خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان " بربادرفته " اثرمارگارت میچل (جلد 1و2)

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #1
رمان " بربادرفته " اثرمارگارت میچل (جلد 1و2)
بربادرفته
GONE WITH THE WIND
[تصویر:  20140519002754_200px-Gone_with_the_Wind_cover.jpg]

نوشته : مارگارت میچل
ترجمه : پرتو اشراق



"بربادرفته" رمانی عاشقانه

"فردا در موردش فکر می‌کنم" هنوز هم کسانی که اسکارلت اوهارا را به خاطر می‌آورند، جمله مشهورش را در فیلم "بربادرفته" از یاد نبرده‌اند. این فیلم براساس رمان مشهور مارگاریت میچل ساخته شد. رمانی که در سال 1937 جایزه پولیتزر را از آن خود كرد و فیلمی که براساس آن و سه سال پس از نگارش این کتاب ساخته شد، در ربودن گوی شهرت از رمان پیشی گرفت. با این همه این رمان عاشقانه در زمان خود تبدیل پرفروش‌ترین کتاب سال شد. شاید خود میچل هرگز گمان نمی‌کرد رمانی که ماحصل رها کردن شغل خبرنگاری و خانه نشین شدن بود روزگاری نام او را در تاریخ ادبیات دنیا ثبت کند.


درباره رمان :
کتاب بی نظیر بر باد رفته که شاهکار مارگارت میچل است و در سال 1939 پرفروشترین کتاب جهان شد و متعاقب آن فیلمی بر اساس این کتاب ساخته شد که در سراسر جهان رکورد فروش را برای یک فیلم شکست . فیلم به کارگردانی ویکتور فلمینگ و بازی تحسین بر انگیز کلارک گیبل و ویویان لی ساخته شد که جوایز اسکار 1940 را درو کرد و در زمانی که سیاهپوستان تنها حق نشستن در ردیف آخر سینما را داشتند هتی مک دانل ( بازیگر زن سیاهپوست ) برای نقش مکمل زن برنده جایزه اسکار شد که باعث اعتراضات بسیاری در سطح جامعه آمریکا شد .


درباره نویسنده :
مارگارت میچل” در ۸ نوامبر سال ۱۹۰۰ در آتالانتا آمریکا متولد شد. نویسنده‌ای که بعدها و در سال ۱۹۳۷ برای رمان برباد رفته جایزه پولتیزر را دریافت کرد. کتابی که برای همیشه از محبوب‌ترین کتاب‌های تمام دنیاست با بیش از ۲۸ میلیون نسخه و بارها تجدید چاپ به یقین شایسته چنین عنوانی است.او دوران کودکیش را در سال های جنگ‌های شهری آمریکا گذراند و به خوبی با فضا و حال و هوای آن دوران آشنا بود. آن را می‌شناخت و شاید جزییاتی که در کتابش و در میان روابط انسان‌ها به شکل عجیبی قابل لمس هستند، ناشی از زندگی در همان شرایط است.

امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۸-۳-۱۳۹۳ ۱۱:۰۰ صبح، توسط ایران دخت.)
۲۸-۲-۱۳۹۳, ۱۱:۳۸ عصر
یافتن
3 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
دختر شیرازی, گل گندم61, یاریس
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #2
RE: رمان " بربادرفته " اثرمارگارت میچل
فصل اول

اسکارلت اوهارا ( Scarlett O'Hara ) زیبا نبود، اما مردانی مثل دوقلوهای تارلتون که شیفته جذابیّت او بودند کمتر متوجه این نکته می شدند. در چهره اش آمیزه ای از سیمای ظریف و اشرافی مادرش فرانسوی و صورت متین و شاداب پدری ایرلندی مشاهده می شد. ترکیب چانه و آرواره اش سیمایی جذاب به وجود می آورد. از چشم هایش سبزی روشنی بیرون می ریخت که از رنگ میشی فاصله می گرفت و مژگان زبر و سیاهش در انتها کمی برگشته به نظر می رسید. ورای آن ها، ابروهای پرپشت و سیاهش اُریب به سوی بالا امتداد یافته، خطی شگفت انگیز بر پوست سفید ماگنولیایی او می کشید. پوستی از آن دست که زنان جنوبی به آن افتخار می نمودند، و از آن ها در مقابل آفتاب داغ جورجیا با کلاه، توری و دستکش، به شدت محافظت می کردند.


****


در بعد از ظهر یکی از روزهای نشاط انگیز آوریل سال 1861، اسکارلت همراه استوارت و برنت تارلتون در ایوان سرپوشیدۀ تارا، خانۀ اربابی کشتزار پدرش، در سایه ای خنک نشسته بود. آن روز بسیار جذاب به نظر می رسید. لباس تازۀ گلدار سبز رنگش از پارچه موسلن که حلقه های مواج دوازده یاردی داشت کاملاً با کفش های راحتی پاشنه پهن مراکشی که پدرش تازه از آتلانتا برایش آورده بود می آمد. کمر 17 اینچی لباسش، باریک ترین کمر در بخش های سه گانه بود و پیراهنش به قدر کافی تنگ بود که پستان های برجسته و بلوغ شانزده سالگی او را نشان دهد. دامن آراسته اش سنگینی خاصی داشت و گیسوانش را با وقار در توری جمع کرده و دست های ظریف و سفیدش را بی حرکت روی دامنش تا کرده بود. هنوز نمی توانست باطن خود را به خوبی پنهان کند. چشمان سبزش در آن صورت شیرین، بی قراری می کرد؛ خودسر، پر از شور زندگی، که با رفتار مؤدبانه اش ناسازگار و مغایر بود. رفتارش با تذکرهای مودبانه و ملایم مادر و البته مقررات خشک و خشن مامی تحت انقیاد بود ولی چشم هایش از آن خودش بود.
طرفین او دوقلوها در صندلی های خود لمیده و از پس شیشه های مشبک به خورشید نگاه می کردند و همینطور می خندیدند و حرف می زدند و پاهای دراز خود را با آن چکمه های سواری تا زیر زانو، روی هم انداخته بودند. نوزده ساله، با شش فوت و دو اینچ قد، استخوان بندی درشت عضلانی با صورت آفتاب سوخته، موهای بود، کت آبی یک جور و شلوار خردلی رنگ، بیشتر به دو قوزه پنبه شباهت داشتند.
بیرون، آفتاب غروب، اُریب می تابید و پرتو خود را به درختان زغال اخته که در زمینۀ سبز تازه دمیده و پر از شکوفه بود پرتاب می کرد. اسب هایی که به دوقلوها تعلق داشتند کنار راه بسته شده بودند، حیوان های درشتی به رنگ موی صاحبان خود، قرمز؛ دوروبر اسبان سگ های شکاری با بی قراری می لولیدند و با صاحبان خود استوارت و برنت، همه جا می رفتند. کمی دورتر هم سگ بزرگی با خال های سیاه و پوزه بند، چون اشراف زادگان دراز کشیده بود و منتظر پسرها بود که برای شام به خانه بروند.
بین سگ ها ، اسب ها و این دوقلوها یک دوستی عمیق ، ورای رابطه معمولی برقرار بود. آن ها همگی سالم و تندرست بودند. حیوانات لاقید، آزاد، نرم، صاف، زیبا، خوش اندام و سرخوش، پسرها چون اسب هایشان بی پروا و باجرئت می راندند، بی پروا و خطرناک. البته با دوستان و کسانی که رگ خوابشان را به دست می آوردند، مهربان بودند و گرمی و علاقه نشان می دادند.
اگرچه آرامش زندگی کشتزار از کودکی با آن ها بود اما چهره آن سه در ایوان هیچ ملایمت و نرمشی را نشان نمی کرد. آنان قدرت و چابکی روستاییانی را داشتند که تمام زندگی خود را در دل طبیعت می گذراندند و به ندرت خود را با چیزهای پیچیده ای که در کتاب ها بود به دردسر می انداختند. زندگی در کلیتون، بخش شمالی جورجیا، نو و تازه می نمود، مطابق با معیارهای اُگوستا، ساوانا و چارلزتون بود اما کمی خام و نارس تر. بخش های آرام تر و قدیمی تر جنوب، همگی به اهالی شمال جورجیا چشم دوخته بودند، اما اینجا، در جورجیای شمالی، فقدان تحصیلات کلاسیک شرمی نداشت. مردها با کارها و مهارت هایشان مورد توجه قرار می گرفتند. تولید محصول خوب پنبه، سوارکاری ماهرانه، تیراندازی درست، رقص استادانه، همراهی کردن بانوان با ظرافت و احترام، پذیرایی چون یک نجیب زاده با لیکور، از جمله کارهایی بود که یک مرد را برجسته جلوه می داد.
دوقلوها در چنین کارهایی استاد بودند و به همان اندازه با درس و کتاب بیگانه بودند و از مدرسه و دانشگاه نفرت داشتند. خوانوادۀ آن ها ثروت زیادی داشت. صاحب بیشترین اسب ها و برده ها در آن ناحیه بود، اما پسرها از فقیرترین دانش آموزان همسایه هم کم سوادتر بودند.
به همین دلیل بود که استوارت و برنت داشتند وقت خود را در آن بعدازظهر در ایوان تارا می گذراندند. آن ها به تازگی از دانشگاه جورجیا هم اخراج شده بودند، این چهارمین دانشگاهی بود که در عرض دو سال آن ها را بیرون انداخته بود؛ برادران بزرگتر، تام و بوید، هم به خانه بازگشته بودند و دلشان نمی خواست وقتی که دوقلوها اخراج شده اند این ها در دانشگاه بمانند. گرچه استوارت و برنت به اخراج خود به چشم یک شوخی مفرّح نگاه می کردند و حتی استوارت که از هنگام ترک آکادمی فایت ویل در سال گذشته لای کتاب را هم باز نکرده بود فکر می کرد این جالب ترین کاری است که کرده اند. اسکارلت گفت، « می دونم که شما دو تا از این که اخراج شدین اصلاً ناراحت نیستین و تام هم همینطور، اما بوید چی؟ اون دلش می خواست درس بخونه و شما اونو از دانشگاه ویرجینیا، آلاباما، کارولینای جنوبی و حالا هم جورجیا بیرون کشیدین. اون هرگز نباید ترک تحصیل می کرد. »
برنت با بی اعتنایی جواب داد، « اون می تونه تو دفتر قاضی پارمالی در فایت ویل کارآموزی کنه. به علاوه این مسئله اصلاً مهم نیس، ما مجبور بودیم قبل از تموم شدن ترم به خونه برگردیم. »
- « چرا؟ »
- « جنگ، احمق جون! جنگ به هر حال یه روزی شروع میشه، و تو که فکر نمی کنی با شروع جنگ ما باید توی کالج بمونیم، نه؟ »
اسکارلت گفت، « خودتون هم خوب می دونین که جنگی در کار نیس، » و با بی حوصلگی ادامه داد، « اینا همش حرفه. اشلی ویلکز و پدرش همین هفته پیش به پاپا گفتن که نمایندگان ما در واشنگتن دارن به یه توافق دوستانه با آقای لینکلن درباره کنفدراسیون می رسن. به هر صورت یانکی ها می ترسن با ما بجنگن. جنگی در کار نخواهد بود. دیگه از شنیدن این حرف ها خسته شدم. »
دوقلوها مثل آدم هایی که گول خورده باشند فریاد زدند، « جنگی در کار نیست؟! » استوارت گفت، « چرا، عزیزم، البته که جنگی در کار است. ممکنه یانکی ها از ما بترسن، اما بعد از این که پریروز ژنرال بیوریگارد اون ها رو از قلعه سامتر بیرون ریخت دیگه مجبورن بجنگن یا مث احمق ها آبروشون در مقابل همه دنیا بره و بدنام بشن. چرا، کنفدراسیون __ »
اسکارلت از روی بی حوصلگی دهن کجی کرد.
« اگه یه دفعۀ دیگه در مورد جنگ حرف بزنی، میرم تو خونه و در رو می بندم. در تموم زندگیم هیچ وقت از کلمه ای به اندازۀ"جنگ" خسته نشدم، حالا صحبت از انفصال هم هست. پاپا صبح و ظهر و شب راجع به جنگ حرف می زنه، هر کی میاد اینجا راجع به قلعه سامتر و حقوق ایالت ها و ایب لینکلن حرف می زنه، اونقدر که حوصلم سر می ره، دلم می خواد جیغ بزنم! پسرها همه راجع به جنگ حرف می زنن، سربازهای قدیمی هم همینطور. توی مهمونی های این فصل چیز جالبی وجود نداره چون پسرها نمی تونن راجع به چیز دیگه ای حرف بزنن. من خیلی خوشحال شدم که جورجیا برای انفصال تا بعد از کریسمس صبر کرد وگرنه ممکن بود برنامه های کریسمس رو خراب کنه. اگه دوباره اسم جنگ رو ببرین، می رم توی خونه. »
اسکارلت هر چه می گفت راست بود. نمی توانست مدتی دراز دربارۀ چیزی حرف بزند که علاقه ای به آن ندارد. اما هنگامی که سخن می گفت لبخند می زد و چاه زنخدانش را عمیق تر می کرد و مژگان برگشته و سیاه خود را به شیرینی بال های پروانه به هم می زد. وقتی اسکارلت از آن ها خواست به خاطر این که او را ناراحت کرده اند عذرخواهی کنند، پسرها چون افسون شدگان، با عجله از او معذرت خواستند. به هر حال آن ها فکر می کردند جنگ مورد علاقه اسکارلت نیست. درواقع بیشتر به این موضوع فکر می کردند که جنگ کار مردان است، نه زنان، و آشکارا موقعیت او را به عنوان یک زن دریافتند.
با اجرای این مانور اکراه از جنگ، اسکارلت دوباره مشتاقانه بحث های مخصوص را پیش کشید.
« مادرتون درباره اخراج شما دو تا از دانشگاه چی گفت؟ :
پسرها با ناراحتی نگاهی ردوبدل کردند. به یاد رفتار سه ماه پیش مادرشان افتادند، به یاد وقتی افتادند که به دستور رئیس دانشگاه ویرجینیا روانه خانه شده بودند.
استوارت گفت، « خُب، اون هنوز فرصت نکرده چیزی در این مورد بگه. امروز صبح قبل از این که بیدار بشه زدیم بیرون. وقتی ما اومدیم اینجا، تام هم رفت پیش فونتین ها. »
- « دیشب وقتی رفتین خونه هیچی بهتون نگفت؟ »
- « دیشب شانس آوردیم. وقتی رسیدیم خونه، اون اسبی رو که ماما ماه پیش از کنتوکی خریده بود آورده بودن. خلاصه خونه شلوغ پلوغ بود. چه حیوون گنده ای – اسب بزرگیه، اسکارلت؛ باید به پدرت بگی فوراً بیاد و اونو ببینه – تو راه مهترشو حسابی مالونده، مث یه تیکه گوشت شده بود، دو تا از کاکا سیاه های ماما رو هم توی ایستگاه جونزبورو لت و پاره کرده بود، و قبل از این که ما برسیم خونه اسب پیر ماما، استرابری رو به حال مرگ انداخته بود. وقتی رسیدیم، ماما توی اصطبل بود، یه کیسه قند دستش بود و داشت آرومش می کرد. واقعاً که توی این کار استاده. کاکا سیاه ها از تیر تاق با چشم های ورقلمبیده آویزون بودن، خیلی ترسیده بودن. ماما داشت با اسبه حرف می زد، حیوون هم از دست ماما قند می خورد. واقعاً که هیچ کس مث ماما نمی دونه با اسب ها چطور باید تا کرد. وقتی ما رو دید گفت:« پناه بر خدا، شما چارتا دوباره تو خونه چیکار می کنین؟ شماها بدتر از طاعون مصری هستین! » بعد یهو اسب شروع کرد به خرناس کشیدن و عقب رفتن. ماما گفت:« از اینجا برین بیرون. نمی بینین حیوون عصبیه؟ خوشگل گندۀ من. به کار شما چارتا فردا رسیدگی می کنم! » خب، ما هم رفتیم خوابیدیم، و امروز صبح قبل از این که بتونه ما رو گیر بندازه فرار کردیم، و بوید رو گذاشتیم تا کارها رو راس و ریس کنه. »
- « فکر می کنین بوید رو شلاق می زنه؟ »
اسکارلت هم مثل بقیه مردم نمی توانست باور کند که خانم تارلتون با آن اندام کوچک، پسرهای درشت اندام خود را تنبیه کند و آن ها را با شلاق سواری کتک بزند، اگرچه بهانۀ این عمل فراهم بود.
بئاتریس تارلتون زنی بود که مشغله فراوانی داشت، یک کشتزار وسیع را اداره می کرد، یکصد برده و هشت فرزند داشت، به علاوه، بزرگترین مزرعه تربیت اسب در ایالت، مال او بود. بسیار تندخو و آتشی بود و از گرفتاری هایی که پسرانی به وجود می آوردند خشمگین می شد و به ستوه می آمد و از آن که کسی غیر از خودش حق نداشت اسب ها و حتی برده ها را شلاق بزند، احساس می کرد حالا با یک بار شلاق خوردن، صدمه ای به پسرها نخواهد رسید.
استوارت گفت، « او بوید رو شلاق نمی زنه چون اولاً پسر بزرگشه، به علاوه خیلی گردن کلفته. » آن ها به قد و قواره بلند خود افتخار می کردند، شش فوت و دو اینچ. « به خاطر همین اونو گذاشتیم خونه تا به ماما توضیح بده. خدای بزرگ، ماما باید از شلاق زدن ما دست برداره! ما دو تا نوزده سالمونه، تام بیست و یک سال داره، همچی رفتار می کنه که انگار شیش سالمونه. »
- « مادرتون فردا با این اسب تازه به مهمونی ویلکز میاد؟ »
- « البته دلش می خواد، ولی پاپا میگه این اسب خیلی خطرناکه. و به هر حال دخترها نمیذارن. میگن مادرمون رو باید مث یک خانوم به مهمونی ببریم، توی کالسکه. »
اسکارلت گفت، « امیدوارم فردا بارون نیاد. الآن تقریباً یه هفته س که داره بارون میاد. هیچی بدتر از این نیس که پیک نیک هوای آزاد به پیک نیک خونگی تبدیل بشه. »
استوارت گفت، « آره، فردا هوا صاف و گرم میشه، مث تابستون. به غروب نگاه کن. تا حالا غروبی به این سرخی ندیده بودم. همیشه می تونی وضع هوا رو از غروب حدس بزنی. »
هر سه به کشتزار بی انتهای جرالد اوهارا که شخم خورده و آماده برای کشت پنبه در مقابل افق سرخ رنگ گسترده بود، خیره شدند. اکنون که خورشید در آن سوی رودخانه فلینت با افسردگی خون آلودی پشت تپه ها فرو می نشست، گرمای ماه آوریل فروکش می کرد و جای خود را آرام آرام به خنکایی معطر می داد.
آن سال بهار زودتر آمده بود. به همراه خود باران های گرم و تند آورد و ناگهان شکوفه های صورتی هلو و زغال اخته، پهنه تیرۀ مانداب ها و دامنۀ تپه های دوردست را چون ستارگانی سفیدرنگ، خال خال کردند. کار شخم تقریباً تمام شده بود. شکوه خونین غروب، زمین سرخ و تاره شخم خوردۀ جورجیا را سرخ تر جلوه می داد. زمین مرطوب و گرسنه در انتظار دانه های پنبه بود. بالای شیارها صورتی می نمود و هنگامی که سایه بر گودال ها می افتاد قرمز، شنگرفی و خرمایی به نظر می رسید. خانه آجری سفید رنگ کشتزار، مثل جزیره ای در یک دریای سرکش سرخ برجای بود، دریایی از خیزاب های سنگ شدۀ مارپیچ، منحنی و هلالی، وقتی ناگهان در یک لحظه خروشان ترین امواج بالا می آمدند، ظاهر می شدند. در این جا شخم ها و شیارها مانند مزارع زردرنگ جورجیای میانه، یا کشتزارهای سیاه رنگ ساحلی صاف و یکدست نبود. دامنه تپه های نواحی شمال جورجیا به خاطر جلوگیری از فرسایش خاک توسط رودخانه های جاری در ته دره ها، میلیون های شیار منحنی شکل داشتند.
خاک جورجیا وحشی و سرخ بود. بعد از باران، رنگ خون به خود می گرفت و هنگامی که خشک بود انگار روی آن گرد آجر پاشیده اند، بهترین زمین دنیا برای کشت پنبه بود. سرزمینی مطبوع از خانه های سفید بود، مزارع پرمحصول و مصفا داشت و رودهای زرد آرام، ولی سرزمین تضادها بود، درخشان ترین خورشید و تیره ترین سایه ها را داشت. قطعه در قطعه کشتزار و مایل در مایل مزاارع پنبه به خورشید گرم لبخند می زدند، آرام و تن آسان. در کنار آن ها جنگل های باکره برآمده بودند، تاریک و خنک حتی در داغ ترین روزها، اسرارآمیز، کمی بدشگون. کاج هایی که در باد تکان می خوردند گویی با شکیبایی پیرانه سر و ناله هایی آرام اما تهدیدکننده و ترس آور می گفتند:« مواظب باش! مواظب باش! ما یک بار تو را به دام کشیدیم. باز هم می توانیم. »
سه نفری که در ایوان خانه نشسته بودند صدای سم چهارپایان، جرنگ جرنگ زنجیرها و ابزارها و خنده و شوخی بی پروای سیاهان را هنگام بازگشت از مزرعه شنیدند. از درون خانه هم صدای نرم و آرام مادر اسکارلت، الن اوهارا به گوش رسید که به دختر کوچک و سیاهی که زنبیل کلیدهای او را حمل می کرد فرمان می داد. صدای زیر بچگانه ای جواب داد، « بله خانم. » و بعد صدای پایشان به گوش رسید که به سوی آشپزخانه می رفتند. الن می خواست غذای کارگرانی را که از کار روزانه بازگشته بودند قسمت کند. صداهای دیگری هم بود، مثل صدای ظرف های چینی و به هم خوردن کارد و چنگال نقره، سر شربت دار تارا مشغول چیدن شام بود.
با این صداهای اخیر، دوقلوها فهمیدند که دیگر وقت رفتن به خانه فرارسیده است. اما از روبرو شدن با مادرشان زیاد راضی به نظر نمی رسیدند، به همین دلیل در ایوان تارا ماندند، تقریباً به این امید که اسکارلت آن ها را به شام دعوت کند.
برنت گفت، « ببین، اسکارلت. درباره فردا. ما از پیک نیک های هوای آزاد و مجلس رقص اطلاع نداشتیم، چون اینجا نبودیم، ولی این دلیل نمی شود تو قول رقص به ما ندهی، فقط به ما. به کسی که قول رقص ندادی، دادی؟ »
« خُب، البته که قول دادم! از کجا می دونستم که شما همتون بر می گردین خونه؟ نمی تونستم ریسک کنم و بدون شریک رقص، تکیه به دیوار بدهم و فقط منتظر شما دو تا باشم. »
پسرها با صدای بلند خندیدند. « تو بی شریک رقص بمانی؟ »
« ببین، عزیزم. تو قول اولین رقص را به من و آخرین رقص را به استو (مخفف استوارت) می دهی و شام را هم باید با ما بخوری. ما هم مثل دفعه پیش روی پله ها می نشینیم و ماهی جینسی رو هم میاریم تا برامون فال بگیره. »
« من فال ماهی جینسی رو دوست ندارم. میدونین به من گفت با مردی ازدواج می کنم که موی مشکی داره و سبیل هاش هم بلند و سیاهه، من از مردای مو مشکی خوشم نمیاد. »
نیش برنت تا بناگوش باز شد، « تو از مردای مو قرمز خوشت میاد مگه نه عزیزم؟ حالا بیا و قول بده که همۀ والس ها رو با ما برقصی و شام رو با ما بخوری. »
استوارت گفت، « اگه به ما قول بدی، ما هم رازی رو بهت می گیم. »
اسکارلت کنجکاو چون یک بچه فریاد زد، « چه رازی؟ »
« همونی که دیروز در آتلانتا شنیدیم استو؟ اگه همونه، میدونی که قول دادیم به کسی نگیم. »
« خب خانم پیتی به ما گفت. »
« خانم کی؟ »
« تو می شناسیش، دختردایی اشلی ویلکز که در آتلانتا زندگی می کنه، خانم پیتی پات هامیلتون – عمه چارلز و ملانی همیلتون. »
« البته که می شناسم. پیرزن احمقی که هرگز دلم نمی خواد ببینمش. »
« خوب، دیروز تو ایستگاه آتلانتا منتظر قطار بودیم با درشکه به ایستگاه اومد، خودش با ما صحبت کرد و گفت قراره در مجلس رقص ویلگز، فردا شب، خبر یک نامزدی اعلام بشه. »
اسکارلت ناامیدانه گفت، « می دونم این خبر احمقانه چی بوده. نامزدی چارلی هامیلتون و هانی ویلکز. سال هاست که همه می دونن که اونا بالاخره یه روزی با هم ازدواج می کنن، اگرچه چارلی خودش رو زیاد مشتاق نشون نمی داد. »
برنت پرسید، « تو فکر می کنی اون یه احمقه؟ یادم میاد کریسمس گذشته می گفتی دور و ور تو می پلکه و همش وز وز می کنه. »
اسکارلت با بی اعتنایی شانه هایش را بالا انداخت، « من هیچ وقت اونو تشویق به این کار نکردم، فکر می کنم اون خیلی سوسوله. »
استوارت فاتحانه گفت، « ولش کن، چون این خبر مربوط به اون نیست، نامزدی اشلی و خواهر چارلزه، دوشیزه ملانی! »
چهره اسکارلت تغییری نکرد اما لب هایش سفید شد – به کسی شباهت داشت که بی خبر ضربه مهلکی دریافت کرده باشد و نداند که چه اتفاقی افتاده است. همانطور بی حرکت ماند و به استوارت خیره شد و او نیز بدون توجه فکر می کرد حالت اسکارلت چیزی جر حیرت این خبر نیست.
« خانم پیتی گفت که قرار بود این خبر سال آینده اعلام بشه چون حال دوشیزه ملانی زیاد خوب نبوده؛ اما به دلیل این که همه جا صحبت از جنگه، اعضای دو خانواده فکر کردن بهتره ازدواج اونا هر چه زودتر انجام بشه. بنابراین خبرش هم فردا شب موقع شام اعلام میشه. حالا که این راز رو به تو گفتیم، تو هم اسکارلت باید قول بدی شام رو با ما بخوری. »
اسکارلت بی اراده گفت، « البته، قول می دم. »
« و تمام والس ها رو هم با ما می رقصی؟ »
« آره، همه والس ها رو. »
« چقدر تو خوبی اسکارلت، قول می دم همه پسرها دیوونه بشن.»
برنت گفت؛ « بذار بشن، از پسشون برمیاییم، ببین اسکارلت پیک نیک صبح رو هم باید با ما باشی. »
« چی؟ »
استوارت درخواست برنت را تکرار کرد.
« البته، قول می دم. »
پسرها با خوشحالی به هم نگاه کردند، اما اندکی حیرت هم درصورتشان دیده می شد. اگرچه آن ها خودشان را محبوب اسکارلت به حساب می آوردند ولی هرگز در گذشته به این آسانی چنین رضایتی از جانب او ندیده بودند. معمولاً اسکارلت آن ها را وادار به التماس و لابه می کرد و از دادن جواب آری یا نه طفره می رفت، وفتی آن ها اخم می کردند و عصبانی می شدند می خندید و در مقابل خشم آن ها خونسردی نشان می داد. و حالا او قول داده بود که تمام فردا را با آن ها بگذراند. اجازه داده بود در پیک نیک کنارش بنشینند و تمام والس ها (آن ها نمام رقص ها را والس می پنداشتند!) را با او برقصند و شام را با او صرف کنند. به نظر آن ها این چیزی بود که به اخراج از دانشگاه می ارزید.
با احساس رضایتی که از این موفقیت به آن ها دست داده بود، باز هم ماندند و درباره پیک نیک و مجلس رقص و اشلی ویلکز و کلانی هامیلتون حرف زدند، سخن یکدیگر با قطع می کردند، دربارۀ آن ها جوک می گفتند و می خندیدند و اشاره هایی مستقیم می کردند که اسکارلت آن ها را به شام دعوت کند. مدتی گذشته بود و آن ها تازه متوجه شدند که اسکارلت بسیار کم صحبت می کند. فضا تغییر کرده بود. اگرچه دوقلوها متوجه نبودند، ولی آن روشنایی زیبای غروب دیگر نبود. به نظر می رسید اسکارلت کمتر به حرف های آنان توجه می کند، اگرچه جوای های درستی به پرسش های ایشان می داد. دوقلوها مدتی دست به دست کردند، حس می کردند چیزی هست که درک نمی کنند، چیزی که آن ها را درمانده می کرد و آزار می داد و بالاخره از روی بی میلی و اکراه برخاستند و به ساعت هایشان نگاه کردند.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۸-۲-۱۳۹۳, ۱۱:۵۲ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #3
RE: رمان " بربادرفته " اثرمارگارت میچل
خورشید، آن سوی مزارع شخم زده فرو می نشست و بیشه های کنار رودخانه به شکل هایی سایه وار تبدیل می شدند. پرستوها در فضای جلوی خانه شیرجه می رفتند، جوجه ها و غازها و بوقلمون ها در حالی که به سر و کول هم می پریدند از مزارع باز می گشتند.
استوارت فریاد زد، « جیمز! » و به فاصله ای کوتاه، یک سیاه قد بلند، همسن خودشان، نفس زنان نزدیک شد و به سراغ اسب های بسته شده رفت . جیمز مستخدم مخصوص آن ها بود و مثل سگ ها همه جا اربابان خود را همراهی می کرد. از بچگی همبازی آن ها بود، هنگامی که دوقلوها ده ساله شدند او را به عنوان هدیه تولد به آن ها بخشیدند. با دیدن او سگ های تارلتون از روی خاک سرخ برخاستند و بی صبرانه به انتظار اربابان خود ماندند. پسرها به احترام خم شدند و با اسکارلت دست دادند و گفتند که فردا صبح زود در املاک ویلکز به انتظار او خواهند بود. آنگاه به سرعت از پله ها پایین رفتند و به طرف اسب ها یورش بردند و سوار شدند و چهارنعل، در حالی که جیمز به دنبالشان می دوید، در جاده سروها راندند و در همان حال سر به عقب گرداندند و برای اسکارلت دست تکان دادند.
وقتی از خم جاده خاکی که آن ها را از دید تارا پنهان می کرد گذشتند برنت افسار کشید و زیر یک درخت زغال اخته ایستاد و پیاده شد. استوارت هم توقف کرد، و پسر سیاهپوست هم چند قدم دورتر پشت سر آن ها قرار گرفت. اسب ها که دیگر فشار افسار را حس نمی کردند گردن ها را پایین آوردند و به خوردن علف های لطیف و تازه دمیدۀ بهاری مشغول شدند. سگ ها نیر آرام گرفتند و روی خاک سرخ دراز کشیدند و مشتاقانه به پرستوهایی خیره شدند که در هوایی که رو به تیرگی می رفت دسته جمعی پرواز می کردند. چهره گشاده برنت گرفته بود و کمی عصبی به نظر می رسید. گفت، « به نظر تو اون دلش نمی خواست که ما رو به شام دعوت کنه؟ »
استوارت پاسخ داد، « به نظرم می خواست. منتظر بودم که این کار رو بکنه، اما نکرد. فکر می کنی چرا این کار رو نکرد؟ »
« چیزی در این مورد ندارم بگم. اما فکر می کنم باید این کار رو می کرد. به علاوه، ما تازه امروز برگشتیم و مدت زیادی بود که اون ما رو ندیده بود، حرف های زیادی داشتیم که بزنیم. »
« به نظرم وقتی ما رو دید خوشحال شد. »
« من هم این طور فکر می کنم. »
« و بعد، نیم ساعت پیش ناگهان ساکت شد، مثل این که سردرد داشت. »
« من هم به این حالتش توجه کردم اما زیاد اهمیت ندادم. »
« فکر نمی کنی ما خسته اش کردیم. »
« نمی دونم. به نظر تو چیزی گفتیم که عصبانی شد؟ »
هر دو برای چند لحظه به فکر فرو رفتند.
« نمی دونم چی بگم. به علاوه، وقتی اسکارلت عصبانیه همه می فهمن. اون نمیتونه مث دخترای دیگه خودشو نگه داره. »
« آره، از این حالتش خیلی خوشم میاد. وقتی از چیزی عصبانیه اصلاً به نظر سرد و نفرت انگیز نمیاد، بلکه در مورد اون با آدم بحث می کنه. اما به هر حال حتماً ما کاری کردیم یا چیزی گفتیم که این طور سکوت کرد و مریض شد. میتونم قسم بخورم که وقتی ما رو دید خیلی خوشحال شد و خیال داشت ما رو به شام دعوت کنه. »
« فکر نمی کنی به خاطر اخراج ما از دانشگاه بود؟ »
« نه دیوونه، دیدی که تا بهش گفتیم خنده رو سر داد، به علاوه اسکارلت هم مث ما چندان به درس و کتاب علاقه ای نداره. »
برنت دوباره سوار شد و مستخدم سیاه را صدا زد.
« جیمز! »
« آقا؟ »
« شنیدی ما راجع به چی با دوشیزه اسکارلت حرف می زدیم؟ :
« نه آقا، آقای برنت چطور شده که فکر کردین من جاسوسی آدم های سفید رو می کنم؟ »
« جاسوسی، خدای من! شما کاکاسیاه ها خوب می دونین چه خبره، چرا، دروغگو. من با چشمان خودم دیدم که اطراف ایوان می پلکیدی و پشت بوته های یاس قایم شده بودی، حالا بگو ببینم ما چیزی گفتیم که باعث عصبانیت دوشیزه اسکارلت شده باشه – یا بهش برخورده باشه؟ »
در جواب این سوال، جیمز وانمود کرد که چیزی از مکالمات آن ها نشنیده است، با حرکتی ابروهایش را در هم کشید.
« نه آقا من اصلاً توجه نکردم که شما چی با هم می گفتین، نفهمیدم چی اونو عصبانی کرد. به نظرم اومد که از دیدن شما خیلی خوشحاله، نشون می داد که دلش برای شما تنگ شده، مث یه پرنده خوشحال بود، تا اون جایی که شما خبر ازدواج آقای اشلی و دوشیزه ملانی هامیلتون رو دادید. بعدش اون رفت تو خودش، مث پرنده ای که عقاب دیده باشه. »
دوقلوها به هم نگاه کردند و ناخودآگاه سر تکان دادند.
استوارت گفت، « جیمز راس می گه. ولی من نمی فهمم چرا. خدای من! اشلی برای او اهمیتی نداره، فقط یه دوستی ساده بین اوناس. اسکارلت که عاشق اون نیس، عاشق ماست. »
برنت سرش را به عنوان موافقت تکان داد.
گفت، « ولی فکر نمی کنی ناراحتیش اینه که اشلی از ازدواج خودش چیزی به او نگفته، اونا دوست های قدیمی اند، قبل از هر کس باید به اون می گفت. دخترها دلشون می خواد اولین کسی باشن که اینجور خبرها رو می شنون. »
« خُب، شاید. ولی اگه نامزدی اونا فردا اعلام نمی شد چی؟ اون وقت به صورت یک راز، یک چیز تعجب آور باقی می موند، و یک مرد حق داره نامزدی خودش رو پنهان کنه، حق نداره؟ ما هم خودمون اگه عمه دوشیزه ملی نمی گفت هیچ وقت نمی فهمیدیم. اما اسکارلت باید می دونست که اشلی تصمیم داره یه روزی با دوشیزه ملی ازدواج کنه. خود ما چند ساله می دونیم. ویلکزها و هامیلتون ها همیشه توی هم ازدواج کردن. هر کسی می دونست که این ازدواج یه وقتی پیش میاد، درست مث هانی ویلکز که می خواد با برادر دوشیره ملی،چارلز ازدواج کنه. »
« خُب، دیگه ولش کن. اما متاسفم که ما رو برای شام دعوت نکرد، به خدا اصلاً دلم نمی خواد برم خونه و به حرف های ماما درباره اخراج از دانشگاه گوش بدم. درست مث این که بار اوله. »
« شاید بوید تا حالا اونو آروم کرده باشه. میدونی که این بچه چه مهارتی در حرف زدن داره. همیشه می تونه ماما رو آروم کنه. »
« آره، میتونه، ولی طول می کشه. اینقدر باید راجع به چیزهای مختلف حرف بزنه و بالا و پایین کنه تا ماما بالاخره گیج بشه و موضوع رو فراموش کنه و به اون بگه که صداشو برای تمرین وکالت نگه داره. اما وقت کافی برای این کار نداشته. شرط می بندم ماما هنوز از این اسب تازه هیجان زده است، و حتماً یادش رفته که ما برگشتیم، وقتی یادش میاد که بوید رو سر میز شام ببینه. و قبل از این که شام تموم بشه عصبانی میشه و آتیش رو تند می کنه. و این تا ساعت 10 طول می کشه و بوید حتی فرصت پیدا نمی کنه که بگه بعد از صحبت رییس دانشگاه با من و تو دیگه موندن به صلاح ما نبود، بهمون توهین شده بود. و حدود ساعت 12 ماما به شدت از رییس دانشگاه عصبانی میشه و به بوید اعتراض می کنه که چرا اونو با تیر نزده. نه، قبل از ساعت 12 ما نمی تونیم بریم خونه. »
نگاهی تلخ میان دوقلوها رد و بدل شد. آن ها از اسب های وحشی نمی ترسیدند، بی جهت تیراندازی می کردند و آرامش مردم را به هم می زدند و همسایگان را به عذاب می آوردند اما از سرزنش ها و شلاق سواری مادر سرخ موی خود که بدون ملاحظه بر کفل آن ها فرود می آمد هراس داشتند.
برنت گفت، « خَب، بهتره بریم پیش خانوادۀ اشلی ویلکز. اشلی و دخترها خوشحال میشن به ما شام بدن. »
« نه، بهتره اونجا نریم، اونا حتماً به خاطر مهمونی فردا سرشون شلوغه، به علاوه __ »
برنت فوراً جواب داد، « اَه، فراموش کرده بودم، نه اونجا نمی ریم. »
اسب ها را هی کردند و مدتی در سکوت راندند، نقشی از آشفتگی بر گونه های قهوه ای رنگ استوارت شکل گرفت. تابستان گذشته استوارت با اطلاع دو خانواده و بقیه سکنه به ایندیا ویلکز اظهار عشق کرده بود. ساکنان بخش تصور می کردند که خونسردی و آرامش ذاتی ایندیا ویلکز بر او نیز تاثیر می گذارد و آرامش می کند. به هر صورت آن ها به شدت امیدوار بودند. استوارت ممکن بود جفت خود را یافته باشد، اما برنت اصلاً راضی به نظر نمی رسید. او از ایندیا خوشش می آمد ولی از سادگی و سردی او نیز خبر داشت، و به آسانی نمی توانست عاشق او شود و در عین حال دوستی و مصاحبت اسوارت را نیز حفظ کند. این اولین بار بود که علاقه دو برادر موجب اختلاف آن ها می شد و برنت از علاقه برادرش به دختری که به نظر او اصلاً قابل توجه نبود، متألم و دلگیر بود.
بالاخره، تابستان گذشته در یک جلسه سخنرانی سیاسی، در جنگل بلوط واقع در جونزبورو، آن دو ناگهان از وجود اسکارلت اوهارا باخبر شدند. سال ها پیش، هنگامی که همۀ آن ها بچه بودند او را می شناختند و با هم بازی می کردند، زیرا اسکارلت هم مثل آن ها سوار اسب می شد و از درخت ها بالا می رفت. اما حالا به نظر آن ها او خانم جوان بالغی بود و جذاب ترین دختر جهان به شمار می آمد.
اولین بار چشمان سبز و رقصان او توجه آن ها را جلب کرد و دیدند که وقتی می خندد گونه هایش چال می افتد، دیدند که چه دست و پای ظریفی دارد و کمرش چقدر باریک است. حرف ها و تفسیرهای زیرکانۀ آن ها باعث خنده های شادمانۀ او می شد و فکر می کردند او آن ها را جفت مناسبی می داند و همیشه خود را جلو می انداختند.
آن روز، به یاد ماندنی روزها در زندگی دوقلوها بود. از آن به بعد، هر وقت راجع به آن روز حرف می زدند، تعجب می کردند که چرا قبلاً متوجه جذابیت اسکارلت نشده بودند. آنان هرگز به یک جواب قانع کننده نرسیده بودند که چرا آن روز اسکارلت تصمیم گرفت به آن ها توجه کند. اسکارلت از روی غریزه نمی توانست تحمل کند که مردی عاشق زنی غیر از او شده است و موقعیت ایندیا ویلکز و استوارت در آن جلسۀ سخنرانی با طبع شکاری و غارتگر او توافق نداشت. نه تنها برای به دام کشیدن استوارت، بلکه برای افسون برنت نیز دلبری آغاز کرد و هر دو را تماماً در جذابیت خویش غرق نمود.
حالا هر دو عاشق او بودند، و ایندیا ویلکز و لتی مونرو از مزرعه لاوجوی که برنت تقریباً عاشق او بود در دورترین نقطه ذهن آن ها قرار گرفتند. اسکارلت باید یکی از آن دو را انتخاب می کرد، دوقلوها هیچ وقت این سوال را از خود نکرده بودند که بازنده چه خواهد کرد. می خواستند وقتی به پل رسیدند از آن عبور کنند. در حال حاضر آن ها از این که هر دو عاشق یک دختر بودند راضی به نظر می رسیدند، زیرا حسادتی میانشان نبود. این رابطه ای بود که همسایگان را خوشحال می کرد ولی مادرشان را از اسکارلت دلی خوشی نداشت، آزار می داد.
می گفت، « این کاملاً به نفع شماست که این دختره آب زیر کاه یکی از شماها رو انتخاب کنه، یا شاید هم هر دو تاتون رو بخواد، اون وقت باید از این جا کوچ کنین و برید به یوتا، البته اگه مورمون ها قبول کنن – که شک دارم ...
اونچه که منو ناراحت می کنه اینه که یکی از همین روزها به جون هم می افتین و به خاطر اون دخترۀ دوروی هرزه به هم حسادت می کنین و همدیگر رو با تیر می زنین. اما شاید این هم خودش فکر بدی نباشه. »
از آن روز سخنرانی، حضور ایندیا، استوارت را ناراحت می کرد. ایندیا نه تنها او را سرزنش و توبیخ نکرد بلکه نگاه و رفتار او نیز نشان نمی داد که از تغییر رفتار ناگهانی اش آگاه است. او چیزی بیش از یک خانم بود. ولی استوارت هنگامی که با او تنها بود خود را تقصیرکار و بیمار احساس می کرد. می دانست که ایندیا را عاشق خود کرده و می دانست که ایندیا هنوز هم او را دوست دارد و در ته دلش حسی داشت که به او می گفت چون یک نجیب زاده رفتار نکرده است. هنوز هم به شدت از او خوشش می آمد و به خاطر نژاد اصیلش و چیزهایی که از کتاب ها به او می آموخت و صفات برجسته ای که در خود داشت به او احترام می گذاشت. اما، لعنتی، در مقایسه با جذابیت درخشان و گوناگون اسکارلت، رنگ پریده، مغموم و بی شوق و ذوق می نمود. همیشه در کنار ایندیا، جایگاهش معین و مشخص بود، اما با اسکارلت کوچکترین تصوری از خود نداشت. همین کافی بود که یک مرد را به پریشانی و حواس پرتی دچار کند، ولی این هم برای خودش عالمی داشت.
« خُب، پس بیا برای شام بریم پیش کید کالورت. اسکارلت می گفت کاتلین از چالرزتون برگشته. شاید خبرهایی از قلعه سامتر داشته باشه که ما نشنیده باشیم. »
« کاتلین، نه بابا، یک به دو شرط می بندم که اون ندونه که سامتر تو چارلزتونه، حتی نمی دونه اونجا پر از یانکی بود و ما اونارو بیرون ریختیم. اون فقط می تونه راجع به مجلس رقص و مردهایی که دوروبرش می پلکن صحبت کنه. »
« خُب، چرت و پرت هاش هم بالاخره خالی از تفریح نیست. به هر حال اونجا جائیه که می تونیم تا وقتی ماما بخوابه قایم بشیم. »
« خُب، به درک، من از کاتلین خوشم میاد، و دلم می خواد دربارۀ کارو رت و بقیه مردم چارلزتون خبرهای تازه رو بشنوم. اما چیکار کنم که نمی تونم با نامادری یانکی اون سر میز شام بنشینم. »
« زیاد سخت نگیر، زن بدی نیست. »
« سخت نمی گیرم، براش متاسفم. از آدم هایی که براشون احساس تاسف می کنم زیاد خوشم نمیاد. زیاد خودنمایی می کنه، سعی می کنه کارهای درستی انجام بده، کارهایی که آدم احساس کنه تو خونه خودشه، اما همیشه نتیجه برعکس میشه. منو عصبی می کنه! اون فکر می کنه جنوبی ها وحشی هستن. حتی به ماما هم اینو گفته. از جنوبی ها می ترسه. هر وقت ما میریم اونجا تا حد مرگ می ترسه. مث یه مرغ مردنی گوشۀ صندلی کز می کنه، نگاهش خالی و ترسانه، با کوچکترین حرکت ممکنه قدقدش بلند بشه و پرپر بزنه. »
« خُب، نمی تونی سرزنشش بکنی، آخه تو به پای کید تیر زدی. »
استوارت گفت، « اون با چوب زد تو سرم وگرنه من این کار رو نمی کردم، تازه اون که طوریش نشد. شکایتی هم نداشت، کاتلین و ریفورد و هانم کالورت هم شکایتی نداشتن. این فقط اون زنیکه یانکی بود که داد و فریاد راه انداخت و گفت که من وحشی هستم و مردم متمدن هیچ وقت از جنوبی ها در امان نیستن. »
« نباید ازش ایراد بگیری، اون یه یانکیه و خوب تربیت نشده، به علاوه تو ناپسری شو با تیر زدی. »
« به درک. ولی باز هم نمی تونست جواب توهینی که به من شد، باشه. خودتو، پسر ماما هستی، پسر واقعی ولی آیا وقتی تونی فونتین یه تیر توی پایت خالی کرد سروصدا راه انداخت؟ نه، فقط دکتر فونتین پیر رو صدا کرد که زخمتو ببنده و ازش پرسید که تیراندازی تونی چقدر درد داره؟ بعد گفت مشروب مهارت تیراندازی اونو خراب کرده. یادت میاد تونی چقدر از این حرف ناراحت شد؟ »
هر دو با صدای بلند خندیدند.
برنت مشتاقانه با حرکت سر تایید کردند، « ماما واقعاً برگ برنده است، همیشه می تونی روش حساب کنی، و بدونی که کارهاش درسته و جلوی مردم آبروتو نمی بره. »
استوارت با افسردگی گفت، « آره اما اصرار داره امشب وقتی رفتیم خونه، جلوی پدر و دخترها، دیگه آبرو و حیثیت برامون باقی نذاره. این یعنی دیگه ما نمی تونیم بریم اروپا. یادت میاد که مادر گفت اگه یه دفعه دیگه مارو از دانشگاه اخراج کنن نمی تونیم به این سفر بزرگ بریم. »
« خُب، به جهنم، برای ما که اهمیتی نداره، داره؟ چه چیز دیدنی توی اروپا هس؟ شرط می بندم خارجی ها نمی تونن چیزهایی رو به ما نشون بدن که اینجا تو جورجیا نداشته باشیم. شرط می بندم اسب هاشون تندتر از مال ما نیست و دخترهاشون خوشگل تر از دخترهای ما نیستن و می دونم که اونجا ویسکی سیاه مث ویسکی های پدر نداره. »
« اشلی ویلکز می گفت اونجا چقدر نمایش دیده و چقدر موزیک شنیده. اشلی اروپا رو دوست داره. همیشه ازش حرف می زنه. »
« خُب – تو که می دونی ویلکزها چه جور آدم هایی هستن. اشتیاق غریبی به موزیک و کتاب و نمایش دارن. مادر میگه به خاطر اینه که پدربزرگ اونا اهل ویرجینیاس. میگه ویرجینیا منبع اینجور چیزهاس. »
« این چیزها رو بذار برای اونا. به من یه اسب خوب بده، و یه مشروب خوب، یه دختر خوب برای عاشق شدن، یه دختر بد برای عشقبازی، بقیه هم می تونن اروپای خودشون رو داشته باشن. »
« من هم همینطور، همیشه ... ببین برنت! من می دونم برای شام باید کجا رفت. بیا بزنیم به مرداب و بریم سراغ آبل ویندر و بگیم که ما چارتایی مون برگشتیم تا به ارتش ملحق بشیم. »
برنت با اشتیاق فریاد زد، « عجب فکر خوبی! و اونجا می تونیم خبرهایی از ارتش بگیریم و بفهمیم که بالاخره چه رنگی رو برای یونیفرم سربازا انتخاب کردن. »
« اگه مث یونیفرم های زوآوه باشه، من یکی که نیستم. در این یونیفرم گشاد قرمز، خودمو مث زن ها حس می کنم. این لباس ها به نظر من به دامن قرمز زنانه بیشتر شبیهه. »
جیمز گفت، « تصمیم دارین برین پیش آقای ویندر؟ اگه اینجوره فکر نمی کنم شامی گیرتون بیاد. آشپزشون مرده، آشپز تازه ای هم نیاوردن. یکی رو آوردن که خیلی ناشیه. سیاها میگن بدترین آشپز ایالته. »
« خدای من، چرا آشپز دیگه ای نمی خرن؟ »
« سفیدای بی چیز آشغالی مث اینا، چطور می تونن سیاه بخرن؟ هیچ وقت نمی تونن سیاه خوب داشته باشن. »
تحقیری بی پرده در صدای جیمز موج می زد. موقعیت او محکم به نظر می رسید، زیرا تارلتون ها صاحب یکصد برده سیاه بودند و جیمز هم مثل هر برده سیاه دیگری که متعلق به بزرگترین کشتزارها بود، صاحبان کشتزارهای کوچک تر را که بردگان کمتری داشتند تحقیر می کردند.
استوارت با لحن محکمی گفت، « برای این حرفی که زدی پوستتو می کنم. دیگه نشنوم به آبل ویندر بگی بی چیز. درسته که فقیره اما آشغال نیست؛ و لعنت به من اگه نوکرم، سیاه یا سفید، به اون توهین کنه. بهتر از اون مردی توی این منطقه پیدا نمی شه، افراد که بیخود بهش درجه ستوانی ندادن. »
تهدید ارباب در جیمز موثر نیفتاد، گفت، « من اصلاً این حرفو قبول ندارم، ارتش افسرارو از میون پولدارها انتخاب می کنه نه از آشغالا. »
« اون آشغال نیس! نکنه می خوای اونو با آشغالای سفید پوستی مث اسلاتری مقایسه کنی؟ آبل فقط پولدار نیس. او یه خرده مالکه، نه یه مالک بزرگ. و اگه سربازهاش اونو به ستوانی قبول دارن، دیگه هیچ کاکاسیاهی حق نداره اینجور در موردش صحبت کنه. سوارها میدونن چیکار دارن می کنن. »
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۹-۲-۱۳۹۳, ۱۲:۱۸ صبح
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #4
RE: رمان " بربادرفته " اثرمارگارت میچل
هنگ سوار نظام سه ماه پیش به وجود آمده بود، درست در همان روزهایی که جورجیا از اتحادیه ایالات خارج شده بود، و از آن هنگام سربازگیری برای جنگ آغاز شده بود. هنگ هنوز بدون نام بود، هیچ تمایلی هم برای پذیرش پیشنهادها وجود نداشت. هر کس نظر خود را داشت که یا بی مورد بود و یا نامناسب. درباره رنگ و مدل یونیفرم هم اوضاع همینطور بود. عناوینی چون «گربه های وحشی کلیتون»، «آتش خواران»، «سواران جورجیای شمالی»، «زوآوه ها»، «تفنگداران محلی» (اگرچه سربازان فقط با تپانچه، شمشیر و چاقوی شکاری مسلح بودند و اصلاً تفنگ نداشتند)، «خاکستری پوشان کلیتون»، «رعد افکنان خون»، «توفنده و آماده»، همگی طرفدارانی داشتند.
کارها بالاخره سامان یافت، همه چیز به ارتش واگذار شد و برخلاف نام هایی که هیاهوی بسیار آفریده بودند کلمه ساده «سواران» به عنوان نام هنگ انتخاب شد.
افسران توسط افراد و سربازان انتخاب می شدند. زیرا در آن ناحیه کسی جر کهنه سربازانی که در جنگ های مکزیک و سمینول شرکت کرده بودند تجربه نظامی نداشت و کهنه سربازان نیز مورد اعتماد و علاقه افراد برای فرماندهی نبودند.
همه از چهار برادر تارلتون و سه برادر فونتین خوششان می آمد، ولی در عین حال متاسف بودند که نمی توانند یکی از آن ها را برای فرماندهی بپذیرند، زیرا تارلتون ها عادت به خوردن مشروب داشتند و خیلی زود مست می شدند، وضع فونتین ها هم مثل آن ها بود. اشلی ویلکز به عنوان سروان انتخاب شد زیرا بهترین سوارکار منطقه به حساب می آمد و رفتار معقولانه او می توانست نظم و ترتیب را در هنگ حاکم کند. ریفورد کالورت درجه ستوان یکمی گرفت چون همه او را دوست داشتند و آبل ویندر، پسر یک دام گذار مرداب و صاحب کشتزاری کوچک، ستوان دوم شد.
آبل آدم باهوشی بود، هیکل درشتی داشت. بی سواد و خوش قلب بود و پیرتر از دیگر افراد سوار می نمود و در حضور بانوان ادب و احترام را بسیار رعایت می کرد. اعضای دسته سوار فیس و افاده ای نداشتند. پدران و پدربزرگ های آن ها اغلب مالکین کوچکی بودند و در یک طبقه قرار داشتند و با کار و زحمت، ثروتمند شده بودند. آبل بهترین تیرانداز هنگ به حساب می آمد که می توانست چشم یک سنجاب را در فاصله هفتاد و پنج یاردی هرف قرار دهد، به علاوه با زندگی در دل طبیعت بسیار آشنا بود. می توانست در باران آتش روشن کند، حیوانات را به دام اندازد و آب پیدا کند. افراد گروه بسیار به او احترام می گذاشتند . برایش ارزش قائل بودند و چون خیلی او را دوست داشتند درجه افسری به او دادند. آبل بدون غرور به خود افتخار می کرد، گویی چنین حسی را به خود مدیون بود. اما بانوان کشتزار و بردگان آن ها هیچ وقت نتوانستند فراموش کنند که او اصیل زاده نیست، حتی اگر شوهرانشان فراموش می کردند.
در ابتدا، هنگ سواران فقط از فرزندان مالکان تشکیل شد، اسباب و لوازم نجیب زادگان هنگ عبارت بود از اسب، سلاح، یونیفرم و مستخدم شخصی. اما تعداد مالکان ثروتمند در بخش جوان کلیتون زیاد نبود و برای این که دسته سوار پر قدرتی به وجود آید لازم بود که افراد بیشتری به خدمت پذیرفته شوند. این افراد از میان فرزندان خرده مالکان، شکارچیان جنگل پایین دست، دام گذاران مرداب، هیزم شکن ها و، در موارد معدودی، سفیدپوستان فقیری که در میان همطرازان خود وضع بهتری داشتند، انتخاب می شدند.
این مردان جوان اخیر، درست مثل همسایگان ثروتمند خود مشتاق جنگ – اگر در می گرفت – بودند؛ اما مسئله وسوسه انگیز و ظریف پول، خود را نشان می داد. تعداد کمی از مالکان اسب داشتند. همراه قاطرها، اسب ها نیز به کار مزرعه می رفتند و اضافه بر آن اسبی وجود نداشت. به ندرت مالکی پیدا می شد که چهار اسب داشته باشد. قاطر اضافی هم برای گسیل به میدان نبرد موجود نبود، حتی اگر هنگ هم می پذیرفت. سفیدپوستان فقیر اگر حتی یک قاطر داشتند خود را خوشبخت به حساب می آوردند. مردمان جنگل پایین دست و دام گذاران مرداب نه اسب داشتند و نه قاطر. آنان صرفاً از دسترنج خود زندگی می کردند و روزی خود را از شکار جانوران مردابی به دست می آوردند، زندگی آن ها عموماً از معامله پایاپای می گذشت و سال تا سال حتی پنج دلار پول نقد هم نمی دیدند. تهیه اسب و یونیفرم اصلاً در توانشان نبود. ولی همچنان که ثروتمندان، مغرور مال خود بودند. آنان نیز مصراً به فقر خویش افتخار می کردند، و هرگز از همسایگان مالدارشان چیزی را که بودی ترحم می داد نمی پذیرفتند. بنابراین برای حفظ روحیه افرادی که در هنگ نام نویسی کرده بودند و بالا بردن توان آن ها، پدر اسکارلت، جان ویلکز، باک مونرو، جیم تارلتون در واقع همه مالکان بزرگ منطقه به جز یک مفر، آنگوس مک اینتاش، پول دادند تا هنگ را با اسب و نفر تجویز کنند. نتیجه این شد که هر یک از مالکان موافقت کردند که تجهیزات پسران خود و افراد معین دیگری را فراهم کنند، اما مشکل اجرای این توافق این بود که اغلب افراد هنگ تصور می کردند که قبول اسب و یونیفرم از مالکان توهینی به شرافتشان خواهد بود.
افراد هنگ هفته ای دو روز برای مشق نظام و دعا برای شروع جنگ، در جونزبورو گرد می آمدند. توافق مالکان برای تهیه اسب هنوز به طور کامل انجام نشده بود، ولی آن ها که اسب داشتند آنچه را که مانورهای سوارکاری می پنداشتند در مزرعه پشت ساختمان دادگاه اجرا می کردند، گرد و خاک فراوانی به راه می انداختند، با صدای خشن خود هلهله می کردند و شمشیرهایی را که از دیوار اتاق های پذیرایی برداشته بودند به گونه ای انقلابی در هوا تکان می دادند. آنا که هنوز اسب نداشتند، در پیاده روی مقابل فروشگاه بولارد می نشستند و به رفقای سوار خود می نگریستند، تنباکو می جویدند و وراجی می کردند و یا در مسابقه تیراندازی شرط بندی می کردند. لازم نبود به مردان درس تیراندازی داده شود. اغلب جنوبی ها تپانچه به دست متولد می شدند و زندگی خود را بیشتر به شکار می گذراندند و اغلبشان در تیراندازی استاد بودند.
از خانه های اربابی و کلبه های مردابی، انواع اسلحه آتشین بیرون آمد و به سوی هنگ سرازیر شد. در میان آن ها تفنگ های بلند سنجاب زنی مربوط به زمانی که رودخانه آله گنی از این منطقه می گذشت، تفنگ های کهنه سرگشاد که در جنگ سمینول و مکزیک در 1812 خدمت کرده بودند، تپانچه های دسته نقره مخصوص دوئل، تپانچه های کوچک جیبی، تفنگ های دو لول شکاری و تفنگ های جدید انگلیسی ساخته شده از لوله براق و چوب مرغوب، دیده می شد.
مشق نظامی همیشه در پیاله فروشی های جونزبورو خاتمه می یافت و تا فرا رسیدن تاریکی، جنگ های ساختگی زیادی صورت می گرفت و افسران در پرستاری از کسانی که توسط یانکی های ساختگی زخمی می شدند بسیار سخت گیری می کردند. در همین نزاع ها بود که استوارت تارلتون، کید کالورت را زخمی کرد و تونی فونتین، برنت را تیر زد. دوقلوها هنگامی که از دانشگاه ویرجینیا اخراج شدند، هنگ سوار تشکیل شده بود و آنان با اشتیاق نام نویسی کردند، ولی بعد از زخمی شدن برنت، دو ماه پیش، مادرشان آن ها را روانه دانشگاه ایالتی کرد و فرمان داد که همانجا بمانند. با تاسف بسیار دوقلوها هیجان مشق نظامی را از دست دادند و اگر می خواستند همراه دوستان خود سواری کنند، نعره بزنند و تیراندازی کنند باید قید دانشگاه را می زدند.
برنت پیشنهاد کرد، « خُب، بیا بتازیم و بریم پیش آبل. می تونیم از پایین رودخانۀ آقای اوهارا و چراگاه فونتین ها رد بشیم و به موقع اونجا باشیم. »
جیمز اعتراض کنان گفت، « اونجا چیزی جز پوسوم و سبزی گیرمون نمیاد که بخوریم. »
استوارت غرشی کرد، « شما با ما تشریف نمیارید، تشریف می برید منزل و به ماما می گید ما برای شام نمی آییم. »
جیزم با ترس فریاد زد، « نه من نمی رم! نمی رم! اصلاً دلم نمی خواد خانم بئاتریس منو به جای شما دراز کنه. اولش از من می پرسه چرا گذاشتم شما برین، بعدش میگه چرا شما رو نیاوردم خونه تا درازتون کنه، اونوقت منو جلوی اجاق کباب می کنه مث اردک. برای همه اینا پدرمو در میاره. اگه منو با خودتون پیش اقای ویندر نبرین، مجبورم توی جنگل بمونم، اونوقت ممکنه دزدها منو بگیرن، و من ترجیح میدم اسیر دزدها بشم ولی گیر خانم بئاتریس نیفتم. »
دوقلوها با خشم و حیرت به چهره مصمم پسرک سیاه نگاه می کردند.
« خیلی احمقه اگه خودشو گیر دزدها بندازه، حتماً یه چیزی سرهم می کنه و به ماما میگه. به اندازه یه هفته حرف می زنه. قسم می خورم، کاکاسیاها بیشتر دردسرن. گاهی فکر می کنم اون هایی که از ضد بردگی حرف می زنن درست می گن. »
« خب، ما حق نداریم جیمز رو به جای خودمون گیر بندازیم. مجبوریم با خودمون ببریمش. اما ببین، سیاه دیوونۀ بی حیا، اگه بخوای جلوی سیاهای ویندر بادکنی و بگی ما همیشه جوجه کباب و گوشت می خوریم و شما خرگوش پوسوم، به به ماما می میگم و اجازه نمیدم با ما به جنگ بیای. »
« باد کنم؟ برای اون سیاهای بدبخت؟ نه آقا، من رفتارم خوبه. مگه خانم بئاتریس منو مث شما تربیت نکرده؟ »
استوارت گفت، « اون هیچ کار خوبی برای ما سه نفر نکرده. حالا راه بیفتید بریم. »
سر اسب را برگرداندند و شلاق به کفلش کشید و چون باد از زمین کنده شد و از پرچین زمین های جرالد اوهارا گذشت و در کشتزار پهناور او فرود آمد. اسب برنت هم روان شد و جیمز هم به دنبال. جیمز قاچ زین را چسبید. دوست نداشت از روی نرده ها بپرد ولی این بار مجبور بود، چون می خواست همراه اربابش باشد.
هنگامی که راه خود را از میان شیارهای سرخ رنگ گشودند و در تاریکی عمیق از تپه به سوی رودخانه سرازیر شدند برنت با صدای بلند گفت :
« راستی استو، فکر نمی کنی که اسکارلت دلش می خواست ما رو به شام دعوت کنه؟ »
استوارت هم با صدای بلند پاسخ داد، « فکر می کردم این کار رو می کنه. پس تو هم اینجور فکر کردی ... »
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۹-۲-۱۳۹۳, ۱۲:۲۹ صبح
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #5
RE: رمان " بربادرفته " اثرمارگارت میچل
فصل دوم

وقتی دو قلوها رفتند ، اسکارلت در ایوان تارا ایستاده بود ، صدای سم اسب هایی که گویی پرواز می کردند دیگر به گوش نمی رسید. مثل کسی که در خواب راه می رود به سوی صندلی رفت. صورتش از درد مثل چوب خشک شده بود ، ناخواسته ، لبخندی به زور بر لب اورده بود مبادا دوقولها رازش را دریابند. بس که دهانش را به لبخندی گشاده نگه داشته بود عضلاتش کشیده و کوفته شده بود. از ضعف روی صندلی ولو شد. پایش را جمع کرد و زیرش گذاشت. قلبش از غصه باد کرده بود تا اینکه حس کرد آنقدر بزرگ شده که دارد سینه اش بیرون می زند . می تپید اما نه به نظم. دست هایش یخ کرده بود و ناگهان حالتی از بدبختی و بلا او را در ربود. پرده ای را همیشه آرزو می کرده ، به دست اورده و اکنون برای اولین بار با ناملایمات زندکی برخورد کرده است.
اشلی با ملانی هامیلتون ازدواج می کند!
آه،چنین چیزی حقیقت ندارد! دوقلوها اشتباه می کنند. حتما این هم یکی از شوخی های آنهاست. اشلی نمی تواند ، نمی تواند عاشق ملانی باشد. هیچ کس نمی تواند عاشق دخترکوچک اندامی چون –چون موش باشد. اسکارلت باتحقیر ، چهره لاغر و بچگانه ملانی را به یاد آورد. صورتی که به شکل قلب بود و بی حالت و زشت می نمود و ماه ها بود که اشلی را ندیده بود. از سال گذشته که اخرین میهمامی در دوازده بلوط برگزار شده بود بیش از دو بار به آتلانتا نرفته بود . نه ، اشلی نمی توانست عاشق ملانی باشد ، چون –اوه ، اشتباه نمی کند –چون او را دوست داشت!اوه ، اسکارلت کسی بود که او دوست داشت –مطمئن بود.
اسکارلت صدای راه رفتن مامی را شنید ، سلانه سلانه راه می فت و از راه رفتنش کف سالن تکان میخورد. به شتاب قدم بر می داشت و سعی می کرد چهره اش را آرام نشان دهد. مامی در برابر اشتباهات ، تردیدی به خود راه نمی داد. فکر می کرد صاحب اوهاراست ، جسم و روح انها متعلق به اوست. راز آنها راز اوست ؛ و کوچکترین اشاره پنهانی کافی بود که او چون یک سگ شکاری بی رحم و درنده علامت ها و رد پاها را دنبال کند.اسکارلت به تجربه می دانست که اگر مامی را فورا قانع نکند ، مسئله را به الن منتقل خواهد کرد و ان وقت ناچار بود همه چیز را برای مادرش فاش کد و یا حداقل یک دروغ باور نکردنی بگوید.
مامی از سالن پدیدار شد پیرزنی درشت اندام با چشمانی کوچک اما هوشیار و زیرک چون فیل. او سیاه براقی بود. یا آفریقایی خالص ، تا آخرین قطره خون خود به خانواده اوهارا وفادار بود ، نقطه اتکای الن و مایه یاس سه دختر او ، و موجب وحشت مسخدمین خانه به حساب می آمد. مامی سیاه بود اما رموزی که در رفتارش نهفته بود و حسی از غرور که در او موج می زد بسیار بالاتر و بیشتر از اربابانش می نمود. در اتاق خواب سولانژ روبیلار ، مادر الن اوهارا متولد شده بود ، بانویی ظریف ، ساده ، مغرور و فرانسوی که اگر تخلفی در آداب دانی فرزندان و مستخدمین خویش می دید تردیدی در تنبیه انها به خود راه نمی داد. مامی پرستار الن بود که بعد از ازدواج همراه او از ساوانا به این ناحیه امده بود. هر کسی راکه دوست داشت به او درس اخلاق و تزکیه نفس می داد و از آنجا که اسکارلت را به شدت دوست داشت و به او افتخار می کرد درس اخلاق و تادیب و تهذیب یکسره ادامه داشت.
«آقایون تشریف بردن؟ چطور جرات کردی اونا رو برای شام دعوت نکنی میس اسکارلت؟ به پورک گفتم دو تا بشقاب اضافی برای اونا بذاره ، ادبت کجا رفته؟ خوب طرز مهمون داری رو بلد شدی ، آفرین به تو!:
«آه ، خسته شدم از بس درباره جنگ حرف زدن. دیگه طاقت نداشتم سر شام هم از این حرفا بشنوم. به خصوص وقتی که پاپا هم با اونا همراهی کنه و هر سه راجع به آقای لینکلن داد و بیداد راه بیندازن.»
«تو نباید هیچ وقت ادب رو فراموش کنی ، یعد از این همه زحمتی که خانم الن و من برات کشیدیم و حالا هم بدون شال اینجا وایسادی ، هوای شب موذیه ، چقدر بهت بگم که توی این هوا وقتی چیزی رو شونت نندازی تب می کنی. بیا برو تو خونه میس اسکارلت.»
اسکارلت از مامی دور شد ، عمدا خود را بی خیال نشان می داد و خوشحال بود که مسئله شال باعث شده مامی توجهی به حالت چهره او نکند.
«نه ، میخوام همینجا بشینم و غروبو تماشا کنم. خیلی قشنگه. تو هم زود میری وشال منو میاری ، خواهش می کنم مامی ، میخوام هینجا بشینم تا پاپا برگرده.»
مامی با بدگمانی گفت:«از صدات معلومه که سرما خوردی »اسکارلت از روی بی حوصلگی چواب داد :«نه ، سرما نخوردم ، حالا برو شالمو بیار.»
مامی مثل اردک به سرسرا بازگشت و اسکارلت صدای او راشنید که به مستخدم طبقه بالا فرمان میداد:«روزا ، شال میس اسکارلتو بنداز پایین.» و بعد دادش را کمی بلندتر شنید :«سیاه بی ارزش! هنوز نفهمیده که وجودش برای هیشکی ارزش نداره. تا حالا خوب برای کسی کارنکرده ، این چیه انداختی ، حالا خودم باید برم بالا و شالو بیارم.»
ناله پله ها و صدای پای آرام مامی به گوش می رسید. وقتی بازمی گشت دوباره سخنرانی خودش را شروع می کرد و در مورد مهمان نوازی و ورفتار بد اسکارلت موعظه سر می داد و اسکارلت احساس کرد که وقتی این چنین مغموم و دل شکسته است اصلا حوصله شنیدم این حرف های احمقانه راندارد. از جا برخاست ، مردد بود ، نمی دانست کجا برود تا دردی که در سینه دارد کمی فروکش کند . فکری به نظرش رسید اندک نور امیدی در دلش دمید. پدرش به دوازده بلوط ، نزد خانواده ویکلز رفته بود تا در مورد خرید دیلسی زن پورک که نوکر شخصی جرالد اوهارا بود مذاکره کند. دیلسی رییس مستخدمه ها و قابله ی دوازده بلوط بود و ازشش ماه پیش که ازدواج کرده بود پورک شب وروز به اربابش نق می زد که دیلسی را خریده تا هر دو بتواندد در یک کشتزار خدمت کنند. و ان روز بعد از ظهر بالاخره مقاومت جرالد به پایان رسید وتصمیم کرفت برای خرید دیلسی اقدام کند.
اسکارلت با خود فکررکد پاپا حتما می داند که آیا این داستان نفرت انگیز حقیقت دارد یا نه. حتی اگر امروز بعدازظهر چیزی نشینده باشد. شاید چیزی توجهش راجلب کرده باشد ، یا هیجانی را در خانواده ویکلز احساس کرده باشد. اگر بتوانم قبل از شام او راببینم ، شاید بتوانم حقیقت را کشف کنم-این هم باید یکی از آن شوخی های نفرت انگیر دوقلو ها باشد.
وقت بازگشت جرالد بود و اگر میخواست او را تنها ببیند باید حتما سر جاده او را ملاقات می کرد. به سرعت از پله ها پایین رفت و محتاطانه نگاه کرد تاببیند که ایا مامی از پنجره طبقه بالا مواظب او هست یا نه. از چهره سیاه و پهن مامی با ان سر بند سفید فقط سایه ای از پشت پرده پیدا بود. اسکارلت دامن سبز خود را در چنگ گرفت و بالا کشید و به راه زد و تا آنجا که کفش های راحتی روبان دار او اجازه می داد دوید.سروهای تیره در دو طرف راه شنی با لای سر او طاقی ساخته بودند و آن خیابان طولانی را به تونلی تاریک تبدیل میکردند. به محض اینکه زیر شاخه های گره دار قرار گرفت خیالش راحت شد که دیگر کسی نمی تواند او را از خانه زیر نظر بگیرد ، آنگاه از سرعت خود کاست و آرام تر قدم برداشت. نفس نفس می زد ، اگر چه بند کفش هایش را محکم بسته بود و می توانست به دویدن ادامه دهد ، اما ترجیح دا فقط کمی تندتر راه برود. به زودی به پایان راه شنی رسید و قدم به جاده اصلی گذاشت و تا وقتی که تپه ای پر درخت را دور زد توقف نکرد ، اکنون این تپه میان او و خانه قرار داشت.
برافروخته و نفسبریده روی کنده ی درختی به انتظار پدر نشست. کمی از موقع برگشتنش گذشته بود اما اسکارلت از این تاخیر خوشحال بود. این فرصتی بود تا نفسی تازه کند و حالت طبیعی به چهره اش بدهد تا پدرش مشکوک نشود. هر لحظه منتظر بود صدای سم اسبش را بشنود و ببیند که باسرعت زیاد ، مثل همیشه از تپه ها بالا بیاید. دقایق همچنان می گذشت اما از جرالد خبری نبود ، به جاده نگریست ، درد دوباره در دلش تلنبار شد.
با خود فکر کرد:«نه ، حقیقت ندارد پس چرا پدر نمی اید؟» نگاهش خم جاده را که بعد از باران صبح به رنگ خون در آمده بود پایید. در ذهنش مثل یک دونده از تپه سرازیر شد و به سوی رودخانه تنبل فلینت رفت و از زمین های گل الود و باتلاقی گذشت و تپه مقابل رادر نوردید و به سوی دوازه بلوط ، جایی که اشلی می زیست شتافت. این تنها راهی بود که برایش مفهوم داشت-راهی که به سوی اشلی ، به سوی آن خانه که ستون های سفید داشت ، میرفت ؛ خانه دوازده بلوط مثل تاجی ، چون معابد یونان ،بالای تپه قرار داشت.
با خود گفت:«اوه، اشلی !اشلی!» و ضربان قلبش شدت گرفت.
ز وقتی که براداران تارلتون این شایعه مسخره را برای او تعریف کرده بودند در ذهنش حس سردی از بی اعتمادی ، تردید و بد بختی رسوب کرده بود که او را به سختی از پای انداخته بود و اشتیاقی راکه از دوسال پیش د رتب و تابش انداخته بود تهدید می کرد.
اکنون برایش حیرت انگیز می نمود که وقتی داشت بزرگ می شد اشلی تا این حد برایش جذاب نبود. در روز های کودکی بارها او را در رفت و امده دیده بود اما هیچ وقت توجهی نکرده بود. ولی دو سال پیش ف هنگامی که اشلی تازه از سفر بزرگ سه ساله خود به اروپا بازگشته بودو احترامات خود رابه او تقدیم داشته بود ، ناگهان ، عشقی عمیق تمام وجودش را فرا گرفت. به همین سادگی.
آن روز اسکارلت در ایوان ایستاده بود و او سواره از راه رسید ، لباسی خاکستری پوشیده بود و کراوات پهن مشکی داشت که به پیراهن چین دارش خیلی می آمد. حتی حالا هم می توانست تمام جزئیات لباس او را به یاد آورد. چکمه هایش چه برقی داشت. سنجاق کراواتی که سر مدوسا ( از گورگون هایی بود که به جای مو ، مار بر سر داشت . در اساطیر یونان ذکر گورگون ها به خصوص مدوسا از بخش های جذاب است ) روی ان کنده کاری شده بود . هنگامی که نگاهش به اسکارلت افتاد کلاه پهن پانامای اش را در دست داشت ، از اسب پیاده شده بود وعنان را به پسرک سیاه سپرده بود. وقتی ایستاد نگاهش را بالا گرفت و به او نگریست ، لبخندی زد که چشمان خاکستری اش را خمارتر جلوه داد. نور خورشید بر موهای بورش تابیده بود و آنها را چون ظرفی نقره ای در نگاه اسکارلت می نشاند و گفت :«چقدر بزرگ شدی اسکارلت» . سبک از پله ها بالا آمد و دست او را بوسید. چه صدایی داشن! چه شوری دردل اسکارلت افتاد وقتی صدایش را شنید ، مثل موسیقی ، کشیده و طنین دار می نمود.
او را خواسته بود ، از همان لحظه اول ، او را خواسته بود ، به سادگی و دیوانه وار ، چون گرسنه ای که غذا میخواهد ، چون اسبی که تاختن میخواهد و چون بستر نرمی که در ان می رامد.
اشلی مدت دو سال در تمام ناحیه با او گردش کرده بود. در مجالس رقص ، در پیک نیک ها و گردش ها ، در مراسم خوردن ماهی کباب و در روزهای عاشقانه ، نه ان طور که با دوقلوهای تارلتون یا کید کالورت و پسران فونتین به گردش می رفت ، اما اکنون یک هفته بود که اشلی برای دیدنش به تارا نیامده بود.
حقیقت داشت ، اشلی هرکز با او عشق بازی نکرده بود و در چشمان خاکستری اش از آن نگاه گرم و روشن که اسکارلت در مردان دیگر سراغ داشت خبری نبود .با این حال –هنوز-می دانست که اشلی را دوست دارد. نمی توانست اشتباه کرده باشد. غریز ه ، قوی تر از عقل و دانش که زاده ی تجربه بود ، می گفت که اشلی رادوست دارد. اغلب وقتی او را بانگاهی نه خمار و نه پرت ، مشتاقانه اما غمبار ، می نگریست ، اسکارلت را حیرتی در می گرفت وسرگشته بر جای می ماند. می دانست که اشلی او را دوست دارد. اما چرا چیزی نمی گفت؟ این مسئله ای بود که از آن سر در نمی آورد . خیلی چیزها ی دیگر هم بود که نمی دانست.
اشلی همیشه با ادب بود اما دور می نمود ، فاصله داشت ، هیچ کس نمی توانست بگوید که او به چه می اندیشد و اسکارلت یکی از آنها بود . وقتی به فکر فرو می رفت همسایه ها حدس هایی میزدند و اگر درست همه می گفتند باز طبیعت محتاط و کتمان کارش همه را خشمگین می کرد. در تمام تفریحات معمول ناحیه ، خبره بود ، شکار ، قمار ، رقص و سیاست ، و بهتر از همه سواری می کرد ؛ اما با بقیه فرق داشت ، این تفریحات برای او هدف زندگی و پایان کار نبود. در شوق کتاب خواندن، موسیقی و شاعری بی مانند بود.
اوه ، موهای بورش ، چرا تا این حد جذاب بود ، چرا اینقدر مودب بود ، وقتی از خاطرات اروپا حرف میزد آدم چه بی قرار می شد وقتی از کتاب ، موسیقی و شعر – و چیزهایی که اسکارلت علاقه ای به آنها نداشت ؛ سخن می گفت ، چرا ناگهان همه این ها خواستنی می شد؟
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۹-۲-۱۳۹۳, ۱۱:۱۹ صبح
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #6
RE: رمان " بربادرفته " اثرمارگارت میچل
شب ها پشت هم ، اسکارلت بعد از نشستن با او در تاریک و روشن غروب ، هنگامی که به بستر می رفت ساعت ها بی قرار و بیدار می ماند وبه خود نوید می داد که در ملاقات بعد حتما به او اظار عشق خواهد کرد.اما دفعه بعد می آمد و می رفت و نتیجه ، هیچ بود-هیچ به جز تبی که او را در بر می گرفت ،زیادتر و داغ تر.
اسکارلت او را دوست داشت و اورا می خواست و او نمی فهمید. صادق و ساده بود . مثل بادی که بر تارا می وزید و رودخانه زردی که دور آن می گشت و در پایان روز از این پیچیدگی ها چیزی نمی فهمید. و اکنون ،برای اولین بار در زندگی او با یک فطرت پیچیده و ناشناس رو برو شده بود.
اشلی در ردیف مردانی بود که اوقات فراغت خود را به فکر کردن می گذراندند. به رویاهای چرخان و روشن ورنگین فرو می رفت که ذره ای امکان دسترسی به آنها وجود نداشت. به دنیایی درونی کوچ کرده بود زیباتر از جورجیا وبا اکراه از ان بیرون می آمد. مردم را تماشا می کرد، نه انها را دوست داشت و نه به انها نفرت می ورزید. زندگی را تماشا می کرد نه ان را شیرین می کرد و نه تلخ. کائنات را پذیرفته بود و جایگاه او در ان ، هر جا که بود به موسیقی اش ، کتابش ودنیای بهترش مربوط می شد.
هنگامی که افکارش این همه غریب وناشناخته بود چراباید اسکارلت را گرفتار خودش می کرد. راز پنهان او کنجکاوی اسکالت رابیدار می کرد ، مثل دری که نه قفلی داشت نه کلیدی. آنچه دور و بر او بود واسکارلت چیزی از آن نمی فهمید اورا وا می داشت تا اشلی را بیشتر دوست داشته باشد و شگفتی ها و استنکاف طلب و عشق ، عزم اسکارلت را بر می انگیخت که او را فقط برای خود بخواهد. شک نداشت که روزی ظهار عشق او را خواهد شنید زیرا هنوز برای شناختن شکست ، بسیار جوان و بسیاربی تجربه بود.اکنون این خبر چون غرش تندر فرود آمده بود ، اشلی با ملانی ازدواج می کرد. نمی توانست راست باشد!
چرا، همین هفته پیش هنگامی که در غروب از فیرهیل به سوی خانه می راندند اشلی گفت:« اسکارلت ، مطلب مهمی دارم که میخوام بهت بگم ولی نمی دونم چطور باید بگم.»
اسکارلت با وقار و ازرم نگاهش را پایین انداخت ،شادی وحشیانه ای قلبش را به تپش انداخت ، فکر کرد لحظه شاد کامی فرا رسیده است. بعد ادامه داد:«حالا نه ، تقریبا رسیدیم خونه ، وقت نیست.اوه ، اسکارلت من چه احمقم!»و شلاق به اسب کشید وهر دو تا بالای تپه تارا تاختند.
اسکارلت روی کنده نشسته بود. کلماتی را به خاطر می آورد که او را سخت شاد کرده بود ، اما حالا ناگهان همان کلمات مفهوم دیگری پیداکرده بود. یک مفهوم مکنون. شاید می خواست خب نامزدی اش را بدهد!
آه ، چه خوب می شد پاپا زودتر به خانه باز می گشت! دیگر حتی تحمل یک لحظه بلاتکلیفی را نداشت. با بی صبری تمام باز هم چشم به راه دوخت وباز هم به سختی ناامید شد.
اینک خورشید آن سو افق پنهان شده بود وپرتو سرخش ، در کرانه جهان ، ملایم تر می نمود. آسمان نیلی به رنگ تخم سینه سرخ ، آبی سبز ، می زد و سکوت غیر خاکی گرگ و میش روستایی ، مخفیانه او را در کام خود فرو می کشید . غبارهای سایه وار دران محیط وهم انگیز دهقانی سینه مال می رفتند. شیارهای سرخ و جاده چاک چاک قرمز ، رنگ جادویی خود را از دست می دادند و به زمینی صاف وتیره بدل می شدند. آن سوی جاده، درچراگاه ، اسب ها ، قاطرها و گاوها آرام کنار پرچین ها ایستاده بودند سرشان را بالا گرفته بودند و منتظر کسی بودند که بیاید و آنها را برای شام به اصطبل ببرد. آنها سایه سایه بیشه زاری که چراگاه را محصور می کرد دوست نداشتند و گوش خود را باحرکت ناگهانی به سوی اسکارلت راست می کردند. گویی از مصاحبت او خوشوقت بودند و تشکر می کردند.
در ان گرگ ومیش شگفت انگیز ، کاج های بلند رودخانه باتلاقی که در تابش خورشید بسیار سبز می نمودند اکنون در زمینه وسمه ای آسمان ، سیاه به نظر می آمدند. صف طویلی از این غول های سیاه ،ر ودخانه تنبل را پشت خود پنهان کرده بودند. روی نپه آن سوی رودخانه دودکش بلند سفید خانه ویکلز ، آرام در تاریکی حصاری از بلوط های کهن پنهان می شد و فقط چراغ هایی که برای شام روشن شده بود ، چون نقطه هایی نورانی حضور خانه رااعلام می کرد. رطوبت گرم و معطر بهاری همراه باعطر خیس زمین شخم خورده او را با ملایمت احاطه می کردند و تمام چیزهای تازه وسبز خود را به سوی هوا می کشیدند. غروب ، بهار و سبزه های تازه دمیده در نظر اسکارلت معجزه ای شمرده نمیشد. در نظر او این زیبایی ها مثل هوایی بود که تنفس می کرد مثل آبی بود که می نوشید ، هیچگاه زیبایی را از روی هوشمندی در این چیزها ندیده بود مگر درچهره زنان ، اسبان ، لباس های ابریشمی و اشیاء ملموس. با وجود این تاریک و روشن آرامی که بر وسعت حاصلخیز تارافرود افتاده بود ذهن مغشوش او را کمی آرام کرد. این زمین را بسیار دوست می داشت ، بدون اینکه از این علاقه آگاه باشد. این زمین را دوست داشت مثل چهره مادرش زیر نور چراغ ، هنگام دعا.
هنوز هیچ اثری از جرالد در خم جاده پیدانبود. اگر اسکارلت بیش از این منتظر می شد مامی قطعا به جستجویش می امد واو را کشان و کشان به خانه می برد. همان طور که با نگاهش جاده تاریک را می جست از پایین چراگاه صدای سم اسبی برخاست واسکارت دید که اسب ها وگاوها با وحشت پراکنده شدند. جرالد اوهارا داشت با آخرین سرعت به سوی خانه می رفت.
چهار نعل ، روی اسب کشیده و تنه کلفت وپا بلند شکاری خود از تپه بالا آمد ، ازدور به پسرکی شبیه بود که روی اسبی بزرگ نشسته باشد ، باد،موی بلندوسفیدش را به عقب می راند. اسب را با فریادهای بلند و ضربات شلاق به تاخت تشویق می کرد.
اسکارلت با دلواپسی توام با غرور مهر امیز اورا می نگریست جرالد سوارکار ماهری بود.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۹-۲-۱۳۹۳, ۰۲:۳۱ عصر
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان " اسکارلت " اثر:الکساندراریپلی (ادامه رمان بربادرفته) ایران دخت 284 13,246 ۱۷-۵-۱۳۹۳ ۰۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد