تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 19 رای - 2.79 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان بی تا -نویسنده:مریم جعفری
#1
فصل اول

به آسمان شهریور ماه زل زده بودم.
انگار جایی بین آن ابرهای در هم دنبال چیزی میگشتم. حتی گذشت چند ماه هم سبب نشده بود به محیط کانون عادت کنم.
در حقیقت در آن مدت نه تنها با کسی قاطی نشده بودم بلکه از قبول هر پیشنهادی برای نزدیک شدم به دیگران کناره گیری کرده بودم. دلم میخواست توی لاک خودم باشم و فقط فکر کنم.
آن افکار خیلی آزارم میداد، ولی مثل کسی که بخواهد خودش را تنبیه کند رنجش را به جان میخریدم.
مددکارهای کانون معتقد بودند که باید مدتها تحت نظر روانپزشک دارو مصرف کنم ،اما خودم معتقد بودم هیچ دارویی مرهم دل زخم خورده ام نیست.

صدای یکی از بچه ها سکوت اتاق را در هم شکست:
- بیتا، پاشو بیا پایین خواهر راضیه باهات کار داره!
به طرفش برگشتم وبی حوصله پرسیدم:
- چه کارم داره؟
دختر شلوغ و سر به هوایی بود. شانه بالا انداخت و گفت:
- من از کجا بدونم؟
اصلا حال و حوصله نداشتم.توران پشت چشمی نازک کرد و در حال رفتن زیر لب گفت:
- خود دانی؟

روسری ام را مرتب کردم و از اتاق خارج شدم.
یکی دوتا ازدخترها با زنهای میانسال شوخی های وقیحی میکردند. از میان آنها رد شدم و به طرف پله ها رفتم.شنیدم که یکی از آنها گفت:
- نیگاش کن!اگه باباش رو نمیدید ادعای پادشاهی میکرد. همچین منت به زمین میذاره و راه میره که انگار ما نمیدونیم چی کاره است؟!

بی آنکه به عقب برگردم از پله ها پایین رفتم و خودم را به اتاق مدیر کانون رساندم. خواهر راضیه که متوجه حضورم شده بود بی آنکه سر بلند کند در حال نوشتن چیزی گفت:
- بشین!
مطیعانه روی صندلی میزش نشستم و در سکوت به قندان استیل مقابلم چشم دوختم. خواهر راضیه بی مقدمه گفت:
- وسایلت رو جمع کردی؟
با ناباوری به صورتش خیره شدم. سر بلند کرد و گفت:
- وقت رفتنه!
چون مرا بهت زده دید پرسید:
- نمیخوای عجله کنی؟ بیرون منتظر هستند!
بعد با لحن به خصوصی گفت:
- امیدوارم دیگه هرگز اینجا نبینمت. تو متعلق به اینجا نیستی! اینو به اون آقام که ضامنت شد گفتم.

به زحمت پرسیدم:
- کدوم آقا؟
متعجب گفت:
- نمیشناسیش؟! میگفت قیم پسرته!

قلبم ریخت. پس حدسم درست بود!دلم میخواست از شدت خوشحالی پرواز کنم.
اما طوری روی صندلی ولو شده بودم که انگار هزار کیلو وزن داشتم. بی اختیار گریه ام گرفت.
نه! شهامت رویارویی بااو را نداشتم. شاید بهتر بود بمیرم و با او روبه رو نشوم.

میان گریه گفتم:
- من نمیتونم برم! لطفا بذارین همین جا بمونم!
خواهر راضیه با تعجب گفت:
- بمونی؟!! منظورت چیه؟ خیال میکردم خیلی برای پسرت دلتنگی!

یاد کیان آن عزیز شیرین تا عمق قلبم را سوزاند.
حق با او بود. آن قدر دلتنگش بودم که حاضر بودم برای دیدنش هر کاری بکنم، هر کاری به جز رویارویی دوباره با بابک!
این هم بخشی از بدبختی های من بود که باید از میان آنهمه آدم او فرشته نجاتم میشد.
انگار عالم و آدم مامور عذابم شده بودند!

خواهر راضیه به عقب تکیه داد و گفت:
- تودقیقا مشکلت چیه؟
با صدای لرزانی گفتم:
- من در واقع با خودم مشکل دارم.
خواهر راضیه با لحنی شرمنده گفت:
- بهتره این قدر خودت رو سرزنش نکنی! برای جبران اشتباهات ِ گذشته همیه وقت هست. به فکر آینده باش!

از پشت پرده اشک به صورت ِ باریکش چشم دوختم و حرفی نزدم. جعبه دستمال کاغذی را به طرفم دراز کرد و در ادامه گفت:
- این آقا هر کی که هست، بدون شک نگران ِ تو و زندگی ِتوست! من شاهدم که چطور در این چند ماه پیگیر وضعیت تو بوده! بهتره بیش از این معطلش نکنی.

در حال پاک کردن اشکم گفتم:
- همین من رو عذاب میده ! اینکه بعد از اون همه بدی که در حقش کردم باز هم باید مدیونش باشم. من...من زندگی اش رو تباه کردم!

خواهر راضیه بدون ملاحضه گفت:
- پس چرا غرورت را کنار نمگیذاری و از او حلالیت نمیخواهی؟ شاید این جوری به آرامش برسی. ببین دختر جون بعضی از آدمها اونقدر روح بزرگی دارند که هیچ وقت منتظر عذرخواهی و تلافی دیگران نمی مونند. بنابراین تو باید همه اینهارو نشانه توجه و محبت خداوند بدونی.در ِ توبه هم که همیشه بازه.

یاد خدا آرمش با شکوهی در وجودم ریخت. انگار نفسی تازه در کالبد سردم دمیده شد.
حق با او بود. خداوند آنقدر بزرگ و مهربان است که حتی آدمهای حقیر و راندهد شده ای مثل من هم به خودشان اجازه میدهند باز هم دست نیاز به طرفش دراز کنند و او چقدر بزرگوار و بخشنده است!
زمانی به خودم آمدم که اشکریزان توی اتاق مشغول بستن ساکم بودم.توران به شوخی گفت:
- حالا چرا آبغوره میگیری؟ نکنه دلت واسه ما تنگ میشه؟

یکی از زنهای میانسال که میانه خوبی با من نداشت گفت:
- نه بابا این از اون بی معرفت هاست!

توران گفت:
- ولش کن اعظم جون!دل توی دلش نیست! طرف رو وقتی داشت با خواهر راضیه حرف میزد دیدم! خدا شانس بده! کاش یکی هم بود واسه ما این قدر دست و پا میزد!

از خودم پرسیدم میان آنها چه میکنم؟ حال بدی داشتم. انگار حالا که داشتم میرفتم تازه به خودم آمده بودم. ساکم را برداشتم و با خداحافظی سرسری به طرف پله ها رفتم. دلم به حال آنها میسوخت. در نگاه اکثرشان برق حسرت موج میزد.

پایین پله ها خواهر راضیه منتظر ایستاده بود . با لبخند پر معنی گفت:
- مراقب خودت باش و سعی کن دیگه وارد باتلاق نشی!

اشکم همینطور می آمد ولی قدرت حرف زدن نداشتم.
وسط حیاط یک بار دیگر به عقب برگشتم.
اکثر بچه ها پشت پنجره بودند و دست تکان میدادند.
به زحمت دستم را بالا بردم و به زور لبخند زدم.
نگهبان کانون برای بازکردنِ در خروجی از روی صندلی بلند شد.
هنوز هم تاب رویایی با بابک را نداشتم. عرق سردی از ستون فقراتم به پایین خزید.
چند نفس عمیق کشیدم و بغضم را فرو دادم. دلم نمیخواست در موضع ضعف باشم، گرچه چشمان قرمز و ورم کرده ام گویای وضع و حالم بود.


* * *


وقتی از کانون خارج شدم و کسی را به انتظار ندیدم نفس عمیقی کشیدم.
خواستم راه بیفتم که صدای او از پشت سر برجا میخکوبم کرد.
- سلام

به طرفش برگشتم . خودش بود. مثل همیشه آراسته و مرتب.
حالت نگاهش از پشت عینک دودی معلوم نبود، اما لحنش مثل همیشه آرام و خوددار بود.
زیر لب جواب سلامش را دادم و سر به زیر انداختم. سکوت بدی بود. دلم میخواست فرار کنم. کمی این پا و آن پا کرد و گفت:
- ماشین رو عقب تر پارک کردم...
به سردی گفتم:
- مزاحمت نمیشم.

بعد قصد رفتن کردم.انگار جا خورده بود. سوزش نگاهش را از عقب حس میکردم. دنبال کرد و پرسید:
- کجا میری؟!
همانطور که میرفتم صادقانه گفتم:
- نمیدونم!
رنجیده پرسید:
- باز شروع کردی بیتا؟

ایستادم و درست مثل یک رباط به طرفش چرخیدم.وقتی شروع به حرف زدن کردم از سردی لحنم حتی خودم هم جا خوردم.
- ممنونم.تو محبت خودت رو کردی، اما ما راهمون از هم جداست.
دوباره راه افتادم ولی او تیر اصلی را از کمان رها کرد :
- پس تکلیف اون بچه چی میشه؟


به نظرم آمددارم ذوب میشوم. و توی آسفالت خیابان فرور میروم.
همه وجودم برای آن بچه چاک چاک بود. به طرفش برگشتم.
سر جایش میخکوب شده بود. لب به دندان گرفتم و ازپشت پرده اشک براندازش کردم.
کجا را داشتم بروم؟

چون مرا به آن حال دید با عجله به طرف ماشینش رفت. پشت فرمان نشست و خودش را به من رساند . ماشینش بنز سیاه رنگ مدل بالا بود. هنوز هم همان جا ایستاده بودم! چند نفر در حال عبور با نگاههای معنی داری به طرفمان سرک کشیدند. بابک تکرار کرد:
- بیا بالا! مردم نگاه مون میکنند.

سوار شدم.هوای ماشین مطبوع و خنک بود. سرم را به عقب تکیه دادم و چشم بر هم گذاشتم. خجالت میکشیدم به صورتش نگاه کنم.
بوی اودکلنش را به ریه کشیدم. اولین بار خودم از همان مارک به عنوان هدیه برایش گرفته بودم. زیر چشمی نگاهش کردم.
موهای سرش در شقیقه ها به سفیدی میزد و عضلاتش تنومند تر از آخرین باری که دیده بودم به نظر میرسید. دوباره چشم بر هم گذاشتم. حق نداشتم به عقب برگدم. اوبه من تعلق نداشت.

در شکستن سکوت پیش قدم شدو گفت:
- باید زودتر از این می اومدی بیرون، ولی خب...میدونی که...باید مراحل قانونی اش طی میشد.

به روبه رو چشم دوختم و گفتم:
- میدونم که خیلی زحمت کشیدی.
چشمم به عکس کیان افتاد که با زنجیری از آینه آویزان بود. زیر لب گفتم:
- الهی فدات بشم!

بابک به طرفم برگشت. زنجیر را از دور آیینه بیرون کشید و به طرفم دراز کرد. همه امید و عشق و زندگی ام بود. عکسش را میان گریه بارها بوسیدم و به قلبم چسباندم.
دلم میخواست در هم ذوب میشدیم.

بابک گفت:
- روز به روز داره شیرین تر میشه!
میان گریه پرسیدم:
- مادرم چطوره؟

با لحن معناداری گفت:
- گاهی فکر میکنم فقط عشق به این بچه تونسته عمه رو سر پا نگه داره!
بعد با لحن حاکی از دلسوزی و همدردی گفت:
- تو نباید بهش خرده بگیری. اون هنوز هم به خاطر تو شوکه است.

زیر لب گفتم:
- ازش خجالت میکشم!
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#2

بابک حرفی نزد اما ایکاش چیزی میگفت. به نظرم سکوتش سرزنش باز بود.
چند لحظه بعد گفت:
- شاید بهتر باشه اینطور بی مقدمه نری خونه!
اعتراف کردم:
- دیگه طافت ندارم. دلم برای کیان پر میزنه.

بابک گفت:
حق داری ولی قبول کن رفتنت به مقدمه چینی احتیاج داره. من فکرش رو کردم. میبرمت آپارتمان خودم. اون جا میتونی استراحت کنی تا من بعدازظهر کیان رو بیارم ببینی.

پس هنوز مجرد بود. این فکر را به عقب زدم و گفتم:
- میل ندارم بیشتر از این مزاحم تو باشم.
با اقتدار گفت:
- این تعارفها رو بریز دور. نگران من نباش. میرم خونه آقاجون.

یاد دایی برای چند لحظه احساس امنیت را در وجودم زنده کرد. بی اختیار پرسیدم:
- دایی و بقیه چطورند؟

با رضایت خاطر گفت:
- همه خوبند. راستش آقاجون هنوز چیزی نمیدونه! اون فکر میکنه تو واسه گذروندن یک دوره تخصصی رفتی جنوب.

شرم سر تا پایم را لرزاند. پرسیدم:
- فرشته چطوره؟
- خوبه! امروز و فرداست که بره خونه بخت.
زیر لب گفتم:
- دیگه وقتش بود.
با لبخند گفت:
- به نظرم دیر هم شده بود!

سردی چند دقیقه قبل از میانمان رفته بود. پرسیدم:
- پادرد زن دایی بهتر شده؟

عینکش را برداشت و گفت:
- نسبت به قبل فرقی نکرده. به قول خودش باهاش مدارا میکنه!



آپارتمان بابک در یکی از محله های شمالی تهران، در الهیه واقع بود و معلوم بود قبل از ورود ما، کسی آنجا را حسابی تمیز کرده، چون هنوز بوی مواد شوینده استشمام میشد.
خانه با سلیقه دکور شده و نورگیرش عالی بود.

بابک ساکم را روی یکی ازمبل ها گذاشت و گفت:
اینجارو خونه خودت بدون. هر چی لازمه توی یخچال هست. من هم الان میرم تا راحت باشی.فکر کنم یک دوش آب گرم خستگی رو از تنت بیرون ببره.فقط...
مکثی کرد وگفت:
- فقط به من قول بده تا برگردم همین جا بمونی!

با پوزخند گفتم:
- حق داری که به من اعتماد نداشته باشی! میتونی بابت اطمینان در رو قفل کنی.
با قاطعیت گفت:
- این چه حرفیه؟ مگه تو زندانی منی؟
با لبخند تلخ گفتم:
- مطمئن باش عشق دیدن کیان نمیگذاری حتی کسی از اینجا بیرونم کنه!

از توی جیبش کارتی بیرون آورد و گفت:
- اینم شماره تماس منه! اگر کاری داشتی کافیه با همراهم تماس بگیری.
کارت را از دستش گرفتم و برای چند ثانیه به صورتش خیره شدم. دلم میخواست حرفی بزنم اما کلمات از ذهنم میگریختند. فقط گفتم:
- ممنون!

توی چشمهایم خیره شد و از میان در نیمه باز گفت:
- به من اعتماد کن بیتا!


چشمانم را بستم و بغضم را فرو دادم . سالها قبل بارهای این را از من خواسته بود...

چشم باز کردم مثل اینکه از خواب بلند شده باشم،رفته بود.
خودم را روی یکی از مبل های چرمی انداختم و به سقف چشم دوختم. چراغ های هالوژن با فواصل منظم در کنار هم قرار گرفته بودند.
چند بار با چشمانم سقف را دور زدم. تا اینکه خسته شدم. به اطرافم با دقت بیشتری نگاه کردم.
روی یک میز گرد درست گوشه پذیرایی تعدادی قاب عکس به چشم میخورد.
با کنجکاوی به طرف میز رفتم، عکس دایی وسط عکس ها خودنمایی میکرد. عکس مادر و کیان هم بود.
یک عکس هم از زن دایی و بابک در حالی که گونه هایشان را به هم چسبانده بودند به چشم میخورد. در قاب ِ عکس دیگری فرشته را کنار مرد جوانی دیدم و حدس زدم نامزدش باشد.

قاب عکس مادر و کیان را برداشتم و به صورتم نزدیک کردم. کیان در آغوش مادر نشسته بود.
اشک در چشمانم حلقه زد. عکس را بوسیدم و به قلبم چسباندم، آن وقت در همان حال به اتاقها سرک کشیدم. همه چیز مرتب و منظم بود.

توی اتاق سوم قاب ِ بزرگی روی دیوار با مضمون:

"بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد
و خاصیت عشق اینست..."


جلوتر رفتم تا با دقت بیشتری آن شعر را بخوانم که ناگهان چشمم به عکس خودم زیر شیشه میز ِ جلوی آیینه افتاد.
همان جا روی تخت نشستم و قاب ِعکس مادر وکیان را میان گریه به سینه فشردم.
همیشه همینطور است! از گذشته نمیشود فرار کرد. روی تخت دراز کشیدم و خودم را به آغوش خاطرات سپردم...
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#3
فصل دوم

بيتا تواون جايي؟

كسي صدايم ميزد ولي بدنم آن قدر خسته و كوبيده بود كه ناي جم خوردن نداشتم.

به زحمت چشم بازكردم.همه جا در تاريكي فرورفته بود .فكر كردم خواب ديدم .
نوري از زير در به اتاق نفوذ ميكرد.به نظر مدت مديدي خوابيده بودم.
انگار تنم را كوبيده بودند كه تا مغز استخوانم درد ميكرد.داشتم روي تخت نيم خيز ميشدم كه صداي ضرباتي به در اتاق وبعد صداي بابك مرا به خود آورد.

_بيتا خوابيدي؟ميتونم بيام تو؟

پس درست شنيده بودم با صدايي گر گرفته گفتم:

_بيا تو بابك .بيدارم.

وقتي در اتاق از شد نور چشمم را آزرد.با دست صورتم را پوشاندم تا به روشنايي عادت كنم.

سلامش را جواب دادم وسعي كردم به صورتش نگاه كنم ولي چون پشت به نور داشت چيزي پيدا نبود.پرسيد:

-ميتونم چراغ رو روشن كنم؟

_ گفتم آره لطفا!

وقتي چراغ روشن شد هردو به هم خيره بوديم.خودم را جمع وجور كردم وگفتم:

_معذرت ميخوام كه اومدم تو اتاقت.

با لحني صميمي گفت:

_اينجا خونه خودته!راحت باش!

قاب عكس را از روي تخت برداشتم وهمانطور كه از جا بلند ميشدم گفتم:

_نمي دونم چي شد كه خوابم برد ، اما اعتراف ميكنم طي اين مدت خوابي به اين راحتي نكرده بودم.

با حالت به خصوصي نگاهم مي كرد.چشم از صورتش برداشتم وبراي عوض كردن حال وهوا پرسيدم:

_حالا ساعت چند هست؟

مختصر گفت:

_هفت وربع.

با تعجب گفتم:

_باورم نميشه اين همه خوابيده باشم!

پرسيد:

_مي خوای بگي هيچي نخوردي؟

با لبخند گفتم:

_باور كن به خواب بيشتر نياز داشتم .

روتختي را صاف كردم اما زير نگاه معني دارش معذب بودم.
آرام گفت:

_اونا رو ول كن .لابد يادت رفته منتظر اومدن كسي بودي!

قلبم ريخت .صاف ايستادم.جرات لب باز كردن نداشتم.به كمك آمد وگفت:

_نمي دوني مجبور شدم چه دروغ هاي شاخ داري به عمه بگم تا كيان رو بيارم ديدنت.

قفسه سينه ام به شدت با لا وپايين ميرفت.فكر كردم قلبم به زمين خواهد افتاد.دستم را روي سينه ام گذاشتم ونفسي نيمه عميق كشدم.دلم نميخواست گريه كنم اما اشك در چشمانم حلقه زد.بابك گفت:

_بهتره جلو كيان گريه نكني. بيرون نسشته.

حق با او ود.دلم ميخواست وقتي با او مواجه ميشوم زيبا ترين تصوير را از مادرش به ذهن بسپارد.صورتم را پاك كردم وپرسيدم:

_مادرم كه چيزي نفهميد؟

_نه ! اما آخرش چي؟

در سكوت براندازش كردم.چطور اورا به كامران فروخته بودم؟ حالم از خودم به هم ميخورد.به نظرم تمام اينها مجازات خداوند بود.به قول يكي از دوستانم بدترين چيز اين است كه مديون محبت كسي باشي كه بي نهايت در حقش ظلم كردي.با صدايي بغض آلود گفتم:

_آن قدر سر به هوا بودم كه يادم رفت برايش چيزي بخرم!

آرام گفت:

_براي اين كار زياد فرصت داري.بهتره اين قدر منتظرش نگذاري.

با قدم هايي لرزان از كنارش عبور كردم وخودم را به بيرون از اتاق كشاندم.بابك هم درست پشت سرم بود.كيان يك گوشه از سالن داشت با ماشينش بازي ميكرد.نميتوانستم حرف بزنم. بابك گفت:

_اينم مامانت عمو جون.

وقتي به طرفم برگشت ياد كامران افتادم.به سمت هم دويديم.دستانش را دور گردنم حلقه كرد ومن صورتش را بارها بوسيدم.چه لحظه ايي بود! با صداقتي كودكانه گفت:

_مامان بزرگ ميگفت مسافرتي پس چرا من روبا خودت نبردي؟

ميا ن گريه گفتم:

-نمي تونستم عزيز دلم.نميدوني چقدر دلم برات تنگ شده بود.

پرسيد:

واسه همينه گريه ميكني؟

گريه ام شدت گرفت.بابك جلو آمد وگفت:

_كيان جون مامان خسته است....

گفتم:

_نه!خواهش ميكنم بذار راحت باشه!

صورتش را ميان دستام گرفتم وگفتم:

_چقدر زرگ شدي عزيزم!

با سخاوت گفت:

_ تو هم همينطور.

من و بابك هردو خنديديم.ماشينش را نشانم داد وگفت:

_اينم عمو بابك خريده!

گفتم:

_خيلي قشنگه عزيز دلم.

مكثي كرد وپرسيد:

_بازم ميري مسافرت؟

محكم بغلش كردم وگفتم:

_ديگه هيچ وقت ازت جدا نميشم .

بابك گفت:

_پس بهتره به خاطره اومدن مامان شام بريم بيرون.

كيان پرسيد:

_وشهر بازي.

جاي هيچ مخالفتي نبود.با شادي او شاد بودم.انگار كيان ميانه ي خوبي با بابك داشت.وقتي براي چند لحظه به دنبال ماشين از ما دور شد گفتم:

_نمي خوام مزاحمت بشيم!خودمم هم خيال داشتم ببرمش بيرون.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#4
به شوخي گفت:

_يعني من مزاحمم؟اگه اين طوره ميتوني ماشين وبرداري وبري!

فورا گفتم:

_ معذرت ميخوام.منظورم اين نبود.

با لبخندي از سر تفاهم گفت:

_پس منتظريم تا حاظر بشي!

* * * * *

موقع برگشت چون كيان خوابيده بود سكوت سنگيني در ماشين برقرار بود.براي شكستن سكوت همان طور كه به صورت كيان كه خوابيده بود نگاه ميكردم گفتم:

_آن قدر خسته بود كه شامش را به زور خورد.

بابك ميان خنده گفت:

_اون جور كه تو لقمه به دهنش ميذاشتي بايد هم خودش رو لوس ميكرد.

زمزمه كردم:

_الهي فداش شم!

از تو ايينه نگاهش كردو گفت:

_خيلي دوست داشتنيه!

به نيم رخش نگاه كردم وبي مقدمه گفتم:

_ممنونم.

فقط نگاهم كرد .ازهمان نگاه هايي كه دلم ضعف ميرفت.اضافه كردم:

_به خاطر همه چيز!چه حالا،چه قبل!

عضلات دستش روي فرمان منقبض شد ولي حرفي نزد.پرسيدم:

_بايد ببريش خونه؟

سرش را تكان داد وگفت:

_به عمه قول دادم.گفت نميخوابه تابرگرديم.اول...اول تورو ميرسونم خونه بعد ميرم اونجا!

تيري زهر آلود به قلبم نشست.با خودم چه كرده بودم كه حتي جايي در خانه وقلب مادرم نداشتم؟انگار احساسم در صورتم پيدا بود كه بابك گفت:

_دقت كردي چقدر چشم وابروش شبيه خودته؟!

به نظر خودم اين طور نبود،بيشتر شبيه كامران بود،ولي با اين حال لبخند زدم.پرسيد:

_ناراحت نميشي سيگار بكشم؟

متعجب گفتم:

_مگه تو سيگار هم ميكشي؟

در حال روشن كردن سيگارش گفت:

_دور از چشم بقيه يه چند سالي ميشه!

به آرامي زمزمه كردم:

_من هم همين طور!

اول جا خورد، اما بعد جعبه سيگار را به طرفم دراز كرد ووقتي سيگار برداشتم فندك ماشين را جلوي صورتم نگه داشت.سكوت بدي بود.يك دفعه بي مقدمه زير لب گفت:

_لعنت برشيطون!چرا اين طور شد؟

دلم نميخواست به گذشته بر گردم ف خصوصا وقتي كه تا آن درجه گناهكار بودم.براي فرار از آن شرايط گفتم:

_ميشه لطفا مرا ببري به آدرسي كه ميگم!خونه يكي از دوستامه!

_چي؟!!

لحنش بي نهايت متعجب بود.رك و راست گفتم:

_ميل ندارم بيشتر از اين مزاحمت باشم.باوركن اين طوري راحت ترم.

مستقيما گفت:

_اگه منظورت من هستم،بهتره بدوني اون خونه تا هر وقت بخواي در اختيار ته من هم ميرم خونه پدرم.

بهشدت معذب بودم.گفتم:

_مسئله اين نيست.بعضي وقتها يه چيز هايي هست كه نميشه درباره شون حرف زد.

محكم گفت:

_ من هم از تو توضيحي نخواستم.فقط ازت مي خوام دست از اين كله شقي بي مورد برداري.

ديگر تا خانه حرفي ميانمان رد وبدل نشد.وقت پياده شدن دستي از نوازش ر سر كيان كشيدموبراي چند لحضه به صورتش خيره شدم.بابك كليد آپارتمانش را به طرفم گرفت وگفت:

_نگران نباش به زودي اوضاع رو به راه ميشه!فقط صبر داشته باش.

* * *

با صداي زنگ تلفن از خواب بيدار شدم.ديشب تا دير وقت بيدار مانده وبه سرنوشت اسف بارم فكركرده بودم.گوشي را برداشتم وبا صدايي گرفته گفتم:

_بفرماييد.

بابك بود.ضمن عذر خواهي گفت:

_هيچ فكر نمي كردم تا حالا خواب باشي وگرنه مزاحم نميشدم.

به ساعت نگاه كردم.حق داشت تعجب كند.يك ربع به دوازده بود.با پووزخند گفتم:

_انگار از ساعتي كه اومدمم بيرون خوابم چند برابر شده!ميبيني روزگار چقدر آدم رو بي رگ ميكنه؟!

_با لحني سرزنش بار گفت:

_اين چه حرفيه؟بهتر نيست بگذاري به حساب آرامش روحي؟

زمزمه كردم:

_آرامش روحي!

چقدر اين كلمه به نظرم قشنگ ميامد.وچقدر از آن دور بودم.خواستم بگويم روزي كه با صداي تو شروع شود متواند آغاز قشنگ تري براي زندگيم باشد.اما به خودم اجازه ندادم.به نظرم اين خودخواهي بزرگي بود كه پس از ان همه كم لطفي خودم را به او تحميل كنم واين در حالي بود كه سعادت وخوشبختي او واقعا يكي از آروهاي بزرگ من محسوب مي شد واين همه در كنار زني مثل من با سواق تاريكش ممكن نبود.اهي از سر حسرت كشيدم وگفتم:

_چه حال و خبر؟كيان رو به مادرم رسوندي؟

با احتياط گفت:

_آره به قدري خسته بود كه بيدار نشد.

از احتياطي كه در كلامش بود ترسيدم.احساسم گواهي بدي ميداد.او هيچ وقت بلد نبود چزي را مخفي كند.

با نگراني پرسيدم:

-طوري شده؟

تلاش ميكرد لحنش عادي باشد

_نه مگه قرار بود چيزي بشه؟

صاف نشستم وگفتم:

داري چيزي رو از من مخفي ميكني درسته؟!

سكوت كرد اما صداي نفس هاي منظمش را ميشنيدم.حتما اتفاقي افتاده بود كه تلفن زده بود.دلم ميخواست جيغ بزنم.چقدر اعصابم ضعيف شده بود!قبل از آنكه كلامي بگويم شروع كرد.

_خب ،ظاهرا ما فراموش كرده بوديم يه چيزي رو به كيان ياداوري كنيم...خب او هم بچه است.طبيعيه كه از دين مادرش بعد از مدتها ذوق زده بشه!...ميدوني؟عمه صبح اول وقت تلفن زد و...

باقي حرف هايش را نميشنيدم.سرم را به دست گرفتم وسكوت كردم.زودتر از آن بود كه آمادگي داشته باشم.انگار يك سطل آب سرد روي سرم ريخته بودند كه درجا خشكم زده بود.بي توجه حرفش را قطع كردم:

_حالا چي ميشه؟لابد مامانم نمي گذاره ديگه كيان رو ببينم.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
گوناگون از وب
loading...
#5
با آرامش گفت:

_خودت هم ميدوني كه نمي تونه اين كارو بكنه!تو مادرشي!

شتابزده گفتم:

_حالا اگه اين كا رو بكنه چه كار بايد بكنم؟

بابك تكرار كرد:

_قانونا نميتونه اين كارو بكنه!

عصبي گفتم:

_لابد برم ازش شكايت كنم؟آخه در اين مدت كم رنجش دادم! از كدوم قانون حرف ميزني؟

گريه ام گرفت.

_من مادرم رو ميشناسم.اون قادره هر كاري رو كه ميگه انجام بده!حق هم داره! دختر ننگيني مثل من جز اين كه سوهان روحش باشه چه فايده ايي براش داره؟

تكرار كرد:

_آروم باش!بالاخره اونم يك مادره!

با صدايي بغض آلود گفتم :

_كيه كه دلش بخواد مادر موجودي مثل من باشه؟!لازم نيست بگي چي بهت گفته.خودم ميتونم حدس بزنم .گرچه فقط خدا ميدونه حدس زدنش چندان سخت نيست.

به جهت دلداري گفت:

_بس كن بيتا! عمه زود عصباني ميشه، اما خيلي زود هم آروم ميگيره! من مطمئنم به محض ديدنت صدوهشتاد درجه عقيده اش عوض ميشه!

نه نه تاب رويارويي با اورا نداشتم.از شدت خجالت نمي توانستم توي چشمانش نگاه كنم.بابك چه ميدانست ؟ياد اخرين ديدارمان توي كلانتري افتادم.همان شبي كه تو پارتي دستگير شدم...
چه گفته بود؟! ...
اينكه دخترش نيستم و اينكه از آن لحظه برايش مرده ام.همانطور كه گوشي دستم بود به طرف پنجره رفتم وان را باز كردم.
موجي از هواي تازه به طرف صورت خيس از عرقم هجوم اورد.حرف هاي بعدي بابك بيشتر اعصابم را بهم ريخت.

_جالبه كه از دست من خيلي عصباني بود.مي گفت خائنم.مي گفت ديگه حق ندارم به ديدن كيان برم.خلاصه خيلي توپش پر بود.حتي مهلت نداد من حرف بزنم. من هم گذاشتم حسابي خودش را خالي كنه!

زمزمه كردم:

_اون هر كاري بكنه وهر چي بگه حق داره!

مكثي كرد وگفت:

_ اين اتفاق دير يا زود ميوفتاد تو بايد بري ديدنش.

فورا گفتم:

_از من نخواه!نمي تونم بيش از اين رنجش بدم.اون نميخواد من رو ببينه وگرنه تو اين چند ماه به ديدنم ميومد.

محكم گفت:

_بهتره دست از غرورت برداري و...

گفتم:

_بحث غرور نيست.من پيش اونذره ايي حرمت ندارم چه برسه غرور.اگر فقط چند درصد احتمال ميدادم اون ميخواد منو ببينه با سر به ديدنش ميرفتم.

بابك گفت:

_سر در نميارم،پس ميخواي چي كار كني؟

صادقانه گفتم:

_نميدونم.من براي تو هم باعث دردسر شدم.

بالحني تسكين دهنده گفت:

_اين طور نيست بالاخره دير يا زود اين اتفاق مي افتاد.

ديگر قادر به ادامه گفتگو نبودم.با حالي به هم ريخته گفتم:

_معذرت ميخوام.من حالم اصلا خوش نيست.

بي مقدمه گفت:

_عصر ميام ديدنت...

فورا گفتم:

_لطفا اين كار رو نكن!

سكوت كرد.با صدايي لرزان گفتم:

_خواهش ميكنم احتياج دارم كمي تنها باشم.

چيزي نمانده بود اشكم سرازير شود.خداحافظي عجولانه ايي كردم وگوشي را روي تلفن گذاشتم. دستها وپاهايم يخ كرده بود.بلند شدم وتو كيفم جستجو كردم ويكي از قرص هاي آرام بخشي را كه آن اواخر ميخوردم برداشتم وبه آشپز خانه رفتم.آب سرد و قرص ان وقت صبح معده ام را آشوب كرد.به طرف دستشويي دويدم وسرم را توي توالت فرنگي خم كردم وبالا آوردم.مثل آدم هاي درمانده وبد بخت همان جا نشستم وبه ديوار تكيه دادم.ناگهان بغضم تركيد وبا صداي بلند شروع به گريه كردم.اشكهايم مثل سيل مي امد وبه زمين ميچكيد.اين احساس برايم ناآشنا نبود.وقتي حسابي گري كردم به زحمت از جا بلند شدم تا صورتم را آب بزنم.همان طور كه به صورتم آب ميپاشيدم به تصوير خودم در آينه خيره شدم وآرزو كردم اي كاش زمان به عقب بر ميگشت.

با صداي زنگ به خودم امدم.وقتي درا باز كردم زني ميانسال را با يك بغل خريد در انتظار ديدم. قبل از آنكه حرفي بزنم سلام كرد وبا لبخند گفت:

_بايد ببخشيد كه كمي دير كردم.ماشا..خيابونا به قدري شلوغه كه ادم سر گيجه ميگيره...

بعد از جلوي من عبور كرد و وارد خانه شد ويكراست به آشپز خانه رفت و همانطور به حرف زدنش ادامه داد.چند لحضه مات ومبهوت نگاهش كردم وبعد به زحمت گفتم:

_ببخشيد شما..

به طرفم برگشت وبا مهرباني گفت:

_بميرم .لابد آقا يادشون رفته به شما بگن كه من ميام.اسمم طاهره س.اقاي مهندس فر مودند تا هر وقت اينجا تشريف دارين به شما سر بزنم وبراتون خريد كنم.

بعد با اشاره به محتويات يخچال گفت:

_چيزي هم كه ميل نكردين.مطمئنا صبحانه هم نخوردين.از رنگ وروتون پيداست.الان براتون ناهار درست ميكنم.نون تازه هم خريدم.سبزي هم پاك كردم وشسته ام...

در شرايطي نبودم كه بتوانم حضور كس ديگري را تحمل كنم. بي ملاحظه گفتم :

_ممنون.لازم نيست زحمت بكشيد.خودم يه چيزي ميخورم شما بفرماييد.

كمي جا خورد.

_ولي آخه...

_از اين كه زحمت كشيدين ممنونم.اگر به شما احتياج داشتم تلفن ميزنم.

كمي اين پا وآن پا كرد وگفت:

_ميوه ها رو براتون ميگذارم توي يخچال.

سرم را با محبت تكان دادم.انگار رفتارم طوري بود كه حس كرد براي رفتن بايد عجله كند.
كيفش را برداشت وبه طرف در رفت.بعد از رفتن او خودم را روي يكي از مبل ها انداختم وتلاش كردم افكارم را متمر كز كنم.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#6
فصل سوم


داشتم شام میخوردم که بابک آمد . جلوی در بعد از احوالپرسی گفت:
- گفته بودی مزاحمت نشم ولی...

گفتم:
- مزاحم نیستی. به خاطر رفتار صبحم معذرت میخوام! چرا نمیای تو؟
وارد خانه شد و من در را پشت سرش بستم. با اشاره به بشقاب غذاپرسد:
- شام میخوردی؟
چراغها را روشن کردم وگفتم:
- تو شام خوردی؟

با لبخند گفت:
- من شبها شام آن چنانی نمیخورم، ولی انگار و هم اوضاعت بهتر از من نیست. چرایه چیز درست و حسابی نمیخوری؟ تن ماهی هم شد شام؟ نکنه میخوای خودت رو به کشتن بدی؟ حدس میزنم ناهار هم نخورده باشی!
برای عوض کردن ِ حال و هوا پرسیدم:
- چای که میخوری؟

روی یکی از مبل ها نشست و گفت:
- بدم نمیاد، اما اول شامت رو بخور!
گفتم: تقریبا خورده بودم که آمدی!

توی آشپزخانه بودم که از همان جا گفت:
- چرا نگذاشتی طاهره برایت غذا درست کنه؟ دست پختش معرکه است!
با سینی چای پیشش رفتم و رو به رویش نشستم. با سماجت گفت:
- جوابم رو ندادی؟!
با خونسردی گفتم:
- نیازی به حضورش نبود.
بابک گفت:
-خودم فرستاده بودمش.زن قابل اطمینانیه!
- میدونم و ازت ممنونم، ولی واقعا احتیاجی نیست. خودم از عهده کارهام برمیام!
- انگار دلخوری! کار بدی کردم؟

مستقیم تو چشمانش نگاه کردم و با آرامش گفتم:
- ببین بابک، من واقعا ازت ممنونم. اما جدا نیازی ندارم که کسی تر و خشکم کنه.
- ولی من قصد بدی نداشتم.
- مییدونم، اما بهتره بدونی این جوری حس میکنم دائم تحت کنترلم!

- حساسیت هات تو رو به کجا رسونده؟ من واقعا چنین منظوری نداشتم، فقط فکر کردم با حال و اوضاعی که داری بهتره یکی کمکت باشه!همین!
اشک در چشمانم حلقه زد. قصد رنجاندنش را نداشتم. با صدایی لرزان گفتم:
- معذرت میخوام. من این روزها حال ِ مناسبی ندارم.امیدوارم درکم کنی.
با نرمش گفت:
- من قصد دارم کمکت کنم.
سرم را با تایید تکان دادم و گفتم:
- شاید باور نکنی اما بهترین کمکی که میتونی انجام بدی اینه که بگذاری به حال خودم باشم، بلکه از این برزخی که توش گیر کردم بیام بیرون.

به عقب تکیه داد و گفت:
- موضوع رو اینقدر برای خودت پیچیده نکن. اوضاع اون قدرها بد نیست که تو فکر میکنی!
گفتم:
- هیچکس به جای من نیست که بفهمه چه حالی دارم!
جعبه دستمال کاغذی را به طرفم گرفت و گفت:
- تو باید به دیدن مادرت بری!
با تردید گفتم:
- من هنوز آمادگی ندارم. از اون گذشته نمیخوام باعث ناراحتی مادرم بشم.

بابک مکثی کرد و گفت:
- امروز عصر با عمه صحبت کردم.
از پشت پرده اشک نگاهش کردم. چون مرا منتظر دید ادامه داد:
- اول...خب عصبانی بود ولی بعد قبول کرد بری دیدنش.

گریه ام شدت گرفت. صورتم را با دست پوشاندم و زمزمه کردم:
- خدای من!
بابک گفت:
- خیلی خب.دیگه کافیه! یعنی خبر من اینقدر بد بود که این جوری گریه میکنی؟

میان گریه لبخند زدم. در حقیقت خبرش خارج از انتظارم بود.
بابک گفت:
- فقط امیدوارم برای بار اول از برخوردش شوکه نشی! اون به شدت عصبی و بیماره! میدونی؟ مدتهاست که تحت نظر دکتر قلبه ،منتهی من بهت نگفتم چون دلیلی نداشت نگرانت کنم.

متعجب گفتم:
- مادرم مریضه؟! همش تقصیر منه!
با لحن تسکین دهنده گفت:
- نگران نباش! خدا رو شکر چیز نگران کننده ای نیست. من شخصا با دکترش صحبت کردم. میگفت نباید استرس داشته باشه! اون زن مغروریه. اما تو بهتر از هر کس میدونی که قلبش مثل آیینه است. من مطمئنم با اینکه ظاهرش چیز دیگه ای میگه اما قلبا برات دلتنگ و نگرانه!

چقدر احساس آرامش میکردم.بابک یکی از فنجانها را جلوی ِ من گذاشت و با لبخند گفت:
- فردا میام سراغت تا با هم بریم دیدنش!


* * *


وقتی بابک جلوی یکی از آپارتمانها توقف کرد با تعجب به طرفش برگشتم. قبل از آنکه حرفی بزنم گفت:
- یکی دو ماهی میشه که آوردمشان به این محل. اون جا خیلی از خودمون دور بود.

از شدت خجالت سرم را پایین انداختم و تمام بدنم خیس عرق شد. جدا که این مرد یک فرشته بود. به من فرصت زندگی دوباره میداد ،از مادر و بچه ام حمایت میکرد و ...
لبم را گاز گرفتم و سعی کردم گریه نکنم ولی کنترل اشکها به اختیار خودم نبود. انگار منتظر بودحرفی بزنم.ولی من کلمات را گم کرده بودم.
پرسید:
- حالت خوبه؟
فقط سرم را تکان دادم وآرام گفتم:
- نمیدونم چرا به من و خانواده ام این همه محبت میکنی ولی به هر دلیلی که هست میخوام بدونی خارج از ظرفیت ِ فعلی ِ منه!

با آرامش گفت:
- ما هنوز هم فامیلیم، ولی توانگار خیلی از اوقات این رو فراموش میکنی.
اعتراف کردم:
- من هیچ وقت به بد تو راضی نبودم بیتا، حتی زمانی که کامران رو به من ترجیح دادی!

میان گریه لبخند زدم و گفتم:
- چقدرآدمها با هم فرق دارند. یکی مثل کامران حتی به زن و بچه اش هم رحم نمیکنه ویکی مثل تو...حرفم را قطع کرد و گفت:
- داره دیر میشه! عمه منتظره!

به طرفش برگشتم چیزی در صورتش بود که مرا وادار به سکوت کرد. او را به قد یک عمر از خودم رنجانده بودم. دسته گلی را که برای ِ مادر خریده بودیم از صندلی عقب برداشت و به دستم داد وگفت:
- پلاک 35، زنگ واحد سوم.
متعجب نگاهش کردم. با لبخند گفت:
- بهتره من نباشم.به هر حال لابد مادر و دختر بعد از مدتهای حرفهای زیادی برای گفتن به هم دارید.
دستانم خیس عرق شده بودم. نه! شهامتش را نداشتم .
پرسید:
- چی شده؟

کمی این پا و آن پا کردم و گفتم:
-مطمئنان مامان بعد از مدتها برخورد چندان خوبی با من نداره، ولی فقط به خاطر کیان ناراحتم. سخته برام که خرد شدن مادرش رو ببینه!

- نگران نباش، اون خونه نیست. صبح ها میره مهد کودک.
فکر همه چیز را کرده بود. دیگر معطلی جایز نبود. همانطور که ازماشین پیاده میشدم گفتم:
- ازت ممنونم. خواهش میکنم به کارت برس نمیخوام بیشتر از این مزاحمت باشم.

عینک دودی را از چشمش برداشت و گفت:
- مزاحم نیستی! اما فکر میکنم با توجه به رفتار غیر قابل پیش بینی عمه اینجا باشم بهتره.
حرف دیگری نزدم. به همه شهامتم برای روبه رو شدن با مامان احتیاج داشتم. جلوی آپارتمان ایستادم و زنگ واحد سوم را فشار دادم.
انتظار داشتم صدایش را بشنوم اما چند ثانیه بعد ، در ِ ساختمان در سکوت باز شد.
* * *
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#7
فقط صدای قدمهای خودم را در راه پله می شنیدم. قبل از آنکه به پاگرد بعدی برسم چند ثانیه ایستادم و نفس عمیقی کشیدم، ولی قلبم آن قدر تند میزد که تمام تنم خیس عرق شده بود.
وقتی چند پله دیگر بالا رفتم در ِ خانه را باز دیدم.چه توقع بی جایی بود که انتظار داشتم او را جلوی در ببینم.

وارد خانه شدم و در پشت سرم بستم. اول یک راهروی باریک و کوتاه بود. آن را رد کردم و بعد وارد پذیرایی شدم.آپارتمان جمع و جور و مناسبی بود. مامان رو به روی پنجره قدی پذیرایی روی صندلی راحتی نشسته بود. پشتش به من بود ولی میتوانستم صورت پر از خشمش را تجسم کنم.

سلام کردم اما صدایم آنقدر ضعیف بود که شک داشتم شنیده باشد. به دستانش که روی دسته های صندلی گذاشته بود خیره شدم. چقدر پیر شده بود. باور نداشتم آن دستها دستهای ِ مادرم باشند.
با صدای بغض آلودی گفتم:
- خوبی مامان؟
کوچکترین حرکتی نکرد. چند قدم جلو رفتم و دسته گل را روی میز ِ وسط ِ پذیرایی گذاشتم. حالا صدای نفس های خشم آلودش را میشنیدم.
توانی در پاهایم نبود اما همانطور ایستادم. دلم میخواست بغلش کنم ولی جرئت نکردم تحمل آن سکوت سرزنش بار را هم نداشتم.
با لحنی محبت آمیز گفتم:
- مامان!
یک دفعه به طرفم برگشت و داد زد:
- به من نگو مامان. من مادر تو نیستم!

خدایا چقدر پیر شده بود. از کی عینک میزد، آن هم با شیشه هایی آن قدر قطور؟ یک قدم جلو رفتم ولی با فریادش برجا میخکوبم کرد.

- جلو نیا دختره خیره سر! اومدی اینجا که چی؟ شاید میخوای پس مونده آبروم رو ببری؟ مگه بهت نگفته بودم دیگه هرگز نمیخوام چشمم به چشمت بیفته؟ تو برای من مُردی ، میفهمی؟
من هرگز اولادی به اسم تو نداشتم. این رو به اون بابک احمق هم گفتم.اگر هم امروز قبول کردم ریخت نحست رو ببینم فقط به خاطر این بود که بهت بگم پاتو از زندگی اون بچه بکشی بیرون.چون لیاقتش رو نداری که مادرش باشی.

لحنش به قدری حقارت آمیز بود که تمام تنم لرزید. به زحمت گفتم:
- مامان...
فریاد زد:
- مامان مرد.بهت گفتم من مادرت نیستم.
اشکم سرازیر شد. صدای او هم بغض آلود بود.

- تو منو خرد کردی. میفهمی؟ میدونی خرد شدن یک مادر یعنی چی؟هر بلایی به سرم آوردی اسمش رو گذاشتم قسمت و تقدیر!
درس ودانشگاه را ول کردی، زن ِ اون کامران شارلاتان شدی، بابک رو مثل رخت چرک انداختی دور، مال و زندگی ام رو به اون شوهر نابکارت دادی، دار و ندارمون رو به باد دادی ،اما بازم حرف نزدم، زدم؟

گریه ام شدت گرفت. اشک او هم سرازیر شد.

- دیگه چی برام مونده بود؟ یک زن ِ آواره و در به در بودم، راضی به تقدیر. دلم به تو و اون بچه خوش بود. اون وقت توچه کار کردی؟
هنوز هم باور نمیشه که تو از خون ِ من باشی. واسه چقدر زندگی ات رو به لجن کشیدی و خودت رو فروختی؟
به من نگو به خاطر اون بچه این کار رو کردی،چون اگه می مرد بهتر از این بود که مادرش تا خرخره بره توی لجنزار . فکر میکنی اگر بزرگ بشه و بفهمه ، راجع به تو چی فکر میکنه؟ ای کاش همون روزهای سخت مرده بودیم و این روزها رو نمیدیدم.

دیگر طاقت نیاوردم . روی پاهایش افتادم و میان گریه گفتم:
- مامان شما رو به خدا من رو ببخشید. من هم یک مادر بودم . نفهمیدم.حالا هم طاقت دیدن گریه شما رو ندارم.

مرا به عقب پس زد و با عصبانیت گفت:
- حالا برای چی اومدی؟ اومدی تا تنها دلخوشی من رو بگیری؟ کیان پسر تو نیست. تو هم مادرش نیستی! برو به همون قبرستونی که تا حالا بودی! دیگه هم دوست ندارم به دیدنش بیای. برو با خیال راحت به کثافت کاریهات برس.

هر دو با صدای بلند گریه میکردیم. دستش را بوسیدم و گفتم:
- من رو ببخش مامان. من رو ببخش! به خاطر خدا! به خاطر کیان! شما رو به روح پدرم قسم میدم. میخوام تلافی کنم. میخوام از نو شروع کنم. میدونم که به خاطر ندونم کاری هام تاوان سنگینی دادین ، ولی تو رو به خدا فقط یک بار دیگر به من فرصت بدین.

مادر میان گریه گفت:
- قلب ِ من شکسته، ولی هیچ کس نمیتونه بفهمه چی میگم. کاش همون زمون که به دنیا اومدی مرده بودم.

التماس کردم:
- مامان تو رو خدا این حرف رو نزن. بیشتراز این آتش به دلم نزن.
حال مادرم خوش نبود. ولی حال من هم بهتر از اون نبود. دستش را بوسیدم و گفتم:
- مامان حرص و جوش براتون خوب نیست. به خدا اگر بدونم دارم این همه زجرتون میدم میرم خودم رو گم و گور میکنم.

رنگ به رو نداشت و حالش لحظه به لحظه بدتر میشد ، به آشپزخانه دویدم و با یک لیوان آب برگشتم اما دهانش قفل شده بود. آرام به صورتش ضربه زدم و تکرار کردم :
- مامان...مامان...

آنقدر ترسیده بودم که حال ِ خودم را نمی فهمیدم.پا برهنه از خانه خارج شدم و خودم را به کوچه رساندم.
گمانم کیان هم تازه از راه رسیده بود، چون داشت با بابک توی ماشین صحبت میکرد. بابک با دیدن ِ من فورا از ماشین پیاده شد و پرسید:
- چی شده؟!

با صورتی خیس از اشک فقط گفتم:
- مامان...
جلوتر از من، با عجله وارد آپارتمان شد. من هم با کیان به دنبالش دویدم. بابک چند بار صدا زد:
- عمه!عمه جون؟ صدام رو میشنوید؟
بعد از من پرسید:
- یکدفعه چه اتفاقی افتاد؟!

زبانم بند آمده بود و فقط گریه میکردم. بابک در حال بلند کردن مامان گفت:
- باید برسونیمش بیمارستان.
کیان میان گریه گفت:
- مامانی چی شده؟
بابک که مرا همان طور بهت زده دید محکم گفت:
- چرا ماتت برده؟ زود باش یه چیزی بیار تنش کنیم!
انگار تازه به خودم امدم. بی هدف به اولین اتاق دویدم.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#8
فصل چهارم

پشت در سی سی یو ایستاده بودم و مثل ابر بهار گریه می کردم. بابک هم خیلی نگران بود، اما خوددار و ارام پیش کیان نشسته بود. به یکی از پرستارها که وارد سی سی یو می شد گفتم:
- شما رو به خدا اجازه بدین ببینمش. فقط چند لحظه!

پرستار با مهربانی گفت:
- فعلا نمی شه! خوددار باش عزیز من.
پرسیدم:
- حالش چطوره؟ خطری که وجود نداره؟
مختصر گفت:
- همه چیز بسته به خواست خداست. براش دعا کن.

جوابش بدتر نگرانم کرد. وقتی پرستار ترکم کرد بابک پیشم امد و گفت:
- بهتره خودت را کنترل کنی. لااقل به خاطر کیان!
میان گریه گفتم:
- همش تقصیر منه! من با حضورم جز نکبت و بدبختی چی بهش دادم؟!
بابک تکرار کرد:
- ارام باش. تقصیر هیچ کس نیست.

توی صدایش ارامشی بود که باعث می شد از شدت خجالت خیس عرق شوم. پیش کیان رفتم و او را در اغوش گرفتم.
با صداقتی کودکانه پرسید:
- حال مامانی خوب می شه؟
بابک به جای من گفت:
- البته که خوب می شه عمو. تو لازم نیست نگران باشی. دلت می خواد با هم بریم بیرون گشتی بزنیم؟

چشمش از شادی برقی زد. بابک همین طور که از اغوش من دورش می کرد گفت:
- زود برمی گردیم. محیط اینجا واسه بچه اصلا خوب نیست.

از پشت پرده اشک تا وقتی که در انتهای راهرو ناپدید شدند،آنها را دنبال کردم. بدون شک کیان عاشق بابک بود. چه روزهای زیبایی را از دست داده بودم. با دست صورتم را پوشاندم و سعی کردم به عقب برنگردم.

انگار داشتم توی خودم خرد می شدم. روزی نبود که این حس را پشت سرنگذارم.
کاش بابک آن قدر مهربان و با گذشت نبود و کاش آن همه مدیونش نبودم. اینها همه بازی روزگار بود.

نمی دانم چه مدت به ان حال بودم، زمانی به خودم آمدم که کسی بالای سرم گفت:
- شما همراه بیمارین؟
مثل برق از جا پرید و پرسیدم:
- اتفاقی افتاده؟ من دخترش هستم.
پرستار گفت:
- باید به چند تا سوال جواب بدین.
ساکت نگاهش کردم . پرسید:
- در حال حاضر چه داروهایی مصرف می کنند؟

مانده بودم چه جوابی بدهم که بابک از عقب گفت:
- ایشون پرونده پزشکی دارن و بیمار دکتر سلطانی هستند.
پرستار گفت:
- دکتر سلطانی در حال حاضر در مسافرت هستند. سابقه حمله قلبی داشتند؟
داشتم از ترس سکته می کردم و بابک با ارامش گفت:
- بار قبل که اینطور شد......
حرفش را با وحشت قطع کردم.
- بار قبل؟ مشکل مامان تا این حد جدیه؟!

پرستار با تعجب به من نگاه کرد و بابک ارام گفت:
- قبلا که بهت گفتم عمه ناراحتی قلبی داره . مدتهاست که تحت نظر پزشکه!

واقعا از مامان چی می دونستم؟ تمام بدنم می لرزید. با زانوهایی لرزان خودم را به اولین صندلی رساندم و نشستم.
انگار همه چیز دور سرم می چرخید. حتی متوجه نشدم که بابک و پرستار چی گفتند و چی شنیدند.
نگاهم را روی کیان در حالی که بستنی می خورد ثابت ماند. به معنی واقعی کلمه عذاب وجدان داشتم. چند بار توی ذهنم تکرار کردم: حمله قلبی! حمله قلبی! مگر مامان چند سالش بود؟

صدای بابک مرا از فکر و خیالات وهم آور بیرون کشید:
حالت خوبه؟
صاف نگاه اش کردم. آرام گفت:
- بهتره با کیان بری خونه. رنگ به رو نداری.
با صدایی لرزان گفتم:
باز هم چیزی راجع به مامان هست که نمی دونم.

مکثی کرد و گفت:
فایده اش چی بود که بدونی؟ چه کار می تونستی بکنی؟ من هر کار کردم به خاطر خودت بود!

چقدر بی انصاف بودم که سرزنشش می کردم. یک تنه بار آن همه مصیبت را به دوش کشیده بود و من...
من کجا بودم؟ چقدر احساس بیگانگی می کردم. سرم را با تایید تکان دادم، ولی زبانم بند آمده بود. بابک ارام گفت:
بار قبل هم چند روزی توی بیمارستان خوابیید. اون روزها واقعا نمی دونستم باید چه کار کنم....

دلم شور افتاد. یک دفعه از جا بلند شدم و گفتم:
من باید ببینمش. باید ببینمش.
بابک با لحنی ارام بخش گفت:
- صبر داشته باش. خواهش می کنم. بگذار هر کاری که لازمه انجام بدن.
با صدای بغض الود گفتم:
- اون مادرمه!
بابک حرفی نزد و ساکت نگاهم کرد. ولی در صورتش همدردی را حس می کردم.

مستاصل گفتم:
- دارم دیوانه می شم. به خاطر خدا ازشون بخواه اجازه بدن برم ببینمش.
دستی به صورتش کشید و با ملاحظه گفت:
- لطفا کمی منطقی باش بیتا. در حال حاضر نه تو حال و روز خوبی داری و نه عمه. از ان گذشته پرستار می گفت استرس و هیجان برای عمه اصلا خوب نیست.

انگار تازه داشتم منظورش را می فهمیدم. چه بسا با دیدن دوباره من حالش بدتر شود. مثل این بود که غم عالم را روی دوشم گذاشتند.

بابک با محبت زمزمه کرد:
-بهتره تو با کیان بری خونه و شرایط بهتری بیای دیدنش. من اینجا می مونم و با تلفن بهت خبر می دم.

پاک مسخ شده بودم. بابک پرسید:
- با حالی که داری بعید می دونم بتونی پشت فرمان بنشینی. بهتره با تاکسی بری. جلوی در بیمارستان تاکسی هست با یکی از اونها تا خونه برو.
تکرار کردم:
- قبل از رفتن باید مامان رو ببینم. فقط چند لحظه کوتاه! قول می دم باعث آزارش نشم.

بابک به یکی از پرستارها که در حال عبور بود، گفت:
- ممکنه مریض رو برای چند لحظه ببینیم؟
پرستار کفت:
- فکر نمی کنم بشه اما از سرپرستار می پرسم!
بابک گفت:
- در این صورت بی نهایت ازتون ممنون می شم.

چند لحظه بعد، پرستار از سی سی یو بیرون امد و گفت:
- فقط یک نفر می تونه بره داخل. نزدیک هم نباید بشه. از دور.

بابک به من گفت:
- من پیش کیان می مونم. تو همراه پرستار برو.
انگار جانی دوباره به تنم بخشیدند. همراه پرستار وارد بخش سی سی یو شدم. پرستار یادآوری کرد:
- فقط چند لحظه. اطفا سکوت را هم رعایت کنید.
پشت در اتاقی که مادر بستری بود ایستادم و از پشت شیشه نگاهش کردم. خیلی ارام خوابیده بود. دوباره اشکم سرازیر شد.

پرستار ارام پرسید:
- مادرته؟
فقط سرم را تکان دادم. با لحنی تسکین بخش گفت:
- خوب می شه! نگران نباش!
چه می دانست برای چی گریه می کنم؟ چه می دانست که چقدر بدبختم؟ با صورتی خیس از اشک از بخش خارج شدم.

بابک به محض دیدنم جلو امد و پرسید:
- حالا خیالت راحت شد؟

برای اولین بار توی این مدت اعتراف کردم:
- من پل های زیادی را پشت سرم خراب کردم. خیلی چیزها رو از دست دادم که هر بار یه جوری خودم رو با شرایط تطبیق کردم. اما نمی دونم اگه اونو از دست بدم چی بشه، مطمئنم که نمی تونم این یکی رو تحمل کنم.

بابک با ارامش گفت:
- اون خوب میشه. به تو قول میدم.

همین موقع تلفن همراه بابک زنگ زد. از طرز حرف زدنش فهمیدم دایی ان طرف خط است. بابک داشت می گفت:
- کار واجبی داشتم اقاجون. فکر نکنم امروز بتونم بیام. نه.... نگران نشین عمه حالش به هم خورده، آوردمش بیمارستان....

باقی حرفهایش را نشنیدم، چون از ما فاصله گرفت. دستی میان موهای کیان کشیدم و صورتش را بوسیدم. چند لحظه بعد بابک به ما نزدیک شد و گفت:
اقاجون داره میاد بیمارستان.

قلبم فرو ریخت. خجالت می کشیدم توی صورتش نگاه کنم. هنوز خاطره اخرین دیدارمان قبل از به هم خوردن نامزدی توی ذهنم بود. دستپاچه گفتم:
- فکر کنم ما بریم بهتر باشه.

گمانم بابک حال و روزم را فهمید که حرفی نزد. او ما را تا خارج بیمارستان همراهی کرد و بعد از اینکه سوار تاکسی شدیم، ان قدر انجا ماند تا کاملا دور شدیم.
حال غریبی داشتم.........................

******************************************
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
گوناگون از وب
loading...
#9
همان طور که در سکوت روز مبل نشسته بودم به اسمان پرستاره خیره شدم.
نمی دانم دنبال چه بودم. شاید دنبال جواب سوالهایی که توی مغزم بود. به صورت کیان که خوابیده بود، نگاه کردم و موهای نرمش را همان طور که سرش روی پاهایم بود نوازش کردم.
حتی یک لقمه هم نتوانسته بودم شام بخورم. کیان شام خورده بود. بعد از اخرین تماس بابک، کنار تلفن نشسته بودم بلکه خبر تازه ای بشنوم.

همه چیز به نظرم مثل خواب بود. فکر کردم خودم با بابک تماس بگیرم ولی منصرف شدم. ارام سر کیان را روی مبل گذاشتم و از جا بلند شدم. تازه ساعت 9 شب بود، ثانیه ها و دقیقه ها ان قدر دیر می گذشتند که خیال می کردم نصف شب بود.
از انجا توی اپارتمان بابک، شهر جور دیگری به نظر می رسید. انگار یک مشت ستاره روی زمین پاشیده بودند که دائم توی هم می لولیدند. برای داشتن سیگار از توی کیفم، به اتاق رفتم.
دوست نداشتم کیان سیگار کشیدنم را ببیند بنابراین همان جا کنار پنجره نشستم و یک نخ سیگار روشن کردم. از روزی که ازاد شده بودم، خیلی حرفها توی دلم مانده بود که دوست داشتم به بابک بگویم اما فرصتی دست نداده بود.
می خواستم برای یک بار هم که شده به قول خواهر راضیه دور از غرور و خودخواهی به اشتباهم به اشتباهاتم اعتراف کنم و از بابک طلب بخشش کنم، اما به نظر می رسید او هم چندان تمایلی به گفتگو در این مورد ندارد و به نوعی فرار می کند. به یاد گذشته آهی از ته دل کشیدم و زیر لب زمزمه کردم: هزار وعده خوبان یکی وفا نکند.

من قلبش را شکسته بودم. قلب مادرم را هم همین طور. یاد مادر موج بلندی از اضطراب به وجودم ریخت. با اینکه کلید داشتم حتی به خودم اجازه ندادم به خانه اش بروم.
چقدر زجرش داده بودم! دوباره اشکم سرازیر شد! اگر ان کامران نابکار، با ان وعده های دروغین سر راهم سبز نمی شد و زندگی ام را به بازی نمی گرفت، حالا چه شرایطی داشتم؟ شاید به قول مادر، گل سرسبد خانواده بودم!

سیگارم را در جا سیگاری کنار تخت خاموش کردم و در خودم جمع شدم. یک بار دیگر عزمم را جزم کردم که به بابک تلفن کنم. دلم خیلی شور می زد. از اتاق بیرون امدم. کیان در خودش مچاله شده بود. داشتم روی او را می پوشاندم که زنگ خانه را زدند.
به طرف در رفتم و ارام پرسید: بله؟ بابک بود.

فورا در را باز کردم. سلام کرد و وارد خانه شد. سعی کردم از حالت صورتش بفهمم اوضاع از چه قرار است اما توی تاریکی چیزی پیدا نبود. با تعجب پرسید:
- خواب بودی؟!

- نه! برق ها را به خاطر کیان خاموش کردم. حال مامان چطوره؟ می خواستم بهت تلفن کنم....
- پس چرا نزدی؟
شوخی اش گرفته بود؟
مستاصل گفتم:
- راستش فکر کردم شاید... شاید با دایی جون باشی!
به شوخی گفت:
- مگه بابای من لولو خرخره است که ازش می ترسی؟
- صحبت ترس نیست. ازش خجالت می کشم.

کتش را درآورد و در حالی که لیوان را از اب پر می کرد، گفت:
- امروز یکی دوبار سراغت را گرفت. گفتم به اصرار من با کیان رفته خونه! حال عمه هم بهتره. گمونم فردا از سی سی یو ببرندش به بخش.

- الان تنهاست؟
لیوان اب را سر کشید و گفت:
- لازم نیست نگران باشی. اونجا کاملا مراقب اند. من می خواستم بمونم نگذاشتند. خودت که بهتر می دونی توی سی سی یو همراه رو نمی پذیرند.
صادقانه گفتم:
- واقعا ازت ممنونم. اگر صبح نبودی چی کار باید می کردم؟ راستی، شام خوردی؟

با لبخند گفت:
- اشتهای چندانی ندارم. فقط اومدم خیالت را راحت کنم.
- از عصر که خبر دادی مامان به هوش اومد، کمی خیالم راحت شد!

مکثی کردم و پرسیدم:
- سراغ من رو نگرفت؟
بابک ساکت نگاهم کرد. برای عوض کردن حال و هوا با صدایی لرزان گفتم:
- اگه چند دقیقه بنشینی چای میارم.

غرورم به غایت خرد شده بود، ولی تلاش کردم گریه نکنم. همانطور که گاز را روشن می کردم، از پشت سرم گفت:
- تو باید بهش فرصت بدی!
لحن تسکین دهنده و محتاط بود.
- امروز هم از لحظه ای که به هوش امد فقط گریه می کرد. می دونم حال و روز تو هم خوب نیست اما باید صبر کنی.
با صدایی بغض الود گفتم:
- هرگز نمی خواستم باعث ازارش بشم. تو این رو به مامان میگی؟
صاف تو صورتم نگاه کرد و گفت:
- خودت می تونی بگی!

بعد به طرف کیان رفت و او را توی خواب بوسید. وقتی کتش را برداشت گفتم:
- دارم چایی میارم.
- ممنون باید برم. مادرم بیداره تا برگردم.
در سکوت تا جلوی در همراهیش کردم. باز هم نتوانستم حرفم را بزنم به ساعتش نگاه کرد و گفت:
- تلفن همراهم روشنه! کاری داشتی تلفن کن!
جلوی در اسانسور با لبخند اضافه کرد:
- مراقب خودتون باش!

*********************************************
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#10
صبح بعد از اینکه کیان را به مهد رسوندم، یکراست به بیمارستان رفتم. مخصوصا می خواستم با مامان تنها باشم.
وقتی از خواب بیدار شدم به بابک تلفن زدم. گمانم از خواب بیدارش کردم که صدایش کمی گرفته بود.
مصمم ادرس مهد کودک را از او گرفتم و گفتم می خواهم به تنهایی به دیدن مامان بروم. ولی او اصلا تعجب نکرد. جلوی در بیمارستان چند شاخه گل گرفتم و به بخش رفتم. خوشبختانه مامان را از بخش سی سی یو بیرون اورده بودند.

پرستار به محض دیدنم با خوشرویی گفت:
- عزیزم الان که وقت ملاقات نیست.
دستپاچه گفتم:
- می دونم، ولی مادرم رو تازه از سی سی یو به بخش منتقل کردند.

مکثی کرد و پرسید:
- اسم بیمارتون چیه؟
اسم و فامیل مادر را به طور کامل گفتم. با لبخند گفت:
- نکنه همراه بیماری؟
حرفی نزدم. عینکش را از چشمانش برداشت و گفت:
- سحر آوردنش به بخش. حالش هم در حال حاضر خوبه، ولی خوب یکی دو روز مهمون ماست.

پرسیدم:
- ایشون رو ببینم؟
- راهنمایی تون می کنم. همراه من بیاین.
بعد همانطور که در طول راهرو حرکت می کردیم گفت:
- خدا می دونه که سفارش این مریض رو چقدر کردند. شما با دکتر سلطانی نسبتی دارین؟

جواب منفی دادم. پرستار با تعجب گفت:
- عجیبه! خود دکتر از راه دور تماس گرفتند و کلی سفارش کردند.
کار کار بابک بود. با این حال گفتم:
- مادرم بیمار دکتر سلطای هستند.

جلوی یکی از اتاق ها ایستاد و گفت: پس دختر بیماری؟
حال و حوصله جواب دادن نداشتم. و فقط لبخند زدم. در اتاق را باز کردم و خودش جلوتر وارد اتاق شد. مامان به تنهایی روی از تخت ها خوابیده بود و به پنجره نگاه می کرد. جرئت نکردم جلوتر بروم.

پرستار در حال وارسی سرم گفت:
- حالت چطوره مادرجان؟
مامان جوابی نداد. پرستار به من که ماتم برده بود گفت:
- بیا تو عزیزم.
بعد به مامان که حالا داشت به من نگاه می کرد به شوخی گفت:
- ماشاالله چه دختر خوشگلی هم داری!
مامان زمزمه کرد:
-خوشگلی واسه هر کی شانس آورده واسه این جز بدبختی نداشته!

سرم را پایین انداختم و وارد اتاق شدم. پرستار با لبخند گفت:
- ای بابا چه قدر هم دلت پره! این قدر سخت نگیر مادرجون!

گل ها را روی میز پایین تخت گذاشتم و همان جا ایستادم تا پرستار برود. اشک در چشمان مامان حلقه زده بود. وقتی با هم تنها شدیم ارام گفتم:
- نتونستم نیام، با اینکه می دونم هنوز هم ازم دلخورین.

با صدایی لرزان و ناتوان گفت:
- حالا چرا مثل مجسمه اون جا وایستادی؟
جرئت نگاه کردن توی صورتش را نداشتم. دلم می خواست با صدای بلند گریه کنم.
زیر لب پرسیدم:
- حالا حالتون چطوره؟
به سردی گفت:
-میبینی که!
گفتم:
- اگر حضورم ناراحتتون می کنم میرم. نمی خوام بیشتر از این آزارتون بدم.
حالا هر دو گریه می کردیم. با صدایی لرزان گفتم:
- حرص و جوش براتون خوب نیست. تو رو خدا گریه نکنید.

مامان اعتراف کرد:
حس می کنم یه غصه توی دلم قلمبه شده که می خواد سینه ام رو بشکافه! توی فکرم که چطوری تا حالا زنده موندم؟
میان گریه گفتم:
اگر قرار باشه کسی بمیره، اون منم.

مامان گفت:
ما داریم کفاره گناهامون رو پس میدیم. تاوان سوزاندن قلب اون بابک بیچاره رو! کاش وقتی واسه اون پسره خودت رو به اب و اتش می زدی و به خودت گشنگی می دادی می گذاشتم تلف بشی و به این روزها نرسی! خیلی وقت ها شده که خودمو سرزنش کردم.

گفتم:
شما چرا خودتون رو سرزنش می کنید؟
پرسید: اون بچه کجاست؟
منظورش کیان بود. گفتم:
گذاشتمش مهد کودک. فکر کردم صلاح نیست شما رو توی این حال و روز ببینه.
با لحنی سرزنش بار گفت:
بچه ام بابک محبت رو در حق این بچه تموم کرده!
در تکمیل حرفش گفتم:
در حق همه مون.

مامان گفت:
بگذار این عذابت باشه! تو جداً لیاقت اون رو نداشتی.
جملاتش تا عمق قلبم را سوزاند، با این حال گفتم:
من برگشته ام که جبران کنم مامان. این فرصت رو از من نگیر.
مامان پوزخندی زد و گفت:
خیلی چیزهاست که نمی شه جبران کرد.

گفتم:
- می دونم و متاسفم. به خاطر همه چیز متاسفم ولی اگر هنوز هم ذره ای محبت نسبت به من توی قلبتون مونده، ناامیدم نکنید. من توی این مدت خیلی زجر کشیدم و فقط خدا می دونه که چه روزهایی رو گذروندم. من دیگه ادم سابق نیستم و تجربیات زیادی رو به بهای سنگینی به دست اوردم....

مامان با تحکم گفت:
- تو هنوز کله شق و یک دنده ای! هنوز هم نمی فهمی! می دونی چرا؟ چون توی خواب خرگوشی هستی!

منظورش را نفهمیدم. شاید حق با او بود. به خودم اجازه دادم جلوتر بروم و دستش را به دست بگیرم. او هم مقاومتی نکرد. چقدر پیر شده بود.
ارام زمزمه کردم:
- من رو ببخش مامان. به خاطر کیان! اون تنها انگیزه من برای زندگی کردنه! به من کمک کنید تا گذشته تاریکم رو جبران کنم و خرابی ها رو آباد کنم.
مامان با صورتی خیس از اشک گفت:
- به روح پدرت قسم خورده بودم که دیگه کاری به کارت نداشته باشم.
گفتم:
- ولی حتی مادرها هم گاهی زیر قولشون می زنند.
خم شدم و دستش را بوسیدم. نمی دانستم ان قدر برایش دلتنگم. قطرات اشکم روی دستش چکید. با لحنی سرزنش بار گفت:
- خجالت بکش! تو حالا خودت یک مادری!

میان گریه گفتم:
- کاش به اندازه شما قوی بودم.
- تو قوی هستی فقط کمی احمقی.
دلم برای کناده هایش لک زده بود. میان گریه لبخند زدم. چانه ام را بالا برد. و گفت:
- حالا برو. اون بچه سرگردون میشه!
- به من اجازه میدی برم خونه؟
- پس دیشب کجا بودی؟
- خونه بابک بودیم.
- این بچه هم شده ستم کش ما!
- اجازه بدین پیشتون بمونم.
- لازم نیست. اون بچه بیشتر بهت احتیاج داره. من کار خاصی ندارم. حالا برو.

مثل بچه حرف شنو صورتش را بوسیدم و به طرف در رفتم ولی یکدفعه به طرفش برگشتم و گفتم:
ممنون مامان.
مامان با جدیت گفت:
- لازم نیست تشکر کنی! سعی کن با چشم باز زندگی کنی. این قول رو به خودت بده!
وقتی از بیمارستان خارج شدم انگار یک کوه را از دوشم برداشته بودند، ان قدر سبک شده بودم که دلم می خواست پرواز کنم.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 56 7,971 ۱۸-۰۹-۱۳۹۲, ۰۹:۵۸ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان زیبای عشق توت فرنگی نیست - مریم عباس زاده best lady 63 9,392 ۱۶-۰۷-۱۳۹۲, ۰۳:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: best lady
  رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی ایران دخت 40 5,045 ۱۸-۰۳-۱۳۹۲, ۱۲:۵۴ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان زندگی غیر مشترک __ نویسنده: خورشید.ر پروانه سیاه 40 25,968 ۲۲-۰۸-۱۳۹۱, ۰۱:۴۳ ب.ظ
آخرین ارسال: پروانه سیاه
  رمان- ترنم مهر در فصل آبی و مه...نویسنده: فریده رهنما elinia 23 6,536 ۱۵-۰۴-۱۳۹۱, ۱۲:۴۱ ق.ظ
آخرین ارسال: elinia
  رمان بی ستاره - مریم ریاحی elinia 7 12,978 ۱۵-۰۴-۱۳۹۱, ۱۲:۰۶ ق.ظ
آخرین ارسال: elinia
  رمان در جستجوی بهار- نویسنده: زهرا اسدی Galaxy 30 8,825 ۱۴-۰۴-۱۳۹۱, ۱۱:۳۱ ق.ظ
آخرین ارسال: Galaxy
  رمان میراث خانم بانو نویسنده: لیلا رضایی mamane kiana 42 13,300 ۲۶-۰۳-۱۳۹۱, ۰۶:۱۸ ب.ظ
آخرین ارسال: mamane kiana