خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان " برایت میمیرم " نوشته : لیندا هووارد

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #1
رمان " برایت میمیرم " نوشته : لیندا هووارد
فصل اول

بیشتر مردم ، تشویق کننده ها رو جدی نمیگیرن . فقط اگه میدونستن ...
من یه دختر کاملا امریکایی هستم . اگه به عکسی که تو کتاب پایان سال تحصیلی هست نگاه کنین ، یه دختری رو میبینن با موهای بلند و بلوند ، برنزه ، و یه لبخند گنده که دندان های بی نقصش رو نشون میده ، که اونم نتیجه ی هزینه کردن هزاران دلار برای ارتودنسی و شوینده های فلوراید هست . منظورم دندون هامه . اعتماد به نفس خانواده های بالاتر از سطح متوسط جامعه رو دارم . امکان نداره اتفاق بدی برای من بیوفته . بالاخره من یه تشویق کننده بودم .
تصدیق میکنم که در حقیقت ، به این موضوع افتخار میکردم .
ادمای زیادی هستن که فکر میکنن تشویق کننده ها بی مغز و پر افادن ، ولی اونا ادمایی هستن که هرگز یه تشویق کننده نبودن .
من جهالتشون رو میبخشم .
تشویق کردن کار سختیه . به توانایی و قدرت نیاز داره ، و خطرناکم هست . مردم اغلب در تمرین ها اسیب میبینن . و حتی بعضی مواقع سبب مرگ هم شده .
معمولا این دخترا هستن که اسیب میبینن . پسرا پرت کننده هستن و این دختران که پرت میشن .
به طور فنی به ما " پرواز کننده " گفته میشه ، که در حقیقت خیلی احمقانه است ، برای اینکه مطمئنا ما نمیتونیم پرواز کنیم . ما به سمت بالا پرت میشیم . و ماها هستیم که ممکنه با سر بریم زمین و گردنمون رو بشکنیم .
خب ، من هرگز گردنم رو نشکوندم ؛ اما دست چپ و ترقوه ام رو شکوندم و یه بارم زانوی راستم جابه جا شده بود . شمار پیچ خوردگی ها و کبودی ها که از دستم در رفته . اما من ، بالانس خیلی خوبی دارم و همچنین ، پاهایی قوی . و هنوزم میتونم پشتک بارو بزنم و پاهام رو 180 باز کنم .
در ضمن ، با بورسیه ی تشویق کنندگی به دانشگاه رفتم .
خب ، به هر حال ، اسم من بِلر مالوری هست . اره ، میدونم .: اسمم مال سوسولاست . به موهای بلوند و تشویق کننده بودنم میاد . نمیتونم کاریش کنم . این اسمیه که والدینم روم گذاشتن .
اسم بابامم بلر هستش ، برا همین فکر کنم باید خوشحال باشم که منو بلر کوچک صدا نکردن . فکر کنم که تو جشن اخر سال ، به عنوان ملکه انتخاب نمیشدم ، اگه اسمم بلر هنری مالوری کوچک بود .
به اندازه ی کافی از بلر الیزابت راضی هستم ، ممنون . منظورم اینه که هستن ادمایی که اسم بچشون رو مثلا هومر میزارن . بابا بیخیال . به نظر من که یه جورایی عادلانست اگه اون بچه ها وقتی بزرگ شدن ، والدینشون رو بکشن.
که البته این حرف ، این موضوع رو میکشه وسط که من شاهد یه قتل بودم .
در حقیقت این دو تا موضوع شبیه هم نیستنا ولی خوب به هم ربط دارن .
اوه مثل این که برای پرنسس های تشویق کننده هم اتفاق های بد میوفته . بالاخره من قبلا ازدواج کرده بودم ، مگه نه ؟
درست بعد از تموم شدن دانشگاه ، با جیسون کارسون ازدواج کردم ، برای همین به مدت 4 سال اسمم بلر کارسون بود . اون موقع باید عقلم رو کار مینداختم که با یه ادمی که اسم و فامیلش رو یه ریتمن ازدواج نکنم ، اما یه چیزایی هستن که شما فقط با تجربه میتونین اون ها رو بدست بیارین . جیسون بدجور غرق سیاست بود . انجمن های دانشجویی ، مبارزات انتخابی برای پدرش که عضو مجلس بود . عموش که شهردار بود ، و غیره و غیره . جیسون انقدر خوش قیافه بود که میتونست راحت باعث شه دخترا به لکنت بیوفتن . بدیشم این بود که خودش اینو میدونست . موهای ضخیم و بلوندی داشت . صورتش رو انگار تراشیده باشن . چشم های ابی تیره ، و بدنی که تو بهترین شکل نگهش میداشت . به جان کندی کوچک فکر کنین . البته منظورم ار نظر بدنیه .
برا همین ما ، با موهای بلوند و دندان های سفید کاملا مچ هم بودیم . و بدن من هم کاملا مناسب بود . دیگه به جز ازدواج کردن چی کار میتونستیم بکنیم ؟

4 سال بعد ، با توافق از هم جدا شدیم و یه نفس راحت کشیدیم . بالاخره ما به جز قیافه هامون تو هیچ مورد دیگه ای با هم تفاهم نداشتیم . و من واقعا فکر نمیکنیم که این پایه ی خوبی برای ازدواج باشه ، شما چطور ؟ اون میخواست که ما بچه دار شیم ، تا اون برای مبارزه ی انتخاباتیش که سعی میکرد جوان ترین عضو مجلس ایالت بشه ، همه فکر کنن که اون ادم خانواده داریه . اگه دوست دارین بدونین ، این موضوع بدجور رو اعصابم میرفت . چون قبلش همش مخالف داشتن یه بچه بود و حالا یهویی بچه دار شدن یه امتیاز بود برای مبارزات انتخاباتیش ؟ بهش گفتم میتونه بره بمیره . تو توافق نامه ی طلاقمون ، من مثل یه راهزن شده بودم . شاید باید یه کم احساس گناه میکردم ، منظورم اینه که این چندادن زنانه نیست که رو دوپای خودت وایستایی ، و خودت همه چیز رو اجرا کنی و از این جور چیزا . و درحقیقت من به همه ی این چیزا اعتقاد دارم ، ولی میخواستم جیسون رو عذاب بدم . میخواستم تنبه اش کنم . چرا ؟
چون تو تعطیلات سال نو ، وقتی که کل خانواده تو پذیرایی نشسته بودن و داشتن بازی بولینگ رو تماشا میکردن ، مچش رو گرفته بودم ، وقتی که داشت خواهر کوچیکم _ جنیفر _ رو میبوسید .
اون موقع جنی 17 سالش بود .

خب ، عصبانی بودنم باعث نشده بود که از سرعتم کم بشه . وقتی که اون دوتا رو تو اتاق غذا خوری دیدم ، اروم اروم ازشون دور شدم و دوربینی رو که دائما برای البوم مبارزات انتخاباتی جیسون ازش استفاده میکردیم _برای کارهای خانوادگی ، جشن ها مون ، تماشای فوتبال و ... _ رو برداشتم . جیسون از هر چیزی برای برنده شدنش استفاده میکرد . به هر حال ، یه عکس خیلی خوب از بوسه ی جیسون و جنی گرفتم _ اونم با فلاش _ که اون بدونه من مچش رو گرفتم . چی کار میخواست بکنه ، جلوی پدرم بیوفته دنبالم و به زور دوربین رو ازم بگیره ؟ عمرا . برا اینکه اولا باید توضیح میداد ، و میدونست که نمیتونه رو من حساب کنه که دروغش رو تایید کنم . و دوم اینکه ، پدرم ، برای اینکه اون جرات کرده یکی از عزیز دوردونه هاش رو اذیت کنه ، با مشت و لگد میفرستادش بیرون . به این موضوع اشاره کرده بودم که من سوگلی بابامم ؟
برای همین درخواست طلاق دادم و جیسون هم مجبور شد هر چی که میخواستم رو بهم بده ، با یه شرط . این که منم بهش اون عکس و نگاتیو رو بدم . خوب ، حتما ، چرا که نه ؟ حالا انگار من خودم ازش کپی نگرفته بودم .
شاید جیسون فکر کرده بود که من احمق تر از این حرفام که همچی کاری رو انجام بدم . هیچ وقت نباید رقیبت رو دست کم بگیری . و دقیقا به همین دلیل بود که فکر میکردم جیسون تو سیاست به هیچ جایی نمیرسه .
به مامان گفتم که جنی گذاشته جیسون اون رو ببوسه . فکر نمیکردین که بزام با این کارش قصر در بره ؟ نه اینکه من جنی رو دوست نداشته باشم ، اما اون کوچیکه ی خانواده بود و فکر میکرد که هر چیزی که دلش بخواد رو میتونه بدست بیاره . گهگاهی باید بهش نشون داده میشد که این طورام نیست . و به این هم توجه کرده بودم که اسم اون هم ریتم داره . جنی مالی . اسمش در حقیقت جنیفره ، اما هیچ وقت به این اسم صدا نشده ، برای همین حساب نمیشه . نمیدونم این اسم های هم ریتم چه سری توشون هست ، اما برای من خبر بد محسوب میشن . فرقش اینه که ، من جنی رو بخشیدم ، برای اینکه اون هم خون منه . اما به هیچ عنوان جیسون رو نمیبخشیدم .
بنابراین ، مامان خودش به حساب جنی رسید و اونم با صورتی پر از اشک اومد معذرت خواهی کرد و قول داد که دختر خوبی بشه و یا حداقل یه کم سلیقه اش رو بهتر کنه ، و خواهر وسطی ام ، سیانا ، که تو دانشگاه حقوق درس میخوند ، خودش مذاکره با جیسون رو حل و فصل کرد . اسم " سیانا " ظاهرا همون " جین " هستش به زبان ولزی ، اما من بهتون میگم که ، این اسم در حقیقت به این معنیه " یه کوسه ی مرد خوار با چال زنخندان " . سیانا دقیقا همین جوریه.
با فعالیت زن های خانواده ی مالوری ، خیلی سریع طلاقم رو گرفتم ، بدون اینکه پدرم بدونه چرا واقعا هممون از دست جیسون عصبانی هستیم . حالا نه این که براش مهم باشه . اگه ما عصبانی بودیم ، اونم طرف ما رو میگرفت و عصبانی میشد . مهربون نبود ؟
من از توافق نامه ی طلاقمون ، یه پول درست حسابی ازش گرفتم . ممنون . و البته ، مرسدس بنز قرمز رنگ رو هم ازش گرفتم . اما مهم پوله بود ، اونم به خاطر کاری که با اون پول کردم. یه سالن ورزشی گرفتم . به هر حال همه به ظاهرشون اهمیت میدن و من هم همه چیز رو در این باره میدونستم . سیانا پیشنهاد کرده بود که اسمش رو بزاریم " باسن های زیبای بلر " ، اما من فکر کردم این جوری مشتری هامون کمتر میشه و شاید باعث شه که مردم فکرکنن من لیپوساکشن هم میکنم . مامان اسم " بدن های عالی " رو انتخاب کرد و ما همه ازش خوشمون اومد . و این اسمی بود که روی باشگاه ورزشی گذاشتیم .

یه کم اون جا رو تغییر دادم و مجهز ترش کردم ، و بعد وقتی کارم تموم شد ، اون جا عملا " با کلاس" بودن رو نشون میداد .
شیشه ها تمیز شده بودن . تجهیزاتی که اون جا قرار گرفته از بهترین ها بودن ، دستشویی ها ، رخت کن ها و حمام ها کاملا از نو شده بودن . دو تا سونا و یه استخر کوچک هم به اون جا اضافه شده بود . و همچنین اتاقک های خصوصی برای ماساژ . اعضای " بدن های عالی " میتونستن بین کلاس های یوگا ، ایروبیک ، تا ِبو و کیک بوکسینگ ، هر کدوم رو خواستن انتخاب کنن . اگه یوگا باعث جا افتادنتون نشده بود ، میتونستین بدون خروج از ساختمان ، کلاستون رو عوض کنین و برین برای کیک بوکسینگ . و همینطور تمام کارمندام رو هم مجبور کرده بودن که کمک های اولیه رو هم یاد بگیرن . چون ممکن بود بعضی از افراد چاقی که کلسترول بالایی داشتن ، یهو برای اینکه یه شبه وزن کم کنن ، از بدنشون زیادی کار بکشن ، و دچار سکته ی قلبی و ... بشن . در ضمن ، اگه یه همچین چیزی رو تو تبلیغات میدیدی باعث میشد که بیشتر جذب اینجا بشی . همه ی هزینه ها و اموزش های کمک های اولیه ، ارزشش رو داشت .

بعد از یک ماه از افتتاح اونجا ، باشگاه من بد جور هواخواه داشت . اعضا ء اونجا یا ماهی عضو میشدن یا سالی _ که البته اگه برای یه سال عضو میشدن ، بهشون تخفیف هم میدادم . و این جوری عاقلانه هم بود ، چون باعث میشد مردم این شرایط رو بیشتر قبول کنن . و پارکینگی که برای پارک ماشین ها اونجا تعیین شده بود ، باعث موفقیت بیشتر اونجا میشد .
به هر حال این همه موفقیت باعث میشد که تا انگشت های پام احساس گرما کنم .

باشگاه ، از ساعت 6 صبح تا 9 شب باز بود و باعث میشد که هر کس ، هر وقت تونست و وقتش رو داشت برای درست کردن هیکلش به اون جا بیاد . اوایل ، کلاسای یوگا ، افسرده کننده بود ، چون تنها تعداد کمی خانم اونجا ثبت نام کرده بودن برا همین یه چند تا از بازیکن های فوتبال رو که خیلی جذاب و خوش هیکل بودن رو به مدت یه هفته استخدام کردیم . و کلی جمعیت ریختن اونجا تا بفهمن این مردای جوان و جذاب ، چی کار کردن که این قدر خوش هیکل هستن و زن ها هم سریعا سعی داشتن تو اون کلاسی که این مردای جوان هستن ، ثبت نام کنن . و بعد از یه هفته ، ثبت نامی های ِ کلاس یوگا 4 برابر شده بود .
گفته بودم که یه من یه چند واحد روان شناسی تو دانشگاه پاس کردم ؟

و حالا چند سال گذشته ، من 30 سالمه و صاحب یه بیزینس موفق که سرم رو شلوغ میکنه ولی باعث میشه که تو بهترین فرم بدنی باشم .
قبلا مرسدس قرمزم رو با یه دونه سفیدش جابه جا کرده بودم ، برای اینکه چندان عاقلانه نبود که یه زنی که تنها زندگی میکنه ، توجه مردم رو به خودش جلب کنه .
در ضمن ، دلم یه ماشین جدید میخواست . عاشق بوی نو ماشین بودم . اره ، میدونم که میتونستم یه فورد یا یه ماشین دیگه رو انتخاب کنم ، اما این جوری ، با گشتن تو خیابان ، بد جیسون رو حرص میدادم . احتمالا از قبطه ی این که مرسدس دست منه میمرد . امیدوار بودم که این طور شه . به هر حال ، مرسدس رو تو پارکینگ عمومی در قسمت جلو پارک نمیکردم ، چون دلم نمیخواست روش خط بیوفته . خودم در انتهای پارکینگ باشگاه ، یه پارکینگ اختصاصی داشتم که اون قسمت مال کارکنان بود و ورودی مجزای خودش رو داشت . قسمت مال من اونقدر بزرگ بود که ماشین دیگه ای نمیتونست نزدیک مال من بیاد و درست جلوی در ورودی هم بود . به هر حال صاحب اون جا بودن مزایای خودش رو داشت .
البته با اینکه من رئیس اون جا بودم ، دلم نمیخواست راه برم و به همه دستور بدم . به جز پارکینگ اختصاصی ، رو چیز دیگه ای ادعایی نداشتم . همین که مردم اون جا ثبت نام میکردن ، باعث میشد که من درامد زیادی داشته باشم و تصمیم های اخر رو من میگرفتم . اما خوب با از پس کارم بر میومدم . و خوب هم هوای کارکنانم رو داشتم .
ساعت 9 باشگاه رو میبستیم و خودم هم معمولا اون جا رو قفل میکردم تا کارکنانم بتونن زودتر به زندگی شخصیشون برسن .
این طور تصور نکنین که من خودم یه زندگی اجتماعی ندارم . درسته که الان به اون اندازه ای که بعد از طلاقم قرار میزاشتم ، چندان بیرون نمیرفتم ، ولی باشگاه بیشتر وقتم رو میگرفت و اون جا برای من خیلی مهم بود و خودم به کارای اون جا رسیدگی میکردم .
در نتیجه با افرادی که بیرون میرفتم ، خلاقیت نشون میدادم :
ما برای ناهار میرفتیم بیرون ، چون این جوری اگه اون یارو به اون اندازه که امیدوارم بودم ، خوب از اب در نمیومد ، راحت میشد از شرش خلاص شد . همدیگه رو میدیدیم ، غذامون رو میخوردیم و بعد هر کی میرفت سراغ زندگی خودش . دیگه این جوری نیازیم نبود که هی بهانه بیاری تا مجبور نباشی به خونت دعوتش کنی .
عاقلانه اینه که برا ناهار قرار بزارین . و خوب ، اگه خوشت اومد که یه قرار درست و حسابی میزاری برای یکشنبه ها ، که باشگاه اون روز تعطیل بود .
به هر حال ، تو اون شبی که بحثش شده بود _ گفته بودم که شاهد یه قتل بودم ، مگه نه ؟ _ مثل همیشه همه ی درها رو بستم . یه کم دیر شده بود ، چون داشتم حرکات ژیمناستیکم رو تمرین میکردم . به هر حال شاید یه روز مجبور باشی پشتک بارو بزنی .
انقدر تمرین کردم که عرقم دراومد ، در نتیجه مجبور شدم که دوش بگیرم و موهام رو بشورم . بعدشم به سمت در ورودی کارکنان رفتم . چراغ ها رو خاموش کردم ، در رو باز کردم و یه قدم به سمت بیرون برداشتم .




امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۹-۳-۱۳۹۴ ۰۴:۴۲ عصر، توسط ایران دخت.)
۱۹-۳-۱۳۹۴, ۰۴:۲۰ عصر
یافتن سپاس نقل قول
4 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
mozhgan57, vidia, mahgolak, نم نم بارون
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #2
RE: رمان " برایت میمیرم " نوشته : لیندا هووارد

اوه صبر کنین ، الان درباره ی نیکول باهاتون صحبت نکردم و هیچ توضیحی درباره اش ندادم.
نیکول _ که میگفت منو نیکی صدا کنین _ یه خاری در درون چشم من بود . یه سال پیش بود که به " بدن های عالی " پیوسته بود و بلافاصله هم شروع کرده بود به دیوانه کردن من . البته یه چند ماهی طول کشید تا متوجه این موضوع بشم . نیکول یکی از اون صداهای ِ نازک و نسیم مانندی داشت که باعث میشد مردهای قوی هم جلوش اب بشن . و باعث میشد که من بخوام خفش کنم . این تقلید صداها از روی مرلین مونرو چی بود که باعث جلب توجه مردا میشد ؟
البته ، بعضی از مردها .
شیرینی و جذابیت نیکول هم تقلبی بود . جای تعجب داشت که وقتی اون حرف میزد ، بقیه شکرک نمیزدن . خدا رو شکر هی انگشت هاش رو تو موهاش نمیکرد . و این به این خاطره که من این کارو نمیکردم _ البته اگه از دست یه نفر کفری نباشم .
عموما بیشتر حرفه ای رفتار میکنم .
فهمیدین . نیکول به تقلید کار بود . و من اون کسی بودم که اون ازش تقلید میکرد . اولش مدل موهام بود . موهای طبیعی اش بلوند تیره بود ، اما دو هفته بعد از عضویتش در باشگاه ، موهاش بلوند طلایی شد . با رگه های بیرنگ . در حقیقت ، درست مثل مال من . اون موقع واقعا متوجه نشدم ، چون موهاش به بلندی مال من نبود . ولی بعد از چند مدت، با مچ شدن موهامون ، فهمیدم که رنگ موهاش درست مثل مال منه . بعدشم شروع کرد که موهاش رو بالای سرش ببنده تا وقتی داشت کار میکرد نریزه تو صورتش .
حدس بزنین چه کس دیگه ای موقع کارش موهاش رو جمع میکرد ؟
وقتی میرم سر کار ، ارایش چندانی نمیکنم ، چون وقت تلف کردنه . اگه یه دختر به اندازه ی کافی بدرخشه ، ارایشش به چشم نمیاد . در ضمن ، من پوست خوبی داشتم ، با ابروهایی زیبا و مژه هایی بلند . برا همین بدون ارایش بودن برام مهم نیست . هر چند ، عاشق لوسون هایی بودم که باعث لطافت و درخشش پوست میشد .
نیکول یه بار ازم پرسید که از چه لوسیون ی استفاده میکنم ، و منم مثل احمق ها بهش گفتم .
روز بعدش ، پوست اونم برق میزد .
لباسایی که میپوشید شبیه مال من شد، کفش هاش مثل مال من شد ، گرم کننده های ساق پاش مثل مال من شد . و در بقیه اوقات هم با شلوار یوگا ، جست و خیز میکرد . و واقعا هم منظورم جست و خیره . فکر نمیکنم که اون یه دونه سوتین هم داشته باشه . و متاسفانه ، یکی از اون زنایی ام بود که باید از سوتین استفاده میکرد . مردهای عضو باشگاه ( عاشق اینم که بگم مرد ها هم عضو اونجا بودن ) به نظر بد جور از این نمایش لذت میبردن .
بعدشم اون یه ماشین سفید خرید .
مرسدس نبود ، بلکه یه موستانگ بود ، اما خب ... به هر حال سفید بود و سریع . دیگه چقدر تابلو تر از این میتونست باشه ؟ شاید باید از این موضوع خوشحال باشم ، اما نبودم . این طور نبود که چون نیکول من رو دوست داشت و تحصینم میکرد ، داشت ادام رو در میاورد . به نظرم اون از من متنفر بود .
از اون جایی که باشگاه من یه مکان عمومی بود ، مجبور بودم که بزارم هر کسی که میخواد اون جا عضو شه ، که در حالت عادی مشکلی نبود . اما خب ... البته یه شرطی هم تو قرارداد عضویتمون بود _ که همه ی اعضایی که عضو میشدن اون رو امضا میکردن _ اونم این که اگه 3 عضو دیگه ی باشگاه ، درباره ی رفتار یه عضو دیگه ، یا مسائل دیگه ، در هر موقعی از سال ازش شکایت میکردن ، اون کسی که ازش شکایت شده بود ، وقتی مهلت قراردادش تموم میشد ، دیگه نمیتونست اون جا ثبت نام کنه .
و من اون قدر حرفه ای بودم که خودم نگیرم نیکول رو بندازم بیرون ، فقط به این دلیل که بد رو اعصابم راه میرفت . حرص میخوردم ، اما تحمل میکردم . اما نیکول ، زن های دیگه رو هم عصبانی کرده بود . رختکن رو کثیف کرده بود و گذاشته بود بقیه بیان اون جا رو تمییز کنن . درباره ی ظاهر زن هایی که چندادن فیت نبودن ، از خودش نظر داده بود . و کارهای دیگه . زیاد کسی حرف نمیزد ، اما بالاخره یه چند تا از زن ها اومدن و ازم خواستن که اون رو اخراج کنم . خدا رو شکر . و تعداد شاکی هاش هم خیلی بیشتر از تعداد تعیین شده بود و وقتی عضویتش به پایان رسید ، تونستم بهش بگم _ البته با ارامش _ که عضویتش تمدید نمیشد . اون مجبور بود کمدش رو خالی کنه و از اون جا بره .
و نتیجه این شد که اون چنان جیغی کشید که فکر کنم گاو های شهر بغلی هم که داشتن تو علفزار میچریدن ، صداشو شنیدن .
منو هرزه ، فاحشه و شهوت پرست صدا کرد . این اولش بود و تازه گرم شده بود . صدای داد و فریاد ش بلند و بلند تر میشد و توجه همه ی افرادی که تو باشگاه بودن رو به خودش جلب کرده بود . و فکر کنم اگه نمیدونست که من از نظر بدنی از اون قوی ترم ، یه دست مشت و لگدم بهم میزد . ولی فقط هر چی رو میزم بود رو ریخت زمین و رفت بیرون . جهنم . منم وکیلم رو در جریان میزاشتم . سیانا با این که جوون بود ، ولی حسابی کار بلد بود و اصلانم ناراحت نمیشد که بخواد باهات درگیر بشه .
ما این خصوصیت رو از مادرمون به ارث بردیم .
زنایی که اونجا جمع شده بودن ، شروع به دست و هورا کردن . مرد ها هم کمی گیج میزدن . عصبانی بودم ، چون نیکول رختکنش رو تمییز نکرده بود ، و من مجبور بودم دوباره بزارم برگرده تا وسایلش روجمع کنه . و فکر کردم که از سیانا بپرسم ایا میتونم کاری کنم که نیکول مجبور شه برای اومدن به این جا یه قرار ملاقات بزاره و من از پلیس در خواست کنم که در هنگام جمع کردن وسایلش اونجا حضور داشته باشن .
بقیه ی روز عالی بود . بالاخره از شر نیکول خلاص شده بودم . اصلا دیگه برام مهم نبود که خودم مجبور بودم خرابکاریش رو جمع کنم . اون رفته بود ، رفته بود . رفته بود .

اوکی این توضیحی بود که باید درباره ی نیکول میدادم . برگردیم به شب واقعه . گفتم که رفتم سمت در و غیره و غیره .

یه دونه چراغی که تو پارکینگ بود ، کمی اونجا رو روشن میکرد ولی سایه های زیادی هم ایجاد شده بود . بارونم نم نم شروع کرده بود به باریدن ، که باعث شد زیر لبی فحش بدم . چون ماشینم کثیف میشد و بد تر از همه این که مه هم گرفته بود . بارون و مه ترکیب خوبی نبودن . خدا رو شکر که موهام فرفری نبود و در چنین شرایطی یهو وز نمیشدن . به هر حال اگه قرار بود که شاهد یه اتفاق مهم باشی ، بهتر بود که خوب به نظر بیای .
در ها رو بستم و برگشتم ، اون موقع بود که متوجه ماشینی در انتهای پارکینگ شدم . یه موستانگ سفید بود .
نیکول منتظرم بود .
لعنت .
سریعا هشیار شدم _ به هر حال اون قبلا از خودش خشونت نشون داده بود _ یه قدم به عقب برداشتم ، جوری که پشتم خورد به دیوار تا اون نتونه از پشت منو بگیره . یه نگاه به هر دو طرف انداختم . هر لحظه منتظر بودم که یهو از تو تاریکی بیرون بیاد ، اما اتفاقی نیوفتاد. دوباره به ماشین نگاه کردم . فکر کردم نکنه تو ماشین نشسته و منتظره که من اونجا رو ترک کنم . میخواست چی کار کنه ، تعقیبم کنه ؟ بزنه به ماشینم و از جاده منحرفم کنه ؟ بزنه کنار و بهم شلیک کنه ؟هر کاری ازش بر میومد . بارون و مه باعث میشد که نتونم توی ماشین رو ببینم . ، اما بعدش تونستم ببینم که یه نفر در فاصله ای دور از ماشین ایستاده و موهای بلوندش رو دیدم . دست کردم تو کیفم ، تلفنم رو برداشتم و روشنش کردم . اگه یه قدم به سمتم برمیداشتم ، به 911 زنگ میزنم ( همون 110 خودمون ) .
و بعد کسی که در اون انتها ایستاده بود یه تکون خورد ، و تونستم یه سایه ی بزرگ تر و تیره تر رو در کنار نیکول ببینم .
یه مرد . اوه ، لعنتی ، یه نفر رو با خودش اورده بود تا منو بزنه . شماره 9 رو تو گوشی زدم ، و بعد 1 اولش رو .
یه صدای ناگهانی و بلند باعث شد که یه متر از جام بپرم . اولین فکری به ذهنم رسید این بود که رعد و برق زده . اما هیچ برق کورکننده ای رو ندیدم . و اون وقت بود که متوجه شدم احتمالا اون صدای بلند ، صدای شلیک گلوله بوده ، و احتمالا خودم هم هدف اون تیر بودم . از ترسم یه جیغ کشیدم و چهار دست و پا پریدم پشت ماشین قایم شدم . البته ، سعی کردم که جیغ بکشم ، اما تنها صدایی که از گلوم خارج شد ، یه صدای نازک شبیه موش بود ، که اگه انقدر نترسیده بودم ، از تولید این صدا خجالت میکشیدم .
نیکول بزرگترش رو نیاورده بود ، یه ادم کش اورده بود .
گوشیم از دستم افتاده بود و تو تاریکی نمیتونستم اونو پیدا کنم . و از اون جایی که داشتم به دور و برم نگاه میکردم ، خوب نمیتونستم دنبالش بگردم . فقط دستام رو رو سنگفرش خیابون میکشیدم تا پیداش کنم . اوه ، لعنت . نکنه ادم کشه بیاد این طرف تا ببینه واقعا تیر خوردم یا نه ؟ منظورم اینه که خوب افتادم رو زمین ، و فکر کردن به این که زخمی شدم منطقی بود . باید بخوابم رو زمین و نقش مرده ها رو بازی کنم ؟ برم زیر ماشین قایم شم ؟ سعی کنم برگردم داخل باشگاه و درو ببندم ؟
صدای روشن شدن موتور یه ماشین رو شنیدم ، و درست همون موقع که یه سدان تیره رنگ ِ 4 دره از درورودی خارج شد ، سرم رو اوردم بالا . شنیدم که کاملا از اون جا دور شد ولی نمیتونستم بگم از کدوم طرف رفته.
اون ادم کشه بود که رفت ؟ اگه کس دیگه ای تو پارکینگ بود ، احتمالا از ترس لو رفتن ، با ماشینش از اون جا خارج نمیشد . فقط ممکن بود اون ادم کشه باشه ، درسته ؟ بقیه خودشون رو از اون جا گم و گور میکردن ، درست مثل من . به نیکول میومد که چنین ادمی استخدام کنه . اصلا نیومد چک کنه ببینه من واقعا مردم یا نه . ولی ، حتی اگه اون یارو اون جا رو ترک کرده باشه ، پس نیکول کجا بود ؟ صبر کردم و گوش دادم ، اما صدای پایی نشنیدم . و نه حتی صدای روشن شدن موستانگ .
به روی شکمم خوابیدم و از کنار لاستیک های جلویی یه نگاه به دور وبر انداختم . موستانگ سفید هنوزم همون جا بود ، اما نیکول رو نمیتونستم ببینم .
و نه حتی یه نفر که بیاد ببینه صدای گلوله از کجا بلند شده و کسی اسیب دیده یا نه .
باشگاه تو یه مکان خیلی خوب بود ، با یه چند تا مغازه و رستوران که نزدیک اون جا بودن . اما خونه ای اون دور و اطراف نبود . و بیشتر مغازه و رستوران ها هم بعد از ساعت 6 تعطیل میکردن . اگه کسی ، اخر وقت از باشگاه خارج میشد و دلش میخواست که یه ساندویچ بخوره ، باید 5 بلوک دورتر از اون جا میرفت .
تا اون موقع فکر نکرده بودم که پارکینگ چقدر در زمان پایان کار اونجا ، خلوت به نظر میاد . هیچ کس دیگه ای صدای تیر رو نشنیده بود . فقط من بودم .
دو تا راه داشتم . کلید ماشینم تو جیبم بود . من دو تا دست کلید داشتم . یکی برای درهای باشگاه ، یکی برای ماشین ، برا همین میتونستم سریع بپرم تو ماشین ، در رو قفل کنم و قبل از اینکه نیکول بتونه منو بگیره ، از اون جا فرار کنم _ مگه این که درست اون سمت ماشینم وایستاده بود . که البته این طور فکر نمیکردم ولی خب هر چیزی ممکن بود . ولی خب اگه ماشینم نمیتونست جلوی اون متقلد رو بگیره چی ؟ اگه خودش بود که اسلحه دستش بود چی ؟
گزینه ی بعدی این بود که دست کلید باشگاه رو دربیارم ، در رو باز کنم و برم تو . این جور وقت بیشتری میبرد ، اما پشت در بسته امنیت بیشتری داشتم .
خب ، فکر کنم یه راه سومی هم بود ، اونم اینکه برم دنبال نیکول و بپرم سرش . اگه مطمئن بودم که تفنگ نداره همین کارو میکردم . اما نمیدونستم ، برا همین امکان نداشت قهرمان بازی دربیارم . ممکنه که بلوند باشم ، اما احمق نیستم . و تازه این جوری ممکن بود که ناخن های پام بشکنه . ممکنه دیگه .
برا همین دست بردم تا کلید باشگاه رو از تو کیفم دربیارم . کلید مال در وردی رو پیدا کردم ، و خیلی اروم و مثل یه اردک ، عقبکی به سمت در رفتم . حرکت خیلی دردناکی بود ، اما برای عضلات باسن و ران تمرین مفیدی بود . هیچ کی نپرید روم .هیچ صدایی هم نمیومد ، به جز صدای ترافیکی که دور تر از اون جا در خیابان پارکر بود . و فکر کنم این حالت یه کم ترسناک تر از اون بود که نیکول بپره رو سقف ماشین و بیاد سمت من . نه اینکه فکر کنم نیکول میتونست یه همچین کاری کنه . برای یه همچین کاری باید خیلی خیلی ژیمناستیکش بهتر از حالاش میبود . اون حتی نمیتونست 180 درجه باز کنه و اگه سعی میکرد که پشت بارو بزنه ، وزن سینه هاش میوفتاد رو صورتش .

دستام فقط یه کم میلرزن _ خیلی خب ، یه کم بیشتر از یه کم _ ولی تونستم با تلاش اول در رو باز کنم . عملا جیغ کشیدم و خودم رو انداختم تو ، که امیدوار بودم یه کم چشمم رو بیشتر باز میکردم ، چون بازوی راستم محکم خورد به دستگیره ی در. به نظرم کبود شد . اما بالاخره تو بودم ، در رو محکم بستم و قفلش کردم که مبادا خودش رو بندازه تو . متاسفانه کلید ها ی برق نزدیک در بود و منم امکان نداشت که به در نزدیک شم . از اون جا که نمی دیدم کجا دارم میرم ، دوباره شروع کردم چهار دست و پا رو زمین حرکت کردن ، و حس کردم که جلوی دستشویی زنانه مخصوص کارمندا هستم _ مال مردا اون طرف هال بود _ بعدم اتاق استراحت و در نهایت خودم رو به در سوم رسوندم که اتاق خودم بود .
بالاخره در امان بودم .
حالا که در چفت شده و دیوار بین من و اون دیوانه ی زنجیری بود ، بلند شدم ، برق رو روشن کردم بعدش تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به پلیس .
کور خونده بود اگه فکر میکرد که به خاطر این کار نمیدم بازداشتش کنن.

امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۹-۳-۱۳۹۴ ۰۴:۴۲ عصر، توسط ایران دخت.)
۱۹-۳-۱۳۹۴, ۰۴:۴۱ عصر
یافتن سپاس نقل قول
2 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
mozhgan57, vidia
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #3
RE: رمان " برایت میمیرم " نوشته : لیندا هووارد
فصل دوم

درست 4 دقیقه و 27 ثانیه ی بعد ، یه ماشین سیاه و سفید با اژیر روشن ، جلوی در پارکینگ نگه داشت . زمان دقیقشو میدونم ،برا اینکه وقت گرفتم . وقتی به 911 زنگ زدم و گفتم که یه نفر بهم تیر اندازی کرده ، انتظار داشتم که سریع پلیس اونجا حاضر بشه . خب به موقع مالیاتمو میدادم . و تصمیم گرفتم که منطقیه اگه در کمتر از 5 دقیقه اونجا حاظر باشن . نپریدم بیرون و خودم رو ننداختم رو اون مرده که لباس پلیس پوشیده بود _ میخواستم این کارو کنم ، ولی وقتی اومدن و از ماشین خارج شدن ، دستشون به روی تفنگشون بود و شک کردم که اگه به سمتشون بدوم ، بهم شلیک میکنن . دیگه برا امشب نیاز به هیچ نمایش دیگه ای نداشتم . در نتیجه ، با اینکه برق ها رو روشن کردم و در ورودی رو باز کردم ، ولی از باشگاه بیرون نرفتم و تو وایستادم . جایی که اونا بتونن منو ببینن ولی از دست اون روانی در امان باشم . همچنین ، باران دیگه شدید تر شده بود و نمیخواستم خیس بشم .

اروم بودم . هی بالا و پایین نمیپریدم و جیغ نمیکشیدم . مسلما ، ادرنالین و استرسی که بهم وارد شده بود الان داشت خودش رو نشون میداد ، چون از سر تا نوک پا میلرزیدم ، و واقعا دلم میخواست که به مادرم زنگ بزنم . اما خودمو کنترل کردم و حتی
گریه هم نکردم .
یکی از پلیسا وقتی که یه قدم عقب رفتم و گذاشتم که اونا وارد بشن ، گفت " خانم ، به ما گزارش شده که در این محل تیر اندازی صورت گرفته " . با نگاه هشیارش ، داشت کل محدوده رو نگاه میکرد . احتمالا دنبال اون ادمه بود که اسلحه داره . به نظر تو اواخر دهه 20 سالگیش بود ، با یه گردن ضخیم و بدنی که نشون میداد ورزشکاره . ولی یکی از مشتری های من نبود ، چون من همشون رو میشناختم . شاید باید بعد از این که نیکول رو دستگیر کردن ، این دور و بر رو بهش نشون میدادم .هی ، ادم نباید هیچ شانسی رو برای افزایش مشتری هاش از دست بده ، درسته ؟
گفتم " فقط یه تیر شلیک شده " . دستم رو دراز کردم . " من بلر مالوری هستم ، و صاحب اینجا "
فکر نمیکنم ادمای زیادی باشن که خودشون رو درست و حسابی به یه پلیس معرفی کنن ، برای اینکه هر دوشون به نظر یه ذره خودشون رو پس کشیدن . اون یکی پلیسه ، حتی جوان تر هم به نظر میومد . یه بچه پلیس ، اما اون زودتر خودش رو جمع کرد و باهام دست داد . مودبانه گفت " خانم " ، بعد یه دفترچه ی کوچولو از تو جیبش در اورد و اسمم رو توش نوشت . " من افسر بارستو هستم ، و ایشونم افسر اسپانگلر "
گفتم " ممنون که اومدین " و بهترین لبخندم رو تحویلشون دادم . بله ، هنوزم میلرزیدم ، اما همیشه باید ادب رو رعایت کرد . از اون جایی که واضح بود مسلح نیستم ، دیگه مثل اولش که اومده بودن محتاط نبودن . یه تاپ صورتی رنگ تنم بود و شلوار یوگای مشکی ، در نتیجه حتی جیبم نداشتم که بخوام چیزی رو توش قایم کنم . افسر اسپانگلر ، دستش رو از روی تفنگش برداشت و پرسید " چه اتفاقی افتاده ؟ "
" امروز بعد از ظهر ، یکی از مشتری هام یکم مشکل ایجاد کرده بود . نیکول گودوین " _ و افسر هم اسمش رو تو دفترچه اش نوشت _ " وقتی به این دلیل که اعضا دیگه ازش شکایت کرده بودن ، قراردادش رو دیگه تمدید نکردم ، یهو پرخاشگر شد ، و وسایل رو میزم رو ریخت رو زمین ، و بهم بی احترامی کرد و از این جور __ "
اسپانگلر پرسید " درگیری فیزیکی هم باهاتون داشت ؟ "
" نه ، اما امشب وقتی درها رو بستم ، اون منتظرم بود . ماشینش درست در انتهای پارکینگ ، پارک شده بود . جایی که کارمندا اون جا ماشینشون رو پارک میکنن . وقتی به 911 زنگ زدم ، هنوزم ماشینش اون جا بود ، ولی خوب احتمالا تا الان دیگه رفته . میتونستم اون رو با یکی دیگه ببینم که پشت ماشین من وایستاده بودن. فکر کنم یه مرد همراهش بود . صدای تیر شنیدم . پشت ماشینم ، به روی زمین افتادم ، بعدم یه نفر _ فکر کنم مرده بود _ با ماشینش از اون جا رفت . اما نیکول مونده بود ، یا حداقل ماشینش اونجا بود . خودم رو به سمت پایین نگه داشتم ، برگشتم تو ساختمان و به 911 زنگ زدم "
" مطمئنین که صدای تیر بود که شنیدین ؟ "
" بله البته " . لطفا . اینجا جنوب بودا . دقیق بگم ، تو کالیفورنیای شمالی. البته که میدونم صدای شلیک چه جوریه . خودم با یه تفنگ 22 . یه بار شلیک کردم . بابابزرگم _ بابای مامانم _ قبلا عادت داشت که منم با خودش به شکار ببره . اون وقتی 10 سالم بود از دنیا رفت ، و دیگه هیچ کس منو برای شکار نبرد . اما خب ، اون صدایی نیست که ادم بتونه فراموشش کنه ، حالا اگه تلویزیون رو فراموش کنیم که هر دقیقه اون رو بهت یاداوری میکردن .

بعد از اینکه معلوم شد هنوز هم موستانگ سفید در انتهای پارکینگ پارک شده ، افسر اسپانگلر و بارستو ، تو رادیو ها ی بامزه ی کوچولویی که که به شونه هاشون متصل شده بود ، شروع به صحبت کردن ، و در زمان خیلی کوتاهی ، یه ماشین سیاه و سفید دیگه هم وارد پارکینگ شد ، که ازش افسر واشینگتون و ویسکوسای خارج شدن .
من و دِماریوس واشینگتون با هم به یه مدرسه رفته بودیم ، و اون قبل از این که بره سراغ کارش ، یه لبخند کوچیک به من زد . ویسکوسای یه مرد کوتاه ، با شونه های پهن و تقریبا کچل بود .
به من گفته بودن که داخل بمونم _ که اصلا با این قضیه مشکلی نداشتم _ و اون 4 نفر به سمت تاریکی و بارون رفتن تا برن نیکولو پیدا کنن و ازش بپرسن که چه غلطی میکرده .
کلی حرف گوش کن شده بودم ، و وقتی افسر ویسکوسای برگشت داخل و یه نگاه تند و تیز به کل بدنم انداخت ، هنوزم از جام تکون نخورده بودم . یه کم جا خوردم . الان که وقت چشم چرانی نبود ، میدونین که ؟
مودبانه گفت " خانوم ، دوست دارین که بشینین ؟ "
منم به همون مودبانه گی جوابش رو دادم " بله ، حتما " و روی یکی از صندلی های بازدید کننده ها نشستم . مونده بودم که بیرون چه اتفاقی داره میوفته . چقدر دیگه طول میکشه تا همه چی تموم شه ؟
بعد از چند دقیقه ، ماشین های بیشتری با اژیر روشن وارد اونجا شدن
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ...

پارکینگم داشت شبیه انجمن ِ پلیس ها میشد . خدای بزرگ ، 4 تا پلیس نمیتونستن از پس نیکول بربیان ؟ باید تقاضای نیروی کمکی میکردن ؟ احتمالا دیوونه تر از اونی بود که فکرش رو میکردم . شنیده بودم که وقتی مردم دیوونه میشدن ، قدرت ماوراء الطبیعه پیدا میکنن . نیکولم که مطمئنا خل و چل بود . یه لحظه تو ذهنم تصور کردم که نیکول ، همونطور که داره به سمت من میاد تمام پلیس ها رو به چپ و راست خودش پرتاب میکنه ، و فکر کردم که شاید باید برم تو دفترم سنگر بگیرم .
البته به افسر ویسکوسای نمیخورد که بزاره من برم سنگر بگیرم .
در حقیقت داشتم فکر میکردم که اون افسره اونقدرم که فکرش رو میکردم از من حمایت نمیکنه . یه جوری انگار اون جا بود تا مطمئن شه .. من کاری نمیکنم.
اوه .
چندین سناریو ی مختلف تو ذهنم شکل گرفت . اگه اون اینجا بود تا جلوی من رو از انجام کاری بگیره ، اون وقت اون کار چی میتونه باشه ؟ دستشویی کردن ؟ انجام کارهای اداری ؟
که واقعا نیاز داشتم هر دوتاش رو انجام بدم . و برای همینم بود که مغزم اول به اینا فکر کرد . اما شک داشتم که دپارتمان پلیس به هیچ کدومشون علاقه ای داشته باشه . حداقل امیدوار بودم که افسر ویسکوسای علاقه ای به اونا نداشته باشه ، مخصوصا اولیش هم .
نمیخواستم به این چیزا فکر کنم برا همین حواسم رو جمع اوضاع حاظر کردم .

اونا همچنین به نظر اصلا براشون مهم نبود که مبادا من از جا در برم ، برم بیرون و به نیکول حمله کنم . کلا ادم خشونت طلبی نیستم ، مگه این که یکی زیادی منو تحریک کنه . تازه اونا اگه دقت میکردن میتونستن ببینن که ناخنم کاملا مانیکور شده است . و باید بگم که انگشتای خوشگلی هم دارم . نیکول اصلا ارزشش رو نداشت که ناخنم به خاطرش شکسته بشه ، پس در نتیجه اون از دست من در امان بود .
دیگه باید تابلو شده باشه که اگه دلم نخواد به یه موضوع فکر کنم ، مغزم میتونه برای ابدیت رو موضوع های دیگه کار کنه . و الان هم واقعا دلم نمیخواست که بدونم چرا افسر ویسکوسای مثل یه گارد جلو من وایستاده بود . واقعا ، واقعا نمیخواستم بهش فکر کنم .
متاسفانه ، بعضی چیزا بزرگتر از اون هستن که بشه ندیده گرفتشون ، و یهو حقیقت به مخم راه پیدا کرد . انقدر بد شکه شدم که رو صندلیم خودم رو عقب کشیدم و گفتم " اوه خدای من . اون گلوله به سمت من شلیک نشده بود ، مگه نه ؟ نیکول _ اون مرده به نیکول شلیک کرده ، مگه نه ؟ اون به __ "
اومدم حرفم رو ادامه بدم اما یهو معدم بهم پیچید ، حالت تهوع بهم دست داد و مجبور شدم اب دهنم رو محکم قورت بدم . گوشام شروع کردن به زنگ زدن و فهمیدم که الانست که یه کار ناشایست انجام بدم
مثل اینکه با صورت بخورم زمین ، برا همین سریع خم شدم و سرم رو بین زانوهام قرار دادم و نفس های عمیق کشیدم .
افسر ویسکوسای پرسید " حالتون خوبه ؟ " به خاطر صدای زنگی که تو گوشم بود ، به زور صداش رو میشنیدم .دستم رو براش تکون دادم تا بدونه هشیارم و رو تنفسم تمرکز کردم . تو ، بیرون ، تو ، بیرون . سعی کردم تظاهر کنم که تو کلاس یوگا هستم .
زنگ گوشم شروع به از بین رفتن کرد . شنیدم که در جلویی باز شد و صدای پاهایی رو شنیدم .
یکی پرسید " حالش خوبه ؟ "
دوباره دستم رو تکون داد و به زور گفتم " فقط یه دقیقه بهم وقت بدین " ولی سرم هنوز به سمت پایین بود . 30 ثانیه ی دیگه هم باز نفس های عمیق کشیدم و بعد با احتیاط بلند شدم . دوتا مرد بودن که تازه وارد شده بودن . لباسای خیابان تنشون بود و هر دوشون داشتن دستکش هاشون رو در میاوردن . به خاطر بارون لباسشون خیس شده بود ، و جای کفش هاس خیسشون زمین رو کثیف کرده بود . به طور انی نگاهم افتاد به روی خیسی براق و قرمز رنگی که بر روی یکی از دستکش ها بود ، و یهو اتاق دور سرم چرخید . سریعا سرم رو به سمت پایین خم کردم .
اوکی ، معمولا انقدر حساس نیستم ، اما از وقت ناهار تا الان هیچی نخورده بودم و الانم مطمئنا ساعت از 10 شب گذشته بود ، برا همین قند خونم افتاده بود پایین .
یکی از مردا پرسید " به گروه پزشکی نیاز دارین ؟ "
سرم رو تکون دادم " خوب میشم ، اما واقعا ممنونتون میشم اگه یکیتون لطف کنه و از تو یخچال اتاق استراحت ، یه نوشیدنی برام بیاره " به سمت اتاق اشاره کردم " اون جا است ، بعد از دفتر من . یه نوشیدنی یا چای اون جا هست "


امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۹-۳-۱۳۹۴, ۰۴:۵۱ عصر
یافتن سپاس نقل قول
1 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
mozhgan57
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #4
RE: رمان " برایت میمیرم " نوشته : لیندا هووارد

افسر ویسکوسای به سمت جهتی که نشون داده بودم حرکت کرد ، اما یکی از اون دوتا مرد گفت " صبر کن . میخوام اون ورودی رو چک کنم "
برا همین اون مرده خودش رفت و افسر سرجاش باقی موند . اون یکی مردی که تازه اومده بود ، کنارم نشست . از کفش هاش خوشم نمی اومد . شبیه پلی استر های لباس خونگی بود . مطمئن بودم که جنس خیلی خوبی داره ، اما مدلش افتضاح بود . نمیدونم چرا مردا از این چیزا خوششون میاد . به هر حال ، کفش های یارو خیس بود و اب ازش میچکید . و همینطور پاچه ی شلوارش هم خیس بود .
گفت " من کاراگاه فورستر هستم "
با احتیاط کمی سرم رو بلند کردم و دست راستم رو به سمتش گرفتم " بلر مالوری " . تقریبا نزدیک بود بگم که از دیدنتون خوشحال شدم ، ولی در حقیقت این طور نبود ، حداقل نه تحت این شرایط .
مثل افسر بارستو ، اونم دستم رو گرفت و باهام دست داد . شاید از کفش هاش خوشم نیاد ، اما دست دادنش خیلی خوب بود ، نه خیلی محکم ، نه خیلی شل و ول . ادم میتونه از دست دادن مردا خیلی چیزا رو دربارشون بفهمه .
" خانم ، میشه به من بگین که امشب اینجا چه اتفاقی افتاده ؟ "
با ادبم بود . کمرم رو راست کردم . دستکش های پلاستیکی که روشون خون بود جلوی چشم نبودن و منم نفسی از سر اسودگی کشیدم .
همه اون چیزی که برای افسر بارستو و اسپانگلر تعریف کرده بودم رو دوباره تکرار کردم . اون یکی مرده با یه بطری برگشت و حتی درش رو هم برام باز کرد .
به اندازه ای که ازش تشکر کنم و یه قلپ گنده از چایم رو بخورم ، از صحبت کردنم باز ایستادم وبعد دوباره شروع کردم به تعریف ادامه ی ماجرا .
وقتی حرفام تموم شد ، کراگاه فورستر اون یکی مرد رو هم معرفی کرد _ کاراگاه مَکِلنس_ ما هم باهام دست دادیم .
کاراگاه مکلنس یکی از صندلی های بازدید کننده ها رو کشید و با زاویه در کنار من نشست . از کاراگاه فورستر کمی سنش بیشتر بود ، یه کم سنگین تر ، با موهایی که داشت خاکستری میشد و ریش هم داشت . ولی با این که خپل و کوتاه به نظر میومد ، احساس کردم ادم محکمیه .
پرسید " وقتی در پشتی رو بستین و بیرون رفتین ، چرا اون فردی که میگین با خانم گودوین بوده ، شما رو ندید ؟ "
" قبل از این که در رو باز کنم ، چراغ راهرو رو خاموش کرده بودم "
" وقتی چراغ خاموشه ، چطور میتونین ببینین که چی کار دارین میکنین ؟ "
" یه جورایی یه کار همزمانه . حدس میزنم بعضی وقتا برای یه ثانیه تا قبل این که در رو باز کنم ، هنوز چراغ روشنه و بعضی وقتا هم این طور نیست . امشب ، من بعد از اینکه اخرین کارمندم از این جا رفت ، زنجیر در رو انداختم ، چون یه کم بیشتر موندم و دلم نمیخواست کسی وارد شه . برای همین ، کلید ها تو دست راستم بود و از دست چپم استفاده کردم تا زنجیر رو باز کنم ، و همون لحظه هم با ارنجم چراغ رو خاموش کردم " با دست هام بهش نشون دادم که چطور این کارو کردم . همه همین کارو میکنن . البته اگه دست داشته باشی ، و بیشتر مردم هم دست دارن ، درسته ؟_ بیخیال . گفتم که ذهنم خودش همین جور اوت میزنه وقتی نمیخواد به یه موضوع فکر کنه .
یه نفس عمیق کشیدم و متمرکز شدم .
" به زمان بندی درست نیاز داره ولی خوب اکثر اوقات قبل از اینکه در رو باز کنی ، برقا خاموش شده . میخواین نشونتون بدم ؟ "
کارگاه مکلنس گفت " شاید بعدا . بعد از این که در رو باز کردین چه اتفاقی افتاد ؟ "
" رفتم بیرون ، در رو قفل کردم و برگشتم . و درست همون لحظه موستانگ رو دیدم "
" قبلش ندیده بودینش ؟ "
" نه ، ماشین من درست در کنار در ورودی بود ، درضمن وقتی اومدم بیرون ، روم رو برگردونده بودم تا در رو قفل کنم "

پشت هم ازم سوال پرسید و منم بردبارانه جوابش رو دادم . بهش گفتم که چطور وقتی صدای گلوله رو شنیدم به روی زمین افتادم و لکه های کثیفی رو که بر روی لباسم بودو نشونش دادم . و این جوری بود که متوجه شدم پوست دست چپم هم کمی کنده شده . واقعا دوست داشتم یکی بهم توضیح بده که چطور با این که تا حالا حتی متوجه اش نشده بودم ، الان یهو احساس سوزش میکرد . اخم هام رفت تو هم و پوست های نازک شده رو برداشتم .
پریدم وسط سوال های بی پایانش و گفتم " من باید دست هامو بشورم "
دو تا کاراگاه به من نگاه کردن و مکلنس گفت " هنوز نه "
" من میخوام این مصاحبه رو تموم کنم "
باشه ، خیلی خب . درک میکردم . نیکول مرده بود . ما اون روز با هم بحث کرده بودیم و منم تنها شاهد بودم . اونا بر طبق صحبت های من کارشون رو میکردن و برا همین سوال پیچم کرده بودن .
یهو یاد موبایلم افتادم " اوه ، میخواستم بهتون بگما ، داشتم شماره ی 911 رو میگرفتم که صدای گلوله رو شنیدم و افتادم رو زمین ، و گوشیم از دستم افتاد . دور و بر رو گشتم ولی پیداش نکردم . میشه دور و بر ماشینم رو بگردین ؟ باید اونجا باشه "
مکلنس به سمت ویسکوسای سر خودش رو تکون داد و اون افسر هم با یه چراغ قوه تو دستش رفت بیرون . درست چند لحظه بعد با گوشیم برگشت تو و اون رو داد دست مکلنس .
گفت " افتاده بود زیر ماشین "
کاراگاه به صفحه ی گوشیم نگاه کرد . وقتی شروع به شماره گیری میکنین ، صفحه روشن میشه ، اما همون جور روشن نمیمونه ، بعد از 30 ثانیه صفحه خاموش میشه ، اما اگه شماره ای رو فشار داده باشین رو صفحه میمونه .
و حالا که تو سالن پذیرش کاملا روشن باشگاه نشسته بودیم ، اون شماره ها که من گرفته بودمشون ، حتی بدون روشن کردن صفحه هم دیده میشد .
خسته بودم ، شکه شده بودم ، حالم داشت از این موضوع بهم میخورد که نیکول عملا جلوی من تیر خورده . میخواستم عجله کنن و دست از سر من بردارن تا بتونم برم یه جای خلوت و گریه کنم . برا همین گفتم " من میدونم که تنها شاهد این ماجرا هستم ، اما چیزی نیست که بشه باهاش سرعتمون رو بیشترین کنیم ؟ مثلا شاید یه تست دروغ سنجی ؟ " این بهترین ایده ی من نبود ، چون احساس میکردم قلبم بد جور میزنه و این جوری باعث اشتباه در جواب دستگاه میشدم . سعی کردم به یه چیز دیگه فکر کنم تا باهاش حواس کاراگاه ها رو پرت کنم ، مبادا که اونا یهو تصمیم بگیرن این ایده ی خوبی هستش . نمیدونستم که ایا اونا از این کارا میکنن یا نه ، اما نمیخواستمم که شانسم رو امتحان کنم .
در ضمن ، من برنامه های پلیسی تلویزیون رو دیده بودم ، و میدونستم که اونا یه راه هایی رو دارن که میتونن ثابت کنن ایا یه نفر تیری شلیک کرده یا نه " یا یکی از اون تست های چیزی چطوره ؟ "
کاراگاه مکلنس یک سمت از لپ هاش رو به درون دهنش داد تو ، که باعث شد قیافش یه وری بشه . با صدایی که معلوم بود داره خودش رو کنترل میکنه پرسید " تست چیزی ؟ "
" اره دیگه . از اونایی که یه چیزی رو میزارین رو دستم تا بفهمین ایا تیری شلیک کردم یا نه "
سرش رو تکان داد و با حالتی که انگار فهمیده گفت " اوه ه ه ه " و وقتی همکارش یه صدایی از خودش تولید کرد که انگار خودش رو خفه کرده که نخنده ، یه نگاه سریع و سرکوب کننده بهش انداخت .
" این تست چیزی ، منظورتون همونیه که باهاش میفهمیم اثر باروت رو دستتون باقی مونده یا نه ؟ "
گفتم " خودشه " . اره ، میدونستم که دارن سعی میکنن که بهم نخندن . خدا رو شکر یه جایی این احمق_ بلوند بودن به کارم اومد . هر چی کمتر تهدید کننده به نظر میومدم ، بهتر بود .
خب ، کاراگاه مکلنس همین کاری رو کرد که پیشنهادش رو دادم . یه تکنسین صحنه ی جرم ، با یه جعبه ابزار کار اومد تو ، و یه تست تیر اندازی فوری رو انجام داد . یه سواپ فایبرگلاس رو بر روی کف دستم مالش داد ، و بعد هم اون سواپ رو گذاشت توی یه ماده ی شیمیایی که انگار اگه رو دستم باقی مونده ی باروت بود ، رنگ اون محلول عوض میشد .که رنگش عوض نشد . انتظار داشتم رو دستم اسپری بزنن و زیر نور سیاه رنگ بگیرنش ، ولی وقتی این سوال رو از اون تکنسین پرسیدم ، بهم گفت که اون راه قدیمی شده . به هر حال ادم هر روز یه چیز جدید یاد میگیره .
ولی بازم مکلنس و فارستر ، یه ذره هم احساس راحتی نکردن و یه بند ازم سوال پرسیدن _ این که ایا قیافه ی اون مرده رو دیدم ، این که چه ماشینی میروند و از این چیزا _ و در همون حال هم ماشینم ، کل ساختمان و همسایگی اون جا رو کامل گشتن ، و تازه وقتی سرتا پا خیس شدن و هیچیم پیدا نکردن ، به مصاحبه خاتمه دادن ، بدون این که حتی به من بگن که شهر رو ترک نکنم .
میدونستم که از نزدیک به نیکول شلیک شده ، چون دیده بودم که مَرده نزدیک اون وایستاده بود . از اون جایی که نیکول درانتهای پارکینگ ، نزدیک ماشینش مرده بود ، اونم تو بارون ، و از اون جایی که من تنها ادمی بودم که کاملا خشک بود_ که برا همینم نرفته بودن دنبال لباس خیس بگردن که مبادا لباسم رو عوض کرده باشم _ در نتیجه من بیرون نبودم و اون رو نکشته بودم . در ضمن ، هیچ رد خیسی پایی هم روی زمین نبود _ به جز مال خود پلیس ها _ و ورودی پشتی هم زمینش کاملا خشک بود . کفش هامم خشک بودن . دست هام کثیف بودن _ که نشون میداد نشستمشون _ و لباس هام کثیف . گوشیم افتاده بود زیر ماشین ، شماره های 9 و 1 روی ویندوزش معلوم بود که نشون میداد داشتم شماره 911 رو میگرفتم .
خلاصه این که ، اون چیزایی که من بهشون گفتم ، با اون چیزایی که شواهد نشون میداد ، کاملا به هم میخورد ، که این همیشه چیز خوبی بود .
به سمت دستشویی فرار کردم ، که به مشکل ناشی از استرسم رسیدگی کردم ( ^__^ ) و بعدم دست هام رو شستم . دست پوسته پوسته شدم میسوخت ، برا همین بعدش به دفترم رفتم و جعبه ی کمک های اولیم رو برداشتم . یه کم پماد انتی بیوتیک روی جای خراش ها زدم و بعدم با یه بانداژ بلند بستمش .
فکر کردم به مامانم زنگ بزنم ، که مبادا این خبر درز کرده باشه و به گوشش رسیده باشه ، که در اون صورت مامان و بابام تا سر حد مرگ میترسیدن . ولی بعد دیدم عاقلانه تره اگه اول از اون کاراگاه ها بپرسم که میتونم بهشون زنگ بزنم یا نه . به سمت در دفترم رفتم و یه نگاه به بیرون انداختم ، اما اونا سرشون شلوغ بود ، برا همین مزاحمشون نشدم .
خدایی بگم ، باسنم درد میکرد . خسته بودم . و صدای بارون هم باعث میشد بیشتر احساس خستگی کنم و نور اژیر ها سرم رو درد میاورد . پلیس ها هم خسته به نظر میومدن ، تازه با وجود بارونی هاشون ، بدجور خیس شده بودن . تصمیم گرفتم که بهترین کاری که الان میتونستم انجام بدم ، این بود که قهوه درست کنم . کدوم پلیسی بود که قهوه دوست نداشته باشه ؟
عاشق قهوه های طعم دار بودم ، و همیشه کلی از اون ها رو تو دفترم نگه میداشتم . اما تجربه بهم نشون داده بود که مردا طرفدار این نوع قهوه ها نبودن _ حداقل مردای جنوبی اون رو دوست نداشتن .
شاید مردای اهل سیاتل عاشق قهوه هایی با طعم شکلات یا تمشک بودن ، اما مردای جنوبی قهوه ای رو دوست داشتن که فقط طعم قهوه بده . برا همین قهوه ای با طعم تلخ طبیعی قهوه اماده کردم و یه قاشق کوچولو مغز بادام شکلاتی هم بهش اضافه کردم . اونقدر زیاد نریختم که متوجهش بشن ، ولی باعث میشد بخارش بوی دلپذیری داشته باشه .
قهوه جوش من از اونایی بود که دو دقیقه ای برا قهوه رو اماده میکرد . نه اینکه زمان گرفته باشم . نه ، ولی وقتی میرفتم دستشویی کنم و برمیگشتم ، قهوم اماده بود ، که نشون میداد خیلی زود قهوه رو اماده میکرد . تو اون وقتی که قهوه داشت اماده میشد ، یه چند تا لیوان قهوه خوری یک بار مصرف ، خامه ، شکر ، و قاشق های یک بار مصرف برای هم زدن هم اماده کردم و گذاشتم کنار قهوه جوش . در مدت زمان کوتاهی ، بینی کاراگاه فارستر باعث شد که بیاد تو دفترم و متوجه قهوه بشه .
در حالی که یه قلوپ از قهوه ی خودم رو میخوردم گفتم " قهوه ی تازه درست کردم . یه کم میخورین ؟ "
در حالی که به سمت قهوه جوش نزدیک میشد ، با لبخند ، در حالی که داشت برا خودش قهوه میریخت ، گفت " البته "
احتمالا پلیس ها با هم تلپاتی دارن که کجا داره قهوه پخش میشه ، برا اینکه بعد از یه دقیقه ، یه عالم پلیس با لباس فرم و با لباس های ساده ، وارد دفترم شدن . اولین سری رو پخش کردم و دوباره قهوه جوش رو برای سری دوم روشن کردم و دوباره بعد از یه مدت کوتاه برا بار سوم قهوه درست کردم . در حقیقت خودم هم دو لیوان قهوه خوردم . به هر صورت اون شب رو نمیتونستم بخوابم ، پس چرا نخورم ؟
از کاراگاه مکلنس پرسیدم که ایا میتونم به مادرم زنگ بزنم یا نه . نه نگفت ، ولی گفت ممنون میشه اگه برای یه مدتی صبر کنم ، چون به قول خودش مادرها رو میشناخت و میدونست یه کله میاد اینجا . برا همین میخواست قبلش ، به بازرسی صحنه ی جرم خاتمه بده .
خوب از اون جایی که اون مردی بود که خوب مادرها رو درک میکرد ، منم حرفش رو گوش کردم ، پشت میزم نشستم و قهوه ام رو نوشیدم . و سعی میکردم که جلوی لرزش خودم رو بگیرم .
باید هر جوری بود راضیش میکردم که به مامان زنگ بزنم تا بیاد اینجا و مراقبم باشه . امشب به اندازه ی کافی بد بوده ، مگه نه ؟
خب ، بدترم شد .
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۹-۳-۱۳۹۴, ۰۷:۴۲ عصر
یافتن سپاس نقل قول
1 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
mozhgan57
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #5
RE: رمان " برایت میمیرم " نوشته : لیندا هووارد

فصل 3

باید میدونستم که اون خودش رو نشون میده .
بالاخره ستوان بود و تو این شهر به این کوچیکی _ با 60 هزار نفر جمعیت _ قتل چیزی نبود که هر روز اتفاق بیوفته .
قبل از اینکه ببینمش ، صداش رو شنیدم ، و حتی بعد از گذشت دو سال ، صدای عمیق و با روحش رو که نشون میداد همیشه تو جنوب زندگی نکرده رو ، تونستم بشناسم .
دو سال میگذره از اون زمانی که پشت سرش رو دیدم که داشت بدون حتی گفتن یه " زندگی خوبی داشته باشی " خشک و خالی ، از من دور شد ، و با وجود گذشت دو سال ، هنوز هم ضربان قلبم سرعت میگرفت . حداقل وقتی صداش رو شنیدم تو دفترم بودم _ داشت پشت در با پلیس های دیگه صحبت میکرد _ برا همین قبل از اینکه منو ببینه ، فرصت داشتم که خودم رو جمع و جور کنم .
بله ، من ،ستوان" جی. و. بلادزوُرث" رو میشناختم . دو سال پیش ، ما درست 3 بار با هم قرار گذاشتیم . پیشرفتش به درجه ی ستوانی اخیرا اتفاق افتاده ، برا همین اون زمان اون گروهبان بلادزورث بود .
تا حالا شده یه نفر و ببینین و تمام غرایزتون ، و تمام هرمون هاتون ، یهو توجهشون جلب بشه و تو گوشت بگن " اوه خدای من ، این خودشه ، این همونه ، بچسب بهش و همین حالا هم این کارو بکن ؟ " این هون چیزی بود که از اولین سلامی که بهم گفتیم اتفاق افتاد . ارتباط و جاذبه ای که بین هم داشتیم فوق العاده بود . از همون لحظه ای که همدیگه رو دیدیم _ مادرش ، که اون زمان عضو باشگاه من بود ، ما رو به هم معرفی کرده بود_ هر دفعه که میدیدمش قلبم رسما بال بال میزد ، و شاید برا اون بال بال نمیزد ، ولی اون حواسش رو جوری جلب من میکرد که انگار واقعا ، واقعا منو میخواد ، و من واقعا میتونستم وجودش رو حس کن و یه جورایی احساس میکردم انگار برق منو گرفته .
تو همون اولین قرارمون انگار همه چیز داشت زود تر از موعد مقرر اتفاق میوفتاد . اولین بوسه امون عالی و هیجان برانگیز بود . تنها چیزی که جلوم رو گرفته بود که تو همون قرار اول باهاش نخوابم ، این بود که : 1. یه جورایی ضایع بود 2 . اون موقع قرص های ضد بارداریم رو استفاده نمیکردم . که از این موضوع متنفرم چون هرمون هام داشتن فریاد میزدن که " اره ، میخوام از اون بچه دار بشم "
هرمون های احمق . حداقل باید صبر میکردن تا ببینن چه اتفاقی میوفته ، بعد برا خودشون جفت پیدا کنن . قرار دوممون اشتیاقش بیشتر هم بود . بوسمون عمیق تر شده بود . جوری که بیشتر لباسام از تنم در اومد . و دلیل متوقف شدنم رو تو قسمت 2. در بالا اشاره کرده بودم و متاسفانه به وسایل پیشگیری هم اطمینانی ندارم . برا همین میخواستم زودتر برم سراغ قرص ها تا بتونم با اون باشم . فقط امیدواربودم که بتونم تا اون زمانی که قرص ها اثر کنن ، خودم رو نگه دارم .
تو قرار سوممون ، یهو عوض شد . بی اعتنا شده بود و بی قرار ، و دائم ساعتش رو چک میکرد ، جوری که انگار نمیتونه به اون سرعتی که دوست داره ازم فرار کنه . قرارمون رو با یه بوسه ی خیلی کوتاه بر روی لبم که تابلو بود با بی میلی بوده ، به پایان رسوند ، و بدون این که بگه باهام تماس میگیره ، یا این که بهش خوش گذشته ، ازم دور شد . و اون اخرین باری بود که دیدمش . الاغ . بد از دستش عصبانی بودن ، و این دو سال ، هیچ از عصبانیتم کم نکرده بود .
چه جوری تونسته بود از رابطه ی خاصی که با هم داشتیم ، جا بزنه ؟ و اگه اون هم اون زمان احساس من رو نداشت ، نیازی نبود که لباسام رو از تنم دربیاره .
اره ، میدونم که مردا از این کارا میکنن ، ولی وقتی دیگه نوجوان نیستی ، انتظار داری که جز شهوت ، یه ارتباط عمیق تری هم وجود داشته باشه . اگه برا این از من جدا شد که تو 2 قرار اولمون جلوش رو گرفته بودم ، خوب پس همون بهتر که رفت . از بس اون موقع عصبانی بودم ، که اصلا بهش زنگ نزدم بپرسم مشکل چپه . میخواستم وقتی بهش زنگ بزنم که اروم تر شدم . و برگردیم به زمان حال ، هنوز هم بهش زنگ نزدم .
و این چیزی بود که داشتم بهش فکر میکردم ، وقتی با قد 190 خودش وارد دفترم شد . موهای تیره اش یه کم بلند تر شده بود ، اما چشم های سبزش هیچ فرقی نکرده بود . هشیار ، تیز از روی باهوش بودنش ، و سختی شغل پلیسیش .با اون نگاه سخت ، یه نگاه به سرتاپای من انداخت و نگاهش انگار حتی هشیار تر هم شد .
از دیدنش خوشحال نبودم . میخواستم یه لگد بهش بزنم ، و اگه مطمئن نبودم که دستگیر میشم ، درست همین کار رو میکردم . برا همین تنها کاری رو کردم که یه زن خودباور اون کار رو میکرد . تظاهر کردم نشناختمش .
گفت " بلر " اومد جلو و نزدیکم وایستاد " خوبی ؟ "
برا چی اهمیت میداد ؟ یه نگاه ترسان و هشیارانه بهش انداختم ، درست مثل نگاهی که یه زن به یه مرد غریبه که زود خودمونی میشه میندازه . و یه کم صندلیم رو کشیدم عقب و یه اینچ ازش دور شدم . " ام ... بله ، خوبم "
و بعدشم ماهرانه ظاهرم رو حیرت زده کردم ، جوری که انگار یه جورایی شناختمش ولی نمیتونستم اسمش رو به یاد بیارم .
از خشمی که یه لحظه تو چشم های سبزش ظاهر شد ، شگفت زده شدم . مختصرا گفت " وایات "
یه کم بیشتر خودم رو عقب کشیدم " چرا چی ؟"
( این جا رو باید توضیح بدم . پسره گفته وایات ، دختره مثلا خودش رو زده به نفهمیدن و انگار بد شنیده باشه ، میگه : “Why what?" )

یه جوری به دور و برم نگاه کردم که انگار دارم میبینم هنوز هم پلیس ها بیرونن که مبادا یهو پرخاشگر بشه _ که ، خدایی ، قیافش نشون میداد ممکنه این طور بشه .
عبوسانه گفت " وایات بلادزورث " .
به نظر میومد کارم اصلا براش خنده دار نبوده ، ولی خودم که داشتم کیف میکردم .
اروم اسمش و برا خودم تکرار کردم و کمی لب هام رو تکون دادم ، بعد یهو قیافم رو جوری کردم که انگار به یاد اوردم " اوه ! اوه ! الان یادم اومد . ببخشید ، اصلا با اسم ها میونه ی خوبی ندارم . مادرتون چطورن ؟ "
خانم بلادزوث از رو دوچرخه اش افتاده بود و یه چند تا دنده اش شکسته بود . وقتی حالش بهتر شده بود ، عضویتش تو باشگاه به پایان رسیده بود ، ولی دوباره اون رو تمدید نکرد.

اصلا از اینکه مادرش رو در درجه ی اول اشناییتم قرار داده بودم ، خوشش نیومده بود . چی فکر کرده بود ، این که تا اومد میپرم بغلش ، عین احمق ها گریه میکنم و التماسش میکنم که برگرده پیشم ؟ . عمرا . زن های خانواده ی مالوری سخت تر از این حرفان .
" تقریبا دیگه کامل حالش خوب شده . فکر کنم بیشتر از این ناراحت بود که دیگه مثل قبل نمیتونه با سرعت جست و خیز کنه "
" وقتی دیدینش ، سلام من رو بهش برسونین . دلم براش تنگ شده " بعدشم ، برای اینکه نشانش رو بسته بود به کمربندش ، یه ضربه ی اروم به پیشونیم زدم .
" اه ! اگه نشانتون رو میدیم ، زودتر یادم میوفتاد ، ولی خب ، الان یه کم حواسم پرته . کاراگاه مکلنس نمیخواستن که من با مادرم تماس بگیرم، ولی فکر کنم الان نصف شهر تو پارکینگ باشگاه جمع شدن ، پس میشه الان بهش زنگ بزنم ؟ "
هنوزم به نظر از دستم عصبانی بود . او خدای من ، به غروراقا برخورده ؟ وای چه بد .
جواب داد " هنوز به هیچ غیر نظامی ای اجازه ی ورود به صحنه داده نشده. به خبرنگار ها هم هنوز اجازه ندادن وارد شن . تا وقتی که بازرسی اولیه تموم شه . ممنون میشیم اگه تا پایان بررسی ها با کسی تماس نگیرین "
گفتم " درک میکنم " . واقعا گفتم . قتل مسئله ی جدی ای بود . فقط امیدوار بودم به این اندازه جدی نبود که ستوان بلادزورث به اون جا بیاد . بلند شدم ، از کنارش رد شدم و یه لیوان قهوه برا خودم ریختم " چقدر دیگه طول میکشه ؟ "
" تخمین زدنش سخته "
دیدم که داره به لیوان قهوه نگاه میکنه ، برا همین گفتم " بفرمایین ، برای خودتون بریزین . من میرم یه کم دیگه اب بیارم تا دوباره یه سری دیگه قهوه درست کنم " و بعدشم از دفتر رفتم بیرون و به سمت دستشویی رفتم ، و مخزن اب قهوه جوش رو پر کردم .
مطمئنا از این که اون رو به جا نیاوردم خوشش نیومده بود . اگه فکر کرده بود که تو این دو سال میشینم غصه میخورم که چرا ولم کرده ، الان متوجه اشتباهش میشد . و کلا ، اصلا چه انتظاری داشت ؟
بحث های قدیمی رو دوباره تکرار کنیم ؟
نه ، نه تحت این شرایط ، نه وقتی که داشت کارش رو میکرد . زیادی برا این کار حرفه ای بود . ولی خوب مطمئنا انتظار داشت ، با وجود اتمام رابطمون ، بازم جوری رفتار کنم که انگار برای همیشه میشناختمش . خب ، این دیگه به من ربطی نداره . وقتی از دستشویی بیرون اومدم ، کاراگاه مکلنس و فارستر ، داشتن با وایات تو راهرو ، با صدایی اروم صحبت میکردن .
وایات جوری وایستاده بود که پشتش به من بود ، و در حالی که اون حواسش پرت صحبت هاش بود ، این فرصت رو پیدا کردم که خوب نگاهش کنم . متاسفانه دوباره طپش قلبم بالا رفت . سرجام وایستادم و بهش خیره شدم . مثل جیسون خوش قیافه نبود . جیسون مثل مدل ها بود . وایات یه جورایی سخت به نظر میومد ، که البته قابل انتظارم بود ، چون چند سالی رو به طور حرفه ای راگبی بازی میکرد ، ولی حتی در غیراین صورت هم ظاهر سخت و محکمی داشت . با چونه ای محکم و دماغی که یه کم شکستگی داشت.
از نظر بدنی جوری بود که انگار هم براش سرعت مهمه ، هم قدرت . در حالی که فیزیک جیسون ، مثل شناگرهای ماهر بود ، بدن وایات جوری بود که میشد ازش به عنوان یه سلاح استفاده کرد .
جاذبه . هیچ جور دیگه ای نمیتونم توضیحش بدم . و من از جاذبه و خواستن متنفرم . چون به خاطرش ، بعد از دو سال ، هنوز هم نتونسته بودم با یکی جدی رابطه برقرار کنم .
درست مثل کاراگاه ها ، اونم کت ورزشی پوشیده بود ، با یه کراواتی که گره اش رو شل کرده بودش . دوست داشتم بدونم چی باعث شده که اینقدر دیر به این جا برسه . رفته بود سر قرار و موبایل و پیجرش رو خاموش کرده بود ؟ نه ، در حال حاضر کاملا هشیار بود ، و احتمالا از اینجا دور بوده و طول کشیده تا برسه . معلومم بود که زیر بارون بوده ، برا این که کفش هاش و 6 اینچ از پایین شلوارش کامل خیس بود . حتما قبل از اینکه بیاد تو ، یه نگاه به صحنه ی جرم انداخته .
هر دو تا کاراگاه از اون کوتاه تر بودن ، و صورت کاراگاه مکلنس ، خونسرد و بی عاطفه به نظر میومد . فکر کردم ، احتمالا اون مرد مسن ، از این که یه نفر جوون تر از اون ، به این زودی ترقی کرده ، چندان خوشحال نیست . وایات فقط به این دلیل پیشرفت کرده بود که خوب کارش رو بلد بود . همچنین از اون جایی که قبلا راگبی بازی میکرده ، ادم معروفی بود . بعدش بازی رو ول کرد تا پلیس بشه .
همه توی شهر میدونستن که اون چرا راگبی بازی میکرده : به خاطر پولش . بلادزورث ها قبلا ادمای ثروتمندی بودن ، ولی بعدش ورشکست شده بودن . مادرش توی یه خونه ی دوران ویکتورین زندگی میکرد ، با 4 هزار متر مربع زیر بنا . اما نگهداری از اون هزینه ی زیادی برمیداشت . خواهر بزرگترش ، لیزا ، دو تا بچه داشت و با این که اون و شوهرش زندگی خوبی داشتن ، ولی خوب هزینه ی کالج خیلی زیادتر از توان مالیشون بود . وایات تصمیم گرفته بود که هزینه ها رو بر عهده بگیره ، برا همین یه چند سالی به طور حرفه ای راگبی بازی کرده بود و با سالی چندین میلیون دلار درامد ، تونسته بود هزینه های بازسازی خونه ، نگهداری مادرش و همینطور هزینه ی تحصیل خواهرزاده هاش رو تامیین کنه .
مسن تر های گروه ، حداقل یه ذره ازش خشمگین بودن ، ولی از اون جایی که پلیس خیلی خوبی بود ، از داشتن اون خوشحال بودن . و همچنین این که اون خودش رو نگرفته بود و از اسمش فقط به نفع اداره ی پلیس استفاده میکرد ، نه برای منفعت شخصی خودش .

برای یه مدت طولانی اون جا وایستادم . بعد به سمتشون حرکت کردم که باعث شد مکلنس متوجه من بشه و یهو دست از صحبت برداره . تعجب کردم که چی داشتن میگفتن که من نباید اون رو میشنیدم . هر سه تاشون برگشتن و به من نگاه کردن . اروم گفتم " معذرت میخوام " و از کنارشون گذشتم و وارد دفترم شدم .

امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۹-۳-۱۳۹۴, ۱۰:۱۱ عصر
یافتن سپاس نقل قول
1 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
mozhgan57

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #6
RE: رمان " برایت میمیرم " نوشته : لیندا هووارد

خودم رو با درست کردن قهوه مشغول کردم ، و داشتم فکر میکردم که نکنه به یه سری دلایلی دوباره مظنون شماره یکیشون شده باشم .
شاید نیازی نبود که به مامانم زنگ بزنم . شاید باید به سیانا زنگ بزنم . اون وکیل مجرمین نبود ، ولی ، این موضوع اهمیتی نداشت . اون باهوش ، بی باک و همچنین خواهر من بود . دیگه بیشتر از این ؟
به سمت در دفترم رفتم ، زل زدم به کاراگاه مکلنس و گفتم " اگه قراره بازداشتم کنین ، میخوام که با وکیلم تماس بگیرم . و همینطور مادرم "
کاراگاه چانه اش رو خاروند و یه نگاه به وایات انداخت ، انگار که بگه ، خودت از پس این یکی بربیا . " ستوان بلادزورث جواب سوال هاتون رو میدن خانم "
وایات دستش رو دراز کرد و ارنج راستم رو گرفت ، و اروم برم گردوند و دوباره به درون دفترم همراهیم کرد . همونطور که برای خودش یه لیوان دیگه قهوه میریخت ، پیشنهاد کرد " چرا نمیشینی "
احتمالا اولین لیوان قهوه اش رو با یه قلپ داده بود پایین .
" من میخوام با _ "
پرید وسط حرفم " به وکیل نیاز نداری . لطفا . بشین "
به جز امری بودن کلامش ، یه چیزی تو صداش بود که باعث شد بشینم .
یکی از صندلی ها رو کشید جلو و روبه روی من نشست . انقدر نزدیک من نشسته بود که پاهاش تقریبا با پاهای من در تماس بودن . یه کوچولو خودم رو عقب کشیدم . اون دیگه حق نداشت که خودش رو به من نزدیک کنه .
و البته که متوجه حرکتم شد و لباش رو به هم فشار داد . ولی با این حال ، به هر چیزی که فکر میکرد ، موقع صحبت کردنش کاملا جدی و حرفه ای بود . " بلر ، دردسری برات پیش اومده که بخوای ما رو در جریان بزاری ؟ "
اوکی ، خب شاید اون قدرام شبیه پلیس ها نبود و سوالش کاملا غیر منتظره بود . پلک زدم .
" منظورت ، به جز اینه که فکر میکردم بهم شلیک شده ولی به جاش فهمیدم شاهد یه قتل بودم ؟ این کافی نیست ؟ "
" توی صحبت هات گفته بودی که امروز بعد از ظهر، وقتی عضویت نیکول رو تمدید نکردی ، برات دردسر درست کرده ، و این که پرخاشگر شده _ "
" درسته . و شاهد هم دارم . قبلا اسم اون ها رو به کاراگاه مکلنس دادم "
بردبارانه پرسید " بله میدونم . اون تهدیدت کرد ؟ "
" نه . خب ، گفته بود که وکیلش رو میندازه به جونم ولی من اصلا اهمیتی ندادم "
" هیچ تهدید نکرده بود که به طور فیزیکی بهت اسیب برسونه ؟ "
" نه . من قبلا همه ی این ها رو به کاراگاه ها گفتم "
" میدونم . لطفا صبور باش . اگه اون تهدیدت نکرده ، چرا ، وقتی ماشینش رو تو پارکینگت دیدی ، فرض کردی که اون از نظر فیزیکی برات تهدیدی محسوب میشه ؟ "
" برا این که اون دیوانه است _ بود _ . همش از من تقلید میکرد . موهاش رو رنگ موهای من کرده بود ، لباس ی شبیه مال من میپوشید ، مدل موهاش ، مدل گوشواره هاش ، همه رو شبیه من کرده بود . اون حتی یه ماشین سفید هم خریده بود ، چون مال من هم سفیده . کاراش مورمورم میکرد "
" پس اون تو رو تحسین میکرد ؟ "
" این طور فکر نمیکنم . اون از من متنفر بود . یه چند تا از اعضا هم با هام هم عقیده ان "
" پس برای چی ادات رو درمیاورد ؟ "
" کی میدونه ؟ شاید نمیتونسته یه قیافه ی درست حسابی برا خودش بسازه ، برا همین از بقیه تقلید میکرد . اونقدرا باهوش نبود . زیرک و حیله گر بود ، ولی باهوش نبود "
" فهمیدم . کس دیگه ای هست که تهدیدت کرده باشه ؟ "
" نه از وقتی طلاق گرفتم "
با بی صبری یه نگاه به ساعت مچیم اندختم
" ستوان ، من خسته ام . چقدر دیگه باید این جا بمونم ؟ "
احتمالا تا وقتی همه ی پلیس ها از اون جا برن و بعدش من بتونم درها رو ببندم . از این نوارهای زرد صحنه ی های جرم رو در بخش انتهایی میزدن ، ولی خب مطمئنا میزاشتن که اول ماشینم رو بردارم _ و اون موقع بود که متوجه شدم ، احتمالا اونا کل ساختمان و دو تا پارکینگ رو قرنطینه میکردن . احتمالا نه فردا ، نه پس فردا نمیتونستم باشگاه رو باز کنم . شایدم طولانی تر . گفت " زیاد طول نمیکشه " و دوباره حواسم رو به سمت خودش جلب کرد
" کی طلاق گرفتی ؟ "
" 5 سال پیش . برای چی میپرسی ؟ "
" همسر سابقت دردسری برات درست کرده ؟ "
" جیسون ؟ خدای من ، نه . من اصلا از اون موقعی که طلاق گرفتیم ندیدمش "
" اما اون موقع تهدیدت کرده بود ؟ "
" داشتیم طلاق میگرفتیما . تهدید کرده بود که ماشینم رو داغون میکنه . البته هیچ وقت این کارو نکرد "
در حقیقت گفته بود اگه اون عکس ها رو به عموم نشون بدم ، ماشینم رو داغون میکنه . منم اون موقع تهدیدش کردم که اگه خفه نشه و هر چی که خواستم رو بهم نده ، اون اطلاعات رو فاش میکنم _ خب ، حداقل سیانا این تهدید ها رو کرده بود . ولی فکر نمیکردم نیاز باشه وایات این چیزا رو بدونه . این جوری زیادی بهش اطلاعات میدادم .
" دلیلی وجود داره که اون بهت غبطه بخوره ؟ "
اوه ، امیدوار بودم این طور باشه . این دلیلی بود که هنوزم سوار مرسدس میشدم . اما سرم رو تکون دادم
" فکر نمیکنم .چند سال پیش دوباره ازدواج کرده و اون طور که من شنیدم خیلی از زندگیش راضیه "
" و هیچ کس دیگه ای به هیچ نحوی تهدیدت نکرده ؟ "
" نه . چرا این سوال ها رو ازم میپرسی ؟ "
از ظاهرش نمیتونستم چیزی رو برداشت کنم " مجرم تقریبا کاملا شبیه تو لباس پوشیده . ماشینشم سفیده . وقتی دیدمت ، و متوجه شباهتتون شدم ، به ذهنم خطور کرد که شاید واقعا تو قرار بود قربانی باشی "
با حیرت و دهانی باز بهش خیره شدم .
" امکان نداره . منظورم اینه که ، فکر کردم که بهم شلیک شده ، ولی فقط به این دلیل که نیکول اون جا بود . اون تنها کسیه که من باهاش مشکل داشتم "
" ممکنه یه اتفاقی افتاده باشه و تو فکر کرده باشی مهم نیست ، ولی یه نفر دیگه اون رو جدی گرفته باشه ؟ "
" نه . من حتی با کسی جر و بحثم نکردم "
از اون جایی که تنها زندگی میکردم ، همه چیز در کمال ارامش بود .
" ممکنه یکی از کارمندات به هر دلیلی از دستت عصبانی باشه ؟ "
" اون جور که من میدونم ، نه ، و به هر حال ، اونا همشون من رو میشناسن _ نیکول رو هم خوب میشناسن . امکان نداره اونا ما رو با هم اشتباه بگیرن . در ضمن ، اونا میدونن که من ماشینم رو کجا پارک میکنم ، و پارکینگ من در بخش انتهایی نیست . فکر نمیکنم من تو این موضوع درگیر باشم ، البته به جز اینکه اون لحظه به طور تصادفی اون جا بودم . نمیتونم کمکی برات باشم و انگشتم رو بگیرم طرف یکی و بگم این ممکنه اون یارو باشه . درضمن ، نیکول از اون ادمایی بود که دائم رو اعصاب همه راه میرفت "
" خودت کسی از اونا رو میشناسی ؟ "
" اون همه ی زن هایی که عضو این جا هستن رو اذیت کرده ، اما مردا ازش خوششون میومد ، برا این که همش عین گربه های س...سی رفتار میکرد . و مطمئنا اونی که بهش شلیک کرده یه مرد بود _ احتمالا از اون حسوداش بوده "
" هیچ کدوم از دوست پسر هاش رو میشناسی ، یا اصلا دوست پسری داشت ؟ "
" نه من چیزی درباره ی زندگی خصوصیش نمیدونم . ما با هم رفیق نبودیم که درباره ی مسائل خصوصیمون صحبت کنیم "

حتی یک بار هم نگاهش رو از صورتم نگرفته بود ، که دیگه داشت من رو دستپاچه میکرد . میدونین ، چشم هاش یکی از اون نوع های رنگ پریده بود که رگه های سبز داشت و سبز بودن چشم هاش به دلیل ابروها و موهای سیاهش بود به چشم میومد .
اگه بلوند بود ، اونقدر چشم هاش به نظرت نمیومد _ البته مگه اینکه خط چشم مشکی میکشید _ بی خیال . فکر کن وایات خط چشم بکشه . عمرا . نکته اینه که ، نگاه خیره اش تورو سر جات میخکوب میکرد .
وقتی به من خیره نگاه میکرد ، یه جورایی انگار میخ شده باشم . دوست نداشتم این قدر نزدیکم باشه . با یه کم فاصله بیشتر میتونستم عملکرد داشته باشم . اگه با هم رابطه داشتیم مشکلی نبود ، ولی رابطه ای نداشتیم و با توجه به تجربه ی قبلی ، دوست نداشتم خودم رو درگیر ادمی کنم که خیلی زود گرم و سرد میشه . ولی انقدر نزدیکم بود که میتونستم گرمای پاهاش رو حس کنم ، برا همین یه اینچ دیگه خودم رو عقب کشیدم . بهتر. عالی نشد ولی بهتر شد .
لعنت بهش ، چرا نمیتونست اون بیرون زیر بارون وایسته ؟ و کاراگاه مکلنس سوال بپرسه . اگه وایات فقط بیرون وایمستاد ، این قدر دیگه خاطرات بحرانی به ذهنم خطور نمیکرد .
یه کم با تاکید گفت " بلر " . یه لحظه تکون خوردم و دوباره متمرکز شدم . امیدوار بودم نفهمیده باشه که ذهنم به کجاها رفته بود .
" چیه ؟ "
" پرسیدم تونستی خوب قیافه ی مرده رو ببینی یا نه "
" نه . من قبلا همه ی این ها رو به کاراگاه مکلنس گفتم "
دوباره تکرار کردم . تا کی میخواست سوال هایی رو بپرسه که قبلا جوابش رو داده بودم . " تاریک بود ، و بارون میومد . میتونستم بگم که یه مرده ولی فقط همین . ماشینش تیره رنگ و 4 دره بود ، ولی نمیتونم مدلش رو بگم . متاسفم ، ولی اگه همین الان وارد دفترم بشه ، نمیتونم شناساییش کنم "
برا یه دقیقه به من نگاه کرد ، بعد بلند شد و گفت " باهات در تماس خواهم بود "
با بهت و سردرگمی پرسیدم " چرا ؟ " . اون یه ستوان بود . این کاراگاه ها بودن که بررسی ها رو انجام میدادن ، و اون فقط رو کارهاشون نظارت میکرد و تصمیم میگرفت .
دوباره در حالی که وایستاده بود و به من نگاه میکرد ، لب هاش رو به هم فشار داد . تابلو بود که امشب بد عصبانیش کردم ، که باعث میشد بیشتر صفا کنم .
بالاخره با خشم گفت " فقط از شهر خارج نشو "
بهش نگاه کردم
" پس مظنون هستم "
بعد دستم رو دراز کردم تا تلفن رو بردارم
" دارم با وکیلم تماس میگیرم "

قبل از این که بتونم تماس بگیرم ، دستش رو به روی دستم گذاشت و باز هم با خشم گفت
" تو مظنون نیستی " .
حالا دیگه خیلی نزدیک من وایستاده بود ، وقتی داشت حرف میزد به سمتم خم شده بود و چشم های سبزش با خشم به من خیره شده بود .
دستم رو از زیر دستش کشیدم بیرون و گفتم
" پس هر جایی خارج از شهر که دلم بخواد میتونم برم "
و دست به سینه وایستادم .

امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۹-۳-۱۳۹۴, ۱۱:۲۱ عصر
یافتن سپاس نقل قول
1 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
mozhgan57


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان " آنی شرلی در خانه رویاها " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدپنجم) ایران دخت 55 1,778 ۶-۹-۱۳۹۴ ۰۸:۲۴ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " شیطان پنهان " نوشته جسیکا استیل ایران دخت 31 1,264 ۲۴-۷-۱۳۹۴ ۰۹:۲۹ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در ویندی پاپلرز " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدچهارم) ایران دخت 54 3,353 ۷-۶-۱۳۹۴ ۱۰:۰۰ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در جزیره " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدسوم) ایران دخت 56 2,257 ۱۶-۵-۱۳۹۴ ۰۲:۰۴ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آنی شرلی در اونلی " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلددوم) ایران دخت 64 2,039 ۱۲-۵-۱۳۹۴ ۰۹:۴۵ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در گرین گیبلز" نوشته ال. ام. مونتگومری (جلداول) ایران دخت 74 2,528 ۷-۵-۱۳۹۴ ۰۲:۴۵ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " تلخ وشیرین " نوشته دانیل استیل ایران دخت 83 3,414 ۹-۱-۱۳۹۴ ۰۹:۵۹ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " هدیه " نوشته دانیل استیل ایران دخت 44 2,106 ۲۱-۷-۱۳۹۳ ۱۲:۳۳ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد