خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 1
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان " بی خوابی های دوست داشتنی من" نوشته مهسانجف زاده

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #1
رمان " بی خوابی های دوست داشتنی من" نوشته مهسانجف زاده
در را باز كرد و گفت : ده دقيقه است منتظرم زنگ بزنی ... بيا داخل .
از مقابل در كنار رفت . هنوز ايستاده بودم و واقعا نمی دانستم بايد چكار كنم . من حتی در مورد درست بودن كارم و آمدن به خانه ی او مطمئن نبودم . اخم كرد . بازوم را گرفت و مرا به داخل خانه كشيد . او خيلی صبور نبود . اين را خوب می دانستم .
- خسته ام كردی، فكر می كردم تغيير كردی ولی متاسفانه اشتباه مي كردم .
بازوم را رها كرد و در را بست .
با دست مبل را نشانم داد و ادامه داد : لجباز و خودخواه .
اولين بار بود كه به خانه اش می آمدم . خيلی ساكت و خلوت به نظر مي رسيد . خانه اش بوی چای و عطر سرد و مردانه اش را می داد . كفش هام را در آوردم . نگاهش كردم، امروز خيلی جدی به نظر می رسيد . آن لبخند مهربان هميشگی روی صورتش ديده نمی شد .
- مهرداد ده دقيقه قبل زنگ زد و گفت چه اتفاقی افتاده، تو با اين كارها همه رو نگران خودت می كنی و من رو بيشتر از همه ناراحت ... كاش می دونستم تا كی قرارِ به اين بچه بازی ها ادامه بِدی .
خسته بودم و تنها چيزی كه مي خواستم اين بود كه براي چند دقيقه بخوابم، همين . به تخت بزرگ ميان حال خيره شدم . باورم نمی شد چيزی كه مهرداد در موردش گفته بود حقيقت داشته باشد .
گفت : بيا اينجا ... بايد چند دقيقه استراحت كنی .
او تخت را ميان حال نزديك پنجره گذاشته بود . نگاهش كردم . دستش را به طرفم دراز كرده بود و لبخند می زد . همان لبخند مهربان هميشگی . من عاشق اين لبخندش بودم . قدمی جلو گذاشت . دستم را گرفت و به دنبال خود كشيد .
كنار تخت ايستاد و گفت : چند ساعت خواب حالت را بهتر می کنه .
گفتم : نه ... چند دقيقه خواب هم حالم رو بهتر مي كنه .
بی صدا خنديد . لبه ی تخت نشست و دستم را پايين كشيد . كنارش نشستم . هر وقت جدی می شد، لبخند نمی زد و مستقيم در چشمانم خيره می شد .
گفت : تو چه احساسی در مورد كيوان داری ؟ چرا تكليف خودت و اون بيچاره رو معلوم نمی كنی ؟
- نمی توانم تحملش كنم ديوانه ام مي كند ... ازش متنفرم .
- وقتي همه با ازدواج شما دو تا مخالف بودند تو مي خواستی با اون ازدواج كنی و حالا وقتی همه راضی به اين وصلت شدند تو داری مخالفت می كنی ... چرا ؟
به چشمانش خيره شدم و گفتم : من هميشه فكر می كردم چشمان تو سياهِ .
نگاهش را پايين انداخت و گفت : برای اين حرف ها وقت داريم الان تنها چيزی كه نياز داری خوابِ، پس آروم باش .
سرش را نزديك تر آورد و آهسته چيزی زير گوشم زمزمه كرد . چشمانم را بستم . همان عطر سرد هميشگی را زده بود . حركت آرام دستش را روی موهایم حس می كردم . سرم سنگين بود . چشمانم را به زحمت باز كردم .
- چرا اين قدر مقاومت می كنی ؟ من اينجا هستم، مواظب تو ... خودت رو رها كن و همه چيز رو به من بسپار .
سرم روی شانه اش افتاد . حس فوق العاده ای بود . احساس سبكی می كردم .
چشمانم را بستم و گفتم : فقط برای چند دقيقه، كار دارم ... بايد بروم .
- حتی فكرش رو هم نكن، تو خيلی خسته هستی، تا زمانی كه صدات نكردم می خوابی .
چشمانم را باز كردم . رو تخت دراز كشيده بودم و او دكمه های مانتوم را باز می كرد . لبخند بر لب داشت . همان لبخند هميشگی . چشمانم را بستم .
***
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۸-۵-۱۳۹۳ ۰۱:۰۲ صبح، توسط ایران دخت.)
۲۸-۵-۱۳۹۳, ۱۲:۳۳ صبح
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #2
RE: رمان " بی خوابی های دوست داشتنی من"
چشمانم را باز كردم و اولين چيزي كه ديدم لبخندش بود .
- اگر همين طور به خوابيدن ادامه می دادی نگرانت می شدم ؟ چای می خواهی ؟
با چشمان بسته نشستم . بيش از هر چيزی گرسنه بودم .
- چاي ... بيسكويت يا كيك داری ؟
بوی چای تازه دم می آمد .
گفت : يك چيز بهتر دارم ... شنيدم كلوچه دوست داری ؟
چشمانم را باز كردم . لبه ی تخت نشست و فنجان چای را به دستم داد . هنوز بشقاب كلوچه دستش بود . يكی برداشت و به دستم داد .
گفت : با مهرداد حرف زدم و ... با كيوان .
فنجان را پايين آوردم و نگاهش كردم .
با مكث كوتاهی ادامه داد : اين بهترين كاری بود كه می توانستم برای تو انجام بِدم ... در مورد خيلی چيزها با هاشون حرف زدم .
- نگو كه يكی از اين خيلی چيزها گفتن احساس تنفر من نسبت به اون بوده ؟
ابرو بالا داد و گفت : و تو نگو كه از اين موضوع ناراحت شدی ... کیوان بايد می فهميد كه تو از سر لجبازی با مادرت و پریا مي خواستی با اون نامزد كنی .
فنجان را به دستش دادم و از تخت پايين آمدم . دلم می خواست با مشت به صورتش بكوبم و موهاش را بكشم . او حقی برای دخالت در زندگی خصوصی من نداشت . اما فقط مانتو پوشيدم . روسری ام را داخل آينه مرتب كردم . گوشه ای به ديوار تكيه داده بود و فقط نگاهم مي كرد . اگر حتی يك كلمه ی دیگر حرف می زد نمی دانستم بايد چه كار كنم . در را باز كردم . او فقط نگاهم می كرد . نه خداحافظی كردم و نه تشكر . فقط رفتم .
ده دقيقه به دوازده نیمه شب بود . پشت در ايستاده بودم . می دانستم می تواند مرا احساس كند . نمی دانستم چطور اين كار را مي كند . پذیرفتن وجود این حس در او سخت بود ولی حالا باورش داشتم . نمی خواستم در بزنم اما وقتی ده دقيقه ديگر همان جا ايستادم و به در بسته خيره شدم، ناامیدانه دستم را برای زنگ زدن بالا آوردم .
- وقتی احساست كردم خيلی سريع اومدم خونه ...تصادف شده بود بخاطر همين دير رسيدم .
پشت سرم ايستاده بود . آنقدر آهسته آمده بود كه متوجه حضورش نشده بودم . در را باز كرد و قبل از من وارد شد . خانه اش بوی گل مي داد .
روبروم ايستاد . به پیراهنش خیره شدم و آن لک قرمز روی یقه اش .
قبل از اينكه چيزی بگويد گفتم : دكمه های پيراهنت رواشتباه بستی .
صورتش آرام آرام رنگ گرفت . رو مبل نشستم . كنارم نشست .
در حالی كه دكمه های پيراهنش را باز می كرد گفت : فكر می كردم زودتر بيايی ... امروز خيلی خسته تر به نظر می رسی .
صدایش آرام بود و يكنواخت . چشمانم را بستم و سرم را رو شانه اش گذاشتم . خیلی غیر ارادی این کار را کرده بودم .
گفتم : يك ساعت ديگه بايد بروم .
- نه اجازه نمی دَم ... خودم بيدارت می كنم، آروم بخواب .
***
قبل از اينكه دستگيره ی در را بگيرم صدایم كرد . ميان حال ايستاده بود .
نیم نگاهی به ساعت دیواری انداخت و گفت : ساعت سه بعد از نصفِ شبِ ... كجا می روی ؟
در را باز كردم . جلو آمد و بازوم را گرفت و عقب كشيد .
در را بست و گفت : تو فقط دو ساعت و نيم خوابيدی، اين برای جبران چهار روز بی خوابی خيلی خيلی كم به نظر می رسه .
- می دونی که من به این بی خوابی ها عادت دارم .
سرش را به صورتم نزديك کرد و گفت : بخواب ... صبح می رسونمت خونه .
حركت دستش را بروی موهایم احساس می كردم . سرم را روی سينه اش گذاشتم و چشمانم را بستم .
- حالا بهتر شد ... آرام باش و بخواب .
مرا از روی زمين بلند كرد . دستانم را به دور گردنش حلقه كردم .
***
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۸-۵-۱۳۹۳ ۱۲:۳۷ صبح، توسط ایران دخت.)
۲۸-۵-۱۳۹۳, ۱۲:۳۴ صبح
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #3
RE: رمان " بی خوابی های دوست داشتنی من"
***
قبل از اينكه درهای آسانسور بسته شوند دستش را ميان در گذاشت و درها دوباره باز شدند .
- صبح بخير .
فقط نگاهش كردم . ظاهری آشفته داشت . تمام شب را رو مبل كنارِ تخت به حالتِ نشسته، خوابيده بود . پيراهن مردانه اش چروك شده و موهای سیاهش آشفته روی صورتش ريخته بودند .
گفت : فردا شب هم بيا قول می دهم فقط برای دو ساعت باشه ... نمی خواستم ناراحتت كنم، اگه بِخوای می تونم دوباره با كيوان حرف بزنم .
دوباره دكمه ی آسانسور را فشار دادم . خود را عقب كشيد .
گفتم : لازم نيست با کسی حرف بزنی ... ديگه نمی یام، هيچ وقت .
درهای آسانسور بسته شد . او با اخم نگاهم می كرد .
***
پنج شنبه بود . ديگر تحمل نداشتم . بايد می خوابيدم . میان انتخاب او و بیمارستان، انتخاب میان بد و بدتر، برگشتن به آن خانه گزینه ی بد اما درست تر بود . از آسانسور كه پياده شدم در خانه اش باز بود . میان چارچوب ایستاده بود و با لبخند نگاهم می کرد . دو قدم به جلو برداشتم . خود را كنار كشيد . نگاهش نمی كردم . از خانه بوی عطر گرم و ملايمی می آمد . بوی عطر زنانه . ايستادم . آن لکی قرمز به روی یقه ی لباسش را به یاد آوردم .
- مي تونم بعد بیام ... شاید یه روز دیگه .
عقب رفتم . جلو آمد .
دستم را گرفت و با صدای بلند و محکمی گفت : مريم خانم ممكنه برای پریسا خانم چای بريزی ؟
با فشار دستش وارد خانه شدم . در با صدای بلندی پشت سرم بسته شد . زن لاغر اندامی از آشپزخانه بيرون آمد و با لبخند سلام كرد .
وقتي زن دوباره به آشپزخانه برگشت با لبخند نیم نگاهی به سمتم کرد و گفت : مريم خانم هفته ای يه بار برای تمييز كردن خونه می یاد ... فكر می كردم زودتر می یای ... مهرداد می گفت دكتر جديدی پيدا كردی .
رو مبل نشست و با دست به نشستن دعوتم كرد . دورترین مبل را برای نشستن انتخاب کردم .
- يكي از دوستای پریا معرفی اش كرده روانپزشكِ ... .
با اخم ادامه دادم : تو از مهرداد در مورد من پرس و جو می كنی ؟
- البته كه نه ... امروز صبح زنگ زدم تا حال ويدا را بپرسم گفت چند هفته ایِ كه بهتر به نظر می رسی و ديگه مجبور نيستی هر چند روز يكبار بری بيمارستان ... تو به كسی گفتی اينجا می یای ؟
- ويدا .
با صدا خنديد . مريم سينی چای را روی ميز گذاشت و با لبخند دور شد .
امیر گفت : نياز داری ياد آوری كنم كه ويدا فقط دو سالشِ ؟
فنجان را برداشتم و گفتم : دو سال و سه ماه و دوازده روز .
- خدای من ... تو معلوم هست داری چیكار می كنی ؟ مريم خانم ما چای نمی خوریم، ممنون .
فنجان را از دستم گرفت و روی ميز گذاشت . با اخم نگاهش کردم . من یک فنجان چای می خواستم . دستم را گرفت و مجبورم كرد بلند شوم . به مريم خانم خيره شدم . ميان چارچوب در آشپزخانه ايستاده بود و نگاهم می كرد . زني ميان سال با موهای قهوه ای روشن كه از زير روسری سياهش بيرون زده بود . چهره ای رنگ پریده داشت .
سعی می كردم چشمانم را باز نگه دارم اما وقتی امیر موهام را نوازش می كرد و آهسته زير گوشم زمزمه می كرد اين كار خيلی سخت بود . باید از او می پرسیدم چطور این کار را می کند ؟
با لبخند در را باز كرد و با فرياد گفت : خدای من ويدا ... بيا بغلم عزيزم .
خم شد و ويدا را در آغوش گرفت . بلندش كرد و در حالی كه صورتش را می بوسيد به من پشت كرد و رفت . همان جا میان چارچوب در ايستادم . لحظه ای شك كردم كه آيا اصلا متوجه حضورم شده است يا نه ؟
- غريبه ای ؟ بايد حتما تعارف كنم تا بيايی داخل ... امروز چهار تا قرار كاری مهم را كنسل كردم چون می خواستم وقتی می یای خونه باشم ... من امروز فقط منتظر تو بودم .
رو به ويدا كرد و با لحن بچگانه ای ادامه داد : اين خاله ی تو من رو ديوونه كرده .
دستم را گرفت و با خود كشيد .
با حرص گفت : مهرداد و پریا رفتند عروسی و طبق معمول هميشه شما مسئول نگهداری از ويدا هستيد .
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۸-۵-۱۳۹۳ ۱۲:۳۸ صبح، توسط ایران دخت.)
۲۸-۵-۱۳۹۳, ۱۲:۳۵ صبح
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #4
RE: رمان " بی خوابی های دوست داشتنی من"
رو مبل نشستم و به ويدا لبخند زدم . بر خلاف انتظارم در آغوش امیر اصلا غريبگی نمي كرد و بهانه نمی گرفت .
گفت : چرا اجازه نمی دهی مهرداد و پریا ياد بگيرند چطور بايد بچه داری كنند ... تو هنوز وقت برای ياد گرفتن اين چيزها داری اما اونها هنوز نمی دونند چطور بايد پدر و مادر باشند .
ويدا را رو زمين گذاشت و با لبخند و هیجان گفت : من يك چيز خوش مزه تو آشپزخانه دارم .
ويدا به سمت آشپزخانه دويد . بی اختیار به دنبالش از جا بلند شدم .
- بشين ... هيچ چيز خطرناكي اونجا نيست .
با تردید دوباره نشستم و گفتم : من بايد مواظبش باشم ویدا دستِ من امانتِ .
- چند نفر تا به حال بهت گفتند چه بچه ی زيبايی داری و چند نفر به پریا و مهرداد گفتند شما كی نامزد كرديد و چقدر به هم مي آييد ؟
به در آشپزخانه خيره شده بودم . نگران ویدا بودم . دیدمش که از جا بلند شد . بارها و بارها شنیده بودم چه بچه ی زیبا و شیرینی دارم . زندگی عاشقانه ی مهرداد و پریا نظر همه را به خود جلب می کرد .
كنارم نشست و ادامه داد : پریسا ... تو فقط خاله ی ويدایی.
- من ویدا رو عاشقانه دوست دارم، ویدا تمام زندگیِ منِ ... تو نمی تونی متوجه بشی من چه حسی در موردش دارم .
- هيچ كس فراموش نكرده كه تو مادرِ ويدا نيستی بجز خودت .
حرف هایش ناراحتم می کرد . این ها حقیقت بودند . می دانستم ولی شنیدن این حقایق از زبان امیر خیلی سخت بود .
- اصلا قضاوت عادلانه ای نيست .
- عادلانه ؟! حرف های خنده دار می زنی ... توی اين دو سال ويدا چند روز با پدر و مادرش بوده ؟ چرا تمومش نمی كنی، كار تو اصلا درست نيست اما كار مهرداد و پریا از تو هم اشتباه تره .
او حق دخالت در زندگی خصوصی من را نداشت . چطور به خودش اجازه می داد در مورد چیزی که نمی داند این طور راحت قضاوت کند . او نمی توانست احساسم را درک کند . عصبانی بودم . با صدای بلند سرش فرياد زدم .
- من هر طور كه بخواهم زندگی می كنم و به تو هم هيچ ... .
به چشمانم خيره شده بود . چرا این طور نگاهم می کرد ؟ ساكت شدم .
با پرخاش گفت : چرا ادامه نمی دهی ؟ چرا نمی گويی اين موضوع به من هيچ ارتباطی ندارد ؟
او نمی فهمید . او نمی توانست درک کند . از جا بلند شدم . می خواستم به آشپزخانه بروم . می خواستم ويدا را بغل كنم . امیر بازوم را گرفت و به سمت خود كشيد . با برخورد به سینه اش متوقف شدم .
به چشمانم خيره شد و آرام گفت : تو مادر ويدا نيستی پس فقط ... .
ميان حرفش پريدم و با صدای بلند گفتم : خسته ام امیر ولم كن ... ويدا .
يك دستش را به دور كمرم حلقه كرد و مرا به خود فشرد . با دست ديگرش شروع کرد به نوازش کردن موهایم . بیرون آمدن از آغوشش کار سختی بود . سرش را خم کرد . در گوشم چيزی را زمزمه می كرد . تمام وجودم پُر شد از آرامش .
- تو اينجا اومدی تا بخوابی ... پس آروم باش، چرا مقاومت می كنی ؟
سعی داشتم چشمانم را باز نگه دارم ولی بی فایده بود . مقاومت کردن در مقابل کسی چون امیر بی فایده بود . بارها این موضوع را تجربه کرده بودم .
در گوشم آهسته گفت : من و ويدا می رويم گردش، تو هم با خيال راحت بخواب .
خم شد و مرا روی دستش بلند كرد . امیر آنقدرقابل اعتماد بود که با خیال راحت ویدا را به دستش بسپارم . چند نفس عمیق کشیدم . بوی عطرش آخرین چیزی بود که به یاد دارم .
***
چشمانم را كه باز كردم نگاهم به ساعت ديواری مقابل تخت افتاد . بيست دقيقه به دوازده شب بود . خميازه كشيدم و رو تخت نیم خیز نشستم . ويدا كنارم خوابيده بود . لبخند مي زد و مرتب و آرام نفس مي كشيد . دیدنش چقدر خوب و آرامش بخش بود . خانه آنقدر ساكت بود كه به راحتی می توانستم صدای نفس های آرام و منظم ويدا را بشنوم . صدای نفس های امیر را هم می شنيدم . او طرف ديگر ويدا رو تخت با دهانی نیمه باز خوابيده بود .
بی صدا از تخت پايين آمدم . بايد با مهرداد تماس می گرفتم و می گفتم کجا هستیم . نمی خواستم نگرانشان کنم .
برگه ی تا خورده رو موبایلم را برداشتم . خط امیر را می شناختم . نامه برای من بود .
« با مهرداد تماس گرفتم . شب دير وقت برمی گردند . امشب تو و ويدا مهمون من هستيد . در رو قفل كردم، پس نرو . برای شام ساندويچ خريدم . دو تا فيلم و يك كتاب رو ميز گذاشتم . تا بيدار شدن ما سرگرمت می كنه . اگر احساس می كنی هنوز نياز به خواب داری فقط صدام كن . »
دستش را كه روی شانه ام گذاشت از جا پريدم . نگاهم به كتاب بود اما تنها كاری كه نمی كردم كتاب خواندن بود .
با لبخند سرش را پایین آورد و گفت : صبح بخير ... ترسوندمت ؟ نيم ساعتِ بالاي سرت ايستادم ... به چی فكر می كردی ؟
مبل را دور زد وبه آرامی كنارم نشست .
كتاب را رو ميز گذاشتم و گفتم : متوجه نشدم بيدار شدی ... چيز خاصی نبود .
به ويدا فكر مي كردم و به حرف های ديشب امیر . حقیقتی که می دیدم و نمی خواستم باور کنم .
دستم را گرفت و گفت : اگر دوست نداري نگو ... ممنون از اينكه چاي درست كردي، ديشب با ويدا حسابي خوش گذرانديم جاي تو خالي بود .
دستم را از دستش بیرون کشیدم و بلند شدم .
- كليد رو بده، می خواهم بروم .
دوباره دستم را گرفت . چرا این قدر داغ بود . بلند شد .
گفت : كليد رو درِ، من فقط مثل هر شب در رو قفل كردم ... ویدا ديشب خيلی خسته بود، بهتره تا وقتی بيدار بشه تحملم كنی .
نگاهش كردم . نگاهم نمي كرد . مرا با خود به سمت آشپزخانه كشيد .
- بيا با هم صبحانه بخوريم و حرف بزنيم ... می توانيم در مورد ويدا صحبت كنيم، ما ديشب رفتيم شهربازی و كلی خنديديم ... این دختر چقدر شیطونه .
دستم را رها كرد و با دست اشاره ای كوچك به صندلی كرد .
در يخچال را باز كرد و خیلی جدی ادامه داد : چرا از من فرار می كنی ؟
- نه من چنين كاري نمي كنم .
در يخچال را بست و بشقاب كيك را رو ميز گذاشت .
گفت : پس چرا هيچ وقت به من فرصتی برای حرف زدن نمی دی ؟
- در باره ی چی می خواهی حرف بزنيم ؟ ما دو تا حتی هيچ موضوع مشتركی برای صحبت كردن نداريم .
از جا بلند شد و در حالي كه چای می ريخت گفت : باشه، پس بيا در مورد تو حرف بزنيم ... با وجود علاقه شديدی كه برای دونستن در مورد تو و كيوان داشتم هيچ سوالی از مهرداد يا پریا نپرسيدم ... به من بگو با كيوان چكار كردی ؟ هنوز هم می خواهی باهاش ازدواج كنی ؟
فنجان چای را مقابلم گذاشت و دو تا چنگال از داخل كشو بيرون كشيد . مقابلم نشست و به چشمانم خيره شد . دوست نداشتم در موردش حرف بزنم اما امیر را خوب می شناختم . او دست از سرم بر نمی داشت . او فقط جواب می خواست .
نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم : با كيوان صحبت كردم و گفتم نمی خواهم باهاش ازدواج كنم، نامزدیمون رو بهم زدیم و ... همين .
- دوستش داشتی ؟
فقط نگاهش كردم . نمی خواستم به اين سوالش جواب بدهم . از جا پريدم . ويدا صدايم می زد .
***
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۸-۵-۱۳۹۳, ۱۲:۴۲ صبح
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #5
RE: رمان " بی خوابی های دوست داشتنی من"
پشت در ايستادم . ساعت شش و نيم صبح بود . خوب می دانستم زودتر از ساعت هشت از خانه بيرون نمی رود و این را هم می دانستم که سحرخیز است . از بی خوابی احساس تهوع می كردم . چند ضربه ی آهسته به در زدم . نمی خواستم اگر خواب است بيدارش كنم . چشمانم را بستم . در باز شد .
- بله، بفرماييد .
چشم باز کردم و با دقت نگاهش كردم . او مسلما امیر نبود . به شماره ی آپارتمان نگاه كردم . اشتباه نيامده بودم . چشمانم سياهی می رفت . بوی عطر تندش حالم را بدتر می كرد . آرايش ملايمی داشت و روبدشامبر سفيدی پوشیده بود . زیبا بود و ملیح . لطافت موهای بلندش را می توانستم از همان فاصله احساس کنم .
- ببخشيد ... فكر كنم اشتباه اومدم .
عقب رفتم . لبخند می زد . وارد آسانسور شدم . چیزی روی قلبم سنگینی می کرد . احتمالا بخاطر بی خوابی بود . قبل از بسته شدن در آسانسور دستی آن را متوقف كرد . در دوباره باز شد . خودش بود، امیر . حوله ی سفيدی به تن داشت و از موهایش آب مي چكيد . اخم كرده بود .
- پریسا ... چیكار می كنی ؟ كجا می خوای بروی ؟
به زحمت خود را سر پا نگه داشته بودم . تنها چیزی که می خواستم چند دقیقه خواب بود . چند دقیقه خواب در آرامش مطلق . چیزی که در این چند سال تنها آنجا، در خانه ی امیر تجربه کرده بودم . نبايد مزاحم می شدم بايد می رفتم . زندگی خصوصی او به من ارتباطی نداشت .
- نباید مزاحم می شدم ... ببخشید ، من باید برم .
قبل از اينكه كف آسانسور بيافتم دستش را به دور کمرم حلقه کرد و مرا بالا کشید . چشمانم را بستم . نمی توانستم چيزی احساس كنم .
- متاسفم، خيلی متاسفم ... لطفا چشمانت رو باز كن .
به زحمت چشمانم را باز کردم و گفتم : من بايد بروم .
- حتی تصور نكن اجازه ی چنين كاری رو بهت بدم .
مرا در آغوش گرفته بود و به سمت تخت می برد . با آرنج به سينه اش زدم و فرياد كشيدم .
- نه ولم كن ... من بايد بروم .
رهايم كرد . سرم گیج می رفت و نمی توانستم تعادلم را درست حفظ کنم . رو مبل نشستم .
گفتم : نمی تونم رانندگی كنم ... می شه آژانس خبر كنی .
به دختر جوانی كه مقابلم دست به سينه ايستاده بود خيره شدم . موهای خرمايی رنگ داشت . هیکل بی تقصش از زیر روبدوشامر به خوبی پیدا بود .
امیر موهام را نوازش می كرد . متوجه نشده بودم چه وقت روسری ام را در آورده است . سرش را خم کرده بود و چيزی زير گوشم زمزمه می كرد .
با دست او را پس زدم و گفتم : نمی خواهم بخوابم فقط می خواهم بروم .
نمی توانستم چشمانم را باز نگه دارم .
- ديوونه شدی ؟ فقط چند ساعت بخواب ... نمی خواهم اين وقت صبح برمت بيمارستان، پس فقط آروم باش، چشمات رو ببند و با خیال راحت بخواب .
صورتم را نوازش می كرد . عطر هميشگی را زده بود . دستانش خيس بودند . جای انگشتانش روی صورتم می سوخت .
***
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۸-۵-۱۳۹۳, ۱۲:۴۴ صبح
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #6
RE: رمان " بی خوابی های دوست داشتنی من"
چشمانم را باز کردم . صدایش را می شنيدم . داخل اتاق بود و با كسی حرف می زد . به سختی از روی مبل بلند شدم . چقدر دلم می خواست باز هم بخوابم . دنبال روسری ام می گشتم كه صدایش را شنيدم .
- بهتر بود بازم استراحت می كردی، تو فقط چهار ساعت خوابيدی ... بيا بنشين تا كمی با هم صحبت كنيم .
هنوز به دنبال روسری ام می گشتم .
دیدمش که روی مبل نشست و ادامه داد : از ديروز صبح نمی توونستم احساست كنم ... به پریا زنگ زدم، گفت هيچ خبری از تو نداره، گفت حتی برای ديدن ويدا هم نرفته بودی ... كجا بودی ؟
بی هوده دور خودم می گشتم . چرا نمی توانستم روسری ام را پیدا کنم . می خواستم هر چه زودتر از آن خانه بیرون بروم . حس خیلی بدی داشتم .
با حالت عصبی گفتم : من عجله دارم بايد بروم ... روسری من كجاست ؟
دلم نمی خواست نگاهش كنم .
- متاسفم، خيلی سريع اتفاق افتاد ... نبايد اينجا می اومديم .
با گوشه ی چشم نگاهش كردم . خيره شده بود به من . روسری ام در دستش بود .
جلو رفتم و روسری را از دستش بيرون كشيدم و گفتم : اين موضوع هيچ ارتباطی به من ندارد ولی خيلی خوشگل بود ... خب، الان كجاست ؟ نمی بینمش .
- رفت .
گفتم : اسمش چيه ؟
نمی توانستم از پرسيدم اين سوال بگذرم . فقط می خواستم در موردش بدانم .
با مكث طولانی جواب داد : نيلوفر .
فقط نگاهش كردم . او دروغ گوی خوبی نبود . خودش هم این موضوع را خوب می دانست .
سرش را پايين انداخت و ادامه داد : راستش ... نمی دونم .
حالم داشت بهم می خورد . از خانه اش بيرون آمدم . صدايم می كرد .
در آسانسور باز شد . حتی توان ايستادن نداشتم . می خواستم صداش كنم ولی می ترسيدم . در بسته شد . كف آسانسور نشستم و چشمانم را بستم . می خواستم بروم .
- به من نگاه كن .
زنگ آرام صدایش در گوشم پيچيد .
گفتم : خسته ام خيلی زياد .
- فقط به من بگو حالت خوبه، همين .
- نه ... خوب نيستم .
چشمانم را باز كردم . لبخند زد . رنگ پریده به نظر می رسید یا من این طور احساس می کردم . دیکی از دستانش را پشت زانو و دیگری را پشت کمرم انداخت . دستانم را به دور گردنش حلقه زدم و سرم را رو سينه اش گذاشتم . روی دست بلندم كرد . چشمانم را بستم . چقدر بوی خوبی می داد .
پيشانی ام را بوسيد و گفت : همه چيز تمام شد ... آروم باش بخواب و تا وقتی خودم بيدارت نكردم حق بيدار شدن نداری .
چيزی در گوشم زمزمه مي كرد . آرام بودم خيلي آرام .
***
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۸-۵-۱۳۹۳, ۱۲:۴۵ صبح
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان "آناهيتا" نوشته ي : شهرناز *گیلدا* 7 1,600 ۲۵-۲-۱۳۹۳ ۰۸:۲۱ صبح
آخرین ارسال: *گیلدا*
  رمان "پدرآن دیگری" نوشته پرینوش صنیعی ایران دخت 51 3,602 ۱۹-۸-۱۳۹۲ ۰۱:۲۶ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان زیبای عشق توت فرنگی نیست - مریم عباس زاده best lady 63 8,454 ۱۶-۷-۱۳۹۲ ۰۳:۲۵ عصر
آخرین ارسال: best lady
  رمان هستی من - نوشته: رضوان جوزانی elinia 20 3,294 ۱۳-۳-۱۳۹۱ ۱۰:۲۵ عصر
آخرین ارسال: elinia
Package_favorite رمان " ریشه در عشق "نوشته لیلا رضایی xcdsaz 49 31,603 ۱۲-۳-۱۳۹۱ ۱۱:۳۷ عصر
آخرین ارسال: xcdsaz
  رمان شیدا نوشته نسرین ثامنی mamane kiana 10 3,233 ۱۲-۳-۱۳۹۱ ۱۱:۲۲ عصر
آخرین ارسال: mamane kiana
  رمان " پـــــــــر پــــــــرواز"نوشته راضیه حاتمی زاده نرگس خانوم 69 25,308 ۱۴-۲-۱۳۹۱ ۰۲:۴۴ عصر
آخرین ارسال: نرگس خانوم
  رمان لبخند نگاه - نوشته سارا بیک محنا025 14 5,834 ۱۳-۱۲-۱۳۹۰ ۱۲:۳۹ صبح
آخرین ارسال: Galaxy


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد