خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان تلخ وشیرین ( شادی داودی)

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #1
رمان تلخ وشیرین ( شادی داودی)
داستان دنباله دار قسمت اول
شهریور ماه بود.
از وقتی اسمم رو در قبول شدگان كنكور اونهم در دانشگاهﺁزاد تهران دیده بودم به جای اینكه مثل تمام قبول شده ها ازخوشحالی به حد انفجار برسم اما احساس خوبی نداشتم!تمام تلاشم رو كرده بودم تا دانشگاه سراسری قبول بشم اما نشد!بعد از ساعتها ایستادن درصف خرید روزنامه وقتی اسمم رو درصفحه مربوطه دیدم هیچ احساسی نداشتم حتی تبریك چندین دختر و پسركه حدس زده بودن قبول شده ام رو بی جواب گذاشتم و روزنامه رو به یكی ازاونها دادم و راه افتادم.
بابا یك كفش فروشی نزدیك بازار داشت و از راه همون مغازه و درﺁمدش امرار معاش میكردیم...فكر میكردم مخارج تحصیل دانشگاهی من اونهم با اون شهریه ها برای بابا خیلی سنگین خواهد بود ﺁخه از طرفی دیگه رضا هم بود كه البته رضا هیچ وقت نگذاشته بود خرج تحصیلات دانشگاهش رو بابا بپردازه و درتمام این سالهایی كه به دانشگاه قزوین رفت و ﺁمد میكرد درعین حال سركار هم میرفت و به خاطر همین موضوع بود كه من فكر میكردم نباید از بابا توقع داشته باشم كه خرج تحصیل من رو بده!میدونستم اگر عزیزجون بفهمه هرطور باشه من رو راهی دانشگاه خواهدكرد اما از واقعیت نمی تونستم فرار كنم میدونستم كه خرج و گرانی بیداد میكند و حالا قبولی من در دانشگاهﺁزاد خرجی بود اضافه برتمام خرجهای دیگه...
وقتی رسیدم جلوی درب حیاط هوا تاریك شده بود.میدونستم الان عزیز جون كلی نگرانم شده...صدبار تسبیحش را دور زده و صلوات فرستاده تا من هرچه زودتر به خانه برسم.ﺁنقدر مهربان بود كه تصورش رو هم نمی شدكرد...البته تمام نوه ها و بچه هاش رو دوست داشت ولی همه می گفتن خودش هم میگفت كه سپیده جور دیگه ایه...
ﺁخه من رو عزیزجون بزرگ كرده بود.من اصلا"مادرم رو ندیدم...بیماری دیابت نگذاشت سایه اش به سرم بمونه!وقتی رضا رو دنیا ﺁورده بود دكتر گفته بود كه دیگه نباید باردار بشه اما شد و وقتی من رو به دنیا ﺁورد نتونست بمونه تا برام مادری كنه...
پدرم در سن30سالگی با یك پسربچه 8ساله یعنی رضا و یك دختر نوزاد كه من بودم تنها ماند.ﺁنقدر مادرم رو دوست داشت كه با وجود هزار و یك مشكل و حتی جوونی خودش راضی نشد دوباره ازدواج كنه.در ابتدا نمی خواست كسی را به خاطر بچه هاش به زحمت بندازه ولی زندگی شوخی بردار نبود!عزیز كه مادرپدرم بود با رضایت قلبی و از دل و جون زندگی در كنار ما رو به هر چیزی ترجیح داد و با وجود كهولت سن باردیگه مادری دو كودك را با ذره ذره ی وجودش تقبل كرد و این شد كه عزیزجون از اون لحظه به بعد برای من هم مادر شد و هم مادربزرگ...
كلید انداختم و در رو بازكردم.از حیاطی كه تمامش با شاخ و برگ درخت مو مانند یك حیاط سقف دار شده بود گذشتم و از پله های ایوان بالا رفتم.از كفشهای جلوی در راهرو فهمیدم باید مهمون داشته باشیم.وقتی درب راهرو رو باز كردم صدای عمه مهین رو شناختم كه با مهربانی همیشگیش گفت:بیا عزیز...هی دلنگران بودی...ﺁمد.
03-07-2013, 12:51 AM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #2
RE: رمان تلخ وشیرین ( شادی داودی)

وقتی درب راهرو رو باز كردم صدای عمه مهین رو شناختم كه با مهربانی همیشگیش گفت:بیا عزیز...هی دلنگران بودی...اومد.
بعد عزیز رو دیدم كه از ﺁشپزخونه انتهای راهرو درحالیكه تسبیحی در دستش بود بیرون اومد و ایستاد خیره به من نگاه كرد.میدونستم در برگشتن به خونه خیلی دیر كرده ام و عزیز بیش از همیشه دلنگرون شده بنابراین به طرفش رفتم و هیكل چاق و مهربونش رو بغل گرفتم و صورتش رو بوسیدم و گفتم:ببخشید...
و بعد به عمه مهین سلام كردم.عزیز با اخمی ساختگی به من نگاه كرد و من رو از خودش دور كرد و گفت:همین دیگه ببخشید...نمیگی من پیرزن سكته میكنم...دلم هزار راه رفت...توی این خیابانهای بی صاحب تهرون كه گرگ گرگ رو پاره میكنه چطور دلم شورنزنه...از ساعت3بعد از ظهر رفتی و حالا برگشتی...نمیگی هزار بلا ممكنه سرت بیاورن...
به سمت عمه مهین رفتم و صورتش رو بوسیدم اون هم من رو بوسید و با خنده و مهربونی گفت:الهی قربونت بشم عمه جون...خوب عزیز راست میگه...اینهمه وقت...تو هم كه هزار ماشالله با این بر و رو...هركس دیگه هم جای عزیز بود ولله دلشوره میگرفت.
صدای امیر از اتاق اومد:حالا نتیجه چی شد؟
امیر پسر عمه مهین بود.پزشكی تهران درس خونده بود و برای پایان طرح به اهواز رفته و دوره انترنیش رو اونجا میگذروند.هم سن و سال رضا بود ولی اخلاقش زمین تا ﺁسمون با رضا فرق داشت.همیشه اخمو و ساكت بود درست مثل اینكه از همه طلب داره...اصلا" ازش خوشم نمی اومد البته رفتار اون نیز حاكی از این بود كه خودش هم از من خوشش نمیاد...البته نه از من كه كلا" از دخترهای فامیل خوشش نمی اومد.وقتی عموها و عمه ها به دلیل حضور عزیز در منزل ما هر چند وقت یكبار دور هم جمع میشدن امیر یا نبود یا اگر هم می اومد اونقدر اخمو و بد اخلاق بود كه اصلا" كسی رغبت نمی كرد طرفش بره!
از همون راهرو به اون هم سلامی كردم كه مثل همیشه خشك و سرد جوابم رو داد ولی دوباره پرسید:چی قبول شدی؟
برگشتم تا از پله ها به طبقه بالا برم و لباسم رو عوض كنم كه متوجه شدم از اتاق بیرون اومده و به درگاه تكیه داده و من رو نگاه میكنه.عمه و عزیز هم به من نگاه میكردن و منتظر جوابم بودن.نگاهی به هر سه انداختم و گفتم:چیز زیاد جالبی قبول نشدم...انشالله سال بعد.
و شروع كردم به بالا رفتن از پله ها كه صدای امیر رو دوباره شنیدم:ولی ادبیات فارسی رشته خیلی خوبیه...اونهم در تهران.
فهمیدم زودتر از من اسمم رو در روزنامه دیده و خونده!!!عمه و عزیز هر دو خوشحال شدن و مباركه مباركه از دهنشون خارج شد.كلی در دلم از دست امیر حرص خوردم...نمی خواستم به كسی بگم چی قبول شدم چون قصد داشتم امسال دانشگاه اصلا"نرم...نمی فهمیدم از كی تا حالا این امیر عبوس و همیشه بد اخلاق فضول هم شده بوده!روی پله ها ایستادم و برگشتم نگاهش كردم.همونجا در درگاه ایستاده بود و هنوز نگاهم میكرد.جواب تبریكهای عزیز و عمه مهین رو دادم و دوباره به امیر نگاه كردم و گفتم:ولی من نمی خوام در این رشته تحصیل كنم...
امیر همونطور كه دستهایش رو روی سینه به هم گره كرده بود و نگاهم میكرد گفت:اگر نمی خواستی چرا انتخابش كردی؟!!تو هیچ میدونی امثال تو با این كارهاتون چه صدمه ای به داوطلبان دیگه میزنین؟خوب بگذارید اونهایی كه واقعا" این رشته ها رو می خوان و دوست دارن در یك حد تعادل و صحیح لااقل به دانشگاه راه پیداكنن...
عزیز گفت:امیر جان سپیده رو ول كن اخلاقش همینطوره...الان یك چیزی میگه ولی یكی دو روز دیگه تصمیمش عوض میشه...مگه من میگذارم نره.
برگشتم و از پله ها بالا رفتم.وقتی وارد اتاقم شدم روپوش و مقنعه ام رو درﺁوردم.موهایم طبق معمول از شدت لختی و صافی گل سر رو خوب نگه نداشته بود.مجبور شدم گلسر رو باز كنم و برسی به موهام كه تا زیر كمرم بود كشیدم و یك تل به جلوی موهام زدم تا حداقل از ریختن ﺁنها به صورتم جلوگیری كنم.به خودم كه در ﺁینه نگاه میكردم یاد حرف عزیز افتادم كه همیشه میگفت:خدا اگه ناهید(اسم مادرم ناهیدبود)رو از بابات گرفت در عوض كپی ناهید رو هم بهش داد.
عزیز راست میگفت.من عكسهایی كه از مادرم داشتم رو هر وقت نگاه میكردم شباهت زیادی بین مادرم و خودم میدیدم...با همان سفیدی پوست...چشم و ابرویی كشیده...گونه ها وچانه ای خوش فورم...لبها و بینیم نیز اینطور كه همه میگفتن خیلی قشنگ و متناسب بودن...تنها تفاوت من با مادرم رنگ چشمهام بود كه به بابا رفته بود...چشمهام میشی روشن یا همان عسلی بود كه خودم میدونستم خیلی جلب توجه میكنه...اما به طور كلی شباهتهای زیادی با مادرم داشتم طوریكه همه كسانی كه مادرم رو به یاد داشتن با دیدن من ناخودﺁگاه خدا بیامرزی به مادرم میفرستادن.رضا ولی كاملا" شبیه بابا بود موهایی روشن و قد بلند...ولی خیلی شیطون در ضمن خیلی هم مهربون.
شب عزیز برای شام از عمه مهین خواست تا تلفنی به افسانه و حاج مرتضی(دختر و همسر عمه مهین)نیز بگه تا بیان خونه ما.میدونستم وقتی رضا به خانه بیاد كلی خوشحال میشه چون رضا علاقه خاصی به امیر داشت و از طرفی شوخی هاش با افسانه كه3سال از من بزرگتر بود و افسانه هم هیچ وقت در حاضرجوابی كم نمیﺁورد حتی برای منم جالب بود.اتفاقا" شب وقتی رضا از قزوین اومد با تموم خستگی كه در اون روز براش پیش اومده بود وقتی فهمید كه من در دانشگاهﺁزاد تهران رشته ادبیات فارسی قبول شدم كلی خوشحال شد.همون شب بابا هم گفت كه نباید نگران هزینه دانشگاه باشم و با توضیحاتی كه به خصوص امیر داد بابا بیش از پیش به من اصرار كرد كه حتما" برای نام نویسی به دانشگاه برم و فكر شركت دوباره كنكور رو هم برای سال ﺁینده از سرم خارج كنم.هم خوشحال بودم و هم ناراحت!خوشحال به خاطر اینكه دیگه لازم نبود یك سال دیگه درخونه بمونم و درس بخونم و ناراحت از اینكه هزینه دانشگاهم رو بابا می خواست پرداخت كنه...برام سنگین بود در جایی كه میدونستم رضا تمام مخارج دانشگاهش رو خودش تامین میكنه من بخوام با راحتی خیال پرداخت هزینه رو بر دوش بابا بندازم...رضا سال ﺁخر فوق مهندسی مكانیك در قزوین بود و در تمام اون سالها كه درس خونده بود سركار هم میرفت.
سر شام رضا و افسانه كلی با هم شوخی كردن كه بساط خنده برای همه جور شده بود تنها كسی كه زیاد نمی خندید امیر بود و گاهی فقط لبخند میزد.حاج مرتضی و بابا بعد از شام به ایوان رفتن و با همدیگه مشغول صحبت شدن از بس كه رضا و افسانه سر و صدا میكردن حاج مرتضی كه مرد ساكتی بود ترجیح داد با بابا به ایوان برن.من هم در ضمنی كه به حرفهای اون دو می خندیدم كم كم بشقابهای سفره رو هم روی هم میگذاشتم تا همه رو یكجا به ﺁشپزخانه ببرم.رضا طبق معمول شروع كرد به سر به سر گذاشتن افسانه به خاطر رشته دانشگاهیش كه تربیت بدنی بود و گفت:افسانه...خاك بر سرت با این رشته ات...بیچاره این هم رشته بود تو انتخاب كردی...ﺁخرش باید یك سوت بگذاری توی دهنت هی توش فوت كنی و تو مدرسه های دخترونه هی بپری بالا و بپری پایین...
افسانه با حرص و خنده به رضا نگاه كرد و جواب داد:اولا" خاك بر سر خودت دوما" هر چی باشه از رشته تو خیلی بهتره...اینهمه خودت را می كشی و به این در و اون در میزنی ﺁخر سرمیشی همین مكانیكهای وسط جاده ای...شب هم كه به خونه ات بری زنت از بوی بنزین و روغن تو حالش به هم میخوره.
متوجه بودم كه در تمام این مدت امیر گاهی با عصبانیت به افسانه نگاه میكنه اما افسانه اصلا" اهمیت نمی داد و هر لحظه برای اینكه بتونه جواب رضا رو بده تمام دقتش رو به حرفهای رضا میداد.رضا خندید و در جواب افسانه گفت:اووووووه...خبر نداری...همین الان هم كه صبحها از خونه راه می افتم تا به دانشگاه برسم توی راه كلی دختر از من خواهش میكنن كه با اونها ازدواج كنم...
همه زدیم زیر خنده.افسانه با شیطنت جواب داد:پس خاك بر سر اون دخترها كه می خوان تو شوهرشون بشی...دروغگو.
رضا همانطور كه ته مانده لیوان ﺁبش رو سر میكشید باز خندید و گفت:من دروغ میگم؟بیا ببین چقدر خاطرخواه دارم...همین روزها هم بالاخره یكی رو عقد میكنم.
افسانه صورتش كمی سرخ شد و با عصبانیت چهار لیوان رو از سفره برداشت و بلند شد و گفت:خاك بر سرت...لیاقتت همون دخترهای توی راه هستن.
رضا از خنده غش كرد و گفت:حالا شایدم پشیمون شدم و عقدش نكنم.
افسانه در حالیكه از اتاق خارج و وارد راهرو میشد گفت:برو گمشو...
عمه مهین كه نونها رو در جانونی قرار میداد گفت:امیر تو یاد بگیر...ببین هزار ماشالله رضا چقدر شیطونه اون وقت با تو نمیشه یك كلمه در مورد دختر و خواستگاری و ازدواج حرف زد!
بعد رو كرد به عزیز و گفت:به خدا عزیز از دست امیركلافه شدم هر چی دختر خوب بهش معرفی میكنم هزار تا عیب و ایراد میگیره...هزار تا بهونه های عجیب و غریب میﺁره...دائم هم ورد زبونش اینه كه......
03-07-2013, 12:52 AM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #3
RE: رمان تلخ وشیرین ( شادی داودی)

داستان دنباله دار قسمت دوم
عمه مهین رو كرد به عزیز و گفت:به خدا عزیز از دست امیر كلافه شدم هر چی دختر خوب بهش معرفی میكنم هزار تا عیب و ایراد میگیره...هزار تا بهانه های عجیب و غریب میاره...دائم هم ورد زبونش اینه كه زوده...زوده...من نمی دونم این زود بودن كی میخواد تموم بشه میترسم یك روز بیاد كه هیچ دختری حاضر نباشه نگاهشم بكنه.
امیر كه داشت ﺁخرین مقدار باقی مونده ماست و خیار در بشقابش رو می خورد رو كرد به رضا و گفت:بیا...به خدا می دونستم ﺁخر چرت و پرت های تو و افسانه به من گیر داده میشه.
رضا با خنده گفت:خوب عمه راست میگه...چرا تو اینقدر بی عرضه ای؟اصلا" زوده یعنی چی؟چی زوده؟تو كه الحمدلله بزرگ شدی و این از هیكلتم معلومه...حالا اگه عقلت هنوز بچه مونده و از این نظر میگی زوده كه دیگه متاسفم چون من نمی تونم برات كاری بكنم...
امیر لبخندی زد و ادامه ماست و خیارش رو خورد.افسانه كه به اتاق برگشته بود با دست محكم كوبید پشت رضا و گفت:اوووووووو...به داداش من حق نداری بگی بی عقل...خودت بی عقلی.
رضا كه حالا برگشته بود و مچ دست افسانه رو گرفته و قصد داشت مثل ضربه ای كه افسانه پشتش زده بود رو بهش تلافی كنه گفت:امیر چقدر این خواهر تو باهوشه...ببین من به تو بی عقل نگفتم ولی این فهمیدكه توبی عقلی.
افسانه كه زیر دستهای رضا گیر افتاده بود با خنده گفت:امیر چیزی به رضانمیگی؟...ناسلامتی داره خواهرت رو له میكنه...
امیر از سفره فاصله گرفت و عقب ترنشست و گفت:تو حقته...تا تو باشی اینقدر حاضر جوابی و شوخی نكنی.
عزیز گفت:رضا...مادر ول كن دختره رو زیر دست و بالت كشتیش...
رضا كه حالا افسانه رو طوری گرفته بود كه دیگه افسانه نمی تونست تكون بخوره رو كرد به امیر و گفت:تا امیر نگه كه موقع ازدواجش رسیده و دیگه زود نیست افسانه باید زیر دست و پای من له بشه.
عمه خندید و گفت:خوب پس مطمئن باش امیر این رو نمیگه ولی عمه جون چه رابطه ای بین این حرف امیر و له شدن افسانه هست؟!!
رضا خندید و به افسانه كه بالاخره با گازی كه از دست رضا گرفت و تونست فرار كنه نگاه كرد و گفت:پس ببخشید عمه جون مثل اینكه برای من زوده...آره؟
بعد نگاهی به جای دندون افسانه به روی دستش كرد و گفت:ولی امیر جون باید به عرضت برسونم كه برای من كمی هم دیر شده چون اگر دیر نشده بود این خواهر تو اینقدر من رو بیچاره نمی كرد...
عمه كه جای دندونهای افسانه رو روی ساعد دست رضا دید كمی عصبانی شد و رو كرد به افسانه و گفت:خجالت بكش دختر!!!این چه حركتیه كه كردی؟!!پس فردا هر كدومتون می رین ازدواج میكنین اون وقت می خواین جلوی شوهر و همسرخودتونم این شوخی ها و وحشی بازیها رو در بیارین؟...نگاه كن تو رو به خدا ببین دست رضا رو چه كرده!!!
افسانه خندید و گفت:رضا غلط كرده جلوی زنش بخواد با من شوخی كنه...بعدشم شما كه زیردست رضا نبودی ببینی چطور داشت من رو له میكرد.
امیرنگاهی به دست رضا كه داشت اونرو می مالید انداخت و گفت:دیدی مامان...وقتی میگم زوده به خاطر اینه كه دخترها اگه سنشونم به حد ازدواج برسه عقلشون طول میكشه تا كامل بشه...نمونه اش همین افسانه...اگر عقل داشت كه این كارها رو نمی كرد.
من كه بیشتر وسایل سفره رو جمع كرده و حالا با یك دستمال مشغول پاك كردن سفره بودم از حرف امیر عصبی شدم نگاهی بهش كردم و گفتم:شما پسرها خیلی به خودتون مغرور شدین...ولی بد نیست بدونین همین شما به اصطلاح ﺁقایون نصف اعتماد به نفستون رو با تلقین همین افكار پوچتون در رابطه با خانومهاست كه كسب كردین وگرنه همه شما یك طبل تو خالی كه فقط سروصدا داره وتوخالی است چیزدیگه ای نیستین.
تا اون شب من با امیر اینطوری حرف نزده بودم.یعنی اصلا" فرصتی دست نداده بودكه اون چندین ساعت در جمع باشه ولی اون شب از حرفی كه در مورد عقل دخترها گفته بود خیلی عصبی شده بودم و ناخودﺁگاه تمام حرفم رو با حالتی پرخاشگرانه بهش گفتم و همین برخورد من باعث شد سكوتی نسبتا" طولانی در اتاق برقرار بشه.امیر خیره به چشمهای من نگاه میكرد و رضا هم با تعجب به صورت عصبی من چشم دوخته بود.صدای عزیز بلند شد:لااله الاالله...ببین رضا...افسانه...شوخی های شما دو نفر یواش یواش داره كار رو خراب میكنه ها...
از جام بلند شدم و سفره رو تا كردم و با دستمال و بشقابی كه ته سفره رو دراون ریخته بودم به ﺁشپزخونه رفتم.یكدفعه صدای خنده افسانه بلند شد و گفت:ﺁخ جون بالاخره یكی توی فامیل پیدا شد كه همراه من بتونه روی شما پسرها رو كم كنه...
صدای عمه كه با تحكم افسانه رو وادار به سكوت كرد رو شنیدم.بعد هم شنیدم كه عزیز جون و بقیه به ایوان رفتن.از توی ایوان افسانه صدا كرد:سپیده...تنهایی ظرفها رو نشور صبركن...رضا داره هندونه ای كه توی حوض بود رو پاره میكنه بیا هندونه بخوریم بعد با هم میریم ظرفها رو می شوریم.
توجهی نكردم و پیش بند رو از گیره دیوار برداشتم و به گردنم انداختم و گره پشتش رو بستم خواستم اسكاچ رو بردارم كه صدای امیر رو از پشت سرم شنیدم:همیشه اینقدر زود عصبانی میشی یا فقط امشب اینطوری شدی؟
با ترس برگشتم...تا به اون لحظه امیر رو اینقدر نزدیك به خودم ندیده بودم...فاصله خیلی كمی بین ما بود...قدش از من بلندتر بود و سر من تا سینه اش قرار داشت...به صورتش كه نگاه میكردم توی چشمهایش یك گیرایی خاصی بود و از اعتماد به نفس بالای اون حكایت داشت...چیزی كه من در اون لحظه اصلا" در خودم سراغ نداشتم.تا حدودی دست و پام رو گم كردم و گفتم:ا...ترسیدم.
همونطور كه به چشمام خیره بود بدون اینكه تغییری در چهره اش بده گفت:چرا؟یعنی خیلی وحشتناكم؟
جواب دادم:نه بابا...من فكر كردم همه به ایوان رفتن...فكر نمی كردم تو اینجا باشی.
پرسید:مثل اینكه از حرف من خیلی ناراحت شدی؟
شروع كردم به ریختن مایع ظرفشویی روی اسكاچ و در همون حال جواب دادم:خوبﺁره...تو خیلی راحت همه دخترها رو بی عقل و یا كم عقل خواندی..........
03-07-2013, 12:53 AM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #4
RE: رمان تلخ وشیرین ( شادی داودی)

شروع كردم به ریختن مایع ظرفشویی روی اسكاچ و در همون حال جواب دادم:خوب ﺁره...تو خیلی راحت همه دخترها رو بی عقل و یا كم عقل خوندی...
به ظرفشویی تكیه داد و در فاصله كمی از من ایستاد و همونطوركه به ظرف شستنم نگاه میكرد گفت:ولی من اصلا"منظورم تو نبودی.
دوست نداشتم زیاد پیش من باشه چون اصلا" با امیر راحت نبودم...میشه گفت یك جورهایی حتی دوست داشتم همیشه ازش دور باشم!خشكی نگاهش...جدی بودن بیش از حدش...غرور رفتاریش...و از چند دقیقه پیش كه با حرفش فهمیدم چه دیدی نسبت به دخترها داره همه و همه باعث میشد كه روی هم رفته زیاد ازش خوشم نیاد.با بی حوصله گی در ضمنی كه ظرفها رو میشستم گفتم:ﺁره...به شخص من حرفت رو نگفتی ولی در اصل به تمام دخترها بودی.
برای لحظاتی متوجه بودم كه به صورتم نگاه میكنه بعد بدون اینكه حرف دیگه ای بزنه از ﺁشپزخونه بیرون رفت.نفس راحتی كشیدم و كارم رو ادامه دادم.افسانه وقتی به ﺁشپزخونه اومد تقریبا" تموم ظرفها رو شسته بودم و فقط دوتا قابلمه مونده بود هر قدر اصرار كرد كه بگذارم اونها رو بشوره قبول نكردم.ظرفها رو كه شستم وقتی می خواستم به ایوان برم از پنجره اتاق كه نگاه كردم دیدم همه گرم صحبت و خنده هستن به غیر از امیر كه مثل همیشه كم حرف و بی تفاوت به بقیه سرش رو با روزنامه عصر اون روز گرم كرده.وقتی وارد ایوان شدم عمه هندونه ای رو كه برام كنار گذاشته بود رو جلوم گذاشت و ادامه صحبتش رو با پدرم پی گرفت:به خدا داداش زبونم مو درﺁورده از بس به این امیر میگیم اینقدر سختگیر نباش توی زن گرفتن...ولله تا الان صد تا دختر خوب نشونش دادم...مرغ یك پا داره یك كلام شده و میگه نه...یا اینكه هم هزار تا عیب میگذاره روی دختر مردم و خونواده اش...وقتی هم میگم پس بالاخره كی زن میگیری فقط میگه زوده...زوده...
حاج مرتضی رو كرد به پدرم و گفت:منصورخان...شما بهش بگو...بگو كه ﺁش كشك خاله اشه...پس تا داغ و تازه اس باید بخوره اگر هی بگه زوده زوده ممكنه سرد بشه و از دهان بیفته.
بابا لبخند مهربونی زد و به امیرنگاه كرد و گفت:ولله چی بگم...خوب ﺁبجی شاید منظور امیر از گفتنه زوده...خودش رو نمیگه بلكه كسی رو كه زیر نظر داره هنوز بچه اس؟
عمه روش رو به امیر كرد و گفت:ﺁره مادر؟خوب اگه اینطوره حداقل بگو كیه...خونواده اش كیه...اهل كجاس...شاید دلم قرار بگیره.
رضا با خنده گفت:عمه جون چرا دلتون برای من نمی خواد قرار بگیره؟
بابا خندید و گفت:ولله رضا جان فكر میكنم لازم نباشه دل كسی برای تو بی قرار بشه تو خودت هر قراری لازم باشه به دلت میاری...
رضا دوباره گفت:نه...مثل اینكه هیچكس نمی خواد این وسط فكری برای من بكنه...
عزیز خنده ای كرد و گفت:مادرجان رضا...نگران نباش خودم به فكرت هستم منتهی منتظرم اول خودت كسی رو به من نشون بدی بعد سر فرصت ﺁستین بالا بزنم.
افسانه سریع به میون حرف عزیز اومد و گفت:ﺁخه عزیز جون گیریم كه رضا هم بگه مثلا" فلانی رو پسندیدم شما یك وقت نكنه بری براش خواستگاری ها...چون مطمئنا" این فقط رضاس كه پسندیده...دختر مورد نظرش اصلا" اون رو قبول نخواهدكرد.
عزیز اخم شیرینی به چهره اش ﺁورد و گفت:وا..مگه رضا چشه افسانه جان؟
افسانه تندی با خنده جواب داد:چش نیست؟...ﺁخه كدوم دختر عاقلی هست كه اون رو بپسنده؟
بابا خندید و ادامه داد:عزیز...افسانه راست میگه مگه مردم از دخترشون سیر شدن كه به رضا بدنش...رضا یك سر داره هزار سودا...اونقدر شیطنت و شلوغی داره كه به همسرﺁینده اش نخواهد رسید...حالا اگه مثل امیر سر به راه و متین و سنگین بود یك چیزی ولی...
رضا با خنده گفت:خوب دست شما درد نكنه...هیچی دیگه...بابای ﺁدم وقتی اینقدر طرفدار ﺁدم باشه دیگه اون شخص معلوم الحال تر از من نمیشه...
همه زدن زیرخنده.برای چند لحظه احساس كردم امیر به من نگاه میكنه...نگاهی كه تا اون لحظه از اون به خودم ندیده بودم!نگاهش با همیشه فرق داشت!البته مثل همیشه جدی و خشك نگاه كرده بود ولی چیز دیگه ای هم در نگاهش بود كه نخواستم اصلا" به اون فكركنم.ﺁخر شب وقتی عمه اینها می خواستن برن امیر لحظه ﺁخر رو كرد به بابا و گفت:دایی منصور نگذارین سپیده بچه گی كنه و دانشگاه نره...حتما" پی گیر كارش بشین...بازم میگم رشته خوب و جای قابلی هم قبول شده...حتما"حواستون باشه كه برای نام نویسی بره....
از اینكه دوباره برای رفتن من به داشگاه به بابا تاكید كرده بود عصبی شدم به خصوص وقتی كه گفت نگذارید بچه گی كنه!!!مثل اینكه حالا خودش خیلی خیلی از من بزرگتر بود كه اینطوری در مورد من با بابا صحبت میكرد!
وقتی اونها رفتن رضا و بابا دوباره با من صحبت كردن و قرار بر این شد كه سر موعد مقرر به همراه رضا برای نام نویسی به دانشگاه برم و بابا و رضا به من حالی كردن كه اولا" شهریه رشته ادبیات خیلی بالا نیست درثانی دختر وضعیتش با پسر خانواده خیلی فرق داره و تا وقتی درخونه پدرشه پدر باید خرج و مخارج اون رو تامین كنه.
وقتی هم من و رضا تنها شدیم رضا برام توضیح داد كه خرج رشته اون خیلی خیلی بالا بوده و از طرفی رضا یك مرد به حساب می اومد و برای اینكه در فرداهای زندگیش بتونه به خوبی یك زندگی رو در حد معمولی اداره كنه باید به خودش این سختی ها رو میداده ولی در مورد من اصلا" این قضیه صدق نمی كرد و من باید با خیال راحت تلاشم رو برای كسب كارشناسی ادبیات فارسی در طول سالهای ﺁتی به انجام میرسوندم.
*********************
**************
در كمتر از دو ماه به محیط دانشگاه عادت كردم.تحول شیرینی در زندگیم بود.حس دانشجویی...دوستان جدید...محیط ﺁزادتر و بزرگتر از اونچه كه تاكنون تجربه كرده بودم...همه ساعتها و لحظه ها برام شیرین بود به خصوص كه وقتی جمعه ها با بچه های دانشگاه برنامه كوه میگذاشتیم و در این گردش پسرهای دانشگاههای مختلف نیز كم و بیش حضور داشتن..............
03-07-2013, 12:55 AM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #5
RE: رمان تلخ وشیرین ( شادی داودی)

جمعه ها با بچه های دانشگاه برنامه كوه میگذاشتیم و در این گردش پسرهای دانشگاههای مختلف نیز كم و بیش حضور داشتن.دیدن اونها و رفتارشون برام نوعی سرگرمی شده بود به خصوص اینكه هر روز یك پسر پیشنهاد دوستی و یا حتی ازدواج رو به راحتی ﺁب خوردن با من مطرح میكرد...در ابتدا برام عجیب می اومد ولی كم كم موضوع بیش از تعجبش برام خنده دار شده بود و وقتی با سوسن و لیلا كه دوستان جدید و هم رشته ایم بودن در این مورد صحبت میكردیم تا ساعتها فقط می خندیدیم.خودم هم فهمیده بودم كه به علت شكل و قیافه ظاهریم بیش از حد معمول نظرها رو به خودم جلب می كنم اما به واقع قصد خودنمایی نداشتم و اصلا" هم این موضوع دست خودم نبود.هیچ وقت سعی نمی كردم رفتار توجه برانگیز و یا احیانا" تیپ و لباس خودم رو به گونه ای ترتیب بدم كه باعث جلب توجه بشم!برعكس همیشه در ساده ترین وضع و صورت ممكن به دانشگاه میرفتم اما خوب اینها همه مسائلی بود كه ناخواسته برام پیش می اومد.
نمی دونم چطوری ولی وقتی شماره تلفن منزلمون دست پسرهایی كه به هر طریقی قصد ایجاد رابطه و دوستی با من رو داشتن افتاد دیگه وضع تغییر كرد!!!زنگهای مكرر تلفن منزل و وقت و بی وقت به صدا دراومدن زنگ اون همه و همه باعث شد كم كم نگاههای رضا...بابا...و عزیز تغییر كنه!
با اینكه من هیچ وقت سمت تلفن نمی رفتم ولی بعد از هر تماس ناشناسی نگاهها به سمت من برمیگشت!در ابتدا زیاد جدی نگرفتم ولی یواش یواش صدای زنگ تلفن اعصابم رو به هم میریخت و رفتار من بیشتر رضا رو عصبی میكرد اما در تمام اون لحظه ها رضا فقط سكوت میكرد و سعی داشت به اعصاب خودش مسلط باشه ولی نگاههاش به من حاكی از هزار حرف نگفته بود!اما خدا خودش میدونست كه من هیچ نقشی در اون تلفنها و تماسها نداشتم ولی فهمیده بودم كه شماره تلفن خونه در دانشگاه به دست چند نفر افتاده!!!حالا چطوری نمیدونم اما از حرفهایی كه گاها" بین رضا و عزیز جون و بابا رد و بدل میشد میفهمیدم كه مزاحمین از بچه های دانشگاه هستن!
اواخر پاییز عزیز یك روز جمعه طبق عادت همیشگیش همه رو برای ناهار دعوت كرد...عمه ها و عموها.
چند روز قبل از عزیز شنیده بودم كه عمه مهین با عزیز مشورت كرده و دختر عمو ایرج یعنی لعیا و یكی هم دختر عمه مهری یعنی مریم رو برای امیر در نظر گرفته و اون روز جمعه قرار بود از بین این دو در نهایت یكی رو برای امیر انتخاب كنن.امیر یك ماهی بود كه طرحش رو تموم كرده بود و از اهواز به تهران برگشته و در یكی از بیمارستانهای تخصصی قلب مشغول به كار شده بود.از صبح جمعه عمه مهین و افسانه به خونه ی ما اومدن تا در درست كردن ناهار كمك من و عزیز باشن.افسانه حسابی عصبی بود و دائم به عمه مهین غرغر میكرد كه ﺁخه لعیا و مریم چه تناسبی با امیر دارن كه می خوان اونها رو عروس خودشون بكنه و گاهی در این میون اداهایی كه از خودش در میﺁورد كلی هم باعث خنده ی من میشد.در این بین از ساعت9صبح اون تلفنهای مسخره باز شروع شد تا جاییكه رضا ساعت10:30صبح بعد از اینكه تقریبا" شش مرتبه تماس تلفن داشتیم و هر بار كلی زنگ خورده بود تا عزیز یا عمه مهین گوشی رو بردارن از خواب بیدار شد وقتی از پله های طبقه بالا پایین می اومد من و افسانه در راهرو نشسته بودیم و سالاد درست میكردیم.افسانه وقتی چهره عصبی رضا.........
03-07-2013, 12:58 AM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #6
RE: رمان تلخ وشیرین ( شادی داودی)

افسانه وقتی چهره ی عصبی رضا كه به من خیره شده بود و از پله ها پایین می اومد رو دید طبق معمول همیشه با شوخی گفت:چخه...هاپوخان...چرا از صبح كله سحر كه بیدار شدی طلبت رو می خوای؟
اما رضا این بار اصلا" به افسانه نگاه هم نكرد فقط چند لحظه ایستاد و با عصبانیت به من نگاه كرد بعد از اون هم به حیاط رفت و نشست سر حوض...با اینكه هوا سرد بود شیر ﺁب رو باز كرد و به سر و كله اش ﺁب ریخت!افسانه با تعجب به من نگاه كرد و گفت:رضا چش بود؟
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:چه میدونم...تلفن زیاد زنگ میخوره اون از چشم من میبینه!
عزیز كه از پنجره ی اتاق دیده بود رضا سر حوض سر و كله اش رو خیس كرده با نگرانی گفت:وا...پسره خل شده...توی این هوا خوب می چاد...افسانه...سپیده...یكی تون بیاد این حوله رو برای رضا ببره حیاط...
از جام بلند شدم و به اتاق رفتم و حوله رو از عزیز گرفتم و بردم به حیاط.از پله های ایوان پایین رفتم وقتی كنار رضا ایستادم و حوله رو طرفش گرفتم از سر حوض بلند شد ایستاد و با عصبانیت به من نگاه كرد و در ضمنی كه حوله رو از من میگرفت گفت:سپیده این كیه دائم اینجا زنگ میزنه؟
با تعجب بهش نگاه كردم و گفتم:من چه میدونم!مگه قراره هر كی كه اینجا تلفن میكنه با من كار داشته باشه یا من باید بشناسمش؟!!!
رضا با صدایی ﺁروم ولی پر از خشم گفت:سپیده برو دعا كن ظهر جلوی مهمونها این زنگها تكرار نشه...به ارواح خاك مامان اگه امروز جلوی...
در این لحظه در راهرو باز شد و افسانه به حیاط اومد و رضا هم با اومدن اون بقیه حرفش رو نزد ولی من نمی تونستم بفهمم رضا چرا نمی خواد باور كنه كه من ارتباطی با كسانی كه پشت خط هستن ندارم.افسانه از پله ها پایین اومد و شروع كرد سر به سر گذاشتن با رضا اما رضا مثل روزهای گذشته نبود با اینكه سعی داشت جواب حرفها و شوخی های افسانه رو بده ولی اصلا" سر حال نبود.منهم دیگه بعد از اون لحن گفتاری كه از رضا دیدم دوست نداشتم اونجا بمونم بنابراین برگشتم داخل خونه و با حرص و عصبانیت ﺁخرین كارهای سالاد رو انجام دادم ولی واقعا" در دلم دعا میكردم كه دیگه تلفنی زده نشه چرا كه هیچ وقت در عمرم رضا رو تا این حد عصبی و جدی ندیده بودم!ظهر كه شد كم كم همه اومدن...عمو ایرج و خانواده...عمه مهری با خانواده...عمو چنگیز و خانواده...عمه زهره و خانواده...خلاصه تموم خونه در كمتر از یك ساعت پر از هیاهو و خنده و شوخی شد.من یك شلوار جین با یك بلوز صورتی ﺁستین كوتاه پوشیدم و افسانه كمك كرد تا موهام رو از پشت یك گیسه ببافم تا كمتر دورم بریزه و كلافه ام بكنه.لعیا و مریم هم نمی دونم از كجا ولی خبردار شده بودن كه به احتمال زیاد ﺁقای دكتر فامیل یا همون امیر قراره یكی از اونها رو برای ازدواج انتخاب كنه!مریم سال ﺁخر مامایی بود و لعیا هم حسابداری خونده و در یك اداره مشغول به كار بود و هر دو24ساله بودن.هیچ وقت هیچكدوم از اونها لباسهایی رو كه اون روز پوشیده بودن تا به حال نمونه اش رو به تن نكرده بودن ولی اون روز با اون لباسهای عجیب و تا حد زیادی جلف اسباب خنده ی افسانه و پسرهای عمه زهره رو فراهم كرده بودن.البته گاهی من هم از حرفهای افسانه و بچه های خاله زهره كه اونها هم دانشجوی معماری و هنر بودن به خنده می افتادم ولی بیشتر دلشوره داشتم كه نكنه زنگ خور تلفن بار دیگه شروع بشه و در دل دائم دعا میكردم این اتفاق نیفته.
ناهار رو در فضایی پر از خنده و شوخی خوردیم كه البته امیر خیلی عصبی به نظر میرسید و سعی داشت به غیر از سفره و بشقابش به جای دیگه ایی نگاه نكنه و این در شرایطی بود كه مریم و لعیا برای جلب توجه امیر دست به هر كاری میزدن.من كه سر ناهار به طور اتفاقی مجبور شدم كنار امیر بشینم از هر كسی بیشتر متوجه عصبانیت امیر از رفتار لعیا و مریم شده بودم...اما دلم خنك میشد!كلا" از اینكه حرص اون در می اومد كیف میكردم...ولی یك لحظه متوجه شدم كه امیر تمام توجهش به من و بشقاب منه و هر چیزی كه فكر میكرد من احتیاج دارم رو سریع جلوم می گذاشت...برای لحظاتی دلم براش سوخت...نمی دونم چرا ولی احساس كردم در شرایط بدی قرار گرفته و برای فرار از اون شرایط خودش رو در انجام كارهایی در رابطه با من سرگرم كرده.با صدایی ﺁروم كه فقط خود امیر بشنوه گفتم:دلم برات میسوزه...
بعد ﺁروم خندیدم و گفتم:ولی خوب مجبوری بالاخره یكیشون رو انتخاب كنی.
همه ی افراد سر سفره چنان سرگرم خنده و حرف و شوخی بودن كه متوجه ی من و امیر نمی شدن.امیر نگاهی به من كرد...بعد لحظاتی كوتاه كه خیره شد به چشمهام گفت:چی گفتی؟مجبورم چی كار كنم؟
نمی دونم چرا ولی ناخودﺁگاه این جمله رو با صدایی ﺁروم گفتم:مجبوری از بین دخترها یكی رو انتخاب كنی...
منظور من فقط مریم و لعیا بود اما گویا امیر فكر كرد من تمام دخترهای حاضر در سر سفره رو میگم!امیر سریع ولی با همون صدای ﺁرومش گفت:من خیلی وقته از بین دختران فامیل انتخابم رو كردم...ولی هنوز زوده...
خنده ام گرفت و در حالیكه لیوان دوغم رو پر میكردم گفتم:ولی فكر نمی كنم برای اونها زود باشه به نظر كمی هم دیر شده...
پارچ دوغ رو از من گرفت تا برای خودش هم دوغ بریزه و در جواب من گفت:سپیده...نمی دونم منظورت كدوم دختره...ولی اگر نظر من رو بخوای دختری رو كه من انتخاب كردم توی این جمع از همه كوچیكتره و هنوزم بچه اس...ازدواج براش هنوز زوده...منتظرم تا اون بزرگ بشه.
وقتی امیر این جملات رو گفت تموم بدنم لرزید!احساس میكردم از ذره ذره ی وجودم حرارت بلند میشه!من كاملا" منظور امیر رو فهمیدم چرا كه من كوچكترین نوه ی عزیز جون بودم و خود امیر نیز این اواخر چند بار با زبون بی زبونی به من گفته بود كه باید سعی كنم كه دیگه دست از بچه گی هام بردارم...تازه فهمیدم امیر چه منظوری از گفتن اون جملات داشته!
لبخند روی لبم محو شد...دیگه اشتهایی به غذا نداشتم...سرم رو پایین انداختم و فقط با برنج و خورشت بشقابم شروع كردم به بازی كردن.امیر با همون صدای ﺁروم گفت:چرا غذات رو نمی خوری؟
صدای تلفن بلند شد!!!
از شدت ترس تكون محكمی خوردم كه امیر متوجه شد با تعجب به من نگاه كرد و گفت:چیه؟!!
رضا از اونطرف سفره سریع بلند شد و رفت به طرف تلفن.تلفن رو در راهرو گذاشته بودیم...همه سرگرم غذا خوردن بودن اما من همه ی هوش و حواسم به راهرو و رضا بود...امیر هم متوجه ی نگاه مضطرب من به راهرو شده بود...افسانه نیز همینطور ولی سعی میكرد با اشاره به من حالی كنه كه محل نگذارم و غذام رو بخورم.چند لحظه بیشتر طول نكشیدكه رضا برگشت و سرجاش نشست و مشغول خوردن بقیه غذاش شد اما از چهره اش فهمیدم دوباره از همون تلفنها بوده...خدایا!
رضا اصلا" به من نگاه نمی كرد ولی دیگه زنگی هم از تلفن به صدا درنیومد.غروب كه شد كم كم همه رفتن ولی عمه مهین و افسانه و حاج مرتضی موندن.افسانه شروع كرد به جارو برقی كشیدن و من هم جمعﺁوری میكردم.عزیز و عمه مهین هم توی ﺁشپزخونه غذاهای اضافه ظهر رو در ظرف فریزر می گذاشتن.بابا و حاج مرتضی نیز به حیاط رفته بودن و كمی از شاخه های خشك درخت مو رو كوتاه و خلوت میكردن.امیر و رضا هم توی اتاق دراز كشیده بودن و فوتبال باشگاههای اروپا رو دنبال میكردن.
در حین جمعﺁوری دیدم تلفن داخل راهرو از پریز كشیده شده نمی دونم به چه علت اما دو شاخه ی تلفن رو برداشتم و به پریز وصل كردم.وقتی برگشتم دیدم رضا همونطور كه در اتاق دراز كشیده بود لحظاتی به من خیره شد!اهمیتی به نگاه رضا ندادم و باز هم مشغول كارم شدم هنوز بیشتر از 5دقیقه نگذشته بود كه تلفن زنگ خورد!
من با اینكه در راهرو بودم اما هنوز در تیررس نگاه رضا قرار داشتم.زنگ دوم كه بلند شد رضا با عصبانیت از همون اتاق گفت:سپیده...گوشی رو بردار.
لحن كلامش به قدری بد بود كه امیر نگاهش رو از تلویزیون گرفت و حالا هر دو نفر به من نگاه میكردن.افسانه كه داشت سیم جارو برقی رو جمع میكرد سریع به سمت تلفن اومد تا گوشی رو برداره...رضا داد كشید:افسانه تو گوشی رو برندار...بگذار سپیده برداره.
افسانه كه كم و بیش از جریان مزاحمتهای تلفنی منزل ما خبردار شده بود با جدیت برگشت به سمت رضا و گفت:وا...دیووونه...
و بعد بی معطلی گوشی رو برداشت.بعد از سلام چند تا نخیر نخیرگفت و بعد هم گفت اشتباه گرفتین...سپس گوشی رو قطع كرد.رضا و امیر با هم از اتاق بیرون اومده بودن و من در فاصله كمی از امیر ایستاده بودم.رضا با عصبانیت به افسانه گفت:برای چی گوشی رو برداشتی؟مگه نمی دونی كه تازگی ها زنگ خور تلفنش فقط مال سپیده اس!
امیر با تعجب به من نگاه كرد! .........
03-07-2013, 01:03 AM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #7
RE: رمان تلخ وشیرین ( شادی داودی)
داستان دنباله دار قسمت چهارم
رضا با عصبانیت به افسانه گفت:برای چی گوشی رو برداشتی؟مگه نمی دونی كه تازگی ها زنگ خور تلفنش فقط مال سپیده اس!
امیر با تعجب به من نگاه كرد!افسانه گفت:بروگمشو...دیوونه...خوب از این مزاحمتها خونه ما هم زیاد میشه.
امیر هنوز به من نگاه میكرد.نمی تونستم حرف بزنم چون رضا رو خیلی عصبی میدیدم.رضا دوباره با عصبانیت گفت:افسانه تو هم وقتی رفتی دانشگاه مزاحمهای تلفنی خونه تون زیاد شد یا فقط برای سپیده اینطوریه؟اصلا" من نمی فهمم چرا از وقتی سپیده به دانشگاه رفته ما مزاحم تلفنی پیدا كردیم؟!!
و بعد با عصبانیت قدمی به طرف من برداشت كه امیر سریع بین من و رضا قرار گرفت و به ﺁرومی و با صدایی محكم گفت:رضا...
رضا عصبی شده بود...خواست امیر رو كنار بزنه كه امیر محكم بین من و اون قرار گرفته بود و نمی گذاشت دست رضا به من برسه بعد رضا با فریاد گفت:اصلا" سپیده...من نمی فهمم برای چی رفتی دو شاخه رو به پریز زدی...هان؟!!
خیلی ترسیده بودم چون واقعا" احساس میكردم اگر امیر كنار بره رضا كتك مفصلی بهم خواهد زد.بغض كردم و در حالیكه سعی داشتم از گریه ام جلوگیری كنم گفتم:رضا به خدا...همینطوری...
رضا كه هنوز سعی داشت امیر رو كنار بزنه با فریاد گفت:تو غلط كردی...
عزیز و عمه مهین هم از ﺁشپزخونه بیرون اومده بودن و به ما نگاه میكردن.رضا با همون فریاد ادامه داد:من نمی دونم تو توی اون دانشگاه به جای درس خوندن چه......می خوری؟
امیر با صدایی محكم گفت:رضا...بسه.
رضا كه نمی تونست امیر رو كنار بزنه فریاد كشید:امیر برو كنار...تو كه خبر نداری...سپیده از وقتی رفته دانشگاه زمین تا ﺁسمون فرق كرده همه اش هم مقصر تویی كه اصرار داشتی سپیده رو مجاب كنیم همین امسال به دانشگاه بره...من خواهرم رو بهتر از تو می شناسم...بچه اس...هنوز فهم و شعورش كامل نشده...دوستهای دانشگاهیش رو كه ندیدی...دو تا دختر جلف و ننر هستن كه جدیدا" سپیده از روی اونها الگو برداری میكنه...هر جمعه كوه...هر تعطیلی گردش...هر وقت خونه میام از عزیز می پرسم سپیده كجاس...یا رفته سینما...یا رفته پارك...یا رفته خرید...زنگ تلفن خونه هم كه یك ثانیه قطع نمی شه!
و بعد در همون حال كه فریاد میكشید و حرف میزد تونست امیر رو كنار بزنه و.........
03-07-2013, 01:10 AM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #8
RE: رمان تلخ وشیرین ( شادی داودی)

و بعد در همون حال كه فریاد میكشید و حرف میزد تونست امیر رو كنار بزنه و با سرعت كشیده محكمی به صورتم زد!من از بچه گی خیلی زود خون دماغ میشدم اون روز هم وقتی رضا با اون شدت زد توی صورتم چند لحظه بیشتر طول نكشید كه خون از دماغم بیرون زد...امیر با فریاد رضا رو گرفت و گفت:رضا...خجالت بكش...بس كن دیگه!
رضا تا اون روز دستش روی من بلند نشده بود شاید بینمون حرفی پیش می اومد ولی اصلا" سابقه نداشت رضا من رو كتك بزنه!عزیز بهتزده به ما نگاه میكرد.عمه مهین و افسانه سریع به طرف من اومدن.صدای افسانه رو شنیدم كه گفت:مرده شورت رو ببرن رضا...
سعی داشتم با دست جلوی بینیم رو بگیرم كه خون روی فرش راهرو نریزه.صدام در نمی اومد ولی اشكهام یكی پس از دیگری پشت سر هم سرازیر شده بود.صدای عزیز رو شنیدم كه با ناراحتی تمام رو كرد به رضا و گفت:رضا!!!مادر...دستت دردنكنه!!!واقعا" كه ﺁفرین!!!
عمه و افسانه من رو به سمت دستشویی بردن ولی مگه خون دماغم بند می اومد...
از صدای داد و فریاد رضا و امیر و افسانه كه سر من بحث میكردن و صداشون به حیاط رسیده بود بابا و حاج مرتضی نیز وارد راهرو شدن.بابا وقتی فهمید رضا توی صورت من زده از عصبانیت رنگ صورتش مثل گچ سفید شد برگشت خیره به رضا نگاه كرد و با صدایی ﺁروم ولی عصبی گفت:رضاجان...بابا این چه كاریه؟...سپیده مگه چقدر جون داره كه تو این كار رو كردی؟...از اینها گذشته من هنوز زنده ام...
رضا با عصبانیت گفت:ولی بابا...این زنگهای تلفن...
بابا سریع گفت:خیلی خوب مشكل كه اینطوری حل نمی شه...یا تلفن رو می فروشم یا خطش رو عوض میكنم...حالا دیگه تمومش كن.
چند دقیقه طول كشید تا كم كم خون دماغم بند اومد ولی سرم به شدت درد گرفته بود وقتی خواستم برم طبقه بالا امیر با صدایی ﺁروم گفت:سپیده...چون خیلی خون از دماغت رفته و میگی سرت هم درد میكنه سعی كن بالا رفتی فقط دراز بكشی ولی خوابت نبره...
محلش نگذاشتم و رفتم بالا به اتاق خودم.چند دقیقه بعد افسانه هم اومد پشت سرش عمه نیز داخل اتاق شد.
می خواستن به خونه شون برگردن و اومده بودن تا خداحافظی كنن.عمه موقع خداحافظی كمی نصیحتم كرد كه ﺁخر سر افسانه همه رو با شوخی و خنده تموم كرد و كلی مسخره بازی درﺁورد...
برای عمه كلی قسم خوردم كه به خدا من اصلا نمی دونم چه كسانی مزاحم تلفنی میشن و عمه مهین هم كه همیشه مهربونیهاش مثل عزیز بود من رو بوسید و گفت كه باور میكنه ولی خوب اخلاق مردها جور دیگس بعد هم از من خواست وقتی كه اونها رفتن چون عزیز پا درد داره و نمی تونه بالا بیاد من پایین برم تا اون مطمئن بشه حالم خوبه چرا كه خیلی نگران من بوده.
ساعتی بعد عمه مهین اینها رفته بودن.دقایقی پایین رفتم و پیش عزیز موندم.رضا و بابا نمی دونم برای چه كاری بیرون رفته بودن ولی وقتی از شیشه پنجره اتاق دیدم درب حیاط باز شد و داخل حیاط شدن سریع از جام بلند شدم تا برم بالا كه عزیز گفت:سپیده جون مادر...الهی قربونت بشم یك وقتی با رضا قهر نكنی ها...من هیچ خوش ندارم پای قهر بین تو و رضا باز بشه...به خدا خودش هم طفلك خیلی از كارش ناراحت شد...ولی یك وقتی...
سریع گفتم:نه...نه...نه عزیز جون فقط امشب نمی دونم چرا خجالت میكشم جلوی چشم بابا و رضا باشم.
بعد هم سریع رفتم به طبقه بالا.
تا دو سه روز بعد از اون شب نیز سعی كردم جلوی چشم رضا یا بابا نیام در همون مدت نیز بابا خط تلفن منزل رو عوض كرد و در واقع شماره تلفن كه تغییر كرد دیگه هیچ زنگی به منزل ما جهت مزاحمت انجام نمی گرفت و حالت عادی قبل به خونه برگشت و تازه اون موقع بود كه رضا متوجه شد كه من واقعا ارتباطی با افراد و مزاحم تلفنی های منزل نداشتم و كم كم رفتارش مثل گذشته مهربون و با محبت شد ولی عزیز شدیدا به من یادﺁوری میكرد كه همیشه باید قبل از اومدن رضا و بابا در منزل باشم و كمی از بیرون رفتنهام با سوسن و لیلا به بهانه خوندن درسها كم كرده بودم.ولی روی هم رفته در فرصتهای مناسب هم ترجیح میدادم به همراه اونها حداقل به تفریح كوه رفتن هایم در جمعه ها ادامه بدم كه خوشبختانه بعد از تعویض خط تلفن كه رفتار رضا بهتر شد بابا و رضا هم زیاد در رفتن و یا نرفتن من به كوه سختگیری نمی كردن.
چند مرتبه ای بود وقتی كوه میرفتیم گروهی نیز از دانشكده مهندسی پلی تكنیك تهران هم به كوه می اومدن كه شامل 16پسر و دختر بودن.می دونستم پسرها همه دانشجوی همون دانشكده هستن ولی دخترهای گروهشون از دانشگاههای مختلف تهران بودن.گروه ما هم به غیر از سوسن و من و لیلا تقریبا11نفر بودیم كه گاهی به15نفر هم میرسیدیم ولی معمولا از11نفر كمتر نمی شدیم.گروه16نفری اونها وقتی فهمیدن ما هم همه دانشجو هستیم خیلی سریع با ایجاد یك جو دوستانه همه با هم ﺁشنا شدیم و تقریبا بعد از یكی دو جلسه دیگه قرارهامون هم پای كوه هم زمان شد به طوریكه وقتی راه می افتادیم یك جمعیت زیاد و چشمگیری رو به وجود میﺁوردیم كه دائم در حال شوخی و خنده و صحبت بودیم.در میون بچه های پلی تكنیك پسری بود به اسم شهاب كه از كرج می اومد.بچه خیلی پولداری نشون میداد و این از ظاهرش و ماشین مدل بالایی كه بالغ بر چند میلیون قیمتش بود نشون داده میشد.دخترهای هر دو گروه هر كدوم یك جورهای خاصی حتی در حضور دوستان خودشون نسبت به اون بی میل نشون نمی دادن!قد بلندی داشت با چهره ای فوق العاده جذاب...خیلی هم شیك پوش بود.در كنار تموم این ویژگی ها خیلی هم خوش برخورد بود و همیشه در چهره ی جذابش لبخند زیبایی رو هم داشت به خصوص در صحبت كردن با دخترها خیلی ترفندها بلد بود كه گاهی كفر بعضی از پسرها رو درمیﺁورد و همین باعث خنده سوسن و لیلا و گاهی هم من میشد.شاید به جرات بتونم قسم بخورم كه من تنها دختری بودم كه اصلا به طرفش نمی رفتم البته از قیافه اش خوشم اومده بود.خیلی هم مودب برخورد میكرد...بارها و بارها خودم متوجه شده بودم كه وقتی به استراحت گاهی میرسیدیم به عمد جاش رو جوری انتخاب میكنه كه درست رو به روی من قرار بگیره ولی از اونجایی كه خیلی دخترها دور و پرش می پلكیدن سعی میكردم زیاد بهش فكر نكنم.
یكی از دفعاتی كه بعد از چندین دیدار راهی كوه شده بودیم بعد از ایستگاه اول كوه كمی كه راه رفتیم توی كفش من ریگ رفته بود و برای اینكه ریگ رو از كتونیم خارج كنم چند قدمی از سوسن و لیلا و محسن و پیام كه دوستان سوسن و لیلا بودن عقب موندم.یك لنگه كتونیم رو از پام درﺁوردم و شروع كردم به تكون دادن اون تا ریگ داخلش بیرون افتاد وقتی دوباره مشغول بستن بندهای كتونیم شده بودم فاصله ام با سوسن و بچه ها خیلی بیشتر شده بود.از فاصله كمی پشت سرم صدای شهاب و فرهاد كه دوستان صمیمی بودن و ماهرخ كه همسر عقدی فرهاد بود رو می شنیدم كه به من نزدیك میشدن.شنیدم كه شهاب گفت:ا...چه حلال زاده اس...
فرهاد خندید و گفت:شهاب تو چرا خوب با خودش حرف نمی زنی؟زبونت كه ماشالله خیلی چرب و گیراس...
همونطور كه بند كتونیم رو می بستم ساعتم كه این اواخر بندش هرز شده بود از دستم باز شد.بعد از بستن بند كفشم ایستادم تا بند ساعتم رو هم مجددا روی دستم ببندم در ضمن نزدیك شدن شهاب و فرهاد و ماهرخ رو نیز از پشت سرم متوجه بودم.شهاب با صدایی ﺁروم تر به فرهاد گفت:بابا...فرهاد...اصلا روی خوش نشان نمیده...میترسم برم جلو حالم رو بگیره...
فاصله شون با من خیلی كمتر شده بود.
هنوز نتونسته بودم ساعتم رو ببندم كه درست از پشت سرم صدای فرهاد رو شنیدم كه با خنده گفت:ترس نداره...زحمت این كار فقط یك برخورد است...ﺁ...ﺁن...
یكدفعه تنه كسی محكم به من خورد و من كه لبه مسیر ایستاده بودم از ترس اینكه نكنه به پایین پرت بشم جیغ كشیدم و ساعتم از دستم به پایین كوه افتاد!
فرهاد به شوخی شهاب رو كه درست نزدیك من رسیده بود به سمت من هل داده بود و شهاب كه اصلا توقع این كار رو از فرهاد نداشت محكم به من خورد...شهاب هیكل درشت و متناسب مردونه ای داشت و من كاملا یك جثه ظریف دخترونه داشتم و اگر همان لحظه شهاب محكم من رو نگرفته بود من هم به همراه فشار وارده مثل همون ساعتم به ته دره می افتادم.
از صدای جیغ من بچه هایی كه جلو رفته بودن ایستادن و به عقب نگاه كردن.سوسن و لیلا و محسن و پیام هم با عجله به سمت من برگشتن.رنگ صورت من و حتی شهاب به شدت پریده بود و من هنوز در میان دستان و بازوان قوی شهاب بودم.
صدای خنده خیلی ها بلند شد به خصوص خود فرهاد...گروهی با صدای بلند پرسیدن چی شده؟كه فرهاد با همون خنده اشاره كرد و گفت:هیچی بابا...شما نگران نباشین...به كوهنوردیتون برسین.
خودم رو از میون دستان شهاب بیرون كشیدم و با عصبانیت ازش فاصله گرفتم...طفلك خودش خیلی ترسیده بود و سریع گفت:ببخشید...جدا" معذرت می خوام...تقصیر این فرهاد بیشعوره...
فرهاد خندید و گفت:به...بیا و درستش كن...من رو بگو كه برخورد به این قشنگی رو برات به وجود ﺁوردم.
ماهرخ هم ترسیده بود و با عصبانیت به فرهاد گفت:فرهاد كار خطرناكی كردی...اگه شهاب یك كمی محكمتر به سپیده خورده بود الان معلوم نیست چه وضعی داشتیم...
شهاب كمی به من نزدیك شد و گفت:سپیده...به خدا تقصیر من نبود.
با ناراحتی به پایین كوه نگاه كردم و گفتم:فرهاد...با این كاری كه شما كردی ساعتمم افتاد اون پایین...
فرهاد خندید و گفت:به من چه...شهاب به شما خورد...من كه به شما نخوردم...از همه اینها گذشته شهاب خودش.........
03-07-2013, 01:11 AM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #9
RE: رمان تلخ وشیرین ( شادی داودی)
داستان دنباله دار قسمت پنجم
فرهاد خندید.گفت:به من چه...شهاب به شما خورد...من كه به شما نخوردم...از همه اینها گذشته شهاب خودش یه دونه خوشگلتر از ساعت قبلیت برات میخره.
شهاب سریع گفت:ﺁره...ﺁره...حتما.
ساعتم رو خیلی دوست داشتم و كمی عصبی شده بودم با ناراحتی دوباره به شهاب و فرهاد و سپس به پایین كوه نگاه انداختم و با ناراحتی گفتم:لازم نكرده...
كمی جلوتر رفتم تا ببینم شاید ساعتم همون نزدیكی ها باشه كه نفهمیدم چرا یكدفعه پام رو خیلی نزدیك لبه مسیر قرار دادم و سنگ و خاك زیرپام خالی شد و اگه دوباره شهاب با سرعت عمل سریع خودش من رو نگرفته بود اینبار حتما به ته دره می افتادم.صدای بچه ها بلند شد:بابا بیایید عقب...
---چرا حالا اون یك گله جا رو ول نمی كنید...
---تا یكی از شما ها پایین نیفته و همه ما و دنیا راحت نشه دست بردار نیستین...
---شما ها مثل اینكه دنبال شر میگردیدها...
---...
شهاب كه تقریبا دیگه در ﺁغوشش بودم من رو از لبه ی مسیر دور كرد و به ﺁرومی دستهاش رو شل كرد تا منم راحت بایستم.در اثر اتفاق پیش اومده پایین شلوار و پشت مانتوم خاكی شده بود...شروع كردم به تكوندن خاكها...صدای بچه ها دوباره بلند شد:راه بیفتین دیگه...
---فرهاد...ماهرخ...سوسن...محسن...
---راه بیفتین بابا...
فرهاد خنده ریزی كرد و دو تا ﺁروم پشت شهاب كوبید و گفت:این دیگه برخورد واقعی بود...جون داداش من مقصر این یكی نبودم...حالا هم ما میریم...
و بعد دست ماهرخ رو گرفت و از كنار ما رد شدن.سوسن و محسن و لیلا و پیام هم بعد از اینكه مطمئن شدن من چیزیم نشده برگشتن و ادامه ی مسیر رو شروع كردن.شهاب هنوز ایستاده بود و به من كه لباسهام رو تكون میدادم نگاه میكرد.بچه های پشت سر ما هم كم كم میﺁمدن و از كنار ما می گذشتن.وقتی لباسهام رو تكوندم ایستادم و به شهاب نگاه كردم...واقعا كه چهره ی جذابی داشت...معلوم بود كه تمام مدت به من نگاه میكرده چون تقریبا خیره شده بود.با صدای ﺁرومی گفتم:مرسی...
و بعد بند كوله پشتیم رو هم روی شونه ام مرتب كردم.لبخندی زد و گفت:برای چی تشكر میكنی؟برای اینكه باعث شدم ساعتت رو گم كنی؟
بدون اینكه جواب لبخندش رو بدم برگشتم و به راهم ادامه دادم.فهمیدم كه به دنبالم میاد........
03-07-2013, 02:13 AM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #10
RE: رمان تلخ وشیرین ( شادی داودی)

بدون اینكه جواب لبخندش رو بدم برگشتم و به راهم ادامه دادم.فهمیدم كه به دنبالم میاد.به ﺁرومی جواب دادم:نه...به خاطر اینكه نگذاشتی برم پیش ساعتم!
خندید و در كنار من شروع كرد به راه رفتن.بعد از چند قدم راه رفتن یك دفعه احساس كردم دستم رو در یك دستش گرفت...همه بدنم داغ شد!فكر میكردم الان تموم بچه های گروه به ما نگاه میكنن و متوجه میشن كه شهاب دست من رو گرفته!خواستم دستم رو از دستش بیرون بكشم كه فهمیدم محكمتر دستم رو گرفت با صدایی ﺁروم گفتم:دستم رو ول كن.
اون هم با صدایی ﺁروم در حالیكه به جلو نگاه میكرد گفت:نه...می ترسم بیفتی.
به ﺁرومی گفتم:مگه من بچه ام؟
خندید و گفت:مگه همه ی دخترهای گروه كه دستشون رو یكی گرفته بچه هستن؟
نگاهی سریع به افراد جلو و چند تای پشت سر انداختم دیدم شهاب درست میگه هر كسی دستش به دست یكی دیگس...سوسن به محسن...لیلا به پیام...ماهرخ به فرهاد...و...
اولین بار بود كه یك پسر دستم رو در دستش گرفته بود!حال عجیبی داشتم كه بیشتر به خجالت شبیه بود...احساس راحتی نداشتم و هر بار كه سعی میكردم دستم رو از دست شهاب بیرون بكشم محكمتر اونرو می گرفت.به استراحت گاه كه رسیدیم فرهاد و ماهرخ هم اومدن كنار ما...دخترها كم و بیش به هر بهانه ای به ما نزدیك می شدن و سر حرف رو با شهاب باز میكردن كه یكدفعه فرهاد با تمام شیطنت مخصوص خودش ایستاد و با صدایی بلند گفت:خانوم ها...ﺁقایان...گوش كنین...لطفا همه گوش كنن...
شهاب مثل اینكه میدونست فرهاد چی میخواد بگه چون با صدایی ﺁروم كه فقط من و فرهاد و ماهرخ می شنیدیم گفت:فرهاد...جون مادرت بشین.
فرهاد برگشت نگاهی به شهاب كرد و گفت:د...ﺁقا جان مگه میشه!..باید وضعیت مشخص بشه.
سپس رو كرد به كل بچه ها و گفت:امروز طی دو برخورد بسیار اتفاقی و غیر منتظره این ﺁقا شهاب ما متحمل ضرر و زیان و پرداخت جریمه سنگینی به سپیده خانوم ما شدن...لذا از كلیه خانومها...دوشیزگان...بانوان...مونثان و كلیه كسانی كه شناسه اونها به ت تانیث مرتبط است تقاضا میشود تا پرداخت كامل جریمه این ﺁقا زاده و جلب رضایت كامل سپیده خانوم به این دو نفر نزدیك نشین زیرا با برخورد شدید امنیتی از سوی خود ﺁقا شهاب رو به رو خواهید شد...حالا هر كی جرات داره از این لحظه به بعد می تونه به حوزه استحفاظی این دو وارد بشه!
همه زدن زیر خنده و كف زدن.داشتم از خجالت میمردم...سوسن و لیلا كه از خنده غش كرده بودن...شهاب هم با لبخند به من نگاه میكرد.فرهاد بعد از تموم شدن حرفش دست ماهرخ رو گرفت و از روی نیمكت بلندش كرد و گفت:عیال جان بلند شو...بلند شو بریم غازچرونی...نور این شهاب دیگه به درد ما نمی خوره...بریم بگردیم ببینیم روشنایی بادوامتری پیدا میكنیم یا نه؟
ماهرخ هم خندید و در كنار اون راه افتاد هنوز دو سه قدم دور نشده بودن كه فرهاد دوباره برگشت و به سوسن و لیلا و پیام و محسن با اخمی ساختگی نگاه كرد و گفت:شما ها...ببخشیدها...سخنرانیم بیشتر مربوط به شما چهار نفر بود كه هیچ وقت نگذاشتین برخورد مناسب میون شهاب و سپیده صورت بگیره...حالا هم هنوز تنگ دل اونها نشستین؟...د...بلند شین دیگه!
اونها هم هر چهار نفر با خنده بلند شدن.فرهاد ادامه داد:شما هم برین غازهاتون رو بچرونید كه دیگه سپیده سرزد و خورشید دمید...سپیده بی سپیده!
لحظه ای به خودم اومدم كه دیدم هر كسی در جایی مشغوله...یكی چایی میخوره...دیگری ساندویچ...بعضی عدسی خریده و در حال خوردن بودن...خلاصه هر كسی سرش به كار خودش بود.شهاب سریع رفت و دو ظرف عدسی خرید و برگشت كنار من.توی اون هوای سرد كوه عدسی خوردن واقعا لذت داشت.تشكر كردم و هر دو مشغول خوردن شدیم.شهاب خیلی سریع خورد ولی من با توجه به داغی اون نمی تونستم به تندی اونرو تموم كنم.تمام مدتی كه من مشغول خوردن بودم شهاب یك لحظه چشم از صورتم برنمی داشت و بالاخره گفت:سپیده...میدونی تو خیلی قشنگی؟!!
خنده ام گرفت ولی سعی كردم خودم رو كنترل كنم.ادامه داد:ببین سپیده...نمی تونم دروغ بگم...من تا به حال با دخترهای زیادی دوست بودم...ولی هیچكدوم به قشنگی تو نبودن!
ظرف یكبار مصرف عدسی رو به همراه ظرف شهاب در كیسه زباله همراهمون قرار دادم و لبخندی زدم و گفتم:و حتما این جمله رو به تموم اونها هم گفتی؟((تو از تموم دخترهایی كه تا به حال دیدم قشنگتری!))
خندید و گفت:نه...به خدا نه...باور كن...میدونی سپیده...تو اصلا یك جوری هستی...یك جوری كه ﺁدم احساس میكنه هر چی به صورتت نگاه میكنه سیرنمیشه.
كمی مكث كرد و بعد گفت:سپیده...اگر یك سوال بكنم راستش رو میگی؟
با دستمال لب و دهنم رو پاك كردم و گفتم:بپرس.
دوباره تكرار كرد:نه...نشد...می خوام جواب راست ازت بشنوم.
خندیدم و گفتم:خوب تو بپرس...دلیل نداره من به تو دروغ بگم.
به ﺁرومی پرسید:تا حالا با پسری رابطه داشتی؟
سوالش برام عجیب بود!!!نمی تونستم بفهمم منظور واقعیش چیه!!! اون به جای اینكه بپرسه ﺁیا تا به حال با پسری دوست بودی یا نه...یا مثلا بپرسه ﺁیا به پسری در زندگیت علاقه داشتی یا نه...پرسیده بود ﺁیا تا به حال با پسری رابطه داشتم یا نه!!!
با تعجب گفتم:یعنی چی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
لب پایین خودش رو با دندون گرفت.معلوم بود نمی دونه جملات رو چطوری سر هم كنه!دو دستش رو لای موهاش كرد و به نیمكت تكیه داد و دوباره به صورتم نگاه كرد و گفت:یعنی...یعنی...چطوری بگم؟
فهمیدم منظورش چیه...عصبانی شدم و از جام بلند شدم و كوله ام رو هم برداشتم.سریع دستم رو گرفت و با حركت سریعی من رو دوباره كنار خودش روی نیمكت نشوند.به ﺁرومی گفت:من فقط از تو سوال كردم...چون این سوال در رابطه با تو خیلی برام مهمه...خیلی خیلی مهم.
با همون عصبانیت اما صدایی ﺁروم گفتم:چی باعث شده كه در مورد من اینطوری فكر كنی؟
صورتش جدی شده بود و چشم از چشمم برنمی داشت.جواب داد:من در مورد تو این فكر رو نمیكنم.فقط ازت سوال كردم و می خوام كه جوابش رو هم بشنوم.
با ناراحتی گفتم:تو فكر نمی كنی سوالت خیلی بی ادبانه هستش؟
كولیم رو از دستم درﺁورد و كنار خودش گذاشت و دستش رو پشت من روی لبه نیمكت گذاشت و با همون ﺁرامش گفت:نه...اصلا هم بی ادبانه نیست...چون تمام دخترهایی كه در حال حاضر در اطراف من و تو هستن همه یك جورهایی با دوستاشون ارتباطی به غیر از همین ارتباط دوستانه كه می بینی دارن.
حرفش رو قطع كردم و گفتم:نخیر...تو نمی تونی در مورد همه این حرف رو بزنی.
صداش رو ﺁهسته تركرد و گفت:ببین سپیده...همون لیلا و سوسن كه دوستان صمیمی تو هستن حاضرم قسم بخورم كه ساعتها با پیام و محسن در یك شبانه روز تنها بودن.چطور ممكنه دختر و پسری...........
03-07-2013, 02:15 AM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان همین امشب-شادی داودی کافه رمان 130 37,261 15-09-2014, 06:36 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان گلبرگهای خزان - شادی داودی ایران دخت 67 9,150 14-07-2013, 03:51 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان پرستار مادرم - شادی داودی ایران دخت 60 7,726 04-07-2013, 05:21 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  پاورقی (2) - شادی داودی ایران دخت 29 3,736 27-06-2013, 11:15 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  پاورقی (1) - شادی داودی ایران دخت 33 4,344 23-06-2013, 04:43 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی ایران دخت 40 4,884 08-06-2013, 12:54 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی سوگند 73 29,388 01-11-2011, 05:39 PM
آخرین ارسال: admin
  رمان خورشید - شادی داودی سوگند 65 11,407 12-08-2011, 05:43 PM
آخرین ارسال: سوگند


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد