خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان بانوی من گریه نکن-مری هیگینزکلارک

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #1
رمان بانوی من گریه نکن-مری هیگینزکلارک
بانوی من گریه نکن



[تصویر:  20130827014515_banooye-man.jpg]




نویسنده : مری هیگینز کلارک
مترجم : سیما فلاح
صفحه : 444



جسد ليلا ستاره سينما را يك روز پس از دعواي سخت با همسرش پيدا مي‌كنند وشوهرش به عنوان مظنون اصلي دستگير مي‌شود. اليزابت خواهر ليلا به ناچار به دادگاه مي‌رود و بر عليه تد شهادت مي‌دهد. اليزابت كه بسيار غمگين است بنا به دعوت يك دوست به چشمه آب گرم كه جايگاه ثروتمندان و افراد مشهور است دعوت مي‌شد در آنجا دوست نزديك ليلا را مي‌بيند و به شك مي‌افتد كه آيا واقعآ تد قاتل است؟ اگر اينطور نيست چه كسي ليلا را كشته است... و چرا؟ او مصمم است حقيقت را دريابد.

رماني وهم‌برانگيز كه خواننده را براي كشف معما به مبارزه مي‌طلبد و او را در دريايي از حدس و گمان تا پايان با خود همراه مي‌سازد.




پشت جلد:


يك ستاره سينما از تراس آپارتمان مجللش واقع در آخرين طبقه يك مجتمع مسكوني پرتمي شود و مي‌ميرد. آيا اين جنايت را نامزد خشمگين او به دليل عشق و دلبستگي شديد مرتكب شده است؟

اليزابت لانگ بدون توجه به زرق و برق‌هاي مادي و خيره‌كننده ايالت كاليفرنيا كه همچون خورشيد پرتوافشاني مي‌كند به جستجوي قاتل خواهرش مي‌پردازد.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۵-۶-۱۳۹۲, ۱۲:۴۶ صبح
یافتن
1 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
mamane kiana
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #2
RE: رمان بانوی من گریه نکن-مری هیگینزکلارک
مقدمه
جولای1969



آفتابی داغ بر شهر کنتاکی می تابید الیزابت 8 ساله درگوشه ی بالکن کوچک کز کرده بود سعی می کرد خود را در سایه ی باریک زیر بالکن جا بدهد.
اگر چه موهایش را با روبانی پشت سرش بسته بود اما عرق کرده و بهم چسبیده بودند.خیابان ها خلوت بود در واقع همه یا در حال چرت بعدازظهر روز یکشنبه بودند یا به استخر شنای عمومی رفته بودند.او نیز دلش میخواست به استخر برود اما می دانست نباید چنین درخواستی بکند.مادرش و مت تمام روز را مشروب خورده و دعوا کرده بودند.الیزابت از دعوای آنان بخصوص در تابستان که پنجره ها باز بود متنفر بود.
بچه ها همگی از بازی دست می کشیدند و به جر و بحث آنان گوش می دادند.امروز صدای جر و بحثشان خیلی بلند بود.مادرش انقدر با داد و فریاد فحش های رکیک نثار مت کرده بود که مت دوباره او را به باد کتک گرفته بود.حالا هر دو آنان خوابیده بودند.بدون هیچ رواندازی روی تختخواب دراز کشیده بودند و گیلاس های خالی در کنارشان روی زمین بود.
او آرزو داشت خواهش لیلا روزهای یکشنبه سرکار نرود لیلا تا قبل از اینکه کار روز یکشنبه را بپذیرد همیشه یکشنبه را روز مخصوص خودشان می نامید و الیزابت را با خود به گردش میبرد.لیلا 19 سال داشت .اکثر دخترهای همسن وسال او وقتشان را با پسرها می گذراندند اما لیلا هرگز اینکار را نمی کرد.او قصد داشت برای هنرپیشه شدن به نیویورک برود.نمی خواست خود را در محله لامبر گریک شهر کنتاکی گرفتار کند.
لیلا می گفت: گنجشک کوچولو مشکل این شهرهای عقب مانده این است که همه به محض اینکه از دبیرستان بیرون می آیند ازدواج می کنند و تمام زندگی شان به نگهداری از بچه های کوچک نق نقو و یا هورا کشیدن برای گروه تشویق گران(در امریکا قبل از مسابقات یا در استراحت بین دو نیمه گروهی از دختران با لباسهای کوتاه و رنگارنگ با حرکات آکروبات و ژیمناستیک برنامه اجرا می کنند که بسیار مورد علاقه ی عموم است) سپری می شود.اما من اینکاره نیستم.
الیزابت دوست داشت به صحبتهای لیلا درباره ی این همه وقتی هنرپیشه شود چه اتفاقی می افتد گوش بدهد اما حتی تصور زندگی با مادر و مت بدون لیلا خیلی وحشتناک بود.هوا آنقدر گرم بود که او نمی توانست بازی کند.آرام بلند شد و تی شرت را در زیر کمربند شلوار کشی اش صاف کرد.الیزابت بچه ای لاغر اندام با پاهای کشیده و کمی کک و مک در اطراف بینی اش بود.چشمانی درشت و نافذ داشت.لیلا او را ملکه ی با ابهت می نامید.لیلا همیشه روی مردم اسم می گذاشت. گاهی از القاب جالب و بامزه استفاده می کرد و اگر از آنان خوشش نمی آمد لقبی تحقیر کننده به آنان می داد.
هر چه بود داخل خانه خیلی گرمتر از بالکن بود.نور خیره کننده ی خورشید ساعت 4 بعدازظهر از میان پنجره های کثیف بروی کاناپه ای که فنرهایش آویزان و رویه اش از قسمت درزها بیرون زده بود و برو روی کف پوش لینولیوم(نوعی کفپوش مشمعی) زیر ظرفشویی که از شدت کهنگی رنگ اصلی اش قابل تشخیص نبود و ترک خورده و خم شده بود می تابید.حالا آنان 4 سال بود که اینجا زندگی می کردند.الیزابت از خانه ی قبلی شان در میلواکی خاطراتی مبهم در ذهم داشت.خانه ی قبلی کمی بزرگتر بود.آشپزخانه ای به معنای واقعی کلمه دو اتاق خواب و حیاطی بزرگ داشت.
الیزابت وسوسه شد اتاق نشینمن را مرتب کند.البته می دانست به محض اینکه مت بیدار شود اتاق دوباره با بطری های آبجو و خاکستر سیگار و لباس هایی که هر جا در می آورد همان جا می انداخت ریخت و پاش و نامرتب می شود.اما به امتحانش می ارزید.صدای خر و پف و صدایش ناخوشایند از پشت در باز اتاق خواب مادر به گوش می رسید.او یواشگی داخل اتاق خواب را دید زد.مادر و مت حتما آشتی کرده بودند چرا که کاملا درهم پیچیده بودند.پای راست مت روی پای چپ مادر و صورتش در موهای او فرو رفته بود.الیزابت آرزو کرد قبل از اینکه لیلا به خانه بیاید آنان از خواب بیدار شوند.لیلا از دیدن آنان در آن وضع متنفر بود.با لحن هنرپیشه وارش در گوش الیزابت نجوا می کرد:
باید دوستانت را دعوت کنی مادر و نامزدش را ببینند و بابت وضع عالی خانواده گی ات به ایشان پز بدهی.
الیزابت فکر کرد: لیلا حتما مجبور به اضافه کاری شده است.
اتو رستوران نزدیک ساحل بود و گاهی در روزهای گرم برخی از پیشخدمت های زن سرکار خود حاضر نمی شوند.آنان د رحالیکه ناله می کردند تلفنی به مدیر رستوران اطلاع می دادند بدجوری دچار عارضه عادت ماهانه شده اند.لیلا درباره عادت ماهانه با الیزابت صحبت کرده و مفهوم آنرا برایش توضیح داده بود بود گفته بود:
ــ تو فقط 8 سال داری و هنوز خیلی بچه ای مادر هرگز وقت صرف نکرد تا در این مورد به من آگاهی بدهد و زمانی که عادت ماهانه شدم بسختی توانستم راه خانه را طی کنم. کمرم آنقدر درد می کرد که خیال می کردم می میرم.من اجازه نمی دهم چنین اتفاقی برای تو بیفتد و بچه های دیگر طوری با انگشت نشانت بدهند که انگار با یک دیوانه طرف هستند.
الیزابت نهایت سعی خود را برای زیباتر جلوه دادن اتاق نشینمن بکار برد. برای اینکه نور خورشید زیاد بداخل اتاق نتابد سه چهارم سایبان ها را پایین کشید جا سیگاری ها را خالی کرد روی میزها را پاک کرد و بطری های آبجو را که مامان و مت قبل از دعوایشان خالی کرده بودند دور انداخت.سپس به اتاقش رفت اتاق او فقط به اندازه ی یک تختخواب بچه گانه یک میز تحریر و یک صندلی حصیری شکسته جا داشت.لیلا در سالروز تولد او یک روتختی سفید با نوارهای مخمل به او داده بود.یک جا کتابی دست دوم هم برایش خریده و رنگ قرمز به آن زده و آن را روی دیوار نصب کرده بود.دست کم نصف کتاب های داخل جا کتابی نمایشنامه بود.
یکی از نمایشنامه های مورد علاقه الیزابت نمایشنامه ی شهر ما بود.لیلا سال گذشته در دردبیرستان نقش امیلی را بازی کرده بود.او انقدر آن نقش را با الیزابت تمرین کرده بود که او هم کاملا آنرا حفظ بود. بعضی اوقات سرکلاس حساب نمایشنامه ی مورد علاقه اش را در ذهن مرور می کرد و آن را خیلی بیشتر از بلند تکرار کردن جدول ضرب دوست داشت.
حتما او در حال چرت زدن بود زیرا زمانی که چشمانش را گشود مت را دید که روی او خم شده بود. نفسش بوی تنباکو و آبجو می داد و وقتی لبخند می زد بوی نفسش شدیدتر میشد. ناگهان الیزابت خود را عقب کشید اما هیچ راه فراری وجود نداشت.مت پای او را نوازش کرد و گفت:
ــ حتما کتاب خسته ای کننده بوده لیز.
مت بخوبی می دانست که الیزابت دوست دارد نامش را کامل صدا بزنند.
ــ مادر بیدار شده ؟ می خواهم شام را آماده کنم.
ــ مادرت می خواهد کمی دیگر بخوابد.چرا نمی ایی پهلوی هم دراز بکشیم و با هم کتاب بخوانیم؟
و ناگهان الیزابت را بطرف دیوار هل داد و تمام فضای تخت را اشغال کرد.الیزابت شروع به تقلا کرد و در حالیکه سعی می کرد صدایش وحشتزده نباشد گفت:
ــ بنظرم بهتر است بروم و همبرگرها را درست کنم.
و او در حالیکه محکم بازوان الیزابت را گرفته بود گفت:
ــ اول بیا پدر را محکم بغل کن.
ــ تو پدر من نیستی.
الیزابت ناگهان احساس کرد به دام افتاده.
می خواست مادر را صدا بزند تا بیدارش کند اما همان موقع مت او را بوسید و گفت:
ــ تو دختر کوچولوی قشنگی هستی و وقتی بزرگ شوی زنی زیبا خواهی شد.
و دستش را روی ران او گذاشت.
الیزابت گفت:
ــ از این کار خوشم نمی آید.
ــ از چه خوشت نمی آید عزیزم؟
و در همان موقع از بالای شانه مت لیلا را در آستانه در دید. چشمان سبزش از شدت عصبانیت تیره شده بود در عرض یک ثانیه از آن طرف اتاق به این طرف آمد و موهای مت را بقدری محکم کشید که سرش به عقب کشیده شد وبا فریاد حرف هایی زد که الیزابت معنی آنها را درک نمی کرد. لیلا همچنان که نعره میکشید گفت:
ــ هر بلایی که آن حرامزاده ها سر من آوردند کافیست اما قبل از اینکه تو بلایی سر او بیاوری می کشمت.
مت پاهایش را محکم بزمین کوبید و جا خالی داد. سعی می کرد از چنگال لیلا فرار کند اما لیلا موهای بلند مت را محکم می پیچاند که او با هر حرکتی دردی شدید احساس میکرد. او هم صدایش را بالا برد و سعی کرد لیلا را کتک بزند. مادر حتماً صدا را شنیده بود زیرا اول خر و پفش قطع شد و بعد در حالیکه ملافه ای بدور خود پیچیده بود با چشمانی گود افتاده و پف کرده و موهای قرمز آشفته وارد اتاق شد و با لحنی عصبانی و خواب آلود زیر لب گفت:
ــ اینجا چه خبر است؟
در آن وقت بود که الیزابت کبودی روی پیشانی او را دید . مت گفت:
ــ بهتر است به این بچه ی دیوانه ات بگویی وقتی که من با خواهرش مهربان هستم و برای او کتاب می خوانم نباید طوری رفتار کند که انگار این کار اشکال دارد.
مت خیلی عصبانی بنظر می آمد اما الیزابت می توانست تشخیص دهد او بیشتر ترسیده است.
لیلا گفت:
ــ تو هم بهتر است به این مزاحم کثافت بگویی زودتر گورش را از اینجا گم کند والا به پلیس تلفن میکنم.
و برای آخرین بار یکدفعه دیگر موهای مت را کشید. سپس رهایش کرد.
از کنار او گذشت و کنار الیزابت روی تخت نشست و محکم او را در آغوش گرفت.
مادر شروع به فریاد زدن بر سر مت کرد. لیلا هم بر سر مادر فریاد می کشید.و دست آخر مادر و مت به اتاق خودشان رفتند و در آنجا به دعوا ادامه دادند. بعد سکوتی طولانی حکمفرما شد. وقتی آنان از اتاق بیرون آمدند لباس پوشیده و آماده ی بیرون رفتن بودند.آنان گفتند که همه چیز فقط یک سوء تفاهم بوده و حالا که دخترها کنار هم هستند. آنان برای مدتی کوتاه بیرون می روند.
بعد از اینکه آنان خانه را ترک کردند لیلا گفت:
ــ دوست داری یک کنسرو سوپ را باز کنی و برای هر کدام مان یک همبرگر درست کنی ؟من باید یک کمی فکر کنم.
الیزابت با حرف شنوی به آشپزخانه رفت.غذا را آماده کرد و در سکوت غذا خوردند الیزابت خوشحال بود که مت ومادرش بیرون رفته اند.وقتی آنان در خانه بودند یا در حال مشروب خوری و بوسیدن یکدیگر بودند یا در حال دعوا و بوسیدن یکدیگر.هر دو حالت بسیار بد بود.
سرانجام لیلا سکوت را شکست و گفت:
ــ او هرگز عوض نخواهد شد.
الیزابت گفت:
ــ چه کسی؟
مادر او دائم الخمر است. هر روز با یک مرد است. این قدر عوض بدل می کند تا دیگر مردی روی زمین باقی نمی ماند.به هر حال با وجود مت نمی توانم ترکت کنم.
الیزابت فکر کرد:ترکم کنی.
لیلا حق نداشت او را ترک کند.
لیلا گفت:
ــ پاشو اسباب و اثاثیه ات را جمع کن.حالا که آن پست فطرت خیال دارد به تو دست درازی کند اینجا در امان نخواهی بود. آخرین اتوبوس به مقصد نیویورک را سوار می شویم و از اینجا می رویم.
بعد به الیزابت نزدیک شد و موهایش را بهم ریخت.
... فقط خدا می داند که وقتی به نیویورک برسیم چطور می توانم از عهده اش بر بیایم .گنجشک کوچولو.اما قول می دهم بخوبی از تو مراقبت کنم.
بعدها الیزابت آن صحنه را بخوبی بخاطر می آورد.چشمان لیلا را که دوباره سبز زمردی شده بود و اثری از عصبانیت در آنها نبود.اما نگاهی نافذ داشت اندام لاغر و کشیده و حرکات دلربایش را موهای قرمز بسیار زیبابش را که در اثر نوری که از اثاثیه ی بالای سرشان می تابید بیشتر به قرمزی می زد.صدای دو رگه و گرمش را در حالی که می گفت:
ــ نترس گنجشک کوچولو وقتش رسیده گرد و غبار خانه ی قدیمی مان را از خودمان دور کنیم.
او همه ی آنها را به وضوح بخاطر می آورد. پس از آن لیلا با خنده ای گستاخانه شروع به آواز خواندن کرده بود:
دیگر گریه نکن بانوی من...
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۵-۶-۱۳۹۲ ۱۲:۵۰ صبح، توسط ایران دخت.)
۵-۶-۱۳۹۲, ۱۲:۵۰ صبح
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #3
RE: رمان بانوی من گریه نکن-مری هیگینزکلارک

شنبه 29 آگوست 1987

1

پرواز شماره ی 111 پان امریکن از رم بر روی آخرین باند فرودگاه کندی شروع به دور زدن کرد. الیزابت پیشانی اش را به شیشه چسباند و غرق تماشای منظره ی زیبای درخشش نور خورشید بر اقیانوس و دورنمای محو آسمان خراش مانهاتان در دور دست شد . روزگاری لحظه ی به پایان رسیدن سفر و احساس رسیدن به خانه را خیلی دوست داشت. اما امروز با تمام وجود دلش می خواست در هواپیما بماند و با آن به هر جا که مقصد بعدی اش است پرواز کند و برود .منظره ی زیبایی است نه؟
زمانیکه سوار هواپیما شده بود خانمی که کنارش نشسته بود با خوشرویی و نگاهی مادرانه لبخندی زده و بدون هیچ گفتگویی کتابش را باز کرده بود .الیزابت خیالش راحت شده بود تنها چیزی که کم داشت گفتگویی 7 ساعته با یک غریبه بود. اما حالا دیگر مهم نبود.هواپیما تا چند دقیقه دیگر بزمین می نشست. بنابراین در تایید حرف همسفرش گفت:
ــ بله منظره ی زیباییست.
همسفرش ادامه داد:
ــ این سفر سومین سفرم به ایتالیا بود.اما دیگر هرگز در ماه آگوست به آنجا نمی روم.جهانگردها همه جا هستند و هوا فوق العاده گرم است.شما از کدام کشورها دیدن کردید؟
هواپیما به یک سو متمایل شد.آماده ی فرود بود.الیزابت فکر کرد:
بی دردسرترین راه اینست که بجای جوابی مبهم جوابی صریح بدهد.
بنابراین گفت:
ــ من هنرپیشه هستم در ونیز فیلم بازی می کردم.
همسفرش گفت:
ــ چقدر هیجان انگیز!در نظر اول مرا کمی یاد سندی برگن انداختید.شما تقریبا همقد او هستید.موهای بلوند زیبا و چشمان ابی طوسی تان سبیه به اوست می شود اسمتان را بدانم؟
الیزابت گفت:
ــ خواهش می کنم.
به فرود هواپیما و حرکت آن بر روی باند همراه با تکانی خفیف بود.الیزابت برای جلوگیری از سوالاتی دیگر چمدان دستی اش را از زیر صندلی بیرون کشید و محتویاتش را کنترل کرد.فکر کرد اگر لیلا بجای او بود کسی برای شناسایی اش سوال نمی کرد.آخر همه بخوبی لیلا لاسل را می شناختند.اما اگر لیلا وجود داشت درقسمت درجه یک بود نه درجه سه.
اگر وجود داشت.
بعد از گذشت ماهها تازه الان بود که واقعیت مرگ لیلا خود را نشان می داد.دکه ی روزنامه فروشی که درست مقابل جایگاه عوارض گمرکی بود دسته ای بزرگ از نسخه ی روزنامه ی گلوب چاپ اولین ساعات بعدازظهر را داشت. الیزابت نتوانست از دیدن سر فصل روزنامه خودداری کند:
محاکمه روز هشتم سپتامبر آغاز میشود
و در مقاله ی اصلی آمده بود که قاضی مایکل هریس با عصبانیتی فوق العاده و لحنی تند به تعویق افتادن محاکمه ی تد وینترز میلیاردر معروف را تکذیب کرده است.بقیه ی صفحه ی اول روزنامه را عکسی بزرگ از چهره تد اشغال کرده بود.در چشمانش بهتی تلخ وجود داشت و حالت دهانش ثابت و استوار بود.این عکس را زمانی گرفته بودند که هیات منصفه او را به جرم قتل نامزدش لیلا لاسل محکوم کرده بود.

***

همچنان که تاکسی با سرعت در شهر حرکت می کرد الیزابت خبر را خواند تکرار حرفهای قدیمی در قالبی تازه درباره ی مرگ لیلا و مدارکی که علیه تد وجود داشت.سه صفحه ی بعدی روزنامه پرد بود از عکسهای لیلا همراه با شوهر اولش در اولین اکران فیلم با شوهر دومش در یک سفر شکار به آفریقا و همراه تد در حال گرفتن جایزه اسکار و تصاویری از جار و جنجال موجود در صحنه. یکی از عکسها توجه الیزابت را جلب کرد.در آن عکس در لبخند لیلا اثری از نرمی و لطافت وجود داشت اثری از آسیب پذیری که با چانه ی گرد پر نخوت او و حالت پر از تمسخری که در چشمانش بود تناقض داشت .نیمی از دختران جوان آمریکا حالت چشمان او را تقلید می کردند و همانند او موهایشان را روی شانه هایشان می ریختند...
ــ خانم رسیدیم.
الیزابت بهت زده بالا را نگاه کرد.تاکسی جلوی ساختمان هامیلتون آرمز در خیابان پارک شماره ی پنجاه و هفتم ایستاده بود.روزنامه از روی دامن او لیز خورد و افتاد سعی کرد بخودش مسلط باشد گفت:
ــ متاسفم نشانی را اشتباه دادم. می خواهم به خیابان یازدهم شماره 5 بروم.
ــ همین الان تاکسی متر را خاموش کردم.
ــ اشکالی ندارد کرایه تان را حساب می کنم.
و در حالیکه دستانش می لرزید با دستپاچگی به دنبال کیف پولش گشت. احساس کرد دربان ساختمان به اتوموبیل نزدیک می شود و بهمین دلیل بالا را نگاه نکرد. نمی خواست شناخته شود. ناخودآگاه نشانی لیلا را داده بود.همان ساختمانی که تد در آنجا لیلا را به قتل رسانده بود.او در اثر جنون ناشی از مستی لیلا را از تراس آپارتمانش به پایین هل داده بود.
الیزابت با یادآوری صحنه ی مرگ لیلا که قادر به فراموش کرد آن نبود بی اختیار لرزید. بدن زیبای لیلا در لباس خواب ساتن سفید و موهای قرمز بلندش که پشت سرش افشان بود.او از طبقه چهلم به کف بتونی حیاط سقوط کرده بود.
و این سوالاتی بود که بارها و بارها ذهن او را بخود مشغول کرده بود:
آیا بهوش بوده است ؟ تا چه اندازه درک کرده بود؟
چقدر آن ثانیه های آخر برایش وحشتناک بوده است!
الیزابت فکر کرد:
اگر من با او بودم و ترکش نمی کردم هرگز این اتفاق نمی افتاد...
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۵-۶-۱۳۹۲, ۱۲:۵۲ صبح
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #4
RE: رمان بانوی من گریه نکن-مری هیگینزکلارک

2

بعد از دو ماه غیبت ، آپارتمان خفه و دم کرده بود.اما به محض این که پنجره ها را باز کرد نسیمی آمیخته با بوهای مطبوع و منحصر به فرد شهر نیویورک به داخل وزید. بویی تند از رستوران هندی کوچکی که در آن حوالی بود بوی گل هایی که سرتاسر تراس تا خیابان را در برگفته بود و توی تند و زننده ای ناسی از دود اتوبوس های خیابان پنجم و همچنین رایحه ی نسیم دریایی رودخانه هودسون الیزابت چند لحظه نفس های عمیق کشید و احساس کرد خستگی اش در رفته است. حالا که اینجا بود از بودن در خانه احساس خوبی داشت. در واقع کارش در ایتالیا سفری دیگر و تنها به منزله ی استراحتی کوتاه بود .اما فکر اینکه بالاخره مجبور بود به عنوان شاکی پرونده وبرای شهادت علیه تد به دادگاه برود هرگز از ذهنش خارج نمی شد.
با سرعت چمدانش را باز کرد و گل ها را داخل ظرفشویی گذاشت .کاملاً مشخص بود زن سرایدار در مورد آبیاری گل ها به قولش عمل نکرده و آنها را به طور مرتب آب نداده است.بعد از این که برگهای پژمرده را کند به سوی انبوه نامه های روی میزد ناهارخوری رفت .به سرعت نگاهی اجمالی به آنها انداخت. آگهی ها و فرم ها را بسویی انداخت و نامه های شخصی را از صورت حسابها جدا کرد .با دیدن دست خطی زیبا بر روی یکی از پاکت ها و نشانی دقیق فرستنده در گوشه ی بالای پاکت مشتاقانه لبخندی زد :
کالیفرنیا ساحل شنی چشمه ی آب گرم محله سرو دوشیزه دورا ساموئلز سامی.
اما الیزابت قبل از اینکه بخواند از سر اکراه پاکتی را باز کرد که به اندازه ی نامه های اداری بود با نشانی فرستنده:
اداره ی دادستانی.
نامه کوتاه بود از او خواسته شده بود در روز برگشتنش 29 آگوست به ویلیام مورفی معاون دادستان تلفن کند و برای مرور شهادتش قرار ملاقاتی با او بگذارد.
حتی خواندن روزنامه و دادن نشانی به لیلا به راننده ی تاکسی او را برای شوک ناشی ازدریافت این اخطار رسمی آماده نکرده بود.دهانش خشک شد.احساس کرد دیوارها هر لحظه به او نزدیکتر میشوند. ساعاتی را که در مقابل هیات منصفه شهادت داده بود مثل برق از خاطرش گذشت. زمانی را بخاطر آورد که با دیدن عکس های جسد لیلا روی سنگفرش بیهوش شده بود. فکر کرد:
خدایا همه ی آن وقایع دوباره تکرار خواهد شد...
زنگ تلفن بصدا در آمد وگوشی را برداشت و آهسته گفت:
ــ الو؟
صدایش بزحمت شنیده می شد.
صدایی رسا از پشت خط گفت:
ــ الیزابت حالت چطور است ؟ بدجوری توی فکرت هستم!
" اوه خدایا از بین اینهمه آدم!"
مین ون اسکرویبر بود. الیزابت ناگهان بیشتر احساس خستگی کرد.اولین کار لیلا را بعنوان مدل مین به او داده بود.او حالا با یک بارون اتریشی ازدواج کرده و مالک چشمه ی اب گرم محله ی سرو در ساحل شنی کالیفرنیا بود.
دوستی قدیمی و عزیز بود اما امروز الیزابت حوصله ی او را نداشت.با این حال مین یکی از اشخاصی بود که الیزابت هرگز نمی توانست به او نه بگوید. الیزابت سعی کرد خود را خوشحال و سرحال نشان بدهد.
ــ من حالم خوب است مین فقط کمی خسته ام.شاید برای این که تازه چند دقیقه ی قبل به خانه رسیده ام.
ــ چمدانت را باز نکن .فردا صبح قرار است به چشمه ی آب گرم بیایی. در گیشه ی خط هوایی امریکن یک بلیت در انتظارت است .همان پرواز همیشگی. جیسون در فرودگاه سانفرانسیسکو می آید دنبالت.
ــ مین من نمی توانم بیایم.
ــ مهمان من باش.
الیزابت نزدیک بود بخندد.لیلا همیشه می گفت این سه کلمه مهمان من باش دشوارترین کلماتی هستند که مین م یتواند به زبان بیاورد.
ــ اما مین...
ــ ولی و اما ندارد در ونیز که دیدمت خیلی لاغر شده بودی مرده شوی محاکمه ی لعنتی را ببرد. بیا .احتیاج به استراحت و تمدید اعصاب داری.
الیزابت می توانست مین را با موهای سیاه پر کلاغی که پشت سرش حلقه کرده بود مجسم کند .مین همیشه با رفتار سلطه جویانه اش تصور می کرد هر آنچه در خواست می کند باید بی چون و چرا پذیرفته شود.
بعد از کلی مخالفت بی فایده و آورده یک سری دلیل و برهان برای نرفتن بالاخره با برنامه ی مین موافقت کرد.
ــ پس تا فردا. خوشحال م یشوم ببینمت مین.
و با لبخندی گوشی را گذاشت.


***



سه هزار مایل دورتر مین ون اسکرویبر بمحض اینکه ارتباطش با الیزابت قطع شد شماره ای را گرفت .زمانیکه ارتباطش را با شخص مورد نظر برقرار شد با صدایی آهسته نجوا کرد:
ــ حق با تو بود.خیلی آسان بود.قبول کرد که بیاید.فراموش نکن وقتی او را می ببنی خودت را متعجب نشان بدهی.
در حین صحبت شوهرش وارد اتاق شد و منتظر ماند تا صحبت او تمام شود. سپس فریاد زد:
ــ پس بالاخره دعوتش کردی؟
مین جسورانه نگاهش کرد و گفت:
ــ بله دعوتش کردم.
هلموت ون اسکرویبر چشمان آبی شفافش تیره شد.
ــ بعد از آنهمه هشدار ؟ مینا الیزابت می تواند این عمارت را روی سرمان خراب کند.تا آخر این هفته آنقدر از این دعوت پشیمان می شوی که هرگز در تمام عمرت اینقدر احساس پشیمانی نکرده ای.


***



الیزابت تصمیم گرفت فورا به دادستان تلفن کند و قال قضیه را بکند.معلوم بود ویلیام مورفی از شنیدن صدای او خوشحال شده است.
ــ دوشیزه لانگ کم کم داشتم نگران تان می شدم.
ــ گفته بودم امروز برمی گردم.اما گمان نمی کردم روز شنبه تشریف داشته باشید.
ــ کارهای زیادی مانده قطعاً روز هشتم سپتامبر محاکمه را آغاز می کنیم.
ــ در روزنامه خواندم.
برای اینکه خاطرات در ذهنتان زنده شود و آمادگی داشته باشید باید شهادتان را با هم مرور کنیم.
الیزابت گفت:
ــ هرگز ذهنم آمادگی پیدا نمی کند.
ــ می فهمم.اما باید درباره ی نوع سؤالاتی که وکیل مدافع از شما می کند صحبت کنیم . پیشنهاد می کنم روز دوشنبه چند ساعتی تشریف بیاورید جلسات طولانی تر را به اواخر هفته آینده موکول می کنیم از شهر که خارج نمی شوید؟
ــ فردا صبح عازم هستم.نم یشود روز جمعه راجع به همه مسایل صحبت کنیم؟
جواب دادستان ناامیدش کرد:
ــ ترجیح می دهم جلسه ای مقدماتی داشته باشیم .الان تازه ساعت 3 است .تاکسی بگیرید ظرف 15 دقیقه اینجا هستید.
با اکراه قبول کرد.نگاهی به نامه ی سامی انداخت و تصمیم گرفت تا بعد از بازگشت صبر کند و بعد آن را بخواند .این نامه تنها چیزی بود که برای خواندش اشتیاق داشت.به سرعت دوش گرفت موهایش را مدل گوجه ای بالای سرش جمع کرد و یک لباس سرهمی نخی آبی رنگ بتن کرد و صندل هایش را پوشید.
نیم ساعت بعد در دفتر کار شلوغ دادستان مقابل او نشسته بود.اسباب و اثاثیه ی دفتر دادستانی شامل میز کار او سه صندلی و یک ردیف پوشه ی فلزی دودی رنگ درب و داغان بود.روی میز کار روی زمین و بالای قفسه های فلزی پر از پوشه های مقوایی بود.بنظر می رسید ویلیام مورفی متوجه آشفتگی دفتر کارش نیست.الیزابت فکر کرد:
شاید هم با این وضع که دیگر نمی تواند چیزی را عوض کند کنار آمده.
مورفی با آن صورت تپل و سر طاس و لهجه ی غلیظ نیویورکی و 37 سال سن این احساس را ایجاد می کرد که دارای هوسی سرشار و نیرویی وافر است.بعد از دادرسی هیات منصفه به الیزابت گفته بود که دلیل اصلی متهم شناخته شدن تد شهادت او بوده. اما الیزابت می دانست که او مبالغه می کند.
مورفی پرونده ی قطوری را باز کرد که روی ان نوشته شده بود:
مقامات قضایی ایالت نیویورک به نمایندگی از طرف مردم بر علیه اندرو ادوارد وینترز سوم.
ــ می دانم چقدر برایت سخت است مجبوری صحنه ی مرگ خواهرت را همراه با تمام رنجی که کشیده ای مجسم کنی و علیه مردی شهادت بدهی که دوستش داشتی و مورد اعتمادت بود.
ــ او لیلا را کشته !مردی که من می شناختم دیگر وجود خارجی ندارد.
ــ در این مورد اگر و چنانچه معنا ندارد.او خواهرت را از زندگی محروم کرد. کار من اینست که با کمک تو او را از آزادی اش محروم کنم .می دانم که این محاکمه برای تو خواب آور است اما قول میدهم بمحض تمام شدن اتمام کار آسوده تر به زندگی ات ادامه بدهی .بعد از ادای سوگند نامت را می پرسند.
می دانم لانگ اسم هنری ات است.یقیناً اسم قانونی ات لاسل را به هیات منصفه می گویی.حالا بیا دوباره شهادتت را مرور کنیم...از تو می پرسند آیا با خواهرت زندگی میکردی؟
ــ نه وقتی دانشکده را ترک کردم آپارتمانی برای خودم گرفتم.
ــ آیا والدینت در قید حیات هستند؟
ــ نه مادرم 3 سال بعد از اینکه من و لیلا به نیویورک آمدیم فوت کرد.پدرم را هم هرگز ندیدم و نشناختم.
ــ حالا بیا اظهاراتت را با مرور روز قبل از جنایت شروع کنیم.
مدت 3 ماه بود که همراه با اعضای یک شرکت سهامی عام خارج از شهر به سر میبردم...جمعه شب رسیدم.28 مارچ درست به موقع به آخرین پیش نمایش (نمایش خصوصی و توضیح کوتاه راجع به بازی قبل از اینکه فیلم به اکران عمومی در بیاید) فیلم لیلا رسیدم.
حال خواهرت چطور بود؟
ــ کاملا مشخص بود به شدت تحت فشار روحی قرار دارد مرتب دیالوگ هایش را فراموش می کرد.اجرایش افتضاح بود. وسط میان پرده به رختکنش رفتم. هرگز بجز کمی شراب هیچ چیز دیگری نمی نوشید.با وجود این داشت اسکاچ خالص می خورد.آنرا گرفتم و داخل دستشویی خالی کردم.
ــ او چه واکنشی نشان داد؟
ــ خیلی عصبانی بود.اصلا آدم دیگری شده بود.او هرگز مشروب خور قهاری نبود اما یک دفعه شروع به زیاده روی کرده بود...تد به رختکن آمد .لیلا سر هر دوی ما داد کشید و گفت بریم بیرون.
ــ آیا از رفتارش تعجب کردید؟
ــ بنظرم صحیح تر است بگوییم شوکه شده بودم.
ــ آیا راجع به این موضوع با وینترز صحبت کردید؟
ــ او هم بهت زده بود.آخر مدت طولانی در سفر بود.
ــ برای مسایل کاری رفته بود؟
ــ بله گمان می کنم...
ــ اجرا بد بود؟
ــ افتضاح بود.لیلا حتی حاضر نشد برای حضور تماشاگرانی که تشویقش می کردند به صحنه بیاید زمانیکه اجرا تمام شد همگی بسوی النز براه افتادیم.
ــ منظورتان از همگی چیست؟
ــ لیلا...تد و کرگ...خودم...ساشا و شریل...بارون و بارونس ون اسکرویبر همگی دوستان صمیمی بودیم.
ــ از شما می خواهند هویت این اشخاص را برای هیات منصفه مشخص کنید.
ــ ساشا ملنیک کارگزار و نماینده ی لیلا بود.شریل مانینگ هنرپیشه ی معروفی است.بارون و بارونس اسکرویبر صاحب چشمه ی آب گرم محله ی سرو در کالیفرنیا هستند.بارونس مین پیش از اینکه در نیویورک یک بنگاه مدل یابی داشت.اولین شغل را او به لیلا داد.تد وینترز را هم که همه می شناسند.نامزد لیلا بود کرگ بابکوک معاون تد است نایب رییس امور اجرایی مؤسسات وینترز.
ــ در النز چه اتفاقی افتاد؟
ــ جنجال و افتضاحی به پا شد.شخصی با صدای بلند به لیلا گفت که شنیده اجرای او ناموفق بوده .لیلا از شدت عصبانیت دیوانه شد و به او گفت ثابت کن که موفق نبوده وگرنه برای همیشه بازی را کنار می گذارم.همگی می شنوید؟من کارم را ول میکنم .بعد از آن ساشا ملینک را به باد سرزنش گرفت و گفت تو چون فقط به فکر منافع خودت بودی به زور این نقش را بمن دادی.در این چند ساله ی اخیر هم چون به پول نیاز داشتی هر طوری که خواستی از من استفاده کردی.
الیزابت لبش را گزید و گفت:
... شما باید درک کنید که او لیلای همیشگی و واقعی نبود.البته هر وقت نقش جدیدی را بازی می کرد نگران و عصبی بود. او هنرپیشه ی کمال گرا بود.اما هرگز چنین رفتاری را از او ندیده بودم.
ــ شما چکار کردید؟
همگی سعی کردیم او را آرام کنیم. اما این کار اوراا عصبی تر کرد و وقتی تد سعی کرد قانعش کند حلقه ی نامزدی اش رادر آورد و به آن طرف سالن پرتاب کرد.
ــ تد چه واکنشی نشان داد؟
خیلی عصبانی بود اما سعی می کرد عصبانیتش را بروز ندهد. پیشخدمتی حلقه را برگرداند و تد آنرا در جیبش انداخت و سعی کرد قضیه را به شوخی برگزار کند و گفت تا فردا که حال او بهتر شود خودم نگهش می دارم.بعد او را سوار ماشین کردیم و بخانه بردیم.تد کمک کرد او را در تخت بگذاریم.به تد گفتم صبح که از خواب بیدار شود مجبورش می کنم به او تلفن کند.
ــ حالا از شما بعنوان شاهد می پرسم برنامه ی زندگی آنان چگونه بود؟
ــ تد در طبقه دوم همان ساختمان آپارتمان شخصی داشت.شب را در کنار لیلا ماندم.تا بعدازظهر خوابید.وقتی از خواب بیدار شد احساس کسالت می کرد به او آسپرین دادم دوباره به رختخواب رفت. به جای او به تد تلفن کردم.در دفتر کارش بود.از من خواست به لیلا بگویم عصر همان روز حدود ساعت 7 به آپارتمانش خواهد آمد.
الیزابت احساس کرد صدایش می لرزد.
ــ متاسفم که مجبوریم ادامه بدهیم.سعی کنید تصور کنید مشغول تمرین نقشتان هستید.در حقیقت زمانی که در جایگاه شهود قرار می گیرید هر قدر آماده تر باشید آرامتر خواهید بود.
ــ اشکالی ندارد.
ــ آیا با خواهرتان راجع به اتفاق شب قبل صحبت کردید؟
ــ خیر معلوم بود نمی خواهد راجع به آن حرفی بزند.خیلی ساکت بود.به من گفت به خانه بروم و استراحت کنم.من هم بی تعارفی پذیرفتم چون برای اینکه به اجرای او برسم تمام ساک هایم را گوشه ای گذاشته و با عجله حرکت کرده بودم .گفت حدود ساعت 8 به او تلفن کنم تا شام را با هم بخوریم.خیال کردم منظورش این ست که من و او و تد شام را با هم بخوریم.اما گفت اصلا نمی خواهد انگشترش را پس بگیرد.با تد قهر کرده بود.
ــ دوشیزه لانگ این مساله خیلی مهم است.آیا خواهرتان گفت قصد دارد نامزدی اش را با تد وینترز بهم بزند؟
ــ بله.
الیزابت به دستانش خیره شد.بخاطر آورد چگونه همین دستان را روی شانه های لیلا گذاشته و بعد پیشانی او را لمس کرده بود.
ــ اوه بس کن لیلا اینرا که جدی نمیگویی.
ــ من دارم جدی با تو صحبت می کنم گنجشک کوچولو.
ــ نه جدی نمی گویی.
ــ تو کار خودت را بکن گنجشک کوچولو.حدود ساعت 8 بمن تلفن کن باشد؟
در آخرین لحظاتی که با لیلا بود کمپرس آب سرد روی پیشانی او گذاشته و پتو را دور او پیچیده و فکر کرده بود که لیلا در آن چند ساعت دوباره همان لیلای همیشگی شده است خوشحال و خندان و آماده برای بازگویی وقایع شب پیش.
لیلا گفته بود:
پس به ساشا پریدم و حلقه ی تد را پرت کردم و بازی را هم ول کردم .چطوری در عرض دو دقیقه این همه اتفاق در النز اتفاق افتاد؟
بعد سرش را عقب کشیده و خندیده بود.با یاداوری وقایع شب گذشته ناگهان عصبانیت یک ستاره در ملاءعام بنظرش مسخره آمده بود.
الیزابت به ویلیان مورفی گفت:
ــ سعی میکنم باور کنم چون باید باور کنم.
و با عجله بقیه اظهاراتش را بیان کرد.
... ساعت 8 تلفن کردم...لیلا و تد دعوا می کردند.از صدایش معلوم بود دوباره مشروب خورده.از من خواست یک ساعت بعد تلفن کنم.یک ساعت بعد تلفن زدم گریه می کرد.هنوز دعوا می کردند.به تد گفته بود برود گورش را گم کند.گفت به هیچ مردی نمی تواند اعتماد کند هیچ مردی را نمی خواست و از من خواهش کرد به آپارتمانش بروم.
ــ شما چه واکنشی نشان دادید؟
ــ من سعی خودم را کردم .سعی کردم آرامش کنم.به او متذکر شدم که همیشه وقتی می خواهد نقش جدیدی را بازی کند عصبی و نگران می شود.به او گفتم آن نقش می تواند وسیله ی خوبی برای نشان دادن مهارت های او باشد. گفتم تد دیوانه ی اوست خودش هم خوب می دانست که همینطور است. بعد تظاهر به عصبانیت کردم و گفتم...
صدای الیزابت شروع به لرزیدن کرد و رنگش پرید.
... گفتم رفتارش دقیقاً عین مامان شده زمانی که مست می کرد.
ــ او چه گفت .
ــ انگار نه انگار صدای مرا شنیده. فقط دوباره گفت همه چیز با تد تمام شده و من تنها کسی هستم که او می تواند اعتماد کند .بمن گفت گنجشک کوچولو قول بده هر جا خواستی بری مرا هم ببری.
الیزابت بیشتر از آن مانع اشکی که در چشمانش حلقه زده بود نشد.
لیلا هق هق می کرد...
ــ و بعد...
ــ تد دوباره داد و فریاد راه انداخت.
ویلیام مورفی به جلو خم شد و صمیمیتی که در صدایش بود از بین رفت.
ــ بسیار خوب دوشیزه لانگ این لحظه لحظه ی بسیار مهم و سرنوشت ساز شهادتان خواهد بود.در جایگاه شهود قبل از اینکه بگویید صدای چه کسی را می شنیدید من باید زمینه سازی کنم .بطوری که قاضی متقاعد شود شما واقعاً آن صدا را تشخیص داده اید. پس قرارمان این شد.
و شروع کرد به اجرای صحنه ی شهادت.
ــ سوال.آیا صدایی شنیدید؟
الیزابت با لحنی آرام گفت بله.
ــ آن صدا چقدر بلند بود؟
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۵-۶-۱۳۹۲, ۱۲:۵۴ صبح
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #5
RE: رمان بانوی من گریه نکن-مری هیگینزکلارک

3

ــ فریاد می زد.
ــ لحن آن چگونه بود؟
ــ عصبانی .
ــ چند کلمه صحبت کرد؟
الیزابت در ذهنش آنها را شمرد.
ــ یازده کلمه دو جمله.
ــ دوشیزه لانگ آیا هرگز قبلاً ان صدا را شنیده بودید؟
ــ هزاران بار.
صدای تد در گوش هایش زنگ می زد.
... تد با خنده به لیلا می گفت:
آهای ستاره عجله کن که خیلی گرسنه ام عزیزم سوار ماشین شو عجله کن.
تد همیشه با مهارت و همانند عاشقی دلباخته از لیلا محافظت می کرد.
تد سال گذشته برای دیدن نخستین اکران خصوصی فیلم الیزابت بنام " خارج از برادوی " آمده بود: ــ دارم تمام جزئیات را مو به مو بخاطر می سپارم تا به لیلا بگویم .اما با سه کلمه می توانم توصیف کنم. تو معرکه بودی...!
بقدری در افکارش غرق بود که متوجه سوال آقای مورفی نشد.
ــ دوشیزه لانگ آیا تشخیص دادید چه کسی بود که سر خواهرتان فریاد می کشید؟
ــ صد در صد.
ــ دوشیزه لانگ کسی که داد می زد چه کسی بود؟
ــ تد بود...تد وینترز.
ــ با داد و فریاد چه می گفت؟
الیزابت ناخودآگاه صدای خودش را بلند کرد و گفت:
ــ گوشی را بگذار!گفتم گوشی را بگذار!
ــ آیا خواهرتان واکنشی نشان داد؟
الیزابت با بی قراری تکانی خورد و گفت:
ــ بله حالا حتماً باید آنرا مرور کنیم؟
ــ اگر قبل از محاکمه راجع به آن صحبت کنی زمان محاکمه کارتان راحت خواهد بود خوب لیلا چی گفت؟
ــ هنوز داشت هق هق می کرد...گفت از اینجا برو بیرون تو شاهین نیستی...و بعد گوشی را روی تلفن کوبید.
ــ او گوشی را روی تلفن کوبید؟
ــ من نمی دانم کدام یکی شان بود.
ــ دوشیزه لانگ آیا بنظر شما کلمه ی شاهین مفهوم خاصی دارد؟
ــ بله.
چهره ی لیلا تمام ذهن الیزابت را اشغال کرد آن مهربانی و محبتی که در چشمان لیلا بود زمانی که به تد نگاه می کرد زمانی که بلند می شد او را می بوسید و می گفت:
خداوندا شاهین من عاشق تو هستم.
ــ چه مفهمومی؟
ــ شاهین لقب تد بود اسمی که خواهرم روی او گذاشته بود می دانید لیلا همیشه این کار را می کرد.برای اشخاص که با آنان صمیمی بود لقبی در نظر می گرفت.
ــ آیا هرگز شخصی دیگر را با آن اسم شاهین صدا می زد؟
ــ نه...هرگز.
الیزابت ناگهان بلند شد و به سمت پنجره رفت.
بیرون دود گرفته و غبار آلود بود.نسیم ملایمی می وزید هوا گرم و شرجی بود آرزو کرد هر چه زودتر از آنجا بیرون برود.
ــ فقط چند دقیقه دیگر قول می دهم دوشیزه لانگ.میت وانید بگویید چه ساعتی تلفن قطع شد؟
ــ دقیقا ساعت 9:30 دقیقه.
ــ کاملا مطمئنید؟
ــ بله در مدتی که من خانه نبودم برق رفته و ساعتم خوابیده بود.همان روز بعدازظهر آنرا تنظیم کرده بودم.مطمئنم که دقیق بود.
بعد چکار کردید؟
ــ شدیداً ناراحت بودم.می بایست لیلا را می دیدم . دویدم بیرون حداقل 15 دقیقه طول کشید تا تاکسی گرفتم و ساعت از 10 گذشته بود که به آپارتمان لیلا رسیدم.
ــ وهیچکس آنجا نبود؟
ــ خیر به تد تلفن کردم.کسی گوشی را برنداشت.و منتظر شدم.همه ی شب را منتظر شدم.نمی دانستم چه کنم. نیمی از وجودم نگران و نیمی آسوده خاطر بود امیدوار بودم لیلا و تد با هم آشتی کرده و بیرون رفته باشند. نمیدانستم بدن خرد شده لیلا در حیاط افتاده.
ــ صبح روز بعد زمانی که جسد کشف شد خیال کردید از تراس افتاده ؟ آن شب شبی بارانی در ماه مارچ بود.گمان می کنید چرا در آن باران بیرون رفته بود؟
ــ او در هر هوایی دوست داشت در تراس بایستد و منظره ی شهر را تماشا کند .من همیشه می گفتم مواظب باشد....نرده های آهنی خیلی بلند نبود.فکر کردم حتما دولا شده و پایین افتاده خوب خیلی مشروب خورده بود...
الیزابت زمانی را بخاطر آورد که او و تد هر دو عزادار بودند.در مراسم یاد بود دستان یکدیگر را گرفته بودند.سپس هنگامی که او دیگر قادر به مهار اشک هایش نبود تد او رادر آغوش گرفته و در حالیکه دلداریش می داد گفته بود:
ــ می فهمم گنجشک کوچولو می فهمم.
و با قایق تفریحی تد حدود 25 کیلومتر در دریا قایقرانی کرده بودند تا خاکستر لیلا را به امواج بسپارند.
دو هفته بعد شاهدی عینی پا پیش گذاشت سوگند خورد که ساعت نه و نیم تد را دیده است که لیلا را به پایین هل داده.
الیزابت ناگهان صدای ویلیام مورفی را شنید:
ــ بدون شهادت شما آن شاهد عینی سالی راس با دفاعیات وکیل مدافع نابود می شود.
همانطور که می دانید پرونده ای از مشکلات روانی شدید او موجود است.البته این که او تا این حد وقت تلف کرد و بعد از دو هفته خبر داد رضایت بخش نیست اما واقعیت اینست که روانپزشکش خارج از شهر بوده و خانم راس احتیاج داشته ابتدا با او صحبت کند.
ــ اگر من شهادت ندهم فقط اظهارات سالی علیه تد باقی می ماند و تد هم انکار کرده و گفته در آپارتمان لیلا نبوده.
زمانیکه الیزابت از وجود شاهد عینی با خبر شده بود از کوره در رفته بود چون درست حرفهای تد را باور کرده بود.حالا این مرد ویلیام مورفی به او می گفت تد بازگشت به آپارتمان لیلا را انکار کرده است.
ــ شما باید سوگند یاد کنید تد آنجا بوده و با هم مشاجره کردند.تلفن راس ساعت نه و سی دقیقه قطع شد و سالی هم راس ساعت نه و سی دقیقه دیده که لیلا از تراس به پایین پرتاب شده.داستان تد که آپارتمان لیلا را حدود ساعت نه و ده دقیقه ترک کرده و به آپارتمان خودش رفته یک تلفن زده و بعد یک تاکسی به مقصد کانکتیکات گرفته نمی تواند در برابر اظهارت تد قد علم کند.
علاوه بر آنچه شما و آن زن شهادت می دهید ما نیز شواهد و اطلاعات غیر مستند بسیار محکمی در دست داریم .خراشیدگی های روی صورت تد .در کالبد شکافی وجود بافت صورت او در زیر ناخن های لیلا مشخص شده .شهادت راننده ی تاکسی که گفته رنگ او مثل گچ دیوار سفید بوده و می لرزیده و بزحمت نشانی جایی را که می خواسته برود داده و اینکه به چه دلیل دنبال راننده ی شخصی خودش نفرستاده که او را به کانکتیکات ببرد.مسلما دستپاچه و وحشت زده بوده.در ضمن هیچ مدرکی ندارد که ثابت کند با کسی تلفی صحبت کرده.او برای قتل انگیزه ای داشته لیلا او را از خود رانده بوده .اما آنچه باید بدانید اینست که وکیل مدافع یکریز راجع به این واقعیت که شما و تد وینترز پس از مرگ لیلا خیلی با هم صمیمی بودید حرف می زند.
الیزابت به آرامی گفت:
ــ ما هر دو اشخاصی بودیم که او را بیشتر از هر کس در دنیا دوست داشتیم . یا حداقل من اینطور گمان می کنم.حالا م یشود خواهش کنم اجازه بدهید بروم؟
ــ تا همین جا می گذاریم بماند.خیلی خسته بنظر می آیید.محاکمه ای طولانی د رپیش خواهد بود که خوشایند هم نیست . بنابراین سعی کنید هفته ی آینده را استراحت کنید.تصمیم گرفته اید این چند روز باقی مانده را کجا بگذرانید؟
ــ بله بارونس ون اسکرویبر از من دعوت کرده در چشمه ی اب گرم محله ی سرو مهمانش باشم.
ــ شوخی می کنید؟
الیزابت به او زل زد و گفت:
ــ چرا باید شوخی کنم؟
چشمان مورفی تنگ شد.صورتش سرخ شد و استخوانهای گونه اش ناگهان بیرون زد .بنظر می آمد برای اینکه صدایش را بالا نبرد با خود کلنجار می رود.
ــ دوشیزه لانگ بنظرم وخامت اوضاع را درک نکرده اید . بدون وجود شما وکیل مدافع شاهد دیگر را شکست خواهد داد یعنی شهادت شما می تواند یکی از ثروتمندترین و با نفوذترین مردان این کشور را دست کم به مدت 20 سال به زندان بیندازد و اگر من بتوانم جرمش را سنگین تر کنم تا 30 سال.اگر این قضیه مافیایی بود من خودم شما را تا پایان این محاکمه در هتلی دور با اسمی مستعار زیر نظر پلیس امنیتی مخفی می کردم.درست است که بارون و بارونس ون اسکرویبر از دوستان شما هستند اما دوستاد تد وینترز هم هستند و قرار است برای شهادت دادن به نفع او به نیویورک بیایند.شما واقعا می خواهید در این اوضاع و شرایط با آنان باشید؟
الیزابت گفت:
ــ می دانم مین و بارون می خواهند به نفع تد شهادت بدهند.آنان معتقدند او قادر به کشتن کسی نیست.منهم اگر با گوشهای خودم صدای او را نشنیده بودم هرگز باور نمی کردم.آنان به ندای وجدانشان گوش می دهند.من هم کاری می کنم که وجدانم می گوید.ما همگی کاری می کنیم که باید بکنیم.
الیزابت آمادگی شنیدن نطق آتشینی را که مورفی می خواست ایراد کند نداشت.حرفهای مصرانه و گاهی طعنه آمیز او همچون پتک بر سر الیزابت فرود آمد.
ــ چیزی مشکوک در پس این دعوت وجود دارد.چیزی که به شما مربوط می شود.شما ادعا می کنید ون اسکرویبرها خواهر شما را دوست داشتند ؟ بنابراین از خودتان بپرسید چرا می خواهند طرف قاتلش را بگیرند ؟ من تاکید می کنم از آنان دوری کنید نه برای خاطر من یا خودتان بلکه به دلیل اینکه می خواهید عدالت در حق لیلا اجرا شود.
سرانجام الیزابت در حالیکه از توهین علنی مورفی به سادگی و ناپختگی اش شرمنده شده بود موافقت کرد مسافرتش را لغو کند و قول داد بجای آن به همپتون شرقی بود و در آنجا به ملاقات دوستانش برود یا در هتل اقامت کند.
مورفی گفت:
ــ چه تنها بودید چه با کس دیگر در هر حال مراقب خودتان باشید.
حالا که حرف خودش را پیش برده بود سعی کرد لبخند بزند اما لبخند بر لبانش ماسید و حالت چشمانش جدی و نگران شد و گفت:
... هرگز فراموش نکنید بدون وجود شما به عنوان شاهد تد وینترز، راست راست می گردد.
با وجود رطوبت طاقت فرسای هوا الیزابت تصمیم گرفت تا خانه قدم بزند احساس می کرد همانند کیسه بوکسی است که از شن و ماسه پر شده است و از یک طرف به طرف دیگر تاب می خورد و قادر به جلوگیری از ضرباتی که از هر سو به آن وارد می شود نیست.می دانست حق با دادستان است. نمی بایست دعوت مین را قبول می کرد.تصمیم گرفت در همپتون با هیچکس ملاقات نکند و به هتلی برود و این چند روز باقیمانده را بی دغدغه در ساحل دراز بکشد.
لیلا همیشه با او شوخی می کرد و می گفت:
کنجشک کوچولو تو مثل ماهی شنا می کنی.
و این حقیقت داشت خوشحالی لیلا را از دیدن مدال هایی آویخته از روبان آبی که برای موفقیت هایش در شنا کسب کرده بود بخاطر آورد.8 سال پیش نایب قهرمان تیم المپیک شده بود و به مدت 4 سال تابستان ها در چشمه ی آب گرم محله ی سرو ورزش ایروبیک را در آب تدریس می کرد.
سر راه به خواربار فروشی رفت و فقط به اندازه ی کمی سالادی برای شام و صبحانه ای فوری خریداری کرد.همچنان که پیاده از دو بلوک "حد فاصل دو خیابان یا دو تقاطع" آخری عبور می کرد در این فکر بود که چقدر همه چیز دور بنظر می آید گویی کل زندگی اش را پیش از مرگ لیلا از آن سوی شیشه های عدسی یک تلسکوپ مشاهده می کرد.
نامه ی سامی روی همه ی نامه ها روی میز ناهار خوری بود.الیزابت پاکت را برداشت و با دیدن دستخط فوق العاده زیبای او لبخند زد.هیکل ظریف و شکننده ی سامی چشمان نافذ و جدی او پشت عینک بدون قاب ژاکتهای مناسب و بلوزهای لبه توردار به گونه ای زنده در ذهنش مجسم شد.شامی ده سال قبل به آگهی لیلا برای یک منشی پاره وقت جواب داده و ظرف یک هفته برای لیلا لازم الوجود شده بود.بعد از مرگ لیلا مین او را بعنوان منشی و متصدی پذیرش در چشمه ی آب معدنی استخدام کرد.
الیزابت تصمیم گرفت نامه را موقع صرف شام بخواند.لباس در آوردن و پوشیدن یک پیراهن بلند تابستانی و درست کردن سالاد و ریختن یک لیوان نوشابه ی خنک فقط چند دقیقه طول کشید.همانطور که پاکت را باز می کرد با خود گفت:
خوب سامی حالا زمان ملاقات مان رسیده.
صفحه ی اول نامه کلیشه ای بود.
الیزابت عزیزم
امیدوارم حالت خوب باشد و از زندگی راضی باشی.هر روز بیشتر از روز قبل برای لیلا احساس دلتنگی می کنم و می توانم تصور کنم تو چه احساسی داری.مطمئنم بعد از اینکه این محاکمه را پشت سر بگذاری اوضاع بهتر شود.
کارکردن برای مین رضایت بخش است اگر چه گمان می کنم بزودی از آن دست می کشم.
حقیقتتش بعد از آن عمل جراحی که داشتم هنوز بهبود پیدا نکرده ام.
الیزابت صفحه را پشت و رو کرد.چند خط بعدی را که خواند گلویش هم آمد و سالاد را کنار گذاشت.
همانطور که می دانی من هنوز جواب نامه هایی را می دهم که از هواخواهان سرسخت لیلا می رسد هنوز سه پاکت بزرگ مانده تا تمام شوند.علت نوشتن این نامه دریافت یک نامه ی نگران کننده و تهدید آمیز بدون امضاست.که از قرار معلوم یکی از مجموعه نامه هایی است که رسیده.لیلا این یکی را باز نکرده بود اما حتماً نمونه های قبلی را دیده است.
احتمال دارد این نامه دلیل آشفتگی او را در هفته های آخر بیان کند.مساله ای بسیار آزار دهنده است که کاملاً معلوم است این نامه توسط شخصی نوشته شده که بخوبی او را می شناخته است.اول میخواستم آن را ضمیمه ی این نامه برایت بفرستم اما مطمئن نبودم وقتی خانه نیستی چه کسی نامه هایت را جمع و جور می کند و نمی خواستم به دست غریبه بیفتد.لطفا بمحض اینکه به نیویورک رسیدی بمن تلفن بزن.
با تمام عشقی که به تو دارم ... سامی
الیزابت در حالیکه احساس ترس و دلهره اش هر لحظه بیشتر می شد نامه ی سامی را بارها خواند.لیلا از کسی که بخوبی او رامی شناخته نامه هایی بدون امضا تهدید آمیز و بسیار نگران کننده دریافت می کرده است!سامی که هرگز اهل اغراق و گزافه گویی نبود تصور می کرد که این نامه ها ممکن است دلیل فروپاشی عاطفی لیلا رادر این اواخر بیان کنند.در تمام این ماهها الیزابت شبها بیدار مانده و سعی کرده بود دلیل رفتار جنون آمیز لیلا را بفهمد.نامه های بی امضا از طرف کسی که بخوبی او را می شناخته است ! چه کسی ؟ چرا ؟آیا سامی اطلاعاتی ولو اندک داشت؟
گوشی را برداشت و شماره ی دفتر کار چشمه ی آب گرم را گرفت.دعا کرد خود سامی گوشی را بردارد.اما مین گوشی را برداشت و گفت:
ــ سامی خارج از شهر است.برای دیدن دختر عمویش به جایی نزدیک سانفرانسیسکو رفته.دوشنبه باز می گردد.
ــ تو به او دسترسی داری؟
مین کنجکاوانه پرسید:
ــ بنظر غمگین می آیی الیزابت مساله ای در مورد سامی وجود دارد که نمی توانی منتظر بمانی؟
حالا وقتش بود به مین بگوید به چشمه اب گرم نمی رود.
ــ مین دادستان...
بعد نگاهی به نامه ی سامی انداخت احساس کرد بشدت نیاز دارد سامی را ببیند شبیه همان احساسی که در آن شب شوم سرنوشت ساز او را نزد لیلا کشانده بود.بهمین دلیل حرفش را عوض کرد :
ــ نه عجله ای نیست.مین فردا می بینمت.
قبل از اینکه به رختخواب برود یادداشتی برای ویلیام مورفی نوشت و در آن نشانی و شماره تلفن چشمه ی اب گرم را داد اما بعد پاره اش کرد.
لعنت بر هشدار مورفی...او که شاهد مافیایی نبود فقط برای دیدن دوستان قدیمی اش به آنجا می رفت اشخاصی که دوست شان داشت و به آن ها اعتماد داشت.بگذار خیال کند در همپتون شرقی هستم.


***



از ماهها قبل به این نتیجه رسیده بود که باید الیزابت را بکشد و با این باور زندگی می کرد که وجود الیزابت برای او خطرناک است.می خواست با طرح نقشه ای او را در نیویورک سربه نیست کند.با نزدیک شدن زمان محاکمه حتماً الیزابت لحظه به لحظه ی روزهای آخر را در ذهنش مرور می کرد بطور قطع الیزابت به واقعیت پیش می برد واقعیتی که نابودی او را حتمی می کرد.
در چشمه ی آب گرم راههای زیادی برای خلاص شدن از شر الیزابت وجود داشت که قضیه را تصادفی جلوه می داد.مرگش در نیویورک کمتر سوءظن ماموران دولتی را بر می انگیخت تا در سانفرانسیسکو.در حالیکه بدنبال راهی برای سر به نیست کردن او می گشت درباره ی او و خلق و خو و عاداتش فکر می کرد.نگاهی به ساعتش انداخت .الان د رنیویورک نیمه شب بود فکر کرد:خوابهای خوب ببینی الیزابت . پیمانه ی عمرت لبریز شده.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۵-۶-۱۳۹۲, ۱۲:۵۶ صبح
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #6
RE: رمان بانوی من گریه نکن-مری هیگینزکلارک

یکشنبه
30 آگوست

نقل قول امروز:
کجاست آن عشق زیبایی و حقیقتی که به دنبالش هستیم؟
شلی

صبح بخیر مهمانان گرامی!
به چشمه ی آب گرم مجلل و لوکس محله ی سرو خوش آمدید.بغیر از برنامه های شخصی که دارید خوشحال میشویم به اطلاعاتان برسانیم در چشمه ی آب گرم زنان.بین ساعت 10 تا 4 بعدازظهر کلاسهای خصوصی برای گریم دایر است.چرا یکساعت از وقت آزادتان را به یاد گرفتن رموز جذابیت زیباترین زنان جهان توسط مادام رنفورد از بورلی هیلز تدریس میشود اختصاص ندهید؟
مهمان با تجربه و کار آزموده ی امروز در چشمه ی آب گرم مردان.مربی بدن سازی مشهور جک ریچارد است که تمرینات بدنی اش را طبق برنامه ای پیش تعیین شده.راس ساعت 4 بعدازظهر اجرا میکند.
برنامه ی موسیقی بعد از شام موردی سیار استثنایی است.سلیت فیون ناوارلا یکی از تحسین برانگیزترین هنرپیشه های جدید انگلستان گلچینی از شاهکارهای لوودیک بتهوون را مینوازد.
امیدواریم همه ی مهمانان روزی مطبوع و بدون دغدغه را سپری کنند.بخاطر داشته باشید برای اینکه واقعا زیبا باشم باید افکار نگران کننده و غم انگیز را از ذهنمان دور کنیم.

بارون و بارونس ون اسکرویبر

راننده ی شخصی مین جیسون اونیفورم خاکستری - نقره ای اش که در زیر نور آفتاب ترمینال می درخشید جلوی در خروجی مسافران منتظر بود.او مردی کوچک اندام با هیکلی متناسب و سر و ضعی آراسته بود .در دروان جوانی سوارکاری حرفه ای بود و دوره ی شرکت در مسابقات اسب دوانی اش با یک تصادف به سر آمده بود .تا قبل از اینکه مین او را استخدام کند کارگر اصطبل بود.الیزابت از این موضوع خبر داشت که جیسون هم مانند همه هواخواهان مین به شدت به او وفادار است.چین و چروک های صورت زمخت جیسون با نزدیک شدن الیزابت بحالتی دوستانه از هم باز شد.
دوشیزه لانگ چقدر خوب که برگشتید.
الیزابت در این فکر بود که آیا جیسون هم آخرین دقعه ای را که او همراه لیلا به چشمه ی آب گرم آمده بود بخاطر می آورد.
جیسون ممکن است دیگر بمن دوشیزه لانگ نگویی؟خیال کردی منهم یکی از آن مهمانان دست به جیب هستم؟
پس متوجه کارتی که در دست جیسون شد که روی آن نام الویرا میهان نوشته شده بود:دنبال کس دیگری هم آمده ای.
فقط یک نفر گمان می کنم تا حالا دیگر حتماً بیرون آمده.اکثر مسافرهای قسمت درجه یک خارج شده اند.
الیزابت فکر کرد کسانی که توان پرداخت حداقل سه هزار دلار برای اقامت یک هفته ای در چشمه ی آب گرم محله سرو را دارند دیگر برای مخارج سفر هوایی صرفه جویی نمی کنند.
او هم بهمراه جیسون مسافرانی را که در حال پیاده شدن بودند از نظر گذراند زنان شیک پوش زیادی رد شدند و جیسون کارت را طوری بالا گرفته بود که در معرض دید آنان قرار داشته باشد اما هیچیک به آن توجهی نکرد.جیسون آهسته زیر لب زمزمه کرد:امیدوارم از هواپیما جا نمانده باشد.
و درست در همین لحظه آخرین نفر از راهرو بیرون آمد زنی چاق و تنومند حدود 55 ساله و با صورتی بزرگ و موهای قهوه ای مایل به قرمز کم پشت لباس چیت صورتی بنفشی که بتن داشت گرانقیمت اما بسیار نامتناسب بود.کمر و رانهایش بیرون زده و دامنش بطوری نامرتب بالای زانو لوله شده بود.الیزابت ناخودآگاه احساس کرد این زن همان الویرا مهمان است.
زن نام خود را روی کارت دید و با شور و شوق و لبخندی شاد و حاکی از اطمینان خاطر به آنان نزدیک شد. بمحض رسیدن دستش را دراز کرد و با گرمی دست جیسون را فشرد و گفت:
ــ خوب من اینجا هستم پسرم.چقدر از دیدنت خوشحالم ! می ترسیدم مبادا دچار دردسر بشوم و هیچکس مرا نبیند.
ــ اوه ما هرگز مهمانان را تنها نمی گذاریم.
الیزابت احساس کرد لبانش از حرف گیج کننده جیسون دچار انقباضی ناگهای شد.مسلما خانم مهمان مهمان همیشگی محله ی سرو نبود.
ــ خانم ممکن است برگه ی ترخیص چمدان هایتان را بدهید؟
ــ اوه خیلی هم خوشحال می شوم از منتظر ایستادن برای چمدان هایم متنفرم.در پایان سفر واقعا مایه عذاب است چون من و ویلی اغلب به گری هاند سفر می کنیم ساک هایمان همیشه آنجاست.در این صورت...اسباب و لوازم زیادی ندارم.قصد داشتم یک عالمه چیز بخرم.اما دوستم می گفت الویرا صبر کن ببین اشخاص دیگر چه لباس هایی می پوشند .تمام این جاهای پر زرق وبرق فروشگاه دارند...گفت درست است که پول زیادی برای اجناس میدهی اما حداقل یک چیز درست و حسابی می خری.منظورم را که می فهمید؟
پاکت محتوی بلیط و قبض وسایلش را در دست جیسون چپاند و به سمت الیزابت برگشت:
ــ من الویرا مهمان هستم تو هم چشمه ی آب گرم می روی؟ولی تو که احتیاجی نداری خوشگل خانم!
15 دقیقه ی بعد در لیموزین نقره ای رنگ شیک و مجلل نشسته بودند.الویرا در حالیکه به روکش زربفت تکیه می داد آهی بلند کشید و گفت: خوب حالا بهتر شد...
الیزابت با دقت دستان او را نگاه کرد.آن دستها دستان انسانی زحمتکش بود بند انگشتانش زخیم و پینه بسته بود.اگر چه مانیکوری گرانقیمت کرده بود ناخنهای برنگ روشنش کوتاه و کلفت بود.کنجکاوی اش درباره الویرا میهان فرصتی خوب بود تا فکرش از لیلا منحرف شود.الیزابت ناخودآگاه از این زن خوشش آمده بود بسیار صاف و ساده و بی ریا و جذاب می نمود اما او که بود؟ برای چه به چشمه ی آب گرم آمده بود؟
الویرا با لحنی شاد حرفش را ادامه داد:
ــ با وجود این نمی توانم به این وضع عادت کنم. یک لحظه احساس می کنم هنوز با پاهای خیس در اتاق نشینمن نشسته ام.بگذارید برایتان بگویم نظافت 5 خانه ی مختلف در عرض یک هفته شوخی نیست.روزهای جمعه هم که نگو و نپرس .مراقبت از 6 تا بچه که همه شان بیعار و سربار هستند و مادرشان هم از خودشان بدتر.تا اینکه در بخت آزمایی برنده شدیم.شماره ی تمام بلیت های برنده را داشتیم.من و ویلی باورمان نمی شد.به ویلی گفتم ثروتمند شدیم و او با فریاد گفت شک نداشته باش ثروتمند شدیم.حتما ماه گذشته این موضوع را در روزنامه خوانده اید؟40 میلیون دلار در حالیکه یک لحظه ی قبلش دو تا سکه ی 25 سنتی هم نداشتیم که بهم بمالیم.
ــ 40 میلیون دلار در بخت ازمایی برنده شدید؟
ــ تعجب می کنم که در روزنامه ندیدید .ما مشهورترین برندگان در تاریخ بخت آزمایی ایالت نیویورک هستیم.
الیزابت صادقانه گفت:
ــ خیلی جالب است.
ــ خوب منهم دقیقاً می دانستم که می خواهم چکار کنم. و آن این بود که به چشمه ی آب گرم محله سرو بیایم.الان 10 سال است که دارم درباره ش بررسی می کنم و همیشه تصور می کردم وقت گذراندن در اینجا خوش و بش کردن با آدم های مشهور چه عالمی دارد؟
بعد بشکنی زد و گفت:
ــ معمولا برای رزرو جا باید ماهها صبر کرد اما من درست مثل برنده شدنم سریع یک جا پیدا کردم.
الیزابت فکر کرد بی شک مین ارزش تبلیغاتی اینرا که الویرا میهان به دنیا بگوید آرزوی دیرینه اش سفر به چشمه ی آب گرم بوده تشخیص داده است.مین همیشه به تمام ریزه کاری ها توجه داشت.
در بزرگراه کوستال که بودند الویرا گفت:
ــ تصور میکردم این بزرگراه جالب تر از این هاست بنظر من که زیاد هم خوب نیست.
الیزابت زیر لب گفت:
ــ کمی که جلوتر برویم فوق العاده می شود.
الویرا میهان خودش را روی صندلی جمع و جور کرد وبطرف الیزابت برگشت و با دقت او را ورانداز کرد و گفت:
ــ راستی من آنقدر حرف زدم که یادم رفت اسم شما رو بپرسم.
ــ الیزابت لانگ.
چشمان درشت قهوه ای رنگش که از زیر عینک ضخیمش دشت تر می نمود بطور محسوسی عریض تر شد و گفت:
ــ من می دانم تو کی هستی.تو خواهر لیلا لاسل هستی.او تنها هنرپیشه ی محبوب من در تمام دنیا بود.من همه چیز را راجع به تو و لیلا می دانم ماجرای آمدن شما دو نفر به نیویورک زمانی که تو فقط دختر بچه ای کوچک بودی بسیار شنیدنی است.دو شب قبل از اینکه بمیرد پیش از اکران آخرین بازی اش را دیدم.اوه متاسفم . نمیخواستم ناراحتت کنم...
ــ اشکالی ندارد فقط سرم درد می کند.شاید اگر کمی استراحت کنم...
الیزابت سرش را بطرف پنجره برگرداند و اشک هایش را پاک کرد.
برای اینکه لیلا را بشناسی باید دوران کودکی ات را با او سر کرده و در سفر به نیویورک ترس و ناامیدی ها را در کنار او از سرگذرانده باشی...و اینرا بدان که اگر چه آن داستان در مجله ی پیپل بطرزی بسیار دلنشین بیان شده بود اصلا دلنشین نبود...

از لگزینگتون تا نیویورک با اتوبوس 14 ساعت طول کشیده بود.الیزابت روی صندلی چمباتمه زده و در حالیکه سرش روی دامن لیلا بود خوابش برده بود.از این که وقتی مادر بخانه بیاید و متوجه رفتن آنان شود کمی ترسیده بود.
حتماً مادرش ناراحت می شد اما الیزابت می دانست مت به او می گوید:
ــ بیا مشروب بخوریم عزیزم.و مادر را با خودش به اتاق خواب می کشاند و در عرض مدتی کوتاه غش غش خنده و جیر جیر فنرهای تختخواب بلند می شد.لیلا به او گفته بود از چه ایالتهایی عبور خواهند کرد مریلند دلور نیوجرسی بعد تان کهای بد منظره جای مزارع و دشتها را گرفتند و جاده شلوغ و شلوغ تر شد و در تونل لینکلن اتوبوس بارها ایستاد.الیزابت دچار دل پیچه شد.لیلا متوجه شد و گفت:
ــ ای داد!گنجشک کوچولو تو را بخدا الان حالت بد نشود.فقط چند دقیقه ی دیگر مانده برسیم.
الیزابت نمی توانست صبر کند.تنها چیزی که می خواست استشمام هوای پاکیزه و خنک بود.اما هوا سنگین و بسیار گرم بود حتی گرم تر از خانه.الیزابت کج خلق شده بود و احساس خستگی می کرد.چیزی نمانده بود آه و ناله سر دهد اما با دیدن خستگی لیلا ناراحتی خودش را از یاد برد.
تازه از پله های اتوبوس پایین آمده بودند که مردی لاغر اندام با موهای سیاه مجعد بطرف آنان آمد.خط ریشی بلند و چشمان ریز قهوه ای داشت که با هر لبخند لوچ بنظر می رسید گفت:
ــ من لون پدسل هستم.شما همان مدلی هستید که بنگاه آربیترون از مریلند فرستاده.
بی شک لیلا مدل نبود اما الیزابت می دانست او پاسخ منفی نمی دهد.
ــ هیچکس دیگر همسن وسال من در اتوبوس نبود.
ــ و پیداست که مدل هستید.
ــ من هنرپیشه ام.
مرد بقدری خوشحال شد که گویی لیلا هدیه ای به او داده است و گفت:
ــ این از خوش شانسی من است و امیدوارم برای شما هم آمد داشته باشد.اگر بتوانی کار مدل را هم انجام بدهی دیگر بی عیب و نقص می شوی دستمزد هر جلسه یکصد دلار است.
لیلا ساک هایشان را روی زمین گذاشت و کتف الیزابت را فشرد و گفت:
ــ بگذار حرفم تمام شود.
لون پدسل گفت:
ــ من که می گویم شما کاملا مورد قبول هستید عجله کنید.ماشینم را بیرون پارک کرده ام.
الیزابت از دیدن وضع کارگاه هنری او شگفت زده شد.زمانی که لیلا راجع به نیویورک حرف می زد الیزابت خیال می کرد هر جایی که او در آنجا کار کند زیبا و دوست داشتنی است .اما لون پدسل آنها را به خیابان کثیفی برد که تقریبا شش بلوک با ترمینال فاصله داشت.بیشتر مردم محله روی سکوی جلوی خانه شان نشسته بودند و پیاده رو پر از زباله بود.پدسل گفت:
ــ باید بابت اینجا از شما پوزش بخواهم.موقت است.مدت اجاره نامه ی خانه ام در مرکز شهر بسر آمده و خانه ی جدید هم هنوز آماده نشده.
و آنان را به آپارتمانی در طبقه چهارم برد که درست به اندازه ی خانه ی مادرشان نامرتب و بهم ریخته بود.لون نفسش به شماره افتاده بود زیرا به اصرار خودش دو چمدان بزرگ آن را حمل می کرد.او به لیلا گفت:
ــ می روم برای خواهرت کوکاکولا بیاورم تا موقعیکه تو جلوی دوربین ژست می گیری او هم تلویزیون تماشا کند.
الیزابت از حال لیلا فهمید که او هنوز مطمئن نیست باید چکار کند.او از لون پرسید:
ــ قرار است چه مدلی باشم؟
برای یک نوع مایوی زنانه جدید است در واقع من برای یک بنگاه عکس های آزمایشی تهیه می کنم و بعد دختری که انتخاب شود مجموعه ی کامل آگهی را اجرا می کند.شما واقعا خوش شانس هستید که امروز با من برخورد کردید.حدس می زنم شما همان تیپی باشید که بنگاه در نظر دارد.
بعد آنان را به آشپزخانه برد.آشپزخانه کثیف و کوچک بود و تلویزیونی کوچک روی طاقچه ی بالای ظرفشویی قرار داشت.او برای الیزابت کوکاکولا و برای خودش و لیلا شراب ریخت.
لیلا گفت:
ــ من کوکا را ترجیح می دهم.
ــ هر طور مایل باشید.
سپس تلویزیون را روشن کرد و به الیزابت گفت:
ــ برای اینکه تمرکز حواس داشته باشم در را می بندم.تو همینجا بمان و یک طوری خودت را سرگرم کن.
الیزابت سه برنامه را تماشا کرد.بعضی وقتها می شنید لیلا با صدای بلند می گوید:
ــ من از این نظریه خوشم نمی اید.البته لحنش وحشتزده نبود.فقط نوعی نگرانی در آن بود.بعد از مدتی آمد و گفت:
ــ کارم تمام شد گنجشک کوچولو بیا ساک هایمان را برداریم.
بعدب طرف لون برگشت و گفت:
ــ میدانی کجا می توانیم یک اتاق مبله پیدا کنیم؟
ــ دوست دارید همینجا بمانید؟
ــ نه فقط 100 دلارم را بده.
اگر این رسید را امضا کنی...
وقتی لیلا رسید را امضا کرد لون به الیزابت لبخندی زد و گفت:
ــ باید به خواهربزرگت افتخار کنی.می خواهد مدل مشهوری بشود.
لیلا کاغذ را بدست او داد و گفت:
ــ 100 دلارم را بده.
ــ اوه بنگاه پولت را پرداخت می کند.این هم کارت آنجاست.فقط کافیست صبح به آنجا بروی و آنها یک چک برایت صادر کنند.
اما تو گفتی...
لیلا تو واقعا باید شیوه معامله کردن را یاد بگیری.عکاس ها که به مدل ها پول نمی دهند.بنگاه بعد از اینکه رسید را می گیرد پول را می پردازد.
او برای بردن ساکها به طبقه پایین حتی تعارف هم نکرد.
خوردن یک همبرگر و میلک شیک در رستوران چاک فول اناتز حال هر دو را بهتر کرد.لیلا نقشه ی خیابات نیویورک سیتی و یک روزنامه خریده بود و شروع به خواندن ستون ملک و املاک کرد.
ــ اینجا یک آپارتمان هست که بنظر می آید پنت هاوس چهارده اتاقه با چشم اندازه فوق العاده و تراسی در دورتا دور آن.گنجشک کوچولو قول می دهم روزی یک چنین آپارتمانی بگیرم.
سپس متوجه آگهی آپارتمانی شد که بطور شریکی از آن استفاده می شد.لیلا به نقشه ی خیابانها نگاه کرد و گفت:
ــ بنظر بد نمی اید خیابان وست اند شماره نود و پنجم.زیاد دور نیست می توانیم با اتوبوس برویم.
آپارتمانی مناسب بود اما وقتی صاحبخانه متوجه حضور الیزابت شد لبخند مهربانش محو شد و با سردی گفت:
ــ بچه قبول نمی کنیم.
هر جای دیگری که رفتند وضع همان بود.تا اینکه بالاخره ساعت 7 لیلا از یک راننده تاکسی پرسید که ایا یک جای ارزان ولی آبرومند می شناسد که بتواند الیزابت را هم با خودش ببرد؟و او خانه ای با اتاقهای اجاره ای را در دهکده گرینویچ پیشنهاد کرد.
صبح روز بعد به بنگاه مدل یابی در خیابان مدیسون رفتند تا چک لیلا را وصول کنند.در بنگاه قفل بود و اعلانی به این مضمون روی آن بود:
آمیزه ی عکس هایتان را در صندوق پست بیندازید.
همین حالا هم در صندوق پست خروارها پاکتهای بسته بندی شده بود.لیلا انگشتش را روی زنگ فشار داد صدای از پشت آیفون گفت:
ــ وقت قلبی دارید؟
لیلا جواب داد:
ــ آمده ام پولم را بگیرم.
جر و بحث شروع شد تا اینکه آن خانم فریاد زد:
ــ برو گورت رو گم کن.
لیلا دوباره زنگ را فشار داد و تا موقعیکه در باز نشد دستش را از روی زنگ برنداشت.الیزابت چند قدم عقب رفت.زن موهای پر پشت سیاهی داشت که همه را بافته و روی سرش بالا برده بود.چشمانش سیاه سیاه بود و از تمام اجزای صورتش عصبانیت می بارید.جوان نبود اما زیبا بنظر می رسید.
با دیدن کت و شلوار سفید رنگ او الیزابت تازه متوجه شد شلوارک آبی رنگی که لیلا بر تن داشت چقدر رنگ و رو رفته است.رنگ بلوز یقه اسکی اش هم در اطراف جیبش پس داده بود.قبل از اینکه خانه را ترک کنند تصور می کرد که لیلا چقدر زیباست اما حالا در کنار این زن بد لباس و ژنده پوش بنظر میرسید.
زن گفت:
ــ گوش کن اگر بخواهی می توانی عکس هایت را بدهی اما اگر دوباره مزاحمت ایجاد کنی پلیس را خبر می کنم.
لیلا کاغذ را در دست او چپاند و گفت:
ــ شما 100 دلار بمن بدهید و من بدون 100 دلارم اینجا را ترک نمی کنم.
زن کاغذ را خواند و بعد آنقدر شدید خندید که مجبور شد تکیه اش را بدر بدهد:
ــ واقعاً که احمقی !این نامردها سر شما دهاتی ها را شیره می مالند.کجا سوارت کرد؟در ترمینال اتوبوس؟سر از رختخواب هم در آوردید؟
لیلا گفت:
ــ نه در نیاوردیم.
سپس کاغذ را از دست زن قاپید و پاره اش کرد و تکه های آن را زیر پایش له کرد و گفت:
ــ زود باش گنجشک کوچولو.آن مرتیکه مرا دست انداخته بود اما نباید اجازه بدهیم این ماده سگ هم ما را دست بیندازد.
الیزابت متوجه شد لیلا بقدری ناراحت است که دلش می خواهد گریه کند ولی ظاهراً دلش نمی خواست زن گریه اش را ببیند.الیزابت دست لیلا را از روی شانه اش کنار زد جلوی زن ایستاد و گفت:
ــ خیلی آدم رذلی هستی.آن مرد واقعاً خوب فیلم بازی کرد و اگر او خواهر من را مجانی بکار گرفته شما باید متاسف باشید نه اینکه مسخره مان کنید.
و بعد سریغ بطرف لیلا دوید دست های او را محکم گرفت و گفت:
ــ بیا برویم.
همچنان که به سمت آسانسور می رفتند زن صدایشان زد:
ــ برگردید.
آنان هیچ توجهی نکردند زن دوباره داد کشید:
ــ گفتم برگردید.
دو دقیقه بعد در دفتر خصوصی او نشسته بودند.
زن به لیلا گفت:
ــ جای پیشرفت داری اما این لباس ها...چیزی هم که راجع به آرایش کردن نمی دانی به یک مدل موی درست و حسابی هم نیاز داری همینطور به یک سری کامپوزیت برای آن پست فطرت لخت هم ژست گرفتی؟
ــ بله.
ــ عالی شد اگر کارت خوب باشد در آگهی بازرگانی صابون عاج از تو استفاده می کنم و بلافاصله بعد از عکست در یک مجله ی سکسی چاپ می شود.از تو که فیلم نگرفت گرفت؟
ــ نه گمان نمی کنم.
ــ خوب شد از حالا به بعد من خودم برایت کار در نظر می گیرم.
در حالیکه هنوز مات و مبهوت بودند آنجا را ترک کردند.لیلا فهرستی از قرار ملاقات در یک سالن زیبایی برای روز بعد در دست داشت.زنی که او را در قست عکاسی بنگاه مدل یابی ملاقات کرده بودند به لیلا گفته بود:
ــ میتوانی من را مین صدا بزنی نگران لباس هم نباش.هر چه احتیاج داشته باشی خودم برایت جور می کنم.
الیزابت از خوشحالی روی پایش بند نبود اما لیلا خیلی ساکت بود .خیابان مدیسون را پیاده طی کردند.اشخاص خوش لباس با عجله رد می شدند خورشید بسیار درخشان می تابید گاری های دستی محتوی هات داگ و دکه های فروش بیسکویت های تازه و برشته د رهر گوشه و کناری دیده می شد اتوبوس ها و اتومبیل ها برای هم بوق می زدند تقریباً همه به چراغ قرمز بی اعتنا بودند و از وسط ترافیک سنگین به آهستگی م یراندند .الیزابت احساس می کرد در خانه خودشان است.
ــ اینجا را دوست دارم.
ــ من هم همینطور گنجشک کوچولو.تو تلاشهای امروز مرا به نتیجه رساندی .قسم می خورم که نمی توانم بفهمم یکی از ما دارد از آن یکی مراقبت می کند.مین زن خوبی است.اما گنجشک کوچولو چیزی هست که باید بدانی.من از آن پدر نفرت انگیزم دوست پسرهای پست فطرت مادر و آن حرامزاه دیروزی متوجه یک مطلب شدم...گنجشک کوچولو هرگز نباید به هیچ مردی اعتماد کرد.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۵-۶-۱۳۹۲, ۱۰:۵۱ صبح
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان " وانمودکن اورا نمی بینی " اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 72 3,295 ۲۸-۱۰-۱۳۹۳ ۱۰:۰۲ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " تومال منی " اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 9 1,878 ۷-۷-۱۳۹۳ ۰۹:۲۶ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "کریسمس درخانه خواهم بود" اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 48 1,932 ۲۱-۵-۱۳۹۳ ۱۲:۲۸ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " فریادی درشب " نوشته مری هیگینزکلارک ایران دخت 93 3,151 ۱۸-۱۱-۱۳۹۲ ۰۲:۳۱ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد