تبلیغات
Bia2Aroosi

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان بانوی من گریه نکن-مری هیگینزکلارک
#1
بانوی من گریه نکن



[عکس: 20130827014515_banooye-man.jpg]




نویسنده : مری هیگینز کلارک
مترجم : سیما فلاح
صفحه : 444



جسد ليلا ستاره سينما را يك روز پس از دعواي سخت با همسرش پيدا مي‌كنند وشوهرش به عنوان مظنون اصلي دستگير مي‌شود. اليزابت خواهر ليلا به ناچار به دادگاه مي‌رود و بر عليه تد شهادت مي‌دهد. اليزابت كه بسيار غمگين است بنا به دعوت يك دوست به چشمه آب گرم كه جايگاه ثروتمندان و افراد مشهور است دعوت مي‌شد در آنجا دوست نزديك ليلا را مي‌بيند و به شك مي‌افتد كه آيا واقعآ تد قاتل است؟ اگر اينطور نيست چه كسي ليلا را كشته است... و چرا؟ او مصمم است حقيقت را دريابد.

رماني وهم‌برانگيز كه خواننده را براي كشف معما به مبارزه مي‌طلبد و او را در دريايي از حدس و گمان تا پايان با خود همراه مي‌سازد.




پشت جلد:


يك ستاره سينما از تراس آپارتمان مجللش واقع در آخرين طبقه يك مجتمع مسكوني پرتمي شود و مي‌ميرد. آيا اين جنايت را نامزد خشمگين او به دليل عشق و دلبستگي شديد مرتكب شده است؟

اليزابت لانگ بدون توجه به زرق و برق‌هاي مادي و خيره‌كننده ايالت كاليفرنيا كه همچون خورشيد پرتوافشاني مي‌كند به جستجوي قاتل خواهرش مي‌پردازد.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#2
مقدمه
جولای1969



آفتابی داغ بر شهر کنتاکی می تابید الیزابت 8 ساله درگوشه ی بالکن کوچک کز کرده بود سعی می کرد خود را در سایه ی باریک زیر بالکن جا بدهد.
اگر چه موهایش را با روبانی پشت سرش بسته بود اما عرق کرده و بهم چسبیده بودند.خیابان ها خلوت بود در واقع همه یا در حال چرت بعدازظهر روز یکشنبه بودند یا به استخر شنای عمومی رفته بودند.او نیز دلش میخواست به استخر برود اما می دانست نباید چنین درخواستی بکند.مادرش و مت تمام روز را مشروب خورده و دعوا کرده بودند.الیزابت از دعوای آنان بخصوص در تابستان که پنجره ها باز بود متنفر بود.
بچه ها همگی از بازی دست می کشیدند و به جر و بحث آنان گوش می دادند.امروز صدای جر و بحثشان خیلی بلند بود.مادرش انقدر با داد و فریاد فحش های رکیک نثار مت کرده بود که مت دوباره او را به باد کتک گرفته بود.حالا هر دو آنان خوابیده بودند.بدون هیچ رواندازی روی تختخواب دراز کشیده بودند و گیلاس های خالی در کنارشان روی زمین بود.
او آرزو داشت خواهش لیلا روزهای یکشنبه سرکار نرود لیلا تا قبل از اینکه کار روز یکشنبه را بپذیرد همیشه یکشنبه را روز مخصوص خودشان می نامید و الیزابت را با خود به گردش میبرد.لیلا 19 سال داشت .اکثر دخترهای همسن وسال او وقتشان را با پسرها می گذراندند اما لیلا هرگز اینکار را نمی کرد.او قصد داشت برای هنرپیشه شدن به نیویورک برود.نمی خواست خود را در محله لامبر گریک شهر کنتاکی گرفتار کند.
لیلا می گفت: گنجشک کوچولو مشکل این شهرهای عقب مانده این است که همه به محض اینکه از دبیرستان بیرون می آیند ازدواج می کنند و تمام زندگی شان به نگهداری از بچه های کوچک نق نقو و یا هورا کشیدن برای گروه تشویق گران(در امریکا قبل از مسابقات یا در استراحت بین دو نیمه گروهی از دختران با لباسهای کوتاه و رنگارنگ با حرکات آکروبات و ژیمناستیک برنامه اجرا می کنند که بسیار مورد علاقه ی عموم است) سپری می شود.اما من اینکاره نیستم.
الیزابت دوست داشت به صحبتهای لیلا درباره ی این همه وقتی هنرپیشه شود چه اتفاقی می افتد گوش بدهد اما حتی تصور زندگی با مادر و مت بدون لیلا خیلی وحشتناک بود.هوا آنقدر گرم بود که او نمی توانست بازی کند.آرام بلند شد و تی شرت را در زیر کمربند شلوار کشی اش صاف کرد.الیزابت بچه ای لاغر اندام با پاهای کشیده و کمی کک و مک در اطراف بینی اش بود.چشمانی درشت و نافذ داشت.لیلا او را ملکه ی با ابهت می نامید.لیلا همیشه روی مردم اسم می گذاشت. گاهی از القاب جالب و بامزه استفاده می کرد و اگر از آنان خوشش نمی آمد لقبی تحقیر کننده به آنان می داد.
هر چه بود داخل خانه خیلی گرمتر از بالکن بود.نور خیره کننده ی خورشید ساعت 4 بعدازظهر از میان پنجره های کثیف بروی کاناپه ای که فنرهایش آویزان و رویه اش از قسمت درزها بیرون زده بود و برو روی کف پوش لینولیوم(نوعی کفپوش مشمعی) زیر ظرفشویی که از شدت کهنگی رنگ اصلی اش قابل تشخیص نبود و ترک خورده و خم شده بود می تابید.حالا آنان 4 سال بود که اینجا زندگی می کردند.الیزابت از خانه ی قبلی شان در میلواکی خاطراتی مبهم در ذهم داشت.خانه ی قبلی کمی بزرگتر بود.آشپزخانه ای به معنای واقعی کلمه دو اتاق خواب و حیاطی بزرگ داشت.
الیزابت وسوسه شد اتاق نشینمن را مرتب کند.البته می دانست به محض اینکه مت بیدار شود اتاق دوباره با بطری های آبجو و خاکستر سیگار و لباس هایی که هر جا در می آورد همان جا می انداخت ریخت و پاش و نامرتب می شود.اما به امتحانش می ارزید.صدای خر و پف و صدایش ناخوشایند از پشت در باز اتاق خواب مادر به گوش می رسید.او یواشگی داخل اتاق خواب را دید زد.مادر و مت حتما آشتی کرده بودند چرا که کاملا درهم پیچیده بودند.پای راست مت روی پای چپ مادر و صورتش در موهای او فرو رفته بود.الیزابت آرزو کرد قبل از اینکه لیلا به خانه بیاید آنان از خواب بیدار شوند.لیلا از دیدن آنان در آن وضع متنفر بود.با لحن هنرپیشه وارش در گوش الیزابت نجوا می کرد:
باید دوستانت را دعوت کنی مادر و نامزدش را ببینند و بابت وضع عالی خانواده گی ات به ایشان پز بدهی.
الیزابت فکر کرد: لیلا حتما مجبور به اضافه کاری شده است.
اتو رستوران نزدیک ساحل بود و گاهی در روزهای گرم برخی از پیشخدمت های زن سرکار خود حاضر نمی شوند.آنان د رحالیکه ناله می کردند تلفنی به مدیر رستوران اطلاع می دادند بدجوری دچار عارضه عادت ماهانه شده اند.لیلا درباره عادت ماهانه با الیزابت صحبت کرده و مفهوم آنرا برایش توضیح داده بود بود گفته بود:
ــ تو فقط 8 سال داری و هنوز خیلی بچه ای مادر هرگز وقت صرف نکرد تا در این مورد به من آگاهی بدهد و زمانی که عادت ماهانه شدم بسختی توانستم راه خانه را طی کنم. کمرم آنقدر درد می کرد که خیال می کردم می میرم.من اجازه نمی دهم چنین اتفاقی برای تو بیفتد و بچه های دیگر طوری با انگشت نشانت بدهند که انگار با یک دیوانه طرف هستند.
الیزابت نهایت سعی خود را برای زیباتر جلوه دادن اتاق نشینمن بکار برد. برای اینکه نور خورشید زیاد بداخل اتاق نتابد سه چهارم سایبان ها را پایین کشید جا سیگاری ها را خالی کرد روی میزها را پاک کرد و بطری های آبجو را که مامان و مت قبل از دعوایشان خالی کرده بودند دور انداخت.سپس به اتاقش رفت اتاق او فقط به اندازه ی یک تختخواب بچه گانه یک میز تحریر و یک صندلی حصیری شکسته جا داشت.لیلا در سالروز تولد او یک روتختی سفید با نوارهای مخمل به او داده بود.یک جا کتابی دست دوم هم برایش خریده و رنگ قرمز به آن زده و آن را روی دیوار نصب کرده بود.دست کم نصف کتاب های داخل جا کتابی نمایشنامه بود.
یکی از نمایشنامه های مورد علاقه الیزابت نمایشنامه ی شهر ما بود.لیلا سال گذشته در دردبیرستان نقش امیلی را بازی کرده بود.او انقدر آن نقش را با الیزابت تمرین کرده بود که او هم کاملا آنرا حفظ بود. بعضی اوقات سرکلاس حساب نمایشنامه ی مورد علاقه اش را در ذهن مرور می کرد و آن را خیلی بیشتر از بلند تکرار کردن جدول ضرب دوست داشت.
حتما او در حال چرت زدن بود زیرا زمانی که چشمانش را گشود مت را دید که روی او خم شده بود. نفسش بوی تنباکو و آبجو می داد و وقتی لبخند می زد بوی نفسش شدیدتر میشد. ناگهان الیزابت خود را عقب کشید اما هیچ راه فراری وجود نداشت.مت پای او را نوازش کرد و گفت:
ــ حتما کتاب خسته ای کننده بوده لیز.
مت بخوبی می دانست که الیزابت دوست دارد نامش را کامل صدا بزنند.
ــ مادر بیدار شده ؟ می خواهم شام را آماده کنم.
ــ مادرت می خواهد کمی دیگر بخوابد.چرا نمی ایی پهلوی هم دراز بکشیم و با هم کتاب بخوانیم؟
و ناگهان الیزابت را بطرف دیوار هل داد و تمام فضای تخت را اشغال کرد.الیزابت شروع به تقلا کرد و در حالیکه سعی می کرد صدایش وحشتزده نباشد گفت:
ــ بنظرم بهتر است بروم و همبرگرها را درست کنم.
و او در حالیکه محکم بازوان الیزابت را گرفته بود گفت:
ــ اول بیا پدر را محکم بغل کن.
ــ تو پدر من نیستی.
الیزابت ناگهان احساس کرد به دام افتاده.
می خواست مادر را صدا بزند تا بیدارش کند اما همان موقع مت او را بوسید و گفت:
ــ تو دختر کوچولوی قشنگی هستی و وقتی بزرگ شوی زنی زیبا خواهی شد.
و دستش را روی ران او گذاشت.
الیزابت گفت:
ــ از این کار خوشم نمی آید.
ــ از چه خوشت نمی آید عزیزم؟
و در همان موقع از بالای شانه مت لیلا را در آستانه در دید. چشمان سبزش از شدت عصبانیت تیره شده بود در عرض یک ثانیه از آن طرف اتاق به این طرف آمد و موهای مت را بقدری محکم کشید که سرش به عقب کشیده شد وبا فریاد حرف هایی زد که الیزابت معنی آنها را درک نمی کرد. لیلا همچنان که نعره میکشید گفت:
ــ هر بلایی که آن حرامزاده ها سر من آوردند کافیست اما قبل از اینکه تو بلایی سر او بیاوری می کشمت.
مت پاهایش را محکم بزمین کوبید و جا خالی داد. سعی می کرد از چنگال لیلا فرار کند اما لیلا موهای بلند مت را محکم می پیچاند که او با هر حرکتی دردی شدید احساس میکرد. او هم صدایش را بالا برد و سعی کرد لیلا را کتک بزند. مادر حتماً صدا را شنیده بود زیرا اول خر و پفش قطع شد و بعد در حالیکه ملافه ای بدور خود پیچیده بود با چشمانی گود افتاده و پف کرده و موهای قرمز آشفته وارد اتاق شد و با لحنی عصبانی و خواب آلود زیر لب گفت:
ــ اینجا چه خبر است؟
در آن وقت بود که الیزابت کبودی روی پیشانی او را دید . مت گفت:
ــ بهتر است به این بچه ی دیوانه ات بگویی وقتی که من با خواهرش مهربان هستم و برای او کتاب می خوانم نباید طوری رفتار کند که انگار این کار اشکال دارد.
مت خیلی عصبانی بنظر می آمد اما الیزابت می توانست تشخیص دهد او بیشتر ترسیده است.
لیلا گفت:
ــ تو هم بهتر است به این مزاحم کثافت بگویی زودتر گورش را از اینجا گم کند والا به پلیس تلفن میکنم.
و برای آخرین بار یکدفعه دیگر موهای مت را کشید. سپس رهایش کرد.
از کنار او گذشت و کنار الیزابت روی تخت نشست و محکم او را در آغوش گرفت.
مادر شروع به فریاد زدن بر سر مت کرد. لیلا هم بر سر مادر فریاد می کشید.و دست آخر مادر و مت به اتاق خودشان رفتند و در آنجا به دعوا ادامه دادند. بعد سکوتی طولانی حکمفرما شد. وقتی آنان از اتاق بیرون آمدند لباس پوشیده و آماده ی بیرون رفتن بودند.آنان گفتند که همه چیز فقط یک سوء تفاهم بوده و حالا که دخترها کنار هم هستند. آنان برای مدتی کوتاه بیرون می روند.
بعد از اینکه آنان خانه را ترک کردند لیلا گفت:
ــ دوست داری یک کنسرو سوپ را باز کنی و برای هر کدام مان یک همبرگر درست کنی ؟من باید یک کمی فکر کنم.
الیزابت با حرف شنوی به آشپزخانه رفت.غذا را آماده کرد و در سکوت غذا خوردند الیزابت خوشحال بود که مت ومادرش بیرون رفته اند.وقتی آنان در خانه بودند یا در حال مشروب خوری و بوسیدن یکدیگر بودند یا در حال دعوا و بوسیدن یکدیگر.هر دو حالت بسیار بد بود.
سرانجام لیلا سکوت را شکست و گفت:
ــ او هرگز عوض نخواهد شد.
الیزابت گفت:
ــ چه کسی؟
مادر او دائم الخمر است. هر روز با یک مرد است. این قدر عوض بدل می کند تا دیگر مردی روی زمین باقی نمی ماند.به هر حال با وجود مت نمی توانم ترکت کنم.
الیزابت فکر کرد:ترکم کنی.
لیلا حق نداشت او را ترک کند.
لیلا گفت:
ــ پاشو اسباب و اثاثیه ات را جمع کن.حالا که آن پست فطرت خیال دارد به تو دست درازی کند اینجا در امان نخواهی بود. آخرین اتوبوس به مقصد نیویورک را سوار می شویم و از اینجا می رویم.
بعد به الیزابت نزدیک شد و موهایش را بهم ریخت.
... فقط خدا می داند که وقتی به نیویورک برسیم چطور می توانم از عهده اش بر بیایم .گنجشک کوچولو.اما قول می دهم بخوبی از تو مراقبت کنم.
بعدها الیزابت آن صحنه را بخوبی بخاطر می آورد.چشمان لیلا را که دوباره سبز زمردی شده بود و اثری از عصبانیت در آنها نبود.اما نگاهی نافذ داشت اندام لاغر و کشیده و حرکات دلربایش را موهای قرمز بسیار زیبابش را که در اثر نوری که از اثاثیه ی بالای سرشان می تابید بیشتر به قرمزی می زد.صدای دو رگه و گرمش را در حالی که می گفت:
ــ نترس گنجشک کوچولو وقتش رسیده گرد و غبار خانه ی قدیمی مان را از خودمان دور کنیم.
او همه ی آنها را به وضوح بخاطر می آورد. پس از آن لیلا با خنده ای گستاخانه شروع به آواز خواندن کرده بود:
دیگر گریه نکن بانوی من...
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#3

شنبه 29 آگوست 1987

1

پرواز شماره ی 111 پان امریکن از رم بر روی آخرین باند فرودگاه کندی شروع به دور زدن کرد. الیزابت پیشانی اش را به شیشه چسباند و غرق تماشای منظره ی زیبای درخشش نور خورشید بر اقیانوس و دورنمای محو آسمان خراش مانهاتان در دور دست شد . روزگاری لحظه ی به پایان رسیدن سفر و احساس رسیدن به خانه را خیلی دوست داشت. اما امروز با تمام وجود دلش می خواست در هواپیما بماند و با آن به هر جا که مقصد بعدی اش است پرواز کند و برود .منظره ی زیبایی است نه؟
زمانیکه سوار هواپیما شده بود خانمی که کنارش نشسته بود با خوشرویی و نگاهی مادرانه لبخندی زده و بدون هیچ گفتگویی کتابش را باز کرده بود .الیزابت خیالش راحت شده بود تنها چیزی که کم داشت گفتگویی 7 ساعته با یک غریبه بود. اما حالا دیگر مهم نبود.هواپیما تا چند دقیقه دیگر بزمین می نشست. بنابراین در تایید حرف همسفرش گفت:
ــ بله منظره ی زیباییست.
همسفرش ادامه داد:
ــ این سفر سومین سفرم به ایتالیا بود.اما دیگر هرگز در ماه آگوست به آنجا نمی روم.جهانگردها همه جا هستند و هوا فوق العاده گرم است.شما از کدام کشورها دیدن کردید؟
هواپیما به یک سو متمایل شد.آماده ی فرود بود.الیزابت فکر کرد:
بی دردسرترین راه اینست که بجای جوابی مبهم جوابی صریح بدهد.
بنابراین گفت:
ــ من هنرپیشه هستم در ونیز فیلم بازی می کردم.
همسفرش گفت:
ــ چقدر هیجان انگیز!در نظر اول مرا کمی یاد سندی برگن انداختید.شما تقریبا همقد او هستید.موهای بلوند زیبا و چشمان ابی طوسی تان سبیه به اوست می شود اسمتان را بدانم؟
الیزابت گفت:
ــ خواهش می کنم.
به فرود هواپیما و حرکت آن بر روی باند همراه با تکانی خفیف بود.الیزابت برای جلوگیری از سوالاتی دیگر چمدان دستی اش را از زیر صندلی بیرون کشید و محتویاتش را کنترل کرد.فکر کرد اگر لیلا بجای او بود کسی برای شناسایی اش سوال نمی کرد.آخر همه بخوبی لیلا لاسل را می شناختند.اما اگر لیلا وجود داشت درقسمت درجه یک بود نه درجه سه.
اگر وجود داشت.
بعد از گذشت ماهها تازه الان بود که واقعیت مرگ لیلا خود را نشان می داد.دکه ی روزنامه فروشی که درست مقابل جایگاه عوارض گمرکی بود دسته ای بزرگ از نسخه ی روزنامه ی گلوب چاپ اولین ساعات بعدازظهر را داشت. الیزابت نتوانست از دیدن سر فصل روزنامه خودداری کند:
محاکمه روز هشتم سپتامبر آغاز میشود
و در مقاله ی اصلی آمده بود که قاضی مایکل هریس با عصبانیتی فوق العاده و لحنی تند به تعویق افتادن محاکمه ی تد وینترز میلیاردر معروف را تکذیب کرده است.بقیه ی صفحه ی اول روزنامه را عکسی بزرگ از چهره تد اشغال کرده بود.در چشمانش بهتی تلخ وجود داشت و حالت دهانش ثابت و استوار بود.این عکس را زمانی گرفته بودند که هیات منصفه او را به جرم قتل نامزدش لیلا لاسل محکوم کرده بود.

***

همچنان که تاکسی با سرعت در شهر حرکت می کرد الیزابت خبر را خواند تکرار حرفهای قدیمی در قالبی تازه درباره ی مرگ لیلا و مدارکی که علیه تد وجود داشت.سه صفحه ی بعدی روزنامه پرد بود از عکسهای لیلا همراه با شوهر اولش در اولین اکران فیلم با شوهر دومش در یک سفر شکار به آفریقا و همراه تد در حال گرفتن جایزه اسکار و تصاویری از جار و جنجال موجود در صحنه. یکی از عکسها توجه الیزابت را جلب کرد.در آن عکس در لبخند لیلا اثری از نرمی و لطافت وجود داشت اثری از آسیب پذیری که با چانه ی گرد پر نخوت او و حالت پر از تمسخری که در چشمانش بود تناقض داشت .نیمی از دختران جوان آمریکا حالت چشمان او را تقلید می کردند و همانند او موهایشان را روی شانه هایشان می ریختند...
ــ خانم رسیدیم.
الیزابت بهت زده بالا را نگاه کرد.تاکسی جلوی ساختمان هامیلتون آرمز در خیابان پارک شماره ی پنجاه و هفتم ایستاده بود.روزنامه از روی دامن او لیز خورد و افتاد سعی کرد بخودش مسلط باشد گفت:
ــ متاسفم نشانی را اشتباه دادم. می خواهم به خیابان یازدهم شماره 5 بروم.
ــ همین الان تاکسی متر را خاموش کردم.
ــ اشکالی ندارد کرایه تان را حساب می کنم.
و در حالیکه دستانش می لرزید با دستپاچگی به دنبال کیف پولش گشت. احساس کرد دربان ساختمان به اتوموبیل نزدیک می شود و بهمین دلیل بالا را نگاه نکرد. نمی خواست شناخته شود. ناخودآگاه نشانی لیلا را داده بود.همان ساختمانی که تد در آنجا لیلا را به قتل رسانده بود.او در اثر جنون ناشی از مستی لیلا را از تراس آپارتمانش به پایین هل داده بود.
الیزابت با یادآوری صحنه ی مرگ لیلا که قادر به فراموش کرد آن نبود بی اختیار لرزید. بدن زیبای لیلا در لباس خواب ساتن سفید و موهای قرمز بلندش که پشت سرش افشان بود.او از طبقه چهلم به کف بتونی حیاط سقوط کرده بود.
و این سوالاتی بود که بارها و بارها ذهن او را بخود مشغول کرده بود:
آیا بهوش بوده است ؟ تا چه اندازه درک کرده بود؟
چقدر آن ثانیه های آخر برایش وحشتناک بوده است!
الیزابت فکر کرد:
اگر من با او بودم و ترکش نمی کردم هرگز این اتفاق نمی افتاد...
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#4

2

بعد از دو ماه غیبت ، آپارتمان خفه و دم کرده بود.اما به محض این که پنجره ها را باز کرد نسیمی آمیخته با بوهای مطبوع و منحصر به فرد شهر نیویورک به داخل وزید. بویی تند از رستوران هندی کوچکی که در آن حوالی بود بوی گل هایی که سرتاسر تراس تا خیابان را در برگفته بود و توی تند و زننده ای ناسی از دود اتوبوس های خیابان پنجم و همچنین رایحه ی نسیم دریایی رودخانه هودسون الیزابت چند لحظه نفس های عمیق کشید و احساس کرد خستگی اش در رفته است. حالا که اینجا بود از بودن در خانه احساس خوبی داشت. در واقع کارش در ایتالیا سفری دیگر و تنها به منزله ی استراحتی کوتاه بود .اما فکر اینکه بالاخره مجبور بود به عنوان شاکی پرونده وبرای شهادت علیه تد به دادگاه برود هرگز از ذهنش خارج نمی شد.
با سرعت چمدانش را باز کرد و گل ها را داخل ظرفشویی گذاشت .کاملاً مشخص بود زن سرایدار در مورد آبیاری گل ها به قولش عمل نکرده و آنها را به طور مرتب آب نداده است.بعد از این که برگهای پژمرده را کند به سوی انبوه نامه های روی میزد ناهارخوری رفت .به سرعت نگاهی اجمالی به آنها انداخت. آگهی ها و فرم ها را بسویی انداخت و نامه های شخصی را از صورت حسابها جدا کرد .با دیدن دست خطی زیبا بر روی یکی از پاکت ها و نشانی دقیق فرستنده در گوشه ی بالای پاکت مشتاقانه لبخندی زد :
کالیفرنیا ساحل شنی چشمه ی آب گرم محله سرو دوشیزه دورا ساموئلز سامی.
اما الیزابت قبل از اینکه بخواند از سر اکراه پاکتی را باز کرد که به اندازه ی نامه های اداری بود با نشانی فرستنده:
اداره ی دادستانی.
نامه کوتاه بود از او خواسته شده بود در روز برگشتنش 29 آگوست به ویلیام مورفی معاون دادستان تلفن کند و برای مرور شهادتش قرار ملاقاتی با او بگذارد.
حتی خواندن روزنامه و دادن نشانی به لیلا به راننده ی تاکسی او را برای شوک ناشی ازدریافت این اخطار رسمی آماده نکرده بود.دهانش خشک شد.احساس کرد دیوارها هر لحظه به او نزدیکتر میشوند. ساعاتی را که در مقابل هیات منصفه شهادت داده بود مثل برق از خاطرش گذشت. زمانی را بخاطر آورد که با دیدن عکس های جسد لیلا روی سنگفرش بیهوش شده بود. فکر کرد:
خدایا همه ی آن وقایع دوباره تکرار خواهد شد...
زنگ تلفن بصدا در آمد وگوشی را برداشت و آهسته گفت:
ــ الو؟
صدایش بزحمت شنیده می شد.
صدایی رسا از پشت خط گفت:
ــ الیزابت حالت چطور است ؟ بدجوری توی فکرت هستم!
" اوه خدایا از بین اینهمه آدم!"
مین ون اسکرویبر بود. الیزابت ناگهان بیشتر احساس خستگی کرد.اولین کار لیلا را بعنوان مدل مین به او داده بود.او حالا با یک بارون اتریشی ازدواج کرده و مالک چشمه ی اب گرم محله ی سرو در ساحل شنی کالیفرنیا بود.
دوستی قدیمی و عزیز بود اما امروز الیزابت حوصله ی او را نداشت.با این حال مین یکی از اشخاصی بود که الیزابت هرگز نمی توانست به او نه بگوید. الیزابت سعی کرد خود را خوشحال و سرحال نشان بدهد.
ــ من حالم خوب است مین فقط کمی خسته ام.شاید برای این که تازه چند دقیقه ی قبل به خانه رسیده ام.
ــ چمدانت را باز نکن .فردا صبح قرار است به چشمه ی آب گرم بیایی. در گیشه ی خط هوایی امریکن یک بلیت در انتظارت است .همان پرواز همیشگی. جیسون در فرودگاه سانفرانسیسکو می آید دنبالت.
ــ مین من نمی توانم بیایم.
ــ مهمان من باش.
الیزابت نزدیک بود بخندد.لیلا همیشه می گفت این سه کلمه مهمان من باش دشوارترین کلماتی هستند که مین م یتواند به زبان بیاورد.
ــ اما مین...
ــ ولی و اما ندارد در ونیز که دیدمت خیلی لاغر شده بودی مرده شوی محاکمه ی لعنتی را ببرد. بیا .احتیاج به استراحت و تمدید اعصاب داری.
الیزابت می توانست مین را با موهای سیاه پر کلاغی که پشت سرش حلقه کرده بود مجسم کند .مین همیشه با رفتار سلطه جویانه اش تصور می کرد هر آنچه در خواست می کند باید بی چون و چرا پذیرفته شود.
بعد از کلی مخالفت بی فایده و آورده یک سری دلیل و برهان برای نرفتن بالاخره با برنامه ی مین موافقت کرد.
ــ پس تا فردا. خوشحال م یشوم ببینمت مین.
و با لبخندی گوشی را گذاشت.


***



سه هزار مایل دورتر مین ون اسکرویبر بمحض اینکه ارتباطش با الیزابت قطع شد شماره ای را گرفت .زمانیکه ارتباطش را با شخص مورد نظر برقرار شد با صدایی آهسته نجوا کرد:
ــ حق با تو بود.خیلی آسان بود.قبول کرد که بیاید.فراموش نکن وقتی او را می ببنی خودت را متعجب نشان بدهی.
در حین صحبت شوهرش وارد اتاق شد و منتظر ماند تا صحبت او تمام شود. سپس فریاد زد:
ــ پس بالاخره دعوتش کردی؟
مین جسورانه نگاهش کرد و گفت:
ــ بله دعوتش کردم.
هلموت ون اسکرویبر چشمان آبی شفافش تیره شد.
ــ بعد از آنهمه هشدار ؟ مینا الیزابت می تواند این عمارت را روی سرمان خراب کند.تا آخر این هفته آنقدر از این دعوت پشیمان می شوی که هرگز در تمام عمرت اینقدر احساس پشیمانی نکرده ای.


***



الیزابت تصمیم گرفت فورا به دادستان تلفن کند و قال قضیه را بکند.معلوم بود ویلیام مورفی از شنیدن صدای او خوشحال شده است.
ــ دوشیزه لانگ کم کم داشتم نگران تان می شدم.
ــ گفته بودم امروز برمی گردم.اما گمان نمی کردم روز شنبه تشریف داشته باشید.
ــ کارهای زیادی مانده قطعاً روز هشتم سپتامبر محاکمه را آغاز می کنیم.
ــ در روزنامه خواندم.
برای اینکه خاطرات در ذهنتان زنده شود و آمادگی داشته باشید باید شهادتان را با هم مرور کنیم.
الیزابت گفت:
ــ هرگز ذهنم آمادگی پیدا نمی کند.
ــ می فهمم.اما باید درباره ی نوع سؤالاتی که وکیل مدافع از شما می کند صحبت کنیم . پیشنهاد می کنم روز دوشنبه چند ساعتی تشریف بیاورید جلسات طولانی تر را به اواخر هفته آینده موکول می کنیم از شهر که خارج نمی شوید؟
ــ فردا صبح عازم هستم.نم یشود روز جمعه راجع به همه مسایل صحبت کنیم؟
جواب دادستان ناامیدش کرد:
ــ ترجیح می دهم جلسه ای مقدماتی داشته باشیم .الان تازه ساعت 3 است .تاکسی بگیرید ظرف 15 دقیقه اینجا هستید.
با اکراه قبول کرد.نگاهی به نامه ی سامی انداخت و تصمیم گرفت تا بعد از بازگشت صبر کند و بعد آن را بخواند .این نامه تنها چیزی بود که برای خواندش اشتیاق داشت.به سرعت دوش گرفت موهایش را مدل گوجه ای بالای سرش جمع کرد و یک لباس سرهمی نخی آبی رنگ بتن کرد و صندل هایش را پوشید.
نیم ساعت بعد در دفتر کار شلوغ دادستان مقابل او نشسته بود.اسباب و اثاثیه ی دفتر دادستانی شامل میز کار او سه صندلی و یک ردیف پوشه ی فلزی دودی رنگ درب و داغان بود.روی میز کار روی زمین و بالای قفسه های فلزی پر از پوشه های مقوایی بود.بنظر می رسید ویلیام مورفی متوجه آشفتگی دفتر کارش نیست.الیزابت فکر کرد:
شاید هم با این وضع که دیگر نمی تواند چیزی را عوض کند کنار آمده.
مورفی با آن صورت تپل و سر طاس و لهجه ی غلیظ نیویورکی و 37 سال سن این احساس را ایجاد می کرد که دارای هوسی سرشار و نیرویی وافر است.بعد از دادرسی هیات منصفه به الیزابت گفته بود که دلیل اصلی متهم شناخته شدن تد شهادت او بوده. اما الیزابت می دانست که او مبالغه می کند.
مورفی پرونده ی قطوری را باز کرد که روی ان نوشته شده بود:
مقامات قضایی ایالت نیویورک به نمایندگی از طرف مردم بر علیه اندرو ادوارد وینترز سوم.
ــ می دانم چقدر برایت سخت است مجبوری صحنه ی مرگ خواهرت را همراه با تمام رنجی که کشیده ای مجسم کنی و علیه مردی شهادت بدهی که دوستش داشتی و مورد اعتمادت بود.
ــ او لیلا را کشته !مردی که من می شناختم دیگر وجود خارجی ندارد.
ــ در این مورد اگر و چنانچه معنا ندارد.او خواهرت را از زندگی محروم کرد. کار من اینست که با کمک تو او را از آزادی اش محروم کنم .می دانم که این محاکمه برای تو خواب آور است اما قول میدهم بمحض تمام شدن اتمام کار آسوده تر به زندگی ات ادامه بدهی .بعد از ادای سوگند نامت را می پرسند.
می دانم لانگ اسم هنری ات است.یقیناً اسم قانونی ات لاسل را به هیات منصفه می گویی.حالا بیا دوباره شهادتت را مرور کنیم...از تو می پرسند آیا با خواهرت زندگی میکردی؟
ــ نه وقتی دانشکده را ترک کردم آپارتمانی برای خودم گرفتم.
ــ آیا والدینت در قید حیات هستند؟
ــ نه مادرم 3 سال بعد از اینکه من و لیلا به نیویورک آمدیم فوت کرد.پدرم را هم هرگز ندیدم و نشناختم.
ــ حالا بیا اظهاراتت را با مرور روز قبل از جنایت شروع کنیم.
مدت 3 ماه بود که همراه با اعضای یک شرکت سهامی عام خارج از شهر به سر میبردم...جمعه شب رسیدم.28 مارچ درست به موقع به آخرین پیش نمایش (نمایش خصوصی و توضیح کوتاه راجع به بازی قبل از اینکه فیلم به اکران عمومی در بیاید) فیلم لیلا رسیدم.
حال خواهرت چطور بود؟
ــ کاملا مشخص بود به شدت تحت فشار روحی قرار دارد مرتب دیالوگ هایش را فراموش می کرد.اجرایش افتضاح بود. وسط میان پرده به رختکنش رفتم. هرگز بجز کمی شراب هیچ چیز دیگری نمی نوشید.با وجود این داشت اسکاچ خالص می خورد.آنرا گرفتم و داخل دستشویی خالی کردم.
ــ او چه واکنشی نشان داد؟
ــ خیلی عصبانی بود.اصلا آدم دیگری شده بود.او هرگز مشروب خور قهاری نبود اما یک دفعه شروع به زیاده روی کرده بود...تد به رختکن آمد .لیلا سر هر دوی ما داد کشید و گفت بریم بیرون.
ــ آیا از رفتارش تعجب کردید؟
ــ بنظرم صحیح تر است بگوییم شوکه شده بودم.
ــ آیا راجع به این موضوع با وینترز صحبت کردید؟
ــ او هم بهت زده بود.آخر مدت طولانی در سفر بود.
ــ برای مسایل کاری رفته بود؟
ــ بله گمان می کنم...
ــ اجرا بد بود؟
ــ افتضاح بود.لیلا حتی حاضر نشد برای حضور تماشاگرانی که تشویقش می کردند به صحنه بیاید زمانیکه اجرا تمام شد همگی بسوی النز براه افتادیم.
ــ منظورتان از همگی چیست؟
ــ لیلا...تد و کرگ...خودم...ساشا و شریل...بارون و بارونس ون اسکرویبر همگی دوستان صمیمی بودیم.
ــ از شما می خواهند هویت این اشخاص را برای هیات منصفه مشخص کنید.
ــ ساشا ملنیک کارگزار و نماینده ی لیلا بود.شریل مانینگ هنرپیشه ی معروفی است.بارون و بارونس اسکرویبر صاحب چشمه ی آب گرم محله ی سرو در کالیفرنیا هستند.بارونس مین پیش از اینکه در نیویورک یک بنگاه مدل یابی داشت.اولین شغل را او به لیلا داد.تد وینترز را هم که همه می شناسند.نامزد لیلا بود کرگ بابکوک معاون تد است نایب رییس امور اجرایی مؤسسات وینترز.
ــ در النز چه اتفاقی افتاد؟
ــ جنجال و افتضاحی به پا شد.شخصی با صدای بلند به لیلا گفت که شنیده اجرای او ناموفق بوده .لیلا از شدت عصبانیت دیوانه شد و به او گفت ثابت کن که موفق نبوده وگرنه برای همیشه بازی را کنار می گذارم.همگی می شنوید؟من کارم را ول میکنم .بعد از آن ساشا ملینک را به باد سرزنش گرفت و گفت تو چون فقط به فکر منافع خودت بودی به زور این نقش را بمن دادی.در این چند ساله ی اخیر هم چون به پول نیاز داشتی هر طوری که خواستی از من استفاده کردی.
الیزابت لبش را گزید و گفت:
... شما باید درک کنید که او لیلای همیشگی و واقعی نبود.البته هر وقت نقش جدیدی را بازی می کرد نگران و عصبی بود. او هنرپیشه ی کمال گرا بود.اما هرگز چنین رفتاری را از او ندیده بودم.
ــ شما چکار کردید؟
همگی سعی کردیم او را آرام کنیم. اما این کار اوراا عصبی تر کرد و وقتی تد سعی کرد قانعش کند حلقه ی نامزدی اش رادر آورد و به آن طرف سالن پرتاب کرد.
ــ تد چه واکنشی نشان داد؟
خیلی عصبانی بود اما سعی می کرد عصبانیتش را بروز ندهد. پیشخدمتی حلقه را برگرداند و تد آنرا در جیبش انداخت و سعی کرد قضیه را به شوخی برگزار کند و گفت تا فردا که حال او بهتر شود خودم نگهش می دارم.بعد او را سوار ماشین کردیم و بخانه بردیم.تد کمک کرد او را در تخت بگذاریم.به تد گفتم صبح که از خواب بیدار شود مجبورش می کنم به او تلفن کند.
ــ حالا از شما بعنوان شاهد می پرسم برنامه ی زندگی آنان چگونه بود؟
ــ تد در طبقه دوم همان ساختمان آپارتمان شخصی داشت.شب را در کنار لیلا ماندم.تا بعدازظهر خوابید.وقتی از خواب بیدار شد احساس کسالت می کرد به او آسپرین دادم دوباره به رختخواب رفت. به جای او به تد تلفن کردم.در دفتر کارش بود.از من خواست به لیلا بگویم عصر همان روز حدود ساعت 7 به آپارتمانش خواهد آمد.
الیزابت احساس کرد صدایش می لرزد.
ــ متاسفم که مجبوریم ادامه بدهیم.سعی کنید تصور کنید مشغول تمرین نقشتان هستید.در حقیقت زمانی که در جایگاه شهود قرار می گیرید هر قدر آماده تر باشید آرامتر خواهید بود.
ــ اشکالی ندارد.
ــ آیا با خواهرتان راجع به اتفاق شب قبل صحبت کردید؟
ــ خیر معلوم بود نمی خواهد راجع به آن حرفی بزند.خیلی ساکت بود.به من گفت به خانه بروم و استراحت کنم.من هم بی تعارفی پذیرفتم چون برای اینکه به اجرای او برسم تمام ساک هایم را گوشه ای گذاشته و با عجله حرکت کرده بودم .گفت حدود ساعت 8 به او تلفن کنم تا شام را با هم بخوریم.خیال کردم منظورش این ست که من و او و تد شام را با هم بخوریم.اما گفت اصلا نمی خواهد انگشترش را پس بگیرد.با تد قهر کرده بود.
ــ دوشیزه لانگ این مساله خیلی مهم است.آیا خواهرتان گفت قصد دارد نامزدی اش را با تد وینترز بهم بزند؟
ــ بله.
الیزابت به دستانش خیره شد.بخاطر آورد چگونه همین دستان را روی شانه های لیلا گذاشته و بعد پیشانی او را لمس کرده بود.
ــ اوه بس کن لیلا اینرا که جدی نمیگویی.
ــ من دارم جدی با تو صحبت می کنم گنجشک کوچولو.
ــ نه جدی نمی گویی.
ــ تو کار خودت را بکن گنجشک کوچولو.حدود ساعت 8 بمن تلفن کن باشد؟
در آخرین لحظاتی که با لیلا بود کمپرس آب سرد روی پیشانی او گذاشته و پتو را دور او پیچیده و فکر کرده بود که لیلا در آن چند ساعت دوباره همان لیلای همیشگی شده است خوشحال و خندان و آماده برای بازگویی وقایع شب پیش.
لیلا گفته بود:
پس به ساشا پریدم و حلقه ی تد را پرت کردم و بازی را هم ول کردم .چطوری در عرض دو دقیقه این همه اتفاق در النز اتفاق افتاد؟
بعد سرش را عقب کشیده و خندیده بود.با یاداوری وقایع شب گذشته ناگهان عصبانیت یک ستاره در ملاءعام بنظرش مسخره آمده بود.
الیزابت به ویلیان مورفی گفت:
ــ سعی میکنم باور کنم چون باید باور کنم.
و با عجله بقیه اظهاراتش را بیان کرد.
... ساعت 8 تلفن کردم...لیلا و تد دعوا می کردند.از صدایش معلوم بود دوباره مشروب خورده.از من خواست یک ساعت بعد تلفن کنم.یک ساعت بعد تلفن زدم گریه می کرد.هنوز دعوا می کردند.به تد گفته بود برود گورش را گم کند.گفت به هیچ مردی نمی تواند اعتماد کند هیچ مردی را نمی خواست و از من خواهش کرد به آپارتمانش بروم.
ــ شما چه واکنشی نشان دادید؟
ــ من سعی خودم را کردم .سعی کردم آرامش کنم.به او متذکر شدم که همیشه وقتی می خواهد نقش جدیدی را بازی کند عصبی و نگران می شود.به او گفتم آن نقش می تواند وسیله ی خوبی برای نشان دادن مهارت های او باشد. گفتم تد دیوانه ی اوست خودش هم خوب می دانست که همینطور است. بعد تظاهر به عصبانیت کردم و گفتم...
صدای الیزابت شروع به لرزیدن کرد و رنگش پرید.
... گفتم رفتارش دقیقاً عین مامان شده زمانی که مست می کرد.
ــ او چه گفت .
ــ انگار نه انگار صدای مرا شنیده. فقط دوباره گفت همه چیز با تد تمام شده و من تنها کسی هستم که او می تواند اعتماد کند .بمن گفت گنجشک کوچولو قول بده هر جا خواستی بری مرا هم ببری.
الیزابت بیشتر از آن مانع اشکی که در چشمانش حلقه زده بود نشد.
لیلا هق هق می کرد...
ــ و بعد...
ــ تد دوباره داد و فریاد راه انداخت.
ویلیام مورفی به جلو خم شد و صمیمیتی که در صدایش بود از بین رفت.
ــ بسیار خوب دوشیزه لانگ این لحظه لحظه ی بسیار مهم و سرنوشت ساز شهادتان خواهد بود.در جایگاه شهود قبل از اینکه بگویید صدای چه کسی را می شنیدید من باید زمینه سازی کنم .بطوری که قاضی متقاعد شود شما واقعاً آن صدا را تشخیص داده اید. پس قرارمان این شد.
و شروع کرد به اجرای صحنه ی شهادت.
ــ سوال.آیا صدایی شنیدید؟
الیزابت با لحنی آرام گفت بله.
ــ آن صدا چقدر بلند بود؟
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#5

3

ــ فریاد می زد.
ــ لحن آن چگونه بود؟
ــ عصبانی .
ــ چند کلمه صحبت کرد؟
الیزابت در ذهنش آنها را شمرد.
ــ یازده کلمه دو جمله.
ــ دوشیزه لانگ آیا هرگز قبلاً ان صدا را شنیده بودید؟
ــ هزاران بار.
صدای تد در گوش هایش زنگ می زد.
... تد با خنده به لیلا می گفت:
آهای ستاره عجله کن که خیلی گرسنه ام عزیزم سوار ماشین شو عجله کن.
تد همیشه با مهارت و همانند عاشقی دلباخته از لیلا محافظت می کرد.
تد سال گذشته برای دیدن نخستین اکران خصوصی فیلم الیزابت بنام " خارج از برادوی " آمده بود: ــ دارم تمام جزئیات را مو به مو بخاطر می سپارم تا به لیلا بگویم .اما با سه کلمه می توانم توصیف کنم. تو معرکه بودی...!
بقدری در افکارش غرق بود که متوجه سوال آقای مورفی نشد.
ــ دوشیزه لانگ آیا تشخیص دادید چه کسی بود که سر خواهرتان فریاد می کشید؟
ــ صد در صد.
ــ دوشیزه لانگ کسی که داد می زد چه کسی بود؟
ــ تد بود...تد وینترز.
ــ با داد و فریاد چه می گفت؟
الیزابت ناخودآگاه صدای خودش را بلند کرد و گفت:
ــ گوشی را بگذار!گفتم گوشی را بگذار!
ــ آیا خواهرتان واکنشی نشان داد؟
الیزابت با بی قراری تکانی خورد و گفت:
ــ بله حالا حتماً باید آنرا مرور کنیم؟
ــ اگر قبل از محاکمه راجع به آن صحبت کنی زمان محاکمه کارتان راحت خواهد بود خوب لیلا چی گفت؟
ــ هنوز داشت هق هق می کرد...گفت از اینجا برو بیرون تو شاهین نیستی...و بعد گوشی را روی تلفن کوبید.
ــ او گوشی را روی تلفن کوبید؟
ــ من نمی دانم کدام یکی شان بود.
ــ دوشیزه لانگ آیا بنظر شما کلمه ی شاهین مفهوم خاصی دارد؟
ــ بله.
چهره ی لیلا تمام ذهن الیزابت را اشغال کرد آن مهربانی و محبتی که در چشمان لیلا بود زمانی که به تد نگاه می کرد زمانی که بلند می شد او را می بوسید و می گفت:
خداوندا شاهین من عاشق تو هستم.
ــ چه مفهمومی؟
ــ شاهین لقب تد بود اسمی که خواهرم روی او گذاشته بود می دانید لیلا همیشه این کار را می کرد.برای اشخاص که با آنان صمیمی بود لقبی در نظر می گرفت.
ــ آیا هرگز شخصی دیگر را با آن اسم شاهین صدا می زد؟
ــ نه...هرگز.
الیزابت ناگهان بلند شد و به سمت پنجره رفت.
بیرون دود گرفته و غبار آلود بود.نسیم ملایمی می وزید هوا گرم و شرجی بود آرزو کرد هر چه زودتر از آنجا بیرون برود.
ــ فقط چند دقیقه دیگر قول می دهم دوشیزه لانگ.میت وانید بگویید چه ساعتی تلفن قطع شد؟
ــ دقیقا ساعت 9:30 دقیقه.
ــ کاملا مطمئنید؟
ــ بله در مدتی که من خانه نبودم برق رفته و ساعتم خوابیده بود.همان روز بعدازظهر آنرا تنظیم کرده بودم.مطمئنم که دقیق بود.
بعد چکار کردید؟
ــ شدیداً ناراحت بودم.می بایست لیلا را می دیدم . دویدم بیرون حداقل 15 دقیقه طول کشید تا تاکسی گرفتم و ساعت از 10 گذشته بود که به آپارتمان لیلا رسیدم.
ــ وهیچکس آنجا نبود؟
ــ خیر به تد تلفن کردم.کسی گوشی را برنداشت.و منتظر شدم.همه ی شب را منتظر شدم.نمی دانستم چه کنم. نیمی از وجودم نگران و نیمی آسوده خاطر بود امیدوار بودم لیلا و تد با هم آشتی کرده و بیرون رفته باشند. نمیدانستم بدن خرد شده لیلا در حیاط افتاده.
ــ صبح روز بعد زمانی که جسد کشف شد خیال کردید از تراس افتاده ؟ آن شب شبی بارانی در ماه مارچ بود.گمان می کنید چرا در آن باران بیرون رفته بود؟
ــ او در هر هوایی دوست داشت در تراس بایستد و منظره ی شهر را تماشا کند .من همیشه می گفتم مواظب باشد....نرده های آهنی خیلی بلند نبود.فکر کردم حتما دولا شده و پایین افتاده خوب خیلی مشروب خورده بود...
الیزابت زمانی را بخاطر آورد که او و تد هر دو عزادار بودند.در مراسم یاد بود دستان یکدیگر را گرفته بودند.سپس هنگامی که او دیگر قادر به مهار اشک هایش نبود تد او رادر آغوش گرفته و در حالیکه دلداریش می داد گفته بود:
ــ می فهمم گنجشک کوچولو می فهمم.
و با قایق تفریحی تد حدود 25 کیلومتر در دریا قایقرانی کرده بودند تا خاکستر لیلا را به امواج بسپارند.
دو هفته بعد شاهدی عینی پا پیش گذاشت سوگند خورد که ساعت نه و نیم تد را دیده است که لیلا را به پایین هل داده.
الیزابت ناگهان صدای ویلیام مورفی را شنید:
ــ بدون شهادت شما آن شاهد عینی سالی راس با دفاعیات وکیل مدافع نابود می شود.
همانطور که می دانید پرونده ای از مشکلات روانی شدید او موجود است.البته این که او تا این حد وقت تلف کرد و بعد از دو هفته خبر داد رضایت بخش نیست اما واقعیت اینست که روانپزشکش خارج از شهر بوده و خانم راس احتیاج داشته ابتدا با او صحبت کند.
ــ اگر من شهادت ندهم فقط اظهارات سالی علیه تد باقی می ماند و تد هم انکار کرده و گفته در آپارتمان لیلا نبوده.
زمانیکه الیزابت از وجود شاهد عینی با خبر شده بود از کوره در رفته بود چون درست حرفهای تد را باور کرده بود.حالا این مرد ویلیام مورفی به او می گفت تد بازگشت به آپارتمان لیلا را انکار کرده است.
ــ شما باید سوگند یاد کنید تد آنجا بوده و با هم مشاجره کردند.تلفن راس ساعت نه و سی دقیقه قطع شد و سالی هم راس ساعت نه و سی دقیقه دیده که لیلا از تراس به پایین پرتاب شده.داستان تد که آپارتمان لیلا را حدود ساعت نه و ده دقیقه ترک کرده و به آپارتمان خودش رفته یک تلفن زده و بعد یک تاکسی به مقصد کانکتیکات گرفته نمی تواند در برابر اظهارت تد قد علم کند.
علاوه بر آنچه شما و آن زن شهادت می دهید ما نیز شواهد و اطلاعات غیر مستند بسیار محکمی در دست داریم .خراشیدگی های روی صورت تد .در کالبد شکافی وجود بافت صورت او در زیر ناخن های لیلا مشخص شده .شهادت راننده ی تاکسی که گفته رنگ او مثل گچ دیوار سفید بوده و می لرزیده و بزحمت نشانی جایی را که می خواسته برود داده و اینکه به چه دلیل دنبال راننده ی شخصی خودش نفرستاده که او را به کانکتیکات ببرد.مسلما دستپاچه و وحشت زده بوده.در ضمن هیچ مدرکی ندارد که ثابت کند با کسی تلفی صحبت کرده.او برای قتل انگیزه ای داشته لیلا او را از خود رانده بوده .اما آنچه باید بدانید اینست که وکیل مدافع یکریز راجع به این واقعیت که شما و تد وینترز پس از مرگ لیلا خیلی با هم صمیمی بودید حرف می زند.
الیزابت به آرامی گفت:
ــ ما هر دو اشخاصی بودیم که او را بیشتر از هر کس در دنیا دوست داشتیم . یا حداقل من اینطور گمان می کنم.حالا م یشود خواهش کنم اجازه بدهید بروم؟
ــ تا همین جا می گذاریم بماند.خیلی خسته بنظر می آیید.محاکمه ای طولانی د رپیش خواهد بود که خوشایند هم نیست . بنابراین سعی کنید هفته ی آینده را استراحت کنید.تصمیم گرفته اید این چند روز باقی مانده را کجا بگذرانید؟
ــ بله بارونس ون اسکرویبر از من دعوت کرده در چشمه ی اب گرم محله ی سرو مهمانش باشم.
ــ شوخی می کنید؟
الیزابت به او زل زد و گفت:
ــ چرا باید شوخی کنم؟
چشمان مورفی تنگ شد.صورتش سرخ شد و استخوانهای گونه اش ناگهان بیرون زد .بنظر می آمد برای اینکه صدایش را بالا نبرد با خود کلنجار می رود.
ــ دوشیزه لانگ بنظرم وخامت اوضاع را درک نکرده اید . بدون وجود شما وکیل مدافع شاهد دیگر را شکست خواهد داد یعنی شهادت شما می تواند یکی از ثروتمندترین و با نفوذترین مردان این کشور را دست کم به مدت 20 سال به زندان بیندازد و اگر من بتوانم جرمش را سنگین تر کنم تا 30 سال.اگر این قضیه مافیایی بود من خودم شما را تا پایان این محاکمه در هتلی دور با اسمی مستعار زیر نظر پلیس امنیتی مخفی می کردم.درست است که بارون و بارونس ون اسکرویبر از دوستان شما هستند اما دوستاد تد وینترز هم هستند و قرار است برای شهادت دادن به نفع او به نیویورک بیایند.شما واقعا می خواهید در این اوضاع و شرایط با آنان باشید؟
الیزابت گفت:
ــ می دانم مین و بارون می خواهند به نفع تد شهادت بدهند.آنان معتقدند او قادر به کشتن کسی نیست.منهم اگر با گوشهای خودم صدای او را نشنیده بودم هرگز باور نمی کردم.آنان به ندای وجدانشان گوش می دهند.من هم کاری می کنم که وجدانم می گوید.ما همگی کاری می کنیم که باید بکنیم.
الیزابت آمادگی شنیدن نطق آتشینی را که مورفی می خواست ایراد کند نداشت.حرفهای مصرانه و گاهی طعنه آمیز او همچون پتک بر سر الیزابت فرود آمد.
ــ چیزی مشکوک در پس این دعوت وجود دارد.چیزی که به شما مربوط می شود.شما ادعا می کنید ون اسکرویبرها خواهر شما را دوست داشتند ؟ بنابراین از خودتان بپرسید چرا می خواهند طرف قاتلش را بگیرند ؟ من تاکید می کنم از آنان دوری کنید نه برای خاطر من یا خودتان بلکه به دلیل اینکه می خواهید عدالت در حق لیلا اجرا شود.
سرانجام الیزابت در حالیکه از توهین علنی مورفی به سادگی و ناپختگی اش شرمنده شده بود موافقت کرد مسافرتش را لغو کند و قول داد بجای آن به همپتون شرقی بود و در آنجا به ملاقات دوستانش برود یا در هتل اقامت کند.
مورفی گفت:
ــ چه تنها بودید چه با کس دیگر در هر حال مراقب خودتان باشید.
حالا که حرف خودش را پیش برده بود سعی کرد لبخند بزند اما لبخند بر لبانش ماسید و حالت چشمانش جدی و نگران شد و گفت:
... هرگز فراموش نکنید بدون وجود شما به عنوان شاهد تد وینترز، راست راست می گردد.
با وجود رطوبت طاقت فرسای هوا الیزابت تصمیم گرفت تا خانه قدم بزند احساس می کرد همانند کیسه بوکسی است که از شن و ماسه پر شده است و از یک طرف به طرف دیگر تاب می خورد و قادر به جلوگیری از ضرباتی که از هر سو به آن وارد می شود نیست.می دانست حق با دادستان است. نمی بایست دعوت مین را قبول می کرد.تصمیم گرفت در همپتون با هیچکس ملاقات نکند و به هتلی برود و این چند روز باقیمانده را بی دغدغه در ساحل دراز بکشد.
لیلا همیشه با او شوخی می کرد و می گفت:
کنجشک کوچولو تو مثل ماهی شنا می کنی.
و این حقیقت داشت خوشحالی لیلا را از دیدن مدال هایی آویخته از روبان آبی که برای موفقیت هایش در شنا کسب کرده بود بخاطر آورد.8 سال پیش نایب قهرمان تیم المپیک شده بود و به مدت 4 سال تابستان ها در چشمه ی آب گرم محله ی سرو ورزش ایروبیک را در آب تدریس می کرد.
سر راه به خواربار فروشی رفت و فقط به اندازه ی کمی سالادی برای شام و صبحانه ای فوری خریداری کرد.همچنان که پیاده از دو بلوک "حد فاصل دو خیابان یا دو تقاطع" آخری عبور می کرد در این فکر بود که چقدر همه چیز دور بنظر می آید گویی کل زندگی اش را پیش از مرگ لیلا از آن سوی شیشه های عدسی یک تلسکوپ مشاهده می کرد.
نامه ی سامی روی همه ی نامه ها روی میز ناهار خوری بود.الیزابت پاکت را برداشت و با دیدن دستخط فوق العاده زیبای او لبخند زد.هیکل ظریف و شکننده ی سامی چشمان نافذ و جدی او پشت عینک بدون قاب ژاکتهای مناسب و بلوزهای لبه توردار به گونه ای زنده در ذهنش مجسم شد.شامی ده سال قبل به آگهی لیلا برای یک منشی پاره وقت جواب داده و ظرف یک هفته برای لیلا لازم الوجود شده بود.بعد از مرگ لیلا مین او را بعنوان منشی و متصدی پذیرش در چشمه ی آب معدنی استخدام کرد.
الیزابت تصمیم گرفت نامه را موقع صرف شام بخواند.لباس در آوردن و پوشیدن یک پیراهن بلند تابستانی و درست کردن سالاد و ریختن یک لیوان نوشابه ی خنک فقط چند دقیقه طول کشید.همانطور که پاکت را باز می کرد با خود گفت:
خوب سامی حالا زمان ملاقات مان رسیده.
صفحه ی اول نامه کلیشه ای بود.
الیزابت عزیزم
امیدوارم حالت خوب باشد و از زندگی راضی باشی.هر روز بیشتر از روز قبل برای لیلا احساس دلتنگی می کنم و می توانم تصور کنم تو چه احساسی داری.مطمئنم بعد از اینکه این محاکمه را پشت سر بگذاری اوضاع بهتر شود.
کارکردن برای مین رضایت بخش است اگر چه گمان می کنم بزودی از آن دست می کشم.
حقیقتتش بعد از آن عمل جراحی که داشتم هنوز بهبود پیدا نکرده ام.
الیزابت صفحه را پشت و رو کرد.چند خط بعدی را که خواند گلویش هم آمد و سالاد را کنار گذاشت.
همانطور که می دانی من هنوز جواب نامه هایی را می دهم که از هواخواهان سرسخت لیلا می رسد هنوز سه پاکت بزرگ مانده تا تمام شوند.علت نوشتن این نامه دریافت یک نامه ی نگران کننده و تهدید آمیز بدون امضاست.که از قرار معلوم یکی از مجموعه نامه هایی است که رسیده.لیلا این یکی را باز نکرده بود اما حتماً نمونه های قبلی را دیده است.
احتمال دارد این نامه دلیل آشفتگی او را در هفته های آخر بیان کند.مساله ای بسیار آزار دهنده است که کاملاً معلوم است این نامه توسط شخصی نوشته شده که بخوبی او را می شناخته است.اول میخواستم آن را ضمیمه ی این نامه برایت بفرستم اما مطمئن نبودم وقتی خانه نیستی چه کسی نامه هایت را جمع و جور می کند و نمی خواستم به دست غریبه بیفتد.لطفا بمحض اینکه به نیویورک رسیدی بمن تلفن بزن.
با تمام عشقی که به تو دارم ... سامی
الیزابت در حالیکه احساس ترس و دلهره اش هر لحظه بیشتر می شد نامه ی سامی را بارها خواند.لیلا از کسی که بخوبی او رامی شناخته نامه هایی بدون امضا تهدید آمیز و بسیار نگران کننده دریافت می کرده است!سامی که هرگز اهل اغراق و گزافه گویی نبود تصور می کرد که این نامه ها ممکن است دلیل فروپاشی عاطفی لیلا رادر این اواخر بیان کنند.در تمام این ماهها الیزابت شبها بیدار مانده و سعی کرده بود دلیل رفتار جنون آمیز لیلا را بفهمد.نامه های بی امضا از طرف کسی که بخوبی او را می شناخته است ! چه کسی ؟ چرا ؟آیا سامی اطلاعاتی ولو اندک داشت؟
گوشی را برداشت و شماره ی دفتر کار چشمه ی آب گرم را گرفت.دعا کرد خود سامی گوشی را بردارد.اما مین گوشی را برداشت و گفت:
ــ سامی خارج از شهر است.برای دیدن دختر عمویش به جایی نزدیک سانفرانسیسکو رفته.دوشنبه باز می گردد.
ــ تو به او دسترسی داری؟
مین کنجکاوانه پرسید:
ــ بنظر غمگین می آیی الیزابت مساله ای در مورد سامی وجود دارد که نمی توانی منتظر بمانی؟
حالا وقتش بود به مین بگوید به چشمه اب گرم نمی رود.
ــ مین دادستان...
بعد نگاهی به نامه ی سامی انداخت احساس کرد بشدت نیاز دارد سامی را ببیند شبیه همان احساسی که در آن شب شوم سرنوشت ساز او را نزد لیلا کشانده بود.بهمین دلیل حرفش را عوض کرد :
ــ نه عجله ای نیست.مین فردا می بینمت.
قبل از اینکه به رختخواب برود یادداشتی برای ویلیام مورفی نوشت و در آن نشانی و شماره تلفن چشمه ی اب گرم را داد اما بعد پاره اش کرد.
لعنت بر هشدار مورفی...او که شاهد مافیایی نبود فقط برای دیدن دوستان قدیمی اش به آنجا می رفت اشخاصی که دوست شان داشت و به آن ها اعتماد داشت.بگذار خیال کند در همپتون شرقی هستم.


***



از ماهها قبل به این نتیجه رسیده بود که باید الیزابت را بکشد و با این باور زندگی می کرد که وجود الیزابت برای او خطرناک است.می خواست با طرح نقشه ای او را در نیویورک سربه نیست کند.با نزدیک شدن زمان محاکمه حتماً الیزابت لحظه به لحظه ی روزهای آخر را در ذهنش مرور می کرد بطور قطع الیزابت به واقعیت پیش می برد واقعیتی که نابودی او را حتمی می کرد.
در چشمه ی آب گرم راههای زیادی برای خلاص شدن از شر الیزابت وجود داشت که قضیه را تصادفی جلوه می داد.مرگش در نیویورک کمتر سوءظن ماموران دولتی را بر می انگیخت تا در سانفرانسیسکو.در حالیکه بدنبال راهی برای سر به نیست کردن او می گشت درباره ی او و خلق و خو و عاداتش فکر می کرد.نگاهی به ساعتش انداخت .الان د رنیویورک نیمه شب بود فکر کرد:خوابهای خوب ببینی الیزابت . پیمانه ی عمرت لبریز شده.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
#6

یکشنبه
30 آگوست

نقل قول امروز:
کجاست آن عشق زیبایی و حقیقتی که به دنبالش هستیم؟
شلی

صبح بخیر مهمانان گرامی!
به چشمه ی آب گرم مجلل و لوکس محله ی سرو خوش آمدید.بغیر از برنامه های شخصی که دارید خوشحال میشویم به اطلاعاتان برسانیم در چشمه ی آب گرم زنان.بین ساعت 10 تا 4 بعدازظهر کلاسهای خصوصی برای گریم دایر است.چرا یکساعت از وقت آزادتان را به یاد گرفتن رموز جذابیت زیباترین زنان جهان توسط مادام رنفورد از بورلی هیلز تدریس میشود اختصاص ندهید؟
مهمان با تجربه و کار آزموده ی امروز در چشمه ی آب گرم مردان.مربی بدن سازی مشهور جک ریچارد است که تمرینات بدنی اش را طبق برنامه ای پیش تعیین شده.راس ساعت 4 بعدازظهر اجرا میکند.
برنامه ی موسیقی بعد از شام موردی سیار استثنایی است.سلیت فیون ناوارلا یکی از تحسین برانگیزترین هنرپیشه های جدید انگلستان گلچینی از شاهکارهای لوودیک بتهوون را مینوازد.
امیدواریم همه ی مهمانان روزی مطبوع و بدون دغدغه را سپری کنند.بخاطر داشته باشید برای اینکه واقعا زیبا باشم باید افکار نگران کننده و غم انگیز را از ذهنمان دور کنیم.

بارون و بارونس ون اسکرویبر

راننده ی شخصی مین جیسون اونیفورم خاکستری - نقره ای اش که در زیر نور آفتاب ترمینال می درخشید جلوی در خروجی مسافران منتظر بود.او مردی کوچک اندام با هیکلی متناسب و سر و ضعی آراسته بود .در دروان جوانی سوارکاری حرفه ای بود و دوره ی شرکت در مسابقات اسب دوانی اش با یک تصادف به سر آمده بود .تا قبل از اینکه مین او را استخدام کند کارگر اصطبل بود.الیزابت از این موضوع خبر داشت که جیسون هم مانند همه هواخواهان مین به شدت به او وفادار است.چین و چروک های صورت زمخت جیسون با نزدیک شدن الیزابت بحالتی دوستانه از هم باز شد.
دوشیزه لانگ چقدر خوب که برگشتید.
الیزابت در این فکر بود که آیا جیسون هم آخرین دقعه ای را که او همراه لیلا به چشمه ی آب گرم آمده بود بخاطر می آورد.
جیسون ممکن است دیگر بمن دوشیزه لانگ نگویی؟خیال کردی منهم یکی از آن مهمانان دست به جیب هستم؟
پس متوجه کارتی که در دست جیسون شد که روی آن نام الویرا میهان نوشته شده بود:دنبال کس دیگری هم آمده ای.
فقط یک نفر گمان می کنم تا حالا دیگر حتماً بیرون آمده.اکثر مسافرهای قسمت درجه یک خارج شده اند.
الیزابت فکر کرد کسانی که توان پرداخت حداقل سه هزار دلار برای اقامت یک هفته ای در چشمه ی آب گرم محله سرو را دارند دیگر برای مخارج سفر هوایی صرفه جویی نمی کنند.
او هم بهمراه جیسون مسافرانی را که در حال پیاده شدن بودند از نظر گذراند زنان شیک پوش زیادی رد شدند و جیسون کارت را طوری بالا گرفته بود که در معرض دید آنان قرار داشته باشد اما هیچیک به آن توجهی نکرد.جیسون آهسته زیر لب زمزمه کرد:امیدوارم از هواپیما جا نمانده باشد.
و درست در همین لحظه آخرین نفر از راهرو بیرون آمد زنی چاق و تنومند حدود 55 ساله و با صورتی بزرگ و موهای قهوه ای مایل به قرمز کم پشت لباس چیت صورتی بنفشی که بتن داشت گرانقیمت اما بسیار نامتناسب بود.کمر و رانهایش بیرون زده و دامنش بطوری نامرتب بالای زانو لوله شده بود.الیزابت ناخودآگاه احساس کرد این زن همان الویرا مهمان است.
زن نام خود را روی کارت دید و با شور و شوق و لبخندی شاد و حاکی از اطمینان خاطر به آنان نزدیک شد. بمحض رسیدن دستش را دراز کرد و با گرمی دست جیسون را فشرد و گفت:
ــ خوب من اینجا هستم پسرم.چقدر از دیدنت خوشحالم ! می ترسیدم مبادا دچار دردسر بشوم و هیچکس مرا نبیند.
ــ اوه ما هرگز مهمانان را تنها نمی گذاریم.
الیزابت احساس کرد لبانش از حرف گیج کننده جیسون دچار انقباضی ناگهای شد.مسلما خانم مهمان مهمان همیشگی محله ی سرو نبود.
ــ خانم ممکن است برگه ی ترخیص چمدان هایتان را بدهید؟
ــ اوه خیلی هم خوشحال می شوم از منتظر ایستادن برای چمدان هایم متنفرم.در پایان سفر واقعا مایه عذاب است چون من و ویلی اغلب به گری هاند سفر می کنیم ساک هایمان همیشه آنجاست.در این صورت...اسباب و لوازم زیادی ندارم.قصد داشتم یک عالمه چیز بخرم.اما دوستم می گفت الویرا صبر کن ببین اشخاص دیگر چه لباس هایی می پوشند .تمام این جاهای پر زرق وبرق فروشگاه دارند...گفت درست است که پول زیادی برای اجناس میدهی اما حداقل یک چیز درست و حسابی می خری.منظورم را که می فهمید؟
پاکت محتوی بلیط و قبض وسایلش را در دست جیسون چپاند و به سمت الیزابت برگشت:
ــ من الویرا مهمان هستم تو هم چشمه ی آب گرم می روی؟ولی تو که احتیاجی نداری خوشگل خانم!
15 دقیقه ی بعد در لیموزین نقره ای رنگ شیک و مجلل نشسته بودند.الویرا در حالیکه به روکش زربفت تکیه می داد آهی بلند کشید و گفت: خوب حالا بهتر شد...
الیزابت با دقت دستان او را نگاه کرد.آن دستها دستان انسانی زحمتکش بود بند انگشتانش زخیم و پینه بسته بود.اگر چه مانیکوری گرانقیمت کرده بود ناخنهای برنگ روشنش کوتاه و کلفت بود.کنجکاوی اش درباره الویرا میهان فرصتی خوب بود تا فکرش از لیلا منحرف شود.الیزابت ناخودآگاه از این زن خوشش آمده بود بسیار صاف و ساده و بی ریا و جذاب می نمود اما او که بود؟ برای چه به چشمه ی آب گرم آمده بود؟
الویرا با لحنی شاد حرفش را ادامه داد:
ــ با وجود این نمی توانم به این وضع عادت کنم. یک لحظه احساس می کنم هنوز با پاهای خیس در اتاق نشینمن نشسته ام.بگذارید برایتان بگویم نظافت 5 خانه ی مختلف در عرض یک هفته شوخی نیست.روزهای جمعه هم که نگو و نپرس .مراقبت از 6 تا بچه که همه شان بیعار و سربار هستند و مادرشان هم از خودشان بدتر.تا اینکه در بخت آزمایی برنده شدیم.شماره ی تمام بلیت های برنده را داشتیم.من و ویلی باورمان نمی شد.به ویلی گفتم ثروتمند شدیم و او با فریاد گفت شک نداشته باش ثروتمند شدیم.حتما ماه گذشته این موضوع را در روزنامه خوانده اید؟40 میلیون دلار در حالیکه یک لحظه ی قبلش دو تا سکه ی 25 سنتی هم نداشتیم که بهم بمالیم.
ــ 40 میلیون دلار در بخت ازمایی برنده شدید؟
ــ تعجب می کنم که در روزنامه ندیدید .ما مشهورترین برندگان در تاریخ بخت آزمایی ایالت نیویورک هستیم.
الیزابت صادقانه گفت:
ــ خیلی جالب است.
ــ خوب منهم دقیقاً می دانستم که می خواهم چکار کنم. و آن این بود که به چشمه ی آب گرم محله سرو بیایم.الان 10 سال است که دارم درباره ش بررسی می کنم و همیشه تصور می کردم وقت گذراندن در اینجا خوش و بش کردن با آدم های مشهور چه عالمی دارد؟
بعد بشکنی زد و گفت:
ــ معمولا برای رزرو جا باید ماهها صبر کرد اما من درست مثل برنده شدنم سریع یک جا پیدا کردم.
الیزابت فکر کرد بی شک مین ارزش تبلیغاتی اینرا که الویرا میهان به دنیا بگوید آرزوی دیرینه اش سفر به چشمه ی آب گرم بوده تشخیص داده است.مین همیشه به تمام ریزه کاری ها توجه داشت.
در بزرگراه کوستال که بودند الویرا گفت:
ــ تصور میکردم این بزرگراه جالب تر از این هاست بنظر من که زیاد هم خوب نیست.
الیزابت زیر لب گفت:
ــ کمی که جلوتر برویم فوق العاده می شود.
الویرا میهان خودش را روی صندلی جمع و جور کرد وبطرف الیزابت برگشت و با دقت او را ورانداز کرد و گفت:
ــ راستی من آنقدر حرف زدم که یادم رفت اسم شما رو بپرسم.
ــ الیزابت لانگ.
چشمان درشت قهوه ای رنگش که از زیر عینک ضخیمش دشت تر می نمود بطور محسوسی عریض تر شد و گفت:
ــ من می دانم تو کی هستی.تو خواهر لیلا لاسل هستی.او تنها هنرپیشه ی محبوب من در تمام دنیا بود.من همه چیز را راجع به تو و لیلا می دانم ماجرای آمدن شما دو نفر به نیویورک زمانی که تو فقط دختر بچه ای کوچک بودی بسیار شنیدنی است.دو شب قبل از اینکه بمیرد پیش از اکران آخرین بازی اش را دیدم.اوه متاسفم . نمیخواستم ناراحتت کنم...
ــ اشکالی ندارد فقط سرم درد می کند.شاید اگر کمی استراحت کنم...
الیزابت سرش را بطرف پنجره برگرداند و اشک هایش را پاک کرد.
برای اینکه لیلا را بشناسی باید دوران کودکی ات را با او سر کرده و در سفر به نیویورک ترس و ناامیدی ها را در کنار او از سرگذرانده باشی...و اینرا بدان که اگر چه آن داستان در مجله ی پیپل بطرزی بسیار دلنشین بیان شده بود اصلا دلنشین نبود...

از لگزینگتون تا نیویورک با اتوبوس 14 ساعت طول کشیده بود.الیزابت روی صندلی چمباتمه زده و در حالیکه سرش روی دامن لیلا بود خوابش برده بود.از این که وقتی مادر بخانه بیاید و متوجه رفتن آنان شود کمی ترسیده بود.
حتماً مادرش ناراحت می شد اما الیزابت می دانست مت به او می گوید:
ــ بیا مشروب بخوریم عزیزم.و مادر را با خودش به اتاق خواب می کشاند و در عرض مدتی کوتاه غش غش خنده و جیر جیر فنرهای تختخواب بلند می شد.لیلا به او گفته بود از چه ایالتهایی عبور خواهند کرد مریلند دلور نیوجرسی بعد تان کهای بد منظره جای مزارع و دشتها را گرفتند و جاده شلوغ و شلوغ تر شد و در تونل لینکلن اتوبوس بارها ایستاد.الیزابت دچار دل پیچه شد.لیلا متوجه شد و گفت:
ــ ای داد!گنجشک کوچولو تو را بخدا الان حالت بد نشود.فقط چند دقیقه ی دیگر مانده برسیم.
الیزابت نمی توانست صبر کند.تنها چیزی که می خواست استشمام هوای پاکیزه و خنک بود.اما هوا سنگین و بسیار گرم بود حتی گرم تر از خانه.الیزابت کج خلق شده بود و احساس خستگی می کرد.چیزی نمانده بود آه و ناله سر دهد اما با دیدن خستگی لیلا ناراحتی خودش را از یاد برد.
تازه از پله های اتوبوس پایین آمده بودند که مردی لاغر اندام با موهای سیاه مجعد بطرف آنان آمد.خط ریشی بلند و چشمان ریز قهوه ای داشت که با هر لبخند لوچ بنظر می رسید گفت:
ــ من لون پدسل هستم.شما همان مدلی هستید که بنگاه آربیترون از مریلند فرستاده.
بی شک لیلا مدل نبود اما الیزابت می دانست او پاسخ منفی نمی دهد.
ــ هیچکس دیگر همسن وسال من در اتوبوس نبود.
ــ و پیداست که مدل هستید.
ــ من هنرپیشه ام.
مرد بقدری خوشحال شد که گویی لیلا هدیه ای به او داده است و گفت:
ــ این از خوش شانسی من است و امیدوارم برای شما هم آمد داشته باشد.اگر بتوانی کار مدل را هم انجام بدهی دیگر بی عیب و نقص می شوی دستمزد هر جلسه یکصد دلار است.
لیلا ساک هایشان را روی زمین گذاشت و کتف الیزابت را فشرد و گفت:
ــ بگذار حرفم تمام شود.
لون پدسل گفت:
ــ من که می گویم شما کاملا مورد قبول هستید عجله کنید.ماشینم را بیرون پارک کرده ام.
الیزابت از دیدن وضع کارگاه هنری او شگفت زده شد.زمانی که لیلا راجع به نیویورک حرف می زد الیزابت خیال می کرد هر جایی که او در آنجا کار کند زیبا و دوست داشتنی است .اما لون پدسل آنها را به خیابان کثیفی برد که تقریبا شش بلوک با ترمینال فاصله داشت.بیشتر مردم محله روی سکوی جلوی خانه شان نشسته بودند و پیاده رو پر از زباله بود.پدسل گفت:
ــ باید بابت اینجا از شما پوزش بخواهم.موقت است.مدت اجاره نامه ی خانه ام در مرکز شهر بسر آمده و خانه ی جدید هم هنوز آماده نشده.
و آنان را به آپارتمانی در طبقه چهارم برد که درست به اندازه ی خانه ی مادرشان نامرتب و بهم ریخته بود.لون نفسش به شماره افتاده بود زیرا به اصرار خودش دو چمدان بزرگ آن را حمل می کرد.او به لیلا گفت:
ــ می روم برای خواهرت کوکاکولا بیاورم تا موقعیکه تو جلوی دوربین ژست می گیری او هم تلویزیون تماشا کند.
الیزابت از حال لیلا فهمید که او هنوز مطمئن نیست باید چکار کند.او از لون پرسید:
ــ قرار است چه مدلی باشم؟
برای یک نوع مایوی زنانه جدید است در واقع من برای یک بنگاه عکس های آزمایشی تهیه می کنم و بعد دختری که انتخاب شود مجموعه ی کامل آگهی را اجرا می کند.شما واقعا خوش شانس هستید که امروز با من برخورد کردید.حدس می زنم شما همان تیپی باشید که بنگاه در نظر دارد.
بعد آنان را به آشپزخانه برد.آشپزخانه کثیف و کوچک بود و تلویزیونی کوچک روی طاقچه ی بالای ظرفشویی قرار داشت.او برای الیزابت کوکاکولا و برای خودش و لیلا شراب ریخت.
لیلا گفت:
ــ من کوکا را ترجیح می دهم.
ــ هر طور مایل باشید.
سپس تلویزیون را روشن کرد و به الیزابت گفت:
ــ برای اینکه تمرکز حواس داشته باشم در را می بندم.تو همینجا بمان و یک طوری خودت را سرگرم کن.
الیزابت سه برنامه را تماشا کرد.بعضی وقتها می شنید لیلا با صدای بلند می گوید:
ــ من از این نظریه خوشم نمی اید.البته لحنش وحشتزده نبود.فقط نوعی نگرانی در آن بود.بعد از مدتی آمد و گفت:
ــ کارم تمام شد گنجشک کوچولو بیا ساک هایمان را برداریم.
بعدب طرف لون برگشت و گفت:
ــ میدانی کجا می توانیم یک اتاق مبله پیدا کنیم؟
ــ دوست دارید همینجا بمانید؟
ــ نه فقط 100 دلارم را بده.
اگر این رسید را امضا کنی...
وقتی لیلا رسید را امضا کرد لون به الیزابت لبخندی زد و گفت:
ــ باید به خواهربزرگت افتخار کنی.می خواهد مدل مشهوری بشود.
لیلا کاغذ را بدست او داد و گفت:
ــ 100 دلارم را بده.
ــ اوه بنگاه پولت را پرداخت می کند.این هم کارت آنجاست.فقط کافیست صبح به آنجا بروی و آنها یک چک برایت صادر کنند.
اما تو گفتی...
لیلا تو واقعا باید شیوه معامله کردن را یاد بگیری.عکاس ها که به مدل ها پول نمی دهند.بنگاه بعد از اینکه رسید را می گیرد پول را می پردازد.
او برای بردن ساکها به طبقه پایین حتی تعارف هم نکرد.
خوردن یک همبرگر و میلک شیک در رستوران چاک فول اناتز حال هر دو را بهتر کرد.لیلا نقشه ی خیابات نیویورک سیتی و یک روزنامه خریده بود و شروع به خواندن ستون ملک و املاک کرد.
ــ اینجا یک آپارتمان هست که بنظر می آید پنت هاوس چهارده اتاقه با چشم اندازه فوق العاده و تراسی در دورتا دور آن.گنجشک کوچولو قول می دهم روزی یک چنین آپارتمانی بگیرم.
سپس متوجه آگهی آپارتمانی شد که بطور شریکی از آن استفاده می شد.لیلا به نقشه ی خیابانها نگاه کرد و گفت:
ــ بنظر بد نمی اید خیابان وست اند شماره نود و پنجم.زیاد دور نیست می توانیم با اتوبوس برویم.
آپارتمانی مناسب بود اما وقتی صاحبخانه متوجه حضور الیزابت شد لبخند مهربانش محو شد و با سردی گفت:
ــ بچه قبول نمی کنیم.
هر جای دیگری که رفتند وضع همان بود.تا اینکه بالاخره ساعت 7 لیلا از یک راننده تاکسی پرسید که ایا یک جای ارزان ولی آبرومند می شناسد که بتواند الیزابت را هم با خودش ببرد؟و او خانه ای با اتاقهای اجاره ای را در دهکده گرینویچ پیشنهاد کرد.
صبح روز بعد به بنگاه مدل یابی در خیابان مدیسون رفتند تا چک لیلا را وصول کنند.در بنگاه قفل بود و اعلانی به این مضمون روی آن بود:
آمیزه ی عکس هایتان را در صندوق پست بیندازید.
همین حالا هم در صندوق پست خروارها پاکتهای بسته بندی شده بود.لیلا انگشتش را روی زنگ فشار داد صدای از پشت آیفون گفت:
ــ وقت قلبی دارید؟
لیلا جواب داد:
ــ آمده ام پولم را بگیرم.
جر و بحث شروع شد تا اینکه آن خانم فریاد زد:
ــ برو گورت رو گم کن.
لیلا دوباره زنگ را فشار داد و تا موقعیکه در باز نشد دستش را از روی زنگ برنداشت.الیزابت چند قدم عقب رفت.زن موهای پر پشت سیاهی داشت که همه را بافته و روی سرش بالا برده بود.چشمانش سیاه سیاه بود و از تمام اجزای صورتش عصبانیت می بارید.جوان نبود اما زیبا بنظر می رسید.
با دیدن کت و شلوار سفید رنگ او الیزابت تازه متوجه شد شلوارک آبی رنگی که لیلا بر تن داشت چقدر رنگ و رو رفته است.رنگ بلوز یقه اسکی اش هم در اطراف جیبش پس داده بود.قبل از اینکه خانه را ترک کنند تصور می کرد که لیلا چقدر زیباست اما حالا در کنار این زن بد لباس و ژنده پوش بنظر میرسید.
زن گفت:
ــ گوش کن اگر بخواهی می توانی عکس هایت را بدهی اما اگر دوباره مزاحمت ایجاد کنی پلیس را خبر می کنم.
لیلا کاغذ را در دست او چپاند و گفت:
ــ شما 100 دلار بمن بدهید و من بدون 100 دلارم اینجا را ترک نمی کنم.
زن کاغذ را خواند و بعد آنقدر شدید خندید که مجبور شد تکیه اش را بدر بدهد:
ــ واقعاً که احمقی !این نامردها سر شما دهاتی ها را شیره می مالند.کجا سوارت کرد؟در ترمینال اتوبوس؟سر از رختخواب هم در آوردید؟
لیلا گفت:
ــ نه در نیاوردیم.
سپس کاغذ را از دست زن قاپید و پاره اش کرد و تکه های آن را زیر پایش له کرد و گفت:
ــ زود باش گنجشک کوچولو.آن مرتیکه مرا دست انداخته بود اما نباید اجازه بدهیم این ماده سگ هم ما را دست بیندازد.
الیزابت متوجه شد لیلا بقدری ناراحت است که دلش می خواهد گریه کند ولی ظاهراً دلش نمی خواست زن گریه اش را ببیند.الیزابت دست لیلا را از روی شانه اش کنار زد جلوی زن ایستاد و گفت:
ــ خیلی آدم رذلی هستی.آن مرد واقعاً خوب فیلم بازی کرد و اگر او خواهر من را مجانی بکار گرفته شما باید متاسف باشید نه اینکه مسخره مان کنید.
و بعد سریغ بطرف لیلا دوید دست های او را محکم گرفت و گفت:
ــ بیا برویم.
همچنان که به سمت آسانسور می رفتند زن صدایشان زد:
ــ برگردید.
آنان هیچ توجهی نکردند زن دوباره داد کشید:
ــ گفتم برگردید.
دو دقیقه بعد در دفتر خصوصی او نشسته بودند.
زن به لیلا گفت:
ــ جای پیشرفت داری اما این لباس ها...چیزی هم که راجع به آرایش کردن نمی دانی به یک مدل موی درست و حسابی هم نیاز داری همینطور به یک سری کامپوزیت برای آن پست فطرت لخت هم ژست گرفتی؟
ــ بله.
ــ عالی شد اگر کارت خوب باشد در آگهی بازرگانی صابون عاج از تو استفاده می کنم و بلافاصله بعد از عکست در یک مجله ی سکسی چاپ می شود.از تو که فیلم نگرفت گرفت؟
ــ نه گمان نمی کنم.
ــ خوب شد از حالا به بعد من خودم برایت کار در نظر می گیرم.
در حالیکه هنوز مات و مبهوت بودند آنجا را ترک کردند.لیلا فهرستی از قرار ملاقات در یک سالن زیبایی برای روز بعد در دست داشت.زنی که او را در قست عکاسی بنگاه مدل یابی ملاقات کرده بودند به لیلا گفته بود:
ــ میتوانی من را مین صدا بزنی نگران لباس هم نباش.هر چه احتیاج داشته باشی خودم برایت جور می کنم.
الیزابت از خوشحالی روی پایش بند نبود اما لیلا خیلی ساکت بود .خیابان مدیسون را پیاده طی کردند.اشخاص خوش لباس با عجله رد می شدند خورشید بسیار درخشان می تابید گاری های دستی محتوی هات داگ و دکه های فروش بیسکویت های تازه و برشته د رهر گوشه و کناری دیده می شد اتوبوس ها و اتومبیل ها برای هم بوق می زدند تقریباً همه به چراغ قرمز بی اعتنا بودند و از وسط ترافیک سنگین به آهستگی م یراندند .الیزابت احساس می کرد در خانه خودشان است.
ــ اینجا را دوست دارم.
ــ من هم همینطور گنجشک کوچولو.تو تلاشهای امروز مرا به نتیجه رساندی .قسم می خورم که نمی توانم بفهمم یکی از ما دارد از آن یکی مراقبت می کند.مین زن خوبی است.اما گنجشک کوچولو چیزی هست که باید بدانی.من از آن پدر نفرت انگیزم دوست پسرهای پست فطرت مادر و آن حرامزاه دیروزی متوجه یک مطلب شدم...گنجشک کوچولو هرگز نباید به هیچ مردی اعتماد کرد.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#7
الیزابت چشمانش را گشود اتوموبیل به آرامی از کنار پبل بیچ لاج در جاده ی مشجری که ردیف خانه های شهرک از میان پرچین های گل کاغذی و آزالیا دیده می شد پیش می رفت.بعد از اینکه پیچ را پشت سر گذاشتند جیسون از سرعت خودرو کاست و درختی که نام چشمه ی آب گرم محله ی (سرو) از آن گرفته شده بود نمایان شد.
برای یک لحظه الیزابت زمان و مکان را گم کرد و تا چند ثانیه نمی دانست کجاست.موهایش را از روی پیشانی اش کنار زد و اطرافش را نگاه کرد.الویرا میهان در حالیکه لبخندی شیرین روی لبانش بود کنار او نشسته بود.الویرا گفت:
ــ طفلکی! حتماً خیلی خسته شده ای.از وقتی که فرودگاه را ترک کرده ایم تا حالا خواب بودی.
و همانطوری که از پنجره به بیرون خیره شده بود سرش را تکان داد و گفت:
ــ به این می گویند منظره ی قشنگ!
اتوموبیل از دروازه های آهنی پر زرق وبرق عبور کرد و راهش را به سمت عمارت اصلی که ساختمانی مجلل با سه طبقه ی تو در تو و گچبری شیری رنگ و پرده های کرکره ای آبی روشن بود کج کرد.
چندین استخر شنا در میان ویلاها قرار داشت.در انتهای شمالی ملک حیاط سنگفرش وجود داشت که در آن استخری بزرگ به اندازه ی استخر مسابقات المپیک دیده می شد و دور تا دور آن میزهای سایبان دار چیده بودند.دو ساختمان کاملا یک جور نیز در سمت دیگر استخر قرار داشت.الیزابت گفت:
ــ این ها چشمه های آب گرم مردانه و زنانه هستند.
قسمت کوچکی از ساختمان مرکزی را درمانگاه تشکیل می داد که در سمت راست آن قرار داشت.راههای ورودی با پرچین های بلند پر گل محصور شده بود.که هر کدام به درهایی جداگانه منتهی می شد.این درها نیز هر یک به سالن هایی زیبا و با شکوه باز می شد و فاصله ی این سالن ها از یکدیگر به اندازه ای بود که مهمانان با یکدیگر هیچگونه برخوردی نداشتند.
وقتی لیموزین از پیچ جاده پیچید الیزابت نفسش بند آمد و دولا شد در فاصله ی بین عمارت اصلی و درمانگاه اما کاملاً عقب تر از آنها بنایی نو ساز و بسیار بزرگ به چشم می خورد که ستون های عظیمش باعث می شد نمای خارجی سنگ مر مر سیاه آن بیشتر مشخص باشد و د رعین حال آن را مهیب تر جلوه می داد.
گویی آشتفشانی عظیم در آستانه ی فوران است.
الویرا میهان پرسید:
ــ آن چه ساختمانی است؟
از روی یک حمام رومی نمونه برداری شده.دو سال پیش که من اینجا بودم تازه داشتن زمینش را آماده می کردند جیسون هنوز افتتاح نشده؟
ــ هنوز تکمیل نشده دوشیزه لانگ.کار احداث همینطور ادامه دارد و ادامه دارد.
لیلا علناً برنامه هایی را که برای ساختن حمام داشتن مسخره کرده بود.
می گفت:
ــ این هم یکی دیگر از نقشه های بی نظیر هلموت برای سر کیسه کردن مین است.هلموت تا زمانیکه مین را به خاک سیاه ننشاند دست بردار نیست.
اتوموبیل کنار پلکان عمارت اصلی ایستاد.جیسون با عجله پیاده شد و در را باز کرد.الویرا میهان بسختی کفش هایش را به پا کرد.اول به طرزی احمقانه دولا شد و بعد از روی صندلی بلند شد و گفت:
ــ وای...نشستن روی صندلی این ماشین مثل نشستن روی زمین است...اوه نگاه کنید خانم ون اسکرویبر دارد به این سمت می آید.او را از روی تصاویر تلویزیونی اش می شناسم باید بارونس صداش کنم؟
الیزابت جواب نداد و زمانیکه مین با شتابی توام با وقار از پلکان پایین می آمد بازوانش را برای در آغوش گرفتن او گشود.لیلا همیشه طرز راه رفتن مین را به ملکه الیزابت دوم زمانیکه از کشتی پیاده می شد تشبیه می کرد.مین لباسی ساده و زیبا از پارچه ی آدولفو بر تن داشت و موهای سیاه پرپشتش را بالای سرش جمع کرده بود.او محکم الیزابت را در آغوش کشید و زیر لب غرید:
ــ خیلی لاغر شده ای شرط می بندم در لباس شنا مثل چوب خشک بنظر می آیی.
دوباره یکدیگر را در آغوش کشیدند .بعد مین توجهش را به الویرا معطوف کرد و سرتاپای الویرا را برانداز کرد و گفت:
ــ خانم میهان خوش شانس ترین زن جهان.از حضور شما در اینجا بسیار خوشوقتم.در عرض دو هفته دنیا تصور خواهد کرد که شما از ابتدا در خانواده ای متحول با ثروتی 40 میلیون دلاری به دنیا آمده اید.
الویرا میهان تبسمی کرد و گفت:
ــ که از همین حالا چنین احساسی دارم.
مین رو به الیزابت کرد:
ــ الیزابت تو برو بالا.هلموت در دفتر منتظر توست.من خانم میهان را تا ویلاش همراهی می کنم و سپس بتو ملحق می شوم.
الیزابت با حرف شنوی داخل عمارت اصلی شد و از روی سنگفرش مرمرین سرد سرسرا عبور کرد.از سالن پذیرایی و تالار موسیقی و ناهار خوری تشریفاتی گذشت و از پلکان تمیزی که به اتاقهای خصوصی منتهی می شد بالا رفت.مین و شوهرش از مجموعه اتاق هایی که هم از قسمت جلو و هم از دو طرف بر املاک و مستغلات مشرف بود شریکی استفاده می کردند.
مین می توانست تمام حرکات و رفتار میهمانان و کارکنان را حین رفت و آمد در فضای تفریحی مشاهده کند.بارها پیش آمده بود که موقع صرف شام به مهمانی تذکر داده بود:
ــ زمانیکه شما را در باغ مشغول مطالعه دیدم می بایست سرکلاس ورزش می بودید.
او همچنین مهارتی عجیب در کشف اوقاتی داشت که خدمتکاری یکی از مهمانان را در انتظار می گذاشت.
الیزابت آرام در دفتر خصوصی مجموعه را زد و بعد از اینکه جوابی نشنید آنرا باز کرد.دفاتر کار نیز مانند سایر اتاقها در چشمه ی آب گرم محله ی سرو با ظرافتی بی نظیر تزیین شده بود.تابلوی آبرنگ اثر ویل موسه روی دیوار بالای کاناپه ای صدفی رنگ آویزان بود.قالیچه ی فرانسوی گران قیمتی بر پهنه ی کاشی تیره رنگ چشم را خیره می کرد.میز پذیرش در اصل متعلق به لویی پانزدهم بود.اما هیچکس پشت آن ننشسته بود.الیزابت بشدت احساس یاس و نومیدی کرد اما با یادآوری اینکه سامی فرداشب به آنجا بازخواهد گشت .آرامش خود را بدست اورد.
او با تردید بطرف در نیمه باز دفتر اشتراکی مین و بارون گام برداشت و ناگهان نفسش از تعجب بند آمد.بارون کنار دیوار انتهای اتاق که تصاویر معروفترین مشتری های مین بر آن نصب بود ایستاده بود.چشمان الیزابت در مسیر دید او قرار گرفت و برای جلوگیری از فریاد زدن لبش را گزید.هلموت با دقت به تصویر لیلا نگاه می کرد.لیلا این عکس را آخرین باری که به آنجا آمده بود انداخته بود لباسی استثنایی به رنگ زنده ی سبز روشن بتن داشت.موهای قرمز زیبایش را دورش ریخته بود و با حالتی گیلاس شامپاین را بالا گرفته بود که انگار می خواست به سلامتی کسی بنوشد.هلموت دستانش را محکم پشتش قلاب کرده بود و همه چیز حتی نحوه ایستادنش نشان از بحران روحی وی بود.الیزابت که نمی خواست هلموت بداند که او را در آن حال دیده است با سرعت به اتاق پذیرش برگشت و در را با سر و صدا باز و بسته کرد و سپس فریاد زد:
ــ کسی خانه نیست؟
لحظه ای بعد هلموت با عجله از دفتر خصوصی خارج شد تغییر رفتارش بهت آور بود.همان اروپایی آداب دان و با نزاکتی شده بود که الیزابت می شناخت.با لبخندی دوست داشتنی بوسه ای بر هر دو گونه ی الیزابت زد و زیر لب از او تعریف و تمجید کرد.
الیزابت روز به روز زیباتر می شوی بسیار زیبا.بسیار دلربا و بسیار قد بلند .
الیزابت چند قدم عقب رفت و گفت:
ــ بلند قد ؟ نه اصلا.بگذار خوب نگاهت کنم هلموت.
و با دقت به او نگاه کرد.هیچ اثری از بحران و فشار روحی دقایق پیش در چشمان آبی معصومش نبود.در لبخندش ارامش طبیعی وجود داشت.دندان های سفید یکدستش از میان لبهای نیمه بازش نمایان بود.
لیلا او را اینگونه توصیف میکرد:
ــ حاضرم قسم بخورم گنجشک کوچولو قیافه ی این مرد مرا بیاد سربازهای چوبی می اندازد.بنظر تو مین هر روز صبح کوکش می کند ؟ ممکن است اجداد اصیل داشته باشد اما شرط می بندم تا قبل از اینکه مثل کنه به مین بچسبد حتی یک پول سیاه هم نداشته باشد.
الیزابت با او مخالفت کرده بود:
ــ او جراح پلاستیک است و حتما راجع به چشمه های اب گرم معلومات زیادی دارد.چشمه ی آب گرم جای معروفی است.
لیلا با تندی گفته بود:
ــ ممکن است جای معروفی باشد اما اداره ی آنجا مستلزم داشتن پول هنگفت است و من مطمئنم حتی با آن همه پولی که برای اقامت در چشمه ی آب گرم از مردم می گیرند نمی توانند هزینه هایش ثابت را تامین کنند.گوش کن گنجشک کوچولو من که با دو تا مفت خور ازدواج کرده ام.بهتر می توانم تشخیص بدهم نه؟
درست است که با مین مثل ملکه ها رفتار می کند اما در عوض هر شب سر رنگ کرده اش را روی رو بالشی های دویست دلاری می گذارد از این گذشته مین علاوه بر آنهمه خرجی که برای چشمه ی آب گرم می کند کلی پول صرف هزینه های قصر مخروبه ی او در اتریش می کند.
هلموت هم مثل بقیه برای مرگ لیلا ماتم زده بنظر می رسید.اما حالا الیزابت از خودش می پرسید که : ایا تظاهر به غصه دار بودن می کرده است؟
ــ خوب بگو ببینم من هیچ فرقی نکرده ام ؟ تو که قیافه ی ماتم زده ها را بخود گرفته ای چین و چروک روی صورتم افتاده؟
خنده اش آهسته مودبانه و حاکی از خرسندی بود.
الیزابت به اجبار لبخندی زد و گفت:
ــ عالی بنظر می ایی!شاید از اینکه بعد از مدتها می بینمت بهت زده شده ام.
ــ بیا.
هلموت دست او را گرفت و به سمت مبل های حصیری نزدیک پنجره های جلویی برد.در حالی که می نشست ابروانش را درهم کشید و گفت:
ــ بارها سعی کرده ام مینا را متقاعد کنم که این مبل ها فقط بدرد تماشا کردن می خورد نه استفاده کردن.خوب بگو ببینم اوضاع و احوالت چطور است؟
ــ پرمشغله البته که خودم می خواهم اینطور باشد.
ــ چرا زودتر نیامدی ما را ببینی؟
الیزابت فکر کرد:
چون می دانستم اینجا به هر طرف رو کنم در جای جای آن لیلا را می بینم.
ــ مین را سه ماه قبل در ونیز دیدم.
ــ مطمئنا چشمه ی آب گرم یادآور خاطرات بسیاری برای توست.اینطور نیست؟
ــ درست است که یادآور خاطرات زیادی است.اما دلم برای هر دوی شما تنگ شده بود.همینطور بی صبرانه در انتظار دیدن سامی هستم حالش چطور است؟
ــ تو که سامی را می شناسی هرگز شکوه و ناله نمی کند.اما حدس من اینست که حالش زیاد تعریفی ندارد.گمان نمی کنم از آن عمل جراحی و همچنین شوک ناشی از مرگ لیلا بهبود یافته باشد .البته سنش هم از 70 گذشته که از لحاظ فیزیولوژیکی سن خوبی نیست اما هنوز...
در خروجی با صدای بلند بسته شد و صدای مین قبل از ورودش به اتاق به گوش رسید:
ــ هلموت صبر کن تا برنده بخت ازمایی را ببینی.خیلی کارها باید انجام بدهیم باید ترتیب چند مصاحبه را با او بدهیم.او باعث می شود همه خیال کنند اینجا طبقه ی هفتم بهشت است.
سپس با عجله به آن سمت اتاق رفت و الیزابت را محکم در آغوش کشید:
ــ اگر بدانی چه شب هایی از شدت نگرانی برای تو تا صبح نخوابیدم ! چقدر می توانی بمانی؟
ــ نه خیلی زیاد فقط تا جمعه.
ــ اینکه فقط 5 روز می شود.
ــ می دانم اما باید به اتفاق دادستان اظهاراتم را مرور کنیم.
الیزابت از اینکه مین دستانش را با محبت دور او حلقه کرده بود احساس بسیار خوبی داشت.
ــ چه چیز را باید مرور کنید؟
ــ سوالات را که خود آنان در روز محاکمه از من می کنند و سوالات احتمالی وکلای تد را.خیال میکردم گفتن حقیقت کافیست اما از قرار معلوم وکیل مدافع سعی خواهد کرد ثابت کند من درباره ی زمان مکالمه ی تلفنی اشتباه می کنم.
مین با نجوایی بلند و صدایی که برای الیزابت گوش خراش بود گفت:
ــ آیا خودت هم گمان می کنی درباره ی زمان آن مکالمه اشتباه کردی؟
الیزابت وحشت زده خودش را از آغوش مین بیرون کشید و نگاهش به چهره ی درهم رفته و پریشان هلموت افتاد.
ــ مین گمان می کنی اگر کوچکترین شکی داشتم...
مین به سرعت گفت:
ــ بسیار خوب بهتر است حالا راجع به این موضوع صحبت نکنیم.پس 5 روز می توانی بمانی!در این مدت باید حسابی تمدید اعصاب کنی.من خودم برایت برنامه ریزی کرده ام.امروز بعدازظهر با ماساژ صورت و ماساژ بدن آغاز می کنی.
الیزابت چند دقیقه ی بعد آنان را ترک کرد.نور خورشید بطور مایل بر روی گلهای وحشی کنار مسیر ویلایی که مین به او اختصاص داده بود می تابید.ناخودآگاه از دیدن گلهای خطمی بسیار زیبا بوته های گل سرخ و شکوفه های انگور در پرچین ها احساس آرامش می کرد.اما آرامش موقت نمی باید سرپوشی بر این واقعیت می گذاشت که مین و هلموت درورای این خوشامد گویی گرم و تشویشی که در ظاهرشان بود کاملاً متفاوت بودند.
آنان عصبی نگران و سرشار از کینه و خصومت بودند و این کینه دقیقاً به او معطوف می شد.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#8
رانندگی در بورلی هیلز تا ساحل شنی برای ساشا ملینک اصلا لذت بخش نبود.در تمام این 4 ساعتی که در راه بودند شریل مانینگ همانند مجسمه ای سنگی بی حرکت و بی صدا روی صندلی نشسته بود.سه ساعت اول سفر به ساشا اجازه نداده بود کروک سقف اتومبیل را بردارد چون معقتد بود پوست و مویش خشک می شود.فقط زمانی که به کارمل نزدیک شدند چون می خواست هنگام عبور از داخل شهر مردم را ببینند اجازه داده بود ساشا سقف ماشین را کنار بزند.
در طول این سفر طولانی ساشا گه گاه نگاهی به او انداخته بود.در زیبایی او هیچ شکی نبود.موهای پر کلاغی پر پشتش که توی صورتش ریخته بود سیار شهوت انگیز و تحریک کننده بود.او 36 سال داشت و با بالاتر رفتن سن خامی اش د رامور جنسی تبدیل به پختگی و مهارت شده و نکته سنجی اش افزایش یافته بود.
سریال تلویزیونی داینستی و دالاس دیگر قدیمی شده بود و بینندگان از آن خسته شده بودند.حالا در فیلم ها حرکت جدید بر ضد روابط عشقی زنان بالاتر از 50 سال بوجود آمده بود و اگر شریل در سریال آماندا نقش ایفا می کرد ممکن بود به یک فوق ستاره تبدیل شود.و بعد از این جریان ممکن بود بازار دلالی ساشا رونق پیدا کند به شرط اینکه نویسنده ی این سریال بخوبی کار قبلی اش بنویسد و بازیگر مرد آن هم مثل گذشته نقش خود را بخوبی بازی کند.می بایست قراردادهای میلیونی رد و بدل میشد تا دلال ماجرا هم حسابی برد کند.ساشا می خواست مردی افسانه ای شود.یک سویفتی لازار دیگر ولی با خودش شرط کرده بود این دفعه دار و ندارش را در قمار خانه ها و مسابقات اسب دوانی به باد ندهد.تا چند روز دیگر معلوم می شد شریل نقش را بازی می کند یا نه ؟او دست قبل از این سفر با اصرار شریل به منزل باب کوینگ تلفن کرده بود.25 سال پیش که بابت تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود و ساشا در استودیوها پادویی می کرد برای تهیه ی یک برنامه ی هالیوودی یکدیگر را ملاقات کرده و با هم دوست شده بودند.حالا باب همه کاره ی استودیوی دنیای سینمای محرک بود و با اندام چهار شانه و سرو وضع نامرتبش حتی شبیه رییس استودیوهای دوره ی جدید بنظر می رسید و ساشا می دانست خودش هم با آن صورت کشیده و غمگین و موهای مجعد و شکمی بر آمده می تواند در قالب نقش های کلیشه ای بروکلینی قرار بگیرد و همین باعث می شد به باب کوینگ حسادت کند.امروز باب عصبانیتش را بروز داده بود:
- ببین ساشا یکشنبه ها برای مسایل کاری به خانه تلفن نزن !شریل خیلی خوب از عهده ی آزمایش بر آمده.ولی ما هنوز مشغول امتحان کردن بقیه هستیم تا یکی دو روز دیگر یک طوری خبرش را بتو می دهم در ضمن بگذار یک نصیحتی بتو بکنم.سال گذشته وقتی لیلا لاسل مرد تو با دخالت های بی جایت شریل را در سریال جا زدی.همین موضوع بزرگترین مشکل من برای انتخاب اوست تلفن کردن در روز یکشنبه هم یکی دیگر از دخالت های بی جای توست.
وقتی ساشا این مکالمه را بخاطر آورد کف دستش عرق کرد .بدون توجه به اطرافش در این فکر بود که سوء استفاده از روابط دوستانه اشتباهی بزرگ بوده است و اگر محتاط تر نباشد روزی می رسد که وقتی به آشنایانش تلفن بزند جوابی بجز درجلسه هستند نخواهد شنید.

حق با باب بود متقاعد کردن شریل برای ایفای نقش تنها با چند روز تمرین اشتباهی بزرگ بود و منتقدان بشدت از او انتقاد کرده بودند.
وقتی با باب صحبت میکرد شریل کنار او ایستاده بود و شنیده بود که باب گفته بود بازی بدش در فیلم قبلی ممکن است دلیلی برای انتخاب نشدن او باشد.و البته این امر موجب بروز اختلاف میان آنان شد که نه اولین اختلافشان بود و نه آخرین.
آن فیلم لعنتی!آنقدر به موفقیت ایمان داشت که توانسته بود با رو انداختن به این و آن یک میلیون دلار قرض بگیرد و روی آن سرمایه گذاری کند!می توانست فیلم موفقی از اب در بیاید ولی لیلا شروع به مشروب خوری کرده بود و طوری رفتار می کرد انگار با نقشش مشکل داشت...
گلوی ساشا از عصبانیت خشک شد.با اینکه همه کاری برای آن ماده سگ کرده بود در النز جلوی آنهمه آدمی که در کار فیلم و نمایش بودند او را با صدای بلند به باد فحش و ناسزا گرفته و سرزنشش کرده بود !لیلا می دانست او چقدر روی این فیلم سرمایه گذاری کرده است!ساشا فقط امیدوار بود لیلا قبل از اینکه همه پل های سرش را خراب کند متوجه باشد دارد چکار می کند.وقتی از وسط شهر کارمل می گذشتند خیابان پر از جهانگرد بود.خورشید می درخشید و همه خوشحال و ارام بنظر می رسیدند.ساشا طولانی ترین مسیر را انتخاب کرد و از خیابان های شلوغ می گذشت و با احتیاط راهش را از میان جمعیت باز می کرد.مردم شریل را می شناختند و درباره اش اظهار نظر می کردند که ساشا همه را می شنید.حالا خانم کوچولوی مهربان لبخند می زد.او به همان اندازه که هر انسانی برای زنده ماندن به آب و هوا نیاز دارد به تماشاچی احتیاج داشت.
به دروازه ی ساحل شنی که رسیدند ساشا عوارض را پرداخت و از منطقه ی پبل بیچ لاج کراکر وودلند گذشتند و به دروازه های چشمه ی آب گرم رسیدند.
شریل با لحنی تند گفت:
ــ من را جلوی ویلای خودم پیاده کن.تا وقتی خودم را جمع و جور نکنم به هیچ وجه نمی خواهم با کسی روبرو شوم.
سپس بطرف ساشا برگشت و عینک آفتابی اش را برداشت.چشمان فوق العاده زیباش برق میزد:
- ساشا بنظر تو تا چه حد احتمالش هست که برای بازی در نقش آماندا پذیرفته بشوم؟
جواب ساشا جوابی بود که در طول هفته ی گذشته بارها به او داده بود او با صداقت گفت:
ــ خیلی عزیزم.خیلی.
و بعد با خودش گفت:باید بشوی چون اگر نشوی همه چیز خراب می شود.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#9
هواپیمای وست ویند به یک سو متمایل شد دور زد و آماده ی فرود در فرودگاه مونتری شد.تد با همان دقت همیشگی صفحه ی کلیدها را کنترل کرد.از هاوایی تا اینجا پرواز خوبی داشت هوا در هر ارتفاعی آنقدر صاف بود که توده های ابر مانند پشمک های فروشی در سیرک ها به اهستگی در هوا حرکت می کردند.خیلی جالب بود ابرها را دوست داشت و از پرواز بر فراز آنها و از میان آنها لذت می برد.اما حتی زمانی که پسر بچه ای بیش نبود از پشمک متنفر بود .تناقضی دیگر در زندگی اش...
جان مور روی صندلی کمک خلبان تکانی خورد.در واقع با این تکان می خواست حضورش را به تد یادآوری کند تا چنانچه مایل باشد دسته ی کنترل را بدست او بسپارد.مور مدت ده سال بود که سر خلبان هواپیماهای موسسات وینترز بود.اما تد می خواست خودش این فرود را انجام دهد تا نشان دهد چقدر آرام می تواند هواپیما را بزمین بنشاند.با خود گفت :
فقط کافیست چرخها را باز کنی و کمی هم شانس بیاوری همش همین است مگر نه؟
کرگ یکساعت قبل نزد او آمده و اصرار کرده بود اجازه بدهد جان زمام امور را بدست بگیرد و با لهجه ی فرانسوی گفته بود:
ــ مسیو وینتفز نوشیدنی های را روی میز مورد علاقه تان که گوشه ی دیوار است گذاشته ام.
طرز حرف زدنش تقلیدی بی نقص از خلبان هواپیمایی فیلم چهار فصل بود تد با پرخاش گفته بود:
ــ بخاطر خدا امروز دست از ادا و اطوار بردار.الان اصلاً حوصله اش را ندارم.
کرگ بخوبی می دانست نباید وقتی تد تصمیم می گیرد در اتاق فرمان بماند با او جر و بحث کند.
به سرعت به باند فرودگاه نزدیک می شدند.تد نوک هواپیما را نرم نرمک به طرف بالا هدایت کرد.چه مدت طول می کشید تا از شر کنترل هواپیما مسافرت نوشیدن یا ننوشیدن خلاص شود و مانند آدمیزاد رفتار کند؟
محاکمه هفته آینده آغاز می شد اصلا از وکیل تازه اش خوشش نمی آمد.هنری بارتلت بسیار متبکر بود و می دانست چقدر وجهه ی اجتماعی بالایی دارد.بارتلت را در یک آگهی تبلیغاتی در مجله نیویوکر در حالیکه بطری اسکاچ را بالا گرفته بود مجسم کرد.زیر نویس عکس بدین مضمون بود:
همیشه از مهمانانم فقط با این نوشیدنی پذیرایی می کنم.
چرخهای اصلی با زمین مماس شد اما این تماس در داخل هواپیما زیادی محسوس نبود.تد موتورها را خاموش کرد.جان به آرامی گفت:
ــ فرود عالی بود آقا.
تد با بی حوصلگی دستش را به پیشانی مالید.خیلی دلش می خواست می توانست عادت آقا گفتن را سر از جان و همچنین عادت تدی گفتن را از سر هنری بیندازد.همه وکلای جنایی خیال می کنند چون به کمکشان احتیاج دارید حق دارند تا این اندازه از خود راضی باشند؟سوال جالبی بود اگر اوضاع و شرایط فرق می کرد و او در این شرایط قرار نداشت هرگز با آدمی مثل بارتلت محشور نمی شد.اما اخراج مردی که در سرتاسر کشور به عنوان بهترین وکیل مدافع شناخته شده بود آنهم در زمانی که حکم صادره حبس طولانی مدت بود زیرکانه نبود.تد همیشه تصور می کرد خیلی باهوش است.اما حالا چندان مطمئن نبود.
چند دقیقه بعد در لیموزینی بودند که بسوی چشمه ی آب گرم می رفت.وقتی به بزرگراه 68 رسیدند بارتلت گفت:
ــ چیزهای زیادی راجع به مونتری پنین سولا شنیده ام.من هنوز نمی دانم چرا بی آنکه مجبور باشی اینهمه هزینه کنی در منزلت در کانکتیکات یا در آپارتمانت در نیویورک در مورد این پرونده کار نکردیم؟
کرگ گفت:
ــ ما اینجا هستیم چون تد احتیاج به آرامش دارد و این آرامش را در محله ی سرو می تواند بدست بیاورد.
و هیچ زحمتی برای پنهان کردن لحن خصمانه ای که در صدایش وجود داشت بخود نداد.
تد روی صندلی جادار عقب در سمت راست نشسته بود و هنری هم کنارش بود.کرگ روی صندلی مقابل آنان کنار بار نشسته بود کرگ در بار را باز کرد و با لبخندی بیرنگ یک مارتینی بدست تد داد و گفت:
ــ مقررات مین را که راجع به مشروب می دانی.پس بهتر است هر چه زودتر آنرا بخوری.
تد سرش را تکان داد و گفت:
ــ آن دفعه ی آخری که سریع خوردم هرگز از ذهنم بیرون نمی رود آبجوی خنک داری؟
- تدی واقعا مجبورم از تو بخواهم طوری راجع به آن شب صحبت نکنی که انگار بخوبی وقایع را بخاطر نمی آوری.
تد برگشت و مستقیم به هنری بارتلت خیره شد.موهای نقره ای رنگ رفتار مودبانه و لهجه ی انگلیسی او مجذوب کننده بود.
- بگذار یک چیز را رک و پوست کنده بگویم تو حدی نیستی که من را تدی صدا بزنی.قبلا هم بتو گفته بودم که دیگر مرا تدی صدا نکن.اگر اسم مرا از روی حق الوکاله های قابل توجهت بیاد نمی آوری باید بگویم اسمم اندرو ادوارد وینترز است ولی تد صدایم می کنند.اگر برایت مشکل است آنرا بخاطر بسپاری اندرو صدایم کن . مادربزرگم همیشه همین کار را می کرد حالا اگر فهمیدی چه گفتم سرت را تکان بده.
کرگ آرام گفت:
ــ سخت نگیر تد.
-اگر من و هنری بتوانیم به یک سری توافق اساسی برسیم دیگر سخت نمی گیرم.
تد محکم گیلاس را گرفت احساس آشفتگی و از هم گسیختگی می کرد.در تمام این ماهها از زمان کیفر خواست صرفاً با اقامت در خانه اش در مانوی توانسته بود سلامت عقلش را حفظ کند.با تجزیه و تحلیلهایی که خود درباره ی توسعه شهرها و روند رشد جمعیت کرده بود تصمیم داشت بعد از تمام شدن این ماجرا هتل ها و ورزشگاه ها و مراکز خریدی را که طراحی کرده بود بسازد.سعی کرده بود به خود بقبولاند معجزه ای رخ خواهد داد. شاید الیزابت متوجه می شد درباره ی زمان مکالمه ی تلفنی اشتباه کرده است و شاید ثابت می شد شاهد عینی مزبور از نظر روانی صلاحیت شهادت دادن ندارد...
اما الیزابت به داستانش چسبیده بود و شاهد عینی هم مصرانه روی اظهاراتش پافشاری می کرد.این محاکله باعث نگرانی اش شده بود.وقتی تد فهمید وکیل اولش عملا حکم گناه کاری او را تصدیق کرده است شوکه شده و در این زمان بود که هنری بارتلت را استخدام کرده بود.
هرنی بارتلت با لحنی خشک گفت:
ــ بسیار خوب فعلا بهتر است راجع به این موضوع بحث نکنیم.
و بطرف کرگ برگشت و گفت:
ــ اگر تد نوشیدنی نمی خواهد من می خواهم.
تد آبجویی را که کرگ بدستش داد گرفت و از پنجره به بیرون خیره شد.آیا حق با بارتلت بود ؟آمدن به اینجا بجای اینکه در کانکتیکات یا نیویورک روی پرونده کار کند حماقت نبود ؟ اما هر وقت در چشمه ی آب گرم بود احساس ارامش و آسایش می کرد.این احساس از زمانی که پسر بچه بود و هر تابستان را در مونتری پنی سولا می گذارند همراهش بود.
اتوموبیل با رسیدن به دروازه ی ساحل شنی ایستاد راننده پیاده شد و ورودی را پرداخت خانه های مشرف بر اقیانوس شهرک نمایان شدند.
روزگاری می خواست در اینجا خانه ای بخرد .او و کتی به توافق رسیده بودند.اینجا محل خوبی برای تعطیلات پسرشان تدی کوچولوست ولی بعد تدی و کتی ترکش کرده بودند.
سمت چپ اقیانوس آرام در پرتوطلایی نور خورشید ظهرگاهی می درخشید.اینجا مکانی امن برای شنا نبود.جریان آبی که بعد از رسیدن امواج به ساحل دریا برمی گشت بسیار شدید بود اما چقدر دلش می خواست در آب شیرجه بزند و اجازه دهد آب شور تمام بدنش را شستشو دهد !از خود می پرسید که حتی اگر تجسم عکس های جسد متلاشی شده لیلا دست بکشد آیا هرگز دوباره احساس رهایی و پاکی خواهد کرد ؟ آن عکسها با بزرگ نمایی خاصی همانند تابلوهای آگهی نصب در بزرگراهها در ذهنش حک شده بود.تمام این تصورات در این چند ماهه اخیر بوجود آمده بود.
کرگ با لحنی ملایم گفت:
ــ تد اینقدر فکر نکن حالا راجع به هر موضوعی که می خواهد باشد.
تد با پرخاش گفت:
ــ و تو هم خواهش می کنم دست از خواندن افکار من بردار.
و بعد با لبخندی زورکی گفت:
ــ متاسفم.
کرگ با لحنی دوستانه گفت:
ــ مهم نیست.
تد فکر کرد:
کرگ همیشه مهارتی خاص در آرام کردن اوضاع دارد.
کرگ را در دارتموت زمانی که هر دو دانشجوی سال اول بودند ملاقات کرده بود.آن زمان کرگ در 17 سالگی خپل و کوتاه بود درست مثل یک شلغم گنده ی زرد رنگ.اما حالا که 34 سال داشت خوش هیکل شده و چاقی اش به عضلاتی محکم و نیرومند تبدیل شده بود.آن چهره ی زمخت و نیرومند بیشتر برازنده ی مردی جا افتاده بود تا پسری جوان . کرگ با اینکه کمک هزینه ی تحصیلی ناچیزی از دانشگاه دریافت می کرد به هر کاری تن داده بود ظرف شویی در آشپزخانه متصدی پذیرش در مسافرخانه ی هانوور و کارگر یک بیمارستان محلی.
تد با خودش گفت:
با وجود این کرگ همیشه برای من بهترین بوده.
بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشکده زمانی که بطور اتفاقی کرگ را در توالت دفتر موسسات وینترز دیده بود سخت یکه خورده و گفته بود:
ــ اگر می خواستی اینجا کار کنی چرا بمن نگفتی؟
مطمئن بود او از کاری که می کند راضی نیست.
- برای اینکه بخواهم لیاقتم را ثابت کنم باید بدون پارتی بازی به شغلی که می خواهم دست پیدا کنم.
و دیگر هیچ جای بحثی باقی نبود.او مقامی را که می خواست بدست آورده و صلاحیتش برای مقام نایب رییس امور اجرایی رسما تایید شده بود.
تد فکر کرد:
اگر من زندانی بشوم او فرصت اداره کردن موسسات را بدست می آورد گاهی از خودم می پرسم که این مساله تا چه حد ذهن او را بخود مشغول می کند؟
افکاری که از ذهنش می گذشت باعث شد از خودش متنفر شود.
مثل موشی که توی تله افتاده فکر می کنم.ولی واقعا هم موش توی تله افتاده هستم!
از پبل بیچ لاج زمین بازی و کراکروودلند که گذشتند چشمه ی آب گرم نمایان شد کرگ به هنری گفت:
ــ بزودی می فهمی که چرا ما دوست داشتیم که به اینجا بیاییم.
و بعد مستقیما به تد نگاه کرد و گفت:
ــ می خواهیم یک دفاعیه ارائه بدهیم که مولای درزش نرود.همانطور که خودت می دانی اینجا همیشه برای تو شانس آورده.
و بعد از پنجره ی کناری به بیرون نگاهی انداخت و خشکش زد.
-اوه خدایا باورم نمی شود.اتوموبیل کروکی!شریل و ساشا هم اینجا هستند.
عبوسانه بسمت هنری بارتلت برگشت و گفت:
ــ کم کم دارم به این نتیجه می رسم که حق با تو بود می بایست به کانکتینکات می رفتیم.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#10
مین ویلایی را که به الیزابت اختصاص داده بود که لیلا همیشه در آن اقامت می کرد.آن ویلا یکی از گرانترین واحدها بود.البته الیزابت احساس می کرد مین کمی هم مبالغه می کند.تمام اثاثیه ی داخل اتاق نام لیلا را فریاد می زد.روکش مبل ها با رنگ سبز زمردی که لیلا عاشق آن بود صندلی راحتی با یک عسلی سر خودش لیلا عادت داشت بعد از ورزشی طاقت فرسا روی آن لم بدهد.
- خدایا گنجشک کوچولو اگر همینطور ادامه بدهم فقط پوست و استخوان از من باقی می ماند.
میر تحریر خانم کاری درجه یک.
- گنجشک کوچولو اثاثیه ی مادر بیچاره را یادت می آید که همه اش دست دوم بود؟
مدت زمان کوتاهی که الیزابت نزد مین و هلموت بود خدمتکار چمدان هایش را باز کرده بود.یک مایوی یک تیکه ابی و پیراهنی بلند به رنگ شیری روی تخت قرار داشت.برنامه ی بعدازظهرش با سنجاق به پیراهن وصل شده بود:
ساعت 4 ماساژ بدن ساعت 5 ماساژ صورت.
ساختمان مخصوص تجهیزات چشمه ی آب گرم زنان در یک سمت استخر المپیک بود.ساختمانی تو در تو یک طبقه با تجهیزات مستقل بود و به گونه ای ساخته شده بود که آدم را بیاد خانه های کاهگلی اسپانیا می انداخت.
برخلاف آرامش بیرون ساختمان معمولا داخل ساختمان جنب و جوشی به پا بود.زنان در هر سن و سال و به هر شکل و شمایلی در حالیکه پیراهن های هوله ای بتن داشتند روی سنگفرشی از جنش کاشی با عجله می دویدند تا به کلاس بعدی برسند.
الیزابت خودش را برای دیدن چهره های اشنا آماده کرد بعضی از آنان مشتریانی بودند که هر سه ماه یکبار به چشمه ی آب گرم می آمدند یا اشخاصی که در طول تابستان هایی که در آنجا کار می کردند با آنان آشنا شده بود.الیزابت بی کمترین تردید می دانست آنان موقع ابراز همدردی در حالی که سرهایشان را تکان می دهند خواهد گفت:
ــ من که هرگز باور نمی کنم تد وینترز قادر...
اما حتی یک چهره آشنا در میان زنانی که از کلاسهای ورزشی به سمت سالن های زیبایی می رفتند نبود.چشمه ی آب گرم مثل همیشه شلوغ نبود.حداکثر 60 زن در آن بودند و در چشمه ی اب گرم مردان هم حدودا همان تعداد دیده می شد.در مقابل آنهمه آدمی که قبلا آنجا دیده بود 120 نفر هیچ به حساب می آمد.پیش خود رنگ های متفاوت درها را مرور کرد رنگ صورتی مخصوص اتاق ماساژ صورت رنگ زرد مخصوص اتاق ماساژ بدن رنگ ارغوانی مخصوص اتاق ماسک های گیاهی رنگ سفید مخصوص سونا رنگ آبی مخصوص ماساژ لاغری.
اتاقهای ورزش در آن سمت استخر سر پوشیده قرار داشت و بنظر می آمد توسعه یافته است.تعداد جکوزی های خصوصی سالن آفتاب (اتاقی در باشگاه های ورزشی برای آفتاب گرفتن با نور مصنوعی و نور خورشید) هم بیشتر شده بود.الیزابت با نومیدی متوجه شد آنقدر دیر است که حتی یک دقیقه هم نمی تواند داخل یکی از ان جکوزی ها برود.اما با خودش عهد کرد همان شب یک شنای حسابی بکند.
ماساژوری که به او اختصاص داده بودن یکی از باسابقه ترین و ماهرترین ها بود.با اینکه جثه ریزی داشت بازوان و دستانش قوی بودند.کاملا معلوم بود جینا چقدر از دیدن الیزابت خوشحال است.
-امیدوارم برگشته باشی اینجا کار کنی البته ما از این شانس ها نداریم.
معلوم بود اتاقهای ماساژور را تغیر دکور داده و تمیز کرده اند.آیا ممکن بود روزی برسد که دیگر مین برای آنجا هزینه نکند؟
تختهای تازه مخصوص ماساژ بسیار راحت و الیزابت زیر دستان ماهر جینا احساس ارامش می کرد.
جینا در حالیکه عضلات کتف او را ماساژ میداد گفت:
ــ عضلاتت خشک شده.
ــ خودم هم همین تصور رو می کنم.
-خوب حتما دلایل زیادی برای آن وجود دارد.
الیزابت می دانست منظور جینا از این جمله ابراز حس همدردی است.در ضمن می دانست حتی اگر او سر صحبت را باز کند جینا سکوت می کند.یکی از قوانین سفت و سختی که مین برای کارکنانش وضع کرده بود این بود که اگر مهمانان بخواهند درددل کنند صحبت با آنان اشکالی ندارد اما او در جلسات هفتگی اش به کارکنان گوشزد می کرد:
ــ با مهمانان حرف بزنید اما راجع به مسایل و مشکلات خودتان روده درازی نکنید چون هیچکس علاقه ای به شنیدن آنها ندارد.
برای الیزابت جالب بود نظر جینا را راجع به اوضاع کار در چشمه ی آب گرم بداند.
-امروز اینجا خیلی شلوغ نیست همه در زمین گلف هستند؟
- ای کاش در زمین گلف بودند.اینجا نزدیک دو سال است که شلوغ نمی شود خودت را شل کن الیزابت عضلاتت مثل چوب خشک هستند.
- دوسال! چرا اینطور شده؟
-چه بگویم ؟ همه چیز با ساختن آن آرامگاه مسخره شروع شد. هیچکس خوشش نمی اید کلی پول بدهد به اینجا بیاید تا تپه های خاک را نگاه کند و به صدای چکش گوش بدهد.تازه هنوز هم احداث آن به پایان نرسیده.آخر یکی نیست بگوید حمام رومی به چه درد می خورد؟
الیزابت راجع به اظهار نظرهای لیلا راجع به حمام رومی افتاد و گفت:
ــ لیلا هم همیشه همین را می گفت.
-خوب راست می گفت.حالا باید بچرخی.
سپس با مهارت دوباره ملافه را دور او پیچید.
- الیزابت تو با آمدنت اسم لیلا را بر سر زبانها انداختی یادت می آید وجود لیلا چه رونقی به اینجا می بخشید ؟ مردم دوست داشتند کنارش باشند.اصلاً به امید دیدن او به اینجا می آمدند.در واقع وجود او تبلیغی برای اینجا بود او همیشه راجع به زمانی صحبت می کرد که تد وینترز را در اینجا ملاقات کرده بود حالا...می دانم.همه چیز فرق کرده. بارون مثل دیوانه ها پول خرج می کند.جکوزی جدید را دیده ای ؟ ساختمان داخلی حمام هنوز تکمیل نشده و مین سعی دارد از سر و ته کار بزند و سنبلش کند.واقعا مسخره است.بارون اینهمه وقت و پول صرف ساختمان حمام رومی می کند و آنوقت مین به ما می گوید در مصرف حوله صرفه جویی کنیم.
ماساژور جدید صورت بود یک زن ژاپنی.الیزابت با شروع ماساژ احساس کرد خستگی اش در رفته و این احساس با گذاشتن ماسکی بعد از شستن و بخار دادن صورتش تکمیل شد.الیزابت که ناخودآگاه خوابش برده بود با صدای آرام زن بیدار شد:
ــ خوب خوابیدی؟40 دقیقه اضافه تر از وقت ماساژت ماندی.آخر خیلی آرام خوابیده بودی و منهم وقت اضافی داشتم.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " وانمودکن اورا نمی بینی " اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 72 3,917 ۲۸-۱۰-۱۳۹۳, ۱۰:۰۲ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " تومال منی " اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 9 2,285 ۰۷-۰۷-۱۳۹۳, ۰۹:۲۶ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "کریسمس درخانه خواهم بود" اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 48 2,218 ۲۱-۰۵-۱۳۹۳, ۱۲:۲۸ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " فریادی درشب " نوشته مری هیگینزکلارک ایران دخت 93 3,708 ۱۸-۱۱-۱۳۹۲, ۰۲:۳۱ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت