خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان تلخ وشیرین ( شادی داودی)

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #1
رمان تلخ وشیرین ( شادی داودی)
داستان دنباله دار قسمت اول
شهریور ماه بود.
از وقتی اسمم رو در قبول شدگان كنكور اونهم در دانشگاهﺁزاد تهران دیده بودم به جای اینكه مثل تمام قبول شده ها ازخوشحالی به حد انفجار برسم اما احساس خوبی نداشتم!تمام تلاشم رو كرده بودم تا دانشگاه سراسری قبول بشم اما نشد!بعد از ساعتها ایستادن درصف خرید روزنامه وقتی اسمم رو درصفحه مربوطه دیدم هیچ احساسی نداشتم حتی تبریك چندین دختر و پسركه حدس زده بودن قبول شده ام رو بی جواب گذاشتم و روزنامه رو به یكی ازاونها دادم و راه افتادم.
بابا یك كفش فروشی نزدیك بازار داشت و از راه همون مغازه و درﺁمدش امرار معاش میكردیم...فكر میكردم مخارج تحصیل دانشگاهی من اونهم با اون شهریه ها برای بابا خیلی سنگین خواهد بود ﺁخه از طرفی دیگه رضا هم بود كه البته رضا هیچ وقت نگذاشته بود خرج تحصیلات دانشگاهش رو بابا بپردازه و درتمام این سالهایی كه به دانشگاه قزوین رفت و ﺁمد میكرد درعین حال سركار هم میرفت و به خاطر همین موضوع بود كه من فكر میكردم نباید از بابا توقع داشته باشم كه خرج تحصیل من رو بده!میدونستم اگر عزیزجون بفهمه هرطور باشه من رو راهی دانشگاه خواهدكرد اما از واقعیت نمی تونستم فرار كنم میدونستم كه خرج و گرانی بیداد میكند و حالا قبولی من در دانشگاهﺁزاد خرجی بود اضافه برتمام خرجهای دیگه...
وقتی رسیدم جلوی درب حیاط هوا تاریك شده بود.میدونستم الان عزیز جون كلی نگرانم شده...صدبار تسبیحش را دور زده و صلوات فرستاده تا من هرچه زودتر به خانه برسم.ﺁنقدر مهربان بود كه تصورش رو هم نمی شدكرد...البته تمام نوه ها و بچه هاش رو دوست داشت ولی همه می گفتن خودش هم میگفت كه سپیده جور دیگه ایه...
ﺁخه من رو عزیزجون بزرگ كرده بود.من اصلا"مادرم رو ندیدم...بیماری دیابت نگذاشت سایه اش به سرم بمونه!وقتی رضا رو دنیا ﺁورده بود دكتر گفته بود كه دیگه نباید باردار بشه اما شد و وقتی من رو به دنیا ﺁورد نتونست بمونه تا برام مادری كنه...
پدرم در سن30سالگی با یك پسربچه 8ساله یعنی رضا و یك دختر نوزاد كه من بودم تنها ماند.ﺁنقدر مادرم رو دوست داشت كه با وجود هزار و یك مشكل و حتی جوونی خودش راضی نشد دوباره ازدواج كنه.در ابتدا نمی خواست كسی را به خاطر بچه هاش به زحمت بندازه ولی زندگی شوخی بردار نبود!عزیز كه مادرپدرم بود با رضایت قلبی و از دل و جون زندگی در كنار ما رو به هر چیزی ترجیح داد و با وجود كهولت سن باردیگه مادری دو كودك را با ذره ذره ی وجودش تقبل كرد و این شد كه عزیزجون از اون لحظه به بعد برای من هم مادر شد و هم مادربزرگ...
كلید انداختم و در رو بازكردم.از حیاطی كه تمامش با شاخ و برگ درخت مو مانند یك حیاط سقف دار شده بود گذشتم و از پله های ایوان بالا رفتم.از كفشهای جلوی در راهرو فهمیدم باید مهمون داشته باشیم.وقتی درب راهرو رو باز كردم صدای عمه مهین رو شناختم كه با مهربانی همیشگیش گفت:بیا عزیز...هی دلنگران بودی...ﺁمد.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۲-۴-۱۳۹۲, ۱۲:۵۱ صبح
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #2
RE: رمان تلخ وشیرین ( شادی داودی)

وقتی درب راهرو رو باز كردم صدای عمه مهین رو شناختم كه با مهربانی همیشگیش گفت:بیا عزیز...هی دلنگران بودی...اومد.
بعد عزیز رو دیدم كه از ﺁشپزخونه انتهای راهرو درحالیكه تسبیحی در دستش بود بیرون اومد و ایستاد خیره به من نگاه كرد.میدونستم در برگشتن به خونه خیلی دیر كرده ام و عزیز بیش از همیشه دلنگرون شده بنابراین به طرفش رفتم و هیكل چاق و مهربونش رو بغل گرفتم و صورتش رو بوسیدم و گفتم:ببخشید...
و بعد به عمه مهین سلام كردم.عزیز با اخمی ساختگی به من نگاه كرد و من رو از خودش دور كرد و گفت:همین دیگه ببخشید...نمیگی من پیرزن سكته میكنم...دلم هزار راه رفت...توی این خیابانهای بی صاحب تهرون كه گرگ گرگ رو پاره میكنه چطور دلم شورنزنه...از ساعت3بعد از ظهر رفتی و حالا برگشتی...نمیگی هزار بلا ممكنه سرت بیاورن...
به سمت عمه مهین رفتم و صورتش رو بوسیدم اون هم من رو بوسید و با خنده و مهربونی گفت:الهی قربونت بشم عمه جون...خوب عزیز راست میگه...اینهمه وقت...تو هم كه هزار ماشالله با این بر و رو...هركس دیگه هم جای عزیز بود ولله دلشوره میگرفت.
صدای امیر از اتاق اومد:حالا نتیجه چی شد؟
امیر پسر عمه مهین بود.پزشكی تهران درس خونده بود و برای پایان طرح به اهواز رفته و دوره انترنیش رو اونجا میگذروند.هم سن و سال رضا بود ولی اخلاقش زمین تا ﺁسمون با رضا فرق داشت.همیشه اخمو و ساكت بود درست مثل اینكه از همه طلب داره...اصلا" ازش خوشم نمی اومد البته رفتار اون نیز حاكی از این بود كه خودش هم از من خوشش نمیاد...البته نه از من كه كلا" از دخترهای فامیل خوشش نمی اومد.وقتی عموها و عمه ها به دلیل حضور عزیز در منزل ما هر چند وقت یكبار دور هم جمع میشدن امیر یا نبود یا اگر هم می اومد اونقدر اخمو و بد اخلاق بود كه اصلا" كسی رغبت نمی كرد طرفش بره!
از همون راهرو به اون هم سلامی كردم كه مثل همیشه خشك و سرد جوابم رو داد ولی دوباره پرسید:چی قبول شدی؟
برگشتم تا از پله ها به طبقه بالا برم و لباسم رو عوض كنم كه متوجه شدم از اتاق بیرون اومده و به درگاه تكیه داده و من رو نگاه میكنه.عمه و عزیز هم به من نگاه میكردن و منتظر جوابم بودن.نگاهی به هر سه انداختم و گفتم:چیز زیاد جالبی قبول نشدم...انشالله سال بعد.
و شروع كردم به بالا رفتن از پله ها كه صدای امیر رو دوباره شنیدم:ولی ادبیات فارسی رشته خیلی خوبیه...اونهم در تهران.
فهمیدم زودتر از من اسمم رو در روزنامه دیده و خونده!!!عمه و عزیز هر دو خوشحال شدن و مباركه مباركه از دهنشون خارج شد.كلی در دلم از دست امیر حرص خوردم...نمی خواستم به كسی بگم چی قبول شدم چون قصد داشتم امسال دانشگاه اصلا"نرم...نمی فهمیدم از كی تا حالا این امیر عبوس و همیشه بد اخلاق فضول هم شده بوده!روی پله ها ایستادم و برگشتم نگاهش كردم.همونجا در درگاه ایستاده بود و هنوز نگاهم میكرد.جواب تبریكهای عزیز و عمه مهین رو دادم و دوباره به امیر نگاه كردم و گفتم:ولی من نمی خوام در این رشته تحصیل كنم...
امیر همونطور كه دستهایش رو روی سینه به هم گره كرده بود و نگاهم میكرد گفت:اگر نمی خواستی چرا انتخابش كردی؟!!تو هیچ میدونی امثال تو با این كارهاتون چه صدمه ای به داوطلبان دیگه میزنین؟خوب بگذارید اونهایی كه واقعا" این رشته ها رو می خوان و دوست دارن در یك حد تعادل و صحیح لااقل به دانشگاه راه پیداكنن...
عزیز گفت:امیر جان سپیده رو ول كن اخلاقش همینطوره...الان یك چیزی میگه ولی یكی دو روز دیگه تصمیمش عوض میشه...مگه من میگذارم نره.
برگشتم و از پله ها بالا رفتم.وقتی وارد اتاقم شدم روپوش و مقنعه ام رو درﺁوردم.موهایم طبق معمول از شدت لختی و صافی گل سر رو خوب نگه نداشته بود.مجبور شدم گلسر رو باز كنم و برسی به موهام كه تا زیر كمرم بود كشیدم و یك تل به جلوی موهام زدم تا حداقل از ریختن ﺁنها به صورتم جلوگیری كنم.به خودم كه در ﺁینه نگاه میكردم یاد حرف عزیز افتادم كه همیشه میگفت:خدا اگه ناهید(اسم مادرم ناهیدبود)رو از بابات گرفت در عوض كپی ناهید رو هم بهش داد.
عزیز راست میگفت.من عكسهایی كه از مادرم داشتم رو هر وقت نگاه میكردم شباهت زیادی بین مادرم و خودم میدیدم...با همان سفیدی پوست...چشم و ابرویی كشیده...گونه ها وچانه ای خوش فورم...لبها و بینیم نیز اینطور كه همه میگفتن خیلی قشنگ و متناسب بودن...تنها تفاوت من با مادرم رنگ چشمهام بود كه به بابا رفته بود...چشمهام میشی روشن یا همان عسلی بود كه خودم میدونستم خیلی جلب توجه میكنه...اما به طور كلی شباهتهای زیادی با مادرم داشتم طوریكه همه كسانی كه مادرم رو به یاد داشتن با دیدن من ناخودﺁگاه خدا بیامرزی به مادرم میفرستادن.رضا ولی كاملا" شبیه بابا بود موهایی روشن و قد بلند...ولی خیلی شیطون در ضمن خیلی هم مهربون.
شب عزیز برای شام از عمه مهین خواست تا تلفنی به افسانه و حاج مرتضی(دختر و همسر عمه مهین)نیز بگه تا بیان خونه ما.میدونستم وقتی رضا به خانه بیاد كلی خوشحال میشه چون رضا علاقه خاصی به امیر داشت و از طرفی شوخی هاش با افسانه كه3سال از من بزرگتر بود و افسانه هم هیچ وقت در حاضرجوابی كم نمیﺁورد حتی برای منم جالب بود.اتفاقا" شب وقتی رضا از قزوین اومد با تموم خستگی كه در اون روز براش پیش اومده بود وقتی فهمید كه من در دانشگاهﺁزاد تهران رشته ادبیات فارسی قبول شدم كلی خوشحال شد.همون شب بابا هم گفت كه نباید نگران هزینه دانشگاه باشم و با توضیحاتی كه به خصوص امیر داد بابا بیش از پیش به من اصرار كرد كه حتما" برای نام نویسی به دانشگاه برم و فكر شركت دوباره كنكور رو هم برای سال ﺁینده از سرم خارج كنم.هم خوشحال بودم و هم ناراحت!خوشحال به خاطر اینكه دیگه لازم نبود یك سال دیگه درخونه بمونم و درس بخونم و ناراحت از اینكه هزینه دانشگاهم رو بابا می خواست پرداخت كنه...برام سنگین بود در جایی كه میدونستم رضا تمام مخارج دانشگاهش رو خودش تامین میكنه من بخوام با راحتی خیال پرداخت هزینه رو بر دوش بابا بندازم...رضا سال ﺁخر فوق مهندسی مكانیك در قزوین بود و در تمام اون سالها كه درس خونده بود سركار هم میرفت.
سر شام رضا و افسانه كلی با هم شوخی كردن كه بساط خنده برای همه جور شده بود تنها كسی كه زیاد نمی خندید امیر بود و گاهی فقط لبخند میزد.حاج مرتضی و بابا بعد از شام به ایوان رفتن و با همدیگه مشغول صحبت شدن از بس كه رضا و افسانه سر و صدا میكردن حاج مرتضی كه مرد ساكتی بود ترجیح داد با بابا به ایوان برن.من هم در ضمنی كه به حرفهای اون دو می خندیدم كم كم بشقابهای سفره رو هم روی هم میگذاشتم تا همه رو یكجا به ﺁشپزخانه ببرم.رضا طبق معمول شروع كرد به سر به سر گذاشتن افسانه به خاطر رشته دانشگاهیش كه تربیت بدنی بود و گفت:افسانه...خاك بر سرت با این رشته ات...بیچاره این هم رشته بود تو انتخاب كردی...ﺁخرش باید یك سوت بگذاری توی دهنت هی توش فوت كنی و تو مدرسه های دخترونه هی بپری بالا و بپری پایین...
افسانه با حرص و خنده به رضا نگاه كرد و جواب داد:اولا" خاك بر سر خودت دوما" هر چی باشه از رشته تو خیلی بهتره...اینهمه خودت را می كشی و به این در و اون در میزنی ﺁخر سرمیشی همین مكانیكهای وسط جاده ای...شب هم كه به خونه ات بری زنت از بوی بنزین و روغن تو حالش به هم میخوره.
متوجه بودم كه در تمام این مدت امیر گاهی با عصبانیت به افسانه نگاه میكنه اما افسانه اصلا" اهمیت نمی داد و هر لحظه برای اینكه بتونه جواب رضا رو بده تمام دقتش رو به حرفهای رضا میداد.رضا خندید و در جواب افسانه گفت:اووووووه...خبر نداری...همین الان هم كه صبحها از خونه راه می افتم تا به دانشگاه برسم توی راه كلی دختر از من خواهش میكنن كه با اونها ازدواج كنم...
همه زدیم زیر خنده.افسانه با شیطنت جواب داد:پس خاك بر سر اون دخترها كه می خوان تو شوهرشون بشی...دروغگو.
رضا همانطور كه ته مانده لیوان ﺁبش رو سر میكشید باز خندید و گفت:من دروغ میگم؟بیا ببین چقدر خاطرخواه دارم...همین روزها هم بالاخره یكی رو عقد میكنم.
افسانه صورتش كمی سرخ شد و با عصبانیت چهار لیوان رو از سفره برداشت و بلند شد و گفت:خاك بر سرت...لیاقتت همون دخترهای توی راه هستن.
رضا از خنده غش كرد و گفت:حالا شایدم پشیمون شدم و عقدش نكنم.
افسانه در حالیكه از اتاق خارج و وارد راهرو میشد گفت:برو گمشو...
عمه مهین كه نونها رو در جانونی قرار میداد گفت:امیر تو یاد بگیر...ببین هزار ماشالله رضا چقدر شیطونه اون وقت با تو نمیشه یك كلمه در مورد دختر و خواستگاری و ازدواج حرف زد!
بعد رو كرد به عزیز و گفت:به خدا عزیز از دست امیركلافه شدم هر چی دختر خوب بهش معرفی میكنم هزار تا عیب و ایراد میگیره...هزار تا بهونه های عجیب و غریب میﺁره...دائم هم ورد زبونش اینه كه......
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۲-۴-۱۳۹۲, ۱۲:۵۲ صبح
یافتن
1 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
طاطا
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #3
RE: رمان تلخ وشیرین ( شادی داودی)

داستان دنباله دار قسمت دوم
عمه مهین رو كرد به عزیز و گفت:به خدا عزیز از دست امیر كلافه شدم هر چی دختر خوب بهش معرفی میكنم هزار تا عیب و ایراد میگیره...هزار تا بهانه های عجیب و غریب میاره...دائم هم ورد زبونش اینه كه زوده...زوده...من نمی دونم این زود بودن كی میخواد تموم بشه میترسم یك روز بیاد كه هیچ دختری حاضر نباشه نگاهشم بكنه.
امیر كه داشت ﺁخرین مقدار باقی مونده ماست و خیار در بشقابش رو می خورد رو كرد به رضا و گفت:بیا...به خدا می دونستم ﺁخر چرت و پرت های تو و افسانه به من گیر داده میشه.
رضا با خنده گفت:خوب عمه راست میگه...چرا تو اینقدر بی عرضه ای؟اصلا" زوده یعنی چی؟چی زوده؟تو كه الحمدلله بزرگ شدی و این از هیكلتم معلومه...حالا اگه عقلت هنوز بچه مونده و از این نظر میگی زوده كه دیگه متاسفم چون من نمی تونم برات كاری بكنم...
امیر لبخندی زد و ادامه ماست و خیارش رو خورد.افسانه كه به اتاق برگشته بود با دست محكم كوبید پشت رضا و گفت:اوووووووو...به داداش من حق نداری بگی بی عقل...خودت بی عقلی.
رضا كه حالا برگشته بود و مچ دست افسانه رو گرفته و قصد داشت مثل ضربه ای كه افسانه پشتش زده بود رو بهش تلافی كنه گفت:امیر چقدر این خواهر تو باهوشه...ببین من به تو بی عقل نگفتم ولی این فهمیدكه توبی عقلی.
افسانه كه زیر دستهای رضا گیر افتاده بود با خنده گفت:امیر چیزی به رضانمیگی؟...ناسلامتی داره خواهرت رو له میكنه...
امیر از سفره فاصله گرفت و عقب ترنشست و گفت:تو حقته...تا تو باشی اینقدر حاضر جوابی و شوخی نكنی.
عزیز گفت:رضا...مادر ول كن دختره رو زیر دست و بالت كشتیش...
رضا كه حالا افسانه رو طوری گرفته بود كه دیگه افسانه نمی تونست تكون بخوره رو كرد به امیر و گفت:تا امیر نگه كه موقع ازدواجش رسیده و دیگه زود نیست افسانه باید زیر دست و پای من له بشه.
عمه خندید و گفت:خوب پس مطمئن باش امیر این رو نمیگه ولی عمه جون چه رابطه ای بین این حرف امیر و له شدن افسانه هست؟!!
رضا خندید و به افسانه كه بالاخره با گازی كه از دست رضا گرفت و تونست فرار كنه نگاه كرد و گفت:پس ببخشید عمه جون مثل اینكه برای من زوده...آره؟
بعد نگاهی به جای دندون افسانه به روی دستش كرد و گفت:ولی امیر جون باید به عرضت برسونم كه برای من كمی هم دیر شده چون اگر دیر نشده بود این خواهر تو اینقدر من رو بیچاره نمی كرد...
عمه كه جای دندونهای افسانه رو روی ساعد دست رضا دید كمی عصبانی شد و رو كرد به افسانه و گفت:خجالت بكش دختر!!!این چه حركتیه كه كردی؟!!پس فردا هر كدومتون می رین ازدواج میكنین اون وقت می خواین جلوی شوهر و همسرخودتونم این شوخی ها و وحشی بازیها رو در بیارین؟...نگاه كن تو رو به خدا ببین دست رضا رو چه كرده!!!
افسانه خندید و گفت:رضا غلط كرده جلوی زنش بخواد با من شوخی كنه...بعدشم شما كه زیردست رضا نبودی ببینی چطور داشت من رو له میكرد.
امیرنگاهی به دست رضا كه داشت اونرو می مالید انداخت و گفت:دیدی مامان...وقتی میگم زوده به خاطر اینه كه دخترها اگه سنشونم به حد ازدواج برسه عقلشون طول میكشه تا كامل بشه...نمونه اش همین افسانه...اگر عقل داشت كه این كارها رو نمی كرد.
من كه بیشتر وسایل سفره رو جمع كرده و حالا با یك دستمال مشغول پاك كردن سفره بودم از حرف امیر عصبی شدم نگاهی بهش كردم و گفتم:شما پسرها خیلی به خودتون مغرور شدین...ولی بد نیست بدونین همین شما به اصطلاح ﺁقایون نصف اعتماد به نفستون رو با تلقین همین افكار پوچتون در رابطه با خانومهاست كه كسب كردین وگرنه همه شما یك طبل تو خالی كه فقط سروصدا داره وتوخالی است چیزدیگه ای نیستین.
تا اون شب من با امیر اینطوری حرف نزده بودم.یعنی اصلا" فرصتی دست نداده بودكه اون چندین ساعت در جمع باشه ولی اون شب از حرفی كه در مورد عقل دخترها گفته بود خیلی عصبی شده بودم و ناخودﺁگاه تمام حرفم رو با حالتی پرخاشگرانه بهش گفتم و همین برخورد من باعث شد سكوتی نسبتا" طولانی در اتاق برقرار بشه.امیر خیره به چشمهای من نگاه میكرد و رضا هم با تعجب به صورت عصبی من چشم دوخته بود.صدای عزیز بلند شد:لااله الاالله...ببین رضا...افسانه...شوخی های شما دو نفر یواش یواش داره كار رو خراب میكنه ها...
از جام بلند شدم و سفره رو تا كردم و با دستمال و بشقابی كه ته سفره رو دراون ریخته بودم به ﺁشپزخونه رفتم.یكدفعه صدای خنده افسانه بلند شد و گفت:ﺁخ جون بالاخره یكی توی فامیل پیدا شد كه همراه من بتونه روی شما پسرها رو كم كنه...
صدای عمه كه با تحكم افسانه رو وادار به سكوت كرد رو شنیدم.بعد هم شنیدم كه عزیز جون و بقیه به ایوان رفتن.از توی ایوان افسانه صدا كرد:سپیده...تنهایی ظرفها رو نشور صبركن...رضا داره هندونه ای كه توی حوض بود رو پاره میكنه بیا هندونه بخوریم بعد با هم میریم ظرفها رو می شوریم.
توجهی نكردم و پیش بند رو از گیره دیوار برداشتم و به گردنم انداختم و گره پشتش رو بستم خواستم اسكاچ رو بردارم كه صدای امیر رو از پشت سرم شنیدم:همیشه اینقدر زود عصبانی میشی یا فقط امشب اینطوری شدی؟
با ترس برگشتم...تا به اون لحظه امیر رو اینقدر نزدیك به خودم ندیده بودم...فاصله خیلی كمی بین ما بود...قدش از من بلندتر بود و سر من تا سینه اش قرار داشت...به صورتش كه نگاه میكردم توی چشمهایش یك گیرایی خاصی بود و از اعتماد به نفس بالای اون حكایت داشت...چیزی كه من در اون لحظه اصلا" در خودم سراغ نداشتم.تا حدودی دست و پام رو گم كردم و گفتم:ا...ترسیدم.
همونطور كه به چشمام خیره بود بدون اینكه تغییری در چهره اش بده گفت:چرا؟یعنی خیلی وحشتناكم؟
جواب دادم:نه بابا...من فكر كردم همه به ایوان رفتن...فكر نمی كردم تو اینجا باشی.
پرسید:مثل اینكه از حرف من خیلی ناراحت شدی؟
شروع كردم به ریختن مایع ظرفشویی روی اسكاچ و در همون حال جواب دادم:خوبﺁره...تو خیلی راحت همه دخترها رو بی عقل و یا كم عقل خواندی..........
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۲-۴-۱۳۹۲, ۱۲:۵۳ صبح
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #4
RE: رمان تلخ وشیرین ( شادی داودی)

شروع كردم به ریختن مایع ظرفشویی روی اسكاچ و در همون حال جواب دادم:خوب ﺁره...تو خیلی راحت همه دخترها رو بی عقل و یا كم عقل خوندی...
به ظرفشویی تكیه داد و در فاصله كمی از من ایستاد و همونطوركه به ظرف شستنم نگاه میكرد گفت:ولی من اصلا"منظورم تو نبودی.
دوست نداشتم زیاد پیش من باشه چون اصلا" با امیر راحت نبودم...میشه گفت یك جورهایی حتی دوست داشتم همیشه ازش دور باشم!خشكی نگاهش...جدی بودن بیش از حدش...غرور رفتاریش...و از چند دقیقه پیش كه با حرفش فهمیدم چه دیدی نسبت به دخترها داره همه و همه باعث میشد كه روی هم رفته زیاد ازش خوشم نیاد.با بی حوصله گی در ضمنی كه ظرفها رو میشستم گفتم:ﺁره...به شخص من حرفت رو نگفتی ولی در اصل به تمام دخترها بودی.
برای لحظاتی متوجه بودم كه به صورتم نگاه میكنه بعد بدون اینكه حرف دیگه ای بزنه از ﺁشپزخونه بیرون رفت.نفس راحتی كشیدم و كارم رو ادامه دادم.افسانه وقتی به ﺁشپزخونه اومد تقریبا" تموم ظرفها رو شسته بودم و فقط دوتا قابلمه مونده بود هر قدر اصرار كرد كه بگذارم اونها رو بشوره قبول نكردم.ظرفها رو كه شستم وقتی می خواستم به ایوان برم از پنجره اتاق كه نگاه كردم دیدم همه گرم صحبت و خنده هستن به غیر از امیر كه مثل همیشه كم حرف و بی تفاوت به بقیه سرش رو با روزنامه عصر اون روز گرم كرده.وقتی وارد ایوان شدم عمه هندونه ای رو كه برام كنار گذاشته بود رو جلوم گذاشت و ادامه صحبتش رو با پدرم پی گرفت:به خدا داداش زبونم مو درﺁورده از بس به این امیر میگیم اینقدر سختگیر نباش توی زن گرفتن...ولله تا الان صد تا دختر خوب نشونش دادم...مرغ یك پا داره یك كلام شده و میگه نه...یا اینكه هم هزار تا عیب میگذاره روی دختر مردم و خونواده اش...وقتی هم میگم پس بالاخره كی زن میگیری فقط میگه زوده...زوده...
حاج مرتضی رو كرد به پدرم و گفت:منصورخان...شما بهش بگو...بگو كه ﺁش كشك خاله اشه...پس تا داغ و تازه اس باید بخوره اگر هی بگه زوده زوده ممكنه سرد بشه و از دهان بیفته.
بابا لبخند مهربونی زد و به امیرنگاه كرد و گفت:ولله چی بگم...خوب ﺁبجی شاید منظور امیر از گفتنه زوده...خودش رو نمیگه بلكه كسی رو كه زیر نظر داره هنوز بچه اس؟
عمه روش رو به امیر كرد و گفت:ﺁره مادر؟خوب اگه اینطوره حداقل بگو كیه...خونواده اش كیه...اهل كجاس...شاید دلم قرار بگیره.
رضا با خنده گفت:عمه جون چرا دلتون برای من نمی خواد قرار بگیره؟
بابا خندید و گفت:ولله رضا جان فكر میكنم لازم نباشه دل كسی برای تو بی قرار بشه تو خودت هر قراری لازم باشه به دلت میاری...
رضا دوباره گفت:نه...مثل اینكه هیچكس نمی خواد این وسط فكری برای من بكنه...
عزیز خنده ای كرد و گفت:مادرجان رضا...نگران نباش خودم به فكرت هستم منتهی منتظرم اول خودت كسی رو به من نشون بدی بعد سر فرصت ﺁستین بالا بزنم.
افسانه سریع به میون حرف عزیز اومد و گفت:ﺁخه عزیز جون گیریم كه رضا هم بگه مثلا" فلانی رو پسندیدم شما یك وقت نكنه بری براش خواستگاری ها...چون مطمئنا" این فقط رضاس كه پسندیده...دختر مورد نظرش اصلا" اون رو قبول نخواهدكرد.
عزیز اخم شیرینی به چهره اش ﺁورد و گفت:وا..مگه رضا چشه افسانه جان؟
افسانه تندی با خنده جواب داد:چش نیست؟...ﺁخه كدوم دختر عاقلی هست كه اون رو بپسنده؟
بابا خندید و ادامه داد:عزیز...افسانه راست میگه مگه مردم از دخترشون سیر شدن كه به رضا بدنش...رضا یك سر داره هزار سودا...اونقدر شیطنت و شلوغی داره كه به همسرﺁینده اش نخواهد رسید...حالا اگه مثل امیر سر به راه و متین و سنگین بود یك چیزی ولی...
رضا با خنده گفت:خوب دست شما درد نكنه...هیچی دیگه...بابای ﺁدم وقتی اینقدر طرفدار ﺁدم باشه دیگه اون شخص معلوم الحال تر از من نمیشه...
همه زدن زیرخنده.برای چند لحظه احساس كردم امیر به من نگاه میكنه...نگاهی كه تا اون لحظه از اون به خودم ندیده بودم!نگاهش با همیشه فرق داشت!البته مثل همیشه جدی و خشك نگاه كرده بود ولی چیز دیگه ای هم در نگاهش بود كه نخواستم اصلا" به اون فكركنم.ﺁخر شب وقتی عمه اینها می خواستن برن امیر لحظه ﺁخر رو كرد به بابا و گفت:دایی منصور نگذارین سپیده بچه گی كنه و دانشگاه نره...حتما" پی گیر كارش بشین...بازم میگم رشته خوب و جای قابلی هم قبول شده...حتما"حواستون باشه كه برای نام نویسی بره....
از اینكه دوباره برای رفتن من به داشگاه به بابا تاكید كرده بود عصبی شدم به خصوص وقتی كه گفت نگذارید بچه گی كنه!!!مثل اینكه حالا خودش خیلی خیلی از من بزرگتر بود كه اینطوری در مورد من با بابا صحبت میكرد!
وقتی اونها رفتن رضا و بابا دوباره با من صحبت كردن و قرار بر این شد كه سر موعد مقرر به همراه رضا برای نام نویسی به دانشگاه برم و بابا و رضا به من حالی كردن كه اولا" شهریه رشته ادبیات خیلی بالا نیست درثانی دختر وضعیتش با پسر خانواده خیلی فرق داره و تا وقتی درخونه پدرشه پدر باید خرج و مخارج اون رو تامین كنه.
وقتی هم من و رضا تنها شدیم رضا برام توضیح داد كه خرج رشته اون خیلی خیلی بالا بوده و از طرفی رضا یك مرد به حساب می اومد و برای اینكه در فرداهای زندگیش بتونه به خوبی یك زندگی رو در حد معمولی اداره كنه باید به خودش این سختی ها رو میداده ولی در مورد من اصلا" این قضیه صدق نمی كرد و من باید با خیال راحت تلاشم رو برای كسب كارشناسی ادبیات فارسی در طول سالهای ﺁتی به انجام میرسوندم.
*********************
**************
در كمتر از دو ماه به محیط دانشگاه عادت كردم.تحول شیرینی در زندگیم بود.حس دانشجویی...دوستان جدید...محیط ﺁزادتر و بزرگتر از اونچه كه تاكنون تجربه كرده بودم...همه ساعتها و لحظه ها برام شیرین بود به خصوص كه وقتی جمعه ها با بچه های دانشگاه برنامه كوه میگذاشتیم و در این گردش پسرهای دانشگاههای مختلف نیز كم و بیش حضور داشتن..............
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۲-۴-۱۳۹۲, ۱۲:۵۵ صبح
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #5
RE: رمان تلخ وشیرین ( شادی داودی)

جمعه ها با بچه های دانشگاه برنامه كوه میگذاشتیم و در این گردش پسرهای دانشگاههای مختلف نیز كم و بیش حضور داشتن.دیدن اونها و رفتارشون برام نوعی سرگرمی شده بود به خصوص اینكه هر روز یك پسر پیشنهاد دوستی و یا حتی ازدواج رو به راحتی ﺁب خوردن با من مطرح میكرد...در ابتدا برام عجیب می اومد ولی كم كم موضوع بیش از تعجبش برام خنده دار شده بود و وقتی با سوسن و لیلا كه دوستان جدید و هم رشته ایم بودن در این مورد صحبت میكردیم تا ساعتها فقط می خندیدیم.خودم هم فهمیده بودم كه به علت شكل و قیافه ظاهریم بیش از حد معمول نظرها رو به خودم جلب می كنم اما به واقع قصد خودنمایی نداشتم و اصلا" هم این موضوع دست خودم نبود.هیچ وقت سعی نمی كردم رفتار توجه برانگیز و یا احیانا" تیپ و لباس خودم رو به گونه ای ترتیب بدم كه باعث جلب توجه بشم!برعكس همیشه در ساده ترین وضع و صورت ممكن به دانشگاه میرفتم اما خوب اینها همه مسائلی بود كه ناخواسته برام پیش می اومد.
نمی دونم چطوری ولی وقتی شماره تلفن منزلمون دست پسرهایی كه به هر طریقی قصد ایجاد رابطه و دوستی با من رو داشتن افتاد دیگه وضع تغییر كرد!!!زنگهای مكرر تلفن منزل و وقت و بی وقت به صدا دراومدن زنگ اون همه و همه باعث شد كم كم نگاههای رضا...بابا...و عزیز تغییر كنه!
با اینكه من هیچ وقت سمت تلفن نمی رفتم ولی بعد از هر تماس ناشناسی نگاهها به سمت من برمیگشت!در ابتدا زیاد جدی نگرفتم ولی یواش یواش صدای زنگ تلفن اعصابم رو به هم میریخت و رفتار من بیشتر رضا رو عصبی میكرد اما در تمام اون لحظه ها رضا فقط سكوت میكرد و سعی داشت به اعصاب خودش مسلط باشه ولی نگاههاش به من حاكی از هزار حرف نگفته بود!اما خدا خودش میدونست كه من هیچ نقشی در اون تلفنها و تماسها نداشتم ولی فهمیده بودم كه شماره تلفن خونه در دانشگاه به دست چند نفر افتاده!!!حالا چطوری نمیدونم اما از حرفهایی كه گاها" بین رضا و عزیز جون و بابا رد و بدل میشد میفهمیدم كه مزاحمین از بچه های دانشگاه هستن!
اواخر پاییز عزیز یك روز جمعه طبق عادت همیشگیش همه رو برای ناهار دعوت كرد...عمه ها و عموها.
چند روز قبل از عزیز شنیده بودم كه عمه مهین با عزیز مشورت كرده و دختر عمو ایرج یعنی لعیا و یكی هم دختر عمه مهری یعنی مریم رو برای امیر در نظر گرفته و اون روز جمعه قرار بود از بین این دو در نهایت یكی رو برای امیر انتخاب كنن.امیر یك ماهی بود كه طرحش رو تموم كرده بود و از اهواز به تهران برگشته و در یكی از بیمارستانهای تخصصی قلب مشغول به كار شده بود.از صبح جمعه عمه مهین و افسانه به خونه ی ما اومدن تا در درست كردن ناهار كمك من و عزیز باشن.افسانه حسابی عصبی بود و دائم به عمه مهین غرغر میكرد كه ﺁخه لعیا و مریم چه تناسبی با امیر دارن كه می خوان اونها رو عروس خودشون بكنه و گاهی در این میون اداهایی كه از خودش در میﺁورد كلی هم باعث خنده ی من میشد.در این بین از ساعت9صبح اون تلفنهای مسخره باز شروع شد تا جاییكه رضا ساعت10:30صبح بعد از اینكه تقریبا" شش مرتبه تماس تلفن داشتیم و هر بار كلی زنگ خورده بود تا عزیز یا عمه مهین گوشی رو بردارن از خواب بیدار شد وقتی از پله های طبقه بالا پایین می اومد من و افسانه در راهرو نشسته بودیم و سالاد درست میكردیم.افسانه وقتی چهره عصبی رضا.........
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۲-۴-۱۳۹۲, ۱۲:۵۸ صبح
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #6
RE: رمان تلخ وشیرین ( شادی داودی)

افسانه وقتی چهره ی عصبی رضا كه به من خیره شده بود و از پله ها پایین می اومد رو دید طبق معمول همیشه با شوخی گفت:چخه...هاپوخان...چرا از صبح كله سحر كه بیدار شدی طلبت رو می خوای؟
اما رضا این بار اصلا" به افسانه نگاه هم نكرد فقط چند لحظه ایستاد و با عصبانیت به من نگاه كرد بعد از اون هم به حیاط رفت و نشست سر حوض...با اینكه هوا سرد بود شیر ﺁب رو باز كرد و به سر و كله اش ﺁب ریخت!افسانه با تعجب به من نگاه كرد و گفت:رضا چش بود؟
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:چه میدونم...تلفن زیاد زنگ میخوره اون از چشم من میبینه!
عزیز كه از پنجره ی اتاق دیده بود رضا سر حوض سر و كله اش رو خیس كرده با نگرانی گفت:وا...پسره خل شده...توی این هوا خوب می چاد...افسانه...سپیده...یكی تون بیاد این حوله رو برای رضا ببره حیاط...
از جام بلند شدم و به اتاق رفتم و حوله رو از عزیز گرفتم و بردم به حیاط.از پله های ایوان پایین رفتم وقتی كنار رضا ایستادم و حوله رو طرفش گرفتم از سر حوض بلند شد ایستاد و با عصبانیت به من نگاه كرد و در ضمنی كه حوله رو از من میگرفت گفت:سپیده این كیه دائم اینجا زنگ میزنه؟
با تعجب بهش نگاه كردم و گفتم:من چه میدونم!مگه قراره هر كی كه اینجا تلفن میكنه با من كار داشته باشه یا من باید بشناسمش؟!!!
رضا با صدایی ﺁروم ولی پر از خشم گفت:سپیده برو دعا كن ظهر جلوی مهمونها این زنگها تكرار نشه...به ارواح خاك مامان اگه امروز جلوی...
در این لحظه در راهرو باز شد و افسانه به حیاط اومد و رضا هم با اومدن اون بقیه حرفش رو نزد ولی من نمی تونستم بفهمم رضا چرا نمی خواد باور كنه كه من ارتباطی با كسانی كه پشت خط هستن ندارم.افسانه از پله ها پایین اومد و شروع كرد سر به سر گذاشتن با رضا اما رضا مثل روزهای گذشته نبود با اینكه سعی داشت جواب حرفها و شوخی های افسانه رو بده ولی اصلا" سر حال نبود.منهم دیگه بعد از اون لحن گفتاری كه از رضا دیدم دوست نداشتم اونجا بمونم بنابراین برگشتم داخل خونه و با حرص و عصبانیت ﺁخرین كارهای سالاد رو انجام دادم ولی واقعا" در دلم دعا میكردم كه دیگه تلفنی زده نشه چرا كه هیچ وقت در عمرم رضا رو تا این حد عصبی و جدی ندیده بودم!ظهر كه شد كم كم همه اومدن...عمو ایرج و خانواده...عمه مهری با خانواده...عمو چنگیز و خانواده...عمه زهره و خانواده...خلاصه تموم خونه در كمتر از یك ساعت پر از هیاهو و خنده و شوخی شد.من یك شلوار جین با یك بلوز صورتی ﺁستین كوتاه پوشیدم و افسانه كمك كرد تا موهام رو از پشت یك گیسه ببافم تا كمتر دورم بریزه و كلافه ام بكنه.لعیا و مریم هم نمی دونم از كجا ولی خبردار شده بودن كه به احتمال زیاد ﺁقای دكتر فامیل یا همون امیر قراره یكی از اونها رو برای ازدواج انتخاب كنه!مریم سال ﺁخر مامایی بود و لعیا هم حسابداری خونده و در یك اداره مشغول به كار بود و هر دو24ساله بودن.هیچ وقت هیچكدوم از اونها لباسهایی رو كه اون روز پوشیده بودن تا به حال نمونه اش رو به تن نكرده بودن ولی اون روز با اون لباسهای عجیب و تا حد زیادی جلف اسباب خنده ی افسانه و پسرهای عمه زهره رو فراهم كرده بودن.البته گاهی من هم از حرفهای افسانه و بچه های خاله زهره كه اونها هم دانشجوی معماری و هنر بودن به خنده می افتادم ولی بیشتر دلشوره داشتم كه نكنه زنگ خور تلفن بار دیگه شروع بشه و در دل دائم دعا میكردم این اتفاق نیفته.
ناهار رو در فضایی پر از خنده و شوخی خوردیم كه البته امیر خیلی عصبی به نظر میرسید و سعی داشت به غیر از سفره و بشقابش به جای دیگه ایی نگاه نكنه و این در شرایطی بود كه مریم و لعیا برای جلب توجه امیر دست به هر كاری میزدن.من كه سر ناهار به طور اتفاقی مجبور شدم كنار امیر بشینم از هر كسی بیشتر متوجه عصبانیت امیر از رفتار لعیا و مریم شده بودم...اما دلم خنك میشد!كلا" از اینكه حرص اون در می اومد كیف میكردم...ولی یك لحظه متوجه شدم كه امیر تمام توجهش به من و بشقاب منه و هر چیزی كه فكر میكرد من احتیاج دارم رو سریع جلوم می گذاشت...برای لحظاتی دلم براش سوخت...نمی دونم چرا ولی احساس كردم در شرایط بدی قرار گرفته و برای فرار از اون شرایط خودش رو در انجام كارهایی در رابطه با من سرگرم كرده.با صدایی ﺁروم كه فقط خود امیر بشنوه گفتم:دلم برات میسوزه...
بعد ﺁروم خندیدم و گفتم:ولی خوب مجبوری بالاخره یكیشون رو انتخاب كنی.
همه ی افراد سر سفره چنان سرگرم خنده و حرف و شوخی بودن كه متوجه ی من و امیر نمی شدن.امیر نگاهی به من كرد...بعد لحظاتی كوتاه كه خیره شد به چشمهام گفت:چی گفتی؟مجبورم چی كار كنم؟
نمی دونم چرا ولی ناخودﺁگاه این جمله رو با صدایی ﺁروم گفتم:مجبوری از بین دخترها یكی رو انتخاب كنی...
منظور من فقط مریم و لعیا بود اما گویا امیر فكر كرد من تمام دخترهای حاضر در سر سفره رو میگم!امیر سریع ولی با همون صدای ﺁرومش گفت:من خیلی وقته از بین دختران فامیل انتخابم رو كردم...ولی هنوز زوده...
خنده ام گرفت و در حالیكه لیوان دوغم رو پر میكردم گفتم:ولی فكر نمی كنم برای اونها زود باشه به نظر كمی هم دیر شده...
پارچ دوغ رو از من گرفت تا برای خودش هم دوغ بریزه و در جواب من گفت:سپیده...نمی دونم منظورت كدوم دختره...ولی اگر نظر من رو بخوای دختری رو كه من انتخاب كردم توی این جمع از همه كوچیكتره و هنوزم بچه اس...ازدواج براش هنوز زوده...منتظرم تا اون بزرگ بشه.
وقتی امیر این جملات رو گفت تموم بدنم لرزید!احساس میكردم از ذره ذره ی وجودم حرارت بلند میشه!من كاملا" منظور امیر رو فهمیدم چرا كه من كوچكترین نوه ی عزیز جون بودم و خود امیر نیز این اواخر چند بار با زبون بی زبونی به من گفته بود كه باید سعی كنم كه دیگه دست از بچه گی هام بردارم...تازه فهمیدم امیر چه منظوری از گفتن اون جملات داشته!
لبخند روی لبم محو شد...دیگه اشتهایی به غذا نداشتم...سرم رو پایین انداختم و فقط با برنج و خورشت بشقابم شروع كردم به بازی كردن.امیر با همون صدای ﺁروم گفت:چرا غذات رو نمی خوری؟
صدای تلفن بلند شد!!!
از شدت ترس تكون محكمی خوردم كه امیر متوجه شد با تعجب به من نگاه كرد و گفت:چیه؟!!
رضا از اونطرف سفره سریع بلند شد و رفت به طرف تلفن.تلفن رو در راهرو گذاشته بودیم...همه سرگرم غذا خوردن بودن اما من همه ی هوش و حواسم به راهرو و رضا بود...امیر هم متوجه ی نگاه مضطرب من به راهرو شده بود...افسانه نیز همینطور ولی سعی میكرد با اشاره به من حالی كنه كه محل نگذارم و غذام رو بخورم.چند لحظه بیشتر طول نكشیدكه رضا برگشت و سرجاش نشست و مشغول خوردن بقیه غذاش شد اما از چهره اش فهمیدم دوباره از همون تلفنها بوده...خدایا!
رضا اصلا" به من نگاه نمی كرد ولی دیگه زنگی هم از تلفن به صدا درنیومد.غروب كه شد كم كم همه رفتن ولی عمه مهین و افسانه و حاج مرتضی موندن.افسانه شروع كرد به جارو برقی كشیدن و من هم جمعﺁوری میكردم.عزیز و عمه مهین هم توی ﺁشپزخونه غذاهای اضافه ظهر رو در ظرف فریزر می گذاشتن.بابا و حاج مرتضی نیز به حیاط رفته بودن و كمی از شاخه های خشك درخت مو رو كوتاه و خلوت میكردن.امیر و رضا هم توی اتاق دراز كشیده بودن و فوتبال باشگاههای اروپا رو دنبال میكردن.
در حین جمعﺁوری دیدم تلفن داخل راهرو از پریز كشیده شده نمی دونم به چه علت اما دو شاخه ی تلفن رو برداشتم و به پریز وصل كردم.وقتی برگشتم دیدم رضا همونطور كه در اتاق دراز كشیده بود لحظاتی به من خیره شد!اهمیتی به نگاه رضا ندادم و باز هم مشغول كارم شدم هنوز بیشتر از 5دقیقه نگذشته بود كه تلفن زنگ خورد!
من با اینكه در راهرو بودم اما هنوز در تیررس نگاه رضا قرار داشتم.زنگ دوم كه بلند شد رضا با عصبانیت از همون اتاق گفت:سپیده...گوشی رو بردار.
لحن كلامش به قدری بد بود كه امیر نگاهش رو از تلویزیون گرفت و حالا هر دو نفر به من نگاه میكردن.افسانه كه داشت سیم جارو برقی رو جمع میكرد سریع به سمت تلفن اومد تا گوشی رو برداره...رضا داد كشید:افسانه تو گوشی رو برندار...بگذار سپیده برداره.
افسانه كه كم و بیش از جریان مزاحمتهای تلفنی منزل ما خبردار شده بود با جدیت برگشت به سمت رضا و گفت:وا...دیووونه...
و بعد بی معطلی گوشی رو برداشت.بعد از سلام چند تا نخیر نخیرگفت و بعد هم گفت اشتباه گرفتین...سپس گوشی رو قطع كرد.رضا و امیر با هم از اتاق بیرون اومده بودن و من در فاصله كمی از امیر ایستاده بودم.رضا با عصبانیت به افسانه گفت:برای چی گوشی رو برداشتی؟مگه نمی دونی كه تازگی ها زنگ خور تلفنش فقط مال سپیده اس!
امیر با تعجب به من نگاه كرد! .........
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۲-۴-۱۳۹۲, ۰۱:۰۳ صبح
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان همین امشب-شادی داودی کافه رمان 130 32,931 ۲۴-۶-۱۳۹۳ ۰۶:۳۶ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان گلبرگهای خزان - شادی داودی ایران دخت 67 6,843 ۲۳-۴-۱۳۹۲ ۰۳:۵۱ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان پرستار مادرم - شادی داودی ایران دخت 60 6,102 ۱۳-۴-۱۳۹۲ ۰۵:۲۱ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  پاورقی (2) - شادی داودی ایران دخت 29 3,404 ۶-۴-۱۳۹۲ ۱۱:۱۵ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  پاورقی (1) - شادی داودی ایران دخت 33 3,945 ۲-۴-۱۳۹۲ ۰۴:۴۳ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی ایران دخت 40 4,357 ۱۸-۳-۱۳۹۲ ۱۲:۵۴ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی سوگند 73 26,822 ۱۰-۸-۱۳۹۰ ۰۵:۳۹ عصر
آخرین ارسال: admin
  رمان خورشید - شادی داودی سوگند 65 10,365 ۲۱-۵-۱۳۹۰ ۰۵:۴۳ عصر
آخرین ارسال: سوگند


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد