تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان " بانوان عمارت میسالونگی " اثر کالین مک کالو
#31

هنگامی که جان اسمیت میسی را جلوی میسالونگی پیاده کرد، صدای ارگ نگذاشت کسی متوجه او شود؛ هیچ کس صدای آمدن و رفتن ارابه را نشنید و هیچ کس ندید که میسی پشت خانه خزید و به طرف آغل رفت. جایی که خود را پنهان کند وجود نداشت، اما به هر ترتیب خورجین را پشت کیسه ای علوفه گذاشت، سپس آغل را ترک کرد و به طرف درختان میوه رفت تا هنگامی که مادرش گاو را می دوشید، آن جا پنهان شود. البته گاو صدای قدم های او را می شناخت و به طرز رقت انگیزی ماق کشید تا دوشیده شود؛ اما پیش از این که حیوان واقعاً پریشان شود، دروسیلا با یک سطل آمد.
میسی خود را پشت تنومندترین درخت سیب جمع کرد و چشمانش را بست و آرزو کرد کاش دچار بیماری قلبی بود، ترجیحاً آن قدر وخیم که موجب می شد هرگز روی صبح را نبیند.
تا پیش از اینکه تاریکی مطلق حکم فرما شود از جای خود تکان نخورد، سرمای نافذ بهاری کوهستان آبی او را از پشت درختان بیرون آورد و به سوی گرمای نسبی آغل کشاند. آلاله دراز کشیده و پاهایش را زیر خود فرو برده بود و در حالی که پستان هایش کاملا خالی بود با متانت نشخوار می کرد. بدین ترتیب میسی یک کیسه تمیز کنار گاو روی زمین انداخت، خود را روی آن جمع کرد و سر وشانه اش را به شکم گرم آلاله که غار و غور می کرد تکیه داد.
البته میسی باید همان لحظه ای که جان اسمیت رفت، جرأت و شهامت خود را جمع می کرد و وارد خانه می شد، اما هنگامی که کوشید پاهایش را وا دارد از پلکان ایوان بالا روند، از رفتن امتناع کردند.
چه طور می توانست به مادرش بگوید که به شخصی تقریباً بیگانه پیشنهاد ازدواج داده و او قبول نکرده است؟ یا اگر نخواست این را بگوید، چه داستانی جعل کند که متقاعد کننده باشد؟ میسی اهل داستان بافی نبود، او فقط یک داستان خوان بود. به خود گفت، شاید فردا بتونی اعتراف کنی و از درد و غم آن، نفسش در سینه حبس شد؛ اما چه قدر بدتر خواهد بود اگر شبی را جایی به جز زیر سقف میسالونگی سپری کند؟ چه کسی باور خواهد کرد که او شب را کنار یک گاو گذرانده است؟ خویشتن خوب او زمزمه کرد که فوراً به خانه برود؛ اما خویشتن بدتر نمی توانست شهامت پیدا کند.
اشک هایش جمع شد و فرو ریخت، چرا که میسی به حد مرگ خسته بود، نه آن قدر به خاطر فعالیت جسمی، که به خاطر انفجار هولناک اراده اش که او را به دیدن جان اسمیت فرستاده بود.
میسی گریست.
«وای، آلاله، چه کار باید بکنم؟»
آلاله فقط تغییر کرد و کمی بعد، میسی به خواب رفت.
خروس میسالونگی از روی میله ای درست بالای سر میسی، شیپور بد آهنگ خود را به صدا در آورد و او را یک ساعت پیش از طلوع خورشید از خواب بیدار کرد. میسی از جا جهید، گیج بود، سپس با غصه و سر در گمی تازه دوباره به بالش زندۀ خود تکیه داد. گرسنه نبود، تشنه نبود، چه باید می کرد؟ اوه! چه باید می کرد؟
اما تا هنگام طلوع تصمیمش را گرفته بود که چه کند و با تصمیمی راسخ از جای خود برخاست. شانه و برس خود را از خورجین بیرون آورد، تا جایی که می توانست سر و وضعش را مرتب کرد. هنگامی که تلاش خود را به پایان رساند، نا امیدانه دریافت که بوی تند گاو می دهد.
هنگامی که از کنار میسالونگی رد شد، هیچ صدای زندگی از آن شنیده نمی شد و از پنجرۀ اتاق مادرش صدای خرخرهای کوچک می آمد. خطر شنیده شدن وجود نداشت.
بار دیگر در دره جان اسمیت بود، نه با فریبندگی رویای دیروز، نه با شادی غیر قابل کنترل دیروز که هیچ چیز غیر ممکن به نظر نمی رسید و همه چیز با پایانی خوش مجسم می شد. این بار میسی با امید اندک اما عزمی آهنین گام بر می داشت.
این بار پاسخ منفی را نمی پذیرفت، حتی اگر این به منزلۀ گذراندن هر شب در آغل مادرش در کنار آلاله و باز گشتن هر روز او به ته درۀ جان اسمیت برای تقاضای دوباره می بود. چرا که باز هم تقاضا می کرد، اگر امروز جواب منفی می داد، فردا و روز بعد، و روز بعد از آن...
هنگامی که به محوطۀ مسطح و اتاقک رسید ساعت ده شده بود؛ همان دود سیاه مواج از دودکش بیرون می آمد؛ اما مانند دیروز از جان اسمیت خبری نبود. روی تنه درخت نشست و منتظر ماند.
شاید او هم گرسنگی را پشت سر گذارده بود؛ هنگامی که ظهر آمد و گذشت بدون این که اثری از جان اسمیت پیدا شود، میسی تن به قضا داد که تمام بعد از ظهر را هم منتظر او شود. واقعاً، خورشید مدت ها بود که پشت دیوارهای عظیم بالا پنهان شده بود و نور به سرعت محو می شد.
آن گاه او به خانه باز گشت. جدی تر از دیروز، هم چنان کور نسبت به میسی که روی تنۀ درخت نشسته بود.
«آقای اسمیت!»
«باز هم؟»
او فوراً جلو آمد، جلویش ایستاد و نگاهش کرد. نه با عصبانیت، ولی با روی گشاده هم نه.
«برای چی دوباره برگشتی؟»
«با من ازدواج می کنین، آقای اسمیت؟»
این بار دستش را زیر آرنج میسی نگذاشت تا او را به سوی اتاقک ببرد، هنگامی که میسی بلند شد، او برگشت تا تماماً مقابل صورت او قرار گیرد و به چشمانش بنگرد.
پرسید: «کسی تو رو به این کار وادار کرده؟»
«نه.»
«واقعاً این قدر برات اهمیت داره؟»
«به قیمت تمام زندگیم. من به خونه برنمی گردم! هر روز می آم و دوباره تقاضا می کنم.»

[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#32

جان اسمیت در حالی که لب هاش باریک و به هم فشرده بود، گفت: «تو با آتیش بازی می کنی، دوشیزه رایت. هرگز به مغزت خطور نکرده اگه زنی دست از سر مرد بر نداره، ممکنه اون مرد یک کار خشونت آمیز انجام بده؟»
میسی لبخندی با صفا، زیبا و فرشته وار زد. «بعضی از مردها ممکنه چنین کاری بکنن، اما شما نه، آقای اسمیت.»
«تو واقعاً چی بدست می آری، چی می شه اگه بگم باهات ازدواج می کنم؟ این همون شوهریه که تو می خوای، مردی که اونقدر فرسوده اش کردی تا این که غیر از تسلیم شدن یا خفه کردن تو ندونه برای آرامش یافتن چکار باید بکنه؟»
صدایش پایین آمد و بسیار سخت شد. «توی این دنیای بزرگ و وسیع، دوشیزه رایت، یک احساس نحس به نام نفرت وجود داره. التماس می کنم اونو از قفس آزاد نکن!»
میسی پرسید: «با من ازدواج می کنی؟»
او دهانش را به هم فشرد، هوا را از بینی خود خارج ساخت و سرش را بالا گرفت تا از بالای سر میسی به چیزی که او نمی توانست ببیند، خیره شود و برای زمانی که خیلی طولانی به نظر می رسید چیزی نگفت. سپس شانه هایش را بالا انداخت، به میسی نگاه کرد. «قبول می کنم که از دیروز تا حالا خیلی دربارۀ تو فکر کردم و حتی سخت ترین کارهایی رو که می تونم پیدا کنم هم منو از فکر تو منحرف نکرد و در عجب موندم شاید راهی به من پیشنهاد شده تا تقاص پس بدم و اگه پیشنهاد تو رو نادیده بگیرم، شاید اقبالم ناپدید بشه.»
«راهی برای اینکه تقاص پس بدی؟ تقاص برای چی؟»
«همین طوری گفتم، هر کسی چیزی برای تقاص پس دادن داره، هیچ کس بی گناه نیست. با تحمیل خودت به من، علتی برای تقاص پس دادن به وجود می آری. متوجه نیستی؟»
«چرا.»
«اما برات فرقی نمی کنه؟»
«من هر چیزی رو که نصیبم بشه با خوشحالی می پذیرم آقای اسمیت، در صورتیکه بتونم شما رو هم باهاش داشته باشم.»
«خیلی خوب، باشه. من با تو ازدواج می کنم.»
تمامی درد و کرختی میسی از میان رفت.
«اوه! متشکرم آقا اسمیت! پشیمون نمی شین، قول می دم!»
او غرغرکنان گفت: «تو یک بچه ای دوشیزه رایت! یک زن بالغ نیستی و شاید به همین علته که من به جای خفه کردنت، تسلیم شدم. واقعاً نمی تونم باور کنم که مکر و حیلۀ تو زنانه باشه. فقط هیچ وقت علتی برای تغییر این عقیده به من نشون نده.»
و حالا دست او زیر بازوی میسی رفت، علامتی برای حرکت.
میسی پرسید: «یک چیزی هست که باید بپرسم، آقا اسمیت.»
«چی؟»
«که ما هیچ وقت به مردن قریب الوقوع من اشاره نکنیم و نگذاریم بر رفتار ما تأثیر بگذاره. من می خوام آزاد باشم! و اگه مرتباً با کلام یا رفتار به من یادآوری بشه که به زودی میمرم، نمی تونم آزاد باشم.»
جان اسمیت گفت: «موافقم.»
میسی که نمی خواست اقبال نیکش را از دست بدهد، چرا که احساس می کرد در آن زمینه تا جایی که مصلحت بود پیش رفته است، وارد اتاقک شد و به آرامی به طرف یکی از صندلی های آشپز خانه رفت تا بنشیند، در حالیکه جان اسمیت میان درگاه چرخید و از میان آن، به آغاز مه خزیده بر زمین آن شب خیره شد.
میسی در سکوت به پشت او نگاه کرد که بلند و پهن و در این لحظه، بی نهایت گویا بود. اما پس از پنج دقیقه جرأت یافت تا بپرسد: «حالا چی می شه، آقای اسمیت؟» صدایش خیلی کوتاه و عذرخواهانه بود. جان اسمیت از جایش پرید گویی وجود میسی را در آن جا فراموش کرده بود و رفت تا مقابل او پشت میز بنشیند. چهره اش در تاریکی پر از سایه بود، دل تنگ، بی جان و کمی ترسناک. اما هنگامی که لب به سخن گشود، به قدر کافی بشاش بود، گویی تصمیم گرفته بود خود را بیش از آن چه موقعیت ایجاب می کرد ناراحت نسازد.
گفت: «اسم من جان است. و بلند شد تا دو چراغ را روشن کند که هر دو را روی میز گذاشت تا بتواند صورت میسی را ببیند. کار اصلی اینه که ما مجوز بگیریم و ازدواج کنیم.»
«چه قدر طول می کشه؟»
او شانه هایش را بالا انداخت. نمی دونم، اگر اشکالی پیش نیاد، یکی دو روز، شاید هم با یک مجوز مخصوص، زودتر. در این فاصله بهتره تو رو به خونه برسونم.»
میسی گفت: «اوه! نه! من همین جا می مونم.»
در حالیکه امید در دل جان اسمیت شکوفه می زد، گفت: «اگر این جا بمونی احتمالاً باید ماه عسلت رو پیش از موقع شروع کنی.»
عجب فکری! ممکن است این موضوع برای او جالب نباشد! آخر بیشتر زنان این طور بودند و او می توانست در این مورد سخت گیر باشد. دختری مانند میسی به راحتی می ترسید. در این لحظه اشتباه کرد و به میسی نگاه کرد تا واکنش او را ببیند و دختر بیچاره در حال مرگ آنجا نشسته بود و با محبتی ابلهانه به او می نگریست، مانند توله سگی سرشار از عشق. قلب خفتۀ جان اسمیت تپید، احساس دردی تلخ و ناآشنا به او دست داد؛ چرا که میسی واقعاً تمام روز فکرش را مشغول کرده بود. فرقی نمی کرد چه قدر سخت کار کرده بود تا تصویر او را از مغزش بزداید و خلأئی را که در نتیجه کار بدنی ایجاد می شود، جایگزین آن کند. او رازهای خود را داشت، بعضی از آنها به قدری عمیق دفن شده بودند که به راحتی می توانست به خود بگوید هرگز از آن رازها رنج نبرده است، که در تازگی و برهنگی یک زندگی دوباره متولد شده است. اما تمام روز چیزهایی او را نیش می زدند و زمزمه می کردند و ذره ذرۀ وجودش را می جویدند و تمام لذتی را که در دره اش می یافت ناپدید شده بود. شاید می بایست تقاص پس دهد؛ شاید علت آمدن میسی همین بود. اما به راستی کاری انجام نداده بود که تقاصی به این بزرگی، به این ملال انگیزی، بپردازد. او کاری نکرده بود!
شاید دوست نداشته باشد، به او نشان بدهد که زمین بایر بدن چگونه است، و همراه با آن انزجارات را. او یک زن است.
اما میسی آن را دوست داشت و استعداد حیرت انگیزی از خود نشان داد. هنگامی که سه ساعت بعد آنها بدون صرف شام به رختخواب رفتند، جان اسمیت عبوسانه پیش خود تصدیق کرد که میخ دیگری به تابوتش زده شده است.
عجایب هرگز پایان نمی پذیرفتند.
واکنش های مهرآمیز این پیردختر که در آغاز به طرز وحشتناکی ناآگاهانه، اما بدون شرمندگی بود، نامهربانی و خشونت را برای او غیر ممکن می ساخت.
چه قدر زندگی در او وجود داشت که تنها منتظر تلنگری بود. ناگهان فکر اینکه پایان زندگی میسی نزدیک است او را به وحشت انداخت.
دل سوزاندن به حال کسی که نمی شناختش چیزی بود کاملاً متفاوت با اینکه با همان برهان، نسبت به شخصی که با او بسیار نزدیک بود رو به رو شود. مشکل زیر یک سقف خوابیدن همین بود، که بیگانه ها را خیلی سریع تر از ده سال آشنایی مؤدبانه هنگام صرف چای، به هم نزدیک می کرد.

[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
#33

نور کم رنگی از پنجره به درون می تابید. بنابراین میسی آهسته از رختخواب بیرون آمد و در حالیکه می لرزید روبدوشامبر خود را از کیفش بیرون آورد و به تن کرد. چه قدر همه چیز خوب بود! با دیدی واقع گرایانه به آن چه گذشته بود نگریست. آرامش و احساس، نور و گرما، اوه بله، واقعاً عالی بود!
تا حدی که امکان داشت به آهستگی در اتاقک حرکت می کرد. اجاق را گرم کرد و کتری را روی آن گذاشت. البته فعالیتش جان اسمیت را بیدار کرد و او نیز از رختخواب بیرون آمد.
واکنش او به میسی بسیار لذت بخش بود. به سویش رفت و او را در آغوش گرفت و آرام تکانش داد، هنوز نیمه خواب بود و بدین ترتیب سنگینی اش احساس می شد و ریشش گردن او را خراش می داد.
میسی زمزمه کنان گفت: «صبح به خیر.» لبان خندان او شانه اش را نوازش داد.
جان اسمیت زیر لب گفت: «صبح به خیر.» آشکار بود که از واکنش میسی خوشش آمده است.
البته میسی گرسنه بود، زیرا در واقع دو روز می شد که چیزی نخورده بود. گفت: «من صبحانه درست می کنم.»
«می خوای حمام بگیری؟» صدایش بیدارتر به گوش می رسید، اما میسی سعی نکرد خود را از او کنا ر بکشد. حتما بوی آلاله را احساس کرده بود!
«بله؛ خواهش می کنم.»
«کفش هات رو بپوش.»
هنگامی که میسی پوتین هایش را می پوشید، بدون اینکه بند هایش را ببندد؛ جان اسمیت دو حولۀ بزرگ، کهنه و خشن، اما تمیز از یک صندوق بیرون آورد.
محوطۀ مسطح از شبنم صبحگاهی برق می زد و هنوز سایه ای عمیق بر آن بود، اما هنگامی که میسی به بالا نگاه کرد، دیوارهای عظیم سنگی دره از طلوع خورشید به سرخی می درخشیدند و آسمان اشعۀ شیری رنگ مروارید - با تلؤلؤ پوست یونا - را به خود گرفته بود. همه جا پرندگان آواز می خواندند، همیشه راغب تر بودند هنگام طلوع آواز سر دهند.
میسی هم اکنون از فکر شست و شو در آب سرد رودخانه به خود می لرزید. به نظر می رسید جان اسمیت از آن مردان باشد که از استحمام در آب سرد لذت می برند.
با خود فکر کرد: شاید در چاهی که برای خود کندم سقوط کنم و از شدت سرمای آب دچار تشنج شوم و روی سنگی بیفتم و بمیرم.
اما جان اسمیت به جای آنکه میسی را به طرف رودخانه ببرد، او را به بیشۀ درختان سرخس و کلیماتیس های وحشی پر از گل های سفید پر مانند برد و آنجا در مقابل او، زیباترین حمام دنیا وجود داشت، یک چشمه آب گرم که از شکاف میان دو تخته سنگ از بالای یک سراشیب کوچک سنگی چکه چکه داخل حوضچه ای خزه گرفته می ریخت، باریک تر از آن بود که بتوان به آن آبشار گفت. میسی مثل برق لباسش را بیرون آورد و لحظه ای بعد داخل حوضچۀ آب زلال که حرارتی به اندازۀ گرمای بدن داشت وارد شد. پیچک های بخار با سستی در میان هوای سرد بلند می شدند. آبگیر حدود نیم متر عمق داشت و کف آن تخته سنگ، تمیز و صاف بود. از زالو نیز خیری نبود!
جان اسمیت در حالیکه به صابون گران قیمتی که روی طاقچۀ کوچکی کنار حوضچه قرار داشت اشاره می کرد، گفت: «آب رو خیلی صابونی نکن، از قرار معلوم آب حوضچه هرز می ره، چون نه بالاتر می آید نه آب چشمه قطع می شه، اما نباید سر نوشت رو وسوسه کرد.»
میسی گفت: «حالا می فهمم چرا این قدر تو تمیز هستی.»
و به حمام های میسالونگی فکر کرد که تنها دو سانتی متر آب در ته یک لگن زنگ زده داشت و از آب داغ کتری و آب سرد سطل درست شده بود. و آن مقدار نامناسب آن با بدبختی توسط هر سه بانوی میسالونگی استفاده می شد و میسی، کوچک ترین عضو خانواده، همیشه ته صف قرار داشت.
به هر حال، هنگام صرف صبحانه جان اسمیت سر اصل مطلب رفت: «یک دفترخانه باید توی کاتومبا باشه، ما اونجا می ریم و مجوز ازدواج می گیریم.»
میسی گفت: «اگه من فقط تا میسالونگی با تو بیام و بعد برم بایرون و سوار قطار بشم، فکر می کنم هم زمان با تو به کاتومبا برسم. باید مادرم رو ببینم، مواد غذایی بخرم و یک کتاب به کتابخونه برگردونم.»
ناگهان جان اسمیت احساس خطر کرد: «تو که نقشۀ یک عروسی بزرگ رو توی فکرت نداری، نه؟»
میسی خندید: «نه! فقط من و تو کافی هستیم. هر چند من یک یادداشت برای مادرم گذاشتم و می خوام مطمئن بشم خیلی نگران نیست؛ ضمناً صمیمی ترین دوست من توی کتاب فروشی کار می کنه، از نظر تو اشکالی نداره اونم به عروسی ما بیاد؟»
«نه، اگه تو بخوای،گر چه اخطار می کنم اگه بتونم مسئولان رو راضی کنم، می خوام همین امروز کلک کار کنده بشه.»
«توی کاتومبا؟»
«آره.»
ازدواج با لباس قهوه ای!... چه قدر بد...!
میسی آه کشید: «بسیار خوب، فقط اگه قولی به من بدی.»
او محتاطانه پرسید: «چه قولی؟»
«وقتی من مردم با لباس سرخ توری منو دفن می کنی؟ یا اگه نتونستی اونو پیدا کنی، هر رنگی به جز قهوه ای؟»
جان اسمیت حیرت زده نگاه کرد: «تو رنگ قهوه ای دوست نداری؟ تا حالا ندیدم چیز دیگه ای بپوشی.»
«من قهوه ای می پوشم برای این که فقیر، ولی محترم هستم. رنگ قهوه ای چرک رو نشون نمی ده، هرگز از مد نمی افته، هیچ وقت رنگ و رو رفته نمی شه و هرگز بی ارزش و عوامانه نیست.»
جان از این گفته خندید، اما به برنامۀ کارشان بازگشت: «گواهی تولد داری؟»
«آره، توی کیفمه.»
«اسم واقعی ات چیه؟»
واکنش میسی غیر عادی بود؛ او سرخ شد، خود را روی صندلی جا به جا کرد و دندان هایش را به هم فشرد: «نمی تونی فقط از میسی استفاده کنی؟ منو همیشه با این اسم صدا زدن، باور کن.»
او خنده ای سر داد و گفت: «دیر یا زود اسم حقیقی تو معلوم می شه، خوب، رک و راست اعتراف کن! مطمئناً نمی تونه اون قدرها هم بد باشه.»
«میسالونگی.»
جان اسمیت به قهقهه خندید. داری سر به سر من می ذاری!»
«کاش این طور بود.»
«هم اسم خونه تون؟»
«دقیقاً. پدرم فکر می کرد این اسم زیباترین کلمۀ دنیاست و از عادت هرلینگ فوردها در مورد استفاده از اسم های لاتین متنفر بود. مادرم دلش می خواست اسمم رو کامیلا بگذاره اما پدرم روی میسالونگی اصرار داشت.»
«دختر کوچک بیچاره!»

[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#34

این بار پاهای میسی در بالا رفتن از پله های ایوان جلویی میسالونگی دچار هیچ مشکلی نشدند؛ در را کوفت، گویی غریبه ای بیش نیست. دروسیلا در را باز کرد و طوری به دخترش نگاه می کرد که انگار یک بیگانه است. آشکار بود که میسی دچار هیچ مشکلی نیست؛ در حقیقت بهتر از همیشه به نظر می رسید.
دروسیلا هم چنان که او را از سالن به طرف آشپزخانه می برد گفت: «می دونم چه کار کردی، دخترم. کاش فقط به خوندن بسنده می کردی، ولی حالا کار از کار گذشته، نه؟ برای همیشه برگشتی؟»
«نه.»
اوکتاویا لنگان لنگان جلو آمد و میسی که از شادی می درخشید بر هر دو گونۀ او بوسه زد.
او می لرزید و با تشنج به دستان میسی چسبیده بود: «حالت خوبه؟»
دروسیلا با احساس نیروبخش گفت: «البته که حالش خوبه! تو رو به خدا نگاهش کن!»
میسی عاشقانه به مادرش لبخند زد، چه قدر عجیب بود، حالا که رشته میان او و میسالونگی گسسته بود، عمق عشقش را نسبت به دروسیلا درک می کرد. اما شاید اکنون فرصتی یافته بود که کنار بایستد و نگرانی ها، ناکامی ها و مشکلات او را ببیند.
میسی گفت: «از تو خیلی متشکرم مادر که با اعتماد نسبت به کاری که کردم برای من ارزش قائل شدی.»
«با نزدیک شدن به سی و چهار سالگی، میسی، اگه ندونی چه کاری می کنی امیدی برایت نیست. تو روش زندگی ما رو به اندازۀ کافی امتحان کردی و چه کسی می تونه بگه راه تو بهتر نیست؟»
«همین طوره، ولی چیزی که الان به من می گی با دستورات قبلی ات در رابطه، با کتاب هایی که می تونستم بخونم با رنگ لباس های من، زمین تا آسمون فرق داره.»
«ولی تو صبورانه همه شون رو تحمل کردی.»
«آره، فکر می کنم همین طوره.»
«میسی تو همیشه به اونچه استحقاقش رو داری می رسی.»
«مادر، اگه اینو می تونی بپذیری، پس فکر نمی کنی دیگه وقتش رسیده باشه که تو و خاله ها و همۀ زن ها بدون مرد هرلینگ فورد دست به دست هم بدین تا دربارۀ این بی عدالتی و نابرابری که توی این خانواده به شما تحمیل شده، کاری انجام بدین؟»
«از وقتی به ما گفتی چه طور بیلی به ما دروغ گفته، به تو اطمینان می دم که به این مسئله فکر کردم و در این مورد با جولیا و کورنلیا هم صحبت کردم ولی هیچ قانونی نیست که مرد یا زنی رو مجبور کنه املاکی رو که به طور مساوی بین فرزندان پسر و دختر تقسیم شده ترک کنه، از نظر من زنان ثروتمند خانواده از همه خلافکارترن، دارایی شون به فرزند دختر نمی رسه، حتی خونه ای با دو هکتار زمین! بنابراین وقتی زنان خانواده این طور قرص و محکم پشت مرداشون ایستادن، من هیچ شانسی برای خودمون نمی ببینم. ناراحت کننده است، اما حقیقت داره.»
«شما از زن هایی صحبت می کنین که اگر برنده بشین اونا خیلی زیاد از دست می دن. من از زن های رنج دیدۀ خودمون حرف می زنم و می دونم اگه واقعاً سعی کنین می تونین اونا رو به حرکت وادار کنین. شما از نظر قانونی می تونین غرامت سهامی رو که پرداخت نشده دریافت کنین، و من فکر می کنم باید بر علیه دایی هربرت اقدامات قانونی به عمل بیارین تا اون مجبور بشه اطلاعات جامعی در مورد انواع سرمایه گذاری هاش در اختیار شما قرار بده.»

میسی پیاده از میسالونگی به بایرون رفت. چه روز زیبایی! برای اولین بار در زندگی اش حقیقتاً احساس خوبی داشت. شکفتن پوست بدن را که دربارۀ آن خوانده بود ولی هرگز تجربه نکرده بود، حس می کرد؛ و برای اولین بار در زندگی اش امید یک زندگی طولانی را داشت. تا اینکه به خاطر آورد نهایت شادمانی او فقط و فقط به جان اسمیت بستگی دارد و جان اسمیت انتظار داشت حداکثر فقط برای یک سال او را تحمل کند. میسی دروغ گفته بود و فریب داده بود و دزدی کرده بود تا بتواند این چنین شاد باشد، البته به هیچ وجه از این بابت متأسف نبود. آلیسیاهای این دنیا ممکن بود بتوانند با یک بشکن مردان مورد نظرشان را افسون کنند، اما تظاهر به این که فردی مانند جان اسمیت حتی نیم نگاهی به میسی رایت بیندازد، فایده ای نداشت. حال هر چه بشکن هم می زد، با این حال می دانست که می تواند جان اسمیت را خوشبخت ترین مردها سازد، حتی اگر نه در تمام دنیا اقلاً در شهر بایرون. بهتر بود و چنین کند! چون هنگامی که مهلت یک ساله اش پایان می گرفت، باید چنان مذبوحانه زنده ماندن میسی را آرزو می کرد که بتواند او را به خاطر دزدی، فریب و دروغ ببخشاید.
زمان می گذشت و میسی باید اطمینان می یافت که به قطار ساعت یازده کاتومبا می رسد، جایی که جان اسمیت قول داده بود در ایستگاه منتظرش بماند.
خریدش را می توانست فردا انجام دهد، اما به نوعی احساس می کرد و نمی تواند ملاقات با یونا را به تعویق بیندازد. پس به طرف کتابخانه گام برداشت.
هنگامی که میسی با لباس کتانی قهوه ای خود مانند همیشه کم جلوه و با شتاب راه می رفت، اتومبیلی با شکوه و وقار از میان خیابان بایرون می گذشت. اما اتومبیل هر چند قهوه ای رنگ، ولی بسیار پر جلوه می نمود و تماشاچیان شگفت زدۀ بسیاری، اعم از بومی و بیگانه در دو سوی خیابان برای خود جمع کرده بود. میسی نگاهی تفریح آمیز به آن انداخت و احساس کرد راننده نسبت به دو سرنشین عقب _ هنگامی که پای تکبر به میان آید انزجار خاصی دارد. راننده را از صحبت های این و آن می شناخت مردکی زیباروی که بیشتر از کار سخت به ساختن اندامی زیبا عشق می ورزید و شهرت داشت که با دلداده های بی شمارش رفتاری بسیار ناخوش آیند دارد. سرنشینان عقب اتومبیل را میسی از روی تجارب خاص می شناخت آلیسیا و دایی بیلی.
چشم آلیسیا به او افتاد. لحظه ی بعد اتومبیل مجلل کنار جدول خیابان پیچیده و آلیسیا و دایی بیلی جلوتر از راننده ی حیرت زده که سعی داشت در اتومبیل را برای آنها باز کند، بیرون پریدند. آلیسیا بی مقدمه پرسید: «میسی رایت، منظورت چیه که سهام خاله کورنلیا رو جلوی چشم ما گرفتی و بردی فروختی؟» دو نقطۀ سرخ درخشان روی گونه های مرمرین او می سوخت.
میسی با خونسردی پرسید: «چرا نباید این کار رو می کردم؟»
جناب ویلیام که از شدت خشم شق و رق شده بود، فریاد زد: «برای این که ربطی به تو فضول لعنتی نداشت!»
«همون طور که به شما ربط داره به من هم مربوطه، دایی بیلی من می دونستم کجا می تونم بابت هر سهم خاله کورنلیا ده پوند بگیرم، اونا چه فایده ای برایش داشتن وقتی شما کاری می کردین که باور کنه کاملاً بی ارزشن. خاله کورنلیا نیاز مبرمی به عمل جراحی پاهایش داره که استطاعت مالی اش رو نداشت، آلیسیا، برای این که من می دونم تو نه بهش مرخصی می دادی و نه پول اضافی... بنابراین من سهامش رو به مبلغ صد پوندفروختم و حالا می تونه تحت عمل جراحی قرار بگیره، اگه تو بخوای اخراجش کنی، لااقل مقداری پول توی بانک داره تا احتیاجاتش رو تا پیدا کردن شغل دیگه ای برآورده کنه. من مطمئنم در کاتومبا فروشگاه هایی هستن که برای استخدام شخصی به مهارت اون می میرن. در ضمن ممکنه دوست داشته باشی بدونی که سهام خاله جولیا و خاله اوکتاویا و مادر رو هم فروختم.»
«چی؟» آلیسیا با لکنت گفت: «همۀ اونا رو؟ تو همۀ اونا رو فروختی؟» نقطه های سرخ روی گونه هایش در یک لحظه محو شد.
میسی با احساس کینه جویانه ای که خود نمی دانست در وجودش نهفته است به دختر خاله اش خیره شد: «مطمئن باش همین کارو کردم. به من نگو چهل سهم ناقابل در کارخونۀ بزرگ بطری بایرون اونقدر بود که تعادل رو به هم بزنه!»
برای لحظه ای گیج کننده به خیال آلیسیا رسید که میسی شاخ و دم در آورده است. فریاد زد: «تو چته؟ حتما دیوونه شدی! لباسم رو به گه کشیدی، در مقابل افراد خونواده حرف های توهین آمیز به من زدی و حالا هم همون خونواده رو به نابودی کشوندی! حتما مغزت عیب پیدا کرده!»
«فقط امیدوارم کاری که کردم باعث بشه کار تو عیب پیدا کنه. حالا با اجازه باید عجله کنم. چون قرار ازدواج دارم.» و در حالی که بینی خود را بالا گرفته بود دور شد.


[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#35

آلیسیا اعلام کرد: «فکر می کنم دارم غش می کنم.» و با افتادن به طرف پنجرۀ دایی هربرت عمل را با کلام هماهنگ کرد.
جناب ویلیام از موقعیت سود جسته و بازویش را دور او انداخت و سرش را چرخاند تا از راننده کمک بخواهد؛ اما هنگام بردن آلیسیا به اتومبیل این راننده بود که به نوعی سنگینی آلیسیا را بیشتر بر روی خود داشت.
تا این زمان تعداد جمیعت، که پسران و نوادگان دایی هربرت را هم شامل می شد، زیادتر می شدند. بنابراین جناب ویلیام آلیسیا را بدون رعایت تشریفات روی صندلی انداخت و به راننده دستور داد فوراً حرکت کند.
هنگامی که پدر شوهر آیندۀ آلیسیا کوشید لباس های او را کمی سبک تر کند، که چندان هم بی منظور نبود، آلیسیا به سرعت به حال آمد. با درشتی گفت: «بس کن، پیرمرد هرزه!»
فراموش کرده بود می بایست مراقب اعمالش باشد، سپس به جلو خم شد و گونه هایش را میان کف دستانش فشرد.
«خدای من! احساس وحشتناکی دارم!»
جناب ویلیام، با چهره ای برافروخته پرسید: «حالا که نیازی نیست به میسالونگی بریم، دوست داری برگردی خونه؟»
«آره.» به پشتی صندلی تکیه داد و پوستش را به هوای خنک کولر ماشین سپرد و بالاخره کمی آرام گرفت و آه کشید!
خدا را شکر! حال او به تدریج بهتر می شد.
درست مقابل او، اما آن سوی شیشه ای که اتاقک راننده را از عقب ماشین جدا می کرد، سر راننده، مغرورانه روی گردن صاف و نیرومندش نشسته بود؛ برای یک مرد چه گوش های قشنگی داشت، کوچک و خوش ترکیب. او زیبا بود، تیره، مانند میسی و به همان اندازه متفاوت. تنها یک مرد نیرومند مثل او می توانست به راحتی آلیسیا را بلند کند و خاطرۀ دستانش او را شوق آورد.
نامش چه بود؟ فرانک؟ بله فرانک، فرانک پلاگرینو. او قبلا در کارخانۀ بطری سازی کار می کرد تا این که به سمت رانندۀ دایی بیلی درآمد.
نگاهی از گوشۀ چشم نشان داد که جناب ویلیام با نگرانی بسیار مانند چوب راست نشسته است.
«یعنی اون چهل سهم این قدر وضع رو تغییر می ده؟»
«حالا که فهمیدیم ریچارد هرلینگ فورد یک ماه پیش سهامش رو فروخته، بله، خیلی وضع تغییر می کنه به قدر کافی دستش پر هست که فردا همه رو به یک جلسۀ فوق العاده دعوت کرده.»
آلیسیا غرغر کنان گفت: «احمق پست! چه طور میسی تونست چنین کار احمقانه ای بکنه؟»
«من فکر می کنم ما احمقیم، آلیسیا! خود من هیچ وقت به میسی رایت اهمیتی نداده بودم، اما حالا می فهمم کار اشتباهی کردم و باید به زنان میسالونگی توجه بیشتری نشون می دادم. متوجه شدی که امروز میسی چه طوری به نظر می رسید؟ مثل این بود که دستش پیش از تمام گربه های منطقه به گوشت رسیده. و گفت قرار ازدواج داره، یا من این طور تصور کردم؟»
آلیسیا خرناس کشید: «چرا، همینو گفت، اما من فکر می کنم تصورات خودش بود.» نگرانی مصرانه تری به فکرش رسید. وحشیانه غرید: «خاله کورنی پیر احمق! وای که چه قدر دلم می خواست امروز صبح وقتی درباره فروش سهامش حرف می زد و برای عمل جراحی مرخصی می خواست با اخراجش دلم رو راضی کنم.»
«خوب چرا اخراجش نکردی؟»
«برای این که نمی تونم! اگه مسائل مربوط به کارخونه از این هم بدتر بشه، ممکنه تنها ممر درآمد من مغاز کلاه فروشی باشه، من هیچ وقت نمی تونم کسی رو پیدا کنم که اگه ده برابر حقوق اون هم بدم بتونه حتی نصف خاله کورنی فروشگاه رو بگردونه. وجود اون برای فروشگاه ضروریه.»
«پس بهتره دعا کنی هرگز اینو نفهمه، وگرنه ده برابر حقوق فعلی اش رو تقاضا می کنه.»
هنگامی که به صحبت ادامه داد؛ صدایش رنگ رضایت داشت: «و اگه تو قدرت پرداختش رو نداشته باشی، عزیز من، مجبوری خودت به عنوان فروشنده مشغول کار بشی. تو از کورنی هم بهتر خواهی بود.»
آلیسیا بریده بریده گفت: «من نمی تونم چنین کاری رو بکنم! موقعیت اجتماعی ام نابود می شه! خیلی فرق می کنه که من پشت شغلی مانند این، یک نابغه خلاق باشم تا این که خودم مجبور باشم کالایم رو خرده فروشی کنم.»
برگردان یقۀ کت صورتی کمرنگ خود را جلو کشید، چهرۀ زیبایش را خطوطی نارضایتی عبوسانه پوشاند.
«اوه، دایی بیلی، یک دفعه احساس می کنم دارم روی یخ راه می رم و هر لحظه ممکنه زیر پایم خورد بشه و زیرش فرو برم!»
ما توی مخمصه افتادیم، این واقعیت داره، اما تسلیم نشو، کارمون هنوز تموم نیست. صبر داشته باش. وقتی خریدار مرموز فردا سر و کله اش توی جلسه فوق العاده پیدا بشه، معلوم بشه یک دهاتی خود ساخته است که به راحتی زیر نفوذ افراد کارآمدتر از خودش قرار می گیره و برای کارهایی از این دست، تو خیلی به درد می خوری.»
آلیسیا پاسخی نداد، تنها نگاهی حاکی از تردید و نفرت به او انداخت؛ چشمانش به سوی پشت سر راننده برگشت، چشم اندازی به مراتب دلنشین تر از چهرۀ آتشین مزاج جناب ویلیام.
وقتی میسی وارد کتابخانه شد، گرچه روز کار یونا نبود، اما کاملاً انتظار داشت او را آن جا بیابد و حقیقتاً، یونا آن جا بود.
در حالی که از جا می جست فریاد زد: «وای میسی، خیلی خوشحالم که تو را می بینم. یک چیز شگفت انگیز برایت دارم.»
میسی گفت: «من هم چند خبر شگفت انگیز برای تو دارم.»
«همون جا بایست، توی یک چشم بر هم زدن برمی گردم.» یونا در آبدار خانه ناپدید شد و با یک جعبۀ بزرگ سفید و یک جعبۀ کلاه که هر دو با روبان سفید بسته بندی شده بودند بازگشت: «مبارک باشه، میسی عزیز.»
آن ها لبخندی حاکی از درک و احساس متقابل به هم زدند. میسی گفت: «یک لباس توری قرمز و کلاه.»
یونا تاکید کرد: «بله، لباس توری قرمز و کلاه.»
«برای ازدواجم اونا رو می پوشم.»
«جان اسمیت! انتخاب درستی کردی.»
«برای به دست آوردنش مجبور شدم به مکر و حیله متوسل بشم.»
«اگه طور دیگه ای نمی تونستی به دستش بیاری، چرا نه؟»
«بهش گفتم به خاطر ناراحتی قلبی به زودی می میرم.»
«مگه همۀ ما نمی میریم؟»
میسی گفت: «این بحث بی فایده است. می تونی بیای عروسی من؟»
«خیلی دوست دارم بیایم. اما نه.»
«چرا؟»
«درست نیست.»
«به خاطر این که طلاق گرفتی؟ ما توی کلیسا ازدواج نمی کنیم، بنابراین چه کسی می تونه اعتراض کنه؟»
«ربطی به طلاق نداره عزیزم، من فکر نمی کنم جان اسمیت دوست داشته باشه موقع ازدواج کسانی رو ببینه که توی زندگی گذشته اش می شناخته.»
منطقی به نظر می رسید، بنابر این میسی دنبال بحث رو نگرفت و واقعاً چیز دیگری برای گفتن باقی نمانده بود؛ قدر شناسی او ورای کلام بود و نیازش به شتاب، بسیار. یونا محنت زده ایستاد و او را نگریست، گویی میسی چیزی آن قدر گرانبها را با خود می برد که کیفیت زندگی یونا از آن به بعد در رنج می ماند. و آن چیز مانند یک لباس توری قرمز و کلاه، قایل لمس نبود.
میسی تحت انگیزه ای ناگهانی که خود نیز آن را درک نکرد، به طرف میز برگشت، روی آن خم شد و بازویش را دور شانۀ یونا انداخت و لبانش را به گونه او فشرد. چه شکننده، چه سرد، چه بی وزن!
«خداحافظ، یونا.»
«خدا حافظ، بهترین و عزیزترین دوست من. خوشبخت باشی.»
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#36

میسی یک دقیقه به حرکت قطار مانده سوار آن شد و پیش از این که قطار در ایستگاه کاتومبا بایستد، جان اسمیت را روی سکو دید. خدا رو شکر. پس تصمیم او روی یورتمۀ کند اسبانش در جاده، تغییر نکرده بود. در حقیقت وقتی جان اسمیت او را هنگام پیاده شدن از قطار دید، از دیدنش حتی خوشحال هم به نظر رسید!
در حالی که جعبه های میسی را از دستش می گرفت، گفت: «اونا به ما مجوز می دن و همین امروز عقد مون می کنن.»
میسی در حالی که جعبه هایش را پس می گرفت، گفت: «منم مجبور نیستم با لباس قهوه ای ازدواج کنم. با اجازه به دستشویی ایستگاه می رم و لباس عروسی ام رو می پوشم.»
«لباس عروسی؟» او با وحشتی خنده آور به پیراهن کار فلانل خاکستری و شلوار پشمی کهنۀ خود نگاه کرد.
میسی خندید: «ناراحت نباش، لباس سنتی عروسی نیست. در حقیقت، تضمین می کنم تو خیلی مناسب تر از من به نظر می رسی.»
لباس کاملاً اندازه بود. چه قدر چشم یونا دقیق کار می کرد و چه رنگ فوق العاده ای! چشمانش از فشار نگاه کردن به آن گیج رفت. آخر یونا چه طور توانسته بود لباسی این چنین محترمانه و با این حال به رنگی چنین تند پیدا کند؟
به نظر می رسید آیینۀ روی دیوار کمی جادو در خود داشته باشد، چرا که هر چهره ای را که منعکس کرده بود، زنگاری از زیبایی به او عاریت داده بود؛ در حالی که میسی کلاه سرخ غیر عادی خود را میزان می کرد، برایش مسلم شد که خیلی خوب به نظر می رسد. تیرگی پوستش ناگهان برایش جالب توجه شد، اندام لاغرش فقط باریک، مانند یک نهال جوان بود.
بله، خیلی خوب بود! و قطعاً به یک دختر خانه مانده شباهت نداشت.
هنگامی که جان اسمیت از هول دیدن آن رنگ قرمز بیرون آمد، به نظر او هم میسی بسیار زیبا آمد.
«حالا این عروسی به روش من انجام می شه! من مثل یک کشاورز و تو مثل یک دیوانه به نظر می رسیم.» با شادمانی دست میسی را زیر بازوی خود برد.
«بجنب، زن، باید قبل از این که نظرم عوض بشه کارمون رو انجام بدیم.»
در حالی که همۀ چشم ها به آن ها دوخته شده بود، در خیابان های کاتومبا گردش کردند و از تأثیری که بر مردم می گذاردند کاملاً راضی بودند.
پس از این که مراسم ازدواج انجام شد و آن ها همراه یک دیگر در کالسکۀ جان اسمیت نشستند، میسی گفت: «خیلی راحت بود و دستش را جلو گرفت تا حلقه اش را تماشا کند.»
«حالا من خانم جان اسمیت هستم. چه قدر خوب.»
«باید اعتراف کنم که این بار خیلی بهتر از دفعۀ قبل بود.»
«پس دفعۀ قبل یک عروسی مفصل داشتی؟»
«می شد اونو با سیرک اشتباه گرفت، دویست و پنجاه میهمان، دنبالۀ عروس ده متر بود و یک فوج پسر بچۀ دماغو لازم بود تا اونو بلند کنن. دوازده یا چهارده ساقدوش عروس، همۀ مردها کت دنباله دار پوشیده بودن. اسقف اعظم یک گروه سرود خوان رو رهبری می کرد، خدای بزرگ! اون موقع مثل یک کابوس بود! اما در مقایسه با چیزی که به دنبال د اشت، می شه گفت منظره ای از باغ بهشت بود. در حالی که یکی از ابروانش را بالا برده بود نگاهی از گوشه چشم به میسی انداخت.
«دلت می خواد بشنوی؟»
«فکر می کنم بهتره بدونم. همه می گن زن دوم باید با روح زن اول کشمکش داشته باشه و جنگ با یک روح خیلی سخت تر از جدال با شخص زنده است.» مکث کرد تا شهامتش را جمع کند.«خیلی برایت عزیز بود؟»
«شاید وقتی باهاش عروسی کردم برایم عزیز بود، واقعاً نمی تونم به یاد بیارم. اونو نمی شنا ختم، می فهمی؟ فقط درباره اش خیلی شنیده بودم. حتماً از قبل قصد ازدواج با منو داشته بود. چون مطمئنم من پیشنهاد ازدواج ندادم. ظاهراً من از اون نوع مردانی هستم که زن ها بهشون پیشنهاد ازدواج می دن! ولی اصلاً شکایتی از روش خواستگاری تو ندارم، لااقل صادقانه و بی شیله پیله بود. اما اون، یک دقیقه از سر و کولم بالا می رفت، دقیقۀ بعد طوری رفتار می کرد که انگار طاعون دارم، دمدمی مجاز بود - به نظر من زن ها فکر می کنن از شون انتظار می ره این طوری باشن، در غیر این صورت زندگی برای شوهرشون زیادی آسون می شه و این همون جایی است که من تو رو خیلی می پسندم، خانم اسمیت، تو به هیچ وجه دمدمی مزاج نیستی.»
میسی متواضعانه گفت: «خیلی ممنونم، ادامه بده! بعد چه اتفاقی افتاد؟»
او شانه هایش را بالا انداخت: «اوه! به خودش حق می داد تمام تصمیم گیری ها به عهدۀ اون باشه و فقط چیزی که خودش می خواست اهمیت داشت. همین که ماهی اش رو به خشکی انداخت، ماهی دیگه یک ذره هم اهمیتی نداشت. وجود من فقط برای این بود که ثابت می کرد اون می تونه ماهی بگیره، برایش احترام می آورد و نگهبانی بود که همراهش این ور و آن ور بره. اگه می شد کسی رو به خاطر همنشین هایش داغ زد، زن اول من مسلماً یکی از اونا بود. دوستان زن او به سختی ناخن و به خشنی پوتین کهنه بودن، و دوستان مردش به نرمی کره و سستی کاهوی یک هفته مونده. دوست داشت منو مسخره کنه؛ جلوی هر کس و ناکس من کودن بودم، گردن کلفت بودم و اون هیچ وقت مشکلاتمونو در خفا نگه نمی داشت، هر کجا و جلوی هر کس دعوا رو شروع می کرد. خلاصه همیشه منو تحقیر می کرد.»
«تو، تو چه احساسی نسبت بهش داشتی؟»
«ازش متنفر بودم.»
آشکار بود که هنوز هم از او متنفر است، چرا که احساسی در صدایش بود که به تجربه های مدفون شده در گذشته تعلق نداشت.
«چه مدت با هم زندگی کردین؟»
«حدود چهار یا پنج سال.»
«بچه هم داشتین؟»
«وای، نه! ممکن بود اندامش خراب بشه، و البته معنی اش اینه که اون برای سر به سر گذاشتن فوق العاده بود، برای بوس و کنار، تنها وقتی مست بود با من همبستر می شد و بعد از اون فریاد می زد و زوزه می کشید تا نکنه اتفاقی افتاده باشه، بعد به سرعت بیرون می رفت تا سراغ دکترهای دست آموزی که همه شون نسبت به اون توجه خاصی داشتن بره.»
میسی پرسید: «بعدش مرد؟»
«یک شب دعوای سختی کردیم، سر ... اوه! نمی دونم! یک چیز کوچک و احمقانه که در واقع اصلاً اهمیتی نداشت. خونۀ ما آب نمایی به طرف بندر داشت و ظاهراً بعد از این که من از خونه بیرون رفتم، تصمیم گرفته بود از اون جا شنا کنه تا خشمش فروکش کنه. جسدش دو هفته بعد توی ساحل پیدا شد.»
«وای، دختر بی چاره!»
جان غرید: «دختر بی چاره نداره! پلیس هر طور که می تونست سعی کرد مرگش رو به من بچسبونه، اما خوشبختانه لحظه ای که شروع به داد و فریاد کرد، من از خونه خارج شدم و بیست قدم اون طرف تر به دوستی بر خوردم. اونم مثل من از خونه رونده شده بود، بنابراین رفتیم جایی که او قصد داشت بره.»
آپارتمان یک دوست مشترک که - حرومزادۀ موذی - مجرد بود. تا ظهر روز بعد همون جا موندیم و خوردیم و نوشیدیم و از اون جایی که مستخدم ها تا نیم ساعت بعد از این که من و دوستم به آپارتمان دوست مشترکمان رسیدیم، اونو زنده و سالم دیده بودن، پلیس نتونست منو متهم کنه. در هر حال وقتی جسدش پیدا شد، پزشک قانونی اعلام کرد به خاطر غرق شدن مرده و هیچگونه شواهدی دال بر قتل وجود نداره. البته این گواهی باعث نشد که بسیاری از مردم سیدنی منو قاتل ندونن، فقط به این معروف شدم که زرنگ تر از اون بودم که دستگیر بشم و دوستانم هم برای شهادت دروغ رشوه گرفتن.»
«تمام این ها کی اتفاق افتاد ؟»
«حدود بیست سال قبل.»
«زمان زیادی می گذره! از اون موقع به بعد چه کار می کردی که این قدر طول کشید تا کاری رو که همیشه می خواستی انجام بدی؟»
«خوب، به محض این که پلیس آزادم کرد از استرالیا رفتم و دور دنیا رو گشتم. آفریقا، چین، برزیل، تگزاس. مجبور بودم حدود بیست سال تبعید داوطلبانه رو بگذرونم. چون متولد لندن بودم، اون جا به طور قانونی اسمم رو عوض کردم و وقتی برگشتم استرالیا، شهروند با حسن نیت دنیا شدم، جان اسمیت - تمام ثروتم به طلا بود و هیچ گذشته ای نداشتم.»
«چرا بایرون را انتخاب کردی؟»
«به خاطر دره اش. می دونستم اونو برای فروش گذاشتن و من همیشه می خواستم صاحب یک درۀ کامل باشم.»
میسی که احساس می کرد به قدر کافی پیش رفته است موضوع صحبت را تغییر داد و به توطئه ای که در کارخانۀ بطری بایرون جریان داشت پرداخت و به شوهرش دربارۀ گرفتاری هایی که مادر و خاله اش دچار آن بودند، گفت.
جان اسمیت با دقت هر چه تمام تر گوش می داد، لبخندی در گوشۀ دهانش بازی می کرد و هنگامی که میسی داستان خود را به پایان رساند، دستش را دور شانۀ او انداخت، او را کنار خود کشید و همان جا نگاهش داشت.
گفت: «خوب، خانم اسمیت، وقتی دفعه اول موضوع ازدواج رو مطرح کردی، واقعاً نمی خواستم باهات ازدواج کنم، اما اعتراف می کنم هر بار دهنت رو باز می کنی خودمو بیش تر باهاش سازگار می بینم. تو زن با احساسی هستی، قلبت جای درستی قرار داره، به علاوه یک هرلینگ فورد واقعی هستی که قدرتی به من می ده که انتظارش رو نداشتم. جالبه، چه طور همه چیز درست می شه!»
میسی باقی راه، کالسکه را با سکوتی رضایت مندانه به سوی خانه راند.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
#37

صبح روز بعد جان اسمیت کت و شلوار و پیراهن و کروات، که همگی بسیار برازنده و خوش دوخت بودند، پوشید.
میسی بدون اثری از رنجش گفت: «هر چی هست، باید خیلی مهم تر از ازدواجت باشه.»
«هست.»
«راه دوری می ری؟»
«فقط تا بایرون.»
«پس اگه من عجله کنم می تونم تا خونۀ مادرم با تو بیام؟»
«فکر خوبیه، زن! بعد از ظهر همون جا منتظر من بمون و وقتی دنبالت اومدم می توانی منو به خانوادۀ همسرم معرفی کنی. احتمالاً حرف های زیادی برای گفتن خواهم داشت.»
همچنان که میسی با لباس قرمز روشن و کلاه خود در کنار شوهرش - که به طرز نامأنوسی خوش پوش شده بود - به طرف بالای تپه می راند، با خود فکر کرد، همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت. اصلاً برایم مهم نیست که او را با حقه و کلک بدست آوردم. او دوستم دارد، واقعاً دوستم دارد و بدون این که حتی خودش متوجه شود، کمی کنار رفته است تا مرا پیش خودش بنشاند، وقتی مهلت یک ساله ام به سر رسید، می توانم حقیقت را به او بگویم. به علاوه، اگه شانس بیارم ممکن است تا آن زمان صاحب فرزند شده باشم. از این که همسر اولش بچه نمی خواست واقعاً رنج کشیده بود و حالا که سنش به پنجاه نزدیک تر بود تا چهل، حتماً بچه برایش اهمیت بیشتری دارد. او پدر فوق العاده ای می شود، برای این که می تواند بخندد.
قبل از آن که به قصد بایرون حرکت کنند، جان اسمیت میسی را آن سوی محوطه بی درخت، جایی که قصد داشت خانه اش رو بسازد، برد. میسی دریافت که ارتفاع آبشار به قدری زیاد است که در روز های بادی هرگز به ته دره نمی رسد و در عوض به گرد تبدیل شده و از میان می رود و هوا را با ابری از رنگین کمان ها پر می کند.
با این حال گودال بزرگی زیر آن بود، گسترده و آرام، تا این که از گذر گاهی باریک می گذشت و به رودی پر چین و شکن تبدیل می شد. آب به رنگ فیروزه یا چینی مصری، مات مانند شیر و به غلظت شربت بود. جان اسمیت به او نشان داد که منشأ تمام این آب، غاری در زیر صخره هاست که یک چشمه بسیار بزرگ زیر زمینی از آن جاری می شود.
او توضیح داد: «یک رگۀ سنگ آهک این جاست، به همین دلیل رنگ گودال این قدر عجیبه.»
«این واقعاً جاییه که ما می خوایم زندگی کنیم، مشرف بر این همه زیبایی!»
«به هر حال جاییه که من زندگی می کنم. شک دارم که تو بتونی اونو ببینی.» و چهره اش در هم رفت. «خونه رو نمی شه یک روزه ساخت، میسی، به خصوص وقتی دست تنها باشی. من نمی خوام یک دسته کارگر این جا بریزن، آب رو آلوده کنن و روزهای شنبه مست کنن و بعد هر چی رو که توی درۀ من می گذره به هر رهگذر کنجکاوی بگن.»
«فکر می کنم یک قراری گذاشته بودیم که به وضعیت من اشاره نکنیم! به هر حال تو دست تنها نخواهی بود! دست های منو هم داری.» سپس شادمانه ادامه داد: «من به کار سخت عادت دارم و اتاقک هم اون قدر کوچیکه که وقتم رو نمی گیره. اون طور که دکتر می گفت، فرقی نمی کنه که من توی رخت خواب بمونم یا مثل کارگر کار کنم، یک روز وقتش می رسه! فقط همین.»
در این هنگام میسی را میان بازوان خود گرفت و بوسید، انگار از بوسیدن او لذت می برد و گویی هم اکنون اندکی برایش ارزش داشت. نهایتاً به قصد بایرون حرکت کردند، کمی دیرتر از آن چه قصدش را داشتند، اما هیچ کدام از آن ها اهمیتی نمی دادند.
هنگامی که میسی بی خبر وارد آشپز خانه شد، اوکتاویا و دروسیلا در آشپزخانه بودند. آن ها شگفت زده به او خیره شدند، تلاش می کردند تمامی شکوه آن لباس توری سرخ عجیب و آن کلاه بزرگ کوتاه و بلند با آن پرهای سرخ شتر مرغ را جذب کنند.
میسی یک شبه به یک زیبا روی تبدیل نشده بود که با یک زن ولگرد اشتباه نشود. در حقیقت به یک میهمان پر ابهت از لندن خیلی بیش تر شبیه بود تا یکی از ساکنین محلۀ برۀ کارولین. هم چنین تردیدی وجود نداشت که این رنگ بسیار به او برازنده است.
اوکتاویا به سرعت نشست و گفت: «اوه! میسی خیلی خوشگل شدی!»
میسی او و مادرش را بوسید: «خیلی خوبه آدم اینو بدونه، خاله اوکتاویا، چون تصدیق می کنم که خودم هم همین احساس رو دارم.» سپس پیروزمندانه خندید، دست چپش را مقابل صورت آنها به حرکت درآورد و اعلام کرد: «اومدم به شما بگم ازدواج کردم.»
دروسیلا در حالی که به وجد آمده بود، پرسید: «با کی؟»
«با جان اسمیت، دیروز توی کاتومبا ازدواج کردیم.»
در این لحظه برای دروسیلا و اوکتاویا ذره ای اهمیت نداشت که تمام شهر بایرون، جان را یک مجرم یا بدتر قلمداد کنند. او میسی آنها را از وحشت مضاعف بی شوهر ماندن رهانیده بود، بنابراین می بایست به خاطر آن مورد لطف، قدردانی، احترام و عشق قرار بگیرد.
اوکتاویا از جا پرید تا کتری را روی اجاق بگذارد؛ با نرمی و چابکی بیشتری حرکت می کرد، گرچه دروسیلا متوجه آن نشد؛ او سخت سرگرم نگریستن به حلقۀ بزرگ ازدواج دخترش بود.
به طور آزمایشی گفت: «خانم جان اسمیت! خدای من، میسی چه قدر برجسته به نظر می رسه!»
«معمولاً سادگی برجسته است.»
اوکتاویا پرسید: «اون کجاست؟ کی به دیدن ما می آد؟»
«کاری توی بایرون داشت، اما بعد از ظهر کارش تموم می شه و وقتی برای بردن من می آد می خواد شما رو ملاقات کنه. مادر، من فکر کردم برای این که روزمون رو پر کنیم، بریم و توی بایرون قدم بزنیم. مقداری خرید دارم و می خوام به مغازۀ دایی هربرت برم و چند قواره پارچۀ لباسی بخرم. برای این که برای همیشه قهوه ای رو کنار گذاشتم! حتی برای کار هم لباس قهوه ای نمی پوشم. با پیراهن و شلوار مردانه کار می کنم؛ چون خیلی منطقی و راحت تره، به علاوه کی منو می بینه؟»
اوکتاویا از کنار اجاق گفت: «چه شانسی که تو چرخ خیاطی سینگر خریدی، دروسیلا؟» به خاطر آن چه پیش آمده بود خوش حال تر از آن بود که پوشیدن شلوار نگرانش کند.
اما دروسیلا مسئله ای آن قدر مهم در فکر داشت که چرخ خیاطی و شلوار هیچ کدام نمی توانست آن را تیره و تار سازد.
با نگرانی پرسید: «قدرت پرداختش رو داری؟من لباس ها رو مجانی برات می دوزم، اما پارچه های مغازۀ هربرت خیلی گرون هستن، به خصوص وقتی بخوای لباس های قهوه ای رو دور بریزی!»
«فکر می کنم قدرت پرداختش رو داشته باشم. دیشب جان به من گفت امروز صبح هزار پوند توی بانک می ریزه به حسابم. گفت زن نباید برای هر چیز کوچکی که می خواد از شوهرش پول بگیره یا حساب هر چیز کوچکی رو پس بده. تنها چیزی که از من خواست این بود که از مقرری که به من می ده، - یعنی سالی هزار پوند - بیش تر خرج نکنم! می تونی تصورش رو بکنی؟ و خرج خونه از این پول جداست! اون صد پوند توی یک قوطی خالی قهوه گذاشت و گفت دوباره پرش می کنه و صورت حساب مخارج رو هم نمی خواد. وای! مادر هنوز باور نمی کنم!»
اوکتاویا و دروسیلا با حیرت و احترام به میسی خیره شدند: «هزار پوند!»
دروسیلا گفت: «پس باید مرد ثروتمندی باشه.» چند تمرین سریع ذهنی انجام داد و به این نتیجه رسید که عاقبت قادر است دماغ اورلیا و آگوستا و آنتونیا را بسوزاند. ها! نه تنها میسی در رسیدن به محراب از آلیسیا پیشی گرفته بود، بلکه به نظر می رسید احتمالاً معاملۀ بهتری نیز انجام داده است.
میسی برای گذراندن وقت گفت: «تصور می کنم باید وضع مالی اش خوب باشه. می دونم که سخاوتش نسبت به من از ثروتی واقعی ناشی می شه. اما بیشتر فکر می کنم مرد واقعاً دست و دلبازی است. مطمئناً من هرگز؛ هرگز با ولخرجی بیش از حد براش گرفتاری درست نمی کنم. هر چند واقعاً به چند دست لباس آبرومندانه - نه قهوه ای - نیاز دارم! فقط یکی دو دست لباس زمستونی و چند دست لباس تابستونی.
«وای! مادر نمی دونی چه قدر پایین دره قشنگه! من نمی خوام یک زندگی اجتماعی داشته باشم. فقط می خوام با جان خودم تنها باشم.»
دروسیلا ناگهان ناراحت به نظر می رسید: «میسی، ما نمی تونیم هدیۀ عروسی خوبی به تو بدیم. اما اوکتاویا فکر می کنم بتونیم از گاو جرسی بگذریم، تو این طور فکر نمی کنی؟»
اوکتاویا گفت: «البته که می تونیم.»
«من به این می گم یک هدیه عالی! ما واقعاً دوست داریم صاحب گاو جرسی باشیم.»
اوکتاویا گفت: «اول باید اونو پهلوی گاو نر پرسیوال ببریم. دیگه وقتش رسیده؛ بنابراین شما خیلی منتظرش نمی شین و اگه شانس بیارین؛ سال دیگه یک گوساله هم به دنیا می آره.»
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#38

دروسیلا به ساعت روی دیوار نگاه کرد. «میسی، اگه می خوای هم به مغازۀ هربرت و هم به فروشگاه ماکس ول بری پیشنهاد می کنم راه بیفتیم. بعد از اون می تونیم وقت ناهار یک سری هم به چایخانۀ خاله جولیا بزنیم و خبرها رو براش تعریف کنیم، به تو قول می دم خیلی تعجب می کنه!»
اوکتاویا تکانی به پاهایش داد و هیچ دردی احساس نکرد، با لحنی قاطع اعلام کرد: «من هم می آم. امروز دیگه نمی شه بدون من برین. اگر مجبور بشم چهار دست و پا بیام، باز هم می آم.»
بدین ترتیب دروسیلا در حالی که دخترش در یک طرف و خواهرش در طرف دیگر او راه می رفتند اواسط صبح در مرکز خرید بایرون گردش می کرد.
این اوکتاویا بود که خانم سیسیل هرلینگ فورد را در آن سوی خیابان دید؛ خانم سیسیل هرلینگ فورد همسر جناب دکتر سیسیل هرلینگ فورد، کشیش کلیسای انگلستان در بایرون بود و همه از زخم زبان او می ترسیدند و به خود فکر می لرزیدند.
اوکتاویا از میان دندان هایش غرغرکنان گفت: «از کنجکاوی داری می میری! درسته زن کثیف؟» و تعظیم و لبخندی سرد به او تحویل داد که خانم سیسل با خود فکر کرد بهتر است از خیابان بگذرد و ببیند زنان میسالونگی را چه می شود.
سپس دروسیلا هجوم خانم سیسیل را با خنده و فریاد ناگهانی و اشارۀ انگشتی لرزان به طرف خانم سیسیل کامل کرد. «وای! اوکتاویا، خانم سیسیل میسی رو نشناخته! حتماً فکر می کنه ما یکی از زنان محلۀ برۀ کارولین رو با خود داریم!»
هر سه زن عمارت میسالونگی زیر خنده زدند و خانم سیسیل هرلینگ فورد برای این که از شر آن همه خنده های استهزاء آمیزی که ظاهراً معطوف او بود برهند، لرزان وارد چایخانۀ جولیا شد.
اوکتاویا از خوشی فریاد زد: «چه غوغایی!»
میسی در حالی که وارد فروشگاه لباس هربرت هرلینگ فورد می شد، گفت: «هر چه بیش تر، بهتر.»
تمام این اتفاقات تجربه ای فوق العاده بود. از هنگامی که میسی در مقابل چشمان حیرت زده دایی هربرت ایستاد تا پیراهن و شلوار مردانه برای خودش بخرد، تا زمانی که جلوی جیمز که از ترس زبانش بند آمده بود رسید تا قواره هایی از پارچه های تافتۀ آبی روشن، ابریشم زرد آلویی، مخمل کهربایی و پشم سیکلمه ای برای خود انتخاب کند. پس از این که میسی به طرف جیمز رفت، هربرت که کمی بر خود مسلط شده بود، تردید داشت آیا باید احساساتش را با بیرون کردن این دختر گستاخ از مغازه اش بروز دهد یا خیر؛ سپس وقتی میسی بهای کالاهایش را با طلا پرداخت، نظرش را تغییر داد و متواضعانه مبلغ دریافتی را در صندوق گذاشت. گرچه مراجعه میسی به فروشگاه بسیار گیج کننده بود، اما هربرت فقط نیمی از حواسش را به او معطوف کرده بود، چرا که نیمی دیگر به آن چه اکنون در کارخانۀ بطری سازی می گذشت مشغول بود. در جلسۀ فوق العاده سهام داران، هرلینگ فوردهای مغازه دار ماکس ول را به عنوان نمایندۀ خود انتخاب کرده بودند. چرا که می دانستند او صاحب بُرنده ترین و تلخ ترین زبان هاست و پذیرفته بودند که از حقوق آن ها هم به سختی دفاع خواهد کرد.
فروشگاه ها باید به کار خود ادامه می دادند و اگر قرار بود کارخانۀ بطری سازی بایرون و فعالیت های جنبی آن، مثل حمام ها و هتل و چشمه های آب معدنی از دست برود، پس فروشگاه ها برای صاحبان خود از هر زمان دیگر اهمیت بیشتری پیدا می کردند.
میسی با حالتی بزرک منشانه گفت: «این اجناس رو امروز بعد از ظهر ببر میسالونگی، جیمز.» سپس یک سکه طلا روی پیشخوان کوبید. این هم برای زحمتی که می کشی و قبل از اون جا برو فروشگاه دایی ماکس ول و خوارباری رو هم که سفارش دادم بردار. مادر، خاله اوکتویا، بیاین بریم ناهار رو توی چایخانۀ خاله جولیا بخوریم.»
سه بانوی عمارت میسالونگی با ابهت تر از وقتی که وارد شده بودند ار فروشگاه خارج شدند.
اوکتاویا که راه رفتنش تقریباً طبیعی می نمود، با دهان بسته خندید و گفت: «وای که چه کیفی داره! هیچ وقت این قدر به من خوش نگذشته بود!»
میسی نیز بسیار لذت می برد، اما با سادگی کمتر. برایش خیلی غیر منتظره بود وقتی که دید هزار پوندی که جان اسمیت قولش را داده بود به حسابش واریز شده است و غیر منتظره تر از آن رفتار بسیار مودبانۀ کوئینتوس هرلینگ فورد، رئیس بانک بود؛ جان اسمیت به او سفارش کرده بود پولی را که میسی از حسابش بر می داره به طلا پرداخت کنند، چرا که پولی که واریز شده بود نیز به طلا بود هزار پوند!
خوب، میسی پارچه های لباسی، پیراهن و شلوارها و چندین جفت کفش زیبای خود را خریده بود. و واقعاً به چیز دیگری نیاز نداشت. اگر صد پوند از این هزار پوند حیرت انگیز را نگه می داشت، تا سال آینده در همین زمان که مقرری سالیانه اش دوباره واریز می شد، برایش کفایت می کرد.
آخر، چه وقت صاحب بیش تر از یک یا دو شلینگ بود؟ بنابراین می توانست از پولی که برایش مانده بود یک یابوی کوچک و یک درشکه تک اسبه برای مادرش و خاله اوکتاویا خریداری کند. یابو مانند یک اسب بزرگ سبزی ها رو نمی خورد و یراق کردنش نیز آسان تر صورت می گرفت و آن ها دیگر هرگز مجبور نبودند پیاده جایی بروند یا غرور خود را با خواهش برای این که وسیله ای دنبال شان بیاید، زیر پا گذارند. بله، آن ها باید با آداب تمام به عروسی آلیسیا بروند، با یک درشکۀ تک اسبه زیبا.
آشکار بود جولیا صد پوندی را که از فروش سهام به دست آورده بود، خرج کرده است، دور نیمی از چایخانه را با طناب محصور کرده بودند و دو کارگر به کار پاک کردن و سمباده کشیدن دیوارها مشغول بودند.
همین که جولیا از عذرخواهی به خاطر ریخت و پاش فارغ شد، حواسش را آن قدر جمع کرد تا شکوه لباس میسی را کاملا جذب کند.
گفت: «لباس و کلاه فوق العاده قشنگی پوشیدی، اما فکر نمی کنی رنگش کمی تند باشه؟»
میسی بدون شرمندگی تاکید کرد: «قطعاً تنده، اما خاله جولیا دیگه حالم از رنگ قهوه ای به هم می خوره، شما می تونین رنگی پیدا کنین که تا این حد با قهوه ای تفاوت داشته باشه؟ به علاوه به من می آد. شما این طور فکر نمی کنین؟»
«چرا.»
جولیا می سوخت که بپرسد، اما آیا برازنده چایخانه من هست؟ اما فکر کرد این انتقاد از کسی که بانی خیر او بوده است غیر قابل بخشش خواهد بود و با توجه به تعمیراتی که در دست داشت، امروز مشتری زیادی نداشت؛ فقط مجبور بود امیدوار باشد کسی فکر نکند او درهایش را به روی کسانی مانند ساکنین محلۀ بره کارولین باز کرده است. وای! این باید همان چیزی باشد که خانم سیسیل هرلینگ فورد درباره اش داد سخن داده بود! وای، خدای من! وای خدای من! خدای من! خدای من!
در این اثنا او بانوان عمارت میسالونگی را به طرف بهترین میزش راهنمایی کرده و کمی بعد با مجموعه ای از ساندویچ و کیک و یک قوری بزرگ چای از آن ها پذیرایی کرد. سر میز میهمان هایش نشست و گفت: «می خوام روی دیوارها کاغذ دیواری راه راه شیری و طلایی و قرمز بزنم. و صندلی هام رو با پارچه ابریشمی زربفت که به رنگ کاغذ دیواری بیاید روکش کنم. گچ بری های سقف طلایی خواهد شد. قناری ها رو توی قفس طلایی می گذارم و همه جا گلدان های نخل بلند می چینم. بذار همسایه بغلی - سرش را با حالتی اهانت آمیز به طرف دیوار مشترک چایخانۀ او و قهوه خانۀ اولمپیوس برگشت - با اون رقابت کنه!»
دهان دروسیلا بازمانده بود تا بار خودش را از خبر ازدواج میسی با جان اسمیت و این که جان اسمیت به جای این مجرم باشد مردی ثروتمند است، خالی کند. که در همین هنگام کورنلیا هرلینگ فورد ناگهان از میان در به درون آمد و به طرف آن ها رفت، حمایل و روبان های گوناگونش هم چون پرهای فرو ریخته دم طاووس روی پشتش آویخته بود.
کورنلیا و جولیا بالای قهوه خانه بید مجنون با هم زندگی می کردند، ولی جولیا صاحب آن نبود. او اجاره بهای زیادی به برادرش هربرت پرداخت می کرد، و هربرت نیز مدام به جولیا اطمینان می داد که یک روز بابت پولی که از فروش خانه و دو هکتار زمینش به دست آمده و اجاره بهایی که پرداخته، می تواند ساختمان را بخرد.
دو خواهر شوهر نکرده علاوه بر زندگی مشترک، هرگونه اطلاعاتی را که از محل شغلشان بدست می آوردند با هم در میان می گذاشتند و از آن لذت می بردند، اما بیشتر اوقات کورنلیا که دیرتر به هیجان می آمد، می توانست تا زمانی که آلیسیا مغازه کلاه فروشی را می بندد، منتظر بماند؛ آلیسیا به او اجازه نمی داد، در زمان باز بودن فروشگاه آن جا را ترک کند. مسلماً آن چه امروز در چنته داشت به اندازه کافی مهم بود که خطر خشم آلیسیا را به جان بخرد و کورنلیا به قدری در حال انفجار بود که به لباس سرخ میسی تنها نگاهی سرسری انداخت.
در حالی که نفس نفس میزد گفت: «می تونین حدس بزنین چی شده؟» خود را روی یک صندلی انداخت. فراموش کرده بود که می بایست فروشنده بسیار با وقار و متکبر تنها فروشگاه معتبر و شیک کلاه فروشی باشد.
همگی که به این حقایق گوناگون آگاهی داشتند و بنابراین آماده بودند به حد زیادی تحت تأثیر قرار بگیرند. پرسیدند: «چی؟»
«درست شنیدین، همین که گفتم! اون با معشوق خودش فرار کرد! توی این سن! وای که چه محشری توی خونۀ اورلیا برپاست! همه جا تشنج و غش و داد و فریاد! ویلی کوچک تقریباً همۀ خونه رو دنبال آلیسیا تکه و پاره کرد، چون نمی توانست یادداشتی رو که آلیسیا برایش گذاشته باور کنه، و بیلی مثل طوفان می غرید، چون مجبور بود به یک جلسۀ مهم بره. در حالی که واقعاً دلش می خواست پلیس رو دنبال راننده اش بفرسته! آه اورلیا رو که مثل چوب خشک شده بود بردن توی رختخواب و وقتی آن قدر نفسش رو نگه داشت که از حال رفت، دنبال عمو نویل فرستادن. عمو نویل هم کشیده ای محکم به گوشش زد و اونو «بدتر از یک بچۀ لوس» خطاب کرد. بدین ترتیب اورلیا شروع کرد به جیغ زدن و هنوز هم داره جیغ می زنه! وای! ادموند روی یک صندلی نشسته و به خودش می پیچه و تد و راندولف سعی می کنن آرومش کنن تا بتونه به جلسه کارخونه بره. اما از همه اینه که آلیسیا و راننده با اتومبیل تازۀ بیلی فرار کردن، درست مثل این که مال خودشون باشه!»
کورنلیا گزارش نفس گیر خود را با قهقهۀ خنده خاتمه داد. میسی به او پیوست و یکی بعد از دیگری به حلقه ای از خنده های شادمانه به خاطر وقایع مون ریپور وارد شدند. بعد از آن که هیجاناتشان از آن وقایع فرو نشست همگی احساس بسیار خوبی داشتند. و هنگام صرف ناهار به بحثی آرام تر اما به همان اندازه لذت بخش دربارۀ ازدواج میسی و فرار آلیسیا مشغول شدند.
جان اسمیت درست بیش از ساعت پنج، در حالی که به نظر می رسید بسیار از خودش راضی است، به میسالونگی رسید. دست مادر زنش را با مهربانی بسیار فشرد، اما از بوسیدن او خودداری کرد، کاری که مورد پسند دروسیلا قرار گرفت، اما با دید موشکافانه ای که برای اولین بار به او انداخت، باید می پذیرفت که مرد بسیار برازنده ای است.
البته کت و شلواری که پوشیده بود و همچنین ریش تراشیده و موهای کوتاه شدۀ او این احساس را قوت بخشید. بله! میسی در انتخاب شریک زندگی چیزی نداشت که مایۀ شرمندگی اش باشد و از نظر اوکتاویا، پانزده سال تفاوت سن برای زن و شوهر بسیار مناسب بود.
او در باطن نیز مرد خوبی بود، چرا که به راحتی خانۀ خود در آشپزخانه نشست و بوی گوشت گوسفند سرخ شده را با لذت به سینه کشید.
دروسیلا پرسید:«امیدوارم شما و میسی برای شام پیش ما بمونین.»
«خیلی عالیه.»
«جاده چی؟ بعد از تاریکی خطرناک نیست؟»
«به هیچ وجه. اسب ها چشم بسته هم راه رو بلدن.»
او به صندلی تکیه داد و یکی از ابروانش را برای همسرش بالا برد که روبرویش نشسته بود و با غروری که مطمئناً هرگز در همسر اولش وجود نداشت به او نگاه می کرد.

[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#39

چه قدر مردها احمق بودند! آن ها همیشه دنبال زنان زیبا می رفتند، در حالی که بصیرت شان باید به آنها می گفت که زن های ساده انتخاب بسیار بهتری هستند. هر چند او در آن لباس قرمز برازنده به نظر می رسید. مطمئناً زیبا نبود، اما جالب و جذاب می نمود.
در حقیقت از آن زنانی به نظر می رسید که بیشتر مردها دوست داشتند آن ها را بشناسند زیرا مطمئن نبودند در درون شان چه می گذرد. جذاب، با دماغ کوفته و همچنان که آن جا نشسته بود و از زندگی می درخشید، باور کردنش مشکل بود که هر لحظه ممکن است بمیرد. قلبش گرفت. احساس عجیبی بود. فردا، فردا! تا اتفاق نیفتاده به آن فکر نکن! تو او را برای خود ملکه می کنی، و نباید! به حکم مرگ او به عنوان انتقام عالم هستی نیندیش!
شاید اگر میسی را به حد کافی خوشبخت می کرد، این اتفاق هرگز روی نمی داد. چیزی به نام معجزه هم وجود داشت. خودش طی سفرهایش یکی دو بار با معجزه مواجه شده بود. بدون شک خلاص شدن از شر همسر اولش از زمرۀ معجزات به شمار می رفت. چشم ها و افکارش را از همسر کنونی اش بر گرفت و گفت: «می خوام با شما خانوم ها صحبت کنم.»
هر سه صورت با علاقه به طرف او برگشتند. دروسیلا و اوکتاویا توجه خود را از اجاق بر گرفتند و نشستند.
او گفت: «امروز توی کارخونۀ بطری بایرون جلسۀ سهامداران تشکیل شده بود و مدیریتش عوض شد. در واقع حالا من مدیر کارخونه هستم.»
میسی با حیرت پرسید: «تو؟»
«آره.»
«پس خریدار مرموز تو هستی.»
«بله.»
«ولی چرا؟ دایی بیلی می گفت خریدار مرموز پولی بابت سهام می پردازه که به هیچ وجه امید برگشت نداره! پس چرا؟»
او لبخند زد، لبخندی که جذابیت نداشت؛ میسی برای اولین بار از زمانی که او را دیده بود، جان اسمیتی متفاوت دید؛ جان اسمیتی قدرتمند و سنگدل، جان اسمیتی که شاید معنی کلمۀ رحم را نمی دانست.
این حالت میسی را نترساند و او را واپس نزد؛ بیش تر باعث خشنودی اش شد این جا پناهنده ای شکست خورده از فشارهای سخت زندگی وجود نداشت، این جا از ضعف خبری نبود. در ظاهر، او انسانی آسان گیر و به طور مطبوعی آرام بود و مردمی وجود داشتند که ممکن بود حتی پس از شناختن او و یا آشنایی نزدیک هم آن چه واقعاً بود قضاوت کند. البته اگر آن همسر احمق می بود؛ از آن نوع زنانی که خود محور بودند.
اما جان اسمیت داشت به میسی پاسخ می داد، بنابراین میسی توجهش را به او معطوف کرد.
«امروز بحث زیادی با هرلینگ فوردها داشتم. از نظر من هرلینگ فوردها در کل آدمهای بسیار از خود راضی ای هستن و خیلی مطمئن که اصلیت به اصطلاح نجیب زادۀ انگلیسی شان اونا رو خیلی بالاتر از مردمی مثل من قرار می ده. اعتراف می کنم که تصمیم گرفته بودم هرلینگ فوردها رو از میدون به در کنم و برایم اهمیتی نداشت که به چه قیمتی برام تموم می شه. خوشبختانه اون قدر پول دارم که یک دو جین از این کار خونه ها رو بدون این که دچار سختی بشم بخرم.»
میسی در حالی که گیج شده بود گفت: «اما تو که اهل بایرون نیستی.»
«درسته. هر چند که همسر اول من یک هرلینگ فورد بود.»
دروسیلا که در شناخت شجره نامۀ هرلینگ فوردها یکی از خبرگان بود؛ پرسید: «واقعاً؟ اسمش چی بود؟»
«یونا.»
خوشبختانه دروسیلا و اوکتاویا چنان غرق سخنان جان اسمیت بودند و خود جان اسمیت چنان غرق تعریف بود که توجهی به میسی نداشتند.
او مثل سنگ در جای خود نشسته بود. قدرت نداشت کوچک ترین حرکتی بکند. یونا. یونا!
چه طور مادر و خاله اش می توانستند آن قدر نسبت به آن اسم بی تفاوت باقی بمانند، در حالی که او را ملاقات کرده بودند و در همین خانه از او پذیرایی کرده بودند؟ آیا بیسکویت ها و مدارک را به خاطر نمی آورد؟
دروسیلا از خودش پرسید: «یونا؟ بذار ببینم... بله، اون باید یکی از اقوام مارکوس هرلینگ فورد از سیدنی باشه. و لیویلا هرلینگ فورد دختر عموی اون و نزدیک ترین خویشاوندش در بایرونه. اوهوم! من هیچ وقت ملاقاتش نکردم، البته یونا خیلی وقت پیش مرد. غرق شد، این طور نیست؟»
جان اسمیت گفت: «بله.»
پس جریان این بود؟ به همین دلیل بود که او می درخشید؟ آیا به خاطر این بود که هرگاه میسی به او نیاز داشت، او را آن جا می یافت؟ پس به همین جهت بود که آن همه اتفاقات کوچک و تصادفی در کتابخانه روی داده بود؟ کتاب های رمان همگی به دختری ختم می شدکه به خاطر بیماری قلبی در حال مرگ بود. سهام روی میز، برگه های وکالت نامه، یونا، رییس دادگاه بخش که به سهولت قابل دست رسی بود. جسارت و بی قیدی شادمانه و آن قدر جذاب در نظر شخصی به تأثیرپذیری میسی، لباس و کلاه سرخ، دقیقاً همان طور که میسی در تصوراتش داشت و درست اندازه میسی. اهمیت خاصی که به تمام کلامش می بخشید، به ترتیبی که تماماً در میسی جذب می شد، مانند آبی که در زمین تشنه فرو رود و آن را برویاند، یونا، اوه! یونای عزیز درخشان.
دروسیلا داشت می گفت: «اما مطمئناً نام شوهرش اسمیت نبود، خیلی غیرعادی تر بود. مثل کاردموم یا تربینت یا شبیه اینها. تا جایی که می دونم، مرد بسیار ثروتمندی بود، تنها به همین علت ویلیام دوم این ازدواج رو تأیید کرد. بله، اگر تو بودی، می تونم بفهمم چه طور به تو توهین می کردن.»
«خود من بودم، و واقعاً به من توهین می کردن.»

[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#40
دروسیلا دستش را پیش برد و دست او را گرفت و گفت: «ما با خوشوقتی ورود تو را به این شاخه از خونواده خوش آمد می گیم، جان عزیز من.»
جانِ سخت دل از میان رفت، چرا که چشمان او با آرامشی شادی بخش، با ملاطفت روی مادر زنش قرار گرفت: «متشکرم، البته من اسمم رو تغییر دادم و ترجیح می دم شما دربارۀ این داستان کهنه حرفی نزنین.»
دروسیلا گفت: «از میسالونگی بیرون نمی ره.» سپس آهی کشید و فرض را بر این گذاشت که جان اسمیت برای این که خاطرات دردناکش را فراموش کند، نامش را تغییر داده است. ظاهراً فرعیات مربوط به فرومایگی که میسی از جان اسمیت شنیده بود، جزئی از تاریخچه هرلینگ فوردها در بایرون به شمار نمی رفت.
اوکتاویا در حالی که سرش را تکان می داد گفت: «دختر بیچاره اون طوری غرق شد، حتماً خیلی برایت سخت بود، جان. با این حال، من خیلی خوش حالم که همه چیز به این شکل درآمد، کارخونه بطری سازی و بقیه چیزها و جالب نیست که با یک هرلینگ فورد دیگه ازدواج کردی؟»
جان اسمیت با لحنی آرام گفت: «امروز این مسئله خیلی کمکم کرد.»
دروسیلا با صداقت گفت: «مثل بقیه خانواده ها، هرلینگ فوردها هم خوب و بد دارن. شاید یونا همسر مناسبی برای تو نبوده، شاید همون بهتر که توی جوانی مرد، در حالی که فکر می کنم میسی تو رو خوشبخت کنه.»
او خندید و دستش را به طرف میز پیش برد تا دست سرد و چسبناک میسی را در دست بگیرد.
«بله، منم همین طور فکر می کنم.» با وجود فاصله ای که داشتند دست میسی را بوسید، سپس آن را رها کرد و تمام توجهش را به دروسیلا و اوکتاویا داد.
«به هرحال الان شرکت بطری بایرون و صنایع اون تحت اختیار من قرار داره و می خوام چند تغییر اساسی مورد نیاز در شرکت بدم. من شش مدیر دیگه هم می خوام. حالا به اشخاصی نیاز دارم که علاوه بر منافع شرکت بطری بایرون، برای منافع شهر و مردم بایرون هم اهمیت قائل باشن.»
امروز اون قدر رأی آوردم که بتونم هر طوری که می خوام در مدیرت شرکت تغییراتی بدم و تصمیم دارم کاری آنچنان متفاوت انجام بدم که وقتی مقاصدم رو اعلام می کنم چند سهم دیگه هم به دست بیارم! جناب ویلیام، ادموند مارشال، ماکس ول و هربرت هرلینگ فورد و چندین نفر دیگه بعد از خاتمه جلسه سهام شون رو به من واگذار کردن.
«کینه ای که داشتن بر قدرت تشخیص شون فائق اومد، که چیزی رو که من از مدت ها پیش بهش مشکوک بودم ثابت می کرد. اونا احمقن، شرکت بطری بایرون رو بزرگ تر و بهتر می کنیم! مصلحت اهالی شهر رو در نظر می گیریم و منافع اونو گسترش می دیم.»
او خندید، شانه هایش را بالا انداخت. «فایده ای نداره که کار رو به دست جناب ویلیام هرلینگ فورد و امثال اون بسپاریم، درسته؟ من می خوام مدیران شرکت همگی زن باشن و تصمیم دارم با شما دو نفر و خانم جولیا و کورنلیا هرلینگ فورد شروع کنم. همۀ شما با سختی خیلی خوب کنار اومدین و مطمئناً از شهامت بی بهره نیستیم. ممکنه انتخاب مدیران زن حرکتی بسیار اساسی و متفاوت باشه، اما به عقیدۀ من بیش تر اعضاء هیئت مدیره رو هم اکنون زن ها تشکیل دادم، زن های مسن.»
جان اسمیت ابروی جادویی خود را برای دروسیلا و اوکتاویا که افسون کلامش شده بودند بالا برد. «خوب، پیشنهاد منو می پذیرین؟ طبیعتاً حقوق خواهید گرفت. اعضاء هیئت مدیرۀ سابق هر کدوم پنج هزار پوند در سال حقوق می گرفتن. گرچه به شما اخطار می کنم، حقوقی که من پرداخت می کنم دوهزار پوند در سال بیشتر نیست.»
اوکتاویا فریاد کشید: «ولی ما نمی دونیم چه کار باید بکنیم!»
«بیش تر مدیران نمی دونن، بنابراین مسئله ای نیست. به یاد داشته باشین که جان اسمیت مدیر عامل شرکته و جان اسمیت همۀ رموز رو به شما یاد می ده. هر کدوم از شما اختیارات خاصی خواهید داشت و مطمئنم به مشکلات قدیمی با دیدی تازه و به مشکلات جدید با اعتقادی درست نگاه خواهید کرد، طوری که مدیران معمولی قادر به برابری با اون نیستن.»
او عبوسانه به دروسیلا نگاه کرد: «منتظر جواب شما هستم، مادر، به هیئت رییسۀ من خواهید پیوست؟»
دروسیلا دهانش را که از حیرت باز مانده بود با صدایی بلند گفت: «اوه! بله و بقیه هم می پذیرن، این به عهده من.»
«خوبه، پس اولین کاری که باید انجام بدین اینه که چهار مدیر باقی مونده رو تعیین کنین. به خاطر داشته باشین، فقط زن باشن!»
اوکتاویا گفت: «حتماً دارم خواب می بینم.»
دروسیلا با ابهت بسیار گفت: «به هیچ وجه، تمام این ها واقعی است، خواهر، بانوان میسالونگی نهایتاً حقوق شون رو به دست آوردن.»
اوکتاویا آه کشید: «وای! عجب روزی است!»
واقعاً عجب روزی بود. پایان آن روز در پشت دری که رو به غروب باز می شد، در جریان بود. صندلی میسی نیز رو به آن سو داشت. می توانست نوارهای بزرگ ابر مانند و مواج را ببیند که به رنگ لباسش در آمده بودند، آسمان سبز میان آن همه توده مانند شکوفه های شناور سفید و صورتی که در زیر آن خورشید رنگ پریدن زیبا، صورتی تر شده بود.
اما چشم ها و ذهنش - که همیشه پذیرای زیبایی های طبیعت بود - مجذوب آن هالۀ پر شکوه نشده بود، چرا که یونا آن جا در میان درگاه ایستاده بود و به او لبخند می زد. یونا، اوه، یونا!
«هرگز به او نگو میسی، بگذار باور کند که توجه و عشقش تو را درمان کرده است.»
یونا شادمانه خندید: «اون مرد عزیزی است، عزیز، اما خلق و خوی تندی داره! در طبیعت تو نیست که خشمگینش کنی. اما هر چه می کنی با گفتن حقیقت دربارۀ ناراحتی قلبی ات، سرنوشت رو وسوسه نکن. هیچ مردی دوست نداره آلت دست یک زن قرار بگیره، و جان هم اکنون یک بار مزه اش رو چشیده. بنابراین هر چی رو که می گم به خاطر بسپار، هیچ وقت، هیچ وقت بهش نگو.»
میسی با پریشانی گفت: «تو می ری؟»
«البته که می رم عزیزم! آن چه رو که مسئول انجامش بودم، به پایان رسوندم. حالا می رم تا بر نرم ترین، انبوه ترین و صورتی ترین ابری که بیابم آرامشی رو آغاز کنم که شایسته اش هستم.»
«بدون تو نمی تونم از عهده اش بر بیام، یونا!»
«چرند نگو عزیزم، البته که می تونی. فقط خوب باش و اون وقت به خطا نخواهی رفت. البته تا زمانی که به اندرز من عمل کنی، هرگز حقیقت رو بهش نگو»
اشعۀ دلپسندی از درون یونا می جوشید با آخرین انوار خورشید در هم آمیخت؛ او لحظه ای دیگر، با نوری که از درونش می تابید میان در گاه ایستاد و سپس رفته بود.
«میسی! میسی! حالت خوبه؟ درد داری؟ میسی! تو رو به خدا جوابم رو بده!»
جان اسمیت بالای سرش ایستاده بود، دستانش را می مالید و حالتی از وحشت نومیدانه در چشمانش دیده می شد.
میسی به خود آمد و به او لبخند زد: «حالم کاملاً خوبه، جان، باور کن. فقط حیرت زده هستم. خوشبختی بیش از حد.»
«بهتره به این همه خوشبختی عادت کنی، عشق من، برای این که قسم می خورم تو را توی اون غرق کنم.»
سپس نفسی کشید و گفت: «تو بخت دوم من هستی، میسالونگی اسمیت.»

بادی سرد از میان در باز به درون وزید و درست پیش از این که دروسیلا در را ببندد، تنها برای گوش های میسی، زمزمه کرد:

«هرگز به او نگو!

وای!

خواهش می کنم

هرگز

به او نگو!»



پایان




[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...