تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 15 رای - 2.47 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
#1
Ksmiletris 
نویسنده:سپیده فرهادی
نام رمان:بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد!!
اینم یه مقدمه
این هم یه مقدمه بی نظیر که هنر دوست عزیزم ساحلی(سارا) هستش... ازش ممنونم

مقدمه:
در کویری برهوت به سوی سراب خیالاتم قدم بر می دارم.
کرکس های بی رحم به روح خسته ام حمله ور شده اند.
تشنه و در میان تنهایی
سراب خیالت را می بینم.
با صدای بغض آلودم، با نفس های سنگین و گرمم، بلند صدایت می زنم
این سکوت وهم آلود هم جوابم را نمی دهد
روی شن های داغ می نشینم. کمی...
کمی آب می خواهم
لب های ترک خورده ام خون آلودند.
قرمز و قطره قطره روی زمین می چکند.
عرق های پیشانی ام یک به یک لباسم را تر می کنند.
نه، این سهم من نیست
باید این فاصله ها را بردارم...
بیا تا صدای دست های تنهایم را امید بخشی
دلم را شاد و روحم را تازه کنی
اگر باز هم تنهایی را سهم این روزهایم داشته باشم
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد...



قسمت اول
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد
تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند
سایه در سایه ی آن ثانیه ها خواهم مرد
گم شدم در قدم دوری چشمان بهار
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
قلمو آروم رو میز گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. عینکمو از چشمم برداشتم و با لبخند دستامو در امتداد هم کشیدم و از صدای ترخ تروخی که انگشتام راه انداختن لبخندمو پررنگتر کردم.گوشه لبمو به دندون گرفتم و گفتم:
-هوم. بدک نشد.
بعد دوباره عینکمو به چشمم زدم و دو سمت کاغذ ابر و باد رو با احتیاط گرفتم و بلندش کردم. این بار از سر رضایت همراه همون لبخند سر تکون دادم و دوباره برگه رو رو میز گذاشتم.
عقربه ها ساعت شش بعدازظهرو نشون میداد تابلوی خطو که کادو کرده بودم داخل جعبه شیکی گذاشتم و بعد اونو روی تختم به نرمی انگاری که جسمی عزیز رو دارم حرکت میدم گذاشتم. صندلی رو داخل میز هل دادم و به سمت در اتاق رفتم. به محض اینکه در باز شد موجی از موزیک شاد به سمتم حمله ور شد. به سمت اتاق مهیار رفتم و در همون حال از بالای نرده ها به طبقه پایین نگاهی انداختم. سالن توی سکوت مطلق فرو رفته بود . صدای بلند موزیک نشون دهنده سرخوشی مهیار بود. حتماً خیلی خوشحاله که اینجوری صدا موزیکشو بلند کرده. دستامو رو در گذاشتم و با ریتم شاد موزیک رو در ضرب گرفتم. چند لحظه بعد صدای موزیک کم شد و پشت بندش صدای پر صلابت مهیار بلند شد.
-پیشی تویی؟؟
لبخند رو لبم نشست. هنوز هم به عادت بچگی پیشی صدام میزد. مامان و بابا بارها بهش تذکر داده بودن که محبوبه دیگه بزرگ شده و زشته اینجوری صداش میکنی. اما مهیار هیچ زمانی توجه نشون نمیداد و من هنوزم براش همون پیشی کوچولو بودم. اعتراف میکنم که پیشی صدا کردنش رو بیشتر از محبوبه صدا زدنش دوست داشتم.
روروی آینه وایساده بود و برس به موهای قهوه ای و لختش میکشید. موهایی که درست مثل موی گربه نرم بود. با دیدن من از داخل آینه سرک کشید و با تعجب پرسید:
-چی شده پیشی؟ پس چرا آماده نمیشی؟
به کت و شلوار براق و خوش رنگش که روی تخت انداخته بود نگاه کردم و در همون حال گفتم:
-میترسم.
با تعجب به سمتم چرخید و گفت:
-چی شنیدم؟ گوشام درست شنید؟پیشی من میترسه؟ از چی میترسی؟
نفس بلندی که بیشتر شبیه آه بود کشیدم و گفتم:
-از برخورد کوروش و خصوصاً زنعمو میترسم.
ابروهاشو با شیطنت بالا انداخت و بعد در حالی که ژست مسخره ای گرفته بود برس رو جلوی دهنش گرفت و خوند:
-خودم کردم که لعنت برخودم باد. خودم کرد که لعنت...
بی حوصله نگاش کردم و بین حرفش پریدم وگفتم:
-اِ. مهیار توام وقت گیر اوردیا.
در حالی که به سمت آینه میچرخید با لحن جدی گفت:
-بدو برو لباس بپوش دیر میشه! زود باش
شونه هامو بالا انداختم و از اتاق بیرون اومدم. با اینکه هنوز اون ترس موذی توی بدنم سرک می کشید!
برای آخرین بار داخل آینه نگاه کردم. لباسم آستین بلند بود و بلنداش تا رو زانوهام میرسید.کمربند مشکی و قشنگی هم روی کمر لباسم داشت که قشنگی لباسم رو بیشتر جلوه میداد.ساپورت مشکی پوشیده بودم و کفشای مشکی پاشنه بلندی هم پام بود. اما بازم به نظرم یه چیزی کم داشتم. اووووم.در جعبه ی جواهرمو باز کردم و گوشواره های بلندمو برداشتم و با گوشواره های کوتاهی که تو گوشم بود عوض کردم. با دستم موهای بلند و پرکلاغیمو که بی شباهت به سیم تلفن نبودو روی شونه م مرتب کردم و چند بار لبامو بهم مالیدم تا آثار رژ لب محو تر بشه. با انگشتم مژه های بلند و آرایش شدمو به بالا کشیدم و در آخر لبخندی توی آینه زدم و زیر لب زمزمه کردم: چه مکش مرگ منی شدم خدا! و بعد از اتاق خارج شدم
صدای پر از هیاهوی مهیار از طبقه پایین میومد. با دست آزادم شالمو مرتب کردم و کیف کوچیکم و با جعبه هدیه توی دستم جابه جا کردم. پله ها رو با آرامش به سمت پایین میرفتم که صدای مهیار رو شنیدم که رو به مامان با شیطنت میگفت:
-آی دختره ابرو کمون***آی دختره بالا بلند***آی دختر خوب و نجیب***آی دختر گیسو کمند
سرمو به سمت مامان چرخوندم که روی مبل نشسته بود و با لبخند به مهیار و شیطنت هاش خیره شده بود. صدای بابا اجازه شیطنت بیشتر به مهیار نداد.
-پس کجایید بچه ها؟ مهلا چرا نمیایید؟
مهیار بالاخره آروم گرفت و یه جا وایساد و به جای مامان جواب داد:
-منتظر پیشی هستیم با...
همون لحظه بود که منو دید و ادامه حرفشو خورد و چند لحظه بعد سوت کشداری کشید و در حالی که قیافه خیلی بانمکی به خودش گرفته بود گفت:
-ب... ب... ببین کی این جاست؟ ما... مامان این همون پی پی...شی خودمونه؟
و بعد خودشو ول کرد و در حالی که دستشو روی قلبش گذاشته بود روی مبل افتاد. از اداهایی که در می اورد خنده م گرفته بود! مامان با تشر رو به مهیار گفت:
- اااا مهیار پیشی نه، محبوبه! ماشالله دخترم چه ناز شدی! بذار پاشم برات یه ذره اسفند دود کنم.
مهیار یهو رو مبل نیم خیز شد و دستشو خیلی جدی بالا اورد و گفت:
-نه مامان وایسا.
مامان با تعجب به سمت مهیار چرخید و در حالی که قیافه گرفته بود گفت:
-اولاً اینقد ورجه وورجه نکن کتت چروک میشه از ریخت می افته! دوماً چرااااا؟
مهیار به سمت من چرخید و در حالی که قیافه خنده داری به خودش گرفته بود گفت:
-یه کیلو دود کن. یه ذره که به هیجاش نمیرسه!
با صدا بلند شروع به خندیدن کردم و سرمو براش تکون دادم! از دست این پسره ی بی مزه!
مهیار به سمت پله ها اومد! حالت ایستادنش منو یاد جک بازیگر فیلم تایتانیک انداخته بود، دستشو برای گرفتن دست من دراز کرد. من هم خیلی جدی انگاری که یه عمر همچین رلی رو بازی کردم دستمو برای گرفتن دستش دراز کردم و با لبخند پله های باقی مونده رو به سمت مهیار طی کردم. وقتی کنارش وایسادم هر دو زدیم زیر خنده و به عادت دیرینه انگشت شصت و اشاره رو گرد کردیم و روبروی هم قرار دادیم.


ادامه دارد...
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
}
#2

قسمت دوم
تو مسیر همش کنار مهیار نشسته بودم و دستشو توی دستم گرفته بودم. وجودش در کنارم بهم اطمینان و آرامش میداد.
وقتی وارد منزل عمو شدیم. بی اختیار بدنم شروع به لرزیدن کرد. مهیار که کنارم قدم برمیداشت به سمتم برگشت و پرسید:
-حالت خوبه پیشی؟
سرمو بلند کردم. لبخند مطمئن و صورت پر آرامشش اعتماد به نفس تحلیل رفتمو نم نمک برمیگردوند. لبخند زدم و مهیار دستم و محکم فشار داد. بعد با آرامش دستشو حلقه کرد و با چشم و ابرو به حلقه بازوش اشاره کرد. همیشه از این دلقک بازیاش خندم میگرفت و خودش با قیافه ای جدی با ضرب روی سرم می زد و می گفت خاک تو سرت که لیاقت نداری با یه جنتلمن رفت و آمد کنی!نفس عمیقی کشیدم و دستم و میون حلقه بازوش گذاشتم و سعی کردم قدمهام و باهاش هماهنگ کنم.
سنگ فرش فاصله در تا ساختمان محل سکونت عموینا رو با تکیه به مهیار عبور میکردم. مامان و بابا دست در دست هم جلوتر از ما حرکت میکردن و خبر از حال پریشون من نداشتن وشاید هم ترجیح می دادن به روی خودشون نیارن! مهیار به آرومی کنار گوشم زمزمه کرد:
-سعی کن همه چیزو درست کنی!
به سمتش چرخیدم و با صدایی که از شدت هیجان می لرزید گفتم:
-خیلی سخته. این اولین دیدارمون بعد از اون ...
میون کلامم پرید و با این کارش استرسمو بیشتر کرد:
-ببین محبوب، قبول داری که اشتباه از جانب تو بوده؟ می دونم که خودت هم قبول داری! درسته که تو خواهرمی اما من حقو به کوروش میدم! اون حق داره از تو برنجه و شاید هم حتی تحویلت نگیره و بی محلی بهت بکنه...
نفس عمیقی کشیدم و بدون اینکه چیزی بگم سرمو تکون دادم. جالب اینجا بود خودمم حقو به کوروش میدادم. چشمام و برای چند ثانیه بستم و سعی کردم غرور خودمو حفظ کنم. با اینکه چیزی ته دلم میلرزید و حس میکردم چیزی از غروری که اونقدر بهش مینازیدم باقی نمونده! لااقل پیش کوروش باقی نمونده! من خودم گند زده بودم به همه چی! خودمم باید همه چیز رو درست می کردم البته اگه می تونستم این غرور لعنتی رو خفه کنم و نذارم واسه خودش زر زر بیجا کنه!
صدای شاد و پر انرژی عمو باعث شد دیگه فکر و خیالو کنار بزارم! الان وقتش نبود! یا باید نمیمومدم! یا حالا که اومدم دلو بزنم به دریا و برم به جنگ سرنوشتی که خودم دستی دستی تباهش کرده بودم! زمانی که کنار در رسیدیم عمو با لبخند دست مامان و فشرد و گفت:
-منور کردید مهلا خانم!
مامان خنده ریزی کرد و گفت:
-باعث سعادت ماست که دوباره شما رو زیارت کنیم جناب کیوان خان!
و بعد هر سه زدند زیر خنده. بابا و عمو کیوان تنها یک سال با هم فاصله سنی داشتند و هرسه،یعنی مامان مهلا و عمو کیوان و بابا کیانوش هر سه توی یه دانشگاه درس میخوندن. از زمانی که یادم میاد هر سه باهم دوست بودند و هیچ وقت کدورتی میونشون پیش نیومده بود. جمع سه نفره اونها رو ورود زن عمو سولماز کاملتر کرده بود! زنعمو یکی از دوستای دوره دبیرستان مامان بود که عمو کیوان به محض دیدنش شیفته محسناتش شده بود و به اصرار از مامان خواسته بود تا نظر موافق زن عمو رو جلب کنه! عجب جلبی هم بود این زنعمو سولماز که بعد کلی بر و بیا تازه فهمیده بودن خودش بار اول یه دل نه صد دل عاشق عموم شده بوده و خانم نازم می کرده!
-به به ببین کی اینجاست؟
مهیار دست عمو رو محکم بین دستاش فشا داد و بعد با علاقه عمو رو بغل کرد. عمو دستش و چند بار به نشونه صمیمت پشت مهیار زد و گفت:
-بی وفا شدی مهیار جان! حتماً باید این جور مراسم ها ببینیمت؟
مهیار با لبخند گفت:
-کم سعادتی از ما بوده عمو جون. شما که خودتون میدونید شرکت تازه تاسیس دردسرش زیاه دیگه!
-میدونم عمو جان. هر جا هستی ما سلامتی و موفقیتت رو میخوایم!
انگاری توی اون جمع هیچ کس حواسش به من نبود! منم که خارج از هر گونه تفکری به چهره مهربون عمو ذل زده بودم، با نیشگون مامان از یه دنیای دیگه وارد همون لحظه شدم و بی اختیار با صدای بلند سلام کردم! عمو به سمتم چرخید و در حالی که هنوز همون لبخند آشنا رو لباش حفظ شده بود با لذت سر تا پامو نگاه کرد و بعد در حالی که صداش رنگ بغض داشت گفت:
-سلام عزیز دل عمو. بیا اینجا ببینمت!
با خجالت به پناهگاه امنش فرو رفتم و بی اختیار اشک روی گونه هام سرازیر شد! خدایا چرا من قدر این آغوش مهربونو ندونستم؟ چقدر لجبازی کردم و با سرنوشت خودم بازی کردم! چقدر عمو رو رنجوندم تا برخلاف میلش فریاد بزنه و بگه! دیگه برادرزاده ای به اسم محبوبه ندارم!و منم با لجبازی توی دلم بگم به جهنم که ندارید! آخ که چه روزایی بود! چرا اونقدر سرسخت شده بودم؟ با کی لج میکردم؟ چی میفهمیدم از زندگی؟ چرا به حرفشون گوش ندادم؟ و هزارتا چرا و چرای دیگه که ذهن من رو درگیر خودش کرده بود! اون لحظه به سرعت نور از ذهنم گذشت.
-الهی عمو فدات بشه! گریه نکن عزیزم!
صدای مهیار از پشت سر به گوشم رسید که میگفت:
-ایش! گریه نکن بابا زیر چشمت سیاه میشه! اومدیم هوری بلوری ببینم نه جادوگر شب رو!
همه پر صدا خندیدن. بابا با پشت دست آروم روی گونه مهیار زد و گفت:
-آی نبینم به محبوب من توهین کنیا!
-خوب به من چه ربطی داره؟ دختره سر تا پا سیاه پوشیده! اگه صورتش سفید نبود الان با جادوگر شب هیچ فرقی نمیکرد!
مهربونی و آغوش پر مهر عمو مثل سابق بود و هیچ فرقی نکرده بود! گرچه این من بودم که بعد از اون اتفاق لعنتی خجالت میکشیدم به دیدنشون بیام! وگرنه عمو همیشه با محبت بوده و هستش شایدم خریت منو به حساب بچه گیم گذاشته بود و بعدم فراموش کرده بود!البته امیدوارم که اینطور بوده باشه! با راهنمایی عمو وارد سالن بزرگ منزلشون شدیم. از آخرین باری که به منزلشون اومده بودم چندیدن سال میگذشت! یعنی درست قبل این که من اون تصمیم ابلهانه رو بگیرم! راستی با چه رویی اومده بودم اونجا و جلو رو عمو نشسته بودم و میگفتم که اومدم هدایای کوروشو پس بدم؟ آخ که چقدر ابله و کودن بودم! ای کاش زمان برمیگشت به عقب و من هیچ وقت اون حماقتو تکرار نمیکردم! ای کاش اون زمان یکی می زد پس کله منو بهم می گفت لعنتی خر بوی کباب شنیدی وگرنه دارن خر داغ می کنن!
-بفرمایید خیلی خوش اومدید.
تعدادی از مهمانها با ورود ما سکوت کردند که عمو با صدای بلند رو به همه گفت:
-به افتخار خانواده برادرم.
صدای دستها که اول آروم آروم و بعد با ریتم خاصی تند شد باعث شد از فرط خجالت لپام سرخ شه!حسی از گرما زیر پوستم نشسته بود و من حس میکردم چقدر با گذشته فرق کردم!راستی اگه اون موقع ها بود کلی زبون می ریختم و چشمام برق می زد و واسه همه دست تکون میدادم! عجبا دیگه چی سر جاشه که رفتار منم مث سابق سر جاش باشه؟ زیر چشمی به مهیار که کنارم وایساده بود نگاه کردم. همون لبخند پر جذبه روی لبش می درخشید و با حرکت سر با افراد حاضر سلام و احوالپرسی میکرد. با اینکه به من نگاه نمیکرد اما با ضربه آرومی که به پشتم زد نشون داد که تمام توجه ش به دیگران نیست و رفتار منم زیر نظر داره. انگار مامور شده بود امروز با تلنگرایی که بهم میزنه من و از اون حالت شوکی که داخلش فرو رفته بودم در بیاره. خدا وکیلی خیلی ماه بود!
وقتی که بقیه به کارای خودشون مشغول شدن چشمم به کوروش افتاد که با وقار و متانت و حرکتی موزون که غرور از نحوه راه رفتنش هم فریاد میزد ، خورد! داشت به سمت ما میومد اما تنها توجه ای که نداشت به من بود که مثل موشی کنار دست مهیار ایستاده بودم! وای خدایا این حالت سستی رو ازم دور کن!محبوب گندت بزنن مث آدم وایسا چرا مث شیر برنج شل و وا رفته شدی؟ باورم نمیشه یعنی من همون محبوب همیشگی هستم؟خاااااک تو سرت کنم من! هنوزم تو نگاهش گم شده بودم! کت و شلوار خوش دوختی به تن داشت که فوق العاده برازنده اون قد بلندش بود. لبخند! عضوی جدا نشدنی از صورت کوروش! همون یار قدیمی که اون رو فوق العاده خوش مشرب نشون میداد. چشمای درشت و کهربایی رنگش! صورت استخونی و کشیده ش! فک محکمش که نشون دهنده سرسختی زیادش بود!موهای نیمه بلند و خرمایی رنگش رو با دقت رو به بالا آرایش کرده بود و نیمی از اون روی پیشونیش رها بود! وااااااااااای خدای من چه جیگری شده بود فقط من خر الان می فهمیدم! مهیار حق داره که بهم بگه مث تعطیلات می مونی همه چی رو دیر می گیری!
با ضربه ای که به پهلوم خورد همه وجودم یک صدا آخ شد! اما قبل اینکه صدام به گوش دیگرون برسه با شنیدن صدای پر محبت کوروش تو نطفه خفه شد! تو روحت مهیار!!!!
-سلام سلام. خیلی خیلی خوش اومدید.
در تمام مدتی که با مامان و بابا احوالپرسی میکرد سعی کردم به زمین خیره بشم تا باز هم سقلمه ای از مهیار نوش جون نکنم!خداییش هم دستاش سنگین بود و نفس منو تو سینه م حبس می کرد! هنوز هم دردشو حس میکردم. به نرمی با دستم جای ضربه رو نوازش کردم و به مهیار چشم غره رفتم و فک کنم تو چشمام خوند که هر چی دری وری بلد بودم بارش کردم چون چشمکی زد و با چشم و ابرو به کوروش اشاره کرد!
مردونه دست هم رو فشار دادن و همدیگه رو بغل کردن! لذتی وصف نشدنی از دیدن این صحنه همه وجودمو لبریز کرده بود. انگاری خیالم راحت شده بود! چه روزها و شبهایی از فکر اینکه ،کاری که من کردم باعث بهم خوردن دوستی کوروش و مهیار شده بود زجر کشیده بودم و با همه بی خیالی که اون روزا داشتم بازم غصه می خوردم که مبادا رابطه شون بهم بخوره و حالا می فهمیدم اون دو تا منو آدم حساب نکرده بودن و کوروش نشون داده بود که جرم من نباید دامن روابطش با خانواده ها رو بگیره! گرچه این اتفاق خوشایند از جانب اون و عمو بود وگرنه زنعمو اصن اینطور فکر نمیکرد!اصولاً اون کلاً فکر خوبی در مورد من نمی کرد بعد از اون جریان! شاید،شاید... نمیدونم،واقعاً نمیدونم...
نیم نگاهی به صورت رنگ پریده من انداخت و با همون لبخند آشنا زمزمه کرد:
-خیلی خوش اومدید محبوبه خانم!
یخ کردم! مثل ماست وا رفتم! چقدر غریبه صدام کرد! انگار صداش از فرسنگها فاصله به گوشم رسید! اکوی صداش چندیدن بار توی گوشم زنگ زد! محبوبه خانم... خانم... خانم... خانم...
صدای مهیار باعث شد از اون حالت گیجی در بیام:
-پیشی کوروش با تو بودا!
آب دهنم رو که مثل سنگ توی گلوم نشسته بودو به زحمت قورت دادم و در حالی که پایینو نگاه میکردم چشمم به جعبه شیک توی دستم افتاد!نمیدونم چرا سرم سر خورده بود پایین! منو این همه خجالت محاله! محاله! محاله!! از فکری که تو سرم نشست خنده م گرفت سرمو بلند کردم و در حالی که جعبه رو به سمتش می گرفتم گفتم:
-قابل شما رو نداره!
از صدای محکم و بدون لرزش خودم شگفت زده شدم!خدا وکیلی گل کاشتم! حس کردم هنوزم قادرم به خودم تسلط داشته باشم! هنوز هم میتونم! پ ن پ اگه همین دو زار اعتماد به نفسم نداشتی که باید گور خودتو می کندی دختر!از رو شونش به پشت سرش خیره شدم. جایی که مامان و زنعمو سولماز گرم صحبت بودن!وویییی خدایا!زنعمو داشت با زیرکی سرک میکشید و توجه ش به ما بود. صدای کوروش منو از فضولی کردن بیش از حد منع کرد!
-لطف کردید. بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید!
چقدر سرد بود رفتارش!تنم لرز گرفت! این همه سردی رو از کوروش بعید می دونستم! دستشو رو شونه مهیار گذاشت و در حالی که چشمک میزد گفت:
-از خودت پذیرایی کن اساسی.
بعد با لبخند در حالی که چشمای کهربایی رنگش برق میزد دور شد. وقتی رفت با مهیار به سمت زنعمو رفتیم برای احوالپرسی! اگه دست خودم بود هیچ راغب نبودم این کار رو بکنم چون از اون فاصله چشماش مث چشمای گربه ای بود که دلش می خواست پنجولم بکشه!! از نگاهای خصمانه ش تنم می لرزید و برای منی که کم پیش میومد جلوی بلبل زبونیمو بگیرم خیلی سخت بود مدارا کردن در قبالش!لعنتی! با خودم میگفتم یعنی این همون زنعمو سه سال پیشه؟ نه محال بود همون زنعموی مهربون باشه!
اینبار برخلاف جلوی در که گند زده بودم پیشدستی کردم و با لبخند سلام کردم. گرچه تنها کسی که فهمید نحوه جواب دادن زنعمو اصن اصن با محبت نبود من بودم. تنها من بودم که متوجه شدم زنعمو حفظ ظاهر میکنه و به احترام مهمون بودنمه که منو با تیپا از اونجا بیرون نمیکنه.
-سلام عزیزم خیلی خوش اومدی. ماشالله این لباس چقدر بهت میاد عزیزم.
دستشو فشردم و دیدم که برخلاف همیشه اصن هیچ رقمه مایل نیست که گونه صورتی رنگشو ببوسم!اییییییییش! دیگه کم کم داشت کفرم بالا می اومد برا همین عرصه رو برا عرض اندام مهیار باز گذاشتم و خودمو کنار کشیدم!لبخندی تلخ چاشنی چهره رنگ پریده مامان شده بود! نه بابا! انگاری مامانم از نحوه برخورد زنعمو جلو بقیه میترسید. یا شایدم بهتره بگم وحشت داشت! لبخند زدم و به آرومی چشامو بستم و باز کردم! اونم با آرامش نفسشو بیرون فرستاد و تنها من و خودش فهمیدیم که نفسش در طول احوالپرسی ما حبس شده بود! هه! انگار من نبودم همین چند دقیقه پیش حس می کردم فقط خودم رفتار زنعمو رو حس کردم!
با راهنمایی زنعمو به گوشه ای از سالن برای نشستن رفتیم. اطراف سالن دسته دسته صندلی رو زمین نشسته بود و مهمونها دور هم جمع شده بودند و از هر سمتی صدای خنده به گوش می رسید! دختر و پسرای جوون با اشتیاق به روی هم یواشکی و بعضی با لذت نظر مینداختن و ریز ریز می خندیدن!
وقتی رو صندلی جا به جا شدم تازه تونستم به اطرافم با دقت بیشتری نگاه کنم و به قول مهیار فضولی کنم! جایی دورتر بابا همراه عمو و چند مرد دیگه در حال خوش و بش بودن! روبروی ما کوروش به همراه چند پسر هم سن و سال خودش در حال گپ زدن بود! پشتش به من بود و خدا رو شکر نگاه خیره منو متوجه نمیشد! لا مصب انگاری آهنربا بود برای جذب نگام! هر چی سعی میکردم نگاه پریشونمو از اندام ورزیده ش بگیرم نمیتونستم!اونقدر شق و رق وایساده بود که دلم می خواست ساعتها ذل بزنم بهش و نگاش کنم اما... بر خر مگس معرکه لعنت... از برقی که تو نگاه اون پسر جوون دیدم تنم لرزید! بی اختیار سرمو پایین انداختم و سعی کردم رعشه وحشتناکی که به وجودم افتاده بودو از خودم دور کنم.
-پیشی،پیشی حالت خوبه؟ پیشی...
سرمو بلند کردم و نگاهم با نگاه نگران مهیار تلاقی کرد!بغض سختی گلومو چسبیده بود!چونم بی اختیار می لرزید و من نمیتونستم هیچ کمکی به حال پریشون خودم بکنم! دست مهیار و که دور بازوم قفل شده بود چنگ انداختم و سعی کردم نفسمو بیرون بفرستم! اما نمیشد! بازم یه حمله عصبی و سخت گرفتارم کرده بود.داشتم خفه می شدم و دستای لرزونمو به سمت گلوم می بردم و با ناتوانی دوبراه می نداختمش پایین!وای خدای من! دستمو برا گرفتن لیوان آب دراز کردم و با کمک مهیار آبو قلپ قلپ توی گلوی خشکم ریختم! وقتی آب خنک داخل سینه داغم سرازیر شد! انگار راه نفسم باز شده باشه نفس راحتی کشیدم و قطره اشکی که گوشه چشمم جمع شده بودو با دستم گرفتم! مهیار عصبی و کلافه نشون میداد! بی حوصله دست بین موهای مرتب و آرایش کرده ش می کشید و چن لحظه یه بار حالمو می پرسید!منم برا راحت کردن خیالش لبخند میزدم و سر تکون میدادم! و اما خدا میدونست چه حالی داشتم!
-چت شد یهو محبوبه؟
وقتی اسم خودمو صدا میزد میفهمیدم حتماً موضوع مهمی ذهنشو مشغول کرده! وحالا این پریشونی حالم اونو نگران کرده بود! نگاش میکردم اما چهره کلافه ش روبرو نگام می رقصید! حبابای رنگی جلو چشمام رژه می رفت و چهره نگران مهیار درست مثل موج دریا بالا و پایین میرفت و اسیر جزر و مد میشد! به سختی پلک زدم و قطره های اشک روی صورت سردم ریخت و داغی لذت بخشی رو گونه هام جا گذاشت! حالا دیگه چهره مهیار اسیر جزر و مد دریای نااروم چشمام نبود! لبام با یه چیزی شبیه لبخند کش اومد ! دستای مهیار رو گرفتم و در جواب سوالش گفتم:
-چیزی نیست داداشی جونم! نگران نشو خوبم! این بادمجون بم آفت نداره!
-چرا اینجوری شدی دوباره؟
دوباره گفتنش توی گوشم زنگ زد و زنگ زد و زنگ زد! خوب می دونست چه زمانی درگیر این نوع تنش عصبی میشم! برای اینکه توجه شو جلب نکنم سر انداختم پایین و گفتم:
-از بی توجهی کوروش قلبم می لرزه! دست خودم نیست نمی تونم سرد بودنشو تحمل کنم! می فهمی؟
نفس عمیقی کشید که بیشتر حالت عصبی داشت و در حالی که زیر چشمی می پاییدمش مسیر نگاهشو دنبال کردم!مرکز توجهش کوروش بود! نگامو سریع کنترل کردم تا دوباره با نگاه عصیان زده دوست کوروش برخورد نکنه! از نوع نگاهش وحشت داشتم! من این نوع نگاهو خوب می شناختم! از همون نگاه هایی بود که هستی منو به باد داد و قلبمو اینطور مجروح کرد!تف به روت بیاد که اینجوری نگام می کنی! اهههههه! گندت بزنن! بازم دستمو برا برداشتن لیوان آب دراز کردم و سعی کردم دیگه به اون نگاه و به بی توجهی کوروش فکر نکنم تا دوباره اسیر یه حمله عصبی نشم و همون دو ذره آبرویی که اینجا دارم به باد نره!

ادامه دارد...
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
}
#3
قسمت سوم
صدای ملایم موزیکی که پخش میشد احساسات خفته رو تو وجود هر ادمی بیدار میکرد! سرمو برگردوندم تا مرکز صدا رو پیدا کنم. بعد از دوبار سرک کشیدن چشمم به گروه موسیقی که تنها دو نفر تشکیلش میدادن خورد! پسری کشیده با چهره ای بور و موهایی که به طلایی میزد پشت ارگ نشسته بود و خانمی شیک با لباسای مدرن و موهای شینیون شده روبروی پسرک جوون ایستاده بود و میکروفنو تو دستش بازی میداد! صدای نرم موزیک به دلم می شست! چشامو بستم و سعی کردم با شنیدن موزیک خودمو آروم کنم!
-شب بی من بودنت خوش شعله خاموش دل کُش *** آخرین معجزه ی من شب بی من بودنت خوش
شب بی من بودنت خوش
من به خواستنت دچار و تو به مرگ کوچه سرخوش *** رد پات مونده رو قلبم شب بی من رفتنت خوش
تو سقوط سایه هامو یه افق منظره راهه *** پشت رویای من و تو باد وحشی تکیه گاه
یه طرف کابوس عشقو یه طرف بهت همیشه*** هر چی ابر خون چکیده است تو چشام خلاصه میشه
من به خواستنت دچار و تو به مرگ کوچه سرخوش *** رد پات مونده رو قلبم شب بی من رفتنت خوش
-ااااا.چرا بیکار نشستید پس؟
چشامو باز کردم و نگام با نگاه کهربایی رنگش تلاقی کرد! بازم نشد و لبخند سرکش تو جنگ با منطقم پیروز شد و رو لبم نقش بست! وقتی دید چشام باز شد و دارم نگاش میکنم مسیر نگاشو عوض کرد و به مهیار خیره شد!مرده شورتو ببرن! چه نازی هم می کنه لعنتی واسه من حالا!اهههه. منم به مهیار که سر به زیر به میز نگاه میکرد خیره شدم! خدای من،من مهیار رو با اون حالت عصبی ول کرده بودم و بی توجه سرمو به موزیک گوش کردن گرم کرده بودم! دستمو جلو بردم و رو شونه عزیزترینم گذاشتم و مهیار مجبور شد با لبخند و چشایی که به سرخی میزد نگام کنه! میتونستم تو چشماش همه چیزو بخونم! حسرت!پشیمونی!دلسوزی و مهربونی و بازم پشیمونی و پشیمونی و پشیمونی!
لبخند زدم و گفتم:
-داداشی جونم کجاست؟
دستمو نوازش کرد و رو به کوروش گفت:
-چرا وایسادی؟ بشین ببینم!
کوروش از خدا خواسته روبروی مهیار نشست و با لبخند پرسید:
-تو هپروتی، مشکلی پیش اومده؟
مهیار سر خم کرد و با شیطنت گفت:
-اینجا چه سوت و کور شده! این خانم سانتال مانتالِ هم که داره دپرس میخونه!دپ شدیم رف دیگه
کوروش خندشو پشت دستش پنهون کرد تا من ردیف دندونهای صدفیش رو نبینم!انگار می دونس با خندیدنش مور مور می شم! مثل مهیار خم شد و با همون صدای زیر ادامه داد:
-میبینی بابا رو چه گروهی دعوت کرده؟ وقتی خودم دیدم چشمام داشت دو دو میزد!
با حسادت خاصی سرم چرخید به سمت همون خانم شیک پوش که به سمت مرد جوون پشت ارگ چرخیده بود و با هم صحبت میکردن! از حق نگذریم فوق العاده شیک پوش بود! صدای نرمی هم داشت!خصوصاً زمانی که اونطور جذاب کلماتو میکشید! عمو همیشه تو سورپرایز کردن نقش اول رو داشت! و الحق بهترین سوپرایز کننده بود!
-گمونم این خانم بازار دخترای خشگل مجلسو کساد کرده!
به سمت مهیار برگشتم که نگاش به من بود! خندم گرفت! سر تکون دادم و گفتم:
-آدمای خشگل رو باید دید زد دیگه!
کوروش از پشت میز بلند شد و دوباره رو به مهیار گفت:
-میخوام با دوستام آشنات کنم میای؟
مهیار سر خم کرد و رو به من گفت:
-آخه پیشی تنهاست!
کوروش بی حوصله سر به سمتم چرخوند و نگاهی گذرا به صورتم انداخت و بعد انگار که کلمات رو میجوید و با حرص گفت:
-پرستو دنبالتون میگشت!
از تن حرف زدنش تیره پشتم لرزید! نگاش عاری از هرگونه مهر و محبت بود و لحن کلامش بوی نفرت و انزجار میداد!شیطونه می گفت پاشم بزنم فک خوش ترکیبش بریزه بهما! خودمونیم چقدر نحوه صحبت کردنش با سالای پیش فرق میکرد! یا خدا! اون روزا کجا و الان کجا! اون روزا من اینقدر حقیر در نظرش جلوه نمیکردم! اون روزا چقد بالا بودم و حالا چقدر... نمی دونم چرا یاد اون روزی افتادم که...
-محبوب کجا میری؟
به سمتش چرخیدم و در حالی که شیطنت از نگام میریخت سرمو کج کردم و با صدایی لوس گفتم:
-اینجوری صدام نکن کوروش دوستم نمیاد!
بی صدا خندید و در حالی که رامو سد کرده بود گفت:
-آدم باید محبوبش رو چه جوری صدا بزنه؟
یه چیزی مثل خجالت زیر پوستم دوید و انگاری با یه محبوب گفتنش هزار تا معنی رو بهم رسوند من کسی بودم که دوستم داشت؟ من محبوبه اون بودم و من... سر خم کردم و گفتم:
-اِ. کوروش اذیت نکن دیگه!
اینبار با لذت خندید و گفت:
-نگفتی شیطون خانم کجا میری؟
یادم افتاد که داشتم میرفتم بیرون و کوروش سر راهم سبز شده بود! اوووم!سرمو بلند کردم و گفتم:
-حواس نمیذاری واسه آدم که! بیا اینور دیرم شد پسر عمو جون!
در همون حال دست بردم به سمت مقنعه م و به آینه توی راهرو نگاه کردم و مرتبش کردم! در تمام اون لحظه ها کوروش روبروم ایستاده بود و با ذوق و لبخند نگام میکرد!نیگا تروخدا چه جوری خیره خیره نگام میکنه! نکن پسر این کارارو! دو حس متفاوت هم زمان توی وجودم ریخته بود! حسی مثل خجالت و لذت! لذت از عشقی که هر لحظه بروز میداد و خجالت از نوع نگاه کردنش! کوروش منو متعلق به خودش میدونست و من سرخوش از این حس تعلق رو ابرها سیر میکردم! علاقه ای که کوروش به من داشت رو با تک تک سلولای بدنم حس میکردم! حسی آمیخته با غرور که از فریاد زدنش هیچ ابایی نداشتم! همیشه دوستام با حسرت جمله ((خوش به حالت )) رو زمزمه میکردن و من سرخوش میخندیدم! همیشه میگفتم ((کوروش عاشقمه)) ((کوروش منو مال خودش میدونه)) ((وای خدا کوروش قراره همسرم بشه)).
وقتی دیدم کوروش قصد کنار رفتن نداره و تا سوال پیچم نکنه ول نمیکنه! به سمتش چرخیدم و در حالی که دستمو به کمرم زده بودم نگاش کردم! چیزی مثل غرور بی پروا توی وجودم شعله کشید و شعله هاش غرور کوروشو سوزوند و خاکسترشو به جا گذاشت و من مثل باد از سر راهش گذشتم و خاکسترش رو میون گردباد غرورم از میون بردم! چه فرقی می کرد اون روزا رفتارم درسته یا نادرست! چون فقط خودم می دیدم و از عشق کوروش شک نداشتم!
-وا کوروش چرا اینجوری نگام میکنی؟ خشگل ندیدی؟
باز هم اون لذت ناب تو نگاهش درخشید:
-محبوب جونم کجا میری؟
دستمو به حالت تهدید روبه روش گرفتم و گفتم:
-اینجوری منو صدا نکن این صد دفعه! دوماً به خودم مربوطه کجا میرم! من هیچ خوشم نمیاد به کسی جواب بدم! خصوصاً تو!!!
خصوصاً تو رو جوری تلفظ کردم که صدای شکستن قلب کوروشو با گوشم شنیدم! اونقدر مست غرور بودم و سرخوش از این حس که هیچ وقت علاقه کوروش به من ذره ای کم نمیشه،متوجه نشدم چطور احساس یه مردو زیر پام گذاشتم و بی تفاوت بدون نظر انداختن از کنارش گذشتم! خوب دیدم ابروهای گره کرده و چشمای کهربایی رنگش که به کبودی میزد اما بازم نفهمیدم چی کار کردم و غرق لذت نگاهش کردم تا شاید این بازی که شروع کرده بودم توسط کوروش ادامه پیدا کنه!چقدر گاو بودم که این چیزارو نمی فهمیدم! انگار قامت کوروش خم شده بود! غرورشو زیر پاهام له کردم!
از کنارش بی تفاوت گذشتم و دوباره به سمتش چرخیدم و ضربه آخر رو زدم! یه ضربه فنی اساسی که...
-در ضمن لطف کن و اینقدر جلوی این و اون اونجوری عاشقونه و تمسخر آمیز به من نگاه نکن! آبروم میره!
میگفتم و از درون لذت میبردم که تونستم احساساتشو قلقلک بدم! دریغ از این باور که دارم اونو میشکنم و هر بار قلبشو مچاله میکنم و کوروش بی تفاوت هر بار عاشقانه تر به سمتم میاد و نوازشای پرمحبتش رو از دل سرخوش و بلند پرواز من دریغ نمیکنه! شاید اگه اون روزا کوروش کمی سر سخت تر باهام رفتار می کرد من اینقد از خود متشکر نمی شدم!
-وقت کردی یه کم ما رو تحویل بگیر!
سر بلند کردم و وقتی به خودم اومدم متوجه شدم از اون روزها هشت سال گذشته اما من هنوز با خاطراتش دارم زندگی میکنم! حالا میفهمیدم که چه لذتی داشت و من درک نکردم حس علاقه کوروشو به خودم! دریغ که هیچ وقت نفهمیدم امکان داره عشق کوروش تموم بشه و من اسیر باقی بمونه! اون روزها درک نکردم که چه گوهری رو دارم مفت از دست میدم و حالا دیگه پشیمونی سودی نداشت! مردشور منو ببرن که همیشه دقیقه نود یادم می افتاد چه کاری رو باید انجام بدم.
رو صندلی نیم خیز شدم و با پرستو دست دادم و دعوتش کردم روی صندلی بنشینه!چشمای پرستو هم کهربایی رنگ بود و پوست برنزه ای که داشت اون رو بی شباهت به کوروش نشون نمیداد! عجیب بود که تو خانواده پدریم،من تنها کسی بودم که پوست سفید و موهای مشکی سیم تلفنیم و چشمای درشت و مشکیم رو از مامانم ارث برده بودم!
پرستو دخترعمه م بود که تنها دو سال از من بزرگتر بود و بیست و شش سال سن داشت! به تازگی نامزد کرده بود و تو دنیای دیگه ای سیر میکرد! کلا تو هپروت بود بچه م!بعد از تعقیب و گریز زیاد و جنگ و دعواهای فراوون بالاخره موفق شده بود به وصال محبوبش برسه! بابای پرستو مردی فوق العاده خشن و خشک بود! تنها کسی که از پس اخلاق عصا قورت داده ش برمیومد عمه کتایون بود! شاید این هم معجزه عشق بود! کسی چه میدونست؟
-چه خبرا خانم عاشق؟
منحنی زیبایی روی لبش نقش بست و در حالی که دستاشو به هم حلقه کرده بود گفت:
-سلامتی . تو خوبی؟ یه موقع سراغی از ما نگیریا! من درگیرم تو نباید معرفت داشته باشی؟
خندم گرفت! گفتم:
-من که همیشه سراغتو میگیرم! زنگ میزنم به گوشیت!باور کن یا تو دسترس نیستی یا خاموشی! تقصیر من چیه؟به قول عمه زمانی که پیش فرهاد خان هستی از دسترس خارج میکنی! شبا که باهمید خاموش میکنی!سینما میرید خاموش میشه!پارک میرید از دسترس خارجی!تو که تمام وقت در اختیار فرهادی! وقتی برای ما نمیمونه! که حالا داری دست پیش می گیری دوشیزه!
خودشم خنده ش گرفت!با ذوق گفت:
-خوب دوست نداریم کسی مزاحممون بشه!
خندیدم و گفتم:
-رو که رو نیست!پس بیخودی غر نزن که زنگ نمیزنی و حال احوال نمیکنی و از این خزعبلات.
انگاری بازی رو باخت که بحث رو عوض کرد!
-خوب چه خبرا؟ از مامان شنیدم خواستگارتو رد کردی.
یاد خواستگاری که از سمت عمه برام اومده بود لبخند زدم و گفتم:
-اوهوم!
همین خلاصه و مفید! پرستو گفت:
-اوهومو کوفت! اینو که خودم میدونم!منظورم اینه چرا؟پسر خوبی بود که...
سرم روبه سمت گروه ارکست چرخوندم و برای عوض کردن بحث گفتم:
-صدای قشنگی داره نه؟
-اره صداش خیلی قشنگه! چهره جذابی هم داره! دخترا رو از سکه انداخت.
هر دو خندیدم و پرسیدم:
-پس فرهاد کجاست؟
آه عمیقی کشید که تنمو لرزوند! امان از عشق! بسوزی عشق!بمیری که عشق که پدر ما رو در اوردی!
-فرهادم طفلک شیفت بود!
بی اختیار با صدای بلند شروع به خندیدن کردم! هرکاری هم میکردم جلوی خندمو نمیتونستم نگه دارم! شدت علاقه پرستو به فرهاد به قدری بود که لحظه ای تاب دوریشو نداشت!
-زهرمار! کوفت! حناق دو ساعته. به چی میخندی؟
دستشو فشار دادم و گفتم:
-هیچی بابا! پاشو بریم یه دور برقصیم دلم گرفت.
چشمکی زد و دست به دست هم بلند شدیم! اما هنوز آثار خنده تو رفتارم مشخص بود.
با پرستو در حال رقصیدن بودیم که خواننده ارکست اعلام کرد:
-یکی از این جوونای اهل حال دلش میخواد با نامزدش تانگو برقصه...
هنوز جمله ش تموم نشده بود که همه شروع به جیغ کشیدن کردن. من و پرستو هنوز هاج و واج اون وسط وایساده بودیم و یه بار خواننده رو نگاه میکردیم یه بار هر کسی که جمله ای محض خنده میگفت! زمانی که با توافق، خواننده آهنگ نازنین مریم رو برای خوندن انتخاب کرد و رقص نور داخل سالن پخش شد! بی اختیار سر گیجه و حالت تهوع بهم دست داد. بازوی پرستو رو چنگ انداختم و سعی کردم با آرامش زمزمه کنم:
-من میرم بیرون!
حتی مختصر فرصتی برای کنجکاوی بیشتر به پرستو ندادم و سعی کردم بدن لرزونم و با نهایت سرعت از ساختمون خارج کنم. رقص نور تو کل سالن پخش شده بود و حرکت دیگرون مثل ربات در نظرم جلوه میکرد! بغض ، سخت به گلوم چنگ انداخته بود. دستمو به سمت گلوم بردم و آروم پوست گلومو به سمت جلو کشیدم. احساس خفگی می کردم! سخت نفس میکشیدم و دلم میخواست با صدای بلند جیغ بکشم و فریاد بزنم! این چه سرنوشتی بود؟ خدایا چرا هر بار میخوام فراموش کنم هر اتفاقی که افتاده بازم یاد گذشته میفتم؟ چرا همه اتفاقا باید تکرار بشن؟مرده شور هر چی خاطره و گذشته س ببرن! ای تف به روت بیاد روزگار که نمیذاری آب خوش از گلوم پایین بره! انگاری وسط یه فیلم بودم و فیلم رو به عقب برگردونده بودن! حالا بین این همه آهنگ حتماً باید نازنین مریم رو انتخاب میکردن لعنتیا؟ با عصبانیت زیر لب جد و آباد فرنوشو به فحش کشیدم! فرنوش دخترخاله کوروش بود که با صدایی لوس گفت که این آهنگو همه میتونن با هم بخونن! دستمو مشت کرده بودم و تو هوا تکون میدادم و تو دلم هر چی مریم و نازنین بودو فحش میدادم!

ادامه دارد...
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
}
#4

قسمت چهارم
وقتی هوا تازه به صورتم خورد نفسمو با عصبانیت بیرون فرستادم و بی اختیار به گریه افتادم. با وحشت به دور و برم نگاه کردم که مبادا کسی منو در اون حال و روز ببینه. سر برگردوندم و از پشت شیشه به داخل سالن نگاه کردم! فضای سالن خاموش و روشن میشد و رنگهای مختلف توی ذوق میزد.سبز! آبی! قرمز! بنفش! و بازم سبز! آبی! قرمز و بنفش!هنوز صدا فریاد از داخل سالن به گوشم میرسید.
-جان مريم چشماتو واكن سري بالا كن در اومد خورشيد شد هوا سفيد وقت اون رسيد كه بريم به صحرا آي نازنين مريم
گوشامو گرفتم و با گریه از اونجا دور شدم! به زحمت در حالی که هنوز تنگی نفس آزارم میداد خودمو به انتهای حیاط رسوندم و توی آلاچیق نشستم! هنوز زمزمه های گنگی به گوش می رسید اما خدا رو شکر چیزی مشخص نبود!
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آرامش از دست رفتمو برگردوندم. دیگه گریه نکردم و پشت سر هم نفس های عمیق کشیدم! دستامو به پشت گذاشتم و چشامو بستم تا دوباره غرق در خاطرات آزار دهنده ای بشم که شده بود کابوس زندگی من توی خواب و بیداری!
اون روز تولد بهترین و صمیمی ترین دوستام گلناز بود! مهیار منو تا جلو درشون رسوند و حسابی سفارش کرد که مراقب خودم باشم و با شوخی و جدی بهم توصیه کرد پامو از حد خودم فراتر نذارم! اون روزا هیچ از این همه تعصبی که نسبت به من داشت خوشم نمیومد و دوست داشتم آزاد باشم و راحت بگردم!که چی مثلا؟ دلم میخواست منم مث بقیه دوستام آزادنه رفتار کنم و آزادانه بگردم! حالا که فکرشو میکنم می بینم اون روزها منم به اندازه کافی آزادی داشتم و آزادی زیاد از حد باعث میشد پامو از حد خودم فراتر بذارم و این موضوع همیشه باعث آزار روح من میشد که اگه اون شب پامو از حد خودم فراتر نذاشته بودم این اتفاق واسم نمیفتاد! مهیار برای بار آخر زمزمه کرد:
-پیشی خودم میام دنبالت کافیه بهم زنگ بزنی.اکی؟
با شیطنت چشمکی زدم و گفتم:
-گلناز گفته خودش میخواد ما رو برسونه!
اخمی رو پیشونی بلندش نشست و گفت:
-لازم نکرده! آخر شب، گلنازم گواهینامه نداره و امکان هرخطری هستش! اونم شماها که کنار هم باشید زمین و زمان رو بهم میدوزید!
با اینکه عصبی شده بودم اما سرخوش خندیدم و گفتم:
-خوب باشه بابا! تو بیا دنبالم تا منم تو رو به همه نشون بدم و پز داداش خوشگلمو به همه بدم!
سرشو تکون داد و بوسی رو که توی هوا واسش فرستادم و با شیطنت توی هوا قایپد و با بوق کوتاه خداحافظی کرد و رفت!
وقتی مهیار رفت نفس عمیقی کشیدم و سرخوش در حالی که پله های مجتمع گلنازینا رو دو تا یکی بالا می رفتم به اطرافم نگاه میکردم! خونه گلنازینا تو یه مجتمع بزرگ و فوق العاده شیک بود. دور تا دور محوطه گلکاری شده بود و فضای سبزش منظره زیبایی درست کرده بود. ساختمون درست وسط چمن ها بود فک کنم حدوداً پونزده طبقه داشت! وقتی وارد لابی شدم نگهبان ساختمون جلومو گرفت و من با همون غروری که همیشه توی رفتارم مشهود بود بهش گفتم که مهمون گلنازینا هستم و اون بعد از تلفن کردن منو راهنمایی کرد و من در حالی که خودم راه رو بلد بودم تشکر کردم و به سمت آسانسور به راه افتادم! وقتی آسانسور از حرکت وایساد! نگاه کنجکاومو داخل آسانسور انداختم و با دیدن پسر جوون و فوق العاده شیکی که داخل آسانسور بود یه تای ابرومو بالا بردم و با پرویی گفتم:
-اینجا طبقه اوله! قصد ندارید بیایید بیرون ایشالله؟
پسره یه نگاه به اطرافش انداخت و جوری منو نگاه کرد که انگار آدم فضایی دیده بود!مث خنگا می مونه نگاش کن تروخدا! قبل اینکه چیزی بگه گفتم:
-با شما بودما!گفتم قصد ندارید بیایید بیرون؟ مگه اینکه بخواید برید زیر زمین!جناب آقای محترم...
آقای محترمو کشیدم و ریز خندیدم! حس میکردم خیلی خوشمزه بازی دارم در میارم! پسره که مشخص بود کاملاً گیج شده صاف وایساد و گفت:
-متوجه منظورتون نمیشم!
در حالی که پام ما بین در آسانسور بود که مبادا بسته شه! پلاستیکی که توی دستم بود رو زمین گذاشتم و دستامو بهم نزدیک کردم و سعی کردم ادای اون خانمیو که همیشه میدیدم توی بعضی از برنامه ها قسمت پایین صفحه، برای ادمای ناشنوا مکالمه ها رو ترجمه میکنه رو در بیارم! بعد در همون حال فقط لبهامو و باز و بسته میکردم و جمله مو تکرار میکردم! هر لحظه چشمای پسره بیشتر گرد میشد! وقتی دیدم هنوز مثل گیجا داره نگام میکنه! کلافه شدم و از خیر بیرون کردنش گذشتم و در حالی که پلاستیکم رو از رو زمین برمیداشتم نفس عمیقی کشیدم و داخل آسانسور شدم، همون طوری هم زیر لب شروع به غر زدن کردم:
-ای بابا! انگاری دارم عربی باهاش حرف میزنم! الان که من رفتم بالا و دوباره تو مجبور شدی برگردی پایین بهت میگم منظورم چی بود! اوه خدای من! چه آدمایی پیدا میشه!
صدای خنده پسره باعث شد برگردم و بهش نگاه کنم! فاصله کمی میونمون بود! حالا به خوبی میتونستم چهره شو زیر نظر بگیرم! صورتش تقریباً گرد بود و سفید و چشمای کشیده و مشکی رنگی داشت! ابروهای پرپشت و تمیز شده ای که بالای چشماشو پوشونده بود!جوون چه ابرویی برداشته بود ماشالله از ابروهای من تمیزتر بود! بینی عقابی و نسبتاً کوچیکی که با لبای گوشتی و کشیده ش تضاد جالبی ایجاد کرده بود! وقتی میخندید کنار گونه سمت راستش چال کوچیکی می افتاد! چونه ش محکم و سرسخت بود و چال کوچیکی هم مرکز چونه ش قرار داشت! موهاش یه چیزی مابین خرمایی و مشکی بود! به حالت شلوغ موهاشو رو پیشونیش ول کرده بود و با چشمای نکته سنج و شوخش منو زیر نظر گرفته بود! منم که مث این پرروها ذل زده بودم بهش و اصنم خجالت مجالت سرم نمیشد! بد چیزی بود لامصب! خشگل و جذاب.
-آشنا در نیومدیم شناسنامه بدم خدمتتون!
تازه متوجه شدم خیلی وقته محو صورتش شدم! یه جورایی دست و پامو گم کرده بودم خوب به من چه ربطی داشت خشگل بود؟! همون لحظه یادم افتاد هنوز طبقه ای که میخواستم برمو انتخاب نکردم! برا همین یه قدم به سمت پسرک برداشتم و از همونجا طبقه دوازدهمو انتخاب کردم! وقتی کنارش وایساده بودم متوجه شدم قد بلندی داره!به به! عضلات محکم و قوی داشت که با تیشرت سفید رنگی که تنش بود کاملاً توی ذوق میزد! انگاری هیکلش داشت تی شرتشو پاره میکرد چقدر جذب بود!سعی کردم نگاهش نکنم اما تو دلم گفتم چه چیزیه لعنتی! از این رو سرمو به سمت آینه کنارم چرخوندم و شالمو با یه دست روی سرم مرتب کردم!
-بذارید حدس بزنم کدوم واحد میخواید برید!
بی حوصله به سمتش چرخیدم و گفتم:
-حدسیاتتون رو واسه خودتون نگه دارید! کسی برای گرفتن تست هوش از شما اینجا نیومده!
دوباره خندید و گفت:
-خوشم اومد ازت!
ههه! چه بانمکی تو! با تمسخر سر تا پاشو برنداز کردم و گفتم:
-خیلیا خوششون میاد توام روش!
دستشو جلو دهنش گرفته بود و انگاری که مهیج ترین جک دنیا رو شنیده باشه غش غش میخندید! بی حوصله نگاش کردم و سرمو تکون دادم!اینم یه چیزیش می شدا! سر خوش ! پسره الاغ فکر کرده الان میگم تروخدا! شمارتو بده به من! درسته خشگلی! خوش هیکل و خوش تیپم هستی اما دلیل نمیشه! اما خداییش چه خوش تیپه ها..
از این فکر خودمم خندم گرفت و سریع لبمو با دندونم گرفتم که گفت:
-مطمئنم داری میری منزل احمدی! واحد 2
خداییش تعجب کرده بودم! از اینکه اینطور دقیق متوجه شده بود کجا میرم! اما سعی کردم بی توجه بهش باشم! داشت سر حرفو باز میکرد و به قول بچه ها داشت نخ میداد!برای همین از این رو گفتم:
-خوب باز شد! منظور؟
با تعجب نگام کرد و پرسید:
-چی باز شد؟
همین لحظه آسانسور با تکون ملایمی که همیشه باعث سرگیجه من میشد وایساد و در به نرمی باز شد! بی توجه از کنارش رد شدم و وقتی از آسانسور خارج میشدم با شیطنت گفتم:
-حالا میتونی برگردی! ممنون از اینکه اسکورتم کردی!
وبا خنده ازش دور شدم!
با ورود به منزل گلنازینا همه چیز یادم رفت! انگار نه انگار پسر جوون و خوش قیافه ای توی آسانسور دیده بودم و کلی سر به سرش گذاشته بودم! حتم داشتم اگه مهیار پیشم بود کلمو میکند که اینقدر بلبل زبونی کرده بودم!
جمع دوستانه ما پر از انرژی بود! مامان گلناز زنی فوق العاده اجتماعی و برخلاف گلناز چهره زیبایی داشت! گلناز چهره ش مخلوطی از چهره مادر و پدرش بود! گندمی بود و چشمای کشیده و ابروهای پری داشت! بینی گوشتی و لبهای قلوه ای! اندامی نسبتاً چاق و قد بلند! موهای مواجی داشت! بدحالت بود! درست شکل نمیگرفت و همیشه از این بابت مینالید میگفت ای کاش موهام مثل موهای تو بود! یا به بنفشه دوست مشترکمون میگفت ای کاش موهام مثل موهای تو بود! موهای بنفشه هم لخت لخت بود! طوری که شونه روی موهاش نمیموند!
اون روز هم تعداد زیادی منزل گلناز جمع بودیم که همه همدیگه رو میشناختیم و از همکلاسیهامون بودن! بعد از اینکه کلی تو سر و کله همدیگه زدیم و رقصیدم رو مبل کنار ناهید ولو شدم و با شیطنت محکم رو پاش کوبیدم! دستشو روی پاش گذاشت و با عصبانیت گفت:
-آخ سوختم عوضی! ذلیل شی الهی دردم گرفت!
از خنده غش کرده بودم! کمی که گذشت ناهید بی مقدمه پرسید!
-با نامزدت اومدی؟
خندیدم و بی خیال گفتم:
-نه بابا اون که پرید!
با تعجب نگام کرد و گفت:
-یعنی چی اون که پرید؟
ابرومو انداختم بالا و گفتم:
-وا! مگه برات تعریف نکردم؟
-چیو؟
-کوروشو دیگه!
-نه چی شده؟ شما که همدیگه رو خیلی دوست داشتید! آخه چرا بهم خورد؟
از نحوه ناراحتیش غش غش خندیدم و این موضوع باعث کلافگی ناهید شده بود و هی دائم میگفت: ((زهرمار،مرض،کوفت،حناق)) بالاخره زهرمار و کوفت گفتنش اثر کرد و آروم شدم و اون زمان بود که گفتم:
-نه بابا! چی میگی تو؟ کوروش جونش واسه من در میره! مگه به همین راحتی ولم میکنه؟
کلافه گفت:
-زهرمار! دختره از خود راضی، ایکبیری!حالا دوبار این کوروش تحویلت گرفته فکر کردی خبریه؟
نیشگونش گرفتم و گفتم:
-خودتی عمه قزی!
جفتمونم خندیدم و من بعد از کلی مسخره بازی بالاخره برا ناهید تعریف کردم که:
-از وقتی درس کوروش تموم شد عمو اصرار داشت بفرستتش خارج از کشور تا درسشو اونجا ادامه بده! الان دو سالی هست که درس کوروش تموم شده و داشت همینجا درسشو ادامه میداد! اما دوست نداشت بره خارج از ایران! دلیلشو من که نمی فهمیدم! اما مهیار میگفت از ترسِ من دوست نداره بره!
ناهید بین حرفم پرید و گفت:
-گفتی چند سال فاصله سنی دارید؟
به حالت فکر کردن لبامو جمع کردم و گفتم:
-فکر میکنم پنج سال! اوم... آره پنج سال فاصله سنی داریم!
-خوب میگفتی! چرا به خاطر ترس از تو؟
-والا منم نمیدونم! مهیار هم هیچ وقت به این سوالم جواب نداد! اما نمیدونم چی شده که بالاخره راضی شد بره!
-یعنی الان رفته؟
-آره هفته پیش پرید!
-کجا رفت؟
-تورنتو!
ناهید به حالتی متفکر به میز جلوی روش که ماملو از میوه و خوراکی بود خیره شد! با یاداوری کوروش چیزی مث دلتنگی تو وجودم نشست! با بی تفاوتی به عقب تکیه دادم و چشمامو بستم! تن موسیقی شاد روی ضربان قلبم تاثیر گذاشته بود! تند و بی وقفه میزد! شایدم به خاطر دلتنگی کوروش بود! شایدم نه به خاطر کوروش نبود...
از وقتی یادم میومد اسم کوروش رو به عنوان نامزد با خودم یدک میکشیدم! وقتی من به دنیا اومده بودم! عمو و بابا برای این که رشته های خانوادگی و صمیمیتی که بینشون بود رو بیشتر کنن ناف منو به اسم کوروش بریدند!جلل خالق! وقتی فهمیدم دنیا دست کیه کلی حال کردم که از وقتی دنیا اومدم نامزد داشتم! خداییش من نوبر بودما! دخترایی هستن که سنشون خیلی بالاست و مجردن و من نیم وجبی از بدو تولد شوهر داشتم حالیم نبوده!هههه! اون زمان کوروش فقط پنج سالش بود! مامان برام همیشه تعریف میکرد! منو درست مثل عروسکش میدونسته و همیشه مراقب و نگهبانم بوده! با کسی که اشکمو در می اورده می جنگیده و با چیزی که ناراحتم میکرده گریه میکرده! مامان میگفت همیشه حامی و پشتیبانم بوده و از همون بچگی منو متعلق به خودش میدونسته! بزرگتر که شده و عقلش که بیشتر کشیده باز هم از این موضوع نرنجیده و برعکس من که وقتی فهمیدم اون همسر آیندمه کلی گریه کردم خوشحال بوده! خوب یادم هست روزی رو که به سن تکلیف رسیدم و عمو و کوروش برام چادر سفید و مقنعه ای رنگی خریده بودند و خونمون اوردند! کوروش با ذوق توی اتاقم اومد و هدیه مو بهم داد و گفت:
-دوست دارم زنم همیشه خوش حجاب باشه!
اون روزها وحشت زیادی از این موضوع داشتم و همین موضوع باعث شده بود سال سوم ابتدایی افت شدید تحصیلی پیدا کنم! به هر کسی میگفتم من از الان نامزد پسر عموم هستم با تعجب میگفت:
-وا! دیگه دوره این حرفا سر اومده! کی دیگه الان بدون انتخاب خودش نامزد کسی میشه؟
اما حقیقت چیز دیگه ای بود! من خواه ناخواه نامزد کوروش بودم و اون همسر من! گاهی از کوروش می رنجیدم! از اینکه چرا مخالفتی نمیکنه! چرا با کمال میل درخواست بزرگترها رو اجابت میکنه؟ و این رو وقتی بزرگتر شدم فهمیدم! کوروش به من علاقه داشت! و همین موضوع باعث شده بود غرورم پر و بال بگیره و خودمو تافته جدا بافته بدونم! فکر میکردم همه عمو و بابا هستن که منو عزیز ویکی یه دونه بدونن! فکر میکردم همه مهیار هستن که منو پیشی خشگل خودشون بدونن و فکر میکردم همه کوروش هستن که چشمامو جادوی شب و موهامو خوش عطر و زیبا بدونن! اما افسوس که دیر فهمیدم من در نظر همه شاید محبوب باشم! اما تافته جدا بافته نیستم!
کوروش منو تنها گذاشته بود و قبل از رفتنش توی یه نامه ازم درخواست کرده بود که به عهدمون وفادار بمونمو و بدونم که همیشه دوستم داره و خواهد داشت و هیچ کسی جامو تو قلبش نمیتونه بگیره!ازم خواسته بود تنها اونو محرم اسرارم بدونم و براش نامه بنویسم و اگر دلتنگش شدم بگم تا با سر به سمتم بیاد! حتی در اخر نامه نوشته بود! میره تا جای خالیش شاید، آره شاید دلتنگم کنه! چه بد بود که اون روزا خودشم می دونست من حسی بهش ندارم! اما ای کاش نمیرفت و میفهمید با بودنش بیشتر دلتنگش میشدم! من،دختری که تو سن بلوغ بود و تنها شونزده سال سن داشت و از وقتی یادش میاد جز کوروش مرد دیگه ای توی زندگیش نبود! نباید اسیر وسوسه های گندم میشدم و دلمو به حراج میذاشتم! اما افسوس که دختری مثل من با روحیه ای شاد و پر انرژی نیاز به تفریح و سرگرمی داشت و این حسو زمانی پیدا کردم که کوروش کنارم نبود! تا یکی دائم کنار گوشم زمزمه کنه من همسر آینده تم!

ادامه دارد...
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#5
قسمت پنجم
بعد از اینکه مهمونی تموم شد و همه برای رفتن به خونه از جا بلند شدن! به ساعت نگاه کردم که عقربه ها هشت شبو نشون میداد! به سمت تلفن رفتم و به مهیار زنگ زدم!
-سلام داداشی!
-سلام پیشی
-کجایی؟ چقد سرو صدا میاد!
-بیرونم! تو خوبی؟ خوش گذشت؟
-بدک نیستم!کی میای دنبالم؟
-تا نیم ساعت دیگه خودمو میرسونم!
-میگم داداشی!
-چیه باز خودتو لوس کردی؟ چی کار داری؟
-اگه سرت شلوغه منم با گلنازینا برم!
-من موندم مامان گلناز با چه جرئتی میخواد بهش ماشین بده؟آخه یه دختر شونزده ساله رو چه به رانندگی؟
با حرص نفسمو فرستادم بیرون و گفتم:
-خوب بابا! منتظرتم زود بیا!
وقتی تلفنو قطع کردم به سمت گلناز چرخیدم و ابروهامو بالا انداختم!انگار مامان گلناز هم موافق نبود زیاد ماشینو دست گلناز بده برای همین وقتی دید مهیار هم راضی نیست از فرصت پیش اومده استفاده کرد و گفت:
-دیدی گلناز جان؟ مادر جون خطرناکه عزیزم! خدایی نکرده اتفاقی بیفته یه عمر پشیمونی داره! زنگ میزنم آژانس بیاد دنبال بچه ها!
و بدون اینکه منتظر نظری از گلناز باشه به سمت تلفن اومد و شروع به شماره گیری کرد! با گلناز که کلافه نشون میداد به سمت بچه ها رفتیم و گلناز ماجرا رو براشون تعریف کرد! فهمیه که همیشه بیشتر از سنش میفهمید حرف مامان گلناز و مهیارو تایید کرد و گفت که کار خطرناکی میخواستیم انجام بدیم! از اینکه مثل پیرزنا رفتار میکرد و مثل ما شور و شر جوونی نداشت خوشم نمیومد! دستامو تو هوا تکون دادم و گفتم:
-تا مهیار بیاد طول میکشه! من میرم کمک مامان گلناز!
وقتی آژانس دنبال بچه ها اومد! همراه گلناز به پایین مجتمع رفتیم و همونجا نزدیک در رو نیمکتی نشستیم و گرم حرف زدن شدیم! بیشتر حرفای ما اون زمون حول و حوش کوروش بود! اما با رفتن کوروش به تورنتو این حرفها کمرنگتر شده بود و سعی میکردیم در مورد موضوعات دیگه ای صحبت کنیم! گرم صحبت بودیم که ماشین سفید رنگ و شیکی کمی جلوتر از ما پارک کرد! فاصله ی کمی با ما داشت!نگاه کوتاهی به ماشین که صدای ضبطش خیلی بلند بود انداختم و دوباره به سمت گلناز برگشتم! گلناز هنوز به اون سمت سرک میکشید و خیره به راننده ش که من بهش دقت نکردم، بود! وقتی توجه گلنازو دیدم به سمت ماشین چرخیدم و پسر جوونی که تیشرت سفیدی داشتو پشت فرمون دیدم! ماشین سفید با تی شرت سفید!هوم هارمونی جالبی بود! لبخند کجی زدم و دوباره به سمت گلناز برگشتم! اما انگاری گلناز تو این دنیا نبود و جای دیگه سیر میکرد! دستمو جلوی صورتش تکون دادم و گفتم:
-الو! باغ بالایی یا پایین دختر؟
گلناز با لبخند بی حالی نگام کرد و بعد دوباره سریع به سمت همون ماشین چرخید! خیلی تعجب کرده بودم! برای بار اول بود که گلنازو اینجوری میدیدم! اون لحظه ای هم که به من نگاه کرد انگار وقفه عمیقی بین نگاهش افتاده بود! نوع نگاه کردنش، نگاه به تندیس بلورین و پرستیدنی بود! دوباره با کنجکاوی سرک کشیدم و باز هم همون چیزهایی که بار قبل دیدمو دیدم، نه بیشتر، نه کمتر! صدای موسیقی بلندش که با صدای مردی که نرم میخوند به گوش میرسید! به نظرم آهنگ خیلی قشنگی اومد! خیلی خیلی خیلی قشنگ!
-جان مريم چشماتو واكن سري بالا كن
در اومد خورشيد شد هوا سفيد
وقت اون رسيد كه بريم به صحرا آي نازنين مريم
جان مريم چشماتو واكن منو صدا كن
بشيم روونه بريم از خونه
شونه به شونه به ياد اون روزها واي نازنين مريم*** واي نازنين مريم*** واي نازنين مريم
باز دوباره صبح شد من هنوز بيدارم
كاش ميخوابيدم تورو خواب ميديدم
خوشه غم توي دلم زده جوونه دونه بدونه
دل نمي دونه چه كنه با اين همه غم
واي نازنين مريم وای نازنین مریم
هنوز محو آهنگ رویایی و زیبایی که پخش میشد بودم که در ماشین باز شد و راننده مرموز از داخل ماشین پیاده شد! دستشو رو در ماشین گذاشت و به روبرو خیره شد! بی اختیار به سمت مسیری که نگاه میکرد چرخیدم! پسری که از دور هیچ چیزش مشخص نبود با قدمهایی آروم به سمت ماشین میومد! دوباره به سمت گلناز چرخیدم و سعی کردم دیگه به اونها نگاه نکنم! گلناز گویی توی این دنیا نبود! این بار با عصبانیت نیشگونی از بازوش گرفتم و گفتم:
-هوی چه مرگت شده تو؟چیه ذل زدی به اونور؟ بزنم لهت کنم؟
-ها؟ چیزه! یعنی هیچی!
خندم گرفت!
دوباره زیر چشمی به پسره نگاه کردم! در همین لحظه پسره به سمت ما چرخید و من از چیزی که میدیدم از شدت تعجب خشکم زد! نور لامپهایی که فضا رو روشن کرده بود! صورتش رو نیمه روشن نشون میداد! اما اونقدر توی آسانسور دیدش زده بودم که حالا با یه نیم نگاه بشناسمش! یه حس مرموزی،شاید مث خجالت زیر پوستم نشست و نگامو از صورتش گرفتم و به سمت گلناز برگشتم و نفهمیدم چی شد که گفتم:
-وای مهیار چه دیر کرد! نگرانش شدم!
گلناز ابروهاشو بالا انداخت و زیر گوشم وز وز گفت:
-این پسره رو میبینی؟
خندم گرفت! به سمت گلناز چرخیدم و گفتم:
-نه کدومو میگی؟
بعد هر دو زدیم زیر خنده!با شیطنت ادامه دادم:
-ببینم زیر این نیمکت پنهونش کردی؟ یا شاید تو جیبته؟ پاشو تو جیبای شلوارتم نگاه کنم!
گلناز هنوز میخندید و من با شیرین زبونی مزه می ریختم! اصن هم برام مهم نبود اون پسره داره ما رو نگاه میکنه یا نه! کمی بعد هر دو آروم شدیم و دوباره گلناز مث قبل در گوشم پچ پچ کرد!
-این پسره واحد بغلی ما میشینه!اسمش سپنتاست!
بی اختیار روی نیمکت نیمخیز شدم و با عصبانیت به سمت پسره چرخیدم! حالا دیگه دوستش نزدیکش شده بود و اونها هم با هم احوال پرسی میکردند!
دوباره روی نیمکت ولو شدم که گلناز پرسید:
-چه مرگت شد یهو؟
بدون اینکه به اون توجه کنم پیش خودم گفتم:
-عجب آب زیر کاهی بود پسره!ای ناکس! دید طبقه دوازدهم رو زدم گفت با ما که کار نداره پس حتماً باید خونه گلنازینا بره دیگه! چی فکر کرد؟ فکر کرد الان کلی غش و ضعف میکنم؟
خندم گرفت! دهن باز کردم که به گلناز جریان رو بگم که صدای بوق ماشین مهیارو شنیدم! از رو نیمکت بلند شدم و از همون فاصله به سمت مهیار که چراغ میزد دست تکون دادم و روی گلنازو بوسیدم و بازم تولدشو تبریک گفتم و خداحافظی کردم!
بعد زیر چشمی به سمت ماشین اون پسره که حالا فهمیده بودم اسمش سپنتاست نگاه کردم! ماشینش روشن بود و داشت برای حرکت آماده میشد. نیشخندی زدم و به سرعت به سمت مهیار که اصن حوصله منتظر موندن رو نداشت رفتم.
اون روزا بعد از رفتن کوروش همه بحث من و گلناز دور سپنتا میگشت! از اینکه چه جور آدمی بود و چه رفتاری داشت! و بارها و بارها و بارها من و گلناز به ماجرای برخوردمون توی آسانسور پر و بال میدادیم و کلی میخندیدم! انگار اون چند دقیقه تونسته بود به راحتی چندیدن ماه ما رو دستخوش هیجانات قرار بده! خوب یکی نبود به من بگه دختره احمق اصن به تو چه که اون کی هست چه رفتاری داره و چی کاره ست؟ از اون روز بی اختیار به سمت سپنتا کشیده شده بودم! خصوصاً با نبودن کوروش ذهن من دنبال ماجرایی میگشت برای درگیر بودن! حالا چه کسی بهتر از سپنتا؟ همون پسر جذاب و بانمکی که حسابی حالشو گرفته بودم! رفت و آمد من به منزل گلنازاینا زیاد شده بود و این موضوع باعث تعجب مامان و حتی مهیار شده بود! مهیار با شیطنت میگفت:
-چی شده پیشی این روزا اینقدر درس خون شدی؟ مطمئنم امسال بیستا رو ردیف میکنی تو کارنامه.
و من به خوش خیالی برادرم میخندیدم و سرخوش باز هم به بهانه درس به منزل گلناز می رفتم! اما چیزی که در این مدت بیشتر توجهمو جلب کرده بود! علاقه ای بود که گلناز به سپنتا داشت و سعی داشت این حس رو هر چند قوی هم بود مخفی نگه داره! بارها شده بود زمانی که ازش حرف میزدیم به فکر فرو میرفت و لبخند نمکینی گوشه لبش میشست! گاهی اوقات بغض میکرد و بی اختیار گریه میکرد! گاهی عصبی میشد و قهر میکرد! گاهی بلند بلند میخندید و سپنتا سپنتا میکرد! این حسی که تو وجود گلناز بود برای من خیلی جذاب و شیرین بود! شاید بار اول بود که یه عاشقو از نزدیک می دیدیم و توی هر لحظه و هر حالش شریک بودم! با خنده هاش میخندیدم و با گریه هاش سر به سرش میذاشتم! در این بین خیلی کم، آره خیلی کم به یاد کوروش میفتادم! اونم زمانی که تلفن میکرد و شاکی از بی مهری من صحبت کوتاهی با هم داشتیم! روزها از پس هم میگذشت و میگذشت تا اینکه...
اون روز خونه گلنازینا بودم و برخلاف همیشه فقط درس خونده بودیم و درس خونده بودیم! اونقدر معادلات ریاضیو حل کرده بودیم که چشمام همه جا رو تابع و توان و اشکال هندسی میدید! آفتاب ظهر خسته کننده به سر و روی مردم میریخت و عرق هر ادمی رو در می اورد! دسته کیفمو روی دوشم مرتب کردم و عینک دودیمو به چشمم زدم تا بلکه چشام کمتر اذیت بشه! پله های مجتمع رو دو تا یکی پایین پریدم و سعی کردم خودمو زودتر به خیابون برسونم و برا اولین ماشین دست بلند کنم! خسته بودم! روز جمعه دلگیری بود و من بی حوصله! وقتی از محوطه مجتمع میگذشتم صدای بوق ماشینی توجهمو جلب کرد! بی اختیار سرک کشیدم و از دیدن ماشین سفید سپنتا نفسم بند اومد! پاهام به زمین میخ شده بود و نمیتونستم حرکت کنم! سر خودم غر زدم:
-دِ جون بکن لعنتی! چته تمرگیدی اینجا؟
انگاری تلنگری که به خودم زدم کارساز بود! قدمامو برداشتم و سعی کردم همون رفتار عادی همیشگیو داشته باشم! وقتی در مجتمع باز شد تا ماشین سپنتا از محوطه خارج بشه منم سریع خودمو بیرون کشیدم و از کنار پیاده رو به قدمام سرعت دادم! وای فردا باید به گلناز بگم سپنتا رو دیدم! راستی چی پوشیده بود؟ ای خاک تو سرت چرا نیگا نکردی چی پوشیده؟ اوووم حتماً گلناز میپرسه مثل همیشه خوش تیپ بود؟ خداییش از حق نگذرم پدر سوخته خیلی خوش تیپ می گرده ها! با شنیدن صدای بوق ماشینی بی اختیار جیغ بلندی کشیدم و وایسادم! دستمو روی قلبم گذاشتم و سعی کردم خومو کنترل کنم! قلبم مثل یه گنجشک توی سینه م می زد و وحشتیانه تپششو به گوشم میرسوند! نفس عمیقی کشیدم و همون لحظه سرم به سمت خیابون چرخید! از دیدن سپنتا که توی ماشین نشسته بود و غش غش میخندید حرصی شدم و با صدای بلند جیغ زدم:
-مرض! پسره دیوونه خل احمق! به چی میخندی؟ سکته کردم!
به جای جواب دوباره غش غش خندید و من ادامه دادم:
-میدونی اگه سکته میکردم بابام و داداشم بیچاره ت میکردن؟بد بختت می کردن! موهای سرتو دونه دونه می کندن و پوست سرتو غلفتی می کندن!
انگار داشتم مهیج ترین جک دنیاو براش تعریف میکردم چون بازم می خندید بدون اینکه بتونه جلوی خنده شو بگیره! خیلی حرصی شده بودم! زیر لب گفتم:
-پسره الاغ بیشعور! هیچی حالیش نیس!
خنده شو کنترل کرد و در حالی هنوز صداش رگه های خنده داشت گفت:
-چی گفتی؟ جرئت داری بلندتر بگو!
و بعد دوباره غش غش خندید! عینک دودیمو از چشمم برداشتم و با وقاحت به سمت ماشینش رفتم!
-چته غش غش میخندی؟ خیلی کار قشنگی کردی که اینقدر خوشت اومده؟
رنگ نگاهش عوض شد! میخ شد توی چشمامو دیگه نخندید! یه جوری نگام میکرد که حس کردم یه اتفاقی توی صورتم افتاده! بی اختیار دستمو به سمت بینیم بردم و با انگشت شصت و اشاره م گرفتم و کشیدمش! نه خبری نبود!
سرشو به سمت روبرو چرخوند و بازم شروع کرد به خندیدن! جداً که پسره خل بود! خدا شفات بده ایشالله!
-چیه میخوای اینجا هم اسکورتم کنی؟ برو رد کارت دیگه!
و بعد پشت کردم بهشو و با صدای نیمه بلندی گفتم:
- خل و چل!خدا بهت عقل بده!
خودمم از کاری که کرده بود خنده م گرفت! وای که فردا برای گلناز چه ماجرایی تعریف کنم! از این فکر با شوق بشگنی زدم و لبمو گاز گرفتم!
-الان پسره میگه دختره خل شده!
از این فکر خندیدم و قدمهامو سریع کردم! هنوز داشت پشت سرم میومد و اینو خوب حس میکردم! بازم تندتر حرکت کردم! چیزی به خیابون اصلی نمونده بود!
-ببین دختره!با تواما!آهای نگام کن! یه اتفاق مهم افتاده!
پسره بیشعور ادب نداره نگاه داره چه جوری صدا می کنه!به سمتش چرخیدم و گفتم:
-بادیگارد به پررویی تو نوبره! تو راهتو بیا چی کار داری صحبت میکنی؟
و بعد دوباره چرخیدم تا خندمو نبینه! سرعت ماشینشو زیاد کرد و درست روبروم شروع به حرکت کرد!
-همیشه اینقدر دعاهات زود میگیره؟
نتونستم جلوی تعجبمو بگیرم! به سمتش چرخیدم و با تعجب نگاش کردم
-منظورت چیه؟
-حس میکنم همون لحظه که گفتی خدا بهت عقل بده مرغ آمین از بالا سرت رد شده!
بازم دوزاریم نیفتاد!
-خنگی چقد تو! خدا بهم عقل داد و من هم از این فرصت استفاده میکنم تو رو میرسونم خونتون!
-ها ها ها! چقد تو بانمکی! ندزدنت گوله نمک!
خندید و ادامه داد:
-جدی میگم هر موقع دیگه ای بود زیر چرخای ماشین عزیزم لهت کرده بودم!
عصبی چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
-شتر در خواب بیند پنبه دانه! شتر خان راتو بکش برو...
-میدونستی زبونت نیش داره؟
-آره خدا رو شکر توام فهمیدی! حالا تا بیشتر از این نیش گیرت نکردم تکون بده ماشینتو و برو!
خندید و گفت:
-این فرصتو از دست نده! دیگه گیرت نمیاد از این فرصت های طلایی ها!
-چقده تو از خود راضی هستی! میری یا یه جور دیگه ردت کنم؟
با یه دستش فرمونو نگه داشته بود و تقریباً خم شده بود تا بتونه من رو ببینه!حالت نگاه کردن و خندیدنش دلربا بود! یه جورایی به گلناز حق دادم از این پسره خوشتیپ خوشش بیاد! راستی گلناز اگه بفهمه اینقدر ازش اطلاعات دارم چه حالی میکنه! جوونم امروز چه جکی شد حتماً یه چند ماه دیگه ای هم ماجرا واسه خنده داریم!
-خوش دارم یه جور دیگه ردم کنی!
وایسادم و به سمتش برگشتم! و با یه تصمیم ناگهانی به سمتش ماشینش رفتم و گفتم:
-نگه دار میخوام سوار شم!
حس کردم داره دنبال شاخ رو سرش میگرده! اما همون لحظه ماشینو نگه داشت و من خیلی خونسرد تو ماشینش نشستم و در رو بستم! بعد بدون اینکه نگاش کنم گفتم:
-خوب راه بیفت دیگه!
هنوز داشت با تعجب نگام میکرد! به سمتش چرخیدم! چشاش گرد شده بود! چند بار پلک زد! با یه لبخند مکش مرگ ما بهش گفتم:
-خواب نیستی! میدونم شاید تو خواب میدیدی همچین پری کنار دستت بشنیه! اما بدون مرغ آمین اون لحظه دعای تو رو هم مستجاب کرده!پس تا پشیمون نشدم و از این لذت دورت نکردم راه بیفت!
یه تای ابروشو بالا انداختو با لحن کشداری گفت:
-بزن بریم! پری از خود راضی!
وقتی وارد خیابون اصلی شد بی خیال به عقب تکیه دادم و گفتم:
-این لگنت کولر نداره؟ آبپز شدم بابا!
شیشه ها رو داد بالا و گفت:
-وروجک چند سالته؟
-بادیگارد فضول رانندگیتو کن!
بعد برای اینکه بیشتر حرصشو در بیارم گفتم:
-این خیابونو تا تهش میری بعد بقیه آدرسو بهت میگم!
بعد از داخل پلاستیک روی پام کتاب ریاضیمو در اوردم و شروع به ورق زدن کردم! تقریباً همه کتاب رو حفظ بودم! میشد گفت میتونم به راحتی نمره خوبی بگیرم!
-اوووم! گمونم دوم سوم دبیرستان هستی درسته؟ رشته ت ریاضیه؟
از اینکه خیلی راحت گذاشته بودم حدس بزنه چند سالمه عصبی شدم ! اما سعی کردم بی تفاوت رفتار کنم:
-قبلاً هم بهت گفته بودم بازم بهت بگم؟! آقای دانشمند! کسی برای گرفتن تست هوش پیش تو نیومده!
و بعد به یاد ماجرای اون روز افتادم و به سمتش چرخیدم وگفتم:
-راستی فکر کردی خیلی زرنگی؟ یا فکر کردی با بچه طرفی ؟ یا فکر کردی من میگم وای چه جوون باهوشی؟ یا فکر کردی خودت گیجی؟ یا فکر کردی من نمیفهمم؟ یا فکر کردی؟ اصن چی فکر کردی؟اصن تو فکرم می کنی؟
خندید و گفت:
-چی میگی تو؟ از چی حرف میزنی؟
خودمم خندیدم و گفتم:
-اون روز توی آسانسور و میگم! منزل احمدی! واحد دو!
با صدای بلند شروع به خندیدن کرد و با شیطنت گفت:
-پس شماها راجع به من حرف هم میزنید؟
خودمو جمع و جور کردم و گفتم:
-نخیر! فقط من از دوستم پرسیدم این نابغه خونشون تو این ساختمونه؟اونم گفت واحد بغلیشون میشینی!
بعد ادامه دادم:
-بپیچ دست راست!
باقی مسیر رو به چرت و پرت گفتن و خندیدن گذروندیم و در طول اون مدت سپنتا کمی از خودش گفت و من با کمال میل گوش دادم تا اطلاعات جدیدی برای گلناز داشته باشم! وای اگه گلناز میفهمید من اینقدر ازش امار دارم چقد خوشحال میشد!
-اسمم سپنتاست!بیست سالمه منم مثل تو رشته دبیرستانم ریاضی بود! الان هم درسم تموم شده و دارم کیف دنیا رو می کنم!
-بپا زیاد کیف نکنی که واسط مضرره!
-تو باید همیشه ضد حال بزنی؟
-به راننده های زبون درازی مث تو آره! بچه، من کی آمار تو رو خواستم؟ رانندگیتو بکن و حرف نزن که جونم واسم عزیزه!
-نمیدونم چرا اینقدر ازت خوشم میاد! یعنی کلاً از دخترای زبون دراز خوشم میاد!
-اوف! خدای من!چقد ذوق زده شدم من الان! چقد تو حرف میزنی؟ پیاده میشما!
-خوب بابا! نمیشه باهاش شوخی کرد اصن!
دوباره بعد مدتی سکوت گفت:
-نظرت نسبت به من چیه؟
-نظری ندارم! البته وقتشو یه خورده زیاد کنن خیلی خوبه!
خندید و گفت:
-پس موافقی وقتشو زیاد کنیم؟
چیزی درونم شروع به لرزیدن کرد! برای اولین بار حس کردم دارم به دوستم خیانت میکنم! اگه تا الان جدی نگرفته بودمش! حال حس میکردم کاملاً داره جدی میشه! سپنتا حرفاش منظور خاصی داشت و من از رفتارم هیچ منظوری نداشتم جز شاد کردن گلناز!جز شیطنت بچه گونه! اما حالا... وای اگه گلناز میفهمید این داره غیر مستقیم به من پیشنهاد دوستی میده! چی کار کنم خدایا؟
یهو بی ملاحظه وسط حرفش پریدم و گفتم:
-من نامزد دارم!
چنان وسط خیابون گذاشت روی ترمز که قلبم اومد توی دهنم! چیزی نمونده بود سرم با شیشه جلو اثابت کنه! کلافه نگاش کردم و گفتم:
-چه مرگته؟ این چه وضع رانندگیه؟ نزدیک بود به کشتنمون بدی! دیوونه!
خودشو کنترل کرد و در حالی که نفس های بلند و عصبی میکشید مسیر رو ادامه داد! هر راننده ای از کنارمون رد میشد چیزی بار سپنتا میکرد! نمیدونم چرا اما حس کردم از ناراحتیش برخلاف همیشه در رنجم! حس کردم قلبم جریحه دار شده!دلم میخواست بخنده و اون چال روی گونه شو ببینم! حس کردم نباید اینطور دلگیر باشه! بی اختیار سعی کردم جبران کنم و گفتم:
-شوخی کردم بابا! چرا اینقدر هول کردی؟
با اخم نگام کرد و در همون حال گفت:
-چه شوخی لوس و بی نمکی بود!
حس کردم خنجر عمیقی توی قلبم فرو رفت و دیگه تا رسیدن به مسیر هیچ کدوم حرفی نزدیم! موقعی که داشتم پیاده میشدم برخلاف سوار شدنم، پیاده شدنم خیلی سرد و تلخ بود! سپنتا به سرعت از جا کنده شد و من بی اختیار به مسیر رفتن اون خیره شدم! نمیدونم چرا، اما حس میکردم چیزی رو توی ماشینش جا گذاشتم! پلاستیک توی دستمو محکم فشار دادم و بغضی که بی موقع گلومو چسبیده بود رو پایین فرستادم! اصن منو چه به بغض؟
اون روزا یه طور خاصی بودم! یه طور عجیب و مبهم! برخلاف تصورم فردای اون روز هیچ چیزی از ملاقاتم به گلناز نگفتم! نمیدونم چرا اما بی اختیار از گلناز فاصله گرفته بودم و این برای گلناز که خیلی با هم صمیمی بودیم جای تعجب داشت! یادم نمیره اون روزایی که با عذاب وجدان دست و پا میزدم و از سر ابدبختی و فلاکت به گریه می افتادم و زار میزدم! دلم هوای کسیو می کرد که نمیدونستم کی بود! بی جهت سر مهیار داد و بیداد میکردم و اون این رفتار منو به پای دوری از کوروش میذاشت! عجیب این بود اون روزا بیشتر از هر کسی از کوروش گله داشتم! وقتی مهیار ناراحتیمو به کوروش ربط میداد جیغ و داد راه مینداختم و به زمین و زمان و ادمایی که نمیدونستم کی هستن ناسزا میگفتم! ای کاش میفهمیدم دردم چی بوده و هست! اون روزها ایام امتحاناتم بود و نمیتونستم سرمو به درس خوندن گرم کنم و بی توجه به فکر فرو میرفتم! فکر به کسی و به چیزی که شخصیت ثابتی توی ذهنم نداشت! گاهی به خودم و گلناز! نمیدونم چرا اما حس میکردم در حقش خیانت کرده بودم و این موضوع رنجم میداد! و گاهی به سپنتا!آره گاهی!
وقتی گلناز دوری کردن من رو دیده بود خودش به خونمون میومد و من همیشه یا حال نداشتم یا خودمو قایم میکردم! کم کم این رفتارم روی گلناز پر محبت تاثیر گذاشت و اون هم رویه ای مث منو در پیش گرفت و طولی نکشید که هر دو مث دو تا بیگانه با هم برخورد میکردیم! دروغ نگفتم اگه بگم گاهی پیش میومد احوال هم رو از دیگرون می پرسیدم! دورادور میشنیدم که میگفتن من با گلناز قهر کردم و گلناز طفلک روحشم از این جریان خبر نداره! اما هیچ کس نمیدونست که من از عذاب وجدان و از این حس که... وای حتی گفتن و مرور کردنش برام خیلی سخت بود! یعنی من به سپنتا دل بسته بودم؟ به پسری که جذابیت خاصی توی رفتارش بود و فوق العاده شیک و امروزی بود؟ باورم نمیشد! نباید این اتفاق می افتاد! مرد زندگی من تنها کوروش بود و بس! اما ای کاش این دل لامروت هم درک میکرد و با من بازی در نمی اورد! چه بسا که کوروش جذاب تر و زیباتر و مهربونتر از سپنتا بود! راستی چطوری میشد کسی رو که تنها یک یا دو بار دیده بودم با کسی قیاس ببندم که از وقتی یادم میاد اسمشو به عنوان مرد زندگیم یدک می کشیدم؟
روزهای تکراری و پر از هراس و دلهره از پس هم میگذشت بدون اینکه از سپنتاو حتی کوروش خبری باشه! کوروش هم رویه جالبی رو در پیش گرفته بود! رویه ای که به ضرر هر دوی ما تموم شد!...

ادامه دارد...
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
}
#6
قسمت ششم
تلفن خونه چهار بار زنگ خورد و من که طبقه بالا توی راهرو قدم میزدم و درس میخوندم دستمو به میله ها گرفتم و به سمت پایین خم شدم! با پررویی تمام و صدای نیمه بلندی گفتم:
-مهیار! مگه پایین نیستی؟ بابا اون تلفن خودکشی کرد!
صدای گرفته مهیار بلند شد.
-خودت بیا پایین حالم خوب نیست!
با عصبانیت کتابمو زیر بغلم زدم و پله ها رو با پرش به سمت پایین اومدم! در همون حال که به سرعت حرکت میکردم برگشتم و به مهیار که روی کاناپه ولو شده بود نگاه کردم! قلبم ماچاله شد! الهی بمیرم چه سرمای وحشتناکی خورده بود! و همش هم تقصیر من احمق بود! به محض اینکه دستم به تلفن رسید،تلفن آخرین نفس های خسته شو کشید و دار فانی و وداع گفت.
-بیا اینم از تلفن...
بعد به سمت مهیار چرخیدم! یه دستشو روی پیشونیش گذاشته بود و اونی یکی و روی شکمش و چهره ش از درد جمع شده بود! با قدم های بلند به سمت آشپزخونه رفتم! مامان برای تهیه وسایل سوپ بیرون رفته بود! در یخچال و باز کردم و آب پرتقال و برداشتم و توی لیوان ریختم و در همون حال به مهیار فکر کردم! صدای سرفه های خشکش داخل آشپزخونه میومد! هر چقدر دیشب التماسش کرده بودم خونه نیومده بود و توی حیاط نشسته بود! لبم و به شدت گاز گرفتم و زیر لب هر چی ناسزا بلد بودم به کسی که نمیدونستم کیه دادم و سرمو بلند کردم تا مانع از چکیدن قطره اشکی که توی چشمم جمع شده بود بشم! در همون حال زمزمه کردم:
-گلناز این رسمش نبود! خیلی بی رحمی کردی گلناز خیلی!
دوبار جوشش اشک و توی چشمام حس کردم! روی صندلی نشستم و به روبرو چشم دوختم! از دیشب تا به حال ده ها بار این تصاویر جلوی چشمم زنده شده بود! یعنی تقصیر من این وسط چی بود؟ طفلک مهیار! الهی بمیرم واست داداشی عزیزم! گریه هام شدت گرفت! از ترس بلند شدن صدام تند تند نفس های عمیقی میکشیدم تا خودمو آروم کنم!
از آخرین باری که خونه گلنازینا رفته بودم مدتها میگذشت! حتی عید هم برخلاف سالهای پیش به خونشون زنگ هم نزدم و گذاشتم این رابطه تموم بشه و من با شرمندگی به چشماش نگاه نکنم و بگم عشقش رو! سپنتا رو دزدیده بودم! نه اینکه خودم دزیده باشم! دلم دزدیده بودش! تو تب دیدار سپنتا میسوختم و دم نمیزدم! توی بد وضعیتی قرار داشتم! از یه طرف شدیداً شرمنده گلناز بودم! از یه طرف از کوروش خجالت میکشیدم و از یه طرف از ترس برملا شدن راز قلبیم نمیتونستم توی روی خانواده م نگاه کنم! اون روزها وضعیت مناسبی نداشتم و برای فرار از واقعیت خودمو توی کتابهای مدرسه غرق کرده بودم و اونقدر کتابهام رو خونده بودم که به قول مهیار پوست انداخته بودند! ایام عید هم با خانواده عمو به شمال رفته بودیم و قلب من بی جهت بهوونه تهران رو میگرفت و دوست نداشتم کنار خانواده ای باشم که همیشه دوستشون داشتم و این رو خودم تنها می فهمیدم که از خجالت دلم نمیخواد کنارشون باشم! تنهایی به سمت دریا میرفتم و ساعتها روی اون تخته سنگ بلند و بزرگ میشستم و به انتهای دریا چشم میدوختم! دریایی که تا چشم کار میکرد آبی بی همتا بود! آبی پرخروش و کف آلود! دریا همیشه اون روزها طوفانی بود! بارون می بارید و دل من تو هم مچاله میشد! اما نمیدونم چرا قطره اشکی از چشمام نمیومد که درد دلم رو آروم کنه! کوروش چندیدن بار تماس گرفته بود و اون طور که مامان یواشکی بهم گفته بود هیچ مشتاق صحبت کردن با من نبود! همین موضوع من رو جری تر کرده بود! شاید کوروش هم من رو فراموش کرده بود! مطمئناً اون هم دلش رو جایی توی اون شهر غریب بین عروسکهای چشم آبی و مو بلوند ها جا گذاشته بودم! فکر به همین موضوع باعث شده بود کمتر احساس عذاب وجدان داشته باشم نسبت به کوروش!بارها مهیار زمزمه کرد که حتی شده یه بار باهاش تماس بگیرم و جویای حالش بشم و من اون روزها نمی فهمیدم که این سیاست برادرم بود برای برگردون مهر کوروش به دل منی که درگیر مهر غریبه ای شده بود که از نظر خانواده من هفت پشت غریبه بودند! جالب بود که اون روزها برام خواستگاری خوبی پیدا شده بود و مامان بابا ندید ردش کرده بودند! چرا؟ کوروش همسر دخترشون بود! دختری که دل به مهر پسری دوخته بود که عشق گلناز بود!
آخرین روز مدرسه رو میگذروندیم و چند روز بعدش امتحانات پایان ترممون شروع میشد! اون روز به محض خداحافظی کردن با دبیر و خداحافظی جزئی کردن با بچه ها توی راهرو توسط گلناز محاصره شدم! وقتی چشمای عسلیش به من خیره شده بود حس کردم چقدر دلم برای بوسیدن و بغل کشیدنش تنگ شده! بی اختیار بدون هیچ تصمیم قبلی دستامو برای بغل کردنش باز کردم و هر دو سر رو شونه هم گذاشتیم و این من بودم که بعد مدتها بغض لعنتیم سر باز کرده بود و بی اختیار اشک می ریختم! چند نفری که توی راهرو بودن با تعجب نگامون میکردن و همکلاسیهای خودمون با لبخند و سر تکون دادن ما رو ترک میکردن! گلنازو محکم تر به خودم فشارش میدادم و دلم میخواست با صدای بلند داد بزنم که دوست خطاکارش رو ببخشه! گلناز چند سانتی از من بلندتر و لاغرتربود. وقتی ولم کرد و چشم در چشم هم شدیم از خجالت پلکهام به هم چسبید و صدای گلناز رو شنیدم که زمزمه میکرد:
-خیلی بی وفایی محبوب!
آره من بی وفا بودم! تازه بی معرفت هم بودم! خودم قبول داشتم! اما شرمنده بودم،بیشتر از هر حسی شرمندگی بود که بهم غلبه کرده بود! از اخرین باری که گلناز روبروم وایساده بود صمیمانه با هم صحبت میکردیم ماه ها گذشته بود! انگاری یه سال بود که ازش دور بودم! مسیر مدرسه تا انتهای خیابون رو بیشتر گلناز حرف زد و من توی سکوت گوش کردم و لذت بردم! از همه چیز میگفت! اما اشاره جزئی هم به سپنتا نکرد! من مشتاق هر کلمه ای که از دهنش بیرون میومد و تو هوا می قاپیدم اما دریغ از زمزمه کردن نام سپنتای قصه های من! سپنتا،شاهزاده قصه های پر غصه من! اونقدر مست شنیدن سخنی از جانب سپنتا بودم که متوجه نشدم دارم مسیر خونه گلنازینا رو طی میکنیم! وقتی که روبروی خونشون وایسادیم انگاری برق 24 ولت به بدنم وصل کرده باشن لرزیدم و از بین لبای شل و وارفتم چیزی به اسم نه بیرون پرید! گلناز دستمو کشید اما پاهام به زمین چسبیده بودند و بدنم قرص و محکم بدون هیچ حرکتی پابرجا وایساده بود! دلم میخواست تمام راه تا خونه سپنتا رو دیوانه وار بدوام! اما دریغ که بدنم قرص و محکم به زمین میخ شده بود! عقل حکم میکرد راه رفته رو برگردم و تا دیر نشده به سمت خونه فرار کنم اما دلم! اون دل بی مروت بود که ساز مخالف میزد و دلش بی تاب دیدن یاری بود که ماه ها از دیدنش محروم بود!خدای من باورم نمیشد یعنی اینقدر بیتاب دیدن سپنتا بودم؟ حالا که بیشتر فکر میکردم می دیدم اون روزا چیزی گم کرده بودم و اون چیز کسی نبود جز سپنتا! نمیدونم چرا بی اختیار به گریه افتاده بودم! جالب اینجا بود که اصن صدای گلنازو هم نمیشنیدم! انگاری داشت حرف میزد! حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد! اما چی میگفت و چی میگفت و چی میگفت؟ من که هیچ چیزی نمیشنیدم! زمان زیادی طول کشید تا تو کشمش بین عقل و دلم، دلم برنده بازی بشه و با قدمهای ناموزون و تکیه کردن به گلناز وارد محوطه سبز و دلباز بشیم! گلناز هنوز هم حرف میزد و من بی اختیار با چشمم ساختمون سپنتا اینا رو نگاه میکردم! هر صدایی میومد با دقت گوش میکردم! قدرت شنواییم صد برابر شده بود! اما نمیدونم چرا اصن صدای گلنازو نمیشنیدم! وقتی پایین پله های ساختمون چشمم به اون خورد! از گوشهام حرارتی مطبوع بیرون زد و صدای گلناز با بلندترین حد ممکن توی گوشم پیچید!
-وای سپنتا!
بی اختیار وایسادم و دست گلنازو کشیدم و اونم از حرکت ایستاد! سپنتا پشت به ما با تلفن همراهش صحبت میکرد و ما ایستاده بودیم و هر دو از پشت به اندام بلند و بازوهای قویش خیره شده بودیم! آب دهنمو قورت دادم و اون لحظه بود که متوجه نگاه های مشکوک و زیر چشمی گلناز به خودم شدم! نمیدونم اون لبخند لعنتی از کجا رو لبم سبز شده بود! لبم رو به دندون گرفتم و آروم!خیلی آروم پرسیدم:
-بریم؟
دستای گلناز که دور بازوم حلقه شده بود،فشار عجیب و محکمی بهم وارد کرد و من از شدت درد پلکهامو بهم زدم! انگاری نیرویی مضاعف و ماورای طبیعی به وجودم ریخته بودن! از اون سستی چند لحظه پیش تو وجودم خبری نبود! لبخند مرموزم رو هنوز با دندونم گرفته بودم و نگام لک های روی سرامیک زیر پام رو از نظر می گذروند! گلناز برخلاف چند لحظه پیش توی سکوت فکر میکرد! وای خدای من! یعنی چیزی فهمیده؟ خاک تو سرم که اینقد شل و ول رفتار می کردم که گلناز بفهمه!! لعنت به تو محبوبه! لعنت به عشق و بازم لعنت به من!
هنوز چند پله تا رسیدن به سپنتا مونده بود که به سمتم چرخید! تعجب از نگاهش کاملاً مشخص بود! انگار به چشماش اعتماد نداشت چون چندیدن بار پلک زد و من خوب دیدم غبغبش بالا و پایین رفت! انگار آب دهنشو قورت داده بود! اونقدر محو چشمهای سیاه و درشتش بودم که متوجه نگاه های خصمانه گلناز نشدم! حتماً تو دلش کلی دری وری بارم کرده بود!سرمو پایین انداختم و بعد از گلناز خیلی آروم سلام کردم و دست گلنازو کشیدم و هر دو به سرعت به سمت آسانسور رفتیم! صدای قدماش رو از پشت سرمون میشنیدم! کنار گلناز ایستاد و پرسید:
-خانواده خوبن؟
از ترس برملا شدن رازم جرئت نداشتم سر بلند کنم! یعنی چی؟ چرا اونجا کنارمون وایساده بود؟د مرده شور برده چی میخوای اینجا؟ د شرو بکن برو الان گلناز همه چیزو می فهمه! صدای ضربان قلبم به حدی زیاد بود که حس میکردم گلناز که هیچی سپنتا هم اونو شنیده! میخواستم سر بلند کنم و با شجاعت به چشمای خوش حالتش خیره بشم و تو شب نگاش غرق بشم! میخواستم اونقدر خیره خیره نگاهش کنم و تصویرشو به ذهنم بسپارم تا تو روزهای دوری با یاداوریش غرق لذت بشم! اما جای همه اون میخواستم ها سر به زیر دوخته بودم و هیجان زده با احساسم درگیر بودم! تو دلم قربون صدقه ش می رفتم. خدای من قدر این بشر خشگل و جذابه؟ وای خدای من! اونقدر سرم پایین بود که چونه م با سینه م برخورد میکرد! هنوز هم دستای گلناز وحشتناک دور دستم حلقه شده بود و فشار می اورد! سرمو کمی کج کردم و قرمزی دست خودم و سفیدی انگشتای گلناز رو از نظر گذروندم! خدای من حتماً گلناز بو برده بود! هنوز داشتن باهم احوال پرسی میکردن که آسانسور با صدای کوتاهی جلوی پامون توقف کرد! با احتیاط سرمو بلند کردم و به گلناز نگاه کردم! سنگینی نگاه سپنتا رو خوب حس می کردم! خیلی خوب!
-گلناز آسانسور!
صدام محکم بود! هنوز هم سنگینی نگاه سپنتا رو حس میکردم! اما نگاش نمیکردم! گلناز به سمتم چرخید! لبخند تلخی رو لبش نشست و گفت:
-با اجازه! سلام برسونید به خانواده!
سپنتا لبخند زد و در حالی که هنوز منو نگاه میکرد گفت:
-اگه اشکالی نداره منم میخوام بیام بالا!
دوباره گلناز دستمو محکم فشار داد و با لبخند گفت:
-البته خواهش میکنم!
و خودش جلوتر از من وارد آسانسور شد و دست منو به دنبال خودش کشید!
وقتی در آسانسور بسته شد سپنتا با لبخند پرسید:
-این دوستتون زبونشو جایی جا گذاشته؟
گلناز به من نگاه کرد و با همون لبخند تلخ گفت:
-نه! نمیدونم امروز چرا اینقدر ساکت شده!
سپنتا من رو مخاطب قرار داد و با صمیمتی آشکار پرسید:
-اتفاقی افتاده؟
آب دهنم رو قورت دادم تا بلکه اون سنگی که توی گلوم نشسته بود به پایین بره! اما...
-نه اتفاقی نیفتاده!
نفس راحتی کشید و با شیطنت گفت:
-دلم برای بلبل زبونیت تنگ شده بود!
حس کردم چشام داره از حدقه بیرون میزنه! وای خدای من... این چه حرفی بود که این... نه نه، احمق نه! این چه حرفی بود که این پسر به زبون اورد! متوجه شدم که گلناز دستمو ول کرد و بعد دوباره صدای سپنتا بلند شد که رو به گلناز گفت:
-دوستتون ماشالله خیلی پر انرژی هستن! مطمئنم دیدارمون رو برای شما تعریف کردن!
و بعد ریز ریز خندید!
گلناز نگاه پریشونی به صورتم انداخت و زمزمه کرد:
-ماجرای آسانسور!
سپنتا میخندید و من رنگ پریده به گلناز که رفته رفته صورتش قرمزتر میشد نگاه میکردم! وای خدای من گلناز نه! باور نکن! اینجوری نیس گلناز!سپنتا بی خیال،انگار متوجه هیچی نبود زمزمه کرد:
-افتخار بزرگتری نصیبم شد و من محبوبه رو تا دم خونشون رسوندم!
خدای من، حس میکردم هر لحظه امکان داره قلبم از هیجان وایسه! گلناز به سمتم چرخید و در حالی که توی چشماش اشک پر شده بود زمزمه کرد:
-پس برای همین بود؟
سرمو پایین انداختم و قطره اشکی از چشام روی کتونی های سفید رنگم افتاد! دوباره مثل ملکه عذاب پتکشو توی سرم کوبید و گفت:
-بیچاره کوروش!بیچاره من!
سرمو با غصه بلند کردم و با نفرت نگاهی به سپنتا انداختم! خاک تو سرت کنن پسر مرده شورتو ببرن که آبرو واسه من نذاشتی!شنیدم که سپنتا بی توجه به حال ما دو تا پرسید:
-کوروش کیه؟
انگار خوشحال کننده ترین خبر دنیا رو به گلناز داده بودند که با ذوق و برقی که توی چشماش سو سو میزد گفت:
-نامزدش!آره کوروش نامزد محبوبه است!
همین حین آسانسور ایستاد و من بی توجه به اون دو تا از آسانسور بیرون پریدم و با بغض پله ها رو با دو به پایین رفتم! دلم از همه عالم و آدم گرفته بود! تقصیر من چی بود؟ تقصیر این دل لعنتی بود! هیچ کس دنبالم نیومد! هیچ کس! حتی سپنتا! من که روز اول گفته بودم نامزد دارم! اما اینها همش حرف بود! صدای شکستن قلبم رو به گوش خودم شنیده بودم و دلم گرفته بود! به جای اینکه به گلناز و آبروی رفتم پیش سپنتا فکر کنم چیزی توی کوچه پس کوچه های ذهنم فریاد میزد! سپنتا رو از دست دادم!واسه همیشه! ه عشق نو پا و بی دوومی بود! چه زمان کوتاهی بود که...
تمام طول مسیرو گریه کرده بودم و زمزمه کرده بودم: تقصیر من چی بود؟ ای کاش هیچ وقت سپنتا رو نمیدیدم! ای کاش هیچ وقت با کوروش نامزد نبودم! ای کاش گلناز اینقدر بی رحم نبود! گلناز،آخ گلناز! بد کردی دختر! با دل من بد کردی! من که خودمو کشیده بودم کنار! این تو بودی که با اصرار منو دوباره به سمت خودت کشیدی! دلم میخواست داد بزنم!فریاد بزنم و زمین و زمانو بهم بریزم! اما به جای داد و فریاد کردن از درون شکستم و شکسته های وجودم رو با اشک چشم بیرون ریختم! خوب شد اشکو داشتم! راستی اگه این اشک نبود چه به روز آدمای شکسته دل میومد؟ حتماً اونقدر شکسته های شیشه ی دل توی وجودشون تلنبار میشد تا از شکسته ها سنگین میشدن و دق میکردن!
اون روز تمام مدت توی اتاقم خودمو حبس کردم خودمو و زار زدم! مامان با دیدنم با تعجب از گلناز پرسید و از اینکه مگه قرار نبود ناهار اونجا بمونم؟ تازه اونجا بود که فهمیدم گلناز شب قبل به مامان زنگ زده بوده و خواسته بوده من بعد مدرسه به اونجا برم تا با هم درس بخونیم! بدون اینکه جوابی به مامان بدم فقط گفته بودم حوصله ندارم و ناهار هم نمیخورم! خیلی سعی کرده بودم جلوی مامان اشک نریزم و با آرامش بگم که اتفاقی نیفتاده! اما اون یه مادر بود و بیشتر از خودم به زیر و بم رفتارم آگاه بود! هر کسی رو با حفظ ظاهر فریب میدادم مامان رو نمیتونستم فریب بدم!
عقربه ها نه شب رو نشون میداد! از پنجره به بیرون خیره شده بودم که صدای فریاد مهیار بلند شد!
-محبوبه!
نمیدونم چرا بی اختیار تنم شروع به لرزیدن کرد! رعد و برق وحشتناکی زد و دلم لرزید! محال بود مهیار منو اینجوری صدا کنه! مثل موش می لرزیدم و به دیوار چسبیده بودم! تنه ی درخت در اثر باد و بارون می لرزید و آهسته به شیشه اتاقم اثابت میکرد! انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا بترسم و بلرزم! صدای مامانو میشنیدم که پا به پای مهیار از پله ها بالا میومد و اونو دعوت به آرامش میکرد. اما مهیار بی توجه به حرفای مامان همونطور فریاد میزد و اسممو به نام میخوند!
-محبوبه!محبوبه! مگه کری؟ کدوم گوری هستی محبوبه؟
قلبم گواهی بدی میداد! کم پیش میومد!خیلی کم! که مهیار اینطور آشفته بشه! اما امان از روزی که از چیزی عصبی میشد! حتی من که همیشه میگفت تنها حضور تو آرومم میکنه نمیتونستم آرومش کنم! چرا حس میکردم حالا آروم جونش باعث آشفته شدنش شده؟ دستامو رو گوشم گرفته بودم و رو زمین چمبره زده بودم! اشک بود که صورتمو شستشو میداد! صدای قدماشون نزدیک و نزدیک تر میشد! صدای فریاد مهیار بلند شد:
-مامان شما دخالت نکن!
-مهیار! بگو ببینم چت شده؟
دستگیره در اتاقم بالا و پایین رفت و من بی اختیار توی جام بالا پریدم و چشمامو با وحشت بهم زدم و محکم فشارش دادم! صدای مهیار هنوز بلند بود،انگار داشت مامانو بیرون میکرد! با وحشت دستامو رو گوشم فشار میدادم و پلکهام و محکمتر!
هنوز صدای التماس مامان و فریاد بلند مهیارو میشنیدم که در با صدای بلندی بسته شد و من با هق هق به گریه افتادم! هنوز علت داد و فریاد مهیارو نمیدونستم و نمی دونستم چرا باید مجازات بشم که با کشیده وحشتناک مهیار به گوشه ای پرتاب شدم و چشمامو باز کردم! اشکم بند اومده بود! اما هنوز چشام تار میدید! مهیار مهربون من،حالا با چشایی که حسابی فراخ شده بود و قرمز به من چشم دوخته بود! تیشرت خوش رنگی به تن داشت با شلوار لی روشنی! هنوز از برنداز کردن لباسش خارج نشده بودم که به سمتم هجوم اورد و منو از رو زمین بلند کرد! اشتباه نکردم! درست دیدم!قطره های اشکو تو چشمای مهیار دیدم! دومین کشیده که به گوشم خورد دیگه کاملاً ساکت شده بودم و گریه نمیکردم! نمیدونم چرا اما دلم میخواست به قیمت کتک خوردن و ناقص شدنم کسی که بیشتر از خودم دوستش داشتم آروم بشه! حالا به هر قیمتی! مهیار بدون اینکه حرفی بزنه منو زیر ضربات خودش گرفته بود و جای من اشک می ریخت! صدای فریاد مامانو از پشت در میشنیدم!
-مهیار وای به حالت اگه دست به محبوبه بزنی! مهیار بابا بیچاره ت میکنه! مهیار بسه کشتیش دیوونه! مهیار!
مهیار مهیار کردن مامان تو شدت ضربه هایی که میخوردم بی تاثیر بود! جای کشیده ها رو صورتم میسوخت! حالا پهلوم و قفسه سینم آتیش گرفته بود و از درد امونم بند اومده بود! اما چیزی که ذهنمو درگیر کرده بود! عکس العمل بابا در مقابل مهیار بود! به خدا حاضر بودم بمیرم اما بابا به مهیار نگه بالای چشمت ابرو! میدونستم دلیل قانع کننده ای داره که اینطور بی رحمانه منو زیر ضرباتش گرفته! با بغض نگاهش کردم! هنوز اشکاش جاری بود و دل من زخم خورده به خاطر دیدن اشکای عزیزترینم! داداش عزیزم! شاید بار اول بود که از عزیزترین کسم اینطور بی رحمانه کتک می خوردم و دردو با پوست و استخونم حس می کردم اما احمقانه بود که حتی دردی که می کشیدم سنگین تر از دردی که تو چشای مهیار می دیدم نبود!
وقتی به هق هق افتاد خودشو رو تختم انداخت و دستاشو جلو صورتش گرفت! شونه هاش می لرزید! روی زمین صاف نشستم و بی توجه به سوزش وحشتناک بدنم به مهیار خیره شدم! گریه هاش داشت آتیشم میزد! عزیز دلم گریه نکن! جرئت نداشتم لب از لب باز کنم! میترسیدم باعث رنجشش بشم! حتی گریه نمیکردم که مبادا روح زخم خورده داداشم بیشتر آسیب ببینه! توی وجودم زمزمه میکردم:
-بلند شو داداشی! بلند شو عزیزم! اگه آروم نشدی محبوبه هنوز اماده اس واسه خالی کردن عقده هات! داداشی مهربونم،عزیز دلم بلند شو اما تروخدا گریه نکن!
اما جرئت نداشتم حتی اسمشو به زبون بیارم! نفهمیدم چه مدتی به همون حال بودیم و مهیار گریه میکرد و من با بغض خیره خیره نگاش میکردم! با بلند شدن صدای دو رگه ش قلبم شکست:
-چرا پیشی؟ چرا این کارو کردی؟ چرا با آبرو ما بازی کردی؟ بهم بگو که چرا فکر آبرو ما نبودی؟ مگه تو نامزد نداشتی؟ این پسره، سپنتا چی از کوروش بیشتر داشت؟ چرا این کار رو کردی؟
بی اختیار به گریه افتادم! حالا بغضم سر باز کرده بود! خدای من! از چیزی که میترسیدم سرم اومده بود! داداشم،مهربونم،عزیز دلم فهمیده بود خواهر خائنش دل به پسری بسته بود و نامزدشو فراموش کرده بود! ای خدا... ای کاش جرئت داشتم و میگفتم به خدا دست خودم نبود! ای کاش جرئت داشتم و میگفتم داداشی من بی تقصیرم! این شماها بودید که به اشتباه اسم مردی رو رو من گذاشتیدکه حتی با روحیاتش آشنا نبودم! این شماها بودید که مثل قدیم رفتار کردید در صورتی که من هم آدم بودم و حق انتخاب داشتم! شماها جای من انتخاب کردید و بریدید و دوختید دریغ از اینکه دل من اسیر مردی شده که شاید از کوروش سرتر نباشه اما دل خواهر کوچولوتو برده! این مرد خواهرتو به زنجیر اسارت خودش در اورده! اصن چرا من خیانت کار باشم؟ چرا نمیبینید که کوروش از زمانی که رفته هیچ خبری از نامزد کوچیکش نگرفته! مگه این همون کوروش نبود که زمزمه میکرد عشق محبوب رو به دنیا نمیده؟ داداشی نمیبینی دخترای قشنگ غربی دلشو بردن و دیگه خواهرت تو دلش جایی نداره؟
نمیدونم چرا بیشتر از کوروش شاکی بودم! نمیدونم چرا؟ اما نتونستم چیزی به زبون بیارم و زمزمه کنم! مهیار هنوزم گریه میکرد و آروم آروم از آبرویی که برده بودم میگفت! از بین حرفای مهیار فهمیدم مامان با مهیار تماس گرفته و گفته بود که من از وقتی از منزل گلناز برگشتم خودمو توی اتاقم زندونی کردم و مهیار هم به گلناز زنگ زده و گلناز هم بی رحمانه گفته بوده که خواهر خائنش دل به پسری داده که گلناز دوستش داشته! نمیدونم دیگه چیا بهش گفته بود که مهیار اونطور آشفته بود! میدونستم که هیچ وقت گلناز رو به خاطر این بی رحمیش نمیبخشم! اما حتماً نباید خودمو میبخشیدم که در حق نامزدم خیانت کرده بودم!
چند لحظه بعد وقتی که آروم شد با نگاهی غمگین در حالی که سرشو تکون میداد منو ترک کرد و بعد مامان وارد اتاقم شد وبا اخم نگاهم کرد:
-بببین چی کارش کرده پسره دیوونه احمق!
بعد انگاری که از زمین و زمان شاکی بود گاهی منو نفرین میکرد گاهی گلناز و گاهی سپنتایی که حتی اسمش رو نمیدونست! و وقتی چشمم به برآمدگی ها و کبودی های بدنم می افتاد با عصبانیت زمزمه میکرد:
-دستت بشکنه پسر! مگه این دختر بی صاحابه که هر غلطی دلت میخواد میکنی؟
دستم رو پانسمان میکرد و با غرش میگفت:
-خجالت نکشیدی محبوبه؟ این چه بی آبرویی بود راه انداختی؟ وای به روزی که عموت و بابات بفهمن! بابا سر به تنت نمیذاره! مهیار ببین چی کار کردی با صورت مثل گل دخترم! خدا ذلیلت کنه دختر...
و من نمیفهمیدم منظور مامان من بودم یا گلناز! وقتی بابا خونه اومد و سراغ منو گرفته بود و مامان گفته بود که محبوبه و مهیار دعواشون شده! بابا بدون اینکه از جریان مطلع بشه مهیارو به باد نصیحت و عصبانیت گرفته بود و من توی راهرو بالا گوشه ای که دیده نشم نشسته بودم و گوش میدادم! مهیار سر به زیر صدایی ازش در نمیومد و جز بابا همه میدونستیم حق با مهیاره! بابا اولتیماتوم اخر رو داد و اعلام کرد:
-به خدا اگه یه بار دیگه،فقط یه بار دیگه دست رو محبوبه بلند کنی از خونه میندازمت بیرون!
صدای شکستن غرور مهیارو جز بابا همه شنیدیم! مهیار با آرامش معذرت خواهی کرد و از اتاق خارج شد! وقتی صدای در راهرو رو شنیدم از جا بلند شدم و دیدم که مهیار بیرون رفت! با سرعت به سمت اتاقم رفتم و از پنجره به حیاط نگاه کردم! بارون شدید بود و مهیار رو پله ها نشسته بود و سرشو رو زانوهاش گذاشته بود و باز هم مثل سر شب شونه هاش میلرزید.با بغض به سمت در اتاقم رفتم و در حالی که می لنگیدم از پله ها پایین رفتم! مامان و بابا تو پذیرایی نشسته بودن! آروم سلام کردم! مامان با اخم نگاهم کرد و بعد به سمت بابا چرخید! بابا نگاهم کرد! حالت نگاهش وحشتو به جونم ریخت!
-علیک سلام.
روم نمیشد جلوی بابا بشینم به سمت در حرکت کردم که صدای بابا در جا میخکوبم کرد:
-من نمیدونم بحث شما دو تا سر چی بوده و دوست هم ندارم بدونم! اما یه چیزیو میخوام به تو بگم! مهیار بی جهت عصبی نمیشه که رو تو دست بلند کنه! مخصوصاً که خودتم میدونی چقدر دوستت داره! پس به تو میگم،بهتره احترامش رو نگه داری! اون از تو بزرگتره و صلاحتو میخواد. گوش کردن به حرفهای مهیار به ضررت تموم نمیشه! فهمیدی؟
فهمیدی رو چنان غلیظ زمزمه کرد که سریع سرم رو چند بار تکون دادم و چشم رو زیر لب زمزمه کردم.مث این دخترای ضعیف بدبخت توسری خور شده بودم ولی بدبختی اینجا بود که به مهیار و به بابا و مامان حتی به گلناز هم حق می دادم و این وسط فقط خودمو مقصر می دونستم! صدای بابا بازم بلند شد:
-نشنیدم محبوبه!
-چشم بابا!
-دوست ندارم مهیار رو برنجونی! فهمیدی؟
-بله بابا فهمیدم!
بغض بدجوری تو گلوم نشسته بود و آزارم میداد!
-حالا هم بهتره بری و از دلش در بیاری!
-چشم،با اجازه!
وقتی در راهرو رو پشت سرم بستم بغضم سر باز کرد! خوشحال بودم! بی دلیل و بی اختیار! اگه حرفهای بابا رو به مهیار نمیشنیدم مطمئناً دق میکردم از این همه بی رحمی بابا! اما حالا بابا بهم ثابت کرده بود که هر دو برای او عزیز هستیم و میخواد که مشکلاتمون رو دوتایی حل کنیم.
کنار مهیار نشستم و بارون به سر و صورتم کوبید! موهای مشکی بلندم روی شونه هام پریشون شده بود! با بغض غریبی که هنوز پا برجا بود مهیار رو صدا کردم! اما مهیار به سمتمم نچرخید حتی به روی خودش نیورد! چند تار موهامو بین دستام گرفتم و بین انگشتم پیچیدم! سعی میکردم بغضمو فرو بدم! میدونستم مهیار از دستم خیلی ناراحته!
-داداشی نمیخوای با پیشی ت حرف بزنی؟
-بلند شو برو تو سرما میخوری!
ذوق توی حرکاتم هم مشهود بود. سرعت پیچوندن موهامو به دور انگشتم بیشتر کردم و با عشق زمزمه کردم:
-اگه تو نیای تو منم اونقدر میمونم اینجا تا از سرما بمیرم!
-گفتم پاشو برو تو!
-داداشی جونم دست خودم نبود! قول میدم دیگه بهش فکر نکنم! باشه؟ تروخدا باهام قهر نکن دیگه!
بازم مهیار خاموش و بی صدا نشسته بود! سرما رو تا مغز استخونم حس میکردم! مطمئن بودم اگه چند لحظه دیگه اونجا بشینم سرمای وحشتناکی میخورم! عجیب بود اواخر اردیبهشت همچین بارونی؟ با این چندمین بارونی بود که از عید به این ور باریده بود و حداقل من رو غافلگیر کرده بود! مهیار شوخی میکرد و میگفت:
-خدا دکمه های فصلاشو اشتباهی زده!
بعد با لبخند میگفت:
-خدا جون نوکرتم اگه تابستونم اینجوری باشه خیلی هواخواه داری!
با لبخند گفتم:
-میبینی مهیار چه بارونی میاد؟ بازم خدا دکمه های فصلاشو اشتباهی زده!مگه نه؟
سرش رو بلند کرد و من تو تاریک روشن حیاط اشک رو توی چشماش دیدم! با بغض پرسید:
-خیلی دردت اومد؟
سرمو تکون دادم و در حالی که لب پایینم رو میدادم جلو گفتم:
-زورت زیاده ها!
و همون زمان هر دو به گریه افتادیم:
-چرا این کارو کردی محبوب؟
-به جون داداش دست خودم نبود! مگه دل آدم دست خودشه؟
سرمو انداختم پایین و نحوه آشناییمون رو به طور خلاصه براش تعریف کردم! در طول مدتی که حرف میزدم در سکوت بدون اظهار نظری گوش میداد! وقتی حرفام تموم شد زیر چشمی نگاهش کردم! نفس عمیقی کشید و گفت:
-برو تو منم میام.
-آخه سرما میخوری!
-میخوام کمی فکر کنم.
-اما...
-گفتم برو تو بگو چشم.
از ترس اینکه دوباره عصبی بشه بلند شدم و بدون اینکه فکر گرسنگی شکمم باشم به اتاقم رفتم و با لباس کردن عوض کردن، حوله رو دور موهام پیچیدم و روی تختم ولو شدم! نمیدونم خستگی بود یا ضعفی که از صبح داشتم چون به محض چشم بهم زدن خوابم برد!

ادامه دارد...
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
}
#7
قسمت هفتم
-محبوب جان تو اینجایی؟ کل محوطه رو دنبالت گز کردم دختر!
با صدای عمو کیوان از رویاهای دور و درازم بیرون اومدم و با لبخند سلام کردم.انگار صداش منو از یع عالم بی خیالی پرت کرد به دنیای حاضر و با خودم گفتم هووم بیا دختر جون خیی از اون روزا گذشته و تو هنوز اندر خم یک کوچه ای! عمو سر تکون داد و در حالی که نزدیکم میشد من تو تاریک روشن حیاط به اندام کشیده و چهار شونش نگاه کردم!هیز بازی در اوردم واسه خودم بسی چون کوروش بی شباهت به عمو هم نبود! گرد پیری روی موهای عمو نشسته بود و موهای شقیقه ش به سفیدی میزد! موهاش جو گندمی شده بود و به نظر من کاملاً جذاب شده بود! عمو هم درست مثل باقی مردا کت وشلوار خوش دوختی به تن داشت و شاد شاد شاد بود!
وقتی کنارم نشست و دست دور بازوهام انداخت حس کردم چقدر آرامش دارم! اما شرمی که بی جهت هم نبود زیر پوستم نشسته بود و باعث میشد معذب باشم! حالا باز جای شکرش باقیه من دو زار شعور دارم اینجور مواقع خجالت هم سرم بشه! عمو بی توجه به حالت معذب من زمزمه کرد:
-مشکلی پیش اومده که به تنهایی پناه اوردی؟
سر بلند کردم و در حالی که روم نمیشد به عمو نگاه کنم به روبرو خیره شدم و گفتم:
-نه عمو! فقط هوای داخل برام سنگین شده بود! اومدم یه کم هوا عوض کنم!
عمو با خنده گفت:
-دختر پسرا واسه هوای داخل له له میزنن،اونوقت تو اومدی بیرون و تنهایی رو ترجیح دادی؟
لبخند زدم و بدون اظهار نظری ساکت موندم تا ادامه بده!
-کوروش بود که به من گفت خیلی وقته از سالن خارج شدی!
یه حس مرموزی مثل خوشحالی تو وجودم نشست !قربون دهنت عمو جون! چقد دلم میخواست اون لحظه ببوسمش و بگم وای مرگ من راست می گی عمو؟! اما جمله بعدی عمو نذاشت بیشتر از اون خر کیف بشم!
-کوروش گفت مهیار ازش سراغتو گرفته و اونم در جریان نبوده!
نفسی که بیشتر شبیه آه بود از سینه م خارج شد و تو دلم گفتم بس که این کوروش بی لیاقته! از رو نیمکت بلند شدم و گفتم:
-بهتره بریم داخل عمو! خوب نیست مهیار بیشتر از این نگرانم بشه!
همچین رو اسم مهیار تاکید کردم و با غلظت اسمشو اوردم که عمو هم با زیرکی متوجه طعنه نشسته تو کلامم شد و گفت:
-صبر داشته باش محبوبه جان! صبر...
جلل الخالق!با تعجب و چشایی گرد شده به عمو که بلند شده بود نگاه کردم و خواستم چیزی بگم که دستشو اورد بالا و ادامه داد:
-خوب میدونم چقدر از اتفاقی که تو گذشته افتاده پشیمونی! راستشو بخوای وقتی تو بهم گفتی که اشتباه کردیم که بدون در نظر گرفتن نظر شماها،با هم نامزدتون کردیم خیلی رنجیدم! اما بعدها تو خلوت به این نتیجه رسیدم که حق با تو بود و ما نباید بدون هماهنگی با تو یا با کوروش همچین کاری میکردیم! شاید این اتفاق از جانب کوروش می افتاد و اون مخالفت می کرد! در هر صورت حق داشتی و ما با ندونم کاری اشتباه جبران ناپذیری رو به بار اوردیم که خیلی طول می کشه زخم های به وجود اومده ترمیم شه!
پا به پای هم قدم برمیداشتیم و من کنار عمو ساکت ایستاده بودم و همه تنم خیس از شرم بود! یاد اون روزها خوب تو ذهنم زنده شده بود! یاد بی شرمی و بی باکی که وجودمو تسخیر کرده بود و میخواستم بی هیچ علتی از عشقی مسخره ای که حسش می کردم دفاع کنم! اگه الان برمیگشتم به اون روزا قسم میخورم که یه بار هم رو حرف بزرگترام حرفی نمیزنم و حتی اگه میزدن تو گوشم صدام در نمیومد!حالا میفهمیدم که دختری به سن اون زمان من بیشتر از روی احساسات تصمیم میگیره! احساساتی که مهیار میگفت اقتضای سنم! بیخود نیست که میگن: ((عقل الانم اون موقع کجا بودی؟)) واقعاً اگه یک سوم اون چیزهایی رو که الان درک کرده بودم رو اون زمان می فهمیدم الان این وضعیتم نبود! بازم چیزی نمیتونستم بگم چون باور داشتم خود کرده را تدبیر نیست!
-قصد ندارم سرزنشت کنم پس بیشتر از این دنبال این موضوع رو نمیگیرم! اما ازت میخوام صبوری پیشه کنی و منطقی برخورد کنی! می تونی؟
برگشت به صورتم نگاه کرد تا تاثیر حرفشو توی نگام بخونه! نمیدونم چی تو نگام دید که لبخند شادی رو لباش نشست و دستمو محکم بین دستاش فشار داد و منو به داخل دعوت کرد! با ورود به سالن اول از همه چشمم به چشای نگران مهیار افتاد! از همون فاصله لبخند زدم و براش دست تکون دادم! سرشو با تاسف تکون داد و زیر لب چیزی پچ پچ کرد! حتماً بازم میگفت این دختره هیچ وقت آدم نمیشه!
چه انرزی داشتن اونایی که اون وسط می لولیدن! هنوز هم خسته نشده بودن! وقتی کنار مهیار رسیدم با شیطنت گفتم:
-کجایی تو بابا؟دو ساعته دارم دنبالت می گردم! ای شیطون کسی رو مخ کردی؟
با چشایی گرد شده از تعجب نگام کرد و بعد خندید و گفت:
-خیلی پرویی بااااااااااابا!
با لحن داش مشتی یه ابرومو بردم بالا و گفتم:
-چش مایی داشی!
هر دومون هر هر خندیدیم!
همون موقع کوروش نزدیکمون شد و باعث شد سر بلند کنم و نگاش کنم! چشای کهربایی رنگش! وووی خدای من چشاش داشت داد می زد که نگرانم شده! من این رنگ نگاهو می شناسم. اوووم اما زبون باز کرد و با صدایی که بی تفاوت بود پرسید:
-حال شما خوبه؟ مهیار نگرانتون شده بود!
دوباره به مهیار نگاه کردم! می بینی تروخدا می خواد بگه براش اصن مهم نیستم و نگرانم نشده. غلط کرده من که دلم بهم دروغ نمی گه. لبام با لبخند کش اومد و بدون اینکه نگامو از صورت مهیار بگیرم گفتم:
-بله و معذرت میخوام که نگرانش کردم!
بعدش با شیطنت چرخیدم و نگاش کردم! لحن صحبتم دقیقا جوری بود که منظورم با خودته عزیززززززززم! لبخند تلخی رو لباش نشست و بعد گفت:
-مهیار جان نمیخوای برقصی؟ دیگه مجلس داره تموم میشه ها!
به ساعت مچیم نگاه کردم! با چشام داشتم عقربه های ساعتمو می خوردم. دلم میخواست اونقدر قدرت داشتم تا یقشو می گرفتم و می گفتم د چه مرگته لعنتی؟!دیگه داشتم از بی تفاوتیش روانی می شدم و چیزی نمونده بود سرمو بکوبم به دیوار! خدددددددددا! میدونستم راه درازی در پیش دارم برای به دست اوردن دوباره دلش!اما واقعاً می تونستم دلشو بدست بیارم؟اگه همونطور که قبلاً گفته بود فراموشم کرده باشه چی؟لعنتی رفتارش که اینطوری نشون میده! بغض مزاحم تو گلوم سفت و سخت چسبید.سرمو پایین انداختم و دستمو مشت کردم. اونقدر ناخونامو توی دستم فرو کردم که به گز گز افتاده بود! مهیار دستمو بی هوا تو دستش گرفت و رو به کوروش گفت:
-میخوام با خشگلترین دختر مجلس برقصم تا چشم همه پسرا در بیاد!هوممممم؟
و بعد ریز خندید! بی اختیار نگام تو نگاه کوروش قفل شد! برق عجیبی تو چشماش دیدم! شاید برق تحسین! شایدم... نه نه مطمئنم این برق برق شیطنت و تحسین بود که تو نگاهش درخشید! با خودم قول دادم که بالاخره به زانو درش بیارم! بچرخ تا بچرخیم کوروشم!
-حتماً همینطوره. خوش باشید!
با قدمای بلند از ما دور شد و من و مهیار به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده...
بعد از صرف شام همه دور هم جمع شدن تا هدایای کوروشو باز کنن! کنار مهیار و مامان و بابا نشسته بودم! دستامو زیر چونه م زده بودم و جایی که کوروش وایساده بود و دید می زدم! دختر پسرای هم سن و سال خودش دوره ش کرده بودند و گل می گفتن و گل می شنیدن! از زمانی که با مهیار رقصیده بودم بغض گلومو چسبیده بود! نمیدونم این کوروش لعنتی چرا این کارو کرد. شاید دلیل منطقی داشت که برای من قابل فهم نبود،اصن دلیل منطقی هم که داشت بخوره تو سرش چراااااا؟هیچی حالیم نیست. نمیخوامم بفهمم که چرا اون با یکی از دوستای صمیمی ش که دختری جذاب و تو دل برو بود رقصید و سر تو گوشش پچ پچ کرد. هر بارم که خار نگام مستقیم متوجه چشای درشت و مخمور اون دختر که بی توجه به نگاه های خصمانه من می رقصیدمیشد کوروش پوزخندی می زد که بیشتر حرصمو در می اورد!دلم میخواس میتونستم و جرئتشو داشتم تا چشای درشتشو در می اوردم تا اونطور به کوروش خیره نشه و دل منو نلرزونه! روبرو هم می رقصیدن و دل داشت سینه مو با تالاپ تولوپش جر میداد! مهیار وقتی دیده حسادت مثل خار عمیقی تو قلبم فرو میره منو از رقصیدن منع کرد و به سمت میز برد و خودش روبروم وایساد تا به خیال خودش مانع دید من بشه! در صورتی که لحظه ای رقص اونا از جلو چشام کنار نمی رفت! نمیدیدم اما برای خودم صحنه سازی می کردم و حرص میخوردم!
-خوش به حالش! چه کادوهایی.
برگشتم و به مهیار که این حرفو زده بود نگاه کردم و بی حال خندیدم! اصن متوجه نشده بودم چه زمانی هدایا رو باز کرد و کی چی براش اورده بود! آهی از سر تاسف کشیدم و فکر کردم باز رفتم تو هپروت و از دنیا غافل شدم! مهیار زد به بازومو توی گوشم وز وز کرد:
-کادوی تو رو باز نکرد!
مثل برق گرفته ها پریدمو نگاش کردم که سر تکون داد و لبشو دندون گرفت! حس تحقیر شدن توی تک تک سلولای بدنم فریاد می زد! نگام رنگ خشم گرفته بود و دلم میخواست داد بزنم و دست زیر میز بندازم و جشن مسخره شونو بهم بریزم! کلافه بودم و گرمای وحشتناکیو حس میکردم!
-چته بابا؟ قرمز کردی! خودتو کنترل کن!
با بغض ناگش کردم که لبخند زد و گفت:
-حتماً خواسته تو خلوت بازش کنه و به به چه چه راه بندازه!
بعد آروم خندید و ادامه داد:
-همون بهتر بازش نکرد چون با اون شعر عاشقانه آبروت پیش همه می رفت!
بعد دستاشو با حالتی نمایشی بهم نزدیک کرد و زمزمه کرد:
-بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد!
از نحوه صحبت کردن و حرکت دستاش خودمم خنده م گرفت! سرمو انداختم پایین و سعی کردم مثل مهیار خوش خیال باشم و دلم و به این خوش کنم که حق با مهیارِ! با یاد شعری که نوشته بودم چیزی تو وجودم لرزید! حتماً از شعرم می فهمید که چه حسی بهش دارم! واقعاً بدون اون توی این غربت و دوری و فراغ داشتم می مردم! همون طور که داشتم مرگ رو مزه مزه می کردم! درسته اون موقع ها دوسش نداشتم اما حالا که دارم!
با رفتن مهمونای غریبه و دور، خودی ها دور هم جمع شدن و شروع به صحبت کردن! به ساعتم که عقربه هاش دو نیمه شب رو نشون میداد نگاه کردم و اولین خمیازه رو کشیدم! مامان با خنده چندمین خمیازه شو مهار کرد و با شیطنت به بابا خیره شد! بابا خندید و از روی صندلی بلند شد. مهیار کنار گوشم زمزمه کرد:
-کوروش تنهاست! میتونی به بهوونه تبریک تولدش باهاش حرف بزنی!
و بدون اینکه اجازه اظهار نظر به من بده از رو صندلی کنده شد و به سمت عمه کتایون رفت! قلبم مث یه طبل تو سینه م می کوبید و صداش گوشامو آزار میداد! نفسای عمیق و متوالی هیچ فایده ای توی حالم نداشت و هر لحظه احساس میکردم الانِ که نقش زمین شم! وقتی روبروش وایسادم عطر خوشبوشو به ریه هام فرستادم و چشمام رو بستم!هوووم چقدر شیرینه!
-محبوبه خانم حالت خوبه؟
چیزی مث کشیده شدن تیغ رو پوستم حس کردم! چیزی مث ترک خوردن قلبم حس کردم! چیزی مث شکستن و خرد شدن احساسم حس کردم! چیزی مث...
چشامو باز کردم و لبخندی به تلخی زهر مار روی لبم نشست! چشاش خسته نشونش میداد! دستشو به حالت عصبی بین موهای آرایش شده ش کشید و به چشام خیره شد! نمیدونم تو نگام چی دید که سرشو انداخت پایین و زمزمه کرد:
-بابت هدیه ت ممنون! خیلی قشنگ بود!
از اینکه تو خطابم کرده بود دل توی سینه م بی قراری می کرد! انگار دنیا رو بهم داده بودن!دوس داشتم از گردنش آویزون می شدم و گونه شو می بوسیدم! جنبه محبت هم نداشتم دیگه.نگاش کردم و تو چشای کهربایی رنگش غرق شدم! حس میکردم زمان ایستاده و من شدم و کوروش! کوروش شده و محبوب! شب شده و درگیری ماه و ستاره! دل بی قرار شده و ستاره ها نور بارون! نگام از چشمای کهربایی رنگش به سمت لباش سر خورد! لبای بی رنگش می لرزید! انگار چیزی رو تو دهنش مزه مزه می کرد برای گفتن! اما به محض باز شدن لباش بسته می شد و مهر خاموشی می شست رو لباش! هنوز م نگام روی لباش بود که زمان چرخید و چرخید و چرخید و برگشت و برگشت و برگشت!
من بودم و کوروش ! منِ لجوج و کوروشِ عاشق! کوروشِ شیدا و منِ مغرور! شب بود و ستاره ها تو آسمون رقص نور راه انداخته بودن! اون روز م درست مث الان رودر روی هم وایساده بودیم و هر دو به چشم هم ذل زده بودیم! از نگاه هر دومون شراره های خشم می ریخت! اما نگاه کوروش در همون حالم سرشار از علاقه بود! سرشار از خواستن! سرشار از عشق و نگاهِ من... نگاهِ من سرشار از لجاجت و خودسر بودن! چند شبی از برگشتن کوروش می گذشت و عمو یا هر کس دیگه ای که به حال من فرقی نمی کرد کی باشه ماجرای به هم زدن نامزدی رو بهش گفته بودن که کوروش اونطور پر خشم به سمتم اومده بود! برا اولین بار بود که بعد از برگشتش می دیدمش!حتی برای استقبالشم نرفته بودم و با خانواده م مخالفت کرده بودم! من پشت بوم خونه تنها بودم که با حضورش غافلگیرم کرد! من به آسمون شب خیره شده بودم و دل توی سینه م با یاد سپنتا می لرزید و تو رویاهای دور و درازم غرق شده بودم که کوروش درست روبروم ایستاد و با صدا کردن اسمم منو از رویای ازدواج با سپنتا بیرون کشید و به حقیقت محضی که درونش بودم گره زد! من تنها و دور از سپنتا! درست رودر روی کسی که هنوز از نظرش نامزدم بود و من حق نداشتم بی دلیل قانع کننده ای قلبشو بشکنم! با دیدنش دلم لرزید! نه از علاقه! از ترس! باورم نمیشد اینطور از حضورش دچار وحشت بشم! شاید تا اون لحظه حس می کردم می تونم با دلیل و منطق قانع ش کنم اما اون لحظه حس میکردم باید یکی به دادم برسه! چشای کوروش برق میزد! برقی غریب! برق عشق! برقی که تو چشمای منم وجود داشت اما نه در مقابل اون! در مقابل سپنتا که حس می کردم نفسم به نفسش بسته س! یاد چهره نمکی و زیباییش که افتادم دلم لرزید! آخ عزیزم چقد دلم تنگت شده.
-میگن دلت بی خبر ترکم کرده! میگن بی معرفت از آب در اومدی و خط کشیدی روی همه رویاهام! درست میگن؟
سرم پایین بود و خجالت می کشیدم نگاش کنم! تن صداش بالا رفت و گفت:
-درستههههههه؟
بی اختیار سر تکون دادم و پیش خودم فکر کردم چرا می ترسم؟اصن چرا باید احساس ضعف کنم؟ باید شجاع باشم و از حق خودم دفاع کنم!از حق مسلمی که حس می کردم فقط به من مربوط می شه! کوروش چی می گه این وسط؟ از این رو سرمو بلند کردم و نگاش کردم! شیشه های اشک تو نگاش می درخشید! تو تاریک روشن پشت بوم دلم لرزید! این بار نه از خجالت! بلکه از جذابیت نگاش! موهاش رو صورتش پخش بود و دلمو می لرزوند! حس کردم چقد امشب جذاب به نظر می رسه! پنج سال دوری چقدر چهره شو عوض کرده بود! دیگه از اون حالت بچگونه صورتش در اومده بود! چیزی تو ذهنم فریاد زد خیلی جذابه حتی ده برابر سپنتا. اینو باور داشتم اما سپنتا برای من چیزی دیگه ای بود.
-چرا محبوب؟ تو همه زندگی منی! چرا؟؟؟؟
زنگ صداش منو به حال خودم برگردوند! جمله سپنتا تو گوشم زنگ زد: ((تو همه زندگی منی عزیزم!)) آخ سپنتای عزیزم! چقدر دلتنگش بودم! چند روزی بود که به سفر رفته بود و ازش بیخبر بودم! چشامو بستم و سعی کردم خودم باشم. خود واقعیم و حرفایی که تو این مدت با خودم آماده کرده بودمو بهش بزنم. چشامو باز کردم و گفتم:
-ببین کوروش خان! تو رفتی و ازم دور شدی! هیچ خبری ازت نبود و منم فکر میکردم دیگه به من فکر نمیکنی و از این رو باعث شد که منم فکر تو رو از سرم بریزم بیرون!
-نه نه نه! اشتباه نکن! من روزا و شبا تو انتظار خبری از یار بی وفایی بودم که خبر نداشتم دوری ازم اونو به فراموشی ترغیب میکنه! نفهمیدم که وفاداری من هیچ اثری تو دل سنگ تو نداره!نفهمیدم انتظار کشیدن توی اون روزای سخت تو رو یاد من که هیچ،به یاد وعده وعید هامون هم نمیندازه!
-صبر کن صبر کن! پیاده شو با هم بریم! خیلی خیلی داری تن می ری.کجا تخته گاز میری؟ من کی وعده و وعیدی بهت دادم که حالا طلبکار شدی؟اومدی وایسادی روبرم از حقی حرف می زنی که همین شماها ازم دریغش کردید؟ من اون موقع بچه بودم. هه! بچه که چه عرض کنم نوزاد بودم. کسی که حتی نمیتونست نیازهای اولیه شو با زبون بیان کنه و شماها. آره امثال تو بودن که واسه من بریدن و دوختن! جا من تصمیم گرفتن بدون اینکه ازم نظر خواهی کنن! اما دیگه بسه هر چی خریت کردم و گذاشتم واسم تصمیم بگیرید. نگام کن. خوب نگام کن من محبوب 1 ساله و 10 ساله نیستم که از پس خودم برنیام! حالا من بزرگ شدم و میتونم برای خودم تصمیم بگیرم! چرا باید تاوان اشتباه دیگران رو من پس بدم؟ها؟؟؟؟
میدونستم لحنم خیلی بی رحمانه ست. با بغض مظلومیت از این همه بی رحمی و سنگینی کلامم نگام کرد! چونه محکمش می لرزید و چشاش برق میزد! با صدای دورگه ای نزدیکتر شد و زمزمه کرد!
-اما من دوست داشتم تاوان این اشتباه سنگین و شیرین و با تو پس بدم محبوبم!
با حرص نگاهش کردم و خواستم جوابشو بدم که لبام بهم دوخته شد! انگار به بدنم برق وصل کرده بودن! گرمای وحشتناکی تو وجودم حس میکردم! نفسای گرم کوروش رو صورتم می شست و قلبم بی اختیار می لرزید! قدرت هر گونه عکس العملیو از دست داده بودم! ساکت و صامت مثل چوب خشک وایساده بودم ونفسام هر لحظه تند و تندتر میشد! خیسی و داغی لبای کوروش لبامو ملتهب کرده بود و حسی مث لذت و وحشت تو وجودم ریخته بود! قدرت هیچ کاریو نداشتم! پلکامو با قدرت تمام بسته بودم تا نگام تو چشماش نیفته! دستای کوروش از پشت دورم حلقه شده بود و بوسه هاش عمیق تر و طولانی تر میشد! حس میکردم از دنیای حال جدا شدم و توی آسمونا سیر میکنم! حالت نفسش عادی نبود و این روی نفس کشیدن منم تاثیر گذاشته بود! قلبم تن تن میکوبید و دلم تو سینه می لرزید! چه حس نابی بود! حسی که تا به حال تجربه نکرده بودم! انگاری تو خلا نفس می کشیدم!
-دوستت دارم محبوب! خیلی دوستت دارم محبوب من!باورم کن!
وقتی زیر گوشم زمزمه دوست داشتنو شروع کرد به خودم اومدم و از اون حالت وا رفتگی و شل و ولی که حالمو داشت بهم می زد بیرون اومدم! با دستام به عقب هولش دادم و با صدای بلند به گریه افتادم! کوروش چند قدم عقب تر وایساده بود و کلافه نگام میکرد! نزدیکم شد و دستشو برای گرفتن دستم دراز کرد که داد زدم:
-به من دست نزن لعنتی!ازت متنفرم! متنفر...
دوباره خواست بهم نزدیک بشه که هولش دادم عقب و همونطور که به سمت پله ها میدویدم داد زدم:
-برو و دیگه هیچ وقتم برنگرد...
-مطمئنی حالت خوبه محبوبه؟
چشامو باز کردم و بغض غریبی ته گلوم نشست! درسته الانم به نزدیکی اون موقع بودم اما خیلی ازش دور بودم خیلی زیاد تر از اونی که فکرشو کنم.با صدای گرفته پرسیدم:
-چیزی گفتی؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
-بابت هدیه قشنگت تشکر کردم!
صاف زل زدم توی چشاشو گفتم:
-برا همین بازش نکردی؟
خیره خیره نگام کرد و بعد با لبخندی تلخ و حالتی که معلوم بود داره مسخره م می کنه گفت:
-راستش اونقدر قشنگ بود و پر معنی دلم نیومد کس دیگه ای ببینش!
بعد لبخند کجی زد و سرشو تکون داد و ازم دور شد!
شب وقتی روی تختم دراز کشیدم و به یاد جمله آخر کوروش افتادم،قلبم تو سینه بی تاب شروع به تپیدن کرد! چقدر ظریف طعنه زد و من چه با خریت به رو خودم نیوردم! شاید حق با مهیار بود و من احمق نباید اونطور عاشقانه شعر براش مینوشتم! اما نه.. اون بالاخره باید میفهمید که من سرم به سنگ خورده و لعنتی به بد سنگی هم خورده!
نفس عمیقی کشیدم و رو تخت غلت زدم! چشامو بستم و دلم خواست دوباره برگردم به عقب و به مرور خاطراتم. به همون روزایی که مهیار جریان سپنتا رو فهمیده بود و سپنتا جریان کوروشو! و کوروش... و کوروش بی اعتنایی پیشه کرده بود تا من فکر کنم دل به دخترای جذاب دور و برش باخته و این دست آویزی بشه برای ساز مخالف زدنم و فراموش کردنش.

ادامه دارد...
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
}
#8
قسمت هشتم
امتحانات شروع شده بود و من هر روز مسیر مدرسه رو با همراهی مهیار طی میکردم و جرئت مخالفت کردن نداشتم! مهیار درس و دانشگاه و قرار و کارشو به بعد از رسوندن من به خونه موکول کرده بود! صبح زود بیدار میشد و منو به مدرسه میبرد و تا زمانی که من امتحان بدم داخل ماشین منتظرم میموند و به محض تموم شدن امتحانم منو به خونه می رسوند و سراغ کارای خودش می رفت! احمفانه بود اما چون خودمو مقصر می دونستم نمیخواستم باهاش مخالفت کنم.اون روزا گلنازو نمیدیدم! کلاسی که داخلش امتحان میداد با کلاسی که من امتحان میدادم فرق میکرد! اون تو یکی از کلاسای طبقه اول بود و من تو راهرو طبقه دوم! وجودم از تب دیدار سپنتا میسوخت اما از ترس ناراحتی و قیل و قال مهیار مجبور بودم سکوت کنم و از طرفی هم یه جورایی خجالت میکشیدم از سپنتا! از اینکه اون فهمیده بود من نامزد دارم و در نظرش دختری خائن و بی معرفت جلوه میکردم خیلی دلخور بودم! روزای امتحان بی حال و حوصله خودمو با درس خوندن مشغول میکردم که سپنتا رو فراموش کنم! اون روزا تلفن های عمو و گله گیاش ازم غوز بالا غوز شده بود! از گوشه و کنار حرفای مامان و بابا میشنیدم که عمو میگفت محبوبه بی معرفت شده و بعد رفتن کوروش سراغی از ما نمی گیره و چن بارم از مهیار شنیده بودم که میگفت کوروشم دلگیر بوده و شکایتمو به مهیار که با هم خیلی صمیمی بودن کرده! اون روزا از زمین و زمان شاکی بودم. از کوروش و از پدر مادرم و حتی از خانواده عمو و مسخره تر از هر چی این بود که با همه قهر بودم! دوست داشتم تو خودم باشم و با هیچ کس کاری نداشته باشم! مامانم مث مامور وظیفه شناسی خوب ازم مراقبت میکرد که مبادا از خونه خارج شم! درست حکم زندانیو داشتم که از قفس طلایی ش به تنگ اومده بود و برای پر کشیدن خودشو به آب و آتیش میزد! شبا به پشت بوم پناه می بردم و ساعتا اشک می ریختم و از خدا سپنتا رو میخواستم! گاهی اونقدر از خودم بیخود میشدم که میخواستم یا منو بکشه تا عشقی که به سپنتا داشتم از وجودم خارج شه! یا سپنتا رو به من برسونه تا از این کسلی خارج شم! اما روزا روال عادی خودشو بدون در نظر گرفتن سختیا و نذر و نیازای من میگذورندن! گاهی وقتا فک می کردم خدا چرا اینقدر بی توجه شده به من و با خودم می گفتم خدایا حالا که اینجوریه گناهامو ندیده بگیر همونطوری که دعاهامو نشنیده می گیری!
ایام امتحانارو پش سر گذاشته بودم و طبق نصیحت مهیار برا فرار از بیکاری تو کلاسای کنکور وشنا ثبت نام کردم! واقعاً بی حوصله بودم و خودمو ماشین پرکار حس میکردم! از خودم کار میکشیدم بدون اینکه استراحتی به خودم بدم! برا فرار از فکر و خیال درس میخوندم و درس میخوندم تا اینکه...
با شروع کلاسای شنا روحیه م خیلی عوض شده بود! تو استخر با دختری هم سن و سال خودم آشنا شدم به اسم مژده! مژده دختر خیلی شیرین و پر انرژی و فوق العاده مهربون بود! دختری که امکان نداشت باش باشی و بهت خوش نگذره! سال سوم دبیرستان رشته حسابداری میخوند و فارغ از هر گونه فکر و خیالی از زندگی لذت میبرد! یه روز که حسابی با هم گرم گرفته بودیم ماجرا زندگیمو براش تعریف کردم و الکی الکی کلی گریه کردم و از عشقی که وجودمو تسخیر کرده بود نالیدم! از اینکه من این وسط بی تقصیر بودم و خانواده هامون اشتباه کرده بودن که من و کوروشو اسیر کرده بودن! مژده هم حرفای منو قبول داشت و با شوخیای خاص خودش سعی می کرد منو آروم کنه!الحقم خوب کارشو بلد بود. چند روزی از اون جریان گذشت تا اینکه...
پیشنهاد عجیبی بود! باورم نمیشد میتونم این کارو انجام بدم یا نه! با تعجب نگاش کردم و گفتم:
-وای مژده من تازه آزادی قبلیمو پیدا کردم! میترسم مهیار بفهمه! پوست از سرم میکنه ها!
لبای پهن و خوش ترکیبش از هم باز شد و ردیف دندونای صدفیش تو ذوقم زد! نگاش برق شیطنت داشت گفت:
-خیلی خوش دارم این پسری که دل دوست جونی منو برده رو از نزدیک زیارت کنم!
همیشه عادت داشت لوطی وار حرف بزنه! از نحوه صحبت کردنش خوشم میومد و منم بعضی از کلماتشو تو جمله هام استفاده میکردم و مهیارو غرق تعجب میکردم!
-اما آخه...
-دیگه اما و آخه و اگر ندآریم آبجی!مگه نمیگی هلاک دیدنشی؟
سرمو تکون دادم و مژده تشر زد:
-د بجنبون اون هیکلتو دیگه دختر! زودی تا دیر نشده بریم و برگردیم!
-اما امکان داره سپنتا این ساعت از روز خونه نباشه!
مژده کلافه کوله شو رو دوشش مرتب کرد و گفت:
-من دارم میرم هر چی عشقته! خواستی دنبالم بیا نخواستی تو رو به خیر و ما رو به سلامت...
بعد خودش سلانه سلانه دور شد! برا بار آخر پیش خودم لرزیدم و زمزمه کردم: ((یه بار که چیزی نمیشه! برو دختر! بالاخره باید از یه جایی شروع کنی دیگه))
مژده رو صدا کردم و به سرعت نزدیکش شدم!لبخند زیرکانه ای زد و برا تاکسی که رد میشد دست بلند کرد و آدرسو گفت. وقتی هر دو تو تاکسی نشستیم مژده خیلی ریلکس از داخل کیفش آینه کوچیک صدفی شکلشو در اورد و برا بار آخر خودشو برنداز کرد و گفت:
-فکر کنم با من بگردی از راه به در میشی دختر!
خودش غش غش خندید! منم خنده م گرفت و زمزمه کردم:
-دلم لک زده بود برای یه ماجراجویی جالب!
-خوب بذا اول روشنت کنم که اونجا سه نشه و سوتی ندی ضایعمون کنی!
چشمکی زدم و مشتاق گوش کردم:
-به محض اینکه رسیدیم من زنگ خونشونو میزنم!
لحظه ای مکث کرد و گفت:
-راسی گفتی آیفونشون تصوفیریه؟
-آره
-بپُکی شانس! خو خیالی نی!حاجیت زنگشونو میزنه و قبل اینکه سه شه جیم میزنم! امکان داره پسره بیاد پایینو یوهو سرو گوش آب بده و امکان داره باباش بیاد...
و بعد دوباره غش غش خندید و ادامه داد:
-بینم گفتی پسره خشگل مشگله؟ پولداره؟
سرمو تکون دادم که ادامه داد:
-باباش اومد دیگه با تو کاری نیست! خیر پیش...
دوباره هر هر خندید! از دست شیطنتاش دلم غنج میرفت! بعد از چند لحظه جدی گفت:
-اینجور که خیلی ضایع اس داداش! لو میریم ضایع بازار میشه! حاجیت یه جور این پسر ژیگولو رو میکشه پایین و بقیه ش با توست دیگه! دیداتو که زدی جیم میشی وحاجیتم بعد چند لحظه چرت گفتن میاد و باهم برمیگردیم! حله؟
با ترس گفتم:
-اگه نشه چی؟ اگه بفهمه چی؟ وای مژده قلبم داره میاد تو دهنم!
قبل اینکه مژده جوابمو بده تاکسی وایساد و ما مجبور به پیاده شدن شدیم!
روبروی مجتمع وایساده بودیم و به ساختمون نگاه میکردیم! مژده سوتی بلند کشید و گفت:
-ایول بابا! دست مریزاد! چه کرده مهندسه! چی ساخته! دمش جیلیز ویلیز خداییش!
خندمو مهار کردم و با دست اشاره به زنگ در کردم و خودمو عقب کشیدم! مژده نزدیک در شد و من خودمو پشت سبزه های بلندی که روبرو ساختمون داخل پیاده رو بود قایم کردم! قلبم مث گنجشک بی پنا تو سینه م میکوبید و می لرزیدم! ده چته دختر؟ آروم بگیر دیگه!وای عجب کاری کرده بودم خدایا! چه دل و جرئتی داشت این دختر! الان میخواد زنگ بزنه چی بگه؟ خدایا خودت رحم کن! اصن اگه چیزی لو رفت میگم میخواسم با گلناز آشتی کنم خودم روم نشد زنگ بزنم به مژده گفتم زنگ بزنه و مژده هم اشتباهی زنگ زده بوده! فقط امیدوارم مژده سوتی نده که بتونتم این دروغو سرهم کنم!
با صدا سوت بلندی از جام پریدم و از پشت سبزه ها سرک کشیدم! خودش بود که داشت سوت میکشید! خنده م گرفت و دستمو براش تکون دادم! دستاشو به هم گره زد و چشمکیم حواله نگام کرد و با صدای نیمه بلندی گفت:
-حله!
داشتم از خنده ولو میشدم! آروم رو زمین نشستم و یه دل سیر خندیدم! با خودم میگفتم اگه الان کسی از اینجا رد بشه میگه این دختره دیوونه ست! به درک بذار هر کی هر چی دوست داره بگه! مژده رو عشق است! بعد دوباره خندیدم! تقریبا یک سوم جمله هام مثل جمله های باحال مژده شده بود!
از بین سبزه ها به زحمت میشد جایی که مژده وایساده بودو نگاه کرد!خودمو جابه جا کردم و به قسمتی که سبزه ها کم تر بودن رفتم تا بهتر بتونم ببینم! چشامو تیز کردم و با دیدن سپنتا دستمو گذاشتم رو قلبم و رو پاهام بلند شدم! قلبم همچین میکوبید که حس کردم صداش گوش عالم و آدمو کر کرده! سپنتا پشت به من وایساده بود و مژده با دیدن من که سرپا وایساده بودم چشاش گرد شد و پلک زد! صدای مژده رو میشنیدم که بلند بلند صحبت میکرد اما سپنتا رو نه! چون خیلی آهسته صحبت میکرد!البته سپنتا نرمال حرف می زد این مژده بود واسه اینکه من بشنوم بلند بلند صحبت می کرد. دلم برا دیدن اون چشاش تنگ شده بود!سپنتای من! حس میکردم نمیتونم بیشتر از این خودمو پنهون کنم! بدون هیچ فکر قبلی از پشت سبزه ها بیرون اومدم و با قدم های آهسته و سست به سمت اون دو تا به راه افتادم...
حس میکردم دارم رو ابرا راه میرم و نمی فهمم پامو کجا میذارم! چشام جز سپنتا چیز دیگه ای رو نمیدید! در حالی که اونو هم از پشت شیشه ی تار و بارونی میدیدم! نگام ابری بود و بغض سخت گلومو چسبیده بود! نگاه های خیره خیره مژده همچنان به صورتم ادامه داشت ولی همونطور تند تند و بی توجه حرف میزد و از اون نگاه های مات مژده بود که سپنتا حس کرد پشت سرش داره اتفاقاتی می افته! مسیر چند قدمی فاصله بین خودم تا سپنتا تو نظرم سرابی طولانی بود که تموم نمیشد! هر چی میرفتم نمیرسیدم!
سپنتا به سمتم چرخیده بود و نگام میکرد! چند قدم باقی مونده رو حس کردم بین آسمون و زمین در حال افتادن هستم!چنگ انداختم به هوا و سرم گیج رفت و به جای سپنتا لحظه ای آبی آسمون و بعد سیاهی محض در نظرم نشست و تاریکی مطلق!
از برخورد چند قطره آب به صورتم چشامو باز کردم و اولین کسی که روبروم دیدم مژده بود که با نگرانی تمام به صورتم خیره شده بود و توی دستش یه شیشه آب معدنی بود!با خودم فکر کردم این شیشه از کجا اومد؟ اما به جای جواب چشمم به سپنتا بود که پشت سر مژده با حالتی عصبی وایساده بود و کلافه دستشو بین موهاش می کشید! مژده به محض چشم باز کردنم با لحن غریبی که به نظرم خیلی عجیب اومد زمزمه کرد:
-حالت خوبه آبجی؟ چت شد یهو؟ چرا این ریختی شدی؟خوف کردم بابا!
چشام چرخید و تو چشای مژده قفل شد! لبشو گاز گرفت و بعد با بالا انداختن ابروش چیزیو گوشزدکرد که متوجه نشدم!اونقد خرفت شده بودم که نمی فهمیدم داره چی میگه با نگاش.
-بینم آبجی جاییت درد مرد نمیکنه؟
وقتی دید مثل ماست وا رفته شل و ول نگاش میکنم با دلخوری گفت:
-بینم زبون نداری حرف بزنی؟
بی اختیار خنده م گرفت! مژده قصد داشت غریب نمایی کنه! وقتی لبخندمو دید با لحن شوخی گفت:
-سر مرت که زمین نخورد نه؟
دستی به مقنعه عقب رفته م کشیدم و بی اختیار کلمات رو زبونم قطار شد. منم بد جلبی بودم خودم خبر نداشتما!
-عذر می خوام مث اینکه نگرانتون کردم! راستش امروز هیچ حال خوشی نداشتم همش فشارم می افتاد پایین!اینجا هم اصن نفهمیدم چطور شد که سرم گیج رفت.
بالا و پایین رفتن سینه مژده نشون میداد که خیالش بابت دروغی که از دهنم خارج شده بود راحت شده!
-من با این آقا...
و بعد برگشت و به سپنتا که پشت سرش ایستاده بود اشاره کرد و ادامه داد:
-داشتیم اختلاط میکردیم که یهو شوما عین اجل معلق بین زمین و هوا سبز شدی! شانس اووردی من اینجا بودم! بینم حالا حالت بهتره؟
هنوز نگام تو چشای مرموز سپنتا قفل شده بود!
-اینجا چی کار میکردی؟
سوالی که میترسیدم سرم هوار شد! مژده منو رو زمین ول کرد و بلند شد کنار سپنتا وایساد! مژده قد بلندی داشت و تقریباً دو یا سه سانت از سپنتا کوتاه تر بود!
-بینم شوما هم دیگه رو میشناسید؟
اونقدر جدی و یهویی سوال پرسید که یه لحظه خودمم از شناختن مژده دچار توهم شدم! سپنتا بدون اینکه به مژده توجهی نشون بده دستشو برای بلند کردن من که کنار دیوار روی زمین نشسته بودم دراز کرد! با شرمی دلپذیر که تمام تنم از شدت حرارتش می سوخت دست گرمشو گرفتم و با کمکش از روی زمین بلند شدم! نگام تو چشای مشکیش غرق شده بود! اخمی دلپذیر صورتشو پوشونده بود! بی اختیار لبخند زدم و زمزمه کردم:
-آره می شناسیم!خوبم می شناسیم.
سپنتا به سمت مژده چرخید و گفت:
-خوب شما آخرش نگفتید این آقا پسر کی شما میشه ها!
با تعجب به مژده نگاه کردم که لبخند زد و گفت:
-ای باآ!عرض کردیم خدمتت که! این دختره که واحد کناری شوما میشینه!یکی از پسرای قوم خویشم بد خاطرخواش شده! چون این پسره یه جورایی داداش شیری من حساب میاد اینه که من شدم مفتش!البت فک نکنی یه موق خدا نکرده بی کسو کاره ها! نه داداش کس و کارشم توپو ردیفه! ملتفت شدی یا جور دیگه ملتفتت کنم؟
داشتم از شدت خنده منفجر می شدم!ای موزمار جلب. این دختر دیگه کی بود. لبمو دندون گرفتم که مبادا به قول مژده سوتی بدم.
سپنتا نگام کرد و گفت:
-مثل اینکه میخواد در مورد گلناز تحقیق کنه!
سعی کردم خودمو متعجب نشون بدم. نمیدونم چقد موفق بودم.
-جداً؟ گلناز؟ اون دوست منه! جریان چیه؟
مژده حالت کلافه به خودش گرفتو گفت:
-مث اینکه خوب موقعی واس تحقیق نیومدیم! از شانس حاجیت معلوم نیس تو از کجا نازل شدی و هوار شدی سر من بدبخ! من رفتم جای دیگه بلکه دو زار کاسبی کنیم! شوما خوش باشید!زت زیاد!
بعد در حالی که چشای من از حدقه زده بود بیرون با قدمای بلند از ما دور شد و به داخل ساختمون سپنتاینا رفت! این دختره چی کار میکرد؟ اونقدر نرمال و قشنگ نقش بازی میکرد که انگار از بچگی بازیگر بوده! اصن عاشقش شده بودم. بازم به قول خودش نافرم.
با صدای نرم سپنتا به خودم اومدم:
-حالت خوبه محبوبه؟
دوباره اون حس گرمی تو وجودم بیدار شد! سرمو پایین انداختم و گفتم:
-بهترم! اصن نفهمیدم چی شد!
اینجا جا مناسبی نیست میخوای بریم جای دیگه؟
بی توجه و بی اختیار پرسیدم:
-برا چی؟
لبخند ملیحی صورتشو پوشوند و سر تکون داد و جلوتر از من راه افتاد! هنوز وایساده بودم و به رفتنش نگاه میکردم! وقتی چند قدم دور شد برگشت و با تعجب نگام کرد و گفت:
-بیا دیگه!
به خودم اومدم و پیش خودم گفتم دختر چیه مث میخ فرو رفتی تو زمین؟ کور از خدا چی میخواد؟ دو چشم بینا! د بر دیگه مگه منتظر این فرصت نبودی؟ مگه تو رویاهات هزار بار این روزو ندیدی؟د جون بکن دیگه. با قدمای بلند خودمو بهش رسوندم! شونه به شونه هم قدم برمیداشتیم و در سکوت حرکت می کردیم! از هر سمتی و از هر جایی فکری توی سرم ریخته بود و ذهنمو شدید مشغول کرده بود! هر چی سعی میکردم ذهنمو خالی کنم و فقط به این لحظه فکر کنم نمیشد که نمیشد!
الان سپنتا به چی فکر میکنه؟ نکنه گلناز ما رو با هم دیده باشه! نکنه مژده جدی جدی کار اشتباهی بکنه! راستی مژده کجا رفت؟ چی به سپنتا گفته بود؟ انگاری یکی از اقوامش از گلناز خوشش اومده بود! اه چقدر خنگی دختر مژده داشت جو سازی میکرد! خود مژده تا به حال گلنازو به عمرش ندیده اونوقت چطوری یکی از اقوامش دیده باشه؟ اصن مگه مژده داداش داره؟ مگه خودش نمیگف از دار دنیا فقط خودش و بس؟ مگه نمیگف پدرش فت کرده و با مادرش،مادرش که نه،نامادریش زندگی میکنه؟وای چرا سپنتا هیچی نمیگه؟ اصن کجا داریم میرم! راستی اگه ازم پرسید اینجا چی کار میکردی چی بگم؟ خوب میگم اومده بودم گلنازو ببینم! نه خیلی تابلو میشه دارم دروغ میگم! وای خدا سرم داره میترکه! ای بابا اینا چیه ریخته تو سر من! بسه دیگه خفه شو!چقد زر می زنی آخه؟
سرمو با تمام قدرت تکون دادم! انگار میخواستم با اینکار هر چی فکر بی ربط بودو از سرم بیرون بریزم! سرمو برگردوندم و خیلی نرم به صورت سپنتا نگاه کردم! اونم سخت مشغول فکر کردن بود بی اختیار پرسیدم:
-اون دختره کی بود؟
سپنتا انگار از یه دنیای دیگه وارد این دنیا شده باشه با تعجب نگام کرد و بعد از مدتی رنگ آشنایی تو چشای سیاه همچون شبش نشست و بعد با لبخند در حالی که مسیر دیدشو به جای صورتم به جلو تغییر داده بود گفت:
-میگفت برای برادر ناتنی ش اومده تحقیق در مورد گلناز!
خنده م گرفت! پرسیدم:
-تو چی گفتی؟
-هیچی تا اومدم دهن باز کنم و بگم از اینجا رفتن متوجه شدم تو پشت سرمی!
وایسادم و با صدای نیمه بلند و نفس افتاده ای پرسیدم:
-از اینجا رفتن؟ کی؟ چرا؟
سپنتا شونه بالا انداخت و دستشو دراز کرد و بازومو چسبید و گفت:
-بیا بریم اینجا جای خوبی برا وایسادن نیست!
مث یه بره مطیع کنارش به حرکت در اومدم در حالی که اینبار دستم بین انگشتای نرم سپنتا قفل شده بود! بدنم تو یه حرارت خواستنی می سوخت و حس غریبی سرتا سر بدنمو گرفته بود!اصنم حس گناه نمیکردم! حرکت نرم انگشتای سپنتا روی دستم مث نوازش ملایمی بود که منو به خوابیدن تشویق میکرد!
بازم بدون هیچ حرف دنبال سپنتا وارد یه کافی شاپ شدم و پشت یه میز روبروش نشستم! سپنتا با ملایمت منو رو روبروم گذاشت و با اشاره چشم و ابرو به منو پرسید:
-چی میخوری؟
بدون اینکه نگامو از صورتش بگیرم گفتم:
-قهوه!
سپنتا لبخند دلنشینی زد و بعد در حالی که زل زده بود به چشام پچ پچ کرد:
-میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟
سرم افتاد پایینو نگام رو دستام که توی هم چفت شده بود نشست! با حالتی مضطرب داشتم انگشتامو بازی میدادم! لاک شیری خوشرنگی روی ناخن های بلند و کشیده م زده بودم که براقیت خاصی به ناخونام داده بود!
-محبوبه نمیدونم چرا اما از وقتی دیدمت حس میکنم پیش تو یه چیزیو جا گذاشتم!
سرمو بلند کردم و بدون هیچ شرمی به چشماش نگاه کردم و یادم افتاد اون روز وقتی از ماشینش پیاده شدم منم همچین حسی داشتم پس با صدای مطمئنی زمزمه کردم:
-منم همینطور!
لبخندی که رو لبش نشست از چشام پنهون نموند!به سمتم خم شد و دستامو که رو میز بود بین دستاش گرفت و گفت:
-محبوبه حس میکنم یه عمره که می شناسمت! خیلی دوستت دارم! خیلی!
چشامو بی اختیار بستم و لبمو به دندون گرفتم! یه چیزی تو وجودم فرو ریخت! چه اعتراف شیرینی از لباش شنیده بودم! چقدر لذت بخش بود که این حس من یه طرفه نیست! حسی که من بهش داشتم سپنتا هم به من داشت! هنوز چشام بسته بود که دستامو ول کرد و با صدای شق و رق و محکمی گفت:
-خسته نباشید!
خودمو جمع و جور کردم و دیدم که برای گرفتن سفارش نزدیکمون شدن! بی توجه به اونا سرمو به اطراف چرخوندم و به تک و توک مشتری هایی که داخل سالن نشسته بودن نگاه کردم! دختر جوونی تنها نشسته بود و مجله ای دستش بود و با آرامش محتویات لیوانی که دستش بودو میخورد! یه پسر میز روبروش نشسته بود و در حالی که با آرامش بستنی می خورد هر از گاهیم کرم می ریخت و با کنجکاوی به دختره نگا میکرد! چند میز اونورترم دختر و پسری روبرو هم نشسته بودند و اونقد گرم صحبت بودن که متوجه حضور بقیه نبودن! دورترین میزوهم چند پسر جوون اشغال کرده بودن و با صدای بلند حرف میزدن و می خندیدن!
سرمو برگردوندم و به سپنتا که مشتاق مسیر دید منو دنبال کرده بود نگاه کردم! مث این شل و ولا لبخند رو لبم نشست! هنوز داشتم با گردن کج نگاش میکردم که به سمتم چرخید و نگاه مشتاق منو غافلگیر کرد! با خجالت سرمو پایین انداختم!ایش چه حرفا؟ منو خجالت!چه باحیا شده بودم والا... صداشو شنیدم که با لحنی جدی پرسید:
-محبوبه این پسره! اسمش چی بود؟ آها کوروش! کیه تو میشه؟
جمله آخرشو اونقد آروم زمزمه کرد که به زحمت شنیدم! سرمو بلند کردم و به چشاش نگاه کردم! تو چشاش اشک جمع شده بود! بغض بدی گلومو گرفت! آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
-مثلاً نامزدم!
نفهمیدم شنید چی گفتم یا نه! اما مطمئناً فهمیده بود که رنگ نگاش اونطور کدر و تیره شده بود!
-یعنی حرفای گلناز حقیقت داشت؟
-کدوم حرفاش؟
نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد:
-بعد از اون روز لعنتی!همون دیدار توی آسانسور و میگم.دیگه ازت هیچ خبری نشد! سعی کردم همه چیو فراموش کنم! فهمیدم که حرف اون روزت تو ماشین بهم دروغ نبود! سعی کردم فکرتو که حالا میدونستم متعلق به دیگری هستیو از ذهنم بریزم بیرون! سعی کردم فراموش کنم دختری با مشخصات ظاهری و اخلاقی تو جلو روم ظاهر شده!دختری که همیشه و همه جا دنبالش بودم. همه تلاشا و سعی های من بیفایده بود چون حقیقت چیز دیگه ای بود! تو بودی و تو ذهن من زنده بودی!تو قلب من جریان داشتیو تو رویاهام حضور! محبوبه خیلی سعی کردم میفهمی؟خیلی! اما نشد! تا اینکه اون روز گلناز اومد سراغم! توی محوطه بودم که گلنازو دیدم! ازم خواست باهاش تا یه جایی بیام! دنبالش رفتم مشتاق برای شنیدن خبری از سمت تو! وقتی با هم تنها شدیم گلناز همه چیزو گفت! اینکه چطوری با تو آشنا شده! اینکه تو چطور آدمی هستی! اینکه چی شده کوروش نامزدت شده! اینکه به میل خودت نبوده و اینکه کوروش الان ایران نیست و اینکه هیچ حسی بهش نداری و اینکه...
چند لحظه مکث کرد و بعد نفس عمیقی کشید. انگاری نفس کم اورده بود. ادامه داد:
-اینکه منو دوست داشته و این موضوعو تو میدونستی! میگف فهمیده تو به من علاقه پیدا کردی و برای همین رفت و آمدتو با گلناز قطع کردی چون ازش خجالت میکشیدی! میگف تو خیلی دختر ماهی هستی و پشیمون بود از اینکه اونروز تو آسانسور بی اختیار گفته که تو نامزد داری! ازم خواست اگه دوستت دارم قدرتو بدونم! میگف تو رو خیلی دوست داره و حاضر شده به خاطر تو از علاقه ای که به من داره دست بکشه! برای همین از مادر و پدرش خواسته خونشونو که خیلی بهش علاقه داشته عوض کنن! گلناز رفت و منو با خودم و حرفایی که زده بود تنها گذاشت! دلمو با هر واژه ای که از دهنش در می اومد سوزوند و تنهام گذاشت! وقتی گلناز رفت حس کردم که چقد دلم برای دیدنت تنگ شده! حس می کردم چه حالی داری و شاید باورت نشه منم از حسی کهگلناز بهم داشت مث خودت خجالت می کشیدم. اما گلناز خیلی دل بزرگی داشت که سعی کرده بود خودشو بکشه کنار که مانعی بین ما نباشه. اما مشکل اینجا بود بعد رفتن گلناز هم چیزی حل نشد چون تو نبودی. تو پنهون شده بودی و من لعنتی داشتم از دوریت بال بال میزدم.
با چشایی کدر و ابری نگاش کردم! دستای سپنتا رو صورتم نشست! با نوک انگشتش اشکای رو صورتمو گرفت و با لبخند به قطره اشکی که رو ناخنش نشسته بود اشاره کرد و گفت:
-میشه اینو یادگاری بردارم؟
خنده م گرفته بود. اما حال و حوصله خندیدن نداشتم برای همین لبخند تلخی زدم.
-محبوبه! چی میشه آخرش؟
-من به داداشمو مامانم گفتم قصد ازدواج با کوروشو ندارم! بهشون گفتم نمیتونم قبول کنم با کسی که شماها به عنوان نامزد و بدون در نظر گرفتن احساسات من برام انتخاب کردید ازدواج کنم!
سپنتا مشتاق گفت:
-خوب؟اونا چی گفتن؟
-خیلی خوششون نیومد و منطقی با این جریان برخورد نکردن! مامانم میگف اگه مخالف بودی چرا تا الان چیزی نگفتی! داداشمم میگف کسی بهتر از کوروش نمیتونم انتخاب کنم چون کوروش دوستم داره و خیلی پسر مناسبیه!
اخمای سپنتا تو هم رفت و گفت:
-این پسره چند سالشه؟
با خنگی تموم پرسیدم:
-کی؟
-کوروش!
-بیست و یک سالشه!
-کی برمیگرده؟
-نمیدونم! شاید برگشتی توی کارش نباشه!شایدم... نمیدونم والا اما قراره بعد تموم شدن درسش برگرده.
تو دلم گفتم:فعلاً که اصن یاد منم نیست و معلوم نیست اونجا چه غلطی داره می کنه که یه زنگ خشک و خالیم نمیزنه به من که به قول خودشون نامزدشم که ببینه دارم اینجا چی کار میکنم!
وقتی چشم به ساعت مچیم افتاد با وحشت قهوه رو نصفه نیمه رو نلبعکی ول کردم و از رو صندلی پریدم:
-چی شده؟
-وای سپنتا خیلی دیرم شده!
سپنتا هم بلند شد و گفت:
-صبر کن من میرسونمت.
-نه دیر میشه!تا الانم کلی دیر شده.
-با ماشین می رسونمت!
بدون اینکه منتظر جوابم باشه سمت صندوق رفت و منم مجبور شدم از کافی شاپ خارج شم!خیلی دیر کرده بودم و شدیداً نگران بازخواست شدن از سمت خانواده م بودم! خیلی میترسیدم و بدون اینکه اصن یادم بیاد مژده کجاست ودر چه حالیه طبق درخواست سپنتا سر خیابون وایسادم تا بره و با ماشینش برگرده!
لحظه های خیلی قشنگیو با سپنتا سپری کرده بودم! لحظه های شیرینی که چند وقت پیش فقط فقط تو رویاهای دور و درازم می دیدمشون! سپنتا ازم خواسته بود هر طور شده قید کوروشو بزنم و منم بهش قول داده بودم همه تلاشمو برای رسیدن بهش انجام بدم! هر دو می دونستیم روزای سختی در پیش داریم اما قول داده بودیم نذاریم عشقمون رنگ دوری و فراق بگیره! قول داده بودیم برای داشتن هم بجنگیم!و اصنم به این موضوع فکر نمیکردم که من خیلی بچه تر از اونی هستم که رنگ و لعاب عشق واقعی رو حس کنم.آخه کسی نبود به من بگه بچه تو کجا و رویای ازدواج و جنگ با خانواده ت کجا؟ البته الان میفهمم که اون روزا جنگجوی اصلی این میدون فقط من بودمو سپنتا کسی بود که از بیرون حکم تماشاچیو داشت! تماشاچی که با حمایتای بی دریغش شکستو سختی رو به کام عزیزش می ریخت! مثلاً خیر سرش منو بی نهایت دوس داش و نمیتونست با یه خواستگاری نصفه نیمه اعلام حضور کنه و منو اینقدر الکی به جون خانواده م نندازه.
با صدای زنگ موبایلم از جا پریدم و رو تخت نیم خیز شدم! آفتاب تا وسط اتاقم ولو شده بود! چشامو با دستم مالیدمو به ساعت نیم دایره شکل روبروم خیره شدم! عقربه ها یازده ظهرو نشون میداد! با چشای خسته دستمو دراز کردمو گوشیمو برداشتم!
-pishi cheghad mikhabi? Lenge zohr shod! Pasho bia payin!mage gharar nabod berim didane rokhsar?
اس ام اس مهیارو بستم و چشم به اس ام اس مژده خورد! لبمو گاز گرفتم و سریع بازش کردم:
-Mibinam ke dishab khosh khoshanet bode ta lenge zor velo shodi! De bejonbon on heykalo dokhtare! Mellato gozashti to kafe hozoret!
با وحشت گوشیو پرت کردم و از تخت پریدم پایین! وای خدای من چقد دیر شده بود! مژده سر از بدنم جدا میکرد! لبخند تلخی زدم و لباس خوابمو سریع از تنم کندم و بدو از اتاق بیرون اومدم.
به صورت خیس داخل آینه نگاه کردم! هاله ی سیاه رنگی زیر چشام نشسته بود! به خاطر بیخوابی شب پیش بود! بازم مرور خاطرات! بازم یادآوریشون! راستی اون روزا چقد با همه سختیایی که داشت شیرین بودنا! عشق سپنتا تو رگ و پی وجودم ریخته بود و دلمو می لرزوند! چشامو بستم و پشت پلکای بسته م چشای کهربایی کوروش نقش بست! با لبخند چشامو باز کردم و سر خوش از این رویای شیرین از دستشویی خارج شدم!
بابا و مامان هر دو سر کار بودن و مهیار پشت به من رو صندلی نشسته بود! از همونجا سلام کردم و تند تند و مسلس وار گفتم:
-وای مهیار ببخشید دیر شد! اصن نفهمیدم دیشب کی خوابم برد! فکر کنم تا دم دمای صبح بیدار بودم!شایدم اصن نخوابیدم. نمیدونم والا! تو کی بیدار شدی؟ ماماینا کی رفتن؟ اوووووم! چه صبحونه لذیذی! پاشو برو آماده شو چقدر میخوری؟بسه بذار کمیم من تناول بفرمایم.
و بعد سکوت کردم و روبروش روی صندلی نشستم و مث قحطی زده ها افتادم به جون نون و کره مربا!
-اوی اوی چته رگبار بستی؟ اول صبحی کله پاچه نوش جون کردی؟چه دست پیشم گرفته خانم خوش خواب.
بی توجه به مهیار تند تند رو نونی که دستم بود کره و مربا می کشیدم و داخل دهنم می ذاشتم! با صدای خنده مهیار به خودم اومدم:
-چته پیشی؟ از قحطی اومدی؟
با دهن پر گفتم:
-خیلی گشنمه خو!
-اه پیشی حالمو بهم زدی!
خندیدم و لقمه رو خشک بدون چایی قورتش دادم:
-مهیار واسم چایی میریزی؟
ابرو بالا انداخت و گفت:
-باز به روت خندیدم پررو شدی؟
نیشمو باز کردم و گفتم:
-باهات نمیام رخسارو ببینیا!
دستشو برا زدنم بلند کرد که با جیغ بلندی از رو صندلی پریدم و کولی بازی در اوردم و بعدم با حالت مظلوم و بامزه ای پشت صندلی قایم شدم و گفتم:
-غلط کردم! نزن! آخه بچه که زدن نداره! اصن مگه همیشه خودت نمیگی بچه رو چه بزنی چه بترسونی فرقی نداره؟ حالا من ترسیدم بی خیال دیگه.
مهیار هنوز میخندید و من دلقک بازی در می اوردم! خودمم مونده بودم اول صبحی اون همه انرژیو از کجا اورده بودم! شاید به خاطر رویای خوشی بود که دیده بودم! هر چند خوابم کوتاه بود اما یه دنیا می ارزید! توی خواب دیدم که جشن تولد کوروش هستیمو کوروش دائماً کنار من بود! مث اون سالا! مث قبل رفتنش! فرقش این بار توی این بود که هر دو شیفته نگاه هم می کردیم و لذت می بردیم!
کنار مهیار توی ماشین نشسته بودمو به روبرو ذل زده بودم:
-پیشی خشگل خودم به چی فکر میکنی؟
برگشتمو نگاش کردم! عینک دودی سیاهی به چشم زده بود !نیم رخ جذابی داشت!بینی کشیده ! صورتش برنزه و تو دل برو!از اون چهره هایی که من میمیرم براشون. گفتم:
-به اینکه چقده جذاب شدی!
با ذوق به سمتم برگشت و نگام کرد. حتما پیش خودش می گف ای کاش رخسارم همین فکرو در موردم بکنه.
-خو بابا بی ظرفیت.حالا ذوق نکن میکشیمون!
به روبروش نگاه کرد و من گفتم:
-مردم شانس دارنا! خوش به حال رخسار خانم!
بعد ریز ریز خندیدم!
-هوی! ورپریده از الان خواهر شوهر بازی در اوردی درنیاوردیا!
برگشتم سمتش و گفتم:
-خوبه توام! حالا نه به باره نه به داره! چه خواهر شوهر بازی در بیارم؟ دختره اصن نگاتم نمیکنه! تو رو چرا جو گرفته؟
مهیار پر صدا خندید و گفت:
-ببین پیشی امروز میخوام باهاش حرف بزنم!
-پ ن پ این همه راهو منو کشوندی اینجا که نیگاش کنی؟
-اصن منو ببین رو دیوار کی دارم یادگاری می نویسم!
-نه خدا وکیلی جداً منو واسه چی اوردی؟
-خوب تو باشی بهتره! میتونی بکشیش طرف خودت و بعد من سر حرفو باز میکنم دیگه!
خندیدم و دستاموکوبیدم بهم و گفتم:
-من میمیرم واسه این کارا!
-خو نپر وسط حرفم بذار بقیه شو بگم.بعدشم ما رو با هم تنها میذاری
زدم زیر خنده و گفتم:
-نخود سیاه ها رو تو خونه جا گذاشتم! حالا که قسمت خوب خوباش رسید من برم سوی خود؟ بی خود فکر کردی خیال کردی.
هر هر زدیم زیر خنده! از شیشه به بیرون خیره شدم و سعی کردم چهره رخسارو پیش خودم مجسم کنم! رخسار خواهر مادر ناتنی مژده بود! محل زندگیشون تو شیراز بود و چند ماهی میشد به تهران اومده بود و با موافقت مژده کنار اونا زندگی میکرد! هنوز رابطه مو با مژده حفظ کرده بودم! مژده یکی از بهترین دوستایی بود که داشتم! در واقع تنها دوست صمیمی که داشتم همین مژده بود! همین چن ماه پیش بود که مژده زنگ زد و ازم دعوت کرد به دیدن گالری رخسار برم! اون روز بری اولین بار بود که رخسارو دیدم! دختر فوق العاده خجالتی ای بود! آروم و کم حرف! به قول مژده همه حرفاییو که تو سینه ش داشت رو بوم می ریخت و می کشید! در تمام مدتی که کنارش بودم فقط در مورد تابلوهایی که طرح زده بود صحبت کرد و چیز اضافه ای به زبون نمی اورد! کافی بود از تابلویی تعریف میکردم تا رنگش مث لبو سرخ میشد و با خجالت زیاد تشکر میکرد و از سبکش توضیح میداد! فقط زمانی که در مورد تابلوهای طراحی شده توضیح میداد حال خوشی داشت و قرمز نمیشد و صداش برخلاف صحبت های عادیش تن بلندی داشت! ازش خوشم اومده بود! دختر ریز نقشی بود! طبق گفته های مژده باید بیست و پنج ساله می بود و به تازگی درسشو تموم کرده باشه! تو دل برو بود خلاصه.

ادامه دارد...
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#9
قسمت نهم
برا بار دومی که به نمایشگاه رفتیم از خانوادمم خواستم شرکت کنن!مهیار که از هنر چیز زیادی و تقریباً میتونم بگم چیزی سرش نمیشد بی حوصله گفت:
-برو بابا.من ترجیح میدم با دوستام برم سینما
و اینطوری شد که بابا هم ادامه صحبت مهیارو گرفت و گفت:
-منم میخوام سری به داداش بزنم!
پس من و مامان به دیدن نمایشگاه رفتیم! مامان هم فوق العاده از رخسار خوشش اومده بود و بیشتر به جای اینکه به تابلوها توجه کنه به چهره رخسار توجه میکردو منو به خنده و رخسارو به خجالت می نداخت! حتی یه بار ازم خواست با مژده از اونا دور بشیم تا زمینه صحبت برای مامان فراهم بشه! وقتی از اونها دور شده بودیم مژده با شیطنت گفت:
-بینم محبوب این آق داداشت چن سالیش میشه؟
با خنده از این همه زیرکی مژده گفتم:
-بیست و هشت سالش! چطور مگه؟
-آخه مامانت یه جور ناجوری رفته تو نخ رخسار ما!
هر دو خندیدم و من در جوابش گفتم:
-آره فکر کنم مامان چشمش رخسارو برا مهیار گرفته! اما به نظر من این دو تا اصن بهم نمیخورن؟
-چرا؟ چطوریاس مگه؟
-درسته تا به حال مهیارو از نزدیک ندیدی و باهاش برخورد نداشتی اما برات که گفتم! مهیار فوق العاده پر انرژی و شیطون. یعنی درس نقطه مقابل رخسار و این موضوع به نظرت جور در میاد؟
مژده به جایی که مامان و رخسار وایساده بودن نگاه کرد! منم همین کارو کردم! رخسار سر پایین انداخته بود و با حالت معذب هی دستاشو به هم می پیچوند و باز میکرد!
-خو این موضوعم هست! والا نمیدونم!تا اوس کریم چی بیخواد.
بعد اون جریان بود که مامان اونقد تو گوش مهیار خوند (رخسار) تا اینکه مهیارم مشتاق دیدن رخسار شدو من یه روز با هماهنگی مژده به منزلشون رفتیم و اونجا بود که مهیار و رخسار با هم روبرو شدن! نمیدونم اثر حرفای مامان بود یا برخورد و منش رخسار که مهیارو شدید درگیرش کرد! تا چند شب بعد از اون ماجرا مهیار سخت تو خودش فرو رفته بود و حتی به منم اجازه ورود به خلوتشو نمیداد! حالشو درک میکردم! درست حال روزایی که من برای اولین بار حس کردم از سپنتا خوشم اومده رو داشت! کم حرف و ساکت شده بود! حضورش زیاد توی خونه حس نمیشد! خودشو غرق کارش کرده بود تا اینکه بالاخره با احساس تازه شکفته توی وجودش کنار اومد و دست به دامن من شد! و منم دس گرفته بودم و کلی سر به سرش می ذاشتم و بهش می گفتم چطو شده که دوس دختراشو ول کرده و اومده سراغ رخسار و مظلومیت و نگاه پر معنیش بود که دلمو به حال داداشم سوزوند و من چندین بار دیگه هم سعی کردم بین اون دوتا رابطه برقرار کنم. منتهی رخسار توی این دیدو بازدیدها شرکت نمیکرد و هیچ کسم علتشو نمیدونست! مژده میگف احتمالاً از خجالتش هست اما من میگفتم از چی باید خجالت بکشه و این موضوع فرار و تعقیب و گریز رخسار و مهیار باعث شد مهیار بیشتر از قبل به رخسار دل ببنده!شده بودن مث تام و جری که همش دنبال هم بودن. البته رخسار جری بود و مهیار تام. ههه! حتی تصورشم بامزه بود. گاهی اوقات مهیار منو شریک رویاهای دور و درازش میکرد و از چشمای بادومی و کشیده ی رخسار حرف میزد! اونقدر خیال پردازی میکرد که من دیگه حالمو بهم میزد! رویاهای شیرینی که توی موج گیسوی رخسار و چشم های قهوه ای رنگش خلاصه میشد! راستی این چه عشقی بود؟
-پیشی بیدار شو رسیدیم!
وقتی چشامو باز کردم فهمیدم زرشک. خوابم برده! چه خرسی شده بودم! نگاهی به اطراف انداختم و وقتی متوجه شدم روبرو گالری رخسار هستیم کش و قوسی به بدنم دادم و به چهر م تو آینه نگاه کردم! مهیار با کلافگی تشر زد!
-خیلی زود رسیدیم حالا تو ام هی لفتش بده!
از این همه اشتیاقش خنده م گرفت! ای جونم عشق! سریع از ماشین بیرون پریدم و از هوای خنک پاییز که به صورتم خورد لذت بردم!
مهیار با عجله ماشینو قفل کرد و به سمتم اومد. بعد در حالی که داشت سر تا پاشو نیگا می کرد با حالتی دستپاچه پرسید:
-خوب، من خوبم؟
سر تکون دادم و با ذوق گفته هاشو تصدیق کردم! برق عشق تو چشای مهیارو برق اشک تو چشای من هیچ سنخیتی باهم نداشت! مهیار بی توجه به حس غریبی که من دچارش شده بودم پشتشو به من کرد!پله های گالری رو به سرعت طی میکرد! ومن دنبالش.نمیدونم چرا دلم میخواست بهش بگم مهیار حس اون روزای منو داری! حالا درکم میکنی؟
گالری رخسار تو یه موسسه نقاشی بود! همه چیز گالری نشون از سلیقه و هنر هنرجویان موسسه داشت! رخسار یکی از استادای نقاشی اون موسسه به شمار می رفت و هر چند ماه یه بار اثر هنری خودش و هنرجوهای دیگشو در معرض نمایش عموم میذاشت و پولی که از فروش تابلوها نصیبشون میشد و به نفع بچه های بی سرپرست به موسسات نگهداری از اونها میسپرد! فوق العاده خوش قلب و مهربون بود و اینو هر کسی تو همون برخورد و آشنایی اول حس میکرد!
وقتی که وارد سالن شدیم تعداد کمی داخل نمایشگاه بودن و اکثراً کنار صندوق در حال خرید بودن! با یه نگاه میشد متوجه شد نمایشگاه مدت زیادیه که به اتمام رسیده! آه عمیقی کشیدم و همون لحظه صدای زنگ موبایلم بلند شد!
-جوووونم!
-اوقور به خیر دوشیزه محبوبه!
-علیک سلام مژده خانم! حال شریف؟
-چشمم به جمالت روشن شه حال شریفی نشونت بدم که مرغای آسمون به حالت نوحه سرایی کنن و ملائک سینه بزنن برات! اصن میدونی چیه آبجی؟خوش کردم یه نخسه دبش واست بیپیچم.
از حرفای مژده خنده م گرفته بود و داشتم با نگام دنبالش میگشتم!
-خوب بابا! عوض خط و نشون کشیدن بگو کجایی؟
-خبر مرگت پشت سرت!
گوشی به دست برگشتم و به مژده که کمی دورتر از ما وایساده بود نگا کردم!گوشیو خاموش کردم و براش دست تکون دادم!حالا مهیارم به سمت مژده چرخیده بود و با نگاش دنبال کسی میگشت که بی شک رخسار بود!
-سلام مژده خانم!
-سلام از ماست مهیار خان! خوب هستین ایشالله؟
-خیلی ممنون! شما خوبید؟ مامان خوبن؟ رخسار خانم چطوره؟
مژده با خنده گفت:
-سلام دارن خدمتتون! اتفاقاً پیش پای شوما سراغتونو میگرفتن!
جمله ها بین مهیار و مژده پاسکاری میشد و نگاه منم بینشون به گردش در اومده بود!وقتی جمله مژده تموم شد با دقت به صورت مهیار ذل زدم تا عکس العملشو به خاطرم بسپرم! چشای مهیار برق قشنگی زد و محجوبانه سرشو پایین انداخت!وای چه نجیب!چه مواخذ به حیا! دستمو گذاشتم جلو دهنمو و در حالی که قصدم شیطنت و کرم ریختن بود با خنده گفتم:
-وای نگو مژده جون دخترمون خجالت کشید!
مهیار سقلمه ای به پهلوم زدو من و مژده زدیم زیر خنده!
- دست مریزاد باآ!خیلی زود رسیدی حالا مزه هم میپرونی ورپریده؟
-اولاً سلام. دوماً نمایشگاه تموم شد نه؟
- اولندش بی سلام عزیزی پیش حاجیت! دویمندش آره! ملت دارن خریدشونو میکنن! نبودی بازار شام بود!فک من جا رخسار درد گرفت بس که توضیح داد!
با مهیار و مژده به سمت رخسار و خواهرش که گوشه ای در حال صحبت بودن رفتیم و در همون حال مژده حرف میزد و سر به سر منو مهیار میذاشت! تمام حواسم به مهیار بود که هر لحظه به رنگی در می اومد! حالات رفتاریش فوق العاده برام جالب بود! حس میکردم که شدیداً گرفتار رخسار شده وگرنه این اون مهیاری نیست که میشناسم! مگه همین دیشب نبود که تو مهمونیه کوروش، با دخترا دل میداد و قلوه میگرفت و با صدای بلند هر هر میخندید؟ پس چطور شده اینقدر نجیب و سر به زیره وهمش مث آفتاب پرست رنگ عوض میکنه؟!هنوز چند قدمی با رخسار و رویا خانم فاصله داشتیم که مسیر نگامو به سمت رخسار عوض کردم! اونم به محض دیدنمون سرشو پایین انداخت و با حالتی عصبی تند تند دستاشو به هم گره میزد و باز میکرد!اینم یه چیش میشه ها!
-سلام خاله رویا!سلام رخسار جون!
در همون حال که مشغول روبروسی با مامان مژده بودم حواسم به مهیارم بود که سر به زیر و با حیا در حال احوالپرسی از رخسار بود! وقتی احوالپرسی خیلی کوتاه رخسار و مهیار تموم شد به سمت رخسار رفتم و از قصد صورتشو بوسیدم و به خاطر تاخیرمون عذر خواهی کردم!
-باید ببخشی رخسار جون! ما دیشب تا دیر وقت مهمونی بودیم و ساعت یازده بود که مهیار منو با مشت و لگد بیدارم کرده وگرنه این آقا داداشم از صبح خروس خون بیدار و آماده بود!
همه از شیطنتی که کرده بودم به خنده افتادن و نگاه پرمعنی بین رخسار و رویا خانم رد و بدل شد! به مهیار که چپ چپ نگام میکرد لبخند زدم و حدس زدم که اگه میتونست همون لحظه سرمو از تنم جدا میکرد،اما به جای این کارا با ملامتی که تو صداش بود گفت:
-محبوب!
مژده در حالی که هنوز میخندید گفت:
-بابا ایول داری به مولا مهیار خان!
از دست این مژده! چه حرفایی میزدا!دوباره به مهیار نگاه کردم و در حالی که سعی میکردم کاملاً خودمو لوس کنم و مظلومانه حرف بزنم تا مهیارو تحت تاثیر قرار بدم گفتم:
-خو دروغ میگم مگه داداشی؟
بعد به سمت رخسار چرخیدم و ادامه دادم!
-میدونی رخسار جون بس که این آقا داداشم به هنر علاقه داره ها! از نظر من که اشکالی نداره آدم برای دیدن چیزی که بهش علاقه داره صبح زود بیدار شه مگه نه؟
عجب جمله ی دو پهلویی گفته بودم! رخسار لبشو ریز گاز گرفت و با لبخند محوی دوباره سرشو انداخت پایین!برگشتم و به مهیار نگاه کردم اونم سرشو انداخته بود پایین و رنگش مث لبو قرمز شده بود! زیر لبی زمزمه کردم:
-آره جون خودت! یکی تو به هنر علاقه مندی یکی کمال الملک!
مژده که صدای منو شنیده بود با صدای بلند زد زیر خنده و گفت:
-چهارتایی میگی دختره؟بی خیال این بازی شو!
-وا چی میگم مگه؟
دستمو گرفت و رو به بقیه گفت:
-با اجزه(اجازه)بزرگترا! من و این دختره یه کم اختلاط کنیم برمیگردیم!
دستمو کشید و به سرعت از اونجا دورم کرد!هنوز نیشم از شیطنتی که کرده بودم باز بود و ته دلم غنج میرفت! امروز حس شادابی میکردم! به نظرم با این کارم و جمله دو پهلویی که به رخسار گفته بودم از علاقه مهیار پرده برداشته بودم و از این موضوع بی نهایت خوشحال بودم!یه جورایی کار مهیارم آسمونتر کرده بودم!
خوب که از جمع سه نفره اونها دور شدیم!مژده دستمو ول کرد و روبروم وایساد! وقتی چهره پر از شیطنت منو دید زد زیر خنده و باعث شد منم با صدای بلند فارغ از سرزنش مهیار بخندم!مژده گفت:
-پس بگو! خان داداشت خیلی به هنر علاقه مند تشریف دارن؟
پشت چشم نازک کردم و گفتم:
-خان داداشم به رخسار هنرمند علاقه مند تشریف دارن!
دوباره هر هر شروع به خندیدن کردیم! مث بازی دو تا بچه کوچیک! انگاری جمله ها رو به هم پاسکاری میکردیم و بی معنی غش غش می خندیدم! مژده که حس میکرد این شادی امروز من دلیل خاصی داره دستمو کشید و رو صندلی پشت سرش نشستیم و با اشتیاق نگاشو به صورتم ریخت و گفت:
- موقور میای یا بزنم ناخوشت کنم؟
با اینکه خوب میدونستم مژده دلش میخواد از اتفاقاتی که دیشب فقط تو رویاهای خودمون افتاده براش تعریف کنم، اما خودمو زدم به اون راه و گفتم:
-از چی حرف میزنی؟
- خودت بیتر(بهتر) میدونی چی میگم!حالا واس ما خودشو زده اون کوچه!دهه!
راس میگفت خودم بهتر از هر کسی میدونستم منظورش چیه!ای کاش واقعاً رویا پردازیای ما واقعیت پیدا میکرد! اما حقیقت چیز دیگه ای بود!درس مثل خنجری میموند که قلبمو زخمی کرده بود!چطوری باید به مژده میگفتم که هیچ اتفاق خوش آیندی بین من و کوروش نیفتاده بود؟ واقعاً باید میذاشتم تو رویاهای خوشی که برامون داشت غرق باشه؟ نه تنها کسی که درکم میکرد مژده بود!پس نباید هیچ زمانی بهش دروغ میگفتم!نفس عمیقی کشیدم و با ناراحتی گفتم:
-چیز شنیدی ندارم برات بگم مژده!
-بینم! این جنازه کیه اینجا درازه؟جمع کن خودتو!خوش ندارم این ریختی ببینمت!شیر فم شد؟
لبخند تلخی رو لبم نشست!صاف نشستم و با آرامش نگاش کردمو و شمرده شمرده گفتم:
-کوروش اصن تحویلم نگرفت! اونقدر خشکو رسمی محبوبه خانم صدام میکرد که اگه نمیشناختمش حس میکردم داره با یه دختره غریبه احوال پرسی میکنه! یه جورایی میخواستم جفت پا برم تو حلقش! خیلی بدجور حالم گرفت.
-صبر کن بینم! یعنی میخوای بگی؟ملتفت نشدم یه بار دیگه تعریف کن بینم!
نفسمو با حرص بیرون فرستادم و قطره اشک مزاحمی که رو گونه م ریخته بودو با نوک انگشتم پاک کردم و دوباره گفتم:
-آره دقیقاً میخوام همونی که فهمیدیو بگم!درسته! من هیچ رد آشنایی تو نگاش ندیدم! باورت میشه مژده اگه بگم کوروش حتی هدیه تولدی که براش برده بودمو باز نکرد!
مژده رو صندلی وا رفته بود! دستمو که تو دستش بود ول کرد و با کلافگی رو ریش هرگز نداشته ش کشید و گفت:
- چهارتایی میگی نه؟
سرمو تکون دادم و با حسرت گفتم:
-چه انتظاری داری مژده؟! اون منو فراموش کرده! منم اگه جای اون بودم رفتاری بهتر از این نداشتم!خاک تو سرم کنن! بیخود نیس که مهیار میگه خودت کردی که لعنت بر خودت باد! تقصیر خود خرمه دیگه!
- عجب شانس زپرتی داریم ما!من گفتم دیشب کلی ور دل هم حال کردید!
همیشه از لحن صحبت کردنش خنده م میگرفت! خصوصاً با شنیدن بعضی از کلمه های عج وجقی که به کار میبرد!با خنده گفتم:
-مث اینکه فیلم هندی زیاد نگاه میکنیا!
مژده با دیدن خنده روی لب من گل از گلش شکفت و سریع از رو صندلی بالا پرید و گفت:
-ول کن این کوروشو باآ!پاشو بریم که سوژه اصلی اون وره!
با تعجب پرسیدم:
-منظورت چیه؟
-به! چقده خری تو دختر! رخسار و خان داداشتو میگم دیگه!
چطور شده بود که برای لحظه ای مهیار و رخسارو فراموش کرده بودم؟مشتاق بالا پریدم و گفتم:
-وای اصن یادم نبود! آخ جون چه فیلم رمانتیکی در راه داریم امشب!
مثل دو تا بچه دبستانی ذوق زده به سمت جایی که رخسار و مهیار تنها وایساده بودن رفتیم! با تعجب از مژده پرسیدم:
-پس مامانت کو؟
مژده ضربه آرومی به سرم زد و گفت:
-حقا که تو اینجا پهن پر کردن جا مخ! خوب خره رفته پی نخود سیاه! از این به بعد باید جا شیر فهم بهت بگم خر فهم؟
بعدم هر هر ریسه رفت از خنده. سرمو گرفتم و نالیدم:
-ا.دیوونه چرا میزنی خوب؟
مژده بی توجه به من گفت:
-آبجی تو مرام ما فال گوش وایسادن نیس!بیتره بریم از نزدیک مراسم معارفه شونو خراب کنیم!
خندیدم و در حالی که پشت سر مژده جا میگرفتم، گفتم:
-نه بابا! مهیار کله جفتمونو میکنه!بی خیال!
مژده بی هیچ اظهار نظری جاشو تنظیم کرد و با دقت به روبرو خیره شد!منم با اشتیاق به مهیار که روبرو رخسار وایساده بود نگاه کردم! سرش پایین بودو هر ازگاهی با احتیاط نیم نگاهی به رخسار می نداخت! رخسار هم که اصن سرشو بلند نمیکرد و فقط هر از گاهی در جواب صحبت های مهیار که نمیدونستم چیه سر تکون میداد و با کلمه های کوتاه جواب میداد!با اینکه چیزی نمیشنیدیم اما هر دو در سکوت کامل به تصویرشون خیره شده بودیم!شاید مژده هم مث من توی ذهنش رویا سازی میکرد! هنوز محو تماشای رخسار و مهیار بودیم که صدای پسر جوونی ما رو از جا پروند!
-خانم ها!
با وحشت پریدم بالا!حس کردم قلبم از حرکت وایساده!چشامو که از شدت وحشت بسته بودم باز کردم و به پسر جوونی که روبرومون ایستاده بود نگاه کردم!وایییییی وحشی این چه طرز صدا کردنه جون به لبمون کردی! مرتیکه خر!حالا نیگاش کن تروخدا.جوونک طوری نگامون میکرد که انگار همون لحظه از آسمون جلو روش سبز شده بودیم!ندید بدید.هنوز قلبم وحشتناک تو سینه م می کوبید! انگار در حین عمل خطایی مچمو گرفته باشن می لرزیدم!هنوز به خودم نیومده بودم که مژده با همون لحن جاهل مابانه ش گفت:
-خوف کردم باآ!چته حاجی؟نزدیک بود بی اشهد راهیمون کنی تنگ آقام!
چشای پسرک هر لحظه فراخ تر میشد و با تعجب بیشتری نگامون میکرد! خصوصاً با لحن صحبت کردن مژده!بهش حق دادم تعجب کنه!خوب تو یه نگاه میتونستی بفهمی که ظاهر شیک و امروزی مژده هیچ با نحوه صحبت کردنش نمیخوند! اماخوب بازم از اینکه اونطور بی مقدمه ترسونده بودمون و نزدیک بود به قول مژده بی اشهد راهی اون دنیامون کنه خیلی ازش حرصم گرفته بود!خصوصاً اینکه مث ماست وایساده بود و محض رضای خدا معذرت خواهی ام نمیکرد!از این همه گیجی پسره کلافه شده بودم!برای همین تصمیم گرفتم کمی سر به سرش بذارم! نفسمو که تازه جاش اومده بود،با حرص بیرون فرستادم و به تقلید از لحن مژده گفتم:
-چیه داداش؟جن دیدی؟ریختشو نیگا تروخدا! البت باید ببخشیدا ترسوندیمتون!
پسره آب دهنشو با ترس قورت داد و به من نگاه کرد! مژده هم با تعجب زل زده بود به صورتم!خیلی نرم طوری که توجه پسره رو جلب نکنم به مژده چشمک زدم و مژده که همیشه توی این موارد شاخکای تیزی داشت نیمچه خنده ای کرد و رو به پسره گفت:
-یووووهوووووو!چرا تو ماتی؟
خودم داشتم از شدت خنده منفجر میشدم! به پسرک نگاه کردم که با کلافگی بین موهاش دست کشید و خیلی خیلی مودب گفت:
-من واقعاً عذر میخوام خانما! انگار ترسوندمتون!
لحن صحبت کردنش باعث شد به خنده بیفتم!اوهوکی! چه صاف و اتو کشیده. مژده هم که انگار منتظر جرقه ای برای قهقهه زدن بود به خنده افتاد!پسرک هنوز همون طور با تعجب نگامون میکرد! خودمو جمع و جور کردم و این بار مثل همیشه با لحن خودم حرف زدم و گفتم:
-اشکالی نداره! ما هم بد جایی وایساده بودیم!
میتونم قسم بخورم پسره حسابی کف کرده بود و چیزی نمونده بود دو تا شاخ رو سرش سبز بشه!
-بب...ببخش... یعنی با اجازه!
و بعد بدون گفتن جمله دیگه ای فرارو به قرار ترجیح داد! با دور شدنش منو مژده به هم نگاه کردیم!مژده در حالی که چشاش از حالت معمولی خیلی درشت تر به نظر میرسید گفت:
-میگم جون تو چه فازی میده ملت در خود بیخود شدن!
در حالی که می خندیدم برگشتیم و دوباره به مسیری که اون پسرک رفته بود خیره شدیم!در کمال تعجب دیدم پسرک راه رفته رو برگشت و در حالی که هنوز نگاهش رنگ کلافگی داشت به ما نزدیک شد!واقعاً مژده راس میگف بیچاره در خود بیخود شده بود! پسرک نگاهی سر سری و اجمالی به هر دومون انداخت و گفت:
-واقعاً منو ببخشید!راستش گیج شدم!
و بعد بی توجه به ما، دو تا از پایه های تابلو نقاشی رو بلند کرد و دوباره سر به زیر زمزمه کرد:
-بازم به خاطر اینکه ترسوندمتون عذر میخوام خانما! با اجازه!
پشتشو به ما کرد و میخواست از ما دور بشه که با تعجب شنیدم مژده مخاطب قرارش داده:
-حاجی!
پسرک برگشت و دست آزادشو رو سینه ش گذاشت و با بی حوصله گی رو به مژده گفت:
-با من بودید؟
مژده دست راستشو به کمرش زد و شکل طلبکار آ رو به خودش گرفت و گفت:
-مگه جز ما و شوما کسی دیگه ای هم هس اینجا؟
پسرک صاف وایساد و حالا کاملاً مشخص بود که کم کم داره اعتماد به نفس تحلیل رفته شو به دست میاره!
-خوب امرتون؟
مژده نیم نگاهی به من انداخت و رو به پسرک گفت:
-بنده شوما رو تا حالا زیارت نکردم! از مشتری ها هستین؟
پسرک که دیگه کاملاً اعتماد به نفسشو به دست اورده بود با لبخند گفت:
-من یکی از هنرجوهای رخسار خانم هستم!
مژده با خنده گفت:
-پس اینطوریاست!اما چطوریاست که افتخار زیارت شوما تا حالا نصیب بنده نشده؟
پسرک با لبخند ملیحی که به صورتش آرامش می بخشید یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت:
-صد در صد کم سعادتی من بوده خانم! در هر حال من سعید محمدی هستم!
بعد که خودشو معرفی کرد با انتظار به ما نگاه کرد! نحوه نگاه کردنش طوری بود که انگار انتظار داشت ما هم خودمونو معرفی کنیم!مژده هم با همون لبخند پر اطمینان گفت:
-خوب از زیارتتون کلی مستفیض شدیم! دیگه بایس بری! زت زیاد!
پسرک با اینکه از بی ادبی مژده بدش اومده بود اما لبخند زد و نیمچه تعظیمی جلو ما کرد و بعد با قدمای مطمئن ازمون دور شد! به محض رفتنش به مژده نگاه کردم و با خنده گفتم:
-چرا اینجوری کردی با این بدبخت؟
-این یه بارم بر ما روا دار خشگله!
-پسر بانمکی بود! یعنی اونم هنرمنده؟
مژده چپ چپ نگام کرد و با لحن طلبکاری گفت:
-چرا لغز میگی دختر؟
خودمو جمع و جور کردم و با لحن خودش گفتم:
- دست مریزاد بابا!حال کردم لوطی!
با صدای بلند زدیم زیر خنده! واقعاً این مژده بی همتا بود و من خیلی دوستش داشتم!
-چتونه شما دو تا؟ سالنو گذاشتید روی سرتون؟
برگشتم و به مهیار که نزدیکمون وایساده بود نگاه کردم! خودمو جمع و جور کردم و با چشمک پرسیدم:
-میبینم که شیری پهلوون!
با خنده مخفی در کلامش گفت:
-از چی حرف میزنی؟
قری به سر و گردنم دادم و گفتم:
-رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون!
مژده پرسید:
-بینم این رخسار کو پ؟زپلشک!
مهیار به پشت چرخید و جاییو نگاه کرد و گفت:
-رفت به حساب و کتابا رسیدگی کنه!
بعد دوباره به سمت ما چرخید و گفت:
-قراره ناهار رو با هم صرف کنیم شما هم میایید دیگه؟
به مژده نگاه کردم و گفتم:
-این یعنی اینکه خیلی مودبانه داره عذرمونو میخواد!
-مهیار خان اینه معرفتتون؟ بابا دمت گرم لوطی!
مهیار دستپاچه گفت:
-وای نه به خدا! از دست این پیشی! شما قدمتون رو چشای منه!
-چش مایی داداش!سرت سلامت!
بعد به سمتم چرخید و گفت:
-برم پی مامان بینم کجا جیم شده ازش خبری نی!
من و مهیارو تنها گذاشت و رفت! با دور شدن مژده به سمت مهیار چرخیدم و با ذوق پرسیدم:
-چی شد مهیار؟
گونه مو نیشگون گرفت و گفت:
-یه پیشی بسازم از بغلش صد تا موش بزنه بیرون! دختره ورپریده چرا با آبرو من بازی میکنی آخه؟
-آی آی! ولم کن دیوونه دردم گرفت به خدا! مهیار!
مهیار گونه مو ول کرد و با لبخند نگاه مخملیشو به صورتم ریخت و من تو نی نی چشاش شعله های عشقو دیدم! زیر لب زمزمه کردم:مبارکت باد این احساس عزیز من! نفس عمیقی کشیدم و بی اختیار از مهیار دور شدم! غم عمیق و مزاحمی روحم رو به صلابه کشیده بود و نمیتونستم ازش خودمو خلاص کنم! چونه م می لرزید و دلم میخواس قدرت اینو داشتم که تا بی نهایت فریاد بزنم! خدای من چرا این حس وحشتناک یقمو گرفته؟! سعی میکردم با نفسای متوالی اون تنگی نفسی که دوباره به سراغم اومد بودو از خودم دور کنم! کمی دورتر از مهیار رو صندلی سفید پلاستیکی که کنار گلدان پایه بلندی بود نشستمو چشامو بستم! نقش چشمای کهربایی رنگی پشت پلکام نشست و قطره های گرم اشک رو صورتم سر خورد و دلمو لرزوند!پس غم بی موقعی که اسیرم کرده بود یاد کوروش بود! ای کاش منم میتونستم به راحتی تو دلش جا باز کنم! اما نه! من مستحق این سختی کشیدن بودم! ای کاش اون روزا به حرف دیگران گوش میکردم! جمله مامان هنوز توی گوشم زنگ میزد((محبوبم تب تند همیشه زود عرق میکنه!))اون روزا معنی حرفای مامانو نمیفهمیدم اما حالا خوب درک میکردم که منظور مامان از تب تند چی بود! حسی که من به سپنتا داشتم حسی گذرا بود! نه حسی که الان اسیرش شده بودم! حسی که به سپنتا داشتم نشعت از دوران بلوغم میگرفت! دوس داشتم منم درگیر حسی خاص باشم! منم از ماجراجویی خوشم می اومد در حالی که اگه با کوروش بودم این ماجراجویی نصیبم نمیشد! شاید واقعاً باید این اتفاق می افتاد تا قدر کوروشو همیشه بدونم وگرنه هنوز هم مث اون موقع ها حس میکردم به خاطر مصلحت خانواده ها کوروشو انتخاب کردم! اما افسوس که دیگه کوروش اون حس سابقو به من نداشت! ای کاش بهم فرصتی برای جبران میدادم. اون وقت قول میدادم تا آخر عمرم عاشقش بمونم!خدایا فقط این یه بارو به قول مژده بر ما روا دار.
ادامه دارد...
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
}
#10

قسمت دهم
همه کنار هم دور میز نشسته بودیمو در حال غذا خوردن بودیم! بین مژده و مهیار نشسته بودم و رخسار و رویا خانم روبرومون نشسته بودن! سر میز رخسار بی اندازه ساکت بود و تنها با غذای رو میز بازی میکرد!تنها کسی که سر میز با اشتها غذا میخورد رویا خانم بود! همیشه همینطور خوش اشتها بود و با نگاه کردن به اندام درشت و فربه ای که داشت میشد تشخیص داد چقدر برای شکم و خورد و خوراکش ارزش قائل میشه! هر چی سعی میکردیم با مژده فضا رو عوض کنیم نمیشد! مژده با همون لحن شیرین خودش جکای بامزه ای تعریف میکرد و تنها لبخندو به لبای رخسار می اورد و عجیب اینجا بود که مهیار هم هیچ گونه تلاشی برای عوض کردن جو نمیکرد! اونم سخت تو خودش فرو رفته بود و تنها به بشقاب روبروش خیره شده بود و هر از گاهی سر بلند میکرد و با لبخند نگامون میکرد و دوباره سر به زیر به بشقابش خیره میشد! نمیدونم شاید علاقه، این سکوتو تو طرف مقابل به وجود میاره! هر چیزی بود به نظر من سکوت مهیار کاملاً بی موقع و بی دلیل بود! الان که باید صحبت می کرد و خودی نشون میداد سرشو عین بز انداخته بود پایین و مث این خل و چلا الکی نیشخند میزد! خل شده بودا.
مژده کنار گوشم زمزمه کرد:
-اون پسره بهم شماره داد!
از جمله ای که شنیده بودم خیلی تعجب کردم طوری که نوشابه ای که میخوردم خیلی بی مقدمه به گلوم پرید و شروع به سرفه های متوالی و پشت سر هم کردم! مژده با کلافگی به پشتم میکوبید و هر ازگاهی صدای بقیه رو میشنیدم که با دستپاچگی حالمو میپرسیدن!مهیار دستمو گرفته بود و با آرامش صدام میکرد!
-وای چی شدی؟
-محبوبه جان؟
-چیزی نیست نگران نشید! نوشابه پرید گلوش!
--بهتری پیشی؟
-آخه چرا اینجوری میکنی دختر؟
-به جون مامان من خبطی نکردم!
به رویا خانم که مژده رو مواخذه میکرد نگاه کردم و گفتم:
-مژده بی تقصیره!
-بهتر شدی عزیزم؟
چند تا سرفه خشک کردم و گفتم:
-آره بهترم!
اما گلوم شدید می سوخت! کمی بعد که بهتر شدم کنار گوش مژده پچ پچ کردم:
-کدوم پسره رو میگی؟
مژده با چشم غره نگام کرد و گفت:
- خوش کردم یه نسخه دبش واست بپیچم! دختره یه کاره. داشتی می رفتی تنگ باقالیا.
با خنده و چشمایی نم دار به خاطر سرفه های خشک و آزار دهنده گفتم:
-خوب چی کار کنم خیلی غیر منتظره بود! حالا کدوم پسره رو میگی؟
-سعید!
چه خلاصه؟ سعید کی بود دیگه؟ با تعجب همین جمله رو پرسیدم!
-اصن میدونی چیه آبجی؟ فضولو بردن کشتارگاه گفت چاقوشون کنده!
ریز ریز می خندیدم! اما مژده هنوز سر به زیر غذاشو میخورد و به من توجه ای نشون نمیداد! دوباره پرسیدم:
-ببینم نکنه همون پسره تو نمایشگاه رخسارو میگی؟
مژده به جای هر حرفی فقط سر تکون داد!انگار از زجر کش کردنم خوشش می اومد برای اینکه حرصشو در بیارم سرمو تکون دادم و منم مث خودش بی توجه شروع به غذا خوردن کردم!اما یه چیزی مث خوره افتاده بود به جونم که بفهمم قضیه از چه قراره؟ برای همین بدون اینکه قاشقو به دهنم نزدیک کنم فقط توی بشقاب پس و پیشش میکردم که صدای آهسته مژده کنار گوشم نشست:
-مادام کوری چی می جوری؟
با اخم گفتم:
-برو بابا!
-خوب حالا قهر نکن عمه قزی!فعلاً بذار این غذا رو بزنیم تو رگ!
با اینکه دیگه میلی به غذا نداشتم اما به حرف مژده گوش دادم و شروع به غذا خوردن کردم!هنوزم بقیه نگرانم بودن و حالمو میپرسیدن!در کمال تعجب دیدم رخسار بیشتر از هر کسی نگرانم شده و دائماً با نگاه های نگرانش منو غرق خوشی کرده بود! پس اونقدم که فکر می کردم بی توجه به اطرافش نبود. یه آن حس شیرین اینکه زن داداشم می خواد بشه منو به خودم اورد و چیزی نمونده بود بپرم بغلش ماچش کنم.
بعد از اینکه ناهارو دور هم خوردیم و از رستوران خارج شدیم،با مژده تبانی کردیم که هر طور شده رخسارو بفرستیم تا با ماشین مهیار بیاد تا من برم داخل ماشین رویا خانم!
تنها کسی که از این پیشنهاد استقبال نکرد خود رخسار بود! گرچه رویا خانم ترجیح داد اظهار نظری نکنه و در سکوت به جملاتی که بین من و مژده پاسکاری میشد گوش میکرد! برق خوشحالی و قدردانی تو چشای مهیار دیده میشد! با محبت به من و مژده نگاه میکرد! مژده از من بیشتر اصرار داشت رخسارو به ماشین مهیار بفرسته از این رو گفت:
-رخسار بین دو تا فنچ بهت فاز نمیده!بیتره بری ور دل مهیار خان!
-مژده من کاری به شما ندارم که،شما عقب بشینید!
-نوچ!باآ مگه مهیار خان خودش نفرمود که به هنر علاقه داره؟شوما تشریف ببر کمی از هنر صحبت کن واسشون! باآ واسه خودت یه پا هنر مندی آخه.
بی اختیار پقی زدم زیر خنده که با سقلمه مژده خفه شدم!
-رخسار میره تو ماشین مهیار خان!عرایض تمام!
بعد پشت به ما کرد و بدون اینکه اهمیتی به چهره متعجب و رنگ پریده رخسار بده به سمت ماشین رفت!برگشتمو به مهیار که سرشو پایین انداخته بود و لبخند رو لبش بود نگاه کردم! رخسار صدام کرد:
-محبوبه جون تو یه چیزی بهش بگو!
شونه هامو بالا انداختم و به سمت مژده برگشتم و گفتم:
-مژده میگم...
نذاشت حرفم تموم شه و دست راستشو اورد بالا و با لحن جدی و صدای بلند رو به همه گفت:
-مرد میخوام رو حرفم نه بیاره!
از جمله ای که گفته بود به قدری به خنده افتادم که حد و حساب نداشت! بقیه هم دست کمی از من نداشتن!
من خیلی ادبیات صحبت کردن مژده رو دوست داشتم! همیشه جوری صحبت میکرد که من بی اختیار به یاد مردای قدیمی ای می افتادم که دستمال یزدی دور گردنشون مینداختن و پاشنه کفششونو می خوابوندن و موقع راه رفتن کف شو رو زمین می کشیدن و به قول مژده همیشه خدا یه تیزی تو جیبشون بود!
مردایی که واقعاً مردونگی داشتند! مردایی که پای ناموس و زندگی و رفاقت جون می دادند و حرمت زندگی ها رو حفظ می کردند! اما افسوس که الان از اونا تو این دوره و زمونه عادت های بد، سر کوچه وایسادن و زاغ سیاه زن مردمو چوب زدن برای پسرای جوون مونده! از اونا یه تسبیح دور انگشتای دست چرخوندن و عربده کشی های بی جهتشون مونده! حالا تو این روزا جای غیرت و تعصب خیلی عوض شده و همه میخوان نقش همو بازی کنن. نقش لوطی با لات خیلی وقته عوش شده.
وقتی کنار مژده تو ماشین نشستم رویا خانم از آینه به مژده نگاه کرد و با همون لحن جدی خاص خودش گفت:
-مژده رفتارت درست نبود! فکر کنم رخسار رنجید!
مژده با لبخند به چشمای عسلی رویا خانم نگاه کرد و گفت:
-جون مامان در حقش لطف کردم! باآ این دختره خیلی خجالتیه!خوش ندارم این ریختی ببینمش!
رویا خانم سرشو تکون داد و بدون اینکه چیز دیگه ای بگه ماشینو روشن کرد و حرکت کرد!
به مژده نگاه کردم و گفت:
-خوب دختره! زود باش بگو ببینم چه اتفاقی افتاده؟
مژده با لبخند نگام کرد و گفت:
-چیه؟خیال کردی این ریختی کنی قیافتو موقور میام؟
با شیطنت زدم رو بازوشو گفتم:
-د بنال دیگه! چقدم ناز میکنه.
مژده دستاشو به حالت تسلیم بالا اورد و گفت:
-خرتم باآ!چرا فیوز می پرونی؟
قری به سر و گردنم دادم و گفتم:
-همینه که هست حرف میزنی یا...
وسط حرفم پرید و گفت:
-داداش دور برندار!خودم گویمت!قضیه اینه که این داداشمون سعید خان از وجنات من خوشش اومد! والا... موقعی که شوما رو تنگ خان داداشت ولت کردم و رفتم پی مامان رویا،سعید خان جلوم ظاهر شد و خیلی مودبانه با اون لحن مکش مرگ منش شماره شو داد بهم و درخواست دوستی کرد و گفت از آشنایی با ما خجسته احوال شده!
ریز خندیدم و گفتم:
-توام خیلی راحت قبول کردی؟
-چیه؟ نکنه واس ما خیطی داره این حرفا!
-خوب نه! اما یه جورایی برام جای تعجب داره که با این پسره سعید دوست بشی!
-خوب خودش گفت اون دل لامصبش گیره!
و بعد شروع به خندیدن کرد! منم پا به پاش می خندیدم!مژده ساکت شد و گفت:
-ختم کلوم اینکه از این پسره خوشم اومد!این تن بمیره یه جورایی رفت تو دلم!
دستشو گرفتم و با لبخند گفتم:
-پسره مقبولی هم به نظر می اومد! حالا چطوری میخوای باهاش دوست باشی؟ یعنی منظورم اینه رابطه تون رو چه ...
-بی خیال بابا!دور من یکی رو خیطی بگیر! منو اسباب ضایع بازی نکن تروخدا!
-چرا؟ مگه چی شده؟
-بینم مگه منو نمیشناسی؟ خوش ندارم اسمم سر زبونا بیفته!
-پس میخوای چی کار کنی؟
-شماره شو دادم دستشو گفتم میزنی به چاک یا نه؟ بدبخ خوف کرده بود! گفتمش حاجیت اهل این قرتی بازیا نیس!ما رو خر گیر اوردی نسناس؟جمع کن بینم داآش فک کردی با دختر ساده و هالو طرفی که با یه دوستت دارم خرت بشه و ازش سواری بگیری؟ میدونی محبوب وقتی اینا رو بش میگفتم سرش پایین بود و لک و پیس های موزاییکا رو شمارش میکرد!صداش کردم و گفتم رو خطی داداش؟ با مایی؟متوجه عرایضم شدی؟با مظلومیت نیگام کرد و گفت:من قصد جسارت ندارم!چیقده جیلف حرف میزد باآ این یارو!منم نامردی نکردم و گذاشتم تو کاسه شو گفتم داشتی یا نداشتی به بنده توهین کردی!حالا هم خط دیدتو بگیر راست برو که ما این کاره نیستیم آره داشم.(داداشم)
-یعنی به همین راحتی ولش کردی؟
-همچین توفیرم نکردا!
-چطو؟
-بازم پی ام اومد و منم گفتم د آخه نسناس واس چی پی منی؟سرتو درد نیارم ختم کلوم این شد یه چند دفعه ای این آقا با حاجیت اختلات کنن و اگه از هم خوش مووون اومد واس خواستگاری ننه آقاشو بفرسته سی خونمون!
مث دیوونه ها دستامو کوبیدم بهم و یوهو یوهو را انداختم و بی توجه به رویا خانم که با چشای گرد شده از آینه بهمون نگاه میکرد با سر و صدا گفتم:
-جون من! مرگ من راس میگی؟
مژده از بازوم نیشگون محکمی گرفت و گفت:
-هوی چته؟ مگه عروسی آقاته قزمیت؟
-گمشو دیوونه!
لبخند پهنی زد و رو به رویا خانم کرد که با حیرت از ما پرسید:
-بچه ها چتونه؟
-خیالی نیست مامان!ما با هم خیلی رله ایم!
بعد محکم بغلم کرد و هر دو با هم زدیم زیر خنده! رویا خانمم با لبخند سرشو تکون داد و گفت:
-خوب اگه سخنرانیت تموم شد میتونم صدای ضبطو زیاد کنم؟
-چش مایی قربون!هر چی عشقته عشق منم هس!
به صندلی تکیه دادمو از شیشه به بیرون خیره شدم! رفتار صمیمی مژده با نامادریش باعث تعجب هر کسی میشد و من هم از این قائده مستثنی نبودم! اما با این حال، خوبم میدونستم که رویا خانم از یه مادر واقعی برا مژده چیزی کم نداره! خوب یادمه چندین سال پیش همون روزایی که با مژده تو کلاس شنا آشنا شده بودم یه روز طبق درخواست مژده به خونه شون رفتم تا از نزدیک با مامانش آشنا بشم! مژده همیشه اونو مامان خطاب میکرد و من حتی فکرشم نمیکردم که نامادریش باشه تا اینکه...
وقتی با رویا خانم روبرو شدم از دیدن یه خانم جوون فوق العاده تعجب کردم! سوای اندام درشتی که داشت به راحتی از چهره ریز نقشش میشد حدس زد که سی سال بیشتر نداره! خیلی جای تعجب داشت که چطور خانمی که تنها سی یا شایدم سی یک سال داره دختری به سن مژده داشته باشه! هر چی پیش ذهن خودم براورد میکردم بازم به نتیجه مطلوبی نمیرسیدم و اونقدر این موضوع رو ذهنم تاثیر گذاشته که به محض تنها شدنم با مژده این سوالو ازش پرسیدم! مژده رو صندلی گهواره ای که گوشه اتاقش روبرو تراس بود نشسته بود و لبخند شیرینی رو لباش بود! ازم دعوت به نشستن کرد و با همون لحن بانمکش گفت:
-این قصه سر دراز داره آبجی! فک میکنی حس شنفتنش اراجیف حاجیتو داشته باشی؟
من که حسابی بعد از شنیدن جمله مژده کنجکاو شده بودم با ذوق و بدون فوت وقت گفتم:
-آره خیلی دوست دارم بدونم!
برا همین روبروی مژده نشستم و مژده اینطور برام تعریف کرد:
-یادم نیست که ننه مو دیده باشم یا نه! بم گفتن وقتی دنیا اومدم ناکس تو بیمارستان ولم کرده و رفته پی کیف ش!دنیای رنگی کوچیکیم تو غم و غصه های آقام سیاه سفید میشد و من کوچیکیو تو دستای لوطی ترین مرد دنیا میگذروندم. تا وقتی که هفت سالم شد و بایس میرفتم مرسه(مدرسه)!سال اول یه موعلمی داشتیم که خیلی خفن باحال بود و من خیلی خراب معرفتش بودم! خصوصاً وقتی که ملتفت شده بود ننه ندارم خیلی هوامو داشت و منو از معرفتش محروم نمیکرد!شبا که آقام می اومد خونه کارم شده بود تعریف کردن از موعلم مون(معلممون)!اونقدر ور دل آقام نشستم و ازش گفتم و گفتم تا اون طالب دیدن کسی شد که اینطور دختر کوچولوش هوا خواش شده!آقام وقتی تیریپ قرار مرار گذاشت با موعلم مون هه دلش پرید. لاکردار بدجور آب روغن قاتی کرد و لاو ترکوند!اون شب و هیش وخت(هیچ وقت) یادم نمیره! مرد گنده نشسته بود تو اتاق و عینهون(عین)ننه مرده ها زار میزد!این دل لامصبم طاقت دیدن هر مصیبتی و داش الا زجه آقام!مث یه آدم بزرگ نشستم تنگش و گفتم چته لوطی؟ چرا زار میزنی؟ منو عینهون عروسک گرفت بغلشو چونه شو گذاش رو موهام و زار زار گریه کرد و گفت!گفت که دل بی مروتش جا مونده پیش موعلمم! اون شب بود که فهمیدم آقام برای بار دوم پیش دلش خیط شده! ازش پرسیدم خوب چته؟ این که گریه نداره!خودم واست میرم خواستگاری! همچین خندید گرخیدم. زهرمار خوش مزه تر از خنده ش بود والا!انگاری که زمونه به تنگ اومده باشه سفره دلشو واسم باز کرد و از بی مروتی زنش گفت! وقتی اسم ملیحه رو میبرد،ننه مو میگم! چنان ارواره هاشو کلید می کرد رو هم که دلم میلرزید!البت هنوزم تو چشاش رنگ محبت دیده میشد!گفتش که چطور خرابش بوده و ننه م دلش گیر یه بچه مزلف بوده!آخرشم تاب نیورده و رفته تنگ همون بچه مزلف!بعدشم که موعلم منو دیده دلش لرزیده و خاطرخواش شده!یه ذره بچه بودما اما از فرداش رفتم رو مخ موعلمم و یه جورایی خفن خودمو تو دلش جا کردم. سرتو درد نیارم که بالاخره بابای ما از موعلمم رخصت گرفت و رفت خواستگاریش و تو نمیری تو همون جلسه اول بله رو گرفت و رویا شد زن بابای من! از این ور و اور می شنفتم که میگفتن دختره حتماً یه عیب و ایرادی داره که زن این مرده شده! خو خوش نداشتم که پشت سر رویا چیزی بلغور کنن واس همین پا پی قضیه شدم و بالاخره چند سال بعد دستگیرم شد که رویا بچه دار نمیشه! این جوریا بوده که رویا شده زن بابای من!
شنیدن جریان زندگی مژده اونم با زبون بانمک خودش به قدری هیجان انگیز بود که انگار داشتم فیلم سینمایی نگاه میکردم! خیلی دوست داشتم بدونم مژده این لحن ادبیاتشو از کجا یاد گرفته و همین موضوع باعث شد ازش این سوالو بپرسم:
-مژده چرا مثل مردم عادی صحبت نمیکنی؟
نفس عمیقی کشید و بعد از روی صندلی گهواره ای بلند شد و به سمت تراس رفت! باد خنکی می وزید و موهای کوتاه مژده رو تکون میداد!به سمتم چرخید و در حالی که با دستاش موهاشو پشت گوشش میزد گفت:
-اولدنش اینجوری یاد اون خدا بیامرز تو قلب من و رویا زنده میمونه!دویمدنش اینکه این ریختی حرف زدنو بیشتر دوست دارم!
حس کردم دستم داغ شد! چشمامو باز کردم و به خودم اومدم! دیدم کنار مژده رو صندلی عقب نشستم و مژده از اون نیشگونای وحشتناک و مسخره ش از دستم گرفته!پوست دستم میسوخت! با ناراحتی به مژده نگاه کردم و گفتم:
-چته بابا؟ کندی دستمو! هار شدی چرا؟
-یه کاره!دختره رفتی تو هپروت؟کجایی تو؟ رو خطی؟
چشمامو با کلافگی بستم و دوباره باز کردم تا آرامشمو به دست بیارم وگرنه دلم میخواس زبونشو از حلقش بکشیم بیرون و سه چهار بار دور گردنش بپیچم و آخرشم یه پاپیون بزنم تا بلکه روش کم بشه زبون دراز.
-هیچی یاد گذشته افتاده بودم!یاد اون روزی که برا اولین بار از زندگی پدرت برام تعریف کردی!
مژده لبخند زد و به سمت دیگه چرخید و گفت:
-غصه نخور بچه پاستوریزه!غلط نکنم قرصاتو پشت رو خوردی و دور سه فرمون زدی!
بعدم هر هر زد زیر خنده. مسخره لوس!سرمو تکون دادم و به رویا خانم که جلو درمون ماشینو نگه داشته بود نگاه کردم و گفتم:
-خاله رویا بفرمایید بریم بالا!
-نه عزیزم! به مامان سلام برسون و از مهیار خان هم برای ناهار تشکر کن!
-آخه اینجوری که زشته!بفرمایید بالا یه چایی شربتی چیزی!
-مرسی عزیز دلم باشه یه وقت دیگه! خودت میدونی که از صبح زود بیداریم و فوق العاده خسته! الان دیگه باید رخسارم رسیده باشه خونه!
با یاد اینکه رخسار و مهیار با هم تنها بودن لبخند زدمو با خداحافظی کوتاهی از مژده و رویا خانم پیاده شدم!
اونقدر جلوی در وایسادم تا ماشینشون از رد نگام خارج شد!
لیوان نسکافه رو تو دستم گرفتمو رو صندلی نشستم و به دیوار روبرو ذل زدم! مهیار هنوز خونه نیومده بود و من نیم ساعتی از برگشتنم می گذشت! با لبخند به عکسش که رو دیوار قاب گرفته بودم لبخند زدم و چشامو بستم! امیدواربودم این دیدارشون مسرت بخش باشه برای هردوشون! بلکه این داداش شیر برنج منم بتونه یه حرکتی انجام بده و مامان و بابا رو به آرزوشون برسونه.
با یادآوری مژده و رفتاری که در قبال سعید از خودش نشون داده بود بی اختیار لبمو به دندون گرفتم و اخم کردم! دلم لرزید و پیش خودم گفتم: ((اگه منم همین رویه رو جلو سپنتا داشتم الان وضعیتم این نبود!))خاک تو سرم اما من چی کار کرده بودم؟ بعد اینکه شماره سپنتا رو گرفته بودم سر از پا نمیشناختم و به قدری خوشحال بودم که به قول مهیار دنیا رو رنگی میدیدم!ای کاش منم طرز تفکر مژده رو داشتم تا الان به جای اینکه اینجا تنها روی صندلی بشینم و به یاد گذشته آه بکشم،تو خونه ای که متعلق به من و کوروش بود نشسته بودم کنارش و با هم فیلم نگاه میکردیم! راستی اگه الان با کوروش ازدواج کرده بودم چه وضعیتی داشتم؟ شونه هامو بالا انداختم و چشامو باز کردم! به بخاری که از لیوان بلند میشد خیره شدم و دستامو محکمتر دورش حلقه کردم! جوری فشارش میدادم که انگار همه عقده های روانی این مدتو میخواستم سر لیوان بدبخت خالی کنم!
دوباره پرنده خیالم فکر پریدن تو بام گذشته رو کرده بود و من بدون هیچ اختیاری افکارمو سپردم دست اون پرنده بی پروا که بی ملاحظه به هر جا که دلش میخواست سرک میکشید!گاهی تو گذشته بود و گاهی اینده! گاهی سر در خانه کوروش و گاهی سر در خانه سپنتا! گاهی ناله میکرد و گاهی میخندید!امان از این فکر بی پروا که هیچ چیزی برای من باقی نذاشته بود!حتی اختیار...
دوستی من و سپنتا از اون روز آغاز شد و گرچه با ترس و لرز و وحشت از لو رفتن همراه بود اما بازم شیرین بود و من دوستش داشتم! اونقدر غرق لذت بودم که گاهی از درسا غافل میشدم و در حالی که کتابم جلو روم باز بود به خیالات دور و درازی پناه میبردم که خیلی شیرین و لذت بخش بود! گاهی خودمو کنار سپنتا میدیدم و سرخوش و دور از همه سختی ها با هم در حال خنده بودیم و گاهی هم ضمیر ناخودآگاهم منو درگیر حقیقت محضی که تو زندگیم بود میکرد و با اشکام رویاهای قشنگی که تو ذهنم نشسته بود رو میشستم!
اون روزا لذت و ترس یار جدا نشدنی زندگی من بود! توی هر شرایطی هر دو رو کنار همدیگه داشتم و هر وقت میخواستم از یکیش چشم پوشی کنم بازم نمیتونستم انگار هر جفتشون سرسختانه در قبال هم مقاومت میکردن تا مبادا یکی از میدون به در بشه و من احساس راحتی کنم! گیری کرده بودم وحشتناک.
دوستی من و سپنتا بیشتر به صحبت تلفنی کشیده میشد تا دیدار و گردش! سپنتا بیشتر اوقات وقت آزاد داشت و برای منی که بیشتر اوقات درگیر کنکور بودم و کلاسای تفریحی که میرفتم خیلی سخت بود! اون دوست داشت بیشتر با هم باشیم و از تابستون و با هم بودنمون لذت ببریم اما من از ترس رسوایی و برملا شدن رازمون نمی تونستم باهاش موافقت کنم و این موضوع بیشتر درگیری های ما میشد! خصوصاً اینکه سپنتا با درس خوندن من مشکل داشت و به ول خودش دوس نداش من دانشگاه برم در صورتی که من آرزوم رسیدن به میز و نیمکتای دانشگاه بود.
تقریباً یک ماهی از دوستی ما میگذش که سپنتا اصرار کرد برای دیدنم بیاد و منم بدون هیچ فکر قبلی و خسته از اصراراش قبول کردم و ساعت ملاقاتمونو درست بعد از کلاس شنا تنظیم کردم و اون هم قول داد که میاد جلو استخر منتظرم میمونه و منم سرخوش از اینکه بالاخره بعد از یک هفته میتونم از نزدیک ببینمش به استخر رفتم! اون روز بهترین لباسمو پوشیده بودم و دلم میخواست بهتر از همیشه به نظر برسم!
مدتی از شروع کلاس میگذش اما هنوز مژده نیومده بود و منم برای اینکه شادی که به خاطر دیدن سپنتا داشتمو از دست ندم سعی کردم خودمو درگیر افکار بیهوده نکنم و از تایم کلاسم استفاده مفید داشته باشم خیر سرم مثلاً
نیم ساعتی از شروع کلاس میگذش که مژده با چهره ای دمغ و افسرده داخل آب شد و بی توجه به احوالپرسی من سلام خشک و خالی کرد و گفت:
-این تن بمیره یه امروزو دور من خیطی بکش آبجی که اصن رو فرم نیسم!
چون از اخلاقش خبر داشتم سرمو بدون هیچ مخالفتی تکون دادم و گذاشتم تو دستای آب آرامشی که از دست داده رو به دست بیاره!
وقتی تایم کلاس تموم شد و به رختکن برای عوض کردن لباسم رفتم مژده بی حوصله به من که مشکوک نگاش میکردم نگاه کرد و قبل اینکه من چیزی بخوام بگم گفت:
-هان؟چیه؟نشناختی سه جل بیارم خدمتت!
بعد پشتشو کرد به من و در حالی که حوله رو دور موهاش می پیچید زیر لب گفت:
-یه کاره!
خنده م گرفت! اما از رفتارش کفری شده بودم! پشتمو بهش کردم و زیر لب غر زدم:
-معلوم نیست امروز از کدوم دنده بلند شده دختره خل و چل!
بعد بی توجه به مژده کیفمو برداشتم و برای آرایش کردن به سمت آینه رفتم!باید امروز خشگلتر از همیشه به چشم می اومدم! پوست صورتم از سفیدی برق میزد! چشام به خاطر کلر آب قرمز شده بود برای همین بیشتر وقتمو سر آرایش چشام گذاشتم! چه جیگریم شده بودم. انگار مست مست بودم. چشام خمار خمار بود.
وقتی آماده شدم کیفمو رو دوشم انداختم و به اطراف نگاه کردم تا بلکه اثری از مژده پیدا کنم! اما داخل رختکن نبود! از بچه ها خداحافظی کردم و از استخر خارج شدم!
مژده داخل محوطه رو صندلی سبز رنگ و رو رفته نشسته بود و آرنجاشو روی زانوهاش گذاشته بود و سرشو به دستاش تکیه داده بود! هر کسی از دور میدیدش متوجه میشد از چیزی دلش گرفته و این کلافگی که مژده دچارش شده بود برای من خیلی تعجب آور بود! مژده همیشه سرشار از انرژی بود و من تا حالا ندیده بودم اینطور دمغ و بی حوصله باشه! سعی کردم در نقش یه دوست خوب ظاهر شم برای همین لبخند زدم و نزدیکش شدم!
وقتی کنارش رو صندلی نشستم سرشو بلند کرد و گفت:
-چقده لفتش دادی!
بعد با تعجب به صورتم نگاه کرد و گفت:
-غلط نکنم یه کاسه ای زیر نیم کاسه ت هس!چیه بزک دوزک کردی؟
با خنده دستشو گرفتم بین دستامو گفتم:
-چی شده مژده چرا ناراحتی؟
یه تای ابروشو با تعجب بالا برده بود و همونطور منو زیر نگاه موشکافانه ش قرار داده بود!
- تو پیت نمیگوزم که!پرسیدم واس چی بزک دوزک کردی؟
-اه خاک تو سرت کنن مژده حالمو بهم زدی.
-تی تیش بادمجون واکس می زنم؟ ترک سن بالا؟(ترکی بچه م؟)شیطونه میگخ کُلُفت بارش کنما؟دهه!
-خوب حالا چه زودم آمپر میچسبونه!با کسی قرار دارم! نگفتی چرا ناراحتی؟
مژده از رو صندلی پرید و منم دنبالش بلند شدم!
-نه باآ!ندیده غیب گفتی! خوب خره،ننه بزرگ منم تو رو اینریختی ببینه شصتش خبردار میشه،قرار داری!
-پس چی میگی؟
-چقده تو یولی آخه!میگم با کی قرار داری؟
بی حوصله پشتمو بهش کردم و گفتم:
-با همون ننه بزرگ تو بی ادب بیشعور!
مژده دنبالم افتاد و هی کنار گوشم وز وز کرد! با عصبانیت ساختگی گفتم:
-نیست تو منو محرم اسرار خودت میدونی؟ میگم چته ناراحتی؟ شونه خالی میکنی و حرف نمیزنی!اونوقت چطو انتظار داری من همه حرفامو برات بزنم؟
همون طور که کنار هم قدم میزدیم مژده برخلاف چند لحظه قبل سکوت اختیار کرد!منم ساکت شدم تا ببینم این آرامش قبل طوفانه مژده ست یا نه واقعاً میخواد سکوت کنه!
-عینهون مته میری رو اعصابم نسناس!خوش ندارم این ریختی باهام بحرفی!خب گوش بگیر ببین چی میگم تا دیگه سوال نپرسی و خنگ بازی در نیاری! افتاد؟
سرمو به طرفش چرخوندم و با لبخند نگاهش کردم و گفتم:
- فدایی داری حاجی!
خندید و گفت:
-البت هنو یوخوده کار داری تا عینهون خودم شی!
بعد غش غش خندید و منم به خنده انداخت!
-انگاری دیشب شوم (شام)زیاد لومبونده بودم که خوابای هچلفت دیدم!جون تو گرخیده بودم!خواب دیدم تو یه جای نمور و تاریکم و جز وز وز یه مگس که هی دم پر گوشم میپلکید چیز دیگه ای نمیشنفتم!چند باری عربده کشیدم و پرسیدم:کی اینجاس؟ جز صدا خودم که به گوشم خورد چیز دیگه نشنفتم!خلاصه ش کنم سرتو درد نآرم!بعد چن لحظه خلوت صدا خنده های یه زنیکه بلند شد!یه کم این پا و اون پا کردمو ترسو گذاشتم کنار و رفتم پی خنده! اوووف!خوب شد خواب بود و بیداری نبود! وگرنه من میموندم واونو یه چاقو سیفید ضامن دار و بعدم یوق رحمت سر می کشید.چشم ییهو خورد تو چشای زنیکه ورقلمبیده که عینهون این زنای ولگرد خیابونی افتاده بود تنگ یه غول تشم مث خودش!چم دونم(چه میدونم)قیافه ش مو نمیزد با عسکی که تو آلبوم از ننه م داشتم! همچی صداش زدم که از صدای خودم گرخیدم! بلند شد سرپا!جون تو نباشه جون خودم رنگش شد عینهون میت سیفید!همچی نیگا نیگام میکرد که انگاری جن دیده!پرسیدم این لندهور کیه ور دلش تمرگیدی؟ دهن باز کرد جز خر خر نشنیدم!هیچی دیگه بازار شامی شده بود تو خوابم!درگیر شدیم و هر چی فحش بلد بودم حواله جد اندر جدش کردمو عندشم با گریه از خواب پریدم و مامان رویا رو بالا سرم دیدم!بدبخ خوف کرده بود من چه مرگم شده! همچی تنگ بغلش کردم که خودم باورم نمیشد! بعدشم خودم به خودم گفت دختر گریه واس تو افت کلاس داره و مامان رویا از حرفم هر هر خندید!
با بغض نگاش کردم و روبرو در ساختمون وایسادمو دستاشو تو دستام گرفتمو بی اختیار بغلش کردم و گفتم:
-الهی بمیرم نبینم اشکاتو دختر گل!
مژده خودشو از بغلم بیرون کشید و گفت:
-خوب بسه دیگه کم قربونم برو!
زدم تو سرشو و گفتم
-خاک تو سرت کنم که جنبه دو زار محبت نداری!
بعد بوسیدمش و گفتم:
-دیوونه ای تو دختر! تو نباید با این چیزا فکرتو درگیر کنی! هر چی بوده تموم شده رفته! میدونم چقد از یادآوری اینکه مامانت چه ظلمی در حقت کرده ناراحتی،اما باور کن با غصه خوردنت نه مادرت برمیگرده نه چیزی تغییر میکنه!پس سعی کن اونجوری که هستی باشی و سعی نکنی چیزیو تغییر بدی!این قانون طبیعته!
مژده بی حوصله نگام کرد و با لحن شوخی گفت:
-سر تا پای این قانون من در اوردی ایراد داره دخی!
بعد با خنده گفت:
-حیف که رفیقمی وگرنه نشونت میدادم یه من ماست چقده کره میده!
بازم خندید! دستشو ول کردم و همونجور که ساعت مچیمو نگاه میکردم، گفتم:
-گمشو روانی! مگه چی گفتم؟
-واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند
خداییش راست میگف یکی نیست به من بگه تو که خودت دیگرونو نصیحت میکنی چرا زندگیتو اون جوری که هست قبول نمیکنی و قصد داری سرنوشتتو تغییر بدی؟ اما الان زمان مناسبی برا فکر کردن به این موضوع نبود! نفس عمیقی کشیدم و انگشت اشاره و شصتمو کنار هم حلقه کردم و روبروی مژده که به تقلید از من این کار رو کرده بود گرفتم و خداحافظی کردم!
وقتی از مژده دور میشدم با صدای نیمه بلندی گفت:
-حرف نداری به مولا!
به پشت برگشتم و با خنده توی هوا واسش بوس فرستادم و دوباره به روبرو رو نگاه کردم تا ماشین سپنتا رو ببینم!
بعد از چند لحظه نگاه کردن اونو روبرو ساختمون که به در ماشین تکیه داده بود پیدا کردم،با خوشحالی از همونجا براش دست بلند کردم و به سمتش رفتم!
-سلام!دیر که نکردم!
سپنتا بدون هیچ لبخندی با اخم نگام کرد و گفت:
-نه دیر نکردی!
نمیدونم اون بغض لعنتی یهو از کجا پیداش شد که راه گلومو سد کرد،بعد این همه مدت و با اون همه اصرار خودش همدیگه رو دیدیم اون وقت این آقا با اخم بدون اینکه جواب سلاممو بده... خاک تو سر بی لیاقتت کنن اصن جنبه نداری دیگه. بدون اینکه نگاش کنم گفتم:
-سلام کردم!جواب سلام واجبه ها!
با صدای خشن و بلندش شروع به لرزیدن کردم:
-من بازیچه دست توام لعنتی؟
ادامه دارد...

منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
}