خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 11 رأی - میانگین امتیازات: 2.64
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان بی ستاره - مریم ریاحی

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
156
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 34


محل سکونت : کرمان
ارسال: #1
رمان بی ستاره - مریم ریاحی
الان بهترم ... با این که خیلی خسته ام با خودم می گم ((اصلا مهم نیست ...ولش کن... مگه وقتم رو از سر راه اوردم که دنبال اون نامرد راه بیافتم؟! شاید اون بخوا تموم دنیا رو بگرده ...منکه نمی تونم با این طفل معصوم دنبالش برم...!
یحی خسته شده سرش را روی سینه امگذاشته و مژه های بلندش را تند تند بهم می زند... گویی می خواهد هر چه تصویر از پشت این شیشه ی چرک و خاک گرفته می بیند توی ذهنش ثبت کند ... لپ نرمش را می بوسم... لبخند می زندو دلم گرم می شود و با خود می گویم (( کی بود می گفت دلخوشی ها کم نیست ؟!!)) چشمام به خاطر لبخند جمع می شن...
زیر لب می گویم (( روحش شاد)) !! انگار باز هم لحظه ی بی حسی رسیده و من حالا روی نقطه ی اوج این لحظه ایستاده ام.
راننده موشکافانه نگاهش را از اینه به من می دوزد .دندانهایش رقصی ناهماهنگ را اغاز کرده اند... یک مشت دندان چرک و زرد رنگ روی ادامس بزرگش هوار می شود... چقی صدا می دهد... هنوز نگاهش با من است : (( ابجی کجا برم ؟!))
بدون معطلی می گویم:(( بر می گردیم... همون جا که سوار شدم... ))
(( راننده با سفیدی چشمش نشون میده عصبانیه... ولی خب اون راننده است چه فرقی می کنه کجا بره !! پولشرو می گیره !! با این یاداوری دلگرم می شوم .دیگر به راننده فکر نمی کنم... نگاهم به بیرون سر می خورد و فکرم فکرم دورتر از ان رها می شود ((یعنی کجا رفتند ؟! شاید سینما... یا کافی شاپ ! یک جایی که دنج و راحت باشه... کسی هم مزاحمشون نشه !!))
به سختی اب دهانم را قورت می دهم... گلویم می سوزد هوای گرم را با نفسی عمیق به جان می کشم گلویم بیشتر می سوزد...
پلک های یحیی روی هم افتاده و چتر قشنگی از مژه روی گونه هایش باز شده...
((طفلکی بچه ام خیلی خسته شده... ))
سر کوچه پیاده می شوم... یحیی را با سختی بغل می کنم و کمی راه می ایم. نمی توانم ادامه دهم صدایش می کنم ((یحیی!!... مامانی پاشو پسرم... رسیدیم ها !!))
نزدیکخانه می شوم... نفسم از دیدن این همه اثاثیه که از طبقه سوم خارج شده می گیرد... کمی صبر می کنم تا کارگرها متفرق شوند و راهی برلی بالا رفتن باز شود... توی دلم غرغر می کنم ((واقعا این ادمیزاد چه موجود عجیب و غریبی است !! سراسر زندگیش را چیزهای به درد نخور پر کرده است... در عجبم این همه ات و اشغال را چه جوری توی یک وجب جا چپانده اند !!
همیشه از وسایل کهنه و قدیمی و به درد نخور بیزار بودم... ترجیح میدهم خانه ام خالی از این ((سمساری بازار)) باشد...
خیلی هم پر سر و صدا وشلوغ بودند... تا حد زیادی از عوالم شهر نشینی دور می نمودند... بدجنسی لذت الودی زیر پوستم گزگز می کند... در دل با لبخندی می گویم (( از دستشون راحت می شیم!!))
به طبقه چهارم می رسم... به هن و هن افتاده ام یحیی هم ! همیشه توی پله ها از شدت استیصال ناسزا می گویم.به کی یا به چی ؟؟ نمی دانم !! شاید فقط به پله ها !!دوباره به صدا در می ایم : ((یحیی جان ! خودت رو روی من نیانداز کفش هات رو در بیار... !! ))
کسی پشت در تقلا می کند تا هر چه زودتر در را به روی مادر و برادرش باز کند... باز صدای خودم را می شنوم(( زهرا جان... مامانی ماییم درو باز کن... )) در قژی صدا می دهد و عقب می رود... نگاهم می کند... موهای فرفری اش نامنظم و گره خورده صورت مهتاب رنگش را قاب گرفته... چشم های درشت سیاهش را گرد می کندو می گوید: (( سلام... مامانی!! بستنی خریدی؟!))
با لبخند می گویم (( بله بله عزیزم... دختر خوشگلم...
خودش را توی اغوشم جا می دهد... از یحیی تپل تر است توی بغلم فشارش می دهم واز ته دل لپش را می بوسم...
یک صدای مزاحم نمی گذارد افکارم را متمرکز کنم... همان صدایی که باعث شد جمعه ی گذشته سراغ کیف ماهان بروم... ((ماهان))!! نامش به ناگه خاطراتی گنگ را در ذهن و قلبم بیدار می کند...
لبخند می زنم... نه... این زهر خنداست!! اشتباه کردم !
روزگاری چطور نابود نامش بودم... و نابود تمامش! تمام وجودش!!
همه چیز از یک بعدازظهر گرم تابستانی اغاز شد... سوسن خانه ما بود. قرار بود برای سال تحصیلی جدید کتاب تهیه کنیم... پس به همراه مادر راهی کتاب فروشی شدیم. من و سوسن دخترخاله هستیم... و از دوران کودکی همیشه کنار هم... شریک شادی کودکانه ودلهره های نوجوانی و... غم های جوانی!!تنها یار و یاورمدر ان روزگاران سوسن بود و بس !! ازدواج برادر بزرگترم با سیما خواهر سوسن دلیل محکمتری برای رفت و امدهای پی در پی من و سوسن شد...
چادر سر کردن را درست بلد نبودم... اما یادم هست ان روز چادر به سرم بود... از کنار یک میوه فروشی رد می شدیم که چادرم به جعبه ی میوه ها گیر کرد... برگشتم چادرم را ازاد کنم... دلم اسیر شد!!
چشم های بی تابی که بی قرار و بی پروا صورتم را می کاوید غافلگیرم کرد.او هم خم شده بو تا چادر مرا رها کند... نمی دانم از او تشکر کردم یا نه!! تنها می دانم که دستپاچه شدم و سعی کردم از نگاهش فرار کنم!!... اما انگار فرار از ان نگاه در سرنوشت من غیرممکن بود.ان نگاه ان چشم های عسلی بی قرار و جسور سه سال تمام همه جا وهمه وقت در هر نفس مثل سایه همراه من بود... طوری که روزی حس کردم بی ان نگاه نفس نخواهم کشید... با وجود خانواده مذهبی و اعتقادات خودم ماهان راهی جز ازدواج برای دست یابی به مقصودش نیافت.پس بالاخره پس از سه سال تعقیب و گریز به خواستگاری امد همه مراسم به سرعت طی شد ومن که برای کنکور اماده می شدم خود را به دست های ماهان سپردم.اما... !!
عشق ماهان که اتشی سوزاننده و مهیب بود با دست یابی به من خیلی زود فرو کش کرد و من که تمام وجودم احساس و عشق بود در تمنای عشقی جاودان تنها به خاطره ی گنگی بسنده کردم... اری ! من روزگاری عاشق پسرکی دراز و باریک و سیاه با موهای مجعد و چشم های عسلی بودم که یمام روزش را پشت در مدرسه ما سر می کرد و با دیدن من ژست های عجیب و غریب می گرفت و حالا تمام ان یاداوری ها برایم مسخره و تهوع اور است... حالم از مردهایی که از مرد بودن تنها یکنام را یدک می کشند به هم می خورد! باز صدای مزاحم افکارم را به هم می ریزد(( یعنی الان کجاست ؟! پیش ما که نیست... اگر هم هست باز هم نیست!!!
چشم های تیله مانندش را به تلویزیون دوخته و دستهایش مشغولند... مشغول ارتباط برقرار کردن با دنیای تازه اش!!... پیام کوتاه!! یکی از پیشرفته ترین راه های ارتباط!!بی خطر!! و سرگرم کننده...
لحظه ای نگاهش می کنم... مثل سالهای گذشته... چاق تر از ان روزهاست البته کمی!! پوست تیره اش همچنان تیره مانده... موهای فرفری اش کم پشت شده و کم رنگ... گویی غباری نرم روی موها و صورتش را پوشانده... اما هنوز جذاب است یا حداقل برای من !! دلم می خواهدش...!!
نزدیک تر می روم یحیی و زهرا اتاقشان را روی سرشان گذاشته اند و حواس شان با ما نیست !! نگاهش می کنم... اصلا متوجه نیست... نزدیک تر می روم! دستی به موهای زبرش می کشم... با چشم های گرد شده نگاهم می کند... انگار دوست ندارد از دنیایش خارج شود... کمی خود را عقب می کشد و می گوید
((این شام چی شد؟!!... عق ام می گیرد... میله های اهنی دوباره احاطه ام می کنند... میله های سرد!!((همیشه فاصله ای هست!!)) سهراب می گوید!!
سردی میله ها نگاهم را یخ می زند به یاد شعری که دوستش دارم می افتم!
((نزدیک تو می ایم بوی بیابان می شنوم ... کنار تو تنها ترم!!))
حواست هست!!
بساط شام !! ما زن ها چند بار در طول زندگی مان غذا می پزیم؟! چند بار ظرف را می شوییم و خشک می کنیم؟! چندبار بساط ترشی و مربا سالاد فصل و غیره رو الم می کنیم؟!
چند بار فقط برای خودمان وقتی تنها هستیم سفره ای می اندازیم... غذا می پزیم؟! چقدر به خودمان اهمیت می دهیم!!؟
از وقتی یادم می اید تمام حواسم پیش بچه ها بوده... (( بخورید... بخورید... )) همیشه وقتی همه رفته اند صدای شکمم معترضانه به یادم می اورد (( کمی به خودت برس)) پوست دستم می سوزد دست هایم سخت و زمخت شده اند...
فردا... باید دستکش بخرم!! اگر به یاد خودم بیافتم!!
شیر اب باز است بلند می گویم تا بشنود
ماهان ! یک نگاهی به پوشال ها بیانداز... باد کولر رو اصلا احساس نمی کنم!!
حتی سری تکان نمی دهد... دل ازرده ام می گیرد. انگار اصلا صدایم را نمی شنود... چقدر تنهایم. بهتر است به کتابهایم سری بزنم... بلکه این تنهایی تنهایم بگذارد!!
( سگ ولگرد )) را می خوانم برای چندمین بار ؟! نمی دانم !!
(( پات )) (نام سگ نوشته صادق هدایت) را دوست دارم. دلم می خواهد حداقل یکبار بخوانم و او صاحبش را پیدا کند... اما... دلم برای(( پات)) می سوزد. هر بار اشک چشمهایم را خیس می کند...
در باز می شود هر بار که به دنیای رویای ام پناه می برم با اعتراض وارد دنیایم می شود... بی اجازه خودنمایی می کند... ماهان را می گویم... با لحنی طعنه دار می گوید (( باز کله ات را کردی توی این مزخرفات؟!!)) (( پاشو به بچه هات برس بابا خوابمون می یاد!!))
دقایقی است که خوابیده اند... هم بچه ها هم ماهان...
با خود می گویم ((چقدر میله های اهنی ضخیم شده اند....))
انگار قصد کرده اند نیمه شب ها را از من بگیرند! تا انجا که جان در تن دارند بیدارند! ان قدر بیدار می مانند که نخوابند از حال بروند!!
تازه بساط قلم و دفتر را چیده ام... نگاه به این کتاب ها ودفتر و قلمم روحم را تازه می کند... خستگی ها را فراموش می کنم...
اما دوباره صدا در گوشم زنگ می زند... صدای مزاحم را می گویم... طاقت نمی اورم به حرفش گوش می کنم و کیفش را می گردم...
یک ادکلن جدید دیگر و یک عکس!! از ان چهره های چندش اور!! و حتما به نظر او زیبا!!به سرعت محتویات کیفش را سر جایش می گذارم و عکس را بر می دارم می خواهم سر فرصت به تماشای رقیبم بنشینم !!
گفتم رقیب ؟! نه !!... اشتباه کردم... من دیگر به چشم ماهان مهره ای نیستم که بخواهد یک رقیب برایم دست و پا کند... من مدتهاست دیگر برای او هیچ چیز نیستم... اصلا نیستم!!
من همان چیزی هستم... که هستم ! سفره های شام... منزل تمیز و مرتب... مسئول بچه های با ادب و حرف شنو... مسئول خرید و رسیدگی به امور منزل بدون داشتن کمی توقع!!
اره... من حالا همین هستم!!
از جا بلند می شوم و نا خواسته جلوی اینه می ایستم... خوب به چهره ام دقیق می شوم با این که هیچکی متوجه ی سن واقعی ام نمی شود اما خودم خوب می دانم که دیگر ستاره ی سابق نیستم... ستاره هفت سال پیش نیستم... انگار چشم هایم که درشت و سیاهند... به سیاهی گذشته نیستند.رنگ سپید و صورتی پوستم به زردی می زند و لب های بی رنگم اصلا نمایی ندارند!!موهای کوتاهم قیافه ی مضحک و احمقانه ای برایم ساخته است...
دلم می گیرد!
یادم می اید قبل ها از خودم خیلی راضی بودم... ستاره بودم... ستاره ی واقعی... ! ستاره ای که بچه های محل نامش را خورشید گذاشته بودند... به یاد ان روزها می افتم... ماهان با ان لبخند مرموز و برای من دوست داشتنی لب گشود و گفت (( من که خورشید خانم صدات می کنم !!))
مثل یک گل ضریف و دوست داشتنی بودم.موهای بلند و مواج و سیاهم قاب قشنگی برای صورت سفید و چشم های سیاهم بود و حالا...
وقتی با ماهان ازدواج کردم هنوز از نشاط نیافتاده بودم که در خواست کردم با کار کردنم مخالفت نکند... اما ماهان با نگاه نگران و چهره ای کبود شده از غیرت مردانه به من فهماند که حتی حق فکر کردن در این مورد را ندارم و بلافاصله تصمیم گرفت مرا برای همیشه پای بند خانه و خودش کند... برای همین زهرا را وارد زندگی امان کرد... و من هنوز در حیرت مادر شدن ناگزیر از باور بودم که یحیی هم امد!! تا بتوانم راحت تر خودم را فراموش کنم... من ماندگار خانه شدم و ماهان مرد اجتماع... تنها دلخوشی ام خواندن کتاب بود وگاهی نوشتم شعر یا مطلبی!! که دیگر وقتی برای ان هم نداشتم ... اگر لحظه ای یافت می شد بهتر می دیدم که چشم هایم را ببندم تا از حال نرم... نه از خواب شب خبری بود ونه از استراحت روز!! همه اش ونگ ونگ بچه بود ونگرانی !! و ماهان که حالا به قول خودش مرد کار و اجتماع شده بود برایم رجز می خواند (( والله خوش به حال زن ها !! از صبح این پات رو می اندازی روی اون یکی و لم می دی توی خونه !!))
با گفتن این حرف ها همه تردیدم را در گفتن(( کمی به من کمک کن )) از من می گرفت!! به اتاق خودش می رفت و مشغول کارش می شد... بعد هم می خوابید... اگر کوچکترین صدایی می امد فریادش به اسمان می رفت.
_(( ستاره... این بچه چه شه!!))
نمی دانستم کدامشان را در اغوش بگیرم و بچرخانم تا خوابش ببرد!!
زهرا از حسادت به من می چسبید و یحیی از ناچاری و ضعف!!
اما وقتی برایشان قصه می گفتم گوش می کردند... گاه زهرا در گفتن قصه همراهی ام می کرد... و یحیی هم لبخند می زد...
چقدر لبخندشان زیباست! چقدر خوش حالم از بودنشان!! چقدر زجر کشیدن را دوست دارم اگر به قیمت لبخند فرزندم باشد!!
آهی می کشم و از جلوی اینه کنار می ایم... نگاهی به عکس در دستم می اندازم... نمی دانم چه حسی دارم... انگار سرشار از تهی ام... سرشار از خلاء... مثل کسی که از بلندای برجی به پرتگاه بی انتهایی در حال سقوط است... ! کی به زمین می رسم؟!
چه وقتی پاهایم سفتی و سختی زمین را حس خواهند کرد؟! کی پاهایم به من می گویند که ما روی زمین سخت و محکم ایستاده ایم غمت نباشد؟!
به اتاق بچه ها سری می زنم نرم و لطیف در خوابند...
با بوسه ای بر گونه های مرمری و لطیفشان تمام غم ها را رها می کنم باشد که انها هم مرا رها کنند...
به غریبه ای که اینجا به فاصله ی دست دراز کردنی ارمیده نگاه می کنم... این غریبه همسر من است... چه بی دغدغه خوابیده استو چه خالی از عشق!! من هم پلک ها را روی هم فشار می دهم پر از دغدغه و پر از عشق!!
فردا روز بهتری است اگر خدا بخواهد...

يكي از ان جمعه هاي كسل كننده ديگر!... با سستي تمام زنبيلم را برمي دارم اين يار ديرينه كه روزي رهايم نمي كند... ! حتي جمعه ها... با حسرت نگاهي به او كه هنوز نشئه ي پيغام هاي عاشقانه نيمه شب پلك ها را روي هم گذاشته مي اندازم و بي صدا خارج مي شوم... همين كه در را باز مي كنم احساس خوب سلامي به رويم مي زند... واي چه صبح زيبايي !! كمي خنك است امروز!! ان قدر در اين تابستان گرما به رويمان اتش ريخت كه پاك خاكستر شديم !!
به اسمان لبخند مي زنم... انگار اسمان هم امروز خندان است!!
من لبخندش را مي بينم با خود مي گويم (( چه خوب شد تهي سفره از نان مرا وادار به ديدن اسمان كرد... ))
خوشبختانه نانوايي خلوت است... شايد در اين روز تعطيل مردم خواب را بر لذت خوردن صبحانه با نان تازه ترجيح داده اند!!
غلط نكنم پ نانوا عاشقم شده... امروز حالت شيدايي به خود گرفته و بيشتر از هميشه سوي چشمش را صرف من مي كند!!
يك نان اضافه مي خرم پيرزني در طبقه اول تنهاست و منتظر...
دلم نمي خواهد زود به خانه برگردم اهسته قدم بر مي دارم تا لذت اين سكوت و ارامش وهواي خوب قطره قطره بر عمق جانم بنشيند!! نگاهي به در و ديوارهاي اشنا مي اندازم... چقدر اين در و ديوارها را دوست دارم... پيرزن منتظر است و بيدار... لاي در اتاقش هميشه باز است...
((مادر)) صدايش مي كنم... به سختي جواب مي دهد((بيا تو دخترم))
با لبخند مي گويم ((سلام بيداري مادر ؟ صبحانه كه نخوردي ! برات نون تازه اورده ام !)... با نگاهي كه نمي دانم غمگين است يا خوشحال به من زل مي زند و با لحن محكمي مي گويد
((مگه نگفتم ديگه براي من خريد نكن!!... دخترم... حواست باشه بر و رو داري ! مردم رو توي گناه مي اندازي! زياد بيرون نرو!... مگه امروز تعطيل نيست؟! مردت كه خونه است چرا تو ميري خريد؟!
لبخند مي زنم و مي گويم (( چرا اما اون تا ديروقت بيرون بوده و خسته است.مگه جمعه چند روزه؟!يك روز كه بيشتر نيست !!
پيرزن نگاه بي فروغي به من مي اندازد و مي گويد
(( قدر جووني و زيبايي خودت رو بدون مادر... ! زياد از خودت مايه نگذار... بزار اون هم گاهي كمكت كنه...
بنده خدا پيرزن فكر مي كند نوز همان قديم هاست كه اكثر مردها رگي داشتند به نام غيرت!! كه نبودش مايه خجالت و بي مايگي بود انهايي هم كه نداشتند اداي داشته ها را در مي اوردند! اما حالا ... ديگر داشتنش بي مايگي است !!
من چطور به او بگويم اگر به ماهان حرفي در مورد نگاههاي مشتاق نانوا و بقال و غيره بزنم فوري مي گويد
((ببين ستاره !! دوست داري برو خريد!دوست نداري نرو!منكه اين چيزها ازم بر نمي ياد... سعي نكن منو با اين حرف ها تحريك كني!))
نان تازه را درون سفره ي خالي اش مي گذارم و مي گويم
((صبر كنيد... تا يك ليوان چاي تازه دم هم براتون بيارم... ))
فقط نگاهم مي كند... نگاهي كه نمي دانم خوشحال است يا غمگين !!
هواي خفه ي عصر جمعه پنجه بر دلتنگي هايم مي اندازد... دلم مي خواهد اين دلتنگي را با كسي شريك شوم تا مگر قابل تحمل شود... اما كو ان كس ؟زهرا هم بهانه مي گيرد... دلم برايشان مي سوزد... خيلي وقت است جايي براي تفريح نرفته اند... روي همه ي دلتنگي ها پا مي گذارم و لبخند زوركي را ميهمان لب هاي بيرنگم مي كنم و بلند مي گويم
((بچه ها زودي حاضر شين بريم بيرون... ! هر دو با سر و صدا به سويم مي دوند و سر و رويم را با شادي بوسه مي زنند... چه دمي دارد اين هواي گرم!! نفس كشيدن هم دشوار است.زهرا و يحيي جست و خيز كنان همراهم مي ايند.
هنوز تصوير دقيقي از جايي كه مي خواهم انها را ببرم در ذهن ندارم. اي كاش يك پارك حسابي اين اطراف بود! به ياد پاركي مي افتم كه پايين خانه مان است... پارك پاتوق پيرمردها و خلاف كارها!!
پارك كوچكي كه تنها يك سرسره و يك تاب زمين بازي اش را شكل داده است .همان طور كه دست هاي بچه ها در دستم است از كنار كافي شاپي عبور مي كنم... ((كافي شاپي )) معروف كه پاتوق دختر و پسرهاي جوان است... بي اختيار نگاهم به داخلش ليز مي خورد... شلوغ است مثل هميشه... اما خنك !
باد سردي همراه با بوي گلاب ووانيل مشامم را نوازش مي دهد. يحيي مي گويد
مامان بستني !!و زهرا كه عاشق رستوران است مي گويد بريم همين جا بخوريم... مامان همين جا...
بند ترديد پاهايم را مي بندد.اين جور جا ها بدون مرد رفتن برايم غريب است... شايد اگر زشت تر بودم يا... راحت تر مي توانستم تصميم بگيرم... اي كاش سوسن هم بود... نمي دانم حس غريبي دارم... نگاه ها برايم سنگين و نااشنا است. شايد بتوانم با فرار از نگاه ها تقاضاي بچه ها را قبول كنم... دلم مي خواهد خوشحالشان كنم در يك لحظه تصميم مي گيرم...
((خيلي خب!! بچه ها بريم تو... ))
ازدحام جمعيت برخي را وادار به ايستادن كرده است... ناگهان خود را در محاصره صورتكها مي بينم... صورتك ها با خنده هاي بي پروا با نگاه هاي بي حيا با ابروهاي تراشيده شده كه حالا به جايش خط هاي عجيب و غريب رسم شده است از نوك بيني تا مغز سر!! صورتك ها با دماغ هاي چسب خورده گران قيمتو پر دردسر !!با لب هايي به ضخامت خمير ور امده نان... و پوست هايي كه گويي با واكس سياه به جانشان افتاده اند... با لباس هاي عجيب و كوچك تر از سايز...
وصورتك هاي ديگر كه قبل ها نامشان ((مرد)) بود... با ابروهاي برداشته و بلوزهايي بهاندازه تن يحيي !! در هاله اي از دود سيگار!! گويي به شعبده بازي مشغولند!! از انها مي ترسم...
يكي از فروشندگان رو به من مي گويد
((خانم بفرمائيد... اون ميز خالي شد... و دستم كشيده مي شود... يحيي و زهرا جلوتر از من حرف فروشنده را گوش مي كنند... پاهاي در بندم بي اراده پيش مي روند... ديگر نمي دانم كدام كار درست است كدام غلط؟!!
به خودم مي ايم... سفارش داده ام براي بچه ها بستني شكلاتي بياورند هنوز جرات نكرده ام نگاهي به اطراف بياندازم... خدايا چرا اين همه در عذابم؟! انگار خجالت مي كشم... آره خجالت مي كشم احساس مي كنم يك جور ناجوري در ميان اين جمعيت خودنمايي مي كنم!! همه جوره با انها متفاوتم... !! شايد صورتك ها ريشخندم مي كنند؟! حتما سرگرمي خوبي برايشان جور كرده ام...
مي خواهم بي خيال و بي تفاوت باشم اما...
سايه كسي بالاي سرم سنگين است... ناگزير از براوردن سر و نگاهم!! چشم هاي سرخي بي شرمانه مرا مي كاوند... منتظرم بگويد چه مي خواهد... صداي خش دارش خراشي عميق است بر چهره ي سكوت !
مي گويد(( مي شه منم اينجا بشينم؟!!)) و با لبخند وقيحي خود را منتظر شنيدن پاسخ نشان مي دهد... من هنوز در غافلگري دست و پا مي زنم كه صندلي را عقب مي كشد و به زور هيكل گنده اش را روبروي من جا مي كند...
حالا ترس انچنان وجودم را گرفته كه جايي براي خجالت نمي ماند... دست هاي زهرا و يحيي را مي گيرم و با قدم هاي شتاب زده سعي دارم خود را از درون رنگ و لعاب هاي اين بالماسكه بيرون بكشم...
صداي نده صورتك ها مثل چكش به مغزم مي خورد ودوباره تكرار مي شود.
اين راه صندلي تا در مغازه چقدر كش امده است!!
صداي معترض فروشنده در گوشم زنگ مي زند
((خانم كجا؟ مگه سفارش ندادين؟! اصلا نگاهش نمي كنم... از همه كس و همه چيز در فرارم... صداي يحيي و زهرا را اصلا نمي شنوم...
داخل كوچه اي خلوتم... هنوز صداي گريه زهرا مي ايد... تازه نفسم جا امده و ترس رهايم كرده... بلند و عصبي مي گويم
((زهرا بس كن ... الان از همون بستني ها مي خريم و مي ريم توي پارك!! باشه ؟ يحيي خوشحالي مي كند و مي گويد(( پارك... پارك))!
و زهرا بي توجه به وعده ووعيدهاي من هنوز اشك مي ريزد...
چقدر دلم گرفته ... تاوان اين اشك ها را چه كسي مي پردازد؟! من تا كجا مي توانم بازيگر دو نقش باشم؟! قطعا پدر خوبي نيستم!! اگر ماهان همراهمان بود... حتما سرميزمان بوديم و بچه ها با خوشحالي مشغول بستني خوردن بودند!! ولي ماهان!! اون كجاست؟!
صداي مزاحم مي گويد
((عكس طرفش رو كه ديدي... چرا سوال مي كني؟!
روي چمن ها مي نشينم زهرا مواظب يحيي هست!... طفلكي ها بايد يك ربع توي صف سرسره بازي انتظار بكشند تا نوبتشان شود... و همه ي لذتشان چند ثانيه بيشتر نيست!!
راستي چرا عمر لذت ها اينقدر كوتاه است!! چرا انتظار تمامي ندارد؟! خودم را مي گويم... يك عمر است كه در انتظارم... گويي يك روز خاص خواهد رسيد... يك نفر خواهد امد و همه چيز را عوض خواهد كرد!!
تا به حال دروغ را ديده اي؟! فكر مي كنيم دروغ اصلا ديدني نيست!!
ولي من دارم مي بينم... به ماهان كه نگاه مي كنم دروغ مجسم را مي بينم...
هيچ چيز درباره ي ا نمي دانم... باورت مي شود؟بعد از هفت سال زندگي با او؟!!!
وقتي حرف مي زند با خود مي گويم (( دروغه؟! راسته؟!)) ودوباره گول مي خورم او ماهرانه دروغ مي گويد و من ابلهانه به صداقت مي انديشم او در كمال مهارت مرا گول مي زند و من باز در كمال صداقت گول مي خورم...
براي همين مدتهاست كه ديگر چيزي از او نمي پرسم... اگر خودش هم راجع به چيزي توضيح بدهد... فقط گوش مي كنم... خيلي سخت است كه وانمود كنم باور مي كنم... ! اگر كمي زبل باشد... از نگاهم مي فهمد كه باورش ندارم... او خيلي وقت است نگاه مرا نمي بيند!!
بچه ها تازه خوابيده اند و من هنوز در انتظارم مثل شب هايي كه گذشت!
خدايا چرا امشب انقدر طولاني است؟! سوسن هم خانه نبود...هر چه زنگ زدم بي فايده بود! امروز هم جمعه بود... امروز هم مثل جمعه گذشته دلتنگ بودم اما ديگر به بچه ها وعده اي ندادم كه خود را توي دردسر بياندازم...
دوباره به ياد عصر جمعه ي پيش مي افتم... به ياد مردي كه رو به رويم نشست... چندشم مي شود... و باز از به ياداوري فرارم خجالت مي كشم... به ياد صورتك ها مي افتم... چه راحت به نظر مي رسيدند و چه شاد!! حسودي ام مي شود... اگر ماهان دل هر جايي اش را به بند كشيده بود... شايد اين همه تنها نبودم...
صدايي مي ايد... ماهان است... بلاخره امد... چشم هاي ريزش از خستگي درشتر به نظر مي ايد و پوست تيره اش كه به عرق نشسته برق مي زند... اين روزها زيادي به خودش مي رسد... بوي عطرش را دوست ندارم... دلم مي خواهد كمي صحبت كنم...
پس با تمام دلخوني هايم لبخند را به اسارت لبهايم مي گيرم.لبخند سردي كه نبودش حتما بهتر از بودنش است... اما او كه نمي فهمد...
اهسته مي پرسم
چرا اين همه دير كردي ؟
بي تفاوت پاسخ مي دهد
كار پيش اومد!!
زير لب مي گويم
روز جمعه؟!
كه با عصبانيت مي گويد
كار ما كه جمعه و شنبه نداره!! يك روز خودت رو تكون بده... پاشو به جاي من برو بيرون ببين بيرون چه خبره!! فقط نشستي گوشه اتاق و سرت رو كردي توي يك مشت چرنديات!! برو بيرون تا مغز كپك خورده ات هوايي بخورهشايد به كار بيافته!!
در حالي كه كتابي را از روي مبل بر مي دارد و به طرف ديگري پرت مي كند مي گويد
((پول دراوردن كه اسون نيست!!))
يك چيزي كه نمي دونم چيه توي گلومه!! نه مي تونم قورتش بدم... نه مي زاره حرف بزنم!! هميشه پيشدستي مي كنه... چند قدم جلوتر از معمول گام بر مي داره!! مي خواد مثل هميشه جا خالي كنم كه مي كنم...
از جايم اهسته بلند مي شوم و به اتاقم مي روم... حالا كه امده... مثل يك زنداني خود را در اتاق حبس مي كنم تا كمتر اماج متلك پراني اش باشم!!... ميدانم... چيزي يا كسي هست كه باعث دلخوشي هاي ماهان و دل خوني هاي من شده... نمي دانم مي توانم دل خوشي هايش را بگيرم ؟!!
امضای elinia
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
۱۴-۴-۱۳۹۱, ۱۱:۴۳ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
156
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 34


محل سکونت : کرمان
ارسال: #2
RE: رمان بی ستاره - مریم ریاحی
( قیمت ها روز به روز بالا می ره)) و من برای رسیدن به تمام نیازها انقدر حساب و کتاب می کنم که عاقبت خسته می شوم... ((این زنبیل ها چقدر سنگین است !!)) قطره های عرق ازستون مهره هایم سرسره ساخته اند و قلقلکم می دهند.تدتر قدم بر می دارم... نکند بچه ها بیدار شوند واز نبودنم وحشت کنند !!
کامیون تقریبا خالی شده است کارگی کارتن بزرگی را در اغوش می گیرد به او راه می دهم تا جلوتر از من پله ها را طی کند...
((وای این زنبیل چقدر سنگین است)) !! نگاهم به سوی کارتنی که در دست های کارگر بالا می رود کشیده می شود... به نظر می رسد سنگین تر از بار من است... خیلی سنگین تر ! به طبقه سوم نرسیده تحمل کارتن به سر می رسد و دهان باز می کند.بارانی از کتاب توی راه پله ها باریدن می گیرد...
خودم را به دیوار می چسبانم مبادا هدف یکی از کتاب ها شوم !!
نگاه کارگر عصبی و مستاصل روی تک تک کتاب ها که حالا تا راه پله های طبقه اول هم پیش امده اند می گردد.
زنبیل را رها می کنم... به کمک کارگر می شتابم... یکی یکی کتاب ها را برمی دارم صدایی از پایین می شنوم... صدای بم مردانه ای که به نظرم خوب می اید... نمی دانم... دست خودم نیست... به صدای ادم ها توجه خاصی دارم...
(( به نظرم بعضی خصوصایت ادم ها با صداشون به نمایش در می اد )).
صدا نزدیک تر شده می گوید
اقا جمال ! بلاخره کار خودت رو کردی؟! اگر طناب پیچش می کردی... اینطوری نمی شد...
به عقب نگاه نمی کنم هنوز دارم کتاب جمع می کنم به یکی از انها می رسم .ناخواسته روی پله می نشینم و کتاب را باز می کنم... کتاب شعری است که دوستش دارم... صدا را می شنوم...
((معذرت می خوام)) نگاهی سریع به او می اندازم... هول می شوم کتاب را می بندم روی باقی کتاب ها می گذارمو جلوی او می گیرم و می گویم
ببخشید... و راه پله ها را بالا می ایم... صدا در گوشم زنگ می زند
((خانومی )) !!
با حیرت برمی گردم تا مطمئن شوم با من است !! کتاب را جلوی من می گیرد و می گوید ((قابلی نداره ))!!
لبخند می زنم و با خجالت می گویم
مرسی...
با اصرار می گوید
تعارف نمی کنم... اگر مطالعه می کنید چند روزی دستتون باشه... همین جا زندگی می کنید؟! با تکان دادن سرم حرفشرا تایید می کنم.
دوباره می گوید
(( شعر نو دوست دارید ؟!))
با لبخند می گویم
شعر کهنه یا نو نداره... یا خوبه یا بد... این رو توی یک فیلم شنیدم!!
حالا با لبخندش یک ردیف دندان ریز و سفید را به نمایش می گذارد ومی گوید
((فیلمش رو دارم !! ))
کتاب را می گیرم و تشکر می کنم... تا پله ها را بالا می ایم باز صدا می گوید
((خانومی!! زنبیلتون رو جا گذاشتین ؟!))
چشم های خندان و سیاهش هنوز نگاهم می کند... خیس از عرق و خجالت زده ام... دلیلش را نمی دانم!!
به طرف زنبیل می ایم زودتر از من خم می شود و زنبیل را بلند می کند و می گوید
(( خیلی سنگینه !! اجازه بدین براتون بیارم))!!
با دست پاچگی می گویم
نه نه... اقا... متشکرم... خودم می تونم ببرمش !
بدون توجه به من زنبیل را به سرعت بالا می برد...
به طبقه چارم رسیده ام زنبیلم زودتر از خودم پشت در نشسته...
به من نگاه نمی کند... اما لبخند کمرنگی بر لب دارد... و از کنارم می گذرد به نظرم شبیه کسی می اید. بچه ها هنوز از سفر خواب باز نگشته اند... لرزش خفیفی سراسرم را پوشانده... روبه روی اینه ایستاده ام و لبخندی روی لب دارم... نگاهی به کتاب در دستم می اندازم... و خوشحالم دوست دارم امروز خوشمزه ترین غذا را برای بچه ها بپزم... دوست دارم خانه را به بهترین شکل ممکن زینت دهم دوست دارم... وای چقدر کار دارم... ولی بهتر است اول یک زنگ به سوسن بزنم...
((سلام... سوسن جون)) و هر دو با صدای بلند می خندیم...
سوسن می گوید
چیه ؟! خیلی شنگولی !!
با خنده می گویم
الکی خوشم دیگه !
سوسن می گوید
پوست کلفتی !!
می فهمم منظورش چیه ! با خود فکر می کنم
((چی شد که برای چند لحظه همه دل مشغولی هام گم شدند؟!! حواسم نیست که چیزی عوض نشده... به سوسن می گویم
آره... راست میگی... پوست کلفتی دیگه شاخ و دم نداره !!
سوسن : خوب حالا... من شوخی کردم.
اما شوخی اش به جا نبود... و کار خودش را کرد... همه نشاطم رفته و حالا به جایش بغض و اندوه نشسته...
سوسن : دیشب زنگ زده بودی؟!
- اره کجا بودی؟!
سوسن: با علی رفتیم بگردیم می خواستم بهت خبر بدم که بچه ها رو ببریم هوایی بخورن اما علی گفت مادر و خواهرش هم هستند... منم پشیمون شدم بهت بگم...
- خوب کردی !!
سوسن: تو چطوری ؟!میونه اتون چطوره ؟
- خوبم میونه امون هم مثل همیشه است !!
سوسن: یک دستی زدی ؟!
- نه ؟!دیگه لازم نیست !!
سوسن:چرا؟
- آخه عکسش رو دیدم !! توی کیفش بود!!
سوسن:خوب؟! چکار کردی؟!
- هیچی فعلا که به روی خودم نیاوردم.
سوسن: بابا خیلی پوست کلفتی !!
من ساکتم... راست میگه... هر کی به جای من بود معلوم نیست چه می شد؟! اما... اما من مال این حرف ها نیستم... مال ابروریزی نیستم... از ابرو ریزی می ترسم... پدر و مادرم تا توانسته اند ابرو و ابرو داری به خوردم داده اند... انقدر که فکر در خطر افتادن ابرویم همه وجودم را زندانی هراسی هولناک می کند...
به سوسن می گویم : نمی دونم چکار کنم؟!
سوسن: خب یک روز قرار بزار مچ اش را بگیریم...
- که چی بشه ؟! من که خودم می دونم...
سوسن: (( یعنی چه ؟! آخه تا کی ستاره؟!... ستاره تو هنوز خیلی جوونی... خیلی خوشگلی... !))
- می خندم... بی رمق می خندم... حرفاش خوبه... اما به درد من نمی خوره بارها به اخرش فکر کرده ام و در اخر دیوار عظیم و سیاهی دیده ام دیواری از اهن سخت یحیی و زهرا چه خواهند شد... پرده ها که دریده شوند... انها بی نصیب از گزند نخواهند ماند! به سوسن می گویم: به خاطر بچه ها !!
و سوسن سکوت می کند... اخر خودش هم بچه دارد... یک دختر تپل و خوشگل مثل زهرا... دیگر از خوشحالی ابتدا خبری نیست غم ها و ترس ها و تردیدها دوباره حلقه محاصره را تنگ کرده اند...
سوسن: آخه خودت چی ؟! واقعا نمی خوای به روی ماهان بیاری؟!
- (( نمی دونم... فعلا که نتونستم... تو ماهان رو نمی شناسی!! قلدرتر از این حرفاست حداقل برای من !! می ترسم... از خونه بیرونم کنه... بچه ها رو بترسونه... دورشون کنه... ))
سوسن: (( غلط می کنه مرتیکه !! مگه تو بی کس و کاری ؟!!))
سوالش بی مورده!! خودش می دونه که همین طوره !!
سوسن: ((ولی تو الکی می ترسی!! به نظر من باید جلوشدربیایی.
- نمی دونم ... شاید تو راست میگی !!
چند روز پیش توی یک کتاب خوندم
(( اگر می خواهی در برابر چیزی زیاد اذیت نشی و ضربه نخوری مقاومت نکن... خودت رو رها کن... در جهت همان نیرو !! شاید من هم الان همین کار را کرده ام !!
با سوسن خداحافظی کرده ام ونمی دانم چند دقیقه است که اینجا بی هدف نشسته ام نه دلم می خواهد غذایی بپزم نه دوست دارم کاری بکنم... نگاهی به کتاب شعری که روی میز افتاده می اندازم... دستم به سویش می رود... یکی از شعرهایش را خیلی دوست دارم بلند بلند می خوانم :
هر چه دشنام از لب ها خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم کند
رهزنان را خواهم گفت: کاروانی امد
بارش لبخند !!

من گره خواهم زد چشمان را با خورشید
دل ها را با عشق سایه ها را با اب
شاخه ها را با باد اشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد راه خواهم رفت
نور خواهم خواهم خورد... دوست خواهم داشت...
((سهراب سپهری))

جان دوباره می گیرم... خدایا چه نیرویی در این اشعار نهفته است که این چنین در رگ و پی من اثر می کند؟!
از پنجره پایین را نگاه می کنم... کامیون خالی شده... وهیچکس پایین نیست.به اشپزخانه می ایم پارچ را بر می دارم و به سرعت شربت درست می کنم... چند لیوان و مقداری یخ که داخل پارچ می اندازم...
نگاهم به اینه می رود... تصویر در اینه دهن کجی ام می کند... انگار به صدا در می اید و می گوید: تو هم مثل ماهانی !! خائن!!
سست می شوم سینی را روی میز می گذارم ودوباره سر جایم می نشینم و با خود می گویم... ((خدایا منو ببخش !!))
حالا اشک توی چشام جمع شده... با خودم حرف می زنم (( چه خوبه اگر کسی ادم رو طوری نگاه کنه ادم حس کنه وجود داره !!)) چه خوبه اگر... صدای زنگ من را از رویاها بیرون می کشد...
بلند می شوم روسری را روی سرم می کنم و در را باز می کنم...
او با قد بلند و صورت گندم گون و ان موهای سیاه براق و صاف روبرویم ایستاده و با چشمان سیاه مخملی اش نگاهم می کند و می گوید :
معذرت می خوام... یخ دارید؟!... برای کارگرها... می خوام...
نگاهش نمی کنم و می گویم: (( چند لحظه صبر کنید ... !!))
و سینی را به دستش می دهم... نگاهش پر از تعجب و پر از قدردانی است... لبخندی می زند... تشکر کنان می رود...
تنها بودنش... ذهن مرا به بازی گرفته... با خود می گویم پس خانواده اش کجایند؟! از پنجره بیرون را تماشا می کنم... کامیون خالی رفت... از همان جا بلند می گویم : بچه ها ناهار ماکارونی خوبه ؟!
و انها با خوشحالی پاسخ می دهند: آره مامانی...
صدای خنده هایشان چقدر گوش نواز است... لحظه ای از کار دست می کشم و دل به صدایشان می سپارم... چقدر دوستشان دارم... چقدر برایم عزیزند...
کف آشپزخانه رو به قبله می ایستم... و بعد به سجده می روم تا از خدا تشکر کنم... مادرم می گوید هر وقت احساس خوشبختی کردی همان لحظه ازخدا تشکر کن... و من خدا را شکر می گویم که فرزندانم سالم و سرحالند...
بار دیگر صدای زنگ احساسات فراموش شده وگنگی را در ذهن و سراسرم به رخ می کشد... تا حس نکنم کاملا از دست رفته ام!!...
قبل از باز کردن در به نگاهی سرسری در اینه بسنده می کنم... در را که می گشایم اوست که با لبخند و نگاه قدر دانش سینی را در دستهایم می گذارد... فرصت نکرده ام جواب تعارفاتش را بدهم... او رفته است...
برای سرگرم کردن بچه ها و گاهی خودم مجبورم سری به ویدئو کلوپ بزنم... فیلم های کارتونی و کودکانه را با نگاه هیجان زده اشان می بلعند... از تماشای لذت بردنشان لذت می برم...
می دانم در این محله که زندگی می کنم رفتن به داخل ویدئو کلوپ برای زن ها صورت خوشی ندارد... اما نمی دانم چرا؟! برای خودم همه یک فیلم می گیرم فیلمی که بارها دیده ام... اما دوستش دارم... چون بازیگرش را دوست دارم.
به نگاه زن هایی که سرزنش خیره ی نگاهشان پوستم را سوراخ می کند فکر نمی کنم... به نگاه پر از تعجب پسرهایی که داخل ویدو کلوپ گردهمایی خودمانی ترتیب داده اند و صاحب ان انجا را در هاله ی دود سیگارشان گیج کرده اند فکر نمی کنم و اهمیت نمی دهم... به نگاه پر تمنای صاحب ویدئو کلوپ که برای چندمین بار کارت مغازه اش را لابه لای سی دی ها می چپاند فکر نمی کنم... اهمیت نمی دهم...
به بچه ها که ذوق دیدن یک فیلم کارتونی دارند فکر می کنم... همین کافی است برای فکر نکردن به هیچ چیز دیگر...
کلید را از از کیفم بیرون می کشم... در باز می شود... صاحب صدای خوب است !! سر به زیر می اندازم وزیر لب سلامی که تنها خودم صدایش را می شنوم می دهم اما صدای جواب سلامش بلند و رسا گوشم را نوازش می کند واز این حس دوباره تیغه ی تیز گناه روی پوستم خراش می اندازد...
گریزان و دستپاچه!! پله ها را با سرعت بالا می ایم.
صدای زنگ تلفن هر لحظه بلندتر به در و دیوار می کوبد و بی حاصل ناگزیر از تکرار است. نفس زنان کلید را می چرخانم و داخل می شوم زهرا دستپاچه گوشی گوشی را چنگ می زند و جلوی من می گیرد و می گوید: خیلی وقته که زنگ میزنه مامانی !
گوشی را می گیرم... صدای خش دار((عشرت جون)) مادر ماهان در گوشم می پیچد...
عشرت جون: کجایی دختر؟ یک ساعته دارم زنگ می زنم...
هنوز نفسم جا نیامده است می گویم: ((رفته بودم برای خرید... توی پله ها صدای زنگ رو شنیدم)).
عشرت جون که مثل همیشه دوست دارد تنها خودش صحبت کندبدون توجه به حرف من می گوید: ماهان کجاست؟ چرا این پسر به گوشی اش جواب نمی ده؟!!
از لحنش خوشم نمی اید... همیشه پر توقع و ناراضی است... سعی دارم خوش برخورد باشم مثل همیشه!! می گویم سرش خیلی شلوغه... شماره اتون رو که ببینه حتما خودش زنگ می زنه !
می گوید: اگه پیداش شد... حتما یک سر بفرست بیاد پیش من!! کارش دارم.
می گویم: باشه عشرت جون...
دوست ندارد ((مادر)) یا ((مامان)) صدایش کنم می گوید احساس پیری خواهم کرد... البته ظاهرا هم جوان تر از سن و سالش نشان می دهد... شاید اگر همه مادرها خونسردی و بی تفاوتی او را داشتند از این قاعده مستثنی نمی ماندند. یکی از سرگرمی های وشایند عشرت جون به جز سفرهای متعدد تصمیم گیری های پی در پی راجع به نحوه ی زندگی و کار پسرانش است... حتما خواب جدیدی برایمان دیده که دست به برداشتن گوشی تلفن ازرده...
دلم می خواهد کمی صحبت کند بلکه بتوانم درباره ی ماهان و رفتارهای اخیرش حرفی بزنم شاید راهی گشوده گردد... اما او مهلتم نمی دهد... حرفش که تمام می شود خداحافظی می کند!! همیشه همین طور است حتی وقتی من به او زنگ می زنم!! گوشی را می گذارم و زیر لب می گویم لعنتی)) !!
هیچوقت با او احساس صمیمیت نکرده ام... شاید دلیلش این باشد که او همیشه مرا به چشم یک رقیب نگاه کرده... نه دخترش و نه حتی عروسش !!
ماهان برای عشرت جون همه چیز است.پسری که هرگز دست رد به سینه مادرش برای قبول خواسته های معقول و غیر معقول نزده...
با اینکه حمید و فرزاد برادرهای ماهان هم دست کمی از او ندارند...
اما ماهان برای عشرت خانم چیز دیگری است. او پسر بزرگ است و عزیز کرده ی مادر!! وصد البته فتانه و اذر دو دختر عزیز عشرت جون هم از این قاعده مستثنی نیستند... با اینکه از لحاظ سن و سال تفاوت چندانی با من ندارند... اما رابطه چندان صمیمانه ای میانمان برقرار نیست. با توجه به رفتار و گفتار خاله زنکی اشان هر قدر دورتر از جمعشان باشم در امان تر خواهم بود. هر چند که می دانم نقل کلامشان خودم هستم... حمید و فرزاد هم چند سالی است که متاهل شده اند... انها هم از حوصله ام خارجند...
همین است که اگر بعد از هفته ها دیداری ان هم در منزل عشرت جون برقرار شود تنها با سلام و علیکی تمام حرفهایمان به نقطه می رسد... !
باقی اش نگاه های موشکافانه و لبخند های احمقانه است که فقط لحظه ها را می کشد... ناگفته نماند که این لحظه ها برای ماهان لذت بخشترین لحظه هاست! عشرت جون همراهبا اذر و فتانه انقدر تعریف و تمجیدش می کنند... انقدر بالا می برندش که هنگام بازگشت به منزل نگاهم جستجویش می کند کمتر موفق به دیدنش می شوم. انگار یکی دیگر به جایش نشسته... حس می کنم از ان بالاها نگاهممی کند!! برایم غریبه می نماید...
شاید اگر ایرادهای ماهان برای انها حسن ومردانگی نمی امد او دچار این همه خود باختگی و توهم نمی شد... !از همان ابتدا می دانستم عشرت جون با ازدواج من و ماهان موافق نیست از همان روز خواستگاری که سعی داشت به من بفهماند دختری که برای ماهان در نظر داشته با چیزی که می بیند قابل قیاس نیست همه چیز را خوب فهمیدم پدرش هم اینه ای است مقابل عشرت جون!
گاه فکر می کنم چطور مردها در برابر عشرت جون اینطور مثل موم نرم می شوند! این جاست که مصداق مهره مار داشتن برایم به تصویر می اید!!
ماهان هم خوب می دانست که من در میان خانواده اش از جایگاه ویژه و امنی برخوردار نخواهم بود... برای همین با دور کردن من از خانواده اش نهایت لطف را در حق من کرد... ارتباط من با انها تنها به اوقاتی که سرحالند و میهمانی خاصی دارند اختصاص یافت! اما در همین شرایط در اندک زمان دیدار از زخم زبان ها ونیش و کنایه هایشان مصون نمی مانم!
انها ماهان را تنها می خواهند... ارزانی خودشان!! گویا عشرت جون دختر کی از اقوام را برای ماهان در نظر داشته است... که من در جشن ازدواج فرزاد ((آتوسا)) خانم را زیارت کردم... باورتان نمی شود خیلی شبیه ماهان بود!!
چشمان ریز و بلند قامت وبسیار سبزه... درست مثل ماهان!! به عشرت جون حق دادم!! من واقعا با ماهان متفاوتم!!
آنوقت بود که تصمیم گرفتم از انتظارات بیهوده ام در خصوص داشتن روابط صمیمانه با خانواده ماهان دست بردارم و دور ماندن را بر نزدیکی و دیدار لحظه به لحظه ترجیح بدهم.
اما دلم نمی خواست بچه ها از این ارتباط کم رنگ صدمه ببینند و رفته رفته تخم نفرت در دلشان جوانه بزند برای همین سعی کردم در حفظ ظاهر و روابطم با انها بکوشم... اما متاسفانه یا خوشبختانه بچه ها هوشیارتر ازآن هستند که فرق علاقه قلبی را از ظاهر سازی تشخیص ندهند !
من کجاها رفته ام؟! با خود می گویم: ((باز رفتم توی خیالات )) و در حالیکه از روی صندلی کنار تلفن بلند می شوم می گویم: وای خدایا چقدر کار دارم!!

خیلی وقت است فکر نوشتن و یا خواندن چیزی را نیافته ام واین افسرده ام می کند... دلتنگم می کند... گاه باورم می شود حق با ماهان است !
فایده و اثر این نوشتن ها چیست ؟!مطالبی که نمی دانم شعر است یا نثر؟!
داستان است یا واقعیت!! اما دوستشان دارم... با زیر و رو کردنشان جان می گیرم! هر چند که بی فایده ترین چیزها باشند ! سوسن معتقد است چاپشان کنم او می گوید این ها شعر است شعر سپید !! و ماهان می گوید:
تنها ورق سیاه کردنه و بس!! نمی دانم... شاید می خواهم بگویم من هم چیزی بلدم من هم فکری دارم... من هم قلم به دست می گیرم... من هم هستم!! به خودم می خندم!! همین حالا هم می خندم!!
نگاهی به پنجره می اندازم... پشت پنجره آن دورها بند رختی پر از لباس های نخ نما وخیس بی قرار در باد است. دختر نوجوانی سبد به دست رخت ها را می چکاند وکج وکوله اویزان می کند... نگاهش می کنم... شاید دو کوچه فاصله امانباشد اما بالکن خانه اشان روبروی اشپزخانه من است.
نگاهی به اسمان می اندازم زیباست مثل همیشه چقدر اسمان را دوست دارم اسمان من خدا دارد خورشید دارد ماه دارد ستاره دارد شهاب دارد و من با نگاه به اسمان جان می گیرم و خوش حال از بودنم نفس می کشم...
دوست دارم نگاهی به پایین بیاندازم... اما دلم نمی خواهد این ((دل بازی)) را زود به پایان برم... می خواهم با تشویش آن لذت ببرم...
احساسم می گوید یکی آن پایین در انتظار یک نگاه لحظه می کشد...
باز دوست ندارم لذت این لحظه و این احساس را زود به پایان ببرم!!
لذت!! حتی بر لب راندن این واژه نیز مرا به وحشت می اندازد!!
احساسگناه کار بودن پنجه بر گلویم می فشارد.از دید من ((لذت صرف)) حتما گناه است... نمی دانم در زندگی چقدر واقعا لذت بردهام؟!
شاید وقتی پدر و مادرم بالای سر دیگ آبرو بر اجاق تواضع می ایستادند تا جا افتاده تر خوردم دهند لذت را هم کف گیری می کردند مبادا دختر جوانشان به گناه بیافتد!!
طاقت نمی اورم سرک می کشم ونگاهی به پایین می اندازم...
نگاه سیاهی مچم را می گیرد!!به نفس افتاده... عقب می ایم... رنگ از صورتم می رود... هنوز حالت طبیعی ام را نیافته ام که یحیی به سرعت می دود... به زمین می خورد و جیغ می کشد... سراسیمه به سویش می دوم در اغوش می گیرمش... زهرا با زبان شیرینششرح ما وقع می دهد...
حالا همه ی لذت رفته و به جای آن احساس گناه بر وجودم چنبره زده وبه روحم زخم می زند... صدای کسی در گوشم می گوید: ((دیدی بچه چه جوری افتاد؟)) حالا برو توی افکار و رویاهای ابلهانه که دیگه برای تو فقط بی ابروییه ! فقط گناهه فقط رسواییه !!
دلم به شور افتاده... وضو می گیرم... باید نمازم را زودتر بخوانم تا شاید خدا از سر تقصیرم بگذرد... با چادر روی صورتم را می پوشانم تا خجالت را کم رنگ کنم... حالا بلند می خوانم (( به نام خداوند بخشنده مهربان )) و در دل می گویم (( خدایا منو ببخش... منو ببخش...))
یک نفر زنگ می زند... نگاهم به سرعت ساعت را می کاود ساعت شش بعد از ظهر است.پس نباید ماهان باشد... گوشی ایفون را برمی دارم و می پرسم : کیه ؟
صدای خوب است که می گوید: سلام خانم... معذرت می خوام اجازه هست برای سرویس کولر طبقه سوم بیام بالا ؟!
با خودم فکر می کنم(( مگه ادم برای قدم زدن توی حیطه ی قانونی خودش هم اجازه بگیره)) اما از احترامی که به من گذاشته خوشم می اید...
با نهایت تواضع می گویم :بله حتما خواهش می کنم... نیازی به اجازه گرفتن نیست !!
وصدای خوب می گوید: گفتم شاید در پشت بوم قفل باشه !!
ومن :نه خیر قفل نیست !!
صدای خوب تشکر کرده... و من گوشی را گذاشته ام... اما هنوز فکرم
معطوف صداست... کسی با قدم های شمرده پله ها را بالا می اید پشت در اارتمان ما صدا قطع می شود... شاید توجهش به تابلوهای پشت در جلب شده وبعد دوباره صدای پا... وبعد صدای پشت بام !!
ساعتی گذشته سیب زمینی سرخ می کنم برای کنار مرغ!!ماهان خیلی دوست داردبچه ها هم!... صدای زنگ اپارتمان دستپاچه ام می کند... با عجله چادر نمازم را روی سرم می اندازم و در را باز می کنم... صاحب صدای خوب است!! غقب می رود با نگاه مخملی صورتم را می کاود...
لبخند بر لب می گوید: سلام... بازم مزاحمتون شدم... ببخشید!! می خواستم ببینم این کولره که بالا داره کار می کنه وآب هم نداره مال شماست ؟
خیلی سعی کردم خیلی بی تفاوت باشم... تمام مدتی که برای باز کردن در اماده می شدم در دلم تند تند حرف می زدم(( خدا خودش میدونه که من پاکم... یعنی خدا نمی زاره که گناه بکنم... )) ((مامان همیشه می گه خدا برای بنده های خوبش فرشته هاشو می فرسته تا مواظب باشن گناه نکنه !!)) اما همه فرشته ها رو فراموش کرده ام... شاید فرشته ها انقدر هم که مادر می گوید سخت گیر نباشند!!... صاحب صدای خوب هنوز ایستاده و نگاهم می کند.دارم انعکاس صدایش را در ذهنم مرور می کنمتا ببینم اصلا چی گفته !!؟ و بعد جواب می دهم :نمی دونم !!
هنوز لبخند دارد... می گوید: کولرتون باد گرم می زنه؟!
جواب می دهم : بله...
می پرسد : بابا منزل هستن؟!...
اگر هستن بگین یک سر بیان بالا آخه برزنت کولرتون هم پارگی داره... پمپ اش هم خوب کار نمی کنه... پوشال ها خشک خشکند !!
حیران مانده ام... منظور او از بابا یعنی کی؟! بابای خودم یا بابای ماهان ؟
این بار با لبخند می پرسم:بابا ؟!
جدی می شود و می گوید: حالا ((بابا)) با آقا ((داداشتون)) اگر هستن فرق نمی کنه!! البته اگه هیچ کدوم نیستن می تونم خودم براتون دست به کار بشم... اما گفتم اول به خودتون بگم!!
حالا دیگر مطمئن هستم او همه چیز را عوضی فهمیده است !! همه چیز اشتباهی است!! دوست ندارم بیش از این در اسارت اشتباه دست و پا بزند.
باید راستش را بگویم... اگر چه به قیمت تمام شدن همه چیز باشد !!
یک نفر توی سرم فریاد می زند (( اخه لعنتی مگه چیزی شروع شده بود که حالا بخواد تموم بشه !!))
یک چیز هایی هست که ادم فقط خودش می فهمد!! انگار لابه لای سلول های ماست... انگار زیر پوستمون پنهان شده... یک چیزی که نمی شود ان را دید... اما هست... وجود دارد... هر قدر بخواهی انکارش کنی باز یک جایی یک جوری خودش را نشانت می دهد... احساسش می کنی...
گرم شده ام از زیر چادر قطره های عرق لیز می خورد و گردنم را قلقلک می دهند... چهره ام جدی است و لبهایم خشک با صدایی که انگار مال من نیست و نمی شناسمش می گویم: مرسی از لطفتون !!... شوهرم فعلا منزل نیست... شب که بیاد بهش می گم...
فرو ریختنشرا می بینم و سرد شدن نگاهش را... حتی طعم تلخ دهانش را حس می کنم... و رنگ شرمی را که نگاهش گرفته و آزارش می دهد !
نگاه مخملی اش گیج و گنگ و مات زده در بلاتکلیفی مرموزی دست و پا می زند... وعاقبت بدون کلامی را پله ها را به طرف پایین می دود...
دقایقی است بی هدف روی صندلی نشسته ام... بوی سیب زمینی سوخته خانه را پر کرده...
فکر این که صاحب صدای خوب مرا با دختری اشتباه گرفته... تاثیرات غریب بر وجودم گذاشته... حس عجیب و باورنکردنی زیر پوستم ول ول می خورد.گاه بلند می خندم و گاه محزون می شوم... انگار توی دلم یکی به جوش امده و هر لحظه سر ریز می گردد و وجودم را به اتش می کشد. جلوی اینه می ایستم ودر قاب اینه به دنبال تاییدی بر زیبایی ام هستم... انگار اشتباه جوانک کار خودش را کرده... من زیبا شده ام... مثل همان وقت ها که با سوسن به مدرسه می رفتم... جوان شده ام.
دلم می خواهد بیرون بروم... از امشب شام هم نمی خورم... جور خاصی شادم می ترسم چیزی یا کسی این شادی را از من بگیرد... صدای زنگ تلفن دوباره هولم می دهد توی زندگی...
ماهان است که با عصبانیت می پرسد: عشرت جون دیروز بهت زنگ زده ؟!
انگار توی اتومبیلی نشسته ام که در سراشیبی تند افتاده است... دلم هوری پایین می آید!! ((وای یادم رفت پیام عشرت جون رو به ماهان برسونم و حتما ماهان فکر می کنه عمدا این کار رو نکرده ام))!!
از توپ پرش پیداست همین طوری فکر کرده!! با احتیاط می گویم : آخ ... یادم رفت ماهان!!
با عصبانیت فریاد می کشد:تو کدوم کارت درسته؟! چی رو یادت نمی ره؟! فقط بشین چرت و پرت بخون... چرندیات بنویس!! فقط...
دیگر باقی حرفهایش را نمی شنوم... گوشم از شنیدن این حرف ها و توهین ها انباشته است... بهتر است به گوشم استراحت بدهم... آرام گوشی را روی میز می گذارم تا هر قدر که دوست دارد فریاد بکشد ناسزا بگوید...
فقط نمی دانم چرا سر هر چیزی هر اتفاقی هر حرفی... گریزش به صحرای کربلاست وکتاب خوانی من!! این کتاب خواندن من شده پیراهن عثمان!! که ماهان جا و بی جا علمشمی کند و بر فرق سرم می کوبد !! به خدا سوسن راست می گوید خیلی پوست کلفت شده ام!!هر کس دیگری به جای من بود حتما کاری می کرد!! و دوباره با خودم حرف می زنم ((مثلا چیکار ؟!!))
می شه یک بار قهر کنم برم خونه مامان اینا... می شه از سامان کمک بخوام... داداشم رو می گم... اما با پدر و مادرم چه کنم؟ با بی آبرویی ؟ با حف های قلنبه سلنبه مردم... با شاتار شوتور سامان!! با این بره های طفلکی!... بچه ها رو می گم...
تازه پدر و مادر من عوضاین که جانب دخترشون رو بگیرن هوای داماد رو دارن!!انگار که دخترشون رو از سر راه گیر اورده اند!!
در ثانی... حالا اونقدر پیر و زهوار درفته شده اند... که مطمئنم با اولین تلنگر از هم می پاشند... پس بی رحمی است اگر این تلنگر از جانب من باشد... خواهران دیگرم((راحله و مهتاب)) هم از این قانون بی بهره نیستند!! انها هم حتما از شوهران خود می کشند و همچنان لبخند می زنند!!
فقط سیما خوشبخت شد خواهر سوسن!! زن برادر من!! سامان مرد اروم و سر براهیه... حوصله درگیری با این و آن را به خاطر خواهرش ندارد او یادگرفته برای حفظ آبرو جانب دیگران را بگیرد و دم نزند...
هارت و پورت الکی هم چاشنی زندگیش کرده تا نگویند ترسو و زن ذلیل است!
یکی یکدانه است پدر و مادرم اگر بفهمند او را به دردسر انداخته ام نفرینم می کنند! برای همین تنها به خیالبلفی بسنده می کنم... برادری آهنین برای خود به تصویر می کشم که مردانه پشت سرم ایستاده... و ماهان را کی بینم که در برابرش متواضعانه لبخند می زند و موس موس می کند!!
صدای جیغ تلفن در می آید... پیداست که ماهان خیلی وقت است که قطع کرده... گوشی را سر جایش می گذارم...
با چشم های عسلی اش خیره نگاهم می کند... چه نفرتی درون این رنگ شعله می کشد!! از خودم می پرسم:چرا؟
اما با فریادش فراموش می کنم جواب سوالم را بدهم... ! نزدیک می آید... و در چشم به هم زدنی مچ دستم را می گیرد و آن را می پیچاند...
دلم می خواست جیغم را تا آسمان بفرستم اما به خاطر بچه ها لبخند می زنم و می گویم : (( مگه چی شده؟))
هنوز مچمرا رها نکرده دندانهایش را که روی هم فشرده نشانم می دهد و می گوید: آخه... د آخه بزغاله!! تو واسه من گوشی رو ول می کنی و میری؟
دیگر طاقت ندارم... زیر لب به التماس می افتم و می گویم: ماهان تو رو خدا دستم را ول کن... بچه ها می بینن می ترسن... ماهان تو رو خدا!!
فشارش را بیشتر می کند و می گوید:بگو غلط کردم!!
می دانم همه هدفشتحقیر کردن من است اما نمی دانم به کدامین گناه؟! گویی از یک عقده ی کهن در رنج است!! که فقط با خرد کردن منبا تحقیر من احساس راحتی می کند... من هم که دیگر غروری برایم نمانده...
می گویم: غلط کردم!!
دستم را رها می کند... نفسم بالا می آید... و حالا پرده ی اشک نمی گذارد شراره ی نفرت را از چشمانش ببینم.به خودم می ایم...
می بینم اشک روی صورتم راه گرفته... پس هنوز کمی از غرورم باقی مانده!! این خودشمسرت بخش است!!
از همان روزهای اول اشنایی با ماهان دانستم در بازی لجبازی حرف اول را می زند... و برای اول شدن در این بازی از هیچ حرکتی ابا ندارد... برای همین همیشه تا جایی که ممکن است سعی می کنم لجبازی اش را تحریک نکنم... با تمام این کوشش ها گاهی اوقات واقعا در برابر رفتارهای خصمانه اش در شگفت می مانم!!
میز را بری شام می چینم که صدای سازی مرا وادار به ایستادن و گوش سپردن می کند... به طرف در می ایم واهسته آن را باز می کنم... صدای ساز بیشتر و بیشتر به گوشم می رسد... صدای گیتار است وصدای خوب که با این ساز همراه شدهو زمزمه می کند... دوست دارم همهن جا روی پله ها بنشینم و ساعت ها به این صدا گوش بسپارم...
تمام من به سوی صدا می رود... و من نشسته روی پله ها در میان امواج رویایی این صدای خوب تمام خود را از یاد برده ام... اشک روی صورتم راه گرفته و دوست دارم تا بی نهایت همین جا بنشینم و او بخواند و... بخواند...
سایه ای چنگ بر وجودم می اندازد... کار نیمه تمامم را به یادم می اندازد!! به سوی میز شام می خواندم... ماهان است که بالای سرم ایستاده ومی پرسد: اینجا چکار می کنی ؟!...
به سرعت اشکهایم را پاک می کنم... با اکره از جایم بر می خیزم وزیر لب می گویم:هیچی!! اومدم... وبه داخل می ایم...
ماهان می گوید:همسایه جدیدمون هم که بچه مطربه !!
شاخک هایم تکان می خورند... از فرصت استفاده می کنم ومی پرسم:
چند نفرند؟
ماهان: مجرده!
انگار اکسیژن هوا یکباره زیاد شده!... انگار سینه امطاقت وتحمل این همه هوای خوب را به ناگه ندارد.نفس عمیق واز ته دل می کشم و می پرسم:چطوری خونه به مجرد داده اند؟! اون هم توی اپارتمانی که...
ماهان وسط حرفم می اید و می گوید:خریده!!
نمی دانماین تغیرات لحظه به لحظه که درونم را مثل قایقی بر امواج دریا متلاطم کرده در ظاهرم هم پیداست یا نه؟!
باز می پرسم: خانواده اش شهرستانند؟
ماهان: نه مثل این که اون بالا ها خونه دارن... باباهه فوت می کنه... این پسره هم سهم ارث و میراثش رو می یاره واینجا رو می خره!
می پرسم: تو این چیزها رو از کجا می دونی؟
جواب می ده: صبح که می رفتم ((خالقی))رو دیدم... بنگاه دار...
هنوز خیلی چیزها راجع به او نمی دانم اما دیگر چیزی نمی پرسم.
ماهان اما ادامه می دهد: خالقی می گفت :بچه خوبیه... موسیقی تدریس می کنه... اما حقوق خونده توی دلم یکی می خندد و می گوید: استاد!!
دلم می خواهد بیشتر بدانم اما دیگر چیزی نمی پرسم... با این که هیچ کار بدی نکرده اماما احساس همان((گربه دزده ی )) معروف را دارم!! نمی خواهمدر تله ماهان دست وپا بزنم... !!
ظرف غذای پیرزن را اماده کرده ام ودرون سینی گذاشته ام چادرم را سرم می کنم و سینی را بر می دارم... حالا سکوت به جای صدای ساز و اواز راه پله ها را در خاموشی فرو برده... نرم و اهسته پایین می روم طبقه سوم را گذرانده ام که در اپارتمان آن باز می شود... به عقب نگاه نمی کنم و راهم را ادامه میدهم... کسی پشت سرم پله ها را به نرمی پایین می اید آرام و بی صدا... فقط گاهی صدای تماس چیزی مثل کارتن خالی با نرده ها خش خش می کند... پشت در اپارتمان پیرزن ایستاده ام... او از کنارم می گذرد... باز عقب را نگاه نمی کنم... سینی را روی پله ها می گذارم... آهسته به در می زنم... در باز است مثل همیشه!!
با احتیاط می گویم: مادر؟! وکمی داخل می شوم.پیرزن دراز کشیده و نگاهش مرا می کاود... لبخند می زنم و وارد می شوم... سعی دارد تکانی به خودش بدهد... می گویم:بذارید کمکتون بکنم...
بالش هایش را پشت سرش مرتب می کنم و کمک می کنم تا بنشیند... به سرعت سینی را از روی پله ها بر می دارم... و دوباره پیش پیرزن بر می گردم آنقدر گرسنه مانده که دیگر تعارف نمی کند... دست پخت مرا دوست دارد خودم می دانم... باز هم تعریفم را می کند... تنهایش می گذارم تا راحت باشد.
من توی پله ها هستم... صدایش را می شنوم... هنوز دعایم می کند... دلم از شنیدن صدایش چنگ می شود... از دیدنش... از تنهایش... از چروکیدگی و ناتوانی اش... در رنج و عذاب دایم هستم!! اما چه کنم!
صاحب صدای خوب همکارتن خالی هایش را سر کوچه گذاشته و برگشته لای در اپارتمان او نیز باز است... شاید او هم مثل پیرزن از تنهایی می ترسد... ! مادرم می گوید: تنهایی تنها برازنده ی خداست! او راست می گوید : من هم از تنهایی بیزارم...
نمی دانم چرا امروز ماهان مهربان است... صبح با نگاه خندان وشوخش غافلگیرم کرد... الان هم با زهرا و یحیی بازی می کند... صدای خنده هایش خانه را پر کرده...
هنوز به دنبال جواب این سوالم... که خودش می گوید: ستاره... امشب خونه ی عشرت جون دعوتیم!! حالا همه چیز شفاف است... ! دلیل مهربانی ماهان بالاخره به ما چشمک زد!! میهمانی عشرت جون و جمع شدن ملال آور دخترها و پسرها و عروس ها ودامادها!!
از همین حالا به تنگ امده ام... از تصور امشب ملول شده ام...
ساعت ها چشم به دهان فتانه و آذر بدوزیم و از هنرنمایی فتانه با آن ادا واصول اغراق آمیز و تکراری حظ ببریم!!
آذر که همیشه ناراضی است و پر توقع!! گویی با خودش هم سر جنگ دارد. فتانه هم گلوله ی اتشی است که حرکت می کند و پشت سرش تنها خاکسترمی ماند... عشرت جون با کیف و لذت حرکات وسکنات او را برانداز می کند وبعد نگاه فاخرانه اش را تحویل به من می دهد!!
جعفر خان شوهر فتانه هم گاه شرمنده می شود وگاه از خجالت به لبخندی ظریف اکتفا می کند... همسر حمید برای در امان ماندن از نیش و کنایه ها و فتنه های فتانه به خود فتانه متوسل شده و با او صمیمی تر از باقی به نظر می رسد... البته فقط به ظاهر!!
با دیدن ماهان آذر و فتانه به خودنمایی هایشان وسعت بیشتری می دهند... شاید برای این که نسبت به من حساس ترند! اوایل ماهان دلیل این همه حساسیت را زیبایی و برتری من نسبت به انها می دانست اما حالا...
برای رفتن به خانه عشرت جون اماده ایم... اما ماهان هنوز نیامده... نگران نیستم چون پای خانه ی عشرت جون در میان است حتما خود را خواهد رساند... بعد از مدتها دستی به صورتم کشیدم... روسری جدیدی خریده ام که ماهان ندیده... روسری را روی سرممی اندازم و جلوی اینه می ایستم.
سوسن راست می گوید: من هنوز خیلی زیبا هستم و جوان!! لبخند می زنم...
ماهان کلید انداخته و داخل شده... دوست دارم اثار این تغییرات را در چهره اش ببینم... از کنارم می گذرد و می گوید: حاضرید؟!
با لبخند نگاهش می کنم... ومی گویم:اره!!
نگاه بی تفاوتش تمام اعتماد به نفسم را مچاله می کند... ولی همچنان با لبخند منتظر یک معجزه ام! نگاه از من گرفته و به اینه خیره شده... زانوها را خمکرده تا بتواند صورتش را در قاب اینه ورانداز کند... همان طور که دست به موهایش می برد می گوید:
موهام خیلی خوب شده ها!! ایندفعه گفتم زیاد کوتاه نکن!!
لبخند روی لبم ماسیده وقیافه مضحکی برایم درست کرده...
ماهان خیلی وقته که پایین منتظره!!بچه ها با سر و صدا پایین می روند... و من پشت سرشان ناگهانصدایشان قطع می شود... به بچه ها می رسم...
صاحب صدای خوب سر راهشان سبز می شود و بچه ها را غافلگیرند! من هم!! و حالا من در غافلگیری این نگاه مخملی دست و پا می زنم... با بچه ها خوش و بش می کند برای اشنایی بیشتر!! ومن فقط نگاه می کنم... چیزی را که در چشم های ماهان به جستجویش بال بال می زدم در چشمان سیاه این غریبه خوش صدا پیدا می کنم... نمی دانم خوشحالم یا غمگین!!
نگاه از من می گیرد و رو به زهرا می گوید: خانم خوشگله اسمت چیه؟!
زهرا با شیرین زبانی می پرسد:اسم شما چیه؟
او می خندد... نگاه شوخشرخی روی من می خورد و دوباره به سوی زهرا می گوید(( طاها)).
زهرا هم می گوید:((منم زهرا این هم یحیی !! مامانم هم ستاره!!))و نگاه کودکانه اشرا به دنبال تاییدی رضایت بخش بر چهره ام می گردد.
با لبخند پاسخش را می دهم تا اعتماد به نفسش زخمی نشود...
((طاها)) !! هنوز ذهنم در پی مفهوم نامش می چرخد...راه را باز می کنه... بچه ها شاد و خندان پایین می روند... روبروی من می ایستد وسر به زیر می اندازد و می گوید:من... می واستم بابت... بابت سوء تفاهمی که ایجاد شده بود... معذرت خواهی کنم... راستش... این بنگاه دار... به من گفته بود که خانواده سن و سال داری طبقه چهارو خانواده ی جوانی هم طبقه دوم ساکن اند...! من هم راستش وقتی شما را دیدم فکر کردم باید دختر خانواده ی طبقه چهارم باشید!!
من با لبخند می گویم: اون خانواده ی سن و سال دار طبقه ی دومند که فعلا هم شهرستان هستند! طاها هنوز نگاهم می کند و شرمنده است...
می گوید:
به هر حال معذرت می خوام... امیدوارم که ناراحت نشده باشید!!
بع تواضع می گویم:نه... نه اصلا این طور نیست من ناراحت نشدم فقط تعجب کردم!!
طاها که حالا انگار راحت تر به نظر می رسد می گوید:
((والله تعجب که!!... من باید تعجب کنم!!
لبخند کم رنگی هم بر لب دارد... راهم را باز می کند و من خداحافظی می کنم و پله ها را پایین می ایم... در دلم با خود می گویم:
اون چرا باید تعجب کنه؟! شاید منظور به قیافه منه! شاید به نظرش به من نمی یاد صاحب دو فرزند باشم یا حتی ازدواج کرده باشم!!... از این فکرها خوشحال می شوم!
اتومبیل سر کوچه منتظر است... اما نه!! انگار زیاد هم منتظر من نیست راستش همه اش توی دلم می گفتم (( چرا نمی یاد دست روی زنگ بزاره وتهدید کنان فریاد بکشه ((من می رم ها))!!
نگاه کنجکاوم سوی دختری که کنار اتومبیل ماهان به فاصله چند قدم ایستاده... تمام حواسشو تمام حواس ماهان روی هم ریخته!!
اهسته تر قدم بر می دارم ونگاهم را دقیق تر سوی دخترک نشانه می گیرم... آه... !! این همان دخترک نیست که معمولا از پنجره ی اشپزخانه ام در بالکن خانه ی کوچه پشتی می بینمش؟!... چرا!!... خودش است... ماهان هنوز متوجه حضور من نیست.
در کناری اش را باز کرده و کاملا سوی دخترک نشسته... و نگاهشمی کند... هوا چقدر سنگین وخفه است... حس می کنم توانی برای برداشتن قدم های دیگر ندارم... صدای بچه ها سر پا نگاهم می دارد... عقب اتومبیل نشسته اند وتازه مرا دیده اند وصدایم می کنند: مامان... مامان.
ماهان سر می گرداند و صاف می نشیند... نگاهم هنوز به دخترک است.
به زور 16 یا 17 سال دارد .یعنی درست نصف سن ماهان !! عق ام می گیرد... حالا دخترک هم با دقت مرا می نگرد... قبلا هم دیده بودمشهمراه دختر مدرسه ای ها! حسن شهرت قابل توجهی ندارد... گویی کلاف بزرگی در دست گرفته که هزاران سر دارد... وهیچ عنصر مذکری را بی نصیب از سر نخ نمی گذارد!! فعلا که یک سر نخ در دست ماهان است!
شاید برای همین است که پسرهای محل با دیده ی حقارت بارشان تحقیر و تمسخرش می کنند و با اینکه صورت زیبایی دارد اما معمولا کسی را در پی اش ندیده ام... بیشتر اوست که در پی کس می رود... اما ماهان انگار تازه نخ را گرفته... یادم می اید هفته گذشته وقتی به خانه امد با هیجانی که در نگاهش می دیدم گفت:
ستاره!! اون دختره که می گفتی خانواده درست و حسابی نداره... همون که کوچه پشتی می شینه... می گفتی دلت براش می سوزه ! از کنارم رد شد... یک سلامی به من داد !! و بعد با حالت خاصی ادای سلام دادن دخترک را در اورد... از نگاهش فهمیدم دلش از سلام دخترک لرزیده... و چندشم شد...
در اتومبیل را باز می کنم و کنار ماهان روی صندلی می نشینم باز صدای کسی را درونم می شنوم که می گوید:
((ماهان دلش می خواست به جای تو اون دختره روی صندلی می نشست !! ))
چند شب پیش هم وقتی از خانه ی سوسن باز می گشتیم یحیی و زهرا جلوتر از من روی صندلی جلویی کنار ماهان نشستند... و من مجبور شدم عقب بنشینم... همان لحظه هم مچاله از تحقیر در خود فرو رفته بودم اما چیزی نگفتم... دوست داشتم ماهان به بچه ها حالی بکند که این صندلی متعلق به مادر شما است و نه هیچکس دیگر !!
اما ماهان در برابر خواسته بچه ها به من گفت: ستاره برو عقب !
با نفسی عمیق سعی دارم این افکار مسموم و تهوع اور را از خودم دور کنم...
سایبان بالای سرم را پایین می کشم تا خود را در اینه اش ببینم... این رنگ و لعاب ها چه قیافه مضحکی برایم ساخته!! حالم از خودم بهم می خورد... ای کاش کمی اب پیدا می شد تا خودم را از شر این ماسک مصنوعی رها کنم...! او که زیبایی مرا نمی بیند پس چه اصراری است بر این همه تلاش ؟!
مادرم می گوید: (( دختر این قدر ارایش نکن... آخه نمازت درست نمی شه ها !!))
با خودم می گویم: (( حالا که این همه به خودم می رسم وضعیت اینه !! اگر به خودم نرسم چی میشه !!
سوسن می گوید:(( وقتی از چشم یک مرد بیافتی دیگه عزیز نمی شی هر قدر هم که بلا سر خودت بیاری عزیز نمی شی ! پس بی خیال !))
ماهان اما به زیبایی ظاهری خیلی اهمیت می دهد... اگر ساده باشم و کنارش قدم بر دارم می گوید: چرا مثل اسفند دود کن ها دنبال من راه افتادی ؟!
اون دوست داره همه زیبایی همسرش رو ببینن... اما خودش هرگز نمی بینه!! و حداقل یک بار یک تعریف کوچک از من نمی کنه !!
باز به حرف سوسن که می گه: وقتی از چشم یک مرد بیافتی دیگه عزیز نمی شی ! سوسن راست می گوید...!
تمام طول راه را با تلفن همراهش سرگرم و مشغول است.می ترسم تصادف کند... سرعتش بالا است... نمی خواهم لجبازی اش را تحریک کنم... با احتیاط می گویم: ماهان حواست هست؟!... کمی اهسته تر...
بدون نگاهی به من... به نگاهی سرسری در مقابلش اکتفا می کند وباز با تلفنش سرگرم می شود... سرعتش لحظه به لحظه زیادتر می شود...
نزدیک است تصادف کنیم... بلند می گویم: ماهان! مواظب باش !! و خطر از بیخ گوشمان می گریزد!! یا نه بهتر است بگویم این ما هستیم که از خطر می گریزیم...
حالا به حد انفجار عصبانی ام فریاد می زنم: لعنتی... نزدیک بود تصادف کنیم!! اون موبایل نفرین شده ات رو یک لحظه بزار کنار!! حواست رو بده به رانندگی !!
با فریادی که اتومبیل را می لرزاند می گوید: خفه شو ستاره... خفه شو!!
با عصبانیت می گویم:آخه این کیه که اینهمه بهشپیام می دی این کیه که شب و روزت رو ازت گرفته !! حتی نمی تونی یک لحظه اون لعنتی رو از جلوی چشماتدور کنی!! بسه دیگه... من و تو به جهنم... بچه ها توی ماشینن !!
با چشمان از حدقه بیرون زده به نگاه می کند... شراره ی نفرتش پوستم را می سوزاند... فریاد می زند... عربده می کشد... :
((به تو مربوط نیست توی کار من دخالت نکن !!)) ((خفه شو))!
از ودم می پرسم: این همه نفرت برای چیست ؟! از کجا امده؟! چگونه امده؟ چه وقت امده؟! به کدامین گناه امده؟!
از درون ریزش می کنم... همه سلول هایم به تحلیل می روند... احساس می کنم در برابر اینهمه نفرت بسیار ضعیفم... نگاهم پیش بچه می رود... انها جایشان مچاله شده اند و با چشمان وحشت زده اشان ما را زیر نظر گرفته اند فریادم را در گلوخفه می کنم... و ساکت می شوم.
به بچه ها فکر می کنم(( طفلکی ها خیلی وقت است با پدر عزیزشان! به گردش نرفته اند... انها دوست دارن سوار اتومبیل پدرشان بشوند)) حیف است دلخوشی اشان را با وحشت عجین کنم !
ماهان لج کرده و تند تر از قبل می راند... با التماس می گویم: تو رو خدا یواش تر بچه ها می ترسن !!
سرعت را بیشتر می کند.خدایا با این مرد که تمام تار و پودش از کینه و نخوت و بدجنسی و لجاجت ساخته شده چه کنم؟!
ساکت نشسته ام و به بچه ها که این همه مضطرب و رنگ پریده اند فکر می کنم... ((کی میدونه تو دل اون ها چی می گذره ؟! کی می دونه تو دل ماهان چی می گذره؟!)) البته حدسش زیاد مشکل نیست...
امضای elinia
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۴-۴-۱۳۹۱ ۱۱:۴۹ عصر، توسط elinia.)
۱۴-۴-۱۳۹۱, ۱۱:۴۷ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
156
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 34


محل سکونت : کرمان
ارسال: #3
RE: رمان بی ستاره - مریم ریاحی
ماهان هر وقت سر خورده می شه این طور عصبی و از خود بی خود عمل می کنه...
حتما طرفش براش کلاس گذاشته !! یا خط و نشونی کشیده که این طور پریشون شده... اتومبیلی از کنارمان می گذرد... سرنشین ان با اعتراض به رانندگی ماهان چیزی می گوید... ماهان شیشه را به سرعت پایین می دهد فریاد زنان فحش و ناسزا می گوید... از همه ادم هایی که این صحنه را می بینند خجالت می کشم... انگار همه مردم به من زل زده اند !
چقدر از این رفتار متنفرم... ای کاش فقط کمی... فقط کمی با شخصیت بود! ای کاش برای خودش ارزش قایل بود... انقدر که بچه ها شاهد شنیدن ناسزا و حرف های رکیک از زبانش نباشند... اما هیچ کس و هیچ چیز برای او مهم نیست... کمی از راه باقی مانده... باز به موبایلش پناه می برد... اوتنها به خیات می اندیشددر هر لحظه در هر مکان ! خیانت در خونش در تک تک سلول هایش ریشه کرده وبر وجود حقیرش چنان چنبره زده که ناگزیر از تسلیم است... چند روز پیش در یک فیلم شنیدم که:
(( مردها توی سکوت خیانت می کنند... هیچ ایرادی از همسرشان نمی گیرند به جانش نق نمی زنند فقط سکوت می کنند... از همسرشان پیش کسی بد نمی گویند... باز سکوت می کنند.... و در سکوت خیانت می کنند... و اگر کسی پی به رازشان ببرد... سر به عصیان می گذارند با خود می گویم ((فیلمه راست بود))! حالا دوباره نگاهش می کنم... تمام سلول هایم به درد می ایند... انگار ماده ی سیال و سیاه و چسبناکی درونم را خلا مرا پر می کند...
این احسای ناخوب و تخریب کننده ناشی از شراره ی چشمان عسلی اش بیشتر و بیشتر در پوستن در لابه لای عروق و عمق سینه ام فرو می رود... من نفرت را حس می کنم!! نفرتی مراه با ترس همراه با بغض فرو خورده ای که مثل نیزه روحم را سوراخ می کند... تضعیفم می کند و موجود حقیری از من می سازد.خدا نکند این نفرت... این ماده سیاه چسبناک پنجه بر روح و قلبم بیاندازد و احساسم را در چنبره ی خود اسیر کند... خدایا ایا می شود از نفرت رها شد؟! خدایا تو نگذار من اسیر این حس موذی و تخریب ککنده شوم...
حالا موقع لبخند زدن رسیده... نگاهی به در قهوه ای رنگ خانه ی عشرت جون می اندازم... آهی می کشم و لبخند مسخره ای به زور روی لب هایم می نشانم... خانواده ی خوشبخت به میهمانی می روند!! همه باید خوشبختی ما را ببینند و لبخند بزنند و در دل حسرت بخورند!! اما خوشبختی رو نمی شه دید... خوشبختی تو دل ادمه !!
اما مادرم می گوید: اگه روزی اتفاق بدی نیافته تو خوشبتی...
حالا نمی دانم خیانت زیر مجموعه ی اتفاقات بد است یا باید بی خیالش شد و فقط به خوشبخت بودن اندیشید!!
مامان می گوید: بایدذ فقط خدا را شکر کنی که شوهرت سالم است...
معتاد نیست !! اما ایا شوهر من واقعا سلامت است ؟
یعنی صرفا معتاد نبودن یک مرد نشان از سلامت کامل اوست؟!!
با این همه ترس از عقوبت ناشکری وادارم می کند در دلم تند تند بگویم: (( خدایا منو ببخش... خدایا منو ببخش )) !! خدایا شکرت به خاطر همه چیزهای خوبی که به من دادی ... باورتان می شود؟!... کمی ارام می شوم!
امشب میهمانی عشرت جون رنگ و بوی دیگری دارد. مخصوصا برای ماهان شب واقعا جذابی شده است !!
مهناز خواهر جعفر خان خواهر شوهر فتانه هم در این میهمانی خود نمایی می کند... مثل خود جعفر خان از زیبایی چهره بی بهره است اما...
ایین دلبری را نیک می داند...! ان چنان که ماهان اختیار از کف داده... و امشب از همه ی روزهایی که با هم بوده ایم بیشتر داد سخن داده است !!
مهناز محو تماشای ماهان هنگام سر دادن نطق عریض و طویلش در باب زندگی در خارج از کشور... مزایا و مضرات ان است... ماهان عادت دارد موقع حرف زدن اداهای خاصی به خود بگیرد... که برای دخترها در وحله ی اول بسیار جذاب است !!
مهناز هم انچنان شیدا وار به ماهان زل زده که بی خبر از لبخند احمقانه ای است که صورتش را از ریخت انداخته است!
حالا فتانه فتنه گرتر از همیشه ما بین مهناز و ماهان مزه پرانی های وقیحانه ای می کند!! نوشین همسر حمید هر جا که او کم می اورد فوری به کمکش می شتابد... عشرت جون سرکیف است و با اشتیاق تمام ماهان را زیر نظر گرفته... گه گداری هم بی مقدمه وارد بحث انها می شود و عرض اندامی می کند...
سودابه همسر فرزاد با نگاه خواب الودش بی حوصله و خسته می نماید... اذر و حمید پچ پچ کنان از فرزاد می گویند... و فرزاد بی خیال از همه جا چشم به تلویزیون دوخته و گه گداری هم سر به سر یحیی و زهرا می گذارد جعفر خان مثل همیشه ساکت و گیج شرم زده از بی حیایی فتانه و حالا مهناز گل های قالی را می شمارد...
و من... در انتهای حقارت... در اوج حسرتم!! در حسرت یک نگاه اشنا... یک لبخند مهرامیز... ماهان هزاران فرسنگ از من فاصله گرفته است... و من انگار بازیگر نقش یکی از اشیاء بی ارزش این خانه هستم!!
گویی هیچکس مرا نمی بیند... شاید به نوعی نامرئی شده ام!! انگار همگی از حقیر شدن من لذت می برند. برق شادی و پیروزی از چشم های ریز و گرد عشرت جون پیداست !
خرد و گریزان از نگاههای پیروزمند چشم به ناکجا دوخته ام... که متوجه ی سنگینی نگاهی می شوم... سودابه با چشم های اویزان و خمار الودش نگاهم می کند... لبخندی پر معنا به ان چهره ی همیشه خنثی حالت داده است... حتی او هم متوجه ی اوضاع غیر طبیعی امشب و حرکات و گفتار وقیحانه ی ماهان و فتانه شده است !!
خود را تکانی می دهم تا نزدیکش باشم بلکه بتوانم دقایقی را با چند کلمه اختلاط پر کنم شاید خود را از شر دیدن این نمایش ازار دهنده رها سازم... پلک هایش تازه باز می شوند... شاید دل او هم در پی یک هم صحبت می گردد. سر صحبت را باز می کنم...
او با اشاره ای به مهناز می پرسد:
این چرا امشب اومده اینجا ؟
سری تکان می دهم و می گویم:
نمی دونم!!
و او می گوید:
انگار مادرش اینا رفتنه اند مسافرت ؟!! اینم توی یک شهر دیگه طاقت نیاورده !
می پرسم:
این چرا نرفته ؟!
می گوید:
حتما پیش فتانه بهش بیشتر خوش می گذره!!
زهر خندی می زنم و می گویم:
مخصوصا امشب !
او هم می خندد... و بعد می گوید: مثل این که قراره تا اخر هفته خونه ی فتانه بمونه... و ادامه می دهد:
اومدنش به اینجا اما مناسبتی نداره... می تونست خونه ی فتانه بمونه !!
می گویم:
خب... تنها بوده... شاید می ترسیده.
نگاه عاقل اندر سفیهی به من می اندازد و می گوید:
این بترسه!! عشرت جون میگه چند سال توی دورترین شهرستان درس خونده و تنها بوده!!
می پرسم:
چند سالشه !!
می گوید:
نمی دونم فکر کنم 27 یا 28 ساله باشه.
سایه ای بالای سرمان سنگین می شود... فتانه است با یک سینی چای!!
باورتان می شود؟! فتانه برای ما چای اورده!! در حقیقت سینی چای بهانه ای است برای برهم زدن گفتگوی من و سودابه!!
فتانه با نگاهی که گویی قصد دریدن دارد نگاهم می کند و می گوید:
دهنتون خشک نشد؟! چقدر پچ پچ می کنید!!
سودابه نگاه معنا دارش را به من می دوزد و با اکراه چای بر می دارد من اما سردم نگاهم سرد است... تلخم... نگاهم تلخ است... انگار حالا نفرت در چشمان من خانه کرده است... هنوز نگاهم نگاه وقیحانه وایراد گیرش را خیره خیره پاسخ می دهد... دختره ی گستاخ!!
وقتی پا به این خانه گذاشتم لحظه ای از من جدا نمی شد... همه ی حرکات و صحبت هایم حتی طرز لباس پوشیدن ونحوه ی اراستنم را مثل شاگردی ساعی تقلید می کرد...
همه چیز من برایش جالب شگفت انگیز و دست نیافتنی بود... و حالا با این اداها سعی در نادیده گرفتن من دارد... برایم جیک جیک می کند !!
انگار همه ی این حرفها از چشم هایم پیدا بود... سینی را رها کرد و ما را تنها گذاشت...
ماهان دست بردار نیست!! همین چند لحظه پیش مهناز را در شرکت خصوصی اشان استخدام کرد!! اورتان می شود؟!
مهناز در ازمون ورودی که ماهان بر پا کرده برنده شد!! و استخدام شد!! او فردا همکار ماهان خواهد بود !!
فتانه خشنود از ضربه اخر نگاه فاتحانه اش را به من فرستاد و نفسی عمیق و از سرکیف کشید!! حالا میهمانی به پایان رسیده... بچه ها را اماده می کنم... به اندازه ی یک کوه سنگینم... انگار بدنم تحمل وزن بدنم را ندارد انگار وزنه های صد کیلویی به پاهایم زنجیر کرده اند...
در اتومبیل نشسته ایم... باز هم ماهان مشغول پیام دادن است... هر لحظه سرش شلوغ تر از لحظه ی پیش است واقعا به او حق می دهم !! مهناز هم وارد دستگاهش شد!!
امروز هوا گرم تر از چند روز پیش است... بر خلاف میلم بچه ها را برای دوچرخه سواری بیرون اورده ام... از اینکه در پی انها بدوم و مواظب باشم زمین نخورند لذت نمی برم! اما چاره ای نیست خیلی وقت است که به انها قول داده ام. یحیی دوچرخه سواری بلد نیست... زهرا اما کمب بهتر است... دایم به انها تذکر می دهم که از سر کوچه امان جلوتر نروند...
پسرهای جوان جمع دوستانه ای ترتیب داده اند...و دقایقی است که حواسشان پرت اطراف شده است...
یکی از انها تاب نمی اورد... سوار بر موتور می شود و هنرنمایی می کند... اتومبیلی از سر خیابان می پیچد وبه داخل می اید... باطمانینه از کنارمان می گذرد... وکمی جلوتر می ایستد... من هنوز یحیی را همراهی می کنم.
داغ و عرق ریزان در پی اش می دوم... در اتومبیل باز می شود... طاهاست!!
پیش می اید... ناخواسته روسری م را مرتب می کنم...
نگاه جستجو گرش گروه پسرها را می کاود... موتور سوار هم دوباره از کنارمان با سر و صدا می گذرد... طاها با نگاه جدی اش نزدیک می اید...
ناچارم از سلام و احوال پرسی... کمی این پا و ان پا می کند و بعد می گوید:
شما برید خونه... من مواظب بچه ها هستم...
در حیرتم از پیشنهادش!! با نگاه گیج و ویجم با او چشم دوخته ام که باز می گوید:
برید دیگه!! مطمئن باشید خیلی مواظبم... و لبخند می زند.
با زحمت می گویم :
نه !! مزاحم شما نمی شم... خودم هستم...
باز جدی نگاه می کند و می گوید:
من کاری ندارم...
و من می گویم:
من هم کاری ندارم... شما تازه اومدین... حتما می خواستین استراحت کنین!!... منم دیگه کم کم باید بچه ها را ببرم بالا...
نگاه جدی اش به من می گوید که زیادی تعارف می کنم...
هنوز اما مرددم!!
او می گوید:
بهتره شما برین... بچه ها هنوز دوست دارن بازی کنند... مگه نه بچه ها؟!
بچه ها دوست ندارند تنهایشان بگذارم... اما او با جملات محبت امیزش خیلی زود جایی برای خودش در دل انها می یابد... به عنوان اخرین سفارش نگاهش می کنم و می گویم:
پس لطفا چند دقیقه ی دیگه بیارینشون خونه...
که او می گوید:
یک ربع دیگه خوبه؟
لبخند زنان تشکر می کنم...
با انکه او را درست نمی شناسم اما ته دلماطمینان خاصی به او دارم...
از پنجره پایین را نگاه می کنم... او سخت مشغول اموزش دادن به یحیی است.زهرا هم دستی برایم تکان می دهد... از وقتی به خانه امده ام همین جا پشت پنجره ی اشپزخانه ام نشسته ام! سر و صدای بچه ها از راه پله ها مرا به خود می اورد در را باز می کنم...
طاها یحیی را که در اغوش دارد پایین می گذارد... و با او دست می دهد...
زهرا هم بی وقفه برایش شیرین زبانی می کند... هنوز نمی دانم محبتش را با چه جملاتی جواب گو باشم؟!
او می گوید:
یک ربع که بیشتر نشده؟!
با شرمندگی لبخند می زنم و می گویم:
خیلی متشکرم اقاواقعا به زحمت افتادین...
زهرا با هیجان می گوید:
مامانی یحیی سوار شد... یاد گرفت عمو طاها خیلی خوب یاد می دهد... یحیی هم تایید می کند... هر دو راضی و خوشحالند...
طاها رو به انها می گوید:
هر وقت خواستین دوچرخه سواری کنین... بیاین دنبال من با هم بریم... باشه؟!
بعد با بچه ها دست می دهد و خداحافظی می کند...
دوست ندارم زیر دین کسی باشم... دلم می خواهد زحمتش را جبران کنم... حوصله تعارف کردن هم ندارم... او رفته و من هنوز جلوی در اپارتمان ایستاده ام و خیره به پله ها در فکر و خیالام...
در را می بندم و به داخل می ایم... کتابش را بر می دارم و چند خطی می خوانم فکرم متمرکز نمی شود انگار چیزی در جایی دور روی ذهنم تاثیر می گذارد...
به یاد ماهان می افتم. گوشی را بر می دارم و شماره اش را می گیرم ... تعدا بوق های انتظار از حد معمول می گذرد... کسی جواب نمی دهد... با خود می گویم:
یعنی میشه موبایلت همراهت نباشه؟ یعنی تو واقعا متوجه نیستی که من دارم تماس می گیرم! شماره شرکت را می گیرم.صدای خانمی می گوید:ایشون جلسه دارن!!
اره جلسه دارن !! جلسه ی معارفه برای ورود مهناز خانم!!
باز تمام نگرانی ها وبدبختی هایم جلوی چشمان به صف در می ایند...
چقدر می توانم همه چیز را نادیده بگیرم... چقدر می توانم رفتاری خنثی داشته باشم؟ مثل ادمی بی رگ و ریشه؟! که اگر داشتم اینطور تاب نمی اوردم! اینطور سرپوش روی پلیدی ها نمی گذاشتم!! خدا به من طاقت وصبر زیادی داده... باید از او تشکر کنم...
آوای خوش او در میان نوای گیتارش چه مسکن روح نوازی است برای این روح درهم شکسته من... در را باز می کنم و همان جا جلوی ان می نشینم... به بچه ها اشاره می کنم ارامتر و بی صدا تر بازی کنند...
چشم هایم را می بندم تا صدای او همراه با نوازش سازش تار و پودم را بلرزاند... سلول های مرده ام را جان بدهد. روح زوال یافته از خیانتم را مرهمی باشد...
((افتاده باد آن برگ که به اهنگ وزش هایت نلرزد... صدایت نوازشی است بر صورت احساس)).
حالا نیازمند نوشتن هستم... همه ی سلول های مرده و انگیزه های خاموش و سرکوب شده جانی گرفته اند... سر براورده اند و تکانی می خورند... دوست دارم بنویسم... می توانم... خدا را شکر می کنم که کلمات را به یاری ام فرستاد... تا بتوانم ارامش را بار دیگر تجربه کنم...
حالا آرام هستم... حالا راحت شده ام... روح تشنه ام سیراب شده ... از او ممنونم... او... طاها...!!
به سراغ قران می روم... تا شاید معنای نامش را بدانم... زیر کلمه ی طاها نوشته شده (( ای مشتاق حق و هادی خلق)) حالا بیشتر از نامش خوشم می اید... چند بار نامش را زمزمه می کنم ... طاها... چه لطافت مانوسی دارد این نام... گویا نام غریبی است که از هر اشنایی برایت اشناتر است...
صدای بی رحمانه ای وجودم را از رویاهای شیرین بیرون می کشد... انگار درونم صداهای زیادی نهفته است... صداهایی که نوید زندگی می دهند... و صداهایی که شوق زندگی را در من می کشند...
صدای بی رحمانه در وجودم فریاد می زند: او نه تنها اشنا نیست بلکه غریبه تر از هر غریبه ای است... تو در میان شر به دنبال کدام خیری؟!
قران را می بندم... چشم هایم را هم...
از ته دل می گویم:
خدایا به حق همین کتاب راه خطا را بر من ببند.
دوباره به یاد ماهان می افتم... می خواهم یاد غریبه را از ذهن بگیرم... می خواهم مثل گذشته ها ان روزهای خوب عشق و دوستی... با من حرف بزند... شیدایم کنند... تنهایی ام را مرهمی باشد... شماره اش را می گیرم...
چندین بار پشت سر هم می گیرم و هر بار انقدر گوشی را نگه می دارم تا خود به خود بوق اشغال بزند...
جد کرده ام با او حرف بزنم... شاید این زمان طولانی ازصبح تا شب باعث جدایی ما شده... درست است! زمان زمان دشمن رابطه هاست...
زمان فقط رابطه ها را بیشتر می کند...!
بلاخره جواب می دهد عصبی و فریاد زنان می گوید:
الو... چی شده؟
جا می خورم... من که حرفی برای گفتن نداشتم... اصلا چرا شماره اش را گرفتم؟!شاید دلم برایش تنگ شده!!... برای ماهان؟!!... خودم هم حیران مانده ام
دوباره می پرسد:
ستاره!!... چیه؟!
نمی دانم چه بگویم... به دنبال دلیلی برای این همه تماس می گردم... اما ایا باید حتما دلیلی باشد؟! دلیلی که بشود دید و گفت ؟!
باز فریادش بلند می شود چرا حرف نمی زنی؟!
با زحمت می گویم:
سلام... خوبی... من...
مهلتم نمی دهد... انگار کسی وارد اتاقش می شود... با دستپاچگی می گوید:
باشه باشه... بعدا تماس می گیرم!! و قطع می کند...
حالا همه چیز مثل دیروز است! مثل همه ی روزهایی که گذشت اندک نشاطی که به واسطه ی گریز به دوران اشقی و شیدایی ابتدای زندگیمان در من ایجاد شد... در من به خاکستر نشسته... انگار راه نفسم مسدود است نیاز به اکسیژن دارم به سوی پنجره می روم و ان را باز می کنم... اسمان را نگاه می کنم نفس عمیقی می کشم... اشک به چشمانم هجوم می اورد...
چقدر دلتنگ دوست داشته شدنم... ! دوست داشتن... و عشق!!
چیزی که زمان زیادی است نبودنش مایه ی رنج و عذابم شده... ای کاش دوران عاشقی این همه کوتاه نبود...
مطلبی نوشته ام... نگاهی می اندازم... بلند می خوانمش... بی نقص به نظر می اید... همین هم خوب است... جای شکر دارد... شاید دوست داشتن و دوست داشته شدن همه چیز نباشد... درست است چیزهای بهتری هم هست!!
نگاهی به کتاب او می اندازم... حوصله اش را ندارم... از همه چیز سیرم تغیرات دم به دم درونم متحیرم می کند... خدایا چرا اینطور شده ام؟
شاید بهتر باشد کمی با ماهان صحبت کنم... اگر... بشود با او صحبت کرد...
غذای مورد علاقه اش را الم می کنم... خانه را تمیز و مرتب می کنم... می دانم که غذا برایش از اهمیت زیادی برخوردار است... وقتی گرسنه است تابع هیچ قانون و قضایی نیست !!بطرز فجیعی وحشتناک می شود... هر چند که از غذا خوردن همتنها سیری و پری شکم را می داند!!
چه زود گذشت ان زمان که منتظرش می ماندم تا با نگاه در چشمان عاشقش لذت خوردن را حس کنم... و دیر زمانی است که از این موهبت بی بهره ام... حالا از یکدیگر می گریزیم تا راحت لحظه ها را تحمل کنیم...
روبروی هم نشسته ایم و غذا می خوریم... به چشم های خسته اش نگاه می کنم... او جای دیگری است... من و بچه ها را نمی بیند... حتی مزه ی غذای مورد علاقه اش را نمی فهمد... در انتظار شنیدن یک جمله ام... یا حتی یک کلمه که بتوانم مسیر حرف را باز کنم اما... (( چراغ های رابطه تاریکند.)) !!
((کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
چراغ ای رابطه تاریکند !!))
( فروغ)

بی حوصله و خسته بعد از وردن غذا روبروی تلویزیون رها می شود... به کارهایم که در رابطه با جمع و جور کردن اوضاع اشپزخانه است سرعت می بخشم تا بتوانم اندک زمانی را برای صحبت با او باز کنم...
بعد از شستن و خشک کردن و نظافت چای خوشرنگی برایش می ریزم تا بهانه ای برای باز کردن صحبت باشد... ((باز هم باج می دهم))!!
کنارش می نشینم... نگاهش به تصویر تلویزیون دوخته شده... !نمی دانم متوجه امدن من شده است یا نه؟! بچه ها دور و برمان مشغول بازی اند...
سینی چای را کمی جلوتر می دهم و می گویم:
ماهان! می شه تلویزیون رو خاموش کنی؟!
نگاهش که انگار تازه مرا دیده است در گیجی و حیرت دست و پا می زند... انقدر متعجب است که انگار گفته ام اتم را بشکافد!!
چای را بر می دارد و می گوید:
برای چی؟
لبخند می زنم و می گویم:
می خوام باهات حرف بزنم...
بی اهمیت نگاهش را به تلویزیون می دهد و می گوید:
خب... حرف بزن!!
می گویم:
اینطوری نمیشه... تو همه حواست به تلویزیونه !!
می گوید:
نگاهم اینجاست... تو حرفت رو بزن!!
می گویم:
ماهان!!... احساس نمی کنی خیلی از هم دور شدیم!!
نگاهش تمسخر در اغوش دارد... به من زل می زند و می گوید:
باز شروع شد؟!
می گویم:
ماهان... خیلی وقته که حتی نشده حتی برای دو دقیقه کنار هم بنشینیم و ازمشکلات و درد دلهامون برای هم حرف بزنیم... خیلی وقته که نشده یک زمانی رو برای تفریح های هم در نظر بگیریم... ماهان تو... خیلی وقته که منو نمی بینی... به خدا من فقط سراشپز این خونه نیستم... من
تلفنش زنگ می زند... روزنه ای که برای خلاصی از شنیدن حرف های من نصیبش شده برق شادی را به چشمان ریز و خسته اش می اورد... چنگ به گوشی اش می اندازد و در چشم به هم زدنی مرا تنها می گذارد!... در اتاق خواب بسته می شود و صدای خنده های بی شرمانه اش تمام نسوجم را می لرزاند...
پژواک خنده هایش در برهوت مغزم می پیچد و دهن کجی ام می کند... ریشخندم می کند. از جا بلند می شوم.به سوی در اتاق خواب می روم و با یک حرکت ان را باز می کنم... جلوی اتاق می ایستم و نگاه عصبی و پر از نفرتم را به او می دوزم...
خوب نمی دانم با کدامین جرات یا کدامین نیرو اینکار را می کنم...
گویی کس دیگری به جایم تصمیم می گیرد... هنوز خیره خیره نگاهش می کنم... اب دهانش را قورت می دهد... و رنگ از چهره اش می رود... چیزی در گوشی اش پچ پچ می کند و بعد رو به من می گوید: چیه؟!
بلند می گویم:
این کیه؟! کیه که ساعت 12 شب رو هم ما رو رحت نمی ذاره!!؟
در حیرت از خروشمن ناگزیر از قطع کردن ارتباط است... معلوم است که جور ناجوری پیش طرف ضایع شده است... ان قدر عصبانی است که در دل می گویم: الانه که منو بکشه!!
اما دیگر مهم نیست... همه چیز از دست رفته است... در حالی که من تنها به نجابت و حفظ ابرو اندیشه کردم... حالا بهتر است او هم کمی بترسد!!
در ناباوری و حیرت هنوز نگاهش خیره به من است... پیشمی اید و می گوید: نفهمیدم... چی داری زر زر می کنی؟!
با حرص می گویم:
چرا قطع کردی؟! مهناز خانم ناراحت نشن؟!
خنده ی عصبی و پر سر و صدایش گوشم را می ازرد...
از خشم سرخ شده و میگوید:
اهان!! بگو از کجا می سوزی؟!
می گویم:
بدبخت ! خجالت بکش... تو دو تا بچه داری... خجالت بکش...
فریاد می زند:
از چی خجالت بکشم لعنتی... مگه من چکار کردم؟
من هم فریاد می کشم:
از کارهای پست و کثیفت... !! با غریبه ها کم بوده؟! حالا دیگه به فک و فامیل محترمت! هم رحم نمی کنی؟! می خوای مضحکه خاص و عام بشیم؟! می خوای دوست و دشمن ریشخند مون کنن!!؟... به این بچه های بیچاره فکر کن!!
و بچه ها از ترس با چشم های دایره ای به ما خیره مانده اند...
به سوی انها می روم و هر دو را به اتاقشان می برم و به زهرا می گویم:
مامانی با داداشت بازی کن بیرون نیایی ها!!و در را به رویشان می بندم...
می دانم که دل کوچکشان طاقت اینجور تپیدن را ندارد... می دانم اخر شب است و حتما صدایمان را همه خواهند شنید اما چاره نیست... او باید بداند... باید بفهمد باید دست از این همه پنهان کاری ابلهانه بر دارم...
یا رومی روم یا زنگی زنگ!!
او هنوز فحش و ناسزا می گوید و فریاد می زند... به سوی کیفم می روم و عکسی را که در ان پنهان کرده ام بیرون می کشم و در جواب می گویم:
من زده به سرم؟!من دیوونه شم؟! پس این چیه؟!
و عکس را جلویش پرت می کنم... با چشم های خونی و وق زدهدر ناباوری تمام بر من خیره است... رنگ پریده و کف بر دهان اوردهبا یک حرکت به سوی من حمله می کند... چنگ می اندازد و موهایم را به دست می گیرد... و با دست دیگر مشتی بر دهانم می کوبد... مزه ی شور خون دهانم را پر می کند...
روی زمین ولو شده ام... باز به سویم حمله ور می شود و لگد محکمی به پهلویم می خورد... صدای عربده هایش گوشم را کر می کند... به من فحش می دهد:
بی همه چیز بی پدر و مادر زاغ سیاه منو چوب می زنی؟ شدی مفتش من؟! وسایل منو زیر و رو می کنی؟ خودم خفه ات می کنم کثافت!!
با باز کردن دهانم خون به همه جا فوران می کند و فریادم با خون به صورتش می دود.
زجه می زنم:
کثافت تویی... کثافت تویی... صدای کوبیدن در انچنان خانه را تکان می دهد که ماهان بی معطلی رهایم می کند و به سوی در می رود و با حرص ان را می گشاید...
چشم های سیاه نگرانی مرا جستجو می کنند... و من ناخواسته خود را جمع می کنم و صورتم را با دستهایم می پوشانم...
صدای طاها را می شنوم اما نمی فهمم چه می گوید... بعد ماهان در را به هم می کوبد و می رود!! شاید طاها او را با خود برده... تا من دمی نفس بکشم!!
با گریه فریاد می زنم:
زهرا از اتاق بیرون نیایید ها!!
خون دهانم بند امدنی نیست... افتان و خیزان به سوی دستشویی می روم... سینی چایی خورده نشده را نمی بینم استکان ها سرنگون می شوند و هر کدام به سویی می روند...!
بی اهمیت به ان خود را به دستشویی می رسانم... تف می کنم...
خون و کف صفحه ی سفید روشویی را قرمز می کند... با اکراه سر بلند می کنم نگاهم را در اینه می بینم... حقارت را می بینم زجر را می بینم... بی کسی و تنهایی ام را می بینم...
شب از نیمه گذشته... بالش زیر سرم مثل سنگ سخت و سفت شده است. گردنم درد گرفته است در جای می نشینم... ماهان هنوز به خانه نیامده شاید پایین است... خانه ی طاها!! چقدر خجالت می کشم از او!
دوست ندارم دیگرهرگز ببینمش... طاها را می گویم...
دلم از خجالت چنگ می شود... حالا چه فکری درباره ی ما خواهد کرد؟! ماهان چه دروغ هایی برای او گته است؟!...
خدایا کمکم کن تا بتوانم بخوابم... چقدر ناارام و ناراحتم... آسمان!!
باید نگاهی به آسمان بیاندازم... شاید ارامم کند... از جا بر می خیزم و به سوی پنجره می روم... پنجره را باز می کنم... آسمان سرمه ای رنگ با ستاره های کم نورش چشم هایم را پر می کند...
بلند می گویم:
خدایا... خسته ام... کمکم کن...
شعری را که به یادم امده می خوانم.

(( دستم را در تاریکی اندوه بالا بردم...
و کهکشان تهی تنهایی را نشان دادم
شهاب نگاهش مرده بود
تراوش سیاه نگاهش را با زمزمه ی سبز علف ها امیخت
و من در شکوه تماشا فراموشی صدا بودم))

((سهراب))

شهابی رد می شود... و ته دلم امید لانه می کند... از کودکی عاشق تماشای عبور شهاب در اسمان بیکرانم...
چشم هايم سرخ و صورتم ورم كرده از گريه هاي شب گذشته است... حتي نمي توانم براي خريد بيرون بروم... مي ترسم توي راه پله ها... طاها را ببينم... خجالت مي كشم... ماهان نيمه شب امد... و صبح با سرعت لوازم شخصي اش را جمع كرد... و ساك به دست خانه را ترك كرد! يعني اين كه قهر كرده است !! من مانع رفتنش نشدم !!
مي دانستم اگر حرفي بزنم اين بار محق تر از شب گذشته رفتار كند... و دوباره كار به جاهاي باريك مي كشد... از اين گذشته... او حتما تصميمش را براي رفتن گرفته... او با قهر مي خواهد بگويد (( گناهكار نيستم !! هيچ تقصيري متوجه من نيست !!))
در ثاني اين قهر فرصت خوبي است براي فتن به سفري دو نفره با همسفري جديد !! و مهم تر اين كه مجبور نيست خرجي خانه را تا وقتي نيست بدهد!! اخر خرجي خانه را مثل مردهاي قديمي روز به روز به من مي دهد... شايد براي اين كه نتوانم چيزي براي خودم پس انداز كنم!! او حتي فكر بچه ها را نمي كند... بچه هايش !!
من در ميان تمام غم ها اينجا نشسته ام... تنها نشسته ام... و نمي دانم كارم به كجا خواهد كشيد!! به بچه ها كه چون فرشته هاي معصوم و كوچكارميده اند نگاه مي كنم...
دلم از اين همه تنهايي به درد مي ايد و باز تنها مونس تنهايي ام به دادم مي رسد... اشك ها را مي گويم گويي با هق هق ام مي خواهم همه ي غم ها را از سينه ام بيرون بكشم... اي كاش چيزي به او نگفته بودم... حالا بدون خرجي تا كي ميتوان با بچه ها تنها باشم؟! ماهان از ان دسته مرداني است كه هيچگاه نگذاشت استقلال را حس كنم... همان اوايل... پر و بالم را چيد و زنداني خانه ام كرد... حالا با همه ي بدبختي ها وابسته مالي اش نيز هستم !! به ياد اجاره اين ماه مي افتم... زمانش به زودي فرا خواهد رسيد... دلم مي لرزد... ماهان مي داند چه كرده است... او مي خواهد مرا در تنگناي مالي قرار دهد تا خودم توي سر زنان و غلط كنان براي طلب مغفرت به سويش بشتابم...
او عادت كرده است غرورم را زخمي ببيند... او از زخم زدن به روح من لذت مي برد... مي داند در بدترين شرايط دوست ندارم دست نياز به سوي كسي دراز كنم... با اين حال هيچگاه پشتوانه اي مالي براي من در نظر نگرفت... همه ي انچه از خانه پدر به خانه ي او اورده ام در همان اوايل زندگي خرج ماهان شد... ماهان مغرور و از خود راضي حاضر نبود دل به كار بدهد... منظورم كاري به جز رياست است !! براي همين انقدر از اين شاخه به ان شاخه پريد و پول خرج كرد تا همه انچه كه من داشتم ... تمام شد !!
صداي زنگ تلفن روزنه اي در دلم باز مي كند... شايد ماهان است!! به سوي گوشي ميروم ... با ترديد ان را بر مي دارم... نمي دانماگر ماهان باشد چه برخوردي داشته باشم ؟!... اما... صداي سوسن است... خدا را شكر بلاخره يكي پيدا شد كه مرا ياد بكند !!
سوسن: چته ستاره؟! باز كه صدات گرفته... گريه كردي؟!
من: نه بابا تازه از خواب بلند شدم... صدام اينطوري شده !!
سوسن: چرا خبري ازت نيست ؟! يك وقت زنگ نزني ها!!
من: به خدا گرفتارم سوسن... چرا تو يك سر نمي يايي پيش من؟!
سوسن: اتفاقا دوست داشتم بيام اما فعلا كه نميشه !!
قراره براي يك هفته برم مسافرت... علي براي چند روزي مرخصي گرفته...
ديگر از حرف هاي سوسن چيزي نمي فهمم... ته دلم محكم بود كه اگر در نبودن ماهان به پول نياز پيدا كردم سري به سوسن بزنم... اما اي كاش مي شد... ما هم به سفر مي رفتيم... من و ماهان... هيچ خاطره اي از مسافرت در كنار هم نداريم... شايد براي اين است كه تا به حال به هيچ سفري در كنار هم نرفته ايم !! براي من كه هر چه بوده مربوط به قبل از ازدواجبا ماهان است و براي بچه ها تنها تصوير مانده... تصويري از خاطره اي گنگ كه دو سال پيش همراه با سوسن و علي به شمال رفتيم... و البته بدون ماهان !!
به ياد دريا مي افتم... چشم هايم را مي بندم... گوش هايم را تيز مي كنم صداي امواج كف الودش كه محكم به ساحل مي خورد و با خودش صدف هاي ريز و درشت سوغات مي اورد... را مي شنوم.
چقدر دوست داشتم در اين گرماي كشنده و اين برهوت عشق سفري به دريا مي كردم !!
با سوسن خداحافظي كرده ام و هنوز از سفر دريا باز نگشته ام كه زنگ در به صدا در مي ايد. شايد ماهان است !!شايد پشيمان شده و بازگشته... !!
چقدر دلم مي خواهد تصويري كه در ذهن دارم عيني شود... در را باز كنم و ماهان را ببينم كه با لبخند نان تازه اي به دست دارد و براي خوردن يك صبحانه دونفره ي اشتي كنان بازگشته... ! اين صحنه!! اين ذهنيت! اين تصوير... انقدر شفاف مي شود كه دلم مي لرزد و همه ي غم هاي ديشب و امروز را فراموش مي كنم و با خود مي گويم او را مي بخشم... فرصت دوباره به او خواهم داد... اصلا شايد من اشتباه كرده ام... شايد او با كسي رابطه ي خاص ندارد !! يا... يا اصلا داشته باشد !!!
شايد من در زندگي با او چيزي كم گذاشته ام... شايد انقدر زشت و بد تركيب شده امكه خود بي خبرم... شايد حق با او باشد... !!
مادرم مي گويد:
مردها حق دارند هر كاري دوست دارن بكنند... چون مردند!!
براي لحظه اي حالم از خودم بهم مي خورد... احساس نياز چه موجود پستي از من ساخته است... چطور مي شود از همه تقصيرات ماهان چشم پوشيد ؟! مي خواهم دستگيره را بچرخانم كه صدايي از پشت در مي گويد: ستاره خانم!!؟
چيزي در دلم اوار مي شود... صداي فرو ريختنش را مي شنوم و بر خود مي لرزم... صداي طاهاست...
پس ماهان باز نگشته... !! بيشتر از خودم متنفر مي شوم.خدايا با اين صورت ورم كرده و اين چشم هاي گريان چگونه در را باز كنم؟ چادر به سر انداخته ام و هنوز جرات باز كردن در را ندارم...
بلند مي گويم: بله...
و صداي طاها نرم و خوش اهنگ مي گويد:
مي شه لطفا چند لحظه بيان دم در؟
ناچار از بازكردن در... و خجالت زده ام از پريشاني و زجري كه از صورتم پيداست... حتي نمي توانم به كمك لبخند احمقانه اي پوششي بر عقده هاي دلم بگذارم هر چند براي او نامه ي سر گشاده اي هستم كه نياز به پنهان كردن نوشته هايش نيست !!
نان تازه در دست دارد... ونگاهش ارام است و مهربان... ! اما نگاهش را سريع مي دزد و... شايد دوست ندارد با نگاهش ازارم دهد... نان را جلويم مي گيرد و مي گويد:بفرماييد...
و بعد از چند لحظه ادامه مي دهد: امروز من سحر خيزتر از شما شده ام... نون اين خانم طبقه ي اول رو هم من دادم !
تشكر مي كنم و مي گويم : چرا به زحمت افتادين؟!... ما نون داريم !
مي گويد: نون تازه رو بچه ها بيشتر دوست دارن !!
هنوز نان را نگرفته ام... مي گويم... پس اجازه بدين... پولش رو براتون بيارم...
ناگهان نگاه بر نگاهم مي دوزد... گويي رنجيده... سري تكانمي دهد و مي گويد: چقدر تعارف مي كنيد !!
نان را با اكره مي گيرم ... او هنوز اين پا و ان پا مي كند... مي دانم نان بهانه اي براي گفتن چيز ديگري است كه نمي دانم چيست !! خدايا او مرا به ياد چه كسي مي اندازد ؟!
باز تشكر مي كنم... تا زودتر برود... چند پله پايين مي رود مي خواهم در را ببندم كه باز صدايش را مي شنوم :ستاره خانم ؟!!
با گشودن دوباره ي در چهره و نگاه جدي اش حاكي از دل به دريا زدن و تصميم به گفتن چيزي است كه اوردن نان بهانه اش بوده ! نگاه از من مي گيرد و مي گويد:
ستاره خانم... اگر پيش خانواده اتون مي خواين برين... من مي برمتون!!
نمي دانم منظورش چيست... فقط با تعجب مي پرسم: من گفتم ميرم پيش خانواده ام؟!!
دست پاچه مي شود و با لبخندي بيرنگ مي گويد:
نه نه... راستش... چطوري بگم؟!... بهتره كه برين پيش خانواده اتون... چند روزي فقط !!...
هنوز با تعجب نگاهش مي كنم مي پرسم: براي چي ؟!
طاها: راستش ستاره خانم... فكر نكنم اقا ماهان به اين زودي ها برگرده !! اگه شما هم اينجا تنها نباشيد بهتره...
نان را در گوشه اي از خانه رها مي كنم... چادرم را درست مي كنم... و با دغدغه اي كه حالا دوچندان شده ... مي پرسم: شما چي مي خواين بگين؟ ماهان ديشب پيش شما بود؟! چيزي به شما گفته؟!... نكنه گفته هرگز برنمي گرده...
هول شد و پريد وسط سوال هاي من و گفت: نه نه ناراحت نشين... بله ديشب اقا ماهان رو بردم پيش خودم... راستش اون گفت كه براي مدتي ميره مسافرت... برنامه ي سفرش رو از قبل ريخته بود...گويا منتظر فرصتي بوده !!
از لحن كنايه دار طاها خوشم نمي ايد... اخم ها را در هم مي كشم و مي گويم: اون يك چيزي گفته!! كدوم سفر !!؟
طاها: ستاره خانم... اون حتي به همسفرش زنگ زد و گوشزد كرد كه براي امروز قبل از ساعت 7 اماده باشه !!
با چشماني از حيرت گشاد شده نگاهش مي كنم و مي گويم: همسفرش؟ شما چي ميگين؟! همسفرش كيه؟! كدوم سفر... اون فقط عصبانيه چند روزي ميره خونه مادرش و بعد هم برمي گرده !!
خودم هم حرف هاي خودم را باور ندارم...
طاها مي گويد : ستاره خانم... من ديشب با اقا ماهان خيلي صحبت كردم اما اون... تصميم اش رو گرفته بود... از حرفاش معلوم بود لاف نمي زنه! راستش... اون قصد داره اينطوري شما رو تنبيه كنه... گويا پولي هم به شما نداده... درسته؟!
انقدر از ماهان حرصم گرفته... انقدر نفرت سراسر وجودم را پر كرده كه اگر اينجا بود با دستهايم خفه اش مي كردم... باورم نمي شود او تا اين اندازه بي غيرت و نامرد باشد !!
همه ي رازهاي زندگيمان را در عرض چند ساعت براي يك غريبه فاش كرده !! متنفرم از ان مردهايي كه هر جا مي نشينند بساط بدگويي از همسرانشان را پهن مي كنند... مردهايي كه با مظلوم نمايي سعي دارند در همه ي زمينه ها همسرانشان را مقصر جلوه دهند... فكر نمي كردم ماهان تا اين حد پست و بي مقدار باشد... !!
عصباني و ملتهب به حرف هاي طاها گوش نمي دهم... مي گويم: مهم نيست... بلاخره از مسافرت بر مي گرده!...
با اجازه اتون...
و مي خواهم در را ببندم... طاها قدمي پيش مي گذارد و دستش را مانع بسته شدن در مي كند... به حالت عصبي سري تكان مي دهد و مي گويد:
صبر كن... من نيومدم كه بيشتر ناراحتت كنم... من فقط مي خوام بهت كمك كنم...
چقدر مي توانم خوددار باشم ؟! چقدر مي توانم همه چيز را عادي نشان دهم... چند نفر هستند كه راز دل من را مي دانند... ؟! تقريبا هيچكس نمي داند... چند نفر دست ياري به سويم اورده اند... ؟!
چقدر مي توانم بغضم را فرو بدهم... با صدايي كه لرزان است و اماده ي گريه مي گويم: خواهش مي كنم بريد... من كمك نمي خوام.
او با لحن ارام و دلنشين خود مي گويد: ستاره... من تو رو مي فهمم به خدا نمي خوام به تو و بچه هات اسيبي برسه... ستاره... تو واقعا نمي خواي جايي بري پيش مادرت؟ يا كسان ديگر؟!
اشك هاي داغ بي اختيار سرازير شده اند... سري تكان مي دهم و مي گويم: نه ! نه.
با اصرار مي پرسد: اخه چرا ! ؟ شايد اون لعنتي حالا حالا ها برنگرده...
تو با اين دو تا بچه ي معصوم اخه چكار مي خواي بكني ؟!
با صداي لرزانم مي گويم: اگه پدر و مادرم ببينند بدون ماهان اونجا رفته ام شك مي كنند... نمي خوام بدونند چه اوضايي دارم... اگر بدونند هم بجز غصه خوردن كاري نمي تونند بكنند !!
انگار از حالت حرف زدنم... مي فهمد كه نمي توانم روي خانواده ام حسابي باز كنم... صدايش ارام بخشي است كه سلول به سلولم را ترميم مي كند.
مي گويد: اصلا مهم نيست... نگران هيچ چيز نباش... هر كاري داشتي به خودم بگو... هر چي لازم داشتي هم به من بگو...
و بعد دسته اي اسكناس كه از پيش اماده كرده جلوي من مي گيرد و مي گويد: اين فعلا پيشت باشه!!
دوباره خشم و نفرت اتشم مي زند... با گريه فرياد مي زنم:برو...
از اينجا برو... من هيچ چيزي لازم ندارم... پول هم دارم...
در را انچنان به هم مي كوبم كه بچه ها هراسان از خواب مي پرند و به سويم مي ايند... انها را در اغوش مي گيرم... و از ناراحتي بلند بلند با خودم حرف مي زنم يا نه... غر مي زنم !!
((اول صبحي برام خبرهاي خوشايند اورده كه با نون داغ بيشتر بهم بچسبه !!... ماهان رفته سفر... با همسفرش !! به جهنم!!... مي خواد منو تنبيه كنه؟!... اون گناهكاره و من بايد تنبيه بشم ؟! اره حقم همينه... حق زني كه بي دست و پا و بدبخت و تو سري خوره ! همينه !!
بعد ناگهان... انگار چيزي در دلم فرو مي ريزد... به ياد پس اندازم مي افتم... از خيلي وقت پيش عادت كرده ام لابه لاي كتاب هايم پول بگذارم... تا بعد روزي خودم را غافلگير كنم!!
سراسيمه به سوي كتاب ها مي روم... با نگراني و دلهره اي كه دستهايم را به لرزه انداخته... يكي يكي انها را از كتاب خانه ام بيرون مي كشم و جستجويشان مي كنم... خدايا... خداي من... باز هم سهراب و سعدي و حافظ و فروغ و نيما و صادق هدايت به دادم مي رسند... حالا به سراغ رمان هايم مي روم لابه لاي هر كدام از ان هم تعدادي هر چند اندك اسكناس مي يابم... اشك هايم روانند و دست هايم پر!! كتاب هايم به دادم رسيده اند... ! خدايا شكرت !!
خوشحالم از اين كه فعلا انقدري دارم كه جوابگويمان باشد... بعد از ان هم خدا بزرگ است... به اين فكر مي كنم كه اگر تا موعد اجاره هم پيدايش نشد به عشرت جون زنگ مي زنم... ابرويش كه پيش خانواده اش رفت ان وقت ادم خواهد شد !!
با اين افكار كمي ارامتر مي شوم... صبحانه را اماده كرده ام بچه ها را با خنده و شادي ساختگي به سوي ميز صبحانه مي خوانم... اصلا دوست ندارم از اوضاع غير طبيعي ام اگاه شوند... يك اهنگ شاد مي گذارم صدايش را بلند مي كنم... مي خواهم همه بدانند من خوشحالم ! هيچ غمي ندارم !! همه چيز خوب است... خوب خوب !! بچه ها با خنده و شادي از من مي خواهند با انها بازي كنم... پس بازي مي كنم !!
خورشيد اخرين تلاشش را مي كند... انگار مي خواهد از لابه لاي ابرهاي سياه... پنجه اش را بر زمين بياندازد... كاش مي شد مرا با پنجه اش بگيرد و با خود ببرد... تاب اين تيرگي ها را ندارم...
شب با همه ي عظمت و سياهي از راه مي رسد... و من شب ها جرات روزها را ندارم... و نمي دانم چرا !!
شب و سكوتش... و چراغ هاي خاموش... و بي كسي ها... دلم را سخت مي ازرد... من اينجا نشسته ام پشت پنجره... و هنوز نگاهم به اسمان است و در دل مي گويم: كاش امشب ماهان بيايد...
دو روز است كه خانهرا ترك كرده و من هنوز دلتنگ او مي شوم !! پس هنوز هم كمي دوستش دارم... زهرا امروز چند بار سراغمامد و پرسيد:
پس بابا چرا نيومد؟! وهر بار با پرسش تمام وجودم را به اتش كشيد... و اشك را ميهمان چشم هايم كرد...
هر بار با بغضي كه به سختي فرو مي دادمش گفتم: بابا رفته مسافرت... چند روزي نمي ياد...
حالا هيچ خبري از ماهان نيست. من هم انگيزه اي براي انجام كاري ندارم...
شب است و من هنوز اينجا پشت پنجره رو به اسمان نشسته ام و شعري را كه از قبل به يادم مانده زمزمه مي كنم:

ديرگاهيست كه من در دل اين شام سياه
پشت اين پنجره بيدار و خموش
مانده ام چشم براه همه چشم و همه گوش
ديگر اين پنجره بگشاي من
به ستوه امده ام از اين شب تنگ
به ستوه امده ام از اين شب تنگ

((هوشنگ بهتاج ))
امضای elinia
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
۱۴-۴-۱۳۹۱, ۱۱:۵۳ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
156
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 34


محل سکونت : کرمان
ارسال: #4
RE: رمان بی ستاره - مریم ریاحی
و باز صداي در نويد زندگي مي دهد... به سوي در مي شتابم...
باز هم طاها به جاي ماهان است !! نگاهش بوي غم دارد و لبش خندان است.
با چهره ي جدي ام روبرويش مي ايستم... نايلون سفيد بزرگي كه سنگين به نظر مي رسد جلوي چشم هايم بالا مي ايد... بدون مقدمه مي گويد: براي بچه هاست ! مي دونم حوصله پخت و پز نداري !!
نمي دانم چه كنم!! او با سماجت سعي دارد به من و بچه هايم مهرباني كند اما من قطره قطره مي چكم و اب مي شوم... باز نگاهش مي كنم... تمام قوايم را بر زبانم مي ريزم و مي گويم:
چرا اينكار رو مي كني؟!... چرا فكر مي كني در برابر من وبچه هام مسولي ؟! چرا مثل يك نيازمند و گدا با من برخورد مي كني؟!... من هيچ كمكي از تو نمي خوام...
موجي از شرمندگي بر ساحل نگاهش مي نشيند... سر به زير مي اندازد و مي گويد: منو ببخش. من اصلا قصد ناراحت كردن تو رو ندارم... اما راستش نمي دونم... نمي دونم چكار كنم كه تو و بچه ها رو خوشحال كنم !!
باز فرياد مي زنم: چرا تو بايد به فكر خوشحال كردن ما باشي ؟! چرا؟! چرا؟
و دوباره اشك ها امانم را مي برند... او ناراحت و عصبي چنگي به موهاي سياهش مي كشد... و سري تكان مي دهد و مي گويد: خيله خب... خيله خب... من احمقم... من نمي دونم چه جوري بايد با تو حرف بزنم كه بد برداشت نكني... به خدا نمي خوام ناراحتت كنم... فقط... فقط فكر كردم شايد حوصله غذا درست كردن نداشته باشي !!... مخصوصا كه ديدم امشب براي اين خانومه هم غذا نبردي !!
نگاه خيره ام وادارش مي كند لبخند بزند وبگويد: نه... نه... اشتباه نكن... من فضول نيستم !!
و مي خندد... حالا لبخندي نيمه جان را بر روي لب هاي خودم احساس مي كنم...
او حالا نگاهش جدي تر است... و انگار لبخند بي جان من اعتماد به نفسش را تقويت كرده است... رو به من مي گويد : مگه دوست نداري جلوي اون وايسي ؟!
ماهان را مي گويد!! و ادامه مي دهد : مگه دوست نداري نشون بدي كه محكمي و توانايي !!؟ با اشك ريختن... و دل از همه چي بريدن خودت و بچه هاتو نابود مي كني... ستاره خانم تو نبايد به خاطر اين كارهاي كوچيك و بيارزش من اينهمه خودت رو ناراحت بكني... نمي خوام بچه هاي معصومت متوجه ي ناراحتي تو بشن !!
دوباره گريه مي كنم... در ميان اشك ها مي گويم: من عادت ندارم به غريبه ها انقدر زود اطمينان كنم... تو چرا اين همه خودت رو به ما نزديك مي دوني ؟! چرا خودت رو به خاطر كساني كه ربطي بهت ندارن توي دردسر مي اندازي !؟ من دوست ندارم هيچ كس برام دلسوزي كنه !!
او دوباره دستپاچه مي شود و تقريبا فرياد مي زند:من براي تو دلسوزي نمي كنم... من فقط مي خوام... من...
او نمي تواند حرفهاي دلش را ان طوري كه هست به زبان بياورد... و من از اينكه دوباره مثل صبح ناراحتش كردم نگرانم !! مي ترسم همين دست ياري دهنده را هم از دست بدهم!!
اما گرفتن اين دست گناه است... رد نكردنش رسوايي است خدايا چه كنم؟!!
او سر به زير دارد و با لحن ارام و متينش مي گويد: تو درست ميگي من يك غريبه ام... اما حالا اين غريبه خواسته يا ناخواسته وارد زندگي تو شده... چيزهايي راجع به تو وشوهرت مي دونه و دوست داره به تو كمك كنه !! تو بايد كسي رو داشته باشي كه بتوني روش حساب كني ستاره... من نمي خوام تو بازنده ي اين دعوا باشي !!
نمي دانم شب گذشته ماهان چه مزخرفاتي براي او سر هم كرده كه اينطور خروشان و ملتهب كمر همت بسته كه ياري گر من باشد !!
باز با حرارت مي گويد: ستاره... ممكنه شوهرت همين فردا پشيمون بشه و برگرده !! ممكن هم هست تا دو هفته ديگه هم نياد !!تومي توني اين مدت زندگي ات رو بكني و بچه ها تو بدون هيچكم و كاستي اداره كني...
هم مي توني زندگي ات رو تعطيل كني و بشيني مدام اشك بريزي... اگر هم تصميم گرفتي خونه ي فاميلت بري خودم در خدمتت هستم...
حالا من ساكت و ارام سر به زير انداخته ام و به حرفهاي او گوش مي دهم حرفهايي كه حس دوباره زندگي كردن را در وجود مرده ام مي دهد.
اما چرا هنوز اشك مي ريزم؟!! چرا نمي توانم حرف بزنم ؟!!
حالا دوباره صدايش مي شنوم... بحث را عوض كرده و مي گويد:
راستي اگه كتاب مي خوني چند تا برات بيارم سرت گرم بشه !! به ياد كتابي كه از او در دست دارم مي افتم و مي گويم:
آخ... ببخشيد... يادم رفت كتابتون رو بهتون برگردونم...
چشم ها را براي لحظه اي مي بندد و پوزخندي مي زند و مي گويد: چرا من هر چي ميگم تو يك چيز ديگه تعبير مي كني ؟!!
لبخند مي زنم و مي گويم:نه... تازه يادم افتاد... رنگ شوخ چشم هايش خجالتم مي دهد...
مي گويد:
اون كتاب مال خودت قابل تو رو نداره... من زياد خوندم همه اش رو حفظم !!.. ديگه مزاحمت نمي شم... شامت سرد شد... چند تا كتاب برايت مي يارم... بعد هم ميرم پشت بوم... كولرتون رو نگاهي بياندازم !!
خجالت زده و حيران سري تكان مي دهم به معناي خداحافظي !!
دوباره نگاهم مي كند و مي گويد: شامت رو بخوري ها !!
خنده ام مي گيرد... نمي دانيد چه احساسي دارم... احساس مي كنم چهارده سال بيشتر ندارم... با گونه هاي گر گرفته و قلبي لبريز از سرخوشي براي بچه ها قصه مي خوانم... و كتاب هاي طاها را كنار دستم لمس مي كنم... گويي نيروي عجيبي از انها وجودم را لحظه به لحظه مي لرزاند...
به عشرت جون زنگ مي زنم تا شايد خبري از ماهان بدست اوردم...
صداي خش دارش گوشم را مي آزرد...
- سلام عشرت جون... ستاره ام... با اكراه جواب مي دهد:
- عليك سلام... چه عجب !!
لحن طعنه دارش را بي خيال مي شوم.مي پرسم: عشرت جون از ماهان خبر دارين ؟!
هول و دستپاچه مي پرسد:
ماهان چي شده... !!
مي فهمم كه در جريان نيست... مي گويم:
هيچي... !! آخه انگار رفته مسافرت... چهار روزه كه ازش خبر ندارم.
عشرت جون كه انگار تازه متوجه ي حرف من شده مي گويد:
نكنه دعوا كردين ؟!
ساكت مي شوم... كه باز مي پرسد:
تو هم گذاشتي بچه ام بره ؟!!
مي گويم:
عشرت جون!! ماهان خيلي عوض شده... من نمي تونم حريفش بشم !! اون من و بچه ها رو بدون پول و خرجي گذاشته رفته چهار روزه كه حتي يك زنگ هم نزده !!
صداي عشرت جون طلبكار و عصبي گوشم را سوراخ مي كند.
- لابد اونقدر عرصه رو براي بچه ام تنگ كرديد كه جونش رو برداشته رفته!! آخه چي از جونش مي خواي ستاره؟! چرا يك كم ازادش نمي زاري؟! چرا اين همه بهش پيله مي كني ؟!
پيداست دل پري دارد... پس ماهان انچنان كه من حدس مي زدم در قيد و بند پنهان كردن مسايل خانوادگي نيست اينطور كه پيداست يكي ديگر از لذت هاي او بازگو كردن مسايل مشتركمان براي ديگران مي باشد !! البته به نفع خودش !! سر خورده و عصبي مي گويم:
شما هم كه حرف خودتون رو مي زنيد !! من چيزي از ماهان نخواستم به جز صداقت... به جز پاكي !!
فرياد عشرت جون توي گوشم مي پيچد:
چي ميگي دختر ؟! از بچه من پاك تر سراغ داري؟! خب بچه ام جوونه... جذابه... بهش پيله مي كنند !! دست اون نيست !! تو بايد زن باشي با محبت اونو نگه داري !! سرت و كردي تو كتاب هاي بي خودي و از زندگي شوهرت غافل شدي اونوقت شكايت هم داري !!...
خدايا عشرت جون هم همان حرف هاي ماهان را تحويلم مي دهد... اين كتاب خواندن من چه پتكي شده كه هر دم توسط كس و ناكس توي فرقم كوبيده مي شود !!!
چطور به او بگويم كه من در اين كتاب ها به دنبال روياهايم هستم... بدنبال خودم مي گردم... چطور مي توانم ديگر قلم به دست نگيرم... چطور مي توانم ارزوهايم را دفن كنم ؟! كابوسي از اين ترسناك تر هم هست؟!!
عشرت جون هنوز حرف مي زد(( ماهان مرده!! همين كه بالاي سر تو و بچه هات هست بايد خدات رو شكر كني !! وقتي من به سن وسال تو بودم... عباس اقا (شوهرش) ماه به ماه خونه پيداش نمي شد... وقتي هم كه مي يومد يك ميني بوس مهمون با خودش مي اورد كه بايد يك هفته پذيرايي اشون رو مي كردم !! زير لب زمزمه مي كنم :
پس اين قضيه ارثيه !!
عشرت جون تاب نمي اورد و داد مي زند :
زبون درازي هم مي كني... خوبه والله !! بچه ام و از خونه اش فراري دادي حالا دوقورت و نيمت هم باقيه؟!... و گوشي را مي گذارد !!
موجي از سرما ستون مهره هايم را عبور مي كند... لرزه اي بر جانم مي افتد... چه اشتباهي كردم !! نبايد با او تماس مي گرفتم... پيداست از جانب ماهان مدتهاست كه پر مي شده... حالا فقط نياز به اشاره اي بود تا منفجر شود... و من عامل اين اشاره شدم ! لحظه به لحظه دلتنگ تر مي شوم... هم دلتنگ ماهانم هم از او حرصي و وصف ناكردني در دل دارم... مدام با خود مي گويم:
چرا اين همه پشت سر من بدگويي مي كنه... چرا اين همه به نظرش ايراد دارم؟!... دلم انقدر تنگ است كه ديگر تاب تحمل ان را ندارم... اين روزها گرم و پر از نور خورشيد انقدر برايم طاقت فرسا و طولاني شده است كه حال بيماري دق يافته ام !!
دلم ماهان را مي خواهد... اي كاش زودتر بيايد... اماده مي شوم تا بچه ها را بيرون ببرم... شايد كمي فكرم ازاد شود... در و ديوار اين خانه دهن كجي ام مي كنند... بايد خود را از شر اين ماليخوليا رها كنم !!...
كفش هاي طاها پشت در اپارتمان نشسته است... خودش هم به محض شنيدن صداي پا ما در را باز مي كند... نگاه تب دارش راه را به رويمان مي بندد... ناچارم از ايستادن و سلام كردن...
طاها: سلام... حالتون خوبه؟!... جايي مي رين ؟!
مي گويم: نه... كمي خريد دارم...
مي گويد: من كاري ندارم... هر چي لازم داريد بنويسيد من مي خرم !!
با جديت مي گويم: نه... مرسي... خودم هم دوست دارم با بچه ها سري به بيرون بزنم...
بي حوصله از كنارش مي گذرم... مي دانم در تمام لحظات نگاهش با من است... اما حوصله اش را ندارم... مدام تيغه تيز احساس گناه را روي شاهرگم حس مي كنم... نمي خواهم دردي به دردهايم اضافه كنم...
نمي خواهم گزك به دست ماهان و خانواده اش دهم !! بايد روي پاي خودم بايستم واجازه ندهم هيچ نگاه ديگري دلم را بلرزاند و زندگي ام را از اين كه هست خراب تر كند... چند پله پايين تر باز صدايش را مي شنوم...
ستاره خانم !! راستي كولرتون خوب كار مي كنه !!؟
مي گويم: بله... دست شما درد نكنه... !!
لبخند مي زند... انگار خيالش راحت مي شود...
خدايا او شبيه كيست ؟!
چهارمين روز از نبودن ماهان سپري شد... اين چهار روز از ان هفت سال كه پيشم بود تنهاتر نشده ام... اما چيزي رفته رفته درونم را پر مي كند... چيزي مثل ترس !!... ديگر بچه ها بي تاب شده اند... از نبودن ماهان به تنگ امده اند و بازي هايشان بي سر و صدا شده است... اگر ماهان نيايد چه كنم !! اين دلهره فلجم كرده... توان انجام هر كاري را از من گرفته... ظرف غذاي پيرزن را بر مي دارم و چادر به سر خانه را ترك مي كنم... پيرزن امشب نگاهشخالي است... گويي هيچ چيز در ته نگاه او نيست مي گويد:
ستاره... چند روزه خبري ازت نيست ؟
كنارش مي نشينم و مي گويم:
گرفتار بچه ها هستم مادر... !!
مي گويد:
شوهرت كجاست ؟! چند شبه صداي ماشينش نمي ياد !
نگاهم را از او مي دزدم و مي گويم:
رفته مسافرت... !
پيرزن سكوت مي كند... به دنبال قاشق به اشپزخانه مي روم پيرزن مي گويد:
تو با بچه ها تنهايي ؟!
مي گويم:
بله... مادر... !!
مي گويد:
چرا نمي ري پيش مادرت ؟!! تنها نمون مادر جون !! درست نيست تنها بموني!! و بعد دوباره مي گويد:
اين پسر جوون كه طبقه بالا اومده پسر خوبيه... چند مرتبه به من سر مي زنه... ديشب و شب قبل هم برام غذا اورده... صبح هم نون اورده... اما مادر انگار عذبه !! مواظب باشي ها !!!
لبخندي مي زنم و مي گويم:
نگران نباشيد مادر... مواظبم...
مي پرسد :
مردت كي مياد ؟!
كلافه از سوالهايش مي گويم :
نمي دونم مادر... هر وقت كه كارش تموم بشه !!
سري تكان مي دهد... غذا را جلويش مي گذارم و قاشق را به دستش مي دهم... پيرزن را ترك كرده ام و پله ها را بالا مي ايم... به اهستگي از جلو اپارتمان طاها مي گذرم... اما دوباره در را باز مي كند بي اهميت به راهم ادامه مي دهم...
چراغ راهرو را روشن مي كند و مي گويد:
ستاره خانم... صبر كنيد !!
در جاي مي ايستم... لحظه اي به داخل خانه ميرود و بعد باز مي گردد... چند سي دي در دست دارد... مي گويد:
اينها را بگيريد... فيلم هاي خوبي هستند... خوشتون مي ياد !!
نگاهش مي كنم... نگاه پر تمنايش را به من مي دوزد و مي گويد:
البته اگه فرصت ديدنش رو داشته باشيد !!
دستش را رد نمي كنم... به حد كافي حسن نيت خود را ثابت كرده... اما نمي خواهم او را درگير مسايل خودم بكنم... حالا نسبت به چهار روز پيش احساس ديگري دارم... حس مي كنم بايد سخت تر و سردتر باشم... كه اگر غير از اين باشم... در نبود ماهان نمي توانم مادر خوبي براي بچه ها باشم...
فيلم ها را مي گيرم و نگاهش بي پاسخ پشت سرم مي ماند... ساعت از يك نيمه شب گذشته بچه ها در خوابند... چقدر اين خانه ترسناك شده است...
چقدر خالي است... چقدر ساكت است ... ! حالا دست و دلم به نوشتن هم نمي رود... انقدر ماهان از اين كارم متنفر بود كه حالا در نبودش هم گويي انگشتهايم از لمس كردن قلم در هراسند!!!... چند كتاب كه طاها برايم اورده... خوانده ام... اما چيزي نيست كه بتواند جاي اين تنهايي و دلهره را در دلم بگيرد... خدايا چرا سوسن نيست ؟! كاش مي توانستم دردم را به يكي بگويم اي كاش راحله يا مهتاب سراغي از من مي گرفتند !! انگار احساس زيباي خوشايندي هم زير اوار سنگين روز مرگي نابود شده... ان قدر كانال هاي تلويزيون را عوض كرده ام كه خودم گيج شده ام... نگاهم به سي دي هاي طاها مي افتد... به سراغشان مي روم... شايد امشب با تماشاي انها زودتر به پايان برسد !!
صداي اتومبيلي را مي شنوم... سست و بي حال در جا مي نشينم... همه جا تاريك است... نگاهم ساعت را مي كاود... انگار ساعت سه و نيم است... به سوي پنجره مي روم... اتومبيل ماهان است... شادي عميقي بر جانم مي نشيند... نگاهي به اسمان مي اندازم... ستاره ا چشمك مي زنند... خدا را شكر مي كنم... دلم مي خواهد به انتظارش بنشينم... تا بيايد و ببيند كه من هنوز چشم به راهش هستم... همان جا مي نشينم بدون هيچ غرور!! بدون هيچ رنگ !! بدون هيچ سياهي !! من سراسر نورم... سراسر انتظار... من سراسر ستاره ام... من سراسر عشقم... و به قول نيما تو را من چشم در راهم شباهنگام!
صداي كليدش را مي شنوم... صداي قلبم را مي شنوم و همين طور نشسته ام... بدون هيچ غرور... سايه اش را در تاريكي مي بينم... چند لحظه داخل را مي كاود... ساكش را در گوشه اي مي گذارد... در راپشت سرش مي بندد... بوي عطر زنانه خانه را پر مي كند... عشق را از من مي گيرد و باز دگرگونم... و باز بي نورم... و باز مچاله ام... حتما او هم مرا ديده است... بي تفاوت از كنارم مي گذرد... به اتاق مي رود و در را مي بندد... شايد هم مرا نديد !!... در جا تكاني مي خورم... به سختي خود را حركت مي دهم گويي پاهايم اسير باتلاق شده اند... مي خواهم به سويش بروم و پاهايم ياري ام نمي دهد... مي خواهم در اغوش او همه ترس ها را نابود كنم... مي خواهم از خودش به خودش گله كنم مي خواهم بگويم براي من او هنوز ماهان است...
به سختي بلند مي شوم... در اتاقش را اهسته باز مي كنم... نگاهش غافلگير است... بوي عطر زنانه مشامم را مي ازرد اما... ناگزيرم از بي خيالي !!... بي خيالي كه... ؟!! ناگزيرم از خودداري !! هنوز خيره به سوي من است...
زير لب زمزمه مي كنم:
ماهان... كجا بودي؟!!
به سويش مي روم و دستهايم را دور كمرش حلقه مي كنم... سرم را به سينه اش مي چسبانم... قد بلندش مانع در اغوش گرفتن است... صداي خودم را كه با بغض و گريه همراه است مي شنوم:
ماهان... ديگه هيچوقتنرو... ما رو تنها نذار...
مي دانم دوستم ندارد... مي دانم بي محبت است بي عشق است خالي خالي است... اما بچه ها او را مي خواهند... او بايد باشد... و بايد حس كند... من هم نيازمند او هستم... و همين احساس كافي است تا غرور برايم بي معنا شود...
با سردي گره دستانم را باز مي كند... و خود را كنار مي كشد... باز مرا پس مي زند !! بوي عطرش ازرده ام ساخته... سردي دستهايش ازرده ام ساخته... سردي دستهايش ازرده ام ساخته... نگاه خيره و بي محبتش ازرده ام ساخته... و صداي گريه هاي خودم ازرده ترم ساخته... هر چند اين ديگر گريه نيست زجه اي است بر سوگ از دست رفتنم !! اگر ريشه هايم اينقدر سست نبود سهمگين ترين بادها هم قادر نبودند مرا اين چنين بر زمين بكوبند اگر نيازمند ياري اش نبودم... اگر اين همه تنها نبودم...
لباسهايش را به سرعت عوض مي كند... و مي گويد:
چيه؟! توي اين چند روزه مثل اينكه بدجوري گرسنه موندي !!
تيغ زهرناك زبانش بر قلب و روحم فرو مي رود... و زخمي ام مي كند...
لب ها را به دندان گرفته ام و تمام حرصم را روي انها مي ريزم ان قدر كه مزه ي خون را حس مي كنم... دوباره به سويش بر مي گردم و مي گويم:
ماهان!!
خودش را روي تخت مي اندازد و مي گويد:
بي صدا... !! خسته ام... !!
و پشت به من مي خوابد...
چيزي از من باقي نمانده... هر چه هست مشتي گوشت و استخوان است... بي هيچ غرور... بي هيچ نور... تاريك تاريك... بي هيچ ستاره...
در را مي بندم و از اتاقش بيرون مي ايم اهسته در رختخوابم مي خزم... و اشك ها ميهمان ناخوانده ي نيمه شبم هستند... حالا تنهايي شفاف شفاف است.
قابل لمس است... ماه بالاي سر تنهايي است سهراب مي گويد
نگاه تب داري در ميان اشك ها ظاهر مي شود... نگاه اوست... طاها... چقدر در اين روزها از اين نگاه گرم و مخملي دوري كردم... و چقدر الان نيازمند اين نگاهم... نگاهي كه به سوي من باشد... مرا ببيند...
چند روزي است كه ماهان امده... از ترس دوباره رفتنش سرم به كار خودم است... ديگر پاپي اش نشدم حتي براي حرف زدن!! گذاشته ام هر وقت او دوست داشت حرف بزند !!
مي بينيد؟!! ما زنها هميشه مجازات مي شويم چه گناهكار چه بي گناه !!
اما حالا كه امده دلم از جانب بچه ها در امان است... ترس از بي ابرو شدن و بر ملا شدن تيرگي روابطمان پيش خانواده ام هم در كار نيست پس بهتر است خود را بيش از اين نيازارم...
ماهان هم در اين چند روز كلامي صحبت نكرده... فقط روز اول بچه ها را تحويل گرفت... بچه ها هم لحظه اي رهايش نكردند... همين براي من كافي است !! راستش با همه ي دلخوني هايم ديگر عادت كرده ام ناديده گرفته شوم !! براي همين فكرهاي ازار دهنده را تند تند پاك مي كنم...
صبح است و همگي در خوابند... باز براي خريد خانه را ترك مي كنم...
طاها هم اماده رفتن به محل كارش است ! او را درون اتومبيلش مي بينم... از وقتي ماهان امده او را نديده بودم... با ديدن من از اتومبيل پياده مي شود... پيش مي ايد...
طاها: سلام... صبح بخير.
من: سلام...
نگاهش عصبي است و مشوش... گويي مردد است چيزي بگويد يا نه !!
و عاقبت مي گويد:داري مي ري خريد ؟
زير لب مي گويم: بله...
با اشاره به بالا مي گويد : خونه است ؟!
ماهان را مي گويد !
سرم را در تاييد سوالش تكان مي دهم... نفرتي نگاه سياهش را پر مي كند... و مي گويد: اين وقت صبح تو ميري بيرون چكار كني ؟!
لبخند مي زنم و مي گويم: اگر ديرتر برم نون گيرم نمي ياد...
دندان ها را روي هم مي فشارد و مي گويد: به جهنم !! هر كي نون تازه مي خواد خودش بره بگيره !!
به چهره اش نگاه مي كنم... انگار قبلا او را جايي ديده ام اين حالت و اين طور دندان ها را بر روي هم فشردن او را شبيه كسي مي كند كه دوستش دارم... فكرم مشغول است او شبيه كيست ؟!!
دوباره صداي طاها را مي شنوم: برو بالا ستاره... اينكارهاي تو از اون موجود خودخواه و از خود راضي ساخته... برو بالا !!...
مي دانم كه ناراحت است...بي قرار است... گويي در پي بهانه اي است براي جنگيدن !! اما با بي خيال ظاهري در حالي كه لبخند كم رنگي هم دارم مي گويم: به خاطر اون نيست... به خاطر بچه هاست... خودم هم دوست دارم آسمان را ببينم...
حالا لبخند مي زند... خطوط چهره اش باز مي شود مي گويد: راستي يك برگ از نوشته هات لاي كتابي بود كه بهم دادي !
مي پرسم: نوشته هاي من؟!
مي گويد: آره... عصر كه اومدم برات مي يارمش...
خداحافظي مي كند و مي رود... هنوز نمي دانم مرا به ياد چه كسي مي اندازد...
وقتي به خانه مي ايم ماهان رفته است...
فرصت خوبي است براي تميز كردن خانه... از بچه ها هم مي خواهم تا جايي كه مي توانند كمك كنند... چشمم به ساك ماهان مي افتد... شب امدنش ان را بالاي كمد جا داد... ناگهان دوباره دلم زير و رو مي شود... فوري صندلي را مي اورم تا به كمك ان ساك را پايين بكشم ! و با حركتي ساك سقوط مي كند...
پايين مي پرم و با سرعت جستجويش مي كنم... لباس هاي كثيفش را كه مچاله كرده و بوي ناگرفته با اكراه بيرون مي كشم... و بعد... پاكتي بزرگ و سفيد ته ساك خودنمايي مي كند... آن را بر مي دارم... دسته اي عكس داخل ان پاكت است... صداي قلبم را مي شنوم شل و وارفته روي زمين مي نشينم... عكس ها را يكي يكي نگاه مي كنم...
ناباورانه به مرگ غيرت و عاطفه خيره مي شوم... عكس هاي مسافرت ماهان است... حالا مي فهمم كه... طاها چه مي گفت !!
ماهان تنها نبوده... مهناز و فتانه همراهش بودند... همه ي عكس ها را نگاه مي كنم تا اثري از جعفر خان بيابم... اما خبري نيست !!
بيشتر عكس ها مربوط به ماهان و مهناز است !! در بعضي از انها فتانه هم هست !
سرگشته و حيرا نشسته ام...
انگار فاصله خوشبختي تا بدبختي تنها دانستن است !! تا وقتي چيزي را كه عامل بدبختي است نمي داني... خوشبخت هستي !!
اي كاش من هم نمي دانستم... اي كاش من هم نمي دانستم... حرص بدي به جانم افتاده... دلم مي خواهد تمام حرصم را سر فتانه خالي كنم... به سوي گوشي تلفن مي روم و شماره اش را مي گيرم...
مي خواهم هر چه بر زبانم امد نثارش كنم... براي لحظه اي مي انديشم ايا واقعا مقصر واقعي فتانه است ؟! يا ماهان كه اجازه ي اجراي اين فتنه را به دست فتانه داده ؟!...
صداي جيغ مانند فتانه را مي شنوم كه مي گويد: الو...
مثل برق گرفته ها گوشي را رها مي كنم... و تلفن را قطع مي كنم...
اين زخم عفوني و نفرت انگيز است بوي چرك و عفونتش همه جا را بر مي دارد !!... تمام كارهايم را نيمه رها كرده ام... ساعتهاست بالاي سر اين عكس ها نشسته ام... و خيره به نقطه اي در هيچ تمام ذهنم روي چهره ي خندان ماهان با نگاه مشتاقي است كه در نگاه شيداي مهناز حل شده !! و اين فكر ويران گر مثل كاكتوسي همراهم شده و عذابم مي دهد كه : من مزاحمم
خدايا چگونه خود را رها سازم ؟! خدايا چگونه ؟!
با وجود بچه ها رهايي چه سخت است... هم رهايي من... و هم رهايي ماهان !!... پوزخندي روي لب دارم... ماهان كه خود رهاست !! اما... من چه كنم...!!
به ياد گفتگوي تلفني ام با عشرت جون مي افتم ! چه خوب خود را به بي خبري زده بود... چه خوب نقش بازي مي كرد چه بازيگر قابلي است اين عشرت جون !!
اسير توطئه ي بدي شده ام و نمي دانم چرا؟!! چرا فتانه خواهر شوهرش را تقديم ماهان كرده است !! چرا عشرت جون در اين فتنه سهيم شده و چرا مي خواست مرا مقصر جلوه دهد... چرا همه خود را به ناداني زده اند... و مي خواهند زندگي مرا خراب كنند... چرا هيچكس به فكر بچه هاي من نيست !! خدايا اسير توطئه كثيفي هستم... نجاتم بده .
طاها آمده... صدايش امروز غمگين است... و آوازش هم !! من تشنه ي آرامشم... و صداي او... انتهاي صميميت حزن است. پس به روي پلكان مي نشينم... و اجازه مي دهم غصه ها جاري شوند... لحظه اي سكوت مي شود... و صداي پايش مي ايد...
دستپاچه مي شوم... اما دير شده... او مقابلم ايستاده... و من هنوز گريانم... نگاهم مي كند... باز هم كتاب دارد... و خطي خوش روي كاغذي زيبا !
خطوط چهره اش در هم مي رود... به نفس افتاده مي پرسد: چي شده ؟
ديگر خوددار نيستم... ديگر خجالت نمي كشم... ديگر پنهان نمي كنم... من هم ادمم... من هم درد دل دارم... من هم حرف دارم... و او اينجاست... روبروي من... مي خواهد كه برايش بگويم... و من سراسر حرفم... سراسر شكوه ام... روي پله ها مي نشيند... گويي پاهايش تواني براي ايستادن ندارد...
مي گويد: ستاره... حرف بزن... چيزي بهت گفته ؟! نكنه باز... دست روت بلند كرده... به ولايعلي مي كشمش... و بعد از جا بر مي خيزد...
فرياد مي زنم : نه نه...
مي پرسد : پس چي شده؟!
نگران است... نگران من !! چه احساس زيبايي است ان لحظه كه بداني كسي نگران توست !!
نگاهش مي كنم... بدون حرفي به داخل خانه مي ايم... عكس ها را بر مي دارم و دوباره به سويش مي روم... عكس ها در دست طاهاست... با گوشه روسري ام اشك هايم را پاك مي كنم... و مي ايستم تا ببينم... تا ببينم نفرت چگونه از چشم هاي سياهش تراوش مي كند !! تا ببينم طاقت و تحمل يك مرد چقدر است ؟! تا ببينم از اوار اعتماد من چه حالي مي شود... عكس ها مي لرزند... دست هايش مي لرزند... نگاه مضطرب و بي قرارش در نگاهم ريخته مي شود... و هنوز عكي ها مي لرزند !! عاقبت مي گويد : اينا كي اند ؟!
زهر خندي بر لب دارم و مي گويم: يكي اش خواهرشه اون يك هم... دوستش !!...
مي گويد: اينا رو از كجا اوردي ؟
مي گويم: توي ساكش بود...
مي گويد: همه رو ببر بزار سر جاش ! ستاره... طوري بزار كه نفهمه... بهش دست زدي !! ستاره... اگه بفهمه... دوباره اذيتت مي كنه ها !! ببين ستاره... باشه هر چقدر كه مي توني گريه كن... گريه كن...
و بعد حلقه اي اشك مخمي چشم هايش را مي پوشاند... نگاهش را مي دزدد تا اشكش را نبينم... حس مي كنم... از رنج من در رنج است... و نمي داند چگونه بايد رنج مرا كم كند !!
اما من همين كه دردم را به او گفته ام ارام تر شدم... بارم سبك شد... شانه هايم خرد شده بود زير اين بار !!... حالا ازاد شده اند...
مي توانم قدم را راست نگه دارم... خم شده بودم... نفسي از ته دلم مي كشم و عكس ها را از طاها مي گيرم...
طاها: چكار مي خواي بكني ؟!
هنوز نگاه و لحن صدايش نگران است...
مي گويم: هيچي... همه رو مي زارم توي ساكش !
مي گويد: افرين... و به روي خودت هم نمي ياري... باشه ؟!
سري تكان مي دهم...
مي گويد: قول بده ستاره !!
مي گويم : بايد فكر كنم
مي گويد: فكر كردن نداره... فعلا به روي خودت نيار تا بعد فكر بهتري بكنيم !!
از اينكه خودش را در مسائل من محرم مي بيند لذت مي برد... از نگاهش از لحن صدايش پيداست... و من هنوز نمي دانم چرا به او اعتماد كرده ام ؟!
طاها مي گويد: بهش فكر نكن...
مي گويم: به چي...
مي گويد: هر چي كه ناراحتت مي كنه !! اين عكس ها... رفتارش رفتنش !!
مي گويم: پس به چي فكر كنم ؟!
مي گويد: به چيزهاي بهتر... اينو ببين !!
و كاغذ خطاطي شده اي را جلويم مي گيرد
مي گويم : اين چيه ؟
مي گويد : خط خودمه... براي شما نوشتم !!
مي گويم : خطاطي بلدي ؟
مي گويد : آره !!
خط بسيار زيبايي است و شعري كه نوشته شده زيباتر است...

من ندانم به نگاه تو چه رازيست نهان
كه مرآن راز توان ديدن و گفتن نتوان
يك جهان راز در آميخته داري به نگاه.ژ
در دو چشم تو فرو خفته مگر راز جهان
چو به سويم نگري لرزم و با خود گويم
كه جهاني است پر از راز به سويم نگران

(( رعدي اذرخشي ))

از خود رها شده ام... با شعرش رفته ام...
كه مي گويد: اين هم نوشته شما كه لاي كتاب من جا گذاشته بوديد
راست مي گويد... نوشته من است... نگاهش مي كنم و مي گويم : آره اما درد من نمي خوره...
و مچاله اش مي كنم... كاغذ مچاله شده را با حسرت و ناباوري خيره مي شود و با حركتي ان را از دست من مي گيرد... در حالي كه سعي دارد دوباره بازش كند مي گويد : چرا اين كارو كردي ؟! نوشته ي به اين قشنگي رو ؟!
حالا من تعجب كرده ام... نمي دانم چه در ان ديده كه اينطور به خروش امده...
مي گويد: هميشه اين كارو مي كني؟ مي نويسي بعد هم پاره اشمي كني ؟!!
مي گويم :نه... پاكنويس اينو دارم...
لبخند مي زند و مي گويد: پس گنج پيش خودته !!
مي گويم :گنج ؟!
مي گويد: اگه به همين قشنگي باشن آره !! مي شه نوشته ها تو بخونم ؟!
لبخند مي زنم و مي گويم : اگر دوست داشته باشين بله...
مي گويد : من اينجا منتظرم شما بياريد !!
از سماجت و لحن كلامش خنده ام مي گيرد... به خانه مي ايم و دسته اي از نوشته هايم را بر مي دارم... و به سوي او مي روم انها را از دست من مي گيرد... نگاهش با ولع روي خط من مي گردد. از اينكه كسي پيدا شده اينطور شعرها و نوشته هاي مرا تحويل بگيرد به وجد امده ام و لبخند از روي لب هايم نمي رود... و اصلا نه انگار كه دقايقي پيش با دنيايي از غم روي پله ها در ستيز بودم... دلم مي خواهد او همانطور بخواند و تعريف كند... طاها مشتاق و عاشق نگاهش با نوشته هاي من است نگاهش به درد دل هاي من است... نگاهش با حرف هاي من است روي پله ها مي نشيند...
من هم چند پله پايين تر مي نشينم...
حتي در خيالم نمي گنجد روزي در كنار مرد غريبه اي اي چنين صميمي و بي تكلف بنشينم... حتي در روياهايم جاي نداشت روزي كسي اينطور مشتاق و ارزومند شعرهايم را بكاود... به ماهان فكر مي كنم... و به مهناز و فتانه... و در اخر دوباره چشم هاي سياهي را مي بينم كه ارزومند و پر تمنا نگاهم مي كند... و ناگهان انگار خون داغ و تازه اي رگ هايم را پر مي كند... صدايش نرم و گيرا به گوشم مي ايد: تو بايد بيشتر بنويسي... تو بايد اينها رو چاپ كني !!
لبخندي كم رنگ بر لب دارم... مي گويم : به چه دردي مي خوره !!
مي گويد : يعني چي به چه دردي مي خوره... ؟! اگه همه شاعرها و نويسنده ها مثل تو فكر مي كردن... حالا هيچ كتاب شعري نبود !! هيچ داستان يا كتاب ديگه اي نبود !! تو احساسات خودت رو با بهترين جمله ها با زيباترين كلمات و اهنگين نوشته اي... شايد خيلي هاي ديگه همين احساسات رو داشته باشن و نتونن مثل تو بنويسند... پس وقتي نوشته هاي تو رو بخونند... همون احساس خوبي كه به تو در موقع نوشتن دست ميده به اونها موقع خوندن منتقل مي شه!! حتي اگر يك نفر از شعر تو لذت ببره... اون وقته كه ديگه تو كار خودت رو كرده اي !! تو بايد بنويسي ستاره... تو بايد بيشتر مطالعه كني تا بهتر بنويسي... بايد اينارو چاپ كني.
حرفهايش تازه اند... همه سبزند...مه پر از نور و ستاره اند... پر از شهابند... گرم و دل انگيز... چقدر زيبا حرف مي زند اين غريبه ي اشنا ي خوش صدا... دوست دارم او حالا حالا ها بگويد... نمي دانم چرا ديگر احساس گناه نمي كنم... شايد هم ديدن عكس ماهان و مهناز اينطور گستاخم ساخته!!... براي لحظه اي از خودم بدم مي ايد...
طاها هنوز حرف مي زند: اصلا خودم چاپشون مي كنم !!
بي رمق مي گويم : نه... خرجش زياده !!
مي گويد : اشكالي نداره مي ارزه... همين فردا مي رم دنبال كار چاپ !!
مي خندم...
مي گويد : باور نمي كني ؟!
از نگاه مصممش مي توانم بفهمم كه تصميم او جدي است... اما براي من فرقي نمي كند... مي گويم : من پولي بابت چاپ ندارم...
مي گويد: اون با من !! تو فقط اينا رو بده به من... امشب بشينم بخونمشون... شعرها رو از نثرها جدا كنم... تا بعد نشونت بدم چيكار كرده ام !!
لبخند مي زنم و مي گويم :باشه !! اينها مال تو !
مي گويد : ستاره... دوست نداري بري دانشگاه؟!
آهي مي كشم و مي گويم : دانشگاه ؟! ديگه خيلي ديره !!
مي گويد : چرا ديره؟!... راستي چند سالته ؟!
زير لب مي گويم : سي سال...
لبخندي مي زند و مي گويد : خدا وكيلي اصلا بهت نمي ياد !! شوخي نمي كني واقعا سي سالته ؟!
مي گويم : آره واقعا !! تو چند سالته ؟!
مي گويد : 29 سال... و بعد لبخندي مي زند و مي گويد : لابد من هم خيلي پيرتر نشون مي دهم نه ؟!...
من هم لبخند مي زنم و مي گويم : نه... به تو هم نمي ياد !!
مي پرسم : چرا تنها زندگي مي كني ؟!
مي گويد : به خاطر اينكه نياز به تنهايي داشتم...راستش من خانواده ي پر جمعيتي دارم... سه تا خواهر دارم كه ازدواج كرده اند... و يك برادر كه اون هم تازه نامزد كرده... خواهرها هر كدام دو سه تا بچه دارن... يك روز در ميون همگي جمع مي شن پيش نادرم !! از وقتي پدرم فوت كرده... مادرم خيلي تنها شده !! خب اونها هم دخترن... دلشون پيش مادره وقتي هم مي يان... ديگه خونه جاي كار كردن نيست...
مي پرسم : پس از صبح تا عصر مگه سركار نميري ؟
مي گويد : چرا توي دفتر وكالت كار مي كنم... اما موسيقي در حقيقت عشق منه... اگه نباشه يك چيزي كم دارم...
و حالا نگاهم مي كند... دوباره داغ مي شوم... دستپاچه از جاي خودم بلند مي شوم و مي ايستم...
هنوز نگاهش با من است مي گويد : وقتت رو گرفتم ؟! كار داشتي ؟!...
مي گويم :كمي خريد دارم...
مي گويد : بگو هر چي مي خواي من مي خرم... خودم هم يك چيزايي لازم دارم...
حوصله تعارفات را ندارم مي گويم : باشه... مرسي اما به شرط اينكه او پولش رو بگيري...
لبخند مي زند و مي گويد: باشه... باشه...
حالا او رفته و من دوباره در را بسته ام... اينجا ايستاده ام روبروي زندگي ام خانه ام... بچه هايم... اثاثيه ام... نگاهي به همه اينها مي اندازم و نگاهم دوباره سر مي خورد و روي ساك ماهان بالاي كمد ميخكوب مي شود... وحالا چهرهي ماهان و مهناز جلوي چشم هايم به رقص در مي ايند... نمي دانم مهناز چندمين معشوق ماهان است اما اين بار حس مي كنم زخم بدي بر داشته ام... اين زخم كاري است... و اذيتم مي كند... خوبي غريبه ها در اين بود كه هيچوقت چشمم به جمال خودشان روشن نمي شد... !! اگر عكسي هم مي ديدم نمي شناختم... اما مهناز... و حتي فتانه كه اين لقمه را براي ماهان گرفته لحظه اي رهايم نمي كنند... مي دانم بوي تعفنشان همه جا را بر خواهد داشت... پس فتانه را به خشم خدا مي سپارم...
با اين اوصاف باز بايد ادامه دهم... بي صدا ادامه دهم... باز هم كاري نمي كنم... خيلي وقت است كه به همين روال پيش مي روم دوروز ناراحتم... و بعد دوباره ادامه مي دهم... يكروز غصه مي خورم و بعد دوباره ادامه مي دهم... خدا مي داند چند زن... چند هزار زن مثل من از روي بي كسي و نا چاري همينطور ادامه مي دهند... تا بلاخره عمرشان سر آيد !!... اي كاش تنها كمي جرات داشتم... هر چند كه جرات به تنهايي هم كافي نيست...
مروز اول شهريور است... آمدن شهريور نويدي است بر كاهش گرما... اين روزها كمتر فكر مي كنم خودم را با خواندن كتاب هاي طاها سرگرم مي كنم... طاها مشوق خوبي برايم شده است... شب ها به عشق اين كه فردا نوشته هايم را بخواند وتشويقم كند... به عشق ديدن نگاه پر از ارزوي او تا دير وقت مي شينم و مي نويسم... نمي دانيد چقدر شيرين است ان لحظه كه به يادم مي افتد فردا او را خواهم ديد...
مادرم مي گويد: وقتي گناه كردي... و ادامه دادي... تازه شيريني گناه را حس مي كني... انوقت است كه ديگر دست شستن از گناه برايت سخت است !
و بعد مي گويم : نه خوشحالي من براي ديدن او نيست !! به خاطر شنيدن حرفهاي خوبي است كه راجع به نوشته هايم مي زند...
نمي دانم اين هم يك توجيه است... يا واقعا همين طور است !! اما هر چه هست حالا انگيزه ديگري براي نوشتن پيدا كرده ام حالا انگيزه ي ديگري براي وطالعه پيدا كرده ام كه اين انگيزه نويد زندگي به من مي دهد...
طاها نوشته هاي مرا با خط خوش مي نويسد براي خودش از روي نوشته هايم كپي مي گيرد... با يك ناشر راجع به چاپ شعرهايم صحبت كرده و هنوز مصمم است انها را چاپ كند... احساس مي كنم كسي را يافته ام كه مي توانم به او تكيه كنم!!... خدايا... چطور مي توانم چنين احساسي داشته باشم ؟! خدايا منو ببخش...
روابطم با ماهان همان طور است كه بود... با اين تفاوت كه من ديگر توقعي از او ندارم... باورم شده است كه او هيچ وظيفه اي در قبال من و بچه ها ندارد... به قول عشرت جون همين كه سايه اش بالاي سرمونه بايد خدا را شكر كنيم !!من به همان چشم كه از من مي خواهد به او مي نگرم... به چشم غريبه اي كه فقط روزانه خرجي اندكي در خانه مي گذارد و مي رود... و از من فقط شام شب مي خواهد و لباس تميز... از بچه ها هم سكوت !!
سخت است اما چاره اي نيست!!
طاها مي گويد : بايد به فكر كاري باشم... مي گويد اگر تايپ ياد بگيرم مي توانم براي خودم درامدي داشته باشم... اما من كه وقت ياد گرفتن ندارم... ان هم با وجود بچه ها !! تازه ماهان بابت اين جور چيزها پولي به من نخواهد داد !
صداي زنگ تلفن وادارم مي كند افكارم را فراموش كنم و گوشي را بردارم صداي فتانه است !!!
سلامش را ازرده خاطر و سرد پاسخ مي گويم...
فتانه: ماهان خونه است ؟!
مي گويم : ماهان اين وقت روز خونه چكار مي كنه !!
مي گويد : موبايلش همراهشه !!؟
مي گويم : اره...
با صبانيت مي گويد: پس چرا جواب نمي ده !!
پوزخندي مي زنم... و به اين فكر مي كنم كه انها تا مجبور نشوند به انه ما تلفن نمي زنند... حدس مي زدم با من كاري نداشته باشد...
از اين كه اينطوري در پي ماهان بال بال مي زند نفرتي عظيم به دلم چنگ مي اندازد هر چه مي كنم نمي توانم بره ي هميشگي باشم !!
مي گويم : چي كارش داري ؟!
مي گويد : با خودش كار دارم
مي گويم : منم نگفتم با سايه اش كار داري
مي گويد: منظورم اينه كه كارم خصوصيه !!
مي گويم : سفر جديدي در پيشه ؟! به سلامتي اين بار ديگه جعفر خان هم همراهتون هستند يا نه... باز هم سه نفري مي رين !!
سكوتي طولاني ان طرف گوشي حاكم است... حتم دارم ار تعجب و ترس شاخ در اورده !! با رويه اي كه من پيش مي رفتم هيچكدام شك نداشتند كه از همه چيز بي خبرم اما حالا فتانه گيج و گنگ گوشي به دست تنها صداي مرا مي شنود...
و من پرم از گفتن... پرم از كينه... پرم از نفرت!!...
مي گويم : راستي حالا كه اين وسط چي به نفع تو و جعفر خانه ؟! ببينم نكنه ارث و ميراثي به مهناز رسيده !!
صدايش بلاخره در مي ايد... سعي دارد خود را از تك و تا نياندازد...
مي گويد: اين حرف ها يعني چي ؟ ديوونه شدي ستاره ؟
مي گويم : داداشت ديوونه شده كه لقمه كه تو براش گرفتي رو توي دهانش گذاشته... مي دونم كه نه مي تونه بالا بياره نه مي تونه قورتش بده... تو گلوش بدجوري مونده... اگه خفه بشه تو مسولي فتانه !!
ايندفعه اگه بچه هاي منو ديدي بهشون بگو واسه باباشون تيكه گير مي ياري بهشون بگو ويلاي شمالتون رو در اختيارشون مي زاري تا راحت باشن راستي جعفر خان چه لبريز از غيرته !! چي شده كه خواهر ترشيده اش رو توي بشقاب گذاشته !! تواين وسط چي گيرت مي ياد فتانه !! راستي عشرت جون خبر داره پسرش در عالم پاكي و مردانگي چطوري دختر مردم رو مي بره سفر ؟!
فتانه جيغ مي كشد : خفه شو... خفه شو... و گوشي را قطع مي كنه.
حتم دارم ان طرف گوشي پس افتاده !! ولي چقدر سبك شده ام... چقدر دلم خنك شده است... چه احساس خوبي دارم... الانه كه ماهان رو از زير سنگم شده پيدا كنه و همه چيز را كف دستش بگذارد... ماهان... واي ماهان اگه بداند... حتما مرا مي كشد!! ترس مثل بمبي توي دلم منفجر مي شود و همه ي بدنم را فرا مي گيرد... نمي دانم چه كنم... با خود مي گويم (( عجب غلطي كردم!!... الان كه ماهان بياد سراغم !! بي اختيار چادرم را روي سرم مي اندازم و در را باز مي كنم... از توي راه پله ها... طاها را صدا مي زنم : اقاي حسيني ! اقاي حسيني... و در اپارتمانش فوري باز مي شود...
در حاليكه سعي دارد دكمه هايش را به سرعت ببند مي گويد :
بله بله و من كه دارم نگاهش مي كنم خنده ام مي گيرد...
اهسته مي گويم :سلام.
ناگهان مرا مي بيند... دستي به موهايش مي كشد و مي گويد : سلام... خوبي ؟!
مي گويم : ببخشيد... مزاحم شدم... داشتين استراحت مي كردين !
مي گويد : نه... نه اصلا... چيزي شده ؟!
مي گويم : نه... فعلا نه... فقط ممكنه ماهان بياد سراغم !!
گفتم به شما بگم بدونيد... يك وقتي امشب جاي نريد... اگر لازم شد بتونيد كمكم كنيد...
با وحشت نگاهم مي كند دوباره چنگي به موهايش مي زند و مي گويد : مگه چي شده ؟
مي گويم : خواهرش زنگ زد... من هم همه چيز رو گفتم !!
طوري حرف زدم كه حرصش در اومد !!... حتما همه چي رو به ماهان مي گه !!
نفس عميقي مي كشد... و همان جا روي پله ها مي نشيند... دوباره نگاهم مي كند و مي گويد : خيالت راحت باشه... اگه ديدي عصباني بود... صدام كن...
مي گويم : صدات كنم ؟!!
مي گويد : نه نه... فقط با پا دو ضربه به زمين بزن... همين...
مي گويم : اگه در و باز نكرد چي ؟!...
مي گويد : درو مي شكنم !!
خشم مخمل نگاهش را پوشانده... هنوز ماهان كاري نكرده اما حس مي كنم طاها دوست دارد او را نابود كند!!
به هر حال خدا را شكر مي كنم كه يك نفر هست دردم را مي داند... بي هيچ خجالت... بي هيچ ترسي... همه چيز را به او گفته ام !!
باز صداي كسي در دلم مي گويد : اشتباه مي كني ستاره... نبايد از اون كمكمي خواستي...
ديگر نمي دانم كدام كار درست است كدام كار غلط !؟! فعلا مجبورم فكرهاي بد را دور بريزم... چون جز او كسي را ندارم... !
امضای elinia
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
۱۴-۴-۱۳۹۱, ۱۱:۵۵ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
156
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 34


محل سکونت : کرمان
ارسال: #5
RE: رمان بی ستاره - مریم ریاحی
ساعتي قبل ماهان امد...
در نگاهش چيزي نيافتم... نه خشمي نه جنوني !! مثل ديروز بود... مثل همه ي روزهايي كه گذشت... پس حتما فتانه چيزي به او نگفته... شايد هم گفته و نقشه ي ديگري كشيده اند !! در هر حال خوش حالم كه فعلا از تير خشمش امانم !!
ماهان تلفني حرف مي زند... با عشرت جون!! وجمله اي را بلند تكرار مي كند... حتما باشه مامان حتما مي ياييم !!
نمي دانم باز چه خبر است !! اينطور كه پيداست حرف از رفتن به جايي است !... ماهان به اشپزخانه مي ايد... من مشغول شستشوي كاهو هستم... كنارم مي ايد وگل كاهو را از سبد بر مي دارد وگازي مي زند... !! چه عجب... نزديك من امد !!
باورم شده است كه بيماري ام مسري است و او بايد از من فاصله بگيرد !!... حالا ديگر مطمينم خبري شده... والا ماهان اصلا حوصله اي دورو بر من بودن را ندارد !! از پنجره نگاهي به بيرون مي اندازد و بعد پرده را مي كشد... صندلي را عقب مي كشد و مي نشيند... من اصلا نگاهش نمي كنم... انقدر از من فاصله گرفته كه حالا احساس بدي دارم يك جور بدي معذب شده ام دوست دارم زودتر حرفش را بزند و برود... وقتي بداني براي همسرت تنها ملالي و اندوه... دوست داري كه نباشي... !!
ماهان هنوز كاهم مي خورد... عاقبت به حرف مي ايد و مي گويد : فردا هم دعوت شديم !!
با تعجب نگاهش مي كنم... هنوز سوالي نكرده ام كه مي گويد : دايي... رفتن خواستگاري !!
و مي خندد... و دوباره ادامه مي دهد... مامان دست بردار نيست نمي زاره اين بيچاره راحت زندگي شو بكنه !!
عشرت جون برادر سن و سال داري دارد كه تا به حال سر دو زن را خورده است... البته از نظر عشرت جون برادر ان دو حتما يك دردي داشته اند حالا دوباره براي دايي مجيد استين بالا زده اند... و لابد دوباره جشن انچناني و غيره !!
ماهان ادامه مي دهد : تو باغ كرج جشن مي گيرند... مثل اينكه دختره از اون مايه دارهاست !!
با تعجب نگاهش مي كنم... مي گويم : مگه دختره ؟!
مي گويد : اره... تو فكر مي كني عشرت جون مي زاره دايي زن بيوه يا مطلقه بگيره !! عشرت جون ميگه فقط دختر اون هم تازه زير بيست سال !!
مي گويم : مگه به خواست عشرت جونه !! دايي... خودش با اين سن و سال دختر زير بيست سال رو مي خواد چكنه !!
لبخندي مي زند و مي گويد : اون ديگه به دايي مربوطه !!
توي دلم غر مي زنم(( واقعا كه همتون شانس دارين !!))
ماهان در حاليكه از جايش بلند مي شود مي گويد : فردا اماده باش... براي ساعت 7 بايد اونجا باشيم... من كه از سر كار مي رم... تو هم اژانس بگير بچه ها رو بيار !!
باز هم مي خواهد تنهايم بگذارد... مي گويم : اصلا حرفش رو نزن من نمي توانم تنهايي اينهمه راه رو بيام !!
و او دوباره فراموش مي كند مهربان باشد... مي گويد : تو اصلا حرفش رو نزن... من توي اون ساعت چه جوري اون همه راه بيام تا خونه .
مي گويم : تا كرج راه زياده... با خودت باشيم بهتره...
مي گويد : ستاره حرف بيخود نزن !! باشه ؟! حرف بيخود نزن !!
مي گويم : اصلا من نمي يام... خودت برو !!
مي گويد : تو بياي يا نياي به حال من چه فرقي مي كنه !! عشرت جون اصرار داره شماها باشين !!
با خودم مي گويم : اهان !! پس تو يكي اصلا دلت نمي خواد ما بياييم !!
شايد هم مهناز خانم تشريف ميارن !! اره حتما اون هم ميادش !!
ماهان اشپزخانه راترك كرده... و من به فردا فكر مي كنم به اينكه حتما به ان جشن خواهم رفت !!
تقريبا اماده شده ام... بچه ها هم همينطور... صداي در را مي شنوم حالا ديگر صداي در زدن او را مي شناسم... مثل پرنده اي به سوي در پر مي كشم... ان سوي در چشم هاي پر تمنا و مشتاقي مرا مي جويند...
سلام مي كند... منهم !!
مي پرسد : جايي مي ري ؟!
مي گويم : عروسي !! عروسي دايي ماهان !!
مي گويد : ماهان كجاست ؟!
مي گويم : اون از سر كارش ميره .
مي پرسد : عروسي كجاست ؟!
مي گويم : كرج !
مي پرسد : تو چه جوري مي خواي بري ؟!
مي گويم : با اژانس !
مي پرسد : اين همه راه رو مي خواي با اژانس بري ؟! با يك غريبه !!
خنده ام مي گيرد... مي گويم : خب اژانسي ها كه نبايد فاميلمون باشند !!
با عصبانيت مي گويد : چطور اين مرد به تو اجازه ميده با يك غريبه توي اين ساعت... اون همه راه رو طي كني ؟!
و بعد اهي مي كشد و مي گويد : خودم مي برمتون !!
با دستپاچگي مي گويم : نه نه... اصلا !!
مي گويد : چرا ؟!!
مي گويم : مي ترسم ماهان بفهمه !! بد ميشه... نمي خوام گزك به دستش بدم !!
مي گويد: خب بهش زنگ بزن... بگو من مي خوام بيارمتون !!
مي گويم : ديگه چي ؟!
مي گويد : شماره اش چيه... بگو...
و موبايلش را نگاهي مي كند...
مي گويم: چكار مي كني من با اژانس مي رم... طاها ترو خدا دست بردار...
مي گويد : امكان نداره... تا يك ساعت ديگه هوا تاريك ميشه... با اين دو تا بچه كجا مي خواي بري؟! اونهم با يه غريبه !!
مستاصل مانده ام... او با اصرار مي گويد : خب... شماره رو بگو... نترس ستاره... مي دونم چه جوري حرف بزنم !!
من هم شماره ماهان را مي گويم... ماهان زود جواب مي دهد...
طاها مي گويد: سلام... اقا ماهان... طاها هستم !! خوبين؟! و بعد مي گويد: گويا خانواده قرار عروسي تشريف ببرن... اژانس هم تا يك ساعت ديگه ماشين نداره... اگه جسارت نباشه من خانواده رو برسونم... و بعد ادامه مي دهد : نه نه قربان... مشكلي نيست... نه بابا اين حرفا چيه !! وظيفه است... قربونت برم !!
و بعد با لبخند مي گويد: حل شد !! من ميرم لباس بپوشم!! بعد... پله ها را دو تا يكي پايين مي رود !!
هنوز دو به شكم... به سمت تلفن مي روم... شماره اش رو مي گيرم خدا خدا مي كنم جواب بدهد... ماهان شماره خانه را معمولا جواب نمي دهد... چون مي داند من با او كار دارم!!! شماره اش را دوباره مي گيرم...
اي بار مي گويد: ديگه چيه ؟!
مي گويم : ماهان سلام... ببين همسايه امون...
و دوباره اجازه حرف زدن به من نمي دهد مي گويد: اره اره باهاش بياييد !! و بعد قطع مي كند...
شل و وارفته و بي حس اينجا نشسته ام... صورتم مثل صورت يك عروسك بزك شده است... زيبا شده است... و ماهان مرا به دست پسر همسايه مان مي سپارد... خدايا... من از اين لحظه بيزارم... از اين نامردي ها بيزارم...
جلوي اينه مي ايستم و ارايشم را كم مي كنم... راستش هنوز اميدوار بودم خود ماهان بيايد... صداي زنگ تلفن صداي تپش قلبم را به همراه دارد... گوشي را چنگ مي زنم...
صداي فتانه است... كه مي گويد : الو...
مي گويم : بفرماييد...
كمي سكوت مي كند و بعد مي گويد : ستاره... تو هنوز نرفتي ؟!
مي پرسم : عليك سلام فتانه جون!! كجا قرار بود كه برم ؟!
با حرص مي گويد : عروسي تشريف نمي يارين !!
مي گويم : چرا عزيزم... اماده شده ام !!
مي گويد : ماهان نيومده
مي گويم : نه
مي گويد : اي بابا پس كي مي خواد بياد !!
مي گويم : اصلا قرار نيست بياد !!
مي گويد : يعني چي ؟
مي گويم : خودش مي ره !!!
با لحني كه معلوم است مي خواهد مرا حرص بدهد مي گويد : اره... اما قراره اول بياد خونه اماده بشه بعد بره !!
تازه مي فهمم منظورش چيست !! پس ماهان قرار است انها را ببرد !!
مي پرسم : مگه شما قراره با ماهان بريد ؟!
مي گويد : جعفر خان نيست... زحمت ما افتاده گردن ماهان ! و بعد ادامه مي دهد... خب ستاره جون امشب مي بينمت!! و قطع مي كند... او مي خواست من بفهمم كه ماهان قرار است انها را به جشن ببرد...
لحظه به لحظه از درو متلاشي مي شوم و تحليل مي روم... خدايا اين چه معركه اي است كه ماهان به پا كرده !! تا كي مي خواهد به اين فضاحت ادامه دهد... خدايا من تا كي مي توانم تحمل كنم... تا كي ؟!
صداي زنگ مي گويد طاها امده است و منتظر !! از اين همه اشتباه به ستوه مي ايم... خدايا همه چي اشتباهي است... همه چيز عوضي است !! ماهان با دختر غريبه اي مي رود... من با مرد غريبه اي ... !! خدايا نجاتم بده از اين لج زار... من طاقت ندارم... خدايا نجاتم بده...
زهرا و يحيي پله ها را طي مي كنند و با سر و صدا پايين مي روند...
غذاي ظهر را گرم كرده ام و درون سيني گذاشته ام... به سراغ پيرزن مي روم... غذايش را كنارش مي گذارم و مي گويم : امشب نيستم... خيلي دير مي يام... هر وقت گرسنه شديد بخوريد. فعلا تا يكي دو ساعت گرم مي مونه...
پيرزن نگاهم مي كند نگاهش پر تمنا است... پر از اضطراب است مي گويد : دير نياي مادر !!
مي گويم : نگران نباشيد... مي يام...
او هنوز نگاهم مي كند... مي خواهد كه من پيشش بمانم... از نگاهش مي فهمم... دستش را مي گيرم... لبخند مي زنم و مي گويم : از چيزي ناراحتين ؟!
مي گويد : نه... دخترم... باد مي ياد... از باد مي ترسم...
باز لبخند مي زنم... و مي گويم : پنجره هاي راه پله بازه... صداي باد زياد مي ياد... الان همه رو مي بندم... ديگه صداي باد رو نشنوين.به سوي تلويزيون سياه و سفيدش مي روم... ان را روشن مي كنم... و صدايش را كمي بلند مي گويم : اهان... حالا ديگه صداي باد اصلا نمي ياد... پنجره ها رو هم مي بندم... خوبه ؟!
مي گويد : دستت درد نكنه دخترم... زود بيايي ها !!
مي گويم : زود مي يام... شما غذاتون رو بخوريد... تلويزيون تماشا كنيد... مي خواهيد به برادرتون زنگ بزنم...
مي گويد : نه... دخترم... مزاحمش نمي شم... تو هم برو... ديرت ميشه...
خداحافظي مي كنم و نگاه نگرانش را تنها مي گذارم... دلم از نگاهش مچاله شده... پله ها را بالا مي ايم... يكي يكي همه پنجره ها رو مي بندم... پيرزن راست مي گويد صداي هوهوي باد به جان ادم تنها هراس مي اندازد...
طاها دم در ايستاده... با نگاهي از هميشه تازه تر... پر نورتر... مشتاق تر... برق نگاه سياهش اتش به جانم مي اندازد... خدايا مرا ببخش... در اتومبيل را باز مي كند تا بنشينم... بچه ها زودتر از من سوار شده اند و سر و صدا به راه انداخته اند...
طاها سوار مي شود و مي گويد : چرا اينقدر دير كردي ؟! اين خانومه چي مي گفت ؟!
مي گويم : از صداي باد مي ترسه... چشم هاي شوخش با شنيدن اين جمله ابري مي شود... سري از روي تاسف تكان مي دهد و ديگر چيزي نمي گويد...
به بچه ها تذكر مي دهم ساكت تر باشند... و طاها مي گويد : بزار راحت باشن... راه زياده... حوصله اشون سر ميره !
دقايقي به سكوت مي گذرد... من هنوز در عذابي جهنمي دست و پا مي زنم... انگار طاها متوجه اين عذاب شده است... نگاهم مي كند و مي گويد : ستاره ناراحتي ؟!...
لبخندي عجولانه مي زنم و مي گويم : نه نه...
مي گويد : خب پس راحت تر بشين... چرا اين همه خودت رو جمع و جور كردي !!!
راست مي گويد حالا واقعا مچاله شده ام !! كمي ازادتر مي نشينم...
مي گويد : اهان... ! لازم نيست اينقدر احساس غريبي بكني...
با خود مي گويم (( سعي مي كنم اما نمي شود... تو هنوز براي من يك غريبه اي ))
صداي موسيقي را كمي زياد مي كند... نرم و راحت مي راند... كم كم راحت تر مي شوم...
مي پرسد : راستي جديدا چيزي نوشتي ؟!
مي گويم : نه زياد
مي گويد : بنويس ستاره...
مي گويم : اخه بايد شرايطش جور باشه...
مي گويد : وقتي به چيزهاي ديگه فكر نكني شرايطش جور مي شه... ببين ماهان داره زندگي خودشو مي كنه... چه تو دوست داشته باشي چه دوست نداشته باشي... يك كم به خودت فكر كن ستاره... يك كم جدي تر فكر كن...
نمي دانم منظورش به (( جدي تر فكر كردن )) چيست !! اما چيزي هم نمي پرسم...
مي گويد : فكر مي كني عروسي تا كي طول بكشه ؟!
مي گويم : نمي دونم... شايد تا 12 تا يك !!
مي گويد : پس من دوباره بر مي گردم...
چشم هايم را گرد مي كنم و ي گويم : چي ؟ تو دوباره مي خواي برگردي ؟ من اخر شب با ماهان مي يام... ديگه خودش اونجاست كاري هم نداره... اونهم مي خواد بياد خونه ديگه !!
طاها لبخندي مي زند و مي گويد : خيلي خب... خيلي خب !!
و به روبرويش خيره مي شود... و بعد از لحظاتي بدون انكه نگاهم كند مي پرسد : ستاره... خيلي دوستش داري ؟!!
ماهان را مي گويد... راستش پاسخ اين سوال حالا ديگر سخت است !!
مي گويم : نمي دونم !!
و طاها مي گويد : اي كاش ارزش دوست داشتن رو داشت !!!... اي كاش لايق داشتن تو بود !!
سر حرف را نمي گيرم... اخر اين حرف ها بو دار است... و من حالا شرايطش را ندارم... تحملش را ندارم... طاها نگاهش غم دارد... نگاهم مي كند و مي گويد : رابطه ات با خانواده اش چطوره ؟
مي گويم : چندان خوب نيست...
مي گويد : پس چرا داري به جشنشون مي ري ؟!
مي گويم : نبايد برم ؟!
با لحن جدي مي گويد : وقتي خودش حاضر نيست ببردت نه !!
از حرفش حرصم مي گيرد... مي گويم خودش كار داشته...
نگاه جدي اش نفسم را مي برد... مي گويد: ستاره... بايد فكر ديگه اي بكني !! اينطوري مي بازي !!
از حرفهايش سر در نمي اورم... حس مي كنم نمك پاش دل ريشم شده !! نگاهم رنجيده است... و اماده ي گريستنم...
طاها همچنان ارام و با متانت مي راند... و مي دانم تمام حواسش با من است... صدايش را مي شنوم كه مي گويد : ستاره... نمي خوام سوهان روحت باشم... به خدا مي فهمم كه چي مي كشي...
تو هر وقت كه اراده كني كمكت مي كنم... بهترين وكيل رو برات مي گيرم.
با نگاه ترسيده ام خيره اش مي شوم... و با زحمت مي پرسم... منظورت اينه كه... جدا بشم ؟!!
نگاهم مي كند و مي گويد : مگه راهي به جز اين داري ؟!
نفسم به شماره مي افتد... و همانطور خيره به او مانده ام... نگاه حيرانش را به چشمانم مي ريزد و مي گويد : چيه ستاره ؟!... نكنه مي خواي تا عمر داري اينطوري زندگي كني !!... البته اگه بشه اسمش رو زندگي كردن گذاشت !!
اب دهانم را به سختي قورت مي دهم و مي گويم : من به خاطر بچه ها نمي تونم اينكار رو بكنم... تازه... بعد از جدايي چيكار كنم... كجا برم ؟! بچه ها چي ميشن ! اره... تو راست ميگي... من الن زندگي نمي كنم... اما هر چيه... فكر مي كنم خيلي بهتر از موقعي باشه كه جدا مي شم !!
مي گويد : تو فقط مي ترسي ستاره... !! مطمين باش وقتي جدا بشي شرايط بهتري خواهي داشت !!
به او نگاه مي كنم و مي گويم : منظورت چيه ؟! نگاهش را مي دزدد... و جاده را چشم مي دوزد... نمي خواستم به اينجا كشيده شود...
گفتم ان حرف ها بو دار بود... گفتم حالا طاقتش را ندارم... دلم مي خواهد تكليفش را روشن كنم... مامان مي گويد : سلام گرگ بي طمع نيست !!
با خودم مي گويم (( ديگه غير ممكنه بهش رو بدم !! )) دلم نمي خواهد به اميد واهي دل بسپارد... او خيلي جوان است... فرصت هاي زيادي دارد... جذاب و زيباست... پاك و دوست داشتني است... نبايد اسير يك زن شكست خورده و درمانده شود... يكي در دلم مي گويد : تو چي ستاره ؟!... پس دل تو چي ميشه ؟!... باز خودم مي گويم : هيچي... تو يك بار انتخابت رو كردي حالا شانس نداشتي... تاوانشرو يكي ديگه بايد بپردازه ؟!!
صدايش را مي شنوم... مي خواهد حال و هوايم را عوض كند...
مي گويد : من رو عروسي راه نمي دن ؟!! لبخند بر لب دارد... مي گويد : خانومي... با شمام... !!
مي گويم : نمي دونم... مي تونيد امتحان كنيد !!
مي گويد : تو با اين همه حساسيتت !! مونده ام چه جوري دوام اوردي !!
مي گويم : طاها... ديگه چيزي راجع به اين موضوع نگو...
مي گويد : اخه نا كي ستاره !!؟
مي گويم : طاها... من از ماهان جدا نمي شم... من دو تا بچه دارم... و به جز ماهان كسي را ندارم...
او با لحن عصباني مي ويد : ماهان چي ؟!... اونم دوست داره با تو زندگي كنه ؟!... اونم به جز تو كسي رو نداره ؟!...
مي گويم : تو رو خدا طاها... تو به چي مي خواي برسي ؟! به كجا مي خواي برسي ؟!
مي گويد : من مي خوام وادارت كنم براي زندگيت تصميم ديگه اي بگيري !! كار ديگه اي بكني كه هم براي خودت هم براي بچه هات مفيد تر باشه !!
مي گويم : مثلا چكار ؟!
مي گويد : اول اين كه قبول كني زندگي تو در كنار ماهان امكان پذير نيست... دوام نداره ...
مي گويم : من اينطوري فكر نمي كنم...
مي گويد : تمام مشكلاتت هم از همين جاست... ستاره اگر تو زبون باز كني و شكايت همسرت رو حداقل به پدر و مادرت يا برادرت بكني به خدا اعدامت نمي كنند !! ستاره بايد جلوي اين نامرد بايستي !! نبايد بزاري فكر كنه محتاج و نيازمند اوني...
بحث ما نتيجه اي ندارد... اين جنجال هميشه با من است... از خيلي وقت پيش... اما نتوانستم راه حلي برايش بيابم... حالا يك نفر پيدا شده... تازه نفس و پر حرارت...
به محل جشن رسيده ايم... نگاه طاها بلاتكليف و منتظر است... بي قرار و عصبي است... نه ! رنجيده است...
مي گويد : اخر جشن به من زنگ بزن مي يام دنبالتون... ! از اين همه سخاوتش در عذابم ناراحتم... كاش اين همه خوب نبود !!
اينجا باغ بزرگ عموي عروس خانم است !! ميهماني و جشن در واقع دو قسمت جدا گانه را به خود اختصاص داده... داخل عمارت كه جوانان و عروس و داماد مشغول شادي اند... و خارج از عمارت كه باقي مدعيون يعني سن و سال دارها نشسته اند... هواي خنك باغ روحم را تازه مي كند... بچه ها خوشحال و خندان لابه لاي درختان بازي مي كنند... از وقتي امده ام... همين جا نشسته ام... توي باغ كنار ميز و صندلي خانواده عروس كه انها را نمي شناسم... عشرت جونبراي لحظه اي به سراغم مي ايد و مي گويد : جوان ها داخل عمارت هستند... مي خواي تو هم برو... اما با بچه ها نري بهتره...
و من مي گويم : عشرت جون... ماهان اومده ؟!
مي گويد : اره با فتانه و اذر داخل ساختمون اند... بچه ام ديي اشو تنها نمي زاره... اخ اگه بدوني ستاره... مجيد مثل ماه شده الهي فداش بشم... و بعد مرا تنها مي گذارد... حوصله اشناها را هم ندارم... از دور هر كس را مي بينم... لبخند مي زنم و سري تكان مي دهم...
خانم ميان سالي كنار باقي اعضاي خانواده اش در نزديكي من نشسته رو به من مي گويد : دخترم... تنها نشين... پاشو برو توي ساختمون... جوان ها اونجا هستند !!
لبخندي مي زنم و مي گويم : چشم !!!... ولي هواي اينجا فكر مي كنم بهتر باشه...
او مي گويد : اونجا از اينجا هم خنك تره...
من فقط لبخند مي زنم... دوست ندارم كسي حواسش به من باشد !!
ماهان حتي يك لحظه براي ديدن من نيامده... و همين طور فتانه و اذر... از فتانه و اذر كه نبايد توقعي داشته باشم... !! اما ماهان !!كاش امشب مرا مي ديد... با اين لباس و ارايش... زيبا شده ام... در نگاه همه اين را مي بينم... و در نگاهي كه مدتي است زير نظر ان هستم بيشتر !!
پسر جواني در گوشه اي تنها نشسته و سيگار مي كشد... و تا جايي كه مي تواند مرا مي پايد... از نگاه خيره اش كلافه مي شوم... دلم مي خواهد من سري به داخل بزنم... اما بچه ها را چه كنم...
از دور سودابه را مي بينم كه با فرزاد مي ايند... برايشان دستي تكان مي دهم تا به سويم بيايند... فرزاد هم از دور دستي تكان مي دهد... اما سودابه با همان سردي هميشگي نگاه يخ زده اش را سرسري برايم مي فرستد... و همان جا روي يك صندلي مي نشيند... از جا بلند مي شوم... نگاه مرد جوان امشب سايه ام شده است و لحظه اي تنهايم نمي گذارد !! به سوي فرزاد و سودابه مي روم... بچه ها را هم صدا مي كنم تا همراهم بيايند... با فرزاد و سودابه سلام و عليك مي كنم...
رو به سودابه مي گويم : شما داخل نمي ري ؟
سودابه مي گويد : نه !!
فرزاد هم كه دلش در هواي داخل اپارتمان پ پر مي زند مي گويد : اون جا خيلي بهتره ستاره... تو رفتي ؟!
مي گويم : نه... بچه ها دوست دارن اينجا بازي كنند... ماهان هم اونجاست ؟!
مي گويد : اره... ما حواسمون به بچه هاست... تو اگه مي خواي برو !!
مي گويم : فقط مي خواستم به عروس و داماد تبريك بگم ... !!
مي گويد : برو... برو... بچه ها پيش ما هستند !!
يحيي و زهرا را به انها مي سپارم و خرامان خرامان قدم بر مي دارم... سايه ام به دنبالم مي ايد... !! پله ها را بالا مي روم...
هجوم صدا... قلبم را مي لرزاند... خاموشي چراغ ها مي ترساندم... و نورهاي رنگي كه به فواصل كوتاه خاموش و روشن مي شوند... گيجم مي كنند... اينجا هيچ كس پيدا نيست... همه در هم مي لولند... بوهاي تند ادكلن هاي گرا قيمت... و ناخوشايندي بوي الكل... حالم را به هم مي زند... به دنبال ديدن يك اشنا چشم هايم را گرد كرده ام... اما هر چه هست تاريكي است... و صدا... !!
در گوشه اي مي ايستم... منتظر مي مانم تا بلاخره اين اهنگ تمام شود و شايد لحظه اي چراغ ها را روشن كنند !!... صداي كسي را كنارم مي شنوم كه مي گويد : سلام !!
با حركتي سريع به سوي صدا بر مي گردم... براي لحظه اي نور صورتش را روشن مي كند... مرد جواني كه سايه ام شده را مي بينم... !
صدايش را باز مي شنوم كه مي گويد : اسم من اميده... اسم شما چيه ؟
نگاه حيرانم را به او مي دوزم و سعي دارمدر اين تاريكي خوب بينمش...
مي گويم : من از شما خواستم خودتون رو معرفي كنيد ؟!
مي گويد : نه... ولي من از شما مي خوام خودتون رو معرفي كنيد !!
با عصبانيت مي گويم : شما خيلي بي جا مي كنيد !!
و بعد بلافاصله از او فاصله مي گيرم... و به گوشه ديگر سالن مي ايم... همان لحظه همه چراغها روشن مي شود... هوراي جمعيت داخل سالن به ناگاه تنم را مي لرزاند... واي... كاش چراغ ها همان طور خاموش بودند !! من در اين بالماسكه رعب انگيز به دنبال چه هستم ؟
آه ماهان!!... ملاهان را كنار مهناز مي بينم... غرق خنده... غرق شادي... صورت سياهش به عرق نشسته و برق مي زند... پيداست خيلي از خود مايه گذاشته است... هنوز دست از دور كمر مهناز برنداشته... فتانه هم كمي دورتر كنار باقي رقصنده ها ايستاده شالم را روي سرم جا بجا مي كنم و دوباره ماهان را نگاه مي كنم... لحظه اي دهانش بسته نمي شود... نمي دانم چه در گوش مهناز پچ پچ مي كند كه مهناز اينطور به وجد امده...
آهان... اينهم عروس و داماد... دايي مجيد از همان لحظه اول مرا مي بيند... لب ها را به طرز خنده اوري غنچه مي كند و دست عروس را مي كشد... انها به سوي من مي ايند... و دايي مجيذ بلند مي گويد : سلام به زيباترين ستاره ها !!
خنده ام مي گيرد... به او و عروسش تبريك مي گويم... دايي مجيد سر پيش مي اورد و مي گويد : دايي... اين چيه روي سرت انداختي !! ماهان را ببين !! ياد بگير !!
منهم اهسته مي گويم : دنائت ياد گرفتني نيست دايي... توي خون ادمه !!
با حيرت نگاهم مي كند و مي گويد : يكي طلبت !!
از من كه جدا مي شود... نگاه ماهان غافلگير مي شود... براي يك لحظه نمي داند چه مي كند !! نگاه از من مي دزد و دوباره نگاهم مي كند... سري تكان مي دهم و زير لب سلام مي كنم... او با ترديد و نگاه خطا كارش تنها سر تكان مي دهد... مهناز سر به سوي ماهان مي چرخاند... و مرا مي بيند!!...
او هم براي لحظه اي رنگسياه پوستش به زردي ميزند... كمي از ماهان فاصله مي گيرد... با اينكه نمي خواهم اذيتشان كنم اا نگاهم همانطور ثابت به انها مانده... مي دانيد !! ذهنم انجا نيست... فقط نگاهم جا مانده...
فكرم همه جا مي چرخد... حرف هاي طاها توي گوشم مي پيچد...
صداي دايي مجيد كه مي گويد : ياد بگير !! و خيلي صداهاي ديگر كه دوباره صداي چندش اوري كنار گوشم زمزمه مي كند : خانم خوشگله... خودتون و معرفي نمي كنيد ؟!
انگار از كابوسي به كابوس ديگر مي خزم... به ياد بچه ها مي افتم... دلم شور مي گيرد... نكند فرزاد بچه ها را رها كرده باشد !! صداي غريبه دوباره مي ايد : خانم خوشگله شما چقدر بداخلاقيد!!
نگاه ماهان هنوز به سمت من است... حتي قدمي به سوي من بر نمي دارد !!!
با حيرت نگاهش مي كنم... مطمينم كه مرد جوان را كنارم مي بيند... و صداي مرد جوان كه مي گويد : افتخار ميدين... چند لحظه... فقط چند لحظه... در خدمتتون باشم ؟!...
و شايد سكوت مرا حمل بر تعارف مي بيند كه به خود اجازه مي دهد بازويم را لمس كند... لباسم پوشيده است... اما تماس دست غريبه دل و روده ام را بيرون مي كشد... تمام قدرتم تمام نفرتم تمام بغضم و تمام حقارتم سيلي مي شود و بر صورت هفت تيغ مرد جوان فرود مي ايد...
صداي سيلي همه صداها را خاموش مي كند... الكل از سر خيلي ها مي پرد... نگاهها ترسيده اند و بار سوال بر دوش دارند...
ماهان با چشم هاي گرد شده و دهاني نيمه باز خيره به سويم مانده...
مرد جوان صورت خود را مي مالد... من همه نگاهها را تنها مي گذارم از سالن به سرعت خارجمي شوم... دلم مي خواهد جايي براي گريستن پيدا كنم.
جايي كه بتوانم اندوهم را كم كنم... اي كاش نيامده بودم اي كاش مردانگي و غيرت اينطور متلاشي نشده بود... اي كاش ماهان تنهايم نمي گذاشت... خدايا نه... هيچكس را نمي خواهم... نه ماهان... نه اين جمعيت برهنه ي ناپاك را... من... فقط طاها را مي خوام خدايا كاش طاها نرفته بود... به سوي ميز فرزاد مي روم... و به او مي گويم : فرزاد... موبايلت رو يك لحظه بده... او در حالي كه از چهره ي برافروخته و عصبي من به حيرت امده مي گويد : چي شده ستاره ؟!!...
مي گويم : هيچي هيچي !! و گوشي را از او مي گيرم... شماره ي طاها را مي گيرم... و صداي گرم و زيبايش را مي شنوم كه مي گويد : بله...
دلم مي خواهد گريه كنم... اما بغضم را فرو مي دهم... مثل هميشه... و مي گويم : طاها... من ستاره ام...
مي گويد : چي شده ؟! ستاره اتفاقي افتاده ؟!
مي گويم : نه... طاها... مي توني منو برگردوني ؟!
مي گويد : اره اره... ببينم اتفاقي كه نيافتاده !!
مي گويم : نه... چيزي نشده... فقط طاقتم تموم شده !!
ديگر چيزي نمي پرسد... گويا همه چيز را خودش مي داند... !!
مي گويد :من تا نيم ساعت ديگر اونجام !!
مي گويم :نه طاها... يواش بيا...
مي گويد : نگرا نباش... فقط نيم ساعت ديگه دوباره با من تماس بگير... تا بگم كجا بيايي !!
مي گويم : باشه... باشه...
گوشي را به فرزاد مي دهم... ماهان را مي بينم كه تنها به سوي ما مي ايد...
نفرت سراسرم را پوشانده... با فرزاد و سودابه سلام عليك مي كند و نزديكم مي شود... سرش را خم مي كند و طوري كه خودم بشنوم مي گويد : احمق... بازم كه امل بازي در اوردي !!... باز كه ابروي منو بردي !!!
نمي توانم تمام نفرتم را به او نشان دهم... اي كاش مي شد !!
نگاهش مي كنم و مي گويم : بي غيرت... اشغال !!
دندان ها را روي هم مي فشارد و مي گويد : غيرت رو توي خونه نشونت مي دم بي پدر و مادر !! و دوباره از من فاصله مي گيرد...
مهناز و فتانه هم به باغ مي ايند... گويا جمع عاشقانه انها به طرز بدي خراب كرده ام... كم كم احساس مي كنم همه درباره ي من و اتفاق چند لحظه پيش پچ پچ مي كنند... نگاهم روي ساعت خشك شده دلم مي خواست مي توانستم زودتر ساعت را جلو ببرم... و از اين ناامني ها رهايي يابم...
دوباره با موبايل فرزاد طاها را جستجو مي كنم... مي گويد : تا پنج دقيقه ديگه بيا جلوي در... بچه ها را صدا مي كنم... مانتويم را مي پوشم...
هيچكس براي رفتنم مانع نمي شود !! حتي كسي نمي پرسد با كي مي خواي بري !!؟ خدايا اخر زمان كه مي گويند... اين است ؟!!
بچه هاي طفلكي گرسنه اند... خودم هم دهانم تلخ شده و صداي شكمم را مي شنوم !! اما طاقت يك لحظه ماندن هم ندارم... چه رسد به شام خوردن !!... شامشان هم ارزوني خودشان !!
سوار اتومبيل طاها مي شويم... بچه ها غر مي زنند كه گرسنه ايم...
مي گويم : يك كم ديگه تحمل كنيد مي رسيم...
طاها عصباني و حيرت زده نگاهم مي كند... اما چيزي نمي پرسد...
تمام طول راه را در سكوت طي كرده ايم... بوي اتومبيلش... بوي عطرش را دوست دارم... چشم ها را مي بندم... و دوباره باز مي كنم تقريبا نزديك خانه ايم... اما طاها... اتومبيل را كنار رستوراني متوقف مي كند... در برابر اصرار من كه مي گويم : برويم خانه...
فقط مي گويد : ستاره... بچه ها... كه تقصيري ندارند !!... پياده شو... يك كم حرف بزن ببينم چي شده !!
پياده مي شوم... بچه ها مشغول غذا خوردن هستند... اما من اشتها ندارم... طاها مي گويد : ستاره... يك قاشق ديگه بخور... اشتهات باز مي شه...
مي گويم : مرسي... خوردم !!
لب ها را روي هم مي فشارد و سري تكان مي دهد... باز شبيه كسي مي شود كه دوستش دارم... خدايا او شبيه كيست ؟!
با خود مي گويم : ستاره اين كيه ؟! اين كسي كه باهاش به رستوران اومدي ؟! اين كيه كه حاضري تمام حرف هاي دلت رو بهش بگي !! ستاره... داري چكار مي كني ؟! داري به كجا مي ري ؟!!!
اگه خاطرات امشب توي ذهن بچه ها بمونه... كه حتما مي مونه !!! و از تو سوال كنند چرا ما با پسر همسايه به رستوران بردي !! اون وقت تو چي داري كه بهشون جواب بدي ؟! ستاره به كجا ميري ؟!!
صداي طاها قلبم را از جا مي كند... مي گويد : كجايي ستاره ؟!!
نمي خواي حرف بزني ؟!! زهرا و يحيي هم حواسشان به من است... با اشاره اي از طاها مي خواهم فعلا حرفي در اين مورد نزند...
از رستوران خارج مي شويم... بچه ها خوابشان برده... وحالا طاها دوباره مي گويد : ستاره...
مي گويم : باشه... برات همه چيز رو مي گم !!
و او مي گويد : من نمي خوام تو همه چيز رو برام توضيح بدي !! من فقط مي گم هر چي ديدي فراموش كن... به سختي لب ها را روي هم مي فشرم...
اما باز نمي توانم جلوي ريزش اشك هايم را بگيرم...
طاها اتومبيل را كناري متوقف مي كند... انگار مي داند درد دل من بيش از اينهاست !!
ساكت مي نشيند و اجازه مي دهد من خالي از اشك گردم...
و من كه خيلي وقت است كسي را نداشته ام تا برايش از غصه هايم بگويم...بي امان اشك مي ريزم و هق هق مي كنم... و هنوز او ساكت است... و من بلاخره مي گويم... از ماهان... از مهناز... از فتانه... از مرد جوان... از همه و همه... مي گويم... و از تهديد ماهان !!...
حالا من سبك شده ام... و او سنگين !! حالا من خالي از اشك شده ام و او پر ! حالا من نفس عميقي مي كشم... و او به نفس نفس افتاده... حالا رنگ به روي من بازگشته و از روي او رفته !!...
چنگ به موهايش مي كشد... گويا نمي تواند انچه را كه مي شنود باور كند...
نگاهم مي كند و مي گويد : نترس... برو خونه راحت بخواب... نمي زارم بياد بالا...
مي گويم : خيلي عصبانيه... مي دونم نمي توني حريفش بشي...
با خشم مي گويد : غلط كرده مرتيكه... وبعد دوباره نگاهم مي كند و مي گويد : باهاش طرح دوستي ريخته ام... نمي زارم بياد بالا مطمين باش...
طاها راست مي گفت... نگذاشت ماهان به خانه بيايد !! خدايا شكرت كه طاها هست !! امروز باز هم جمعه است...
آي جمعه... آي جمعه... باز رسيدي... باز غريبي... باز غم داري... باز تنهايم... باز بيزارم... باز غم دارم...
دلم نمي خواهد از رختخواب بيرون بيايم... با خودم مي گويم : مامام چرا يك زنگ به من نمي زني ؟!... راحله... مهتاب... چرا فراموشم كرده ايد... دلم هواي مامان را مي كند... از جايم بلند مي شوم براي لحظه اي سرم به دوران مي افتد... گوشي را بر مي دارم... شماره ي مامان را مي گيرم... صداي بابا را مي شنوم...
سلام بابا...
سلام بابا جان... ستاره تويي ؟!
مي گويم : بله... خوبي بابا
و صداي مهربان بابا مي گويد : خدا رو شكر نفسي مي ياد و ميره... مامانت اينجاست...
با خودم مي گويم چرا بابا نمي خواد با من حرف بزنه... چرا هر وقت بهش زنگ مي زنم گوشي رو ميده به مامان !! چرا هيچوقت من و بابا حرفي براي گفتن نداريم !! يعني همه بابا ها اينطورند !!
صداي مامان را مي شنوم... خوشحال مي گويم : سلام مامان چطوري ؟
و او گله مند مي گويد: مي خواي چطور باشم ؟! يك وقتي نكنه اون بچه ها رو بياري من ببينم ها !!
مي گويم : به خدا مامان... خيلي دلم براتون تنگ شده... اما ماهان شب و روز سركاره !! نمي تونه ما رو بياره...
مامان : خوب مادر خودت بچه ها رو بردار بيار مگه ما شهرستانيم كه نمي توني بدون ماهان بياي... گيرم ماهان حالا حالا ها بيكار نشد نبايد تو يك سري بياي پيش ما ؟! امروز جمعه است اگر ماهان نيست پاشو خودت بيا... سامان و سيما هم مي يان... دلم براي بچه ها يك ذره شده...
با شنيدن صداي مامان انرژي گرفته ام... قوي شده ام... به سراغ بچه ها مي رومو انها را بيدار مي كنم... دوست دارم زودتر به خانه مامان بروم...
حس خوبي دارم انقدر كه دوست دارم پرواز كنم... پس چشم هايم را مي بندم... اينجا وسط اتاق مي ايستم... دستهايم را باز مي كنمتا جايي كه مي توانم.... من دارم پرواز مي كنم... چه زيباست پرواز در اسمان آبي خيال...
آژانس دم در منتظر است... بچه ها با سر و صدا پايين مي روند... من آرام پايين مي روم تا طاها را نبينم... مي دانم الان مي ايد... و مي ايد...
طاها : سلام...
من: سلام
طاها : كجا مي ري ؟!
من : خونه ي مامان...
طاها : صبر كن من مي برمتون
من : اژانس اومده... بچه ها پايين رفتند...
طاها : مي رم بهش مي گم بره...
من : طاها... صبر كن... با اژانس بريم بهتره...طاها : براي چي ؟
من : اونجا محل بچگي هاست !! همه منو مي شناسن... بهتره با اژانس برم...
طاها : خب من هم مثل يك راننده اژانس مي شم !! و مي خندد...
من : نه... يك وقتي بچه ها مي گن...
طاها : به كي ميگن ؟
من : طاها... بهتره نياي
و او كه سر خورده مي شود سري تكان مي دهد... و مي گويد : كي مي ياي ؟!
من : شايد عصر بيام...
طاها: شب نمي موني ؟!
من : فكر نمي كنم...
طاها : كاش يك زنگ به من بزني !!
من :براي چي ؟!
طاها : مي خوام مطمين بشم امشب هستي يا نه !!
نمي خوام اينطور وابسته هم شويم... اما انگار وابسته شدن دل ها... دست ما ادم ها نيست !!
چقدر اين كوچه را دوست دارم... كوچه اي پر از خاطرات زيبا...
خانه ي مامانانگار به من لبخند مي زند... در ابي رنگش كهنه است...
اما انگار مهرباني را مي تواني از رنگ ابي اش ببيني... زنگ را فشار ميدهم سامان در را باز مي كند... يكديگر را در اغوش مي گيريم... حالا تازه حس مي كم برادري دارم... برادري كه خيلي وقت است او را نديده ام... برادري كه حالا مي فهمم خيلي دوستش دارم... سيما هم مي ايد... مي دانم سياست مدار است و زيرك... و اصلا به سوسن نرفته... مي دانم از ته دل دوستم ندارد.... مي دانم حسودي در خونش بالا و پايين مي رود اما دوستش دارم...
زبانش گرم است... همين براي ما كافي است سامان راضي است... ما هم راضي هستيم... دختر خانه داري است مامان هم راضي است... مامان مي گويد خدا راضي باشد...
مامان... مامان در لباس سفيدش سر سجاده نشسته است... با عطري از هميشه... حس مي كنم مامان سالهاست همانطور سر سجاده است... با همان انگشتر عقيق كه هميشه به دست دارد... با همان سجاده مخمل كه حالا نخ نما شده... همه جاي خانه مامان پر از عطر گل هاي ياس است... و درخت انار كه چه باشكوه با برگ هاي سبزش فخر مي فروشد... و مامان... و اغوشش كه چه عطري دارد... چه صفايي دارد... گونه هايش لاغرند... و جثه اش كوچك شده ... در اغوششجا مي گيرم... چه بي جان شده است مامان... چه بي روح شده اند چشمان قشنگش... و پدر... با نگاهي منتظر... انگار چند سال منتظرم بوده... و چه پير شده است دراين چند سال... و چه بيمار است پدر... و چه مهربان...
با ديدن انها جان دوباره مي گيرم... با تك تكشان نگاه مي كنم... چه صداقتي در نگاه انهاست... چه تفاوتي هست ميان انها و بقيه!!
به اتاقم مي روم تا لباسهايم را عوض كنم... اتاقم... ديوارهايش... و عكس هايشو بازيگري كه دوستش دارم... چه سخت است ديگر نتواني عكس بازيگر مورد علاقه ات را به ديوار بچسباني... و همه اينها يعني تو بزرگ شده اي !! اما من... هنوز همان ستاره ام با همان علايقم... هنوز همان بازيگر را دوست دارم... و هنوز همان احساسات را دارم... نمي دانم بزرگ شده ام يا نه !!
زهرا عروسك بچگي ام را بر مي دارد و مي بوسدش... و من چقدر بوسه بر گونه اين عروسك زده ام ؟!! عروسكي كه مامان برايم خريده بود و چقدر لباس عروسك دوختيم من و دوستم الهام !!
چه خوب كردم امروز به اينجا امدم... انگار اينجا دنياي ديگراست... دنياي كودكي است... دنياي صداقت و زيبايي است... دنياي دوستي و مهرباني است... هر گوشه پر از خاطره است... پر از عطر ياس است... پر از عشق است... چقدر عاشق شده ام در اين خانه... اصلا اينجا خانه ي عشق است... بهترين خانه دنياست... چه خوب شد تنهايي امانم را بريد... وادارم كرد خانه عشق را دوباره ببينم... بوي خوش قيمه بادمجان خانه را پر كرده... قيمه مامان خوردنش واجب است... و صداي زنگ در مي گويد كسي امده است... و اكرم خانم... همسايه مامان. با ظرفي از اش... از همان اش هاي خوشمزه ي كودكي با لبخندي از حرير مي ايد... اينجا همه چيز مثل گذشته هاست همه چيز زيباست وهمه چيز رويايي است... چه خوب شد... امروز به اينجا امدم...
از راحله و مهتاب مي پرسم... انها هم در راهند... به اينجا مي ايند...
مامان مي گويد : وقتي زنگ زدم گفتم مي ياي... هر دوشون كلي خوشحال شدند... گفتند ما هم مي اييم...
راحله و مهتاب چقدر عوض شده اند... دو ماه پيش انها را ديده بودم... دلم برايشان تنگ شده بود... باز مثل ان وقت ها... سبد كاهم را از مامان مي گيرم... و به حياط مي روم... شيشه ترك خورده زيرزمين باز مرا به كودكي مي برد... يادگاري است از بازي من و دوستم الهام... شير اب را باز مي كنم... و كاهو را يكي يكي مي شويم... گوشهايم را تيز مي كنم... تا شايد باز هم الهاماز ان طرف ديوار صدايم بزند... تا شايد باز هم حرفي ناگفته بين من و او باشد... و بخواهيم كه بگوييم... تا شايد اشكي مانده باشد... كه بخواهيم كنار هم بريزيم اخر ما هميشه وقت كم داشتيم !!... و هميشه حرف هاي ناگفته زياد !!!
اما حالا... من تنهايم... همه بزرگ شده ايم... همه رفته ايم... چرا من هميشه فراموش مي كنم كه بزرگ شده ام ؟!...
نگاهي به ياط مي اندازم... همه چيز همان طور است گويي زمان در اين جا بي معني شده... دلم مي خواهد سري به پشت بام بياندازم... دلم براي انجا هم تنگ شده... سبد كاهو را بر مي دارم و بالا مي ايم...
مامان مي خندد و مي گويد : دستت درد نكنه ستاره جان... بيا چايي بخور... عطر چاي مامان... را دوست دارم... او هر لحظه چاي تازه دم دارد !!! مي گويم : مامان چاي رو بريز من الان مي يام... و راه پله ها را به سوي پشت بام طي مي كنم...
نگاه خندان پدر و مادر بدرقه ام مي كند... و خنده نگاهشان مي گويد كه مي دانند براي چه پشت بام مي روم... باز كلي خرده اثاثيه را با دقت پشت سر مي گذارم تا به در پشت بام برسم... و در را باز مي كنم... خورشيد سلام مي كند...
من هم به او مي گويم : سلام... خورشيد خانم...
نگاهي به اطراف مي اندازم... نفس عميقي مي كشم... چه شب ها كه كنار مامان در اين پشت بام خوابيدم !! چه شب هاي كه مامان كنار گوشم تا سحر دعا خواند تا دعاي اخر شب را ياد بگيرم... وچه شبها كه كنار مامان به تماشاي عبور شهاب بنشستيم... و ستاره ها را به هم نشان داديم... مامان مي گفت هر شهابي كه رد مي شه خدا يكي از ادم هاي خوبش رو كه دوست داره جدا مي كنه و با شهاب پيش خودش مي بره !! اين افسانه يا خرافه... مرا مي ترساند... با خود مي گفتم نكنه يكي از اين شهاب ها مامان رو با خودش ببره ؟!! پتو را روي سرم مي كشيدم تا فكرهاي بد نكنم !!!
باز نگاهي به اطراف مي اندازم... و مي گويم : چه خوب شد امروز به اينجا امدم و بلند بلند مي خوانم شعر فروغ را كه مي گويد :

آن روزها رفتند... آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم و سرشار
آن اسمان پر از پولك
آن شاخساران پر از گيلاس... و دختري كه گونه هاي را
با برگ ها شعمداني رنگ مي زند
اكنون زني تنهاست...

زهرا صدايم مي كند... و من باز يادم مي افتد كه... فراموش كرده ام... بزرگ شده ام !!...
با كمك راحله... و مهتاب سفره را مي اندازيم و همه دور سفره مي نشينيم... بر لب هاي همه ما خنده شادي نقش دارد... و دل هايمان تند تند براي هم مي تپد... زهرا كنار مامان نشسته و يحيي به روي پاي مامان... هيچ كدام حاضر نيستند كمي از مامان فاصله بگيرند... و مامان در برابر اعتراض من به انها مخالفت مي كند و مي گويد : ستاره تو غذات رو بخور... بزار بچه ها راحت باشن...من دوست دارم خودم بهشون غذا بدم... سر سفره هر كسي چيزي مي گويد و بر عكس هميشه كه سكوت و تنهايي مهمان سفره ي من است... امروز با هياهو و خنده... كنار سفره هستيم... در دل خدا را شكر مي كنم... چقدر دوست دارم اين لحظه ها تمام نشدني باشند... ابدي باشند...
دلم مي خواهد امشب كنار مامان بمانم... مثل گذشته ها كنارش بخوابم و او برايم حرف بزند... و من برايش حرف بزنم... دوست دارم امشب اينجا بمانم... و با مامان به خرناس هاي بابا بخنديم !!
زهرا و يحيي هم دوست دارند... كسي در خانه منتظر ما نيست... ماهان هم ببيند ما در خانه نيستيم خوشحال مي شود !! پس امشب اينجا مي مانم...
راحله و مهتاب رفته اند... سامان و سيما هم... !!
فقط من و بچه ها مانديم... مامان خوشحال است... كنار هم ايستاده ايم و نماز مي خوانيم... بابا جلوتر از ماست... او با صداي بلند نماز مي خواند...
صداي نماز خواندنش را دوست دارم...
امضای elinia
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
۱۴-۴-۱۳۹۱, ۱۱:۵۷ عصر
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
156
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 34


محل سکونت : کرمان
ارسال: #6
RE: رمان بی ستاره - مریم ریاحی
ديشب... نگاه ارزومند مامان نگذاشت راست بگويم... نگذاشت حرفي از دردهاي روي هم مانده ي دلم بزنم... وقتي با نگاه مضطربش توي چشمانم خيره شد و پرسيد : ستاره... ماهان هنوزم خوبه... ؟! هنوز خوشبختي ؟
لبخند زدم وگفتم : بله مامان... از جانب من خيالت راحت راحت باشه !! و امروز مي دانم كه ديشب بهترين و درسترين كار را انجام دادم مامان و بابا ديگر خيلي پيرند... نمي خواهم ازارشان دهم... بگذار فكر كنند كه خوشبختم !!!بگذار هميشه از جانب من احساس ارامش بكنند... اين حداقل كاري است كه مي توانم در حقشان بكنم !!!
دو روزي است كه از ماهان بي خبرم... و ديشب حتي يك زنگ به خانه ي مامان نزد... كه خبري از ما بگيرد !! راستش هنوز از رفتار ماهان در تعجبم !!! نمي دانم چه تصميمي دارد... و چرا اين همه بي تفاوت شده است !!
كسي زنگ در را مي زند... حتما طاهاست... روسري ام را بر مي دارم و در را باز مي كنم... پريشان است و كمي گيج !! و نگاهشگويي رنجي به همراه دارد... نگاهش مي كنم و مي پرسم : سلام... چي شده ؟
زير لب جواب مي دهد و مي گويد : كي اومدي ؟
مي گويم : امروز بعد از ناهار...
مي گويد : خوش گذشت ؟!
لبخند مي زنم و مي گويم : خيلي... و بعد مي پرسم : راستي ماهان رو نديدي ؟! اومد خونه يا نه !!؟
مي گويد : اره... ديشب ديدمش... اومد خونه...
مي پرسم : بهش گفتي ما رفتيم خونه مامان ؟!
مي گويد : نه... اون چيزي از من نپرسيد !! من هم چيزي نگفتم !
هنوز نمي دانم چرا طاها امروز اينطور پريشان است...
حس مي كنم نگاهش با هميشه فرق دارد... انگار شعله اي در اين نگاهزبانه مي كشد كه بيشتر صاحبش را مي سوزاند !!
مي گويد : راستي... اون ناشري كه باهاش صحبت كرده بودم... قبول كرده كه شعرهاي تو رو چاپ كنه !!
از او تشكر مي كنم ... و بعد مي گويم : طاها... چيزي شده... انگار امروز پريشوني !!
نگاهش را مي دزد و مي گويد : اين پريشوني مال ديشب بوده !!
مي پرسم : ديشب مگه چي شده !!
مي گويد : هيچي... فكر مي كردم ديشب مي ياي خونه... !! من كه بهت گفته بودم... زنگ بزن... چرا زنگ نزدي... بي خبر موندي خونه مامانت ؟!!
حالا مي فهمم دردش چيست !! نمي دانم چه بگويم... قرار نبود از يك شب نبودنم اينطور پريشان و دلتنگ شود... اما... اين را مي دانم كه كار دل قرار و مدار نمي شناسد... دل قانون خودش را دارد... براي همين باز هم چيزي نمي گويم...
او مي گويد : منو ببخش ستاره... اما... گاهي خيلي برام سخته كه بي خيال باشم !!
مي گويم : طاها...
مي گويد : نه... تو رو خدا فعلا چيزي نگو مي دونم چه چيزهايي مي خواي بگي !! ولي من الان به اين حرف ها احتياجي ندارم...
خودم هم درست نمي دانم چه مي خواستم بگويم !! اما تصميم داشتم به هر مكافاتي هست او را از عواقب اين ارتباط اگاه كنم !! هر چند كه خودم روزي هزاران بار عواقب اين ماجرا را در ذهن براي خودم مي گويم و هيچ فايده اي هم نداشته است !! شايد او هم دقايقي پيش همه ي اينها را براي خودش گفته است و باز ناگزير از ادامه راه... زنگ در خانه ي مرا زده !!
اين مسئله جدي است... بايد فكري كرد... نبايد بيخ پيدا كند... نبايد... واما نگاه بي قرارش تمام قرارم را مي گيرد
ماهان تازه به خانه امده... برقي در چشمانش نشسته... لبخندي زير نگاهش پنهان است... انگار شادي خاصي دارد كه نمي تواند پنهانش كند... عاقبت تاب نمي اورد و با سرخوشي يك كودك كه اسباب بازي جديدي يافته مي گويد : ستاره... بيا...
و به سوي پنجره مي رود... پرده را كنار مي كشد و در پنجره را باز مي كند... مي گويد : بيا اينجا... بيا اينو ببين .
بچه ها زودتر از من به سويش مي روند تا گره از اين راز نابهنگام بگشايند... من هم در ناباوري از اين همه هيجان ماهان انگار در خواب راه مي روم... با گيجي مطلق به سوي او روانم... از پنجره پايين را مي كاوم... اتومبيل سفيد زيبايي جلوي در خانه پارك شده... ماهان به اتومبيل اشاره مي كند و مي گويد : چطوره ؟!!
هنوز نمي دانم منظور او چيست... مي گويم : چي ؟! اين ماشينه ؟!
مي گويد : اره...
مي گويم : مال كيه ؟!
مي گويد : تو چكار داري!! بگو چطوره ؟
مي گويم : خب... خيلي قشنگه
حالا همه دندان ها را به نمايش گذاشت... دهانش كمي گشاد است و هنگام خنده زيبا نيست !!... لبخندش از ته دل گذشته... خيلي شاد و شنگول است... مي گويد : مال منه !!
با حيرت نگاهش مي كنم و مي گويم : مال توست ؟! پولش رو از كجا اوردي ؟!
مي گويد : مال منه... پولش رو هم داشتم... ماشين خودم رو هم فروختم !!
مي گويم : اگه پول داشتي خب...
مي گويد : نه... براي هيچ چيز ديگه اي پول نداشتم فقط براي اين تونستم جورش كنم... تو هم حالا به پولش پيله نكن... ماشين رو حال كن !!
با خودم مي گويم : مگه براي من فرقي هم مي كنه ؟! مگه قراره چقدر منو با اين ماشين اين طرف و اون طرف ببري ؟!...
مي گويد : برو پايين خوب ببينش !! خيلي توپه...
مي گويم :مباركت باشه !! از همين جا هم پيداست خوشگله !!
ماهان از خوشحالي در پوست خود بند نيست... هر دو دقيقه از پنجره... اتومبيل جديدش را ورانداز مي كند... نگاهش عشقي به همراه دارد كه به اتومبيل حسوديم مي شود !! با خود مي گويم اندازه اين پاره اهن هم نيستم !!
بچه ها پيله كرده اند كه ماهان سوار اتومبيل تازه اشان بكند... و ماهان بلاخره قبول مي كند.يحيي را در اغوش مي گيرد و دست زهرا هم در دستش گم مي شود... به سرعت پله ها را طي مي كند... موبايلش زنگ مي زند... صفحه ان را نگاه مي كنم... نام فتانه خاموش و روشن مي شود... بدون اهميت به كارم مشغول مي شوم... حتي ماهان را صدا نمي كنم.... از پنجره نگاهشان مي كنم.... بچه ها با خوشحالي همه جاي اتومبيل را ورانداز مي كنند و زياد حرف مي زنند... و امروز ماهان پس از مدتها به انها مي گويد : بسه... چقدر حرف مي زنيد ؟!
فتانه دست بردار نيست و هنوز زنگ مي زند... و من هنوز بي اهميتم ما هان مي ايد... و بچه ها هم هيجان زده و با خنده و شادي به سوي من مي ايند...زهرا مي گويد : ماماني... بابا ماهان يك ماشين سفيد خريده
يحيي مي گويد : قشنگه... و من هم به ظاهر ابراز خوشحالي مي كنم...
ماهان با فتانه صحبت مي كند... صدايش را مي شنومكه مي گويد : من تا يك ساعت ديگه اونجام... بهش بگو اماده باشه... !!
اينطور كه پداست مهناز خانم بي قرار ديدن اتومبيل جديد ماهان است !! ماهان لباس مي پوشد... نزديك مي روم و مي گويم : مگه شام نمي خوري كجا دوباره راه افتادي !!
مي گويد : شما بخورين... من جايي كار دارم...
مي پرسم : باز فتانه چي گفت ؟!
با چشم هاي گرد شده ي عصبي نگاهم مي كند و مي گويد : يعني چي ؟! تو چرا سر هر چيزي پاي فتانه طفلي رو مي كشي وسط ؟!
مي گويم : اخه پاي فتانه طفلي هميشه وسط زندگي ما دراز هست !!
مي گويد : ستاره... توي اين چند روزه خيلي جلوي خودم رو گرفتم ها !! نگذاشتم روي سگم رو ببيني ها !! پاتو از كفش فتانه در بيار "
مي گويم : چي شده كه انقدر به فتانه باج مي دي ؟!
مي گويد : من به هيچ احدي باج نمي دم هر طور دوست داري فكر كن...
مي گويم : داري ميري ماشين رو بهشون نشون بدي ؟! مي خواي ببيني مورد پسند فتانه جون ومهناز خانم واقع ميشه ؟!!
حالا نزديك انفجار است... قدمي جلو مي گذارد و مي گويد : حيف كه كار دارم لعنتي... والا نشونت مي دادم نكبت !! در ثاني اين ماشين مال من نيست... مال فتانه است !! به نام فتانه است !!
از اول هم مي دانستم فتانه بي جهت دانه نمي پاشد... پس هدفشان اين بود كه اتومبيل ماهان را از چنگش بيرون بكشند... ماهان احمق هم براي اين كه نكند در اينده من طلبكار چيزي باشم... ان را به نام فتانه كرده تا خيالش از بابت من راحت باشد !! شايد هم قصد دارد... شايد هم به فكر جدا شدن است !! هر چند كه همين طوري هم جدا از ماست !!
خدايا چرا محكوميم به زندگي مشترك ؟! زندگي مشترك كه در هيچ چيزي اشتراكي نداريم !! به جز سقفي براي خوابيدن !! و اين بره هاي طفلكي كه خيلي وقت است ماهان انها را به من بخشيده !!
از اخرين باري كه من وماهان با هم بيرون رفتيم... سالها مي گذرد... من تمام اين سالها به اميد روز بعد بهخود وعده دادم... كه بلاخره ماهان به سوي منباز خواهد گشت... اما انگار تمام وعده هاي من بيهوده بود...

شهريور رو به پايان است... هوا خنك شده است... خيلي دوست دارم اين روزها به مسافرت بروم... دلم براي سفر كردن تنگ شده... گاه فكر مي كنم فرق نمي كند به كجا بروم... فقط از اينجا بروم !!
به ماهان گفته ام هر طور است امسال قبل از امدن پاييز به جايي برويم... فكر مي كردم... اگر دوباره بعد از سال ها با او جايي ديگر غير از اين جا باشم... شانس بيشتري در به دست اوردن دوباره اش خواهم داشت... اما او مثل هميشه گفت : با سوسن اينا برو... سوسن مي گويد : خب بيا بريم...
اما من دوست ندارم سر بار انها باشم... !
به ماهان هم ديگر چيزي نمي گويم... يك هفته است كه كاري به كارش ندارم... او هم ارامتر است و با بچه ها مهربانتر... گاه هم زود مي ايد... نمي خواهم اين رويه را دوباره بر هم بزنم...
فتانه هم ديگر تماسي با اينجا نداشته است... فكر مي كنم جعفر خان بلاخره از سفر برگشته !!! و حتما مهناز هم از خانه فتانه رفته... با اين تصورات خوش بينانه تر فكر مي كنم و مي گويم : بلاخره ماجراي مهناز هم به خير و خوشي تمام شد !!
مشغول نوشتن هستم... كه صداي زنگ تلفن روحم را مي ازرد و جسم را مي لرزاند ! گوشي را بر مي دارم... ماهان است... با تعجب مي پرسم : ماهان تويي ؟
مي گويد : اره... ستاره... من نزديك خونه ام...
مي خوامبرم طرف سوسن اينا... نمي خواي اونجا بري ؟!!
مي گويم : خونه ي سوسن ؟!...
مي گويد : اره ديگه زود باش !!
از خوشحالي مي گويم : ؟ آخ جون... ماهان الان كجايي ؟!
ماهان : (( سر كوچه ام... زود بچه ها رو حاضر كن... بدو ستاره ))!
خيلي خوشحالم... پس پيداست ماهان... گاهي به ياد من مي افته !!
بچه ها را تند تند حاضر مي كنم... با سوسن تماس مي گيرم و مي گويم كه مي ايم... به نگاه رنجيده طاها اهميت نمي دهم... خيلي وقت است سوسن را نديده ام... و از همه مهمتر اين كه ماهان ما را مي برد...
براي اولين بار سوار اتومبيل جديدش مي شوم... به او مي گويم : مباركت باشه... خيلي قشنگه... و او با هيجان يك پسر بچه سعي دارد زواياي مختلف اتومبيل را نشانم دهد. خوشحالم از اين كه بلاخره موضوعي پيدا شد تا من و ماهان چند جمله درباره اش حرف بزنيم... من گاه فكر مي كنم تمام مشكلات زن وشوهر ها از حرف نزدن باشه !! ماهان امروز سر حال است... با بچه ها شوخي مي كند... و نگاهش به من تازه است... مثل نگاه هاي هفت سال پيش !! خدا را شكر مي كنم... سر كوچه ي سوسن اينا پيدا مي شويم... ماهان مي گويد : راستي ستاره... امشب خونه سوسن بمون...
مي گويم : براي چي ؟!
مي گويد : آخه من هم نيستم...
مي پرسم : كجايي ؟
مي گويد : شب مي رم پيش عشرت جون هوس كرده ام امشب اونجا بخوابم !!
به ياد خودم مي افتم كه دو هفته پيش كنار مامان خوابيدم... و با خود مي گويم (( تون هم بلاخره مادر داره دلش براي خونه ي مادريش تنگ مي شه چه اشكال داره يك شب طوري كه دوست داره زندگي كنه !! براي همين مي گويم : باشه !! يعني ديگه خونه نمي ري... شب مي ري خونه عشرت جون ))
مي گويد : آره ديگه... الان مي رم شركت. از اون جا هم عصري مي رم خونه ي عشرت جون.. تو مي موني پيش سوسن ؟
مي گويم : ببينم چي ميشه !!
مي گويد : چي رو ببيني كه چي بشه !!
هر دو مي خنديم... مي گويم باشه... مي مونم !!
مي خواهم كه خيالش راحت باشد... و امشب خوش بگذراند... با خود مي گويم يعني تنها موندن ما در خونه اين همه اهميت پيدا كرده ؟! و بعد دوباره مي گويم خب شايد اون موقعي كه ما رو تنها مي زاره از سر لجبازيه... خودش هم ناراحته !!... اما نمي خواد كم بياره... !!
در خانه ي سوسن هستيم... بچه ها عاشق نرگسند... نرگس كوچولو هم عاشق بچه هاست... از همان ابتداي ددارمان كلي خنديده ايم... و از همه جا تعريف كرده ايم... سوسن مي گويد ستاره يك طوري هستي... نگاهت مثل قديم هاست !!
مي خندم... هيچ وقت نمي توانم رازي را از سوسن پنهان كنم... سوسن همه چيز را مي فهمد... از طاها برايش مي گويم...
سوسن مي گويد : ستاره... درگيرش نشي... منظورم اينه كه نكنه بهش علاقه مند بشي... برات دردسر درست ميشه ها !!
از تشويق هاي طاها مي گويم براي چاپ كردن شعرهايم...
سوسن مي گويد : ستاره حواست رو جمع كن نكنه داره دون مي پاشه !! نكنه اصلا تحصيلاتي نداره و هر چيزي رو به تو دروغ گفته... ستاره حواست ست ؟! و من با شنيدن ( حواست هست ) ياد شعري مي افتم كه توي يك فيلم شنيدم... و بلند بلند مي خوانم :

وقتي حواست نيست زيبا تريني
وقتي حواست هست فقط زيبايي
حالا حواست هست ؟!

سوسن مي گويد : تو واقعا يك چيزيت ميشه ستاره !! فكر كنم ديگه رسما خل شدي !!
دوباره مي خنديم... من و سوسن هميشه مي خنديم... !! البته وقتي كه با هم هستيم !!
به سوسن نگفته ام ماهان سفارش كرده شب انجا بمانم... مي خواهم كه شب در خانه ي خودمان باشم... اما سوسن پيله مي كند كه بمانم...
مي گويم : نه سوسن جان... بهتره كه برم...
مي گويد : تو كه مي گي ماهان شب نمي ياد... تنها مي موني براي چي ؟
مي گويم : با شوهرت راحت نيستم اون بنده خدا هم مي خواد استراحت بكنه به خاطر ما معذب ميشه بچه ها هم اذيت مي كنند سوسن نمي تواند قانعم كند كه شب بمانم منهم مي خواهم قبل از تاريك شدن هوا در خانه باشم...
هوا تاريك است... و بچه ها خسته اند... از اتومبيل پياده مي شويم... و از سر كوچه افتان و خيزان به خانه مي اييم... بچه ها توي راه پله مسابقه مي دهند هنوز به انها نرسيده ام... كه صداي طاها را مي شنوم... حس مي كنم دلم براي ديدنش تنگ است... و از اين حس باز خود را سرزنش مي كنم... به طبقه سوم مي رسم... دست هاي بچه ها در دست هاي طاهاست... طاها برافروخته و پريشان است... دستپاچه وعصبي است...
مي گويد : ستاره... بچه ها مي يان پيش من !!
مي گويم : براي چي ؟!
مي گويد : يك بازي جديد توي كامپيوتر ريختم... مي خوام نشونشون بدم... و قبل از انكه من به بچه ها اجازه بدهم مي گويد : بچه ها بريد توي خونه... حيران مانده ام... به او مي گويم : آخه مي خوام بهشون شام بدم...
با جديت مي گويد : خودت هم نمي خواد بري بالا...
مي گويم : چرا !!
ساكت و خيره مرا مي نگرد... هيچ جوابي براي سوال هايم نمي يابم... احساس مي كنم طاها امشب عجيب و غريب شده است... راه پله را پيش مي گيرم تا بالا بيايم... راهم را سد مي كند... و مي گويد : ستاره... خواهش مي كنم نرو بالا...
مي گويم: يعني چي ؟! طاها چرا ينجوري مي كني ؟!
مي گويد : چند دقيقه برو پيش اين خانومه طبقه اول !! فكر مي كنم كارت داره !!
حالا مي فهمم خبري است و من نبايد بدانم... با جديت او را عقب مي زنم و بالا مي ايم...
طاها فرياد مي زند : ستاره... نرو...
پشت در خانه صداي موسيقي مي شنوم... دستپاچه ام و دستم مي لرزد... كليد را با زحمت توي قفل فرو مي كنم و ان را مي چرخانم... در باز مي شود... ونگاههاي هراسان و جا خورده مرا نشانه مي گيرند... نفسم حبس مي شود... مهناز در اغوش ماهان روي كاناپه ولو شده است ودو تايي تلويزيون تماشا مي كنند...
نه من مي دانم چه كنم !! نه انها !! ماهان كمي راست مي نشيند... ومهناز با لباس نامناسبش سعي دارد خود را بپوشاند... !! لحظاتي با چشمان بيچاره و حيرت زده ام خيره به انها مانده ام... در را رها مي كنم... و پله ها را دو تا يكي پايين مي ايم... طاها سر راهم ايستاده... بازويم را مي كشد تا مرا نگه دارد... سعي دارد صدايش بالا نرود... سعي دارد بچه ها نفهمند... دندان ها را روي هم فشار مي دهد و مي گويد : ستاره... كجا ميري ؟! چند لحظه صبر كن... بشين... بشين همين جا ستاره...
من به نفس افتاده ام... قلبم تير مي كشد... مي سوزد... و سينه ام گنجايش اين طور تپيدن را ندارد... بگذاريد من بروم... بگذاريد من تنها بروم...
بگذاريد تا پاهايم توان دارند بروم بگذاريد تا نفس دارم بدوم... بگذاريد... تنها بميرم...
طاها شانه هايم را گرفته وتكانم مي دهد... مي گويد : ستاره... ستاره... گفتم نرو بالا...
روي پله ها بي رمق و ناتوان مي نشينم... نه اشكي دارم نه حسي !!... تنها نفرت است كه زنده امنگه داشته... تنها كينه است كه درونم را لبريز است...
حالا ديگر ماهان به جايي رسيده است كه دخترك نفرت انگيز را به خانه ام اورده ! تداعي تصويري كه از ان به ذهن دارم فلج مي كندم...
بچه ها خانه ي طاها هستند... به طاها نگاه مي كنم و مي گويم : طاها... نذار بچه ها بيرون بيان...
و بعد مي خواهم كه دوباره به سمت بالا بروم... انگار كار نكرده اي دارم... نبايد انها را خوشحال رها كنم... تا ريشخندم كنند بايد هر چه در دل دارم بيرون بريزم بايد خانه را روي سرشان اوار كنم بايد انقدر جيغ بكشم تا همه كس از همه جا خبر دار شوند و بيايند...
طاها مانعم مي شود...
طاها : نه ستاره... ولشون كن...
مي گويم : طاها ميشه از خونه ات زنگ بزنم
مي گويد : به كي ؟!
مي گويم : پليس...
مي خوام زنگ بزنم به پليس
طاها مي گويد : ستاره... چند لحظه صبر كن... ابرو ريزي نكن... ستاره... بيا تو... بزار اونها برن...
صداي بسته شدن در خانه ام را مي شنوم... و صداي پچ پچ دو نفر... حتما قصد دارند خانه را ترك كنند...
طاها جلوي در اپارتمانش ايستاده... ومن چند قدم از او دورتر روي پله ها نشسته ام... ماهان از كنارم رد مي شود... و بدون نگاهي به من پله ها را پايين مي رود... مهناز پشت سر او است... از جا بلند مي شوم تا چهره ي ماهان را ببينم... مي خواهم شرمندگي را در چهره اش ببينم... اما من در نگاه مهناز فقط رذالت را مي بينم فقط پستي و فرو مايگي را مي بينم... از پوزخندي كه دهان گشادش را از ريخت انداخته... از كنارم كه مي گذرد با دو دست او را هل مي دهم و مي گويم : هرزه ي بدبخت... برو از خونه زندگي من... كثافت...
و مهناز در چشم بهم زدني... پنج پله روبرويش را به دست وصورت پايين مي رود... جيغ او اپارتمان را بر مي دارد... ماهان هراسان بالا را نگاه مي كند و به كمك مهناز مي شتابد... دست و پاي دراز مهناز مثل كارتونك به هم پيچيده... سر و وضع خنده داري برايشساخته است !! گريه كنان به من فحش و ناسزا مي گويد...
منهم فرياد مي زنم : امشب مي رم پيش داداش بي غيرتت !! همه چيز رو بهش مي گم... عكس هاتون رو هم نشونش مي دهم... تو لياقتت همون كوره دهاتيه كه ازش اومدي بيرون...
ماهان كه مار زخمي است تا به حال سكوت كرده پله ها را دو تا يكي بالا مي ايد تا به من حمله كند... طاها مرا به داخل خانه اش هل مي دهد و در را برويم مي بندد...
صداي ماهان را مي شنوم كه مي گويد : ترو خدا بزار حالش رو جا بيارم...
و طاها مي گويد : اقا ماهان... خواهش مي كنم... شما بريد... خواهش ميكنم... شما كاري مي كنيد كه باعث پشيموني مي شه...
ماهان فرياد مي زند : بي پدر و مادر بيا بيرون... بيا بيرون تا نشونت بدم...
لاي در را باز مي كنم و فرياد مي زنم : كثافت... بي پدر و مادر تويي... بذبخت هرزه...
طاها را با حركتي هل مي دهد و داخل خانه مي شود... من به سوي اتاق خواب مي دوم و در ان جا را مي بندم... بچه ها انجا جلوي كامپيوتر نشسته اند... ماهان به رويم هوار مي شود اما من همچنان با فرياد به او فحش مي دهم...
طاها او را به زور از خانه اش بيرون مي كشد... و در را مي بندد...
يك هفته است كه ماهان به خانه نمي ايد... به فتانه زنگ زدم و او را تهديد كردم كه همه چيز را به شوهرش خواهم گفت !! او هم گفت اگر اينكار را بكنم ماهان براي هميشه مي رود... خدايا حالا براي من راهي نمانده... نمي دانم با اين دو بره كوچك چه كنم...
اسال بايد زهرا را براي رفتن به پيش دبستان ثبت نام كنم... اگر ماهان نيايد چه كنم ؟ هر چند كه ديگر شنيدن نامش هم عذابم مي دهد.
طاها مي گويد : ستاره... تو بايد جدا بشي... تو بايد از حالا اقدام كني... نمي شه ديگه با اين وضع ادامه بدي !! بايد با خانواده ات در ميون بذاري... ستاره من كمكت مي كنم... !
خرج خانه هم به گردن طاهاي بينوا افتاده... خيلي غصه دارم... خدايا كمكم كن... امروز وقتي طاها از خانه اش بيرون رفت... بايد كاري بكنم !!
فكري توي سرم افتاده... نمي توانم به اين رويه ادامه دهم... بايد فعلامخارجم را از جايي تامين كنم تا مجبور نشوم كمك هاي طاها را قبول كنم... به فكر فروش اثاثيه هستم...
طاها بيرون مي رود... و من مرد سمساري را كه با صداي نابهنجارش ارامشكوچه را به هم ريخته صدا مي زنم... مرد نگاهي به بالا مي اندازد و مي گويد : بايد بيام طبقه چندم...
مي گويم : چهارم !
مي دانم غصه اش گرفته... اما چاره اي نيست...
مرد سمسار در برابر اثاثيه تر و تميزي كه از من گرفته... مبلغ ناچيزي به من مي دهد... با غر غر ان را مي گيرم... و با خود مي گويم : خدا بزرگ است فعلا همين كافيه !!
اجاره خانه را كنار مي گذارم... و به سراغ پيرزن مي روم...
امروز پيرزن خوشحال است... اين واقعا از نگاهش پيداست...
مي پرسم... مادر... امروز معلومه كه خيلي سرحالي !!
لبخند مي زند و مي گويد : قراره فردا برم مشهد !!
با خوشحالي مي گويم :جدي ميگين ؟! با كي ؟
مي گويد : با برادر زاده ام...
در دلم مي گويم : چه عجب راضي شده اند اين پيرزن تنهاي بيچاره را به مسافرتي ببرن... پوسيد دل اين بيچاره در اين چهار ديواري تاريك و غمگين...
مي گويم : مادر چمدان بسته اي ؟!
مي گويد : نه دخترم... خودم كه نمي تونم... منتظر بودم تو بياي...
مي گويم : خب چمدان داري يا برات بيارم
مي گويد : دارم مادر... دارم... برو از توي كمد بيارش...
چمدانش را مي اورم... لباس هايي كه او مي گويد من پدا مي كنم و داخل چمدان مي گذارم چادر نمازش و سجاده اش را نيز و همه چيزهايي كه براي يك سفر نياز است...
دو تا اسكناس به او مي دهم و مي گويم : مادر... اين اسكناس ها رو براي من توي ضريح اما رضا بيانداز...
پيرزن اسكناس ها را مي گيرد و مي گويد : نيت كن... من هم نيت مي كنم... تا ساعتي كنارش مي نشينم و او برايم حرف مي زند... تا بلاخره رويش را مي بوسم و با او خداحافظي مي كنم... به اوسفارش مي كنم مراقب خودش باشد...
خريد اندكي مي كنم و بساط غذا پختن راه مي اندازم...
بچه ها بد عادت شده اند... عصر ها با طاها بيرون مي روند... بازي مي كنند و امروز مرتب سراغش را از من مي گيرند... جالب است ديگر به ياد ماهان نمي افتند !!
من اما لاغر و زرد شده ام... احساس مي كنم بيمارم... بيماري تنهايي دارم... تنها گذاشته شدن ! بيماري لاعلاجي است كه زندگي را به كامم زهر كرده... در اين چند روزه چندين بار با منزل عشرت جون تماس گرفتم اما هر دفعه عباس اقا گوشي را برداشت و گفت : عشرت جون خونه نيست !!
به طاها مي گويم : بهتره سري خونشون بزنم...
و طاها مي گويد : بهتر است با خانواده ي خودت تماس بگيري !!اين روزها طاها بيشتر كمك من مي كند... نگاهش گاه انقدر در برابر من و بچه ها مسولانه است كه يادم مي رود ربطي به هم نداريم !!
دلم مي خواهد مي توانستم بي دغدغه و بي هيچ ترس مهرش را به دلم راه مي دادم... او بسيار مهربان است... و نگاهش بسيار عاشق...
مي دانم كه تمام ذهن او را پركرده ام... من هم اگر نخواهم به خودم دروغ بگويم... بايد اعتراف كنم... تمام ذهن من انجا در طبقه سوم زنداني است... !! اما از خدا مي خواهم كه هيچگاه تنهايم نگذارد تا وقتي خدا با من است... گناه نخواهم كرد هر چند كه دلم اسير باشد...
زنگ خانه را اين صبح خنك چه كسي مي نوازد ؟! خواب الود و گيج از جا بلند مي شوم... گوشي ايفون را برمي دارم و مي گويم : بله...
صداي خش دار زني عصباني مي گويد : وا كن !!
مي پرسم : شما ؟!
مي گويد : همين اداها رو بلدي فقط!! واكن ديگه... منم عشرت!!
چيزي در دلم اوار مي شودو به سرعت دكمه ي ايفون را فشار مي دهم و در اپارتمان را باز مي كنم... جلوي در مي ايستم... دلم هزار راه مي رود و مي ايد... نمي دانم اين صبح سحر عشرت جون براي چي امده !!
به طبقه چهارم كه مي رسد... چادرش روي شانه هاي گوشتالويش مي افتد... و موهاي فرفري كوتاهش كه نامنظم و گره گره هستند دهن كجي ام مي كنند... انگار خواب نما شده !! و در خواب راه افتاده ! حتم دارم حتي لباسش را عوض نكرده !!
هن هن كنان اخم ها را در هم مي كشد و در جواب سلامم مي گويد :
عليك سلام !!
كنار مي روم تا بتواند وارد خانه شود... چادرش را مي گيرم و در را پشت سرش مي بندم... دلم مي خواهد بغلش كنم و ببوسمش اما خودش را عقب مي كشد... با طعنه مي گويد : خوبه... حال اومدي !!
با تعجب نگاهش مي كنم مي دانم كه دروغ مي گويد مي دانم كه مي خواهد شروع كند و اين جمله تنها پيش درامدي است براي شروع دعوا... مي گويد : خوب بچه ام رو فراري مي دي... واسه ي خودت زندگي مي كني ! بچه ام يكشب اينجاست يك شب اونجا !!! اسير شده...
با خودم مي گويم (( ا... نكنه ماهان خجالت مي كشهبه خونه برگرده والله اگر خجالت بكشه جاي شكر داره !!))
عشرت جون مي گويد : خب... بشين ستاره... نه چاي مي خوام نه صبحونه !! فقط يك ليوان اب بيار بشين مي خوام حرف بزنم من هم حرفش را گوش مي كنم... يك ليوان اب مي ريزم وبرايش مي اورم...
كنار ش مي نشينم... بچه ها در اتاقشان خوابيده اند... او سراغي از انها نمي گيرد...
مي گويم : عشرت جون... من بچه شما رو فراري دادم ؟!
مي گويد : پس كي فراري داده...؟! توي يك وجبي حريف همه هستي !! اون از فتانه كه زنگ مي زني تهديدش مي كني اونم از ماهان !!
مي گويم : عشرت جون... چند لحظه زبون به دهن بگير تا من بگم ماجرا چيه !! هر چند كه خود شما بهتر از هر كس ديگه اي ميدوني !! اين بچه طفلي شما... اين ماهان خان بينوا... دختر مردم رو اورده توي خونه من ! سر من كلاه مي زاره مي گه كه مي رم خونه ي مادرم اونوقت دست يك دختر نامحرم رو مي گيره مي ياره توي زندگي من !
عشرت جون كه هيكل چاقش از خشم به لرزه افتاده سرخ مي شود و با فرياد مي گويد : خوب كرده !! دستشدرد نكنه... پس بشينه پاي تو... توي نانجيب كه مدام ور دل اين پسره لندهوري !!
قلبم مي ريزد... قالب تهي كردن را خيلي شنيده بودم اما حالا دارم به وضوح حس مي كنم چيست !! تمام قدرتم را بر زبانم مي ريزم و مي گويم : چي ميگين؟ از چي حرف مي زنين ؟!
مي گويد : خوبه خوبه... پاشو خودتو جمع كن !!
صداش همه جا رو برداشته... حالا مي گي چي مي گين و سعي داري اداي مرا در بياورد !!
سرم گيج مي رود... حالت تهوع دارم... همه ي دردهايم كم بود حالا اين هم يكي ديگر... !!
اي كاش گريه ام نگيرد و بتوانم حرف بزنم... فريادم را با بغض و نفرت به صورتش مي كوبم : خجالت بكشيد... با انگ زدن به من مي خواهيد پسرتون رو تبرئه كنيد ؟! با به لجن كشيدن من مي خواهيد گناه پسرتون رو ماله كشي كنيد !!
نگاهش ترسيده است... كمي ساكت مي شود... من و من كنان مي گويد : به والله پسر من از گل پاك تره !
افتان و خيزان در حاليكه پوزخندم را برايش مي فرستم به سوي كمد مي روم... چند باري مي پرم تا دستم به ساك ماهان برسد ان را با ضربه اي پرت مي كنم وكشان كشان در حاليكه اشك هايم روان شده اند به سوي عشرت جون هدايتش مي كنم... با حرص محتوياتش را بيرون مي ريزم و پاكت سفيد را پاره مي كنم...
عكس ها بر سر و صورتش ريزان و روانند... چشم هاي وق زده اش يكي يكي انها را مي كاوند... جالب است كه سعي دارد عادي رفتار كند.... همين كه مي خواهد تعجب و حيرتش را پنهان كند... احمقانه تر به نظر مي رسد... عكسي را كه مهناز به روي پاي ماهان نشسته... نشانش مي دهم و مي گويم... بيا اين هم دم خروس كه پيداست پس ديگه قسم نخوريد !!
خودش را از تك و تا نمي اندازد و مي گويد : خب كه چي ؟ اون مرده... تا وقتي خرجي تو و بچه ها تو مي ده... سقفي بالاي سرت درست كرده ديگه چه دردي داري... بشين زندگي اتو بكن الان جوونه... خوش بر و روست خودت كه مي بيني دختر ها ولش نمي كنن !!
مي گويم : مگه من جوون نيستم ؟! مگه دنبال من نمي افتن؟! مگه اين بچه ها فقط مال منه ؟!!!
مي گويد : تو زني... فرق مي كنه... اگر پات رو كجبزاري همين ماهان مي كشتت!
ديگر نمي توانم بيش از اين خوددار باشم... خدايا گير چه ادم هاي عجيب و غريبي افتاده ام... !!
مي گويم : مگه شما تا به حال از من چيزي ديديد... مگه ماهان چيزي از من ديده كه بخواد تلافي كنه !! از اول زندگي همه ي مشكلات رو به گردن من انداخت و خودش رفت پي دل خوشي هاش !!
عشرت جون نگاه عاقل اندر سفيهي به من مي اندازد و مي گويد : خوب بلدي هو چي گري بكني... خوب !!... اما بهت بگم من نمي زارم پسرم رو از خونه اش بيرون كني... بشيني هر غلطي دلت خواست بكني !! با گريه به او مي گويم : آخه تو رو به خدا براي يك لحظه خودت رو بزار جاي من... من دو هفته است كه بي پول و بي خرجي با دو تا بچه بدون اجاره خونه اينجا مونده ام... هر چي داشتم فروخته ام تا ابروم رو حفظ كنم انوقت شما دست پيش گرفتي ؟!
مي گويد : اره... من دست پيش گرفتم... پا ميشي كاسه كوزه ات رو جمع مي كني ميري خونه ي ننه ات !! خودم اينجا هستم بالا سر زندگي بچه ام !!
انگار اب سردي رويم ريخته اند... علايم حياتي ام را دارم يك به يك از دست مي دهم...
مي گويم : چي گفتين ؟!
مي گويد : همين كه شنيدي... پاشو جمع كن برو...
مي گويم : كجا برم ؟!
مي گويد : چه مي دونم از هر قبرستوني كه اومدي برگرد همون جا !! تا ماهان سر فرصتتكليفت رو روشن كنه !! ما عروس نانجيب نمي خوايم !!
به سوي بچه ها مي روم و با بغض صدايشان مي كنم... كه مي پرد جلوي من و مي گويد : به بچه ها چيكار داري ؟ بزار بخوابند... خودت برو...
حالا ديگر خون جلوي چشم هايم را مي گيرد... با فرياد و زجه مي گويم : خفه شو... خفه شو اسم بچه هاي منو نيار... خفه شو... برو از خونه ي من بيرون !!
به سوي در مي روم و ان را باز مي كنم... چادرش را مچاله مي كنم و با حرص پرت مي كنمتوي پله ها... ساك زشتش را كه مي دانم خيلي به ان حساس است از كنارش بر مي دارم و پرت مي كنم توي پله ها... طاها را مي بينم كه توي پله ها نگران است و هراسان...
كفش هاي عشرت جون يكي پس از ديگري از پنجره به كوچه پرت مي شود... فرياد مي زنم : تا خودت رو پرت نكردم پاشو برو... وفريادم به جيغ تبديل مي شود : پاشو برو...
بچه ها با هراس بيدار شده اند و گريه مي كنند...
عشرت جون مثل بوم غلتان تلو تلو خوران و تهديد كنان خانه را ترك مي كند... بچه ها را در اغوش مي گيرم و مي گويم : ماماني... بازي بود... نترسيد... داشتيم نمايش بازي مي كرديم...
زهرا با دست هاي كوچكش اشك هاي مرا پاك مي كند و مي گويد : پس چرا گريه مي كني ؟!
مي گويم : بازيگرهاي واقعي... واقعا گريه مي كنند !!
امضای elinia
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
۱۵-۴-۱۳۹۱, ۱۲:۰۰ صبح
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان زیبای عشق توت فرنگی نیست - مریم عباس زاده best lady 63 8,463 ۱۶-۷-۱۳۹۲ ۰۳:۲۵ عصر
آخرین ارسال: best lady
  رمان ستاره - شيوا نظري elinia 8 4,279 ۲۵-۴-۱۳۹۱ ۰۷:۲۰ عصر
آخرین ارسال: elinia
  رمان ستاره قجری بغض کوچولو 33 4,966 ۱۳-۴-۱۳۹۱ ۰۹:۲۱ صبح
آخرین ارسال: بغض کوچولو
  رمان قصه ی عشق من نویسنده:مریم حسینی sepideh.h 17 14,549 ۵-۲-۱۳۹۱ ۱۲:۰۳ عصر
آخرین ارسال: sepideh.h
  رمان همخونه-نویسنده:مریم ریاحی sepideh.h 96 16,740 ۱۵-۱۱-۱۳۹۰ ۰۸:۵۲ عصر
آخرین ارسال: sepideh.h
  رمان بی تا -نویسنده:مریم جعفری Galaxy 82 11,687 ۱۸-۹-۱۳۹۰ ۱۲:۱۹ صبح
آخرین ارسال: Galaxy
  رمان الهه ناز -نویسنده : مریم اولیایی(جلد دوم) Galaxy 74 10,361 ۱۳-۹-۱۳۹۰ ۱۲:۵۴ صبح
آخرین ارسال: Galaxy
  رمان الهه ناز -نویسنده : مریم اولیایی(جلد اول) Galaxy 81 12,906 ۱-۹-۱۳۹۰ ۰۱:۱۶ عصر
آخرین ارسال: Galaxy


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد