا به فکر واداشت. از داروهایی که پزشک تجویز کرده بود؛ تا اندازه ای حدس زدم بیماری اش باید خطرناک باشد.
از خداوند برایش آرزوی سلامتی کردم. همان روز با پزشکش که در شیراز سرشناس بود؛ تماس گرفتم. حدسم بدل به یقین شد. دائی سرطان داشت و حداکثر چهار پنج ماه زنده می ماند قبل از اینکه دایی بمیرد، برایش گریه کردم. دلم می سوخت. واقعا به او علاقه داشتم . تنها فرد باسواد فامیل بود. زندائی ازبیماری او خبر نداشت و پسر بزرگش مرتب او را نزد پزشک می برد. به خانه که برگشتم چشمان اشک آلود و حال پریشانم مادر را به شک انداخت از بیماری دایی پرسید و اینکه چرا روز به روز لاغرتر می شود.
گفتم: چیز مهمی نیست و برای این که افکارش را منحرف کنم حرف جمشید و نامزدش به پیش کشیدم.
مادرم گفت: راتس بهمن خان پیغوم فرستاده امشب برای حساب و کتاب میاد اینجا، از یه ماه پیش که محصول رو برداشت کردن منتظر تو بود. شاید زیبا رو هم با خودش بیاره.
همان شب بهمن خان به خانه ما آمد . برخوردش با من خیلی صمیمی و توام با احترام بود. با خوشرویی حالم را پرسید و جویای وضع تحصیلم شد. مرتب برای پدرم خدابیامرزی طلب می کرد و افسوس می خورد. کم کم صحبت زمین و محصول را چیش کشید و صورت فروش را از جیبش بیرون آورد. فروش پغندر برخلاف گندم و جو دوبرابر شده بود. طبق قرارداد می بایست پول حاصل از فروش محصول بین ما و بهمن خان نصف می شد ولی او پس از کسر مخارج بدون این که یک ریال خودش بردارد همه پول را به ما داد. ناراحت شدم و گفتم: ما درمونده نیستیم که شما تا این حد ارفاق می کنین.
با خوشرویی و لبخند گفت: بارها گفتم هر چه دارم از صدقه سر بهادرخان دارم و به هیچ وجه به شما ارفاق نمی کنم و هر کار کردم وظیفه ام بوده.
همچنان که در فکر بودم موضوع سال پدرم را پیش کشید و گفت: باید سال پدرت رو خیلی مفصل برگزار کنیم چون آدم کوچیکی نبود.
خوشم نمی آمد در زندگی ما و نحوه برگزاری سالگرد پدرم مداخله کند. چهره ام درهم رفت ولی به خاطر مادرم و جمشید که خیلی ساکت و مودب کنار ما نشسته بود چیزی نگفتم.
خلاصه بعد از بررسی حساب مزرعه خداحافظی کرد و رفت. مادر و جمشید تا دم در بدرقه اش کردند. من با اوقاتی تلخ گوشه ای نشستم. مادرم قیافه مرا که دید پرسید: چیزی شده؟ چرا مثل آدم های دعایی یه مرتبه دیونه می شی؟
گفتم: به بهمن خان په مربوط که خودشو جلو میندازه و درباره سال پدرم تکلیف معین می کنه؟
مادرم در حالیکه پوزخند می زد گفت: به خاطر این موضوع ناراحتی؟ خب ه ملک ما دستشه هم میخواد با ما فامیل بشه. صدمرتبه هم خودش اقرار کرده پدرت به گردن او حق داشته. از اینا گذشته تو که دیگه تهرونی شدی و اینجایی نیستی ، دائی نصرالله هم که مریضه، کاظم خان هم که دیگه قطع رابطه کرده و محمدخان ضرغامی هم یه سر داره هزار سودا. دیگه کی برام مونده؟
جمله ها همه قابل تفسیر بودند و شکی برایم باقی نمانده بود بالاخره مادرم روزی به ازدواج بهمن خان در می آید.
در ایل و طایفه ما، ازدواج مجدد سابقه داشت. زن های با خانواده تر و اسم و رسم تر از مادرم هم پس از مرگ شوهرانشان دوباره ازدواج کردند. مادرم فقط پانزده سال از من بزرگتر بود و من همه چیز را می فهمیدم و ظاهرا به روی خودم نمی آوردم. تنها کسی که می توانستم راحت و بدون رودرواسی با او درد دل کنم، بهرام بود . به سراغش رفتم . تازه از سرکار برگشته بود. از دیدن من خوشحال شد و مرا در آغوش گرفت.
بهرام علاوه بر دختری که داشت، صاحب پسر هم شده بود و از خوشحالی در پوست نمی گنجید. همسرش از آن حالت کمرویی بیرون آمده بود و چون با ناهید نسبت دوری داشت و گاهی یکدیگر را می دیدند، بدون مقدمه صحبت او را به میان کشید و گفت: ناهید بنده خدا مثل درخت سوخته شده. شما رفتین و حسرت به دلش گذاشتین.
بهرام به او اشاره کرد حرف را کوتاه کند. درباره موضوع های مختلف صحبت کردیم و نوبت به بهمن خان که رسید، آنچه از ذهنم گذشتاه بود با بهرام در میان گذاشتم و گفتم محبت های بهمن خان نمی تواند بدون منظور باشد.
بهرام گفت: همه این حرفا حدس و گمونه که گاهی به سراغ تو میاد. تازه به فرض که مادرت با بهمن خان ازدواج کنه؛ کاری خلاف اخلاق انجام نداده.
گفتم: حتی تصورش منو ناراحت می کنه چه برسه به اینکه حقیقت داشته باشه.
بهرام به من قول داد از طریق کسی که با بهمن خان دوستی دیرینه دارد به قول معروق ته و توی قضیه را در بیاورد.
با بهرام قرار گذاشتم تا زمانی که در شیراز هستم، هفته ای یکبار به شکار برویم. آن شب خانه او ماندم و صبح زود به شیراز برگشتم. سری به خانه دایی زدم. آنقدر کم حوصله شده بودم که مثل گذشته نمی توانستم زیاد باو حرف بزنم.
دو هفته بعد، یک شب به قصرالدشت رفتم تا به اتفاق بهرام برای شکار آماده شویم. خیلی دلم می خواست از مسیری برویم که برای آخرین بار با پدرم به شکار رفته بودیم اما چون اسب ها آماده نبودند و وقت کمی داشتیم، به همان کوه های اطراف رفتیم و با چند کبک و یک بز کوهی به خانه برگشتیم.
گرچه بهرام و سایر دوستان تنهایم نمی گذاشتند، ولی حوصله ام سر رفته بود. در ضمن نمی توانستم نسبت به بیماری دائی نصرالله بی تفاوت باشم. حرکات ناپسند جمشید هم که از حد خودش تجاوز کرده بود، رنجم می داد. جمشید به کلی درس و کتاب را کنار گذاشته بود.از سوی دیگر بهمن خان که به بهانه های مختلف مرتب به خانه ما می آمد و در کاهایی که به او مربوط نبود مداخله می کرد، مرا کلافه کرده بود. دلم می خواست هر چه زودتر سالروز فوت پدرم برگزار شود و به تهران برگردم. احساس می کردم در تهران خیالم خیلی راحت تر است.
هفته ای یک بار برای سیما نامه می نوشتم و هر هفته از او نامه داشتم. از مضمون نامه ها چنین بر می آمد او هم رشته خیالش بیشتر متوجه من است و همپنین خودش را برای امتحان ورودی دانشکده ادبیات آماده میکند. خلاصه بعد از بگو مگوهای فراوان و ناراحتی های بسیار که برایم بوجود آمده بود سالگرد فوت پدرم فرا رسید.
مراسم از مسجد محل که جمع زیادی شرکت کرده بودند به گورستان کشیده شد. گریه های مادرم تصنعی بود. این بار بیش از همه من گریه می کردم به حدی که برای ساکت کردنم عده ای به زحمت افتاده بودند. نزدیک غروب بود که از گورستان به خانه برگشتیم. عده زیادی برای شام ماندند و تعدادی هم به خانه هایشان برگشتند. فروغ الملک قوامی و محمد خان ضرغامی از جمله آدم های سرشناسی بودند که آن شب پیش ما مانده بودند. قوامی از من گله داشت چرا آنها را فراموش کرده ام. ادعا داشت به اندازه پسرش دوستم دارد. محمدخان ضرغامی آن شب خیلی از من تعریف کرد. می گفت باعث افتخار است روزی پزشک می شوم و به شهر و دیار خودم بر می گردم. کاظم خان با من سر سنگین بود و حتی کلمه ای حرف نزد. بهرام بیش از بقیه زحمت می کشید و واقعا جای دایی نصرالله که روز به روز به مرگ نزدیک تر میشد خالی بود. همان خواننده ای که روز فوت پدرم در سعادت آباد سنگ تمام گذاشته بود و عده زیادی او را می شناختند از راه رسید. طولی نکشید که مجلس را از سکوت بیرون آورد. در پایان مراسم، در حالی که به من اشاره داشت، شعری خواند که هیچ وقت فراموش نمی کنم:
من ازملک پدر کردم جدای بکردم با غریبون آشنایی
غریبون خصلت خوبی ندارند که اول خوب بعدا بی وفایی
کاملا مشخص بود منظور او من هستم و آن شعر را بی ربط و بی مقصود نمی خواند. در دلم گفتم چقدر اشتباه می کند، نمی داند غریبه ها به مراتب بهتر از آشنایان هستند. بعد از صرف شام و چای و میوه مهمانان یکی پس از دیگری خداحافظی می کردند که ناگهان ناهید را دیدم. نگاه حسرت بارش همه وجودم را به لرزه انداخت. خجالت کشیدم ولی به روی خودم نیاوردم در حالیکه مهمانان را تام در بدرقه می کردم، ناهید خودش را به من نزدیک کرد و همراه با آهی جگرسوز و نگاهی پرمعنی، بدون رودرواسی و خیلی برپروا سلام کرد و حالم را پرسید و گفت: امیدوارم تو زندگی موفق باشی و هیچ وقت مرگ عزیزانت رو نبینی . در ضمن می خواستم بگم من تا آخر عمرم شوهر نمی کنم....
هنوز حرفش تمام نشده بود که مادرش خشمگین، در حالیکه از من روی برگردانده بود، دست ناهید رو گرفت و عصبانی از او چرا بین مردم با من حرف زده او را از خانه بیرون برد.
کاری که ناهید کرد – جلوی چشم آن همه آدم با من حرف زد – چیزی نبود که از نظرها پنهان بماند و فراموش شود. وقتی همه مهمانان رفتند، مادرم گفت: ناهید به خاطر این جلوی چشم مردم با تو حرف زد که به مادرش و پدرش و اونایی که به خواستگاریش می رن ثابت کنه غیر از تو کسی دیگرو قبول نمی کنه کاری کرد دیگه کسی از او خواستگاری نکنه.
مادرم میخواست باز هم درباره ناهید صحبت کند اما من با اعصابی ناراحت گفتم: دیگه فایده نداره. هر کدوم از ما راهمون رو انتخاب کردیم. من ، جمشید و حتی شما...
با تعجب پرسید: من چه راهی انتخاب کردم؟
آنچه منظورم بود به زبان نیاوردم گفتم: راه شما رو قسمت معین کرده. با لبخندی رضایتبخش گفت: آره مادر قبول دارم. با قسمت نمیشه مبارزه کرد.
با اینکه جمله اش قابل تفسیر بود. نمی خواستم با او وارد بحث شوم.
از فردای آن شب طبق آداب و رسوم تا آنجا که می توانستم به دیدن اقوام و آشنایان رفتم، تا به قول معروف بازدید آنها را پس بدهم. برای کاظم خان هم پیغام فرستادم و از او تشکر کردم. به دیدن فروغ الملک قوامی و خانواده اش که طبق معمول هر ساله در باغ ییلاقی شان در سعادت آباد بودند، رفتم. با خوشرویی مرا پذیرفت و ادعا کرد آدمی به خوبی و صداقت پدرم سراغ ندارد. از گفته هایش چنین برمیآمد از پیشکار و مباشر جدیدش راضی نیست. قوامی از تهران و وضع تحصیل و برنامه آینده ام سوال کرد. درباره دخترم کاظم خان چیزهایی شنیده بود و از این که تحت تاثیر وسوسه زنانه قرار نگرفته ام و پی تحصیل و علم به تهران رفته ام، مرا تحسین کرد و گفت: دیگه دوران خان و خان بازی تموم شده و هر کس می خواد به جایی برسه، باید تحصیلات عالیه داشته باشه.
از او تشکر کردم. اصرار داشت برای ناهار بمانم. با این عذر که باید هرچه زودتر به شیراز برگردم و خودم را برای رفتن به تهران آماده کنم، از عمارت خارج شدم و از کنار استخر به سمت اتومبیلم که در میدانگاهی نزدیک در باغ پارک کرده بودم، رفتم به هر نقطه از باغ که نظر می انداختم، تصییر سیما در ذهنم مجسم می شد. بی اختیار به انتهای باغ زیر درختان سیب گلاب که اولین بار در آنجا با سیما عهده بسته بودم، رفتم . مدتی روی علف ها دراز کشیدم و به سیما فکر کردم . همانطور که در فکر بودم، حسن باغبان را دیدم که مرا تماشا می کند و به نشانه تدسف سرتکان می دهد. به گمان اینکه خاطرات پدرم برایم تداعی شده، ضمن دلداری برای من و خانواده ام از خدا طول عمر طلب کرد.
قدم زنان به سمت اتومبیل آمدیم. به عنوان تشکر از زحماتش مبلغی به او دادم و سوار شدم و از باغ بیرون آمدم. شبی که می خواستم فردایش عازم تهران شوم، مادرم پول درآمد زمین را تقسیم کرد و آنچه سهم من بود، به من داد و گفت: تا بچه ها به سن قانونی بر سن و تکلیف املاک معین بشه باید درومد زمین و مستغلات بین شماها تقسیم کند.
مادرم تصمیم داشت سهم دخترها را کنار بگذارد و برای جمشید هم وسایل زندگی تهیه کند، تا بعدها جای گله نباشدو می گفت ارث پدر بین خیلی از خواهر و برادرها نفاق انداخته و امید داشت بین ما اختلاف نیفتد.
صبح زود هنگام خداحافظی، صورت مادرم را بوسیدم و سربسته به او گفتم: شما برای بچه ها هم مادری و هم پدر. خوشحالم با وجود شما بچه ها جای خالی پدر رو احساس نمی کنن مطمئن باشین در کنار شما هرگز اختلافی نخواهیم داشت.
صورت جمشید را بوسیدم و گفتم: داشتن دیپلم افتخار نیست . ولی وقتی بچه های آدمای ندار با هزاران مشقت مشغول تحصیل هستن نداشتن دیپلم و حتی لیسانس برای تو که هیچ کم و کسری نداری، ننگه.
بعد از بوسیدن ترگل و آویشن، شیراز را ترک کردم.
چهل و پنج روز دوری از سیما به نظرم ماه ها طول کشید بود. وقتی زنگ در خانه سرهنگ را با اشتیاق به صدا درآوردم و در به روی پاشنه چرخید و سیما در آستانه در ظاهر شد، همه آنچه در آن مدت مرا مشغول کرده بود، فراموش کردم. موجی از لذت و هیجان همه وجودم را فراگرفت. از شدت ذوق اشک در چشمان سیما حلقه زد. با لبخند به من گوشزد کرد از این به بعد هرگز نمی گذارد تنها به شیراز بروم. گفت خنودش هم نمی داند در این مدت زندگی را چگونه بی من سر کرده است. مادرش تا از پنجره مرا دید به استقبالم آمد و به من خوش آمد گفت. حال مادرم و بقیه خانواده را پرسید. سلام آنها را به او رساندم. به محض روبرو شدن با سرهنگ به سمتش دویدم و دستش را بوسیدم. مثل یک پدر مهربان مرا در آغوش گرفت. سیما برایم نوشیدنی آورد. از درس و امتحان سیاوش پرسیدم، راضی بود. او هم سراغ جشید را گرفت. با پوزخند گفتم: جمشید دیگه قید درس رو زده.
همه تعجب کردند و از من خواستند واضح تر درباره جمشید حرف بزنم. ابتدا طفره رفتم ولی کنجکاوی آنها باشعث شد در کمال سادگی و صداقت آنچه اتفاق افتاده بود از بیماری دائی نصرالله تا عاشق شدن جمشید و حدس و گمانی که درباره بهمن خان زده بودم به طور کامل شرح دهم.
مادر سیما گفت: مادرت هم جوونه هم زیبا. چه عیب داره ازدواج کنه. کار خلاف شرع که نمی کنه.
عاشق شدن جمشید برای سیاوش و سیما عجیب بود. قاه قاه به او می خندیدند. سرهنگ می گفت: تا اونجا که من اطلاع دارم، پسران و دختران عشایر خیلی زود ازدواج می کنند ولی جمشید نباید پیرو این رسم باشد و باید از تو سرمشق بگیره.
در دلم می گفتم او در واقع از من سرمشق گرفت. اگر من عاشق نمی شدم و به تهران نمی آمدم، شاید چنین نمیشد.
از زمین و محصول صحبت پی آ»د. سرهنگ مایل بود دقیقا گزارش دهم. گفتم قرار شده از این به بعد در آمدها به نسبت دخترها و پسرها تقسیم شود و کل درآمد را هم به گفتم. سرهنگ از مدیریت مادرم خوشش آمد و او را تحسین کحرد. بعد از صرف شام آن قدر خسته بودم که خواب به سراغم آمد . در اتاقی که مخصوص من بود خوابیدم و روز بعد به اتفاق یما از خانه خارج شدیم تا برای انتخاب واحد به دانشکده برویم. در حال رانندگی بودم که سیما به شوخی گفت: حتما تو این مدت که شیراز بودی ناهید و دیدی؟
گفتم: آره یه بار با مادر و پدرش برای سالگرد فوت پدرم اومده بودن.
گفت: با او حرف هم زدی؟
انتظار داشت جوابم منفی باشد گفتم: آره فقط چند کلمه. ناگهان چهره اش درهم رفت و صورتش را از من برگرداند و بعد از چند لحظه سکوت گفت، پس از که عوض شدی بی خودی نیست. فکرت هنوز شیرازه.
خنده ام گرفت، پرسیدم: عوض شدم؟ یعنی چه؟
گفت: چرا مثل گذشته نیستی؟ شاید پشیمون شدی؟
برایش سوگند خوردم غیر از او هیچ کس نمی تواند بر زندگی من سایه بیندازد و سپس آنچه ناهید به من گفته بود برای او بازگو کردم طولی نکشید که دوباره به حالت اول برگشت و گفت: دست خودشم نیست. دلم نمی خواد با هیچ زنی و دختری حرف بزنی.
روبروی دانشگاه تهران که رسیدیم، از او خواهش کردم داخل اتومبیل بماند و منتظر من باشد. هر چه اصرار کردم با من وارد دانشکده نشود، فاید نداشت. بالاخره سماجت سیما باعث شد آن روز او را به تعدادی از هم کلاسی هایم که چند تا زا آنها دختر بودن، معرفی کنم. حسادت سیما به حدی بود که اگر می توانست، همه دختران دانشجو را از دانشکده بیرون می کرد. بعد از انتخاب واحد دانشکده را ترک کردیم. سیما را به خدا رساندم و بعد از چهل و پنج روز به خانه خودم رفتم. آقای مفیدی و فروغ خانم از دیدن من خوشحال شدند و ادعا کردند از چند روز پیش منتظر بودند. مجید تا مرا از پنجره خانه شان دید، برایم دست تکان داد و فوری به سراغم آمد. ناهار در طبقه پائین مهمان آقای مفیدی بودیم و از هر دری حرف زدیم.
با باز شدن مدارس و دانشگاه ها، چون سیما هم به دانشکده ادبیات می رفت، هر روز در محوطه دانشگاه یکدیگر را می دیدیم و تقریبا اغلب دانشجویان پسر و دختر که ما را می شناختند، می دانستند با هم نامزدیم. در واقع چیزی را از کسی پنهان نمی کردیم.
من و سیما همیشه برای همدیگر حرف داشتیمو. گاهی به بهانه ای با هم قهر می کردیم زمانی به دلیل توقع بیش از اندازه از یکدیگر گله داشتیم. سیما پیله کرده بود اتومبیل پژو را با بی ام 2002 عوض کنم. بالاخره آن قدر قهر و غیظ کرد که بر خلاف میلم مجبور شدم به خواسته اش تن دهم. کم کم گفتگوها جدی شد؛سیما انتظار داشت هر چه زودتر مادرم به تهران بیاید و رسما او را از پدرش خواستگاری کند. رفته رفته بحث به خانه کشیده شد. خانم سرهنگ می گفت: این مشخصه که تو و سیما یکدیگر و دوست داریم و با هم ازدواج می کنیم، ولی چون همه فامیل و دوستان و آشنایان می دونن اگه به مسئله جنبه رسمی بدیم، بهتره.
مادر سیما معتقد بود نمی شود جلوی دهان این و آن را بست و حرف زیاد است. من از طریق نامه به شیراز تماس داشتم و گاهی هم به مراسم خواستگاری که مادرم قول داده بود، ولی گفت و گویی که با مادر سیما داشتم، نمجبور شدم دوباره به شیراز بروم.
دو روز بعد عازم شیراز شدم. با سرعتی که اتومبیل بی ام و داشت، هنوز هوا روشن بود که زنگ در خانه را به صدا درآوردمو. مسیب در را به رویم گشود. به محض این که مرا دید، مات زده به من خیره شد، گیج و منگ بود. حالش را پرسیدم. مات و مبهوت مرا نگاه می کرد. حدس زدم اتفاق ناگواری افتاده که مسیب زبانش بند آمده است. سراسیمه داخل شدم. فضای خانه طور دیگری بود. مقداری از وسایل گوشته ایوان ولو بود و درهم ریختگی آنجا مرا به تعجب وا داشت. داخل ساختمان که شدم، بر تعجبم افزوده شد. گویی خانه ما را دزد زده بود. بیشتر اسباب و اثاثیه خانه سر جایش نبود. دلم می خواست هرچه زودتر از قضیه سر دربیاورم. مادرم و بچه ها کجا رفته بودند؟ با صدای بلند سر مسیب فریاد زدم: چرا لال شدی و حرف نمی زنی؟ سرش را پایئن انداخت. مثل آدم های شرمنده گفت: بی بی رفت.
داشتم دیوانه می شدم گفتم: کجا؟ مادرم کجا رفت؟ بچه ها چی شدن؟
مسیب با صدایی که از ته گلویش بیرون می آمد، گفت: رفتن خونه بهمن خان.
بالاخره اتفاق افتاد . زانواهیم سست شد و روی پله ها ایوان افتادم. خانه دور سرم می چرخید. مسیب به نشانه تاسف سرش را تکان داد و آهی از ته دل کشید و گفت: آخ ای روزگار بی وفا! کی می تونست فکر کنه که یه روز به جای بهادر خان بهمن چارراهی بشینه!
در حالی که آب دهانم خشک شده بود، پرسیدم: چند وقته مادرم و بچه ها به خونه بهمن خان رفتن؟
مسیب مرتب سر تکان می داد و آه می کشید. گفت: ده دوازده روز قبل از فوت نصر الله خان.
خبر ناگهانی بود. انگار یک مرتبه وزنه ای سنگین به سرم کوبیدند. همه چیز در نظرم سیاه شد. گفتم : خدای من! مگه دایی نصرالله مرد؟ چرا به من خبر ندادن؟
مسیب ناراحت شد و با لحنی پشیمان گفت: مگه شما نمی دونستین، خسرو خان؟ اگه می دونستم به شما خبرندادن، زبونم لال، نمی گفتم ، نمی گفتم می ذاشتم خبر بد روی یکی دیگه بده.
گفتم: مهم نیست. بالاخره می فهمیدم. با نگاهی به جای خال قاب عکس پدرم بی اختیار بغضم ترکید و های های گریه کردم. مسیب برایم آب آوردم و چای درست کرد. هوا کاملا تاریک شده بود. نمی دانستم چه باید بکنم و کجا باید بروم. از مسیب خواستم تا هر چه در این سه ماه دیده و شنیده بدون کم و کاست برایم تعریف کند. با اینکه قادر نبود مطالب را خوب ادا کند، ولی من متوجه می شدم.
ظاهرا پس از اینکه حال دایی نصرالله رو به وخامت می رود در بیمارستان بستری می شود، به خاطر اینکه مبادا یک سال دیگر مادرم بدون شوهر نماند کار را یکسره می کنند. آن شب تصمیم گرفتم بدون اینکه با کسی روبرو شوم به تهران برگردم. تا نزدیک صبح در فکر و خیال و اوهام بودم. ساعت هشت از خواب بیدار شدم. مسیب برای صبحانه آش مخصوصی که می دانست دوست دارم، خریده بود. میل نداشتم اما به خاطر اینکه زحمتش را بدون جواب نگذارم، خوردم به مسیب گفتم: می خواهم برگردم تهرون.
مسیب چیزی نداشت بگوید. از سکوتش فهمیدم حق را به من می دهد و باید اعتراض خود را به نحوی بیان کنم.
وقتی می خواستم با اتومبیل از حیاط خانه بیرون بیایم، مواظب بودم همسایه ها مرا نبینند از این که بخواهند با نگاهشان موضوع را به من بفهمانند، خجالت می کشیدم. با اینکه از دروازه قران مسافتی را پشت سرگذاشته بودم. ولی به فکرم رسید که بهتر است سری هم به خانه دایی بزنم. از همان جا دور زدم و به خانه دایی رفتم.
زندائی و بچه هایش سیاهپوش بودند. به محض دیدن من ، گریه سردادند. من هم گریه ام گرفت. واقعا جای دایی خالی بود. زن دائی از من گله داشت. می گفت: دایی تو را دوست داشت و ما انتظار داشتیم تو زیر تابوتش رو بگیری. وقتی به او گفتم هیچ کس به من خبر نداد از تعجب دهانش باز ماند. مادرم به خاطر اینکه من پی به ازدواج او با بهمن خان نبرم، در نامه هایش چیزی ننوشته بود.
غم از دست دادن دایی برای زن دائی خیل گران تمام شده بود و بعد از چهل سال زندگی مشکل بود به این آسانی او را فراموش کند و دیگر حوصله ای برایش نمانده بود، اما از آنجا که به من خیلی علاقه داشت، گفت: بالاخره هرچه بود تموم شده هرچه باشد او مادرته جمشید و ترگل و آویشن، برادر و خواهرت هستن هرگز ممکن نیست بتونین از هم دل بکنین.
گفتم: آخه مادرم چه کم و کسری داشت که شوهر کرد!
زن دائی گفت: برای یه لقمه نون و دو متر پارچه که زن، شوهر نمیکنه تنها زندگی کردن بدون جفت دیوونگی میاره خودت باید بهتر بدونی.
زن دائی معتقد بود بهمن خان آدم خوبی است و همه فامیل یقین دارند برای ترگل و آویشن و جمشید که مثل من سربه راه نیست پدر خوبی خواهد شد.
زن دائی به زبان خوش و با دلیل و منطق مرا راضی کرد با مادرم روبرو شوم. پیشنهاد زن دائی را پدذیرفتم، به شرط اینکه به خانه بهمن خان نروم. همان ساعت به خانه بهمن خان تلفن کرد طولی نکشید مادرم به اتفاق ترگل و آویشن به خانه دائی آ»دو. صورت مرا که بوسید، احساس کردم لباسش بوق عرق تن بیگانه ای را می دهد. برایم چندش آورد بود. ترگل و آویشن مرا بوسیدند. سرم پائین بود. اصلا به صورت مادرم نگاه نمی کردم. اوبا لحن مهربانی گفت: اگر مردم پشت سرم حرف می زدن، خوب بود؟
به او ریشخند زدم. ادامه داد: هر جا می رتفم، چشم مردا دنبالم بود. تو نونوایی ، تو قصابی، تو باغ، تو ماشین.
یک مرتبه از کوره در رفتم و گفتم: از همون وقتی که بهمن خان رو دیدم، یقین داشتم محبت او بی منظور نیست شما که می گفتی هیچ کس جای پدرم رو نمی گیره.
چند لحظه سکوت کرد و سپس خیلی آرام، در حالی که از ته دل آه می کشید، گفت: حالا هم سر حرفم هستم، پسرم. باور کن اگه شوهر نمنی کردم، مردم پشت سرم خیلی حرفای بی ربط می زدند از روی که پدرت از دنیا رفت، هر جا پا میذاشتم برام خواستگار پیدا می شد. با هر مردی حرف می زدم خیال می کردم دارم به پدرت خیانت می کنم. از اون گذشته هر وقت خودم رو تو آینه می دیدم احساس می کردم که خیلی زود بیوه شدم. از همه این حرفا که بگذریم مگه فقط من یه نفر بودم که بعد از مرگ شوهر، ازدواج کردم؟
مدتی در فضای خانه سکوت برقرار شد. سپس ادامه داد: اگه تهرون نمی رفتی و مسئولیت برادر و خواهرت رو به عهده می گرفتی و من مجبور نمی شدم مرتب با بهمن خان یا هر کس دیگه روبرو بشم، شاید شوهر نمی کردم.
حق با مادرم بود. من در بدترین شرایط او را تنها گذاشتم، به خاطر سیما از زیر بار مسئولیت شانه خالی کرده بودم. زن دایی و دختر بزرگش سعی داشتند مرا راضی کنند تا به خانه مادرم بروم. ترگل دستش را دور گردنم انداخت و صورتم را بوسید با بغض و گریه گفت: داداش، یعنی میخوای هیچ وقت خونه نیای؟
آویشن هم دست مرا گرفت و روی صورتش گذاشت. در نگاهش هزاران راز بود که نمی توانست به زبان بیاورد. تحت تأثیر قرار گرفتم و کمی کوتاه آمدم. مادرم در حالی که با گوشه روسری اشکش را پاک می کرد، گفت: بهمن تو همین مدت کوتاه ثابت کرده برای بچه ها پدر بدی نیست. مطمئن باش بعد از چهلم خان داداش، من و او میایم تهرون و مثل یه شازده برات عروسی می گیریم.
سپس موضوع جمشید را پیش کشید که اگر اسیر محبت بهمن و زیبایی دخترش نمیشد کنترل او مشکل بود.
آن روز ناهار در خانه زن دایی بودیم. بعدازظهر، بهمن خان با اتومبیل رنجرورش که تازه خریده بود، دنبال مادرم و بچه ها آ»د. ظاهرا وانمود می کرد از آمدن من خبر ندارد. به محض اینکه مرا دید، مثل یک پدر که سال ها از فرزندش دور بوده در آغوشم گرفت و صورتم را بوسید و گفت: اگر منو بپذیری، قول میدم برای تو و جمشید و ترگل و آویشن ، پدر خوبی باشم و از هیچ چیز مضایقه نکنم.
خلاصه آن روز نزدیک غروب، با وساطت زن دائی به خانه بهمن خان که در واقع خانه مادرم بود، رفتم. اگر به خاطر بچه ها نبود، هرگز پایم را به آن خانه نمی گذاشتم. آن شب بهمن خان سعی داشت تا آنجا که می توانست، نقش پدرم را بازی کند. بیشتر از گذشته نابسامان خودش حرف می زد و ادعا می کرد در طول زندگی اش هرگز مثل حالا آرامش نداشته و قسم می خورد بین ما و فرزندان خودش هیچ فرقی نمی گذارد.
درباره سرهنگ افشار و خانواده اش و رابطه من و سیما همه چیز را می دانست و به شرافت ایلش قسم خورد چنان جشنی برایم برپا کند که کم از مراسم عروسی پسران ضرغامی و قوامی نداشته باشد.
با تمام این تعارف ها، من خودم را در آن خانه غریبه می پنداشتم.
روز بعد، تنهایی به گورستان دارالسلام رفتم. کنار قبر پدرم گریستم و در حالی که به سنگ قبر خیره شده بودم گفتم: پدر واقعا جای خالی تو رو حس می کنم اگه زنده بودی وضع ما حالا خیلی فرق داشت. پدر هرگز تصور نمی کردم روزی تو نباشی و مادرم زن بهمن خان بشه..
از گورستان به خانه خودمان، همان خانه ای که هزاران خاطره از آن داشتم، رفتم. مسیب ماننده پدرمرده ها، هنوز باور نداشت زن بهادرخان به مردی دیگر شوهر کرده است خیل با هم درد دل کردیم. او از گذشته پدرم از مردانگی اش از یکرنگی اش از اینکه چقدر مادرم را دوست داشت، حرف زد. میگفت بهمن خان هرچه دارد از صدقه سر بهادر خان است و گرچه آدم خوبی است، ولی لیاقت جانشینی پدرم را ندارد. در حالی که خودم احتیاج به دلیداری داشتم از او دلجویی کردم و پس از خداحافظی به خانه مادرم رفتم. آن شب کمی آرامتر از شب قبل بودم. مادرم ظاهرا وانمود می کرد از اینکه کسی دیگر جای پدرم نشسته، خوشحال نیست. او کمتر با من روبرو میشد و با بهمن خان هم زیاد حرف نمی زد.
آخر شب فرصتی پیش آمد با جمشید به گفت و گو بنشینم. گفتم: خب، پدر مرد و تو خیلی راحت دست از درس کشیدی، آره؟
سرش را پائین انداخت. من دنباله حرف را به زیبایی دختر بهمن خان کشاندم و همراه با شوخی گفتم: مهم نیست داداش. هر کس دیگه هم جای تو بود، عاشق دختری به این خوبی و زیبایی می شد.
صورت جمشید تا بناگوش سرخ شد. متوجه شدم نباید دراین باره به او چیزی بگویم. با خوشرویی و لبخند موضوع را عوض کردم و گفتم: از شوخی گذشته، می خوام خیلی جدی نظرت رو درباره بهمن خان بپرسم.
او بعد از یک آه عمیق گفت: هیچ کس جای پدر رو نمی گیره، ولی مادرم چاره ای نداشت. خودم بارها پچ پچ این و آن رو درباره او شنیده بودم. کم کم کل عباس چوپون داشت برای مادرم دلسوزی می کرد.
بالاخره با زرنگی آنچه می خواستم بدانم، از زبانش بیرون کشیدم. او واقعا دختر بهمن خان را دوست داشت. حتی موضوع آن قدر جدی بود که زیبا را به خانه عمه اش برده بودند تا هم مسئله آتش و پنبه را رعایت کنند و هم علاقه ها نسبت به یکدیگر زیادتر شود.
روز بعد عازم تهران شدم و مادرم بار دیگر قول داد به محض برگزاری چهلم دائی، به تهران بیاید
[عکس: 20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
}
#10
به تهران که برگشتم، قبل از هرچیز موضوع ازدواج مادرم با بهمن خان را برای سیما و خانواده اش تعریف کردم. به شدت جا خوردند، ولی پریشانی و ناراحتی مرا که دیدند، سعی کردند ازدواج مادرم را توجیه کنند.
خانم سرهنگ می گفت: " کاری که مادرت انجام داد، نه فقط سزاوار سرزنش نیست، بلکه به دلایل مختلف، کاری بسیار پسندیده و معقوله. تو کشور ما زن بیوه ای که جوون و زیبا باشه مثل درخت پرمیوه ست که اگه باغبونی از آن محافظت نکنه، هر رهگذری به میوه اون طمع داره. زنای بیوه یا باید کنج خونه بشینن یا شوهر کنن. "
سرهنگ رشته سخن را ه دست گرفت و گفت: " زنی مثل مادر تو، اصل و نسب دار و باوقار و زیبا، نمی تونست تا آخر عمر بدون شوهر بمونه، حتما کسی رو هم که انتخاب کرده، آدمیه که سرش به تنش می ارزه. "
گفتم: " بله، بهمن خان از هر حیث مناسبه. یقین دارم برای ترگل و آویشن و جمشید پدر خوبیه. از وضع مالی خوبی هم برخورداره و به هیچ وجه چشمش دنبال دارایی پدر و مادرم نیست، ولی من ناراختم. البته امکان داره زمان همه چیز را حل کنه، اما در حال حاضر نمی تونم بی تفاوت باشم. "
سرهنگ گفت: " تو مثل پسرم هستی و خودت می دونی به اندازه سیاوش برات ارزش قائلم. اگه مادرت شوهر نمی کرد، با زیبایی چشمگیری که داشت، نگاه این و اون دنبالش بود و خدای نکرده اگه دشمنا به دروغ به او تهمت می زدن و به گوش تو می رسوندن، خوب بود؟ "
حرفای منطقی سرهنگ و خانمش تا اندازه ای به من آرامش داد. کم کم صحبت آمدن مادرم به تهران به میان کشیده شد. گفتم: " به زودی مزاحمتون میشن. "
سیما از این که بالاخره مادرم راضی شده بود به تهران بیاید و رسما او را برای من خواستگاری کند، بی نهایت خوشحال شد.
انتظار من و سیما زیاد طول نکشید. یک شب که سرمای شدید در تهران مردم همان سرشب به داخل خانه ها کشیده بود، زنگ در خانه به صدا درآمد. از خواب پریدم. شب از نیمه گذشته بود. حدس زدم در آن وقت شب غیر از مادرم کسی دیگر نمی تواند باشد. صدای جمشید را که از آیفون شنیدم، دگمه را فشار دادم و با اشتیاق خودم را دم در رساندم. جمشید را در آغوش گرفتم و بوسیدم. بهمن خان و مادرم وقتی مطمئن شدند خانه را درست پیدا کرده اند، از اتومبیل پیاده شدند.
با خوشرویی به استقبال دویدم و خوش آمد گفتم. بهمن خان صورت مرا بوسید و مادرم از برخورد گرم من خوشحال شد. آن قدر هوا سرد بود که زیاد نمی شد بیرون از خانه ماند. جمشید رنجرور را داخل حیاط آورد. از طرز رانندگی اش متوجه شدم خیلی با آن اتومبیل تمرین کرده است.
با عجله وسایل سفر را که دو چمدان و سه ساک و مقداری خرده ریز بود، برداشتیم و به طبقه دوم رقتیم. دم به دم خوشحالی خودم را به زبان می آوردم. چای درست کردم و برایشان میوه آوردم.
چون می دانستم مادرم به تهران می آید، تعدای پتو خریده بودم و به پیشنهاد فروغ خانم، چند دست رختخواب هم از پایین آورده بورم.
مادرم همان ابتدا می خواست از وضعیت ساختمان و مستاجر طبقه پایین سر دربیاورد. به گمان اینکه وسایل خانه را با کمک و راهنمایی سیما و مادرش مرتب و منظم کرده ام، با لبخندی پرمعنی و با کنایه گفت: " خانم سرهنگ، بنده خدا، چفدر زحمت کشیده، دستشون درد نکنه. "
در حالیکه از حدس او خنده ام گرفته بود، گفتم: " اگر بگم که هموز پای سیما و مادرش به این خونه نرسیده، شاید باورش مشکل باشه. همه اینا به سلیقه فروغ خانم، مستاجر طبقه پایین، مرتب شده. انشاالله فردا با او آشنا میشین و می بینی چه زن مهربون و خوبیه. "
همگی خسته بودند و بیش از آن فرصت بحث و گفتگو نبود. بعد از نوشیدن یکی دو فنجان چای، خوابیدند. صبح زودتر از آنها بیدار شدم. رفتم نان خریدم و وسایل صبحانه را آماده کردم. مادرم که بیدار شد، به او گفتم به دانشکده می روم و قبل از ظهر برمی گردم و از بیرون ناهار تهیه می کنم.
در حالی که خواب آلود بود، سفارش کرد آمدنشان را به سرهنگ اطلاع دهم. او گفت چون بچه ها تنها هستند، بهتر است که همین امشب به خانه آنها بروند و کار را تمام کنند.
طبق معمول هر روز، سیما نزدیک در ورودی داتشگاه تهران منتظرم بود. البته گاهی که زودتر می رسیدم، من منتظر او می ماندم. بلافاصله متوجه شدم از هر روز خوشحال ترم. وقتی به او گفتم که مادرم به اتفاق شوهرش و جمشید آمده اند، ذوق زده شد. پیغام مادرم را که همین امشب قصد دارند به خانه آنها بروند، به او دادم. سیما چنان به هیجان آمده بود که برای خبر دادن به مادرش، به خانه برگشت و من به دانشکده رفتم. حدود ساعت یازده می خواستم به خانه برگردم که سیما را دیدم. از قول مادرش گفت که چون دایی، عمو، خاله و یکی دو نفر دیگر از بزرگان فامیل را دعوت کنند، بهتر است مادرم فردا شب به خانه آنها برود. پیشنهاد مادر سیما منطقی بود. چون بدون حضور بزرگترها، موضوع خواستگاری جنبه رسمی پیدا نمی کرد.
به خانه که برگشتم، فروغ خانم و آقای مفیدی همه را به طبقه پایین دعوت کرده بودند، بوی مطبوع غذا در فضای ساختمان پیچیده بود، فروغ خانم و مادم چنان گرم صحبت بودند که انگار سالهاست یکدیگر را می شناسند. بهمن خان هم با آقای مفیدی درباره اوضاع روزگار بحث می کردند. مادرم ضمن تعریف از آنها، می گفت اگر می دانست چنین آدم هایی در این خانه با من زندگی می کنن، هرگز برایم ناراحت نمی شد.
مادرم هرگز کلمه مستاجر را به زبان نیاورد و این به دلیل روح بزرگ منشانه او بود.
بعد از صرف ناهار از فروغ خانم به خاطر آن همه زحمت تشکر کردم. آقای مفیدی می گفت:
" ما با شما احساس غریبی نمی کنیم. شما هم نباید مارو غریبه بدونین، چون طبقه بالا اونطوری که باید، برای پذیرایی مناسب نیست، بهتره این چند روز رو که مادرتون تهرون هستن طبقه پایین. اینطوری راحت تر می شه از اونا پذیرایی کرد. "
اما من قبول نکردم. دوباره تشکر کردم و برای استراحت به طبقه دوم رفتیم.
مادرم در فکر برنامه ریزی برای رفتن به خانه سرهنگ بود. به او گفتم چون باید تعدای از بزرگترهای فامیلشات را دعوت کنند، فردا شب منتظر ما هستند.
گرچه دلش برای بچه ها شور می زد، ولی از این که فرصت داشت خودش را آماده مراسم خواستگاری کند، خوشحال بود.
بعد از استراحتی کوتاه، پیشنهاد کردم در تهران گشتی بزنیم و شام را هم بیرون بخوریم. بهمن خان چند آدرس از خوانین فارس که ساکن تهران بودند، داشت و لازم می دانست سری به آنها بزند. من و مادرم و جمشید سوار اتومبیل خودم شدیم. بهمن خان هم سوار رنجرورش شد وهمگی خانه را ترک کردیم. تا مسافتی او را راهنمایی کردم و سپس از هم جدا شدیم. مادرم هم بدش نمی آمد با من تنها باشد. بالاخره حرف هایی داشت که لازم نبود بهمن خان، هرچند شوهرش بود، بشنود. دلم می خواست جاهایی مثل دربند و شمیرانات و محله هلی بالای شهر را که می دانستم برای مادرم و جمشید جالب است، به آنها نشان دهم. اما به دلیل هوای سرد و کمی وقت، صرف نظر کردم. در عوض آنها را به توپخانه، استانبول، لاله زار، شاه آباد و سبزه میدان بردم. مادرم آرزو داشت به زیارت عبد العظیم برود، بدون کوچکترین مخالفتی به سمت شاه عبدالعظیم حرکت کردم.
بین راه بیشتر درباره شب بعد صحبت می کردیم. با این که فروغ خانم کمی از آداب و رسوم خواستگاری در تهران را برای مادرم گفته بود، اما مادرم اضطراب داشت. می گفت از مراسم خواستگاری اینجا چیزی نمی داند. برای این که او را از دلشورگی بیرون بیاورم، گفتم: " زیاد با شیراز فرق نداره. مهم اینه شما قبول کردین سیما عروستون بشه. "
طولی نکشید به میدان روبروی بازار که به حرم حضرت عبدالعظیم منتهی می شد، رسیدیم. اتومبیل را کناری پارک کردم و پیاده به طرف حرم رفتیم. بازار شیر ری به پای بازار وکیل نمی رسید. آنچه جلب نظر می کرد، کباب های متعدد بود که از داخلشان دود و بوی کباب بیرون می زد و معده هر تازه واردی را به ترشح وا می داشت.
مادرم یکی دو بار به اتفاق پدرم، به شاه عبدالعظیم آمده بود. داخل حرم که شدیم سرش را به ضریح تکیه داد و با صدای بلند گریه کرد. گفت: " یاد روزی افتادم که تو پنج سال داشتی و با پدرت به زیارت مشهد رفتیم. سر راه اومده بودیم اینجا. " گریه مادر مرا تحت تاثیر قرار داد. او را به حال خودش گذاشتم. یک مرتبه به فکرم رسید چرا تا بحال با سیما به آنجا نیامده ام! برای سوگند وفاداری و عهد بستن، چه مکانی بهتر از آنجا!
تصمیم گرفتم بعد از خواستگاری، حتما سیما را به زیارت ببرم. از راه بازار که برمی گشتیم، بوی کباب اشتهایمان را باز کرده بود. به یکی از کبابی ها که سالنی مخصوص پذیرایی از خانواده ها داشت، رفتیم. خلاف بوی اشتها آور کباب، از مزه آن خوشمان نیامد. مادرم بیش از یکی دو لقمه نخورد. من و جمشید هم فقط رفع گرسنگی کردیم.
هوا کاملا تاریک شده بود که به خانه برگشتیم. بهمن خان هنوز نیامده بود. به فروغ خانم گفته بودم بیرون شام می خوریم، با این حال غذا تهیه کرده بود. ساعتی بعد بهمن خان هم آمد. هنگام برگشتن به خانه راه را گم کرده بود و حدود یک ساعت در خیابان ها سرگردان بود.



بالاخره آن شب گذشت. نزدیک غروب روز بعد، یک دسته گل بزرگ و دو جعبه شیرینی خریدیم و عازم خانه سرهنگ شدیم. با دیدن چند اتومبیل که روبروی در خانه سرهنگ پارک شده بود، متوجه شدیم مهمانان زودتر از ما آمده اند. در حیاط باز بود. برای اطلاع، زنگ در را فشار دادم و داخل شدیم. هنوز به عمارت نرسیده بودیم که که سرهنگ و خانمش و سیما به استقبال آمدند. سیاوش تا چشمش به جمشید افتاد، سر از پا نشناخته به سمتش دوید. مادرم برای سیما آغوش باز کرد و همان وهله اول او را عروس خودش خطاب کرد. با این که قبلا سفارش کرده بودم برخوردش آرام باشد، تحت تاثیر قرار گرفته بود و نمی توانست جلوی احساسش را بگیرد.
از این که سیما را در لباس و آرایشی بسیار ساده دیدم، خوشحال شدم. می دانست از این راه می تواند در دل مادرم جا باز کند. داخل سالن پذیرایی که شدیم، آقای قاجار و دو برادر سرهنگ، عموزاده ها و همسرانشان، دو عمه و خاله و دخترهایشان و چند نفر دیگر که آنها را نمی شناختیم، چند قدم به استقبال آمدند.
سرهنگ مهمانان را به مادرم و بهمن خان معرفی کرد و سپس روی مبل نشستیم. بهمن خان خیلی مسلط بود، ولی مادرم دست و پایش را گم کرده بود و نمی دانست چه باید بکند. یک مرتبه سکوت برقرار شد. کوکب خانم که سالها در آن خانه خدمتکار بود، و بعد از یک سال و نیم قهر دوباره به آنجا برگشته بود، پذیرایی می کرد. بعد از صرف چای، هر یک از مهمانان منتظر بودند دیگری سر صحبت را باز کند. مادرم لحظه ای چشم از سیما برنمی داشت. به قوا معروف به چشم خریدار به او نگاه می کرد و با معیارهای خودش او را می سنجید. لباس و آرایش ساده سیما در جلب نظر مادرم بی تاثیر نبود. دو دختر جوان که تازه آنها را می دیدم، کنار سیما نشسته بودند. گاهی آهسته در گوش او چیزی می گفتند و گاهی نیم نگاهی به من می انداختند. از طرز برخوردشان با آقای قاجار متوجه شدم نوه های او هستند..
بالاخره آقای قاجار که از همه بزرگتر بود و خودش را باسوادتر و حراف تر از بقیه می دانست، با اشاره به ایل ها و طایفه های مختلف استان فارس، سر صحبت را باز کرد و موضوع دعوای ایل قشقایی را با قوای دولتی پیش کشید. بعد سخن از قسمت به میان آمد و برای اثبات این که جلوی قسمت را نمی شود گرفت، مسافرت سرهنگ به شیراز و آشنایی اش با خانواده ما را مثال زد.
کم کم موضوع من و سیما را مطرح کرد. یکی از عمه ها که سیما را بیش از اندازه دوست می داشت، گفت هیچ وقت فکر نمی کرده خواستگار سیما یکی از عشایرزاده های فارس باشد.
از گفته ها و حتی چهره درهم آقای افشار، برادر بزرگ سرهنگ، مشخص بود با ازدواج من و سیما مخالف است. آقای افشار عقیده داشت دو خانواده از دو طبقه مختلف، به سختی زبان یکدیگر را می فهمند. و چون خانواده ما شناخته نشده، بیشتر باید در این مورد بخصوص تعمق کرد.
آقای افشار بعد از این که پک محکمی به سیگارش زد، رو به سرهنگ . گفت: " اونایی که سال ها پدر و مادرشون رو می شناختیم و رفت و آمد داشتیم، مثل خانواده ( سرداری ) دیدین که به ما چه کردن، وای به اینا که اصلا شناختی ازشون نداریم. "
مادرم با چهره ای گرفته نگاهی حاکی از این که این حرفها چه معنی می دهد، به من انداخت. با اشاره به او فهماندم چیزی نگوید. خاله سیما به قضیه خوشبین بود. گفت: " سیما و خسروخان، نزدیک دو ساله یکدیگر و دوست دارن، جناب سرهنگ و خواهرم هم که شیراز خونه آنها رفتن و از لحاظ شغل و مسکن و پول و ماشین هم که اشکالی در کار نیست، دیگه این صحبت ها یعنی چی؟ "
آقای افشار بیشتر بحث را کش می داد. از نظر او هم ازدواج سیما احتیاج به بحث نداشت، فقط می خواست به بقیه بفهماند بیشتر می فهمد.
کم کم نوبت به بهمن خان رسید. روی سخنش با سرهنگ بود. ابتدا درباره زمین که به من ارث رسیده بود، صحبت کرد. و به سرهنگ اطمینان داد هرگز برای سیما مشکلی پیش نخواهد آمد.
سرهنگ و خانمش گفته های بهمن خان را تایید کردند و سرهنگ گفت: " بله، چند روزی که شیراز خدمت بهادرخان خدابیامرز بودیم، دیدیم که واقعا آدم خوبی بود و مسلما خسرو خان هم به او رفته. "
بار دیگر نوبت به آقای افشار رسید. از چهره درهم سرهنگ و سیما و مادرش و تا حدودی یقیه، متوجه شدم راضی نیستند او چیزی بگوید. در حالی که سعی داشت سرهنگ را دلسرد کند، گفت: " خلاصه نمی شه با یه جلسه در مورد این مسئله تصمیم نهایی گرفت. "
منیژه دختر آقای افشار که زنی میانسال بود و به تازگی از سومین شوهرش طلاق گرفته بود، به شوخی و البته با کنایه گفت: " عشق سیما جان به خسرو، منو یاد قصه ها و افسانه های قدیم می اندازه که شازده ای ضمن یه سفر، عاشق روستازاده ای می شه. و روستازاده، بعدها تاج پدر دختر رو به سر خودش می ذاره... "
از جملات بی معنی منیژه خیلی ناراحت شدم. سیما به من اشاره کرد که او دیوانه است. مادرم چند لحظه سرش را پایین انداخت و بعد یک مرتبه از کوره در رفت و با حالی برافروخته و عصبانی گفت: " من از حرفای شما سر در نمیارم، خسرو پسر بهادر خان اسفندیاریه. اگه به خواستگاری دختر قوام شیرازی هم می رفت، منتش رو داشتن. این دختر شما بود که خسرو رو به تهرون کشوند و اونقدر خسرو به او علاقه پیدا کرد که بدون توجه به من و برادر و دو خواهرش، خونه و زندگیش رو رها کرد و به تهران اومد. الان یک سال و نیمه که به خونه شما رفت و آمد داره. مسلما تو این مدت زیر و روش را شناختین و حتما متوجه شدین بی نظیره، وگرنه هیچ وقت راضی نمی شدین داهاتیا رو تو خونه خودتون راه بدین. دیگه این حرفا و کنایه ها چه معنی می ده؟ "
مادرم عصبانی شده بود. با شناختی که از او داشتم، مشکل می شد آرامش کرد. ناگهان بلند شد و رو کرد به بهمن خان و گفت: " بلند شو بریم. هر وقت جناب سرهنگ و فامیلشون نا رو شناختن، بعد خدمتشون می رسیم. "
با قهر و غیظ می خواست آنجا را ترک کند. چنان ناراحت شدم که قلبم داشت از سینه ام بیرون می زد. از یک طرف حق با مادرم بود، از طرف دیگر نمی خواستم کار به اینجا بکشد. سیما و مادرش دست و پا گم کرده، از مادرم معذرت خواستند. خاله سیما، منیژه را سرزنش می کرد چرا نسنجیده هرچه از دهانش بیرون می آید، می گوید.
سرهنگ به برادرش گفت: " قبلا به شما گفته بودیم کاملا خونواده خسرو خان رو می شناسیم. " با خواهش و تمنا و حتی التماس مادرم را راضی کردم بماند. با اخم گوشه ای نشست. در میان سکوت حاکم بر فضای خانه، کوکب خانم برای همه چای آورد و میوه تعارف کرد. با داد و فریاد و در واقع حرف های منطقی مادرم، آنهایی که می خواستند حرف زیادی بزنند، به قول معروف، ماست هایشان را کیسه کردند.
بار دیگر آقای قاجار رشته سخن را به دست گرفت و با احتیاط و آرام از مرام و معرفت عشایر منطقه فارس تعریف و تمجید کرد. و ادعا داشت سالها با آنها زندگی کرده و از آداب و رسوم و روحیه شان بی اطلاع نیست. گفت: " ما افتخار می کنیم که با خوانین فارس فامیل بشیم و رفت و اومد داشته باشیم. "
از طرف دیگر خاله و مادر سیما سعی داشتند مادرم را از دلخوری بیرون بیاورند. آقای افشار و دخترش منیژه و همسرش مثل آدم هایی که با همه قهرند، مهر سکوت بر لب زده بودند و عاقبت به بهانه این که شب گذشته دزد خانه همسایه شان را زده و اعتبار ندارد بیش از این خانه را خالی بگذارند، آنجا را ترک کردند. وقتی آنها رفتند، سرهنگ رو کرد به من و بهمن خان و مادرم و معذرت خواست. گفت: " دو داماد برادرم، نااهل از آب دراومدن و او کمی بدبینه، از طرفی سیما رو برای پسرش که خارج تحصیل می کنه، کاندید کرده بود. باید به او حق بدین ناراحت باشه.
بهمن خان گفت: " به هر حال، من به عنوان پدر خسرو از هیچ مخارجی دریغ نمی کنم. مهریه هم هرقدر تعیین بشه مهم نیست. بابت ملک و مستغلات هم به عنوان پشتوانه مهریه، حرفی ندارم. "
صحبت نامزدی و عقد و عروسی به میان آمد. مادرم سعی داشت مداخله نکند. وقتی مجبور شد نظرش را بیان کند، گفت: " ما تو استان فارس فامیل زیاد داریم و چون امکان نداره همه بیان تهرون، اگه جشن تو شیراز باشه، مفصل تر از تهرون برگزار می شه. "
مادر سیما معتقد بود اگر زمان عقد و عروسی در همین یک جلسه تعیین نشود، بهتر است. گفت خوشحال می شود بیشتر در خدمت مادرم باشد.
مادرم با کنایه و پوزخند گفت: " همون طور که گفتم، الان نزدیک دو ساله با خسرو نشست و برخاست دارین، حتما به نتیجه رسیدین خانم. "
در حالی که مشغول بحث و گفتگو بودیم، کوکب و دو سرباز میز شام را که در قسمت بالای سالن قرار داشت، آماده می کردند. بعد از این که میز چیده شد، نخست به بهمن خان و مادرم و من تعارف کردند. بقیه هم به ترتیب دور میز نشستند. مادرم بین سیما و مادرش قرار گرفت. من کنار سرهنگ نشستم. تا آن ساعت از جمشید و سیاوش خبر نداشتیم. دور از قیل و قال، در یکی از اتاق ها مشغول صحبت بودند.
غذاهای گوناگون و طرز چیدن ظرف های چینی و کریستال و نقره چنان نظرمان را جلب کرد که بگو مگوی چند لحظه پیش را فراموش کردیم. پذیرایی بسیار مفصل بود و خانم سرهنگ و خاله سیما سعی داشتند به طرق مختلف ثابت کنند برای ما خیلی احترام قائلند.
بعد از صرف شام، مادرم آنچه به عنوان هدیه آورده بود، به سیما داد. می کوشید خودش را خوشحال نشان دهد. من متوجه شدم که دلخور است و هیچ کارش با رضا و رغبت نیست.
چند قطعه طلا، چند قواره پارچه و یک کلاه ماهوت انگلیسی چشم همه را خیره کرده بود. خاله سیما که واقعا حسن نیتش را از اول مجلس تا آن ساعت نشان داده بود، گفت: " کاش منیژه بود و می دید شازده خسروست نه سیما... "
دیگر این حرف ها فایده نداشت. از آن خوشحالی که همه مادرها در مراسم نامزدی یا خواستگاری پسرشان را دارند، خبری نبود.
بالاخره قرار شد جشن مفصل نامزدی و احتمالا عقد در تعطیلات نوروز سال آینده برگزار شود. نزدیک یک ساعت از نیمه شب گذشته بود که اجازه گرفتیم زحمت را کم کنیم. غیر از آقای قاجار، همه تا سر کوچه و کنار ماشین بدرقه مان کردند. در میان تعارف و تشکر و شادی، خداحافظی کردیم.
از خیابان پاستور تا یوسف آباد، همه ساکت بودیم. انگار از مراسم تدفین برمی گشتیم. ناراحتی مادرم کاملا محسوس بود. به خانه که رسیدیم گفتم: " شما نباید به خاطر جمله نامربوط منیژه خانم، این همه عکس العمل نشون می دادین. "
مادرم در حالی که وسایلشان را جمع و جور می کرد تا صبح زود عازم شیراز شوند، گفت: " از کجا معلوم قبلا ساخت و پاخت نکرده بودن! از کجا معلوم حرف همه رو نزده باشه! "
برای مخالفت، بهانه خوبی به دستش افتاده بود. وقتی از صمیمیت و مهربانی خانواده سرهنگ و سیما حرف زدم، با ناباوری گفت: " به من مربوط نیست. تو می خوای با اونا زندگی کنی. اگه خوب باشن، به نفع تو. اما اگه خدای نکرده مجنون بشی، دودش تو چشم همه ما می ره. "
بهمن خان و جمشید خوابیدند، ولی من و مادرم مدتی بیدار ماندیم. خوابمان نمی برد. مادرم برای ناهید دلسوزی می کرد. می گفت: " بنده خدا وقتی شنید می خوام بیام تهرون، به خونه ما اومد و برات سلام رسوند. "
مثل گناهکاری که از بازگو کردن گناهشان شرمنده می شوند، دلم نمی خواست نامی از ناهید برده شود. با کم حوصلگی و عصبانیت گفتم: " حالا چه وقت این حرفاست مادر؟ خودت بارها گفتی که با قسمت نمی شه مبارزه کرد. " نگاهی پرمعنی به من انداخت و به نشانه تاسف سر تکان داد و گفت: " هیچ مادری بد فرزندش رو نمی خواد پسرم. امشب چیزهایی دستگیرم شده که این خونواده نا رو خیلی کمتر از خودشون می دونن.. در صورتی که خودت می دونی پدرت، سرهنگ و امثالش رو نوکر در خونه اش هم حساب نمی کرد. "
گفتم: " نه والله، اتفاقا آدمای بامعرفتی هستن و همیشه از خونواده ما تعریف می کنن. "
به هر حال، مادرم دلخور بود، ولی قول داد به خاطر من هر کاری از دستش بربیاید، انجام دهد. گفت ایام نوروز به تهران می آیند.
آنها روز بعد تهران را ترک کردند و من با افکاری خسته از حرفهای مادرم و این که چرا باید دلخوری پیش بیاید، به دانشکده رفتم.
سیما را در محوطه دانشکده دیدم. خیلی خوشحال بود. خنده از لبهایش دور نمی شد. ذوق زده گفت: " دیدی بالاخره من و تو مال هم شدیم. "
با اینکه سعی می کردم به ناراحتی ام پی نبرد، اما خیلی زود متوجه آثار خستگی در چهره ام شد. خنده روی لبانش خشکید و گفت: " چیه؟ مثل این که خوشحال نیستی! "
وانمود کردم چیز مهمی نیست و فقط خسته ام.
گفت: " فکر می کردم امروز از هر روز خوشحال تر می بینمت، چرا که دو ساله منتظر چنین روزی بودیم. حتما مادرت درباره ما چیزی گفته یا شاید از من خوشش نیومده. "
گفتم: " اولا که چیزی نگفته. به فرض هم چیزی گفته باشه، ناراحتی من به خاطر اینکه تو رو زیاد دوست دارم و حاضر نیستم هیچ کس درباره تو حرف بزنه. "
اصرار داشت نظر مادرم را درباره خودش بداند. طوری که ناراحت نشود، گفتم: " اگه منیژه خانم اون حرفارو نمی زد و آقای افشار برخوردش بهتر بود، مادرم هرگز بهونه پیدا نمی کرد. "
چهره سیما درهم رفت. چند لحظه ساکت ماند، سپس سرش را پایین انداخت و با صدای گرفته گفت: " حتما تو هم ناراحت شدی؟ "
گفتم: " رفتار عموت، مادرم یا هر کس دیگه اگه از این هم بدتر باشه، هیچ اثر نامطلوبی در عشق من و تو و تصمیمی که داریم، نمی ذاره. "
آن روز بعد از اتما کلاس ها، ناها را باهم خوردیم. بیشتر حرف هایمان درباره شب گذشته بود. او را قانع کردم مخالفت مادرم موقتی است و انشاالله همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود.
روزها و هفته ها و ماه ها بدون توجه به افکار و عقاید انسانها، پشت سر هم می گذاشتند. من و سیما هر روز یکدیگر را می دیدیم. اغلب تعطیلات به خانه آنها می رفتم و با پای خیال، چهار نعل، به جلو می دویدیم و به امید موقعیت اجتماعی مان افق سعادت و موفقیت را آفتابی و روشن می دیدیم.
گاهی سیما به خانه ما می آمد و در کارهای خانه کمک می کرد. یکی از ویژگی های من نسبت به برخی از جوانان هم سن و سالم این بود که هرگز به خودم اجازه نمی دادم از آنچه شرع و عرف منع کرده، تجاوز کنم و همین اخلاق و رفتارم باعث شده بود روز به روز اعتماد سیما و خانواده اش به من بیشتر شود. سرهنگ به من اطمینان داشت و در بعضی موارد، در تصمیم گیری های خانوادگی نظرم را می خواست و برایم احترام خاصی قائل بود.
ابراهیم، دوست و هم کلاسی اهوازی ام و مجید همسایه روبروی خانه مان، دوستانی بودند که بعد از سیما و خانواده اش، اوقات فراغتم را با آنها می گذراندم. یکی از دخترهای دانشجو که اهل شمال بود، کم کم فکر ابراهیم را به خودش مشغول کرده بود. چون صابون دوست داشتن به تنم خورده بود، هرگز او را منع نکردم. برعکس سعی داشتم کمکش کنم.
ذهن و فکر مجید این بود دوره تخصصی رشته مورد علاقه اش را در فرانسه بگذراند. آقای مفیدی هم گاهی که ما سه نفر در طبقه بالا جمع می شدیم، به ما می پیوست و درباره موضوع های مختلف بحث می کردیم.
گاهی ترگل از قول مادرم نامه می نوشت. در نامه ها اصلا اشاره ای به سیما نمی کرد و امکان نداشت از ناهید و خوبی او و این که در استان فارس لنگه ندارد، مطلبی ننویسد.
یک روز تصادفا آخرین نامه مادرم که تازه رسیده بود، دست سیما افتاد. چنان ناراحت و عصبانی شد که با قهر و غیظ آنجا را ترک کرد.
روز بعد در محوطه دانشگاه ظاهرا سعی داشت به من اهمیت ندهد. از حرکات بچه گانه او خنده ام گرفت. خنده های من بیشتر او را ناراحت می کرد. می گفت: " اگه مادرت منظوری نداره چرا از ناهید این همه می نویسه و یک کلمه از من که می خواهم عروسش بشم، یاد نمی کنه! " اشک در چشمانش حلقه زده بود. با بغض گفت: " اگه پشیمون شدی، مهم نیست. به شیراز برگرد و با ناهید ازدواج کن. "
هرچه می خواستم به او بفهمانم اشتباه می کند، فایده نداشت. بالاخره عصبانی شدم. دو هفته با هم قهر بودیم. آن دو هفته چنان به ما سخت گذشت که بعد از آشتی، انگار سالها یکدیگر را ندیده بودیم. چه آشتی لذتبخشی بود!
کم کم به آخر سال نزدیک می شدیم و بحث و تبادل نظر درباره جشن نامزدی یا عقد من و سیما بیشتر شد. خانم سرهنگ معتقد بود هر چه زودتر سر خانه و زندگی مان برویم، بهتر است. او به شوخی می گفت دیگر از این قایم موشک بازیها خسته شده است.
بعضی از اقوام آنها عقیده داشتند بهتر است تا پایان تحصیلاتمان نامزد باشیم. سرهنگ مسئولیت و اختیار تصمیم گیری را به عهده خودمان گذاشته بود. می گفت: " خودتان بهتر از هر کس دیگه می دونین تکلیفتون چیه. "
من و سیما بعد از مدتی صحبت به این نتیجه رسیدیم هر چه زودتر عروسی کنیم، بهتر است.
بالاخره روز بیستم اسفند، بعد از امتحان آخرین واحد ترم چهارم، با اتومبیل خودم عازم شیراز شدم.
شیراز بدون وجود پدرم، آن صفایی را که من انتظار داشتم، نداشت. اگر به خاطر سیما و مراسم عقد نبود، هرگز به خانه بهمن خان پا نمی گذاشتم. چون با همه محبتی که به من داشت، از او خوشم نمی آمد.
زنگ زدم. طولی نکشید که در به روی پاشنه چرخید و مادرم در آستانه در ظاهر شد. مثل همیشه تحویلم نگرفت. برخورد سردش را حس کردم. ترگل و آویشن هم مثل همیشه نبودند. جمشید هم سعی داشت سرسنگین باشد. بهمن خان هم برخلاف آنچه ادعا داشت، از آمدن من خوشحال نشد.
بعد از رفع خستگی، هنگام صرف شام که همه اهل خانواده- غیر از پسر و دختر بهمن خان که نزد عمه شان زندگی می کردند- جمع بودند، برای اینکه سر صحبت باز شود، اسباب کشی آقای مفیدی به طبقه بالا را مطرح کردم.
مادرم پرسید: " چرا؟ "
گفتم: " جهیزیه سیما زیاده و بالا کوچیک بود. "
مادرم با تعجب چرسید: " مگه سیما جهیزیه اش را آورد؟ "
گفتم: " به زودی میاره. منتظر هستن تا شما بیاین. بدون شما هرگز کاری انجام نمی شه. "
مادرم نگاهی به بهمن خان انداخت و پوزخند زد.
ناراحت شدم . گفتم: " این بار همه چیز تغییر کرده، همه یه جور دیگه شدین. چی شده؟ "
مادر گفت: " شاید تو خلق و خوی تهرونی و فرنگی پیدا کردی، وگرنه من همون مادرت هستم و این برادرته و این دو تا هم خواهراتن. هیچ چیز عوض نشده، تو فرق کردی. "
بهمن خان از جمله من چنان ناراخت شذ که آب دهانش را با غیظ قورت داد و گقت: " پدرت رو که نکشتم جاش بشینم، مادرت با رضا و رغبت زن من شد و حاضر نیستم متلکهای تو رو یشنوم. " با قهر و خشم از کنار سفره بلند شد. مادرم با اخم های درهم گفت: " این چه طرز حرف زدنه؟
گفتم: " شما منو وادار می کنین. این چه طرز یرخورده؟ قبل از این خیلی مهربون برخورد می کردین. فکر کردم الان همه چیز مرتبه و شما و شما آماده حرکت به تهرون هستین. "
مادر گفت: " قرار نبود به این زودی عروسی کنین، ما اصلا آماده نیستیم. هر کس تصمیم گرفته، خودش مسئولیت تو رو به دوش بکشه. "
گفتم: " مگه شما قول ندادین مه تعطیلات نوروز به تهرون بیاین؟ اصلا چرا تو نامه تون یادی از سیما نمی کردین و مرتب ار ناهید می نوشتین؟ فکر نکردین دارین با سرنوشت من بازی می کنین؟

مادرم گفت: " ما تصمیم گرفتیم تو زندگی تو مداخله نکنیم. اصلا به من و بهمن خان مربوط نیست، خودت می دونی. "
رو کردم به بهمن خان که کمی دورتر از ما با اوقات تلخ نشسته بود. گفتم: " شما در خونه سرهنگ ادعا داشتین که به عنوان پدر من از هیچ چیز مضایقه ندارین، چه طور شد یه مرتبه زدین زیر قولتون؟ "
گفت: " والله مادرت می گه اگه ما مداخله نکنیم، بهتره. "
چند لحظه ساکت شدم. خاطرات و اتفاقات گذشته، مثل پرده سینما از جلوی چشمم گذاشتند. مرگ پدرم، تشییع جنازه و شیون و واویلای مادرم، ازدواج مادرم با بهمن خان، شب خواستگاری، صحبت با پدرم در باغ قوام درباره سیما، تهران، دایی نصرالله، مادرم...
روی پیشانی ام عرق سرد نشست. همه چیز در نظرم تیره و تار شد. نفهمیدم کجا هستم و چه باید بکنم. با همه وجودم به خشم آمدم. گوشه سفره را گرفتم و بلند کردم. هر چه داخل سفره بود یه گوشه ای پرتاب شد. با صدای بلند گفتم: " بهمن خان تو لیاقت جانشینی پدرم رو نداری. اکه به خاطر سیما و موقعیت خودم نیود، هرگز یادی از شما نمی کردم. "
به مادرم گفتم: " تو دروغ می گفتی پدرم را دوست می داشتی. تنش رو تو خاک لرزوندی. تو و بهمن خان دروغ گفتین و با آبروی من یازی کردین. شما تو زندگی شرف و انسانیت و عشق و معرفت رو نمی شناسین... "
لحظه به لحظه صدایم بلندتر می شد. بهمن خان در برابرم جبهه گرفت. چنان عصبانی بودم که با مشت به سینه اش کوبیدم. پرت شد روی زمین. جمشید به پشتیبانی او درآمد، او را به دیوار کوبیدم. مادرم عصبانی تر از من بود. با صدای بلند به هم پرخاش می کردیم. داد و فریاد و سر و صدای ما باعث شد همسابه ها دم در خانه جمع شوند.
بهمن خان با مشاهده همسایه ها، به سمت من هجوم آورد. همسایه ها با عجله جلوی مرا گرفتند. یکی از آنها با خواهش و تنها مرا به خانه خودش یرد. خشمم که فرو نشست، به خانه زن دایی رفتم. خوشبختانه پسر بزرگش آنجا بود. سر و صورت خراشیده و رنگ رخسارم، نشان می داد با کسی زد و خورد داشته ام. ماجرا را که تعریف کردم، زن دایی تعجب کرد. می گفت از من که یک دانشجو هستم، بعید است دعوا کنم. باورش نمی شد بهمن خان را تهدید به مرگ کرده باشم. آن شب آنجا ماندم و تا نزدیک صبح به این می اندیشیدم که چگونه بدون مادرم و بهمن خان بع تهران بازگردم و چه بگویم؟
برای مادرم و بهمن خان پیغام فرستادم که اموال پدرم باید ظرف دو سه روز به نسبت تقسیم شود و آنها را تهدید کردم اگر بخواهند برخلاف خواسته من عمل کنند، با تفنگ پدرم همه را می کشم.
چاره ای نبود. به خودم گفتم، " سیما لااقل دلش به من خوش است. من چه کسی را دارم! پدرم که نیست! مادرم که شوهر کرده، دیگر چه کسی می ماند؟ "
روز بعد به خانه مادرم رفتم. به گمان این که از رفتار شی گذشته پشیمان شده ام، قیافه گرفت و از من روی برگرداند. نه پشیمان شده بودم نه معذزت خواستم. خیلی جدی به او گفتم هرچه زودتر تکلیف ارث پدرم را معلوم کند، چون باید به تهران برگردم.
نگاهی با حسرت به من انداخت و آه کشید. اشک از گوشه چشمش سرازیر شد. با صدایی گرفته گقت: " تهرون هم که بودم به تو گفتم: " هیچ مادری بد فرزندش رو نمی خواد. می ترسم آه ناهید تو رو بگیره. "
اصلا به گفته های او توجه نکردم. قرار گذاشتم شب جمعه، یعنی دو روز بعد همه یزرگترها و ریش سفیدان فامیل را جمع کنم تا درباره تقسیم املاک پدر تصمیم بگیرند. گریه و خواهش او کوچکترین تاثیری تداشت. در را محکم به هم زدم و سوار اتومبیل شدم. بدون مقصد حرکت می کردم. به فکرم رسید سری به بهرام بزنم. شک داشتم او در آن قصل قصرالدشت باشد. به خانه پدرش در شیراز رفتم، او و همسرش آنجا بودند. خوشحال شدم. مثل غریبه ای که در شهری دورافتاده به آشنایی برمی خورد، او را در آغوش گرقتم. از من گله داشت چرا هر وقت به شیراز می آیم، سراغش نمی روم. حق داست. از او معذرت خواستم. اوقات تلخ و چهره درهم و اندوهگین من اجازه نمی داد آنچه در درونم می گذشت، پنهان کنم. قضیه بگومگو با مادرم و بهمن خان را برایش تعریف کردم.
بهرام از بهمن خان خوشش نمی آمد.. از مادرم هم دل خوشی نداشت. به نظر او ازدواج مادرم با کسی که پدرم او را آدم حساب نمی کرد، ابدا کار درستی نبود.
[عکس: 20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
}