تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان بخواب زیبای من - مری هیگینز کلارک
#1
بخواب زیبای من



[عکس: 20130927182717_Bekhab.JPG]



نویسنده : مری هیگینز کلارک

مترجم : کتایون شادمهر




اتل لامبستون نویسنده ی جنجالی خبرهای داغ بازار مد به طرز فجیعی کشته شده است . قاتل با مخفی کردن جنازه ی او و گذاشتن شواهدی ساختگی ،اصرار دارد عدم حضور او را مسافرتی ناگهانی قلمداد کند . و تا حدودی در این امر موفق می شود .اما حضور نیو کرنی ، بعنوان طراح و خیاط لباسهای اتل که قاتل هم از این موضوع آگاه است. سبب می شود او به آسانی غیبت ناگهانی اتل نپذیرفته و پدرش مایلز کرنی رئیس پلیس سابق نیویورک را در جریان قرار دهد و ...
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#2
او در جاده با احتیاط به سمت پارک موریسون می راند . پنجاه و پنج کیلومتر مسیر بین «مانهاتان» و
« راک لند کانتی»، کابوسی واقعی بود . شش بامداد بود و هنوز سپیده نزده بود . برفی که در طول شب شروع به باریدن کرده بود ، هر لحظه شدیدتر می شد و حالا یکریز به برف پاکن می خورد .
ابرهای متراکم و خاکستری به بادکنک های بزرگی می مانست که انگار آماده ی ترکیدن بود .
هوا شناسی پیش بینی کرده بود که پنج سانتی متر برف خواهد بارید و بعد ازنیمه شب از شدت آن کاسته خواهد شد .
مثل همیشه کارشناس اشتباه کرده بود .

او به ورودی پارک نزدیک می شد و به احتمال زیاد توفان هوادارن پیاده روی و دو را مأیوس کرده بود . بیست کیلومتر عقب تر از کنار یک خودرو پلیس عبور کرده بود که اکنون با تمام سرعت و آژیر کشان
از او سبقت گرفت . بی شک به سمت تصادفی می رفت که در جایی رخ داده بود و قدر مسلم کوچکترین دلیلی وجود نداشت که مأموران پلیس به محتویات صندوق عقب او توجهی نشان دهند یا شک کنند که زیر خرواری اسباب ، کیسه ای نایلونی حاوی جسد نویسنده ای معروف هست، جسد یک زن سالخورده شصت و یک ساله به نام «اتل لامبستون »که در نبرد علیه تنگی جا به لاستیک یدکی فشرد می شد.
از جاده خارج شد و فاصله ی کوتاه را که او را از پارکینگ دور می کرد پیمود . همان طور که آرزو کرده بود . محوطه عملاً خالی بود فقط چند خودرو پراکنده و پوشیده از برف در آنجا دیده می شد.
با خود گفت:
ــ دیوونه هایی که اومدن چادر بزنن .
مشکل این بود که با آنان برخورد نکند. در حین خروج از اتومبیل بدقت اطرافش را نگریست .
برف روی هم کپه می شد. پس از رفتنش برف رد پاهایش را می پوشاند و هر نشانه ا ی را از محلی که می رفت جسد رادر آنجا بگذارد ،پاک می کرد .
و اگر کمی شانس می آورد ، وقتی جسد را پیدا می کردند دیگر چیزی از آن باقی نمانده بود.
ابتدا رفت تا محل را شناسایی کند . گوش های تیزی داشت و اکنون حتی الامکان آنها را تیز کرده بود
و می کوشید ازمیان ناله ی باد و قرچ قرچ شاخه هایی که بسرعت پوشیده از برف و سنگین می شدند صداها را از هم تشخیص دهد . در این مسیر جاده ای سراشیبی وجود داشت . دورتر، در
دامنه ی تپه ای کوچک ، تلی از تخته سنگ ها بود که بر فراز آنها قلوه سنگ هایی درشت و سست قرار داشت .بالا رفتن از آن تپه ی سنگی عده ی کمی را سرگرم می کرد . آنجا برای سوارکارها ممنوع بود.....
مرکز سوارکاری دوست نداشت مادران خانواده های آن اطراف که مشتری های اصلی اش بودند درآنجا زخمی شوند.
یک سال پیش حس کنجکاوی او را برانگیخته بود تا از سراشیبی بالا برود و روی تکه سنگ بزرگی استراحت کند . با دست کشیدن بر روی تخته سنگ احساس کرده بود روزنه ای پشت آن هست .
مدخل غار نبود اما حفره ای بود طبیعی شبیه به بخاری دیواری . در آن زمان این اندیشه به ذهنش راه یافته بود که آن سوراخ مخفیگاهی فوق العاده است .
رسیدن به آن حفره درآن سراشیبی یخ زده مستلزم تلاشی طاقت فرسا بود . اما لیز خوران و لغزان بالا رفت . حفره هنوز آنجا بود و از آنچه در خاطر داشت کمی کوچکتر اما به حد کافی پهن بود که بتواند جسد را در آن بگذارد.
حرکت بعدی از همه دشوار تر بود می بایست موقع بازگشت به اتومبیل بی نهایت احتیاط می کرد تا به هیچ وجه دیده نشود . او طوری پارک کرده بود که هیچ کس با ورود به پارکینگ نمی توانست چیزی
را که او از صندوق عقب بیرون می آورد ببیند، به هر حال یک کیسه ی نایلونی سیاه غیر عادی به نظر نمی رسید.
اتل در زمان حیات بیشتر از آنچه بود لاغر به نظر می آمد اما حالا که می خواست جسدش را در آن کفن نایلونی بلند کند گویی لباس های گران قیمتش براستی هیکل خوش فرمش را پنهان می کرد .
او کوشید کیسه را روی شانه اش بیندازد اما اتل که در مردنش نیز همانند حیاتش شریر بود به همان زودی دستخوش انعطاف ناپذیری جسد شده بود .جسدش از اینکه مطیعانه شکلی به خود بگیرد امتناع می کرد . عاقبت او در حالی که کمی آنرا می کشید و کمی آنرا حمل می کرد کیسه را تا پای تپه ی کوچک برد .
سپس آزاد شدن آدرنالین به او نیرو بخشید تا آنرا از سر بالایی بالا ببرد و به محل برگزیده برسد .
ابتدا خیال داشت آنرا در کیسه باقی بگذارد اما در آخرین لحظه تصمیمش عوض شد . اداره ی پزشکی قانونی براستی قوی شده بود . آنان از روی هرچیزی نشانه هایی پیدا می کردند ، تارهای به دست آمده از لباس یا فرش ، موها یا حتی کرک هایی که هیچ چشمی نمی توانست متوجه آن شود.
بی توجه به سرما و تندبادی که بشدت به پیشانی اش می خورد و دانه های برفی که گونه ها و چانه اش را به یک توده ی یخ تبدیل کرده بود کیسه را بالای حفره قرار داد و سعی کرد آنرا پاره کند .
پلاستیک مقاومت می کرد . او با یادآوری شعاری تبلیغاتی به تلخی اندیشدید.:"ضحامت دولایه ".باتمام زور بازویش دو دستی آنرا کشید و وقتی سر کیسه باز شد و جسد اتل درمعرض دید قرار گرفت ابرو درهم کشید
کت و دامن پشمی سفید رنگ اتل خونی شده بود .یقه ی بلوزش در سوراخ گشاد گلویش فرو رفته بود و یک چشمش نیمه باز بود.درآن سپیده دم نگاهش بیشتر متفکرانه بود تا کورکورانه . لبهایی که در زمان حیات اتل هرگز استراحت به خود ندیده بودند به هم فشرده بود انگار آماده ی گفتن یکی از جملات پایان ناپذیر او بود .او از سر اکراه با خود گفت:
ــ آخرین جمله ای که به زبون آورد اشتباه مرگبارش بود.
حتی با دستکش نیز از لمس او اکراه داشت . نزدیک به چهارده ساعت بود که اتل مرده بود .به نظرش می آمد که بویی نامحسوس و بی هویت از جسد ساطع می شود .با تنفری ناگهانی جسد را به داخل حفره هل داد و شروع کرد به کپه کردن سنگها در دهانه ی آن . حفره از آنچه تصور می کرد گودتر بود و سنگها درست آنجایی که او می خواست می افتادند ،روی جسد اتل .صعود کننده ای احتمالی هم آنها را تکان نمی داد.
کارش تمام شده بود.بوران برف به همین زودی جا پاهایش را پوشانده بود . ده دقیقه پس از رفتنش
هر نشانه ای از حضور او یا اتومبیلش محو می شد.
او روکش نایلوینی رامچاله کرد از آن یک گلوله ساخت وبه سرعت به سمت اتومبیلش شتافت.حالا بشدت عجله داشت که برود و از خطر دیده شدن دور بماند .در حاشیه پارکینگ منتظر ماند . همان خودروها سرجایشان بودند . هیچ جای پای تازه ای دیده نمی شد.
پنج دقیقه بعد او در جاده می راند و کیسه ی پاره و خونین ،کفن اتل زیر لاستیک یدکی مجاله شده بود.حالا فضای کافی برای چمدان و ساک بزرگ و کیف دستی اتل وجود داشت .جاده یخ زده بود و ساکنان حومه هجوم خورد را شروع کرده بودند اما او تا چند دقیقه ی دیگر به نیویورک می رسید ،به قلمرو منطق و واقعیت . او برای آخرین بار نزدیک جاده ،لب دریاچه ای که در خاطر داشت و اکنون برای ماهیگیری خیلی آلوده بود
ایستاد ، مکانی آرمانی برای خلاصی از کیف و چمدان های اتل .آنها سنگین بودند دریاچه عمیق بود
و او می دانست که آنها همراه با زباله های بسیاری که در اعماق راکد مانده بود ، جاری خواهند شد.
حتی خودروهای فرسوده را آنجا انداخته بودند.
او وسایل اتل را تا دورترین جایی که می توانست پرتاب کرد و به تماشای فرو رفتن آنها در زیر سطح قیرگون آب ایستاد.حالا فقط یک کار باقیمانده بود ،رهایی از نایلون پاره و خونین . تصمیم گرفت مقابل زباله دانی در خروجی "وست ساید" توقف کند . کیسه نایلونی در کوهی از زباله که فردا صبح جمع آوری می شد ، گم می شد.
بازگشت به شهر سه ساعت طول کشید . تردد سخت تر شده بود و او کوشید از خودروهای دیگر فاصله بگیرد. بهتر بود به سپر خودرویی برخورد نکند .تاماهها هیچ دلیلی وجود نداشت که کسی بفهمد او امروز از شهر خارج شده بود.
همه چیز طبق پیش بینی جلو رفته بود. او لحظه ای در خیابان نهم ایستاد و کیسه ی نایلونی را دور انداخت .
ساعت هشت خودرو را به ایستگاه پمپ بنزین خیابان دهم که اتومبیل های فرسوده را قاچاقی و فقط نقدی اجاره می داد. پس داد.
دفتر و دستکی وجود نداشت . ساعت ده ، او در خانه اش بود ،حمام کرده بود ،لباسش راعوض کره بود،بوربونی بدون آب می نوشید و با لرزشی ناگهانی که شروع حمله ای عصبی را اعلام می کرد، می جنگید. شب قبل را لحظه به لحظه از ثانیه ای که پا به داخل آپارتمان اتل گذاشته و به متلک ها و ریشخند ها و تمسخرهای او گوش داده بود، در ذهنش مرور کرد . سپس اتل با دیدن خنجر قدیمی که او آن را از روی میز تحریر برداشته بود متوجه وخامت اوضاع شده بود . در چهره اش نشانی از وحشت بود و به آرامی عقب رفته بود.
بریدن گلوی اتل مشاهده ی تلوتلو خوردن او ازمیان در آشپزخانه به عقب و افتادنش بر روی کاشی ، سرمستش کرده بود.
او هنوز هم از خونسردی خود تعجب می کرد.در را قفل کرده بود تا در اثر بدشانسی نگهبان یا دوستی که کلید داشت ،نتواند وارد شود . همه شخصیت عجیب اتل را می شناختند.اگر کسی متوجه می شد که در از داخل قفل است مطمئن می شد که اتل نمی خواهد زحمت گشودن آنرا به خود بدهد . سپس تمام لباسهای اتل را بجز لباسهای زیراو درآورده و دستکش به دستش کرده بود . اتل قصد داشت برای نوشتن کتابی از نیویورک دور شود . اگر موفق می شد او را از خانه اش بیرون ببرد همه تصور می کردند که به اراده ی خودش رفته است
هیچ کس تا هفته ها حتی ماهها به فکر او نمی افتاد.

اکنون او در حال نوشیدن جرعه ای بوربون به یاد می آورد که چگونه لباسها را از گنجه ی لباس اتل انتخاب کرد لباس خانه اش را در آورد،جوراب شلواری به پایش کرد ، دستهایش را داخل بلوز و کت کرد ؛ دگمه ی دامنش را انداخت ،جواهراتش را در آورد و بزور پاهایش را داخل کفش های پشت باز کرد . او با یادآوری لحظه ای که اتل را بلند کرده بود تا خون بلوز و کت و دامن او را لکه دار نکند ابرو درهم کشید اما این کار لازم بود .وقتی او را
پیدا می کردند ـ اگر پیدایش می کردند ـ لازم بود همه تصور کنند او با این لباس ها مرده است.
او فراموش نکرده بود مارک لباس ها را که فوراً آنها را لو می داد ، بکند .او یک کیسه نایلونی بزرگ را که احتمالاً خشکشویی آنها را همراه یک لباس شب داده بود در گنجه پیدا کرد بود .پس از آنکه بزحمت جسد را داخل آن کرده بود، شروع کرده بود به تمیز کردن لکه های خون روی فرش شرقی ، سپس کاشی های آشپزخانه را با آب ژاول شسته و چمدان ها را از لباس و وسایل پرکرده بود. وقت زیای نداشت.......
او دوباره گیلاسش را لبریز از بوربون کرد و لحظه ای را به یاد آورد که تلفن زنگ زده بود .منشی تلفنی شروع به کار کرده و او گفته های سریع اتل راشنیده بود:
ــ "پیغامتون روبذارین .در اولین فرصت با شما تماس می گیرم."
کم مانده بود دستخوش وحشت شود
تماس قطع شده و او دستگاه را خاموش کرده بود . نمی خواست تلفن افرادی ضبط شود که شاید بعداًبه خاطر آورند اتل با آنان خلف وعده کرده است.
اتل در طبقه همکف یک ساختمان آجری سه طبقه زندگی می کرد . ورودی مجزایش درسمت چپ
راهرویی بود که به ورودی اصلی منتهی می شد.در واقع در ورودی اش از دید عابران پنهان بود و تنها
دوازده پله ی منتهی به پیاده رو بود که لحظه ای حساس را فراهم می آورد.
داخل آپارتمان نسبتاً احساس امنیت کرده بود. پس از آنکه جسد بدقت پیچیده شده ی اتل و چمدان هایش را در زیر تخت پنهان کرده بود ،دشوارترین لحظه ، لحظه ی باز کردن در بود .هوا گزنده و مرطوب بود و خبر
از برف می داد . باد در آپارتمان پیچیده بود .او فوراً در را بسته بود و کمی از ساعت شش بعد از ظهر گذشته بود خیابان ها موج می زد از آدمهایی که به خانه هایشان باز می گشتند . او نزدیک به دو ساعت منتظر مانده بود .سپس یواشکی بیرون خزیده ؛در را دوقفله کرده و به سوی جایی رفته بود که اتومبیل های دست دوم کرایه می دادند .با اتومبیل پیش اتل برگشته بود .شانس به او رو کرده و تقریباً توانسته بود جلوی خانه پارک کند .هوا تاریک بود و خیابان خالی . دوبار رفتن و آمدن برای حمل چمدان ها به صندوق عقب کافی بود .سومی ازهمه بدتر بود . او یقه ی پالتویش را بالا داده و کلاه کهنه ای را که کف اتومبیل اجاره ای افتاده بود ، روی سرش کشیده و کیسه ی نایلون حاوی جسد اتل را از آپارتمان خارج کرده بود .موقعی که در صندوق عقب را می بست برای نخستین بار احساس کرده بود چیزی نمانده است در امنیت کامل به هدفش برسد.
بازگشت به آپارتمان و اطمینان از اینکه هیچ لکه خون یا هیچ نشانی از بودنش باقی نمانده است عذابی الیم بود . او عجله داشت فوراً به پارک برود و از شرجسد خلاص شود ؛ اما می دانست این دیوانگی است .ممکن بود پلیس متوجه شود یک نفر شبانه وارد پارک می شود. او تصمیم گرفته بود خودرو را شش بلوک دورتر در خیابان بگذارد ،تغییری درعادت هایش ندهد و ساعت پنچ صبح همراه با سیل اولین حومه نشینان بیرون بیاید..........
اندیشید:
ــ حالا همه چی روبراهه .
او در امنیت بود.در حین نوشیدن آخرین جرعه بوربون ،متوجه شد تنها مرتکب یک خطای مهلک شده
و می دانست چه کسی لاجرم متوجه آن خواهد شد.
نیو کرنی.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#3
شش ونیم بامداد رادیو روشن شد.نیو دست راستش را دراز کرد و کورمال کورمال دنبال دگمه گشت تا صدای مصرانه وشاد گوینده را تنظیم کند و زمانیکه معنی حرفهای او در ذهنش نفوذ کرد ،رادیو را خاموش کرد. در طول شب ،بیست سانتی متر برف در شهر باریده بود."غیر از موارد ضروری از رانندگی خوداری کنید . توقف متناوب فعلاً لغو می شود . تعطیلی نامنتظر مدارس."
هواشناسی پیش بینی می کرد بارش برف پیش از پایان بعداز ظهر متوقف نخواهد شد.
نیو در حالی که دوباره سرش را روی متکا می گذاشت و لحاف پر را تا روی بینی اش بالا می کشید از کوره در رفت:
ــ بسه دیگه .
نرفتن برای دویدن صبحگاهی باعث بیزاری اش می شد.سپس با یادآوری اصلاحاتی که امروز اجبارً می بایست انجام می شد ابرو درهم کشید .دو تا از روتوش کارها در نیوجرسی زندگی می کردند و نمی توانستند بیایند.یعنی بهتر بود هرچه سریعتر به بوتیک برود و ببند چطوری برنامه ی بتی ،تنها روتوشکار را جابه جا کند. بتی در خیابان نود،کوچه دوم زندگی می کردو هوا هر طور هم که بود ،او چهار بلوک فاصله ی خانه تا بوتیک را پیاده طی می کرد . نیو علی رغم میلش جای گرم ونرمش را ترک کرد . پتو را کنار زد بسرعت از اتاق عبور کرد و روبدوشامبر اسفنجی اش را که مایلز با سماجت اصرار داشت آن را شیء مقدس جنگهای صلیبی بنامد ،از داخل گنجه برداشت .او گفته بود"اگه یکی از زنهایی که برای خرید از تو کلی پول میدن ،تو رو توی این
لباس پاره ها ببینه ،فوراً میره لباس هاشو از کلین می خره:
نیو به او جواب داده بود:
ــ کلین بیست سال پیش بسته و به هر حال اگه مشتری هام منو توی این لباس پاره ها ببین خیال می کنن مده . این منو معروف تر میکنه."
او کمربند را دور کمرش محکم کرد و ازاینکه به جای هیکل کشیده و شانه های پهن اجداد «سلت اش »ظرافت فوق العاده ی مادرش را به ارث نبره بود ،مثل همیشه احساس تأسفی زودگذر کرد .سپس موهای حلقه حلقه و سیاهش ،نشان خانوادگی« روزه تی» را به عقب شانه زد . او چشمان روزه تی ها را نیز به ارث برده بود،براق با عنبیه ی زرد رنگ کهربایی که حلقه ای تیره تر آن را در بر می گرفت.اما پوستش سفیدی شیری رنگ سلت ها را داشت و لکه های حنایی رنگی دو طرف بینی صافش را می پوشاند .لب های کلفت و دندانهای ردیف را از مایلز به ارث برده بود.
شش سال پیش ،وقتی از دانشگاه مدرک گرفت و مایلز رامتقاعد کرد که نمی خواهد خانه را ترک کند،مایلز اصرار کرده بود که تزئینات اتاقش را عوض کند .به قدری در حراجی های "ساوت بایز "و "کریستیز" پرسه زد
تا بالأخره اسبابی مختلط شامل یک تخت فلزی یک کمد قدیمی ،یک میز توالت هندی،یک عسلی ویکتورین ویک فرش قدیمی ایرانی چند رنگ گردآورد . اکنون لحاف پرقو و کوسن ها و تزئینات چین دار دور تخت سفید بود عسلی با مخمل فیروزه ای رنگ روکش شده بود که با حاشیه ی فرش هماهنگی داشت . دیوارهای سفید به تصاویر و تابلوهای زیبایی که از خانواده مادرش به او رسیده بود،جلوه می بخشید .خبرنگار "ویمنزوییر دیلی" دراین اتاق از او عکس گرفته و آن را اتاقی آراسته و پراز نشاط توصیف کرده بود که سلیقه ی منحصر بفرد "نیوکرنی "درآن به چشم می خورد.
نیو پایش را داخل دمپایی های ابردوزی شده ای کرد که مایلز آنها را سرپایی می نامید ،وسایبان پنجره را بالا زد .او نتیجه گرفت نیازی نیست پیشگو باشی تا خبر از توفان شدید برف بدهی .اتاقش در شواب هاوس،خیابان هفتادو پنجم و ریورساید درایو ، مستقیم مشرف به هودسون بود ؛اما آن روز صبح نیو بزحمت می توانست ساختمان های آن سوی شط را در نیو جرسی ببیند. "بزرگراه هنری هودسوت" پوشیده از برف و به همان زودی انباشته از خودروهایی بود که آهسته می راندند .ساکنان بی باک حومه ی شهر با سپیده دم راهی جاده شده بودند تا به شهر بیایند.
مایلز از قبل درآشپزخانه بود و قهوه را آماده کرده بود. نیو گونه ی او را بوسید و ترجیح داد گوشزد نکند
که قیافه ی خسته اش حاکی از این است که دوباره شب خوب نخوابیده است . نیو اندیشید:
" کاشکی قبول می کرد گهگدار یه خواب آور بخوره ."
نیو از او پرسید:
ــ"افسانه چطوره؟"
از سال گذشته که مایلز بازنشسته شده بود ،روزنامه ها دائم از او به عنوان "رئیس پلیس افسانه ای نیویوک" نام می بردند ،و این خشم مایلز را برمی انگیخت.
او سوال را نادیده گرفت،نگاهی به نیو انداخت و قیافه ای حیران به خود گرفت . با تعجب گفت :
ــ نگو از دور زدن توی سنترال پارک صرف نظرکردی ؟ سی سانتی متر برف که برای نیوبی باک چیزی نیست .

سالها آن دو باهم می دویدند . حالا که مایلز دیگر نمی توانست همراه نیو بدود ،نگران می شدکه او صبح زود برای دویدن می رفت . به هر حال نیو حدس می زد که مایلز همیشه دلواپس اوست.
مایلز تنگ آب پرتقال را از یخچال بیرون آورد ، بدون سؤال لیوانی بزرگ برای او و لیوانی کوچک برای خودش ریخت و شروع کرد به برشته کردن نان . سابقاً مایلز دوست داشت صبحانه ای کامل بخورد ، اما حالا ژامبون و تخم مرغ برایش ممنوع بود ، همچنین پنیرو گوشت گاو . به قول خودش ،نصف خوراکی هایی که به آدم میل خوردن می دهد .
یک حمله ی شدید قلبی اورا مجبور کرده بود رژیمی سخت بگیرد وسپس به کارش خاتمه داده بود.

آن دو درسکوتی دلپذیر نشسته بودند و اولین نسخه ی تایمز را از نظر می گذراندند.اما وقتی نیو سرش را بالا کرد ، متوجه شد که مایلز صرفاً به روزنامه خیره شده است و آنرا نمی خواند .
نان برشته و آب میوه اش دست نخورده جلویش بود . فقط لبی به قهوه اش زده بود . نیو دومین قسمت روزنامه را زمین گذاشت وگفت:
ــ یاالله . همه چی رو بگو . احساس می کنی ناخوشی؟ برای خاطر خدا ، امیدوارم آنقدر باهوش باشی که ادای آدمایی رو که توی سکوت درد می کشن ، درنیاری .
مایلز گفت:
ــ نه خوبم . یا لااقل اگه می خوای بدونی سینه م درد می کنه یا نه ، جواب منفیه .
او روزنامه را زمین انداخت و فنجان قهوه اش را برداشت.
ــ امروز نیکی سپتی از زندان میاد بیرون .
ــ اما خیال می کردم پارسال با آزادی مشروطش مخالفت کردن ؟
ــ سال گذشته اون برای چهارمین بار در دادگاه حاضر شد . بابت حسن رفتارش بهش تحفیف درمجازات دادن و تمام محکومیتش رو تا روز آخر گذرونده . امشب برمی گرده نیویورک .
نفرتی سرد چهره مایلز را درهم کرد.
ــ خود تو تو آینه نگاه کن ، پدر . این طوری ادامه بدی ،آماده ی دومین حمله ی قلبی می شی .

نیو متوجه شد که دستهایش می لرزد ومحکم میز را گرفت . امیدورا بود مایلز چیزی ندیده باشد و تصور نکند که او می ترسد .
ــ برام مهم نیست روزی که سپتی محکوم شد اون تهدید رو به زبون آورده یا نه . تو سالها خواستی اونو مسئول....
نیو ساکت شد و سپس ادامه داد:
ــ و هیچ نشونه ی مشکوکی برای اثبات اون وجود نداشت . تو رو خدا نمی خواد خودت رو برای خاطر من نگران کنی صرفاً چون اون آزاد شده .
پدرش بود که وقتی دادستان کل بود ، رئیس گروه سپتی را پشت میله ها انداخته بود . پس ازقرائت حکم از نیکی خواسته بودند اگر چیزی برای گفتن دارد بگوید . او انگشتش را به سوی مایلز نشانه رفته وگفته:
ــ این طور که فهمیدم انقدر کارتو درمورد من خوب انجام دادی که رئیس پلیست کردن . تبریک میگم . در مورد تو و خونواده ت مقاله ی قشنگی توی رونامه ی پست نوشته بودن . مواظب زن و بچه ت باش . ممکنه لازم باشه کمی بیشتر ازشون مراقبت کنی .
دو هفته بعد ، مایلز رئیس پلیس شده بود . یک ماه بعد جسد همسر جوانش" ریناتا روزه تی" سی و چهارساله مادر نیو را با گلوی بریده در سنترال پارک پیدا کرده بودند . هیچ گاه توضیحی برای این جنایت پیدانشد .

وقتی مایلز خواست تاکسی خبر کند تا نیو با آن سر کارش برود ، نیوبحث نکرد .
او به نیو گفت :
ــ نمی تونی توی این برف پیاده بری سرکار .
نیو جواب داد:
ــ هر دو می دونیم دلیلش برف نیست .
او پیش از رفتن مایلز را در آغوش گرفت ، دستهایش را دور گردن او حلقه کرد و محکم او را به خود فشرد:
ــ مایلز، سلامتی تو تنها چیزیه که من و تو باید نگرانش باشیم . نیکی سپتی قطعاً تصمیم نداره دوباره به زندان برگرده . شرط می بندم اگه دعا کردن بلد باشه ،؛دست به دامن خدا می شه تا هیچ وقت اتفاقی برای من نیفته .بجز تو ، همه ی مردم نیویورک خیال می کنن یه دزد بیچاره به مامان حمله کرده و وقتی مامان از دادن کیف پولش به اون خوداری کرده ، اونو کشته . لابد مامان به ایتالیایی به اون بدو بیراه گفته و اونو عصبانی کرده . تو رو خدا نیک سپتی رو فراموش کن .و اونی رو که مامانو از ما گرفت ، ول کن . باشه ؟ قول میدی ؟
تنها تکان سراو اندکی نیو رامطمئن کرد.
مایلز گفت:
ــ حالا برو .کیلومتر شمار تاکسی داره می چرخه و سریال هم الان شروع می شه.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#4
برف روبها آنچه را مایلز آن را ماست مالی می نامید ،شروع کرده بودند تا برفی را که درخیابان« وست اند» جمع شده بود تا حدودی جمع کنند . تمام مدتی که تاکسی به کندی درجاده ی یخزده پیش می رفت و به خیابان کناری شرقی ــ غربی می پیچید که دربالای خیابان هشتاد و یک پارک را قطع می کرد ،نیو از اینکه بیهوده با خود می گفتکاشکی ، تعجب کرد .
ای کاش قاتل مادرش را پیدا کرده بودند شاید بمرور زمان غصه ی از دست دادن او درمایلز هم همچون نیو تسکین می یافت ،هر چند برای مایلز این یک زخم باز و همیشه خونین باقی مانده بود و همیشه از خود کینه به دل داشت که به نوحی «ریناتا »را تنها گذاشته بود . در طول تمام این سالها او بتلخی خود را سرزنش کرده بودکه چرا تهدید را جدی نگرفته بود . او این واقعیت را تحمل نمی کرد که با امکانات بی حدی که پلیس شهر نیویورک در زمان انتصاب او در اختیار داشت ، توانسته بود کثافتی را که به اعتقاد او طبق فرمان سپتی عمل کرده بود ،پیدا کند . تنها تمنای ارضاء نشده ی زندگی اش پیدا کردن آن قاتل و گرفتن تقاض مرگ ریناتا از او و سپتی بود .
نیو لرزید . داخل تاکسی سرد بود . بی شک راننده از آیینه ی اتومبیل او را دیده بود چون گفت:
ــ متأسفم بخاری خوب کار نمی کنه.
ــ مهم نیست .
او سرش را برگرداند تا از آغاز یک گفتگو اجتناب کند. «کاشکی ها» یکسره در سرش می چرخیدند .کاشکی سال ها پیش قاتل را پیدا و محکوم کرده بودند .مایلز می توانست به طور عادی به زندگی اش ادامه دهد در شصت و هشت سالگی او هنوز خیلی جذاب بود و بسیاری از زنان نشان داده بودند که به رئیس پلیس خوش اندام و تنومند با آن موهای پرپشت که زود سفید شده بود و چشمان آبی سیر و خنده ی گرم و متزلزش
بی اعتنا نیستند . نیو به قدری غرق دراندیشه هایش بود که متوجه نشد تاکسی مقابل بوتیک ایستاده است بالای سر در آبی و عاجی رنگ مغازه با توعی فونت انگلیسی نوشته بود «مزون نیو » .
دانه های برف روی شیشه ی ویترین هایی که مشرف به خیابان مدیسون و خیابان هشتاد و هشتم بود .جاری بود و به لباس های ابریشمین بهاری که برش هایی فوق العاده داشت و برتن مانکن هایی با
ژست های بی حال نشان داده می شد ، بازتابی متغیر می داد . سفارش چترهای زنانه عقیده ی او بود.
بارانی های نازک همرنگ بایکی از نقوش پارچه روی شانه ی مانکن ها قرار داشت . نیو خنده کنان می گفت که این طرز فکرش درمورد آهنگ زیر باران برقصیم بوده است ، این عقیده فوق العاده مؤثر واقع شده بود .
وقتی نیو کرایه را می پرداخت راننده پرسید:
ــ شما اینجا کار می کنین؟ به نظر محل ارزونی نمیاد .
نیو درحالی که می اندیشید :اینجا مال منه ،عزیز،از سر اکراه سرش را تکان داد . این واقعیتی بود که هنوز خوشحالش می کرد . شش سال پیش صاحب قبلی بوتیک ورشکست شده بود و «آنتونی دلاسالوا »،دوست پدرش که اکنون طراح لباس بود ،او را تشویق کرده بود آنجا را دوباره راه بیندازد . آنتونی باهمان لهجه ی غلیظ ایتالیایی اش که اکنون جزئی از شخصیتش شده بود ،به نیو گفته بود:
ــ تو جوونی و این خودش یه مزیته . تو ازوقتی از دانشگاه بیرون اومدی توی زمینه ی مد کارکردی . به علاوه زرنگی و مهارتش رو داری . من برای شروع بهت پول قرض میدم . اگه راه نیفتاد ،از سود و زیانش می گذرم .
ولی راه میفته ، تو چیزی رو که لازمه ی موفقیته داری .به علاوه ،من احتیاج به یه جای دیگه برای فروش
لباس هام دارم .
این آخرین چیزی بود که سل به آن احتیاج داشت و هردو این را می دانستند ، اما نیو بابت آن به او مدیون بود.
مایلز بشدت مخالفت کرده بود که او از سل قرض بگیرد اما نیو این فرصت را قاپیده بود . نیو علاوه بر گیسوان و چشمانش ،درک ظریف از مد را از« ریناتا» به ارث برده بود . سال گذشته او قرضش را به سل پس داده بود و اصرار کرده بود که بهره اش را به نرخ قانونی به آن بیفزاید.
او وقتی بتی را در کارگاه مشغول کار دید تعجب نکرد . سرش خم بود و چین های پیشانی و ابروانش که ناشی از تمرکز بود ،همیشگی شده بود . دستهای ظریف ولاغرش سوزن ونخ را با مهارت پزشکی جراح
به کار می برد . او لب نیم تنه ای زنانه با طرحی پیچیده از مروارید را سجاف می داد .
موهای حنایی پررنگش ،ظاهر شکسته ی چهره ی او را تشدید می کرد . نیو نمی خواست بیندیشد که بتی هفتاد را پشت سر گذاشته است و مجسم کند که روزی او تصمیم خواهد گرفت بازنشسته شود .
بتی گفت:
ــ خیال کردم بهتره فوری دست به کارشم . تعداد زیادی سفارش داریم که امروز باید تحویل بدیم .
نیو دستکشش را درآورد و شالش را گشود:
ــ به کی داری میگی . تازه ،اتل لامبستون همه چیزهایش رو تا بعد از ظهر می خواهد .
ــ میدونم . بمحض اینکه کاری رو که تو دستمه تموم کنم ،کارهای باقیمونده ی اونو شروع می کنم . ترجیح میدم جیغ جیغش رو نشنوم .
ــ باید تمام زیر دامنی هاش حاضر باشه .
نیو به آرامی متذکر شد:
ــ کاشکی همه ی زنها مثل اون مشتری خوبی بودن...
بتی سرش را تکان داد .
ــ شاید . راستی ،خوشحالم که خانوم« یتز» رو متقاعد کردی این کت و شلوار رو برداره . اون یکی اونو شبیه گاوهای توی مزرعه کرده بود .
ــ اون یکی هزار و پونصد دلار گرون تر بود ، ولی نمی تونستم بذارم اینکار و بکنه .دیر یا زود خودش رو توی آیینه نگاه می کرد .بالا تنه ی پولکی کافیه .به یه دامن لَخت احتیاج داره که بریزه .
تعداد مشتری هایی که برف و پیاده روهای لیز را نادیده گرفته بودند تا وارد مغازه شوند ،غافلگیر کننده بود.
دو تا از فروشنده ها نتوانسته بودند بیایند . نیو تمام روز را درسالن کوچک گذراند . دورنمای کارش از همه بیشتر او را سرگرم می کرد ،اما سال گذشته مجبور شده بود توصیه هایش را به چند مشتری خصوصی محدود کند.
ظهر او وارد دفتر کوچک عقب بوتیک شد تا یک ساندویچ و قهوه بخورد و به خانه زنگ بزند.
به نظر می امد مایلز دوباره خودش شده است .او اعلام کرد:
ــ من می تونستم چهارده هزار دلار و یه کامیون« چمپیون »تو بازی گردونه ی شانس برنده شم . اونقدربردم که حتی مجسمه ی گچی ششصد دلاری سگ خالدار هم که اونا با پررویی اسمش رو جایزه گذاشتن ، حقم بود.
نیو خاطر نشان کرد:
ــ به نظرخیلی بهتر میای .
ــ با بچه ها صحبت کردم . اونا سپتی رو زیر نظر دارن . میگن اون بشدت مریضه
و خیلی هم افسرده س .
نوعی رضایت در صدای مایلز مشهود بود.
ـ و اونا به تو یادآوری کردن که یارو احتمالاً هیچ ارتباطی با مرگ مامان نداشته .
نیو منتظر پاسخ نشد .
... امشب با پاستا جشن می گیریم .تو فریزر سس هست ، میتونی درش بیاری؟
نیو با اندکی خاطر جمعی گوشی را گذاشت . او آخرین لقمه ی ساندویچ و باقیمانده ی قهوه اش را خورد و به سالن برگشت.سه تا از شش اتاق پرو پر بود . او با نگاهی ورزیده بخش به بخش بوتیک را از نظر گذراند .
ورودی مشرف به مدیسون یکراست به قسمت متعلقات پوشاک می رفت . نیو می دانست یکی از دلایل موفقیتش انتخاب زینت آلات و کیف و کفش و اشارپ هایی ست که مشتریانی که برای خرید یک پیراهن با یک کت شلوار می آمدند ،پیشنهاد می شود و آنان مجبور نیستند برای خرید زلم زیمبو به جایی دیگر بروند .
رنگ زمینه ی سرتاسر داخل مغازه عاجی بود و رگه هایی سرخابی روی کاناپه ها و صندلی ها
حکمفرمایی می کرد . لباس های اسپرت و وسایل همراهش در اتاقک هایی وسیع چند تا پله بالای
ویترین قرار داشت .به استثنای مانکن ها که بسیار با سلیقه لباس پوشانده شده بودند ، هیچ لباس دیگری در معرض دید نبود . مشتری ها به یک سالن کوچک مبله هدایت می شدند و یک فروشنده ،پیراهن های شب وکت و دامن ها را به آنان نشان می داد.
این توصیه های« سالوا » بود که او را راهنمایی کرده وگفته بود:
ــ وگرنه با خنگ هایی سروکار خواهی داشت که وقتشون رو صرف بیرون آوردن لباس ها از
قفسه ها می کنن . از همون اول تک باش ، عزیزم ، و همین طور بمون .
و مثل همیشه او درست گفته بود .نیو رنگ عاجی و سرخابی را انتخاب کرده بود .نیو به دکوراتور که سعی داشت او را وادارد برای رگه ها رنگهای تند را انتخاب کند،گفته بود:
ــ وقتی زنی خودش رو توی آیینه نگاه می کنه ،نمی خوام تزئینات اینجا با چیزی که سعی می کنم به اونا بفروشم ،در تضاد باشه.
بعد از ظهر از تعداد مشتری ها کاسته شد . ساعت سه بتی از کارگاه بیرون آمد و نیو گفت:
ــ لباس های لامبستون حاضره .
نیو خودش سفارش اتل لامبستون را که فقط لباس های بهاری بود ، مرتب کرد .
اتل روزنامه نگاری شصت ساله و مستقل بود و نویسنده ی کتابی پرفروش . روز افتتاح بوتیک او بتندی به نیو گفته بود:
ــ همه موضوعات برام جالبن . من با نگاهی تازه با همه چی مواجه می شم ،نگاهی جستجوگر .من می تونم زنی باشم که هرچیزی رو برای اولین بار از زاویه ای جدید نگاه می کنه.من در مورد مسایل جنسی ،رابطه ی بین آدمها ، حیوانات ، درمانگاهها ، سازمانها ، بنگاههای معاملات املاک ، داوطلبی ها،احزاب سیاسی و...
می نویسم .
او با چشمان آبی تیره و براق ، موهای بلوند پلاتینه که دور صورتش پخش بود ، نفس زنان نتیجه گرفته بود:
ــ مشکل اینه به قدری درگیر کارمم که یه دقیقه هم برای خودم وقت ندارم . اگه یه پیرهن مشکی بخرم بالاخره اونو با کفشهای قهوه ای می پوشم . بذار ببینم ، همه چی هم که اینجا دارین . چه کار خوبی ! این منو
راحت می کنه.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
#5
از ده سال پیش ،اتل مشتری مهم آنجا شده بود . دلش می خواست نیو در انتخاب حتی کوچکترین تکه پارچه و همین طور زلم زیمبو به او کمک کند و فهرستی تدارک ببیند که به اونشان دهد چی با چی می آید .
نیو گهگاهی به خانه ی او میرفت تا درتصمیم گیری کمکش کند که چه لباسهایی راباید سال به سال نگه دارد وکدامها را ببخشد .
سه هفته پیش نیو به آنجا رفته و کمد لباس اتل را وارسی کرده بود.فردای آن روز اتل به بوتیک آمده
و لباس های جدید سفارش داده بود . او به نیو گفته بود:
ــ من تقریبا مقاله م رو درمورد مد که در موردش باهات مصاحبه کردم ، تموم کردم . وقتی در بیاد ،عده ی زیادی خواستار مرگ من می شن ،اما تو اونو ستایش خواهی کرد .اون یه تبلیغ مجانی به نفع توئه .
وقتی اتل انتخابش را کرده بود ، نیو فقط درمورد یک لباس با او اختلاف نظر داشت و ابتدا لباس را از دست اوگرفته بود:
ــ نمی خوام اینو به شما بفروشم . کار« گوردون استیو بره » .من ازدست زدن به حتی یکی ازلباس هاش هم خود داری می کنم . این لباس بایستی برگردونده می شده . من ازاین مرد نفرت دارم .
اتل قاه قاه خندیده بود.
ــ صبر کن تا چیزی رو که در موردش نوشتم ، بخونی .من اونو از پا انداختم . اما این لباس رو می خوام.
به ام میاد."
نیو در حال قرار دادن لباس ها در روکشهای محکم احساس کرد با مشاهده ی مارک استیوبر لبهایش رابه هم می فشارد .شش هفته پیش خدمتکار بوتیک از او خواسته بود دوستی را که مشکل داشت ، راهنمایی کند . دوست مورد بحث زنی مکزیکی بود و برای نیو تعریف کرد که دریک کارگاه قاچاق در جنوب برونکس کار می کرده و صاحبش« گوردون استیوبر» بوده است.
ــ ما کارت اجازه ی کار نداشتیم . اون تهدید مون می کرد ما رو تحویل پلیس میده . هفته ی گذشته من مریض بودم . اون من و دخترم رو اخراج کرد و حتی حق مون رو هم نداد.
زن جوان بزحمت سی ساله به نظر می رسید.
نیو تعجب زده گفته بود:
ــ دخترتون چند سالشه؟
ــ چهارده سال .
نیو سفارشی را که بتازگی به «گوردون استیوبر» داده بود ، لغو کرده و یک نسخه از شعر الیزابت براونینگ را که به تغییر قوانین کار کودکان درانگلستان کمک کرده بود ،برایش فرستاده بود .او زیر این بند را خط کشیده بود:
"اما جوانان ونوجوانان ،آه ای برادران،آنان از درد می گریند ."
یک نفر از دفتر« استیوبر»،خبر را به روزنامه ی« ویمنز وییر دیلی» رسانده بود . هیأت تحریریه شعر را در اولین صفحه همراه با نامه ی تند نیو برای« استیو بر »چاپ کرده بود از بقیه ی بوتیک دادان دعوت کرده بود تولید کنندگانی را که از قانون تخطی می کنند ،تحریم کنند .
آنتونی دلاسالوا نگران شده بود:
ــ نیو ، می گن« استیو بر» علاوه بر کارگاه های قاچاق چیزهای دیگه ای هم برای پنهان کردن داره .به علت موضوعی که توفاش کردی ،اف.بی.آی داره اظهارنامه ی درآمد هاش رو بررسی می کنه.
نیو به بتندی پاسخ داده بود:
ــ عالیه .اگه اون در این مورد هم کلاهبرداری می کنه ، امیدوارم اونا بندازنش زندان.

نیو درحالی که لباس «استیوبر» را به چوب لباسی آویزان می کرد،با خود گفت:خوب ، مطمئناً آخرین تولیدات اونه که ازبوتیک من خارج می شه. اوعجله داشت زودتر مقاله ی اتل را بخواند . می دانست مقاله بزودی درمجله ی "زنان معاصر " که به طور مرتب ستونی ازآن به مقاله های اتل اختصاص داشت ،چاپ خواهد شد.
برای اتمام کار، نیو فهرستی برای اتل تنظیم کرد:

"کت و شلوار آبی ابریشم به همراه بلوز ابریشم سفید و زینت آلات مربوط به آن در جعبه ی شماره یک ، سه پیس صورتی و خاکستری با کفش های خاکستری و کیف و زینت آلات هماهنگ با آن در جعبه ی شماره دو ، پیراهن شب مشکی...

درمجموع هشت دست لباس بود که همراه با متعلقاتش حدود هفت هزار دلار قیمت داشت . اتل سه-چهار با ر درسال این مبلغ را خرج می کرد . او محرمانه به نیو گفته بودکه موقع طلاقش ،بیست و دو سال پیش ،کمک معاش بزرگی دریافت کرده و برایش سرمایه گذاری عاقلانه ای کرده بوده است . او خنده کنان گفته بود:

ــ یعنی تا وقتی زنده م ، هر ماه هزار دلار بابت خورد و خوراک به ام میده . زمانی که از هم جدا می شدیم ،وضع اون روبراه بود و به وکیلش گفت تا آخرین دینار پولش رو می ده تا ازشرمن خلاص بشه . توی دادگاه هم گفت که اگه زمانی من دوباره ازدواج کنم ،بهتره یارو کر مطلق باشه . اگه با بد جنسی این حرف رونزده بود ،شاید یه فرصتی بهش می دادم . اون دوباره ازدواج کرده ،سه تا بچه داره و از وقتی خیابان «کلمبوس» رونق پیدا کرده ،کارو کاسبی اون روز به روز بدتر می شه. هی به ام زنگ می زنه و التماس می کنه که ولش کنم ،ولی من جواب می دم هنوز کسی رو پیدا نکردم که کاملا کر باشه.
درآن لحظه چیزی نمانده بود نیو از اتل متنفر شود ،اما اتل غمگینانه افزوده بود:
ــ همیشه دلم می خواست تشکیل خونواده بدم . من سی و هفت سالم بود که از هم جدا شدیم . تو اون پنج سال زندگی زناشویی ،هیچ وقت نذاشت من بچه دار بشم .

ازآن به بعد نیو مرتب مقاله های اتل را می خواند و بسرعت هم متوجه شده بود ممکن است اتل زنی وراج و سمج با قیافه ای احمقانه باشد،اما در عین حال زنی بود که قلمی فوق العاده شیوا داشت .موضوع مورد بحث هرچه بود،واضح بود که او همواره تحقیقاتش را خیلی عمیق انجام می داد.

نیو به کمک منشی اش انتهای روکش ها را دوخت . کفش ها و زینت آلات در جعبه هایی جدا چیده شده و سپس در کارتون هایی عاجی و سرخابی قرار داده شده بودکه رویشان نوشته شده بود:
"مزون نیو" .
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#6
نیو با آهی از سر رضایت شماره تلفن اتل را گرفت .
کسی جواب نمی داد و اتل منشی تلفنی را هم روشن نکرده بود .احتمالاً تا یکی دو دقیقه دیگر
خودش نفس زنان و درحالیکه تاکسی را در خیابان نگه داشته بود ،از راه می رسید.
ساعت چهار دیگر حتی یک مشتری هم درمغازه نبود و نیو کارمند هایش را مرخص کرد.
او اندیشید:
اتل لعنتی .
دلش می خواست خودش هم می تواست به خانه برود .برف همچنان بی وقفه می بارید.
اگر ادامه می یافت ،حتی یک تاکسی هم پیدا نمی شد . او ساعت چهار و نیم دوباره شماره تلفن اتل
را گرفت ،ساعت پنج و نیم هم همین طور . اندیشید:
حالا چکار کنم؟
سپس فکری به نظرش رسید او تا ساعت شش ونیم ،ساعت تعطیلی همیشگی منتظر می ماند و هنگام برگشت به خانه ،بسته های خرید اتل را تحویل می داد . قطعاً می توانست آنها را پیش نگهبان امانت بگذارد . اینطوری ،اگر اتل یکدفعه دلش می خواست به مسافرت برود ، یک کمد لباس تازه در اختیار داشت.
وقتی نیو تلفن کرد،مسئول آژانس تاکسی مردد به نظر می امد:
ــ ما به همه ی خودروهامون گفتیم برگردن ، خانوم . تردد غیر ممکنه .اما اسم و شماره تلفنتون رو به ام بدین."
وقتی نیو نامش را گفت فوراً لحن مسئول آژانس عوض شد :
ــ نیو کرنی ! چرا اول نگفتین دختر رئیس پلیس هستین ؟ معلوم که واسه شما ماشین داریم.
تاکسی ساعت شش ونیم رسید .آنان در خیابانهایی که عملاً غیر قابل عبور شده بود،آهسته
پیش می رفتند . راننده از شنیدن توقفی اضافی رو ترش کرد:
ــ خانوم ،واقعا دلم نمی خواد اینجا کپک بزنم .
هیچ کس در آپارتمان جواب نداد .نیو بیهوده برای صدا زدن نگهبان زنگ زد. چهار آپارتمان دیگر در ساختمان بود،اما او نمی دانست ساکنان آن چه کسانی هستند و نمی توانست خطر کند و لباس ها را پیش افراد ناشناس بگذراد.
عاقبت برگه ای از یادداشت روزانه اش کند،پشت آن یادداشتی نوشت و از زیر در آپارتمان اتل به داخل هل داد:
"کارهاتون حاضره . وقتی به خونه برگشتین ،به ام زنگ بزنین."
او شماره تلفن خانه اش را هم زیر امضایش اضافه کرده بود . سپس در حالی که با وزن سنگین روکش ها و جعبه ها دست و پنجه نرم می کرد،به داخل تاکسی برگشت .
در آپارتمان اتل لامبستون ،دستی یادداشتی راکه از زیر در به داخل سرانده شده بود ، برداشت،آن را خواند،به کناری انداختش و جستجوی خود را برای یافتن صد دلاری هایی که اتل معمولاً زیر فرش ها یا لای کوسن ها روی کاناپه ها پنهان می کرد ،از سر گرفت .
پولی که اتل شادمانه آن را "مقرری ماهیانه ی سیموس بی دست و پا وبیچاره" می نامید.
مایلز کرنی نمی توانست نگرانی و تشویشی را که از هفته ها پیش افزایش یافته بود ، از خود دور کند.
مادر بزرگش همیشه حس ششم داشت . او می گفت:
"من پیشاپیش احساس می کنم که اتفاق بدی خواه افتاد."
مایلز به یاد آورد انگار دیروز بود که او ده ساله بود و مادر بزرگش عکسی را از پسر عمویش در ایرلند دریافت کرده بود .
او فریاد زده بود "مرگ توی چشم هاش برق می زنه !" دوساعت بعد تلقن زنگ زده بود . پسر عمویش دریک تصادف کشته شده بود.
هفده سال پیش مایلز تهدید نیکی سپتی را نادیده گرفته بود . مافیا قانون خودش را داشت . آنان هرگز به زن و بچه ی دشمن حمله نمی کردند . کمی بعد ریناتا مرده بود . اوساعت سه بعدازظهر ، زمانی که پیاده از سنترال پارک عبور می کرده تا نیو را ازمدرسه ی« سکری-کور» بردارد، به قتل رسیده بود . یک روز سرد و باد خیز ماه نوامبر بود . پارک خلوت بود . هیچ شاهدی وجود نداشت تا بگوید چه کسی ریناتا را مجبور کرده بود خیابان را ترک کند و به پشت موزه برود.
ساعت چهار و نیم که مدیر مدرسه ی« سکری -کور »تلفن کرده بود ، مایلز هنوز در دفترش بود . خانم کرنی دنبال نیو نرفته بود . آنان تلفن زده بودند ولی او درخانه هم نبوده و می خواستند بدانند آیا گرفتاری برایش پیش آمده است؟ مایلز درحین گذاشتن گوشی با اطمینانی موحش می دانست که اتفاق بدی برای ریتانا افتاده است . ده دقیقه بعد، پلیس سنترال پارک را جستجو می کرد . مایلز با اتومبیلش به سمت شمال
شهر می رفت که تلفنی به او اطلاع دادند جسد ریناتا را پیدا کرده اند.
وفتی به پارکی رسیده بود ، یک ردیف پلیس جلوی بیکارها و کسانی را که دنبال هیجان بودند، می گرفت. خبرنگاران رسانه ها ازقبل در محل بودند . او به یاد آورد در حالی که به سمت محلی می رفت که جسد ریناتا در آنجا آرمیده بود،فلاش دوربین عکاس ها چشم ها یش را می زد . معاونش هرب شوارتز آنجا بود . او التماس کرده بود.
ــ"بهش نگاه نکن ، مایلز"
او بازویش را از دست هرب بیرون کشده بود، روی زمین یخزده زانو زده و پتویی را که ریناتا رامی پوشاند، کنار زده بود . ریناتا انگار خوابیده بود . در خواب ابدی ، صورتش هنوز به همان دلفریبی قبل بود و حالت ترسی که مایلز در بسیاری از چهره های دم مرگ دیده بود ، دراو وجود نداشت . چشمانش بسته بود . خودش لحظه ی آخر آنهارا بسته بود یا هرب این کار را کرده بود؟
مایلز ابتدا خیال کرده بود ریناتا شال گردن قرمز بسته است .اشتباه کرده بود . اوبه دیدن قربانی ها
عادت داشت ،اما آن روز مهارتش را از دست داده بود . نمی خواست ببیند که سرخرگ گردن ریناتا را قطع کرده وبعد گلویش را بریده اند.خون بود که یقه ی بادگیر سفید او را سرخ کرده بود . کلاه بادگیر به عقب سر خورده وصورت اورا که انبوه گیسوان سیاه پر کلاغی اش
آنرا احاطه کرده بود، نمایان می ساخت . شلوار اسکی قرمز ، سرخی خونش ،بادگیر سفید ،برفی که زیر جسدش توده شده بود ـ حتی مرده ی او نیز شبیه به عکس مانکن های مد بود.
او خواسته بود ریناتا را در بغل بگیرد و زندگی را در او بدمد ،اما می دانست نباید تکانش بدهد و به همین اکتفا کرده بود که گونه ها،چشم ها ولبان او را ببوسد . او با دست های خون آلودش بر گردن او دست کشیده و اندیشیده بود:

ما خونین باهم آشنا شدیم و خونین از هم جدا شدیم .
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#7
مایلز در روز حمله ی« پرل هاربر» پلیس جوان بیست و یک ساله ای بود و فردای آن روز در ارتش نام نویسی کرده بود.
سه سال بعد،او در گردان پنجم ارتش« مارک کلارک » بود که از ایتالیا عبور می کرد .
آنان یکی پس از دیگری شهرها را تصرف می کردند . در پونتیچی ،او وارد کلیسایی شده بود
که به نظر می رسید خالی است .
لحظه ای بعد ، او صدای انفجاری را شنیده بود موجی از خون از پیشانی اش فوران کرده بود .
او دور خود چرخیده و متوجه یک سرباز آلمانی شده بودکه پشت محراب در صندوقخانه ی کلیسا پنهان شده بود .
مایلز پیش از آنکه بیهوش شود ، موفق شده بود او را از پای در آورد.
وقی به هوش آمده بود ، احساس کرده بود دستی کوچک تکانش می دهد .
کسی به زبان انگلیسی و با لهجه ای غلیظ درگوشش نجوا کرده بود:
ــ"با من بیا"
دردهای مبهمی که در مغزش می پیچید ، افکارش را مغشوش می کرد.
چشمانش را خون خشک شده پوشانده بود. بیرون ،شب تیره بود .صدای رگبار گلوله از دور دست درسمت چپ می آمد .
کودک ـ مایلز متوجه شده بود او کودک است ـ او را از راه های خلوت می برد .مایلز به یاد آورد از خود پرسیده بود دخترک او را به کجا می برد؟ زیرا کودک تنها بود .
او صدای جیر جیر چکمه ی سربازی اش را روی پیاده روی سنگی می شنید ،آنگاه صدای نرده های زنگ زده ای که گشوده شد و سپس پچ پچ شتاب زده ی توضیحات کودک .
اوحالا ایتالیایی صحبت می کرد.مایلز نمی فهمید اوچه می گوید . سپس احساس کرده بود
بازویی او را گرفت ، روی یک تخت خواباندش و او بیهوش شد . به تناوب به هوش می آمد
و نرمی دستانی را که سر او را مرطوب و باند پیچی می کرد،دریافت. اولین خاطره ی واضحش پزشک ارتشی بود که او را معاینه می کرد .
اوگفته بود:
ــ نمی دونی چقدر خوش شانسی . اونا دیروز ما رو برگردوندن .برای کسایی که اونجا موندن خیلی بد شد .
بعداز جنگ ،مایلز از بورسیه ی سربازان قدیمی برای ثبت نام در دانشگاه بهره مند شد . مجتمع دانشگاهی «فورد هام رزهیل» فقط چند کیلومتر تا «برونکس» ، محلی که در آن بزرگ شده بود ،فاصله داشت .
پدرش ، سروان پلیس ،مردد به نظر آمده و متذکر شده بود:
ــ هیچوقت نمی شد کاری بهتر از فرستادن تو به دبیرستان کرد .نه اینکه مغز نداشته باشی اما هیچ وقت نخواستی سرت رو توی کتاب کنی .
چهار سال بعد ،مایلز همراه با تبریکات هیأت ژوری از دانشگاه مدرک گرفته و خواسته بود در رشته ی حقوق تحصیل کند .پدرش خوشحال بود .با وجو این هشدار داده بود
ــ حتی اگه صد تا مدرک مختلف بگیری ، فراموش نکن که پلیس بودن در خون توئه .
دانشکده ی حقوق ، دفتر دادستانی منطقه ای ،کار در بخش غیر دولتی . سپس مایلز متوجه شده بود که یک وکیل خوب چقدر راحت می تواند از هیأت منصفه رای تبرئه بگیرد . او اشتیاقی برای این کار احساس نمی کرد.
او فرصت پیش آمده رابرای اینکه دادستان شهرستان شود دو دستی قاپیده بود .
سال 1958بود و او سی و هفت سال داشت .در طی سال ها با دختران زیادی آشنا شده بود و شاهد ازدواج آنان یکی پس از دیگری بود . اما هربار که درشرف تصمیم گیری قرار می گرفت ، صدایی در گوشش زمزمه می کرد .
"از این بهتر هم هست.کمی صبر کن"
کم کم اندیشه ی بازگشت به ایتالیا به سرش افتاده بود . شبی سرمیز شام برنامه ها ی آتی اش را
مطرح می کرد که مادرش گفته بود:
ــ اینکه توی اروپا گلوله خوردی ، هیچ ربطی به یه سفر گردشی نداره . چرا سعی نمی کنی به دیدن اون خونواده که تو رو توی پونتیچی قایم کرده بودن بری ؟ شک دارم اون موقع با وضعیتی که داشتی تونسته باشی ازشون تشکر کنی .
اون هنوز مادرش را بابت این توصیه دعا می کرد ، زیرا وقتی در خانه ی آنان را زده بود ،ریناتا در را گشوده بود.
حالا ریناتا بیست و سه ساله بود نه ده ساله . ریناتا بلند و باریک بود و اندکی کوتاه تر از او . ریناتایی که با حیرتی فراوان گفته بود:
ــ من می دونم شما کی هستین . شما همونین که اون شب آوردمتون خونه مون .
او پرسیده بود:
ــچطوری تونستین منو بشناسین ؟
ــ پدرم پیش از اینکه اونا شما رو ببرن ،یه عکس ازمن و شما گرفته بود . من هنوز اون عکس رو دارم .
زدمش به در کمدم .
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#8
آنان سه هفته بعد ازدواج کرده بودند . یازده سال از خوشترین دوران زندگی اش .
مایلز به سمت پنجره رفت و بیرون را نگاه کرد . در اصل از یک هفته پیش بهار از راه رسیده بود اما هیچ کس به خودش زحمت نداده بود این را به گوش طبیعت برساند . اوکوشید فراموش کند ریناتا چقدر راه رفتن در برف را دوست داشت.
او فنجان قهوه و بشقاب سالادش را آب کشید و آنها را در ماشین ظرفشویی گذاشت. اندیشید:
اگه همه ی ماهی های تن یهو از اقیانوس ها محو بشن کسایی که رژیم دارن باید ناهار چی بخورن؟ شاید به همبرگرهای خوشمزه و خیلی مغذی رو بیارن .
این اندیشه دهانش را آب انداخت و همچنین به یادش آورد که قرار بود یخ سس را برای پاستا باز کند.
ساعت شش شروع کرده بود به آماده کردن شام . از یخچال مواد لازم برای درست کردن سالاد را بیرون آورد و ماهرانه برگهای کاهو را خرد کرد ، خیارها را پوست کند و فلفل سبزها را به صورت ورقه های نازک برید .
علی رغم میلش ،از این اندیشه که در جوانی تصور می کرد سالاد ترکیبی از گوجه فرنگی و کاهو با مایونز است در دل خندید .
مادرش زنی فوق العاده بود اما اصلاً آشپز خوبی نبود . او گوشت را روی آتش رها می کرد تا مثلاً
تمام میکروب هایش کشته شود ، به طوری که مایلز مجبور بود برای بریدن گوشت دنده ی خوک یا استیک ،با آن کشتی بگیرد.
این ریناتا بود که به او آموخته بود مزه های نامحسوس و لذیذ بودن خوراک پاستا و لطافت ماهی آزاد و سالاد با اندکی طعم سیر را تشخیص دهد . نیو براستی استعداد آشپزی را از مادرش به ارث برده بود اما مایلز تشخیص می داد که در دراز مدت خودش هم تهیه ی سالاد ی فوق العاده خوشمزه را یاد گرفته است.
ساعت شش و چهل دقیقه او جداً داشت از برنگشتن نیو نگران می شد.
احتمالاً تاکسی پیدا نمی شد .
خدا کنه اون تو یه چنین شبی پیاده از پارک عبور نکنه !
مایلز سعی کرد با بوتیک تماس بگیرد ، اما هیچ جوابی نگرفت . لحظه ای که نیو وارد آپارتمان شد در حالی
که زیر کوهی از جعبه لباس دست و پا می زد ، مایلز آماده شده بود به کلانتری مرکزی تلقن بزند از آنان بخواهد در جستجوی او به پارک بروند . مایلز لبانش را به هم فشرد و خیلی سعی کرد که به نگرانی اش اعتراف نکند.
او حتی موفق شد در حالی که جعبه ها را از نیو می گرفت ،حالتی متعجب به خود بگیرد ، و پرسید:
ــ باز هم کریسمس شده ؟ از طرف نیو به نیو با ابراز محبت ؟ سود امروز رو خرج خودت کردی؟
نیو با بد اخلاقی جواب داد:
ــ چرت و پرت نگو مایلز . بذار یه چیزی بهت بگم . اتل لامبستون ممکنه یه مشتری خوب باشه اما
یه آدم کلافه کننده ی دست اوله !
نیو در حالی که جعبه ها را روی کاناپه رها می کرد ، خلاصه ی کوتاه از تلاشش ،برای تحویل لباسهای اتل تعریف کرد.
مایلز قیافه ای وحشت زده به خود گرفت:
ــ اتل لامبستون ! همون زن عصبی نیست که تو برای مهمونی کریسمس دعوتش کرده بودی ؟
ــ دقیقاً .
نیو بدون فکر اتل را به میهمانی کریسمسی که او و مایلز هر سال در آپارتمان شان ترتیب می دادند ، دعوت کرده بود . اتل پس از آنکه عالیجناب «استانتو »را گوشه ای گیر انداخته بود و برای او توضیح داده بود که چرا در قرن بیستم کلیسای کاتولیک دیگر قدرت ندارد ، متوجه شده بود که مایلز زن ندارد و تا آخر مهمانی او را رها نکرده بود.
مایلز به او هشدار داده بود:
ــ برام مهم نیست تو تا یه سال دیگه هم دم در خونه ش چادر بزنی ، اما نذار این زن دوباره پاشو بذاره اینجا.

از سر تفنن نبود که دنی آدلر برای حقوقی بخور و نمیر و شندرغاز انعام در اغذیه فروشی خیابان هشتاد و سوم «ولگزینتون» جان می کند . دنی یک مشکل داشت . او در آزادی مشروط به سر می برد .
مراقبش مایک توهی ،آشغالی واقعی بود که از اختیاراتی که دولت نیویورک به او اعطا کرده بود .
لذت می برد . دنی می دانست بدون داشتن کار امکان ندارد حتی یک سنت خرج کند . بی آنکه توهی از او نپرسد چطور زندگی اش را می گذراند . بنابراین کارمی کرد و از ثانیه به ثانیه ی کاری که می کرد ،نفرت داشت.
او اتاقی کثیف در یک آپارتمان محقر در کوچه ی یکم و خیابان صد و پنجم اجاره کرده بود . چیزی را که آقای مراقب نمی دانست این بود که دنی قسمت اعظم اوقات فراغتش را با گدایی در خیابان سپری می کند . او اغلب لباس های مبدل می پوشید و مکان ها را تغییر می داد .
گاهی به شکل بی خانمان ها لباس می پوشید ،گاهی لباس هایی کثیف و کفش های کتانی پاره ،و صورت و موهایش را با لایه ای چرک و آشغال می پوشاند . به دیوار ساختمانی تکیه می داد و یک تکه کارتن که رویش نوشته شده بود:
"به من گرسنه کمک کنین"
به دست می گرفت.
این یکی ازبهترین روش های فریب دادن احمقها بود.
درموقعیت های دیگر ،او یک شلوار خاکی رنگ کهنه می پوشید و یک کلاه گیس خاکستری می گذاشت.
عینک سیاه می زد؛،عصا دست می گرفت و یک پلاکارد را روی بارانی اش سنجاق می کرد:
"سرباز قدیمی بی خانمان"
بشقاب کوچک پایین پایش فروان از پول خرد می شد . دنی از این راه پول تو جیبی زیادی جمع
می کرد . اینکار هیچ قابل مقایسه با هیجان طرح ریزی خلافی واقعی نبود ، اما کمکش می کرد مهارتش را از دست ندهد. فقط یکی دو بار اتفاقی با دائم الخمری که چند دلاری داشت ؛ برخورد کرده بود، تسلیم میل به کشتن یک نفر شده بود . اما پلیس ها خیلی به دائم الخمر یا یک بی خانمان مضروب یا چاقو خورده اهمیت نمی دادند ، به طوریکه عملاً کاری بی خطر بود . آزادی مشروط او تا سه ماه دیگر به پایان می رسید . آن موقع می توانست درخفا بماند و ببیند چطوری می تواند دوباره وارد دور شود . حتی پلیسی که مسؤول مراقبت از او بود؛ خیلی شرور ظاهر شده بود . شنبه صبح «مایک توهی » سرکارش به او تلقن کرده بود .
دنی هیکل شرور اورا که روی کاغذهایش در دفتر کار به هم ریخته اش خم شده بود ، مجسم می کرد.
ــ دنی من با صاحبکارت صحبت کردم . اون می گفت تو یکی از جد ی ترین کارگرهاشی .
ــ متشکرم اقا .
اگر دنی مقابل توهی در دفتر کار او بود ، دستهایش را با حرکتی تب آلود به نشانه ی قدرشناسی
به هم می مالید ،چشمان آبی کمرنگش را اشکی آلود می کرد و لبخند شتاب زده بر لبانش می نشاند .
اما حالا وقیحانه پشت تلفن سکوت کرد.
ــ دنی لازم نیست دوشنبه برای دادن گزارش بیای . سرم خیلی شلوغه و می دونم که می تونم بهت امیدوار باشم. هفته ی آینده می بینمت.
ــ چشم آقا .
دنی گوشی را گذاشت کاریکاتور لبخندی روی صورت و گونه های برجسته اش نقش بست.
اونخستین سرقتش را در دوازده سالگی انجام داده ، و نیمی از سی و هفت سال سنش را در زندان گذرانده بود . پوستش برای همیشه رنگ پریدگی زندانی ها را به خورد گرفته بود.
او با نگاه اغذیه فروشی را ازنظر گذراند . میزهای ازمد افتاده که دورش صندلی فلزی چیده شده بود،پیشخوانی از جنس فورمیکای سفید ،صفحه ای که خوراکی های مخصوص روی آن اعلان شده و مشتریهای دائمی که لباس مرتب پوشیده بودند و نان برشته یا غلاتشان را درحال خواندن روزنامه می جویدند . او داشت تصور می کرد که دوست دارد با این محل و با مایک توهی چه کند،که صاحب اغذیه فروشی رؤیایش را به هم ریخت.
ــ هی ،آدلر ،تکون بخور . سفارش ها خودشون تحویل داده نمی شن .
ــ بله آقا .
دنی در حالی که کت و کارتن حاوی پاکت های کاغذی را بر می داشت ، اندیشید:
بله آقا ،امیدوار باش تا موقعی که وقتش بشه .
وقتی برگشت ، صاحبکارش پای تلفن بود . او باقیافه ی عبوس همیشگی به دنی نگریست .
ــ قبلاً گفته بودم نمی خوام توی ساعت های کاری کسی بهت تلفن بزنه .
و ناگهان گوشی را به سمت دنی پرت کرد.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
#9
تنها کسی که آنجا به او تلفن می کرد ، مایک توهی بود . دنی زیر لب الویی گفت و "سلام دنی" خفه ای شنید. فوراً صدا را شناخت . چارلی سانتیونی بزرگ بود . ده سال پیش ،دنی با چارلی بزرگ در یک سلول بود و او یکی دو کار برایش انجام داده بود . می دانست که چارلی رابطه اش را با باند تبهکاران حفظ کرده است .
دنی به "زود باش "بی صدای صاحبکارش توجهی نکرد . دو نفر بیشر پشت پیشخوان نبودند .
میزها خالی بود، ناگهان بهش الهام شد که چارلی چیز جالبی به او پیشنهاد خواهد کرد.
ناخودآگاه به سمت دیوار چرخید و دستهایش را طوری دور گوشی گذاشت که کسی نشنود
ــ بله ؟
ــ فردا ساعت یازده . برایانت پارک ، پشت کتابخونه . یه شورلت مشکی 84 .
دنی متوجه شد که وقتی صدای کلیک پایان مکالمه را نشان داد ، ازته دل خندید.



در طول آخر هفته ی برفی سیموس لامبستون درآپارتمان خانوادگی اش در کوچه هفتاد و یکم
خیابان وست اند بست نشست . جمعه بعدازظهر به متصدی بار تلفن زده بود
ــ ناخوشم . از متی بخواه تا دوشنبه جای من وایسه .
در طول جمعه شب مثل خرس خوابیده بود .از لحاظ روحی خسته بود اما شنبه صبح با احساس ترسی شدید از خواب بیدار شده بود.
پنجشنبه راث با اتومبیل به بوستون رفته بود و می بایست تا یکشنبه آنجا می ماند.کوچکترین دخترشان جینی دانشجوی سال اول دانشگاه ماسا چوست بود . چک سیموس برای شهریه ی شش ماهه ی دوم به دلیل نداشتن موجودی برگشت خورده بود . راث یک وام اضطراری از شرکتش گرفته بود همراه چک جایگزین با هول و ولا به بوستون رفته بود . پس از تماس وحشت زده ی جینی ،آن دو با هم دعوایی کرده بودند که احتمالاً تا پنج خانه آن طرف ترهم شنیده شده بود.
سیموس زوزه کشان گفته بود:
ــ آخه چی شده ؟من هرکاری از دستم برمیاد ، می کنم . کاسبی خوب نیست . با سه تا بچه ی دانشگاهی تقصیر منه که کف گیرمون به ته دیگ خورده ؟ خیال می کنی می تونم با شعبده بازی پول بسازم ؟
آن دو رو در روی یکدیگر قرار گرفته بودند،ترسیده ،خسته و نا امید . او از تنفری که درنگاه راث می خواند ،تحقیر شده بود.
می دانست داغون شده است .شصت و دو سال . قامت یک متر و هشتاد سانتی متری اش را بزور ورزش های دراز و نشست و هالتر حفظ کرده بود . اما حالا شکمی پیدا کرده بود که خیال نداشت فرو برود و موهایش که سابقاً بلند و پرپشت بود،تنک و زرد شده بود عینکش ظاهر پف کرده ی چهره اش را تشدید می کرد . اما گاهی در آیینه نگاه می کرد و سپس به عکس عروسی شان،که در آن او و راث درعنفوران جوانی و خوش لباسی بودند و دیوانه وار عاشق . در آن دروان کار و کاسبی میکده سکه بود و با اینکه او تا جایی که می شد
قرض گرفته بود ،شک نداشت می تواند همه را ظرف دو سال برگرداند .
پس از آنچه با اتل تحمل کرده بود ،آرامش راث و علاقه اش به نظم و ترتیب برایش پناهگاه بود.
او به وکیلش که می خواست نگذارد او پرداخت مستمری مادام العمر را قبول کند ، اظهارکرده بود:
ــ تا اخرین شاهی پولم را میدم تا آرامش داشته باشم .
تولد مارسی عمیقا خرسندش کرده بود . دو سال بعد لیندا ناخواسته به دنیا آمده بود و وقتی جینی پس از او آمد ،آن دو درحالی که به چهل و پنج سالگی نزدیک می شدند،منقلب شده بودند . اندام رعنای راث پهن شده بود . از وقتی اجاره ی میکده دو یا حتی سه برابر شده و مشتری های قدیمی به محله ها ی دیگر می رفتند،
چهره ی گشاده ی همسرش حالت نگرانی همیشگی به خود گرفته بود . راث خیلی دلش می خواست به دخترها خدمت کند . و چیزهایی به آنان بدهد که خودشان نمی توانستند فراهم کنند.
او اغلب به راث حمله می کرد :
ــ چرا به جای یه عالمه اسباب بازی یه خونه ی شاد به اونا نمی دی ؟
این سال های اخیر هزینه ی تحصیل وحشتناک شده بود . پول کمی درمی آوردند . و این هزار دلارهایی که هر ماه به حساب اتل ریخته می شد ، تا زمانی که او زنده بود یا دوباره ازدواج می کرد ، عامل اختلاف شده بود ،موضوعی که تمام مدت راث را می خورد . راث ذله اش می کرد:
ــ تور رو خدا دوباره برو دادگاه به قاضی بگو نمی تونی هزینه ی تحصیل بچه هات رو بدی و اون انگل کلی پول در میاره . اون احتیاجی به پول تو نداره . اونقدر در میاره که نمی تونه خرج کنه.
آخرین جر و بحث هفته ی گذشته شان ازهمه بدتر بود .راث در روزنامه خوانده بود که اخیراً اتل قراردادی نیم میلیون دلاری پیش پرداخت امضاء کرده ست . اتل گفته بود کتاب مورد بحث دینامیتی است که به دنیای مد پرتاب خواهد شد.
این برای راث قطره ی آبی بود که باعث لبریز شدن ظرف شد . این و چکی که به دلیل بی محل بودن برگشت خورده بود .
ــ تو میری به دیدن این....این...
راث هرگز فحش نمی داد .اما انگار ازته دل ناسزا را فریاد میزد
ــ باید به اون بگی که من میرم وقابع نگارها رو پیدا می کنم و براشون تعریف می کنم که او شیره ی
تو رو می کشه . دوازه هزار دلار درسال ،به مدت بیست سال!
صدای راث در هرسیلاب بالاتر می رفت:
ــ من دیگه نمی خوام کار کنم . شصت و دو سالمه .بزودی عروسی دخترهامون می شه .اگه این وضع ادامه پیدا کنه، وقتی می خوایم بریم توی قبر بیچاره ایم .باید بهش بگی که کلی پشت سرش حرف می زنن .
تصور نمی کنی مجله های عزیزش از اینکه یکی از نویسنده های زنشون از شوهر سابقش اخاذی می کنه ،مورد انتقاد قرار می گیرن ؟
ــ این اخاذی نیست . مستمیری خوراکه.
سیموس کوشیده بود لحنی منطقی بگیرد .
ــ اما باشه ،میرم سراغش .
راث بایستی یکشنبه اواخر بعد از ظهر برمی گشت . ظهر ،سیموس از هپروت بیرون آمد و شروع کرد به نظافت آپارتمان .دو سال پیش آنان خدمتکاری را که هفته ای یک بار به خانه شان می آمد ، رد کرده و اکنون کارها را تقسیم کرده بودند ، البته در اثر غرولند های راث . او می نالید:
ــ جارو کشیدن آخر هفته دقیقاً همون چیزیه که بعدازمچاله شدن تو متروی خیابان هفتم بهش احتیاج دارم
هفته ی گذشته او ناگهان زده بود زیر گریه :
ــ دیگه نمی تونم .
ساعت چهار آپارتمان کم و بیش مرتب شده بود . آنجا احتیاج به رنگ داشت .لینو لئوم آشپزخانه کهنه شده بود . ساختمان به صورت مشاع فروخته شده بود اما آنان امکان خرید آپارتمان شان را نداشتند . بیست سالی که بجز فیش های اجاره ،چیزی برایشان باقی نمانده بود .
سیموس پنیر وشراب را روی میز اتاق نشیمن گذاشت .اثاثیه کهنه و ساییده بود اما در نور کمرنگ
اواخر بعد از ظهر ،تأثیر بدی نمی گذاشت . تا سه سال دیگر ،جینی تحصیلات متوسطه اش
را تمام می کرد . مارسی آخرین سال دانشگاه بود . لیندا تازه وارد دانشگاه شده بود . سیموس اندیشید:
گذروندن زندگی با امید.
هر چه به ساعت بازگشت راث نزدیکتر می شد ، دستان سیموس بیشتر می لرزید . آیا راث متوجه چیزی متفاوت در او می شد؟
راث ساعت پنج و ربع رسید و با لحنی ستیزه جویانه اعلام کرد:
ــ ترافیک وحشتناک بود
سیموس درحالکی که می کوشید به لحن صدایش توجهی نکند ،پرسید:
ــ چک تضمین شده رو به اونا دادی و تعریف کردی که چه اتفاقی برای اون یکی افتاده ؟
این آهنگ صدایش مخصوص توضیحات پر هیاهو بود.
ــ البته بذار یه چیزی رو بهت بگم موقتی برای ناظم تعریف کردم که اتل لامیستون بیست ساله هرماه ازتو مقرری خوراک می گیره ،خیلی منقلب شد . اونا شش ماه پیش اتل رو به میز گردی توی دبیرستان دعوت کرده بودن و اتل بحث مفصلی در مورد برابری حقوق زن و مرد براشون کرده بود .
راث گیلاس شرابی را که سیموس به سویش دراز کرد ، پذیرفت و جرعه ای بزرگ نوشید.
سیموس با تعجب متوجه شد راث عادت اتل را گرفته است که وقتی عصبانی بود ، بعد از اتمام هرجمله زبانش را روی لبانش می کشید.
آیا حقیقت داره که آدم همیشه با همون فرد ازدواج می کنه ؟ از این اندیشه نزدیک بود خنده ای عصبی کند
راث بسردی گفت :
ــ خوب ،جدی صحبت کنیم .اونو دیدی؟
خستگی عظیم برسیموس غالب شد.خاطره ی صحنه ی آخر...
ــ بله دیدمش.
ــ خوب ؟
سیموس محتاطانه کلماتش را برگزید.
ــ تو حق داشتی . اون نمی خواست همه دنیا بفهمن بیست ساله مستمری خوراک می گیره .دیگه کاری به کارم نداره .
راث با چهره ای متغیر گیلاس شرابش را پایین گذاشت
ــ نمی تونم اینو باور کنم . چطوری تونستی راضیش کنی؟
خنده ی تحقیر آمیز و نیشدار اتل درمقابل تهدیدها و التماس های او ،جوشش خشم اولیه ای که بر او غالب شد، نگاه وحشت زده ی همسرسابقش ...آخرین تهدیدی که اتل برزبان آورده بود....اوه ،خدایا ....
ــ از فردا وقتی اتل برای خرید لباس های گرون قیمت به مزون نیو کرنی میره و با حرص و ولع توی رستوران های لوکس غذا می خوره ، این تو نیستی که پولش رو می دی .
خنده ی فاتحانه ی راث زمانی که کلمات او در ذهنش نفوذ می کرد ، پرده ی گوش هایش را سوراخ کرد .
سیموس گیلاس شرابش را زمین گذاشت و به آرامی از همسرش پرسید :
ــ چی باعث شد اینو بگی ؟
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#10
شنبه صبح بارش برف متوقف شده و خیابانها کم و بیش قابل عبور شده بود .نیو تمام لباسها ی اتل را به بوتیک
برد .
بتی شتاب زده برای کمک به سوی او رفت :
ــ نگین که هیچ کدوم رو دوست نداشته ؟
نیو گفت:
ــ ازکجا بدونم ؟ کوچکترین اثری از حضورش توی آپارتمانش نبود راستش رو بگم بتی وقتی فکر می کنم که چقدر عجله کردیم از ته دل می گم بره به درک .
روزی شلوغ بود . آنان در تایمز یک آگهی داده بودند که پیراهن های طرحدار و بارانی ها را نشان می داد و باز تابش پر شور بود چشمان نیو از مشاهده ی فروشنده هایش که ارقام فروش را ثبت می کردند ،برق می زد یک بار دیگر در دل از سالوا تشکر کرد که شش سال پیش او را راهنمایی کرده بود .
ساعت دو ، اوژنیا مانکنی قدیمی از نژاد سیاه که دستیار نیو شده بود ، به او یادآوری کرد که ناهار نخورده است و او به نیو پیشنهاد کرد:
ــ توی یخچال ماست دارم .
نیو که همان لحظه از کمک به یک ازمشتری های خصوصی اش در انتحاب پیراهنی چهار هزار دلاری برای مادر عروس فارغ شده بود لبخندی کوتاه زد:
ــ می دونی که از ماست متنفرم ممکنه بگی یه ساندویچ تن با سبزی و یه کوکای رژیمی برام بیارن ؟
و دو دقیقه بعد که سفارش به دفترش رسید، متوجه شد که چیزی نمانده بود تا از گرسنگی بمیرد.
نیو به پادویی که برای آوردن غذا آمده بود گفت :
ــ این بهترین ساندویچ تن و سبزی نیویورکه ، دنی .
لبخندی اجباری چهره ی پریده رنگ دنی را چال انداخت :
ــ هر چی شما بگین ، دوشیزه کرنی .
نیو در حالی که بسرعت ناهارش را می خورد ، شماره تلفن اتل را گرفت . باز هم اتل جواب نداد . در طی بعدازظهر منشی چندین بارکوشید با اوتماس بگیرد و در پایان روز نیو به بتی گفت:
ــ من بازم همه ی اینا رو می برم خونه . نمی خوام یکشنبه م رو با اومدن به بوتیک خراب کنم ، چون اتل یهو تصمیم می گیره سوار هواپیما بشه وتمام چیزهاش رو ده دقیقه ای می خواد .
بتی با لحنی تمسخر آمیز گفت:
ــ تا اونجایی که من اونو می شناسم ،اگه به هواپیما نرسه ، هواپیما رو مجبور می کنه بیاد سالن انتظار مسافرها دنبالش.
هر دو زدند زیر خنده ، و بتی به آرامی ادامه داد:
ــ اون پیش احساس های عجیبی رو که بعضی وقت ها به تو دست میده ،یادت میاد، نیو؟ قسم می خورم اونا مسریه. اتل هر قدر هم اعصاب خرد کن باشه . هیچ وقت این طور رفتار نمی کنه .



شنبه شب ،نیو و مایلز برای شنیدن موسیقی «پاواروتی » به تئاتر « مت » رفتند .
وقتی پیشخدمت جینجرمن صورت غذای شام بعد از تئاتر را می آورد ، مایلز گله کرد:
ــ تو باید با کسی غیر از من بیرون بری .
نیو نگاهی به او انداخت :
ــ گوش کن ،مایلز ، من از فرصتهایم برای بیرون رفتن استفاده می کنم . می دونی ،هر وقت یه آدم مهم توی زندگیم پیدا بشه ،فوری می فهمم ،دقیقاً همان طور که تو و مامان فهمیدین .حالا ،تو باید برام میگو سفارش بدی .

مایلز معمولاً زود به مراسم عشاء ربانی یکشنبه ها می رفت . نیو دوست داشت دیر از خواب بلند شود و به مراسم اصلی عشاء ربانی در کلیسای جامع برود . وقتی نیو بلند شد ،از مشاهده ی مایلز با روبدوشامبر در آشپزخانه تعجب کرد . پرسید :
ــ دین و ایمان را کنار گذاشتی ؟
مایلز کوشید لحنی گستاخانه به خود بگیرد .
ــ نه دلم می خواست امروز با تو برم .
نیو گفت :
ــ این تمایل ناگهانی ربطی به آزادی نیکی سپتی داره ؟
و آهی کشید و ادامه داد :
ــ زحمت جواب دادن را به خودت نده .
بعد از مراسم آن دو تصمیم گرفتند در کافه ی «آرتیستز » چاشت بخورند و سپس به تماشای فیلمی در سینمای محله رفتند .به خانه که بازگشتند ،نیو دوباره شماره اتل را گرفت ،صبر کرد تا تلفن چندین بار زنگ زد سپس شانه هایش را بالا انداخت و شروع کرد به مسابقه ی همیشگی با مایلز که کی زودتر جدول کلمات متقاطع را حل می کند .
بعد از اخبار ساعت یازده شب ،نیو در حالی که روی صندلی مایلز خم می شد تا بر فرق سر او بوسه بزند ،آهی کشید و گفت :
ــ روز خوبی بود .
و از حالت چهره ی مایلز متعجب شد که می گفت :
ــ چیزی نگو .
مایلز لبانش را به هم فشرد .او می دانست که نیو حق دارد .نزدیک بود بگوید:
ــ حتی اگه فردا هوا خوب بود ،ترجیح میدم تنهایی برای دویدن نری .


[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}