تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان " بعدازآن شب " اثر لینداهووارد
#1
فصل اول :

روز خوبی برای خیال پردازی بود .اوخر عصر بود و خورشید وقتی میتوانست از میان درختان پر تعداد جنگل عبور کند , سایه های درازی ایجاد میکرد. ولی در بیشتر مواقع انوارِ شفاف طلایی رنگش ,همان بالای درختان باقی میماند و جنگل را در سایه ی مخوفی فر می برد . هوای گرم و مرطوب تابستان , از بوی شیرین و صورتی رنگ شهد خانگی , عطر قهوه ا ی رنگ خاک و سبزیجات پوسیده ,همراه با بوی سبز برگها , معطر شده بود . رایحه ها برای فِیث دِولین رنگ داشتند . او از وقتی کوچک بود با رنگ کردن رایحه ها ,خودش را سرگرم میکرد .

بیشتر رنگها چون از شکل ظاهری چیزی ,گرفته شده بودند , مشخص بودند . البته که زمین بوی قهوه ای می داد ,البته که بوی تازه و تند برگها در ذهن فیث سبز رنگ بود .گریپ فروت بوی زردِ روشن می داد . او هیچ وقت گریپ فروت نخورده بود ولی یکبار که در فروشگاه با تردید یکی را بدست گرفته و پوستش را بو کرده بود , هم بوی شیرین و هم بوی ترشش را در بینی و روی زبانش حس کرده بود .

رنگ کردن اشیاء در ذهنش برای فیث راحت بود .رنگ امیزیِ بوی که انسانها می دادند, به مراتب سخت تر بود . چون انسانها هرگز ,نه فقط یک رنگ که ترکیبی از چند رنگ با هم بودند . رنگها در انسانها معنی متفاوتی, از انچه در اشیا می دادند ,داشتند . مادرش ,رنه ( Renee ),بوی قرمز اتشین می داد , به همراه گردابهایی از رنگ سیاه و زرد . ولی رنگ قرمز اتشین تقریبا تمام رنگ های دیگر را کنار میزد .زرد در اشیاء رنگ خوبی بود ولی در انسانها ,نه . همین طور سبز . یا حداقل بعضی از تنهای سبز . پدرش ,اموس( Amos ), ترکیب چندش اوری از رنگهای سبز , بنفش , زرد و سیاه بود . رنگ امیزی بوی پدرش خیلی اسان بود چون از وقتی به یاد داشت همیشه پدرش و استفراغ کردن را کنار هم میدید . نوشیدن و بالا اوردن , نوشیدن و بالا اوردن , این تمام کاری بود که پدرش میکرد . خوب , ودستشویی کردن . او خیلی دستشویی می رفت .

فیث, با راز خوشحال کننده ی پنهان در اعماق سینه اش , در حالی که به نور درخشان روی برگها خیره شده بود , به بهترین بوی دنیا فکر کرد ... گرِی رویل لارد . فیث برای اینکه بتواند گری را برای یک لحظه ببیند , زندگی میکرد . اگه انقدر نزدیک بود که می توانست صدای سنگین و عمیق او را بشنود , از خوشحالی به خود می لرزید . امروز انقدر به او نزدیک شده بود که توانست او را بو کند . در واقع او امروز ,فیث را لمس کرد . تجربه ی که هنوز گیجش کرده بود .

همراه جودی ( Jodie ),خواهر بزرگش ,در پرسکات به دارو خانه رفته بودند . جودی می خواست با چند دلاری که از کیف رنه, دزدیده بود برای خودش چند لاک ناخن بخرد . بوی جودی ,نارنجی و زرد بود . تقلید کم رنگی از بوی رنه . داشتند از داروخانه بیرون می امدند . جودی برای اینکه رنه لاکش را نبیند ,ان را داخل لباس زیرش, پنهان کرد . با وجود اینکه فقط سیزده سال داشت ,نزدیک سه سال بود که از لباس زیر استفاده میکرد .همیشه فیث را به خاطر اینکه یازده ساله بود و سینه ای تختی داشت , دست می انداخت . ان روزها ,فیث, میتوانست تغییراتی را در سینه ی صاف و کودکانه اش حس کند . با تصور اینکه همه متوجه این تغییرات شده اند , با خجالت رنج می کشید . می دانست, از زیر تیشرت نازک و بنفش LSU اش مشخص هستند ولی وقتی در پیاده رو هر دو به گری ,که قصد وارد شدن به داروخانه را داشت برخوردند , نازک بودن تیشرتش را کامل فراموش کرده بود .

"تیشرت خوشگلیه "

گری ,در حالی که شیطنت در چشمان تیره رنگش می رقصید رو به فیث گفت و روی شانه اش زد . برای تعطیلات از دانشگاه به خانه امده بود . برای تیم فوتبال LSU بازی میکرد و با وجود اینکه سال اولی بود , در پست دفاع بازی میکرد . هنوز در سن رشد قرار داشت ,نوزده سالش بود , 190 سانتی متر بود و 104 کیلو وزن داشت . فیث می دانست ,چون تمام این اطلاعات را از صفحه ی ورزشی روزنامه محلی خوانده بود . می دانست او میتواند 40 یارد در هر 4.6 ثانیه بدود و سرعت زیادی در حرکت در خط افقی زمین داشت . فیث ,همچنین می دانست که او... زیباست . نه به ان معنی زیبا ,بلکه, مثل هدیه ی پدرش یعنی ماکسیمیلیان (اسب ) ,به شکل وحشی و قدرتمندانه ی زیبا بود . اجداد فرانسوی اش را می شد ,در پوست تیره و خطوط صاف و قدرتمند صورتش ,به وضوح دید. موهای تیره و پرپشتش تا روی شانه هایش پایین امده و او را به جنگجوی قرون وسطا, که تصادفا از زمان حال سر در اورده باشد , تبدیل کرده بود . فیث تمام رمانهای مربوط به شوالیه های قرون وسطا و عشاقشان , را که به دستش می رسید , خوانده بود و وقتی یک شوالیه می دید ,می توانست به راحتی تشخیص دهد .

شانه اش ,جای که گری دست زده بود , سوخت . فیث سرخ شد و سرش را پایین انداخته بود . حسهایش ,در مقابل بوی قوی و غیر قابل تعریف گری , گیج شده بودند . گرم و عطراگین . قرمز ,حتی تیره تر از رنه . پر از رنگهای گیج کننده در داخل و ظاهری مجلل .

جودی سی*نه های خوش فرمش را ,که بلوزی بدون استین به رنگ صورتی انها را پوشانده بود ,جلو داد و پرسید :
" مال من چی ؟"
همیشه دو دکمه ی اولش را باز می گذاشت . هنگام حرف زدن ,به تبعیت از رنه, لبهایش را کمی جلو می داد تا کلفت تر بنظر برسد . گری با لحنی تحقیر امیز و سخت ,جواب داد :
" رنگ بدی داره "
فیث دلیل توهین امیز حرف زدن گری را می دانست . برای اینکه رنه با پدر او گای رابطه داشت . قبلا شنیده بود که مردم درباره ی رنه چطور حرف می زدند . میدانست معنی « هرزه » چیست .گری , از کنارشان سریع گذشته , در را هل داده و داخل داروخانه ناپدید شده بود .جودی چند دقیقه مسیری را که او رفته بود نگاه کرد و بعد چشمان زیاده خواهش را به فیس دوخته بود :
" تیشرتت رو بده به من "
" برای تو خیلی کوچیکه !"
فیث گفته بود و به شدت از اینکه حقیقت داشت ,خوشحال بود .گری از تیشرتش خوشش امده بود و به ان دست زده بود . امکان نداشت ان را از دست بدهد . صورت جودی ,در برابر این حقیقت اشکار, اویزان شد. فیث کوچک و استخوانی بود . به نظر می رسید تیشرت دو ساله ,حتی تاب تحمل شانه های باریک خود فیث را نداشته باشد . بلاخره گفته بود :
" خودم یکی میگیرم "
فیث خیره به اشکالی که خورشید روی درختان ساخته بود ,با خودش فکر کرده بود , می تواند برای خودش بخرد ولی تیشرت او, تیشرتی نیست که گرِی به ان دست زده باشد . فیث به محض اینکه به خانه رسیده بود, تیشرتش را دراورده با دقت تا کرده بود و زیر ملافه اش پنهان کرده بود . تنها راهی که کسی می توانست , تیشرت را پیدا کند , وقتی بود که ملافه ها را برای شستشو جمع کند و از انجای که فیث تنها کسی بود که اینکار را میکرد ,جای تیشرتش امن بود و او میتوانست هر شب روی ان بخوابد .

گری ...شدت احساساتش , او را به وحشت می انداخت . نمی توانست انها را کنترل کند .وقتی او را می دید قلبش درون سینه ای نحیفش طوری می زد که قفسه ی سینه اش درد می گرفت . هم احساس گرما می کرد و هم از سر ما به خود می لرزید . در شهر کوچکی مثل پرسکات ,لوئیزیانا; گری مثل یک خدا بود . شنیده بود که مردم می گفتند : او مثل یک گوزن وحشی است ,ولی ثروت رویل لاردها از او حمایت می کرد . حتی وقتی پسر کوچکی بود جذابیت بی پروا و سختش , قلب دخترهای زیادی را به تپش وا می داشت . خانواده ی رویل لارد برای ,رفتار های دردسر سازشان مشهور بودند و گری از خیلی وقت پیش نشان داده بود که وحشی ترین عضو خانواده خواهد بود. او یک رویل لارد بود ؛ حتی وقتی جهنم به پا می کرد ,این کار را بااصالت خاصی انجام می داد .
با تمام این تفاسیر گری ,برخلاف ساکنین دیگر شهر ,هیچ وقت با فیث نامهربانی نکرده بود . خواهرش ,مونیکا ( Monica ), یکبار وقتی با فیث و جودی در پیاده رو روبرو شده بود ,به سمت انها تف کرده بود . فیث خیلی خوشحال بود که مونیکا در یک مدرسه ای غیرانتفاعی دخترانه در نیواورلئان ,درس می خواند وحتی تابستانها را هم با دوستانش می گذراند و کمتر خانه می اید . از طرف دیگر ,وقتی گری به LSU می رفت ,قلب فیث ماه ها درد می گرفت . باتون روگ ( Baton Rouge ),شهر دوری نبود ولی با شروع بازی های لیگ فوتبال,زمان ازاد نداشت و فقط تعطیلات به خانه می امد . فیث ,هر وقت می دانست که گری به خانه برگشته ,برای یک لحظه دیدنش اطراف شهر پرسه می زد تا بتواند راه رفتن گربه وارش را ببیند . بلند , قوی و بشکل خطرناکی هیجان انگیز .
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#2
حالا که تابستان بود زمان زیادی را در دریاچه میگذراند و همین یکی از دلایلی گشت وگذار, فیس در اعماق جنگل بود . دریاچه محلی خصوصی بود . بیش از دوهزار هکتار وسعت داشت و کاملا داخل اراضی رویل لارد قرار داشت . شکل دراز و بی قاعده ای داشت با چند پیچ . پهن و کم عمق در بعضی قسمتها , باریک ولی عمیق در قسمتهای دیگر .ویلای بزرگ و سفید رنگ رویل لارد در قسمت شرق دریاچه قرار گرفته بود . خانه ای فیث در قسمت غرب ان . در واقع کسی در ساحل دریاچه زندگی نمی کرد .تنها خانه در ان حوالی ویلای تابستانی رویل لارد ها بود . ویلا یک طبقه بود . سفید , با دو اتاق خواب, یک اشپزخانه , سالن با ایوانی که دور تا دور خانه را گرفته بود . پایین تر از خانه ,یک خانه قایقی , یک اسکله و یک باربیکیوی اجری ساخته شده بود . بعضی وقتها ,گری و دوستانش در ویلا ,برای شنا کردن و قایق سوار شدن , جمع می شدند و فیث در گوشه و کنار جنگل برای خرسندی قلبش , گری را تماشا می کرد .

با دلتنگی شیرین ,که هر وقت به گری فکر می کرد , وجودش را پر می کرد , با خودش فکر کرد شاید امروز هم انجا باشد . دیدنش ان هم دو بار در یک روز می توانست فوق العاده باشد .

پا برهنه بود . شلوارک کوتاهی که به پا داشت به سختی می توانست از پاهای استخوانیش در برابرخراشها و مارها محافظت کند . اما فیث ,مثل سایر موجودات خجالتی دیگر ,در جنگل به اندازه ای خانه راحت بود . خراشها را نادیده می گرفت و مارها نگرانش نمی کردند. موهای بلند و قرمز تیره رنگش ,همیشه به شکل نامرتبی روی صورتش می ریخت و اذیتش می کرد. پس پشت سر جمعشان کرده و با کشی پلاستیکی بسته بود . درست مثل یک روح میان درختان جنگل ,سر می خورد . چشمان گربه وار بزرگش با تصور گری در ذهنش , رویایی می شد . احتمال داشت انجا باشد . احتمال داشت روزی فیث را که میان بوته ها پنهان شده یا از پشت درختی او را دید میزد ,ببیند ودستش را به سمت فیث دراز کرده ,بگوید:

"چرا از اونجا نمیای بیرون و کمی با ما تفریح نمیکنی ؟"
فیث , در ان رویای شیرین گم شد . در رویای که شاید روزی بتواند بخشی از ان گروه خندان و پر سرو صدا با پوستهای برنزه ای و دختران بیک*ینی پوش, باشد .
حتی قبل از اینکه به محوطه ای صافی که ویلای تابستانی در ان واقع شده بود برسد , می توانست نور نقره ای رنگ شورلت گری را که مقابل خانه پارک شده بود , ببیند . قلبش با شدتی اشنا شروع به تپیدن کرد . انجا بود ! با احتیاط پشت تنه ای درخت بزرگی کمین گرفت . ولی بعد از چند دقیقه متوجه شد هیچ صدای نمی شنود . هیچ خبری از صدای اب بازی , قهقه و فریاد نبود .

شاید مشغول ماهیگیری از اسکله بود یا شاید با قایق بیرون رفته بود . برای انکه بتواند اسکله را ببیند ,کمی جلو رفت .ولی اسکله ای چوبی خالی بود . گری انجا نبود . ناامیدی تمام وجودش را فرا گرفت . اگر با قایق رفته باشد ,معلوم نبود برگشتنش چقدر طول بکشد و فیث نمیتوانست تمام ان مدت ,منتظر او بماند . برای انجا بودن بزور زمان فراهم کرده بود و باید برمیگشت تا شام درست کند و از اسکاتی مواظبت کند .

برگشته بود که برود , صدای مبهمی به گوشش رسید . ایستاد و سرش را برای تشخیص مسیر صدا کج کرد . جنگل را ترک کرد و قدم به محوطه ای صاف گذاشت . به خانه که نزدیک شد ,دیگه میتوانست صدای زمزمه ها را بشنود . صداها هر چند ارام و غیر قابل فهم, برای به تپش انداختن قلبش ,کافی بود . گری انجا بود . ولی داخل خانه بود ,دیدنش داخل خانه ان هم از جنگل به مراتب سخت تر بود . اگر نزدیک تر می رفت ,میتوانست او را ببیند و این تنها چیزی بود که به ان احتیاج داشت .

فیث با مهارت حیوانات کوچک و وحشی در سکوت به جلو حرکت کرد . پاهای برهنه اش در عین نزدیک شدن به خانه هیچ صدای ایجاد نمی کرد . تلاشش را کرد از مسیر دید تمام پنجره ها دور بماند . صدای نجواها بنظر از پشت خانه به گوش می رسید , جایی که اتاق خوابها قرار داشتند .
به ایوان نزدیک شد و کنار پله ها چمباتمه زد . دوباره سرش را برای شنیدن کلمات کج کرد ولی متوجه انها نشد . صدای گری بود . حداقل او امکان نداشت ,تن صدای عمیقِ گری را با کسی اشتباهی بگیرد . صدای نفس زدن و چیزی شبیه ناله کردن به گوشش رسید . صدا ,صدای نازکی بود .

فیث نتوانست در برابر کنجکاوی و کشش صدای گری ,مقاومت کند . از جایش بلند شد و با کنجکاوی دست گیره ی در ایوان را گرفت . قفل نبود . لای در را به اندازه ی که یک گربه بتواند از ان وارد شود, باز کرد .. بدن استخوانی و باریکش را داخل ایوان ,سُر داد و به همان ارامی در را پشت سرش بست . روی دست و پاهایش از مسیر ایوان به سمت پنجره ی بازاتاق خواب, یعنی جای که صدا ها میامد ,شروع به خزیدن کرد .

دوباره صدای نفس زدن شنید .
" گری"
صدای دیگر گفت ...صدای یک دختر . کش دار و لرزان . گری با صدای ارام که فیث به زور ان را می شنید ,گفت:
" ششششش"
چیز دیگری گفت. ولی جمله ی که ساخته بود برای فیث معنی دار نبود . جملات بدون اینکه هیچ مفهومی برای او داشته باشند از گوشش وارد و خارج شده بود .
""Mon ch&re,"
گری گفت و همه چیز برای فیث روشن شد . داشت فرانسوی صحبت می کرد . بمحض اینکه متوجه این موضوع شد ,کلمات برایش روشنتر شدند . انگار که برای فهم ان صداها ابتدا باید ریتم مورد نیاز ان کلمات را در مغزش پیدا میکرد . فیث فرانسوی نبود ولی بیشتر مرد در پریسکات , صرف نظر از میزان تحصیلاتشان ,فرانسوی حرف می زدند و فرانسوی متوجه می شدند .

فیث با خودش فکر کرد ,صدای گری طوری به گوش می رسید که انگاردر حال نوازش سگ ترسیده ای باشد . صدایش اهنگین و نرم بود .کلماتش اطمینان بخش و راحت کننده . وقتی دخترک دوباره شروع به صحبت کرد صدایش هنوز می لرزید ولی حالا ,در زیر ان صدا بی حسی خوابیده بود .

فیث کنجکاو کمی به یک سمت حرکت کرد و سرش را ,با احتیاط به اندازه ی که با یک چشم بتواند از میان پنجره ی باز داخل اتاق را ببیند, بالا اورد . با دیدن ,چیزی که در حال اتفاق افتادن بود , سر جایش خشک شد .
گری و ان دختر هر دو روی تخت بودند . تخت مقابل پنجره قرار داشت ,به صورتی که تاج ان به دیوار پایین پنجره چسبیده بود , احتمال اینکه ان دو , بتوانند فیث را ببیند کم بود . که این خودش خوش شانسیه بزرگی بود . چون حتی اگر هر دو انها مستقیم به فیث نگاه هم می کردند , فیث توان حرکت کردن نداشت .
احساس سرگیجه کرد . متوجه شد سینه اش, از فرت نگه داشتن نفسی که در ان حبس کرده بود ,درد می کند . به ارامی نفس را ازاد کرد , روی زمین نشست و گونه اش را به چوب سفید تکیه داد . می دانست در حال انجام چه کاری بودند . یازده سال داشت , بچه نبود .

صدای گری را می شنید که به او می گفت ,چقدر زیباست و چقدر گری او را می خواهد . ناگهان متوجه شد دخترک را می شناسد .
لیندزی پارتین ( Lindsey Partain ), پدرش در پریسکات وکیل بود .چشمهایش شروع به سوختن کرد . حسادت نکرده بود . گری خیلی از او سر تر بود و فیث خیلی کوچک بود . هیچ وقت گری را به ان شکل دوست نداشته بود . گری ,مرکز درخشان زندگی فیث بود که از دور او را می پرستید . گاهی فقط با یک نگاه دیدنش از خوشحالی پرواز میکرد . و امروز, که با فیث حرف زده و در واقع او را لمس کرده بود , خود بهشت بود . حتی نمی توانست خودش را جای لیندزی تصور کند . حتی نمی توانست تصور کند چه حسی میتوانست داشته باشد .

قلبش درون سینه دیوانه وار می تپید . چشمهای سبز رنگ گربه ایش ,وقتی از پنجره فاصله گرفت , بزرگ شده بود . ارام از همان راهی که امده بود برگشت و از ایوان خارج شد . پس ان کار این شکلی بود و او در واقع گری را در حال انجام ان کار دیده بود .

اگر پدر گری ,گای , هم مثل پسرش می توانست اینقدر زیبا باشد , فیث ,رنه را برای ترجیح دادن او به پدرش , سرزنش نمیکرد .
به منطقه ی امن جنگل که رسید ,ارام میان درختان خزید . دیر وقت بود و به احتمال زیاد وقتی به خانه می رسید از پدرش کتک می خورد . باید زودتر به خانه برمیگشت , شام درست می کرد واز اسکاتی ( Scottie )مواظبت می کرد .کاری که موظف بود ,انجام دهد . ولی ارزشش را داشت . گری را دیده بود .
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#3
گری ,خسته ,لرزان و خوشحال سرش را از شکاف گردن لیندزی بلند کرد . لیندزی با چشمهای بسته ارام نفس می کشید . بخش بزرگی از بعد از ظهر را صرف از راه بدر کردن او کرده بود ولی ,ارزش تلاشش را داشت . رنگی آنی و جنبشی ناگهانی از گوشه ی چشممش ,توجه اش را جلب کرد .سرش را به سمت پنجره ی باز , ان طرف ایوان , به سمت جنگل ,برگرداند . برای لحظه ی چشمش به جسمی کوچک و نحیف با موهای قرمز تیره ,افتاد . همین هم برای او کافی بود تا کوچکترین عضو خانواده ی دولینها را بشناسد .

این بچه دور از خانه ,وسط جنگل ,چه کار میکرد ؟ برای اینکه لیندزی را نگران نکند ,چیزی به او نگفت . اگر فکر میکرد کسی او را هنگام وارد شدن به ویلا با گری دیده , هول می کرد ,حتی اگر ان کس ,یکی از دولین های اشغال می بود . لیندزی با دواین موتون (Dewayne Mouton) ,نامزد بود. با چیزی , که میتوانست نامزدی اش را بهم بزند , مهربانه برخورد نمیکرد , حتی گندی که خودش زده باشد . موتون ها به اندازه ی رویل لاردها ثروتمند نبودند _ هیچ کس در ان قسمت از لوئیزیانا به اندازه ی رویل لاردها ثروتمند نبودند _ اما لیندزی می دانست به شکلی که میتواند دواین را کنترل کند ,هرگز قادر نخواهد بود ,گری را کنترل کند .

گری ,شکار بزرگتری بود ولی نمیتوانست شوهر خوبی باشد . او به اندازه ی عاقل بود که متوجه باشد ,هیچ شانسی با گری ,ندارد . لیندزی با نجوا ,شانه ی گری را نوازش کرد و پرسید :
" چی شده؟"
" هیچی"
گری او را بوسید و لبه ای تخت نشست :

" تازه متوجه شدم چقدر دیر شده "
لیندزی ,از پنجره نگاهی به بیرون کرد و با دیدن سایه ها از جا پرید :

" خدای من, من امشب قرار با ,موتونها ,شام بخورم ! امکان نداره بتونم به موقع حاضر بشم ."

از تخت پاین امد و شروع کرد به جمع کردن لباسهای پخش و پلا . گری به ارامی لباس پوشید ,اما ذهنش هنوز مشغول فیس دولین بود . انها را دیده بود ؟ اگر دیده بود , به کسی میگفت؟ بچه کوچک عجیبی بود .خجالتی تر از خواهر بزرگترش بود که این روزها شروع کرده بود به نشان دادن اینکه به اندازه ی مادرش به لحاظ اخلاقی مشکل دارد . ولی دختر کوچک ,در ان صورت نحیف کودکانه اش ,چشمهای عاقل یک بزرگ سال را داشت . چشمهایی که همیشه او را به یاد چشمهای گربه می انداخت. سبز فندقی با رگه های زرد رنگ که گاهی چشمانش را سبز میکرد و گاهی زرد رنگ . حسی به او می گفت ,چیزی از ان چشمها پنهان نمی ماند . دخترک حتما می دانست که مادرش با پدر او رابطه دارد . دولین ها بدون پرداخت کرایه در ان خانه زندگی می کردند و این را مدیون رنه بودند که هر وقت گای او را میخواست ,در دسترسش بود . دخترک احتمالا هیچ وقت ریسک در افتادن با یک رویل لارد را به جان نمی خرید .
بچه ی بیچاره ی استخوانی , با ان چشمهای عجیبش در خانواده ی اشغال بدنیا امده بود . خانواده ای که ,حتی اگر خودش هم میخواست ,شانس بیرون امدن از ان را نداشت . آموس دولین ,یک مرد بداخلاق الکلی بود , دوپسرش ,راس و نیکی (Russ & Nicky ), تنبل ,دزد و زورگیر بودند و نشانه های از تبدیل شدن به یک الکلیک ,درست مثل پدرشان را , نشان داده بودند . و مارش ,رنه . او هم عاشق نوشیدنی بود ولی او هرگز اجازه نمیداد الکل اختیار او را بدست بگیرد .درست مثل کاری که با اموس کرده بود . با وجود اینکه پنج بچه به دنیا اورده بود , زیبا و لوند بود . با موهای قرمز تیره ,که فقط دختر کوچکش از او به ارث برده بود , درست مثل چشمهای سبز و پوست سفید و حساسش .رنه مثل اموس بد اخلاق نبود ولی برای ان بچه ها مادری هم نمیکرد .تمام چیزی که برای او مهم بود ,خوابیدن با مردها بود . شه*وت از سر و رویش می بارید و مردها را مثل سگ به دنبالش میکشید .

جودی , دختر بزرگتر با اینکه جوانتر از ان بود ,که دنبال عشق ب*ازی باشد , از خیلی وقت پیش شروع به اینکار کرده بود . وقتی موضوع مسائل جنسی به میان میامد, به اندازه ی رنه ذهن بسته ی داشت . با اینکه در مقطع راهنمایی درس میخواند گری شک داشت که باک*ره باشد . بارها به گری پیشنهاد داده بود ولی او ترجیح میداد به جای جودی دولین با یک مار بخوابد .

پسر کوچک دولین ,معلول بود .گری او را فقط یک یا دو بار دیده بود که هر بار از پای خواهر کوچکش اویزان بود . اسمش چه بود ,لعنتی؟ همین چند دقیقه ی پیش به چیزی فکر کرده بود که او را یاد نام دخترک انداخته بود . فای ؟ فای با چشمهای اشفته ؟ نه ,چیز دیگری بود ولی شبیه ان _فیث . خودش بود . اسم خنده داری برای یک دولین بود . چرا که هم رنه و هم اموس ,ذره ی اعتقادات مذهبی نداشتند . ( Faith: ایمان)

با این چنین خانواده ی ,دخترک بیچاره محکوم به فنا بود . چند سال بعد او هم قدم در راهی میگذاشت که مادر و خواهرش گذاشته بودند . براینکه راه بهتری بلد نبود . حتی اگر بلد هم می بود , فقط به خاطر اینکه نامش دولین بود , همه ی پسرها به دنبالش خواهند افتاد و زمان زیادی در مسیر درست نخواهد ماند .

تمام پریش میدانستند که پدرش ,سالهاست ,با رنه رابطه دارد . با وجود اینکه گری عاشق مادرش بود ولی پدرش را برای خیانتی که میکرد ,سرزنش نمیکرد . و خدا میدانست که مادرش هم او را سرزنش نمیکرد .نوئله ( Noelle )از ان افرادی بود که از ارتباط فیزیکی خوشش نمیامد . در سی و نه سالگی دست کم به اندازه ی مدونا کول و دوست داشتنی بود . همیشه ارام بود و دور از دسترس . دوست نداشت کسی به او دست بزند ,حتی بچه های خودش . به دنیا اوردن بچه ها هم خودش برای او معجزه ی بود . البته که گای انسان وفاداری نبود . هیچ وقت نبود و این به نفع نوئله بود . گای رویل لارد مرد خون گرم و زیاده خواهی بود .قبلا از اینکه با رنه دولین روی هم بریزد, راهش از تخت خواب زنهای زیادی گذشته بود , ولی گای همیشه با نوئله گرم و حمایتگر رفتار میکرد . گری مطمئن بود گای هرگز مادرش را ترک نخواهد کرد .بخصوص به خاطر فاح*شه ی ارزانی مثل رنه دولین .

بنظر میرسید ,تنها کسی که از این رابطه ناراضی بود خواهرش مونیکا باشد . مونیکا به خاطر فاصله ی عاطفی که نوئله با بچه ها داشت , تشنه ی محبت بود و عاشق پدرش . به شدت به رنه حسادت میکرد . هم از طرف مادرش هم به خاطر اینکه گای زمان زیادی را با رنه میگذراند . اوضاع از وقتی که مونیکا به مدرسه میرفت و با دوستانش قاطی شده بود , در خانه به مراتب ارام تر از قبل بود .
لیندزی عصبی و التماس کنان به گری گفت:
" عجله کن ,گری "
دستانش را داخل استین پیراهنش فرو برد و بدون اینکه دکمه هایش را ببندد ,همان طور رهایشان کرد .
" من امادم"
بعد دخترک را بوسید و به پشتش زد :
" نگران نباش , cehéri.تنها کاری که باید بکنی ,اینکه لباست رو عوض کنی . همینجوریشم خیلی خوشگلی "

لیندزی ,خوشحال از تعریفی که شنیده بود ,ارامتر شد و در حالی که از خانه ی تابستانی خارج میشد ,پرسید:
" کی دوباره میتونیم اینکار رو انجام بدیم؟"
گری بلند خندید . بخش بزرگی از تابستانش را صرف وسوسه کردن او کرده بود و حالا این لیندزی بود که نمیخواست زمان را از دست بدهد . برعکس ,گری بعد از اینکه او را بدست اورده بود ,بیشتر عزم ظالمانه اش را از دست داده بود . تنبل گفت :

" نمیدونم . باید برای شروع لیگ فوتبال برگردم دانشگاه "
لیندزی ناراحت نشد . برعکس در حین اینکه شورلت از راه مخصوص به سمت جاده ی اصلی حرکت میکرد , موهایش را به دست باد سپرد و گفت:
" هر وقت دلت خواست "
یک سال از گری بزرگ تر بود و به اندازه ی خودش اعتماد به نفس داشت .شورلت وارد جاده ی اصلی شد .با برخورد لاستیک ها با اسفالت ,لیندزی به مهارت گری در کنترل ماشین قدرتمند ,خندید .
" پنج دقیقه ی میرسونمت خونه ."
گری به لیندزی قول داد .چون او هم نمیخواست نامزدی لیندزی با دواین بهم بخورد .
به فیث دولین کوچک و استخوانی فکر کرد . اینکه ایا توانسته بود سالم به خانه برسد .نباید تنها در جنگل برای خودش می گشت . ممکن بود اتفاقی برایش بیفتد یا گم شود .بدتر از اینکه وارد ملک خصوصی شده بود , پسربچه های مدرسه ای بودند که دریاچه مثل اهنربا انها را به خود جذب میکرد .گری ,حتی نمیتوانست تصور کند نوجوانها به جالت دسته جمعی چه کارها که نمیکردند. اگر جلوی فیث سبز میشدند , برای اینکه او یک دولین بود , ممکن بود به اینکه چقدر کوچک بود فکر نکنند. مو قرمز کوچک هیچ شانسی نمیتوانست دربرابر گرگها داشته باشد .
یک نفر باید همیشه مراقب دخترک می بود .
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#4
فصل دوم

سه سال بعد ....


رنه با عصابی بهم ریخته رو به فیث گفت:

" فیث ,اسکاتی رو خفه اش کن . داره با ناله هاش میره رو اعصابم "

فیث سیب زمینی را که در حال پوست کندن بود زمین گذاشت . دستهایش را پاک کرد و به سمت اسکاتی رفت . اسکاتی دماغش را بالا می کشید و با دست به در میزد که می خواهد بیرون برود . او اجازه نداشت هرگز تنها بیرون برود .چون معنی " داخل حیاط بمان " را نمیدانست و اطراف پرسه میزد و گم میشد . بالای در ,جای که دست اسکاتی به ان نمیرسید ,قفلی وجود داشت که همیشه بسته بود تا از بیرون رفتنش جلوگیری کند. فیث, نمیتوانست حالا با او بیرون برود. داشت شام درست میکرد. اگر چه بنظر میرسید او و اسکاتی تنها کسانی خواهند بود که ان شام را می خورند .
فیث دستهای اسکاتی را از در دور کرد وگفت:
" میخوای توپ بازی کنیم ,اسکاتی ؟ توپ کو ؟"
حواس اسکاتی به راحتی پرت شد و پسرک به دنبال پیدا کردن توپ قرمز جویده شده اش, رفت. اما ,فیث میدانست که این زمان زیادی او را مشغول نخواهد کرد . اهی کشید و سراغ سیب زمینهایش رفت .
رنه از اتاق خواب بیرون امد .فیث با خودش فکر کرد ,امشب طوری لباس پوشیده که انگارقصد جان کسی را کرده باشد .هماهنگ با رنگ موهایش ,پیراهن قرمز کوتاه و تنگی به تن کرده, پاهای بلند و خوش فرمش را به نمایش گذاشته بود . رنه پاهای فوق العاده ی داشت . همه چیز رنه فوق العاده بود و خودش این را میدانست . موهای پرپشت قرمزش مثل ابری اطرافش را گرفته بود و رایحه اش به رنگ قرمز اتشین با وجودش در هم اویخته بود . روی کفشاهای پاشنه بلندش چرخی زد و در حالی که گوشواره های ارزانش را داخل نرمی گوشش فرو میکرد, پرسید :
" چطور به نظر میام ؟"
" خوشگل"
فیث گفت و خیلی خوب می دانست این چیزی بود که رنه انتظار شنیدنش را داشت . و در واقع عین حقیقت بود . رنه به اندازه یک گربه بی بند وبار و به همان اندازه زیبا بود . با اندامی عالی و چهره ی خوش رنگ و لعاب .
رنه خم شد و بی خیال روی سر فیث بوسه ی زد و گفت:
" من دیگه برم "
" خوش بگذره ,مامان "
" همین قصدم دارم " و قهقه ی بلندی زد " اوه ,همین قصدم دارم "
چفت در را باز کرد و با پاهای بلندی که می درخشیدند ,از خانه خارج شد. فیث بلند شد تا دوباره در را ببندد . ایستاد و رنه را تماشا کرد که سوار ماشین کوچک اسپورتش ,دور شد .مادرش عاشق ان ماشین بود .یک روز با ان ماشین خانه امده بود و کوچکترین توضیحی در مورد اینکه از کجا امده ,نداده بود . نه اینکه کسی نداند ,گای رویل لارد ان ماشین را برایش خریده باشد .
با دیدن فیث کنار در ,اسکاتی برگشت و دوباره ی صدای "بریم بیرونش " را از سر گرفت .با درک اینکه متوجه مسائل نمی شود ,فیث با او بشکل بی انتهایی صبور بود :
" نمیتونم ببرمت بیرون ...باید شام درست کنم . دوست داری سیب زمینیت رو پوره بخوری یا سرخ شده ؟"
جواب سوالش مشخص بود . چون خوردن پوره سیب زمینی برای او به مراتب راحت تر بود . دستی روی موهای تیره ی اسکاتی کشید و دوباره پشت میز ,سراغ کاسه ی سیب زمینی اش برگشت .
اسکاتی اخیرا به اندازه ی قبل پر انرژی نبود . و هر چه بیشتر بازی میکرد رنگ لبهایش کبودتر میشد . همان طور که دکتر ها احتمال اتفاق افتادنش را پیش بینی کرده بودند , قلبش داشت ضعیف تر میشد .حتی اگر دولینها پول عمل را داشته باشند , هیچ عمل معجره اسای پیوند قلبی برای اسکاتی وجود نداشت . قلبهای کودکانه ی که برای جراحی در دسترس بود , ارزشش بیش از ان بود که برای پسری که هرگز قادر نخواهد بود ,خودش لباس بپوشد, بخواند یا نمیتواند بیش از چند کلمه ,مهم نیست چند سال زندگی کند , حرف بزند , حرام شود . " به شدت عقب مانده " این طبقه ی بود که اسکاتی به ان تعلق داشت . با فکر به مرگ اسکاتی ,گرهی بزرگ روی سینه اش حس کرد . از اینکه کسی کاری برای سلامتی اسکاتی نمیکرد ناراحت نبود . یک قلب جدید نمیتوانست به او کمک کند . نه به شکلی که مفید باشد .دکترها از اینکه تا به حال نمرده بود, متعجب بودند . فیث فقط کافی بود تا زمانی که زنده بود از او نگهداری کند .
فیث برای یک مدت فکر کرده بود ممکن است اسکاتی پسر گای باشد . از طرف اسکاتی چقدر برای او ناراحت شده بود که نمیتوانست باقی مانده ی سالهای زندگی اش را در ان خانه ی سفید با شرایطی به مراتب بهتر زندگی کند . فکر کرده بود چون اسکاتی عقبمانده بود ,گای از اینکه پنهانش کند ,خوشحال است . ولی حقیقت این بود که اسکاتی میتوانست پسر پدرش نیز باشد . گفتنش غیر ممکن بود . چون اسکاتی به هیچ کدام شباهت نداشت . خیلی ساده , شبیه خودش بود . حالا شش ساله بود . پسری ارام که کوچکترین چیزها میتوانست خوشحالش کند .پسری که امنیتش ریشه در خواهر چهارده ساله اش داشت . فیث درست از روزی که رنه او را از بیمارستان به خانه اورد , از اسکاتی مواظبت میکرد . در برابر خشم و غضب پدرالکلیش ,در برابر راس و نیک که بی رحمانه مسخره اش میکردند . جودی و رنه معمولا نادیده اش می گرفتند که بنظر نمی رسید اسکاتی با این مسئله مشکلی داشته باشد .
جودی ان شب از فیث خواسته بود که با او سر یک قراره دو نفره بروند و وقتی فیث مخالفت کرده بود ,شانه هایش را با بیخیالی بالا انداخته بود ,چون یک نفر باید خانه میماند و از اسکاتی مواظبت میکرد . به هر حال فیث امکان نداشت با جودی سر قرار برود . چون تعریف ان دو از تفریح کاملا متفاوت بود . برای جودی تفریح یعنی خوردن غیر قانونی نوشیدنیهای الکلی _ چون جودی فقط 16 سال داشت _ مست کردن و خوابیدن با یک یا گروهی ازپسرهای که ان شب اطرافش پرسه می زدند .
با تصورش تمام وجودش لرزید . یکبار جودی را دیده بود, که با لباسهای پر لک و پاره شده در حالی که بوی ابجو و مردها را میداد , به خانه امده و در باره ی اینکه چقدر تفریح کرده , صحبت کرده بود . بنظر میرسید اصلا از اینکه ان پسرها در جمع با او صحبت نمیکنند , نمی رنجد .
ولی فیث از این مسئله ناراحت بود . از تحقیری که در نگاه مردم بود, وقتی او یا یکی از اعضای خانواده اش را می دیدند . دولینهای اشغال ... این چیزی بود که مردم صدایشان میکردند . الکلی و هرزه ,همه ی انها .
ولی من اینجوری نیستم ! این فریاد بی صدای بود که فیث همیشه درونش خفه میکرد. چرا مردم شهر ورای اسمها را نمیدیدند؟ او هیچ وقت خودش را نقاشی نمیکرد . بر عکس رنه و جودی هیچ وقت لباس تنگ یا کوتاه نمی پوشید . با هدف از راه بدر کردن هر شلوار پوشی ,به جاهای عجیب و غریب نمی رفت . لباسهایش ارزان بودند و کهنه ولی همیشه انها را تمیز نگه میداشت . اگر میتوانست , حتی یک روز هم از مدرسه غایب نمیشد . نمرههایش خوب بودند . تشنه ی کمی احترام بود . دلش میخواست میتوانست بدون اینکه مغازه دار مثل یک شاهین به او خیره شود ,بتواند خرید کند . چون او یک دولین بود و همه میدانستند , دولینها میتوانند در یک چشم بهم زدن از شما دزدی کنند . دلش نمیخواست مردم با دیدن او دستهایشان را به دهان ببرند و پشت دستها پچ پچ کنند.
ولی او بیشتر از جودی , مردم را یاد رنه می انداخت , همین کارها را به مراتب سخت تر میکرد . فیث همان موهای پر پشت قرمز رنگ رنه را داشت ,درست مثل اتش, زنده . همان پوست حساس و نازکی که رگهای صورتش را نشان میداد . همان گونه های برجسته و همان چشمهای سبز خوش رنگ را . ترکیب صورتش به اندازه ی رنه بی نقص نبود . صورتش لاغرتر بود . چانه اش برجسته تر . دهانش عریض بود ولی لبهایش به اندازه ی رنه گوشتی نبود . فیث بلندقدتر و ظریف تر بود . اندام زیبا تری داشت . سی*نه هایش بلاخره شروع به رشد کرده بودند ولی جودی ,در همان سن و سال لباس زیرش دو سایز بزرگتر بود .
مردم هیچ وقت دست از پیش داوریهایشان بر نمی داشتند .چون او شبیه رنه بود , از او انتظار داشتند مثل رنه رفتار کند . اوبا همان قلمویی نقاشی شده بود ,که باقی اعضای خانواده اش . ارا م به اسکاتی گفت:
" ولی یک روز خودمو نجات میدم ...ببین اگه این کار رو نکردم "
مثل تمام زمانهایی که میخواست خودش را تشویق کند , به گری فکر کرد . احساسات دردناکش نسبت به گری ,از روزی که او را در حال عش*ق بازی با لیندزی پارتین دیده بود , نه تنها کم نشده بود بلکه با بزرگ تر شدندش قوی تر هم شده بودند . ان لذت عجین شده با ترس هنگام تماشای گری در یازده سالگی با بزرگتر و بالغتر شدنش ,بزرگتر و بالغتر شده بود . حالا وقتی به او فکر میکرد احساسات جسمی اش با احساسات عاشقانه اش در هم می امیخت و به خاطر شکلی که بزرگ شده بود , جزئیات برایش از دختران چهارده ساله دیگر صریح تر و برنده تر بودند .
رویاهایش دیگر با اتفاقات اطرافش رنگ نمیشد . ان روز در ویلا وقتی او و لیندزی پارتین _ که حالا موتون شده بود _ را دید , اطلاعات زیادی در مورد بدن گری هم بدست اورده بود . میدانست پشتش بلند بود با دو لایه ی عضلانی ضخیم در دو طرف گودی ستون فقراتش . سینه ی پر موی داشت . . فیس میدانست او هنگام عش*ق بازی فرانسوی حرف میزند . با صدای عمیق ,نرم , تاریک و اهنگین . فیث ,با غروری پنهانی موفقیت گری را در LSU دنبال میکرد . اخیرا از دو رشته اقتصاد و مدیریت بازرگانی فارغ التحصیل شده بود و اماده ی به دست گرفتن مایملک روی لاردها بود . با اینکه در فوتبال بسیار موفق بود, ولی دلش نمیخواست فوتبالیست شود .برای همین به خانه برگشته بود تا در ادارای امور به گای کمک کند . حالا دیگر مجبور نبود منتظر تابستانها بماند . میتوانست در طول سال گاهی برای یک لحظه هم که شده ,او را ببیند .

متاسفانه مونیکا هم برای همیشه به خانه برگشته بود و مثل همیشه کینه توز بود . همه با دولینها توهین امیز رفتار میکردند ولی مونیکا از هرکس با نام خانوادگی دولین منتفر بود . فیث سرزنشش نمیکرد . حتی گاهی او را درک هم میکرد . هیچ کس نمیتوانست بگوید گای رویل لارد ,پدر بدی بود . او عاشق هر دو فرزندش بود و انها عاشق پدرشان . مونیکا چه حسی میتوانست داشته باشد وقتی میشنید مردم درباره ی رابطه ی بلند مدت پدرش با رنه حرف میزنند و گای علنا به مادرش خیانت میکند؟
وقتی بچه بود ,فیث ,گاهی در رویاهایش تصور میکرد که گای پدر او هم هست. اموس ,در ان رویا هیچ جای نداشت . گای بلندقد بود و برنزه . صورت ظریفش به قدری شبیه گری بود که , مهم نبود چه کاری بکند , فیث نمیتوانست از او متنفر شود . او همیشه با فیث مهربان بود . با همه ی بچه های رنه مهربان بود . ولی برای حرف زدن با فیث بیشتر تلاش میکرد و حتی چند بار برایش هدیه های کوچکی هم خریده بود . فیث فکر میکرد شاید به خاطر شباهت او به رنه باشد . اگر گای پدر فیث می بود در ان حالت گری باید برادرش میشد . در ان صورت میتوانست با او زندگی کند و از نزدیک او را بپرستد . این رویا پردازیها همیشه باعث میشد نسبت به پدرش احساس گناه کند . برای جبران این حس گناه سعی میکرد نسبت به اموس مهربانتر هم باشد . اگر چه اخیرا دیگر نمیخواست دختر گای باشد چون دلش نمیخواست گری برادرش باشد .
دلش میخواست با او ازدواج کند .
این خصوصیترین بخش رویاپردازیهایش بود که گاهی باعث ترس خود فیث هم میشد . چطور میتوانست اینقدر بلند پرواز باشد ؟ یک رویل لارد با یک دولین ازدواج میکرد ؟ یک دولین پایش را داخل ویلای چند صد ساله ی رویل لاردها میگذاشت ؟ تمام اجداد رویل لاردها از قبرهایشان بلند میشدند تا مزاحم را بیرون کنند . تمام پریسکات از شدت ترس ماتشان میبرد .
ولی باز هم خیالپردازی میکرد . خودش را در لباس سفیدی عروسی تصور میکرد که در کلیسا به سمت گری که کنار محراب ایستاده حرکت میکند . با ان چشمهای سیاه, خمار,گرم و پر از خواستن, بر میگردد و به فیث نگاه میکند . او را بغل میکند و روی بازوهایش ,نه به خانه رویلاردها ,که فیث جرات خیالپردازی ان را نداشت , به هر جای که تنها باشند ,میبرد . شاید یک کلبه برای ماه عسل که تخت بزرگی منتظرشان باشد . میدانست زنها و مردا موقع عش*ق بازی چکار میکنند ولی نمیتوانست تصور کند ,چه حسی میتواند داشته باشد . جودی به او گفته بود ,حس فوق العاده است . بهترین حس دنیا ....

صدای گریه ی بلند اسکاتی فیث را از رویاهایش بیرون کشید . سیب زمینی که در حال پوست کندن بود رها کرد و از جا پرید . چون اسکاتی هیچ وقت گریه نمیکرد مگر اینکه به خودش اسیبی رسانده باشد .هنور جلوی در بود و انگشتش را گرفته بود . فیث بغلش کرد و کنار میز رفت . روی صندلی نشست و اسکاتی را روی پاهایش گذاشت . دستش را معاینه کرد . روی انگشت اشاره اش خراش کوچک و عمیقی بود . احتمالا انگشتش را روی یکی از سوراخ های در کشیده و سیمهای پاره شده روی در,انگشتش را زخمی کرده . یک قطره خون روی زخم باریک جمع شده بود .
" خیلی خوب ,خیلی خوب . چیزی نشده "
برای ارام کردنش اسکاتی را بغل کرد و اشکهایش را پاک کرد :
" الان روش چسب زخم میزنم و خیلی زود خوب میشه . تو چسب زخم دوست داری "
و واقعا دوست داشت . وقتی طوری زخمی میشد که احتیاج به چسب داشته باشد ,فیث مجبور میشد به همه جای دستها و پاهایش هم چسب بزند . چون اسکاتی ,تا تمام نشدن چسب زخم های داخل جعبه, دست وردار نبود . فیث یاد گرفته بود که باید بیشتر چسبها را از جعبه خارج کرده ,پنهان کند . و فقط دو یا سه چسب برای اسکاتی باقی بگذارد .
انگشتش را شست و جعبه را از قفسه بالا ,جای که دور از دسترس اسکاتی بود , برداشت . وقتی انگشت خراشیده اش را به سمت فیث گرفته بود, صورت گرد کوچکش از خوشحالی برق میزد . فیث با مهارت چسب را روی زخم چسباند . اسکاتی به جلو خم شد و داخل جعبه را نگاه کرد . بعد خر خری کرد و دست دیگرش را به سمت فیث دراز کرد .
" اون یکی دستتم زخمی شده ؟ حیوونی دست اسکاتی !"
فیث کف دست کوچک و کثیف اسکاتی را بوسید و چسب دیگری روی دستش چسباند . اسکاتی دوباره خم شد و داخل جعبه را نگاه کرد . با دیدن چسب دیگری خنده ای کرد و پایش را برای فیث دراز کرد . فیث از روی تعجب فریادی زد و گفت:
" خدای من ! تو که همه جات زخمی شده "
و چسبی روی زانویش چسباند . اسکاتی ,دوباره داخل جعبه را نگاه کرد ولی جعبه اینبار خالی بود . با رضایت کامل پشت کرد و دوباره به سمت در رفت . فیث هم دوباره به سراغ تهیه شام رفت .
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
#5
تابستان بود و روزها طولانی . با وجود اینکه ساعت هشت و نیم بود , خورشید تازه شروع کرده بود به غروبکردن . از ساعت هشت اسکاتی خسته شده بود و مدام چرت میزد . فیث او را حمام کرد و روی تختش خواباند . قلبش در حین اینکه موهای اسکاتی را نوازش میکرد ,فشرده شد . اسکاتی پسر بچه ی شیرین بی خبر بود , که مشکلات سلامتیش او را از برزگ شدن ,منع میکرد .

ساعت نه و نیم بود که صدای ماشین اموس را شنید . کامیون قدیمیش در عین رانندگی صداهای بلند و عجیبی ایجاد میکرد . به طرف در رفت , چفتش را باز کرد و اموس را داخل خانه راه داد . همراه با وارد شدن پدرش ,بوی بد ویسکی هم وارد خانه شد . بوی گَنده چرکی و زننده ی زرد و سبز .
اموس تلو خورد و قبل از اینکه بیافتد صاف ایستاد . با تن صدای زشت و بدجنسانه اش که هر وقت مست میشد از ان استفاده میکرد _که این یعنی بیشتر وقتها _ پرسید :
" مامانت کجاس؟"
" چند ساعت پیش رفت بیرون"
تلو تلو خوران به سمت میز رفت . سطح ناصاف زمین باعث شده بود , قدمهایش خطرناکتر شوند . زمزمه کرد :
" اکبیری ...هیچ وقت خونه نیست . همیشه پیش او دوست پسر لعنتی پولدارشه . هیچ وقت خونه نیست که یه لقمه غذا به من بده . یه مرد چطوری باید غذا بخوره ؟"
ناگهان عصبانی شد و مشت محکمی روی میز زد . فیث به ارامی و با امید اینکه صدای فریاد اموس اسکاتی را بلند نکرده باشد گفت:
" شام امده اس , پا( pa ) . الان یه بشقاب برات میکشم "
" نمیخوام , هیچی بخورم "
دقیقا همانطور که فیس انتظار داشت . اموس وقتی مست بود چیزی نمیخورد و فقط یک چیز میخواست ؛ نوشیدنی بیشتر .
" تو این خراب شده چیزی برای نوشیدن پیدا میشه ؟"
لنگان بلند شد . شروع کرد به باز کردن در تک تک کابینتها و با پیدا نکردن چیزی که به دنبالش بود ,در کابینتها را با صدا بست .فیث سریع حرکت کرد .
" اتاق پسرها باید یه شیشه باشه . الان برات میارم ."
دلش نمیخواست اموس در حالی که فحش میداد و یا احتمالا بالا میاورد در خانه بگردد و اسکاتی را بیدار کند . سریع وارد اتاق تاریک شد . تا وقتی دستش به شی شیشه ی خنک نخورده بود در تاریکی زیر تخت نیک را جستجو کرد . بطری را بیرون کشید و به اشپزخانه برد . فقط یک چهارمش پر بود ولی همین هم برای ارام کردن اموس کافی بود . در بطری را باز کرد و به دست پدرش داد .
" اینهاش ,پا "
" دختر خوب "
اموس با خوشحالی شیشه را به دهانش نزدیک کرد و گفت:
" تو دختر خوبی هستی ,فیث . مثل مادر و خواهرت فاح*شه نیستی "
فیس با اعتراض گفت:
" در موردشون اینجوری حرف نزن ,بابا"
دانستن این حقیقت که مادر و خواهرش فاح*شه بودند یک چیز بود و حرف زدن در مورد ان چیز دیگر . اموس اخرین کسی بود که اجازه داشت از انها انتقاد کند .
" هر چی دلم بخواد میگم "
عصبانی ادامه داد :
" با من بی ادبی نکن وگرنه کتک میزنم "
" بی ادبی نکردم ,بابا "
با صدای ارامی گفت و محتاطانه از دسترس اموس دور شد . اگر دستش به او نمیرسید ,نمیتوانست او را بزند . احتمالا چیزی پرتاب میکرد ولی فیث فرز بود و تیر اموس معوملا به خطا میرفت . با نیشخند گفت:
" چه بچه های خوبی برای من به دنیا اورده.... راس و نیک تنها بچه های هستند که تحمل دیدنشون رو دارم . جودی مثل مادرش یه فاح*شه اس , تو عقل کلی , و اخریم یه مونگل به تمام معنی "
سرش را برگرداند تا اموس اشکهای را که داشتند چشمانش را میسوزاندند , نبیند . روی مبل زهوار در رفته نشست و شروع کرد به تا کردن لباسهای که ان روز شسته بود . هیچ وقت امکان نداشت به اموس اجازه دهد , رنجشش را ببیند . اگر بوی خون میشنید ,برای قتل حمله میکرد و هر چه مست تر بود ,ظالمتر میشد . بهترین کاری که میشد در مقابلش کرد ,نادیده گرفتنش بود . مثل همه ی الکلیها خیلی زود حواسش پرت میشد . فیث خوب میدانست که در هر صورت خیلی زود از حال خواهد رفت .
نمیدانست چرا ناراحت شده .مدتهای زیادی بود که دیگر هیچ حسی به اموس نداشت , حتی ترس . چیزی برای دوست داشتن در وجودش نمانده بود .خبری از مردی که مدتها قبل وجود داشت نبود .مردی که به تعداد بیشماری بطری ویسکی نابود کرده بود . اگر ذره ی امید برای نجاتش وجود داشت بعد از تولد فیث کاملا از بین رفته بود . ولی چیزی به فیث میگفت اموس همیشه ,دقیقا همین چیزی بوده که حالا هست . اموس یکی از ان ادمهای بود که ترجیح میداد دیگران را برای مشکلاتی که داشت ,سرزنش کند . بدون اینکه خودش برای اصلاح انها اقدام کند .
بعضی وقت ها که هوشیار بود ؛ فیث میتوانست ,چیزی را که باعث شده رنه زمانی جذب او شود , ببیند . اموس قدی بلندتر از قد متوسط مردان دیگر داشت و با بدنی سفت و سخت که هیچ وقت چاق نمیشد . موهایش هنوز تیره بود . اگرچه در قسمت بالا کمی تنک شده بود ولی هنوز میشد اموس را مرد خوش تیپی نامید _ البته اگر هوشیار بود . مست , درست مثل الان , اصلاح نشده با موهای بهم ریخته و کثیف , چشمهای که به خاطر الکل سرخ بودند و خیس و صورت باد کرده , هیچ چیزی که بشود ان را خوشتیپ خواند در او وجود نداشت . لباسهایش کثیف بودند و پر از لک . با بوی گندی که از فاصله ی چند متریش میشد حس کرد . از بوی متعفنی که میداد میشد گفت حداقل یکبار بالا اورده و لکهای مقابل شلوارش حکایت از این داشت که موقع دستشویی کردن ,انقدرها که موظف بود دقت نکرده است .
بطری را در سکوت تمام کرد و با صدای بلند اروغ زد .
" باید دستشویی کنم "
اعلام کرد و تلوتلوخوران به سمت در حیاط قدم برداشت . تمام کارهای که فیث باید انجام میداد ,مشخص بود . برای همین وقتی صدای دستشویی کردن پدرش را مقابل پله ها شنید ,دستانش نلرزید . با در نظر گرفتن تمام افرادی که قرار بود از جلوی خانه گذشته و وارد ان شوند , فیث فردا اولین کاری که باید میکرد ,دستمال کشیدن زمین بود .
اموس دوباره برگشت . فیث متوجه شد زیپش را هنوز نبسته ولی از اینکه چیزی دیده نمیشد سپاسگذار بود . راهش را به سمت اتاق پشت در پیش گرفت و گفت:
" میرم بخوابم "
فیث ,تماشایش کرد که سکندری خورد و قبل از اینکه بیفتد ,دستگیره ی در را گرفت . بدون اینکه لباسهایش را در بیاورد به همان شکل خودش را روی تخت رها کرد . رنه که به خانه برمیگشت ,با دیدن او که با لباسهای کثیف روی تخت خوابیده ,جهنم به پا میکرد و همه را بیدار میکرد .

چند دقیقه بعد صدای خرناس بلندش درون خانه طنین انداخته بود . فیث سریع بلند شد و به اتاق کوچکش ,پشت خانه که ان را با جودی تقسیم میکرد ,رفت .در ان خانه اموس و رنه تنها کسانی بودند, که تخت درست و حسابی داشتند . بقیه اعضای خانواده روی تختهای بشکل برانکارد میخوابیدند . چراغ را روشن کرد . لامپ تکی لختی وسط اتاق درخشید . سریع لباس خوابش را پوشید و کتابش را از زیر ملافه اش بیرون کشید . حالا که اسکاتی خوابیده بود و اموس هم از هوش رفته بود .تا برگشتن دیگران به خانه ,برای مطالعه ,چند ساعت پر از ارامش داشت . اموس اولین کسی بود که به خانه میامد و اولین کسی بود که صبح از خانه خارج میشد .
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#6
فیث ,یاد گرفته بود وقتی فرصتی برای تفریح بدست اورد تردید نکند و از لحظه به لحظه ای ان لذت ببرد . تعداد این لحظات زیاد نبود . او عاشق خواندن بود و تقریبا هر چیزی را که به دستش میرسید ,میخواند .برایش اعجاب انگیز بود که کلمات میتوانستند کنار هم چیده شوند و بسته به نوع چیدمانشان , دنیای جدیدی خلق کنند .موقع کتاب خواندن ,این خانه ی شلوغ را فراموش میکرد و وارد دنیای میشد پر از هیجان , زیبای و عشق . موقع خواندن او در ذهنش کس دیگری بود , یک نفر به مراتب باارزشتر نه یکی از دولینهای اشغال .

یادگرفته بود که مقابل پدرش یا یکی از پسرها هیچ وقت مطالعه نکند . چون کمترین کاری که میکردند ,مسخره کردن فیث بود . هر کدام از انها , وقتی حالشان بد بود . احتمال داشت کتاب را از دستش بگیرند و داخل اتش یا توالت پرت کنند و بعد به تلاش فیس برای نجات کتابش ,درست مثل اینکه شاهد خنده دارترین اتافق زندگیشان باشند , بخندند . رنه همیشه غر میزد که به جای انجام کارهای خانه زمانش را با خواندن کتاب تلف میکند ولی حداقل او کاری با کتابهای فیث نداشت . جودی بعضی وقتها بیخیال و عجول , مسخره اش میکرد . برای او _به خاطر شکل خاصی که زندگی میکرد _درک اینکه چرا فیث به جای بیرون رفتن همیشه سرش در کتابهایش بود , سخت بود .

این لحظات باارزش , ان هم تنها , که به فیث اجازه میداد در ارامش کتاب بخواند , برای فیث بهترین لحظات روز بود . مگر اینکه خیلی اتفاقی گری را ببیند . بعضی وقتها فکر می کرد اگر نتواند در روز فقط چند دقیقه مطالعه کند , دیوانه خواهد شد و شروع خواهد کرد به فریاد زدن , بدون اینکه قادر باشد خودش را کنترل کند . اما مهم نبود که پدرش چکار کند , مهم نبود مردم پشت سر خانواده اش چه گفته باشند , مهم نبود راس و نیک چه نقشه های کشیده باشند , مهم نبود اسکاتی چقدر ضعیف شده بود , به محض اینکه لای کتابهایش را باز میکرد , فیث میتوانست در میان صفحات کتاب گم شود .

امشب چیزی بیشتر از چند دقیقه برای مطالعه فرصت داشت . تا خودش را در میان صفحات ربکـــــا گم کند . روی تختِ برانکارد مانندش دراز کشید و شمعی را که زیر تختش پنهان میکرد, بیرون اورد . ان را روشن کرد و به شکلی که نورش روی صفحات کتاب بیافتد ,روی صندوقچه ی که سمت راست تختش قرار داشت گذاشت و به دیوار تکیه داد . نور شمع زیاد نبود .ولی برای خواندن کتابش ,بدون اینکه چشمانش را خسته کند ,کافی بود . به خودش قول داد یکی از این روزها برای خودش یک چراغ بخرید . یک چراغ مطالعه ی واقعی که نوری نرم و روشن از خودش ساطع کند . و یک بالش نرم که بتواند هنگام مطالعه با ان تکیه دهد .
یکی از همین روزها .

وقتی در مقابل سنگینی پلکهایش کوتاه امد , تقریبا نیمه شب بود . متنفر بود که این لحظات ارامش بخش را از دست بدهد و خواندن را تمام کند ولی خیلی خواب الود بود و دیگر معنی کلماتی را که میخواند ,متوجه نمیشد . از نظر او اسراف کلمات به مراتب بدتر ازاسراف زمان بود . اهی کشید . بلند شد و کتابش را در جای همیشگی پنهان کرد . لامپ را خاموش کرد و زیر ملافه های کهنه اش خزید . براندکار زیر وزن بدنش جر صدا داد و شمع را فوت کرد .

برعکس چیزی که فکر میکرد ,با تاریک شدن ناگهانی اتاق خوابش نگرفت . بیقرار روی تخت نازکش به چپ و راست چرخید . میان خواب و بیداری ,عشق پر کشمکش و تاریکی را که در کتاب خوانده بود ,دوباره در ذهن مجسم کرد .ساعت یک نصف شب بود که صدای امدن نیک و راس را شنید . تلو تلو خوران وارد خانه شدند . هیچ تلاشی برای ساکت بودن نکردند . به کاری که یکی از هم پیاله هایشان کرده بود , پر سرو صدا میخندیدند . هر دو هنوز برای نوشیدن مایعات الکلی زیر سن قانونی بودند. ولی چیز کوچکی مثل قانون ,نمیتوانست جلوی کاری را که یک دولین میخواست بکند , بگیرد . نمیتوانستند به بار بروند ولی راه های زیادی برای خریدن مشروب وجود داشت که انها همه ی این راه ها را خوب میدانستند . گاهی می دزدیند , گاهی پولش را میدادند و از کس دیگری میخواستند تا برایشان نوشیدنی بخرد که در این صورت هم پول را دزدیده بودند . هیچ کدام کار نمیکردند . چه پاره وقت ,چه چیز دیگری . هیچ کس حاضر نبود انها را استخدام کند . مشهور بود که یک دولین میتواند در عرض یک دقیقه از شما دزدی کند .
" پوس احمق " نیک داشت قهقه میزد " بـــــــــــوم "

همین برای راس کافی بود تا نعره های مستانه بکشد . از میان کلمات نامفهومی که فیث میشنید , میتوانست متوجه شود که « پوس احمق» از چیزی که صدای بوم مانند داشت ,ترسیده . و این اتفاق هر چیزی که بوده , به نظر راس و نیک حسابی خندار بوده . اگر چه فردا صبح احتمالا به یاد هم نخواهند اورد .
اسکاتی را بیدار کردند . فیث صدای نق نق اسکاتی را شنید ولی چون گریه نکرد ,از جایش بلند نشد . دلش نمی خواست با لباس خوابش به اتاق پسرها برود _در واقع در حد مرگ از اینکار میترسید _ ولی این را هم خوب میدانست که اگراسکاتی را بترسانند و گریه اش بیندازند ,خواهد رفت . نیکی گفت :
" خف ف فه شو . بگیر بخواب "
و اسکاتی دوباره ساکت شد . چند دقیقه بعد همگی خواب بودند .صدای خروپوفشان ,مثل یک گروه هم سرایی درتاریکی خانه بالا و پایین میرفت .
نیم ساعت بعد جودی به خانه امد . او ساکتتر بود . یا حداقل تلاشش را میکرد تا ساکت باشد . کفشهایش را در دست گرفته بود و نک انگشتانش راه میرفت . جودی بوی مردها و ابجو میداد . ترکیب چندش اوری از رنگ زرد ,قرمز و قهوه ای . بدون اینکه لباسهایش را در بیاورد خودش رو تخت انداخت و نفسش را با صدایی شبیه خرخر بیرون داد . چند دقیقه بعد با صدای ارامی پرسید :
" بیداری ,فیثی ؟"
" اره "
" فکرشو میکردم بیدار باشی. باید با من می امدی , یکم تفریح میکردی ,کلی تفریح میکری ."
جمله اخر را با احساس بیشتری گفت:
" نمیدونی داری چی رو از دست میدی ,فیثی "
" پس از دست نمیدمش ,مگه نه ؟"

فیث نجوا کنان گفت و جودی ریسه رفت . فیث نصفه نیمه در حالی که یک گوشش به در بود تا از امدن رنه به خانه مطمئن شود, به خواب رفت . دو بار با ترس از خواب پرید و با خودش تصور کرد ,شاید رنه بدون اینکه او را بیدار کند به خانه برگشته باشد . بلند شد و به دنبال پیدا کردن ماشین رنه از پنجره به بیرون نگاه کرد . ماشینش انجا نبود .
رنه, ان شب اصلا خانه نیــامد .

[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#7

فصل سوم :

" دیشب بابا خونه نیامد "

مونیکا با صورتی که از شدت اضطراب سخت شده بود ,پشت پنجره ی اتاق نشیمن ایستاده بود . گری به خوردن صبحانه اش ادامه داد ؛ چیزی وجود نداشت که بتواند اشتهای او را کور کند . پس به خاطر این بود که مونیکا صبح به این زودی بیدار شده بود . او معمولا زودتر از ده یا حتی دیرتر, از تختش بیرون نمی امد . چه کار کرده بود ؟ تمام شب را منتظر برگشتن گای بیدار مانده بود ؟ گری هیچ وقت پدرش را بدون اینکه زنی کنارش باشد ,به یاد نداشت . اگر چه مطمئنا ,رنه دولین ,خیلی بیشتر از معشوقه های قبلی کنارش مانده بود .
مادرش نوئله, تا زمانی کنار او نباشد ,برایش مهم نبود گای شبش را کجا می گذراند. خیلی ساده فقط وانمود میکرد که خیانت همسرش اصلا وجود ندارد . چون برای نوئله مهم نبود . برای گای هم همینطور . اگر این مسئله نوئله را ناراحت میکرد , همه چیز می توانست متفاوت باشد . اما این غیر ممکن بود . اینطور نبود که گای را دوست نداشته باشد . گری مطمئن بود که مادرش ,گای را دوست داشت , ولی به سبک خودش . او از عشق بازی خوشش نمیامد . حتی از یک تماس ساده بدنی هم متنفر بود . برای گای , بهترین راه حل برای این مشکل , گرفتن معشوقه بود . هیچ وقت با نوئله با بی احترامی رفتار نمیکرد ,در عین حال هیچ وقت داشتن معشوقه را پنهان هم نمیکرد . جای نوئله به عنوان زن او همیشه محفوظ بود . این تصمیم اگر چه قدیمی , تصمیمی بود که پدر و مادرش گرفته بودند . این چیزی بود که اگر گری یک روز میخواست ازدواج کند ,امکان نداشت از ان خوشش بیاید ولی به نظر میرسید این تصمیم به کار هر دو نفر انها میامد .

اما مونیکا ,قادر نبود این مسئله را درک کند . او در مقابل نوئله بشکل رنج اوری ,حمایتگر بود . به نظر مونیکا_که گری اصلا نمیتوانست حتی تصورش را بکند _ خیانت گای ,نوئله را تحقیر میکرد. مونیکا عاشق پدرش هم بود . گری ,هیچ وقت مونیکا را شادتر از زمانهای که گای به او توجه نشان میداد ,ندیده بود . تصویری از یک خانواده ی ایدال در ذهن مونیکا بود. صمیمی , عاشق هم , حمایتگر, با پدر و مادری فداکار .او تمام تلاشش را میکرد تا خانواده شان را با ان تصویر تطابق دهد .
" مامان خبر داره ؟"
گری با تن صدای ارامی پرسید . خودش را به زور کنترل میکرد تا از مونیکا نپرسد, واقعا او فکر میکند نوئله اگر میدانست که پدرشان شب خانه نیامده ناراحت میشد ؟! بعضی وقتها گری واقعا دلش برای مونیکا می سوخت ولی او عاشق خواهرش بود و هیچ وقت عمدی دلش را نمی شکست .
مونیکا سرش را تکان داد و گفت:
" نه . هنوز بیدار نشده "
"پس نگران چی هستی ؟ وقتی بیدار بشه و امدن پدر رو ببینه ,با خودش فکر میکنه صبح جای رفته بوده و الان برگشته "
" اما شب رو با اون زن بوده !"
به سمت گری برگشت و در حالی که چشمان قهوه ای تیره اش پر از اشک شده بود ادامه داد :
" با اون زنیکه دولین "
" از کجا معلوم ,شاید تمام شب رو مشغول پوکر بوده باشه "
گای عاشق بازی پوکر بود ولی گری شک داشت که غیبت دیشبش به خاطر کارتها باشد . اگر پدرش را ذره ی می شناخت _ که خیلی خوب می شناخت _ می دانست شب را یا با رنه بوده یا با زن دیگری که چشمش را گرفته . رنه دولین واقعا احمق بود اگر فکر میکرد , گای به او بیشتر از زن خودش وفادار خواهد ماند .
مونیکا مشتاقانه برای قبول هر بهانه ی بجز محتمل ترین بهانه پرسید:
" این جوری فکر میکنی؟"
گری با بیخیالی شانه ی بالا انداخت و گفت:
" امکانش هست!"
خوب ,امکان برخورد یک شهاب سنگ به خانه اش هم وجود داشت, ولی احتمالش کم بود . ته مانده ی قهوه اش را سر کشید و صندلیش را به عقب هل داد و بلند شد .
" وقتی برگشت ,بهش بگو من رفتم باتون روگ یه سری به زمینهای که صحبتش رو کردیم بزنم .حداکثر تا سه برمیگردم"
وقتی صورت نگران و غمگین مونیکا را دید ,دستش را دور شانه ای او حلقه کرد و بغلش کرد . مونیکا به شکلی خودشیفتگی , یکدندگی و خودخواهی سایر اعضای خانواده را به ارث نبرده بود . حتی نوئله به عنوان سردترین عضو خانواده خیلی خوب میدانست چه میخواهد و چیزی را که میخواهد چطور باید بدست بیاورد. مونیکا همیشه در برابر سایر شخصیتهای قوی و موکد خانواده , درمانده به نظر می رسید .

مونیکا برای چند لحظه صورتش را به شانه ای گری فشار داد . درست مثل کودکیهایشان ,وقتی اتقاق بدی می افتاد و گای در دسترس نبود تا همه چیز را راست و ریست کند , به گری پناه می برد . گری با اینکه فقط دو سال از مونیکا بزرگتر بود , همیشه از او حمایت میکرد . از همان بچگی متوجه شده بود که مونیکا ان سرسختی باطنی را که باید , ندارد . مونیکا با سری دفن شده در شانه گری و با صدای خفه گفت :
" اگه با اون ف*احش*ه ی عوضی باشه , من چیکار باید بکنم ؟"
داشت حوصله اش را سر می برد .گری تمام تلاشش را کرد تا بداخلاقی نکند ولی نتوانست تن صدایش را کنترل کند:
" هیچ کاری نمیکنی . به تو ربطی نداره "
مونیکا انگار که برق گرفته باشدش از گری فاصله گرفت و با نگاه سرزنش امیزی گفت:
" چطور میتونی همچین حرفی بزنی ؟ من نگرانشم !"
گری ,صدایش را کمی نرم کرد و گفت:
" میدونم نگرانشی ولی داری وقتت رو تلف میکنی . گای وقتی برگشت به خاطر اینکار ازت تشکر نمیکنه "
" تو همیشه طرف اونو میگیری ,برای اینکه توام دقیقا مثل اونی "
اشکها ارام ارام از چشمانش روی گونه هایش سر می خوردند . به گری پشت کرد و ادامه داد :
" مطمئنم اون زمینهای باتون روگ ,خیلی اتفاقی دو تا پای بلند دارن . خوب , خوش بگذره "

گری ,با تمسخر گفت:
" خوش میگذره "
گری واقعا قرار بود چند زمین را در باتون روگ ببیند ولی بعد از تمام شدن کارش , قصه ی دیگری داشت . او مرد جوان و سالمی بود با طبع بسیار گرم که از سالهای نوجوانی اصلا کم نشده بود .نیازی که همیشه در درونش می سوخت . خودش را خوش شانس می دانست که همیشه زنهای برای رفع این نیاز می توانست پیدا کند . و به این مسئله که ثروت خانواده اش به موفقیت زندگی جن*سی اش کمک کرده بود , بد گمان بود .

دلیل انتخاب زنها برایش مهم نبود . اینکه یک زن با او می خوابید ,چون از او خوشش امده بود یا به حساب بانکی خانواده ی رویل لارد چشم داشت , مهم نبود. هنوز عاشق هیچ زنی نشده بود . همیشه در برابر حاملگیهای ناخواسته در حد زیادی محتاط بود . هیچ وقت وارد روابط بیبند وبار نمیشد .حتی اگر به او میگفتند قرص ضد بارداری مصرف میکنند باز هم جوانب احتیاط را رعایت میکرد. چون تجربه ثابت کرده بود که زنها در این مورد دروغ میگفتن و یک مرد عاقل هیچ وقت کارش را به شانس واگذار نمیکرد .
مطمئن نبود ولی فکر میکرد مونیکا هنوز باک*ره باشد . با اینکه به مراتب از نوئله با احساس تر بود ,ولی هنوز تکه ای از نوئله در وجود او بود . تکه ی سرد در اعماق وجودش ,که باعث شده بود تا ان روز اجازه ی نزدیک شدن به هیچ مردی را ندهد . مونیکا ترکیب عجیبی بود از طبیعت پدر و مادرش . سردی نوئله را بدون اعتماد به نفسی که داشت به ارث برده بود و احساسات گای را بدون عشقی که به روابط ج*نس*ی داشت . از طرف دیگر, گری اعتماد به نفس مادرش را به ارث برده بود با عشق پدرش به اینگونه روابط . قدرت کنترلی که از نوئله به ارث برده بود , باعث شده بود که هر قدر عاشق ان روابط هم که باشد , هیچ وقت غلام حلقه به گوش ,غرایزش نباشد. دقیقا کاری که این غریزه با گای کرده بود . خیلی خوب میدانست کی و کجا باید بگوید , نــــــــه . خدا را شکر میکرد که سلیقه ای بهتری هم در انتخاب زنها نسبت به پدرش داشت .
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#8
دسته ی از موهای سیاه مونیکا را کشید و گفت :

" زنگ میزنم از الکس می پرسم ,شاید اون بدونه بابا کجاست "

الکساندر چِلِته (Alexander Chelette ) , وکیلی در پرسکات و بهترین دوست گای بود .
مونیکا با اینکه لبهایش می لرزید , از میان اشکهایش لبخندی زد و گفت :
"اون بابا رو پیدا میکنه . بهش بگو بفرستتش خونه "
گری از عصبانیت خرناسی کشید .برایش عجیب بود چطور مونیکا به سن بیست سالگی رسیده بود و تقریبا هیچ چیز در مورد مردها یاد نگرفته بود .
" مطمئن نیستم اینکار رو بکنه ولی شایدم بخواد یکم ارومت بکنه "
گری ترجیح می داد به مونیکا بگوید گای تمام شب مشغول بازی پوکر بوده ,حتی اگر الکس شماره ی اتاقی را گای تا خود صبح مشغول عش*ق بازی بود , میدانست .
به اتاق مطالعه رفت . جای که گای اموال بیشمار رویل لاردها را اداره میکرد و گری یاد میگرفت چگونه انها را اداره کند . او عاشق پیچیدگی های علم تجارت و اقتصاد بود . انقدر که , داوطلبانه فوتبال را که می توانست در ان به صورت حرفه ای بازی کند , به عشق وارد شدن به دنیای تجارت کنار گذاشت . به نظر خودش این کار فداکاری نبود . خیلی خوب میدانست ,انقدر خوب فوتبال بازی می کرد که بتواند یک بازیکن حرفه ای باشد ,چون او یک پیشاهنگ بود . ولی او برای ستاره شدن ساخته نشده بود . اگر زندگی اش را صرف فوتبال میکرد , میتوانست حدود هشت سال بازی کند . اگر انقدر خوش شانس بود که زخمی نمیشد , میتوانست درامدی خوب _ولی نه عالی _داشته باشد . گری هر چقدرهم که فوتبال را دوست داشته باشد , به تجارت علاقه ی بیشتری داشت . تجارت بازی بود که میتوانست مدت طولانی تری در ان شرکت داشته باشد . درامدی به مراتب بیشتر از فوتبال داشت و به همان اندازه پر رقابت بود .
گای حتی اگر پسرش زندگی حرفه ای فوتبال را انتخاب میکرد باز هم به پسرش افتخار میکرد ولی گری فکر میکرد , وقتی او برگشتن به خانه را به جای فوتبال انتخاب کرد , پدرش خوشحالتر شد . در ان چند ماهی که از گرفتن مدرک دانشگاهیش می گذشت , گای با خوشحالی شروع کرده بود به تزریق تمام اطلاعات مربوط به دنیای تجارت ,به سرش . اطلاعاتی که نمیشد در کتابهای درسی یافت .
گری ,انگشتانش را روی سینه ی براق میز چوبی کشید . قاب عکسی ده در هشت از نوئله گوشه ی میز خودنمایی میکرد که با عکسهای کوچکتری از او و مونیکا در سنین مختلف محاصره شده بود . نوئله دقیقا مثل ملکه ی بود که ندیمه هایش اطراف را گرفته باشند . بیشتر مردم , ممکن بود مادری را تصور کنند که بچه هایش دور تا دورش را گرفته اند ولی نوئله ذره ی به مادر شباهت نداشت . نور صبحگاهی روی عکسها افتاده بود و باعث برجسته تر شدن جزئییاتی شده بود که معمولا به چشم نمیامد . گری نگاهش روی چهره ای مادرش ثابت ماند .

نوئله زن زیبای بود . به شکل کاملا متفاوتی از رنه دولین . رنه مثل خورشید بود , گستاخ , گرم و پرنور . نوئله در عوض مثل ماه بود , سرد و دور از دسترس . موهای تیره و ابریشمی اش را به شکل ماهرانه ای بالای سرش جمع میکرد . چشمهای دوست داشتنی ابی رنگی داشت که هیچ کدام از بچه هایش به ارث نبرده بودند . فرانسوی نبود , نوئله یک امریکای خالص بود . بیشتر مردم پرسکات در ابتدا تصور کرده بودند که گای روی لارد ,با زنی که پایین تر از سطح خودش بود, ازدواج کرده ؛ولی بعد ها نوئله , ملکه تر از هر زن فرانسوی دیگری از اب درامده بود و تمام ان شک و شبهه ها سالها قبل فراموش شده بود . تنها چیزی که امریکای بودن مادرش را به یاد همه می انداخت , نام گری بود . گریسون , که در واقع نام خانوادگی مادرش بود . ولی خیلی وقت بود که نامش کوتاه شده بود به گری . به طوری که بیشتر مردم تصور میکردند این نام به خاطر شباهتی که به نام گای داشت برای او انتخاب شده .
دفتر قرار و مدارهای گای روی میز باز مانده بود . گری به میز تکیه داد و دستش را برای برداشتن تلفن دراز کرد . لیست قرارهای ان روز گای را چک کرد . ساعت ده با یک بانکدار به نام ویلیام گرادی قرار داشت . گری برای اولین بار دلش به شور افتاد . گای هیچ وقت ,تحت هیچ شرایطی به هیچ زنی اجازه نمیداد , سر راه تجارتش بایستند . او هیچ وقت سر هیچ قراری بدون لباس تمیز رسمی و صورت اصلاح شده نمی رفت .

سریع شماره تلفن الکس چلته را گرفت . منشی اش با اولین زنگ جواب داد :
" دختر وکالت چلته و اندرسون , بفرمایید ؟"
" صبح بخیر اندریا ...الکس امده ؟"
اندریا سریع صدای اشنا و عمیق گری را که مخملی بود ,شناخت و با لحن شادی گفت :
" البته که هست . الکس رو که میشناسی , شاید یه زلزله بتونه جلوی اونو از اینکه سر ساعت نه از در دفتر وارد بشه , بگیره .صبر کن تا
وصل کنم "

صدای کلیک را شنید . اندریا او را پشت خط نگه داشته بود ولی گری او را انقدر خوب می شناخت که بداند از تلفن برای خبر کردن الکس استفاده نخواهد کرد . از بچگی بارها و بارها در دفتر الکس بوده و خوب میدانست اندریا فقط زمانی که مهمان نااشنای داشتند از تلفن استفاده میکرد . او فقط روی صندلی اش میچرخید و از انجای که در اتاق الکس درست پشت سرش بود , او را صدا میکرد .
گری با به یاد اوردن خاطره ی که گای با قهقه برایش در مورد اندریا و الکس گفته بود , لبخند زد . یکبار الکس سعی کرده بود به اندریا رفتار یک منشی حرفه ای یک دفتر وکالت را یاد دهد ولی الکس مظلوم بیچاره نتوانسته بود از پس منشی اش بربیاید . اندریا که به او بر خورده بود , از ان روز او را نه الکس که اقای چلته صدا میکرد . هر وقت میخواست چیزی به الکس بگوید از تلفن استفاده میکرد و موقعی که الکس سعی میکرد با او حرف بزند بلند میشد و به دستشویی می رفت . انجام کارهای را که خارج از وظایفش بود ولی قبلا محض کمک به الکس انجام میداد , ترک کرده بود و تمام ان کارها روی میز الکس جمع شده بودند . الکس مجبور بود زودتر به دفتر بیاید و دیرتر از همیشه برود . در حالی که اندریا برنامه ی منظمی برای رفت و امدش تنظیم کرده بود . الکس , هیچ راهی برای عوض کردن منشی نداشت . منشی برای دفتر وکالت به ان راحتی ها در پریسکات پیدا نمیشد. دو هفته بعد الکس شکست را پذیرفته , کوتاه امده بود و اندریا داد زدن در دفتر را دوباره از سر گرفته بود .
خط دوباره کلیکی کرد وصدای ارام ولی دلنشین الکس به گوشش رسید :
" صبح بخیر گری . امروز سحر خیز شدی "
" اون قدرهام زود نیست "
در واقع گری همیشه سحر خیز بود ولی بیشتر مردم فکر میکردند او هم مثل پدرش است .
"من دارم میرم باتون روگ تا به چند تا زمین سر بزنم ,الکس . تو میدونی بابا کجاست ؟"
الکس مکث کوتاهی کرد و گفت :
"نه نمیدونم "
دوباره مکث کوتاهی کرد و ادامه داد :
"مشکلی پیش امده ؟"
" دیشب خونه نیومد , امروز هم ساعت 10 با ویلیام گرادی قرار داره "
" لعنتی ! "
الکس به نرمی این کلمه را گفت ولی گری توانست بوی خطر را در این کلمه احساس کند . الکس ادامه داد :
" شایدم این کار رو نکرده باشه ...شاید فقط خواب مونده "
" چه کاری نکرده باشه ؟"
" قبلا یه چند بار گفته بود ولی فقط وقتهای که مست بود . قسم میخورم ,هیچ وقت فکر نمیکردم جدی گفته باشه . خدای من , چطور تونست یه همیچین کاری بکنه ؟"
بدنه پلاستیکی گوشی در مشت گری از شدت فشاری که میداد صدا داد .
" چی رو جدی گفته باشه ؟"
" در مورد ترک کردن مادرت... "
الکس اب دهانش را با صدا قورت داد :
"... و فرار کردن با رنه دولین "

گری خیلی ارام گوشی را سر جایش گذاشت . برای چند ثانیه بدون کوچکترین حرکتی به تلفن خیره شد . این امکان _ گای نمی توانست همچین کاری کرده باشد . چرا باید اینکار را میکرد ؟ چرا باید با رنه فرار میکرد وقتی هر وقت دلش میخواست در دسترسش بود ؟ الکس باید اشتباه کرده باشد . اون هیچ وقت بچه ها و کسب و کارش را رها نمیکرد _ ولی وقتی گری پیشنهاد بازی حرفه ای را رد کرد , خوشحال شده بود و خیلی سریع همه چیز را به گری برای اداره ی امور به یاد داده بود .

گری با ناباوری مدت کوتاهی کاملا بی حس و ارام بود . ولی او بیش از ان واقع گرا بود که این ارامش ادامه پیدا کند . بی حسی محو شد و خشونتی خالص جای ان را گرفت . مثل ماری زهراگین حرکت کرد . تلفن را از روی میز برداشت و به سمت پنجره پرتاب کرد . با صدای شکسته شدن پنجره , صدای پای چند نفر را که به سمت اتاق مطالعه می امدند شنید.

[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
#9
همه تا لنگ ظهر می خوابیدند ,بجز فیث و اسکاتی .
فیث بلافاصله بعد از دادن صبحانه ی اسکاتی او را به نهر برد تا کمی در اب کم عمق بازی کند و خرچنگ بگیرد . در واقع هیچ وقت نمی توانست بگیرد ولی دوست داشت سعی اش را بکند . صبح زیبای بود . انوار طلایی خورشید از میان شاخه های درختان می گذشت و اب را روشن میکرد . بوها تازه و تند بودند . پر از رنگهای تمیز و قشنگ ,که میتوانستند بوی متعفن الکل را که ریه هایش را پر کرده بود و باقی مانده ی بوی چهار انسانی بودند که در خانه خوابیده بودند , پاک کند و ببرد .

انتظار داشتن از اسکاتی تا لباسهایش را خیس نکند , برای فیث مثل این بود که از خورشید انتظار داشته باشد تا از غرب طلوع کند . برای همین وقتی به نهر رسیدند , شلوارک و تیشرت اسکاتی را از تنش دراورد و اجازه داد فقط با پوشکی که به پا داشت ,اب بازی کند . پوشک دیگری به همراه داشت تا بعد از تمام شدن بازیش , ان را عوض کند . لباسهای اسکاتی را با دقت به شاخه ی درخت اویزان کرد و قدم داخل اب گذاشت تا از نزدیک مواظب او باشد . امکان داشت یک مار ابی به اسکاتی نزدیک شود و او نمی دانست باید از مار بترسد . فیث خودش از مار نمی ترسید ولی همیشه احتیاط می کرد.
اجازه داد چند ساعتی در اب بازی کند , بعد اسکاتی را بغل کرد و از اب بیرون اورد . تمام مسیر تا کنار نهر را لگد انداخت و اعتراض کرد . فیث گفت :
" نمیتونی که همش تو اب بمونی "
و توضیح داد :
" ببین انگشتهای پاتو چروک شدن "
روی زمین نشست . پوشک اسکاتی را عوض کرد و لباسهایش را دوباره تنش کرد . این کار با تکانهای اسکاتی و تلاشش برای برگشتن به اب , واقعا برای فیث سخت بود .
" بریم دنبال سنجاب بگردیم ....این دور و برها سنجاب می بینی؟"
سریع حواسش پرت شد . بالا را نگاه کرد و با چشمهای مشتاقش روی درختان دنبال سنجاب گشت . فیث دستان کوچک و کلفت او را به دست گرفت . به سمت جنگل برد و مسیر پر پیچ و خم خانه را در پیش گرفت . شاید وقتی به خانه می رسید , رنه هم برگشته باشد .
اگر چه قبلا شبهای بوده که مادرش به خانه برنگشته باشد ولی اینبار فیث دلش شور میزد . این فکر را در ذهنش پس میزد ولی همیشه با این ترس زندگی می کرد که رنه یک شب انها را ترک و دیگر به خانه باز نخواهد گشت . فیث این حقیقت تلخ را خوب می دانست که اگر رنه یک روز با مردی اشنا شود که پول و پله ی داشته باشد و قول خریدن چیزهای زیبا را به او بدهد , او سریعتر از حرکت یک گلوله انها را ترک خواهد کرد . احتمالا تنها چیزی که تا به حال او را در پرسکات نگه داشته بود ,گای رویل لارد بود و چیزهای که ان مرد به او میداد . اگر گای روزی ترکش میکرد , مدتی که رنه در پریسکات میماند به درازی مدت زمانی بود که میتوانست ,لباسهایش را جمع کند .
اسکاتی بلاخره موفق شد دو سنجاب ببیند . یکی از انها در حال پریدن از روی شاخه ی نازکی بود و دیگری داشت از درختی بالا می رفت . همین او را انقدر خوشحال کرده بود که به راحتی هر سمتی که فیث میخواست ,می رفت . خانه را که از دور دید متوجه شد در حال برگشتن به خانه هستند و شروع کرد به نق زدن و اعتراض کردن . خودش را عقب میکشید و سعی داشت دستش را از دست فیث بیرون بکشد .
" اسکاتی , نکن "
فیث گفت و او را از میان درختان به جاده ی کثیف و باریکی ,که به خانه میرسید , کشید .
" الان دیگه نمیتونم باهات بازی کنم . باید لباسها رو بشورم . ولی بهت قول میدم باهات ماشین بازی کنم , به محض ...."
صدای غرش اهسته ی ماشینی را ,که هر چه نزدیکتر میشد صدای موتورش بلند تر میشد , ازپشت سرش شنید . اولین فکری که به ذهنش رسید این بود که رنه به خانه برگشت . ولی ماشینی که داخل جاده پیچید ,ماشین اسپرت رنه نبود . شورلت سیاه و روبازی که داشت نزدیک میشد , همان ماشینی بود که جایگزین ماشین نقره ای سالهای نوجوانی گری شده بود . فیث سر جایش خشکش زد . رنه و اسکاتی را فراموش کرد . قلبش که تا همین چند لحظه ی قبل دیگر نمی تپید , طوری شروع به تپیدن کرد که قفسه ی سینه اش درد گرفت و حالت تهوع به او دست داد . گری داشت اینجا میامد !
انقدر مست دیدار گری شده بود که فراموش کرد اسکاتی را از جاده بیرون بکشد و میان درختان بایستد . گری ...., قلبش گریست . با فکر اینکه ممکن بود دوباره بتواند با گری حرف بزند, لرزشی عجیب از زانوهایش شروع شد و تا بدن نحیفش بالا امد . حتی اگر این صحبت کردن در حد یک سلام ارام باشد .
چشمانش را به گری دوخت . نزدیکتر که میشد , فیث تمام جزییات مربوط به او را مثل اب می نوشید . پشت فرمان نشسته بود و فیث نمیتوانست چیز زیادی ببیند . ولی فکر کرد نسبت به زمانی که فوتبال بازی میکرد لاغر تر شده . موهایش بلندتر از قبل بود ولی چشمانش هنوز همان بود , افسونگر و به سیاهی گناه . شورلت وقتی از مقابل فیث و اسکاتی گذشت ,چشمان گری برای لحظه ی به فیث افتاد و فیث احساس کرد سرش را تکان داد .
اسکاتی که محو ماشین زیبای گری شده بود ,تکانی خورد و دست فیث را کشید . اسکاتی عاشق ماشین رنه بود ولی رنه از اینکه اسکاتی به ان دست بزند و رد دستهای کوچک کثیفش روی ماشین بماند , متنفر بود . برای همین فیث مجبور بود همیشه مواظب باشد تا اسکاتی به ماشین رنه نزدیک نشود .
سر مست از حضور گری ارام زمزمه کرد:
" باشه ,بریم ماشین خوشگله رو ببینیم "
وارد جاده شدند و شورلتی را که حالا مقابل خانه پارک شده بود ,دنبال کردند . گری خودش را از پشت فرمان بالا کشید و پاهای بلندش را از روی در رد کرد و بیرون پرید . انگار که نه یک ماشین واقعی که یک اسباب بازی باشد . پله های قدیمی را بالا رفت , در ورودی را سریع باز کرد و داخل شد .
در نزد , فیث با خودش گفت ؛ باید اتفاقی افتاده باشه , در نزد !
سرعتش را زیاد کرد , اسکاتی را دنبالش با عجله کشید . اسکاتی وقتی با پاهای کوچکش نتوانست پا به پای فیث حرکت کند صدای به معنی اعتراض دراورد . فیث به یاد قلب بیمار او افتاد و از ترس به خود لرزید .ایستاد , با دقت خم شد و برادرش را بغل کرد :
"معذرت میخوام عسلم , دلم نمیخواست مجبورت کنم بدویی "
بی توجه به دردی که با بغل کردن اسکاتی در پشتش احساس کرد , دوباره قدم هایش تند تر شد . با هر قدمی که بر می داشت گرد و خاک بلند می شد .سنگ ریزه ها را زیر پای برهنه اش حتی حس نکرد . سنگینی اسکاتی سرعتش را کمتر کرده بود و هر چه می رفت به خانه نمی رسید . خون به گوشهایش هجوم اورد , سینه اش از حس ترس باد کرد و به سرفه افتاد . صدای پریشان و مبهمی شنید , که به نظرش صدای پدرش بود . صدای به مراتب عمیق تر و تندر مانند گری را در پس زمینه صدای پدرش شناخت . پاهای لاغرش را محکمتر از قبل روی زمین کوبید و بلاخره به خانه رسید . در سریع باز کرد و خودش را داخل خانه انداخت . برای اینکه چشمانش به نور کم خانه عادت کند ,چندبار پلک زد . فریاد و فحشهایی نا مفهوم در اطرافش در حال پرواز بود , انگار که در یک تونل کابوس وار گیر افتاده باشد .
اسکاتی را ارام روی زمین سر داد و نفس عمیقی کشید . اسکاتی از صدای فریاد ها ترسید . پاهای فیث را بغل کرد و صورتش را پشت فیث پنهان کرد .

[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#10
با عادت کردن چشمانش به نور و با قطع شدن صدای بوق در گوشهایش ؛ معنی تمام ان فریادها را درک کرد و ارزو کرد کاش هیچ وقت نمی کرد .

گری ,اموس را از تختش بیرون کشیده بود و داشت کشان کشان به اشپزخانه می برد . اموس داشت فریاد می زد و فحش میداد , برای اینکه گری نتواند او را بکشد با هر دو دست چهار چوب در را گرفته بود و مقاومت می کرد . اما نتوانست در برابر نیروی جوان خشمگینی مثل گری تاب بیاورد . وقتی گری او را به سمت وسط اتاق هل داد ,تنها کاری که توانست بکند , تقلا کرد تا تعادل از دست رفته اش را دوباره بیابد . گری با صدای خشن فریاد زد :
" رنه کجاست ؟"
و تهدید امیز به اموس که ,سر جایش خشک شده بود, نگاه کرد . اموس با چشمانی خیس دور تا دور اتاق را به دنبال همسرش نگاه کرد و نجوا کنان گفت :
" اینجا که نیست "
" منم دارم می بینم اینجا نیست ,حروم زاده ی احمق . دارم ازت می پرسم کدوم گوریه !"
اموس روی پاهای برهنه اش به عقب و جلو تلو خورد و ناگهان اروغ زد . پیراهن به تن نداشت , با شلواری که هنوز زیپش باز بود . موهایش سیخ ایستاده و از هر سمت بالا امده بود , صورتش را اصلاح نکرده بود , چشمهایش قرمز قرمز بود و نفسش از الکل و خواب بوی گند میداد . طرف دیگر, گری با قدی حدود 192 cm و ماهیچه های باریک واهنین , کنارش ایستاده بود . موهای بلند و سیاهش مرتب پشت سرش شانه شده بود , تیشرت سفیدی به تن داشت با شلواری که انگار درست برای او دوخته شده باشد .
اموس شاکی گفت :
" بابات هر کی میخواد باشه , نمیتونی با من اینجوری رفتار کنی "
برخلاف لحن گستاخانه اش ,هر بار گری قدمی به سمت او بر میداشت از ترس عقب عقب می رفت . راس و نیک از اتاق خوابشان بیرون امدند ولی به خودشان زحمت جانب داری از پدرشان را ندادند . روبرو شدن با گری رویل لارد خشمگین , استایل انها نبود , اصلا حمله کردن به کسی که بتواند در مقابل انها از خود دفاع کند , شیوه ای ان دو نبود . گری با صدای سردی دوباره پرسید :
" میدونی رنه کجاست ؟"
اموس شانه ی بالا انداخت و با صدای تقریبا جدی گفت :
" باید رفته باشه بیرون "
" کی ؟"
" یعنی چی کی ؟ من خواب بودم ...از کدوم گوری باید بدونم کی رفته "
" دیشب خونه برگشت ؟"
اموس با فریاد گفت :
" معلومه که امد ,لعنتی . چی میخوای بگی تو ؟"
شکل عجیبی که کلمات را تلفظ میکرد , نشان میداد هنوز مست است .
گری متقابلا با فریاد جواب داد :
" دارم میگم اون زن هرزه ات فرار کرده "
صورت برنزه اش از خشم جمع شد و گردنش را کج کرد . ترس مطلق وجود فیث را شکافت و دیدش را تار کرد :
" نه !"
گفت و با صدا نفس کشید . گری صدایش را شنید و سرش را به سمت او برگرداند . با چشمان سیاهش که خشم در انها موج میزد سر تا پای فیث را نگاه کرد و گفت :
" حداقل تو یکی هوشیاری . میدونی رنه کجاست ؟ دیشب امد خونه ؟ "
فیث بی حس فقط توانست با تکان سر نفی کند . فاجعه ی سیاه داشت مقابلش جولان می داد . ریه هایش پر شد از بوی تیز و زرد رنگ ترس ...ترس خودش !
گری دندانهای سفیدش را با عصبانیت روی هم فشار داد و غرید :
" منم همین فکر رو میکردم . با پدر من فرار کردن "
فیث سرش را با ناباوری تکان داد , بعد نتوانست جلوی تکان ان را بگیرد . نه, کلمه پشت سر هم درون جمجمه اش طنین انداخت . خدایا , خواهش میکنم, نه !
اموس فریاد زد :
" داری دروغ میگی "
به سمت میز حرکت کرد و خودش را روی یکی از صندلی ها انداخت :
" رنه من و بچه هاش رو ترک نمیکنه . اون عاشق منه . اون پدر عوضیت ,اون بیرون با یکی ..."
گری مثل ماری زخمی به طرف اموس خیز برداشت و با مشت زیر چانه اش زد . اموس همراه با صندلی که روی ان نشسته بود , روی زمین افتاد . صندلی شکست و چند تکه شد .
اسکاتی ترسید و با ناله صورتش را محکمتر به پشت فیث فشار داد . فیث شوکه تر از ان بود که بتواند دستی به پشت او بزند یا بغلش کند . اسکاتی شروع به گریه کرد . اموس نامتعادل از زمین بلند شد و تلو خوران خودش را پشت میز کشید تا از گری دور شود . با دست چانه اش را لمس کرد و با صدای شبیه شیهه ی اسب گفت :
" منو چرا میزنی ؟ من که کاری باهات ندارم , هر کاری رنه و پدرت کردن که تقصیر من نیست "
" این سر و صداها چیه راه انداختین ؟"
جودی با صدای پر از ش*ه*وت ,که معمولا برای از راه به در کردن مردها استفاده میکرد , گفت . فیث برگشت و نگاهی به در اتاقشان کرد. چشمانش از وحشت چیزی که می دید, گرد شد . جودی به چهارچوب در تکیه داده بود , موهای بهم ریخته و بلوند قرمز وارش روی شانه های لختش ریخته بودند . تنها چیزی که به تن داشت ست قرمز رنگ لباس زیرش بود با لباس خوابی که به ندرت توانست بود سینه هایش را پنهان کند . با معصومیتی ساختگی به گری نگاه کرد و چند بار پلک زد . فیث از شدت خجالت دلش میخواست اب شود .
گری با دیدن جودی , صورتش از شدت انزجار سخت شد . لبهایش را جمع کرد و عمدا به او پشت کرد و گفت :
" تا اخر امشب گورتون رو از اینجا گم کنید "
با همان صدای پر صلابت ادامه داد :
" زمینهامون رو به گند کشیدین و دیگه از بوی متعفنتون خسته شدم "
اموس با صدای وزغ مانند گفت :
"بریم ؟ حروم زداه ی عوضی . تو نمیتونی ما رو بیرون کنی ,این مملکت قانون ...."
گری با لبخندی موذی و سرد گفت :
" شما اجاره پرداخت نمیکنید ...قانون تخلیه شامل حال متجاوزها نمیشه "
برگشت و به سمت در قدم برداشت . اموس فریاد زد :
" صبر کن "
بعد نگاهش دور تا دور اتاق را کاوید , انگار که به دنبال چیزی برای الهام گرفتن باشد . زبانش را روی لبهایش کشید و گفت :
"اینقدر عجله نکن , شاید ...شاید باهم یه چند روزی رفته باشن سفر . برمیگردن ...اره حتما برمیگردن . رنه بر میگرده , اصلا دلیلی نداره بره "
گری خنده ی بلندی کرد . با نگاهی تحقیر امیز تمام خانه را کاوید و ان را بررسی کرد . یک نفر , احتمالا کوچترین دختر خانواده ,سعی کرده بود ان را تمیز نگه دارد ولی تلاشش مثل پس زدن یک موج بود . اموس و دو پسر جوانش که نسخه ی جوان خود او بودند , با جدیت داشتند او را تماشا می کردند . دختر بزرگش هنور تکیه به در داده بود و سعی میکرد بیشترین مقدار ممکنه از بدنش را به گری نشان دهد . پسر کوچکش که سندروم داون داشت از پاهای خواهر کوچکش اویزان شده بود و داشت فریاد میزد . دخترک درست مثل یک مجسمه ,خشک شده بود و چشمان درشت سبز رنگش را به گری دوخته بود . موهای بهم ریخته ی قرمز رنگش روی شانه هایش ریخته بودند و پاهای برهنه اش کثیف بودند .
فیث انقدر به گری نزدیک بود که میتوانست ,چهره اش را بخواند . از درون اب شد وقتی چشمان گری خانه و ساکنان ان را کاویید . او زندگی فیث , خانواده ی فیث و خود فیث را فهرست کرده بود و تمام ان را بی ارزش یافته بود .
گری با تمسخر پرسید :
" دلیلی نداره بره ؟ خدای من , تا اونجای که من دارم میبینم , دلیلی برای برگشتن نداره ! "
بعد از چند ثانیه سکوت , گری قدمی برداشت و از پشت فیث به سمت در حرکت کرد . در را باز کرد . در, ابتدا به دیوار بیرون خانه خورد و بعد با صدا بسته شد . صدای روشن شدن ماشینش به گوش رسید و بعد از چند ثانیه ناپدید شد . فیث هنوز وسط اتاق یخ زده بود . با اسکاتی که هنوز از پاهایش اویزان بود و داشت گریه میکرد . مغزش بی حس شده بود . می دانست باید کاری بکند , اما چه کاری ؟ گری گفته بود باید از انجا بروند , این مسئله برایش بزرگتر از ان بود که بتواند هضم کند . بروند ؟ کجا میتوانستند بروند ؟ نتوانست مغزش را دوباره به کار بی اندازد . تنها کاری که توانست بکند این بود که دستش را ,که مثل سرب سنگین شده بود, بالا اورد و موهای اسکاتی را نوازش کرد:
" چیزی نیست , چیزی نیست "
اگر چه ,خودش هم می دانست که دروغ گفته . رنه انها را ترک کرده بود و دیگر هیچ چیز نمیتوانست مثل سابق باشد .

[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}