امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان بانوی من گریه نکن-مری هیگینزکلارک
#71
هنگام ظهر خورشید درست وسط آسمان بود.نسیمی ملایم از سوی اقیانوس می وزید و رایحه ی دریا را با خود بهمراه می آورد.حتی گل هایی آزالیایی که در اثر عبور اتوموبیل های گشت له شده بودند تلاش می کردند دوباره به حالت اول بازگردند.درختان سروی که در شب زشت و کریه بنظر می آمدند زیر تابش نور خورشید بسیار باشکوه و آرامش بخش بودند.
الیزابت و تد همراه یکدیگر به دور شدن اتوموبیل اسکات خیره شدند بعد بسوی یکدگیر چرخیدند و رودرروی هم ایستادند تد گفت:
ــ واقعاً همه چیز تمام شد.الیزابت تازه این موضوع را فهمیده ام.می توانم دوباره نفس بکشم.دیگر نیمه شب از خواب نمی پرم و راجع به زندگی در یک سلول و از دست دادن چیزهایی که در زندگی برایم ارزش دارد فکر نمی کنم.می خواهم همه چیز را از نو شروع کنم.می خواهم...
و بازوانش را دور الیزابت حلقه کرد و گفت:

ــ تو را می خواهم.
برو جلو گنجشک کوچولو.این دفعه کاملاً درست است.دیگر تردید نکن.همان کاری را که من می گویم بکن.شما دو نفر برای یکدیگر ساخته شده اید.
الیزابت سرش را بالا گرفت لبخندی زد دستانش را روی صورت تد گذاشت و خیره در چشمان او نگریست.الیزابت می توانست آهنگی را که لیلا سالها قبل زمزمه می کرد بشنود.
بانوی من دیگر گریه نکن....




پایان
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " وانمودکن اورا نمی بینی " اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 72 6,405 ۲۸-۱۰-۱۳۹۳, ۱۰:۰۲ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " تومال منی " اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 9 3,261 ۰۷-۰۷-۱۳۹۳, ۰۹:۲۶ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "کریسمس درخانه خواهم بود" اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 48 3,246 ۲۱-۰۵-۱۳۹۳, ۱۲:۲۸ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " فریادی درشب " نوشته مری هیگینزکلارک ایران دخت 93 5,855 ۱۸-۱۱-۱۳۹۲, ۰۲:۳۱ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت