تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 8 رای - 2.63 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان- ترنم مهر در فصل آبی و مه...نویسنده: فریده رهنما
#1
از پله های هواپیما که بالا رفتم، از فکر پرواز در اوج آسمان، بدونایستگاهی برای توقف در بین راه، وحشت در دلم را انباشت. مردد به روی پلهها ایستادم. دلم نمی خواست قدم دیگری به جلو بردارم. کاش راهی برای بازگشتوجود داشت. با وجود اینکه اوایل فصل تابستان بود و هوا هنوز کاملا گرمنشده بود، احساس خفقان کردم، سر به عقب برگرداندم و به پشت سر نگریستم.پیرمرد بداخلاق و کم حوصله ای که پشت سرم منتظر بالا آمدن بود. با لحنتندی گفت:
- یک کم زودتر..چرا را ه را بند آورده ای؟
هنوز دیدگانم از اشکی که در لحظه وداع با خانواده ام ریخته بودم..مرطوببود. با وجود اینکه فقط چند متر با آنها فاصله داشتم، به همین زودی احساسدلتنگی می کردم و دلم هوایشان را داشت.
نگاهم به روی صورت مهماندار خوش چهره ای که با لبخند نمکینی مرا دعوت بهنشستن به روی صندلی نزدیک پنجره می کرد، خیره ماند. منتظر بودم ببینم چهکسی در صندلی کناری ام خوهد نشست.
فقط یک لحظه طول کشید و بعد آن صندلی اشغال شد. بی آنکه روی برگردانم..بایک نگاه زیر چشمی دانستم که همسفرم مرد جوانی است. پس از یک معذرت خواهیکوتاه، کیف سامسونتی را که در دست داشت در محل بار در بالای سرمان جای دادو دوباره نشست.
گوش به صدای بلندگو دادم که پس از اعلام نام خلبان، مدت پرواز و مقصد باکمک یکی از مهمانداران، به مسافرین طرز بستن کمربند و مقابله با خطراتاحتمالی را نشان میداد.
هواپیما که اوج گرفت، یا دیدگان اشکبار،آخرین نگاه را به زیبایی های وطنمافکندم و از اینکه به اجبار ناچار به ترک آن میشدم، آه حسرتی از سینهبیرون کشیدم.
چاههای هوایی و تکانهای شدید دلم را آشوب کردو دستِ مهماندار را که ظرفشکلات را در مقابلم گرفته بود، کنار زدم و برای اینکه باعث آبروریزی نشومدر مقابل انظار آنچه را که خورده بودم بالا نیاورم از او سراغ دستشویی راگرفتم.
با خشرویی اشاره به طرف مقابل کرد. با عجله برخاستم و به آن سو رفتم.موقعی که با رنگ پریده و حال ِ زار بازگشتم، نگاه تمسخر آمیز جوان کناردستی ام را متوجه خود دیدم و برای نشان دادن عکس العمل تند و آمیخته باخشم، بین خودم و او یک صندلی فاصله افکندم و در جایگاه بعدی که تصادفاًخالی بود، نشستم.
متوجه خشمم شد و با لحن آرامی پرسید:
- پس چرا سر جایتان ننشستید؟ ممکن است آنجا جای کسی باشد.
با بی میلی پاسخ دادم
- فعلا که ایستگاه بعدی وجود ندارد تا نفر بدی بتواند سوار شود.
از رو نرفت و ادامه داد:
- اولین باری است که با هواپیما سفر می کنید؟
- چطور مگر؟
- چون کاملا مشخص است که به سفر هوایی عادت ندارید.
- از کجافهمیدید؟!
- هم از احساس ترسی که در صورتتان نمایان است و هم از دل آشوبی و اینکه هنوز نمی دانستید دستشویی کجاست.
از تمسخر که در کلامش آشکار بود، حرصم گرفت و تصمیم گرفتم او را که بی جهت در کار دیگران دخالت می کرد، سر جایش بنشانم گفتم:
- که چه بشود!
- هیچی همین طوری
احساس بی حالی کردم و احساس دلتنگی از خانواده ام که اولین بار بود ازآنها جدا میشدم. به کجا میرفتم؟ به کجا رسیده بودم و به کجا میرسم؟ چطورمی توانستم دوری از آنها و زندگی در غربت را تحمل کنم. اصلاً چرا تن بهاین سفر دادم و تو به آینده ای نامعلوم؟ اشکهایم زیر مژه هایم پنهاننماندند و رها شدند.
کوشیدم تا دور از چشم آن جوان کنجکاو، دستمالی از کیفم بیرون بیاورم واشکهایم را پاک کنم. اما همین که دستمال را زیر چشم کشیدم، صدای متعجبش راشنیدم:
- گریه می کنید، چرا! نکند به همین زودی دلتان برای مامان و بابا تنگ شده؟
به او چه ربطی داشت، اصلاً از جانم چه می خواست. بسته ای را که مهمانداربه دستم داد، بلاتکلیف گرفتم. سپس به تقلید از همسفرم میز تاشو را جلوکشیدم و آن را رویش نهادم و با بی میلی مشغول صرف صبحانه شدم.
یادش بخیر. در خانه تا وقتی همه ی اعضای خانواده به دور هم جمع نمیشدیم،کسی به صرف غذا نمی پرداختو فقط در موقع صرف نهار که هر کسی به دنبال کارخودش بود، این جمع گسسته میشد.
لیوان چایی را که عجولانه سر کشیدم، چند قطره ای به گلویم پرید و باعث سرفه ام شد.
کمی که آرام گرفتم دوباره صدای آن مرد به گوشم رسید:
- جای مادرتان خالی، چون اگر همراهتان بود، حتماً چندر ضربه به پشتتان میزد تا زودتر سرفه تان بند بیاید.
با لحنی تند گفتم:
- حالا که دیدید بند آمد. شما همیشه عادت دارید به همین شکل در کار دیگران فضولی کنید؟
ابتدا به صدای بلند خندید و سپس با لحن آرامی پاسخ داد:
- قصد من فضولی نیست. فقط به این طریق می خواستم سر صحبت را باز کنم تااگر راه و چاه کشوری که قصد سفر به آنجا را دارید نمی دانید، به کمکتانبشتابم.
برای اینکه خیالش را را حت کنم، گفتم:
- نیاز به کمک شما ندارم. نامزدم در فرودگاه منتظرم است.
- باور نمی کنم، چون دختری که دارد به دیدن نامزدش میرود باید چهره شادو بشاشی داشته باشد و قند توی دلش آب شود نه اشک در چشمانش.
آخرین جمله اش دلم را سوزاند و آه حسرت از سینه ام بیرون راند. احساس کردکه درست دست به روی نقطه حساس نهاده، به همیت جهت بی آنکه منتظر جوابباشد، ادامه داد:
- توی کشور ما رسم است که دخترها را به زور شوهر بدهند و برای پسرهازود زن بگیرند. در اروپا از این خبرها نیست. این سفر که به تهران آمدم،چیزی نمانده بود پدرو مادرم به زور قلاده به دور گردنم بیاندازند، ولی بهقول معروف این تو بیمیری از آن تو بیمیری ها نیست و من دم به تله ندادم واز دستشان گریختم.
با کجاوی پرسیدم:
- چطوری؟!
- تاریخ بلیطم را عوض کردم و زود برگشتم.
بی اختیار گفتم:
- خوش به حالتان.
وبعد برای اولین بار با دقت زیر چشمی نگاهش کردم.
رنگ قهوه ای چشمانش با رنگ خرمایی موهایش هماهنگی داشت و صورت گندمگون وبینی کوچکش حالت جذابی به چهره اش میداد. هر چه کردم نتوانستم سنش را حدسبزنم. شاید سی ساله بود و شاید هم جوانتر.
درست در آن لحظه او هم داشت مرا برانداز می کرد. چشمان میشی، موهای زیتونی، بینی سربالا و قد بلند و کشيده ام را.
قد بلندم را از پدرم به ارث برده بودم و بینی سربالا و چشمهای میشی را کهدر زیر سایبان ابروان پیوسته قهوه ای سيره قرار داشت، از مادرم. گونه هایبرجسته مایل به صورتی که به قوا اطرافیانم نیازی به سرخاب نداشت در پوستشیری رنگم اغلب در معرض نیشگونهای محبت آمیز مادر بزرگم "مامیش" قرارمیگرفت که اغلب به جای جواب سلامم میگفت:
" قربون هلوی پوست کنده خوشگلم برم"
نمی دانستم می تواند به او اعتماد کنم با نه. یا حرفهای مادرم افتادم که می گفت: هیچ وقت نباید گول چربزبانیهای جوانها را بخورم.
صدایش را شنیدم که می پرسید:
- برای چه گفتید خوش به حالم
- چون توانستید از دستشان فرار کنید.
- مگر شما دارید چکار میکنید؟
- من دارم به راهی می روم که آنها برایم انتخاب کرده اند، بی چون و چرا و کوکورانه.
ابرو در هم کشید. حالت تعجب به خود گرفت و گفت:
- یعنی چه! مگر میشود؟ هر کسی حق انتخاب دارد و هیچ کس نمی تواند این اجازهرا به خود بدهد که راه زندگی شخص دیگری را تعیین کند.
- ولی آنها پدر و مادرم هستند.
- این دلیل نمیشود. نمی توانی خودت را گول بزنی و عملشان را توجیه کنی.کارشان اشتباه است، اشتباه محض. اگر هنوز راه برگشتی برایت باقی مونده،برگرد.
صدایم خفه و گرفته بود و هر لحظه بیشتر میل به گریستن در قلبم شدت می گرفت.
- ایستگاهی برای توقف و بازگشت وجود ندارد. وقتی به لندن برسم، قبل ازاینکه به خودم بیایم، مردی که آنها برایم انتخاب کرده اند، دستم را میگیرد و با خود میبرد.
- به همین سادگی! مگر من می گذارم.
با تعجب برگشتم و نگاهش کردم.
- شما! مگر شما در این میان چه نقشی دارید؟
- نقش یک ناجی.
برای اولین بار در طول سفر چهره عبوسم از هم گشوده شد و لبخندی روی لبانم نقش بست.
- چه حالب! داستان دارد هیجان انگیز میشود. نکند قصد دزدیدنم را دارید؟
- اگر همدستم شوید، این کار را می کنم. آن وقت این خبردهن به دهن همه حا می پیچد." دهناد یک دزد یا یک ناجی." ببینم عقد کردید؟
- خوشبختان نه. اول خیال داشت خودش به ایران بیاید، بعد نمی دانم به چهدلیل پشیمان شد و اطلاع داد که آمادگی سفر را ندارد و در عوض شناسنامه اشرا می فرستد که اتفاقاً شناسنامه اش هم به موقع نرسید و قرار شد همانجا ازطریق سفرات عقد کنیم.
- از این نظر شانس آوردی.
چه غلطها! به خود اجازه می داد بدونه مشورت، برایم تصمیم بگیرد. دستمالکاغذی را در دستم ریز ریز کردم و تکه هایش را به صورت گلوله در آوردم آنرادر مشتم فشردم و گفتم:
- منظورتان چیست! اگرچه این راه را من انتخاب نکرده ام، اما به آن گردن نهاده ام و چاره ای به غیر از تسلیم نیست.
- آدمهای ضیف و زبون تسلیم میشوند. نباید فکر کنید که چاره ای به غیراز تسلیم نیست. مبادا بهاین خیال باشید که قصد فریبتان را دارم. باور کنیدفقط دلم نمی خواهد بگذارم در چاه عمیقی که اجازه داده اید برایتان بِکَنندسقوط کنید، نمی خواهید به من بگویید اسمتان چیست؟
- عسل مهاجر
خندید و گفت:
- چه شیرین. گرچه این اسم با چهره عبوستان اصلاً هماهنگی ندارد. چه کسی قرار است به استقبالتان بیاید؟
- نامزدم هومن فتاحی و خواهرش مهرناز. من دارم با یک عکس زندگی می کنمکه ابروان پرپشت و حالت نگاهش در درون قاب عکس توی ذوقم زده.
- و در عوض تصویر زیبایتان درون قاب عکسی که نشانش داده اند، دلش را برده.
- این را دیگر نمی دانم. به احتمال زیاد مرا پسندیده.
با حرص گفت:
- غلط میکرد نپسندد. خیلی دلش بخواهد، ولی من نمی گذارم به آرزویش برسد.
طوری سخن می گفت که انگار حقی از او گرفته اند و به ناحق به دیگری دادهاند. نگاهش مصمم و لحن کلامش، حاکی از عزمی راسخ بود پس از مکث کوتاهیپرسید:
- خواهرش را قبلاً دیده اید؟
- نه، پدر و مادرش از آشنایان خاله ام هستن و در اصل خاله عزت الملوک واسطه این وصلت است.
- پس باید بگویم که اصلاً از این خاله عزت الملوک خوشمنیامد. کار خوبی نکرد که به قول معروف به جای بانی خیر، بانی شر شد.
تظاهر به خواب کردم و در اندیشه فرو رفتم.باغ خانه مادر بزرگم مامیش هرجمعه و روزهای تعطیل پاتوق بچه ها و نوه هایش بود، بنابر این پس فردا همهیآنها به دور هم جمع خواهند شد. جای من خالی، کاش همه چیز به حالت سابقباقی می میاند و کاش کلمه افسوس با همه لحظات زندگی مان توام نمیشد و گذشتهر لحظه عمرمان حسرتی را همراه نداشت.
مهمانداران برای سرو غذای ظهر در رفت و آمد بودند. دختر چهار ساله ای کهپشت سرم نشسته بود، خسته از طول سفر مرتب بهانه گیری میکرد و در جست وخيز، پاهایش را به پشت صندلی ام به طرف جلو فشار میداد و موهایم را میکشید.
یکی دو ساعت دیگر به مقصد میرسیدیم، به نقطه پایان و نقطه شروغ. دل کندناز گذشته و رسیدن به آینده. از کلمه پایان خوشم نمی آمد. چون قصه هایی راکه دوست مداشنم به پایان برسد. به پایان می رساند. در قصه زندگی هر کسیپایان و انتهایی وجود دارد. کاش به انتها میرسید، اما به این نقطهنمیرسید. حق با آن غریبه بود. نباید زود تسلیم میشدم. و تن به قضا میدادم.
نوک چنگالم را به روی سینه مرغی که درون بشقابم قرار داشت فرو کردم. قبل از اینکه تکه بریده را دهان بگذارم، پرسیدم:
- شما هم مثل من اولین سفرتا ن است؟
- نه، برعکس، من در لندن تحصیل کرده ام و در اصل بورسیه بنیاد پهلویهستم. اما پس از پایان تحصيلاتم تعهدی را که آنها داده بودم آزاد کردم ودر انگلیس ماندنی شدم.
- پس شما هم به آنها کلک زدید؟
- نه، اینطور نیست. در واقع من چندين برابر پولی را کهخرج تحصیلم کرده بودند به آنها برگرداندم و دیگر هیچ بدهی ندارم.
به تلافی سخن نیشدارش، سماجت کردم و گفتم:
- به نظر من که هستید، اگر به کس دیگری به غیر از شما این امتیاز را میدادند، لااقل ممکن بود برگردد ودین ِ خود را با کار در آن مجموعه ادا کند.درست می گویم، یا نه؟
- فکر می کنم درست می گویید.ولی همیشه تصورات درست از آب در نمی آید.شما هم به این قصد به لندن میروید که با نامزدتان عروسی کنید، ولی شایداین کار را نکنید.
- منظورتان چیست؟! مگر میشود پدر و مادرم پوستم را از سرم می کَنند ودمار از روزگارم در می آورند. مخصوصاً مادربزرگم که خیلی به اعتبارش اهمیتمیدهد.
- وقتی دستشان بهت نرسد، چطور می توانند پوستت را بکنند و دمار از روزگارت در بیاورند.
- من نیامده ام که در یک ممکلت غریب آواره شوم. خرج این سفر را احترامخانم مادر هومن داده، با کلی طلا و جواهر که به عنوان هدیه عروسی بارمکرده اند.
با علامت تاسف سر تکان داد و گفت:
- شما که نمی توانید خودتان را به یک مشت جواهر بفروشید. فکر نمی کنمارزش آنها برابر با یک عمر زندگی باشد. خواهرم را به زور شوهر دادند و چندماه بعد با شکم پر به منزل مادرم برگشت. نمی خواهم این بلا سر شما همبیاید.
- شاید هومن مرد خوبی باشد و بتواند نظرم را به سوی خود جلب کند.
- با شاید، باید نمیشود زندگی کرد. البته به من مربوط نیست. زندگیخودتان است. من هرگز من این آقا هومن حاضر نمیشدم دختری را بگیرم که فقطبا دیدن تصویر بی جانی از او زیبایی اش نظرم را جلب کرده.
بی اختیار پرسیدم:
- یعنی به نظر شما انتخابش اشتباه بوده؟
نیم نگاهی به سوی دختری که فقط چند ساعت از آشنایی شان می گذشت افکند و پس از مکث کوتاهی پاسخ داد:
- به این زودی نمی توانم جوابتان را بدهم به وجود اینکه یک عکس و تصویربی جان نیستید، اما شناخت ما از هم فقط کمی بیشتر از یک نظر دیدن تصویریاز همدیگر است. من از قضاوت عجولانه خوشم نمی آید. رنگتان خیلی پریده،چشمهایتان را روی هم بگذارید کمی استراحت کنید وقتی که رسیدیم صدایتانمیزنم.
شاید حق با او بود. نیاز به استراحت را احساس کردم. شب گذشته از شدتاظطراب و نگرانی همان چند ساعتی را هم که فرصت خوابیدن را داشتم، دربیداری گذرانده بودم. بدنم کوفته بود و چشمهایم از شدت بی خوابی می سوخت.با وجود این در آن وقعیت ترجیج میدادم بیدار بمانم.
دوباره گفت:
- نکند چشمایتان مرتکب خطایی شده که می خواهید تنبهیش کنید و بیدارش نگه دارید؟
- خیلی وقت است خواب راحتی ندارم. شبها دلشوره و اضظراب باعث بی خوابیممیشد. حالا هم هر چه مقصد نزدکیتر میشوم، بیشتر این احساس را دارم.
- خود کرده را چاره نیست. حالا مگر در ایران شوهر برایتان قحط بود کهدارند این بلا را سرتان می آورند. نکند قصدشان این است که خودشان را از شرجهیزیه و تحمل هزیت گزاف راحت کنند.
کلمات نیشدارش آتش به جانم زد و ناچار به پز دادن شدم:
- اتفاقا بر عکس و خلاف تصور شما زندگی مت پر از ریخت و پاش است و ازنظر مالی هیچ مشکلی نداریم. و حتی خیلی بیشتر از آنچه که فکرش را بکنیدثروتمندیم. مادربزرگم که نوه هایش او را مامیش صدا می زنند شازده قاجاراست و باغ بزرگ حیاط خانه اش در خیابان الهیه شمیران، یک طرفِ دیوار یکیاز کوچه ها ی فرعی را به خود اختصاص داده و آنقدر بزرگ است که در زمانکودکی در موقع بازی بچه های خاله و دای هایم در لابه لای درختانش همدیگررا گم می کردیم.
لبهایش را به حالت تمسخر جمع کرد و سوت بلندی کشید و لحن کلامش را عامیانه ساخت و گفت:
- اوه کی میره این همه راه رو؛ خب مامان جانتان را چی صدا می زنید؟
از لحن کلامش آزرده شدم اما پاسخ سوالش را دادم.
- همان مامان.
- ازلَله و دایه و کلفت و نوکر چه خبر؟ چند نفر در خدمتش هستند؟
- اوه توی خانه مامیش قیامتی برپاست و هر کدام مسول کاری هستند. بهخاطر همین مامان هم که در ناز و نعمت بزرگ شده هم خودش بد عادت است و هممارا بد عادت کرده.
سر تکان داد و گفت:
- بیچاره هومن در زندگی با نوه ی یک شازده خانوم چه مکافاتی خواهدداشت، معلوم نیست حقوق ماهیانه اش حتی کفاف تامین هزینه خدمه همسرش را همبدهد. خب دیگر باز هم تعریف کنید.
به نظرم رسید دارد مسخره ام می کند. به همین جهت چشمانم را بر هم نهادم و گفتم:
- اتفاقا من اهل این حرفها نیستم، از آن گذشته حالادیگر زندگیها فرق کرده و دیگر کسی قادر به ایم گشادبازیها نیست.
نفس راحتی کشید و گفت:
- خدا را شکر، خیالم را راحت کردید. کم کم داشت دلم به حال این هومن از همه جا بیخبر می سوخت.
به یاد بد عنقی ها و ایرادهای مادرم در مقابل پدرم افتادم. زندگی با دستپرورده مامیش کار چندان ساده ای نبود. دلش می خواست همه چیز مطالبق میلشباشد و زندگی بر وفق مراد بگذرد.
پاپا که خود استخوان داد و از خانواده ای اصیل بود از اینکه زور همسرش بهاو می چربید و خود را یکی دو پله بالاتر از وی می دانست، بارها در حینبخوردهای لفظی شان، اقرار به اشتباه میکرد و می گفت:"اگر به جای یک شازدهخانم، دختر یک آدم معمولی را می گرفتم، این بند و بساطها را نداشتم." باوجود این، همین دعواها نمک زندگی اشان بود.
پاییز سال 1350 بود و هنوز خانواده های قدیمی و به قول معروف استخواندارهمان بروبیا و همان دایه بچه ها، مباشر املاک ، آشپز و کلفت و نوکرهایمخصوص را داشتند که با وجود اصلاحات عرضی ترک عاده نشده بود. البته مامیشهم از همان قبیل بود و اکثر خدمه ما و خاله و دایی هایم را هم خودمادربزرگم از میان بچه های خدمتکارانش انتخاب میکرد.
خانه ما در محله باغ فردوس شمیران گرچه در ظاهر گوشه کوچکی از باغ بزرگمنزل مادر بزرگم بود، اما اگر کسی در مقام مقایسه بر نمی آمد، در نوع خودمجلل و با شکوه بود.
دوباره تکانهای هواپیما باعث دل آشوبی ام شد. چشمهایم را گشودم و سرم را به جلو خم کردم و درس به روی دلم نهادم.
- دوباره حالتان به هم می خورد؟
- نه، گمان نمی کنم به مرحله بالا آوردن برسد. مگرخلبان این چاههای هوایی را نمی بیند که یکراست به طرف آنها می رود؟
دست بر روی دلش گذاشت، به قهقهه خندید وگفت:
- فکر نمی کردم اینقدر بامزه باشی. خب حالا بگو چطور میخواهی شوهر و خواهر شوهر نادیده ات را در فرودگاه پیدا کنی؟
- علامت مشخصه مهرناز کت و دامن قرمز و شالگردن خالدارسفید و قرمز است و موهایی شرابی بلند و گل سری به شکل پروانه.
- نامزدتا چی؟ او نیاز به علامت مشخصه ندارد؟
- چرا بارانی یشمی رنگ و چتری که آنرا مانند عصا به دست خواهد گرفت.
- علامت شما چی؟
- همین پیراهن سرخابی رنگی که به تن دارم. مخصوصاً رنگهایی را انتخاب کرده ایم که جلب نظر کند.
- تا نیم ساعت دیگر به مقصد میرسیم. فکر کنم الان لندن هوا سرد باشید.با این پیراهن خوشگل سرخابی، ممکن است سرما بخورید. شاید نامزد عزیزتانمجبور شود بارانی اش را به شما قرض دهد.
از فکر اینکه ناچار شوم بارانی مردی که هیچ شناختی از او نداشتم بپوشم،چندشم شد. وقتی از فکر تماس بدنم با لباسش این احساس به من دست میداد. پسچطور می توانستم یک عمر با چنین شخصی زندگی کنم.
دهناد داشت زیر چشمی نگاهم میکرد. چه بسا از خطوط در هم چهره ام، فکری کهدر مغزم می گذشت، می خواند. اصلاً منظورش از مطرح کردن این موضوع چه بود؟
یک بار دیگر دلم به هوای خانه و کاشانه ام پر کشید. مژه هایم لرزیدند و قطرات اشک را لرزاندند.
دهناد خندید و گفت:
- باز چی شد؟ باز که دوباره دستگاه آبغوره گیری به کار افتاد.
جوابش را ندادم، چشماهیم را بر هم نهادم و تصمیم گرفتم تا قبل از رسیدن به فرودگاه آنها را بسته نگه دارم.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
پاسخ }
#2

صدای آرامی کنار گوشم زمزمه کرد:
- نمی خواهید کمربندتان را ببندید؟ داریم به مقصد نزدیک میشویم.
چشمهایم را گشودم و پرسیدم:
- چقدر مانده برسیم؟
- شاید فقط چند دقیقه
- داشت خوابم می بُرد.
- چه خوش خواب.
بر شدت تکانهای هواپیما افزوده شد. دستهایم را به پشتِ صندلی جلو فشردم و گفتم:
- وای خدای من، به نظرم هواپیما دارد سقوط می کند!
با صدای بلند خندید و گفت:
- نترسید چیز مهمی نیست. هوا مثل همیشه ابری است و بادی که میوزد باعث این تکانهاست. خلبان به اندازه کافی مهارت دارد و شما را به سلامت به نامزدتان خواهد رساند.
از یاد آوری آنچه در انتظارم بود، ابرو در هم کشیدم و در اندیشه فرو رفتم.چه پیش می آمد؟ شاید در آن شهر غریب، غریبه ای که قصد آشنایی را داشت، ازهمه بیگانه تر بود.
بالاخره هواپیما در فرودگاه لندن فرود امد. سفر به انتها رسیده بود و من به تیزی لبه تیغی که آماده ی قطع امید و آرزوهایم بود.
دهناد به نظر موشکافانه به براندازم کردنم پرداخت و با لحن طعنه آمیزی پرسید:
- چی شده عروسی خانوم، چرا ماتم گرفتی؟ مواظب باشی چیزی را جا نگذاری. مخصوصاً جواهرات اهدایی خانواده داماد را.
از لحن کلامش لجم گرفت به دنبال جمله ای مناسب گشتم تا جواب دندان شکنی به او بدهم و همسفر فضولم را سر جایش بنشانم. اما دلشوره و اضطراب به من فرصت اندیشیدن را نمی داد. مسافرین به قصد پیاده شدن به ردیف پشت سر هم ایستاده بودند. دهناد پرسید:
- مگر خیال پیاده شدن را ندارید؟ پس لااقل راه را باز کنید تا من پیاده شوم.
به ناچار کیفم را به دستم گرفتم و برخاستم. منتظر شد تا چند نفری که عقبتربودند. بین ما فاصله بیاندازند. همان فاصله ای که تا چند دقیقه دیگرمیانمان بوجود می آمد.
به کنار در خروجی که رسیدم، به عقب برگشتم و همین که او را پشتِ سرمندیدم، با نگرانی چشم به اطراف گرداندم. به محض تلاقی نگاهمان با هم،لبخنداطمینان بخشی به لب آورد.
از هوای سرد بیرون احساس لرز کردم. به من که رسید منوجه لبهای لرزانم شدو گفت:
- هوا ابری است، هر لحظه ممکن است باران بگیرد. هوای مه آلود لندن حال مرا به هم میزند. اگر سردت است، می توانی بارانی مرا به دوش بیندازی؟
- نه ممنون تحملش را دارم.
- یادت نرود، هر وقت به من نیاز داشتی، مویم را آتش بزن، فوراً ظاهر میشوم.
باهم داخل پل تلسکوپی که ما را از باند به سالن بازرسی می رساند، شدیم. چهموقع ای خوابی بیدار میشدم و چه موقع این کابوس به پایان میرسید. کاش درخانه خودمان در رختخواب خودم بودم. پس از پایان بازرسی مدرک، منتظرچمدانهایمان شدیم و سپس در کنار هم از گمرک بیرون آمدیم. دهناد ساکت بود ودیگر میلی به شوخی وخنده نداشت. فقط چند لحظه دیگر و بعد معلوم نبود چه موقع و در کجا همدیگر را میدیدم؟! و شاید هم دیگر فرصتی برای این دیدارپیش نمی آمد.
کاش آن طرف شیشه پنجره گمرک هو چون هوای شهر لندن مه آلود بود و هیچ چیزدیده نمیشد. هیچ چیز، حتی چهره کسانی که برای استقبال از مسافرین خودانتظار می کشیدند.
میلی به جلو رفتن نداشتم. در حالی که خود را پشت دهناد پنهان کرده بودم،نگاهم در میان مستقبلین به گردش در آمد و بهت زده به روی چهره مردِ همراهزنی که کت و دامن قرمز به تن داشت، خیره ماند.
نه خدای من! نه این غیر ممکن است. شکی نبود که آن زن مهرناز است، همانلباس و همان موهای شرابی پریشان، اما مرد قد کوتاه همراهش چه؟ چهره آبلهرویش در همان نگاه اول توی ذوق می زد. یک آن چشم برهم نهادم تا تصویری کهقبلاً نشانم داده بودند در خاطر مجسم کنم. گرچه ذهنم خالی از این تصویربود، در هر صورت نه آبله هایش در آن عکس دیده میشد و نه قد کوتاهش. دهنادهمچون من چشم به همان نقطه داشت و را شنیدن جمله ای که به زبان آوردم حیرتنکرد.
- ممکن است بارانی ات را به من بدهی؟
به عقب برگشت و لبخند زد:
- با کمال میل، چرا که نه.
بالحن ملتمسانه ای گفتم:
- فقط زودتر، خواهش می کنم.
راه را برای آنهایی که پشتِ سرمان بودند، باز کردیم و خود را در پناهشان مخفی ساختیم. از پوشیدن بارانی مرد غریبه ای که فقط چند ساعتی ازآشناییمان می گذشت چندشم نشد. با میل و رغبت گیسوانم را زیر شالگردنی که او به دستم داد پنهان ساختم و سپس در حالی که هنوز از شناخته شدن وحشت داشتم، در پناه دهناد از سالن فرودگاه پا به بیرون نهادم.
در هوای آزاد بوی آزادی به مشامم نرسید. نمی دانم کاری که کردم درست بودیا نه، اما کاری هم که به قصد انجامش رنج سفر را بر خود هموار نموده بودم،درست نبود.
صدای دهناد رشته افکارم را از هم گسست.
- حواست کجاست، بایدزودتر سوار تاکسی شویم.
به خودم آمدم و با تعجب پرسیدم:
- سوار تاکسی شویم! مگر قرار است به کجا برویم؟
- نمی دانم. فقط این را می دانم که باید هر چه زودتر از اینجا دور شویم.
درست است. باید از آنجا دور میشدم. ولی به کجا میرفتم؟ در آن شهر غریب هیچکس را نمی شناختم، به غیر از همانهایی که به قصد آشنای در فرورگاه انتظارم را می کشیدند. احترام خانم به من نارو زده بود. چه لزومی داشت حقایق راوارونه جلوه بدهد؟ چرا می خواست مرا در مقابل عمل انجام شده غافلگیر کند.چند برابر اشکی که درهواپیما ریخته بودم، سیلاب گونه هایم را شستشو داد.
دهناد با مهرباتی پرسید:
- باز هم گریه میکنی؟
هق هق کنان گفتم:
- چه لزومی داشت به من دروغ بگوید. چیزی نبود که پنهان بماند. اگرحقیقت را بیان میکرد. شاید می پذیرفتم. ممکن است بر خلاف چهره اش باطن زیبایی داشته باشد. اما دروغ چرا؟ این دیگر قابل بخشش نیست.
به دلداری ام پرداخت و گفت:
- خودت را اذیت نکن. در این دنیای دیوانه همه به فکر منافع خودشان هستند. بجهنم که دلی را می شکنند و به جهنم که با قلب و احساس دختری که باهزار امید پا به این راه نهاده بازی می کنند. اگر واقعاً نمی خواهی باآنها روبه رو شوی، باید هر چه زودتر از اینجا برویم.به غیر آنهایی که منتظرت بودند کسی را در این شهر میشناسی؟
- نه، نمیشناسم. کاش می توانستم با هواپیمای بعدی به ایران برگردم. هرچند پدرم دلایلم را نخواهد پذیرفت. اگر او به فکر سعادتم بود که حاضرنمیشد با چشم بسته شوهرم بدهد.
- خواهر من در ویمبلدون پانسیون دارد. اگر موافق باشی فعلاً تو را به آنجا میبرم، موافقی؟
- راه دیگری ندارم. الان فکرم مغشوش است و قادر به تصمیم گیری نیستم.تنها فکری که به سرم دارم گریز است. گریز از سرنوشتی که فقط چند قدم با آن فاصله دارم.
با هم سوار تاکسی شدیم. درست در لحظه جدایی به هم پیوسته بودیم.
ساعتی پیش از لحن کلامش این طور به نظر میرسید به مردیکه مرا متعلق به خودمی دانست حسادت میکند. چه بسا اکنون فقط دلش به حال او سوخت که بلیتِ برنده اش پوچ از آب در آمده بود.
در حالی که هنوز می گریستم، غرق در اندیشه هایم بودم. آیا مردی که درکنارم نشسته قابل اعتماد است و آیا پانسیونی که می خواهد مرا به آنجا ببردمحل امنی است؟
لبهای دهناد به آرامی از هم گشوده شد تا به لبخندی آراسته بود و سپس گفت:
- مهرنوش به قیافه مضحکت خواهد خندید. او زن شوخی است و همیشه به دنبال موضوعی برای بذله گویی می گردد. شالگردنم را با اشکهایت شستی. عیبی نداردبه اندازه کافی کثیف شده بود.
بی توجه به سخنانش گفتم:
- همه چیز در این شهر وارونه است. هم تصورات و هم تاکسی هایش.
دهناد متوجه منظورم شد و گفت:
- این فقط تاکسی هایش نیست. همه ی اتومبیلهایش همینطور هستند. و فرمانهایش در طرف راست قرار دارد. نمی دانستی؟
- من نه می دانستم مردی که قرار است زنش بشوم آبله روست وبر خلاف تصورمکه گمان می کردم جوات سات، بیشتر از چهل سال دارد و نه می دانستم که فرماناتومبیل ها جابه جا است.
دهناد از فرصت استفاده کرد و پرسید:
- در مورد من چی؟ در مورد من تصوراتت وارونه از آب در آمده؟
بدون تردید پاسخ دادم:
- من در مورد تو فکری نکرده بودم که وارونه از آب در آمده باشد.
نمیدانم چطور در خود جرات را یافتم که با آن غریبه سوار تاکسی شوم. شاید ترسیکه از زندگی با مردی که به اجبار یک عمر زندگی انتخاب کرده بودم، باعث شداین جرات را در خود بیابم .
باران می بارید . برف پاک کن جلوی اتومبیل با سر و صدا و غژغژ کنان به مبارزه با قطراتش می پرداخت.
از دریچه ای که صندلی مسافرین را از صندلی راننده جدا می ساخت به جاو خیره شدم.
همه چیز برایم عجیب و غریب بود. وارد دنیای دیگری شده بودم که فاصله زیادیبا دنیای ما در ایران داشت. می دانستم کاری که می کنم درست نیست، ولی چهکار دیگری از دستم بر می آمد.
از فرودگاه تا شهر فاصله زیادی بود، آنقدر زیاد که به نظرم حتی طولانی تراز مسافتی که برای رسیدن به این کشور پیموده بودم، می آمد. دهناد سکوتاختیار کرده بود تا با افکار سردرگمم تنها باشم. چه پیش می آمد؟ هومن ومهرناز تا چه موقع در فرودگاه منتظر می ماندند؟ پدر و مادرم وقتی باخبر میشدند چه عکس و العملی نشان میدادند؟ مادرم از غصه دق خواهد کرد. نه این انصاف نیست.
این جمله را بلند به زبان آوردم. دهناد که چشم از من بر نمی داشت، با تعجب پرسید:
- چه چیزی انصاف نیست؟ اگر ناراحتی می توانم تو را به فرودگاه نزد نامزدت برگردانم. گمان می کنم هنوز منتظرت باشند.
با اعتراض سر تکان دادم و گفتم:
- نه، آنجا نه.
دلم می خواست به کُنه وجود مردی که در کنارم نشسته بود راه یابم. او از من چه می خواست؟ قصدش از کمک به من چه بود و چه خیالی به سر داشت؟ قصدش فریبکاری بود یا کمک؟ خانه ای که می خواست مرا ببرد چه جور جایی بود و زنیکه او را خواهر می نامید؟
بی اختیار گفتم:
- من فقط 3هزار پوند همراه دارم. فکر می کنی برای این مدت زندگی در آن پانسیون کافی است.
- به غیر از آنها کلی طلا و جواهر همراه داری.
- آنها امانت است و باید به صاحبانش برگردانده شود.
چه زود دستم را رو کردم. چه لزومی داشت او بداند من چه چیزهایی همراهدارم. اگر قصد دزدی داشته باشد چه؟ هیچ کس را از ظاهرش نمی شود شناخت.نکند این هم یکی از آن در باغ سبزهایی است که نشان داده میشود.
دوباره احساس دل آشوبی کردم و دستم را محکم جلوی دهانم گرفتم.
دهناد متوجه شد و با نگرانی پرسید:
- باز می خواهی بالا بیاوری؟ وای اگر تاکسی را کثیف کنی، راننده قیامت به پا خواهد کرد.
بی آنکه دستم را از جلوی دهانم بردارم سر تکان دادم.
دریچه های زندگی با نسیمی به رویم گشوده شد و با طوفانی بسته.
در نگاه مهربان و آرام او چیزی که باعث ایجاد وحشت شود، وجود نداشت. با این وجود میترسیدم. نباید بی گدار به آب میزدم.
دستم را از جلوی دهانم برداشتم و گفتم:
- می خواهم پیاده شوم.
با تعجب پرسید:
- می خواهی کنار خیابان بالا بیاوری؟
- نه، می خواهم به خانه برگردم.
با صدای بلند خندید و گفت:
- خانه ات چند کوچه با اینجا فاصله دارد. البته چندکوچه به اندازه چند هزار کیلومتر. نگران نباش مشکلی نیست. اگر پشیمان شوی،لابد آدرس نامزدت را داری. فردا تو را می برم و تحویلش می دهم.
- نه موضوع این نیست.
- پس موضوع چیست؟شاید وقتی جریان را به پدر و مادرت توضیح بدهی، حق را به تو بدهند.
- غیر ممکن است. پدرم زیر بار برود. اگر برگردم، دماراز روزگارم در خواهد آورد. مگر شوخی است، این همه راه مرا نفرستاده کهراهم را کج کنم و به جای خانه شوهر از جای دیگری سر دربیاورم. آبرویش برباد رفته واز آن گذشته پدر و مادر هومن دست بردار نخواهند بود. مگر شوخی است بعد از اینهمه ریخت و پاش. لابد فکر می کنند کلاه سرشان گذاشته ام واز همه بدتر مامیش و خاله عزت الملوک، چه جوابی به آنها بدهم؟
- مجبور نبودند گولت بزنند. می توانستند حقیقت رابگویند و نگذارند کار به اینجا بکشد. در این میان خاله ات هم بی تقصیرنیست. این قدر حرف زدی تا رسیدیم. نگاه کن این آپارتمان پانسیون مهرنوشاست.
مقابل آپارتمان چهار طبقه ای ایستاده بودیم که ساختمان آن چون اکثر خانه های آن شهر طبق اسلوب قدیم ساخته شده بود و اصالت داشت.
نگاهم را در اطرافش به گردش آوردم و سپس از دهناد پرسیدم:
- توچی؟ مگر با من نمی آیی؟
- معلوم است که می آیم. بدون هیچ توضیحی که نمی توانم روانه ات کنم.
پاهایم سست شد و لرزشی از ترس وجودم را فرا گرفت. نکند این دام باشد و ازسخنانی که نسنجیده به زبان آورده ام، به وجود طلا و جواهر در چمدانم پیبرده و خیالهایی به سرش زده؟
برای گریز از چنگ هومن، دهناد کمکم کرده، اما اگر بخواهم از دام خودش بگریزم، چه کسی به یاری ام خواهد شتافت؟
چمدان کوچکش را در مقابل چمدان بزرگ من جلوی در نهاد و زنگ در را به صدا در آورد.
در بدون هیچ سوالی باز شد. معلوم بود به ورود افراد متفرقه عادت دارند و نیازی به پرسش نمی بینند.
دهناد راه را برای من باز کرد و خود پشت سرم وارد راهرو شد. سپس با دست اشاره به اولین اتاقی که در سمت چپ قرار داشت کرد و گفت:
- تو همین جا بمان تا من با مهرنوش صحبت کنم.
به چمدانم چسبیده بودم و جرات جدا شدن از جسم سنگینش را نداشتم. همین که خم شدم تا آنرا بردارم با لحن تمسخر آمیز گفت:
- نترس، در این خانه دزد پیدا نمیشود. برای چه می خواهی این بار سنگین را به این طرف، آن طرف بکشی.
به ناچار پذیرفتم و آن را همانجا در میان راهرو رها کردم و هود به تنهاییوارد اتاق کوچکی که چند مبل راحتی چرم در اطرافش قرار داشت و میز گردی دروسط یک فرش دستبافت ایرانی، از نوع صادراتی. به روی یکی از آن مبلها، مردمیانسالی نشسته بود که چشمان آبی و رنگ سفید پوست و حالت بی تفاوتش دربرخورد بامن، در همان نگاه اول میشد فهمید که خارجی است، آنکه نگاهمکند، جواب سلامم را داد و همچنان به تماشای تلویزیون پرداخت.
معلوم میشد رسیدن میهمان ناخوانده برایش عادی است. با خونسردی یکی از مبلها را نشانم داد و به زبان انگلیسی گفت:
- بفرمایید بنشینید.
نزدیک به در نشستم تا بتوانم چمدانم را زیر نظر داشته باشم.
گیلاس آبجو را در یک دست گرفته بود، با دست دیگر چون طوطی به دانه هایپسته نوک میزد و بشقابش انباشته از پوست پسته بود. بی جهت نبود که شکمگنده اش تقریباً مماس یا میز قرار داشت.
لحظات به کندی می گذشت. قلبم به شدت می تپید. منتظر بازگشت دهناد بودم تا تکلیفم را روشن کند.
بالاخره پیدایشان شد. اول صدای گفتگویشان به گوش میرسید و بعد صدایپایشان، چشم به در دوختم. دهناد چند قدم عقبتر ایستاد و زن همراهش لبخندبه لب وارد شد.
موهای سرش که شاید یک زمان خرمایی بوده، با معجزه رنگ، شرابی شده بود، امارنگ قهوه ای چشم، حالت نگاه و لبهای خندان، شباهتش به دهناد را آشکار میساخت.
وارد اتاق شد، خندید و خطاب به برادرش گفت:
- این بچه را چرا با مایک تنها گذاشتی؟
سپس رو به سوی من برگرداند و افزود:
- سلام، چطوری نازنینم؟ حتماً خیلی خسته ای. خوش اومدی.قدمت روی چشم. اینجا منزل خودت است. راحت باش. دهناد به اندازه کافی سفارشت را کرده. جریان را میدانم. کار خوبی کردی که قالش گذاشتی. حقش بود.
هنوز به غیر از سلام کلامی به زبان نیاورده بودم، اما او یک بند حرف میزدو مجال پاسخ نمی داد. مایک با دیدن برادر زنش نیم خیز شد و به طرفش دستتکان داد و تبسمی به لب آورد.
مهرنوش از من پرسید:
- پسته می خوری؟ مایک به هیچ کس مجال نمی دهد و قاتلشاست. هر چه پسته از ایران میرسد با بشکه آبجوش نوش جان میکند. بی خود نبوداز دیدن دهناد گل از گلش شکفت، چون می داند سوقاتی اش چند بسته پسته است.
سپس خطاب به مایک که با شنیدن نام خود نظرش به سوی ما جلب شده بود، لبخند محبت آمیز زد.
دهناد که تا آن لحظه ساکت بود، سکوت را شکست و گفت:
- من ماجرا را برای مهرنوش تعریف کردم. تا هر وقت دلت بخواهد می توانی در این خانه بمانی. در طبقه سوم اتاقی را که چشم انداززیبایی دارد برایت در نظر گرفته. فکر هزینه اش نباش. آخر سر یک جا بانامزدت حساب می کنیم. فعلاً خودت را میهمان ما بدان. بلاخره در غربت کمکبه یک هموطن راه دوری نمیرود.
حرفش را قطع کردم و گفتم:
- فعلاً خودم پول دارم.
مهرنوش به جای او پاسخ داد:
- پولت را برای روز مبادا نگه دار. اگر مدت اقامتت طول کشید، در اداره پانسیون کمکم کن و خرج خودت را در بیاورد.طبقه او محل زندگی من و مایک است و سه طبقه دیگر مخصوص پانسیون ایرانیانی است که برایتحصیل یا گردش به لندن می آیند. با وجود اینکه همیشه شلوغ و پر رفت و آمداست، مایک بیچاره اعتراضی به کارم نداد و سرش به کار خودش مشغول است.
سپس از جای برخاست و گفت:
- من میروم برایت یک فنجان قهوه و کیک بیاورم. شام را پیش ما می مانی دهناد؟
- البته اگر تعارف نمی کردی، می مانم.
همین که از اطاق بیرون رفت، دهناد جای خود را عوض کرد و کمی نزدیک به من نشست و با لحن گرمی پرسید:
- حالت چطور است؟ بهتر شدی؟
- از چه نظر؟
- از نظر روحی و جسمی
با تردید سر تکان دادم. این بار پرسید:
- دلت برای نامزدت تنگ نشده؟ از اینکه راهت را کج کردی و با لباس عاریه از چنگش گریختی، پشیمان نیستی؟
این بار با اطمینان گفتم:
- نه پشیمان نیستم.
- خدا را شکر، چون حالا دیگر من هم شریک جرمت هستم. نمیخواهم یک روز ملامتم کنی که چرا گذاشتم این کار را بکنی. مایکل مرد مهربانو بی آزاری است. مهرنوس 10سال پیش موقعی که دی یکی شرکت انگلیسی در ایرانکار میکرد با او آشنا شده، آن موقع که گفتم خواهرم را به زور شوهر دادند وبا شکم پُر به منزل مادرم برگشت، مهرنوش را می گفتم. حالا دخترش برای خودش خانومی شده و در سوئیس زندگی می کند. مایکل شوهر دوم خواهرم است. خب حالابگو حالت چطور است. هنوز هم می ترسی؟
نمی تواستم دروغ بگویم و احساسم را از وی پنهان کنم، چون آنچه در درونم می گذشت، در نگاهم فریاد میزد.
با صدای ناله مانندی پاسخ دادم:
- یه کمی.
- چرا؟! تو اینجا در امانی. در انتخاب اتاقت وسواس بهخرج دادم. در همسایگی ات یک دختر دانشجو زندگی می کند و در اتاق دیگر زن وشوهری که برای گردش به لندن آمده اند.
- آخرش چی؟ نمی توانم که همیشه به این زندگی کولی وارادامه دهم. بالاخره باید جریان را با خانواده ان در میان بگذارم و بهایران بازگردم. چه بسا تا حالا مهرناز به آنها خبر داده که نتوانسته انددر فرودگاه پیدایم کنند و آن بیچاره ها نصف جان شده اند.
- اگر دلت هواست می توانی با آنها تماس بگیری و بگوییکه نامزدت را نپسندیده ای و نخواستی با آنها روبه رو شوی و حالا در یک پانسیون مطمئن زندگی میکنی. همین حالا چند کلمه برایشان بنویس من خودم آنرا پست میکنم.
- تا نامه به دستشان برسد طول می کشد. نمی توانم بگذارم در نگرانی و دلواپسی به سر برند.
- شماره تلفنشان را بده، به مهرنوش می گویم ترتیب ارتباط تلفنی را بدهد.
سپس با خنده افزود:
- البته آن وقت خرجت زیاد میشود.
- چاره ای نیست، مجبورم این کار را بکنم وگرنه دیوانه میشوند.
- به نظر من بهتر است تا صبح صبر کنی و بعد سر فرصت تصمیم بگیری.
- نه، نمی شود. می دانم که تا صبح خوابشان نخواهد برد و هزار و یک فکر به سرشان خواهد زد.
- خیلی خیب پس شماره را به من بده.
روی کاغذ یادداشتی که به دستم داد شماره تلفن منزل را نوشتم و به او دادم. در حالی که از اتاق بیرون می رفت، گفت:
- صبر می کنم تا تو تماس بگیری، بعد به خانه میروم
با نا امیدی پرسیدم:
- مگر تو نمی خواهی اینجا بمانی؟
- خب معلوم است که نمی مانم. من خودم خانه زندگی دارم.برای چه باید اینجا بمانم؟ مگر اینکه تو بدون من طاقت نیاوری. بوی کوکوی سبزی مهرنوش بلند شده. مثل همیشه با یک غذای ساده، اما لذیذ، سر و ته شام در هم می آورد. اتفاقاً من کوکوسبزی را خیلی دوست دارم. اصلاً چطور استشام را همین جا بمانم و بعد بروم، موافقی؟
با بی میلی گفتم:
- من که اصلاً اشتها ندارم.
- تا حاضر شود، اشتهایت باز میشود. مخصوصا اینکه با خانواده ات تماس گرفتی و خیالت راحت شد.
از اتاق بیرون رفت و چند لحظه دیگر برگشت سپس دستبردی ظریف به ظرف پسته شوهر خواهرش زد، مشتی از آن را برداشت و خطاب به من گفت:
- بخور وگرنه تا چند لحظه دیگر کاسه را خالی خواهد کرد. طبل شکمش نه با بشکه آبجو پر میشود و نه با یک کیلو پسته.
دستش را رد کردم و گفتم:
- نه ممنون، میل ندارم.
- انگلیسی بلدی؟
- به اندازه معلومات دبیرستان، نه بیشتر.
به استهزا گفت:
- کسی که مادربزرگش شازده قاجار باشد، باید حداقل چند زبان خارجی بداند
با لحن تندی گفتم:
- چه ربطی به مامیش دارد. من خودم استعداد زبان نداشتم و فقط به دنبال این بودم که دیپلمم را بگیرم و خلاص شوم.
- و زودتر شوهر کنی، مگر نه؟
با لحن رنجیده گفتم:
- باز شروع کردی؟
با صدای آهسته گفت:
- دارد زیر چشمی نگاهمان می کند و گوشهایش تیز شده.
- مگر فارسی بلد است؟
- مگر ممکن است بلد نباشد. قبل از ازدواج با مهرنوش درست 5سال یکی از مهندسان و طراحان لوله کشی گاز در ایران بوده، ولی همیشه وانمود می کند که زبان ما را نمی فهمد. بارها اتفاق افتاده که وقتی من ومهرنوش حرف خنده داری میزنیم و یا جوکی تعریف میکنیم، زیر لبی می خندد.خیلی کلک است.
سپس روبه مایکل کرد و گفت:
- مگر نه مایک؟
خود را به نفهمیدن زد و فقط سر تکان داد و گیلاس آبجویش را به سلامتی مابلند کرد و چند جرعه ای از آنرا بدون مکث در حلقومش سرازیر ساخت.
دهناد فنجان قهوه اش را که مهرنوش در مقابلش نهاده بود به لب نزدیک ساخت و گفت:
- تو اینجا چه کار میکنی عروس خانم؟ آقا داماد کلی برایت تدارک دیده بود و خیال میکرد به همین سادگی به مراد دلش رسیده وعروس جوان و خوشگلش را صاحب شده.

آن شب هر چه انتظار کشیدم، تماس تلفنی برقرار نشد. با وجو گرسنگی حاضرنشدم شام بخورم. نمی توانستم جلوی بی قراری ام را بگیرم. دست خودم نبود.می دانستم که مایک به اشکهایم خواهد خندید و دیوانه ام خواهد پنداشت، امابرایم اهمیتی نداشت که آنها چه فکری درباره ام خواهند کرد.
سرم به متکایی که هر شب رویش آرام می گرفت میگشت، دیدگانم فضای آشنای خانه خودمان را جستجو می کرد و شامه ام به دنبال بوی آشنای عطر گیسوان مادرمبود.
صورتم را پشت دستهایم پنهان ساخت و بی صدا گریستم.
دهناد با لحن آرامی به دلجویی ام پرداخت و گفت:
- فردا صبح هر طور شده تماس میگیریم. تقصیرمخابرات اینجا نیست. مشکل از تهران است که خطش راه نمیدهد.
- می دانم، ولی من همینجا روی مبل مینشینم و منتظر میمانم.
- اینجا با تهران چند ساعت اختلاف ساعت داد و الان شب از نیمه گذشته و آنها دیگر خوابیده اند، درست نیست بیدارشان کنی.
- مطمئنم که آنها هم مثل من نخوابیده اند. هر موقع شب باشد، فرقی نمیکند. تو برو به خانه ات، من مزاحم خوب کسی نمیشوم.
دهناد با بلاتکلیفی نظری به سوی خواهرش افکند و گفت:
- فکر می کنم بهتر باشد من شب را همینجا بمانم. تو برولباسهایت را از چمدان بیرون بیاور و جا به جا کن. من دست از تلاش برای تماس بر نمی دارم و اگر نشد همین جا روی مبل می خوابم.
مهرنوش که خسته به نظر میرسید و پی در پی سیگار میکشید با بی حوصلگی سر تکان داد و گفت:
- میل خودت است، این تو و اینم هم میهمان نازک نارنجی وکم تحملت هرکاری دلت می خواد بکن. من و مایک میرویم بخوابیم. عسل هم که خسته شد به اتاقش میرود. تو هم می توانی روی همین مبل تختخواب شو بخوابی.
تنها که شدیم، دهناد با بی حوصلگی سیگاری روشن کرد و با حالت عصبی به آن پک زد و گفت:
- کاش بارانیم را به تو قرض نمی دادم. کاش میگذاشتم به خانه همان نامزد لعنتی ات بروی و این اداها را برایش در بیاوری. تو که بچه نیستی. دنیا زیر و رو نمیشود. بلند شو برو بگیر بخواب. من هم همینجا میخوابم.
از لحن تندش آزرده شدم و گفتم:
- باید همانجا در فرودگاه می ماندم و با هواپیمای بعدی بر می گشتم. نباید با تو می آمدم و وبال گردنت میشدم. من نمی توانم بی هویت باشم و در گوشه ای خودم را پنهان کنم تا مبادا هومن وخواهرش پیدایم کنند و یا حتی به قول تو آدرسم را به خانواده ام ندهم. من زندانی نیستم.هوا که روشن شد از اینجا میروم.
از اینکه بی جهت از کوره در رفت، پشیمان شد و با لحن آرامتری گفت:
- حالا که هوا روشن نشده، پس برو بگیر بخواب. از آنگذشته اگر گفتم آدرست را به آنها نده دلیلش این بود که هومن را به سراغت نفرستند، وگرنه میل خودت است هر کاری دلت می خواهد بکن.
- می نمی توانم محل اقامتم را از پدر و مادرم پنهان کنم. آنها حق دارند بدانند من در کجا هستم.
سپس از جا برخاستم و گفتم:
- حالا که محبورم می کنی، میروم.
به طرف در رفتم، اما قبل از اینکه از آنجا خارج شوم، صدایم زد . گفت:"عسل"
اولین بار بود که به نام صدا میزد. لحن کلامش متفاوت از قبل بود و در آن آرامش و گرمی خواصی نهفته بود، بی اختیار برگشتم و گفتم:
- مرا صدا زدی؟
فقط گفت:
- بیا بشین. نیم ساعت دیگر هم با هم تلاش می کنیم. شاید فرجی بشود و بتوانیم تماس بگیریم.
لحظه ای هر دو سکوت کردیم و سپس او گفت:
- هیچ وقت از محیط پانسیون مهرنوش خوشم نیامده. همیشهبا بی میلی اینجا رفت و آمد کرده ام. از اینکه هر بار آدمهای رنگارنگ رداینجا ببینم، بیزارم. دلم میخواست محیط زندگی خواهرم محل دنجی باشد براینشسن و گپ زدن و درد و دل با او، اما حالا کم کم دارد از اینجا خوشم میآید. به طوری که دلم می خواهد خانه و زندگی ام را رها کنم و همین جا بمونم.
با تعجب پرسیدم:
- چرا؟
- جوابش را هنوز نمی دانم وقتی به پاسخ رسیدم، به توخواهم گفت. چون دلم نمی خواهد هومن پیدایت کند، گفتم به خانواده ات آدرس نده.
- من هم دلم نمی خواهد بتواند پیدایم کند. یعنی فکر می کنی ممکن است به سراغم بیاید؟
- من اگر جای او بود، به این سادگی از تو نمی گذشتم وبرای پیدا کردنت همه ی لندن را زیر و رو می کردم. آخر کدام بی سلیقه ای است که بتواند از تو بگذرد.
به شک افتادم، در حالی که از فکری که به سرم آمده بود، احساس وحشت می کردم، با صدای لرزانی پرسیدم:
- نکند با این حرفها میخواهی گولم بزنی و در باغ سبز نشانم بدهی؟
خندید و گفت:
- نترس. نه این یک دام است و نه من از این عادتها دارم.
- پس چرا این حرف را زدی؟
- این حرف را زدم تا قدر خودت را بدانی و به این سادگیها حاضر نشوی خودت را به مفت بفروشی. نه در مقابل جعبه جواهرات و نه بازور و جبر خانواده. حالا می توانی بروی و بخوابی و امیدوارم خوابهای خوشببینی. اگر توانستم تماس بگیرم، حتماً بیدارت میکنم. شب بخیر
جوابش را ندادم. همانجا بهت زده ایستادم و نگاهش کردم، لحن صدایش گاه آرام میشده و پر مهر و محبت و گاه پز خشم و عتاب.
نه از اتاق بغلی که مهرنوش ومایکل در آنجا خوابیده بودند صدایی به گوش میرسید و نه از طبقه بالا. انگا همه در خواب عمیقی فرو رفته بودند.
ناگهان از ماندن در کنار دهناد در آن موقعیت احساس ترس کردم و روی برگرداندم و با شتاب از پله ها بالا رفتم.به طبقه سوم که رسیدم، پشت دراتاق که اختصاص به من داشت ایستادم، کلید را که در قفل چرخاندم. در اتاق روبرویی گشوده شد و دختر جوانی در میان دو لنگه اش نمایان گردید. گیسوان شبق مانندش به دور شانه پریشان بود. شلوار جین تنگی به پا داشت و بلوزآستین کوتاه سفیدی به تن. لبخندی به علامت آشنایی به لب آورد و گفت:
- شب بخیر. تازه واردی؟
چشمان درشت سیاهش با کنجکاوی چهره و اندامم را زیر نظر داشت. سر را به علامت تایید تکان دادم و گفتم:
- بله شما چی؟
- من خیلی وقت است که اینجا هستم. مایلی بیای توی اتاقم با هم حرف بزنیم.
با بی حوصلگی پاسخ دادم:
- نه ممنون خسته ام. تازه از راه رسیده ام. می خواهم بخوابم. شب بخیر
بی آنکه منتظر جواب شوم داخل اتاق شدم و به حاضر غایب کردن وسایلم پرداختم. همه چیز سر جایش بود. جعبه جواهراتم دست نخورده در ته چمدان درزیر لباسهایم قرار داشت.
لباس راحتی را از داخل آن بیرون آوردم و پوشیدم، سپس دوباره آن را بستم وبه زحمت هن هن کنان، در حالی که تحمل سنگینی اش برایم آسان نبود، بلندش کردم و داخل کمد جای دادم.
من که خیال نداشتم در آنجا بمانم. پس برای چه باید زحمت جا به جا کردن وسایلم را خود بدهم.
از اتاق بغلی صدای گفت وگوی زن و شوهر همسایه به گوش میرسید. صدای مرد کاملاً رسا و واضح بود:
- چه لوزمی دارد برای همه سوقاتی بخریم؟ ما آمده ایم گردش، نیامده ای که خر حمالی دیگران را بکنیم. هر کسی لیستی به دستت داده،بدون اینکه دیناری پولش همراه کند، اگر بخواهی دنبال خرید خرده فرمایشهای دیگران بروی، نه فرصتی برای خرید خودت و تفریح می ماند و نه پولی برای خرج کردن، مگر ما گنج همراه آوردیم.
صدای زن تند و غضب آلود بود:
- خبه، خبه، بس کن. مگر غریبه اند، یعنی خواهر برادرم حق ندارند از من بخواهند یک چیزهایی برای خودشان و بچه هایشان بخرم.
مرد بلندتر فریاد کشید:
- یک چیزهایی، اما بگو چه چیزهایی!
دعوای خانوادگی! لبخند به لب آوردم و برای اینکه خودم را از شنیدن بقیه سخنانشان محروم کنم، سرم را زیر لحاف پنهان ساختم وچشم بر هم نهادم.
می دانستم که دیگر امیدی به برقراری ارتباط نیست. اصلاً نکند مهرنوش تلاشی برای برقراری ارتباط نکرده و احساساتم را به بازی گرفته است؟
فردا صبح باید فکری به حال خودم بکنم. اگر اختیارم ره به دست آنها بسپارم معلوم نیست کارم به کجا خواهد رسید.
جنگ مغلوبه شد. هر دو با صدای بلند فریاد میزدند و هر کدام می کوشیدند تاحق خودرا به آن دیگری ثابت کنند. این همه راه را با تحمل هزینه گزاف بهآنجا امده بودند و اوقاتی که می توانستند به خوشی بگذرانند و از آن سفرپرهزینه بهره بگیرند بر سر مسایل پیش و پا افتاده و بی ارزش حرام می کردند.
نمی دانم چقدر طول کشید تا آرام گرفتند و به خواب رفتند، ولی دل نا آرام من در سینه بی قرار بود.
اندیشه هایم به همراه دلتنگیهایم بال می گشودند و به سوی خیابان فردوسپرواز می کردند و از پشت شیشه پنجره اتاقم در یکی از کوچه های فرعی آن به درون سر می کشیدند. چه موقع دوباره به آنجا بر میگشتم و چه موقع دوباره خاطراتم چون خاطره های دوران کودکی و نوجوانی شیرین میشد.
فقط یک روز، یک صبح تا شب با گذشته ام فاصله داشتم، اما آن یک روز به اندازه یک عمر بین ما فاصله ایجاد کرده بود.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
پاسخ }
#3
منتظربودم مثل همیشه با نور آفتابی که از پنجره اتاقم در تهران به چشمانم میتابید، همراه با صدای نوازشگر مادرم از خواب بیدار شوم، ولی در شهر بیآفتاب، بدون تابش هیچ نوری و بدون شنیدن هیچ صدای پر نوازشی دیده از خوابگشودم و بلافاصله موقعیت خود را به یاد آوردم و حسرت دلم را انباشت.
شتابزده از جا بر خواستم و در کمد را گشودم. چمدانم سر جایش بود و اثری ازجابجایی در آن به چشم نمی خورد. به طرف پنجره رفتم و چشم به بیرون دوختم.در آن هوای مه آلود اثری از چشم انداز زیبا نبود.
رفت و آمد اتومبیلها و مردم به طور عادی ادامه داشت. خودم را ملامت کردمکه چرا قبل از این سفر به فکر تقویت زبان انگلیسی ام نیفتادم تا لااقل بتوانم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم.
شاید آن دختر چشم و ابرو مشکی اتاق روبرویی کمکم کند و راه خلاصی را نشانم دهد، اما از کجا معلوم، شاید او هم نسبتی با مهرنوش و دهناد داشته باشد.
عقربه ساعتم دوازده را نشان میداد. شب گذشته یادم رفته بود آن را به وقت لندن میزان کنم. به این ترتیب می بایستی ساعت 9 صبح باشد.
نمی دانستم دیگران صبحانه خورده اند یا نه؟ آیا دهناد آنجاست، یا به خانه اش بازگشته؟
لباسم را عوض کردم و در دستشویی مشترک آن طبقه، دست و صورتم را شستم. بامشاهده چشمان به گود افتاده و رنگ پریده ام در آیینه دلم به حال خودمسوخت. چه بلایی سر خودم آورده بودم و چه بالایی به سرم می آمد.
از پله ها پایین رفتم و به طبقه اول رسیدم. در اتاق نشیمن باز بود و دهناددر آنجا انتظار بیدار شدنم را میکشید. به دیدنم لبخندی به لب آورد و گفت:
- صبح بخیر. حالت چطور است؟ راحت خوابیدی یا نه؟
- صبح بخیر. خیلی طول کشید تا خوابم برد در هر صورت چند ساعتی خوابیدم.
- چند ساعت که چه عرض کنم، هیچ میدانی ساعت چند است؟ منالان باید سر کار باشم، ولی به خاطر تو نرفتم و منتظرت شدم، بغیر از ما دونفر هیچ کس در خانه نیست.
دوباره از تنها ماندن با او احساس وحشت کردم و با لحنی حاکی از اضطراب پرسیدم:
- هیچ کس! حتی مهرنوش خانم؟
- حتی مهرنوش. اوهم روزها در جایی مشغول کار است، چوندر این پانسیون ناهار تعطیل است و فقط بساط صبحانه و شام به راه است و هرکس هر جا باشد، همانجا ناهارش را می خورد. من صبحانه نخوردم و منتظر توشدم، کم کم داری مرا به این پانسیون پابند می کنی، هرچه کردم نتوانستم تابیدار نشده ای صبحانه بخورم، بیا برویم توی آشپزخانه.
- تکلیف تلفن تهران چه میشود؟
- بعد از صبحانه ترتیبش را میدهم، لازم نیست همه چیز راپای تلفن برایشان تعریف کنی. فقط بگو حالم خوب است، راحت رسیدم و به زودی برایتان نامه مینویسم. چون اگر بخواهی شروع به درد و دل کنی باید همه ی پولت را به خاطر این مکالمه هدر بدهی.
- یعنی اینقدر گران است.
- البته، چون پس از شرح ماجرا کار به اعتراض خواهد کشید و بحث و گفتگویتان به این سادگی تمام نخواهد شد.
با هم وارد آشپزخانه شدیم و پشت میز نشستیم. دهناد قوری چینی لب طلایی راکه رویش دم کنی کوچک و زیبا خوش نقشی نهاده بودند برداشت و با آن چایی درفنجانهایمان ریخت.
در حالی که کره و مربا را به روی نان تُست شده میمالیدم، گفتم:
- از این شهر خوشم نمی آید، خیلی دلگیر است. چطور تواسنتی سالها در این کشور زندگی کنی؟
- هم به هوایش عادت می کنی هم به مردمانش.
- چه لزومی دارد عادت کنم. من به قصد ازدواج اینجاآمدم، حالا که دیگر این قصد را ندارم، بر می گردم. فقط تو کمکم کن که زودتر این کار عملی شود.
- اگر در این موقعیت برگردی، شاید دوباره راهی ات کنند،کمی صبر داشته باش. آنها چشم بسته تو را به اینجا فرستادند، بدون اینکه درمورد مردی که می خواهی زنش بشوی تحقیق درستی کنند. بدون اینکه حتی هنوزاسمی روی تو گذاشته شده باشد، چمدان را به دستت دادند و گفتند برو. حالااین تویی که باید روی پای خودت بایستی و از حقت دفاع کنی، می فهمی؟
همین که دستم را به علامت اعتراض بلند کنم به فنجان چایی خورد و آن را روی میز برگرداند.
بی اعتنا به سوزش پاهایم که در اثر آب چایی که به زیر میز سرازیر بود می سوخت، از جا پریدم و با کف دستهایم چنگ به صورت زدم و گفتم:
- وای خدای من! چه کار کردم!
دهناد که برای کمک به من از جا برخاسته بود، گفت:
- حالا فهمیدی که هنوز بچه ای و نیاز به مراقبت داری. کمک کن تا مهرنوش نیامده تمیزش کنیم.
سپس متوجه خیسی دامنم شد و در حالی که لبهایش به علامت تمسخر از هم گشوده میشد، گفت:
- پاهایت را هم سوزاندی؟
با بی اعتنایی گفتم:
- مهم نیست، زیاد داغ نبود. اصلِ کار دلم است که دارد میسوزد.
خندید و گفت:
- مگر به روی آن هم چای داغ ریخته ای! تو برو لباست راعوض کن، دامنت را بده به من سر راهم میدهم به خشکشویی لکه گیری کند وبشویید.
- نه، مهم نیست، رنگش تیره است، لک نمی اندازد. خودم با آب تمیزش می کنم. نمی خواهد خرجم را زیاد کنی.
- معلوم میشود خسیس هم هستی. این لباس را هم خانواده داماد برایت خریده؟
در حالی که داشتم به دامنم آب میزدم پاسخ دادم:
- نه، خوشبختانه آنها برایم لباسی نخریده اند. همه اش مال خودم است. اینها هیچ کدام عاریه نیستند و قرار نیست به کسی پسشان بدهم. پس هر بلایی سرش بیاید اهمیتی ندارد.
دهناد در حال پاک کردن میز پرسید:
- از کار خانه چه می دانی عروس خانم، مادرت چیزی یادت داده یا نه؟
- مادرم خودش هم زیاد از این کار سررشته ندارد، چون ما در منزلمان کلفت و آشپز داریم.
- که اینطور، پس شما هم پس مانده خانواده های اشرافی قدیمی هستید. لابد اگر دخترشان را بدزدم، هر مبلغی طلب کنم برای آزادی اش به من می دهند.
با وحشت قدمی به عقب برداشتم و با صدای لرزانی گفتم:
- اوه، نه، وای خدای من!
با صدای بلند خندید و گفت:
- نترس شوخی کردم. من اهل آدم دزدی نیستم. خیالت راحت باشد بیا سر میز را بگیر، حرکتش بدهیم. زیرش نوچ شده اگر تمیزش نکنیم،مهرنوش پدرمان را در می آورد.
سر میز را گرفتم، سنگینی اش را به طرف خود داد، آنرا به عقب راند و مشغول تمیز کردن کفِ آشپزخانه شد و غرلوندکنان گفت:
- مرا وادار به چه کارهایی می کنی دختر. حالا کارم به جایی رسیده که باید در خدمت یک دختر اشراف زاده باشم. بعد از این مواظب غذا خوردنت باش. من حوصله زمین شویی را ندارم. چرا بهت زده آن گوشه ایستاده ای؟ برو آن دامن خیس را از تنت بیرون بیاور.
به اتاقم رفتم و دامنم را عوض کردم. موقعی که برگشتم، همه چیز به حالت اول برگشته بود و دهناد مشغول ریختن چایی در فنجانها بود.
به محض دیدنم تعظیم کوتاهی کرد و گفت:
- در خدمتم خانم. بفرمایید سر میز صبحانه.
روبرویش نشستم و گفتم:
- باعث زحمتت شدم، خودت خواستی وبال گردنت باشم.
خندید و گفت:
- اتفاقا گردن من همیشه دنبال وبالهای با ارزش و گرانقیمت می گردد و به گمانم تو ارزش آن را داری.
فنجان چایی در دستم لرزید. نکند منظورش جعبه جواهراتم است. با صدای بریده گفتم:
- منظورت چیست؟
- هیچ، منظور خاصی نداشتم. همین جور چیزی گفتم، زیادجدی نگیر مواظب باش دوباره فنجان چایی را برنگردانی، وگرنه این دفعه بایدخودت تمیزش کنی.
هر دو ساکت شدیم و به صرف صبحانه پرداختیم. شکمم که سیر شد، نگرانی واضطرابهایم را به یاد آوردم و دل تنگم در سینه به نا آرامی پرداخت.
دهناد زیر چشمی نگاهم کرد و پرسید:
- چی شد؟ باز که سگرمه هایت تو هم رفت؟
با دلخوری گفتم:
- قرار بود امروز صبح هر طور شده با تهران تماس بگیریم، پس چی شد؟
- خب الان هنوز امروز صبح است و دیر نشده فقط یادت باشدخیلی کوتاه آنها را از حال خودت باخبر کنی. درد دل را بگذار برای بعد وبگو برایشان مفصل نامه خواهی نوشت
سر تکان دادم و گفتم:
- سعی میکنم.
ارتباط که برقرار شد، شتابزده از جا برخاستم و صندلی پشت سرم رابرگرداندم.. دهناد در حالی که از دست و پا چلفتی بودنم لبخند تمسخر آمیزبه لب داشت گوشی را به دستم داد. دستهای لرزانم به دور گوشی تلفن حلقه شد.فقط چند لحظه ای طول کشید تا در آن سوی سیم صدای گرم و آشنای مادرم راشنیدم"اَلو" با صدای بغض کرده ای گفتم:" سلام مامان جان، من هستم عسل"
- تویی عزیزم! به سلامت رسیدی؟
- بله، اما
- اما چی؟
کمی مکث کردم، جرات پاسخ را نداشتم. با وجود اینکه کلاه بزرگی سرمان رفته بود، بازهم ترسیدم سخنانم باعث خشمشان شود، دوباره پرسید:
- اما چی؟! چرا حرف نمیزنی؟
- مهرناز و هومن منتظرم بودند، ولی مردی که همراهمهرناز بود صورت پر آبله و قد کوتاهی داشت و تقریبا همسن پاپا بود.
با تعجب گفت:
- مگر میشود! این امکان ندارد.
- چرا همین طور بود، باور کن. مجبور شدم خودم را از چشمشان پنهان کنم. نباید مرا به این سفر میفرستادید.
صدای پچ پچ او با پدرم را شنیدم و پس از مکث کوتاهی پرسید:
- الان کجایی؟
- در پانسیون یک خانم ایرانی. نگرانم نباش. حالم خوب است.
- شاید تو اشتباه کردی، شاید هومن به دلیلی نتوانسته به فرودگاه بیاید و مرد همراه مهرناز کس ِ دیگری بوده.
- جواب این سوال را از احترام خانم بپرسید.
- حالا می خواهی چکار کنی؟
- فعلاً همین جا می مانم. به آنها بگویید در اولین فرصت طلاها و هدایایشان را برایشان پس می فرستم.
- شماره تلفنت را بده تا بعد از صحبت با احترام خانم بهت زنگ بزنم.
- من خودم تماس میگیرم. میترسم اگر بدانند کجا هستم، هومن را به سراغم بفرستند.
لحن کلامش تند و تحکم آمیز شد:
- دختره احمق، ما پدر و مادرت هستیم. دشمنت که نیستیم، چه دلیلی دارد وقتی به ما نارو زدند، طرفشان را بگیریم.
- دشمنم نیستید اما کاری که در حقم کردید درست نبود. چه دلیلی داشت بخواهید به این شکل شوهرم بدهید.
صدای مادر خفه و گرفته بود و چه بسا داشت گریه میکرد.
- شماره تلفنت را به من بده عزیزم. من نمی توانم از تو بی خبر بمانم.
- نه مادر نه، نمی توانم. فعلاً خداحافظ.
با شتاب مکالمه را قطع کرده و در حالی که می گریستم، نگاهم در نگاه دهناد نشست که با تحسین به من خیره شده بود.
- آفرین خوشم آمد از حق خودت دفاع کردی. این کار راباید قبلاً در ایران می کردی و نمی گذاشتی کار به اینجا بکشد.همین الان دختره شازده خانم به سراغ احترام خانم بیچاره میرود و خدا می داندچه الم شنگه ای به پا میشود.
- کاش می توانستم خودم را از شر این طلاها لعنتی خلاص کنم.
- فعلا دست نگه دار. بگذار ببینیم نتیجه مذارکرات ومنازعه بین مادرت و خانواده نامزدت به کجا خواهد کشید. چه بسا آن کسی که به استقبالت آمده هومن نبوده.
قطرات اشک تا زیر چانه ام راه یافته بود. دهناد از روی میز دستمالی برداشت و آنرا به سویم دراز کرد و گفت:
- بیا بگیر. تو که همیشه اشکت دم مشکت است، چرا هیچ دستمالی همراه نداری؟ معلوم میشود دختر یکی یکدانه هستی. بخاطر همین انقدرلوس بارت آورده اند. گریه زاری بس است.
دستمال را به روی صورت و گونه هایم کشیدم و گفتم:
- خیلی عجیب است. قبل از اینکه جریان را برایشان شرح بدهم، چیزی نمی دانستند.
- خب اینکه گریه ندارد. لابد هنوز مهرناز با خانواده اش تماس نگرفته یا آنها صلاح ندانسته اند جریان را به پدر و مادرت بگویند،پاسپورتت را بده به من، تا از نظر اقامت در این شهر ترتیب کارها را بدهم.
- برای چه؟ نکند می خواهی آن را گرو نگه داری که فرار نکنم.
- فکر میکنی آش دهن سوزی هستی. از وقتی آمدی به غیر ازنق زدن کار دیگری نداری. تو که تا دیروز پایت را از وطنت بیرون نگذاشته بودی، چه می دانی کشور های دیگر چه مقرراتی دارند، برو زودتر پاسپورتت رابیاور.
- مگر می خواهی بروی؟
- خب باید چه کار کنم؟ من هم کار و زندگی دارم.
- یعنی من باید تنها در این خانه بمانم؟
دستش را تهدید کنان به طرفم تکان داد و گفت:
- لابد دلت می خواهد یک نفر را استخدام کنم که بادت بزند. لعنت به من کاش بارنی ام را به تو قرض نمی دادم.
- تو که گفتی من وبال گردن با ارزشی هستم، پس چرا هر لحظه به رنگی در می آیی؟
در چهره عبوس و غضب آلودش لبخندی راه گشود و به روی لبانش نشست. با صدایی که ناگهان آرام شده بود، گفت:
- اگر اینقدر پیله نکتی و گوش به حرفهایم بدهی، با ارزشی. اگر میترسی تنها بمانی، من نمی روم.
- من هنوز راه و چاه این خانه را نمی دانم. اصلاً خبرندارم به غیر از من و آن دختر چشم سیاه و زن و شوهری که دیشب صدای داد وفریادشان در موقع دعوای خانوادگی مانع خوابم میشد، کسان دیگری هم در اینجازندگی می کنند یا نه و آنها چه جور آدمهایی هستند.
با لحن ملایمی گفت:
- نگران نباش. مهرنوش مردان مجرد را به پانسیون راه نمیدهد.دو اتاق طبقه دوم را خانواده ای که دخترشان را برای معالجه به لندن آورده اند در اختبار دارند و اتاق سوم خالیست و مسافرش چند روز پیش به ایران برگشته. روزها معمولاً هیچ کدامشان خانه نیستند و غروبها موقع شام بر می گردند. خیالت راحت باش. برو دوش بگیر و کمی استراحت کن. قبل از ظهر بر می گردم و تو را برای ناهار به رستوران میبرم، موافقی یا نه؟
چه لزومی داشت خود را وبال گردنش کنم. بالاخره من هم باید روی پای خودم میایستادم و فکری به حال آینده ام می کردم. سرم را به علامت موافقت تکان دادم.
چرابدون او در آن خانه احساس دلتنگی می کردم و هر لحظه به عقربه ساعتم که حالا دیگر با وقت لندن میزان نموده بودم، خیره میشدم تا ببین چه موقع ظهرمی شود و زمان بازگشت دهناد به خانه فرا میرسد. تا با هم برای صرف غذا بهرستوان برویم.
به گذشته بر گشتم . به آن شبی که مادرم میهمانی مفصلی به عنوان جشن نامزدی داده بود که دست کمی از یک جشن عروسی نداشت. چقدر آرزوی عروسی ام را داشت و چقدر در این موضوع حسرت زده بود که نمی تواند در مراسم آن شرکت کند.
پدر و مادر هومن هم همین آرزو را داشتند. می گفتند هر دو دخترشان که درلندن زندگی می کنند شوهر کرده اند و فقط هومن که ته تغاری شان هست هنوز زن نگرفته است و از اینکه بلاخره توانسته اند او را راضی به ازدواج کنند، ازشادی در پوست خود نمی گنجیدند.
محبتهایشان به من خالی از تصنع بود و از صمیم قلب و با تمام وجود برایم مایه می گذاشتند.
در فرودگاه لحظه ای از من غافل نمیشدند. راستی انگشتری که احترام خانم در موقع خداحافظی به انگشتم کرد چه شد؟
به یادم آمد که به دستم گشاد بود و دور انگشتم لَق میزد. نکند از دستم افتاده و گم شده؟
آن هم یکی از همان امانتی هاست که باید به صاحبش برگردانم. مجبور شدم درچمدان را باز کنم و لباسهایم را در کمن بیاویزم، چون در غیر این صورت ناچار میشدم هر بار برای انتخاب لباس مناسب، محتویاتش را بیرون بریزم.
دهناد مشکل پسند بود و از هر چیزی ایراد می گرفت، باید کاری می کردم که بهانه ای برای تمسخر به دستش ندهم. حالا که آب مجانی گیر آورده بودم، برای وقت گذرانی نیم ساعتی زیر دوش ماندم.
در انتخاب لباس تردید داشتم و بالاخره به پیروی از سلیقه نازیلا که شب گذشته شلوار جین تنگ و بلوز آستین کوتاه به تن داشت، من هم تنها شلوارجینی که به همراه آورده بودم به پا کرده و بلوز آستین کوتاه سفید رنگی که خالهای آبی درشت داشت به تن.
باید به صورت رنگ پریده ام جلوه ای میدادم. گونه ها و لبهایم را قرمز کردم و به پشت چشمهایم سایه آبی کشیدم و بقیه وقتم را صرف نوشتن نامه به پدر ومادرم و برادرهایم امیر علی و امیر حسین کردم.
نزدیک ظهر بود که صدای زنگ در برخاست. هراسان از جا پریدم و بلاتکلیف به دور خود چرخیدم. لابد دهناد کلید داشت من نمی توانستم در را باز کنم. اگرغریبه باشد چه کار باید کنم؟ صدای زنگ گوش خراش بود و پی در پی و ممتد.آنقدر ادامه یافت که به ناچار گوشی آیفون را برداشتم و پرسیدم:
- کیه؟
صدای تند و خشن دهناد به گوش رسید:
- پس چرا در را باز نمی کنی؟
بلافاصله دستم را روی دگمه آیفن فشردم و در را گشودم/
وارد راهرو که شد با لحن پر عتابی پرسید:
- چیزی نمانده بود برگردم. چرا در را باز نمی کنی؟
- ترسیدم غریبه باشد. مگر تو کلید نداری؟
- برای چه باید کلید داشته باشم. من به پانسیون مهرنوش رفت و آمد زیادی نداشتم که بخواهم از او کلید بگیرم. این چه لباسی است که پوشیده ای؟ من از قرتی بازی ها خوشم نمی آید. اگر دخترهایی را که شلوارتنگ میپوشند و گردن و دستهایشان را باز می گذارند، می پسندیدم که تا حالازن گرفته بودم. فوراً برو عوضشان کن، وگرنه رستوران بی رستوارن. تو درتهران هم همینطور لباس می پوشی؟
با نا امیدی گفتم:
- نه، قبل از آمدن با اینجا این شلوار را خریدم و این اولین باری است که آنرا به تن کرده ام.
نگاهی به سراپایم افکند و گفت:
- مطمئنم که راست می گویی، چون هنوز مارک کارخانه اش را از روی آن برنداشتی.
متوجه خطایم شدم و دست پیش بردم تا برچسب را از روی آن بکنم اما صدای زنگ دار دهناد را شنیدم که می گفت:
- لازم نیست آنرا بکنی. شاید اگر دست به ترکیبش نزنی،بتوان آنرا به همسایه بغلی ات نازیلا که عادت به پوشیدن این جور لباسهادارد، آب کنی و به جایش برای خودت لباس مناسبی بخری، مگر اینکه هدیه ای ازطرف خانواده نامزدت باشد و ناچار به پس دادنش شوی.
- نه، این سلیقه دختر خاله ام است که می گفت این طور شلوارها دراروپا خیلی مُد است.
- هر کس هر چه گفت که تو نباید قبول کنی. برو لباسهایترا عوض کن، من همینجا منتظرت میشوم و یک دستمال هم به روی لبهایت بکش،برای چه اینقدر قرمزش کرده ای؟
در حالی که بغض کرده بودم، از پله ها بالا رفتم. برای چه تا به این حد به خود اجازه دخالت در زندگی ام به میداد؟
از بین لباسها بلوز و دامن ساده و راحتی را انتخاب کردم و پوشیدم. سپس باحرص دستمال سفیدی به روی لبانم کشیدم و از اینکه خواسته بودم خودم را به رنگ دختران فرنگ رفته در بیاورم، احساس نفرت کردم.
دهناد تا جلوی پله ها به استقبالم آمد و لبخند به لب گفت:
- حالا شدی خودت. همان دختر ساده و سنگینی که درهواپیما کنارم نشسته بود. هیچ وقت سعی نکن به رنگ دیگران در بایی. بیرون هوا ابری است. اگر سردت شد، بارانی من در خدمت شما.
- فکر نمی کنم لازم باشد، پارچه لباسم کلفت است.
- پس بیا برویم. مهرنوش تا ساعت 4 برنمی گردد، چون هیچکدام از ما کلید نداریم، مجبوریم تا چند ساعتی را با هم بیرون باشیم، ازنظر تو اشکالی ندارد؟
با تردید پرسیدم:
- مگر کجا می خواهی مرا ببری؟
- نترس. نه خیال دارم تحویل نامزدت بدهم و نه خیال دارم تو را به خانه خودم ببرم. بعد از ناهار با هم گشتی در شهر میزنیم. نمیشودکه همیشه در چهاردیواری پانسیون خانوم سیلور زندانی باشی.
- ممکن است پاکت پستی به من بدهی. می خواهم نامه هاییکه برای خانواده ام نوشته ام در آن بگذارم و بدهم برایم پست کنی.
- سر راه برگشت چند تا کاغذ و پاکت پست برایت می خرم تاهر چقدر که دلت می خواهد برایشان درد دل کنی. شماره صندوق پستی ام را هم میدهم که بگویی به آن آدرس برایت نامه بنویسند. حالا با هم سوار تاکسی میشویم و به جایی میرویم که بتوانیم در یکی از رستورانهایش غذا بخوریم وهم در فروشگاههایش گشتی بزنیم.
- منکه فعلا قصد خرید ندارم.
- دیدنش که ضرری ندارد. اگر خیال داشته باشی به زودی به وطنت برگردی، حداقل باید بتوانی به آنها بگویی کجاها رفته ای و چه چیزهایی خریده ای.
سوار تاکسی شدیم به تماشای شهر پرداختم. اکثر ساختمانهایش طبق اسلوب قدیمی ساخته شده بود و زیبایی خاص خودش را داشت. به خصوص برای کسانی که دیدگانشان اصالت گذشته را میدید. نه زرق و برقهایی که برای نابود ی آن نقش و نگارها به کار میبرند.
چشم از پنجره برداشتم و رو به سوی دهناد کردم و گفتم:
- کم کم دارد از این شهر خوشم می آید. درست است که هوایش مه آلود و خفه است، ولی ساختمانهایش اصیل و قدیمی و اسیر چنگال معماری مدرن نشده.
تبسم کنان گفت:
- حالا فهمیدی که نباید زود قضاوت کنی.
وارد رستوارن کوچک و دنجی شدیم که روبرویش فروشگاه بزرگی قرار داشت.
دهناد میز های کنار پنجره را انتخاب کرد و خطاب به من گفت:
- اینجا از چلو خورشت و چلو کباب خبری نیست. فکر کردم ممکن است از اسپاگتی و پیتزا که تا حدی به ذائقه ایرانی نزدیک است، بیشتراز بیفتک و سایر غذاهای فرنگی خوشت بیاید.
- هر چه تو بخوری من هم می خورم. من در مملکتم هم اسپاگتی و پیتزا خورده ام و هم بیفتک و سایر غذاها را هم بدم نمی آید یکبار بِچشَم و مزه شان را امتحان کنم.
- نمی خواهم روز اول اشتهایت را کور کنم. بهتر است ازهمان چیزهایی که قبلا خوده ای سفارش بدهم. چون به رستوارن ایتالیایی آمده ایم، ترجیک میدهم اسپاگتی بخوریم. البته یک کمی خوردنش سخت است و بایدمواظب باشی لباست را کثف نکنی.
- بچه که نیستم. این اولین بار نیست که می خواهم چنین غذایی را بخورم.
- اینجا فرق می کند، چون رشته هایش آنقدر دراز است که جمع و جور کردن و دور چنگال پیچیدنش هنر می خواهد.
از ترس اینکه مبادا دسته گلی به آب بدهم گفتم:
- پس من پیتزا می خورم.
باصدای بلند خندید و گفت:
- دیدی گفتم. میداستم که جا میزنی.
بعد از سفارش غذا گفت:
- برای اینکه روزها حوصله ات سر نرود، به مهرنوش میگویم اسمت را در کلاس زبان بنویسد.به این ترتیب روزها سرگرم میشوی و بیجهت بهانه گیری نمی کنی.
- معلوم نیست که من چه مدت اینجا بمانم که داری برایم برنامه ریزی می کنی.
- فعلاًکه هستی. پس بگذار لااقل وقتی که به ایران برگشتی بتوانی بگویی که شوهرنکردم، در عوض زبان انگلیسی ام را تکمیل کردم.
غذا را که آوردند درتردید بودم که آیا می توانم برشهای پیتزا را مثل تهران با دست بخورم، یااینکه باید کارد و چنگال را به جانش بیندازم. بهمیزهای اطراف نگریستم تااگر کسی داشت پیتزا می خورد و از او تقلید کنم وموقعی که نا امید شدم،کارد و چنگال را به دست گرفتم و به بریدنش پرداختم.
دهناد که با زیرکی حرکاتم را زیر نظر داشت، به محض اینکه شروع به بریدنش کردم، گفت:
- چرا خرد و خمیرش می کنی، مگر تا حالا با دست پیتزا نخورده ی؟
با درماندگی پاسخ دادم:
- چرا همیشه، ولی فکر کردم اینجا فرق می کند.
- نه،این یکی فرق نمی کند. مشغول شو. لابد توی دلت میگویی قربان همان کوکوسبزی مهرنوش که بلد بودی چطور باید خوردش.
اولین برش را که گاز زدم از تندی آن زبانم آتش گرفت. زیر لب نالیدم:
- وای چقدر تند است! انگار که هرچه فلفل توی این شهر پیدا میشد. رویش پایشده اند.
به قهقهه خندید و گفت:
- با همین چند برش پاپریکا که در محتویاتش به چشم میخورد، آتش گرفتی و سوختی.
حالت عبوسانه ای به چهره ام دادم و گفتم:
- مخصوصا تند و تیزش را سفارش دادی که مسخره ام کنی. اصلاً دیگر اشتها ندارم. به خاطر ناهار ممنون.
با لحن آرامی گفت:
- اصلااین حرفها نیست. اشتباه نکن. تو به من نگفتی چه نوعش را دوست داریو خب منهم نوعش را به سلیقه خودم سفارش دادم. اگر فلفل دوست نداری، می توانی باچنگال تکه هایش را از رویش کنار بزنی. مطمئن باش تندی اش از بین میرود.
طبق گفته اش عمل کردم و سپس با بی میلی به خوردن برش دیگری از آن پرداختم.تندی اش از بین رفته بود. در حالی که مشغول شمردن لقمه هایم بود، گفت:
- الهی شکر که از امتحان رفوزه بیرون نیومدم و غذای سفارشی ام قابل خوردن بود.
دست از جویدن برداشتم و به زحمت آخرین لقمه را قورت دادم و گفتم:
- مدتی طول میکشد تا به محیط عادت کنم و مورد تمسخر وتفریح اطرافیان نباشم. دلم میخواست روز اولی که وارد این کشور شدی تو رامیدیدم و می فهمیدم چند مرده حلاجی و تا چه حد رفتار ناشیانه باعث خنده وتفریح دیگران شده.
- خب چه فرقی به حالت میکرد؟
- هیچ چی، فقط دلم خنک میشد.
- دلت خنک بیشود. من هم همین دوران را گذرانده ام. این طبیعی است وقتی وارد کشوربیگانه ای میشوی، مدتی طول می کشد تا به محیطش عادت کنی و رفتار و عادت مردمانش برایت عادی شود. فقط سعی کن به رنگشان درنیایی و در هر شرایطی خودت باشی. با همان تربیت و روش زندگی که قبلاداشتی. بعضی ها خیلی راحت خود را گم میکنند و جذب محیط میشوند. مهرنوش یکی از همانهاست. از وقتی به انگلیس آمده اخلاقش عوض شده. آن وقتتها که دخترخانه بود و حتی بعد ازعروسی با شوهر اولش، دست و دلباز و ولخرج بود. امابعد از عروسی با مایک ومقیم لندن شدن آدم دیگری شده. حساب یک شاهی صنارش را دارد.
- پس من نباید سربارش باشم. هرچقدر از بقیه میگرید با من هم حساب کند.
- خیالت راحت باشد حساب میکند. من خودم حسابش را دارم ونمی گذارم به او مقروض باشی. راستی هیج وقت وسوسه نشدی طلا و جواهرات آن جعبه را به صاحبانشان برنگردانی و نگهش داری؟ بعضی زنها در مقابل زینت آلات بی اختیارند و گذشتن از آن برایشان آسان نیست.
پیشانی ام به حالت چین جمع شد و به علامت دلخوری لب ورچیدم و گفتم:
- آنقدردر زندگی ام طلا و جواهرات گرانقیمت دیده ام که آنچه در آن جعبه است، اصلابرایم ارزشی ندارد. من ندید بدید نیستم آقای محترم و از این چیزها در عمرم زیاد دیده ام و صندوقچه جواهرات مامیش تماشایی است وقتی در جعبه را بازمیکند هوش از سر آدم میبرد.
لبهایش به علامت تبسم حرکتی به خود دادند و دیدگانش هم آهنگ با آن تبسم حالت خنده به خود گرفتند:
- اگرکسی این حرفهایی که تو میزنی بشنود و آدرس مادربزرگت را داشته باشد خودشرا همراه با جواهراتش یکجا میدزدد.
وحشت زده نظری به اطراف افکندم سپس تن صدایم را پایین آوردم و گفتم:
- پس خدا کند کسی نشنیده باشد.
خندید .و گفت:
- منکه شندیم. اگر یک کمی بیشتر در این مورد حرف بزنی.ممکن است وسوسه شوم ودست به این کار بزنم. به نظر من نوه این مامیش السلطنه حتما باید ازگرانقیمت ترین فروشگاه لندن خرید کند. به خاطر همین بود که تو را به این خیابان آوردم.
به اعتراض گفتم:
- اولا مامیش اسمش نیست بلکه ما این طور صدایش میزنیم.نامش فخرالسلطنه است و نوه اش پول زیادی همراه ندارد و ناچار به صرفه جویی است و به اندازه کافی لباس همراه آورده که نیازی به خرید نداشته باشد.
- بعداز این همه وصف الحال، دم از بی پولی نزن که آبروی مامیش با این نوه اش میرود. بلند شو برویم چرخی در آن فروشگاه بزنیم.
- وقتی خیال خرید را ندارم چه لزومی دارد در فروشگاه ول بگردم.
- بالاخره باید یک طوری وقتمان را بگذرانیم. تقصیرمهرنوش است که کلید آپارتمان را به ما نداده و ناچاریم تا ساعت 4 در ایندور و اطراف پرسه بزنیم.
- الان تازه ساعت 2.30 است کو تا ساعت 4
- غذایمان را خوردیم و دیگر کاری در اینجا نداریم مگر اینکه باز هم یک قهوه یا چیز دیگری سفارش دهیم.
- پس قهوه یا چیز دیگر سفارش بده.
- مثلا چه چیزی؟
- نمی دانم هر چه خودت می خواهی.
- با یک فنجان قهوه و یک برش کیک چطوری؟
- اگر هم میل نداشته باشم برای اینکه مجبور به پرسه زدن در فروشگاه نباشم میخورم.
- دلممیخواست ساعتی را که با هم بودیم از خودت برایم حرف بزنی نه از مادربزرگت.مگر اینکه خیال داشته باشی برایش خواستگار پیداکنی. تو تنها زنی هستی که در مقابل خرید بی اختیار نیست. هر کدام ازاقوامم هر وقت که به این شهر میآمدند تمام وقتشان در فروشگاهها می گذشت.حتی ساعات تعطیل مغازه ها هم درسوپرمارکتها مشغول خرید لوازم آشپزخانه میشدند.
- من حرص خرید ندارم هر وقت که چیزی لازم داشته باشم به دنبال خرید آن میروم.
به علامتن تحسین برایم دست زد و گفت:
- آفرین.از این اخلاقت خوشم آمد. یک دلیل اینکه ازازدواج فراری شدم این است که اززنهایی که از وقت گذرانی و پرسه زدن درفروشگاه خوششان می آید بیزارم.
چنگال را داخل خامه کیک فرو کردم و تکه ای ازآن را برداشتم اما قبل ازاینکه به لب نزدیکش کنم به روی یفه لباسم لغزید. بی توجه به لکِ لباسم گفتم:
- پس می خواستی مرا امتحان کنی؟
- چه دلیلی داشت بخواهم امتحانت کنم. آن کسی که باید امتحانت میکرد نامزدت بود نه من.
همیشه در عین مهربانی نامهربان میشد و سر به سرم میگذاشت.
سپس صندلی را عقب کشید ، برخاست و گفت:
- مرابگو که فکر میکردم در خوردن اسپاگتی مشکل داری ولی با کیک خامه ای هم لباست را لک کردی. دیگر وقت رفتن است بیشتر از این نمی توانیم اینجا بمانیم.
به ناچار از جا برخاستم شانه به شانه هم از رستوران بیرون آمدیم. نم نم باران به روی گونه هایم لطافت خود را به رخم میکشید. جلوی رستوران ایستادو بادست به فروشگاه روبه رو اشاره کرد و گفت:
- آن پیراهن کٌتِ تویید مشکی جان میدهد برای یک خانم برجسته و متشخص. فکر میکنم خیلی برازنده ات باشد.
نگاهش را دنبال کردم و به ویترین فروشگاه خیره ماندم و گفتم:
- گفتی برجسته و متشخص! پس باید مناسب مامیش یا مامان باشد.
- چه فرقی میکند بیشتر بستگی به شخصیت دارد نه سن. دوستدارم اگر یک روز زن بگیرم از این جور لباسها بپوشد. نه از آن بلوز شلوازتنگ و چسبان.
- خدا به داد برسد. کدام بدبختی میخواهد زنت شود.
- هرکه باشد بهتر است زن من بشود تا زن مرد آبله رو وپیری مثل هومن. دخترعجیبی هستی هر کسی به غیر از تو بود تا الان دلش به هوای خرید از آن فروشگاه غنچ میزد.
- هر وقت قرار شد برگردم یک سری به آنجا میزنم و حداقل برای مامیش یک لباس آخرین مد سوغاتی میخرم.
- شاید هم قرار شد بمانی.
- دلیلی برای ماندن نمی بینم.
- واژه دلیل را می توان با احساست تفسیر کنی. تو درشروع سفر از پایانش بیمناک بودی. در همان برخورد اول متوجه این احساست شدم. راهی که پیش گرفتی از همان ابتدا پایانش معلوم بود که به بیراهه کشیده میشود. بازیهای کودکی عطفی است به تجربه هایی که بعدها درسالهای عمرمان کسب خواهیم کرد. وقتی که همبازیهایم در مدرسه دستمالی به روی چشمها میبستند و به بازیهای کودکانه وامیداشتند، آنچه که از این تفریحات نصیبمان میشد، آن چیزی نبود که به قصدش شروع به این بازی کرده بودیم. قایم موشکهای زندگی چیزی شبیه به همان است.با چشم بسته به دنبال نخودسیاههای زندگی میگردیم. ولی من تا وقتی که گذران عمر، نور دیدگانم را از من نگرفته باشد،با چشم باز به زندگی مینگرم و باچشم باز انتخاب میکنم تو هم مثل من باش.
- این چه ربطی به ماندن من در اینجا دارد؟
- پاسخش را میگذاریم برای بعد. یک روز جوابش را از تو خواهم گرفت.
- ازحرفهایت سر در نمیآوردم نه تو آنقدر پیر شده ای که به اندازه کافی تجربه کسب کرده باشی و نه من دلم می خواهد به این زودی به این مرحله برسم.
- تا خیس نشده ایم بیا سوار تاکسی شویم.
- فکر نمیکنی کمی زودتر به خانه برسیم
- راستش را بخواهی حالا یادم آمد که کلید دارم.
بی اختیار گفتم:
- بدجنس

کلیدراکه در قفل چرخاند، وحشت دلم را انباشت. تکلیف خودم را نمی دانستم.احساس ترس میکردم.هم از با او بودن ترس داشتم هم از بی او بودن. درماندگی وبی پناهی باعث وابستگی ام به غریبه ای شده بوود که پی بردن به کُنه وجودش کار دشواری بود.
هم وجودش در پرده ابهام بود و هم افکار و اندیشه هایش.
چه دلیلی داشت با وجو اینکه فقط یک روز ازآشناییمان میگذشت. برای پرکردن ساعات تنهایی من کار و زندگی اش را رها کند و نگذار رنج غربت باعث آ زارم شود.
بدنم یخ کرده بود، نگاهش موشکاف بود. به راحتی آنچه راا که در مغزم میگذشت در خطوط چهره و عکس العملمهایم خواند و با تعجب پرسید:
- خسته ای؟
- چطور مگر؟
- به نظرم ناآرامی میرسی. نکند از من میترسی؟
بیشتر احساس ترس کردم. با وجود این کوشیدم تا اینطور وانمود کنم که این احساس رو ندارم.
- برای چی باید از تو بترسم؟
- درهر صورت اگر وجودم ناراحتت میکند میروم. اصلا بهتراست بروم. چون خیلی کارها دارم که باید انجام بدهم. از وقتی برگشتم هنوزچمدانم را باز نکردم.حتی یایدم رفت سوقاتی مهرنوش و شوهرش را بیاورم. میترسم آنقدر حواسم راپرت کنی که پسته های مایک داخل چمدان کِرم بگذارد. تانیم ساعت دیگر یکی پس از دیگری سر و کله مهرنوش و سایر ساکنین پانسیون پیدا میشود و آخر از همه همسایه اتاق بغلی ات خانم و آقای مصباحی که حرص خرید دارند و همیشه از هم طلبکارند و گله مند.
به طعنه گفتم:
- تو که گفتی زیاد به اینجا رفت و آمد نمیکنی، پس چطور ساعت ورود و خروج و خصوصیات اخلاقی همه ساکنین آن باخبری؟
جواب در آستینش بود:
- خب مهرنوش با پرحرفیهاش در مورد همه چیز حرف میزند ومرا در جریان میگذارد. من رفتم. فردا صبح حتما سری به تو میزنم.
بی اختیار گفتم:
- نه
- چی نه! منظورت این است که دلت نمی خواهد به تو سر بزنم.
- نه منظورم این نبود.
- پس چه بود؟
کمی مکث کردم و سپس پاسخ دادم:
- من از تنها بودن وحشت دارم و نمی توانم سکوت این خانه را تحمل کنم.
- تایکی دو ساعت دیگر آنقدر شلوغ میشود که سر سام میگیری. فکر میکنی اگر زن هومن میشیدی، دور و برت خلوت نبود و او بایدکاری و زندگی اش را رها میکردو دور تو میگشت! اینجا همه اهل کار و فعالیت هستند و هیچ کس لحظه ای ازوقتش را بیهوده هدر نمی دهد. باید هر طورشده لحظات زندگی ات راپر کنی. وگرنه هیچ کس چنین فرصتی را نخواهد داشت که تو را از تنهایی دربیاورد. خب حالا می توانم برم؟
آنقدر از حرفهایش لجم گرفته بود که با حرص گفتم:
- هر کاری دلت می خواهد بکن.
لحن کلامش آرام شد و ملایم.
- معلوم است که دلم میخواهد بمانم
- نمی فهمم پس چرا حرفهای ضد و نقیض میزنی.
کلید آپارتمان را از جیبش در آورد و گفت:
- اینکلید پیش تو باشد بهتر است. من نیازی به آن ندارم. اگر حوصله ات سر رفت. میتوانی گشتی در این اطراف بزنی. آدرس پانسیون و تلفنش را هم روی یادداشتی برایت مینوسیم که گم نشوی. من میروم سری به خواهرم نازی بزنم.
با تعجب پرسیدم:
- مگر خواهر دیگری هم داری؟
- نازی و شوهرش هم در لندن زندگی میکنند. از وقتی برگشته ام هنوز آنها را ندیده ام.
سپس روی یادداشت کوچکی آدرس و شماره تلفن پانسیون را نوشت و گفت:
- من دیگر رفتم، خداحافظ
قبل از اینکه جوابش را بدهم از در بیرون رفت. آدم عجیبی به نظر میرسید و تصمیمهایش لحظه ای تغییر میافت.
غمهایم سنگین بود، به روی سینه ام فشار می آورد و دلتنگم میساخت. فکرم مشغول خیلی چیزها بود. سفر حساب نشده و عجولانه گریز شتابزده و اعتمادکورانه.
چه مغناطیسی در وجود این مرد بود که مرا جذب میکرد و باعت جلب اعتمادم میشد؟
صدای باز و بسته شدن در آپارتمان را نشنیدم و نفهمیدم چه موقع از خانه خارج شد.
با اتاقم رفتم روی تخت دراز کشیدم و بیآنکه خوابم ببرد و چشمهایم را بستم و در اندیشه فرو رفتم.
نمیدانستم نتیجه صحبت مادرم با احترام خانم چه بود؟ بالاخره هومن همان مردآبله روستیا مرد دیگری که به دلیلی آن شب به استقبالم نیامده؟
یک نفر در خانه راباز و بسته کرد. صدا محو و محتاطانه بود، ولی از پنجرهکه به بیرون نگریستم، کسی را ندیدم. دوباره در اطرافم سکوت و آرامشی که نشان میداد خانه خالی از اغیار است.
شاید این فقط وهمو تصور بوده.
نیم ساعتی گذشت تاپانسیون شلوغ شد. اول صدای زنگدار و پرطنین مهرنوش راشندیم و کمی بعد صدای سایر ساکنین آنجا را. بقیه ساعات روز را چظور بایدمیگذراندم و همنطورشبهایم را؟ به یاد روزهای خوش زندگیمان افتادم وبا خودم گفتم:" آخر مگر خانه خودمان چه عیبی داشت که حالا باید اینجاباشم؟"
چشمهایم را که گشودم، از تاریکی اتاقم فهمیدم که روز از میدان به در شده و شب فرا رسیده.
از اتاق بیرون آمدم نازیلا درست مثل اینکه پشت در کمین کرده باشد، روبرویم ظاهر شد و لبخند به لب گفت:
- شب بخیر، خوابیده بودی؟
- نه، از بی حوصلگی دراز کشیده بود.
- مجبور نیستی در اتاق را به روی خودت ببندی، بیا تو باهم صحبت کنیم.
بی اختیار به دنبالش رفتم. به تنها صندلی اتاقش اشاره کرد و گفت:
- تو اینجا بنشین
سپس لبه ی تختش نشست و گفت:
- اسم من نازیلاست اسم تو چی؟
- من عسل هستم، دیشب تازه از راه رسیدم.
- پذیرش تحصیلی گرفتی؟
- نه،هنوز تکلیفم معلوم نیست. فعلا خیال دارم به کلاس زبان بروم.
- من دوره شورت هند و منشی گری را میبینم. یکی دو سال که بمانم و زبانم را تکمیل کنم، می توانم در تهران در یک شرکت خارجی کار کنم.اگر دلت بخواهد تو هممیتوانی همین کار را بکنی. دوست داری فردا با هم برویم یکشنبه بازار؟
- یکشنبه بازار دیگر چیست؟
- همه ی جنسهای فروشگاههای بزرگ را در آنجا به قیمت یک چهارم قیمت میشود. بازارش دیدنی است و هر چه دلت بخواهد در آنجا پیدامیشود.
- فعلا که قصد خرید ندارم.
- منهم همینطور، ولی بعضی وقتها سری به آنجا میزنم. میدانی که ظهر ها درپانسیون از ناهار خبری نیست می توانیم با هم بیرون غذابخوریم .مهمان من.
- نه ممنون، اگر قرار باشد بیایم، دُنگی حساب میکنیم. خیلی وقتت است در این پانسیون هستی؟
- چند ماهی میشود.
- مهرنوش چطور زنی است؟
- منظورت خانوم سیلور است؟ زن خوبی است. کاری به کارکسی ندارد و سرش به کار خودش گرم است. برادرش زن ندارد، خیلی سعی کردم قاپش را بدزدم، چون بدم نمی آیدشوهر کنم در اینجا بمانم، اما دُم به تله نمیدهد. انگار از دماغ فیل افتاده. اصلا تحویلم نمیگرد.
- مگر زیاد به اینجا می آید؟
- تقریبا هر روز. فکر کنم دیشب هم اینجا بود. تو او را دیدی؟
- همسفر من از تهران تا لندن بود. در هواپیما با هم آشنا شدیم و به راهنمایی او بود که به این پانسیون آمدم.
هیجانزده روی لبه تخت جابه جا شد و فنرهایش را به صدا در آورد و به صدای پر التهابی پرسید:
- یعنی با تو حرف زد! خیلی عجیب است! کمتر دیدم با کسی بجوشد. در این چند ماهی که در اینجا هستم، به غیر از سلام کلامی از زبانش نشنیدم.خوش به حالت.
سپس تن صدایش را پایین آورد و با لحن آرامی گفت:
- هیچ متوجه صداهایی که از زیرزمین می آید شده ای؟
با تعجب پرسیدم:
- منظورت چیست؟
- اینطوربه نظر میرسید که یک چیز غیر عادی در آنجاوجود دارد. اکثر روزها، صبح وبعد ازظهر خانم سیلور را می بینم که به انجارفت و آمد میکند.
- خب چه عیبی دارد، رفت و آمد به زیرزمین که تعجبی ندارد.
- اگرفقز خودش بود، تعجبی نداشت، اما برادرش هم هر صبح و غروب سر ساعت معین باآنجا میرود و نیم ساعت بعد خارج میشود. کارم شده از پشت شیشه زاغ سیاهش راچوب بزنم.
صدای ضربان تند قلبم را شنیدم:
- کدام برادرش؟
- مگر غیر از دکتر برادر دیگری هم دارد؟
- مگر این برادرش دکتر است؟
- خب آره، مگر نمیدانستی؟
- نه، حالا فهمیدم که خیلی چیزها ی دیگر را هم نمی دانستم.
سرماز شدت فشار افکاری که همه با هم یک جا به مغزم فشار میآوردندداشت میترکید. مگر نه اینکه دهناد به من گفته بود که خیلی کم به پانسیون خواهرش رفت و آمد میکند. حرفهای او را باید باور کنم یا گفته های نازیلارا. ازلحظه ورود به این کشور با دروغ و ریا، فریب و نیرنگ روبرو شده بودم،همهبه من حقه میزدند و هر کسی به نوعی قصد فریبم را داشت. پس آن صدای بازوبسته شدن در هم که نیم ساعت بعد از رفتن دهناد شندیم خودش بودکه داشت از زیرزمین خارج میشد.
در آن زیرزمین هر رازی نهفته بود، مربوط به خودشان میشد و من ورقی بودم که به اشتباه در میان ورقهای زندگی آن بُر خورده.
صورتم داغ شده بود و دانه های عرق به روی پیشانی و بینی ام چون جوشهای ریزی خود نمایی میکرد.
بی اختیار پرسیدم:
- فکر میکنی در آن زیرزمین چه رازی نهفته است؟
- نمیدانم، ولی هر چه هست رازی است مشترک بین خانم سیلور و برادرش.
- کنجکاوم کردی.
- منخودم مدتهاست که کنجکاوم و دلم میخواهد بدانم درآن زیرزمین چه میگذرد. خب حالا حاضری فردا با من بیایی یا نه؟ میتوانیم درهمان حوالی بازار در کافه رستواران ارزانقیمتی که من میشناسم ناهار را هم با هم بخوریم، موافقی؟
- اگر حوصله اش را داشتم، می آیم.
- اگرنیایی بی حوصله می شوی. مگر می خواهی تو ی این پانسیون بپوسی. اگر یک مدت احتیارت را به دست من بدهی راه و چاه همه چیز وهمه جا را نشانت دهم.
باخودم فکر کردم نباید زیاد به دهناد متکی باشم. میدانستم که او از این دخترخوشش نمی آید و مایل نیست من با او معاشرت داشته باشم، اما کلمات آزاردهنده اش ناقوس وار در گوشم طنین می افکند. می خواستم از نازیلا راه و چاه زندگی در آن کشور را یاد بگیرم. درست است که حوصله خرید را نداشتم،ولی بدم نمی آمد چند ساعتی از آن پانسیون مرموز و خواهر و برادری به هیچوجه نمیتوانستم علت نزدکی شان را به خود درک کنم دور بمانم.
بی اختیار پرسیدم:
- چه ساعتی می خواهی بروی؟
- ساعت 10.30 صبح
- باشد من هم می آیم.
دستهایش را از شادی به هم کوفت و گفت:
- عالی است، حتما خوش میگذرد.
به نظرم دختر خونگرم و زود جوشی می آمد. چهره اش زیبا و جذاب بود و کلماتش گرم و دلنشین. تعجب کردم چطور نتوانسته نظر دهناد را به سوی خود جلب کند.
تصمیم گرفتم در این مورد حرفی به مهرنوش نزنم و صبح روز بعد بیخبر از آنهابانازیلا بیرون بروم. هیچ تعهدی در بین ما نبودو به اندازه کافی پول داشتم که هزینه اتاقم را در انجا بپردازم و در اولین فرصت اگر درآن کشورماندنی میشدم با کوچکترین اشاره ای خانواده ام برایم پول حواله میکردند.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
پاسخ }
#4
نازیلاخوش صحبت بود و پرحرف و از هر دری سخن می گفت. در طول راه طوری سرگرمم کردکه اصلا نفهمیدم چطور به آنجا رسیدیم. نام خیابانها، کوچه ها و محلهخ هایی که از آنجا گذشتیم، فروشگاهها و رستورانهای گرانقیمت و آنهایی که قیمت مناسب با بودجه یک دانشجو داشتند و اینکه خودش کلاس زبان و شورت هند میرودو اگر من هم بخواهم، می تواند نامم را در همان کلاس بنویسدو از ارزانی جنس در یکشنبه بازار داد سخت داد و برای تشویقم به خرید گفت:
- هیچ کجا نمی توانی اجناسی به این ارزانی پیدا کنی.
اما من هنوز به راحتی نمیتوانستم پولمان را تبدیل به پوند کنم و بفهمم تا چه حد این اجناس ارزان است.
ناهار را در کافه رستورانی در نزدیکی همان بازار به خوراکی که با گوشت گوساله درست شده بود، مهمانم کرد و من با خیال راحت و بدون دغدغه خاطر ازاینکه دهناد روبرویم بنشیند و در حالی که زیر لبی با تمسخر به من میخندد،لقمه هایم را بشمارد، غذایم را خوردم. احساس سبکبالی میکردم و احساس آرامش.
عادت به پرسه زدن در خیابانها نداشتم، ناهار را که خوردیم از نازیلا خواستم که به خانه برگردیم، اما او گفت:
- بعید میدانم الان کسی در خانه باشد و در را برویمان باز کند.
به یاد کلید ی که دهناد به من داده بود افتادم و گفتم:
- من کلید دارم.
باورش نشد و گفت:
- منظورم کلید آپارتمان است، نه اتاق
خندید م و گفتم:
- خُب منظورم من هم همان است. قرار نیست که از بالای دیوار تا داخل حیاط شیرجه بزنیم.
- باورم نمیشود. آخر خانم سیلور به هیچکدام از ما کلیدنداده، پس چطور ممکن است به تو که تازه واردی کلید داده باشد؟
- تعجبی ندارد. به نظر من هر کس حق دارد آزادانه به محل اقامتش رفت و آمد کند. یک موقع ممکن است آدم چیزی را داخل اتاقش جابگذارد، آنوقت تکلیف چیست؟
- حق با توست. این تنها نقطه ضعف این پانسیون است. حالاوقعا تو کلید داری؟ نکند فامیلشان هستی و من بیخود آن حرفها را پشت سرشان زدم.
- خیالت راحت . ما هیچ نسبتی با هم نداریم ومن قبل از سفرم هیچگونه آشنایی با این خانواده نداشتم.
- خیلی عجیب است. اصلا نمی فهمم
ناباورانه و بهت زده در کنارم به راه افتاد. مساله کلید او را به فکر فروبرده بود و دیگر حوصله بلبل زبانی را نداشت. از درد دلهایش در موردزیرزمین و سایر مسائل محل زندگی اش پشیمان بود، بخصوص اظهار تمایلش به ایجاد رابطه با دهناد.
جلوی در که رسیدیم ایستاد، با کنجکاوی نگاهش به روی دستم میخکوب شد که انگشتانم را به دور کلید حلقه کرده بودم. چه بسا در آن لحظه در دل آروزداشت که آن کلید در را نگشاید و باورهای مرا نقش برآب سازدو
او نمیدانست که باورهای من در جویبار زندگی نقش بر آب شده اند و تصویرهای فریبنده اش که ذهنم را به خود مشغول میساخت در تلاطم آن محو و گم بودند.
به آرامی در را گشودم و از او خواستم که داخل شود. صدای گفت و گویی که ازاتاق نشیمن به گوش میرسید، نشان میداد که آنها در خانه هستند، وارد راهروکه شدیم صدای دهناد را شنیدم که پرخاش کنان می گفت:
- چطور اجازه دادی دنبال آن دختر راه بیفتد و برود.
این بار صدای مهرنوش بود که فریاد زنان میگفت:
- چه توقع هایی از من داری. منکه نمی توانستم بی جهت جلوی رفتنش را بگیرم. از آن گذشته اصلا به من چیزی نگفت که کجا میرود. فکرکردم این دور و برها گشتی میزند و برمی گردد.
- همین دور و برها! به قول خودت ساعت 10 رفته و الان که ساعت 3 است هنوز برنگشته. جواب پدر و مادرش را چه میدهی؟ هنوز نیامده توخیابانها ول شده، آنهم با نازیلا
ناریلا توقف نکرد و در حالی که با نگاه مشکوکی براندازم میکرد از پله هابالا رفت. پشت در ایستادم و منتظر شنیدن بقیه سخنانش شدم، ولی صدای پای نازیلا در موقع بالا رفتن از پله ها توجه آنها را جلب کرد. مهرنوش از لای در نگاهی به راهرو افکند و مرا که دورتر در انتظار شنیدن بقیه سخنانشان کزکرده بودم دید و گفت:
- چرا نمی ایی تو؟ چه به موقع آمدی؟ در که بسته بود. چطور داخل شدی؟
کلید را که هنوز در دست داشتم و دور انگشتهایم میپیچاندم، نشانش دادم و گفتم:
- با این کلید
دهناد صدایم را شنید و متوجه بازگشتم شد. از پشت سر خواهرش سَرَک کشید و با لحن تندی خطاب به من گفت:
- کجا رفته بودی؟
لحن صدایش آنقدر تند و خشن بود که انگار می خواست بگوید:" کدام گوری بودی؟"
با بی اعتنایی شانه بالا افکندم و گفتم:
- با نازیلا رفته بودیم یکشنبه بازار و بعد از آن با هم ناهار خوردیم.
- مگر من نگفتم از این دختر خوشم نمی اید و دوست ندارم بااو معاشرت کنی؟
با لحن سردی پاسخ دادم:
- به گمانم این حق را دارم که معاشرینم را خودم انتخاب کنم.
- تو که می دانستی من امروز به سراغت می آیم،پس چرا رفتی؟
بهت زده نگاهش کردم، یعنی چه این چه طرز حرف زدن بود. چطور به خودش اجازه میداد تا به این حد به من احساس نزدیکی کند و به عبارتی از من بخواهد که بدون اجازه اش اب نخورم.
- ما با هم قراری نداشتیم. اینجا منزل خواهر شماست و هروقت بخواهید میتوانید به دیدنش بیایید. از آن گذشته می خواهم همین امروزبه مادرم تلفن کنم و تکلیف خودم را مشخص کنم.
با خشونت تلفن را به طرفم دراز کرد و گفت:
- همین حالا میتوانی این کار را بکنی.
مهرنوش گوشی را از دست او گرفت و به جبران تند روی برادرش و با لحنی آرام خطاب به من گفت:
- عصبانی نشو عزیزم، دهناد نسبت به تو احساس مسئولیت میکند. بشین یک چایی بخور. من خودم الان ترتیب ارتباط را می دهم به آنهابگو کجا هستی و شماره تلفن پانسیون را بده که بتوانند با تو تماس بگیرند.
سر تکان دادم و گفتم:
- حتما این کار را میکنم.
مایک که مشغول تماشای تلویزیون بود و توجهی به جر و بحثمان نداشت زیر چشمی نگاهم کرد و لبخندی به لب آورد.
هر چه فکر کردم دلیل خشم و اعتاب دهناد را نفهمدیم. چه دلیلی داشت تا به این حد به من حساسیت نشان دهد؟
مهرنوش به آشپزخانه رفت و در حال ریختن چایی در فنجانها به شماره گیری پرداخت. میلی به ادامه گفت وگو با دهناد نداشتم و از دخالتش در کارهایم دلگیر بودم . به قول معروف می خواستم هر طور شده دُمش را قیچی کنم و به اوبفهمانم که حق این کار را ندارد.
دستهای لرزانم را به روی زانوهایم قرار دادم و نشستم. دهناد که آرام گرفته بود و از تند خویی اش احساس شرمساری میکرد، به قصد دلجویی ام مشتی پسته دربشقاب ریخت و گفت:
- بفرمایید
اعتنایی نکردم و رو به سوی دیگر برگرداندم. ادامه داد:
- تو تازه وارد این مملکت شده ای، نمیدانی اینجا چه خبراست. وقتی باعجله اینجا آمدم و دیدم نیستی، خیلی دلخور شدم. با مهرنوش قرار گذاشته بودیم که دسته جمعی به کنار دریاچه برویم. حتی طفلکی کلی تهیه دیده بود، ولی بیخبر رفتن تو همه ی نقشه های ما را به هم زد و روزتعطیلمان را خراب کرد.
- چه لزومی داشت منتظرم بشوید. خُب شما میرفتید، جمع خانوادگی تان تکمیل بودو قرار نیست من وبال گردنتان باشم و نقشه هایتان رابه هم بزنم. من هم یکی از اعضای پانسیونم و دیر یا زود باید دنبال زندگی ام بروم. مگر غیر از این است؟
جواب سوالم را نداد. وقتی روی برگرداندم، برخلاف چند لحظه قبل، در نگاهش به جای خشم و عتاب مهر و محبت را عیان دیدم.
مهرنوش گوشی تلفن را به دستم داد و گفت:
- بیا با مامانت صحبت کن. من خودم قبلا حرفهایم را زده ام و موقعیت تو را در این خانه، برایشان تشریح کردم.
دستم به دور گوشی تلفن حلقه شدو صدای پر مهر مادرم را که شنیدم، همه ی دلخوریهام را از یاد بردم و گفتم:
- مامان جان
- حالت چطور است عزیزم؟
- من خوبم، شما چی؟
- من و پدرت خوب هستیم. فقط خیالمان برای تو ناراحت است و دوری ات اذیتمان کند. امیر علی و امیر حسین خیلی بهانه ات را میگیرند،مخصوصا امیر علی که هنوز مفهوم دوری را نمیداند.
- امروز صبح از یکشنبه بازار برایش یک رباط خریدم. حتما خوشش خواهد آمد.
- پولهایت را حرام نکن. ممکن است لازم بشود. با مهرنوش خانوم صحبت کردم و شماره بانکی اش را گرفتم که توسط او برایت پول حواله کنم.
- با احترام خانم صحبت کردی؟
- البته بعد از تلفن تو با پدرت رفتیم سراغشان. بهتراست دیگر فکرش را نکنی. اصلا فراموش کن به چه قصدی به آنجا رفته ای. درکلاس زبان اسم بنویس و سرخودت را گرم کن.
- پس حقیقت داشت! جعبه جواهرات را چکار کنم؟ حالا که قرار نیست عروسشان بشوم. نمی خواهم فکر کنند که قصد غصبش را دارم.
- اگر به مهرنوش و خانواد هاش اطمینان داری میتوانی توسط آنها برایشان بفرستی. هروقت که صلاح دانستی به من بگو تا نشانی شان را بدهم.
- فکر میکنی به این ترتیب به دستشان برسد ودینی به گردن من نباشد؟
- مگر به آنها شک داری؟
- نه،ولی خب.
- فکر بیخود نکن. بعد از این خودم باهات تماس میگیرم.سه هزار پوند را برای خودت خرج کن. خرج پانسیون را جداگانه برای مهرنوش حواله میکنم.خداحافظ
صدای مادر صدای خاطره ها بود، خاطراتی که زندگی ام با آنها عجین شده بود.هوای خانه، هوای بگو مگوهای پدر و مادرم و شیطنتها و از سر و کول هم بالارفتن و بزن بزنهای امیر علی و امیر حسین وجودم را انباشت. همه ی آنچیزهاییکه آن موقع باعث سرسامم میشد، اکنون یادآوری اش خاطره شیرینی به حساب میآمد. امیر حسین 9سال داشت و امیر علی 7سال. اما هیچ وقت ابشان با هم توی یک جوب نمیرفت و سر انجام بازیهایشان یک کتکاری جانانه بود که فریاد مادرمرا به اوج میرساند.
مایک با تعجب به چشمان پر اشکم خیره شده بود و مفهوم آنرا نمیدانست. شایداز نظر او من آدم عجیبی بود که همیشه اشک در آستین داشت، اشکهایی که هرقطره اش دریایی از احساسم جاری میساخت. حبه قندی در دهان نهادم تا باشیرینی آن تلخیهای زندگی ام را شیرین کنم و گفتم:
- نظر مامان این است که من جعبه جواهراتی را که هدیه خانواده هومن است به شما بدهم که آنرا به مهرناز یا هومن بدهید، البته بسته به این است که شما حاضر به قبول این ماموریت باشید
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#5

به جای مهرنوش، دهناد پاسخ داد:
- حالا وقتش نیست. تو هنوز به اندازه کافی به مااطمینان نداری، پس صبر کن وقتی کاملا اعتمادت جلب شد، این کار را بکن. چون من افکارت را در نگاهت می خوانم و می دانم که الان به این خیالی که مباداطلاهای گرانقیمت نامزدت را به جای اینکه به دستش برسانم، خودم بردارم.
با لحن تلخی گفتم:
- من این فکر را نمیکنم. مرده شور خودش و طلاهایش راببرد که باعث آوارگی ام شد. نمی دانم مامان و پاپا در مقابل این حقه بازیها چه عکس العملی نشان داده اند. در این مورد هیچ حرفی به من نزد.تنها عاملی که باعث ماندنم در اینجاست این است که اگر برگردم همه ی فامیل خیال خواهد کرد که این نامزدم بود که مرا نخواست.
شوخ طبعی دهناد گل کرد و با خنده گفت:
- کور شود آن چشمی که تو را ببیند و نخواهد.
مهرنوش خندید .و گفت:
- سر به سرش نذار، حوصله اش را ندارد. من هم اگر جای او بودم، بی حوصله میشدم.
دهناد برخاست و گفت:
- بی خیال طلاها، گرانقیمت ترین آنها خودت هستی نه آن سنگهایی که می خواستی به دور گردن و دستهایت بیاویزی. امروز هوا خوب است.بلند شو برویم با هم گشتی بزنیم و برگردیم.
هنوز از دستش دلخور بودم و سخنان تملق آمیزش باعث رفع این دلخوری نمیشد. با لحن سردی گفتم:
- نه ممنون. خسته ام و حوصله اش را ندارم
پشت در اتاقم نازیلا صدای پایم را شنید و سرش را از لای در بیرون آورد و لبخند زنان گفت:
- که گفتی قبلا آنها را نمی شناختی، یعنی برادر خانم سیلورظرف همین مدت کوتاه عاشقت شده و نسبت به تو احساس مالکیت میکند؟
با تعجب پرسیدم:
-عاشقم شده!؟ چرا پرت و پلا می گویی؟
- حاضرم سر هر چی که بگویی شرط ببندم که عاشقت شده. مگر ندیدی چه الم شنگهای راه انداخته بود. تو مهمان خاصشان هستی. هیچ کدام از اهالی پانسیون تابه حال اتاق مخصوصشان نرفته اند و کلید نداشته اند. این موضوع هم دست کمی از راز آن زیرزمین ندارد.
ناگهان زبان نازیلا بند آمد و به روبرو نگریست. سربرگرداندم و دهناد رادیدم که روی آخرین پله ایستاده و با دیدگان غضب آلود نگاهش می کند.
نازیلا با حرکت عجولانه ای داخل اتاقش شد و در را بست. دهناد نزدیکتر آمد و خطاب به من گفت:
- روز یکشنبه ام را خراب نکن. از فردا باید مثل سگ جان بکنم و کار کنم . بیا برویم با هم گشتی بزنیم و برگردیم.
با لحن تندی گفتم:
- من دوست ندارم کسی به من امر و نهی کند. با هر کس که دلم بخواهد میگردم و هرجا دلم بخواهد می روم.
- - خیلی خب هر جا می خواهی برو.
- پس دیگر حرفی با هم نداریم. فقط صبر کن تا من خودم را از آن طلاهای لعنتی خلاص کنم و جعبه را به تو بدهم که به هومن برسانی و از قول من تف و لعنتش کنی و بگویی هیچ وقت خودم را با مشتی سنگبی ارزش نمی فروشم و زن مردی می شوم که از روز اول با من روراست باشد و به قصد فریب قدم به جلو نگذاشته باشد. شاید اگر از روز اول خانواده اش واقعیت را به من می گفتند، راحت تر می توانستم قبولش کنم.
- به وقتش پیغامت را می رسانم. حالا نه، فعلاًطلاها پیش خودت باشد. فقط دلم می خواهد بدانم تو که می گفتی از خریدخوشت نمی آید، چطور شد که با نازیلا رفتی یکشنبه بازار؟
- برای اینکه تو به من گفتی که نمیتوانی کار و زندگیت را رها کنی و به من بچسبی و باید یک جوری وقتم را بگذرانم.
لبخند به روی لیانش نشست و با لحن گرمی گفت:
- پس به این خاطر بود. مرا ببخش منظوری نداشتم. از توچه پنهان حاضرم همه ی کار و زندگیم را رها کنم و با تو باشم. حالا حاضریبا من بیایی برویم گشتی بزنیم؟
- حوصله اش را ندارم.
- عجب دختر سرسخت و یک دنده ای هستی. حالا ما یک حرفی زدیم، باید چه کار کنم نوه شازده خانم مرا ببخشد؟
از داخل کمد جعبه جواهرات را بیرون آوردم و از میان آن آنچه را که متعلق به خانواده خودم بود جدا کردم و گفتم:
- فعلاً این را به صاحبش برسان.
جعبه را گشود و نظری به درون آن افکند و گفت :
- عجب مایه ای برای نوه شازده خانم گذاشته! برق نگینهایشان چشم را خیره میکند. چطور دلت می آید پسشان بدهی؟
به شک افتادم و ترسیدم وسوسه شود و حاضر به پس دادنش نباشد.
متوجه تردیدم شد و خنده کنان گفت:
- نترس من دزد جواهر نیستم و تا روزی که مطمئن نشوم کاملاً به من اطمینان داری حاضر به قبول این ماموریت نخواهم شد. خستگی ات که در رفت بیا پایین.
سپس جعبه را به روی میز عسلی کنار تخت نهاد و از اتاق بیرون رفت.
همین که صدای پایش به روی پله ها محو شد، نازیلا در اتاقم را گشود و پرسید:
- می توانم داخل شوم؟
- سرتکان دادم و گفتم:
- بیا تو.
لبه ی تختم نشست و گفت:
- دارم شاخ در می آورم
خندیدم و گفتم :
- من که شاخی روی سرت نمی بینم. چرا مگر چه خبر شده؟
- موضوع خیلی پیچیده است. اصلاً قابل فهم نیست.
- مگر حرفهایمان را شنیدی؟
- البته. دیوار موش داره و موش هم دو گوش تیز.
- خب موش چشم سیاه، چی فکر میکنی؟
- هر چه فکر میکنم عقلم به جایی قد نمی دهد.
- من هم مقل تو حیرانم . پدر و مادرم مرا به لندن فرستادند تا با مردی که قرار بود شوهرم بشود در فرودگاه ملاقات کنم، اماآن مرد برخلاف تصورم آبله رو و مسن بود و من برای اینکه با او روبرو نشوم،همراه برادر مهرنوش که همسفرم بود به این پانسیون آمدم و بقیه اش را خودتمی دانی.
- پس این طور، فهمیدم و او حالا عاشقت شده و قصد جلب نظرت را دارد.
- این یکی را هنوز مطمئن نیستم.
- تو خودت چی . از دکتر خوشت می آید یا نه؟
- من هنوز سردرگم هستم. حوادث اخیر گیج و کلافه ام و تکلیف خودم را نمی دانم.
آهی کشید و گفت :
- خوش به حالت. هنوز از راه نرسیدم، قاپش را دزدیدی.
- نباید بگذارم به این فکر بیفتد که می تواند مرا تحت سلطه خودش در بیاورد. من نوه فخر السلطنه هستم، نوه ی زنی که بر یک فامیل بزرگ حکومت می کند و هیچ کس جرات نفس کشیدن در مقابلش را ندارد.
نازیلا با دیدگان از حدقه در آمده نگاهم کرد و سپس به آرامی از اتاق بیرون رفت.
درست نمی دانم آن شب دهناد به خانه اش بازگشت یا شب را همانجا در اتاق نشیمن به صبح رساند. تصمیم گرفتم بی اعتنایی پیشه کنم تا تکلیف خودش رابداند و گمان نکند که چون برای گریز از آن دام به کمکم شتافته، حق دخالت در زندگیم را دارد. صبح روز بعد زودتر از معمول از خواب برخاستم. چون میدانستم که اگر دیر بجنبم همه خواهند رفت و من بلاتکلیف در چهار دیواری اتاقم باقی خواهم ماند.
از پله ها که پایین امدم. صدای مبهم گفت و گوی خواهر و برادر به گوش میرسید، اما همین که صدای پایم را شنیدند، حرفشان را قطع کردند و ساکت شدند.
چه می گفتند که نباید من می شنید. مهرنوش خود را سرگردم ریختن چایی درفنجان نشان داد و دهناد تظاهر به خواندن روزنامه ای که در دست داشت کرد .نزدیکتر که شدم از بالای روزنامه چشم به من دوخت و گفت:
- صبح بخیر. فکر کردم امروز هم جا می مانی.
مهرنوش با مهربانی پرسید:
- خوب خوابیدی؟
- نمی دانم چه موقع به خواب رفتم و چه موقع بیدار شدم. روی هم رفته خواب راحتی داشتم.
- کم کم همه چیز این مملکت مثل آرامشی که در خواب داشتی، برایت عادت می شود. مایکل معمولاً صبح زود از خانه بیرون می رود.من و دهناد منتظر بودیم که تو بیدار شوی. چطور است برای اینکه روزها بیحوصله نشوی و در ضمن انگلیسی ات را تکمیل کنی به آموزشگاه زبان بروی.
روبروی دهناد پشت میز صبحانه نشستم. روزنامه را کنار گذاشت و به لبخندش رنگ مهربانی داد و با نگاه کنجکاو به من فهماند که در واقع سوال اوست، نه خواهرش.
چندین بار صندلی زیر پایم را عقب و جلو حرکت دادم. این عادتی بود که اززمان کودکی داشتم و همیشه مورد اعتراض مادرم قرار می گرفتم که می گفت :"با این کار حتی یک صندلی سالم در خانه باقی نگذاشته ای" از یادآوری محیطگرم خانواده حسرت دلم را انباشت و دلم هوایشان کرد.
مهرنوش دوباره پرسید:
- خب نظرت چیست؟
به ناچار پاسخ دادم:
- من هنوز راه و چاه این مملکت را نمی دانم. برایم مشکل است که تنها به کلاس بروم و برگردم. اتفاقاً نازیلا هم به من این پیشنهادرا داد که در همان آموزشگاه زبانی که او می رود اسم بنویسم.
دهناد را آماده اعتراض دیدم. مهرنوش برای اینکه این مجال را به او ندهد، گفت:
- نازیلا یک سر دارد و هزار سودا، کلاس زبان و شورت هند می رود. دوره آرایش و زیبایی می بیند. خلاصه همه فن حریف است، تو که خیال نداری مثل اون از این شاخه به اون شاخه بپری. البته میل خودت است.
سپس چشم غره ای به برادرش رفت که از طرز حرف زدن او خوشش نمی آمد و ادامه داد:
- دهناد مریض دارد و باید زودتر به بیمارستان برود؛ ولی من یکی دو ساعت وقت دارم و میتوانم ترتیب اسم نویسی ات را بدهم
به فکر فرو رفتم:" در آن زیرزمین هیچ رازی وجود ندارد و این خیال وتصور واهی نازیلاست. از آن گذشته در آنجا بسته بود و تازه اگر هم بسته نبود، من نمی توانستم به تنهایی قدم به جایی بگذارم که نمی دانستم در آنجا چه چیزی انتظارم را می کشد." مهرنوش منتظر جواب بود.
زیر لب گفتم:
- اگر قرار به کلاس رفتن است، پس در همان آموزشگاهی که نازیلا می رود اسم می نویسم.
مهرنوش به برادرش مجال اعتراض را نداد و گفت :
- نازیلا دختر بدی نیست، اگر تو از طرز لباس پوشیدن ازخوشت نمی آید، نمی تواند دلیل بر بد بودنش باشد. اتفاقاً دختر مهربان وخوش قلبی است. چه بهتر که با هم رفت و امد کنند. خب عسل موافقی به کلاس بروی؟
- امروز نه، شاید یکی دو روز دیگر این کار را بکنم. ممنون که به فکر من هستید.
- یعنی می خواهی صبح تا شب در خانه بمانی!
فکر آزار دهنده ای مغزم را تحت فشار داشت. بالاخره راهی برای ورود به آن زیرزمین وجود داشت، اما اگر قفل باشد چه؟ از آن گذشت کو جرات؟ در هر صورت نگاه کردن از پشت پنجره که جرات نمی خواهد.
حوصله دهناد از تردید و دودلی من سر رفت و با بی صبری پرسید:
- به چه فکر میکنی؟ بالاخره امروز میخواهی چه کار کنی؟
به خود آمدم و احساس کردم نباید حس کنجکاوی شان را برانگیزم تا متوجه شوند هدفم از خانه ماندن چیست. سر تکان دادم و گفتم:
- امروز بی حوصله ام. شاید فردا این کار را کردم.
مهرنوش چشمکی به برادرش زد و با این تصور که من متوجه این اشاره اش نشدم گفت :
- هر طور میل خودت است. پس من و دهناد می رویم، کلید راداری، نزدیک پانسیون یک رستوران است، می توانی همانجا ناهارت را بخوری.
دهناد زیر بار نرفت و گفت:
- کارم که در بیمارستان تمام شد خودم می آیم با هم می رویم بیرون غذا می خوریم.
جوابش را ندادم و در جمع کردن میز صبحانه و شستن ظزفها به مهرنوش کمک کردمو منتظر شدم تا آن دو و سایر ساکنین پانسیون آماده رفتن شوند. طولی نکشیدکه تنها ماندم. ابتدا احساس ترس وجودم را فرا گرفت.یکه و تنها در خانه ایکه زیرزمین مرموزی داشت. بدنم یخ کرده بود و عرق سردی دسته ای از گیسوانم را روی پیشانی چسبانده بود.
نزدیکتر رفتم و پاهای لرزانم را به روی اولین پله از چهار پله نهادم، اماقدرت نزدیک شدن نداشتم. قفل بزرگی به روی در چوبی آن خودنمایی میکرد و ازپشت پرده ضخیم پنجره ها به هیچ وجه نمیشد نظری به درون افکند، همانجاایستادم و منتظر شدم تا شاید صدای ناله ، فریاد و یا حرکتی که حاکی ازوجود جنبنده ای در درون آن باشد به گوش برسد. ولی آرامش و سکوتی که همه جاحکمفرما شده بود نشان میداد که آن داخل هیچ خبری نیست.
در حالی که غرولند کنان می گفتم:"لعنت بر نازیلا که روزم را خراب کرد" رویبرگرداندم و به حالت گریز با قدمهای تند و شتابزده به اتاقم برگشتم
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
پاسخ }
#6
کلاس زبان وقتم را پر میکرد. اما حوصله ام را سر میبرد. مخصوصا روزهای اول که کسی را نمی شناختم، بیشتر احساس بیگانگی میکردم. معلومات انگلیسی ام تعریفی نداشت و بیشتر چیزهایی را که می گفتند، نمی فهمیدم.
صبح ها نازیلا همراهم بود و ظهرها دهناد به سراغم می آمد تا با هم برای صرف نهار به رستوران برویم.
گفت و گوی نازیلا با من محتاطانه بود و دیگر کلامی در مورد رازی که ممکن است در زیرزمین نهفته باشد بر زبان نمی آورد. از نزدیکی آن جوان به من که خود قصد جلب نظرش را داشت راضی به نظر نمیرسید و بعد از پی بردن به این مساله، شور و حال سابق را نداشت. جعبه جواهرات درون چمدانم سنگینی میکرد وهنوز جرات آنرا به خود نمیافتم که محتویاتش را به دست دیگری بسپارم.
پرده ای از ابهام دور و برم را احاطه کرده بود و شناخت اطرافیانم را برایم مشکل میساخت. گاه دهناد به عمد دیرتر از ساعت مقرر به سراغم می آمد و به من این مجال را میداد که احساسم را در نبودنش محک بزنم و در لابلایش به دنبال ماهیت آن بگردم.
این واقعیت قابل کتمان نبود. هم به وجودش عادت کرده بودم و هم در دیار غربت نقطه اتکایم به شمار میرفت.
همه ی اوقات فراغتش از کار با من میگذشت. جاهای دیدنی لندن را از حفظ بودم و حتی به راحتی می توانستم بگویم که پارک کنزینگتون یا هاید پارک چند درخت و چند نیمکت دارد.
دهناد سوال پیچم میکرد و میخواست از سیر تا پیاز زندگی ام سر در بیاوردو.گاه از سماجتش حوصله ام سر میرفت و فریاد زنان ا زاو میخواستم که بس کند.
عشق بای یک برق نگاه وجودمان را به آتش نکشید، بلکه با تانی و طمانینه به قلبمان راه یافت.
دلش می خواست مرا در فروشگاهها و جواهرفروشیها بگرداند و برایم هدیه بخرد.به همراهش به هرجا که میخواست میرفتم، اما هدیه ای از وی قبول نمیکردم.
ماه دوم اقامتم در پانسیون بود که از خواستم جعبه جواهرات را طبق آدرسی که مادرم داده به هومن برساند. جعبه را از دستم گرفت و آنرا روی میز عسلی کوچک اتاق نشیمن مهرنوش نهاد و لبخند زنان گفت:
- نگینهایشان آنقدر خیره کننده است که بعید نیست وسوسه ام کند و مانع از انجام مامورینم شود.
سپس به من خیره شد تا تاثیر کلامش را در عکس العملم بیابد، اما من با خونسردی تبسمی به لب آوردم و گفتم:
- مطمئنم که این سنگها به همان اندازه برای تو بی ارزش هستند که باری من.
مایک مانند همیشه با زیرکی گوش به سخنانمان داشت و از خنده زیر لبی اش میدانستم که به مفهوم کلماتمان پی برده و از آنچه که در قلبمان میگذشت آگاه است.
اولین باری که خواهرش نازی به پانسیون آمد، از دیدنش یکه خوردم. به نظرم چهر اش آشنا میآمد. باید یک جایی او را دیده باشم. ولی کجا؟ گیسوان پریشان خرمایی رنگش به روی شانه های ظریفش آرام گرفته بود. صدایش درست مانندخواهرش آهنگین و پر طنین بودو به دیگران مجال سخن گفتن نمیداد. موقعی که به دهناد گفتم" چهره اش به نظرم آشناست" خندید و گفت:
- تعجبی نداردو علتش شباهت دو خواهر به هم است.
نازی از پانسیون خواهرش دل خوشی نداشت. و به طعنه گفت:
- یک گله آدم های جور واجور اینجا ریخته ای که چه بشود.
مهرنوش با خونسردی پاسخ داد:
- از این کار خوشم میآید. باور کن به خاطر درآمدش نیست.این یک ارتباط نزدیک با آنهایی است که از ایران می آیند و میروند.
خوشبختانه همسایه های پر سر و صدای اتاق بغلی من چند هفته بعد از اقامتم در آنجا به ایران برگشتند و آرامش طبقه ما را فرا گرفت. خدا خدا میکردم بازار کاسبی مهرنوش کساد شود و کس دیگری جای انها را در این طبقه نگیرد.
هر وقت که از کلاس بیرون می آمدم، دهناد را منتظر میدیدم. حرکاتش برایم تعحب آور بود. آمدنش، کنجکاوی اش در مورد ارتباط من با دیگران و پرخاشگریاش در آن روزی که کلاس زودتر از وقت معمول تعطیل شد و من با چند نفر ازهمکلاسیهایم که اکثرا ایرانی بودند برای خوردن قهوه به کافه تریایی درهمان حوالی رفتیم و آنقدر در آنجا سرگرم صحبت شدیم که از یاد بردم به موقع در ساعتی که معمولا او به دنبالم میآمد، خودم را به جلوی آموزشگاه برسانم.
خدا میداند چطور و از کجا فهمید که ما انجا هستیم. همکلاسی ام نادره مشغول گرفتن فال قهوه برایم بود که دهناد به حالت عصبی جلوی در ورود ی ایستاد ونگاه غضبناکش را متوجه من ساخت. داشتم از پیش بینی نادره با صدای بلندمیخندیدم که ناگهان خنده بر روی لبانم خشک شد و به اشاره ی او ازدوستانم معذرت خواستنم و برخاستم. به جلوی در که رسیدم راه باز کرد که ازدر خارج شود سپس به دنبالم به راه افتاد و خود را به من رساند و با لحن تندی پرسید:
- آنجا چه کار میکردی؟
از شنیدن جمله تند و بیربطش یکه خوردم و پرخاش کنان گفتم:
- سوال بی ربطی است. خودت دیدی که چه میکردم. قرار نیست من در اینجا به کسی حساب پس بدهم. اگر بخواهی آزادیم را از من بگیری،پانسیون دیگری پیدا میکنم و از پیش شما میرم.
- منظور من این نسیت که آزادی ات را از تو بگیرم. آخر تو نمیدانی دراین مملکت چه خبر است.
با بی اعتنایی شانه بالا انداختم و پرسیدم:
- چه خبر است؟ من که هیچ چیز غیر عادی در اینجا نمیبینم.
- یک مدتی که بمانی خواهی فهمید. خب حالا چطور است برویم ناهار بخوریم؟
خیال نداشتم به این زودی کوتاه بیایم. از او فاصله گرفتم و گوشه خیابان ایستادم و گفتم:
- من که اشتها ندارم اگر تو گرسنه ای برو غذایت را بخور. من برمیگردم خانه.
برای اینکه دلم را به دست بیاورد گفت:
- خوب من هم گرسنه ام نیست. اصلا قهر و ناز تو اشتهایم را کور کرد.
زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم:
- چه معنی دارد؟
دست از اخم کردن برداشت و چهره ی عبوسش را به لبخندی آراست و با لحنی آمیخته با التماس و خواهش گفت:
- کوتاه بیا. اشتباه کردم، مرا ببخش تو با بقیه خیلی فرق داری.
بی آنکه نگاهش کنم،گفتم:
- الان اینرا میگویی، ولی فردا دوباره من هم به نظرت مثل بقیه خواهم بود.
- قول میدهم که اینطور نشود. خواهی دید. حالا حاضری باهم برویم ناهار بخوریم. اصلا چطور است برای تجدید خاطره بریم همان رستورانی که اولین بار در آنجا با هم غذا خوردیم. منظورم همانجایی است که تو چون میترسیدی اسپاگتی را روی لباست بریزی، پیتزا سفارش دادی.
با لحن رنجیده ای گفتم:
- میخواهی مسخره ام کنی! من از آن روز ها خاطره نساخته ام که بخواهم تجدیدش کنم.
- ولی برای من هر لحظه اش خاطره است که هر روز در ذهنم تجدید میشود. پس به خاطر من بیا به آنجا برویم.
- تو انروز به من یک دروغ گفتی که هیج وقت از یادم نمیرود.
با تعجب پرسید:
- چه دروغی؟ من که اصلا یادم نمیآید.
بالحن تمسخر آلودی گفتم:
- پس تو که گفتی هر لحظه اش برای تو خاطره است. اگر اینطور است باید حتما یادت بیاید.
لحظه ای در اندیشه فرور رفت و ناگهان با صدای بلندی خندید و گفت:
- فهمیدم حتما منظورت جریان کلید آپارتمان است. آن یک دروغ نبود عسل
- پس چه بود؟
. می خواستم با تو باشم. در رستوان، در خیابان و درفروشگاهها.
- چه دلیلی داشت بهانه ات کلید باشد؟
- بهانه دیگری به نظرم نرسید. هنوز از من دلخوری؟
به جای اینکه پاسخ سوالش را بدهم، گفتم:
- نه، فقط گرسنه ام.
آن شب باران شلاق وار پنجره ها را هدف قرار داده بود و برخورد قطرات تند و بی امانش به روی شیشه ها آنها را می لرزاند.
دهناد با وجود اصرار مهرنوش حاضر نشد شب را در آنجا بگذراند و قصد رفتن کردو
باران و هوای مه آلود لندن همیشه مرا بی حوصله میکرد و دلتنگ میکرد و هوای شهر و دیار را در دلم زنده میکرد.
شام را که خوردیم، دهناد برخاست ، بارانی اش را پوشید و چتر سیاه دسته بلندش را به دست گرفت و گفت:
- خب من رفتم
بدون او پانسیون هم مثل آن شهر دلتنگ و دلگیر میشد. به دنبالش از اتاق بیرون آمدم و گفتم:
- حلا نمیشود نروی و بمانی؟
برگشت و با لبخندی به من خیره شد و پرسید:
- چرا؟! نکند دلت برایم تنگ میشود؟
زبانم به لکنت افتاد و پاسخ دادم:
- نه، اما خب.
- اما چی؟ حرفت را بزن. اگر دلیلش را بگویی، می مانم.
خودمهم دلیلش را نمیدانستم. دوماه بیشتر از آشنایی مان نمیگذشت ولی بدجوری به وجودش عادت کرده بودم . فقط چند ثانیه دیگر منتظر پاسخ ماند.سپس طول راهرورا پیمود و در جلوی در چترش را گشود، سر به عقب برگرداند وخطاب به من که بلاتکلیف پشت سرش قدم برمیداشتم گفت:
- حالا که دلیلش را نمی دانی، شب بخیر فردا صبح میبینمت./
نازیلاروی پله ها ایستاده بود و داشت نگاهمانن میکرد. خدارا شکر دهنادمتوجه حضوراو در آنجا نشد و گرنه بدون شک عکس العمل تندی نشان میداد.تامل جایز نبود.برگشتم و به دنبال نازیلا از پله ها بالا رفتم، پشت دراتاق که رسیدم صدایش را شنیدم که مپرسید:
- میتوانم بیایم توی اتاقت؟
سر تکان دادم و گفتم:
- البته بیا. خوشحال میشوم.
هر دو لبه ی تخت نشستیم. نازیلا پرسید:
- تو او را دوست داری. مگر نه؟
میخواستم انکار کنم، اما همین که دهان گشودم تا کلمه نه را به زبان بیاورم ازانکار شرمنده شدم و ترجیح دادم پاسخش را ندهم. نازیلا متوجه تردیدم شد وگفت:
- چرا خودت را گول میزنی؟ دکترتو را دوست دارد،وگرنه حاضر نمیشد تمام اوقات و فراغتش را به پایت تلفکند. او آدمی نیستکه قصد وقت گذرانی داشته باشد. با وجود اینکه دوستت دارد، منتظر است که اول تو زبان به اقرار بگشایی.
با تعجب پرسیدم:
- از کجا میدانی؟
- ازآنجایی که تو چشمهایت را به روی احساست بسته ای واز آشکار شدنش وحشت داری،گوشهایت را کر کرده ای تا ترنم آوای دلنشین رانشوی، چرا؟
فریاد زنان گفتم:
- آن شکست برایم کافی است. دیگر نمیخواهم تکرارش کنم.
- پس باید بگویم که بر خلاف خواسته ات گرفتار شده ای. اگر خودت اینرا نمیدانی، من میدانم.
صدای رعد و برق شیشه را لرزاند. به یاد دهناد افتادم که میبایست مسیرپانسیون تاخانه اش را که در همان محل بود، پیاده طی میکرد. بی اختیا رگفتم:
- خداکند به خانه اش رسیده باشد.
نازیلا خندید و گفت:
- نگرانش هستی؟
با دلخوری گفنم:
- چرا می خواهی زبانم را به اقرار باز کنی. چه تاثیری به حال تو دارد؟
- عیب ما این است که می خواهیم خودمان را گول بزنیم.واقعیتهای زندگی قابل انکارنیستند و از پشت پرده حریر خودفریبی به راحتی قابل رویت هستند
بغض خفه ای به گلویم هجوم آورد و راه نفسهایم را بست. با صدای گرفته ای گفتم:
- جریان هومن بدبینم کرده. میترسم باز هم بافریب و ریا روبرو شوم.
- اگراین طور فکر کنی، باز هم شکست میخوری، نه یک بار،بلکه شاید چندین بار. همه ی انسانها یک جور نیستند و هدف مشترکی را دنبال نمیکنند.
صدای قدمهای محکمی که در موقع بالا آمدن از پله ها به گوش میرسید باعث شدسکوت کنم. درطبقه ما به غیر از ما دو نفر کسی زندگی نمیکرد، پس که بود؟
بالاخره صدای پا پشت در اتاق من متوقف شد و صدای ضربه ی کوتاه به در ما را از جا پراند.
دررا که گشودم، دهناد را در مقابلم دیدم. موها و بارانی اش خیس بود وگونه هایش از سرمای بیرون گلگون. متوجه نازیلا که خود را پشت در پنهان کرده بودنشد و گفت:
- هر چه که کردم نتوانستم بروم و از بین راه برگشتم . دعوتم نمکنی که بیایم تو؟
ازجلوی در کنار رفتم. همین که او وارد شد، نازیلا به آهستگی از پشت درخارج شد و به بیرون خزید. دهناد بارانی اش را بیرون آورد، به روی تنهاصندلی اتاقم نشست و گفت:
- خیلی عجیب است،اصلا باورم نمیشود. فکر میکردم قلبم سنگی اشت و هیچ کس نمیتواندبه درونش نفوذ کند. فکر میکردم سالها طول میکشد تا بتوانم کسی را بشناسم وبه او دل بسپارم. تو با من چه کردی عسل؟چترم را بستم، زیر باران راه رفتم.آنقدر راه رفتم تا شاید عقلم سر جایش بیاید اما وقتی به خود امدم دیدم بازهم پشت در پانسیون ایستاده ام. چه لزومی دارد خودم را گول بزنم. من تو رادوست دارم و دیگر نمیخواهم در طبقه سوم پانسیون خواهرم زندگی کنی، بلکه میخواهم در خانه خودم و شریک زندگی ام باشی، مفهمی چه میگویم؟
مات و مبهوت نگاهش کردم. قلبم صدایش را میشنید و با تپش تند پاسخش را میداد، ولی زبانم برای به زبان آوردن پاسخ بسته بود.
دهناد از جای برخاست و در اتاق به قدم زدن پرداخت. سپس در مقابل من که لبه ی تخت نشسته بودم ایستاد و گفت:
- چراساکتی؟ چرا جوابم را نمیدهی؟ وقتی که از من خواستی نروم و بمانم، فکر کردم تو هم همانجا احساس مرا داری و میخواهی همیشه در کنارت باشم. شاید جوابت این است که هنوز چیزی در مورد زندگی من نمیدانی، حق با توست. خیلی چیزهاهست که باید در مورد آنها با هم صحبت کنیم. من دلم میخواهدزندگیم سفره گسترده ای باشد در مقابلت و از توهم همین انتظاررا دارم.
بالاخره زبان گشودم و گفتم:
- من در مورد تو چه میدانم، هیچ. تنها چیزی که میدانم این است که در هواپیما درکنارم نشستی و تشویقم کردی دست به ازدواج عجولانه و بدون شناختی نزنم و بعددر گریز از دامی که برایم گشوده بودندبه یاری ام شتافتی و مرا به این پانیسون آوردی و خودت را داخل زندگی ام کردی. با وجود این همیشه برایم درپرده ابهام باقی ماندی. از خودت چیزی درمورد شغلت نشنیدم و این نازیلا بودکه به من گفت پزشکی. نه میدانم کجا کارمیکنی و نه اینکه خانه ات کجاست.هزاران سوال بیجواب فکرم را انباشته
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
پاسخ }
#7
پاسخ همه سوالهایت را خواهی گرفت. دیگر دلیلی برای پنهان کاری نمیبینم. امشب به جای ان همسایه های پر سرو صدای قبلی در اتاق بغلی میخوابم و صبح زود به خانه ام میروم. الان از تو جواب نمیخواهم.موضوعی هست که در مورد من نمیدانی، ولی فردا صبح همه چیز برایت روشن خواهدشد. آن موقع جواب را از توخواهم گرفت. فردا ساعت نُه صبح به خانه من بیا،آنجا همه چیز را در موردزندگی من خواهی دانست.
- من حتی نمی دانم تو کجا زندگی میکنی.
- خانه من فقط دو کوچه با اینجا فاصله دارد و به راحتی میتوانی پیدایش کنی. آدرس را برایت نوشته ام. منتظرت هستم. شب بخیر.
آدرس را بر روی میز نهاد، برخاست و بی آنکه نگاهم کند بارانی اش را به دست گرفت و از اتاق بیرون رفت.
رعد میغرید و انعکاش برق از پشت شیشه پنجره به درون راه میافت. احساسم درلابهلای آن همهمه و غوغا میکوشید تا صدایش را به گوشم برساند.
ازدواحی که به خاطر آن به لندن آمدم، تحمیلی بود.اما این با به چشم بسته انتخاب نکردم.
صدای باز و بسته شدن در اتاق بغلی به گوش رسید. گوشهایم را تیز کردم تا شاید صدای رفت و آمدش را در آن اتاق بشنوم.
با خود گفتم: لابد حالا دارد موهای خیسش را خشک میکند.
لباسهایم را عوض کردم و آمده خواب شدم. هیجان زده بود و بعید میدانستم آنشب خواب به چشمهایم راه بیابد. به روی تخت که دراز کشیدم صدای جیر جیزفنرهایش برخاست.
تاریکی اتاق را گاه برقی که میزد روشن میساخت. هر شب این موقع صدای بگومگوی همسایه های مزاحم قبلی مانع خوابم میشد ولی آن شب درآن اتاق آرامش وسکوت محض حکمفرما بود.
دهناد چه میخواست بگوید؟چه رازی در زندگی اش نهفته بود که بعد از آگاهی ازان میتوانست جوابش را از من بگیرد؟ چرا انتهای همه ی گذرگاههای زندگی ام بن بست بود؟
سکوت اختیار کردم تا صدای قلبم رابشنوم و جواب احساسم را از او بگیرم.تارهای احساسم قلبم را در میان گرفتندو به یاری هم گهواره ای ساختند برای جنباندن آن در درون سینه ام، با تمام قوا و با تمام نیرو تکلیف من چه بود؟ترس و وحشت وجودم را انباشت. اگر بازهم یک فاجعه دیگر به وقوع میپیوست باید چه کار میکردم؟
بالش نرم پرقویی که زیر سر داشتم به نظرم سنگ سختی بود که نمیتوانستم به روی آن ارام بگیرم.این چه رازی بود که میخواست فردا از آن پرده بردارد؟آیا مربوط به زیرزمین میشد یا اینکه یک مساله شخصی و مربوط به خودش بود؟از این پهلو به آن پهلوغلتدیم و فنرهای تحت را به صدا در آوردم. اتاق تاریک بود و چیزی دیده نمیشدو تنها نور روشنایی اش برقی بود که به همراه رعد هرازگاهی در اطرافم کورسومیزد. نمی دانستم ساعت چند است و چقدر از شب گذشته است.
فردا پرده ابهام کنار میرفت و او را میشناختم. همانطور که بود. دیگر هیچ رازی بین ما باقی نمیماند.
تازه به یادم آمد که بعد از سه ماه آشنایی هنوز نام فامیلش را نمیدانستم واوفقط برای من دهناد بود و حتی شاید اگر نازیلا به من نمیگفت، متوجه نمیشدم که یک پزشک است و در بیمارستان کار میکند. چشمهایم را بستم و حتی با صدای رعد و برق هم آنرا نگشودم صبح زود صدای باز و بسته شدن در اتاق بغلی را شنیدم و دانستم که دهناد به خانه اش بازگشته. بلند شدم و نشستم. پریشان بودم و ناآرام و منتظر لحظه یرسیدن به واقعیتی که شاید دوباره سوسوی نوری را که میرفت تا در زندگی ام درخشان شود، خاموش سازد.
روز یکشنبه بود هیچ کس عجله ای نداشت برای برخاستن. تیک تیک ساعت دیواری،تنها صدایی بود که در پانسیون به گوش میرسید. نه زوزه باد بود و نه غرش رعد و برق. حتی نسیم هم میلی به وزیدن نداشت.
باران بند آمده بود و هوا صاف و روشن بود. نه آسمان شهر مه آلود و نه زمین خیس و مرطوب. به درستی نمیدانستم فاصله پانسیون تا منزل دهناد را درچنددقیقه میشود پیمود و چقدر طول میکشد تا به آنجا برسم.
در آنساعت صبح روز تعطیل خیابانها تعطیل و کم رفت و آمد بود. ازخیابان گذشتم و به دومین کوچه دست چپ پیچیدم. اکثر خانه ها شبیه هم بودند و به اندازه چین و چروک چهره سازندگانش قدیمی و پر نقش و نگار. به جلوی درآپارتمان مورد نظر رسیدم و به ساعتم نگریستم. هنوز یک ربع به ساعت نُه مانده بود.
با خود گفتم:" یک ربع وقت زیادی است. ولی خب در هر صورت منتظر من است ومیتوانم زنگ بزنم." دل به دریا زدم و دستم را بر روی دگمه زنگ فشردم. کمی طول کشید، داشتم ناامید میشدم که صدای دهناد به گوش رسید:
- بله بفرمایید
پاسخ دادم:
- من هستم
کمی مکث کردم و سپس گفت:
- بیا بالا
سوار آسانسور شدم و به طبقه چهارم رفتم. در اپارتمانش باز بود. داخل شدم و نظری به اطراف افکندم. از استقبال خبری نبود.
فقط صدایش را از داخل حمام شنیدم:
- کمی زودتر رسیدی، مرا ببخش، دارم اصلاح میکنم. همانجا روی مبل بنشین الان می ایم.
به جای نشستن، به گردش در اطراف پرداختم. آپارتمان نقلی زیبایی داشت که باسلیقه خاصی مبله شده بود. اول سرگرم تماشای تابلوهای نقاشی زیبای روی دیوار شدم و بعد به طرف اتاق روبه رویی رفتم.
روی میز مخصوص ارایش جعبه آشنایی به چشمم خورد. خودش بود مگر میشد اشتباه کنم. یعنی چه! مگرممگن است!این جعبه الان باید نزد صاحبش باشد. نکند خالی است و محتویانش تحویل هومن شده.
برای پی بردن به واقعیت این حق من بود که جلوتر بروم و در آنرا بگشایم.جعبه خالی نبود و رنگ زرد طلاها و درخشش نگین جواهراتش چشم را خیره میساخت.
پاهایم سست شد. رنگ چهره ام پرید. بدگمانی های گذشته به ذهنم بازگشت.پس حدسم درست بود. این با هم رودست خورده بودم. ولی اگر راست میگوید پزشک است، پس چه نیازی داشت دست به دزدی بزند؟ مگر ارزش این سنگها چقدر است که وسوسه اش کرده؟
دستم را به دیوار گرفتم تا قوای تحلیل رفته ام باعث سقوطم نشود. سپس درست مانند دزدی که میترسد حین ارتکاب جرم دستگیر شود بی اراده دست پیش بردم وبا حرکت عجولانه ای جعبه را از روی میز قاپیدم و با عجله آنرا درون کیفم مخفی ساختم.
پاهایم بر روی زمین کشیده میشد. تند و عجولانه میخواستم با تمام قوا از آن خانه بگریزم، از آن خانه و از آن شهر و از سرنوشتی که دهن کجی هایش بیشمار بود.
هدفش از کشاندن من به آن خانه چه بود؟ میخواست آثار جرم را نشانم بدهد وثابت کند که چه کاره است. صدای یکنواخت ماشین ریش تراشی اش د رحال اصلاح هنوز به گوش میرسید.
صدای پایم را که شنید با لحن گرمی گفت:
- الان می آیم، اینجا خانه خودت است. یک نوشیدنی خنک از یخچال بردار و بخور.
صدایم از گلو بیرون نمی آمد. دست خودم نبود داشتم گریه میکردم. بازهم فرار، باز هم گریز. این بار از کسی میگریختم که آنبار در گریز ازسرنوشت به کمکم شتافته بود، اما برای چه مرا به اینجا کشاند؟ باری اینکه ماهیتش را آشکارکند.
زیر لب زمزمه کردم:"لعنت به تودهناد" و سپس افزودم:" دروغگوی پست فطرت"
بیصدا در آپارتمان را گشودم و بی انکه منتظر آسانسور باشم با عجله به حالت دو از پله ها پایین رفتم.
هنوز خیابانها خلوت لود و هنوز رفت و آمد زیادی در آنجا به چشم نمیخورد.از اولین باجه تلفن عمومی به نادره تلفن زدم و از او خواستم که جایی رابرای اقامتم پیدا کند
صدای خفه گریه ام باعث نگرانی اش شد و پرسید:
- چی شده؟ چرا گریه میکنی؟
- فعلا نمی توانم چیزی بگویم تنها چیزی که میدانم ایناست که بیاد هرچه زودتر آن پانسیون لعنتی را ترک کنم. فکری به حالم بکن نادره.
- اینکه غصه ندارد فعلا بلند شو بیا پیش خودم تا ببینم چه کار باید کرد.
کلید را در قفل چرخاندم و به آهستگی داخل حیاط شدم. در زیرزمین بازبود و ازآنجا صدای مبهم گفت وگو به گوش میرسید. وقت مناسبی بود برای سر درآوردن از رازی که در آنجا نهفته . فقط کافی بود به بهانه ای وارد آنجاشوم. ولی در آن لحظه دیگر هیچ چیز برایم اهمیت نداشت.
گونه هایم ایستگاهی شدند برای توقف اشکی به دنبال محلی برای اطراق میگشت.
شاید های زندگی فقط با یک اشاره و یک تلنگر غم پس می افتند و با هجوم غم هادر لابلایشان گم و محو میشوند. دلم پر از اندوه بود و دیگر هیچ نشانی ازشور و هیجانی که آن روز صبح در موقع خروج از خانه داشتم در وجودم باقینمانده بود.
انگار قلبم درون سینه مرده وبدون هیچ حرکتی و تپشی در تابوت سینه ام آرمیده است.
برای بستن چمدانم فرصت زیادی نداشتم. هر لحظه ممکن بود دهناد متوجه غیبتم بشود و به دنبالم بیاید. لباسهایم را نامرتب و مجاله درون چمدانم ریختم وبه زحمت آن را بستم. حالا چطور میتوانستم این چمدان سنگین را بدون اینکه نظر کسی را جلب کنم از پله ها پایین برم.
تقصر خودم بود، نباید به این سادگی به کسی که تازه او را شناخته ام تا به این حد اعتماد کردم.
رنگ ریا و تزویر را ارایش غلیظ فریب در پشت چهره ها پنهان میسازد. شکل ظاهری قلبها همه یک جور و یکسان است، ولی بسته به این است که جنسشان ازسنگ باشد یا از شیشه، با یک تلنگر بشکند یا خود سنگی باشد برای شکستن دل دیگران است.
یک نفر داشت از پله ها بالا می آمد. صدای قدمهایش محکم و سنگین بود. دستهی چمدان را که داشتم آنرا به طرف در میکشاندم رها کردم و خود را به در اتاق رساندم و انرا از داخل بستم و بلاتکلیف لبه ی تخت نشستم.
دهناد به پشت در رسید ایستاد و چند ضربه به آن زد و با صدای آرام و شمرده ای گفت:
- میدانم چه فکر میکنی، حق با توست. من هم اگر جای توبودم همین فکر را میکردم، ولی خوب گوش کن ببین چه میگویم. باور کن من قصدداشتم همین امروز امانتی را سالم به صاحبش برگردانم. می دانم که الان آماده اعتراضی و میخواهی بگویی که دروغ میگویم و با چشم خودت آنها را درجعبه اش دیده ای، اما اگر در را باز کنی و بگذاری داخل شوم، همه چیز رابرایت توضیح خواهم داد. در را باز کن عسل. خواهش میکنم.
در حالی که میگریستم، با صدای خفه ای گفتم:
- برو راحتم بگذار. من از حرفهایت سر در نمی آورم و نمیفهمم چه میگویی. فقط از تو میخواهم از سر راهم کنار بروی و بگذاری از این خانه و از این شهر لعنتی بیرون بروم.
- تا وقتی به حرفهایم گوش نکنی، نمیگذارم از این در بیرون بروی. بگذار بیایم تو
فریاد زنان گفتم:
- نمیخواهم بشنوم. دست از سرم بردار.
- مگر ممکن است. کار من از این حرفها گذشته. باور کن دوستت دارم عسل. تو تنها دختری هستی که توانستی نظرم را بسوی خود جلب کنی.مادرم میخواست هر طور شده برایم زن بگیرد. مرتب یکی پس از دیگری عکس دخترهایی که خودش پسندیده بود برایم میفرستاد . من بی آنکه با دقت به آن عکسها بنگرم،آنها را برایش پس می فرستادم. کم کم داشت ناامید میشد. چیزی نمانده بود که دست از این بازی بردارد که ناگهان آخرین عکس به دستم رسید.این یکی با بقیه فرق میکرد. با یک نگاه سطحی نمیشد آنرا دور انداخت و یاپس فرستاد. با خود کلنجار رفتم به خود گفتم هومن این چهره و این نگاه نمیتواند با تو حرف بزند. یک عکس فقط یک تصویر بی جان است و تو نمیتوانی از آن انتظار داشته باشی که ماهیتش را آشکار کند. این یکی را هم بگذارداخل پاکت و برای مادرت پست کن و برایش بنویس که بازی بس است، اما آن چشمها ی میشی با آن لبخند شیرین ونمکین با من حرف میزذ و با نگاه گویایش مرا به خود میخواند. از مادرم چند تصویر دیگر خواستم و او عکس آن دختر رااز زمان تولد، در گهواره، در جشن تولد 5سالگی اش با لباس محلی و در روپوش اُرمک مدرسه و با لباس شب در جشن عروسی دختر خاله اش برایم فرستاد. این یکی با بقیه فرق میکرد و دلم را برده بود. بعد از اینکه مادر فهمید چیزی نمانده به هدفش برسد به وصف خصوصیات اخلاقی آن دختر و اصالت خانوادگی اش پرداخت و کار را به جایی رساند که رضایت دادم موضوع را با خانواده آن دختردر میان بگذارد و در واقع او را برایم خواستگاری کند. مادرم با زرنگی خاص خود به سرعت دست به کار شد و کار را به جایی رساند که قرار شد با عقدغیابی زن بگیرم و بعد عروس خوشگلم را روانه لندن کنند. آن موقع بود که دچار تردید شدم. اینطور زن گرفتن مفهمومی نداشت. شاید برای هر دوی ما بهتربود که بیشتر همدیگر را بشناسیم. به جای اینکه شناسنامه ام را بفرستم، خودم به ایران آمدم و چون بیشتر از چند روز نمیتوانستم بمانم ترجیح دادم این سفر به طور پنهانی انجام شود و به غیر از پدر و مادرم کسی از آن آگاهی نیابد و بعد از آن نقشه کشیدم که همراه با نامزدم سوار هواپیما شوم و درکنار او به لندن سفر کنم. حالا فهمیدی عسل. اسم من هومن فتاحی است نه دهناد. کسی که درهواپیما در کنارت نشسته بود نامزدت بود، نه یک مرد غریبه و مردی که در فرودگاه از دیدنش وحشت کردی، دهناد شوهر مهرناز که حاضر شده بود نقش بدل مرا به عهده بگیرد و با زنش به استقبالمان بیاید. اگر از توخواستم امروز صبح به دیدنم بیایی، دلیلش این بود که بالاخره به این نتیجه رسیدم دیگر وقتش شده که حقیقت را بدانی. تو به عنوان یک مسافر غریبه واردخانه خواهرم نشدی، بلکه نامزدم بودی و در موقعیت من این تنها راهی بود که میتوانستیم قبل از عقد همدیگر را بشناسیم. من نمیخواستم زندگی ام بر پایه ی یک تصویر بی روح زیبا بنا نهاده شود. بلکه میخواستم به کُنه وجود کسی که قراربود یک عمر با او زندگی کنم، پی ببرم. وقتی کاملا تو را شناختم دیگرفقط چهره زیبایت نبود که باعث جلب نظرم میشد، بلکه شیفته زیباییهای درونی وجودت بودم. حالا که همه چیز را میدانی در را باز کن، بگذار بیایم تو
چطور میتوانستم در را به روی مردی بگشایم که سه ماه تمام با ریا و تزویر، دروغ و نیرنگ برایم نقش بازی کرده بود.
چه لزومی داشت به من دروغ بگوید. چه لزومی به فریب و نیرنگ بود و نقش هزار رنگی که وجودش را در پرده ابهام قرار داده؟
دهناد، مردی که عاشقش بودم وجود خارجی نداشت و مردی که پشت در به روی زمین نشسته بود و با التماس از من میخواست که در را به رویش بگشایم قلبش درست مانند چهره هومن خیالی پر آبله و کریه بود. چطور میتوانستم دست در دست چنین مردی بگذارم و همراه زندگی اش شوم. حالا میفهمیدم چرا چهره ی نازی تابه این حد به نظرم آشنا میآمد. او مهرناز بود و فقط تغییر رنگ موهایش ازشرابی به خرمایی باعث فریبم شده بود.نقش پدر و مادرم در این قضیه چه بود وآنها حاضر به قبول این بازی شده بود؟
اتاق چون سردابهای قدیمی مادربزرگم سرد و تاریک به نظر میرسید و از روزنه هایش نور آفتابی به درون نمیتابید. در یک آن رنگ و روی زندگی ام پریده بود.
فشار قلبم را به روی سینه حس میکردم و فشار گلویم را برای فرو بردن بغضی که راه تنفسهایم را بسته بود. آمدنم به آن کشور اشتباه بود و ادامه راه،اشتباهی بدتر و بزرگتر.
اکنون داشتم ازپشت ماسکی که به روی چهره داشت به درونش مینگریستم و آنچه را که قبلا قادر به دیدنش نبودم، میدیدم.
دوباره چند ضربه به در زد و با لحن ملتمسانه ای گفت:
- حالا که همه چیز را میدانی، در را باز کن عسل!
مانند عروسک کوکی از جا برخاستم و به طرف در رفتم و آنرا گشودم. داخل شد ودر حالی که سر به زیر داشت، روبه رویم ایستاد. دلم پر از حرف بود وزبانم ازبیانش قاصر. ملامت، شماتت، سرزنش و پرخاش. با وجود این حرفی برای گفتن نداشتم. اصلا گفتنش چه نتیجه ای داشت. جعبه جواهر را از دورون کیفم بیرون آوردم و بدون هیچ کلامی دست لرزانم را به سویش دراز کردم . دستهایش را به پهلو آویخت و حرکتی برای گرفتن آن از خودنشان نداد و گفت:
- آن جعبه مال توست؛ نه مال من.
سپس نگاهش به روی دیدگان گریانم نشست و با لحنی آمیخته با دلسوزی پرسید:
- چرا گریه میکنی عزیزم. حالا دیگر هیچ رازی بین ما وجود ندارد. با تمام وجود عاشقت هستم و می خواهم مال من باشی.
فقط سر را به علامت تاسف تکان دادم و با صدای بلند گریستم.
جلوتر آمد و کوشید تا دستم را بگیرد جعبه را به زمین افکندم و چند قدم به عقب برداشتم و گفتم:
- به من نزدیک نشو، وگرنه خودم را از پنجره به بیرون پرت میکنم.
با تعجب پرسید:
- چرا؟ برای چه؟ این سه ماه فرصتی بود تا همدیگر را بهتر بشناسیم. یک عمر زندگی شوخی نیست.
- لزومی نداشت بااین خیمه شب بازی شروع شود. میتوانستی راست و پوست کنده به من بگویی قبل از عقد باید چند ماهی باهم نامزد بمانیم و همدیگر را بهتر بشناسیم. چرا این راه را انتخاب کردی؟ تعجب میکنم چطورپدر و مادرم حاضر به قبولش شدند.
- آنها نمیدانستند. فقط روزی که تو به تهران تلفن کردی وجریان را گفتی، مادرم ناچار شد آنها را در جریان بگذارد.
- و آن وقت به راحتی آنرا پذیرفتندو
- نه به این سادگی، مدتی طول کشید تا موضوع برایشان تفهیم شدو قبول کردند که فعلا تو را در جریان نگذارند.
- همه برای من نقش بازی کردند، همه، حتی عزیزترین ونزدیکترین کسانم. به جای اینکه از آن مرد آبله رو بگریزم باید از تو که قلبت پر از آبله بود میگریختم.
با لحن رنجیده ای گفت:
- اینطور با من حرف نزن عسل، باور کن دوستت دارم.
- نه نه دروغ مگویی. عشقی که با فریب همراه باشد، عشقنیست. به تو گفتم جلوتر نیا، جلوتر نیا، وگرنه خودم را پرت میکنم.
- آرام باش عزیزم. این حرفها چیست که میزنی
- وقتی آرام میشم که از این در بیرون روی و راحتم بگذاری. من نمیتوانم در خانها ی زندگی کنم که اطرافم پر از رمز وراز است.
با تعجب پرسید:
- رمز و راز؟ کدام راز؟
- رازی که در زیرزمین این خانه وجود دارد.
اینبار اهمیتی به تهدیدم نداد و خود را کاملا به من نزدیک کرد. سپس در چند قدمی ام ایستاد. صدایش طلبکارانه و آمیخته با خشم بود.
- چه کسی به تو گفته که در آنجا رازی وجود دارد؟ لابدآن دختر فضول و حرف مفت زن که بارها به تو گفتم دوست ندارم با او رفت وآمد کنی.
- من هم جواب دادم که معاشرینم را هودم انتخاب میکنم.
- وقتی قرار است شریک زندگی ام باشی این حق را دارم که در انتخاب معاشرینت وسواس به خرج دهم.
- حالا که قرار نیست شریک زندگی ات باشم.
- تو فعلا عصبانی هستی و نمی فهمی چه میگویی. در آن زیرزمین هیچ رازی وجود ندارد و به غیر از اینکه دختر بیمار مهرنوش آنجا بستری است. حالا که قرار است از زیر و بم زندگی مان آگاه شوی، بیا با هم به آنجابرویم
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
پاسخ }
#8
چندین بار دستم رابه علامت اعتراض به طرفش تکان دادم و گفتم:
- نه نه اصلا برایم اهمیت ندارد.
- ولی برای من اهمیت دارد، باید بیایی و ببینی.
- که چه بشود؟ من که دارم از زندگی شما بیرون میروم.آنچه در این خانه میگذرد پشت سر زندگی ام باقی میماند، نه در پیش رو و هیچ تاثیری در باقیمانده عمرم نخواهد داشت. گرچه در جویبار زندگی آگاه در مسیرعبور، آب روانش در نقطه ای آمیحخته به لجن میشود و مسیر را آلوده میسازد.شاید این نقطه سیاه همیشه در زندگی ام باقی بماند و اندیشیدن به آن دلم رابسوزاند. کاش از روز اول با نام اصلی ات خود رابه من نشان میدادی، نه بانام مستعار.
- فکر نمیکردم این موضوع تا به این حد روی تو تاثیر بگذارد.
- چرا به این فکر افتادی؟ چطور به خیالت رسید که من این عملت را تایید خواهم کرد. این جعبه لعنتی را بگیرو بگذار بروم.
- ما خودت است، نه مال من
جعبه را محکم به زمین زدم و محتویاتش را در اتاق پراکنده ساختم و بی توجه به جواهرات خیره کننده اش راه عبوری از میانشان یافتم و به طرف دررفتم
سد راهم شد و گفت:
- نه نمیگذارم بروی. اگر تو را از دست بدهم، دیگر هیچ وقت نخواهم توانست دل به زنی ببندم.
شوری اشک را به روی لبانم مزه مزه کردم و با لحن پر حسرتی گفتم:
- من زندانی تو نیستم . حتی اگر پایم را زنجیر کنی، هرطور شده پاره اش میکنم و میگریزم. کاری که با من کردی، قابل گذشت نیست.
- مرا ببخش. فکر نمیکردم کار به اینجا بکشد. تصورم این بود که به این ترتیب بهتر میتوانیم همدیگر را بشناسیم.
- حق با توست، من تو را بهتر شناختم. ماسکی که به روی صورت داشتی کنار زدم و درپشت آن به غیر از فریب و نیرنگ چیزی ندیدم. تنهالطفی که میتوانی بکنی این است که همانطور که باعث شدی به این ممکلت بیایم،ترتیب بازگشتم را بدهی. اینطور بهتر است. ما به درد هم نمیخوریم.
- برعکس ما به درد هم میخوریم، چونهمدیگر را دوست داریم. این احساس در وجود تو هم هست و نمیتوانی منکرش شوی.
- شاید بود، ولی حالا دیگر نیست. تو برای من چون شاخه درخت پر شکوفه بودی که در بهار زندگی ام عطر افشانی میکرد، اما حالا دیگرآن شاخه شکست و بزودی شکوفه هایش پژمرده خواهدشد.
- اما تو برای من گل همیشه بهاری و بی عطر وجودت زندگی برایم مفهومی نخواهد داشت.
لحن کلامم پر از خشم و نفرت بود و آمیخته با فریاد گفتم:
- شنیدن این حرفها به جای اینکه برایم لذت بخش باشد،چندش آوراست. از شنیدن دروغهایت خسته شدم. به تو گفتم از اینجا برو بیرونوگرنه قسم میخورم خودم را از پنجره پایین بیاندازم. فکر نکن این یک تهدیداست. آن سگنهای لعنتی را هم با خودت ببر.
این بار از تهدیدم ترسید. نا امید خم شد و به جمع آوری آنچه بر زمین ریخته بودم پرداخت و زیر لب گفت:
- میدانم که الان عصبانی هستی و بحث با تو بی فایده است. خیلی خب قبول، من میروم، ولی یادت نرود که پدر و ماد
رت به امید من تو را به این کشور فرستاده اند و من نمیتوانم به این سادگی در این شهر درندشت رهایت کنم.
سپس در جعبه را بست و برخاست و خطاب به من گفت:
- فقط قول بده تا وقتی در این مملکتی پیش خواهرم بمانی.
پاسخش را ندادم و با بیصبری منتظر شدم تا از اتاق بیرون برود. در سینه پرتلاطمم دردی نهفته بود، دردی که با یک اشاره و یک یادآوری تیر میکشید.
چشمهای که از آن محبت میجوشید تبدیل به کویر خشک و بی آب و علف و برهوتی شد کهبه خاطره قطره ای از ان چشمه جوشان له له میزد. اکنون دیگر عشق را دروغی میپنداشتم که فقط در افسانه ها میشد باورش کرد.
گونه های تب دارم را به روی دستگیره چمدان فشردم تا به سردی آن از حرارتش بکاهم. صدای باز شدن در اتاق را شندیم و به خیال اینکه نازیلا به سراغم آمده بدون اینکه سر بلند کنم، گفتم:
- چرا نازیلا؟ چرا باید آنها این طور تصور کنند که به راحتی میتوانند مرا آلت دست خودشان قرار دهند و دروغهایشان را به خوردم دهند؟
به جای او مهرنوش با صدای آرامی پاسخ این سوال را داد:
- هیچ کس در مورد تو این فکر را نکرده عزیزم. عیب هومن این بود که نمیخواست چشم بسته زن بگیرد. اما با همه ادعاهایش یکی دو هفته بعد از آشنایی، آنچنان پایبندت شذ که دیگر نمی توانست دل ازتو بکند. آن موقع بود که من به او گفتم بهتر است هر چه زودتر حقیقت راآشکار کند. با وجود اینکه از خدا میخواست زودتر به مرداش دلش برسد،ترس و وحشتش از اینکه مبادا این آگاهی باعث گریزت شود، زبانش را بسته نگهمیداشت.
- حقش بود بترسد. چونخودش میدانست که از ابتدا، راه درستی را در پیش نگرفته .
- وقتی موضوع را با من در میان گذاشت به اوگفتم که برای شناختن همدیگر راه بهتری هم هست، ولی زیر بار نرفت و گفت اینطور بهتر میفهمم چند مرده حلاج است.
- حالا فهمید چند مرده حلاج هستم و من اورا شناختم وهمانطور که بود وهست. رفتارش عادی نبود. چه چیزی باعث این بدبینی شده؟ چه رازی در زندگی اش است؟ آیا این ارتباطی به زیرزمین این خانه دارد؟
از شنیدن این جمله یکه خورد، بهت زده نگاهم کرد و پس از مکث کوتاهی که آمیخته با تردید بود پرسید:
- چه کسی به تو گفت در آن زیرزمین رازی هست؟! اگر هم باشد راز زندگی من است، نه هومن. شاید اگر یک روز داشته باشی.از تو بخواهمکه پای درد و دلم بنشینی و از آنچه بر من گذشته،آگاه شوی. لابد وقتی مراددیدی به نظرت رسید آدم بیغمی هستم و خونسردی و بیتفاوتی یک زن انگلیسی را دارم، اتفاقا برعکس اینطور نیست، من در هاون زندگی کوبیده و له شدم و در جاده پر سنگلاخ زندگی غلتیدم خدا میداند چه روزهایی را پشت سرگذاشتم تا به اینجا رسیدم. تازه عروسی بود که شبها مشت به روی شکمم میکوبیدم تا شاید جنینی که داشت در بطنم شکل میگرفت. قبل از اینکه چشم به زندگی بگشاید و جان بگیرد بی جان کنم، شب سیاه است اما نور ماه روشنش میکند، ولی در سیاهی و تاریکی شبهایم ماه رو پنهان کرد و در سیاهی روزهایم خورشید بی نور بود. مردی که به بهانه ثروتش خانواده ام را فریفت وقدم به زندگی ام نهاد، با عشق بیگانه بود و دل هوسبازش هر روز بام خانه ای را نشان میکرد. پدرو مادرم دردم را نمیدانستند و بهانه هایم رانمیپذیرفتند. خانه ی شوهرم برایم زندانی بود با میله های طلایی. دوبار چندپله یکی کردم و به پایین پریدم تا شاید شر طفلی که باعث وابستگی ام به مردی میشد که نه قلب داشت و نه عاطفه و محبت خلاص کنم. دفعه دوم پایم شکست ومدتی در گچ بماند. اما آن طفل از بطن وجودم جدا نشد و رشد کرد.بارها با چشم خودخیانت مردی را که ادعای وفاداری را داشت دیدم. ثروتش وسیله ای بود برای هوسرانیهایش و دلش میخواست مرا به عنوان همسر در بزمها ومیهمانیها در کنار داشته باشد و در خفا به ارضای امیال شیطانی اش بپردازد.وجودش الوده بود، نفسش بوی تعفن خیانت را در فضا میپراکند و محبتهای تصنعیاش حس نفرت را در وجودم بر می انگیخت و بر انزجارم از همراهی به چنین موجودی می افزود. پدر و مادرم مرا دعوت به بردباری میکردند و می پنداشتندکه کم کم عقل خواهد آمد و به زندگی زناشویی اش خواهد چسبید. چه خیال خامی!زمانی که او را در حال راز و نیاز با زن دیگری غافلگیر کردم، تامل راجایز ندیدم . با شکم پر به خانهی پدرم برگشتم.
صدای مهربان و گرم مهرنوش به نظرم گوشخراش و آزا دهنده می آمد. دلش پر دردبود و اکنون که زبان به سخن گشوده بود، قصد سکوت را نداشت.باید میرفتم آنجا ماندن بی فایده بود. پای دردل نشستن، از زیرو بم زندگی او و از راززیرزمینش آگاه شدن، درد مرا دوا نمیکرد. وقتی با فریب و نیرنگ قدم به جلونهاده اند، مابقی ماجرا هم دروغ بود و فریب. بی حوصلگی ام را برای شنیدن احساس کرد و پرسید:
- دلت نمیخواهد بدانی چه بر من گذشته؟
با بی اعتنایی شانه بالا افکندم و گفتم:
- چه کسی حاضر است از آنچه بر من گذشته اگاه شود؟ راست بگو اگر جای من بودی و من جای تو، بعد از آگاهی از نقشهای ماهرانه ای که در مقابلت بازی شده، چه احساسی داشتی؟ من نمی توانم تو و برادرت را به خاطر مهارتتان در ایفای این نقش ها تحسین کنم. من شخصیت دهناد را دوست داشتم، شخصیت مردی که از ازدواج از راه دور را خطا میدانست ودر گریزم ازاین دام به یاری ام شتافت و از من حمایت میکرد، اما نمیتوانم دل به مردی ببندم که بر تمام تصورات قبلی ام خط بطلان کشیده و ساده دلی ام را به بادتمسخر گرفته. شما فکر میکنید من که هستم؟ یک عروسک کوکی که میشود او را به روی انگشت چرخاند و به بازی اش گرفت؟ هومن از چه میترسید؟ از اینکه به عنوان نامزد خود را نشانم میداد و مورد پسندش واقع نمیشدم، نتواند دختریکه با امید به کشور غربت کشانده پس بفرستد و بیخ ریشش بمانم؟ خب حالامیگویم من او را نپسندیده ام و میخواهم به وطنم بازگردم. لازم نیست عذاب وجدان داشته باشد. با یکی از دوستانم هماهنگ کرده ام که چند روزی نزد اوزندگی کنم تا فرصت داشته باشم مقدمات بازگشتم به ایران را فراهم نمایم. نمیدانم چقدر به شما بدهکارم، شکی ندارم که هزینه سفر و اقامتم توسط هومن پرداخت شده و این به عهده خانواده من است که این ضرر را جبران کند.
به التماس افتاد و گفت:
- ضرر مالی اهمیت ندارد. آنچه که اهمیت دارد ضربه روحی است که رفتن تو به او وارد خواهد ساخت و هومن را از پا خواهد افکند. اینکار را نکن عسل.
- توقع داری چه کار کنم. به خاطر نقش ماهرانه ای که بازی کرده از او ممنون باشم و در کنارش بمانم؟ نه ممنون، این کار از من برنمی آید. این چیزی نیست که بشود جبرانش کرد.
- خیلی خب برو، ولی نه حالا؟ همینجا بمان. قول میدهم هومن ترتیب بازگشتت را بدهد و کاری را که خودش شروع کرده خودش تمام کند.فکرکردم برادر بیچاره ام بالاخره سر و سامان میگیرد و به مراد دلش میرسد.با چه عشقی از تو سخن میگفت و چه آرزوهایی در سر داشت.
شنیدن این جملاتت آزارم میداد و داغ دلم را تازه میکرد. با لحن تندی گفتم:
- من هومن را از اتاقم بیرون کردم و به او گفتم که تحمل وجودش را ندارم و حاضر نیستم گوش به حرفهایش بدهم. حالا هم میگویم دیگرکافی است، بس است. حتی حاضر نیستم کلمه ای بیشتر در این مورد بشنوم. بس که این حرفها را شنیدم ، خسته اشدم.
با لحن رنجیده ای گفت:
- منظورت این است که مرا هم از اتاقت بیرون میکنی؟
- این شما هستید که باید مرا از خانه تان بیرون کنید. ولی قبل از اینکه کارم به اینجا بکشد میروم.
- تومهمان ما هستی. مادرت به امید من و هومن تو را به اینجا فرستاده. تا وقتی در لندن هستی همینجا بمان. قول میدهم دیگر اینحرفهارا تکرار نکنم. میتوانی مثل بقیه افراد پانسیون در سالن طبقه دوم غذایت رابخوری. تا وقتی نخواهی هومن را ببینی، او هم به سراغت نخواهد آمد. من ازطرف برادرم این قول را به تو میدهم.
- در مورد بازگشتم به ایران چه؟
- در آن مورد هم قول میدهم اقدام کند. الان به غیر ازمن و تو هیچکس در پانسیون نیست. مایک از صبح زود با دوستانش به پیک نیکرفته. من چون نگران برخورد تو و هومن بودم در خانه ماندم. بقیه هم طبق معمول یکشنبه ها هر کدام به سویی رفته اند. هنوز برای ناهار فکری نکرده ام. امروز چون تنهایی، غدایت را می آورم که در اتاقت بخوری. فعلا خداحافظ. همانطور که دلت میخواهد میروم و تنهایت میگذارم.
نفس نفس زنان چمدان را به گوشه ی اتاق کشاندم. فعلا چاره ای به غیر ازماندن نداشتم. پایم به جسم سختی خورد و خراش برداشت. خم شدم و آنرابرداشتم. لنگه گوشواره سرویسی که هدیه شب نامزدی ام بود و در اثر بی دقتی هومن در موقع جمع آوری از دیده پنهان مانده بود.
نگینهایش چون اثرانگشت به زوی زندگی ام نقش میزد. با همان لباس که برای رفتن به وعده گاه پوشیده بودم به روی تخت دراز کشیدم. بعد از نثار همه ی لعنتها و نفرینهایم به آن گوشواره، با نفرت آنرا روی میز عسلی کنار تختم پرتاب کردم.
قلبم بیصدا بود دیگر از عشق و محبت سخن نمیگفت و تارهای احساسم بلاتکلیف و سرگردان منتظر یک اشاره اش بودند.
مثل همیشه مهرنوش با سر و صدا و عجولانه پله ها را بالا آمد و قبل از رسیدن به طبقه ما ایستاد و با صدای بلندی گفت: عسل جان، تلفن
با حرکتی تند برخاستم و شتابزده به طرف در رفتم. بی انکه بپرسم میدانستم چه کسی پشت خط است. تعجبی نداشت، مهرنوش زن زیرکی بود در طرح نقشه استاد.میخواست مادرم را به جانم بیاندازد و از طریق او وادار با تسلیمم کند. اماهرگز زیر بار نمیرفتم.
تصمیم گرفته بودم نفوذ ناپذیر باشم و نگذارم هیچ کس در تصمیم گیری برای آینده ام دخالتی داشته باشد. این من بودم که صدمه دیدم نه آنها. نمیتوانستم برای ارضا خودخواهی های دیگران خودم را فنا کنم. به اندازه کافی این کار را کرده بودم. دیگر کافی است. میدانستم که از آبرو خواهد گفت واینکه اگر برگردم به در و همسایه و فامیل چه جوابی باید بدهد. این مشکل خودشان بود که تن به این بازی داده بودند، نه من!
دهناد به من یاد داده بود که مقاوم باشم نه تسلیم محض،دهناد!
خنده تمسخر آمیزی به لب آوردم و از پله ها پایین رفتم و به طبقه اول رسیدم. مهرنوش در حالی که لبخندی به لب داشت، گوشی را به دستم داد. حدسم درست بود، صدای مادر مهربانتر از همیشه به گوش رسید: چطوری عزیز دلم.
بغضم ترکید و اشک ریزان گفتم:
- بد. خیلی بد. چه بر سرم آوردید مامان؟ چطور راضی شدیددر فریفتن من همدستشان شوید/ من از آنها توقع نداشتم، ولی از شما چرا.
- من نمی دانستم، باورکن. وقتی فهمیدم در مقابل عمل انجام شده قرار گرفتم. چیزی نماند بود که من و پدرت همه چیز را بهم بزنیم و تو را به ایران برگردانیم. ازیک طرف خاله ات واسطه شد و از طرف دیگرمامیش که تحت تاثیر اصالت خانوادگی آنها قرار گرفته بود و میگفت اینطوری بهتر میتوانند به روحیات و اخلاق هم آشنا شوند. البته صحبت از یکی دوهفته بود. نه سه ماه. این اواخر داشتم کلافه میشدم و نزدیک بود دستشان را روکنم و به تو بگویم جریان چیست.
آهی کشیدم و گفتم: کاش روز اول که فهمیدی به من میگفتی. آن موقع اول کار بود و راحتر میشد دل کند و رفت.
- اگر دوستش داری مجبور نیستی دل بکنی عزیزم. مهرنوش میگوید که هومن سخت عاشقت شده و احترام خانم هم به من گفته که توتنها دختری هستی که توانسته ای نظر پسرش را جلب کنی.
با حسرت گفتم:
- سفینه عشقی که به گل نشست تا ابد در گل باقی میماند.این خودش بود که به اشتباه این کشتی را به گل نشاند. چمدانم را بسته ام ومیخواهم برگردم. اگر مرا دوست دارید مانع بازگشتم نشوید این سفر برای منتجربه تلخی بود و اثرش برای همیشه در زندگی ام باقی خواهد ماند.
- اگر دلت میخواهد بیایی، بیا. خودت میدانی که چقدردلمان برایت تنگش شده. اتاقت پناهگاه من در ساعتهای تنهایی است. روزهاخودم را با خاطره هایت سرگرم میکنم و شبها خوابت را میبینم. اگر میگویم درآمدن عجله نکن دلیلش این است که نمیخواهم یک روز پشیمان شوی و حسرت بخوری.
- این حسرت با من خواهد ماند، چه برگردم و چه بمان. نه ماندنم دردم را دوا میکند نه آمدن.
- حرفهایت نگرانم میکند. موضوع را بزرگ نکن. به هومن مجال بده حرفهایش را بزند. شاید بتواند قانعت کند.
- همه ی حرفهایش را زده. هیچ دلیل قانع کننده ای وجودندارد. مجبورنبود این دروغها را سر هم کند. من عاشق دهناد هستم، مردی که وجود ندارد. بنابراین میتوانم او را در زندگی ام مرده فرض کنم. هومن برایمن غریبه است، غریبه ای که با صورت پر ابله در زندگیم ظاهر شد و بعد رنگ عوض کرد و قلب پر آبله اش را نشانم داد. پر حرفی کافی است. وقتی به تهران برگشتم همه چیز را برایتان تعریف میکنم.
با سما جت گفت:من میخواهم الان بگویی، عقده دلت را خالی کنی و آرام شوی. فکر هزینه اش نباش، من با مهرنوش حساب میکنم.
- من نمیخواهم به آنها مدیون باشم و از شما میخواهم که همه ی هزینه اقامتم را با او حساب کنید، نه فقط هزینه تلفن را . امیدوارم هر چه زودتراین کابوس اقامت در این شهر به پایان برسد.
- این کابوس نیست، یک تجربه است. بعضی ها با هزار امیدزندگی مشترکشان را اغاز میکنند و بعد درگیر مشکلاتی میشوند که رهایی ازآنها آسان نیست. تو قبل از شروع به کسب تجربه پرداختی و به نظر من هدف هومن هم همین بوده و میخواست از مشکلات بعدی جلوگیری کند. می دانم که الان آماده اعتراض هستی و میخواهی بگویی که من طرفدار او هستم نه تو.اینطور نیست عزیز دلم. من طرف توهستم همیشه در تمام عمر. حتی وقتی پاهای خسته ام به روی زمین آرام نگیرئ و به دنبال بستری آرمیدن باشد وقدرت تحرک و تعقل را از دست بدهم و به انتهای راه زندگی برسم، باز هم دیدگان کم نورم نگران تو و برادرهایت خواهد بود. پس به من چنین تهمتی نزن.هر چه میگویم به خاطر خودت است نه طرفدار ی از دیگری. یکی دو هفته بمان وخوب فکر کن و بعد اگر باز هم به همین نتیجه رسیدی، برگرد پیش خودمان. قدمت روی چشم] تو الان میگویی که از آمدن پشیمانی و من میترسم یک روز برسد وبگویی که از بازگشت به ایران پشیمانی.
- ماندم در اینجا دردی را دوا نمیکند.
- این حرف را الان میزنی. شاید یکی دو روز دیگر این عقیده را نداشته باشی، ازآن گذشته لندن شهر بزرگی است. میتوانی در آنجابمانی بدون اینکه برخوردی با آنهایی که به قول خودت دوستشان داری داشته باشی. حالا که رفته ای، به این صورت برنگردی، بهتر است.
میدانستم منظور مادر م چیست. مثل همیشه از حرف مردم میترسد و از یک کلاغ وچهل کلاغهایشان در مورد رفت و برگشت من. حرف مردم همیشه سدی بود در مقابل تصمیمگیریهای مهم زندگی مان. این تجربه تلخی بود که از کودکی تابه آن زمان داشتم
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#9
.
با دلخوری گفتم:
- باز مامان جان تو به فکر حرف مردمی. بالاخرهوقتی این رشته بسته نشده گسسته شود، حرف پشت سرمان خواهد بود. پس از حالاچه من برگردم و چه بی هدف در این کشور بمانم جلوی حرف مردم را نمیتوانیبگیری. من نمی توانم اینجا خودم را سرگردان کنم تا یک مشت افرا بیکاربرایمان رجزخوانی نکنند.
- میفهمم چه میگویی. موضوع این نیست. هدف من این است کهدر خلوت اتاقت بشینی ودر آرامش بدون خشم و خروش در مورد آینده ات تصمیمبگیری. تو به هومن علاقه مند شده بودی، مگر نه؟ از نامه و تلفنهایت ایناطمینان را داشتم که کم کم داری عاشقش میشوی.
- من داشتم عاشق دهناد میشدم، نه هومن. فراموش کن. دیگرنمیخواهم در این مورد چیزی بشنوم کافی است. اشتباهات زندگی چون چوب خشکیاست که ئر موقع شکستن صدایش انسان را از خواب غقلت بیدار میکند و ترکه اشبه عنوان تنبیه قلبت را چوب میزند. قلبمن به خاطر این غفلت به اندازه کافیتنبیه شده و شکسته. اگر چیز خاصی لازم داری بگو تا فردا برایت بخرم. چونبعید میدانم بتوان برای تلفن بعدی ثبر کنم.
صدایش ضعیف و خفه شد. به نظر میرسید بغض کرده و میل به گریه دارد. هوایآغوشش دلم را انباشت. کاش باز هم میتوانستم چون گذشته ها سر بر روی شانهاش بگذارم و عطر گیسوانش را که همیشه بوی گل مریم را میداد ببویم و عقدهدلم را خالی کنم.
مهرنوش از اتاق بیرون رفته بود و فقط من و صدای گرم مادرم که از آن سویسیمها از فاصله ای به اندازه سالها به گوش میرسید. صدایش قلبک رامیلرزاند. اما کلماتش احساس مرده یا خفه ام را برنمی انگی مهرنوش به دنبال بهانه ای برای ادامه ی صحبت بود، دز ظاهر هدفش دردِدل بود و در باطن به دنبال توجیه عمل برادرش.
وقت ناهار که شد دوباره صدای تق تق صندلهایش را در موقع بالا آمدن از پلهها شنیدم. پشت در اتاقم ایستاد و چند ضربه کوتاه به در زد و گفت: اجازههست؟
دلم میخواست سکوت اختیار کنم و جوابش را ندهم با وجود گرمی لحن صدا و نگاهمهربانش به نظرم میرسید که محبتش تصنعی است و قلبش با زبانش یکی نیست. کمیمکث کرد و منتظر پاسخ شد و سپس دوباره پرسید:عسل جان خوابی یا بیدار؟ بهغیر از من و تو کسی در پانیسون نیست. آمدم خواهش کنم اگر مایلی بیاییپایین تا باهم ناهار بخوریم. نمیدانم کته استانبولی دوست داری یا نه. مراکه میشناسی، مثل همیشه یک چیزی سر هم میکنم تا زیاد زحمت نداشته باشد.
این درست نبود که او را پشت در نگه دارم. از آن گذشته صبحانه هم نخورده بودم و دلم از گرسنگی مالش میرفت.
حرکتی به خود دادم و از روی تخت برخاستم و به عمد فنرهای تخت را به صدا در آوردم تا متوجه شود خوابیده بودم و گفت:
- اگر فقط خودت تنها باشی میام.
- مطمئن باش تنها هستم. مایک غروب برمی گردد و هومن هم قرار نیست به اینجا بیاید.
به طرف در رفتم و آنرا گشودم. به چشمان سرخ و متورمم خیره شد و گفت: خدای من چرا گریه کردی؟ این جوری خودت را از بین میبری.
بغض گلویم را فرو بردم و گفتم:
- تا وقتی به ایران برنگردم حال و روزم همین است. باوجود اینکه به مامان قول داده ام یکی دو هفته دیگر بمانم، بعید میدانمتحملش را داشته باشم.
- نباید ار خودت صعف نشان دهی. سختی های زندگی انسان رامقاوم میکندو اگر جای من بودی چه میکردی. به چهره خندانم نگاه نکن، من ازدلسوزی دیگران متنفرم و حاضر نیستم سفره دلم را پیش کسی باز کنم، اما فقطبرای اینکه تو پیچ و خمهای زندگی را بشناسی و در موقع عبور از آنها دست وپایت را گم نکنی و از خودت ضعف نشان ندهی آه و ناله سر میدهم. البته اگرحوصله شنیدنش را نداشته باشی، ساکن میشوم .
با لحن سردی گفتم:
- مثل اینکه قرار بود برویم و ناهار بخوریم.
- یعنی منظورت این است که خفه شوم.
- هیچ وقت چنین جسارتی نمیکنم.
وارد آشپزخانه که شدیم گفت:
- صبر کن غذای گلنوش را بکشم.
با تعجب پرسیدم:
- گلنوش دیگر کیست؟ تو که گفتی به غیر از ما دونفر کسی درپانسیون نیست.
- گلنوش را حساب نکردم، چون او درمیان ما نیستو تا روزی که دکترش صلاح نداند از زیر زمین بیرون نخواهد آمد.
یک کففگیر برنج در بشقابی که به دست داشت ریخت و ادامه داد:
- بی اشتهاست. همین یک کفگیر را هم به زور میخورد.
سپس به عقب برگشت و نظری به سوی من که پشت سرش ایستاده بودم افکند و گفت:
- چطور است تو هم با من بیایی برویم سری به او بزنیم البته میل خودت است.
بدم نمیآمد بدانم دردش چیست و چرا باید در آن زیرزمین زندانی باشد، سر تکان دادم و گفتم:
- اگر اشکالی نداشته باشد، می آیم.
- قول بده فقط تماشاچی باشی و هیچ عکس العملی از خودنشان ندهی. گلنوش فقط 18 ساله است و در اوج زیبایی و بهترین سالهای جوانیاست. چه آرزوها برایش داشتم. کودک ناخواسته ای که به زور خودش را بهدنیا تحمیل کرد، در مقابل فشار و سماجت من برای نابودی اش چون زالو خونمرا مکید و جان گرفت بعد از تولد به راحتی توانست قلب و روحم را تسخیر کندو همه چیزم شود.
در قابلمه کوچکی را گشود و از داخل آن یک تکه ماهیچه بیرون آورد و آنرا به محتویات ظرف اضافه کرد و گفت:
- برای تو هم نگه داشتم.
سپس یک لیوان آب معدنی و یک کاسه ماست هم در سینی نهاد و ادامه داد: بیا برویم.
در سکوت در کنار هم به راه افتادیم. سینی را روی پله گذاشت و کلیدی را کهدر دست داشت در قفل چرخاند.وارد راهرو تاریکی شدیم که هیچ نوری به بیروننداشت. کورمال کورمال به دنبال کلید برق گشت و آنرا زد. فضا روشنشد. جلوتر رفتیم و به جلوی در بسته ای رسیدیم که قفل بود. همین که آنراگشود. روبه من کرد و گفت: اول تو برو. نترس چیز عجیبی نمیبینی.
چشم به روبرو دوختم. در مقابلم یک تخت بود تختی شبیه همان که من بر رویشمیخوابیدم. نور ضعیف چراغ خواب بالی سرش موجود زبیایی را که به رویش خفتهقابل رویت میساخت.
موهای بلوند تیره فقط تا روی گوشهایش را می پوشاند و چشمان قهوه ای رنگشبه زردی میزد، بینی قلمی ، در پوست سفید و گونه های سرخابی رنگ جلوه خاصیداشت. وصف لبهای غنچه ای را زیاد شنیده بودم. دهان کوچک نیمه بازش اینتوصیف را کامل میکرد.
نگاهش خسته و بی روح به نظر میرسید. دست و پایش درون حلقه آهنی بسته شدهبود. از دیدن من حیرت کرد و به دیدن مادرش لبخند بیرنگی به لب آورد و باصدای ناله مانندی گفت: مامی
مهرنوش به آرامی سینی غذا را به روی میز مقابل تختش نهاد و دست به دور گردن دخترش حلقه کرد و به گرمی اورا بوسید و گفت:
- حالت چطور است عزیزم؟
- بد، خیلی بد. چه موقع مار از اینجا بیرون می آوری؟
در موقع تکلم لهجه نداشت و فارسی را به خوبی صحبت میکرد. مهرنوش پاسخ داد:
- هر وقت احساس کنم، وقتش رسیده.
- چه موقع وقتش میرسد؟
- زمانی که دایی هومن مطمئن شود آن سم از بدنت بیرون رفته.دلم نمیخواهد زحماتمان به هدر رود.
نگاه حیره اش را به من دوخت و پرسید:
- این کیست؟
- عسل. همان دختری که دایی هومن تعریفش را میکند.
اینبار با دقت بیشتری چشم به من دوخت و گفت: خوشگل است.
آنچه در مقابلم میدیدم عجیب و باور نکردنی بود و علتش نامعلوم. در آنزیرزمین به ظاهر اسرار آمیز هیچ رازی و وجود نداشت.و فقط محل زندگی دخترجوانی بود که به دلیلی دست و پایش را بسته بودند تا قادر به حرکت نباشد.ولی چرا؟برای چه؟
مهرنوش به طرف پنجره رفت و پرده را کنار زد تا نور و هوا ی تازه داخل اتاقشود. باد ملایمی پرده های پنجره را لرزاند و خنکی هوای اوایل پاییز، هوایدم کرده اتاق را مطبوع و قابل تحمل ساخت.
گلنوش نفسش را از هوای تازه انباشت و گفت:
- چه هوای مطبوعی، کاش الاناینجا نبودم.
مهرنوش با لحن پر مهری گفت:
- تو هوای پرواز داری عزیزم. هر پرنده در قفسی این آرزورا دارد و خطرهایی که در کمین است ترسی به دل راه نمیدهد. غافل از اینکهصیاد در کمین است تا به محض پرواز به دامش بیاندازد یا جانش را بگیرد. تاوقتی که صیاد در کمین باشد از اینجا رهایی نخواهی یافت.
سپس دست و پای دخترش را از بند آزاد ساخت، دستش را گرفت و اورا از تحتپایین آوورد و برای شستن دست و صورت به طرف دستشویی برد. آن زیرزمین نهاسرارآمیز بود، نه بوی تعفن میداد و نه هیولایی که من از دیدنش وحشت داشتمدر سردابهایش ساکن بود. بلکه محل راحتی بود برای زندگی و همه جور وسایلآسایش د ران وجود داشت. کمد لباس، حمام، دستشویی، میز آرایش، فرش زیبایایرانی و قابل تحمل.
در انتظار بازگشتشان همانجا ماندم و چشم به اطراف دوختم. در کنار تخت یکمیز گرد کوچک با دو صندلی قرار داشت و به رو ی آن انواع و اقسام دارو شاملقرص، شربتهای مختلف، سرنگ و سایل وسایل تزریق به چشم میخورد. روبروی تختتلویزیون مبله بزرگی که کنترلش درست در کنار حلقه آهنی که دست گلنوش درونآن قفل میشد به طور ثابت قرار گرفته بود. بالاخره پیدایشان شد. گلنوش باچهره آراسته و موهای شانه زده در کنار مادرش قدم بر میداشت.
افسرده و غمگین به نظر میرسید و چون پرنده ای که در قفس گرفتار باشد نگاهسرگردانش در جستجوی راهی برای رهایی بود. پا به پای مادرش یکی دوبار طول وعرض اتاق را پیمود. سپس به روی کمک وی پشت میز کوچک غذاخوری نزدیک پنجرهنشست و در حالی که از استشمام هوای تازه که از میان پنجره باز به درون راهمیافت، لذت میبرد به خوردن غذا پرداخت. سپس مهرنوش شربت تلخی را که اوئ ازخوردنش امتناع میکرد به زور در حلقش ریخت و به دلداری اش پرداخت و با صدایآرام و پرنوازشی گفت:
- حالا برو روی تخت استراحت کن. غروب دوباره به تو سر میزنم . هم شامت را میدهم و هم دواهایت را.
- پس دایی هومن چی؟
- ممکن است امروز نتواند بیاید.
- پس چه موقع میتوانم از اینجا بیرون بیایم. باورکنمامی حالم خوب شده، قول میدهم دیگر دست از پا خطا نکنم. فقط بگذار ازاینجا بیرون بیایم.
مظلوم و درمانده به نظر میرسید. مادرش را تکیه گاه میدانست برای خود وتنها وسیله نجات از مهلکه ای که در آن افتاده بود. نگاهش به من درآمیختهبا کنجکاوی بود و از اینکه من شاهد دست و پا زدنش در آن گرداب بودم عذابمیکشید. به نظر میرسید از دختر اخمو و بدعنقی که روبرویش نشسته وحرکاتش رازیر نظر دارد خوشش نمی آید. دستهایش که درون حلقه ی آهنی قرار گرفت و قفلشد آهی کشید و با لحن پرسوزی گفت:
- خسته شدم مامی.
مهرنوش به نوازش گیسوانش پرداخت. گلنوش ادامه داد:
- من نمیخوام اینجا باشم. میخواهم در هوایآزاد قدم بزنمو هر جا که دلم میخواهد بروم. تو مرتب میگویی به زودی، اما پسکی؟
- بستگی به حالت داردو من نمیتوانم دست به این امتحانبزنم تا همه ی زحماتمان به هدر برود. تو که تا حالا تحمل کردی، بازهم تحملکن.
اشک دریا شد و مردمک دیدگانش را در میان گرفت.
- خسته شدم مامی. باور کن.
چهره مهرنوش درهم رفت و به زحمت کوشید تا از ریزش اشکهایش جلوگیری کند.میدانستم که همراه با دخترش زجر میکشد و به همراه او از دورن میگرید.
لبهایش به روی گونه های مرطوب گلنوش فشرد و با صدای آرام وگرفته گفت:
- گریه نکن عزیزم، به خاطر خود توست به خاطر خودت وآینده ات. به خاطر اینکه یک روز بتوانی آزادانه به هرجا که دلت میخواهدبروی و شاد و سبکبار باشی. سعی کن بخوابی. اگر خوابت نبرد، تلویزیون تماشاکن. دوستت دارم عزیزم.
گلنوش در حالی که چشم به من داشت خطاب به مادرش گفت:
- چه موقع قرار است عروسی کنند؟ دلم میخواهد من هم درجشن عروسی شان حاضر باشم. قول میدهی تا انموقع مرا از اینجا بیرون بیاوری؟
یکبار دیگر گونه هایش را بوسید و پاسخ داد:
- البته عزیزم قول میدهم.
بهت زدگی باعث سکوتم شد. چه بلایی سر این دختر آمده بود که میبایستی دربندمیماند؟ زیر چشمی نگاهم کرد و منتظر شنیدن کلمه ی محبت آمیزی از زبانمبود. چه باید میگفتم؟ چطور میتوانستم رویاهای او را چون رویا های خودم درهم بریزم و بگویم که اصلا جشن عروسی در کار نیست که او آرزوی شرکت در آنرا داشته باشد.
با نگاه از من طلب محبت کرد. دلم نمیاد در مقابلش بیتفاوت باشم. صورتم رابه چهره اش نزدیک ساختم. گونه های مرطوبش را بوسیدم و گفتم:خداحافظ
بوسه ام باعث دلگرمی اش شد و با لحنی از نا امیدی پرسید:
- قول بدهید قبل از بیرون آمدن من از این زیرزمین عروسی نکنید
با اطمینان گفتم:
- قول میدهم.
پردهرا کشید، پنجره را بست و در را از بیرون قفل کرد. بدون شک این کا هر روزش بود و چون عروسک کوکی طبق عادت به وظایفش عمل میکرد. وجود مار درکنارش ازیاد برده بود و اندیشه هایش به همراه رنجی که میکشید، نشیبهایزندگی اش را که فراز میپنداشت به یادش می آورد. از حیاط گذشتیم و واردساختمان شدیم.چند قدم جلوتر از او به راهم ادامخ دادم. پا به روی پله کهنهادم صدایش را شنیدم
- بالا نرو بیا اینجا. هنوز ناهارت را نخورده ای.مگر نمی خواهی بدانی چه به روز این دختر آمده.
برگشتم و همراه او به آَشپزخانه وارد شدم. اشاره کرد که بنشینم. سپس غذارا کشید و روی میز نهاد و خود روبرویم نشست با دست لرزان سیگاری آتش زد وبا ولع پُکی به ان زد و گفت:
- هرگز خودم را نمیبخشم. هرگز. این بلا را من به سرشآوردم، من، با ندانم کاریهایم. از زندگی با شوهر اولم به غیر از جور و جفاخیری ندیدم. با وجود این در مقابل فشار اطرافیانم برای ازدواج مجدد مقاومتکردم و تصمیم گرفتم دخترم را به ثمر برسانم. هنوز صیغه طلاق جاری نشده بودکه پدر نامردش در موقع هوسرانی به همراه زن همراهش در تصادف در گردنه یچالوس کشته شد. در عزایش نه اشکی ریختم و نه شادی کردم. حقش بود، باید بهسزای اعمالش میرسید. آن موقع من هنوز زنش بودم و گلنوش تنها فرزندش، امابه زودی سرو کله زنهای زیادی که اداعای وارثتش را داشتند پیدا شد که هیچکدام راه به جایی نبردند. گلنوش در نازو نعمت بزرگ میشد و هیچ کمبودینداشت. بعد از آشنایی با مایکل و ازدواج با او عاصی شد و از پذیرفتن مردغریبه ای به عنوان پدر سرباز زد. از اول لجباز و یکدنده بود و حاضر نمیشدبا من و مایک بماند. ده ساله بود که به توصیه مادرم اورا به پانسیونی درسوییس فرستادم و این بزرگترین اشتباه زندگی ام بود. آنجا دوراز من رشدمیکرد، دور از من و دور از عاطفه و محبتها. دیگر نه دستهای کوچکی به گردنمحلقه میشد و نه صدای گرم و لحن شیریشن در موقع ادای کلمه مامی قلب و روحمرا نوازش میداد. اشکهایم پنهان بود و نمیخواستم مایک از رنجی که میکیشمآگاه شود. بالاخره من هم زن جانی بودم و در 19سالگی بیوه شده بودم ونمیتوانستم تنها و بی همدم بمانم. مایک مرد آرامی است و عشقش توام باآرامش واقعی، خیلی هم هوایم را دارد. او میدانست که دوری از دخترم تا چهحد باریم طاقت فرساست و به همین جهت با اصرار از من می خاست کهگلنوش را پیش خودمان بیاوریم. ولی من که میدانستم او تا چه حد از ناپدریاش متنفر است و حاضز نخواهد شد با ما بماند، ترجیح دادم دلم را به این خوشکنم که گاهگاهی برای دیدنش به سوییس بروم. اوایل از دیدنم خوشخال میشد وبا شور و شوق در آغوشم جامیگرفت. اشتباه کردم که دخترم به هوای شور و حالجوانی و نیازهای خودم به خارج فرستادم. نباید به حرفهای اطرافیانمگوشمیدادم که میگفتند: " بچه بزرگ میشود، این تو هستی که جوانی ات رامیبازی.|" و حالا هم جوانی من تباه شده و هم عمر و جوانی دختر بیچارهام.چانه ام گرم شد و غذا از دهن افتاد.
به زحمت لقمه ای به دهان نهاد و دز حال جویدن آن ادامه داد:
- اگر این اتفاق نمیافتاد و به اشتباه میپنداشتم دارددر پانسیونی در لوزان درسش را میخواند و سرگرم گردش و تفریح است.زود او رااز خودم جداکردم در ده سالگی در کشوری غریب در جوار یک عده به قول معروفزبان نفهم که با اشاره با او سخن میگفتند و برای رفع احتیاجاتش زبانی برایمحاوره نمیشناخت. درسنی که نیاز به نوازش های پدر و مادر داشت و نیاز بهمهربانی و محبت اطرافیان، بی هیچ دلخوشی زورهایش را به شب میرساند.هر وقتبه دیدنش می رفتم، با التماش از من میخواست که او را از آنجا بیرون بیاورمو به ایران برگردم. از مقرارت خشک و نامهربانی مربیان پانسیون سخنمیگفت و از شبهایش که در میان جمع در تنهایی و سکوت میگذشت. با وجود این مرا انحصاری و بدون مایک میخواست و حاضر نمیشد با او زیر یکسقف به سر ببرد. چه کار باید میکردم؟ بر سر دوراهی زندگی ام، راه سومی کهبرای انتخاب نداشتم.کم کم به محیط خو گرفت و دست از شکایت برمیداشت. ازهمان زمان بین ما فاصله ای به اندازه یک دریای ژرف و عمیق افتاد. حوصلهدیدنم را نداشت، از ملاقات با من طفره میرفت. گاه آنقدر دلم هوایش رامیکرد که آرام و قرار نداشتم. همه چیز را به هم میریختم، کار و زندگی امرات رها میکردم و راهی لوزان میشدم، اما او مادری را که به تصور خودشدلتنگیهایش هوسی و موسمی بود نمیخواست و روی خوشی به من نشان نمیداد. هرچه بیشتر بیتفاوتی نشان میداد، حریص دیدنش بودم. کارم شده بود سفر بینلندن و لوزان. 16ساله بود که از پانسیون بیرون آمد و با یکی از دوستانشاتاقی اجاره کرد. بعد ازآن ارتباط ما با هم روز به روز کمتر شد. به بهانههای مختلف از دیدنم شانه خالی میکرد. از همانموقع این ماجرا شروع شد وبهاینجا خاتمه پیدا کرد.گلنوش به دام یک جوان فرانسوی به نام میشل افتاد وقبل از اینکه به خود بیاید و بفهمد چه پیش آمده، کار از کار گذشته بود ومن بی آنکه بدانمدر چه ورطه ای غلتیده،بدون هیچ نگرانی فقط از دوری اشدلتنگ بودو از بی همدمی اش دلگیر. وقتی به قصد دیدنش راهی لوزان شدم، بهنظرم لاغر و رنگ پریده آمد با نگرانی پرسیدم:"اتفاقی افتاده؟" در جوابپرسید:" چطور مگر؟" گفتم:" تودیگر آن دختر شاداب همیشگی نیستی. چهره اتپژمرده شده، رنگت پریده." به زور لبخندی زد و گفت:"خیالاتی شدی،چیز مهمینیست."باورنکردم، تصمیم گرفتم آنقدر آنجا بمانم که مطمئن شوم مشکلی ندارد.دو هفته ای به هوای تعطیلات او را از پانیسون بیرون آوردم و با خود بهآلمان بردم.اول میل بهاین سفر نداشت ومیخواست هر طور شده از همراهیام شانهخالی کند، اما من سماجت کردم و به او فهماندم که راه گریزی ندارد.میخواستم فاصله ای که در این سالها بین خودمان ایجاد کرده ام از میانبردارم و آنقدر به گلنوش نزدیک شوم که بتوانم افکارش را بخوانم و از اسراردرونیاش باخبر شوم. فقط یکی دو روز طول کشید تا پی بردم دختر بیچاره اممعتاد شده، به دستو پا افتادم. هرچه کردم نتوانستم راضی اش کنم که با منبه لندن بیاید. آنموقع هومن بود که به دادم رسید و با زور و جبر گلنوشرابه لندن آورد. به غیر از من و هومن و مهرناز هیچکدام از اعضا خانواده امدر ایران به این راز اگاه نیستند. غفلت من از این دختر، در سنی که نیار بهمراقبت داشت باعث گمراهی اش شد. هرگز خودم را نمیبخشم، هرگز. بیچاره هومنکارو زندگی اش را رها کرده و درمانش را به عهده گرفته. الان درست 6ماهاستکه در زیرزمین این خانه تحت درمان است. روزهای اول در موقع نیاز به موادمخدر فریادهایش گوشخراش بود و تقلاهایش برای رهایی اما نمان را میبرید.گاه مجبور میشدم تمام روز را درکنارش بمانم. یکی دوماه است که آرامتر شدهو کمتراین نیاز را احساس میکند. با وجود این هومن عقیده دارد که هنوززوداست و فقط به یک اشاره یا یک تلنگر کافی است که همه ی تلاشهایمان را برباد دهد.
با حالت عصبی و با فشار انگشتاش دومین ته سیگار را در جا سیگاری خاموش کرد و گفت:
- حالا تنها فکری که در سر دارم جبران گذشته است.میخواهم فقط به خاطر دخترم زندگی کنم، حتی اگر این مسئله به قیمت جدایی اماز مایک تمام شود. دیگر نیازهای خودم برایم اهمیتی ندارد. روزهایم درساعتهای که همه گمان می کنند بیرون از خانه مشغولم در زیرزمین کنار دخترممیگذرد. اوایل گاه من در کنارش میماندم، گاه هومن. حالا دیگر وضع روحی اشرو به بهبود است و نقش من در زندگی اش پررنگتر شده.
دلش نمی خواست در مقبال من بگرید، اما اشکهایش میلی به گردن نهادن بهفرمانش نداشتند. صدایش دو رگه شد و در موقع سخن گفتن میلرزید. بر خلافظاهر بشاش همیشگی اش، دلش مالامال از غصه و درد بود. ادامه داد:
- بچه که بود از من جدا نمیشد. و دامانم را رها نمیکرد.آن موقع میدانستم چه جایی در دلش دارم و بعد وقتی که در پانسیون بود بهراحتی احساس دلسردی و بی مهری اش را آشکار میساخت، ولی حالا نمیدانم چهاحساسی دارد. از ظاهرش چیزی نمیشد فهمید. نه محبت، نه احساس بیزاری، نهتنفر یا بیمهری و بی تفاوتی. فقط تو میدانی در زوایای قلبش راه یابی، فقطتو
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
پاسخ }
#10

حیرت زده پرسیدم:
- فقط من! چه حرفهایی میزنی مهرنوش! ما چند کلمه یابیشتر با هم حرف نزده ایم و هیچ صمیمیمتی دربین ما نسیت . مگر میشود بهاین سادگی به قلب کسی راه یافت؟
- اتفاقا من فکر میکنم خیلی آسان باشد. او تشنه محبت است.
- برعکس، من تصور میکنم که از محبت بیزار است. به هرکسیروی آورده به غیر از بیمهری چیزی ندیده. اول پدرش بعد تو . همیشه خودخواهیجای مهر و عاطفه و محبت را گرفته. به خصوص این ماجرای آخری که آنمرد باابراز عشق هم قلبش را به بازی گرفته و هم آن سم را در وجودش تزریق کرده.پس به چه دلیل انتظار داری به دختری که خود سردرگم در نمایش عاطفه هاست،روی خوش نشان بدهد؟
- چون مطمئنم که نیازش به درد دل باعث میشود که جذب ابراز علاقه هر کس به غیر از من شود.
با لحن سردی گفتم:
- من نمیتوانم نقش بازی کنم. همانطور که بعضی ها درمقابلم این نقش را به عهده گرفتند. از گول زدن و فریب دادن بیزارم.وقتی پای درد دلش مینشستم و سعی در جلب محبتش میکنم که فرمایش و بهدرخواست کس دیگری نباشد.
متوجه منظورم شد و در حال افروختن سومین سیگارش گفت:
- هر مساله برای خودش توجیه جداگانه ای دارد.
با لحن تندی گفتم:
- چه فرقی میکند. آن یکی میخواست مرا محک بزند وتومیخواهی من احساس درونی دخترت را به خاطر تو محک بزنم. تو شریک جرمبرادرت بودی، اما من نمیخواهم شریک جرمت باشم می فهمی چه می گویم؟
مظلوم وار نگاهم کرد. در نگاهش حسرت بود، حسرتی که با التماس در آمیختهبود. سر به زیر افکندم تا تحت تاثیر احساسات قرار نگیرم و تسلیم نشوم. نقشماهرانه او و برادرش در مقابل من، تارهای احساسم را در زیر آوار کوه سنگیکه به روی قلبم ریزش کرده بود، پنهان می ساخت. سر تکان دادم و گفتم :
- اگر اشکالی ندارد میخواهم به اتاقم برگردم و تنها باشم
کورسوی نور امید در دیدگانش خاموش شد. از سرسختی و سخت دلی ام حیرت کرد.بهت زده سیگاری را که در میان انگشتانش می سوخت و خاکستر می شد درجاسیگاری رها ساخت. منتظر پاسخش نشدم. برخاستم و به طرف در رفتم. منتظربودم صدایم بزند و کلمه یا جمله ای به زبان بیاورد، اما هیچ صدایی به گوشمنرسیدو قبل از اینکه در را پشت سرم ببندم برگشتم و گفتم :
- لطفاً اگر هومن را دیدی به او بگو قولش را فراموش نکند و زودتر ترتیب بازگشتم را بدهد.

ازدست مهرنوش گریختم و به تنهایی اتاقم پناه بردم . چند روز دیگر باید اینوضع را تحمل می کردم. یعنی می خواست هر روز همین حرفها را تکرار کند و بهدنبال یافتن راهی برای بستن تارهای گسسته علایق و احساس من و برادرش باشد؟
هر چند من نمی تونستم در مقابل درد زندگی او و دخترش بی تفاوت باشم، امامهرنوش داشت چوب اشتباه پدر و مادرش را می خورد و گلنوش چوب اشتباه او را.خب چه فرقی می کرد، من هم داشتم چوب اشتباه خانواده ام را می خوردم. هر کسبه نوعی در بند ندانم کاری اطرافیانش اسیر بود. لنگه گوشواره به روی میزعسلی کنار تخت، آنچه را که می خواستم فراموش کنم به یادم آورد.
دستم مشت شد و با خشم روی میز عسلی فرود آمد و با صدای پر خشم و فریاد مانندی مادرم را از راه دور مورد خطاب قرار دادم:
- باور نمی شود مامان! چطور تو و بابا فریفته این زرق وبرق شدید، شما که ندید بدید نبودید و در عمرتان از این چیزها زیاد دیدهبودید.
قفل چمدانم را گشودم تا از داخل آن لباس راحتی بیرون بیاورم و بپوشم. چندبار باید این قفل باز و بسته می شد و چند بارباید وسایلم را جابجا میکردم؟ می بایستی سری به نادره می زدم. بعد از آن تلفن دلهره آور حتماً دلشبه هزار راه می رفت.
از اتاق بیرون آمدم و از پله ها پایین رفتم. مهرنوش صدای پام را شنید و ازترس اینکه مبادا بی خبر آنجا را ترک کنم. منتظر پایین آمدنم شد و موقعی کهمرا کیف بدست دید با نگرانی پرسید: کجا داری می ری؟
با دلخوری پاسخ دادم: دارم میرم سری به نادره بزنم. مطمئنم از تلفنم نگران شده.
پاسخش آتش به جانم افکند. درست مثل اینکه خود را مالک من می دانست.
- می توانی به او تلفنی کنی.
با لحن تند کلامم کوشیدم تا به او بفهمانم فضولی کافیست.
- فکر می کنم این حق را داشته باشم که خودم در مورد رفتو آمدهایم تصمیم بگیرم. روز یکشنبه نادره هم مثل من خراب شد. به او قولداده بودم که به دیدنش بروم. برای شام منتظرم نباشید.شاید دیر وقت برگردم.
منتظر اعتراضش نشدم. در حال خروج از خانه صدایش را شنیدم که می گفت: صلاحنیست شب تنها بیرون بمانی. سعی کن زود برگردی. پوزخندی زدم و به راهمادامه دادم. لابد از این می ترسید که برادرش به او اعتراض کند که چرااجازه داده تنها از خانه بیرون بروم.باید به آنها میفهماندم که آزادم،آزاد، بدون وابستگی، ولی آیا این طور بود؟
نادره نزدیک آموزشگاه زندگی میکرد و با یک دختر ایران دیگر همخانه بود.ترجیح دادم برای وقت گذرانی پیاده این مسیر را که زیاد طولانی بود، طی کنم.
لزومی ندیدم به نادره توضیح بدهم که چه بر من گذشته. چند ساعتس را پیش اوو دوستش ماندم وبا وجود اصرارشان حاضر نشدم شب را آنجا بمانم. دیر وقت بودکه به قصد مراجعت بیرون آمدم. به محص اینکه قدم در خیابان نهادم، وحشت دلمرا انباشت. این اولین بار که در تاریکی شب تنها بیرون میماندم. کنج دیوارکز کردم و کوشیدم تا خود را از دیدگان کنجکاو رهگذران پنهان کنم و منتظرتاکسی شوم. هر کس که از کنارم میگذشت به انگلیسی جمله ای میگفت که مفهومشرا نمیفهمیدم و بی آنکه منتظر پاسخ باید به راهش ادامه میداد. از تاکسیخبری نبود. شاید بهتر بود به جای انتظار بقیه راه را هم پبیاده طی میکردم.
گاه به عقب برمیگشتم و وحشت زده نظری به اطراف می افکندم تا مطمئن شوم کهکسی در تعقیبم نیست. جوان سمجی که به خیال خودش می پنداشت به دنبال همدممیگردم. دست از سرم برنمیداشت و قصد مزاحمت را داشت. دیگر چیزی نمانده بودکه از وحشت قالب تهی کنم. این چه کاری بود که کردم. هدف از لجبازی با خودمبود یا آنها؟
یعنی سالم به خانه میرسیدم؟ جوان پا به پایم قدم برمیداشت و متب زیر لبکلماتی را زمزمه میکرد. چه عکس العملی بیاد نشان میدادم که بفهمد خیالبیهوده ای به سر دارد.
بالاخره در میان ترس و دلهره هایم صدای آشنایی مار به خود آورد.
- این موقع شب اینجا چه میکنی عسل؟
با وجود اینکه شنیدن صدای آشنایش به من آرامش بخشید چینی به پیشانی افکندم و پاسخ دادم:
- قرار نیست به کسی پاسخ پس بدهم.
تصمیم گرفت اول حساب آن پسر مزاحم را برسد و بعد پاسخ مرا بدهد. با لحنتند و پرخاش آمیزی به زبان انگلیسی به گفت و گو با او پرداخت و دستش راتهدید کنان به سویش تکان داد. حالا که دیگر خییالم راحت شده بود، آن دو رابه حال خود گذاشتم و به راهم ادامه دادم. کمی که جلوتر رفتم هومن به منرسید و گفت: (((((( واقعا متاسفم این صفحه کتاب کنده شده...نمیدونم کدومبی فرهنگی این کار و کرده..ولی من به شدت معذرت میخوام))))))
- این قدر سخت نگیر عسل. ما همدیگر را دوست داریم این چیزی است که نم ی توانی منکرش شوی.
با لجاجت سر تکان دادم و گفتم:
- چرا میشوم، منکرش میشوم و اطمینان دارم که احساست هممثل حرفهایت، ظاهری و دروغی بیش نیست. این چیزی است که هیچ وقت فراموشنمیکنم، قرار مان یادت نرود. در اولین فرصت ترتیب بازگشتم را را بده. اگرخواهی در این مورد هم فریبم بدهی و بهانه بیاوری، خودم برای خرید بلیتاقدام میکنم.
- قرار ما دو هفته است. این مدت را تحمل کن. شاید تصمیمت عوض شد.
با سماجت پا به زمین کوبیدم و گفتم:
- این یک تصور باطل است. خودت به من یاد دادی که در مورد خواسته هایم پا فشار یکنم.
- از لجاجتت خوشم می آید. سرسخت و یک دنده. درستهمانطور که دلم میخواست باشی، اما در مقابل دیگران نه در مقابل خودم. حساباحساست را از بقیه مسائل زندگیات جدا کن.
- احساسم با زندگی ام درآمیخته و تارهای گسسته اش باگره زد ن کوتاه و کوتاهتر میشود و مفهوم واقعی اش را از دست میدهد. اینحرفها مشکلی را حل نمیکند. راحتم بگذار، شب بخیر.
صدای پای هومن که ار پشت سرم قدم برمیداشت را شندیم. وارد راهرو که شدیممهرنوش ار اتاق بیرون آمدو در حالی که میکوشید ظاهرش را که از آن نگرانیمیبارید بی تفاوت جلوه دهد، گفت:
- غذایت روی اجاق است. قبل از اینکه بروی بالا،شامت را بخور.
بی آنکه توقف کنم به راهم ادامه دادم و سپس به روی اولین پله ایستادم و گفتم:
- نه ممنون، شام خورده ام، شب بخیر.
آنگاه برای اینکه تکلیف هومن را روشن کنم که فکر مزاحمت سرش نزند، گفتم:
- فقط خسته ام و میخواهم بخواهم.
منظورم را فهمید و گفت:
- مطمئن باش کسی مزاحمت نمییشوذ، شب بخیر.
کلید را در قفل چرخاندم، نازیلا متوجه آمدنم شد. با احتیاط در اتاقش راگشود، ابتدا نظری به اطراف افکند تا مطمئن شود تنها هستم و سپس گفت:
- خوش گذشت. از غروب تا حالا منتظرت هستم. بیدار ماندمتا برگردی. از شدت هیجان خوابم نمیبرد. خب عروس خانوم چطوری؟
حوصله توضیح را نداشتم. چه خوش خیالی بود این دختر که فکر میکرد به همین سادگی آرزوهایم موفق به تسخیر قلبم شده و دنیا به کام است.
به طرفش دست تکان دادم و تظاهر به شاید کردم و گفتم:
- بعدا برایت تعریف میکنم. الان گیج خواب هستم و نمیتوان توضیح بدهم، شب بخیر.
هیجانش فرو نشست و نا امید شد. به ناچار دستی به سویم تکان داد و گفت:
- شب بخیر
در را پشت سر بستم و با قلب سرد و خالی از شور و هیجان، شور و شوق شبگذشته را به یاد آوردم و بازیهای زندگی را که هر لحظه نقشی را به عهدهمیگرفتن

بعیدمیدانستم به این زودی محبتش از قلبم بیرون رفته باشد. شاید هنوز یک جاییدر گوشه قلبم پنهان بود. باید پیدایش میکردم، باید بلاتکلیف زندگی خود رامیدانستم. بلاتکلیفی مار حد جنون میرساند. صبح در رختخواب ماندم و منتظرشدم همه ا زخانه بیرون بروند. جواب دق الباب نازیلا را که ضربه به دراتاقم میزد نشنیده گرفتم. بالاخره او هم نا امید شد و پی کار خود رفت. چهلزومی داشت به کلاس زبان بروم من که قرار نبود آنجا بمانم و ادامهدهم.موقعی که خانه در سکوت فرو رفت از اتاق بیرون آمدم و آبی به سرو صورتمزدم و به طبقه پایین رفتم. در آشپزخانه شعله گاز کورسو میزد و از قوری وکتری چایی بخار برمیخواست. میز صبحانه مثل همیشه با سلیقه چیده شده بود.با این تفاوت که در وسط آن دسته کلیدی به روی یادداشت کوچکی قرار داشت.این دیگر چیست؟ این کار چه مفهومی دارد و چه کسی آنرا برایم نوشته. باکنجکاوی دست پیش بردم و یادداشت را برداشتم و به خواندنش پرداختم.
" عسل جان صبح بخیر. صبحانه را نوش جان کن. ناهار تو و گلنوش توی قابلمهروی اجاق است. میتوانی نزدیک ظهر گرمش کنی و اگر زحمتی نباشد جور مراهمبکشی و غذای او را هم برایش ببری. امروز کمی دیرتر به خانه میآیم و میترسمگرسنه اش بشود."
چه توقع هایی از من داشت. من که خیال نداشتم دیگر قاطی زندگی آنها شوم، پسچه لزومی به این نزدیکی بود؟ راز زیرزمین که مدتها فکرم را خودش مشغولساخته بود بعد از برملاا شدن دیگر پیچیده و پر رمز و راز نبود. لحظاتی رابه یاد آوردم که میخواستم پرده ابهام را کنار بزنم و سر از کار اینخانواده در بیاورم، اما حالا آنها میکوشیدند تا به هر نحو شده همه چیززندگی شان را برایم رو کنند، از این نزدیکی بیزار بودم. .
دسته کلید را چندین بار دور انگشتم چرخاندم و سپس دوباره آن را روی میزگذاشتم. بقیه وقتم را چطور باید سر میکردم. صدای یکنواخت ریزش باران به منیاد آوری میکرد که وقت بیرون رفتن نیست. همیشه ابر، همیشه باران. تابستان،پاییز، زمستان و بهار این شهر کم کم داشت حوصلهام را سر میبرد. با وجوداین بارانی ام را پوشیدم، چتر به دست گرفتم و از خانه بیورن آمدم. وقت کارو فعالیت بود و خیابان آرام و در سکوت. به نزدیکترین فروشگاه رفتم و بدونتوجه به قیمت، چیزهایی را به عنوان سوقاتی برای خانواده ام خریدم و یکی دودست لباس برای خودم. این درست نبود که با دست خالی به وطنم برگردم و بگویمکه یک لاقبا رفتم و یک لاقبا برگشتم. همه از من توقع داشتند و من از خودم.بارم سنگین بود و نفس نفس میزدم. از آن گذشته باید چتر را هم روی سرم نگهمیداشتم که خیس نشوم. به ناچار راه بازگشت را تاکسی گرفتم. به خانه کهرسیدم مشغول جای دادن خریدهایم در چمدان شدم. عمر سوار بر پشت زمان بهسرعت و شتابان میگذشت. به یک چشم به هم زدن از ساعتی به ساعت دیگر میرسیدو از روزی به روزدیگر. گرسنه ام که شد فهمیدم ظهر شده. ناهار را کهخوردم، یادداشت مهرنوش را به خاطر آوردم. دختر بیچاره بهترین ساعات زندگیاش را به اجبار در آن زیرزمین میگذراند و اگر کسی به دادش نمیرسید معلومنبود چه بلایی سرش می آمد. کلید عمر او دست مادرش بود. میتواست آن در رابسته نگه داد و بگذارد دفتر زندگی پر درد و رنج دخترش بسته شود. دلم برایشسوخت. لابد در آن لحظه چشم به راه بود و دلش از گرسنگی مالش میرفت. بیاراده برخاستم و سینی غذایش را اماده ساختم. در آن لحظه یادداشت مهرنوش رااز یاد برده بودم و فقط این احساس و عواطف خودم بود که مرا به ان سومیکشاند. طوطی وار همان حرکات را تقلید کردم. سینی را روی پلهگذاشتم، چراغراهرو را زدم و وارد اتاقی که گلنوش در آنجا خفته بود شدم. صدای پایم راشنید، بیآنکه چشم بگشاید پرسید: مامی جان تویی؟
با صدای آرامی پاسخ دادم: نه گلنوش جان من هستم، عسل.
سر برگرداند و نگاهم کرد. متعجب به نظر میرسید. انتظار آمدن مادرشرا داشت، نه مرا. از محبتهای اوچیزی به غیر از این آمد و رفتهایی که بویانجام وظیفه میداد نصیبش نشده بود. با تردید پرسید: مامی کجاست؟
سینی را روی میز گذاشتم و پاسخ دادم:
- نمیدانم، برایم یادداشت گذاشته بود که امروز کمی دیربه خانه برمیگردد و از من خواسته که غذایت را به موقع برایت بیاورم.
سرتکان داد و با لحن پر اندوهی گفت:
- یادم می آید از بچگی تا حالا همیشه از انجام وظیفه بهعنوان مادر شانه خالی میکرد. وجود من وبال گردنش بودو میخواست به نحوی ازدستم خلاص شود. از دست کودک ناخواسته ای که هر چه کرد نتوانست از دستمخلاص شود. از دست کودک ناخواسته ای که نتوانست نابودش کند و بیخ ریششماند. از ماندن در زندان حوصله ام سر رفته. میتوانی مرا از اینجا بیرونبیاوری؟
- وقتش که بشود خودشان این کار را خواهند کرد.
- پس دست و پایم را باز کن تا آبی به سر و صورتم بزنم.معمولا مامی روزی چند بار به سراغم میآید و همین طور دایی هومن؛ اما امروزفقط برای صبحانه آمده.
- دایی هومن چی؟ او هم آمد؟
- دیشب چرا، ولی امروز نه.فکر میکنی امروز بیاید؟
- نمیدانم، به من چیزی نگفته. مگر مادرت صبح ها کار نمیکند؟
- نهف چه کسی به تو گفته که او کار میکند؟
پس این داستان هم دروغ بود. جوابش را ندادم و سرگرم گشودن دست و پایش ازبند شدم. به محض خلاصی با شتاب برخاست و به طرف دستشویی رفت و گفت: بایدبیشتر به فکر احتیاجات من باشد، داشتم خفه میدشم.
صدای ریزش آب نشان میداد که مشغول استحمام میباشد. طولی نکشید که برگشت. روی صندلی نشست و گفت:
- من عادت دارم هر روز صبح دوش بگیرم از کثیفی بدم میآید، ولی اینجا با دست و پای بسته نمیتوانم زیاد تمیز بمانم. تقصیر مامیبود، اگر در سنی که نیاز به محبت داشتم مرا از خود دور نمیکرد، کارمبهاینجا نمیکشید. روزهای اول هر شب از دوری اش گریه میکردم. اما کم کم بیمحبتی او بین ما فاصله انداخت و مهرش را از دلم کند و برد. حالا دیگر همهی نیازهای زندگی در من کشته شده، نه عشقی به دل دارم و نه میلی به موادمخدر.
- چه کسی تو را به این راه کشاند؟
- وقتی با میشل آشنا شدم، فقط 16 سال داشتم، درست یکیدو ماه بعد از اینکه من و سونیا از پانسیون بیرون آمدیم و اتاقی در یکآپارتمان چند طبقه اجاره کردیم. آنجا آزادتر بودیم و مشکلی برای رفت و آمدنداشتیم. آن موقع بود که میشل با آن گیتار قراضه اش که هیچ وقت سازش کوکنبود در زندگی ام پیدایش زد. به بهانه های مختلف برایم ساز میزد. گوشواره های نقره ای ظریفش از لابه لای موهای مجعد طلایی پریشانش بهچشممیخورد. چشمهای آبی اش حزن عجیبی داشت با وجود این که میکوشید تا شادجلوه کند و همراه با سازش ترانهای شاد بخواند،همیشه غمگین به نظر میرسید ومن چون خود غم به دل داشتم، آهنگهایش به دلم مینشست و باعث جلب توجه اممیشد. خیلی راحت با هم انس گرفتیم و خیلی راحت او را به زندگی ام راهدادم. هر وقت وجدان مامی ناراحت میشد تظاهر به دلتنگی میکرد و به دیدنم میآمد. اما آنموقع دیگر من از این دیدارها بیزار بودم و ترجیح میدادم برایفرار از ملاقاتش بهانه ای بتراشم. دیگر افسون مادرم کاگر نبود و مرا نمیفریفت. نیازم به محبت ی که ناخواگاه میشل در وجوم تزریق میکرد، پای بندممیساخت. آنچه که او مرهم دید مینامید خود درد بود. زمانی به این نکته پیبردم که دیگر دیر شده بود. آن موقع بود که مادرم فهمید و به فکر رهاییافتاد و موقعی که با مقاومتم روبرو شد دایی هومن را به سراغم فرستاد. داییام سایه ای از گذشته های دور بود که در سیاهی تاریکیهایش هر از گاهی چونبقی که همراه رعد جرفه میزد برقی میزد و با آمدنش قلبم را روشن میساخت.اما آن روز در را بالگد باز کرد و وارد شد. اولین بار بود که او را آنطورخشمگین میدیدم. میشل آنحا بود و مثل همیشه صدای ساز و آوازش که دیگر آنگرمی سابق را ندشات در فضا طنین انداز بود. دایی هومن یک راست به طرف اورفت و با خشم و غضب گیتارش را از دستش قاپید آنرا به گوشه ای پرتاب کرد.گریبانش را گرفت و فریاد زنان گفت:" برو گمشو وگرنه خود و خمیرت میکنم.اگر اینجا بمانی میکشمت. چه بلایی سر این دختر بیچاره آرودی لعنتی؟" میشلکه از ابتدا بهت زده بود، در آن لحظه داشت از ترس قالب تهی میکرد. میخواست هر طور شده گریبانش را خلاص کند و بگریزد، ولی او این مجال رانمیداد. میشل مرا دوست داشت، مطمئنم . قبل از آشنایی با من به این دامافتاده بود. به خاطر همین بود که مرا به همان راه کشاند که ترکش نکنم و بااو بمانم.
طاقت نیاوردم و زبان به اعتراض گشودم.
- این نهایت خوخواهی است . وقتی خودش میداند که راهغلظطی را انتخاب کرده، چه دلیلی دارد دختر محبوبش را هم د رهمان ورطهبغلتاند. من منطقت را قبول ندام.
یا آوری گذشته آه حسرتی را بر لبانش نشاند و با لحن پر سوزی گفت:
- خیلی دلم برایش میسوزد. نمیدانی وقتی دایی هومن کتکش میزد، چقدر بیچاره و زبون بود.
- یک مرد ضعیف و زبون که قابل دوست داشتن نیست. چقدر میتوانی به چنین مردی تکیه کنی و دوستش داشته باشی؟
- وقتی با هم آشنا شدیم، فکر نمیکردم این طور باشد.وجودش سرشار از مهر و محبت بود. با خیالم رسید در دنیای بی محبتی میتواندمرا در پناه خود بگیرد و محرومیتهای گذشته ام را جبران نماید. فکرمیکنی در این میان چه کسی مقصر است. پدر جفاکارم که فقط به فکر هوسرانیهایخودش بود؟ مادرم که نمیخواست جوانی اش را فداری به ثمر رساندن دخترش کند؟میشل یا خودم؟ دلم میخواهد نظرت را بدانم.
- به نظر من نقش عمده را پدرت به عهده داشت و در اصل منشا اصلی همه ی اشتباهات زندگی مهرنوش و تو اوبود.
در حال جویدن لقمه ای که دهانداشت گفت:
- ازاینجا خسته شده ام.دلم میخواهد در هوای آزاد نفسبکشم. میخواهم سالم زندگی کنم، مثل تو، با مردی که دوست دارم . خوش بهحالت عسل.
با شنیدن این جمله غمها ی دلم به تسمخر خندیدند و تلخی خنده هایشان به رویلبانم نشست. حسرتهایم آه شندند و حزن نگاهم با حزن نگاهش به رقابت پرداخت.دردهای دلن به زبان آمدند.
- من هم به بن بست رسیده ام گلنوش جان.
قاشق غذا در دستش حیران ماند. با ناباوری پرسید:
- بن بست! برای چه؟ تو که داری شیرینی زندگی ات رامیچشی. این من هستم که به بن بست رسیده م و قربانی خودخواهیهای پدر ومادرم شدم که هر کدام به فکر دل خودشان بودند.
انگشتهایم در هم قفل شد و به روی پوست دستم فشار آورد و با صدای خفه ای گفتم:
- نو چه میدانی برمن چه گذشته.
- نه نمیدانم. فقط وقتی دیروز تو را دیدم با خودم گفتمچرا اینقدر غمگین است؟ چرا در موقع سخن گفتن حالت بغض دارد و صدا در گلویشمیشکند؟ در همان موقع احساس کردم که قبل از آمدن بع اینجا گریه کرده ای،ولی بعد باز با خودم گفتم که اشتباه میکنی، اینطورنیست.
- چرا عزیزم همینطور بود. قبل از آمدن به اینجا گریهکرده بودم. غم در دلم آنقدر سنگین بود که قلبم تحمل فشار آن را نداشت، اماحتی اشکهایم هم نتوانست سبکترش کند.

دندانهایش را محکم به روی تکه گوشتی که به دهان نهاده بود فشرد و گفت:
- مگر تو دایی هومن را دوست نداری؟ مگر قرار نیست زنش شوی؟
- کم کم داشتم عاشقش میشدم، شاید هم از همان روزهای اولآشنایی عاشقش شده بود و تازه داشتم به ماهیت احساسم پی میبردم که به سرابرسیدم. عشق نمک زندگی است، ولی همانطور که نمک فقط چاشنی غذاست و بهتنهایی قادر به سیر کردن شکم نیست، عشق هم به تنهایی قلبهای تشنه را سیرابنمیکند.
فریاد زنان گفت:
- عشق هم جلوه های اطراف را زیبا میکند و انسان را به اوج میرساند.
بلندتر فریاد کشیدم:
- نه اینطور نیست. احساس تو به میشل تو را به گمراهیکشاند. من نمیخواهم به این مرحله برسم، به خاطر همین این احساس را در قلبممیکشم.
با ناباوری پرسید:
- یعنی دیگر دوستش نداری؟
- وقتی میتوانستم با تمام وجود دوستش داشته باشم که طبققرار با بارانی یشمی و چتر عصا مانند به همراه مهرناز در فرودگاه لندن بهاستقبالم می آمد و مرا به عنوان نامزدنش همراه خود میبرد، نه اینکهمثل یک غریبه در هوایپما در کنارم بنشیند. با تشویقم به فرار از یکازداواج اجباری، در گریز از این وصلت به کمکم بشتابد. مرا به این پانسیونبیاورد و بعد بی آنکه هویتش را آشکار کند مرا محک بزند تا بفهمم به دردشمیخورم یا نه.
چشمان گشاده از حیرتش را به صورتم دوخت و با تعجب پرسید:
- مگر او با تو این کار را کرد؟
- مگر نمیدانی؟
- نه به من چیزی نگفتند.
- من هم تا دیروز هیچ چیز نمی دانستم و گمان میکردم مردآبله رویی که در فرودگاه نشانم داده اند همان کسی بود که به قصد ازدواج بااو به لندن آمدخ ام و دهناد جوانی است که در هواپیما با هم آشنا شده ایم ومردی که عاشق هستم و آروزی ازدواج با او را داردم، وقتی فهمیدم جریانچیست، تکه های غرور شکسته ام قلبم را خالی از عشق ساخت و جایش را در دلمگرفت.
با نا امیدی پرسید:
- منظورت این است که دیکر دوستش نداری و نمیخواهی زنش بشوی؟
- تو جای من بودی چه کار میکردی؟
لطحظه ای مکث کرد و پاسخ داد:
- من نمیتوانم خود را جای تو بگذارم چون با وجود بلاییکه میشل به سرم آورده هنوز نتوانسته ام قلبم را خالی از عشق کنم، هر وقتچهره خون آلودش را بعد از کتکی که از دایی هومن خورد و حزن نگاه مظلومانهاش را در لحظه وداع به یادا میآورم. قلبم آتش میگیرد.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... .
پاسخ }


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 56 8,309 ۱۸-۰۹-۱۳۹۲, ۰۹:۵۸ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی ایران دخت 40 5,196 ۱۸-۰۳-۱۳۹۲, ۱۲:۵۴ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان زندگی غیر مشترک __ نویسنده: خورشید.ر پروانه سیاه 40 27,060 ۲۲-۰۸-۱۳۹۱, ۰۱:۴۳ ب.ظ
آخرین ارسال: پروانه سیاه
  رمان در جستجوی بهار- نویسنده: زهرا اسدی Galaxy 30 9,115 ۱۴-۰۴-۱۳۹۱, ۱۱:۳۱ ق.ظ
آخرین ارسال: Galaxy
  رمان میراث خانم بانو نویسنده: لیلا رضایی mamane kiana 42 13,711 ۲۶-۰۳-۱۳۹۱, ۰۶:۱۸ ب.ظ
آخرین ارسال: mamane kiana
  رمان کسی پشت سرم آب نریخت - نویسنده:نیلوفر لاری elinia 33 9,779 ۲۳-۰۳-۱۳۹۱, ۰۵:۴۱ ب.ظ
آخرین ارسال: elinia
  رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه پروانه سیاه 62 8,958 ۱۶-۰۳-۱۳۹۱, ۰۶:۴۹ ب.ظ
آخرین ارسال: پروانه سیاه
  رمان چشم هایی به رنگ عسل-نویسنده:زهره کلهر sepideh.h 75 13,095 ۲۱-۰۲-۱۳۹۱, ۰۱:۵۴ ب.ظ
آخرین ارسال: sepideh.h