خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 15 رأی - میانگین امتیازات: 2.47
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #1
Ksmiletris رمان بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
نویسنده:سپیده فرهادی
نام رمان:بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد!!
اینم یه مقدمه
این هم یه مقدمه بی نظیر که هنر دوست عزیزم ساحلی(سارا) هستش... ازش ممنونم

مقدمه:
در کویری برهوت به سوی سراب خیالاتم قدم بر می دارم.
کرکس های بی رحم به روح خسته ام حمله ور شده اند.
تشنه و در میان تنهایی
سراب خیالت را می بینم.
با صدای بغض آلودم، با نفس های سنگین و گرمم، بلند صدایت می زنم
این سکوت وهم آلود هم جوابم را نمی دهد
روی شن های داغ می نشینم. کمی...
کمی آب می خواهم
لب های ترک خورده ام خون آلودند.
قرمز و قطره قطره روی زمین می چکند.
عرق های پیشانی ام یک به یک لباسم را تر می کنند.
نه، این سهم من نیست
باید این فاصله ها را بردارم...
بیا تا صدای دست های تنهایم را امید بخشی
دلم را شاد و روحم را تازه کنی
اگر باز هم تنهایی را سهم این روزهایم داشته باشم
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد...



قسمت اول
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد
تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند
سایه در سایه ی آن ثانیه ها خواهم مرد
گم شدم در قدم دوری چشمان بهار
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
قلمو آروم رو میز گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. عینکمو از چشمم برداشتم و با لبخند دستامو در امتداد هم کشیدم و از صدای ترخ تروخی که انگشتام راه انداختن لبخندمو پررنگتر کردم.گوشه لبمو به دندون گرفتم و گفتم:
-هوم. بدک نشد.
بعد دوباره عینکمو به چشمم زدم و دو سمت کاغذ ابر و باد رو با احتیاط گرفتم و بلندش کردم. این بار از سر رضایت همراه همون لبخند سر تکون دادم و دوباره برگه رو رو میز گذاشتم.
عقربه ها ساعت شش بعدازظهرو نشون میداد تابلوی خطو که کادو کرده بودم داخل جعبه شیکی گذاشتم و بعد اونو روی تختم به نرمی انگاری که جسمی عزیز رو دارم حرکت میدم گذاشتم. صندلی رو داخل میز هل دادم و به سمت در اتاق رفتم. به محض اینکه در باز شد موجی از موزیک شاد به سمتم حمله ور شد. به سمت اتاق مهیار رفتم و در همون حال از بالای نرده ها به طبقه پایین نگاهی انداختم. سالن توی سکوت مطلق فرو رفته بود . صدای بلند موزیک نشون دهنده سرخوشی مهیار بود. حتماً خیلی خوشحاله که اینجوری صدا موزیکشو بلند کرده. دستامو رو در گذاشتم و با ریتم شاد موزیک رو در ضرب گرفتم. چند لحظه بعد صدای موزیک کم شد و پشت بندش صدای پر صلابت مهیار بلند شد.
-پیشی تویی؟؟
لبخند رو لبم نشست. هنوز هم به عادت بچگی پیشی صدام میزد. مامان و بابا بارها بهش تذکر داده بودن که محبوبه دیگه بزرگ شده و زشته اینجوری صداش میکنی. اما مهیار هیچ زمانی توجه نشون نمیداد و من هنوزم براش همون پیشی کوچولو بودم. اعتراف میکنم که پیشی صدا کردنش رو بیشتر از محبوبه صدا زدنش دوست داشتم.
روروی آینه وایساده بود و برس به موهای قهوه ای و لختش میکشید. موهایی که درست مثل موی گربه نرم بود. با دیدن من از داخل آینه سرک کشید و با تعجب پرسید:
-چی شده پیشی؟ پس چرا آماده نمیشی؟
به کت و شلوار براق و خوش رنگش که روی تخت انداخته بود نگاه کردم و در همون حال گفتم:
-میترسم.
با تعجب به سمتم چرخید و گفت:
-چی شنیدم؟ گوشام درست شنید؟پیشی من میترسه؟ از چی میترسی؟
نفس بلندی که بیشتر شبیه آه بود کشیدم و گفتم:
-از برخورد کوروش و خصوصاً زنعمو میترسم.
ابروهاشو با شیطنت بالا انداخت و بعد در حالی که ژست مسخره ای گرفته بود برس رو جلوی دهنش گرفت و خوند:
-خودم کردم که لعنت برخودم باد. خودم کرد که لعنت...
بی حوصله نگاش کردم و بین حرفش پریدم وگفتم:
-اِ. مهیار توام وقت گیر اوردیا.
در حالی که به سمت آینه میچرخید با لحن جدی گفت:
-بدو برو لباس بپوش دیر میشه! زود باش
شونه هامو بالا انداختم و از اتاق بیرون اومدم. با اینکه هنوز اون ترس موذی توی بدنم سرک می کشید!
برای آخرین بار داخل آینه نگاه کردم. لباسم آستین بلند بود و بلنداش تا رو زانوهام میرسید.کمربند مشکی و قشنگی هم روی کمر لباسم داشت که قشنگی لباسم رو بیشتر جلوه میداد.ساپورت مشکی پوشیده بودم و کفشای مشکی پاشنه بلندی هم پام بود. اما بازم به نظرم یه چیزی کم داشتم. اووووم.در جعبه ی جواهرمو باز کردم و گوشواره های بلندمو برداشتم و با گوشواره های کوتاهی که تو گوشم بود عوض کردم. با دستم موهای بلند و پرکلاغیمو که بی شباهت به سیم تلفن نبودو روی شونه م مرتب کردم و چند بار لبامو بهم مالیدم تا آثار رژ لب محو تر بشه. با انگشتم مژه های بلند و آرایش شدمو به بالا کشیدم و در آخر لبخندی توی آینه زدم و زیر لب زمزمه کردم: چه مکش مرگ منی شدم خدا! و بعد از اتاق خارج شدم
صدای پر از هیاهوی مهیار از طبقه پایین میومد. با دست آزادم شالمو مرتب کردم و کیف کوچیکم و با جعبه هدیه توی دستم جابه جا کردم. پله ها رو با آرامش به سمت پایین میرفتم که صدای مهیار رو شنیدم که رو به مامان با شیطنت میگفت:
-آی دختره ابرو کمون***آی دختره بالا بلند***آی دختر خوب و نجیب***آی دختر گیسو کمند
سرمو به سمت مامان چرخوندم که روی مبل نشسته بود و با لبخند به مهیار و شیطنت هاش خیره شده بود. صدای بابا اجازه شیطنت بیشتر به مهیار نداد.
-پس کجایید بچه ها؟ مهلا چرا نمیایید؟
مهیار بالاخره آروم گرفت و یه جا وایساد و به جای مامان جواب داد:
-منتظر پیشی هستیم با...
همون لحظه بود که منو دید و ادامه حرفشو خورد و چند لحظه بعد سوت کشداری کشید و در حالی که قیافه خیلی بانمکی به خودش گرفته بود گفت:
-ب... ب... ببین کی این جاست؟ ما... مامان این همون پی پی...شی خودمونه؟
و بعد خودشو ول کرد و در حالی که دستشو روی قلبش گذاشته بود روی مبل افتاد. از اداهایی که در می اورد خنده م گرفته بود! مامان با تشر رو به مهیار گفت:
- اااا مهیار پیشی نه، محبوبه! ماشالله دخترم چه ناز شدی! بذار پاشم برات یه ذره اسفند دود کنم.
مهیار یهو رو مبل نیم خیز شد و دستشو خیلی جدی بالا اورد و گفت:
-نه مامان وایسا.
مامان با تعجب به سمت مهیار چرخید و در حالی که قیافه گرفته بود گفت:
-اولاً اینقد ورجه وورجه نکن کتت چروک میشه از ریخت می افته! دوماً چرااااا؟
مهیار به سمت من چرخید و در حالی که قیافه خنده داری به خودش گرفته بود گفت:
-یه کیلو دود کن. یه ذره که به هیجاش نمیرسه!
با صدا بلند شروع به خندیدن کردم و سرمو براش تکون دادم! از دست این پسره ی بی مزه!
مهیار به سمت پله ها اومد! حالت ایستادنش منو یاد جک بازیگر فیلم تایتانیک انداخته بود، دستشو برای گرفتن دست من دراز کرد. من هم خیلی جدی انگاری که یه عمر همچین رلی رو بازی کردم دستمو برای گرفتن دستش دراز کردم و با لبخند پله های باقی مونده رو به سمت مهیار طی کردم. وقتی کنارش وایسادم هر دو زدیم زیر خنده و به عادت دیرینه انگشت شصت و اشاره رو گرد کردیم و روبروی هم قرار دادیم.


ادامه دارد...
امضای m@hta
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۳۰-۷-۱۳۹۱ ۰۲:۳۲ عصر، توسط m@hta.)
۲۰-۴-۱۳۹۱, ۰۳:۴۴ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #2
RE: رمان بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

قسمت دوم
تو مسیر همش کنار مهیار نشسته بودم و دستشو توی دستم گرفته بودم. وجودش در کنارم بهم اطمینان و آرامش میداد.
وقتی وارد منزل عمو شدیم. بی اختیار بدنم شروع به لرزیدن کرد. مهیار که کنارم قدم برمیداشت به سمتم برگشت و پرسید:
-حالت خوبه پیشی؟
سرمو بلند کردم. لبخند مطمئن و صورت پر آرامشش اعتماد به نفس تحلیل رفتمو نم نمک برمیگردوند. لبخند زدم و مهیار دستم و محکم فشار داد. بعد با آرامش دستشو حلقه کرد و با چشم و ابرو به حلقه بازوش اشاره کرد. همیشه از این دلقک بازیاش خندم میگرفت و خودش با قیافه ای جدی با ضرب روی سرم می زد و می گفت خاک تو سرت که لیاقت نداری با یه جنتلمن رفت و آمد کنی!نفس عمیقی کشیدم و دستم و میون حلقه بازوش گذاشتم و سعی کردم قدمهام و باهاش هماهنگ کنم.
سنگ فرش فاصله در تا ساختمان محل سکونت عموینا رو با تکیه به مهیار عبور میکردم. مامان و بابا دست در دست هم جلوتر از ما حرکت میکردن و خبر از حال پریشون من نداشتن وشاید هم ترجیح می دادن به روی خودشون نیارن! مهیار به آرومی کنار گوشم زمزمه کرد:
-سعی کن همه چیزو درست کنی!
به سمتش چرخیدم و با صدایی که از شدت هیجان می لرزید گفتم:
-خیلی سخته. این اولین دیدارمون بعد از اون ...
میون کلامم پرید و با این کارش استرسمو بیشتر کرد:
-ببین محبوب، قبول داری که اشتباه از جانب تو بوده؟ می دونم که خودت هم قبول داری! درسته که تو خواهرمی اما من حقو به کوروش میدم! اون حق داره از تو برنجه و شاید هم حتی تحویلت نگیره و بی محلی بهت بکنه...
نفس عمیقی کشیدم و بدون اینکه چیزی بگم سرمو تکون دادم. جالب اینجا بود خودمم حقو به کوروش میدادم. چشمام و برای چند ثانیه بستم و سعی کردم غرور خودمو حفظ کنم. با اینکه چیزی ته دلم میلرزید و حس میکردم چیزی از غروری که اونقدر بهش مینازیدم باقی نمونده! لااقل پیش کوروش باقی نمونده! من خودم گند زده بودم به همه چی! خودمم باید همه چیز رو درست می کردم البته اگه می تونستم این غرور لعنتی رو خفه کنم و نذارم واسه خودش زر زر بیجا کنه!
صدای شاد و پر انرژی عمو باعث شد دیگه فکر و خیالو کنار بزارم! الان وقتش نبود! یا باید نمیمومدم! یا حالا که اومدم دلو بزنم به دریا و برم به جنگ سرنوشتی که خودم دستی دستی تباهش کرده بودم! زمانی که کنار در رسیدیم عمو با لبخند دست مامان و فشرد و گفت:
-منور کردید مهلا خانم!
مامان خنده ریزی کرد و گفت:
-باعث سعادت ماست که دوباره شما رو زیارت کنیم جناب کیوان خان!
و بعد هر سه زدند زیر خنده. بابا و عمو کیوان تنها یک سال با هم فاصله سنی داشتند و هرسه،یعنی مامان مهلا و عمو کیوان و بابا کیانوش هر سه توی یه دانشگاه درس میخوندن. از زمانی که یادم میاد هر سه باهم دوست بودند و هیچ وقت کدورتی میونشون پیش نیومده بود. جمع سه نفره اونها رو ورود زن عمو سولماز کاملتر کرده بود! زنعمو یکی از دوستای دوره دبیرستان مامان بود که عمو کیوان به محض دیدنش شیفته محسناتش شده بود و به اصرار از مامان خواسته بود تا نظر موافق زن عمو رو جلب کنه! عجب جلبی هم بود این زنعمو سولماز که بعد کلی بر و بیا تازه فهمیده بودن خودش بار اول یه دل نه صد دل عاشق عموم شده بوده و خانم نازم می کرده!
-به به ببین کی اینجاست؟
مهیار دست عمو رو محکم بین دستاش فشا داد و بعد با علاقه عمو رو بغل کرد. عمو دستش و چند بار به نشونه صمیمت پشت مهیار زد و گفت:
-بی وفا شدی مهیار جان! حتماً باید این جور مراسم ها ببینیمت؟
مهیار با لبخند گفت:
-کم سعادتی از ما بوده عمو جون. شما که خودتون میدونید شرکت تازه تاسیس دردسرش زیاه دیگه!
-میدونم عمو جان. هر جا هستی ما سلامتی و موفقیتت رو میخوایم!
انگاری توی اون جمع هیچ کس حواسش به من نبود! منم که خارج از هر گونه تفکری به چهره مهربون عمو ذل زده بودم، با نیشگون مامان از یه دنیای دیگه وارد همون لحظه شدم و بی اختیار با صدای بلند سلام کردم! عمو به سمتم چرخید و در حالی که هنوز همون لبخند آشنا رو لباش حفظ شده بود با لذت سر تا پامو نگاه کرد و بعد در حالی که صداش رنگ بغض داشت گفت:
-سلام عزیز دل عمو. بیا اینجا ببینمت!
با خجالت به پناهگاه امنش فرو رفتم و بی اختیار اشک روی گونه هام سرازیر شد! خدایا چرا من قدر این آغوش مهربونو ندونستم؟ چقدر لجبازی کردم و با سرنوشت خودم بازی کردم! چقدر عمو رو رنجوندم تا برخلاف میلش فریاد بزنه و بگه! دیگه برادرزاده ای به اسم محبوبه ندارم!و منم با لجبازی توی دلم بگم به جهنم که ندارید! آخ که چه روزایی بود! چرا اونقدر سرسخت شده بودم؟ با کی لج میکردم؟ چی میفهمیدم از زندگی؟ چرا به حرفشون گوش ندادم؟ و هزارتا چرا و چرای دیگه که ذهن من رو درگیر خودش کرده بود! اون لحظه به سرعت نور از ذهنم گذشت.
-الهی عمو فدات بشه! گریه نکن عزیزم!
صدای مهیار از پشت سر به گوشم رسید که میگفت:
-ایش! گریه نکن بابا زیر چشمت سیاه میشه! اومدیم هوری بلوری ببینم نه جادوگر شب رو!
همه پر صدا خندیدن. بابا با پشت دست آروم روی گونه مهیار زد و گفت:
-آی نبینم به محبوب من توهین کنیا!
-خوب به من چه ربطی داره؟ دختره سر تا پا سیاه پوشیده! اگه صورتش سفید نبود الان با جادوگر شب هیچ فرقی نمیکرد!
مهربونی و آغوش پر مهر عمو مثل سابق بود و هیچ فرقی نکرده بود! گرچه این من بودم که بعد از اون اتفاق لعنتی خجالت میکشیدم به دیدنشون بیام! وگرنه عمو همیشه با محبت بوده و هستش شایدم خریت منو به حساب بچه گیم گذاشته بود و بعدم فراموش کرده بود!البته امیدوارم که اینطور بوده باشه! با راهنمایی عمو وارد سالن بزرگ منزلشون شدیم. از آخرین باری که به منزلشون اومده بودم چندیدن سال میگذشت! یعنی درست قبل این که من اون تصمیم ابلهانه رو بگیرم! راستی با چه رویی اومده بودم اونجا و جلو رو عمو نشسته بودم و میگفتم که اومدم هدایای کوروشو پس بدم؟ آخ که چقدر ابله و کودن بودم! ای کاش زمان برمیگشت به عقب و من هیچ وقت اون حماقتو تکرار نمیکردم! ای کاش اون زمان یکی می زد پس کله منو بهم می گفت لعنتی خر بوی کباب شنیدی وگرنه دارن خر داغ می کنن!
-بفرمایید خیلی خوش اومدید.
تعدادی از مهمانها با ورود ما سکوت کردند که عمو با صدای بلند رو به همه گفت:
-به افتخار خانواده برادرم.
صدای دستها که اول آروم آروم و بعد با ریتم خاصی تند شد باعث شد از فرط خجالت لپام سرخ شه!حسی از گرما زیر پوستم نشسته بود و من حس میکردم چقدر با گذشته فرق کردم!راستی اگه اون موقع ها بود کلی زبون می ریختم و چشمام برق می زد و واسه همه دست تکون میدادم! عجبا دیگه چی سر جاشه که رفتار منم مث سابق سر جاش باشه؟ زیر چشمی به مهیار که کنارم وایساده بود نگاه کردم. همون لبخند پر جذبه روی لبش می درخشید و با حرکت سر با افراد حاضر سلام و احوالپرسی میکرد. با اینکه به من نگاه نمیکرد اما با ضربه آرومی که به پشتم زد نشون داد که تمام توجه ش به دیگران نیست و رفتار منم زیر نظر داره. انگار مامور شده بود امروز با تلنگرایی که بهم میزنه من و از اون حالت شوکی که داخلش فرو رفته بودم در بیاره. خدا وکیلی خیلی ماه بود!
وقتی که بقیه به کارای خودشون مشغول شدن چشمم به کوروش افتاد که با وقار و متانت و حرکتی موزون که غرور از نحوه راه رفتنش هم فریاد میزد ، خورد! داشت به سمت ما میومد اما تنها توجه ای که نداشت به من بود که مثل موشی کنار دست مهیار ایستاده بودم! وای خدایا این حالت سستی رو ازم دور کن!محبوب گندت بزنن مث آدم وایسا چرا مث شیر برنج شل و وا رفته شدی؟ باورم نمیشه یعنی من همون محبوب همیشگی هستم؟خاااااک تو سرت کنم من! هنوزم تو نگاهش گم شده بودم! کت و شلوار خوش دوختی به تن داشت که فوق العاده برازنده اون قد بلندش بود. لبخند! عضوی جدا نشدنی از صورت کوروش! همون یار قدیمی که اون رو فوق العاده خوش مشرب نشون میداد. چشمای درشت و کهربایی رنگش! صورت استخونی و کشیده ش! فک محکمش که نشون دهنده سرسختی زیادش بود!موهای نیمه بلند و خرمایی رنگش رو با دقت رو به بالا آرایش کرده بود و نیمی از اون روی پیشونیش رها بود! وااااااااااای خدای من چه جیگری شده بود فقط من خر الان می فهمیدم! مهیار حق داره که بهم بگه مث تعطیلات می مونی همه چی رو دیر می گیری!
با ضربه ای که به پهلوم خورد همه وجودم یک صدا آخ شد! اما قبل اینکه صدام به گوش دیگرون برسه با شنیدن صدای پر محبت کوروش تو نطفه خفه شد! تو روحت مهیار!!!!
-سلام سلام. خیلی خیلی خوش اومدید.
در تمام مدتی که با مامان و بابا احوالپرسی میکرد سعی کردم به زمین خیره بشم تا باز هم سقلمه ای از مهیار نوش جون نکنم!خداییش هم دستاش سنگین بود و نفس منو تو سینه م حبس می کرد! هنوز هم دردشو حس میکردم. به نرمی با دستم جای ضربه رو نوازش کردم و به مهیار چشم غره رفتم و فک کنم تو چشمام خوند که هر چی دری وری بلد بودم بارش کردم چون چشمکی زد و با چشم و ابرو به کوروش اشاره کرد!
مردونه دست هم رو فشار دادن و همدیگه رو بغل کردن! لذتی وصف نشدنی از دیدن این صحنه همه وجودمو لبریز کرده بود. انگاری خیالم راحت شده بود! چه روزها و شبهایی از فکر اینکه ،کاری که من کردم باعث بهم خوردن دوستی کوروش و مهیار شده بود زجر کشیده بودم و با همه بی خیالی که اون روزا داشتم بازم غصه می خوردم که مبادا رابطه شون بهم بخوره و حالا می فهمیدم اون دو تا منو آدم حساب نکرده بودن و کوروش نشون داده بود که جرم من نباید دامن روابطش با خانواده ها رو بگیره! گرچه این اتفاق خوشایند از جانب اون و عمو بود وگرنه زنعمو اصن اینطور فکر نمیکرد!اصولاً اون کلاً فکر خوبی در مورد من نمی کرد بعد از اون جریان! شاید،شاید... نمیدونم،واقعاً نمیدونم...
نیم نگاهی به صورت رنگ پریده من انداخت و با همون لبخند آشنا زمزمه کرد:
-خیلی خوش اومدید محبوبه خانم!
یخ کردم! مثل ماست وا رفتم! چقدر غریبه صدام کرد! انگار صداش از فرسنگها فاصله به گوشم رسید! اکوی صداش چندیدن بار توی گوشم زنگ زد! محبوبه خانم... خانم... خانم... خانم...
صدای مهیار باعث شد از اون حالت گیجی در بیام:
-پیشی کوروش با تو بودا!
آب دهنم رو که مثل سنگ توی گلوم نشسته بودو به زحمت قورت دادم و در حالی که پایینو نگاه میکردم چشمم به جعبه شیک توی دستم افتاد!نمیدونم چرا سرم سر خورده بود پایین! منو این همه خجالت محاله! محاله! محاله!! از فکری که تو سرم نشست خنده م گرفت سرمو بلند کردم و در حالی که جعبه رو به سمتش می گرفتم گفتم:
-قابل شما رو نداره!
از صدای محکم و بدون لرزش خودم شگفت زده شدم!خدا وکیلی گل کاشتم! حس کردم هنوزم قادرم به خودم تسلط داشته باشم! هنوز هم میتونم! پ ن پ اگه همین دو زار اعتماد به نفسم نداشتی که باید گور خودتو می کندی دختر!از رو شونش به پشت سرش خیره شدم. جایی که مامان و زنعمو سولماز گرم صحبت بودن!وویییی خدایا!زنعمو داشت با زیرکی سرک میکشید و توجه ش به ما بود. صدای کوروش منو از فضولی کردن بیش از حد منع کرد!
-لطف کردید. بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید!
چقدر سرد بود رفتارش!تنم لرز گرفت! این همه سردی رو از کوروش بعید می دونستم! دستشو رو شونه مهیار گذاشت و در حالی که چشمک میزد گفت:
-از خودت پذیرایی کن اساسی.
بعد با لبخند در حالی که چشمای کهربایی رنگش برق میزد دور شد. وقتی رفت با مهیار به سمت زنعمو رفتیم برای احوالپرسی! اگه دست خودم بود هیچ راغب نبودم این کار رو بکنم چون از اون فاصله چشماش مث چشمای گربه ای بود که دلش می خواست پنجولم بکشه!! از نگاهای خصمانه ش تنم می لرزید و برای منی که کم پیش میومد جلوی بلبل زبونیمو بگیرم خیلی سخت بود مدارا کردن در قبالش!لعنتی! با خودم میگفتم یعنی این همون زنعمو سه سال پیشه؟ نه محال بود همون زنعموی مهربون باشه!
اینبار برخلاف جلوی در که گند زده بودم پیشدستی کردم و با لبخند سلام کردم. گرچه تنها کسی که فهمید نحوه جواب دادن زنعمو اصن اصن با محبت نبود من بودم. تنها من بودم که متوجه شدم زنعمو حفظ ظاهر میکنه و به احترام مهمون بودنمه که منو با تیپا از اونجا بیرون نمیکنه.
-سلام عزیزم خیلی خوش اومدی. ماشالله این لباس چقدر بهت میاد عزیزم.
دستشو فشردم و دیدم که برخلاف همیشه اصن هیچ رقمه مایل نیست که گونه صورتی رنگشو ببوسم!اییییییییش! دیگه کم کم داشت کفرم بالا می اومد برا همین عرصه رو برا عرض اندام مهیار باز گذاشتم و خودمو کنار کشیدم!لبخندی تلخ چاشنی چهره رنگ پریده مامان شده بود! نه بابا! انگاری مامانم از نحوه برخورد زنعمو جلو بقیه میترسید. یا شایدم بهتره بگم وحشت داشت! لبخند زدم و به آرومی چشامو بستم و باز کردم! اونم با آرامش نفسشو بیرون فرستاد و تنها من و خودش فهمیدیم که نفسش در طول احوالپرسی ما حبس شده بود! هه! انگار من نبودم همین چند دقیقه پیش حس می کردم فقط خودم رفتار زنعمو رو حس کردم!
با راهنمایی زنعمو به گوشه ای از سالن برای نشستن رفتیم. اطراف سالن دسته دسته صندلی رو زمین نشسته بود و مهمونها دور هم جمع شده بودند و از هر سمتی صدای خنده به گوش می رسید! دختر و پسرای جوون با اشتیاق به روی هم یواشکی و بعضی با لذت نظر مینداختن و ریز ریز می خندیدن!
وقتی رو صندلی جا به جا شدم تازه تونستم به اطرافم با دقت بیشتری نگاه کنم و به قول مهیار فضولی کنم! جایی دورتر بابا همراه عمو و چند مرد دیگه در حال خوش و بش بودن! روبروی ما کوروش به همراه چند پسر هم سن و سال خودش در حال گپ زدن بود! پشتش به من بود و خدا رو شکر نگاه خیره منو متوجه نمیشد! لا مصب انگاری آهنربا بود برای جذب نگام! هر چی سعی میکردم نگاه پریشونمو از اندام ورزیده ش بگیرم نمیتونستم!اونقدر شق و رق وایساده بود که دلم می خواست ساعتها ذل بزنم بهش و نگاش کنم اما... بر خر مگس معرکه لعنت... از برقی که تو نگاه اون پسر جوون دیدم تنم لرزید! بی اختیار سرمو پایین انداختم و سعی کردم رعشه وحشتناکی که به وجودم افتاده بودو از خودم دور کنم.
-پیشی،پیشی حالت خوبه؟ پیشی...
سرمو بلند کردم و نگاهم با نگاه نگران مهیار تلاقی کرد!بغض سختی گلومو چسبیده بود!چونم بی اختیار می لرزید و من نمیتونستم هیچ کمکی به حال پریشون خودم بکنم! دست مهیار و که دور بازوم قفل شده بود چنگ انداختم و سعی کردم نفسمو بیرون بفرستم! اما نمیشد! بازم یه حمله عصبی و سخت گرفتارم کرده بود.داشتم خفه می شدم و دستای لرزونمو به سمت گلوم می بردم و با ناتوانی دوبراه می نداختمش پایین!وای خدای من! دستمو برا گرفتن لیوان آب دراز کردم و با کمک مهیار آبو قلپ قلپ توی گلوی خشکم ریختم! وقتی آب خنک داخل سینه داغم سرازیر شد! انگار راه نفسم باز شده باشه نفس راحتی کشیدم و قطره اشکی که گوشه چشمم جمع شده بودو با دستم گرفتم! مهیار عصبی و کلافه نشون میداد! بی حوصله دست بین موهای مرتب و آرایش کرده ش می کشید و چن لحظه یه بار حالمو می پرسید!منم برا راحت کردن خیالش لبخند میزدم و سر تکون میدادم! و اما خدا میدونست چه حالی داشتم!
-چت شد یهو محبوبه؟
وقتی اسم خودمو صدا میزد میفهمیدم حتماً موضوع مهمی ذهنشو مشغول کرده! وحالا این پریشونی حالم اونو نگران کرده بود! نگاش میکردم اما چهره کلافه ش روبرو نگام می رقصید! حبابای رنگی جلو چشمام رژه می رفت و چهره نگران مهیار درست مثل موج دریا بالا و پایین میرفت و اسیر جزر و مد میشد! به سختی پلک زدم و قطره های اشک روی صورت سردم ریخت و داغی لذت بخشی رو گونه هام جا گذاشت! حالا دیگه چهره مهیار اسیر جزر و مد دریای نااروم چشمام نبود! لبام با یه چیزی شبیه لبخند کش اومد ! دستای مهیار رو گرفتم و در جواب سوالش گفتم:
-چیزی نیست داداشی جونم! نگران نشو خوبم! این بادمجون بم آفت نداره!
-چرا اینجوری شدی دوباره؟
دوباره گفتنش توی گوشم زنگ زد و زنگ زد و زنگ زد! خوب می دونست چه زمانی درگیر این نوع تنش عصبی میشم! برای اینکه توجه شو جلب نکنم سر انداختم پایین و گفتم:
-از بی توجهی کوروش قلبم می لرزه! دست خودم نیست نمی تونم سرد بودنشو تحمل کنم! می فهمی؟
نفس عمیقی کشید که بیشتر حالت عصبی داشت و در حالی که زیر چشمی می پاییدمش مسیر نگاهشو دنبال کردم!مرکز توجهش کوروش بود! نگامو سریع کنترل کردم تا دوباره با نگاه عصیان زده دوست کوروش برخورد نکنه! از نوع نگاهش وحشت داشتم! من این نوع نگاهو خوب می شناختم! از همون نگاه هایی بود که هستی منو به باد داد و قلبمو اینطور مجروح کرد!تف به روت بیاد که اینجوری نگام می کنی! اهههههه! گندت بزنن! بازم دستمو برا برداشتن لیوان آب دراز کردم و سعی کردم دیگه به اون نگاه و به بی توجهی کوروش فکر نکنم تا دوباره اسیر یه حمله عصبی نشم و همون دو ذره آبرویی که اینجا دارم به باد نره!

ادامه دارد...
امضای m@hta
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
۲۰-۴-۱۳۹۱, ۰۳:۴۶ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: رمان بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
قسمت سوم
صدای ملایم موزیکی که پخش میشد احساسات خفته رو تو وجود هر ادمی بیدار میکرد! سرمو برگردوندم تا مرکز صدا رو پیدا کنم. بعد از دوبار سرک کشیدن چشمم به گروه موسیقی که تنها دو نفر تشکیلش میدادن خورد! پسری کشیده با چهره ای بور و موهایی که به طلایی میزد پشت ارگ نشسته بود و خانمی شیک با لباسای مدرن و موهای شینیون شده روبروی پسرک جوون ایستاده بود و میکروفنو تو دستش بازی میداد! صدای نرم موزیک به دلم می شست! چشامو بستم و سعی کردم با شنیدن موزیک خودمو آروم کنم!
-شب بی من بودنت خوش شعله خاموش دل کُش *** آخرین معجزه ی من شب بی من بودنت خوش
شب بی من بودنت خوش
من به خواستنت دچار و تو به مرگ کوچه سرخوش *** رد پات مونده رو قلبم شب بی من رفتنت خوش
تو سقوط سایه هامو یه افق منظره راهه *** پشت رویای من و تو باد وحشی تکیه گاه
یه طرف کابوس عشقو یه طرف بهت همیشه*** هر چی ابر خون چکیده است تو چشام خلاصه میشه
من به خواستنت دچار و تو به مرگ کوچه سرخوش *** رد پات مونده رو قلبم شب بی من رفتنت خوش
-ااااا.چرا بیکار نشستید پس؟
چشامو باز کردم و نگام با نگاه کهربایی رنگش تلاقی کرد! بازم نشد و لبخند سرکش تو جنگ با منطقم پیروز شد و رو لبم نقش بست! وقتی دید چشام باز شد و دارم نگاش میکنم مسیر نگاشو عوض کرد و به مهیار خیره شد!مرده شورتو ببرن! چه نازی هم می کنه لعنتی واسه من حالا!اهههه. منم به مهیار که سر به زیر به میز نگاه میکرد خیره شدم! خدای من،من مهیار رو با اون حالت عصبی ول کرده بودم و بی توجه سرمو به موزیک گوش کردن گرم کرده بودم! دستمو جلو بردم و رو شونه عزیزترینم گذاشتم و مهیار مجبور شد با لبخند و چشایی که به سرخی میزد نگام کنه! میتونستم تو چشماش همه چیزو بخونم! حسرت!پشیمونی!دلسوزی و مهربونی و بازم پشیمونی و پشیمونی و پشیمونی!
لبخند زدم و گفتم:
-داداشی جونم کجاست؟
دستمو نوازش کرد و رو به کوروش گفت:
-چرا وایسادی؟ بشین ببینم!
کوروش از خدا خواسته روبروی مهیار نشست و با لبخند پرسید:
-تو هپروتی، مشکلی پیش اومده؟
مهیار سر خم کرد و با شیطنت گفت:
-اینجا چه سوت و کور شده! این خانم سانتال مانتالِ هم که داره دپرس میخونه!دپ شدیم رف دیگه
کوروش خندشو پشت دستش پنهون کرد تا من ردیف دندونهای صدفیش رو نبینم!انگار می دونس با خندیدنش مور مور می شم! مثل مهیار خم شد و با همون صدای زیر ادامه داد:
-میبینی بابا رو چه گروهی دعوت کرده؟ وقتی خودم دیدم چشمام داشت دو دو میزد!
با حسادت خاصی سرم چرخید به سمت همون خانم شیک پوش که به سمت مرد جوون پشت ارگ چرخیده بود و با هم صحبت میکردن! از حق نگذریم فوق العاده شیک پوش بود! صدای نرمی هم داشت!خصوصاً زمانی که اونطور جذاب کلماتو میکشید! عمو همیشه تو سورپرایز کردن نقش اول رو داشت! و الحق بهترین سوپرایز کننده بود!
-گمونم این خانم بازار دخترای خشگل مجلسو کساد کرده!
به سمت مهیار برگشتم که نگاش به من بود! خندم گرفت! سر تکون دادم و گفتم:
-آدمای خشگل رو باید دید زد دیگه!
کوروش از پشت میز بلند شد و دوباره رو به مهیار گفت:
-میخوام با دوستام آشنات کنم میای؟
مهیار سر خم کرد و رو به من گفت:
-آخه پیشی تنهاست!
کوروش بی حوصله سر به سمتم چرخوند و نگاهی گذرا به صورتم انداخت و بعد انگار که کلمات رو میجوید و با حرص گفت:
-پرستو دنبالتون میگشت!
از تن حرف زدنش تیره پشتم لرزید! نگاش عاری از هرگونه مهر و محبت بود و لحن کلامش بوی نفرت و انزجار میداد!شیطونه می گفت پاشم بزنم فک خوش ترکیبش بریزه بهما! خودمونیم چقدر نحوه صحبت کردنش با سالای پیش فرق میکرد! یا خدا! اون روزا کجا و الان کجا! اون روزا من اینقدر حقیر در نظرش جلوه نمیکردم! اون روزا چقد بالا بودم و حالا چقدر... نمی دونم چرا یاد اون روزی افتادم که...
-محبوب کجا میری؟
به سمتش چرخیدم و در حالی که شیطنت از نگام میریخت سرمو کج کردم و با صدایی لوس گفتم:
-اینجوری صدام نکن کوروش دوستم نمیاد!
بی صدا خندید و در حالی که رامو سد کرده بود گفت:
-آدم باید محبوبش رو چه جوری صدا بزنه؟
یه چیزی مثل خجالت زیر پوستم دوید و انگاری با یه محبوب گفتنش هزار تا معنی رو بهم رسوند من کسی بودم که دوستم داشت؟ من محبوبه اون بودم و من... سر خم کردم و گفتم:
-اِ. کوروش اذیت نکن دیگه!
اینبار با لذت خندید و گفت:
-نگفتی شیطون خانم کجا میری؟
یادم افتاد که داشتم میرفتم بیرون و کوروش سر راهم سبز شده بود! اوووم!سرمو بلند کردم و گفتم:
-حواس نمیذاری واسه آدم که! بیا اینور دیرم شد پسر عمو جون!
در همون حال دست بردم به سمت مقنعه م و به آینه توی راهرو نگاه کردم و مرتبش کردم! در تمام اون لحظه ها کوروش روبروم ایستاده بود و با ذوق و لبخند نگام میکرد!نیگا تروخدا چه جوری خیره خیره نگام میکنه! نکن پسر این کارارو! دو حس متفاوت هم زمان توی وجودم ریخته بود! حسی مثل خجالت و لذت! لذت از عشقی که هر لحظه بروز میداد و خجالت از نوع نگاه کردنش! کوروش منو متعلق به خودش میدونست و من سرخوش از این حس تعلق رو ابرها سیر میکردم! علاقه ای که کوروش به من داشت رو با تک تک سلولای بدنم حس میکردم! حسی آمیخته با غرور که از فریاد زدنش هیچ ابایی نداشتم! همیشه دوستام با حسرت جمله ((خوش به حالت )) رو زمزمه میکردن و من سرخوش میخندیدم! همیشه میگفتم ((کوروش عاشقمه)) ((کوروش منو مال خودش میدونه)) ((وای خدا کوروش قراره همسرم بشه)).
وقتی دیدم کوروش قصد کنار رفتن نداره و تا سوال پیچم نکنه ول نمیکنه! به سمتش چرخیدم و در حالی که دستمو به کمرم زده بودم نگاش کردم! چیزی مثل غرور بی پروا توی وجودم شعله کشید و شعله هاش غرور کوروشو سوزوند و خاکسترشو به جا گذاشت و من مثل باد از سر راهش گذشتم و خاکسترش رو میون گردباد غرورم از میون بردم! چه فرقی می کرد اون روزا رفتارم درسته یا نادرست! چون فقط خودم می دیدم و از عشق کوروش شک نداشتم!
-وا کوروش چرا اینجوری نگام میکنی؟ خشگل ندیدی؟
باز هم اون لذت ناب تو نگاهش درخشید:
-محبوب جونم کجا میری؟
دستمو به حالت تهدید روبه روش گرفتم و گفتم:
-اینجوری منو صدا نکن این صد دفعه! دوماً به خودم مربوطه کجا میرم! من هیچ خوشم نمیاد به کسی جواب بدم! خصوصاً تو!!!
خصوصاً تو رو جوری تلفظ کردم که صدای شکستن قلب کوروشو با گوشم شنیدم! اونقدر مست غرور بودم و سرخوش از این حس که هیچ وقت علاقه کوروش به من ذره ای کم نمیشه،متوجه نشدم چطور احساس یه مردو زیر پام گذاشتم و بی تفاوت بدون نظر انداختن از کنارش گذشتم! خوب دیدم ابروهای گره کرده و چشمای کهربایی رنگش که به کبودی میزد اما بازم نفهمیدم چی کار کردم و غرق لذت نگاهش کردم تا شاید این بازی که شروع کرده بودم توسط کوروش ادامه پیدا کنه!چقدر گاو بودم که این چیزارو نمی فهمیدم! انگار قامت کوروش خم شده بود! غرورشو زیر پاهام له کردم!
از کنارش بی تفاوت گذشتم و دوباره به سمتش چرخیدم و ضربه آخر رو زدم! یه ضربه فنی اساسی که...
-در ضمن لطف کن و اینقدر جلوی این و اون اونجوری عاشقونه و تمسخر آمیز به من نگاه نکن! آبروم میره!
میگفتم و از درون لذت میبردم که تونستم احساساتشو قلقلک بدم! دریغ از این باور که دارم اونو میشکنم و هر بار قلبشو مچاله میکنم و کوروش بی تفاوت هر بار عاشقانه تر به سمتم میاد و نوازشای پرمحبتش رو از دل سرخوش و بلند پرواز من دریغ نمیکنه! شاید اگه اون روزا کوروش کمی سر سخت تر باهام رفتار می کرد من اینقد از خود متشکر نمی شدم!
-وقت کردی یه کم ما رو تحویل بگیر!
سر بلند کردم و وقتی به خودم اومدم متوجه شدم از اون روزها هشت سال گذشته اما من هنوز با خاطراتش دارم زندگی میکنم! حالا میفهمیدم که چه لذتی داشت و من درک نکردم حس علاقه کوروشو به خودم! دریغ که هیچ وقت نفهمیدم امکان داره عشق کوروش تموم بشه و من اسیر باقی بمونه! اون روزها درک نکردم که چه گوهری رو دارم مفت از دست میدم و حالا دیگه پشیمونی سودی نداشت! مردشور منو ببرن که همیشه دقیقه نود یادم می افتاد چه کاری رو باید انجام بدم.
رو صندلی نیم خیز شدم و با پرستو دست دادم و دعوتش کردم روی صندلی بنشینه!چشمای پرستو هم کهربایی رنگ بود و پوست برنزه ای که داشت اون رو بی شباهت به کوروش نشون نمیداد! عجیب بود که تو خانواده پدریم،من تنها کسی بودم که پوست سفید و موهای مشکی سیم تلفنیم و چشمای درشت و مشکیم رو از مامانم ارث برده بودم!
پرستو دخترعمه م بود که تنها دو سال از من بزرگتر بود و بیست و شش سال سن داشت! به تازگی نامزد کرده بود و تو دنیای دیگه ای سیر میکرد! کلا تو هپروت بود بچه م!بعد از تعقیب و گریز زیاد و جنگ و دعواهای فراوون بالاخره موفق شده بود به وصال محبوبش برسه! بابای پرستو مردی فوق العاده خشن و خشک بود! تنها کسی که از پس اخلاق عصا قورت داده ش برمیومد عمه کتایون بود! شاید این هم معجزه عشق بود! کسی چه میدونست؟
-چه خبرا خانم عاشق؟
منحنی زیبایی روی لبش نقش بست و در حالی که دستاشو به هم حلقه کرده بود گفت:
-سلامتی . تو خوبی؟ یه موقع سراغی از ما نگیریا! من درگیرم تو نباید معرفت داشته باشی؟
خندم گرفت! گفتم:
-من که همیشه سراغتو میگیرم! زنگ میزنم به گوشیت!باور کن یا تو دسترس نیستی یا خاموشی! تقصیر من چیه؟به قول عمه زمانی که پیش فرهاد خان هستی از دسترس خارج میکنی! شبا که باهمید خاموش میکنی!سینما میرید خاموش میشه!پارک میرید از دسترس خارجی!تو که تمام وقت در اختیار فرهادی! وقتی برای ما نمیمونه! که حالا داری دست پیش می گیری دوشیزه!
خودشم خنده ش گرفت!با ذوق گفت:
-خوب دوست نداریم کسی مزاحممون بشه!
خندیدم و گفتم:
-رو که رو نیست!پس بیخودی غر نزن که زنگ نمیزنی و حال احوال نمیکنی و از این خزعبلات.
انگاری بازی رو باخت که بحث رو عوض کرد!
-خوب چه خبرا؟ از مامان شنیدم خواستگارتو رد کردی.
یاد خواستگاری که از سمت عمه برام اومده بود لبخند زدم و گفتم:
-اوهوم!
همین خلاصه و مفید! پرستو گفت:
-اوهومو کوفت! اینو که خودم میدونم!منظورم اینه چرا؟پسر خوبی بود که...
سرم روبه سمت گروه ارکست چرخوندم و برای عوض کردن بحث گفتم:
-صدای قشنگی داره نه؟
-اره صداش خیلی قشنگه! چهره جذابی هم داره! دخترا رو از سکه انداخت.
هر دو خندیدم و پرسیدم:
-پس فرهاد کجاست؟
آه عمیقی کشید که تنمو لرزوند! امان از عشق! بسوزی عشق!بمیری که عشق که پدر ما رو در اوردی!
-فرهادم طفلک شیفت بود!
بی اختیار با صدای بلند شروع به خندیدن کردم! هرکاری هم میکردم جلوی خندمو نمیتونستم نگه دارم! شدت علاقه پرستو به فرهاد به قدری بود که لحظه ای تاب دوریشو نداشت!
-زهرمار! کوفت! حناق دو ساعته. به چی میخندی؟
دستشو فشار دادم و گفتم:
-هیچی بابا! پاشو بریم یه دور برقصیم دلم گرفت.
چشمکی زد و دست به دست هم بلند شدیم! اما هنوز آثار خنده تو رفتارم مشخص بود.
با پرستو در حال رقصیدن بودیم که خواننده ارکست اعلام کرد:
-یکی از این جوونای اهل حال دلش میخواد با نامزدش تانگو برقصه...
هنوز جمله ش تموم نشده بود که همه شروع به جیغ کشیدن کردن. من و پرستو هنوز هاج و واج اون وسط وایساده بودیم و یه بار خواننده رو نگاه میکردیم یه بار هر کسی که جمله ای محض خنده میگفت! زمانی که با توافق، خواننده آهنگ نازنین مریم رو برای خوندن انتخاب کرد و رقص نور داخل سالن پخش شد! بی اختیار سر گیجه و حالت تهوع بهم دست داد. بازوی پرستو رو چنگ انداختم و سعی کردم با آرامش زمزمه کنم:
-من میرم بیرون!
حتی مختصر فرصتی برای کنجکاوی بیشتر به پرستو ندادم و سعی کردم بدن لرزونم و با نهایت سرعت از ساختمون خارج کنم. رقص نور تو کل سالن پخش شده بود و حرکت دیگرون مثل ربات در نظرم جلوه میکرد! بغض ، سخت به گلوم چنگ انداخته بود. دستمو به سمت گلوم بردم و آروم پوست گلومو به سمت جلو کشیدم. احساس خفگی می کردم! سخت نفس میکشیدم و دلم میخواست با صدای بلند جیغ بکشم و فریاد بزنم! این چه سرنوشتی بود؟ خدایا چرا هر بار میخوام فراموش کنم هر اتفاقی که افتاده بازم یاد گذشته میفتم؟ چرا همه اتفاقا باید تکرار بشن؟مرده شور هر چی خاطره و گذشته س ببرن! ای تف به روت بیاد روزگار که نمیذاری آب خوش از گلوم پایین بره! انگاری وسط یه فیلم بودم و فیلم رو به عقب برگردونده بودن! حالا بین این همه آهنگ حتماً باید نازنین مریم رو انتخاب میکردن لعنتیا؟ با عصبانیت زیر لب جد و آباد فرنوشو به فحش کشیدم! فرنوش دخترخاله کوروش بود که با صدایی لوس گفت که این آهنگو همه میتونن با هم بخونن! دستمو مشت کرده بودم و تو هوا تکون میدادم و تو دلم هر چی مریم و نازنین بودو فحش میدادم!

ادامه دارد...
امضای m@hta
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
۲۰-۴-۱۳۹۱, ۰۳:۵۱ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
RE: رمان بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

قسمت چهارم
وقتی هوا تازه به صورتم خورد نفسمو با عصبانیت بیرون فرستادم و بی اختیار به گریه افتادم. با وحشت به دور و برم نگاه کردم که مبادا کسی منو در اون حال و روز ببینه. سر برگردوندم و از پشت شیشه به داخل سالن نگاه کردم! فضای سالن خاموش و روشن میشد و رنگهای مختلف توی ذوق میزد.سبز! آبی! قرمز! بنفش! و بازم سبز! آبی! قرمز و بنفش!هنوز صدا فریاد از داخل سالن به گوشم میرسید.
-جان مريم چشماتو واكن سري بالا كن در اومد خورشيد شد هوا سفيد وقت اون رسيد كه بريم به صحرا آي نازنين مريم
گوشامو گرفتم و با گریه از اونجا دور شدم! به زحمت در حالی که هنوز تنگی نفس آزارم میداد خودمو به انتهای حیاط رسوندم و توی آلاچیق نشستم! هنوز زمزمه های گنگی به گوش می رسید اما خدا رو شکر چیزی مشخص نبود!
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آرامش از دست رفتمو برگردوندم. دیگه گریه نکردم و پشت سر هم نفس های عمیق کشیدم! دستامو به پشت گذاشتم و چشامو بستم تا دوباره غرق در خاطرات آزار دهنده ای بشم که شده بود کابوس زندگی من توی خواب و بیداری!
اون روز تولد بهترین و صمیمی ترین دوستام گلناز بود! مهیار منو تا جلو درشون رسوند و حسابی سفارش کرد که مراقب خودم باشم و با شوخی و جدی بهم توصیه کرد پامو از حد خودم فراتر نذارم! اون روزا هیچ از این همه تعصبی که نسبت به من داشت خوشم نمیومد و دوست داشتم آزاد باشم و راحت بگردم!که چی مثلا؟ دلم میخواست منم مث بقیه دوستام آزادنه رفتار کنم و آزادانه بگردم! حالا که فکرشو میکنم می بینم اون روزها منم به اندازه کافی آزادی داشتم و آزادی زیاد از حد باعث میشد پامو از حد خودم فراتر بذارم و این موضوع همیشه باعث آزار روح من میشد که اگه اون شب پامو از حد خودم فراتر نذاشته بودم این اتفاق واسم نمیفتاد! مهیار برای بار آخر زمزمه کرد:
-پیشی خودم میام دنبالت کافیه بهم زنگ بزنی.اکی؟
با شیطنت چشمکی زدم و گفتم:
-گلناز گفته خودش میخواد ما رو برسونه!
اخمی رو پیشونی بلندش نشست و گفت:
-لازم نکرده! آخر شب، گلنازم گواهینامه نداره و امکان هرخطری هستش! اونم شماها که کنار هم باشید زمین و زمان رو بهم میدوزید!
با اینکه عصبی شده بودم اما سرخوش خندیدم و گفتم:
-خوب باشه بابا! تو بیا دنبالم تا منم تو رو به همه نشون بدم و پز داداش خوشگلمو به همه بدم!
سرشو تکون داد و بوسی رو که توی هوا واسش فرستادم و با شیطنت توی هوا قایپد و با بوق کوتاه خداحافظی کرد و رفت!
وقتی مهیار رفت نفس عمیقی کشیدم و سرخوش در حالی که پله های مجتمع گلنازینا رو دو تا یکی بالا می رفتم به اطرافم نگاه میکردم! خونه گلنازینا تو یه مجتمع بزرگ و فوق العاده شیک بود. دور تا دور محوطه گلکاری شده بود و فضای سبزش منظره زیبایی درست کرده بود. ساختمون درست وسط چمن ها بود فک کنم حدوداً پونزده طبقه داشت! وقتی وارد لابی شدم نگهبان ساختمون جلومو گرفت و من با همون غروری که همیشه توی رفتارم مشهود بود بهش گفتم که مهمون گلنازینا هستم و اون بعد از تلفن کردن منو راهنمایی کرد و من در حالی که خودم راه رو بلد بودم تشکر کردم و به سمت آسانسور به راه افتادم! وقتی آسانسور از حرکت وایساد! نگاه کنجکاومو داخل آسانسور انداختم و با دیدن پسر جوون و فوق العاده شیکی که داخل آسانسور بود یه تای ابرومو بالا بردم و با پرویی گفتم:
-اینجا طبقه اوله! قصد ندارید بیایید بیرون ایشالله؟
پسره یه نگاه به اطرافش انداخت و جوری منو نگاه کرد که انگار آدم فضایی دیده بود!مث خنگا می مونه نگاش کن تروخدا! قبل اینکه چیزی بگه گفتم:
-با شما بودما!گفتم قصد ندارید بیایید بیرون؟ مگه اینکه بخواید برید زیر زمین!جناب آقای محترم...
آقای محترمو کشیدم و ریز خندیدم! حس میکردم خیلی خوشمزه بازی دارم در میارم! پسره که مشخص بود کاملاً گیج شده صاف وایساد و گفت:
-متوجه منظورتون نمیشم!
در حالی که پام ما بین در آسانسور بود که مبادا بسته شه! پلاستیکی که توی دستم بود رو زمین گذاشتم و دستامو بهم نزدیک کردم و سعی کردم ادای اون خانمیو که همیشه میدیدم توی بعضی از برنامه ها قسمت پایین صفحه، برای ادمای ناشنوا مکالمه ها رو ترجمه میکنه رو در بیارم! بعد در همون حال فقط لبهامو و باز و بسته میکردم و جمله مو تکرار میکردم! هر لحظه چشمای پسره بیشتر گرد میشد! وقتی دیدم هنوز مثل گیجا داره نگام میکنه! کلافه شدم و از خیر بیرون کردنش گذشتم و در حالی که پلاستیکم رو از رو زمین برمیداشتم نفس عمیقی کشیدم و داخل آسانسور شدم، همون طوری هم زیر لب شروع به غر زدن کردم:
-ای بابا! انگاری دارم عربی باهاش حرف میزنم! الان که من رفتم بالا و دوباره تو مجبور شدی برگردی پایین بهت میگم منظورم چی بود! اوه خدای من! چه آدمایی پیدا میشه!
صدای خنده پسره باعث شد برگردم و بهش نگاه کنم! فاصله کمی میونمون بود! حالا به خوبی میتونستم چهره شو زیر نظر بگیرم! صورتش تقریباً گرد بود و سفید و چشمای کشیده و مشکی رنگی داشت! ابروهای پرپشت و تمیز شده ای که بالای چشماشو پوشونده بود!جوون چه ابرویی برداشته بود ماشالله از ابروهای من تمیزتر بود! بینی عقابی و نسبتاً کوچیکی که با لبای گوشتی و کشیده ش تضاد جالبی ایجاد کرده بود! وقتی میخندید کنار گونه سمت راستش چال کوچیکی می افتاد! چونه ش محکم و سرسخت بود و چال کوچیکی هم مرکز چونه ش قرار داشت! موهاش یه چیزی مابین خرمایی و مشکی بود! به حالت شلوغ موهاشو رو پیشونیش ول کرده بود و با چشمای نکته سنج و شوخش منو زیر نظر گرفته بود! منم که مث این پرروها ذل زده بودم بهش و اصنم خجالت مجالت سرم نمیشد! بد چیزی بود لامصب! خشگل و جذاب.
-آشنا در نیومدیم شناسنامه بدم خدمتتون!
تازه متوجه شدم خیلی وقته محو صورتش شدم! یه جورایی دست و پامو گم کرده بودم خوب به من چه ربطی داشت خشگل بود؟! همون لحظه یادم افتاد هنوز طبقه ای که میخواستم برمو انتخاب نکردم! برا همین یه قدم به سمت پسرک برداشتم و از همونجا طبقه دوازدهمو انتخاب کردم! وقتی کنارش وایساده بودم متوجه شدم قد بلندی داره!به به! عضلات محکم و قوی داشت که با تیشرت سفید رنگی که تنش بود کاملاً توی ذوق میزد! انگاری هیکلش داشت تی شرتشو پاره میکرد چقدر جذب بود!سعی کردم نگاهش نکنم اما تو دلم گفتم چه چیزیه لعنتی! از این رو سرمو به سمت آینه کنارم چرخوندم و شالمو با یه دست روی سرم مرتب کردم!
-بذارید حدس بزنم کدوم واحد میخواید برید!
بی حوصله به سمتش چرخیدم و گفتم:
-حدسیاتتون رو واسه خودتون نگه دارید! کسی برای گرفتن تست هوش از شما اینجا نیومده!
دوباره خندید و گفت:
-خوشم اومد ازت!
ههه! چه بانمکی تو! با تمسخر سر تا پاشو برنداز کردم و گفتم:
-خیلیا خوششون میاد توام روش!
دستشو جلو دهنش گرفته بود و انگاری که مهیج ترین جک دنیا رو شنیده باشه غش غش میخندید! بی حوصله نگاش کردم و سرمو تکون دادم!اینم یه چیزیش می شدا! سر خوش ! پسره الاغ فکر کرده الان میگم تروخدا! شمارتو بده به من! درسته خشگلی! خوش هیکل و خوش تیپم هستی اما دلیل نمیشه! اما خداییش چه خوش تیپه ها..
از این فکر خودمم خندم گرفت و سریع لبمو با دندونم گرفتم که گفت:
-مطمئنم داری میری منزل احمدی! واحد 2
خداییش تعجب کرده بودم! از اینکه اینطور دقیق متوجه شده بود کجا میرم! اما سعی کردم بی توجه بهش باشم! داشت سر حرفو باز میکرد و به قول بچه ها داشت نخ میداد!برای همین از این رو گفتم:
-خوب باز شد! منظور؟
با تعجب نگام کرد و پرسید:
-چی باز شد؟
همین لحظه آسانسور با تکون ملایمی که همیشه باعث سرگیجه من میشد وایساد و در به نرمی باز شد! بی توجه از کنارش رد شدم و وقتی از آسانسور خارج میشدم با شیطنت گفتم:
-حالا میتونی برگردی! ممنون از اینکه اسکورتم کردی!
وبا خنده ازش دور شدم!
با ورود به منزل گلنازینا همه چیز یادم رفت! انگار نه انگار پسر جوون و خوش قیافه ای توی آسانسور دیده بودم و کلی سر به سرش گذاشته بودم! حتم داشتم اگه مهیار پیشم بود کلمو میکند که اینقدر بلبل زبونی کرده بودم!
جمع دوستانه ما پر از انرژی بود! مامان گلناز زنی فوق العاده اجتماعی و برخلاف گلناز چهره زیبایی داشت! گلناز چهره ش مخلوطی از چهره مادر و پدرش بود! گندمی بود و چشمای کشیده و ابروهای پری داشت! بینی گوشتی و لبهای قلوه ای! اندامی نسبتاً چاق و قد بلند! موهای مواجی داشت! بدحالت بود! درست شکل نمیگرفت و همیشه از این بابت مینالید میگفت ای کاش موهام مثل موهای تو بود! یا به بنفشه دوست مشترکمون میگفت ای کاش موهام مثل موهای تو بود! موهای بنفشه هم لخت لخت بود! طوری که شونه روی موهاش نمیموند!
اون روز هم تعداد زیادی منزل گلناز جمع بودیم که همه همدیگه رو میشناختیم و از همکلاسیهامون بودن! بعد از اینکه کلی تو سر و کله همدیگه زدیم و رقصیدم رو مبل کنار ناهید ولو شدم و با شیطنت محکم رو پاش کوبیدم! دستشو روی پاش گذاشت و با عصبانیت گفت:
-آخ سوختم عوضی! ذلیل شی الهی دردم گرفت!
از خنده غش کرده بودم! کمی که گذشت ناهید بی مقدمه پرسید!
-با نامزدت اومدی؟
خندیدم و بی خیال گفتم:
-نه بابا اون که پرید!
با تعجب نگام کرد و گفت:
-یعنی چی اون که پرید؟
ابرومو انداختم بالا و گفتم:
-وا! مگه برات تعریف نکردم؟
-چیو؟
-کوروشو دیگه!
-نه چی شده؟ شما که همدیگه رو خیلی دوست داشتید! آخه چرا بهم خورد؟
از نحوه ناراحتیش غش غش خندیدم و این موضوع باعث کلافگی ناهید شده بود و هی دائم میگفت: ((زهرمار،مرض،کوفت،حناق)) بالاخره زهرمار و کوفت گفتنش اثر کرد و آروم شدم و اون زمان بود که گفتم:
-نه بابا! چی میگی تو؟ کوروش جونش واسه من در میره! مگه به همین راحتی ولم میکنه؟
کلافه گفت:
-زهرمار! دختره از خود راضی، ایکبیری!حالا دوبار این کوروش تحویلت گرفته فکر کردی خبریه؟
نیشگونش گرفتم و گفتم:
-خودتی عمه قزی!
جفتمونم خندیدم و من بعد از کلی مسخره بازی بالاخره برا ناهید تعریف کردم که:
-از وقتی درس کوروش تموم شد عمو اصرار داشت بفرستتش خارج از کشور تا درسشو اونجا ادامه بده! الان دو سالی هست که درس کوروش تموم شده و داشت همینجا درسشو ادامه میداد! اما دوست نداشت بره خارج از ایران! دلیلشو من که نمی فهمیدم! اما مهیار میگفت از ترسِ من دوست نداره بره!
ناهید بین حرفم پرید و گفت:
-گفتی چند سال فاصله سنی دارید؟
به حالت فکر کردن لبامو جمع کردم و گفتم:
-فکر میکنم پنج سال! اوم... آره پنج سال فاصله سنی داریم!
-خوب میگفتی! چرا به خاطر ترس از تو؟
-والا منم نمیدونم! مهیار هم هیچ وقت به این سوالم جواب نداد! اما نمیدونم چی شده که بالاخره راضی شد بره!
-یعنی الان رفته؟
-آره هفته پیش پرید!
-کجا رفت؟
-تورنتو!
ناهید به حالتی متفکر به میز جلوی روش که ماملو از میوه و خوراکی بود خیره شد! با یاداوری کوروش چیزی مث دلتنگی تو وجودم نشست! با بی تفاوتی به عقب تکیه دادم و چشمامو بستم! تن موسیقی شاد روی ضربان قلبم تاثیر گذاشته بود! تند و بی وقفه میزد! شایدم به خاطر دلتنگی کوروش بود! شایدم نه به خاطر کوروش نبود...
از وقتی یادم میومد اسم کوروش رو به عنوان نامزد با خودم یدک میکشیدم! وقتی من به دنیا اومده بودم! عمو و بابا برای این که رشته های خانوادگی و صمیمیتی که بینشون بود رو بیشتر کنن ناف منو به اسم کوروش بریدند!جلل خالق! وقتی فهمیدم دنیا دست کیه کلی حال کردم که از وقتی دنیا اومدم نامزد داشتم! خداییش من نوبر بودما! دخترایی هستن که سنشون خیلی بالاست و مجردن و من نیم وجبی از بدو تولد شوهر داشتم حالیم نبوده!هههه! اون زمان کوروش فقط پنج سالش بود! مامان برام همیشه تعریف میکرد! منو درست مثل عروسکش میدونسته و همیشه مراقب و نگهبانم بوده! با کسی که اشکمو در می اورده می جنگیده و با چیزی که ناراحتم میکرده گریه میکرده! مامان میگفت همیشه حامی و پشتیبانم بوده و از همون بچگی منو متعلق به خودش میدونسته! بزرگتر که شده و عقلش که بیشتر کشیده باز هم از این موضوع نرنجیده و برعکس من که وقتی فهمیدم اون همسر آیندمه کلی گریه کردم خوشحال بوده! خوب یادم هست روزی رو که به سن تکلیف رسیدم و عمو و کوروش برام چادر سفید و مقنعه ای رنگی خریده بودند و خونمون اوردند! کوروش با ذوق توی اتاقم اومد و هدیه مو بهم داد و گفت:
-دوست دارم زنم همیشه خوش حجاب باشه!
اون روزها وحشت زیادی از این موضوع داشتم و همین موضوع باعث شده بود سال سوم ابتدایی افت شدید تحصیلی پیدا کنم! به هر کسی میگفتم من از الان نامزد پسر عموم هستم با تعجب میگفت:
-وا! دیگه دوره این حرفا سر اومده! کی دیگه الان بدون انتخاب خودش نامزد کسی میشه؟
اما حقیقت چیز دیگه ای بود! من خواه ناخواه نامزد کوروش بودم و اون همسر من! گاهی از کوروش می رنجیدم! از اینکه چرا مخالفتی نمیکنه! چرا با کمال میل درخواست بزرگترها رو اجابت میکنه؟ و این رو وقتی بزرگتر شدم فهمیدم! کوروش به من علاقه داشت! و همین موضوع باعث شده بود غرورم پر و بال بگیره و خودمو تافته جدا بافته بدونم! فکر میکردم همه عمو و بابا هستن که منو عزیز ویکی یه دونه بدونن! فکر میکردم همه مهیار هستن که منو پیشی خشگل خودشون بدونن و فکر میکردم همه کوروش هستن که چشمامو جادوی شب و موهامو خوش عطر و زیبا بدونن! اما افسوس که دیر فهمیدم من در نظر همه شاید محبوب باشم! اما تافته جدا بافته نیستم!
کوروش منو تنها گذاشته بود و قبل از رفتنش توی یه نامه ازم درخواست کرده بود که به عهدمون وفادار بمونمو و بدونم که همیشه دوستم داره و خواهد داشت و هیچ کسی جامو تو قلبش نمیتونه بگیره!ازم خواسته بود تنها اونو محرم اسرارم بدونم و براش نامه بنویسم و اگر دلتنگش شدم بگم تا با سر به سمتم بیاد! حتی در اخر نامه نوشته بود! میره تا جای خالیش شاید، آره شاید دلتنگم کنه! چه بد بود که اون روزا خودشم می دونست من حسی بهش ندارم! اما ای کاش نمیرفت و میفهمید با بودنش بیشتر دلتنگش میشدم! من،دختری که تو سن بلوغ بود و تنها شونزده سال سن داشت و از وقتی یادش میاد جز کوروش مرد دیگه ای توی زندگیش نبود! نباید اسیر وسوسه های گندم میشدم و دلمو به حراج میذاشتم! اما افسوس که دختری مثل من با روحیه ای شاد و پر انرژی نیاز به تفریح و سرگرمی داشت و این حسو زمانی پیدا کردم که کوروش کنارم نبود! تا یکی دائم کنار گوشم زمزمه کنه من همسر آینده تم!

ادامه دارد...
امضای m@hta
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
۲۰-۴-۱۳۹۱, ۰۴:۱۴ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
RE: رمان بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
قسمت پنجم
بعد از اینکه مهمونی تموم شد و همه برای رفتن به خونه از جا بلند شدن! به ساعت نگاه کردم که عقربه ها هشت شبو نشون میداد! به سمت تلفن رفتم و به مهیار زنگ زدم!
-سلام داداشی!
-سلام پیشی
-کجایی؟ چقد سرو صدا میاد!
-بیرونم! تو خوبی؟ خوش گذشت؟
-بدک نیستم!کی میای دنبالم؟
-تا نیم ساعت دیگه خودمو میرسونم!
-میگم داداشی!
-چیه باز خودتو لوس کردی؟ چی کار داری؟
-اگه سرت شلوغه منم با گلنازینا برم!
-من موندم مامان گلناز با چه جرئتی میخواد بهش ماشین بده؟آخه یه دختر شونزده ساله رو چه به رانندگی؟
با حرص نفسمو فرستادم بیرون و گفتم:
-خوب بابا! منتظرتم زود بیا!
وقتی تلفنو قطع کردم به سمت گلناز چرخیدم و ابروهامو بالا انداختم!انگار مامان گلناز هم موافق نبود زیاد ماشینو دست گلناز بده برای همین وقتی دید مهیار هم راضی نیست از فرصت پیش اومده استفاده کرد و گفت:
-دیدی گلناز جان؟ مادر جون خطرناکه عزیزم! خدایی نکرده اتفاقی بیفته یه عمر پشیمونی داره! زنگ میزنم آژانس بیاد دنبال بچه ها!
و بدون اینکه منتظر نظری از گلناز باشه به سمت تلفن اومد و شروع به شماره گیری کرد! با گلناز که کلافه نشون میداد به سمت بچه ها رفتیم و گلناز ماجرا رو براشون تعریف کرد! فهمیه که همیشه بیشتر از سنش میفهمید حرف مامان گلناز و مهیارو تایید کرد و گفت که کار خطرناکی میخواستیم انجام بدیم! از اینکه مثل پیرزنا رفتار میکرد و مثل ما شور و شر جوونی نداشت خوشم نمیومد! دستامو تو هوا تکون دادم و گفتم:
-تا مهیار بیاد طول میکشه! من میرم کمک مامان گلناز!
وقتی آژانس دنبال بچه ها اومد! همراه گلناز به پایین مجتمع رفتیم و همونجا نزدیک در رو نیمکتی نشستیم و گرم حرف زدن شدیم! بیشتر حرفای ما اون زمون حول و حوش کوروش بود! اما با رفتن کوروش به تورنتو این حرفها کمرنگتر شده بود و سعی میکردیم در مورد موضوعات دیگه ای صحبت کنیم! گرم صحبت بودیم که ماشین سفید رنگ و شیکی کمی جلوتر از ما پارک کرد! فاصله ی کمی با ما داشت!نگاه کوتاهی به ماشین که صدای ضبطش خیلی بلند بود انداختم و دوباره به سمت گلناز برگشتم! گلناز هنوز به اون سمت سرک میکشید و خیره به راننده ش که من بهش دقت نکردم، بود! وقتی توجه گلنازو دیدم به سمت ماشین چرخیدم و پسر جوونی که تیشرت سفیدی داشتو پشت فرمون دیدم! ماشین سفید با تی شرت سفید!هوم هارمونی جالبی بود! لبخند کجی زدم و دوباره به سمت گلناز برگشتم! اما انگاری گلناز تو این دنیا نبود و جای دیگه سیر میکرد! دستمو جلوی صورتش تکون دادم و گفتم:
-الو! باغ بالایی یا پایین دختر؟
گلناز با لبخند بی حالی نگام کرد و بعد دوباره سریع به سمت همون ماشین چرخید! خیلی تعجب کرده بودم! برای بار اول بود که گلنازو اینجوری میدیدم! اون لحظه ای هم که به من نگاه کرد انگار وقفه عمیقی بین نگاهش افتاده بود! نوع نگاه کردنش، نگاه به تندیس بلورین و پرستیدنی بود! دوباره با کنجکاوی سرک کشیدم و باز هم همون چیزهایی که بار قبل دیدمو دیدم، نه بیشتر، نه کمتر! صدای موسیقی بلندش که با صدای مردی که نرم میخوند به گوش میرسید! به نظرم آهنگ خیلی قشنگی اومد! خیلی خیلی خیلی قشنگ!
-جان مريم چشماتو واكن سري بالا كن
در اومد خورشيد شد هوا سفيد
وقت اون رسيد كه بريم به صحرا آي نازنين مريم
جان مريم چشماتو واكن منو صدا كن
بشيم روونه بريم از خونه
شونه به شونه به ياد اون روزها واي نازنين مريم*** واي نازنين مريم*** واي نازنين مريم
باز دوباره صبح شد من هنوز بيدارم
كاش ميخوابيدم تورو خواب ميديدم
خوشه غم توي دلم زده جوونه دونه بدونه
دل نمي دونه چه كنه با اين همه غم
واي نازنين مريم وای نازنین مریم
هنوز محو آهنگ رویایی و زیبایی که پخش میشد بودم که در ماشین باز شد و راننده مرموز از داخل ماشین پیاده شد! دستشو رو در ماشین گذاشت و به روبرو خیره شد! بی اختیار به سمت مسیری که نگاه میکرد چرخیدم! پسری که از دور هیچ چیزش مشخص نبود با قدمهایی آروم به سمت ماشین میومد! دوباره به سمت گلناز چرخیدم و سعی کردم دیگه به اونها نگاه نکنم! گلناز گویی توی این دنیا نبود! این بار با عصبانیت نیشگونی از بازوش گرفتم و گفتم:
-هوی چه مرگت شده تو؟چیه ذل زدی به اونور؟ بزنم لهت کنم؟
-ها؟ چیزه! یعنی هیچی!
خندم گرفت!
دوباره زیر چشمی به پسره نگاه کردم! در همین لحظه پسره به سمت ما چرخید و من از چیزی که میدیدم از شدت تعجب خشکم زد! نور لامپهایی که فضا رو روشن کرده بود! صورتش رو نیمه روشن نشون میداد! اما اونقدر توی آسانسور دیدش زده بودم که حالا با یه نیم نگاه بشناسمش! یه حس مرموزی،شاید مث خجالت زیر پوستم نشست و نگامو از صورتش گرفتم و به سمت گلناز برگشتم و نفهمیدم چی شد که گفتم:
-وای مهیار چه دیر کرد! نگرانش شدم!
گلناز ابروهاشو بالا انداخت و زیر گوشم وز وز گفت:
-این پسره رو میبینی؟
خندم گرفت! به سمت گلناز چرخیدم و گفتم:
-نه کدومو میگی؟
بعد هر دو زدیم زیر خنده!با شیطنت ادامه دادم:
-ببینم زیر این نیمکت پنهونش کردی؟ یا شاید تو جیبته؟ پاشو تو جیبای شلوارتم نگاه کنم!
گلناز هنوز میخندید و من با شیرین زبونی مزه می ریختم! اصن هم برام مهم نبود اون پسره داره ما رو نگاه میکنه یا نه! کمی بعد هر دو آروم شدیم و دوباره گلناز مث قبل در گوشم پچ پچ کرد!
-این پسره واحد بغلی ما میشینه!اسمش سپنتاست!
بی اختیار روی نیمکت نیمخیز شدم و با عصبانیت به سمت پسره چرخیدم! حالا دیگه دوستش نزدیکش شده بود و اونها هم با هم احوال پرسی میکردند!
دوباره روی نیمکت ولو شدم که گلناز پرسید:
-چه مرگت شد یهو؟
بدون اینکه به اون توجه کنم پیش خودم گفتم:
-عجب آب زیر کاهی بود پسره!ای ناکس! دید طبقه دوازدهم رو زدم گفت با ما که کار نداره پس حتماً باید خونه گلنازینا بره دیگه! چی فکر کرد؟ فکر کرد الان کلی غش و ضعف میکنم؟
خندم گرفت! دهن باز کردم که به گلناز جریان رو بگم که صدای بوق ماشین مهیارو شنیدم! از رو نیمکت بلند شدم و از همون فاصله به سمت مهیار که چراغ میزد دست تکون دادم و روی گلنازو بوسیدم و بازم تولدشو تبریک گفتم و خداحافظی کردم!
بعد زیر چشمی به سمت ماشین اون پسره که حالا فهمیده بودم اسمش سپنتاست نگاه کردم! ماشینش روشن بود و داشت برای حرکت آماده میشد. نیشخندی زدم و به سرعت به سمت مهیار که اصن حوصله منتظر موندن رو نداشت رفتم.
اون روزا بعد از رفتن کوروش همه بحث من و گلناز دور سپنتا میگشت! از اینکه چه جور آدمی بود و چه رفتاری داشت! و بارها و بارها و بارها من و گلناز به ماجرای برخوردمون توی آسانسور پر و بال میدادیم و کلی میخندیدم! انگار اون چند دقیقه تونسته بود به راحتی چندیدن ماه ما رو دستخوش هیجانات قرار بده! خوب یکی نبود به من بگه دختره احمق اصن به تو چه که اون کی هست چه رفتاری داره و چی کاره ست؟ از اون روز بی اختیار به سمت سپنتا کشیده شده بودم! خصوصاً با نبودن کوروش ذهن من دنبال ماجرایی میگشت برای درگیر بودن! حالا چه کسی بهتر از سپنتا؟ همون پسر جذاب و بانمکی که حسابی حالشو گرفته بودم! رفت و آمد من به منزل گلنازاینا زیاد شده بود و این موضوع باعث تعجب مامان و حتی مهیار شده بود! مهیار با شیطنت میگفت:
-چی شده پیشی این روزا اینقدر درس خون شدی؟ مطمئنم امسال بیستا رو ردیف میکنی تو کارنامه.
و من به خوش خیالی برادرم میخندیدم و سرخوش باز هم به بهانه درس به منزل گلناز می رفتم! اما چیزی که در این مدت بیشتر توجهمو جلب کرده بود! علاقه ای بود که گلناز به سپنتا داشت و سعی داشت این حس رو هر چند قوی هم بود مخفی نگه داره! بارها شده بود زمانی که ازش حرف میزدیم به فکر فرو میرفت و لبخند نمکینی گوشه لبش میشست! گاهی اوقات بغض میکرد و بی اختیار گریه میکرد! گاهی عصبی میشد و قهر میکرد! گاهی بلند بلند میخندید و سپنتا سپنتا میکرد! این حسی که تو وجود گلناز بود برای من خیلی جذاب و شیرین بود! شاید بار اول بود که یه عاشقو از نزدیک می دیدیم و توی هر لحظه و هر حالش شریک بودم! با خنده هاش میخندیدم و با گریه هاش سر به سرش میذاشتم! در این بین خیلی کم، آره خیلی کم به یاد کوروش میفتادم! اونم زمانی که تلفن میکرد و شاکی از بی مهری من صحبت کوتاهی با هم داشتیم! روزها از پس هم میگذشت و میگذشت تا اینکه...
اون روز خونه گلنازینا بودم و برخلاف همیشه فقط درس خونده بودیم و درس خونده بودیم! اونقدر معادلات ریاضیو حل کرده بودیم که چشمام همه جا رو تابع و توان و اشکال هندسی میدید! آفتاب ظهر خسته کننده به سر و روی مردم میریخت و عرق هر ادمی رو در می اورد! دسته کیفمو روی دوشم مرتب کردم و عینک دودیمو به چشمم زدم تا بلکه چشام کمتر اذیت بشه! پله های مجتمع رو دو تا یکی پایین پریدم و سعی کردم خودمو زودتر به خیابون برسونم و برا اولین ماشین دست بلند کنم! خسته بودم! روز جمعه دلگیری بود و من بی حوصله! وقتی از محوطه مجتمع میگذشتم صدای بوق ماشینی توجهمو جلب کرد! بی اختیار سرک کشیدم و از دیدن ماشین سفید سپنتا نفسم بند اومد! پاهام به زمین میخ شده بود و نمیتونستم حرکت کنم! سر خودم غر زدم:
-دِ جون بکن لعنتی! چته تمرگیدی اینجا؟
انگاری تلنگری که به خودم زدم کارساز بود! قدمامو برداشتم و سعی کردم همون رفتار عادی همیشگیو داشته باشم! وقتی در مجتمع باز شد تا ماشین سپنتا از محوطه خارج بشه منم سریع خودمو بیرون کشیدم و از کنار پیاده رو به قدمام سرعت دادم! وای فردا باید به گلناز بگم سپنتا رو دیدم! راستی چی پوشیده بود؟ ای خاک تو سرت چرا نیگا نکردی چی پوشیده؟ اوووم حتماً گلناز میپرسه مثل همیشه خوش تیپ بود؟ خداییش از حق نگذرم پدر سوخته خیلی خوش تیپ می گرده ها! با شنیدن صدای بوق ماشینی بی اختیار جیغ بلندی کشیدم و وایسادم! دستمو روی قلبم گذاشتم و سعی کردم خومو کنترل کنم! قلبم مثل یه گنجشک توی سینه م می زد و وحشتیانه تپششو به گوشم میرسوند! نفس عمیقی کشیدم و همون لحظه سرم به سمت خیابون چرخید! از دیدن سپنتا که توی ماشین نشسته بود و غش غش میخندید حرصی شدم و با صدای بلند جیغ زدم:
-مرض! پسره دیوونه خل احمق! به چی میخندی؟ سکته کردم!
به جای جواب دوباره غش غش خندید و من ادامه دادم:
-میدونی اگه سکته میکردم بابام و داداشم بیچاره ت میکردن؟بد بختت می کردن! موهای سرتو دونه دونه می کندن و پوست سرتو غلفتی می کندن!
انگار داشتم مهیج ترین جک دنیاو براش تعریف میکردم چون بازم می خندید بدون اینکه بتونه جلوی خنده شو بگیره! خیلی حرصی شده بودم! زیر لب گفتم:
-پسره الاغ بیشعور! هیچی حالیش نیس!
خنده شو کنترل کرد و در حالی هنوز صداش رگه های خنده داشت گفت:
-چی گفتی؟ جرئت داری بلندتر بگو!
و بعد دوباره غش غش خندید! عینک دودیمو از چشمم برداشتم و با وقاحت به سمت ماشینش رفتم!
-چته غش غش میخندی؟ خیلی کار قشنگی کردی که اینقدر خوشت اومده؟
رنگ نگاهش عوض شد! میخ شد توی چشمامو دیگه نخندید! یه جوری نگام میکرد که حس کردم یه اتفاقی توی صورتم افتاده! بی اختیار دستمو به سمت بینیم بردم و با انگشت شصت و اشاره م گرفتم و کشیدمش! نه خبری نبود!
سرشو به سمت روبرو چرخوند و بازم شروع کرد به خندیدن! جداً که پسره خل بود! خدا شفات بده ایشالله!
-چیه میخوای اینجا هم اسکورتم کنی؟ برو رد کارت دیگه!
و بعد پشت کردم بهشو و با صدای نیمه بلندی گفتم:
- خل و چل!خدا بهت عقل بده!
خودمم از کاری که کرده بود خنده م گرفت! وای که فردا برای گلناز چه ماجرایی تعریف کنم! از این فکر با شوق بشگنی زدم و لبمو گاز گرفتم!
-الان پسره میگه دختره خل شده!
از این فکر خندیدم و قدمهامو سریع کردم! هنوز داشت پشت سرم میومد و اینو خوب حس میکردم! بازم تندتر حرکت کردم! چیزی به خیابون اصلی نمونده بود!
-ببین دختره!با تواما!آهای نگام کن! یه اتفاق مهم افتاده!
پسره بیشعور ادب نداره نگاه داره چه جوری صدا می کنه!به سمتش چرخیدم و گفتم:
-بادیگارد به پررویی تو نوبره! تو راهتو بیا چی کار داری صحبت میکنی؟
و بعد دوباره چرخیدم تا خندمو نبینه! سرعت ماشینشو زیاد کرد و درست روبروم شروع به حرکت کرد!
-همیشه اینقدر دعاهات زود میگیره؟
نتونستم جلوی تعجبمو بگیرم! به سمتش چرخیدم و با تعجب نگاش کردم
-منظورت چیه؟
-حس میکنم همون لحظه که گفتی خدا بهت عقل بده مرغ آمین از بالا سرت رد شده!
بازم دوزاریم نیفتاد!
-خنگی چقد تو! خدا بهم عقل داد و من هم از این فرصت استفاده میکنم تو رو میرسونم خونتون!
-ها ها ها! چقد تو بانمکی! ندزدنت گوله نمک!
خندید و ادامه داد:
-جدی میگم هر موقع دیگه ای بود زیر چرخای ماشین عزیزم لهت کرده بودم!
عصبی چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
-شتر در خواب بیند پنبه دانه! شتر خان راتو بکش برو...
-میدونستی زبونت نیش داره؟
-آره خدا رو شکر توام فهمیدی! حالا تا بیشتر از این نیش گیرت نکردم تکون بده ماشینتو و برو!
خندید و گفت:
-این فرصتو از دست نده! دیگه گیرت نمیاد از این فرصت های طلایی ها!
-چقده تو از خود راضی هستی! میری یا یه جور دیگه ردت کنم؟
با یه دستش فرمونو نگه داشته بود و تقریباً خم شده بود تا بتونه من رو ببینه!حالت نگاه کردن و خندیدنش دلربا بود! یه جورایی به گلناز حق دادم از این پسره خوشتیپ خوشش بیاد! راستی گلناز اگه بفهمه اینقدر ازش اطلاعات دارم چه حالی میکنه! جوونم امروز چه جکی شد حتماً یه چند ماه دیگه ای هم ماجرا واسه خنده داریم!
-خوش دارم یه جور دیگه ردم کنی!
وایسادم و به سمتش برگشتم! و با یه تصمیم ناگهانی به سمتش ماشینش رفتم و گفتم:
-نگه دار میخوام سوار شم!
حس کردم داره دنبال شاخ رو سرش میگرده! اما همون لحظه ماشینو نگه داشت و من خیلی خونسرد تو ماشینش نشستم و در رو بستم! بعد بدون اینکه نگاش کنم گفتم:
-خوب راه بیفت دیگه!
هنوز داشت با تعجب نگام میکرد! به سمتش چرخیدم! چشاش گرد شده بود! چند بار پلک زد! با یه لبخند مکش مرگ ما بهش گفتم:
-خواب نیستی! میدونم شاید تو خواب میدیدی همچین پری کنار دستت بشنیه! اما بدون مرغ آمین اون لحظه دعای تو رو هم مستجاب کرده!پس تا پشیمون نشدم و از این لذت دورت نکردم راه بیفت!
یه تای ابروشو بالا انداختو با لحن کشداری گفت:
-بزن بریم! پری از خود راضی!
وقتی وارد خیابون اصلی شد بی خیال به عقب تکیه دادم و گفتم:
-این لگنت کولر نداره؟ آبپز شدم بابا!
شیشه ها رو داد بالا و گفت:
-وروجک چند سالته؟
-بادیگارد فضول رانندگیتو کن!
بعد برای اینکه بیشتر حرصشو در بیارم گفتم:
-این خیابونو تا تهش میری بعد بقیه آدرسو بهت میگم!
بعد از داخل پلاستیک روی پام کتاب ریاضیمو در اوردم و شروع به ورق زدن کردم! تقریباً همه کتاب رو حفظ بودم! میشد گفت میتونم به راحتی نمره خوبی بگیرم!
-اوووم! گمونم دوم سوم دبیرستان هستی درسته؟ رشته ت ریاضیه؟
از اینکه خیلی راحت گذاشته بودم حدس بزنه چند سالمه عصبی شدم ! اما سعی کردم بی تفاوت رفتار کنم:
-قبلاً هم بهت گفته بودم بازم بهت بگم؟! آقای دانشمند! کسی برای گرفتن تست هوش پیش تو نیومده!
و بعد به یاد ماجرای اون روز افتادم و به سمتش چرخیدم وگفتم:
-راستی فکر کردی خیلی زرنگی؟ یا فکر کردی با بچه طرفی ؟ یا فکر کردی من میگم وای چه جوون باهوشی؟ یا فکر کردی خودت گیجی؟ یا فکر کردی من نمیفهمم؟ یا فکر کردی؟ اصن چی فکر کردی؟اصن تو فکرم می کنی؟
خندید و گفت:
-چی میگی تو؟ از چی حرف میزنی؟
خودمم خندیدم و گفتم:
-اون روز توی آسانسور و میگم! منزل احمدی! واحد دو!
با صدای بلند شروع به خندیدن کرد و با شیطنت گفت:
-پس شماها راجع به من حرف هم میزنید؟
خودمو جمع و جور کردم و گفتم:
-نخیر! فقط من از دوستم پرسیدم این نابغه خونشون تو این ساختمونه؟اونم گفت واحد بغلیشون میشینی!
بعد ادامه دادم:
-بپیچ دست راست!
باقی مسیر رو به چرت و پرت گفتن و خندیدن گذروندیم و در طول اون مدت سپنتا کمی از خودش گفت و من با کمال میل گوش دادم تا اطلاعات جدیدی برای گلناز داشته باشم! وای اگه گلناز میفهمید من اینقدر ازش امار دارم چقد خوشحال میشد!
-اسمم سپنتاست!بیست سالمه منم مثل تو رشته دبیرستانم ریاضی بود! الان هم درسم تموم شده و دارم کیف دنیا رو می کنم!
-بپا زیاد کیف نکنی که واسط مضرره!
-تو باید همیشه ضد حال بزنی؟
-به راننده های زبون درازی مث تو آره! بچه، من کی آمار تو رو خواستم؟ رانندگیتو بکن و حرف نزن که جونم واسم عزیزه!
-نمیدونم چرا اینقدر ازت خوشم میاد! یعنی کلاً از دخترای زبون دراز خوشم میاد!
-اوف! خدای من!چقد ذوق زده شدم من الان! چقد تو حرف میزنی؟ پیاده میشما!
-خوب بابا! نمیشه باهاش شوخی کرد اصن!
دوباره بعد مدتی سکوت گفت:
-نظرت نسبت به من چیه؟
-نظری ندارم! البته وقتشو یه خورده زیاد کنن خیلی خوبه!
خندید و گفت:
-پس موافقی وقتشو زیاد کنیم؟
چیزی درونم شروع به لرزیدن کرد! برای اولین بار حس کردم دارم به دوستم خیانت میکنم! اگه تا الان جدی نگرفته بودمش! حال حس میکردم کاملاً داره جدی میشه! سپنتا حرفاش منظور خاصی داشت و من از رفتارم هیچ منظوری نداشتم جز شاد کردن گلناز!جز شیطنت بچه گونه! اما حالا... وای اگه گلناز میفهمید این داره غیر مستقیم به من پیشنهاد دوستی میده! چی کار کنم خدایا؟
یهو بی ملاحظه وسط حرفش پریدم و گفتم:
-من نامزد دارم!
چنان وسط خیابون گذاشت روی ترمز که قلبم اومد توی دهنم! چیزی نمونده بود سرم با شیشه جلو اثابت کنه! کلافه نگاش کردم و گفتم:
-چه مرگته؟ این چه وضع رانندگیه؟ نزدیک بود به کشتنمون بدی! دیوونه!
خودشو کنترل کرد و در حالی که نفس های بلند و عصبی میکشید مسیر رو ادامه داد! هر راننده ای از کنارمون رد میشد چیزی بار سپنتا میکرد! نمیدونم چرا اما حس کردم از ناراحتیش برخلاف همیشه در رنجم! حس کردم قلبم جریحه دار شده!دلم میخواست بخنده و اون چال روی گونه شو ببینم! حس کردم نباید اینطور دلگیر باشه! بی اختیار سعی کردم جبران کنم و گفتم:
-شوخی کردم بابا! چرا اینقدر هول کردی؟
با اخم نگام کرد و در همون حال گفت:
-چه شوخی لوس و بی نمکی بود!
حس کردم خنجر عمیقی توی قلبم فرو رفت و دیگه تا رسیدن به مسیر هیچ کدوم حرفی نزدیم! موقعی که داشتم پیاده میشدم برخلاف سوار شدنم، پیاده شدنم خیلی سرد و تلخ بود! سپنتا به سرعت از جا کنده شد و من بی اختیار به مسیر رفتن اون خیره شدم! نمیدونم چرا، اما حس میکردم چیزی رو توی ماشینش جا گذاشتم! پلاستیک توی دستمو محکم فشار دادم و بغضی که بی موقع گلومو چسبیده بود رو پایین فرستادم! اصن منو چه به بغض؟
اون روزا یه طور خاصی بودم! یه طور عجیب و مبهم! برخلاف تصورم فردای اون روز هیچ چیزی از ملاقاتم به گلناز نگفتم! نمیدونم چرا اما بی اختیار از گلناز فاصله گرفته بودم و این برای گلناز که خیلی با هم صمیمی بودیم جای تعجب داشت! یادم نمیره اون روزایی که با عذاب وجدان دست و پا میزدم و از سر ابدبختی و فلاکت به گریه می افتادم و زار میزدم! دلم هوای کسیو می کرد که نمیدونستم کی بود! بی جهت سر مهیار داد و بیداد میکردم و اون این رفتار منو به پای دوری از کوروش میذاشت! عجیب این بود اون روزا بیشتر از هر کسی از کوروش گله داشتم! وقتی مهیار ناراحتیمو به کوروش ربط میداد جیغ و داد راه مینداختم و به زمین و زمان و ادمایی که نمیدونستم کی هستن ناسزا میگفتم! ای کاش میفهمیدم دردم چی بوده و هست! اون روزها ایام امتحاناتم بود و نمیتونستم سرمو به درس خوندن گرم کنم و بی توجه به فکر فرو میرفتم! فکر به کسی و به چیزی که شخصیت ثابتی توی ذهنم نداشت! گاهی به خودم و گلناز! نمیدونم چرا اما حس میکردم در حقش خیانت کرده بودم و این موضوع رنجم میداد! و گاهی به سپنتا!آره گاهی!
وقتی گلناز دوری کردن من رو دیده بود خودش به خونمون میومد و من همیشه یا حال نداشتم یا خودمو قایم میکردم! کم کم این رفتارم روی گلناز پر محبت تاثیر گذاشت و اون هم رویه ای مث منو در پیش گرفت و طولی نکشید که هر دو مث دو تا بیگانه با هم برخورد میکردیم! دروغ نگفتم اگه بگم گاهی پیش میومد احوال هم رو از دیگرون می پرسیدم! دورادور میشنیدم که میگفتن من با گلناز قهر کردم و گلناز طفلک روحشم از این جریان خبر نداره! اما هیچ کس نمیدونست که من از عذاب وجدان و از این حس که... وای حتی گفتن و مرور کردنش برام خیلی سخت بود! یعنی من به سپنتا دل بسته بودم؟ به پسری که جذابیت خاصی توی رفتارش بود و فوق العاده شیک و امروزی بود؟ باورم نمیشد! نباید این اتفاق می افتاد! مرد زندگی من تنها کوروش بود و بس! اما ای کاش این دل لامروت هم درک میکرد و با من بازی در نمی اورد! چه بسا که کوروش جذاب تر و زیباتر و مهربونتر از سپنتا بود! راستی چطوری میشد کسی رو که تنها یک یا دو بار دیده بودم با کسی قیاس ببندم که از وقتی یادم میاد اسمشو به عنوان مرد زندگیم یدک می کشیدم؟
روزهای تکراری و پر از هراس و دلهره از پس هم میگذشت بدون اینکه از سپنتاو حتی کوروش خبری باشه! کوروش هم رویه جالبی رو در پیش گرفته بود! رویه ای که به ضرر هر دوی ما تموم شد!...

ادامه دارد...
امضای m@hta
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
۲۱-۴-۱۳۹۱, ۰۲:۰۹ عصر
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #6
RE: رمان بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
قسمت ششم
تلفن خونه چهار بار زنگ خورد و من که طبقه بالا توی راهرو قدم میزدم و درس میخوندم دستمو به میله ها گرفتم و به سمت پایین خم شدم! با پررویی تمام و صدای نیمه بلندی گفتم:
-مهیار! مگه پایین نیستی؟ بابا اون تلفن خودکشی کرد!
صدای گرفته مهیار بلند شد.
-خودت بیا پایین حالم خوب نیست!
با عصبانیت کتابمو زیر بغلم زدم و پله ها رو با پرش به سمت پایین اومدم! در همون حال که به سرعت حرکت میکردم برگشتم و به مهیار که روی کاناپه ولو شده بود نگاه کردم! قلبم ماچاله شد! الهی بمیرم چه سرمای وحشتناکی خورده بود! و همش هم تقصیر من احمق بود! به محض اینکه دستم به تلفن رسید،تلفن آخرین نفس های خسته شو کشید و دار فانی و وداع گفت.
-بیا اینم از تلفن...
بعد به سمت مهیار چرخیدم! یه دستشو روی پیشونیش گذاشته بود و اونی یکی و روی شکمش و چهره ش از درد جمع شده بود! با قدم های بلند به سمت آشپزخونه رفتم! مامان برای تهیه وسایل سوپ بیرون رفته بود! در یخچال و باز کردم و آب پرتقال و برداشتم و توی لیوان ریختم و در همون حال به مهیار فکر کردم! صدای سرفه های خشکش داخل آشپزخونه میومد! هر چقدر دیشب التماسش کرده بودم خونه نیومده بود و توی حیاط نشسته بود! لبم و به شدت گاز گرفتم و زیر لب هر چی ناسزا بلد بودم به کسی که نمیدونستم کیه دادم و سرمو بلند کردم تا مانع از چکیدن قطره اشکی که توی چشمم جمع شده بود بشم! در همون حال زمزمه کردم:
-گلناز این رسمش نبود! خیلی بی رحمی کردی گلناز خیلی!
دوبار جوشش اشک و توی چشمام حس کردم! روی صندلی نشستم و به روبرو چشم دوختم! از دیشب تا به حال ده ها بار این تصاویر جلوی چشمم زنده شده بود! یعنی تقصیر من این وسط چی بود؟ طفلک مهیار! الهی بمیرم واست داداشی عزیزم! گریه هام شدت گرفت! از ترس بلند شدن صدام تند تند نفس های عمیقی میکشیدم تا خودمو آروم کنم!
از آخرین باری که خونه گلنازینا رفته بودم مدتها میگذشت! حتی عید هم برخلاف سالهای پیش به خونشون زنگ هم نزدم و گذاشتم این رابطه تموم بشه و من با شرمندگی به چشماش نگاه نکنم و بگم عشقش رو! سپنتا رو دزدیده بودم! نه اینکه خودم دزیده باشم! دلم دزدیده بودش! تو تب دیدار سپنتا میسوختم و دم نمیزدم! توی بد وضعیتی قرار داشتم! از یه طرف شدیداً شرمنده گلناز بودم! از یه طرف از کوروش خجالت میکشیدم و از یه طرف از ترس برملا شدن راز قلبیم نمیتونستم توی روی خانواده م نگاه کنم! اون روزها وضعیت مناسبی نداشتم و برای فرار از واقعیت خودمو توی کتابهای مدرسه غرق کرده بودم و اونقدر کتابهام رو خونده بودم که به قول مهیار پوست انداخته بودند! ایام عید هم با خانواده عمو به شمال رفته بودیم و قلب من بی جهت بهوونه تهران رو میگرفت و دوست نداشتم کنار خانواده ای باشم که همیشه دوستشون داشتم و این رو خودم تنها می فهمیدم که از خجالت دلم نمیخواد کنارشون باشم! تنهایی به سمت دریا میرفتم و ساعتها روی اون تخته سنگ بلند و بزرگ میشستم و به انتهای دریا چشم میدوختم! دریایی که تا چشم کار میکرد آبی بی همتا بود! آبی پرخروش و کف آلود! دریا همیشه اون روزها طوفانی بود! بارون می بارید و دل من تو هم مچاله میشد! اما نمیدونم چرا قطره اشکی از چشمام نمیومد که درد دلم رو آروم کنه! کوروش چندیدن بار تماس گرفته بود و اون طور که مامان یواشکی بهم گفته بود هیچ مشتاق صحبت کردن با من نبود! همین موضوع من رو جری تر کرده بود! شاید کوروش هم من رو فراموش کرده بود! مطمئناً اون هم دلش رو جایی توی اون شهر غریب بین عروسکهای چشم آبی و مو بلوند ها جا گذاشته بودم! فکر به همین موضوع باعث شده بود کمتر احساس عذاب وجدان داشته باشم نسبت به کوروش!بارها مهیار زمزمه کرد که حتی شده یه بار باهاش تماس بگیرم و جویای حالش بشم و من اون روزها نمی فهمیدم که این سیاست برادرم بود برای برگردون مهر کوروش به دل منی که درگیر مهر غریبه ای شده بود که از نظر خانواده من هفت پشت غریبه بودند! جالب بود که اون روزها برام خواستگاری خوبی پیدا شده بود و مامان بابا ندید ردش کرده بودند! چرا؟ کوروش همسر دخترشون بود! دختری که دل به مهر پسری دوخته بود که عشق گلناز بود!
آخرین روز مدرسه رو میگذروندیم و چند روز بعدش امتحانات پایان ترممون شروع میشد! اون روز به محض خداحافظی کردن با دبیر و خداحافظی جزئی کردن با بچه ها توی راهرو توسط گلناز محاصره شدم! وقتی چشمای عسلیش به من خیره شده بود حس کردم چقدر دلم برای بوسیدن و بغل کشیدنش تنگ شده! بی اختیار بدون هیچ تصمیم قبلی دستامو برای بغل کردنش باز کردم و هر دو سر رو شونه هم گذاشتیم و این من بودم که بعد مدتها بغض لعنتیم سر باز کرده بود و بی اختیار اشک می ریختم! چند نفری که توی راهرو بودن با تعجب نگامون میکردن و همکلاسیهای خودمون با لبخند و سر تکون دادن ما رو ترک میکردن! گلنازو محکم تر به خودم فشارش میدادم و دلم میخواست با صدای بلند داد بزنم که دوست خطاکارش رو ببخشه! گلناز چند سانتی از من بلندتر و لاغرتربود. وقتی ولم کرد و چشم در چشم هم شدیم از خجالت پلکهام به هم چسبید و صدای گلناز رو شنیدم که زمزمه میکرد:
-خیلی بی وفایی محبوب!
آره من بی وفا بودم! تازه بی معرفت هم بودم! خودم قبول داشتم! اما شرمنده بودم،بیشتر از هر حسی شرمندگی بود که بهم غلبه کرده بود! از اخرین باری که گلناز روبروم وایساده بود صمیمانه با هم صحبت میکردیم ماه ها گذشته بود! انگاری یه سال بود که ازش دور بودم! مسیر مدرسه تا انتهای خیابون رو بیشتر گلناز حرف زد و من توی سکوت گوش کردم و لذت بردم! از همه چیز میگفت! اما اشاره جزئی هم به سپنتا نکرد! من مشتاق هر کلمه ای که از دهنش بیرون میومد و تو هوا می قاپیدم اما دریغ از زمزمه کردن نام سپنتای قصه های من! سپنتا،شاهزاده قصه های پر غصه من! اونقدر مست شنیدن سخنی از جانب سپنتا بودم که متوجه نشدم دارم مسیر خونه گلنازینا رو طی میکنیم! وقتی که روبروی خونشون وایسادیم انگاری برق 24 ولت به بدنم وصل کرده باشن لرزیدم و از بین لبای شل و وارفتم چیزی به اسم نه بیرون پرید! گلناز دستمو کشید اما پاهام به زمین چسبیده بودند و بدنم قرص و محکم بدون هیچ حرکتی پابرجا وایساده بود! دلم میخواست تمام راه تا خونه سپنتا رو دیوانه وار بدوام! اما دریغ که بدنم قرص و محکم به زمین میخ شده بود! عقل حکم میکرد راه رفته رو برگردم و تا دیر نشده به سمت خونه فرار کنم اما دلم! اون دل بی مروت بود که ساز مخالف میزد و دلش بی تاب دیدن یاری بود که ماه ها از دیدنش محروم بود!خدای من باورم نمیشد یعنی اینقدر بیتاب دیدن سپنتا بودم؟ حالا که بیشتر فکر میکردم می دیدم اون روزا چیزی گم کرده بودم و اون چیز کسی نبود جز سپنتا! نمیدونم چرا بی اختیار به گریه افتاده بودم! جالب اینجا بود که اصن صدای گلنازو هم نمیشنیدم! انگاری داشت حرف میزد! حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد! اما چی میگفت و چی میگفت و چی میگفت؟ من که هیچ چیزی نمیشنیدم! زمان زیادی طول کشید تا تو کشمش بین عقل و دلم، دلم برنده بازی بشه و با قدمهای ناموزون و تکیه کردن به گلناز وارد محوطه سبز و دلباز بشیم! گلناز هنوز هم حرف میزد و من بی اختیار با چشمم ساختمون سپنتا اینا رو نگاه میکردم! هر صدایی میومد با دقت گوش میکردم! قدرت شنواییم صد برابر شده بود! اما نمیدونم چرا اصن صدای گلنازو نمیشنیدم! وقتی پایین پله های ساختمون چشمم به اون خورد! از گوشهام حرارتی مطبوع بیرون زد و صدای گلناز با بلندترین حد ممکن توی گوشم پیچید!
-وای سپنتا!
بی اختیار وایسادم و دست گلنازو کشیدم و اونم از حرکت ایستاد! سپنتا پشت به ما با تلفن همراهش صحبت میکرد و ما ایستاده بودیم و هر دو از پشت به اندام بلند و بازوهای قویش خیره شده بودیم! آب دهنمو قورت دادم و اون لحظه بود که متوجه نگاه های مشکوک و زیر چشمی گلناز به خودم شدم! نمیدونم اون لبخند لعنتی از کجا رو لبم سبز شده بود! لبم رو به دندون گرفتم و آروم!خیلی آروم پرسیدم:
-بریم؟
دستای گلناز که دور بازوم حلقه شده بود،فشار عجیب و محکمی بهم وارد کرد و من از شدت درد پلکهامو بهم زدم! انگاری نیرویی مضاعف و ماورای طبیعی به وجودم ریخته بودن! از اون سستی چند لحظه پیش تو وجودم خبری نبود! لبخند مرموزم رو هنوز با دندونم گرفته بودم و نگام لک های روی سرامیک زیر پام رو از نظر می گذروند! گلناز برخلاف چند لحظه پیش توی سکوت فکر میکرد! وای خدای من! یعنی چیزی فهمیده؟ خاک تو سرم که اینقد شل و ول رفتار می کردم که گلناز بفهمه!! لعنت به تو محبوبه! لعنت به عشق و بازم لعنت به من!
هنوز چند پله تا رسیدن به سپنتا مونده بود که به سمتم چرخید! تعجب از نگاهش کاملاً مشخص بود! انگار به چشماش اعتماد نداشت چون چندیدن بار پلک زد و من خوب دیدم غبغبش بالا و پایین رفت! انگار آب دهنشو قورت داده بود! اونقدر محو چشمهای سیاه و درشتش بودم که متوجه نگاه های خصمانه گلناز نشدم! حتماً تو دلش کلی دری وری بارم کرده بود!سرمو پایین انداختم و بعد از گلناز خیلی آروم سلام کردم و دست گلنازو کشیدم و هر دو به سرعت به سمت آسانسور رفتیم! صدای قدماش رو از پشت سرمون میشنیدم! کنار گلناز ایستاد و پرسید:
-خانواده خوبن؟
از ترس برملا شدن رازم جرئت نداشتم سر بلند کنم! یعنی چی؟ چرا اونجا کنارمون وایساده بود؟د مرده شور برده چی میخوای اینجا؟ د شرو بکن برو الان گلناز همه چیزو می فهمه! صدای ضربان قلبم به حدی زیاد بود که حس میکردم گلناز که هیچی سپنتا هم اونو شنیده! میخواستم سر بلند کنم و با شجاعت به چشمای خوش حالتش خیره بشم و تو شب نگاش غرق بشم! میخواستم اونقدر خیره خیره نگاهش کنم و تصویرشو به ذهنم بسپارم تا تو روزهای دوری با یاداوریش غرق لذت بشم! اما جای همه اون میخواستم ها سر به زیر دوخته بودم و هیجان زده با احساسم درگیر بودم! تو دلم قربون صدقه ش می رفتم. خدای من قدر این بشر خشگل و جذابه؟ وای خدای من! اونقدر سرم پایین بود که چونه م با سینه م برخورد میکرد! هنوز هم دستای گلناز وحشتناک دور دستم حلقه شده بود و فشار می اورد! سرمو کمی کج کردم و قرمزی دست خودم و سفیدی انگشتای گلناز رو از نظر گذروندم! خدای من حتماً گلناز بو برده بود! هنوز داشتن باهم احوال پرسی میکردن که آسانسور با صدای کوتاهی جلوی پامون توقف کرد! با احتیاط سرمو بلند کردم و به گلناز نگاه کردم! سنگینی نگاه سپنتا رو خوب حس می کردم! خیلی خوب!
-گلناز آسانسور!
صدام محکم بود! هنوز هم سنگینی نگاه سپنتا رو حس میکردم! اما نگاش نمیکردم! گلناز به سمتم چرخید! لبخند تلخی رو لبش نشست و گفت:
-با اجازه! سلام برسونید به خانواده!
سپنتا لبخند زد و در حالی که هنوز منو نگاه میکرد گفت:
-اگه اشکالی نداره منم میخوام بیام بالا!
دوباره گلناز دستمو محکم فشار داد و با لبخند گفت:
-البته خواهش میکنم!
و خودش جلوتر از من وارد آسانسور شد و دست منو به دنبال خودش کشید!
وقتی در آسانسور بسته شد سپنتا با لبخند پرسید:
-این دوستتون زبونشو جایی جا گذاشته؟
گلناز به من نگاه کرد و با همون لبخند تلخ گفت:
-نه! نمیدونم امروز چرا اینقدر ساکت شده!
سپنتا من رو مخاطب قرار داد و با صمیمتی آشکار پرسید:
-اتفاقی افتاده؟
آب دهنم رو قورت دادم تا بلکه اون سنگی که توی گلوم نشسته بود به پایین بره! اما...
-نه اتفاقی نیفتاده!
نفس راحتی کشید و با شیطنت گفت:
-دلم برای بلبل زبونیت تنگ شده بود!
حس کردم چشام داره از حدقه بیرون میزنه! وای خدای من... این چه حرفی بود که این... نه نه، احمق نه! این چه حرفی بود که این پسر به زبون اورد! متوجه شدم که گلناز دستمو ول کرد و بعد دوباره صدای سپنتا بلند شد که رو به گلناز گفت:
-دوستتون ماشالله خیلی پر انرژی هستن! مطمئنم دیدارمون رو برای شما تعریف کردن!
و بعد ریز ریز خندید!
گلناز نگاه پریشونی به صورتم انداخت و زمزمه کرد:
-ماجرای آسانسور!
سپنتا میخندید و من رنگ پریده به گلناز که رفته رفته صورتش قرمزتر میشد نگاه میکردم! وای خدای من گلناز نه! باور نکن! اینجوری نیس گلناز!سپنتا بی خیال،انگار متوجه هیچی نبود زمزمه کرد:
-افتخار بزرگتری نصیبم شد و من محبوبه رو تا دم خونشون رسوندم!
خدای من، حس میکردم هر لحظه امکان داره قلبم از هیجان وایسه! گلناز به سمتم چرخید و در حالی که توی چشماش اشک پر شده بود زمزمه کرد:
-پس برای همین بود؟
سرمو پایین انداختم و قطره اشکی از چشام روی کتونی های سفید رنگم افتاد! دوباره مثل ملکه عذاب پتکشو توی سرم کوبید و گفت:
-بیچاره کوروش!بیچاره من!
سرمو با غصه بلند کردم و با نفرت نگاهی به سپنتا انداختم! خاک تو سرت کنن پسر مرده شورتو ببرن که آبرو واسه من نذاشتی!شنیدم که سپنتا بی توجه به حال ما دو تا پرسید:
-کوروش کیه؟
انگار خوشحال کننده ترین خبر دنیا رو به گلناز داده بودند که با ذوق و برقی که توی چشماش سو سو میزد گفت:
-نامزدش!آره کوروش نامزد محبوبه است!
همین حین آسانسور ایستاد و من بی توجه به اون دو تا از آسانسور بیرون پریدم و با بغض پله ها رو با دو به پایین رفتم! دلم از همه عالم و آدم گرفته بود! تقصیر من چی بود؟ تقصیر این دل لعنتی بود! هیچ کس دنبالم نیومد! هیچ کس! حتی سپنتا! من که روز اول گفته بودم نامزد دارم! اما اینها همش حرف بود! صدای شکستن قلبم رو به گوش خودم شنیده بودم و دلم گرفته بود! به جای اینکه به گلناز و آبروی رفتم پیش سپنتا فکر کنم چیزی توی کوچه پس کوچه های ذهنم فریاد میزد! سپنتا رو از دست دادم!واسه همیشه! ه عشق نو پا و بی دوومی بود! چه زمان کوتاهی بود که...
تمام طول مسیرو گریه کرده بودم و زمزمه کرده بودم: تقصیر من چی بود؟ ای کاش هیچ وقت سپنتا رو نمیدیدم! ای کاش هیچ وقت با کوروش نامزد نبودم! ای کاش گلناز اینقدر بی رحم نبود! گلناز،آخ گلناز! بد کردی دختر! با دل من بد کردی! من که خودمو کشیده بودم کنار! این تو بودی که با اصرار منو دوباره به سمت خودت کشیدی! دلم میخواست داد بزنم!فریاد بزنم و زمین و زمانو بهم بریزم! اما به جای داد و فریاد کردن از درون شکستم و شکسته های وجودم رو با اشک چشم بیرون ریختم! خوب شد اشکو داشتم! راستی اگه این اشک نبود چه به روز آدمای شکسته دل میومد؟ حتماً اونقدر شکسته های شیشه ی دل توی وجودشون تلنبار میشد تا از شکسته ها سنگین میشدن و دق میکردن!
اون روز تمام مدت توی اتاقم خودمو حبس کردم خودمو و زار زدم! مامان با دیدنم با تعجب از گلناز پرسید و از اینکه مگه قرار نبود ناهار اونجا بمونم؟ تازه اونجا بود که فهمیدم گلناز شب قبل به مامان زنگ زده بوده و خواسته بوده من بعد مدرسه به اونجا برم تا با هم درس بخونیم! بدون اینکه جوابی به مامان بدم فقط گفته بودم حوصله ندارم و ناهار هم نمیخورم! خیلی سعی کرده بودم جلوی مامان اشک نریزم و با آرامش بگم که اتفاقی نیفتاده! اما اون یه مادر بود و بیشتر از خودم به زیر و بم رفتارم آگاه بود! هر کسی رو با حفظ ظاهر فریب میدادم مامان رو نمیتونستم فریب بدم!
عقربه ها نه شب رو نشون میداد! از پنجره به بیرون خیره شده بودم که صدای فریاد مهیار بلند شد!
-محبوبه!
نمیدونم چرا بی اختیار تنم شروع به لرزیدن کرد! رعد و برق وحشتناکی زد و دلم لرزید! محال بود مهیار منو اینجوری صدا کنه! مثل موش می لرزیدم و به دیوار چسبیده بودم! تنه ی درخت در اثر باد و بارون می لرزید و آهسته به شیشه اتاقم اثابت میکرد! انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا بترسم و بلرزم! صدای مامانو میشنیدم که پا به پای مهیار از پله ها بالا میومد و اونو دعوت به آرامش میکرد. اما مهیار بی توجه به حرفای مامان همونطور فریاد میزد و اسممو به نام میخوند!
-محبوبه!محبوبه! مگه کری؟ کدوم گوری هستی محبوبه؟
قلبم گواهی بدی میداد! کم پیش میومد!خیلی کم! که مهیار اینطور آشفته بشه! اما امان از روزی که از چیزی عصبی میشد! حتی من که همیشه میگفت تنها حضور تو آرومم میکنه نمیتونستم آرومش کنم! چرا حس میکردم حالا آروم جونش باعث آشفته شدنش شده؟ دستامو رو گوشم گرفته بودم و رو زمین چمبره زده بودم! اشک بود که صورتمو شستشو میداد! صدای قدماشون نزدیک و نزدیک تر میشد! صدای فریاد مهیار بلند شد:
-مامان شما دخالت نکن!
-مهیار! بگو ببینم چت شده؟
دستگیره در اتاقم بالا و پایین رفت و من بی اختیار توی جام بالا پریدم و چشمامو با وحشت بهم زدم و محکم فشارش دادم! صدای مهیار هنوز بلند بود،انگار داشت مامانو بیرون میکرد! با وحشت دستامو رو گوشم فشار میدادم و پلکهام و محکمتر!
هنوز صدای التماس مامان و فریاد بلند مهیارو میشنیدم که در با صدای بلندی بسته شد و من با هق هق به گریه افتادم! هنوز علت داد و فریاد مهیارو نمیدونستم و نمی دونستم چرا باید مجازات بشم که با کشیده وحشتناک مهیار به گوشه ای پرتاب شدم و چشمامو باز کردم! اشکم بند اومده بود! اما هنوز چشام تار میدید! مهیار مهربون من،حالا با چشایی که حسابی فراخ شده بود و قرمز به من چشم دوخته بود! تیشرت خوش رنگی به تن داشت با شلوار لی روشنی! هنوز از برنداز کردن لباسش خارج نشده بودم که به سمتم هجوم اورد و منو از رو زمین بلند کرد! اشتباه نکردم! درست دیدم!قطره های اشکو تو چشمای مهیار دیدم! دومین کشیده که به گوشم خورد دیگه کاملاً ساکت شده بودم و گریه نمیکردم! نمیدونم چرا اما دلم میخواست به قیمت کتک خوردن و ناقص شدنم کسی که بیشتر از خودم دوستش داشتم آروم بشه! حالا به هر قیمتی! مهیار بدون اینکه حرفی بزنه منو زیر ضربات خودش گرفته بود و جای من اشک می ریخت! صدای فریاد مامانو از پشت در میشنیدم!
-مهیار وای به حالت اگه دست به محبوبه بزنی! مهیار بابا بیچاره ت میکنه! مهیار بسه کشتیش دیوونه! مهیار!
مهیار مهیار کردن مامان تو شدت ضربه هایی که میخوردم بی تاثیر بود! جای کشیده ها رو صورتم میسوخت! حالا پهلوم و قفسه سینم آتیش گرفته بود و از درد امونم بند اومده بود! اما چیزی که ذهنمو درگیر کرده بود! عکس العمل بابا در مقابل مهیار بود! به خدا حاضر بودم بمیرم اما بابا به مهیار نگه بالای چشمت ابرو! میدونستم دلیل قانع کننده ای داره که اینطور بی رحمانه منو زیر ضرباتش گرفته! با بغض نگاهش کردم! هنوز اشکاش جاری بود و دل من زخم خورده به خاطر دیدن اشکای عزیزترینم! داداش عزیزم! شاید بار اول بود که از عزیزترین کسم اینطور بی رحمانه کتک می خوردم و دردو با پوست و استخونم حس می کردم اما احمقانه بود که حتی دردی که می کشیدم سنگین تر از دردی که تو چشای مهیار می دیدم نبود!
وقتی به هق هق افتاد خودشو رو تختم انداخت و دستاشو جلو صورتش گرفت! شونه هاش می لرزید! روی زمین صاف نشستم و بی توجه به سوزش وحشتناک بدنم به مهیار خیره شدم! گریه هاش داشت آتیشم میزد! عزیز دلم گریه نکن! جرئت نداشتم لب از لب باز کنم! میترسیدم باعث رنجشش بشم! حتی گریه نمیکردم که مبادا روح زخم خورده داداشم بیشتر آسیب ببینه! توی وجودم زمزمه میکردم:
-بلند شو داداشی! بلند شو عزیزم! اگه آروم نشدی محبوبه هنوز اماده اس واسه خالی کردن عقده هات! داداشی مهربونم،عزیز دلم بلند شو اما تروخدا گریه نکن!
اما جرئت نداشتم حتی اسمشو به زبون بیارم! نفهمیدم چه مدتی به همون حال بودیم و مهیار گریه میکرد و من با بغض خیره خیره نگاش میکردم! با بلند شدن صدای دو رگه ش قلبم شکست:
-چرا پیشی؟ چرا این کارو کردی؟ چرا با آبرو ما بازی کردی؟ بهم بگو که چرا فکر آبرو ما نبودی؟ مگه تو نامزد نداشتی؟ این پسره، سپنتا چی از کوروش بیشتر داشت؟ چرا این کار رو کردی؟
بی اختیار به گریه افتادم! حالا بغضم سر باز کرده بود! خدای من! از چیزی که میترسیدم سرم اومده بود! داداشم،مهربونم،عزیز دلم فهمیده بود خواهر خائنش دل به پسری بسته بود و نامزدشو فراموش کرده بود! ای خدا... ای کاش جرئت داشتم و میگفتم به خدا دست خودم نبود! ای کاش جرئت داشتم و میگفتم داداشی من بی تقصیرم! این شماها بودید که به اشتباه اسم مردی رو رو من گذاشتیدکه حتی با روحیاتش آشنا نبودم! این شماها بودید که مثل قدیم رفتار کردید در صورتی که من هم آدم بودم و حق انتخاب داشتم! شماها جای من انتخاب کردید و بریدید و دوختید دریغ از اینکه دل من اسیر مردی شده که شاید از کوروش سرتر نباشه اما دل خواهر کوچولوتو برده! این مرد خواهرتو به زنجیر اسارت خودش در اورده! اصن چرا من خیانت کار باشم؟ چرا نمیبینید که کوروش از زمانی که رفته هیچ خبری از نامزد کوچیکش نگرفته! مگه این همون کوروش نبود که زمزمه میکرد عشق محبوب رو به دنیا نمیده؟ داداشی نمیبینی دخترای قشنگ غربی دلشو بردن و دیگه خواهرت تو دلش جایی نداره؟
نمیدونم چرا بیشتر از کوروش شاکی بودم! نمیدونم چرا؟ اما نتونستم چیزی به زبون بیارم و زمزمه کنم! مهیار هنوزم گریه میکرد و آروم آروم از آبرویی که برده بودم میگفت! از بین حرفای مهیار فهمیدم مامان با مهیار تماس گرفته و گفته بود که من از وقتی از منزل گلناز برگشتم خودمو توی اتاقم زندونی کردم و مهیار هم به گلناز زنگ زده و گلناز هم بی رحمانه گفته بوده که خواهر خائنش دل به پسری داده که گلناز دوستش داشته! نمیدونم دیگه چیا بهش گفته بود که مهیار اونطور آشفته بود! میدونستم که هیچ وقت گلناز رو به خاطر این بی رحمیش نمیبخشم! اما حتماً نباید خودمو میبخشیدم که در حق نامزدم خیانت کرده بودم!
چند لحظه بعد وقتی که آروم شد با نگاهی غمگین در حالی که سرشو تکون میداد منو ترک کرد و بعد مامان وارد اتاقم شد وبا اخم نگاهم کرد:
-بببین چی کارش کرده پسره دیوونه احمق!
بعد انگاری که از زمین و زمان شاکی بود گاهی منو نفرین میکرد گاهی گلناز و گاهی سپنتایی که حتی اسمش رو نمیدونست! و وقتی چشمم به برآمدگی ها و کبودی های بدنم می افتاد با عصبانیت زمزمه میکرد:
-دستت بشکنه پسر! مگه این دختر بی صاحابه که هر غلطی دلت میخواد میکنی؟
دستم رو پانسمان میکرد و با غرش میگفت:
-خجالت نکشیدی محبوبه؟ این چه بی آبرویی بود راه انداختی؟ وای به روزی که عموت و بابات بفهمن! بابا سر به تنت نمیذاره! مهیار ببین چی کار کردی با صورت مثل گل دخترم! خدا ذلیلت کنه دختر...
و من نمیفهمیدم منظور مامان من بودم یا گلناز! وقتی بابا خونه اومد و سراغ منو گرفته بود و مامان گفته بود که محبوبه و مهیار دعواشون شده! بابا بدون اینکه از جریان مطلع بشه مهیارو به باد نصیحت و عصبانیت گرفته بود و من توی راهرو بالا گوشه ای که دیده نشم نشسته بودم و گوش میدادم! مهیار سر به زیر صدایی ازش در نمیومد و جز بابا همه میدونستیم حق با مهیاره! بابا اولتیماتوم اخر رو داد و اعلام کرد:
-به خدا اگه یه بار دیگه،فقط یه بار دیگه دست رو محبوبه بلند کنی از خونه میندازمت بیرون!
صدای شکستن غرور مهیارو جز بابا همه شنیدیم! مهیار با آرامش معذرت خواهی کرد و از اتاق خارج شد! وقتی صدای در راهرو رو شنیدم از جا بلند شدم و دیدم که مهیار بیرون رفت! با سرعت به سمت اتاقم رفتم و از پنجره به حیاط نگاه کردم! بارون شدید بود و مهیار رو پله ها نشسته بود و سرشو رو زانوهاش گذاشته بود و باز هم مثل سر شب شونه هاش میلرزید.با بغض به سمت در اتاقم رفتم و در حالی که می لنگیدم از پله ها پایین رفتم! مامان و بابا تو پذیرایی نشسته بودن! آروم سلام کردم! مامان با اخم نگاهم کرد و بعد به سمت بابا چرخید! بابا نگاهم کرد! حالت نگاهش وحشتو به جونم ریخت!
-علیک سلام.
روم نمیشد جلوی بابا بشینم به سمت در حرکت کردم که صدای بابا در جا میخکوبم کرد:
-من نمیدونم بحث شما دو تا سر چی بوده و دوست هم ندارم بدونم! اما یه چیزیو میخوام به تو بگم! مهیار بی جهت عصبی نمیشه که رو تو دست بلند کنه! مخصوصاً که خودتم میدونی چقدر دوستت داره! پس به تو میگم،بهتره احترامش رو نگه داری! اون از تو بزرگتره و صلاحتو میخواد. گوش کردن به حرفهای مهیار به ضررت تموم نمیشه! فهمیدی؟
فهمیدی رو چنان غلیظ زمزمه کرد که سریع سرم رو چند بار تکون دادم و چشم رو زیر لب زمزمه کردم.مث این دخترای ضعیف بدبخت توسری خور شده بودم ولی بدبختی اینجا بود که به مهیار و به بابا و مامان حتی به گلناز هم حق می دادم و این وسط فقط خودمو مقصر می دونستم! صدای بابا بازم بلند شد:
-نشنیدم محبوبه!
-چشم بابا!
-دوست ندارم مهیار رو برنجونی! فهمیدی؟
-بله بابا فهمیدم!
بغض بدجوری تو گلوم نشسته بود و آزارم میداد!
-حالا هم بهتره بری و از دلش در بیاری!
-چشم،با اجازه!
وقتی در راهرو رو پشت سرم بستم بغضم سر باز کرد! خوشحال بودم! بی دلیل و بی اختیار! اگه حرفهای بابا رو به مهیار نمیشنیدم مطمئناً دق میکردم از این همه بی رحمی بابا! اما حالا بابا بهم ثابت کرده بود که هر دو برای او عزیز هستیم و میخواد که مشکلاتمون رو دوتایی حل کنیم.
کنار مهیار نشستم و بارون به سر و صورتم کوبید! موهای مشکی بلندم روی شونه هام پریشون شده بود! با بغض غریبی که هنوز پا برجا بود مهیار رو صدا کردم! اما مهیار به سمتمم نچرخید حتی به روی خودش نیورد! چند تار موهامو بین دستام گرفتم و بین انگشتم پیچیدم! سعی میکردم بغضمو فرو بدم! میدونستم مهیار از دستم خیلی ناراحته!
-داداشی نمیخوای با پیشی ت حرف بزنی؟
-بلند شو برو تو سرما میخوری!
ذوق توی حرکاتم هم مشهود بود. سرعت پیچوندن موهامو به دور انگشتم بیشتر کردم و با عشق زمزمه کردم:
-اگه تو نیای تو منم اونقدر میمونم اینجا تا از سرما بمیرم!
-گفتم پاشو برو تو!
-داداشی جونم دست خودم نبود! قول میدم دیگه بهش فکر نکنم! باشه؟ تروخدا باهام قهر نکن دیگه!
بازم مهیار خاموش و بی صدا نشسته بود! سرما رو تا مغز استخونم حس میکردم! مطمئن بودم اگه چند لحظه دیگه اونجا بشینم سرمای وحشتناکی میخورم! عجیب بود اواخر اردیبهشت همچین بارونی؟ با این چندمین بارونی بود که از عید به این ور باریده بود و حداقل من رو غافلگیر کرده بود! مهیار شوخی میکرد و میگفت:
-خدا دکمه های فصلاشو اشتباهی زده!
بعد با لبخند میگفت:
-خدا جون نوکرتم اگه تابستونم اینجوری باشه خیلی هواخواه داری!
با لبخند گفتم:
-میبینی مهیار چه بارونی میاد؟ بازم خدا دکمه های فصلاشو اشتباهی زده!مگه نه؟
سرش رو بلند کرد و من تو تاریک روشن حیاط اشک رو توی چشماش دیدم! با بغض پرسید:
-خیلی دردت اومد؟
سرمو تکون دادم و در حالی که لب پایینم رو میدادم جلو گفتم:
-زورت زیاده ها!
و همون زمان هر دو به گریه افتادیم:
-چرا این کارو کردی محبوب؟
-به جون داداش دست خودم نبود! مگه دل آدم دست خودشه؟
سرمو انداختم پایین و نحوه آشناییمون رو به طور خلاصه براش تعریف کردم! در طول مدتی که حرف میزدم در سکوت بدون اظهار نظری گوش میداد! وقتی حرفام تموم شد زیر چشمی نگاهش کردم! نفس عمیقی کشید و گفت:
-برو تو منم میام.
-آخه سرما میخوری!
-میخوام کمی فکر کنم.
-اما...
-گفتم برو تو بگو چشم.
از ترس اینکه دوباره عصبی بشه بلند شدم و بدون اینکه فکر گرسنگی شکمم باشم به اتاقم رفتم و با لباس کردن عوض کردن، حوله رو دور موهام پیچیدم و روی تختم ولو شدم! نمیدونم خستگی بود یا ضعفی که از صبح داشتم چون به محض چشم بهم زدن خوابم برد!

ادامه دارد...
امضای m@hta
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
۲۶-۴-۱۳۹۱, ۱۱:۳۱ صبح
یافتن
موضوع بسته شده است 



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد