خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان " بانوان عمارت میسالونگی " اثر کالین مک کالو

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,440
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13788


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #37
RE: رمان " بانوان عمارت میسالونگی " اثر کالین مک کالو

صبح روز بعد جان اسمیت کت و شلوار و پیراهن و کروات، که همگی بسیار برازنده و خوش دوخت بودند، پوشید.
میسی بدون اثری از رنجش گفت: «هر چی هست، باید خیلی مهم تر از ازدواجت باشه.»
«هست.»
«راه دوری می ری؟»
«فقط تا بایرون.»
«پس اگه من عجله کنم می تونم تا خونۀ مادرم با تو بیام؟»
«فکر خوبیه، زن! بعد از ظهر همون جا منتظر من بمون و وقتی دنبالت اومدم می توانی منو به خانوادۀ همسرم معرفی کنی. احتمالاً حرف های زیادی برای گفتن خواهم داشت.»
همچنان که میسی با لباس قرمز روشن و کلاه خود در کنار شوهرش - که به طرز نامأنوسی خوش پوش شده بود - به طرف بالای تپه می راند، با خود فکر کرد، همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت. اصلاً برایم مهم نیست که او را با حقه و کلک بدست آوردم. او دوستم دارد، واقعاً دوستم دارد و بدون این که حتی خودش متوجه شود، کمی کنار رفته است تا مرا پیش خودش بنشاند، وقتی مهلت یک ساله ام به سر رسید، می توانم حقیقت را به او بگویم. به علاوه، اگه شانس بیارم ممکن است تا آن زمان صاحب فرزند شده باشم. از این که همسر اولش بچه نمی خواست واقعاً رنج کشیده بود و حالا که سنش به پنجاه نزدیک تر بود تا چهل، حتماً بچه برایش اهمیت بیشتری دارد. او پدر فوق العاده ای می شود، برای این که می تواند بخندد.
قبل از آن که به قصد بایرون حرکت کنند، جان اسمیت میسی را آن سوی محوطه بی درخت، جایی که قصد داشت خانه اش رو بسازد، برد. میسی دریافت که ارتفاع آبشار به قدری زیاد است که در روز های بادی هرگز به ته دره نمی رسد و در عوض به گرد تبدیل شده و از میان می رود و هوا را با ابری از رنگین کمان ها پر می کند.
با این حال گودال بزرگی زیر آن بود، گسترده و آرام، تا این که از گذر گاهی باریک می گذشت و به رودی پر چین و شکن تبدیل می شد. آب به رنگ فیروزه یا چینی مصری، مات مانند شیر و به غلظت شربت بود. جان اسمیت به او نشان داد که منشأ تمام این آب، غاری در زیر صخره هاست که یک چشمه بسیار بزرگ زیر زمینی از آن جاری می شود.
او توضیح داد: «یک رگۀ سنگ آهک این جاست، به همین دلیل رنگ گودال این قدر عجیبه.»
«این واقعاً جاییه که ما می خوایم زندگی کنیم، مشرف بر این همه زیبایی!»
«به هر حال جاییه که من زندگی می کنم. شک دارم که تو بتونی اونو ببینی.» و چهره اش در هم رفت. «خونه رو نمی شه یک روزه ساخت، میسی، به خصوص وقتی دست تنها باشی. من نمی خوام یک دسته کارگر این جا بریزن، آب رو آلوده کنن و روزهای شنبه مست کنن و بعد هر چی رو که توی درۀ من می گذره به هر رهگذر کنجکاوی بگن.»
«فکر می کنم یک قراری گذاشته بودیم که به وضعیت من اشاره نکنیم! به هر حال تو دست تنها نخواهی بود! دست های منو هم داری.» سپس شادمانه ادامه داد: «من به کار سخت عادت دارم و اتاقک هم اون قدر کوچیکه که وقتم رو نمی گیره. اون طور که دکتر می گفت، فرقی نمی کنه که من توی رخت خواب بمونم یا مثل کارگر کار کنم، یک روز وقتش می رسه! فقط همین.»
در این هنگام میسی را میان بازوان خود گرفت و بوسید، انگار از بوسیدن او لذت می برد و گویی هم اکنون اندکی برایش ارزش داشت. نهایتاً به قصد بایرون حرکت کردند، کمی دیرتر از آن چه قصدش را داشتند، اما هیچ کدام از آن ها اهمیتی نمی دادند.
هنگامی که میسی بی خبر وارد آشپز خانه شد، اوکتاویا و دروسیلا در آشپزخانه بودند. آن ها شگفت زده به او خیره شدند، تلاش می کردند تمامی شکوه آن لباس توری سرخ عجیب و آن کلاه بزرگ کوتاه و بلند با آن پرهای سرخ شتر مرغ را جذب کنند.
میسی یک شبه به یک زیبا روی تبدیل نشده بود که با یک زن ولگرد اشتباه نشود. در حقیقت به یک میهمان پر ابهت از لندن خیلی بیش تر شبیه بود تا یکی از ساکنین محلۀ برۀ کارولین. هم چنین تردیدی وجود نداشت که این رنگ بسیار به او برازنده است.
اوکتاویا به سرعت نشست و گفت: «اوه! میسی خیلی خوشگل شدی!»
میسی او و مادرش را بوسید: «خیلی خوبه آدم اینو بدونه، خاله اوکتاویا، چون تصدیق می کنم که خودم هم همین احساس رو دارم.» سپس پیروزمندانه خندید، دست چپش را مقابل صورت آنها به حرکت درآورد و اعلام کرد: «اومدم به شما بگم ازدواج کردم.»
دروسیلا در حالی که به وجد آمده بود، پرسید: «با کی؟»
«با جان اسمیت، دیروز توی کاتومبا ازدواج کردیم.»
در این لحظه برای دروسیلا و اوکتاویا ذره ای اهمیت نداشت که تمام شهر بایرون، جان را یک مجرم یا بدتر قلمداد کنند. او میسی آنها را از وحشت مضاعف بی شوهر ماندن رهانیده بود، بنابراین می بایست به خاطر آن مورد لطف، قدردانی، احترام و عشق قرار بگیرد.
اوکتاویا از جا پرید تا کتری را روی اجاق بگذارد؛ با نرمی و چابکی بیشتری حرکت می کرد، گرچه دروسیلا متوجه آن نشد؛ او سخت سرگرم نگریستن به حلقۀ بزرگ ازدواج دخترش بود.
به طور آزمایشی گفت: «خانم جان اسمیت! خدای من، میسی چه قدر برجسته به نظر می رسه!»
«معمولاً سادگی برجسته است.»
اوکتاویا پرسید: «اون کجاست؟ کی به دیدن ما می آد؟»
«کاری توی بایرون داشت، اما بعد از ظهر کارش تموم می شه و وقتی برای بردن من می آد می خواد شما رو ملاقات کنه. مادر، من فکر کردم برای این که روزمون رو پر کنیم، بریم و توی بایرون قدم بزنیم. مقداری خرید دارم و می خوام به مغازۀ دایی هربرت برم و چند قواره پارچۀ لباسی بخرم. برای این که برای همیشه قهوه ای رو کنار گذاشتم! حتی برای کار هم لباس قهوه ای نمی پوشم. با پیراهن و شلوار مردانه کار می کنم؛ چون خیلی منطقی و راحت تره، به علاوه کی منو می بینه؟»
اوکتاویا از کنار اجاق گفت: «چه شانسی که تو چرخ خیاطی سینگر خریدی، دروسیلا؟» به خاطر آن چه پیش آمده بود خوش حال تر از آن بود که پوشیدن شلوار نگرانش کند.
اما دروسیلا مسئله ای آن قدر مهم در فکر داشت که چرخ خیاطی و شلوار هیچ کدام نمی توانست آن را تیره و تار سازد.
با نگرانی پرسید: «قدرت پرداختش رو داری؟من لباس ها رو مجانی برات می دوزم، اما پارچه های مغازۀ هربرت خیلی گرون هستن، به خصوص وقتی بخوای لباس های قهوه ای رو دور بریزی!»
«فکر می کنم قدرت پرداختش رو داشته باشم. دیشب جان به من گفت امروز صبح هزار پوند توی بانک می ریزه به حسابم. گفت زن نباید برای هر چیز کوچکی که می خواد از شوهرش پول بگیره یا حساب هر چیز کوچکی رو پس بده. تنها چیزی که از من خواست این بود که از مقرری که به من می ده، - یعنی سالی هزار پوند - بیش تر خرج نکنم! می تونی تصورش رو بکنی؟ و خرج خونه از این پول جداست! اون صد پوند توی یک قوطی خالی قهوه گذاشت و گفت دوباره پرش می کنه و صورت حساب مخارج رو هم نمی خواد. وای! مادر هنوز باور نمی کنم!»
اوکتاویا و دروسیلا با حیرت و احترام به میسی خیره شدند: «هزار پوند!»
دروسیلا گفت: «پس باید مرد ثروتمندی باشه.» چند تمرین سریع ذهنی انجام داد و به این نتیجه رسید که عاقبت قادر است دماغ اورلیا و آگوستا و آنتونیا را بسوزاند. ها! نه تنها میسی در رسیدن به محراب از آلیسیا پیشی گرفته بود، بلکه به نظر می رسید احتمالاً معاملۀ بهتری نیز انجام داده است.
میسی برای گذراندن وقت گفت: «تصور می کنم باید وضع مالی اش خوب باشه. می دونم که سخاوتش نسبت به من از ثروتی واقعی ناشی می شه. اما بیشتر فکر می کنم مرد واقعاً دست و دلبازی است. مطمئناً من هرگز؛ هرگز با ولخرجی بیش از حد براش گرفتاری درست نمی کنم. هر چند واقعاً به چند دست لباس آبرومندانه - نه قهوه ای - نیاز دارم! فقط یکی دو دست لباس زمستونی و چند دست لباس تابستونی.
«وای! مادر نمی دونی چه قدر پایین دره قشنگه! من نمی خوام یک زندگی اجتماعی داشته باشم. فقط می خوام با جان خودم تنها باشم.»
دروسیلا ناگهان ناراحت به نظر می رسید: «میسی، ما نمی تونیم هدیۀ عروسی خوبی به تو بدیم. اما اوکتاویا فکر می کنم بتونیم از گاو جرسی بگذریم، تو این طور فکر نمی کنی؟»
اوکتاویا گفت: «البته که می تونیم.»
«من به این می گم یک هدیه عالی! ما واقعاً دوست داریم صاحب گاو جرسی باشیم.»
اوکتاویا گفت: «اول باید اونو پهلوی گاو نر پرسیوال ببریم. دیگه وقتش رسیده؛ بنابراین شما خیلی منتظرش نمی شین و اگه شانس بیارین؛ سال دیگه یک گوساله هم به دنیا می آره.»
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۲-۱۱-۱۳۹۵, ۰۹:۳۷ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,440
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13788


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #38
RE: رمان " بانوان عمارت میسالونگی " اثر کالین مک کالو

دروسیلا به ساعت روی دیوار نگاه کرد. «میسی، اگه می خوای هم به مغازۀ هربرت و هم به فروشگاه ماکس ول بری پیشنهاد می کنم راه بیفتیم. بعد از اون می تونیم وقت ناهار یک سری هم به چایخانۀ خاله جولیا بزنیم و خبرها رو براش تعریف کنیم، به تو قول می دم خیلی تعجب می کنه!»
اوکتاویا تکانی به پاهایش داد و هیچ دردی احساس نکرد، با لحنی قاطع اعلام کرد: «من هم می آم. امروز دیگه نمی شه بدون من برین. اگر مجبور بشم چهار دست و پا بیام، باز هم می آم.»
بدین ترتیب دروسیلا در حالی که دخترش در یک طرف و خواهرش در طرف دیگر او راه می رفتند اواسط صبح در مرکز خرید بایرون گردش می کرد.
این اوکتاویا بود که خانم سیسیل هرلینگ فورد را در آن سوی خیابان دید؛ خانم سیسیل هرلینگ فورد همسر جناب دکتر سیسیل هرلینگ فورد، کشیش کلیسای انگلستان در بایرون بود و همه از زخم زبان او می ترسیدند و به خود فکر می لرزیدند.
اوکتاویا از میان دندان هایش غرغرکنان گفت: «از کنجکاوی داری می میری! درسته زن کثیف؟» و تعظیم و لبخندی سرد به او تحویل داد که خانم سیسل با خود فکر کرد بهتر است از خیابان بگذرد و ببیند زنان میسالونگی را چه می شود.
سپس دروسیلا هجوم خانم سیسیل را با خنده و فریاد ناگهانی و اشارۀ انگشتی لرزان به طرف خانم سیسیل کامل کرد. «وای! اوکتاویا، خانم سیسیل میسی رو نشناخته! حتماً فکر می کنه ما یکی از زنان محلۀ برۀ کارولین رو با خود داریم!»
هر سه زن عمارت میسالونگی زیر خنده زدند و خانم سیسیل هرلینگ فورد برای این که از شر آن همه خنده های استهزاء آمیزی که ظاهراً معطوف او بود برهند، لرزان وارد چایخانۀ جولیا شد.
اوکتاویا از خوشی فریاد زد: «چه غوغایی!»
میسی در حالی که وارد فروشگاه لباس هربرت هرلینگ فورد می شد، گفت: «هر چه بیش تر، بهتر.»
تمام این اتفاقات تجربه ای فوق العاده بود. از هنگامی که میسی در مقابل چشمان حیرت زده دایی هربرت ایستاد تا پیراهن و شلوار مردانه برای خودش بخرد، تا زمانی که جلوی جیمز که از ترس زبانش بند آمده بود رسید تا قواره هایی از پارچه های تافتۀ آبی روشن، ابریشم زرد آلویی، مخمل کهربایی و پشم سیکلمه ای برای خود انتخاب کند. پس از این که میسی به طرف جیمز رفت، هربرت که کمی بر خود مسلط شده بود، تردید داشت آیا باید احساساتش را با بیرون کردن این دختر گستاخ از مغازه اش بروز دهد یا خیر؛ سپس وقتی میسی بهای کالاهایش را با طلا پرداخت، نظرش را تغییر داد و متواضعانه مبلغ دریافتی را در صندوق گذاشت. گرچه مراجعه میسی به فروشگاه بسیار گیج کننده بود، اما هربرت فقط نیمی از حواسش را به او معطوف کرده بود، چرا که نیمی دیگر به آن چه اکنون در کارخانۀ بطری سازی می گذشت مشغول بود. در جلسۀ فوق العاده سهام داران، هرلینگ فوردهای مغازه دار ماکس ول را به عنوان نمایندۀ خود انتخاب کرده بودند. چرا که می دانستند او صاحب بُرنده ترین و تلخ ترین زبان هاست و پذیرفته بودند که از حقوق آن ها هم به سختی دفاع خواهد کرد.
فروشگاه ها باید به کار خود ادامه می دادند و اگر قرار بود کارخانۀ بطری سازی بایرون و فعالیت های جنبی آن، مثل حمام ها و هتل و چشمه های آب معدنی از دست برود، پس فروشگاه ها برای صاحبان خود از هر زمان دیگر اهمیت بیشتری پیدا می کردند.
میسی با حالتی بزرک منشانه گفت: «این اجناس رو امروز بعد از ظهر ببر میسالونگی، جیمز.» سپس یک سکه طلا روی پیشخوان کوبید. این هم برای زحمتی که می کشی و قبل از اون جا برو فروشگاه دایی ماکس ول و خوارباری رو هم که سفارش دادم بردار. مادر، خاله اوکتویا، بیاین بریم ناهار رو توی چایخانۀ خاله جولیا بخوریم.»
سه بانوی عمارت میسالونگی با ابهت تر از وقتی که وارد شده بودند ار فروشگاه خارج شدند.
اوکتاویا که راه رفتنش تقریباً طبیعی می نمود، با دهان بسته خندید و گفت: «وای که چه کیفی داره! هیچ وقت این قدر به من خوش نگذشته بود!»
میسی نیز بسیار لذت می برد، اما با سادگی کمتر. برایش خیلی غیر منتظره بود وقتی که دید هزار پوندی که جان اسمیت قولش را داده بود به حسابش واریز شده است و غیر منتظره تر از آن رفتار بسیار مودبانۀ کوئینتوس هرلینگ فورد، رئیس بانک بود؛ جان اسمیت به او سفارش کرده بود پولی را که میسی از حسابش بر می داره به طلا پرداخت کنند، چرا که پولی که واریز شده بود نیز به طلا بود هزار پوند!
خوب، میسی پارچه های لباسی، پیراهن و شلوارها و چندین جفت کفش زیبای خود را خریده بود. و واقعاً به چیز دیگری نیاز نداشت. اگر صد پوند از این هزار پوند حیرت انگیز را نگه می داشت، تا سال آینده در همین زمان که مقرری سالیانه اش دوباره واریز می شد، برایش کفایت می کرد.
آخر، چه وقت صاحب بیش تر از یک یا دو شلینگ بود؟ بنابراین می توانست از پولی که برایش مانده بود یک یابوی کوچک و یک درشکه تک اسبه برای مادرش و خاله اوکتاویا خریداری کند. یابو مانند یک اسب بزرگ سبزی ها رو نمی خورد و یراق کردنش نیز آسان تر صورت می گرفت و آن ها دیگر هرگز مجبور نبودند پیاده جایی بروند یا غرور خود را با خواهش برای این که وسیله ای دنبال شان بیاید، زیر پا گذارند. بله، آن ها باید با آداب تمام به عروسی آلیسیا بروند، با یک درشکۀ تک اسبه زیبا.
آشکار بود جولیا صد پوندی را که از فروش سهام به دست آورده بود، خرج کرده است، دور نیمی از چایخانه را با طناب محصور کرده بودند و دو کارگر به کار پاک کردن و سمباده کشیدن دیوارها مشغول بودند.
همین که جولیا از عذرخواهی به خاطر ریخت و پاش فارغ شد، حواسش را آن قدر جمع کرد تا شکوه لباس میسی را کاملا جذب کند.
گفت: «لباس و کلاه فوق العاده قشنگی پوشیدی، اما فکر نمی کنی رنگش کمی تند باشه؟»
میسی بدون شرمندگی تاکید کرد: «قطعاً تنده، اما خاله جولیا دیگه حالم از رنگ قهوه ای به هم می خوره، شما می تونین رنگی پیدا کنین که تا این حد با قهوه ای تفاوت داشته باشه؟ به علاوه به من می آد. شما این طور فکر نمی کنین؟»
«چرا.»
جولیا می سوخت که بپرسد، اما آیا برازنده چایخانه من هست؟ اما فکر کرد این انتقاد از کسی که بانی خیر او بوده است غیر قابل بخشش خواهد بود و با توجه به تعمیراتی که در دست داشت، امروز مشتری زیادی نداشت؛ فقط مجبور بود امیدوار باشد کسی فکر نکند او درهایش را به روی کسانی مانند ساکنین محلۀ بره کارولین باز کرده است. وای! این باید همان چیزی باشد که خانم سیسیل هرلینگ فورد درباره اش داد سخن داده بود! وای، خدای من! وای خدای من! خدای من! خدای من!
در این اثنا او بانوان عمارت میسالونگی را به طرف بهترین میزش راهنمایی کرده و کمی بعد با مجموعه ای از ساندویچ و کیک و یک قوری بزرگ چای از آن ها پذیرایی کرد. سر میز میهمان هایش نشست و گفت: «می خوام روی دیوارها کاغذ دیواری راه راه شیری و طلایی و قرمز بزنم. و صندلی هام رو با پارچه ابریشمی زربفت که به رنگ کاغذ دیواری بیاید روکش کنم. گچ بری های سقف طلایی خواهد شد. قناری ها رو توی قفس طلایی می گذارم و همه جا گلدان های نخل بلند می چینم. بذار همسایه بغلی - سرش را با حالتی اهانت آمیز به طرف دیوار مشترک چایخانۀ او و قهوه خانۀ اولمپیوس برگشت - با اون رقابت کنه!»
دهان دروسیلا بازمانده بود تا بار خودش را از خبر ازدواج میسی با جان اسمیت و این که جان اسمیت به جای این مجرم باشد مردی ثروتمند است، خالی کند. که در همین هنگام کورنلیا هرلینگ فورد ناگهان از میان در به درون آمد و به طرف آن ها رفت، حمایل و روبان های گوناگونش هم چون پرهای فرو ریخته دم طاووس روی پشتش آویخته بود.
کورنلیا و جولیا بالای قهوه خانه بید مجنون با هم زندگی می کردند، ولی جولیا صاحب آن نبود. او اجاره بهای زیادی به برادرش هربرت پرداخت می کرد، و هربرت نیز مدام به جولیا اطمینان می داد که یک روز بابت پولی که از فروش خانه و دو هکتار زمینش به دست آمده و اجاره بهایی که پرداخته، می تواند ساختمان را بخرد.
دو خواهر شوهر نکرده علاوه بر زندگی مشترک، هرگونه اطلاعاتی را که از محل شغلشان بدست می آوردند با هم در میان می گذاشتند و از آن لذت می بردند، اما بیشتر اوقات کورنلیا که دیرتر به هیجان می آمد، می توانست تا زمانی که آلیسیا مغازه کلاه فروشی را می بندد، منتظر بماند؛ آلیسیا به او اجازه نمی داد، در زمان باز بودن فروشگاه آن جا را ترک کند. مسلماً آن چه امروز در چنته داشت به اندازه کافی مهم بود که خطر خشم آلیسیا را به جان بخرد و کورنلیا به قدری در حال انفجار بود که به لباس سرخ میسی تنها نگاهی سرسری انداخت.
در حالی که نفس نفس میزد گفت: «می تونین حدس بزنین چی شده؟» خود را روی یک صندلی انداخت. فراموش کرده بود که می بایست فروشنده بسیار با وقار و متکبر تنها فروشگاه معتبر و شیک کلاه فروشی باشد.
همگی که به این حقایق گوناگون آگاهی داشتند و بنابراین آماده بودند به حد زیادی تحت تأثیر قرار بگیرند. پرسیدند: «چی؟»
«درست شنیدین، همین که گفتم! اون با معشوق خودش فرار کرد! توی این سن! وای که چه محشری توی خونۀ اورلیا برپاست! همه جا تشنج و غش و داد و فریاد! ویلی کوچک تقریباً همۀ خونه رو دنبال آلیسیا تکه و پاره کرد، چون نمی توانست یادداشتی رو که آلیسیا برایش گذاشته باور کنه، و بیلی مثل طوفان می غرید، چون مجبور بود به یک جلسۀ مهم بره. در حالی که واقعاً دلش می خواست پلیس رو دنبال راننده اش بفرسته! آه اورلیا رو که مثل چوب خشک شده بود بردن توی رختخواب و وقتی آن قدر نفسش رو نگه داشت که از حال رفت، دنبال عمو نویل فرستادن. عمو نویل هم کشیده ای محکم به گوشش زد و اونو «بدتر از یک بچۀ لوس» خطاب کرد. بدین ترتیب اورلیا شروع کرد به جیغ زدن و هنوز هم داره جیغ می زنه! وای! ادموند روی یک صندلی نشسته و به خودش می پیچه و تد و راندولف سعی می کنن آرومش کنن تا بتونه به جلسه کارخونه بره. اما از همه اینه که آلیسیا و راننده با اتومبیل تازۀ بیلی فرار کردن، درست مثل این که مال خودشون باشه!»
کورنلیا گزارش نفس گیر خود را با قهقهۀ خنده خاتمه داد. میسی به او پیوست و یکی بعد از دیگری به حلقه ای از خنده های شادمانه به خاطر وقایع مون ریپور وارد شدند. بعد از آن که هیجاناتشان از آن وقایع فرو نشست همگی احساس بسیار خوبی داشتند. و هنگام صرف ناهار به بحثی آرام تر اما به همان اندازه لذت بخش دربارۀ ازدواج میسی و فرار آلیسیا مشغول شدند.
جان اسمیت درست بیش از ساعت پنج، در حالی که به نظر می رسید بسیار از خودش راضی است، به میسالونگی رسید. دست مادر زنش را با مهربانی بسیار فشرد، اما از بوسیدن او خودداری کرد، کاری که مورد پسند دروسیلا قرار گرفت، اما با دید موشکافانه ای که برای اولین بار به او انداخت، باید می پذیرفت که مرد بسیار برازنده ای است.
البته کت و شلواری که پوشیده بود و همچنین ریش تراشیده و موهای کوتاه شدۀ او این احساس را قوت بخشید. بله! میسی در انتخاب شریک زندگی چیزی نداشت که مایۀ شرمندگی اش باشد و از نظر اوکتاویا، پانزده سال تفاوت سن برای زن و شوهر بسیار مناسب بود.
او در باطن نیز مرد خوبی بود، چرا که به راحتی خانۀ خود در آشپزخانه نشست و بوی گوشت گوسفند سرخ شده را با لذت به سینه کشید.
دروسیلا پرسید:«امیدوارم شما و میسی برای شام پیش ما بمونین.»
«خیلی عالیه.»
«جاده چی؟ بعد از تاریکی خطرناک نیست؟»
«به هیچ وجه. اسب ها چشم بسته هم راه رو بلدن.»
او به صندلی تکیه داد و یکی از ابروانش را برای همسرش بالا برد که روبرویش نشسته بود و با غروری که مطمئناً هرگز در همسر اولش وجود نداشت به او نگاه می کرد.

امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۲-۱۱-۱۳۹۵, ۰۹:۵۰ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,440
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13788


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #39
RE: رمان " بانوان عمارت میسالونگی " اثر کالین مک کالو

چه قدر مردها احمق بودند! آن ها همیشه دنبال زنان زیبا می رفتند، در حالی که بصیرت شان باید به آنها می گفت که زن های ساده انتخاب بسیار بهتری هستند. هر چند او در آن لباس قرمز برازنده به نظر می رسید. مطمئناً زیبا نبود، اما جالب و جذاب می نمود.
در حقیقت از آن زنانی به نظر می رسید که بیشتر مردها دوست داشتند آن ها را بشناسند زیرا مطمئن نبودند در درون شان چه می گذرد. جذاب، با دماغ کوفته و همچنان که آن جا نشسته بود و از زندگی می درخشید، باور کردنش مشکل بود که هر لحظه ممکن است بمیرد. قلبش گرفت. احساس عجیبی بود. فردا، فردا! تا اتفاق نیفتاده به آن فکر نکن! تو او را برای خود ملکه می کنی، و نباید! به حکم مرگ او به عنوان انتقام عالم هستی نیندیش!
شاید اگر میسی را به حد کافی خوشبخت می کرد، این اتفاق هرگز روی نمی داد. چیزی به نام معجزه هم وجود داشت. خودش طی سفرهایش یکی دو بار با معجزه مواجه شده بود. بدون شک خلاص شدن از شر همسر اولش از زمرۀ معجزات به شمار می رفت. چشم ها و افکارش را از همسر کنونی اش بر گرفت و گفت: «می خوام با شما خانوم ها صحبت کنم.»
هر سه صورت با علاقه به طرف او برگشتند. دروسیلا و اوکتاویا توجه خود را از اجاق بر گرفتند و نشستند.
او گفت: «امروز توی کارخونۀ بطری بایرون جلسۀ سهامداران تشکیل شده بود و مدیریتش عوض شد. در واقع حالا من مدیر کارخونه هستم.»
میسی با حیرت پرسید: «تو؟»
«آره.»
«پس خریدار مرموز تو هستی.»
«بله.»
«ولی چرا؟ دایی بیلی می گفت خریدار مرموز پولی بابت سهام می پردازه که به هیچ وجه امید برگشت نداره! پس چرا؟»
او لبخند زد، لبخندی که جذابیت نداشت؛ میسی برای اولین بار از زمانی که او را دیده بود، جان اسمیتی متفاوت دید؛ جان اسمیتی قدرتمند و سنگدل، جان اسمیتی که شاید معنی کلمۀ رحم را نمی دانست.
این حالت میسی را نترساند و او را واپس نزد؛ بیش تر باعث خشنودی اش شد این جا پناهنده ای شکست خورده از فشارهای سخت زندگی وجود نداشت، این جا از ضعف خبری نبود. در ظاهر، او انسانی آسان گیر و به طور مطبوعی آرام بود و مردمی وجود داشتند که ممکن بود حتی پس از شناختن او و یا آشنایی نزدیک هم آن چه واقعاً بود قضاوت کند. البته اگر آن همسر احمق می بود؛ از آن نوع زنانی که خود محور بودند.
اما جان اسمیت داشت به میسی پاسخ می داد، بنابراین میسی توجهش را به او معطوف کرد.
«امروز بحث زیادی با هرلینگ فوردها داشتم. از نظر من هرلینگ فوردها در کل آدمهای بسیار از خود راضی ای هستن و خیلی مطمئن که اصلیت به اصطلاح نجیب زادۀ انگلیسی شان اونا رو خیلی بالاتر از مردمی مثل من قرار می ده. اعتراف می کنم که تصمیم گرفته بودم هرلینگ فوردها رو از میدون به در کنم و برایم اهمیتی نداشت که به چه قیمتی برام تموم می شه. خوشبختانه اون قدر پول دارم که یک دو جین از این کار خونه ها رو بدون این که دچار سختی بشم بخرم.»
میسی در حالی که گیج شده بود گفت: «اما تو که اهل بایرون نیستی.»
«درسته. هر چند که همسر اول من یک هرلینگ فورد بود.»
دروسیلا که در شناخت شجره نامۀ هرلینگ فوردها یکی از خبرگان بود؛ پرسید: «واقعاً؟ اسمش چی بود؟»
«یونا.»
خوشبختانه دروسیلا و اوکتاویا چنان غرق سخنان جان اسمیت بودند و خود جان اسمیت چنان غرق تعریف بود که توجهی به میسی نداشتند.
او مثل سنگ در جای خود نشسته بود. قدرت نداشت کوچک ترین حرکتی بکند. یونا. یونا!
چه طور مادر و خاله اش می توانستند آن قدر نسبت به آن اسم بی تفاوت باقی بمانند، در حالی که او را ملاقات کرده بودند و در همین خانه از او پذیرایی کرده بودند؟ آیا بیسکویت ها و مدارک را به خاطر نمی آورد؟
دروسیلا از خودش پرسید: «یونا؟ بذار ببینم... بله، اون باید یکی از اقوام مارکوس هرلینگ فورد از سیدنی باشه. و لیویلا هرلینگ فورد دختر عموی اون و نزدیک ترین خویشاوندش در بایرونه. اوهوم! من هیچ وقت ملاقاتش نکردم، البته یونا خیلی وقت پیش مرد. غرق شد، این طور نیست؟»
جان اسمیت گفت: «بله.»
پس جریان این بود؟ به همین دلیل بود که او می درخشید؟ آیا به خاطر این بود که هرگاه میسی به او نیاز داشت، او را آن جا می یافت؟ پس به همین جهت بود که آن همه اتفاقات کوچک و تصادفی در کتابخانه روی داده بود؟ کتاب های رمان همگی به دختری ختم می شدکه به خاطر بیماری قلبی در حال مرگ بود. سهام روی میز، برگه های وکالت نامه، یونا، رییس دادگاه بخش که به سهولت قابل دست رسی بود. جسارت و بی قیدی شادمانه و آن قدر جذاب در نظر شخصی به تأثیرپذیری میسی، لباس و کلاه سرخ، دقیقاً همان طور که میسی در تصوراتش داشت و درست اندازه میسی. اهمیت خاصی که به تمام کلامش می بخشید، به ترتیبی که تماماً در میسی جذب می شد، مانند آبی که در زمین تشنه فرو رود و آن را برویاند، یونا، اوه! یونای عزیز درخشان.
دروسیلا داشت می گفت: «اما مطمئناً نام شوهرش اسمیت نبود، خیلی غیرعادی تر بود. مثل کاردموم یا تربینت یا شبیه اینها. تا جایی که می دونم، مرد بسیار ثروتمندی بود، تنها به همین علت ویلیام دوم این ازدواج رو تأیید کرد. بله، اگر تو بودی، می تونم بفهمم چه طور به تو توهین می کردن.»
«خود من بودم، و واقعاً به من توهین می کردن.»

امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۲-۱۱-۱۳۹۵, ۱۰:۰۱ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,440
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13788


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #40
RE: رمان " بانوان عمارت میسالونگی " اثر کالین مک کالو
دروسیلا دستش را پیش برد و دست او را گرفت و گفت: «ما با خوشوقتی ورود تو را به این شاخه از خونواده خوش آمد می گیم، جان عزیز من.»
جانِ سخت دل از میان رفت، چرا که چشمان او با آرامشی شادی بخش، با ملاطفت روی مادر زنش قرار گرفت: «متشکرم، البته من اسمم رو تغییر دادم و ترجیح می دم شما دربارۀ این داستان کهنه حرفی نزنین.»
دروسیلا گفت: «از میسالونگی بیرون نمی ره.» سپس آهی کشید و فرض را بر این گذاشت که جان اسمیت برای این که خاطرات دردناکش را فراموش کند، نامش را تغییر داده است. ظاهراً فرعیات مربوط به فرومایگی که میسی از جان اسمیت شنیده بود، جزئی از تاریخچه هرلینگ فوردها در بایرون به شمار نمی رفت.
اوکتاویا در حالی که سرش را تکان می داد گفت: «دختر بیچاره اون طوری غرق شد، حتماً خیلی برایت سخت بود، جان. با این حال، من خیلی خوش حالم که همه چیز به این شکل درآمد، کارخونه بطری سازی و بقیه چیزها و جالب نیست که با یک هرلینگ فورد دیگه ازدواج کردی؟»
جان اسمیت با لحنی آرام گفت: «امروز این مسئله خیلی کمکم کرد.»
دروسیلا با صداقت گفت: «مثل بقیه خانواده ها، هرلینگ فوردها هم خوب و بد دارن. شاید یونا همسر مناسبی برای تو نبوده، شاید همون بهتر که توی جوانی مرد، در حالی که فکر می کنم میسی تو رو خوشبخت کنه.»
او خندید و دستش را به طرف میز پیش برد تا دست سرد و چسبناک میسی را در دست بگیرد.
«بله، منم همین طور فکر می کنم.» با وجود فاصله ای که داشتند دست میسی را بوسید، سپس آن را رها کرد و تمام توجهش را به دروسیلا و اوکتاویا داد.
«به هرحال الان شرکت بطری بایرون و صنایع اون تحت اختیار من قرار داره و می خوام چند تغییر اساسی مورد نیاز در شرکت بدم. من شش مدیر دیگه هم می خوام. حالا به اشخاصی نیاز دارم که علاوه بر منافع شرکت بطری بایرون، برای منافع شهر و مردم بایرون هم اهمیت قائل باشن.»
امروز اون قدر رأی آوردم که بتونم هر طوری که می خوام در مدیرت شرکت تغییراتی بدم و تصمیم دارم کاری آنچنان متفاوت انجام بدم که وقتی مقاصدم رو اعلام می کنم چند سهم دیگه هم به دست بیارم! جناب ویلیام، ادموند مارشال، ماکس ول و هربرت هرلینگ فورد و چندین نفر دیگه بعد از خاتمه جلسه سهام شون رو به من واگذار کردن.
«کینه ای که داشتن بر قدرت تشخیص شون فائق اومد، که چیزی رو که من از مدت ها پیش بهش مشکوک بودم ثابت می کرد. اونا احمقن، شرکت بطری بایرون رو بزرگ تر و بهتر می کنیم! مصلحت اهالی شهر رو در نظر می گیریم و منافع اونو گسترش می دیم.»
او خندید، شانه هایش را بالا انداخت. «فایده ای نداره که کار رو به دست جناب ویلیام هرلینگ فورد و امثال اون بسپاریم، درسته؟ من می خوام مدیران شرکت همگی زن باشن و تصمیم دارم با شما دو نفر و خانم جولیا و کورنلیا هرلینگ فورد شروع کنم. همۀ شما با سختی خیلی خوب کنار اومدین و مطمئناً از شهامت بی بهره نیستیم. ممکنه انتخاب مدیران زن حرکتی بسیار اساسی و متفاوت باشه، اما به عقیدۀ من بیش تر اعضاء هیئت مدیره رو هم اکنون زن ها تشکیل دادم، زن های مسن.»
جان اسمیت ابروی جادویی خود را برای دروسیلا و اوکتاویا که افسون کلامش شده بودند بالا برد. «خوب، پیشنهاد منو می پذیرین؟ طبیعتاً حقوق خواهید گرفت. اعضاء هیئت مدیرۀ سابق هر کدوم پنج هزار پوند در سال حقوق می گرفتن. گرچه به شما اخطار می کنم، حقوقی که من پرداخت می کنم دوهزار پوند در سال بیشتر نیست.»
اوکتاویا فریاد کشید: «ولی ما نمی دونیم چه کار باید بکنیم!»
«بیش تر مدیران نمی دونن، بنابراین مسئله ای نیست. به یاد داشته باشین که جان اسمیت مدیر عامل شرکته و جان اسمیت همۀ رموز رو به شما یاد می ده. هر کدوم از شما اختیارات خاصی خواهید داشت و مطمئنم به مشکلات قدیمی با دیدی تازه و به مشکلات جدید با اعتقادی درست نگاه خواهید کرد، طوری که مدیران معمولی قادر به برابری با اون نیستن.»
او عبوسانه به دروسیلا نگاه کرد: «منتظر جواب شما هستم، مادر، به هیئت رییسۀ من خواهید پیوست؟»
دروسیلا دهانش را که از حیرت باز مانده بود با صدایی بلند گفت: «اوه! بله و بقیه هم می پذیرن، این به عهده من.»
«خوبه، پس اولین کاری که باید انجام بدین اینه که چهار مدیر باقی مونده رو تعیین کنین. به خاطر داشته باشین، فقط زن باشن!»
اوکتاویا گفت: «حتماً دارم خواب می بینم.»
دروسیلا با ابهت بسیار گفت: «به هیچ وجه، تمام این ها واقعی است، خواهر، بانوان میسالونگی نهایتاً حقوق شون رو به دست آوردن.»
اوکتاویا آه کشید: «وای! عجب روزی است!»
واقعاً عجب روزی بود. پایان آن روز در پشت دری که رو به غروب باز می شد، در جریان بود. صندلی میسی نیز رو به آن سو داشت. می توانست نوارهای بزرگ ابر مانند و مواج را ببیند که به رنگ لباسش در آمده بودند، آسمان سبز میان آن همه توده مانند شکوفه های شناور سفید و صورتی که در زیر آن خورشید رنگ پریدن زیبا، صورتی تر شده بود.
اما چشم ها و ذهنش - که همیشه پذیرای زیبایی های طبیعت بود - مجذوب آن هالۀ پر شکوه نشده بود، چرا که یونا آن جا در میان درگاه ایستاده بود و به او لبخند می زد. یونا، اوه، یونا!
«هرگز به او نگو میسی، بگذار باور کند که توجه و عشقش تو را درمان کرده است.»
یونا شادمانه خندید: «اون مرد عزیزی است، عزیز، اما خلق و خوی تندی داره! در طبیعت تو نیست که خشمگینش کنی. اما هر چه می کنی با گفتن حقیقت دربارۀ ناراحتی قلبی ات، سرنوشت رو وسوسه نکن. هیچ مردی دوست نداره آلت دست یک زن قرار بگیره، و جان هم اکنون یک بار مزه اش رو چشیده. بنابراین هر چی رو که می گم به خاطر بسپار، هیچ وقت، هیچ وقت بهش نگو.»
میسی با پریشانی گفت: «تو می ری؟»
«البته که می رم عزیزم! آن چه رو که مسئول انجامش بودم، به پایان رسوندم. حالا می رم تا بر نرم ترین، انبوه ترین و صورتی ترین ابری که بیابم آرامشی رو آغاز کنم که شایسته اش هستم.»
«بدون تو نمی تونم از عهده اش بر بیام، یونا!»
«چرند نگو عزیزم، البته که می تونی. فقط خوب باش و اون وقت به خطا نخواهی رفت. البته تا زمانی که به اندرز من عمل کنی، هرگز حقیقت رو بهش نگو»
اشعۀ دلپسندی از درون یونا می جوشید با آخرین انوار خورشید در هم آمیخت؛ او لحظه ای دیگر، با نوری که از درونش می تابید میان در گاه ایستاد و سپس رفته بود.
«میسی! میسی! حالت خوبه؟ درد داری؟ میسی! تو رو به خدا جوابم رو بده!»
جان اسمیت بالای سرش ایستاده بود، دستانش را می مالید و حالتی از وحشت نومیدانه در چشمانش دیده می شد.
میسی به خود آمد و به او لبخند زد: «حالم کاملاً خوبه، جان، باور کن. فقط حیرت زده هستم. خوشبختی بیش از حد.»
«بهتره به این همه خوشبختی عادت کنی، عشق من، برای این که قسم می خورم تو را توی اون غرق کنم.»
سپس نفسی کشید و گفت: «تو بخت دوم من هستی، میسالونگی اسمیت.»

بادی سرد از میان در باز به درون وزید و درست پیش از این که دروسیلا در را ببندد، تنها برای گوش های میسی، زمزمه کرد:

«هرگز به او نگو!

وای!

خواهش می کنم

هرگز

به او نگو!»



پایان




امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۲-۱۱-۱۳۹۵, ۱۰:۰۸ عصر
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
موضوع بسته شده است 



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد