خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 24 رأی - میانگین امتیازات: 3.08
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان برزخ اما بهشت - نویسنده: نازی صفوی

مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,305
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 23859


محل سکونت : Persia
ارسال: #1
رمان برزخ اما بهشت - نویسنده: نازی صفوی
قسمت اول

- رعنا جان سلام...
- رعنای خوبم سلام...
- رعنای عزیزم...

نه،نه، فایده ندارد، نمی توانی بنویسی.
نمی توانستم. چند هفته بود که برای شروع کردن نامه داشتم فکر می کردم. نمی دانم، نمی دانستم چه بنویسم، از کجا شروع کنم و از چه بگویم.
حرفی برای زدن نداشتم. چیزی به ذهنم خطور نمی کرد، هیچ چیز! انگار مغزم داشت از کار می افتد یا شاید هم افتاده بود...

نه از کار نیفتاده بود، برعکس یکرَوند داشت کار می کرد. مدام فکرهای جورواجوری که به هم هیچ ربطی نداشت از ذهنم می گذشت و توی سرم مثل آش شله قلمکار شده بود و آینده و گذشته و حال با هم غوطه می خوردند.

دیگر حتی لازم نبود به خودم زحمت بدهم که به چیزی فکر کنم، در حالی که به ظاهر از بیست و چهار ساعت، بیست ساعتش را خواب بودم، ولی در حقیقت فقط سه – چهار ساعت مغزم از کار می افتاد و واقعاً می خوابیدم، بقیۀ ساعت ها با چشم های بسته مدام فکر می کردم، فکر می کردم و فکر...

نه، آن که داشت از کار می افتاد جسمم بود، چون همیشه خسته بودم، کار نکرده، بدون هیچ فعالیتی. مثل جنازه دائم دراز می کشیدم.
خسته بودم، خستۀ خسته! یاد حرف های دکتر محمودی می افتادم که می گفت:
- نباید به خودت افکار منفی تلقین کنی، به چیزهای مثبت فکر کن، به آینده که هنوز پیش رویت است، به جوانیت، زیبائیت، سلامتیت و ....

راستی دکتر بودن چقدر آسان است! روی صندلی بنشینی و در نهایت وقار و ارامش برای دیگران دادِ سخن بدهی و در مورد دردی که نه خودت چشیده ای، نه داری و نه می تونی مفهومش را بفهمی ساعت ها حرف بزنی!

کاش واقعاً زندگی مثل فیلم های هندی بود؛ سر بزنگاه، با یک حرف یا یک معجزه یا تصمیم آنی، سریع همه چیز را روبراه می شد و مشکلات حل.
دکتر محمودی که می گفت:
- نخواب! بیدار باش! به گذشته فکر نکن یا به چشم یک اشتباه یا تجربه به آن نگاه کن! در عوض به فردا فکر کن! فردایی که هنوز پیش روی توست...

حق داشت آن قدر مصمم و آسوده حرف بزند و برای من نسخه بپیچد، آخر او که در بیست و سه سالگی بیوه نشده بود! او که تمام نیرویش را برای حفظ چیزی که اصلاً ارزشش را نداشت بیهوده صرف نکرده بود و از همه مهم تر این که «او زن نبود.»

برای همین، آن قدر خونسرد می گفت:
- پاشو! تلاش کن! به زور خودت را مجبور کن که تحرک داشته باشی. از خونه بزن بیرون و ...

ولی دیگر نمی توانست بگوید کجا برو و چه کار کن. از خانه بیرون می رفتم چه کار؟ به اطمینان درسی که نخوانده بودم و هنری که نداشتم می رفتم دنبال کار؟ یا با این اعصاب فرسوده و ذهن بیمار تازه می رفتم دنبال درس؟!

دکتر محمودی می گفت:
- اگه شده توی گوش خودت بزن: 1. صبح زود از جات بلند شو، 2. دوش بگیر، 3. مرتب روبروی آینه بایست و با انرژی و با صدای بلند بگو این منم...

ناخودآگاه چشم هایم نیمه باز شد و به ساعت کنار تخت نگاه کردم، ساعت یک و نیم بعد از ظهر بود . فکر کردم حالا باز طبق معمول پایم را روی اولین پله که بگذارم صدای غُر غُر عمه و لُغُزهایش می رود هوا که:
- بَه بَه چه عجب! چرا صبح کله سحر پا شدی؟!

یا می گوید:
- این همه می ری دکتر، نمی شه یه قرص برای کم خوابی بگیری؟! و...

با خودم گفتم:
- عیبی ندارد بگذار بگوید، او عادت کرده به نیش زدن و من هم به نشیدن!

دستور اول دکتر که خود بخود کشکش ساییده شد، دومی را هم که حالش را نداشتم، می ماند سومی؛
با زحمت و به زور از جایم بلند شدم. استخوان هایم با هر تکانی که می خوردم صدا می داد، خنده دار بود. تنم از بس خوابیده بودم خُرد شده بود.

روبروی آینه ایستادم که لااقل دستور سوم را اجرا کنم و با انرژی خودم را به خودم معرفی کنم، ولی باز از این که با صدای بلند این کار را بکنم طفره می رفتم.
توی دلم گفتم:
- اینم منم ماهنوش یزدان ستا، بیست و چهار سالمه...

مکث کردم، برعکس گفتۀ دکتر محمودی، نمی توانستم فکر کنم یا بگویم که هنوز جوانم و اول راه و فرداهای قشنگ در انتظارم است!
بی اختیار به چهره ام دقیق شدم. چهره ای که دیگر طراوت چهرۀ یک دختر جوان با آرزوهای قشنگ را نداشت.
چهرۀ زنی بود با قد 170 سانتیمتر، موهای بلند مشکی و درهم ریخته که نمی دانستم چند روز است برس نخورده، و چشم های سبز تیرۀ غم گرفته که دیگر اصلاً برق شیطنت و سرزندگی نداشت، ابروهایی که با اخم به هم پیوند خورده بود و لب هایی که مدام به حالت عصبی و بی اختیار به دندان می گزیدم.

باز فکر کردم، اگر این که می گویند هر گذشتۀ خاص یک آیندۀ خاص را برای آدم به وجود می آورد درست باشد، پس من چطور می توانم فکر کنم که گذشته ام فقط یک تجربه بوده، نه یک شکست، نه یک فاجعه؟!
چطور نباید فکر کنم که در عرض چهار – پنج سال، تمام آرزوهایم پایمال شده و از بین رفته، که در بهترین سال های عمرم،بیش ترین تلخی های زندگی را تجربه کرده ام؟!
چطور فراموش کنم که به دنبال همۀ از دست داده هایم، بچه ام را هم...
گلویم سوخت، لبم را محکم تر به دندان گزیدم و حس کردم چشم هایم می سوزد؛ این اواخر قلب و چشمم را با هم می سوزاند ولی اشکی در کار نبود، مدت ها بود که نبود.

از خیر سومین توصیه هم گذشتم، موهایم را بی حوصله جمع کردم، مثل همیشه یک پیراهن و شلوار جین به تن کشیدم و از اتاق بیرون آمدم.
به محض این که در را باز کردم، صدای هیاهوی همیشگی خانه مان توی گوشم پیچید، خانه ای که از بچگی یاد نداشتم، رنگ سکوت به خودش دیده باشد.

تا وقتی بچه بودیم خود ما و حالا، هر روز یکی یا چند تا از خواهرها یا دختر خاله هایم همراه بچه هایشان.
از همان بچگی همیشه فکر می کردم اگر عمو با خاله یا پدر خودم با مادرم ازدواج نکرده بود، خانۀ ما چقدر محیطش فرق می کرد؟!

توی خانه ای که ده تا بچه باشد و نُه تای آن ها هم دخترهای جیغ جیغو باشند، چطور می شود انتظار داشت وضع از این بهتر باشد؟!
تازه وقتی بچه بودیم همیشه مهمان هم داشتیم، بعد که بزرگ تر شدیم، همیشه یا حرف خواستگاری بود یا عروسی و خرید و جهاز و... و...
حالا هم که این حرف ها تمام شده بود، باز همیشه یا یکی می خواست برود عروسی یا خرید، یا بچه اش مریض بود یا اصلاً هیچ کدام، آمده بودند این جا مهمانی!

خانه مان را هیچ وقت خانۀ واقعی نمی دانستم، همیشه مثل هتلی شلوغ بود که هر کسی پیِ کار خودش بود، این خانۀ شلوغ را، این خانه ای را که زمانی می خواستم از آن فرار کنم و به خیال خودم دنبال خانه ای کوچک و پر از آرامش بودم، حالا با همۀ نابسامانی هایش، عاشقانه دوست داشتم، چون دیگر قدرش را می دانستم، حتی از عمه مهتاج هم دیگر متنفر نبودم!
امضای Galaxy
[تصویر:  clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&a...9&ad=1]
۲۱-۹-۱۳۹۰, ۱۲:۴۸ صبح
یافتن
1 کاربر از Galaxy به دلیل این ارسال سپاس کرده.
mamane kiana
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,305
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 23859


محل سکونت : Persia
ارسال: #2
RE: رمان برزخ اما بهشت - نویسنده: نازی صفوی
قسمت دوم

از پله ها سرازیر که می شدم، نگاهم به مهشید افتاد، طبق معمول خرید کرده و تازه از بیرون رسیده بود و مثل همیشه صورت گرد و تپلش بشاش و خندان بود.
سنش از من بزرگتر بود، اما قدش نه، از من خیلی کوهتاتر بود، تقریبا تا سر شانه من، و بر خلاف همه ما هیکلی گرد و چاق داشت و زبانی شوخ و حاضر جواب.
انگار مهشید از همه چیز تنها جنبه های طنز آن را می دید و چون همان طور هم با زبان طنز و شوخ همه حرف هایش را می گفت، هر جا که بود با خودش یک دنیا شلوغی و خنده و سرو صدا می برد.
فکر کردم اگر بچه هم داشته باشد با داشتن شوهری مهربان و دلسوز که عاشقانه زن تپلش را دوست دارد، هیچ چیز کم نخواهد داشت.

نگاه مهشید که به من افتاد، مثل همیشه چشم هایش برقی از شیطنت زد و گفت:
- خواهر جان وقت کردی یه خورده بخواب!

صدایش را پایین آورد و ادامه داد:
- من مونده م اگه عمه توی این خونه نبود، تو کی از خواب بلند می شدی؟

خسته و آهسته سلام کردم و فکر کردم چقدر دوستش دارم. او تنها کسی بود که هنوز مثل گذشته و معمولی با من رفتار می کرد نه با ملاحظه و طوری که انگار با آدمی مریض طرف است!
البته به غیر از عمه که هیچ وقت ملاحظه ای در کارش نبود خصوصا در مورد من!

همراه مهشید وارد آشپزخانه شدم. آشپزخانه به آن بزرگی آن قدر به هم ریخته بود که آدم باید چند دقیقه صبر می کرد تا سر در بیاورد چی به چی است!

ماهرخ خواهرم و لعیا و رویا دخترخاله هایم در حال چیدن میز ناهار بودند و بچه هایشان طبق معمول داشتند از در و دیوار بالا می رفتند.
مادر و خاله مشغول غذا کشیدن بودند.
عمه، مثل همیشه در حالی که همه را زیر نظر داشت مشغول غرغر کردن بود و توی این شلوغی، بانو خانم داشت سعی می کرد یک جوری به آشپز خانه سرو سامان بدهد.

توی خانه ما آشپزخانه در حقیقت اتاق نشیمن هم بود و در طول روز بیش تر وقت همه توی این قسمت می گذشت.
برای همین بی چاره بانو خانم – که دیگر کسی به چشم خدمتکار بهش نگاه نمی کرد و یکی از اعضای خانواده به حساب می آمد – دائم آشپزخانه را مرتب می کرد و الحمدالله هیچ وقت هم موفق نمی شد!

سلام آرام من توی هیاهویی که مهشید به راه انداخته بود گم شد.
مثل حراجی فروش های کنار خیابان، خریدهایش را یکی یکی از توی کیسه بیرون می آورد و با سرو صدا نشان می داد.
همه حواسشان به او بود، غیر از عمه که نگاه تیزش صاف مرا نشانه گرفته بود:
- ا ، علیک سلام! ساعت خواب! خسته نباشی!

مادر با شنیدن صدای عمه به سرعت رو برگرداند و در حالی که صدایش پر از محبت و چشم هایش به نظرم سرشار از التماس به عمه بود، با خوشرویی سلام کرد:
- سلام مادر! چه به موقع پا شدی، ناهار حاضره.

نگاهش کردم، به صورتی نگریستم که با گذشت سال ها هنوز پوستی شفاف و زنده و شاداب داشت و مثل مرمر سفید بود. با وجود چین و شکن های ریزی که اطراف چشم ها و دور لب هایش پیدا شده بود هنوز اولین چیزی که در نگاه اول آدم را مجذوب می کرد، سفیدی و زیبایی پوست او بود و بعد چشم های درشت و روشنش که همیشه با آرامش نگاه می کرد.

با خودم می گفتم، کاش اخلاق من هم شبیه مادرم بود ، خونسرد، آرام و صبور. ولی بدبختانه من درست مثل پدرم هستم، بی قرار و کم طاقت.
در گذشته سرشار از شیطنت بودم و حالا کاملا عصبی ام.
بعد فکر کردم اگر مادرم این خلق و خو را نداشت، اصلا نمی توانست با پدرم زندگی کند و از آن مهم تر عمه را تحمل کند!

ولی در طول سال ها به خاطر همین نرمش و صبوری بود که عشق پدرم نسبت به او چندین برابر شده و عمه هم تقریبا از رو رفته بود و زیاد سر به سر مادرم نمی گذاشت.

سنگینی نگاه عمه باز مرا متوجه او کرد و در دلم از نگاهش که نشان می داد آماده پرخاش است خنده ام گرفت.
از زمانی که یادم بود این لجبازی و جنگ خاموش بین من و عمه ادامه داشت، او چشم نداشت مرا ببیند و من او را.

خودم هم نمی دانم چه باعث شد که من و عمه این طور در برابر هم جبهه بگیریم.
شاید امر و نهی های بیش از حد عمه و دخالت هایش، برای من که ذاتی مثل خود عمه رام نشدنی و یاغی داشتم، قابل قبول نبود و شاید هم بدجنسی هایی که از او دیده بودم، مرا بیش تر از او دور می کرد.

صدای مهشید باز مرا به زمان حال آورد. در حالی که با وضعی خنده دار و پر سر و صدا خریدهایش را از دست بچه ها می قاپید، رو به من فریادزنان گفت:
- راستی ماهنوش یه لباس دیدم ماه!1 تو رو خدا بیا بریم برای عروسی مهرنوش بخر!...

همیشه این همه اشتیاق او برای خرید برایم مایه تعجب بود مخصوصا در مورد لباس.
درست مثل آدم گرسنه ای که دهانش از دیدن غذایی اشتهاآور آب افتاده باشد، چنان با هیجان و شوق حرف می زد که مرا بیش تر یاد لواشک و تمر هندی می انداخت تا لباس.
به جای من لعیا پرسید:
- اگه ماهه چرا خودت نخریدی!
امضای Galaxy
[تصویر:  clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&a...9&ad=1]
۲۱-۹-۱۳۹۰, ۱۲:۵۹ صبح
یافتن
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,305
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 23859


محل سکونت : Persia
ارسال: #3
RE: رمان برزخ اما بهشت - نویسنده: نازی صفوی
غش غش خندید و گفت:
- آخه ماهش یه خورده قد بلنده! کتش برای من پالتوست!

همه با خنده از ته دلش خندیدند ولی من با تمام سعی ای که کردم نتوانستم غیر از لبخندی محو به لب بیاورم.
داشتم همان طور آرام نگاهش می کردم که گفت:
- اوه، انگار گفتم تو لباس را بدوز، بابا تو فقط بیا بپوش خواهر من، دیگه این که عزا نداره.
صدای زنگ در حواس همه را پرت کرد و مادر و خاله با عجله از جا پریدند.
- نکنه مهرنوش همراه شوهرش باشه؟! زود باشین این جا رو جمع و جور کنید!
مهشید خونسرد گفت:
- همراه هر کی می خواد باشه من دارم از گشنگی می میرم.
و حریصانه به خوردن ادامه داد. عمه با ابروهایی بالا کشیده و لحنی معترض گفت:
- وا خدا مرگم بده، زشته، خوبیت نداره، پسره بیاد توی این بازار شام؟!
مهشید بی خیال و با دهان پر گفت:
- اگه داماد این خونه س. باید به این وضع عادت کنه، کدوم وقت خونه ما شانزه لیزه بوده؟! تا ما یادمونه این جا همین بازار شام بوده!

عمه با غیظ و اعتراض گفت:
- وا؟!

مهشید باز در کمال آرامش گفت:
- والله!

بحث آن ها را آمدن مهرنوش پایان داد. از آن جا که از وضع خانه خبر داشت، مثل همیشه موقر و آرام وارد شد و گفت:
- هول نشین، محسن رفت.

مهشید قهقه زنان گفت:
- آخ خدا عمرت بده خواهر، من که آن قدر هول شده بودم که یادم رفت ماست و خیار هم داریم!

و به ظرف ماست حمله ور شد.

بی اختیار باز فکر کردم چقدر ما پنج تا خواهر با هم فرق داریم. واقعا هر کدام یک ساز می زدیم، انگار نه انگار که از یک رگ و ریشه و پدر و مادریم.

من آن قدر که با رعنا، دختر خاله ام، احساس شباهت و نزدیکی می کردم با خواهرهای خودم مانوس نبودم.
همان طور که مهتاب و ماهرخ خواهرهای بزرگترم با لعیا و رویا، دخترخاله هایم، خیلی نزدیک بودند.
این هم یکی از خاصیت های غیر عادی زندگی ما بود که رابطه خواهری به مفهومی که من بین دیگران می دیدم برای ما وجود نداشت. زندگی ما آن قدر شلوغ پلوغ بود که حساب هیچ چیز تویش صاف و پوست کنده نبود، چه برسد به احساس های ما نسبت به هم.
مثلا تکلیف حسام یا به قول عمه – امیر حسام خان – که تنها پسر خانواده و نور چشم عمه و عزیز دردانه همه، حتی پدر و مادر خودم بود، از نظر احساسی، هیچ وقت لااقل برای من روشن نشد.
بچه که بودم بیش تر باهاش احساس دشمنی داشتم و غریبگی و سر ناسازگاری.
بزرگتر که شدیم مدام به خودم می قبولاندم که باید این تنها پسرخاله یا پسرعمویم را دوست داشته باشم، که به دلیل سرکشی و باقیمانده حس دشمنی قدیمی که به او داشتم – مخصوصا به دلیل محبت های بی نهایت عمه به او – به سختی موفق شدم که حسی هر چند ضعیف به او به عنوان خویشاوند پیدا کنم.
ولی حالا، مخصوصا در سال های اخیر احساسم به او کاملا فرق کرده بود.

مثل همان احساسی که تنها به رعنا داشتم نه به خواهرهای خودم. نمی دانم، شاید به خاطر همین درهم برهمی ها بود که همیشه فکر می کردم بچه هایی که خانه های کوچک دارند و خواهر و برادرهای کم، خوشبختند و زندگی سرشار از آرامشی دارند که توی سرشان غوغا نیست و از همه مهم تر توی قلبشان، و حساب هرکسی مشخص و معلوم است ... برخلاف زندگی ما ...

- ماهنوش، مادر، ساعت چهار وقت دکتر داری ها؟! ...

به خودم آمدم، اصلا نفهمیدم چه خورده ام یا دور و برم چه خبر بوده؟! چند لحظه مبهوت مادر را نگاه کردم و نمی دانم چرا احساس می کردم چشم هایش پر از نگرانی و رنج است.

از جایم بلند شدم و در حالی که سرم را تکان می دادم فکر می کردم، چقدر هم حرف های دکتر به درد من می خورد. دکتر تنها کاری که می کرد، با حرف هایش یک صدای اضافی می شد توی سر من که خودش مثل بازار آهنگرها پر از سر و صدا بود.

عمه با لحنی نیش دار گفت:
- آره بره یک قرص دیگه م بگیره، ظهر تا شبم بخوابه، خستگیش در بره!
به نظرم آمد در سکوتی که یکدفعه پیش آمده بود، همه با التماس به عمه نگاه می کنند، که یک ابرویش را بالا برده بود و انگار قصد داشت سخنرانی غرایی بکند.

بی تفاوت و خاموش رو برگرداندم و فکر کردم راستی بد هم نمی شود، به شرطی که قرص هایش مغزم را بخواباند نه چشم هایم را یا لااقل قرصی بدهد که آن چند ساعتی که بیدار هستم، آن قدر خرد و خسته نباشم.

دلم می خواست حرف بزنم برای دیگران توضیح بدهم که نگران من نباشند که اصلا آن طور نیستم که آن ها فکر می کنند و شاید خود دکتر هم، بگویم که از نظر فهم و درک و احساس دچار مشکل نشده ام، همه چیز را می بینم، می فهمم، حس می کنم، فقط نمی دانم چرا نمی توانم عکس العمل نشان بدهم، نمی دانم چرا نمی توانم حرف بزنم، انگار دیگر تسلطی بر اعمالم ندارم ظاهرم یخزده است و خودم حس می کنم که حالت چشم هایش چقدر کسل و سرد و بی تفاوت است، یا پاسخ ها و عکس العمل هایم چقدر دیر و کند است.

با این که مغزم مدام مثل گردونه ای سریع با فکرهای مختلف می چرخید ولی در عمل طول می کشید تا آنچه فکر می کردم به زبان بیاورم.
خدایا! نمی دانم چه بلایی سرم آمده، گهگاه دلم می خواهد از این همه رخوت و کندی و سستی فریاد بزنم ولی نمی توانم، ممکن است به خاطر مصرف این قرص های جور واجور باشد؟! ... ولی نه، اصلا به خاطر این حالت هایم بود که من را بردند پیش دکتر محمودی. پس چرا؟ چرا مثل آدم آهنی شده ام؟! چرا مغزم دیگر از من فرمان نمی گیرد؟! چرا؟ ...

صدای حسام که شاد و سرحال آهنگی را سوت می زد، قبل از این که در اتاق را ببندم، مرا به زمان حال برگرداند و شنیدم که می گفت:
- یالا پاشین بیفتین به جون خونه، امشب مهمون داریم!
امضای Galaxy
[تصویر:  clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&a...9&ad=1]
۲۱-۹-۱۳۹۰, ۰۱:۰۱ صبح
یافتن
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,305
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 23859


محل سکونت : Persia
ارسال: #4
RE: رمان برزخ اما بهشت - نویسنده: نازی صفوی
قسمت سوم


حتی از صدایش انگار هیجان و سرزندگی و شادی می بارید.
خوش به حالش، چه سلطنتی برای خودش می کرد، یعنی از وقتی یادم می آید، همین طور بود و حسام توی این خانه حکومت می کرد و به خاطر همین هم من همیشه از او حرص داشتم.
ولی حالا، یعنی بعد از طلاقم، به خاطر کمک ها و حمایت هایی که به من کرده بود انگار نمک گیر شده بودم، دیگر نه تنها لجم نمی گرفت، حتی خیلی وقت ها فکر می کردم نوش جانش، کم ترین حسنش این است که با تمام امکاناتی که دارد و با این که خوش گذران است آن قدر مرد هست که بگوید من تا وقتی آدم نشوم، زن نمی گیرم!

حسام به اندازه موهای سرش دوست و آشنا داشت.
از همسن و سال خودش گرفته تا سن پدربزرگش و از همه قشر و صنفی، هر ورزشی که اسمش هم به گوشش خورده بود یا می خورد، دنبالش رفته بود یا می رفت و شاید دو برابر موهای سرش هم دوست دخترهایی داشت که به قول خودش به ملاحظه بزرگترها بهشان می گفت:
- خواهرهای دوستام!

دوست شاعر و نقاش و هنرمند داشت، دوست دلال و نان به نرخ روزخور و گاهی کلاهبردار هم داشت.
همیشه هم وقتش، غیر از وقت های کاری، پر بود. یا مهمانی می رفت یا مهمان داشت یا مسافرت بود.

در عین حال با تمام شیطنت و شلوغی و سر و صدایش، نجابت پدر و عمو را توی رفتار و چشم هایش داشت و خدای ناکرده پایش هم می افتاد، عصبانیت زلزله وار پدر خودم را!
در کارهایش هم به خاطر اعتماد به نفسی که داشت خیلی موفق بود یا شاید هم چون موفق بود، اعتماد به نفس داشت! نمی دانم، ولی این را می دانم که وقتی بچه بودیم، همیشه آرزو می کردم که ای کاش او پسر نبود، حالا آرزو می کردم که ای کاش من دختر نبودم!

- ماهنوش، ماهنوش جان مادر، حاضر شو، حسام می گه ناهارش رو بخوره راه بیفتین که به راه بندان نخورین ...

صدای مادر بود که باز از گرداب بیرونم آورد. بلند شدم. فکر می کردم اگر منشی دکتر محمودی خوشگل نبود باز هم حسام آن قدر خوب وقت های دکتر من یادش می ماند؟!

پوزخندی زدم و آماده شدم و فکر کردم انگیزه اش هر چه هست مهم نیست، مهم این است که این میان لااقل من راحت می روم و برمی گردم ...


******


ساعت هفت و نیم بود، در این فکر بودم که حتما تا الان مامان زنگ زده مطب دکتر، عیبی ندارد، یک کم تندتر می روم. با این که سوز هوا صورتم را اذیت می کرد، آن شب دلم می خواست پیاده بروم.

بعد از مدت ها تنها بودم، با خود گفتم:
- چقدر خوب شد که امروز حسام وقت نداشت بیاید دنبالم.

دلم می خواست پیاده راه بروم، شاید یکخورده از خفقانی که از انتظار طولانی توی مطب و بعد، حرف های همیشگی و یکنواخت دکتر بهم دست داده بود، کم بشود. تازه بودن یا نبودن من توی خانه چه حاصلی داشت؟!

چه فرقی می کرد، غیر از این که باز می رفتم و درازکش مثل نعش می افتادم روی تخت؟!
از دیدن آدم ها که دست هایشان توی جیب کت و پالتوهایشان بود و با عجله مسیرها را طی می کردند، خنده ام می گرفت! این همه عجله برای رسیدن به چی و کجاست؟! خوش به حال خودم که برای هیچی توی این دنیا عجله ندارم! ...

نه، نه، احمق! خوش به حال آن ها که عجله دارند، تو چی؟! توی این دنیا بین زمین و آسمان معلقی، نه امیدی برای رسیدن فردا داری، نه دلخوشی ای توی دیروز! ...
این ها که عجله دارند، هدف دارند و مقصد، و چشم هایی در انتظار، تو چی؟ ... خب منم چشم هایی در انتظار دارم ...
ولی چشم هایی که به اجبار در انتظار این وجود بی خاصیت است که هم برای خودش مشکل شده هم برای آن ها ...

کسی آساتینم را کشید، یکه خوردم، برگشتم، نمی دانم حالت صورتم بود یا طرز نگاهم که یک قدم عقب گذاشت و با تردید گل های دستش را نشان داد، دسته های باریک نرگس.
روزگاری چقدر عطر نرگس را دوست داشتم. چقدر دلم می خواست یک خانه مرتب داشتم که برای روی میزش توی زمستان گل نرگس می خریدم یا ...
پسرک قدمی دیگر عقب گذاشت و مرا از ادامه فکرهای همیشگی نجات داد، دست توی جیبم کردم، اسکناسی درآوردم و یک دسته از گل ها را گرفتم و راه افتادم.

دوباره پسرک روبرویم ایستاد.
- خانم، خانم! بقیه پولتون.
- نمی خوام، مال خودت.

لبخندی شیرین همراه با نگاهی خاص صورتش را پر کرد.
حتما فکر می کرد چه دیوانه دست و دلبازی. بعد یک دسته دیگر، توی دست من، که همچنان نگاهش می کردم، تقریبا به زور گذاشت و دوان دوان دور شد.
امضای Galaxy
[تصویر:  clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&a...9&ad=1]
۲۱-۹-۱۳۹۰, ۰۹:۲۶ صبح
یافتن
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,305
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 23859


محل سکونت : Persia
ارسال: #5
RE: رمان برزخ اما بهشت - نویسنده: نازی صفوی
صدایش را از پشت سرم می شنیدم:
- گلی، گل.

داشتم با تمام وجود عطر گل ها را می بلعیدم که باز صدایی من را به خود آورد:
- ببخشید.

برگشتم، مردی بلند قامت و چهارشانه می خواست از کنارم بگذرد. خودم را کنار کشیدم و راه افتادم. چقدر این پیاده روها باریک شده بودند. آن وقت ها که مدرسه می رفتیم، سه تا سه و گاهی چهارتایی کنار هم راه می رفتیم، ولی حالا ...

نگاهم به کتابفروشی آقای مستوفی افتاد. از بیست سال پیش این کتابفروشی با همین شکل و شمایل این جا بود. حتی یک رنگ هم به چهارچوبش نخورده بود.
روزگاری چقدر دلم برای آت و آشغال های رنگ و وارنگ و براق توی ویترینش ضعف می رفت، ولی حالا همان طور که موهای آقای مستوفی انگار رویش برف آمده بود، وسایل توی ویترین هم به خاطر گرد و خاک های رویش دیگر براق نبود، من هم دیگر آن ماهنوش شیطان و قبراق و سرحال نبودم، نگاه های من هم انگار غبارآلود شده بود، دیگر چیزی به وجدم نمی آورد. فکر کردم خوب است بروم یک کتاب بخرم ...

- نه، کو حوصله خواندن؟!
نگاهم به ساعت مغازه افتاد، - وای! ساعت هشت شد. – با خودم گفتم:
- دیگر الان است که مادر به قول خودش دلش از حلقش بیاید بیرون!

یکدفعه تعجب کردم، به نظرم آمد آقای مستوفی لبخند می زند و سرش را تکان می دهد، یعنی با من بود؟ چطور ممکن بود من را بشناسد؟ دور و برم را نگاه کردم، کسی نبود، فقط خودم بودم که بلاتکلیف بین در مغازه و ویترین ایستاده بودم. به زور سرم را تکان کوچکی دادم و لب هایم را حرکتی خفیف، یعنی سلام ... و دور شدم.

عجب حافظه ای دارد این آقای مستوفی، چطور مرا شناخت؟! ...
خب، احمق! این دیگر چطوری دارد؟! چندین سال تقریبا هر روز قیافه نحس و شلوغ تو را دیده؟! حالا به فاصله چهار – پنج سال یادش می رود؟! آخر من خیلی عوض شده ام، اینی را که الان هستم خودم هم گاهی وقت ها نمی شناسم!

دیوانه! اینی را که تو هستی کسی نمی تواند ببیند. همه چیز توی وجود توست که این جوری است. بیرون از تو یک پوسته است، مثل جلد یک کتاب که حتی اگر کاملا هم فرسوده شود باز شبیه روزگار نو بودنش می ماند.
آدم ها هم معمولا از هم، همان جلد کتاب یا پوسته همدیگر را می بیند، چه می فهمند که ...

صدای بوق وحشتناک ماشین که درست از کنار پایم به سرعت می گذشت، باز مرا از گرداب مالیخولیایی بیرون می آورد.
- وای! باید قدم هایم را تند کنم، مادر!

ساعت هشت و ربع بود که زنگ را زدم. در باز شد و برخلاف انتظارم مادرم دم در نبود، اصلا هیچ کس نبود.
وارد شدم، همه چراغ ها روشن بود، خانه مرتب و روی میز پذیرایی چیده شده بود، بوی قورمه سبزی فضا را پر کرده بود و از مادر نگران یا هیچ کس دیگر، خبری نبود. بانو خانم با عجله از آشپزخانه سرک کشید.

- ماهنوش خانم! اومدی؟! خوش آمدی مادر، ناهید خانم – خاله را می گفت – و خانم – همیشه مادرم را خانم می گفت – با آقا حسام رفتن خرید، بعد هم می رن دنبال حاج آقاها و با هم می آن، ماهرخ خانم اینا رفتن خانه شون با آقاهاشون بیان، عمه خانم هم دارن نماز می خونن و ...

همیشه همین طور بود.
بانو خانم بدون این که بپرسی همه چیز را می گفت و عمه خودت را هم می کشتی، یک سوالت را هم درست جواب نمی داد.

و من چقدر صورت گرد بانو خانم را با آن چشم های ریز و شیارهای فراوان و عمیق دوست داشتم.

از پله ها بالا می رفتم که باز صورتش را از در بیرون آورد و رو به من گفت:
- ننه! خانم گفتن شمام حاضر بشین، نخوابین، شب مهمان داریم. همه با هم شام می خوریم.

سرم را تکان دادم.
با خودم گفتم:
- کی حوصله مهمان دارد، الان اگر خیلی هنر کنم یک دوش بگیرم و بعد قرص و بعد خواب.
امضای Galaxy
[تصویر:  clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&a...9&ad=1]
۲۱-۹-۱۳۹۰, ۰۹:۳۲ صبح
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,305
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 23859


محل سکونت : Persia
ارسال: #6
RE: رمان برزخ اما بهشت - نویسنده: نازی صفوی
قسمت چهارم


چه صدای هیاهویی از پایین می آمد، واقعا خواهرهای من هم عجب حوصله و پشتکاری داشتند، آن موقع شب زمستانی با بچه های مدرسه ای آمده بودند آن جا که چی؟ حسام مهمان داشت! ...

به خدا خانواده خنده داری داشتیم. یکی نبود بگوید بابا مگر شماها خودتان عقل ندارید یا خانه و زندگی ندارید که همیشه عقل و اختیارتان دست حسام است؟!
چند ضربه به در خورد و قبل از جواب من در باز شد و مهشید مرتب و تر و تمیز با سیب گنده قرمزی به دست، با لب های خندان وارد شد.

- سلام آبجی خانم! ا ، تو چرا این جوری هنوز بلاتکلیفی؟! پاشو دیگه الان یاروها می آن، می خوایم شام بخوریم.

- من خسته ام.

در حالی که گاز بزرگی به سیبش می زد گفت:
- خسته که هیچی، اگه مرده هم باشی، امشب حسام با کفن می آره می ذارتت وسط پذیرایی.
نمی بینی ماها این موقع شب همه مون آلاگارسون کردیم اومدیم این جا؟! خواهر جان عقلمون که پاره سنگ برنمی داره! اجباره، اجبار! اگه نه، بنده الان کنار شوهر عزیزم هفت کله که هیچی هیفده کله پادشاه را خواب دیده بودم ...
پاشو خواهری! که مادر بی چاره مان از بس که پاهایش می نالیده نتونست از پله ها بیاد بالا، منو فرستاده که سبکم و قبراق!

بعد به هیکل تپل خودش اشاره کرد و غش غش خندید.

آن قدر صدا و چشم ها و خنده هایش سرشار از سرزندگی و شادابی بود که حتی من یخزده را هم به وجد می آورد.

- من حوصله ندارم، می خوام بخوابم.

- خواهر جون، انگار بلانسبت داشتم یاسین می خوندم، می گم دلبخواهی نیست، حسام گفته امشب همه باید باشن، مگر مرده ها که عذرشون پذیرفته اس، در اَهم اخبار حسام گفت یکی مهمونشه که همه باید باشن، در تفسیر خبرها عمه خانم می گه حتما می خواد زن آینده ش رو به ما نشون بده ...
اصلا عزیزم تو حاضر شو بیا، شامتو بخور، خوبه؟! یکخورده دلت رو بذار پیش شوهرهای بدبخت ما که ساعت داره می شه یازده، گشنه و تشنه، بدبخت ها دست به سینه پایین نشستن، یا آقا جون و عمو که هی سرشون می افته رو سینه شون و چرت می زنن! باشه؟
من رفتم، اومدی ها، الان دیگه پیداشون می شه.

در را به هم زد و رفت. فکر کردم، پیدایشان می شود که بشود. کی ساعت یازده شب می رود مهمانی؟!
احساس سرما کردم. پا شدم بلوز یقه اسکی و جوراب پشمی پوشیدم ولی باز هم سردم بود، شاید به خاطر موهای خیسم بود. سشوار را روشن کردم و فکر کردم کاش حرارتش مغز یخزده ام را هم گرم کند.

سشوار را که خاموش کردم، به نظرم آمد صدای هیاهوی پایین خیلی بیشتر شده. معلوم بود هنوز مهمان ها نیامده اند. گفتم بهتر است بروم شامم را بخورم.
روی سومین پله که رسیدم از اوضاع غیرعادی پایین سر جا خشکم زد. چندین چمدان بزرگ، نامنظم وسط هال بود و توی پذیرایی همه سرپا بودند و صدای درهم و برهم و گریه و حرف و جیغ بچه ای، هیاهویی عجیب به پا کرده بود و در میان شلوغی زنی بلند و باریک که پالتویی روشن به تن داشت و پشتش به من بود، از بغل مادر و خاله که چشم هایی اشکبار داشتند به آغوش پدر و عمو می رفت و من بهت زده در این فکر بودم که این غریبه کیست؟

هم ترسیده بودم، هم تعجب کرده بودم. یکدفعه نگاهم به چشم های حسام افتاد که نم اشک داشت، ولی لب هایش مثل همیشه خندان بود.

با اشاره حسام که من را نشان می داد، همه صورت ها همراه صورت غریبه به سمت من برگشت. در چهره زن دقیق شدم.
خدایا! غیرممکن است. نه این ممکن نیست. یعنی ممکن است؟ او که آن پایین است و بچه ای گریان در آغوش دارد رعناست؟!

- ماهنوش!

نگاهش می کردم ولی گیج گیج. می دیدمش که به طرفم می آید. باور کردم که رعنای من است. ولی مثل چوب خشکی که از وسط تا بشود، پاهایم سست شد و نشستم.

رعنا بود که بالا آمد و محکم در آغوشم گرفت و صورتم را بارها و بارها بوسید و گریه کرد و من با تمام سعی ای که می کردم نه صدایی از حلوقمم در می آمد و نه اشکی از چشم هایم، فقط با همۀ نیرویم او را در آغوش گرفته بودم و توی وِلوه ای که با صدای گریه و قربان صدقه های بلند بلند عمه و دود اسپند بانو خانم در هم آمیخته بود، با تمام وجودم بوی عطر دلنشین رعنا را به مشام می کشیدم.

بوی تن آن عزیزترین مهمانی را که در عمرم داشتم؛ آغوش گرمی که آرامش دوران بی خبری بچگی و جوانی را به یادم می آورد و روزهایی را که نه با زندگی آشنا بودم و نه با ارزش آرامش.
امضای Galaxy
[تصویر:  clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&a...9&ad=1]
۲۱-۹-۱۳۹۰, ۰۹:۳۸ صبح
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 56 6,688 ۱۸-۹-۱۳۹۲ ۰۹:۵۸ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی ایران دخت 40 4,355 ۱۸-۳-۱۳۹۲ ۱۲:۵۴ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان زندگی غیر مشترک __ نویسنده: خورشید.ر پروانه سیاه 40 17,036 ۲۲-۸-۱۳۹۱ ۰۱:۴۳ عصر
آخرین ارسال: پروانه سیاه
  رمان- ترنم مهر در فصل آبی و مه...نویسنده: فریده رهنما elinia 23 5,545 ۱۵-۴-۱۳۹۱ ۱۲:۴۱ صبح
آخرین ارسال: elinia
  رمان در جستجوی بهار- نویسنده: زهرا اسدی Galaxy 30 7,743 ۱۴-۴-۱۳۹۱ ۱۱:۳۱ صبح
آخرین ارسال: Galaxy
  رمان میراث خانم بانو نویسنده: لیلا رضایی mamane kiana 42 11,717 ۲۶-۳-۱۳۹۱ ۰۶:۱۸ عصر
آخرین ارسال: mamane kiana
  رمان کسی پشت سرم آب نریخت - نویسنده:نیلوفر لاری elinia 33 8,308 ۲۳-۳-۱۳۹۱ ۰۵:۴۱ عصر
آخرین ارسال: elinia
  رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه پروانه سیاه 62 6,939 ۱۶-۳-۱۳۹۱ ۰۶:۴۹ عصر
آخرین ارسال: پروانه سیاه


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد