تبلیغات
Bia2Aroosi

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان " تلخ وشیرین " نوشته دانیل استیل
#1
تلخ و شیرین
Bitter Sweet
نوشته دانیل استیل
ترجمه لیلی کریمان
چاپ اول زمستان 1378
انتشارات توفیق آفرین
27 فصل
375 صفحه



فصل يکم

صفحه 11 - 7

اينديا تيلور1 دوربينش را روي يک گروه از پسران نه ساله شلوغ و سرحال که در طول زمين بازي، به دنبال توپ فوتبال مي دويدند، ميزان کرد. چهار تا از پسران، به صورت يک گره درهم پيچيده از دست ها و پاها، روي هم افتادند و اينديا ميدانست که پسرش سام2 ، يک جايي در ميان آنها بود، اما نميتوانست او را ببيند. اينديا مشغول انداختن يک سري عکس هاي تمام نشدني بود. او قول داده بود که مثل هميشه، عکس هايي از تيم بردارد و در آن بعدازظعر گرم ماه مي3 در وست پورت4 از بودن در آنجا، نهايت رضايت را داشت. او با بچه هايش به همه جا ميرفت. مثلا به فوتبال، بيس بال، شنا، باله و تنيس. اينديا اين کارها را نه فقط از روي وظيفه، بلکه از روي عشق و علاقه انجام ميداد. زندگي او يک زنجيره پايدار از سرويس هاي منظم، فعاليت هاي فوق برنامه و مراجعات مکرر به دامپزشک، دندانپزشک و متخصص اطفال، وقتي که بچه ها مريض بودند يا نياز به معاينات عمومي داشتند، بود. با چهار بچه در سنين نه، تا چهارده ، اينديا احساس ميکرد که هميشه در اتومبيلش زندگي ميکرد! او زمستان ها را با پارو کردن برف از جلوي پارکينگ و بيرون کشيدن ماشين براي رفتن به جاهاي مختلف ميگذراند.
اينديا تيلور عاشق بچه هايش، زندگيش و شوهرش بود. آنها زندگي خوبي داشتند و اگر چه اين چيزي نبود که اينديا در سالهاي اول، از زندگيش انتظار داشت،
اما بعدها آن را بهتر و دلچسب تر يافت. او و شوهرش دوج5 ، بيست سال قبل در شهر پيس کورپس6 ، در کاستاريکا با هم آشنا شده بودند. اما روياهايي که آن دو در ابتداي آشنايي در سر داشتند، ديگر هيچ ارتباطي به زندگي فعلي آنها، شخصيت هايي که پيدا کرده بودند و محلي که در آن زندگي ميکردند، نداشت.
زندگي فعلي آنها، کارهاي که ميکردند و محل زندگيشان تماما مطابق خواسته دوج بود. يک خانه بزرگ و راحت در وست يورت که مکان امني براي هر دوي آنها به شمار ميرفت، خانه اي پر از بچه و يک سگ نگهبان که منظور دوج را کامل ميکرد. او هر روز با قطار ساعت هفت و پنج دقيقه صبح از ايستگاه وست پورت به سر کارش در نيويورک ميرفت. هر روز صورتهاي مشابهي را ميديد، با افراد مشابهي حرف ميزد با صورت حسابهاي مشابهي در دفترش سروکار داشت. او براي يکي از بزرگترين موسسات تجاري کشور کار ميکرد و حقوق خوبي ميگرفت. روي هم رفته، اينديا از ابتداي ازدواجش، هيچ نگراني از بابت پول نداشت،فقط گاهي دلش براي روزهايي که در نيکاراگوئه، پرو و کاستاريکا به سر ميبرد و در چادرها زندگي ميکرد، تنگ ميشد.
او عاشق آن روزها بود. عاشق هيجان، مبارزه، احساس مفيد بودن براي نوع بشر و حتي خطراتي که گهگاه با آنها مواجه ميشد. خطراتي که نه تنها او را نمي ترساندند، بلکه روحيه اش را تقويت ميکردند.
اينديا عکس برداشتن را از مدتها قبل، يعني سالهاي نوجواني شروع کرده بود. او اين کار را از پدرش که خبرنگار نيويورک تايمز بود، يادگرفته بود. در واقع، بيشتر سالهاي بچگي او در مأموريت هاي خطرناک پدرش به نواحي خارج از کشور گذشته بود. او نه تنها عاشق عکس هايي که پدرش مي انداخت بود، بلکه با دقت به داستان هايش گوش ميکرد و به عنوان يک بچه، هميشه روياي داشتن يک زندگي شبيه به پدرش را در سر مي پروراند و سرانجام وقتي که خودش شروع به فرستادن مطلب براي روزنامه ها کرد، روياهايش به واقعيت پيوستند. او آن زمان در پيش کورپس زندگي ميکرد.
مأموريت هاي پي در پي، اينديا را با همه چيز از راهزنان گرفته تا پارتيزان ها، مواجه ساختند ولي او هرگز به خطرات فکر نميکرد و خطر نه تنها هيچ مفهومي برايش نداشت، بلکه ميتوان گفت عاشق آن بود! او خيلي کارش را دوست داشت و از احساس آزادي خاصي که به او ميبخشيد، لذت ميبرد. حتي بعد از اين که مأموريت تجاري دوج در پيس کورپس تمام شد و به آمريکا بازگشت، اينديا تا چند ماه در نواحي آمريکاي جنوبي و مرکزي ماند و بعد براي تهيه چند گزارش به آسيا و آفريقا رفت. هر گاه جايي دردسري وجود داشت، اينديا در مرکز آن، در حال برداشتن عکس بود. علاقه به آن کار در خونش جريان داشت و جزئي از روحش بود. ولي برعکس، دوج ابدا چنين احساسي نداشت. براي او، آن کارها، فقط براي زماني که "هنوز زندگي" واقعي را شروع نکرده بود، هيجان انگيز بودند. در حالي که براي اينديا زندگي واقعي و چيزي که او حقيقتا ميخواست، همان بود.
اينديا مدت دو ماه با يک ارتش شورشي در گواتمالا زندگي کرد و عکس هاي خارق العاده اي که خاطره پدرش را براي همه زنده ميکرد، برداشت. آن عکس ها نه تنها جايزه بين المللي را به او اختصاص دادند، بلکه جوايز زياد ديگري را نيز به خاطر پوشش خبري وسيع، هوشمندي و جرأت، برايش به ارمغان آوردند.
بعدها وقتي که اينديا به آن روزها نگاه ميکرد، با تعجب از خودش ميپرسيد که آن زن کجا رفته بود؟ آن روح آزاد وحشي و پر از اشتياق؟! زني که اگر چه هنوز شخصيتش را دوست داشت، اما اقرار ميکرد که ديگر او را نميشناخت. زندگي اينديا خيلي فرق کرده و او فرد ديگري شده بود. آنقدر که گهگاه وقتي در اتاق تاريکش تنها ميشد و به گذشته مي انديشيد، تعجب ميکرد که چگونه ميتوانست با زندگي جديدش بسازد و از آن راضي باشد.... و با تمام اين ها او با اطمينان کامل ميدانست که عاشق زندگي با شوهر و بچه هايش بود. آنچه اکنون انجام ميداد، درست به اندازه کارهاي زندگي گذشته اش، برايش مهم و با ارزش بودند. او هيچگاه احساس نميکرد که قرباني شده يا چيزهاي مورد علاقه اش را از دست داده بود بلکه بيشتر فکر ميکرد تمايلاتقبلي اش را با چيزهاي جديد و کاملا متفاوتي معامله کرده بود و معتقد بود که منافع اين معامله براي او، به انجام آن مي ارزيد. او به خودش ميگفت: "دوج و بچه ها ارزش کاري را که من برايشان انجام ميدهم، خوب ميدانند..." و از اين بابت کاملا مطمئن بود. با وجود اين، بعضي وقتها که به عکس هاي قديمي اش نگاه ميکرد، اشتياقي را که در قلبش زبانه ميکشيد، حس ميکرد. بعضي از خاطرات هنوز خيلي زنده بودند. او هيجان فوق العاده رويارويي با خطر را هنگام ثبت لحظات خاص با دوربينش در ميدان هاي جنگ به خاطر مي آورد و از شوق لرزه بر اندامش مي افتاد. براي اينديا هيچ چيز شبيه به آن لحظه ها در دنيا وجود نداشت و او بدون هيچ شکي ميدانست که اين علاقه و تمايل را از پدرش به ارث برده بود. وقتي که او چهارده ساله بود، پدرش يک پوليتزر7 را برنده شد و يک سال بعد از آن هم از دنيا رفت. اينديا بدون اين که حتي به اين مسئله فکر بکند، پايش را جاي پاي پدرش گذاشت. نميخواست و نميتوانست کار ديگري بکند.
دوج يک سال و نيم بعد از بازگشتن به خانه، يک اولتيماتوم براي اينديا فرستاد و به او گفت که اگر به زندگي و آينده اش علاقه دارد، از به خطر انداختن زندگيش در پاکستان و کنيا دست بردارد و الاغش را به سوي نيويورک براند! و اينديا به نيويورک بازگشت. ابتدا تصميم گيري برايش مشکل بود. او يک زندگي شبيه به زندگي پدرش را بيشتر مي پسنديد و انتظار روزي را ميکشيد که جايزه پوليتزر را دريافت کند، اما در عين حال خطرات و مشکلات را نيز خوب ميدانست. خطراتي که پدرش، زندگي زناشويي و بعد جانش را بر سر آنها گذاشت. در واقع پدرش هيچگاه براي خانه و خانواده اش نگران نبود و بر عکس، هر لحظه آماده بود تا براي برداشتن يک عکس منحصر به فرد از صحنه انفجار بمب ها، زندگيش را به خطر بيندازد. اما براي اينديا همه چيز فرق ميکرد و دوج مرتبا به او يادآوري ميکرد که اگر يک زندگي عادي و طبيعي ميخواهد، بايد دير يا زود تصميمش را بگيرد.
اينديا در بيست و شش سالگي با دوج ازدواج کرد و تا دو سال بعد از ازدواج کماکان به کار برداشتن عکس و تهيه گزارش براي نيويورک تايمز ادامه داد. اما دوج بچه ميخواست و وقتي که اينديا کمي قبل از اين که بيست و نه ساله شود، جسيکا8 را به دنيا آورد، کارش را رها کرد، به وست پورت رفت و براي هميشه دررا به روي زندگي قديمي اش بست. او و شوهرش قبلا بر سر اين موضوع توافق کرده بودند. دوج بعد از ازدواج، خيلي واضح و روشن به او گفته بود که وقتي بچه دار شوند، بايد کارش را ول کند و اينديا با او موافقت کرده بود، چون حرفش را عاقلانه و درست ميدانست، اما وقتي که کارش را در نيويورک تايمز ترک کرد، ناچار شد پيش خودش اعتراف کرد که رها کردن شغلش، سخت تر از آن چيزي بود که انتظارش را داشت. در ابتدا دلش حقيقتا براي کارش تنگ ميشد، بعد با افسوس و حسرت به گذشته نگاه ميکرد و بعد هم آنقدر سرش شلوغ شد که ديگر حتي فرصت افسوس خوردن براي روزها و کار از دست رفته اش را پيدا نميکرد. با به دنيا آوردن چهار بچه، در طول پنج سال، اينديا حتي وقت سر خاراندن هم نداشت، چه برسد به اين که بخواهد با دوربينش ور برود! تمام ساعات او صرف رانندگي، عوض کردن کهنه بچه، شيردهي، رسيدگي به بهانه هاي بچه اي که دندان در مي آورد يا تب داشت، بازي کردن با بچه ها و حاملگي، يکي پس از ديگري، ميشد. دو نفري که اينديا خيلي زياد با آنها ملاقات ميکرد، يکي متخصص زنان خودش و ديگري متخصص اطفال بچه هايش بودند. البته هر روز زنان ديگري را ميديد که همگي وضع او را داشتند و تمام وقت خود را با بچه هايشان صرف ميکردند. بعضي از آنها مثل اينديا، کارشان را به خاطر رسيدگي کردن به بچه هايشان رها کرده بودند. در بين آنها از دکتر و وکيل گرفته تا پرستار و نويسنده هنرمند، ديده ميشد و بيشترشان غالب مواقع غرغر ميکردند که دلشان براي کارشان تنگ شده است. اما براي اينديا زياد فرقي نميکرد که قبلا چه کاري داشت و اکنون چه کاري ميکرد. او عاشق بچه هايش بود و حتي وقتي که دوج شب ها آنقدر خسته به خانه مي آمد که نميتوانست هيچ کمکي به او بکند، اهميتي نميداد. اين زندگي را خودش انتخاب کرده بود. او دوست نداشت هر روز صبح بچه هايش را براي رفتن به سر کار تنها بگذارد و با اعتقاد کامل به درست بودن تصميمش براي کناره گيري از کار، آن را به رابطش در دفتر روزنامه اعلام کرد و بعد از تولد جسيکا به مراتب از زندگي قبلي اش دور و دورتر شد. او بدون اينکه به تعداد جايزه هايي که دريافت کرده بود يا ميزان مهارتي که در کارش داشت، بينديشد، از فعاليت هايش کناره گرفت. براي اينديا هيچ راه ديگري جز اين وجود نداشت. بعضي از دوستانش علاوه بر وظايف خانه داري، به کار خود ادامه ميدادند. مثلا دو تا از انها که وکيل بودند، هفته اي سه روز به شهر ميرفتند. بعضي از هنرمندان در منزل کار ميکردند و آنها که نويسنده بودند، در ساعات پايان شب، گهگاهي چيزهايي مينوشتند. اما براي اينديا ادامه کار در منزل امکان نداشت. با تمام اين ها او تماسش را با رابطش در روزنامه حفظ کرده بود و گهگاهي گزارش هاي محلي برايش تهيه ميکرد. اما دوج حتي همين مقدار فعاليت همسرش را هم دوست نداشت و به مرور زمان دوربين اينديا تبديل به يک ابزار مادرانه شد! او از لحظات جالب زندگي فرزندانش، دوستان آنها يا براي مدرسه عکس برميداشت. مثل حالا که براي عکس گرفتن از سام و دوستانش که فوتبال بازي ميکردند، آمده بود. در هر حال او و شوهرش براي اين زندگي به توافق رسيده بودند و اينديا به هزار دليل به زندگي اش خو گرفته بود و ديگر بر سر آن چانه نميزد. اما دوربينش هميشه جلوي چشمش يا روي شانه اش بود. ميشد گفت که براي او، زندگي کردن بدون دوربينش، غير ممکن بود!

-------------------------------------------------

India Taylor 1.
Sam 2.
May 3.
Westport 4.
Doug 5.
Peace Corps 6.
Pulitzer 7. جايزه اي بزرگ و بين المللي
Jessica 8.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#2
اينديا در ذهن خودش نقشه هايي براي بازگشتن به کار، وقتي که بچه ها بزرگتر ميشدند، ميکشيد. اما اين نياز به زمان داشت. مثلا شايد پنج سال ديگر که پسر کوچکش به دبيرستان ميرفت، ولي نه حالا! حالا، سام فقط نه سال داشت. ايمي1 يازده، جيسون2 دوازده و جسيکا چهارده ساله بودند. زندگي اينديا يک چرخ و فلک دائمي بين بچه هاي پشت سرهم به دنيا آمده اش، بود و تنها راهي که او براي برآمدن از عهده اين کار داشت، اين بود که هرگز توقف نکند! فکر خودش نباشد و هيچگاه، حتي براي پنج دقيقه بيکار ننشيند! درواقع تنها استراحت نسبي او زماني بود که براي تعطيلات تابستان با فرزندانش به خليج کيْپ کُد3 ميرفت. شوهرش معمولا سه هفته اول را با آنها ميگذراند و بعد تعطيلات آخر هر هفته را به آنجا ميرفت. همه آنها عاشق تعطيلاتشان در کيْپ کُد بودند و اينديا هر سال عکس هاي فوق العاده اي از خانواده اش در آنجا، گرفته بود. او در هر دو خانه اش، يک اتاق تاريک براي ظهور عکس داشت ولي در خانه خليج زمان بيشتري را ميتوانست با خيال راحت در اتاق تاريکش بگذراند. در آنجا وظايف او سبک تر ميشد. بچه ها با دوستانشان به ساحل ميرفتند و واليبال يا تنيس بازي ميکردند. براي اين طرف و آن طرف رفتنشان هم از دوچرخه هايشان استفاده ميکردند و وظيفه دائمي رانندگي کردن و رساندن بچه ها به جايي که ميخواستند بروند، از روي دوش اينديا برداشته ميشد و خصوصا از وقتي که سام هم کمي بزرگتر شده بود، او وقت آزاد بيشتري براي خودش داشت.
روي هم رفته ، زندگي اينديا از وقتي که جسيکا به دنيا آمده بود، حقيقتا يکنواخت شده بود. زندگي سراسرر خدمت، فداکاري و مسئوليت. اما نتيجه نهايي عالي بود و ميشد آن را به وضوح ديد. او بچه هاي خوشحال و سالمي داشت و آنها در يک دنياي کوچک صميمي و امن، در کنار يکديگر زندگي ميکردند. هرگز چيز ناخوشايند يا خطرناکي براي هيچ کدام از آنها پيش نيامده بود. حداکثر اتفاق ناراحت کننده اي که براي بچه ها پيش مي آمد، دعوا کردن با بچه همسايه يا سرزنش شنيدن به خاطر انجام ندادن تکاليف مدرسه بود. اينديا آنقدر خودش را وقف آنها کرده بود که هيچگاه غيبت دائمي پدرشان را حس نميکردند. در واقع، بچه ها به پرستاري و مراقبت هميشگي مادرشان و فقط ديدن پدرشان هر شب بر سر ميز شام، عادت کرده بودند. بچه هاي اينديا در دنيايي متفاوت از بچه هاي گرسنه در آفريقا يا کشورهاي در حال توسعه که انواع خطرات، از جنگ گرفته تا بيماري، سيل و قحطي هر لحظه جانشان را تهديدي ميکرد و او سالها قبل از آنها عکس انداخته بود، زندگي ميکردند و اينديا از اين بابت، خدا را شکر ميکرد...
در آن لحظه، سام يک گل به ثمر رساند. بچه ها روي سرش ريختند و اينديا پسرش را ديد که خودش را از دست دوستانش خلاص کرد و براي او دست تکان داد. دوربين صداي تيک کوچکي کرد و او ، لبخند زنان، عکس ديگري از سام انداخت و سپس به آرامي به سوي نيمکتي که مادران ديگر روي آن نشسته بودند و با هم حرف ميزدند، رفت. آنها ظاهرا براي تماشاي بازي آمده بودند. فقط گهگاه نيم نگاهي به بازي مي انداختند ولي در آن زمان هم به کار بچه هايشان توجهي نداشتند و شايد حتي آنها را نميديدند! مادران فقط آنجا بودند، مثل نيمکتي که رويش نشسته بودند يا لوازم و چيزهايي که در اطرافشان بود!
يکي از آنها گيل جونز4 بود و داشت به اينديا که نزديک ميشد، نگاه ميکرد و وقتي متوجه شد اينديا او را ديده، لبخند زد. آنها دوستان قديمي بودند. گيل براي اينديا که داشت يک حلقه فيلم تازه را از جيبش بيرون مي آورد، روي نيمکت جا باز کرد و وقتي که او نشست، لبخند زنان يک فنجان شير قهوه به دستش داد. اين عادت آنها بود، مخصوصا در روزها ي سرد و پر برف زمستان که براي تماشاي بازي بچه هايشان مي آمدند و مجبور بودند براي گرم ماندن پاهايشان را بر زمين بکوبند، يک فنجان شير قهوه داغ، خيلي ميچسبيد.
گيل فنجان خودش را به لب هايش نزديک کرد، يک جرعه نوشيد و با حالتي حالي از احساس خلاصي گفت:
"فقط سه هفته باقي مانده و بعد مدرسه ها حداقل براي امسال تمام ميشود ... اوه، خدا. من از اين بازي ها متنفرم. اي کاش دختر داشتم.... حداقل يکي! تمام زندگي من شده کمربند و ميخ ته کفش هاي ورزشي پسرانم! همين روزهاست که واقعا ديوانه شوم."
اينديا فيلم را در دوربين جا انداخت و در جواب لبخند اندوهگين دوستش، تبسم کرد. شکايت هاي او به گوش اينديا کاملا آشنا بود. نه سالي ميشد که گيل به خاطر رها کردن کار وکالت و خانه نشين شدن براي مراقبت از بچه هايش، غرغر ميکرد!
اينديا مثل کسي که از چيزي کاملا مطمئن باشد، گفت:
"باور کن که اگر دختر هم داشتي، از بردن او به کلاس رقص باله و تماشاي لباسهاي يک شکل آنها، بيشتر کلافه ميشدي! "
جسيکا در بهار آن سال، سرانجام بعد از هشت سال، باله را ول کرده بود و اينديا درست نميدانست از اين بابت خوشحال باشد يا اين که احساس تأسف کند! دل او براي شنيدن موسيقي دلنواز تنگ ميشد اما لااقل ديگر مجبور نبود هفته اي سه بار دخترش را به کلاس رقص ببرد و برش گرداند. جسيکا حالا با دوچرخه به باشگاه ميرفت و با شور و اشتياق تنيس بازي ميکرد.
" لااقل کفش هاي باله قشنگ هستند."
گيل اين را گفت و به دنبال اينديا از جا برخاست. سپس آن دو به آرامي شروع به قدم زدن در اطراف زمين بازي کردند. اينديا ميخواست از زاويه ديگري، از تيم عکس بيندازد و گيل فقط در کنار او راه ميرفت. دوستي آن دو، به سالها قبل حتي قبل از آمدن تيلورها به وست پورت برميگشت. پسر بزرگ گيل، همسن جسيکا بود و دو پسر دو قلو هم داشت که همسن سام بودند. او بين حاملگي اول و دومش، پنج سال فاصله گذاشته بود تا بتواند به سر کارش برگردد. اما در نهايت و با تولد دو قلوها مجبور شده دوباره شغلش را رها کند و حالا ديگر حتي فکر بازگشت به کار را هم به خودش راه نميداد. او پنج سال از اينديا بزرگتر بود و ادعا ميکرد که در چهل و هشت سالگي ديگر تحمل گير افتادن در جلسه يک دادگاه را ندارد. البته گاهي دلش براي کارش تنگ ميشد اما عليرغم شکايت هايش، غالب مواقع پيش خودش اعتراف ميکرد که ماندن در خانه خيلي راحت تر از وکالت بود. او هم مثل اينديا ترجيح ميداد که شوهرش به تنهايي براي تأمين زندگي تلاش کند و او به کارهاي خانه و تماشاي بازي فوتبال بچه هايش بپردازد. اما او برخلاف اينديا، مرتب از خستگي مي ناليد و هميشه يک حالتي از بي قراري در رفتارهايش به چشم ميخورد. گيل آخرين جرعه شير قهوه اش را سر کشيد و با لحني دلپذير از دوستش پرسيد:
"خوب، چه خبر؟ مادر فرشته خو، اين روزها چه ميکني؟"
اينديا در حالي که پشت سرهم عکس مي انداخت با حواس پرتي جواب داد:
"مثل هميشه. مشغولم...."
او يک عکس ديگر از سام و چندتا هم از لحظه اي که تيم مقابل يک گل به ثمر رساند، انداخت و بعد حرفش را ادامه داد:
"ما خيال داريم تا چند هفته ديگر که مدرسه ها تعطيل ميشوند، به خليج برويم. دوج امسال تا آگوست5 نميتواند براي تعطيلاتش به آنجا بيايد."
گيل بدون هيچ ذوق و شوقي گفت:
"ما ميخواهيم در ماه جولاي6 به اروپا برويم."
اينديا يک لحظه احساس کرد که به دوستش حسودي ميکند. چندين سال بود که او در مورد سفري به اروپا با دوج صحبت ميکرد اما شوهرش معتقد بود که آنها مي بايستي تا بزرگتر شدن بچه ها صبر ميکردند. اينديا مرتب به او يادآوري ميکرد که اگر آنها بيشتر صبر ميکردند، بچه ها به دانشگاه ميرفتند و ديگر نميتوانستند در آن سفر با خانواده همراه باشند. ولي با تمام اين ها، تا آن زمان نتوانسته بود همسرش را متقاعد کند. دوج برخلاف او چندان تمايلي به سفرهاي دور ازخانه نداشت و معتقد بود که روزهاي ماجراجويي برايش به سر آمده بود! اينديا به سوي دوستش چرخيد و او را نگاه کرد.
"چقدر جالب! "
دو زن از نظر ظاهر، کاملا باهم متفاوت بودند. گيل کوچک اندام بود. موهاي کوتاه مشکي و چشمان قهوه اي تيره که مانند دو گوي آتشين در چهره محکمش ميدرخشيدند، داشت. اينديا قد بلند و لاغر بود. قيافه اي کلاسيک، چشمان آبي تيره و موهاي بور بلندي داشت که هميشه آنها را با يک روبان پشت سرش ميبست و ادعا ميکرد که فرصتي براي شانه زدن آنها ندارد. به هر حال، هر دو آنها زناني جذاب بودند که ابدا چهل ساله به نظر نميرسيدند.

----------------------------------------------

1.Aimee
2.Jason
3.Cape Cod
4.Gail Jones
5.August
6.July
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
#3

اينديا با ذوق ادامه داد:
"خيال داريد به کجاي اروپا برويد؟ "
گيل با بي تفاوتي جواب داد:
" ايتاليا، فرانسه. ده دوازه روزي هم به لندن ميرويم. در واقع ماجرايي بزرگ يا يک سفر هيجان انگيز،در کار نيست اما براي بچه ها جالب است و جف1 هم عاشق رفتن به تئاترهاي لندن است. ما در حومه لندن، خانه اي را براي چند هفته اجاره کرده ايم و خيال داريم از آنجا به ايتاليا برويم و بچه ها را براي ديدار از ونيز ببريم..."
براي اينديا آن سفر چيزي جالب و عجيب بود و در مقايسه با آن، تعطيلات خودش در خليج کيپ کد، برايش کسل کننده به نظر ميرسيد. صداي گيل او را از افکارش جدا کرد.
"... ما شش هفته در آنجا ميمانيم. هر چند که مطمئن نيستم من و جف بتوانيم اين همه وقت در کنار يکديگر دوام بياوريم! بگذريم از اين که جف اگر فقط ده دقيقه با بچه ها باشد، ديوانه ميشود! "
او هميشه طوري درباره شوهرش حرف ميزد که گويي از يک هم اتاقي بداخلاق شکايت ميکند. اما اينديا مطمئن بود که با وجود آن غرغرها، گيل واقعا شوهرش را دوست ميداشت. هر چند که تمام شواهد، چيزي خلاف باور او را ثابت ميکردند! اينديا با اشتياق گفت:
"من مطمئنم که همه چيز به خوبي پيش خواهد رفت و تو چيزهاي جالب براي ديدن خواهي داشت."
طوري حرف ميزد که گويي مسافرت با سه پسر بچه و نشستن در اتومبيل براي مدت طولاني، يک مهماني در بهشت بود!
"چه حرف ها! من با وجود بچه ها و جف که مرتبا به دنبالم ميدود و از من ميخواهد که مترجمش باشم، حتي نميتوانم با يک ايتاليايي خوش قيافه ملاقات کنم! "
اينديا به تصويري که گيل رسم کرد، خنديد و سرش را تکان داد. حرف زدن از مردهاي ديگر و گاهي حتي چند قدم فراتر از حرف زدن(!)، يکي از خصوصيات گيل بود. او چندين بار به طور محرمانه در مورد روابطش با مردان ديگر، براي اينديا حرف زده بود و مسئله حيرت انگيز براي اينديا اين بود که او ادعا ميکرد آن روابط به نحوي عجيب باعث استحکام و پيشرفت زندگي زناشويي اش شده بودند! از نظر اينديا، آن فرم "پيشرفت" ابدا پسنديده و حتي قابل تصور نبود. اما به هر حال، او گيل را با وجود تمام بي عقلي هايش خيلي دوست داشت. اين زن کوچک اندام جذاب، که زماني با سخنراني هايش فضاي دادگاه را به تسخير خود در مي آورد... و اينديا خيلي راحت ميتوانست چنان لحظاتي را به تصور بياورد. گيل جونز زني نبود که کسي بتواند با حرف هاي عادي متقاعدش کند و مسلما شوهرش هم از آن قاعده مستثني نبود. اما او يک دوست باوفا و عليرغم شکايت هايش، مادري فداکار بود.
اينديا دوربين را روي شانه اش انداخت و نيم نگاهي به دوستش کرد.
" شايد ايتاليا، جف را رمانتيک تر کند! "
" گمان نکنم نشستن در يک قايق و پرسه زدن در ونيز، بتواند جف جونز را رمانتيک کند! علاوه بر ان بچه ها بيست و چهار ساعت با ما خواهند بود و بنابراين هيچ تغيير جالبي در رفتار جف ايجاد نخواهد شد... بگذريم... راستي شنيده اي که لوئيسون2 ها ميخواهند از هم جدا بشوند؟ "
اينديا سرش را به علامت نفي تکان داد. او آنقدر با زندگي، بچه ها و شوهرش مشغول بود که هيچ مجالي براي توجه کردن به شايعات محلي برايش باقي نميماند. در واقع هيچ علاقه اي هم به باريک شدن و کنجکاوي در زندگي مردم نداشت.
گيل ادامه داد:
" دَن3 از من خواسته که ناهار را با او بخوريم."
اينديا با نگاه عجيبي او را برانداز کرد و گيل با موذيگري خنديد.
" آن طور به من نگاه نکن! او فقط به مقداري راهنمائي هاي قانوني و شانه اي براي گريستن احتياج دارد! "
" نميتواني مرا گول بزني. دن هميشه تو را دوست داشته."
اينديا از شايعات خبر نداشت اما گيل را خوب ميشناخت و ميدانست که او چه علاقه اي به سر به سر گذاشتن با شوهران مردم داشت!
"من هم او را دوست دارم. پس چه؟ من خسته ام. او هم تنها و غمگين است. ما ميخواهيم يک ناهار ساده با هم بخوريم و هيچ عشق آتشيني در کار نيست. حرفم را باور کن. من خيال ندارم بنشينم و به شکايت هاي احمقانه دَن در مورد دعواهاي همسرش، رُزالي4 و اعتراض هايش به بي توجهي او به بچه هايش يا چيزهايي از اين قبيل، گوش کنم و فعلا هم دَن در وضعي نيست که به چيزي جز اين مهملات فکر کند. او حتي هنوز اميدوار است که بتواند با رزالي در مورد آشتي صحبت کند و مطمئن باش که در اين شرايط، ملاقات ما، چيزي جز يک گفتگوي ساده نخواهد بود."
اينديا نگاهي به دوستش انداخت و يک حالتي از بي قراري را در او احساس کرد. از حرف هاي گيل ميفهميد که شوهرش هيچ هيجاني را در او برنمي انگيخت. به عقيده او ،جف يک مرد هيجان انگيز نبود! اما اينديا هيچ وقت به طور جدي از او نپرسيده بود که منظورش از "هيجان" چه بود؟!
" تو چه ميخواهي گيل؟ چرا خودت را با ملاقات کردن يک مرد غريبه، ولو فقط براي ناهار خوردن، به دردسر مي اندازي؟ اين کار به تو چه ميدهد؟ "
هر دوي آنها، شوهر، يک زندگي کامل و بچه هايي داشتند که نيازمند آنها بودند و کارهايشان آنقدر زياد بود که مجالي براي پرداختن به مسائل پيش پا افتاده نداشتند. اما گيل هميشه طوري رفتار ميکرد و حرف ميزد که گويي به دنبال يک چيز فوق العاده ميگشت.
"چرا که نه؟ اين کار، کمي چاشني به زندگي من اضافه ميکند. گاهي ناهار خوردن با يک نفر، يا حتي چيزي فراتر از آن که دنيا را به آخر نميرساند! اين کار به من احساس جواني و دوباره زنده بودن را مي بخشد... و اين احساس که من چيزي بيشتر از يک راننده براي بچه ها، يا يک خدمتکار براي کارهاي خانه هستم... يعني تو هيچ وقت دلت براي يک چنين احساسي تنگ نميشود؟ "
به سوي اينديا چرخيد و نگاه نافذش را به چشم هاي او دوخت. اينديا صادقانه جواب داد:
"نميدانم! در مورد آن فکر نکرده ام."
" شايد لازم باشد که يک روز اين کار را بکني و از خودت سوالات زيادي در مورد آنچه مي بايست ميکردي و نکردي، بپرسي..."
شايد. اما از نظر اينديا، گول زدن شوهرش، ولو براي يک ناهار ساده با مردي ديگر، نميتوانست جواب اين سوالات باشد. گيل ادامه داد:
"... راست بگو. تو هيچ وقت دلت براي زندگي که قبل از ازدواجت داشتي ،تنگ نميشود؟ "
چشمان او به اينديا ميگفتند که تا جواب صريحي ندهد، دست از سرش برنميدارد. اينديا به آرامي گفت:
"من به زندگي که قبلا داشتم و کارهايي که انجام ميدادم، فکر ميکنم... به کارم ... در بوليوي... و پرو... و کنيا، فکر ميکنم... و به مفهومي که کارم برايم داشت. مطمئنا، گاهي دلم براي آن روزها تنگ ميشود و براي چيزهاي عظيمي که به آنها عشق ميورزيدم... اما مسلما دلم براي مرداني که آن روزها در زندگيم بودند، تنگ نميشود."
خصوصا که مطمئن بود دوج قدر فداکاري هاي او را ميدانست.
"پس تو خوشبخت هستي. چرا يکي از همين روزها به سر کارت بر نميگردي؟ با سابقه درخشاني که تو داري، ميتواني هر وقت که بخواهي دوباره کارت را شروع کني. عکاسي با وکالت خيلي فرق دارد. من حالا از دور خارج شده و به تاريخ پيوسته ام! اما تو تا وقتي که دوربينت را داري، ميتواني مستقيما وارد معرکه بشوي. به نظر من تو ديوانه اي که وقتت را بيهوده تلف ميکني."
اما اينديا خودش بهتر ميدانست. هنوز زندگي پدرش را به خاطر داشت و روزهايي را که به انتظار او ميگذراند... قطعا گيل نميتوانست مفهوم آن لحظات را بفهمد. اينديا براي آن روزها و آن لحظات بهايي پرداخته بود... يک بهاي بزرگ...
خوب ميداني که اينقدرها هم ساده نيست. تو ميگويي من بايد چه کار کنم؟ امشب به رابطم در روزنامه زنگ بزنم و بگويم که فردا صبح اسمم را در ليست افرادي که بايد براي تهيه گزارش به بوسني بروند، بنويسيد؟ دوج و بچه ها واقعا عاشق برنامه من ميشوند!


------------------------------------------------------


1.Jeff
2.Luison
3.Dan
4.Rosalie
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#4
اينديا با ذوق ادامه داد:
"خيال داريد به کجاي اروپا برويد؟ "
گيل با بي تفاوتي جواب داد:
" ايتاليا، فرانسه. ده دوازه روزي هم به لندن ميرويم. در واقع ماجرايي بزرگ يا يک سفر هيجان انگيز،در کار نيست اما براي بچه ها جالب است و جف1 هم عاشق رفتن به تئاترهاي لندن است. ما در حومه لندن، خانه اي را براي چند هفته اجاره کرده ايم و خيال داريم از آنجا به ايتاليا برويم و بچه ها را براي ديدار از ونيز ببريم..."
براي اينديا آن سفر چيزي جالب و عجيب بود و در مقايسه با آن، تعطيلات خودش در خليج کيپ کد، برايش کسل کننده به نظر ميرسيد. صداي گيل او را از افکارش جدا کرد.
"... ما شش هفته در آنجا ميمانيم. هر چند که مطمئن نيستم من و جف بتوانيم اين همه وقت در کنار يکديگر دوام بياوريم! بگذريم از اين که جف اگر فقط ده دقيقه با بچه ها باشد، ديوانه ميشود! "
او هميشه طوري درباره شوهرش حرف ميزد که گويي از يک هم اتاقي بداخلاق شکايت ميکند. اما اينديا مطمئن بود که با وجود آن غرغرها، گيل واقعا شوهرش را دوست ميداشت. هر چند که تمام شواهد، چيزي خلاف باور او را ثابت ميکردند! اينديا با اشتياق گفت:
"من مطمئنم که همه چيز به خوبي پيش خواهد رفت و تو چيزهاي جالب براي ديدن خواهي داشت."
طوري حرف ميزد که گويي مسافرت با سه پسر بچه و نشستن در اتومبيل براي مدت طولاني، يک مهماني در بهشت بود!
"چه حرف ها! من با وجود بچه ها و جف که مرتبا به دنبالم ميدود و از من ميخواهد که مترجمش باشم، حتي نميتوانم با يک ايتاليايي خوش قيافه ملاقات کنم! "
اينديا به تصويري که گيل رسم کرد، خنديد و سرش را تکان داد. حرف زدن از مردهاي ديگر و گاهي حتي چند قدم فراتر از حرف زدن(!)، يکي از خصوصيات گيل بود. او چندين بار به طور محرمانه در مورد روابطش با مردان ديگر، براي اينديا حرف زده بود و مسئله حيرت انگيز براي اينديا اين بود که او ادعا ميکرد آن روابط به نحوي عجيب باعث استحکام و پيشرفت زندگي زناشويي اش شده بودند! از نظر اينديا، آن فرم "پيشرفت" ابدا پسنديده و حتي قابل تصور نبود. اما به هر حال، او گيل را با وجود تمام بي عقلي هايش خيلي دوست داشت. اين زن کوچک اندام جذاب، که زماني با سخنراني هايش فضاي دادگاه را به تسخير خود در مي آورد... و اينديا خيلي راحت ميتوانست چنان لحظاتي را به تصور بياورد. گيل جونز زني نبود که کسي بتواند با حرف هاي عادي متقاعدش کند و مسلما شوهرش هم از آن قاعده مستثني نبود. اما او يک دوست باوفا و عليرغم شکايت هايش، مادري فداکار بود.
اينديا دوربين را روي شانه اش انداخت و نيم نگاهي به دوستش کرد.
" شايد ايتاليا، جف را رمانتيک تر کند! "
" گمان نکنم نشستن در يک قايق و پرسه زدن در ونيز، بتواند جف جونز را رمانتيک کند! علاوه بر ان بچه ها بيست و چهار ساعت با ما خواهند بود و بنابراين هيچ تغيير جالبي در رفتار جف ايجاد نخواهد شد... بگذريم... راستي شنيده اي که لوئيسون2 ها ميخواهند از هم جدا بشوند؟ "
اينديا سرش را به علامت نفي تکان داد. او آنقدر با زندگي، بچه ها و شوهرش مشغول بود که هيچ مجالي براي توجه کردن به شايعات محلي برايش باقي نميماند. در واقع هيچ علاقه اي هم به باريک شدن و کنجکاوي در زندگي مردم نداشت.
گيل ادامه داد:
" دَن3 از من خواسته که ناهار را با او بخوريم."
اينديا با نگاه عجيبي او را برانداز کرد و گيل با موذيگري خنديد.
" آن طور به من نگاه نکن! او فقط به مقداري راهنمائي هاي قانوني و شانه اي براي گريستن احتياج دارد! "
" نميتواني مرا گول بزني. دن هميشه تو را دوست داشته."
اينديا از شايعات خبر نداشت اما گيل را خوب ميشناخت و ميدانست که او چه علاقه اي به سر به سر گذاشتن با شوهران مردم داشت!
"من هم او را دوست دارم. پس چه؟ من خسته ام. او هم تنها و غمگين است. ما ميخواهيم يک ناهار ساده با هم بخوريم و هيچ عشق آتشيني در کار نيست. حرفم را باور کن. من خيال ندارم بنشينم و به شکايت هاي احمقانه دَن در مورد دعواهاي همسرش، رُزالي4 و اعتراض هايش به بي توجهي او به بچه هايش يا چيزهايي از اين قبيل، گوش کنم و فعلا هم دَن در وضعي نيست که به چيزي جز اين مهملات فکر کند. او حتي هنوز اميدوار است که بتواند با رزالي در مورد آشتي صحبت کند و مطمئن باش که در اين شرايط، ملاقات ما، چيزي جز يک گفتگوي ساده نخواهد بود."
اينديا نگاهي به دوستش انداخت و يک حالتي از بي قراري را در او احساس کرد. از حرف هاي گيل ميفهميد که شوهرش هيچ هيجاني را در او برنمي انگيخت. به عقيده او ،جف يک مرد هيجان انگيز نبود! اما اينديا هيچ وقت به طور جدي از او نپرسيده بود که منظورش از "هيجان" چه بود؟!
" تو چه ميخواهي گيل؟ چرا خودت را با ملاقات کردن يک مرد غريبه، ولو فقط براي ناهار خوردن، به دردسر مي اندازي؟ اين کار به تو چه ميدهد؟ "
هر دوي آنها، شوهر، يک زندگي کامل و بچه هايي داشتند که نيازمند آنها بودند و کارهايشان آنقدر زياد بود که مجالي براي پرداختن به مسائل پيش پا افتاده نداشتند. اما گيل هميشه طوري رفتار ميکرد و حرف ميزد که گويي به دنبال يک چيز فوق العاده ميگشت.
"چرا که نه؟ اين کار، کمي چاشني به زندگي من اضافه ميکند. گاهي ناهار خوردن با يک نفر، يا حتي چيزي فراتر از آن که دنيا را به آخر نميرساند! اين کار به من احساس جواني و دوباره زنده بودن را مي بخشد... و اين احساس که من چيزي بيشتر از يک راننده براي بچه ها، يا يک خدمتکار براي کارهاي خانه هستم... يعني تو هيچ وقت دلت براي يک چنين احساسي تنگ نميشود؟ "
به سوي اينديا چرخيد و نگاه نافذش را به چشم هاي او دوخت. اينديا صادقانه جواب داد:
"نميدانم! در مورد آن فکر نکرده ام."
" شايد لازم باشد که يک روز اين کار را بکني و از خودت سوالات زيادي در مورد آنچه مي بايست ميکردي و نکردي، بپرسي..."
شايد. اما از نظر اينديا، گول زدن شوهرش، ولو براي يک ناهار ساده با مردي ديگر، نميتوانست جواب اين سوالات باشد. گيل ادامه داد:
"... راست بگو. تو هيچ وقت دلت براي زندگي که قبل از ازدواجت داشتي ،تنگ نميشود؟ "
چشمان او به اينديا ميگفتند که تا جواب صريحي ندهد، دست از سرش برنميدارد. اينديا به آرامي گفت:
"من به زندگي که قبلا داشتم و کارهايي که انجام ميدادم، فکر ميکنم... به کارم ... در بوليوي... و پرو... و کنيا، فکر ميکنم... و به مفهومي که کارم برايم داشت. مطمئنا، گاهي دلم براي آن روزها تنگ ميشود و براي چيزهاي عظيمي که به آنها عشق ميورزيدم... اما مسلما دلم براي مرداني که آن روزها در زندگيم بودند، تنگ نميشود."
خصوصا که مطمئن بود دوج قدر فداکاري هاي او را ميدانست.
"پس تو خوشبخت هستي. چرا يکي از همين روزها به سر کارت بر نميگردي؟ با سابقه درخشاني که تو داري، ميتواني هر وقت که بخواهي دوباره کارت را شروع کني. عکاسي با وکالت خيلي فرق دارد. من حالا از دور خارج شده و به تاريخ پيوسته ام! اما تو تا وقتي که دوربينت را داري، ميتواني مستقيما وارد معرکه بشوي. به نظر من تو ديوانه اي که وقتت را بيهوده تلف ميکني."
اما اينديا خودش بهتر ميدانست. هنوز زندگي پدرش را به خاطر داشت و روزهايي را که به انتظار او ميگذراند... قطعا گيل نميتوانست مفهوم آن لحظات را بفهمد. اينديا براي آن روزها و آن لحظات بهايي پرداخته بود... يک بهاي بزرگ...
خوب ميداني که اينقدرها هم ساده نيست. تو ميگويي من بايد چه کار کنم؟ امشب به رابطم در روزنامه زنگ بزنم و بگويم که فردا صبح اسمم را در ليست افرادي که بايد براي تهيه گزارش به بوسني بروند، بنويسيد؟ دوج و بچه ها واقعا عاشق برنامه من ميشوند!


------------------------------------------------------


1.Jeff
2.Luison
3.Dan
4.Rosalie
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
#5

حتي فکر کردن به اين موضوع ، آنقدر غير ممکن بود که اينديا فقط ميتوانست به آن بخندد. او هم مثل گيل ميدانست که آن روزها، رفته بودند و ديگر نميتوانستند برگردند ولي برخلاف گيل، هيچ نيازي نميديد که خانواده اش را فقط براي اين که ثابت کند يک زن مستقل است، رها کرد. او عاشق شوهر و بچه هايش بود و در ضمن مطمئن بود که دوج هم او را عاشقانه دوست دارد.
گيل تبسم کنان گفت:
"شايد آنها اين برنامه را بيشتر از خستگي و کلافه بودن تو، بپسندند."
اينديا حيرت زده و با قيافه اي پرسشگر، او را نگاه کرد و پرسيد:
" آيا من اين طور به نظر ميرسم؟ خسته و کلافه؟"
او گهگاه احساس تنهايي ميکرد، گاهي هم براي روزهاي گذشته دلتنگ ميشد، اما هيچ وقت از زندگيش ناراضي نبود. او، برخلاف گيل، همه چيز را پذيرفته و حتي آن را دوست داشت. او ميدانست که بچه ها براي هميشه کوچک نمي ماندند. درواقع، آنها داشتند به سرعت بزرگ ميشدند و جسيکا در ماه سپتامبر به دبيرستان ميرفت. اينديا ميتوانست بعدا به سر کارش برگردد. البته اگر دوج به او اجازه ميداد.
گيل روبروي دوستش ايستاد و صادقانه جواب داد:
" فکر ميکنم که تو خسته شده اي... درست مثل من... و اما در مورد کارت، تو مهارت فوق العاده اي داشتي و داري و اگر آن را رها نکرده بودي تا حالا حتما يک پوليتزر را برنده شده بودي و تو اين را ميداني! "
اينديا با فروتني گفت:
" شک دارم. شايد من هم مثل پدرم زخمي ميشدم. او فقط چهل و دو سال داشت که با اصابت يک گلوله از پاي درآمد و از دنيا رفت و من اکنون چهل و سه ساله ام. ضمنا پدرم خيلي زرنگتر و با استعدادتر از من بود. دوام آوردن در چنان شرايطي، خيلي سخت است و تو اين را ميداني! "
"ولي بعضي ها اين کار را کرده اند. حالا خيال کن ما تا نود و پنج سالگي در اينجا زندگي کرديم، آن وقت چه؟ وقتي که مرديم چه؟ چه کسي جز شوهر و بچه هايمان به آن کوچکترين اهميتي خواهد داد؟"
اينديا به آرامي جواب داد:
"شايد همان کافي باشد."
گيل داشت چيزهايي را ميپرسيد که اينديا تقريبا هيچ وقت به خودش اجازه نداده بود که حتي به آنها فکر کند. البته قبول داشت که در طي سالهاي گذشته، يک سوال، ذهنش را اشغال کرده بود و آن اين بود که مرتب از خودش ميپرسيد، چرا آن همه سال، به جز مسئوليت هاي عادي خانه داري، هيچ کار ديگري انجام نداده بود؟!اما هيچ وقت نخواسته بود که براي به دست آوردن موقعيت سابقش به مبارزه برخيزد! در طول سالها، او چند بار موضوع را با شوهرش مطرح کرده بود، اما دوج هر بار ميگفت که حتي فکر کردن به کارهايي که آنها در پيس کورپس ميکردند، لرزه بر اندامش مي انداخت! او از زندگي فعلي اش خيلي راضي تر بود.
اينديا به نرمي ادامه داد:
"من به اندازه تو، مطمئن نيستم که آنچه انجام ميدادم، ميتوانست دنيا را عوض کند. آيا واقعا کسي به عکس هايي که من بايد در اتيوپي و بوسني، روي تپه ها و خدا ميداند چه جاهاي ديگر ، درست پنج دقيقه بعد از انفجار يک بمب بياندازم، اهميتي ميدهد؟ آيا حقيقتا براي کسي مهم است؟ شايد آنچه اکنون و در اينجا انجام ميدهم، خيلي مهمتر باشد."
اين چيزي بود که حالا، آن را باور داشت اما ظاهرا گيل عقيده ديگري داشت. او خيلي رک و بدون پرده، گفت:
"شايد هم نباشد! شايد مسئله مهم اين باشد که آن عکس ها را تو نمي اندازي و ديگران اين کار را ميکنند."
" بگذار بکنند."
"چرا؟ چرا ديگران همه کارهاي جالب را بکنند در حالي که ما در اينجا گير افتاده ايم و کارمان اين است که هر وقت يکي از بچه هايمان آب ميوه اش را روي ميز ريخت، آن را پاک کنيم؟! بگذار براي تنوع هم که شده، ديگران اين کار را بکنند! مگر چه فرقي ميکند؟ "
"هيچ! فقط زندگي خانوادگي ما از هم مي پاشد! گيريم که من همين فردا سوار هواپيما بشوم و براي يک مأموريت مشکل به جايي بد آب و هوا بروم. خودم را در معرض خطر قرار بدهم و از روي درخت ها يا در حال سينه خيز رفتن، از جنگي که هيچ کس درباره اش چيزي نشنيده و به آن اهميت هم نميدهد، عکس بندازم. خوب، آن وقت چه؟ بر سر خانواده من چه مي آيد؟ براي بچه هاي من همه چيز فرق خواهد کرد... فرقي بزرگ..."
آنها دوباره به راه افتادند و گيل در حالي که غمگين به نظر ميرسيد، گفت:
"نميدانم... شايد حق با تو باشد اما من اخيرا مرتب به اين فکر ميکنم که چرا اين جا هستم و دارم چه کار ميکنم. شايد به يک تغيير يا چيزي ديگر در زندگيم احتياج دارم و شايد هم فقط از اين ميترسم که عشق را براي هميشه از دست داده باشم... درست نميدانم، اما گاهي اوقات فقط فکر کردن به اين که من و جف مجبوريم تا آخر عمر به يکديگر نگاه کنيم، و بگوييم همه چيز خوب است،ديوانه ام ميکند! جف، آدم بدي نيست ولي من يک طورعجيبي احساس ميکنم که گير افتاده ام."
آن کلمات، تصوير غم انگيزي ازيک زندگي مشترک بيست و دو ساله ترسيم ميکردند و اينديا که از اين بابت،براي دوستش متأسف شده بود، به نرمي گفت:
" اما تو خوب ميداني که وضع زياد هم بد نيست."
" زياد نه. در واقع همه چيز خوب، ولي غالب مواقع خسته کننده است. جف خسته است. من خسته ام. زندگي ما خسته کننده است و ده سال ديگر که من تقريبا شصت ساله ام، بيشتر از اين هم خسته کننده خواهد بود. آن وقت چه؟"
اينديا با لحني محبت آميز گفت:
"تابستان امسال که به اروپا بروي، حالت بهتر ميشود."
گيل شانه هايش را بالا انداخت.
"شک دارم. ما قبلا هم به اروپا رفته ايم. جف تمام مدت از اين که ايتاليايي ها بد رانندگي ميکنند، ماشين هايشان راحت نيست و کانال هاي شهر ونيز بوي گند ميدهد، شکايت خواهد کرد. بهتر است صادق باشيم اينديا، شوهر من يک مرد رمانتيک نيست."
اينديا ميدانست که گيل بيست و دو سال قبل، به اين علت که حامله بود، بالاخره با جف ازدواج کرد. او سه ماه بعد از ازدواج بچه را سقط کرد و هفت سال طول کشيد تا توانست دوباره حامله شود و آن گاه مجبور شد که کارش را رها کند. اينديا همچنين ميدانست که دوستش، نه سال قبل، وقتي که دوقلوها به دنيا آمدند، به طور کامل از کار کناره گيري کرد اما بعد از گذشت اين مدت هنوزازدرست بودن تصميمش مطمئن نبود.
گيل آهي کشيد و ادامه داد:
"شايد ناهار خوردن با مردان ديگر و گهگاه بي احتياطي هاي کوچک با آنها ، راهي براي جبران چيزهايي است که جف هرگز به من نميدهد... براي چيزي که او نيست و شايد هرگز نبوده است."
اينديا نميدانست که رابطه داشتن با مردان ديگر چطور ميتوانست خلاء زندگي او را پر کند و معتقد بود که دوستش به دنبال چيزي ميگشت که وجود خارجي نداشت و اگر هم وجود داشت، ديگر برازنده سن و سال آنها نبود. احتمالا گيل حاضر نبود بپذيرد که روزهاي اين جور صحبت ها براي آنها تمام شده بود. دوج هم با يک بغل گل رز براي او،به خانه نمي آمد. اما اينديا چنين توقعي از او نداشت. او زندگيشان را به همان شکل پذيرفته بود و آن را دوست داشت.
اينديا متفکرانه جواب داد:
"شايد آخر خط همين جا باشد و هيچ کدام از ما ديگر نتوانيم ديوانه وار عاشق بشويم."
گيل عصباني به نظر ميرسيد.
" اي احمق! اگر من اين طور فکر ميکردم، تا حالا مرده بودم. چرا ما نبايد دوباره عاشق بشويم؟ (چشمانش برق ميزدند) ما در هر سني اين حق را داريم. همه دارند. رزالي به همين علت دن لوئيسون را ترک کرد. او عاشق هارولد لايبرمن1 شده است و به همين علت، دن ديگر نميتواند او را برگرداند. هارولد ديوانه رزالي است و ميخواهد با او ازدواج کند."
اينديا براي يک لحظه ازشدت تعجب بر جاي خود ميخکوب شد.
"پس هارولد به اين علت همسرش را ترک کرد؟..."
گيل سرش را تکان داد و اينديا اضافه کرد:

---------------------------------------------------------------------


Harold Lieberman.1
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#6

"...من واقها از مرحله پرت هستم، اين طور نيست؟ چرا آن را نفهميدم؟ "
"چون تو يک زن خوب، خالص و کامل هستي."
پوزخند ميزد. او و اينديا دوستان مورد اعتمادي براي هم بودند و يکديگر را با تمام خصوصيات پذيرفته بودند. اينديا هيچگاه گيل را به خاطر روابطش با مردان ديگر سرزنش نميکرد، هر چند که کار او را نميپسنديد و حتي علت آن راه هم درست نميفهميد. تنها توضيح اين بود که در زندگي گيل خلأيي وجود داشت که حداقل در سالهايي که اينديا او را ميشناخت، هيچ چيز نتوانسته بود آن را پر کند.
" آيا اين، چيزي است که تو ميخواهي؟ ترک کردن جف به خاطر شوهر يک نفر ديگر؟ اين چه چيزي را تغيير ميدهد؟ "
" احتمالا هيچ چيز... و من به همين علت هرگز اين کار را نميکنم. وانگهي، فکر ميکنم که من عاشق جف هستم. ما با هم دوست هستيم. فقط او نميتواند کمي هيجان انگيز باشد."
اينديا در حالي که به حرف هاي او گوش ميکرد، به نرمي جواب داد:
"شايد اين طور بهتر باشد... حداقل در مورد من که اين طور است چون در گذشته به قدر کافي هيجان داشته ام و ديگر به آن احتياجي ندارم! "
بيشتر به نظر ميرسيد که داشت خودش را به جاي دوستش متقاعد ميکرد! اما براي يک بار، گيل حرف او را خيلي زود پذيرفت.
" اگر اين طور باشد، تو خيلي خوشبخت هستي."
"هر دوي ما خوشبخت هستيم."
اينديا اين را با اطمينان کامل گفت و اميدوار بود که بتواند احساس بهتري را در دوستش ايجاد کند. او هنوز فکر ميکرد که ناهار خوردن با دن لوئيسون يا مردي شبيه او نمتوانست راه حلي براي گيل باشد. کار آنها به کجا ميکشيد؟ يک هتل در بين راه وست پورت به گرينويچ1 ؟ آن وقت چه؟ بعد از هفده سال زندگي با دوج، اينديا حتي نميتوانست به مردي ديگر فکر کند. او عاشق خانواده اش بود و هيچ کس ديگر را نميخواست.
"با تمام اينها من هنوز فکر ميکنم که تو داري استعدادت را هدر ميدهي و يکي از اين روزها بايد دوباره به سر کارت برگردي."
بازگشتن به کار، تنها نقطه ضعف اينديا بود که گهگاه به خوش اجازه ميداد در مورد آن فکر کند و گيل هميشه به او ميگفت که هدر دادن چنان استعداد بزرگي، جنايت است. اما اينديا ميدانست که با وضع فعلي، بازگشت به کار غير ممکن بود و پيش خود آن را به بعدا که بچه ها بزرگتر ميشدند، موکول ميکرد.
اينديا با شوخي گفت:
" لابد ميخواهي من به سر کار م برگردم تا تو بتواني براي ناهار با دوج قرار ملاقات بگذاري! آيا خيال ميکني من اينقدر احمقم؟"
هر دو آنها خنديدند و گيل سرش را تکان داد.
"دليلي ندارد که بترسي. دوج تنها مردي است که من ميدانم حتي از جف هم خسته کننده تر است! "
اينديا در حالي که هنوز ميخنديد، ادامه داد:
" اين را به عنوان يک تعريف از شوهرم قبول ميکنم."
مطمئنا دوج "هيجان انگيز " نبود، اما مردي مقاوم، وفادار، نجيب و مسئول و روي هم رفته شوهري خوب و پدري مهربان بود و اينديا هم به جز اين، چيزي نميخواست. او عاشق دوج بود و اهميتي نميداد که گيل او را مردي خسته کننده بداند. اينديا مثل دوستش هيچ تمايلي به زندگي با يک مرد عاشق پيشه نداشت و اين جور احساس ها را سال ها قبل، از زندگيش حذف کرده بود.
قبل از اين که گيل بتواند چيز ديگري بگويد، سوت پايان بازي فوتبال زده شد و ظرف چند ثانيه، سام و دوقلوهاي گيل، نزد مادرانشان دويدند. اينديا در حالي که يک لبخند بزرگ روي لب داشت به سام گفت:
"عجب بازي خوبي! "
در واقع، لبخند او به خاطر خلاص شدن از ادامه گفتگو با دوستش بود. گيل هميشه او را در حالتي قرار ميداد که احساس ميکرد مجبور بود از خودش و ازدواجش دفاع کند! سام با ناباوري مادرش را نگاه کرد.
" اما مامان، ما باختيم! "
آنگاه دست هايش را دور او حلقه کرد و براي يک لحظه، سخت فشارش داد. اينديا سر پسرش را بوسيد و پرسيد:
"به تو خوش گذشت؟"
"بله، خوب بود. من دو تا گل زدم. "
"پس همان طور که من گفتم، يک بازي خوب بود."
سپس همگي به سوي اتومبيل هايشان به راه افتادند. پسران گيل به مادرشان اصرار ميکردند که آنها را براي خوردن يک بستني ببرد. سام هم از مادرش خواست که با آنها بروند، اما اينديا جواب داد:
"ما نميتوانيم چون بايد به دنبال ايمي و جيسون برويم."
سام زير لب غرغر کرد و اينديا در حالي که به آرامي پشت فرمان اتومبيلش مينشست، براي دوستش، دست تکان داد. هنوز به گفتگويشان فکر ميکرد. گيل يک سخنران ماهر بود و با وجود سال ها دوري از کار، به هيچ وجه مهارتش را در بازپرسي از دست نداده بود!
اينديا اتومبيل را روشن کرد و در همان حال نگاهي به پسرش انداخت. او خسته ولي خوشحال به نظر ميرسيد. صورتش کثيف بود و موهاي بورش طوري به هم ريخته بودند که گويي در تمام عمرش آنها را شانه نزده بود! اما فقط همان يک نگاه! بار ديگر به اينديا فهماند که چرا نبايد حالا در اتيوپي و کنيا يا هر جاي ديگر، باشد و به عنوان علت، به هيچ چيز ديگري جز اين صورت کثيف، احتياج نبود... پس چه دليلي داشت که او فکر کند زندگيش خسته کننده است؟
آنها ايمي و جيسون را هم از مدرسه برداشتند و به خانه رفتند. جسيکا تازه از راه رسيده بود و کتابهايش روي ميز آشپزخانه ولو بودند. سگشان وغ وغ کنان بين دست و پا مي لوليد. زندگي اينديا، اکنون اين بود. خودش آن را انتخاب کرده بود و حقيقتا دوستش داشت. حتي فکر کردن به زندگي جز اين و مردي جز دوج، او را ناراحت ميکرد. براي حالا، اين دقيقا همان چيزي بود که ميخواست. دوربينش ميتوانست پنج يا ده سال ديگر منتظر بماند. تازه آن وقت هم او خيال نداشت به خاطر کارش، دوج رارها کند و براي پيدا کردن سوژه هاي جالب، دور دنيا پرسه بزند! براي او، کار کردن به مفهوم دور شدن از خانواده بود در حالي که خانواده برايش مفهوم زندگي را داشت و حاضر بود به خاطر آن از هر چيزي چشم پوشي کند و مطمئن بود که شوهرش قدر فداکاري هاي او را ميدانست.

---------------------------------------


1.Greenwich

[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
#7

وغ وغ سگ و سروصداي بچه ها، غوغايي در آشپزخانه به راه انداخته بود. جيسون با صدايي بلند فرياد زد:
"شام چي داريم؟"
او آن روز در يک مسابقه دو شرکت کرده بود و حالا خيلي احساس گرسنگي ميکرد. اينديا جواب داد:
" اگر شما از آشپزخانه بيرون نرويد و نگذاريد من پنج دقيقه به حال خودم باشم تا براي شام فکري بکنم، بايد دستمال سفره با بستني بخوريم! "
جيسون يک سيب و يک بسته چيپس برداشت و براي انجام تکاليف مدرسه به اتاقش رفت. او بچه خوبي بود. يک پسر شيرين. خوب درس ميخواند و نمرات عالي ميگرفت. در ورزش هم موفق بود. او روي هم رفته هيچ وقت براي خانواده دردسر درست نميکرد و در خانه، بيشتر از همه، با خواهر بزگترش سر و کله ميزد. در واقع، جسيکا زبان بچه ها بود و هر وقت آنها چيز ميخواستند، او ازطرف همه سخنراني ميکرد و آنقدر در احقاق حق خواهر و برادرانش ماهر بود که مادرش هميشه ميگفت جسيکا فقط براي شغل وکالت و دفاع از حقوق کارگران آفريده شده است!
اينديا با يک کلمه، بچه ها و سگشان را به بيرون از آشپزخانه کيش کرد:
" بيرون! "
سپس با قيافه اي متفکر، در يخچال را باز کرد. آنها در اين هفته دوبار همبرگر و يک بار خوراک گوشت خورده بودند و او نميدانست که براي آن شب چه چيزي درست کند. هر سال، چند هفته مانده به شروع تعطيلات، همين وضع را پيدا ميکرد و ديگر نميتوانست در مورد غذاي شام فکر کند. حالا وقت درست کردن کباب و سوسيس روي شن هاي ساحل خليج بود...
... و سرانجام تصميمش را گرفت. دو جوجه منجمد از يخچال در آورد و آنها را در مايکروويو گذاشت تا يخشان باز شود. آنگاه مقداري ذرت را در يک سيني ريخت و پشت ميز آشپزخانه نشست تا آنها را پاک کند. او در حالي که کارش را انجام ميداد، به حرفهاي گيل فکر ميکرد و از خودش ميپرسيد که آيا واقعا از رها کردن کارش متأسف است يا نه؟ اما او متأسف نبود، چون هيچ راه ديگري جز اين نداشت. او نميتوانست به عنوان يک خبرنگار عکاس دور دنيا بگردد و وظايف مادري اش را هم درست انجام بدهد. نه ... بدون شک او تصميم درستي گرفته بود. هر مادر ديگري هم به جاي او بود، همين کار را ميکرد و حالا اگر همان طور که گيل گفته بود، خسته به نظر ميرسيد، اهميتي نداشت. مهم اين بود که دوج قدر فداکاري او را ميدانست. اينديا با به خاطر آوردن شوهرش، تبسم کرد و سپس از جا برخاست. ذرت هاي پاک شده را در يک ظرف آب ريخت و آن را روي شعله اجاق گاز گذاشت. بعد جوجه ها را از ماکروويو در آورد. آنها را به کره و چاشني آغشته کرد و در فر گذاشت. حالا فقط مانده بود مقداري برنج و کمي سالاد درست کند تا شام جادويي اش آماده شود. او ي سال ها، در هر چه سريع تر درست کردن غذا استاد شده بود، هر چند که به خوشمزه بودن دست پختش اهميتي نميداد! با آن همه کارهاي جور واجوري که داشت، فرصتي برايش باقي نميماند تا بتواند به مزه غذاها فکر کند!
شام تازه آماده شده بود که دوج با چهره اي خسته، وارد شد. اگر در اداره اتفاق خاصي نمي افتاد، او معمولا سر ساعت هفت، خسته از کار دوازده ساعته اش، به خانه ميرسيد. دوج جايي از هوا را در نزديکي سر همسرش بوسيد! کيف اسنادش را کناري گذاشت و يک نوشابه از داخل يخچال براي خودش درآورد و با تبسم روي يک صندلي نشست. اينديا در حالي که دستهايش را با پيش بندش خشک ميکرد، لبخند زنان پرسيد:
"روزت چطور بود؟"
موهاي گندمي اينديا، چهره اش را مثل يک قاب در خود گرفته بود. او چهره اي روشن و نسبتا زيبا داشت. پوستش خوب بود و در چهل و سه سالگي، بيشتر از سي و پنج ساله، نشان نميداد. اندام خوبي داشت که وقتي يونيفرم روزانه، يعني شلوار جين و بلوز يقه اسکي اش را ميپوشيد، بهتر هم به نظر ميرسيد.
دوج نوشابه اش را روي ميز گذاشت، گره کراواتش را شل کرد و جواب داد:
"بد نبود. اتفاق بخصوصي نيفتاد. من يک مشتري جديد داشتم. تو امروز چکار کردي؟"
"سام فوتبال داشت و من تعدادي عکس براي تيم برداشتم. چيز فوق العاده اي نبود."
اينديا در حالي که صداي خودش را ميشنيد، به گيل فکر ميکرد. يعني او ر است ميگفت؟ آيا واقعا زندگي آنها خسته کننده بود؟ خوب... آوردن بچه ها به وست پورت زياد جذاب و هيجان انگيز نبود و آنها زندگي راکدي داشتند ولي به هر حال او توقع زيادي نداشت. در مورد گيل هم مطمئن بود که او خودش را گول ميزد و کارهاي دزدانه اش به هيچ وجه نميتوانستند چيزي را تغيير بدهند و وضع را برايش بهتر کنند. دوج با تبسم پرسيد:
"دوست داري فردا شب براي شام به يک رستوران برويم؟ "
اينديا اول بچه ها را براي شام صدا زد و بعد جواب شوهرش را داد:
"عاشق آن هستم! "
ظرف يک هزارم ثانيه، بچه ها با سر و صدا و غوغا، وارد آشپزخانه شدند! همه آنها غذا خوردن در کنار يکديگر را دوست داشتند. آن شب هم مثل هميشه، بچه ها در طول شام، درباره دوستانشان و کارهايي که در طول روز انجام داده بودند، حرف زدند و از معلم ها و زيادي تکاليف مدرسه، شکايت کردند. سپس ايمي بک خبر جديد به همه داد. او گفت که آن روز عصر، يک پسر جديد که صدايش خيلي بزرگ و مثل يک مرد به نظر ميرسيد، سه بار براي جسيکا تلفن کرد و بلافاصله نگاهش را از نگاه خنجرگونه خواهرش دزديد. در بقيه مدت صرف شام، جيسون همه را با شوخي هايش سرگرم کرد. او دلقک خانواده بود و از هر چيزي يک لطيفه بامزه ميساخت. بعد از شام، ايمي در جمع کردن ميز به مادرش کمک کرد. سام خسته از فوتبال و دو گلي که به ثمر رسانده بود، خيلي زود به رختخواب رفت. جيسون و جسيکا هم به اتاق هايشان رفتند.
سرانجام اينديا کارهايش را تمام کرد و در اتاق خواب، به شوهرش که داشت پرونده هايش را مطالعه ميکرد، ملحق شد. درج از بالاي کاغذها، نگاهي به او انداخت.
"مثل اينکه امروز سرت شلوغ تر از حد معمول بوده است."
يک حالت متين و محکم در او وجود داشت که اينديا درست از روز اول، عاشق آن بود. دوج قد بلند و نسبتا لاغر بود. موهاي مشکي، چشمان قهوه اي، عضلات محکم و قيافه اي پسرانه داشت و در چهل و پنج سالگي، خيلي جذاب و بيشتر شبيه يک دانشجوي فوتباليست به نظر ميرسيد. او براي رفتن به سر کار، کت و شلوار خاکستري ميپوشيد و در تعطيلات آخر هفته، لباس اسپرت و پلوور مخمل به تن ميکرد. به هر حال، از نظر اينديا، او مردي جذاب و شوهري قابل اعتماد و ايده آل بود.
اينديا در مقابل شوهرش، روي يک صندلي بزرگ راحتي نشست. پاهايش را زيرش جمع کرد و يک لحظه سعي کرد پسري را که سال ها پيش در پيس کورپس ملاقات کرده بود، به خاطر بياورد. در واقع آن پسر، چندان فرقي با مردي که اکنون در مقابلش نشسته بود، نداشت. جز اين که برقي از شيطنت و موذيگري در چشمان آن پسر وجود داشت که ايندياي جوان و پر از جرأت و جسارت، مجذوب آن شده بود.... ولي اين مرد ، به جاي شيطان وموذي، نجيب و قابل اطمينان بود و اينديا ميتوانست روي او حساب کند. اينديا با وجو عشق و احترام زيادي که نسبت به پدرش در خودش احساس ميکرد، دوست نداشت شوهرش مردي مثل او باشد. پدرش هميشه در سفر بود و عاقبت جانش را بر سر علاقه به کارش گذاشت.
دوج پرونده هايش را کنار گذاشت و پرسيد:
"بچه ها امشب کمي هيجان زده به نظر ميرسيدند. طوري شده بود؟"
" فکر ميکنم که به خاطر تموم شدن سال تحصيلي هيجان زده هستند و به تعطيلات در خليج فکر ميکنند. آنها به استراحت احتياج دارند. همه ما احتياج داريم."
هر سال اين موقع اينديا احساس ميکرد که آنقدر خسته است که دارد ميميرد!
"دلم ميخواست ميتوانستم قبل از آگوست به آنجا بيايم."
دوج دستش را در ميان موهايش فرو برد و به کارهاي زيادي که مي بايست قبل از رفتن به تعطيلات انجام بدهد، فکر کرد. او مجبور بود پرونده هاي بازاريابي را به خاطر دو مشتري جديد، زير و رو کند. آن کار، وقت زيادي ميبرد و او مطمئن بود که تا آگوست نميتواند شهر را ترک کند.
اينديا گفت:
"من هم دوست داشتم بتواني زودتر بيايي.... راستي، امروز گيل را ديدم. آنها خيال دارند اين تابستان را به اروپا بروند..."
او ميدانست که صحبت کردن در اين مورد با شوهرش فايده اي ندارد. به علاوه، براي اينکه آنها بخواهند برنامه آن تابستانشان را تغيير بدهند، ديگر خيلي دير شده بود.
"... ما هم بايد سال آينده اين کار را بکنيم."
" بگذار دوباره اين بحث را شروع نکنيم. من خودم تا وقتي که دانشگاه را تمام نکردم، به اروپا نرفتم. چند سال انتظار کشيدن براي رفتن به اروپا که بچه ها را نميکشد! وانگهي، چنين سفري براي خانواده بزرگ ما، گران تمام ميشود."
"اما دوج، ما استطاعت آن را داريم و نميتوانيم بچه ها را به اين عنوان گول بزنيم..."
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#8

اينديا يادآوري نکرد که والدينش، او را وقتي که فقط يک بچه بود، دور دنيا گردانده بودند. پدرش به مأموريت هاي فراوان ميرفت و در تعطيلات، هميشه او و مادرش را هم با خودش ميبرد. اينديا از آن سفرها، تجربيات فراواني به دست آورده بود و حالا دوست داشت همان شرايط را براي بچه هايش هم فراهم کند. او به آرامي ادامه داد:
"... من عاشق مسافرت با والدينم بودم."
دوج که مثل هميشه از مطرح شدن اين بحث دلخور شده بود، عبوسانه گفت:
" اگر پدرت يک شغل واقعي داشت، تو هم در بچگي به اروپا نميرفتي."
"داري يک حرف بي معني ميزني. او يک شغل واقعي داشت و خيلي سخت تر از من و تو، کار ميکرد."
ميخواست بگويد: "و سخت تر از آنچه تو اکنون ميکني،" اما نگفت. پدرش، مردي سرشار از انرژي و خستگي ناپذير بود. او به خاطر کار فوق العاده اش، يک پوليتزر را برنده شده بود. اما دوج، تأمين معاش به وسيله يک دوربين را کاري آسان و بچه گانه ميدانست و برايش مهم نبود که پدر زنش سرانجام جانش را در راه کارش از دست داده بود. جايزه هاي بين المللي را هم زياد مهم نميدانست!
" او مرد بي خيالي بود و تو اين را ميداني. پدرت هر کاري را که دوست داشت، انجام داد. اين طرف و آن طرف رفتن و تماشاي مردم. تو نبودي که ميگفتي کار پدرت ثبت يک واقعه اتفاقي بود؟ قبول کن که آن کار، مثل هر روز رفتن به يک اداره و سر و کله زدن با مشتري هاي زبان نفهم نبود."
" نه. "
اينديا اين را با قاطعيت و در حالي که برق هشداردهنده اي در چشمانش ميدرخشيد، بر زبان آورد. اما دوج آن را نديد تا بفهمد که خيلي زياده روي کرده است.
"... به نظر من، کار پدرم خيلي سخت تر از آن بود و ناميدن آن کار به عنوان «ثبت يک واقعه اتفاقي» مثل يک تو دهني است."
تودهني به او و پدرش! از نظر اينديا، دوج با حرف هايش نه تنها به پدر او توهين ميکرد، بلکه شخصيت و کار قبلي خود او را هم زير سوال ميبرد.
" امروز چه چيزي اين طور باعث آشفتگي تو شده است؟ آيا گيل يک از آن سخنراني هاي جالبش را برايت ايراد کرده؟"
البته که کرده بود. گيل هميشه حرف هاي تحريک کننده و تکان دهنده اي ميزد که اينديا خيلي از آنها را به شوهرش ميگفت. اما حرف هاي توهين آميزي که دوج امشب در مورد پدر او گفته بود، هيچ ارتباطي به گيل نداشت.
"بحث ما هيچ ارتباطي به او ندارد. من فقط نميتوانم بفهمم که تو چطور ميتواني کاري که يک جايزه جهاني پوليتزر را براي پدرم به ارمغان آورد، تحقيرکني و طوري حرف بزني که گويي او با يک دوربين قرضي، عکس هاي خنده دار مي انداخت! "
"تو زيادي سخت گرفته اي اما بايد با واقعيت روبرو بشوي. پدرت کارخانه جنرال موتورز را راه نميبرد! او يک عکاس بود و من مطمئنم که اگر چه استعداد خوبي داشت، اما شانس هم آورد. اگر او امروز زنده بود، احتمالا همين چيزها را به تو ميگفت. افرادي مثل پدرت معمولا در مورد ياري کردن شانس، صادق هستند."
"به خاطر مسيح، دوج! معلوم است داري چه ميگويي؟ يعني تو در مورد شغل من هم همين طور فکر ميکني؟ من هم فقط شانس مي آورم؟"
" نه ..."
دوج از بحثي که به طور غير عمدي باعث آن شده بود، ناراحت به نظر ميرسيد. او نميدانست که چرا همسرش آنقدر عصبي بود. شايد خسته بود... شايد بچه ها عصبانيش کرده بودند... يا شايد فقط تحت تاثير تحريکات گيل قرار گرفته بود. او هيچ وقت گيل را دوست نداشت و معتقد بود که آن زن با شکايت هاي دائمي اش يک تاثير بد روي همسر ش ميگذاشت.
"... من فکر ميکنم که تو از آنچه انجام ميدادي، لذت ميبردي. تو با کارت سرگرم بودي و به آن بهانه، زندگي واقعي را کمي ديرتر از حد معمول شروع کردي."
" اما اگر سر کارم مانده بودم، ممکن بود تا حالا يک پوليتزر را برده باشم. آيا هرگزبه آن فکر کرده اي؟"
او به حرفي که در مورد جايزه پوليتزر زد، زياد اطمينان نداشت اما از مهارت خودش در کارش مطمئن بود.
دوج حيرت زده پريد:
"تو اين طور فکر ميکني؟ آيا از اين که کارت را رها کرده اي، متأسفي؟ ميخواهي همين را به من بگويي؟"
"نه . نميخواهم اين را بگويم. من هيچ وقت احساس پشيماني و تأسف نکرده ام. اما در ضمن هيچ وقت فکر نکرده ام که کارم يک «سرگرمي» بود! من در کارم فوق العاده جدي... و ماهر بودم.. هنوز هم هستم..."
اما اينديا با يک نگاه به صورت همسرش، توانست بفهمد که او منظورش را درک نکرده است. دوج کار او را نوعي بازي سرگرم کننده ميدانست که قبل از شروع زندگي واقعي انجام داده بود.
"... دوج، تو داري کار مرا تحقير ميکني. هيچ ميفهمي داري چه ميگويي؟"

از نظر اينديا، کارش به هيچ وجه شوخي نبود. او چندين بار زندگيش را براي انداختن عکس هاي خارق العاده به خطر انداخته بود و حالا ميخواست شوهرش ارزش کار او را بفهمد. برايش خيلي مهم بود. ميتوانست با آن به خودش ثابت کند که گيل اشتباه ميکرد و او وقتش را در اين جا به هدر نميداد. اما... اگر دوج نميفهميد... اگر فکر ميکرد که کار او فقط يک سرگرمي بود که مي بايست هر چه زودتر رها شود.... آن وقت براي او چه چيزي باقي مي ماند؟ ... هيچ!
"من فکر ميکنم که تو تحت تاثير قرار گرفته اي و حساسيت بيخودي نشان ميدهي. من فقط دارم ميگويم که کار کردن به عنوان يک خبرنگار عکاس مثل تجارت، جدي نيست و نيازي به پايبندي به قوانين و مقررات ندارد."
"خداي من، نه. آن کار، خيلي هم جدي تر است. اگر در شرايطي که پدرم و من کار ميکرديم قرار بگيري، آن وقت حرف مرا ميفهمي. آدم بايد در تمام مدت دقيق و هوشيار باشد. يک ثانيه غفلت، مساوي با مرگ است و اين خيلي سخت تر از کار کردن در يک اداره و زير و رو کردن کاغذها است."
دوج، حيرت زده و تقريبا عصباني، پرسيد:
"ميخواهي بگويي که کار خيلي مهمي را به خاطر من رها کرده اي؟..."
بلند شد و براي برداشتن قوطي نوشابه اي که اينديا برايش آورده بود، به آن سوي اتاق رفت.
"... نکند ميخواهي احساس گناه را در من ايجاد کني؟"
"نه . اما ميخواهم تکليفم را بدانم. من به اعتقاد خودم يک شغل بسيار محترم را کنار گذاشتم و به حومه شهر آمدم تا بتوانم از بچه هايمان مراقبت کنم و تو سعي داري به من ثابت کني که کارم فقط يک بازي بود که دير يا زود بايد آن را رها ميکردم! تو نميخواهي قبول کني که من يک فداکاري بزرگ انجام دادم."
اينديا با نگاهي مصمم به شوهرش که داشت نوشابه اش را سر ميکشيد، خيره شد. دوج، قوطي نوشابه را روي ميز کوچکي که بين آن دو بود، گذاشت و بي پرده پرسيد:
"حالا متأسفي که آن« فداکاري» را کردي؟"
"نه ، نيستم. اما فکر ميکنم سزاوار است که به خاطر آن، حداقل کمي از من قدرداني بشود. نه اين که تو آن را کاملا ناديده بگيري."
دوج پيش خودش مطمئن بود که دل او از جاي ديگري پر است. به همين دليل با لحن سردي گفت:
"بسيار خوب. پس من از تو قدرداني ميکنم! آيا اين راضيت ميکند؟ حالا ميتوانيم راحت باشيم؟ من يک روز طولاني را در اداره گذرانده ام."
طرز حرف زدنش، فقط اينديا را عصباني تر کرده بود اما او بي توجه و بدون اين که حتي منتظر جواب باشد، دوباره کاغذهايش را برداشت و با آنها مشغول شد. اينديا با ناباوري نگاهش ميکرد. پس عقيده او، اين بود! پس... تمام آنچه گيل گفته بود، دقيقا واقعيت داشت....
آن شب آنها تا وقتي که به خواب رفتند، ديگر يک کلمه هم با يکديگر صحبت نکردند. اينديا قبل از خواب به حمام رفت و مدت طولاني زير دوش ايستاد. به تمام چيزهايي که از بعدازظهر شنيده بود، فکر ميکرد. دوج واقعا احساسات او را جريحه دار کرده بود اما اينديا وقتي که به رختخواب رفت، هيچ اشاره اي به گفتگويشان نکرد. مطمئن بود که شوهرش پيش مي آيد و از او عذرخواهي ميکند. معمولا اين طور بود و دوج هر وقت کاري ميکرد که باعث ناراحتي او ميشد، خيلي زود پا پيش ميگذاشت و عذرخواهي ميکرد. اما آن شب، دوج بدون اين که يک کلمه حرف بزند، پشتش را به او کرد و خيلي زود خوابش برد. گويي هيچ اتفاقي نيفتاده بود. اينديا هم بي آن که به او شب بخير بگويد در رختخواب دراز کشيد. ولي مدت طولاني بيدار ماند و به حرف هاي شوهرش و گيل فکر کرد.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
#9

روز بعد، طبق معمول، با کار شروع شد.اينديا مجبور شد جسيکا را که از سرويسش جا مانده بود، به مدرسه برساند. دوج درباره گفتگوي شب قبل، يک کلمه هم حرف نزد و قبل از اين که اينديا بتواند حتي با او خداحافظي کند، خانه را ترک کرد. بقيه بچه ها هم به مدرسه رفتند و خانه ساکت شد.
اينديا غرق در انديشه، مشغول تميز کردن آشپزخانه شد..." آيا دوج واقعا متأسف بود يا نه؟ ... اما او بايد شب قبل چيزي ميگفت... هميشه اين کار را ميکرد... شايد ديروز مشکلي در اداره برايش پيش آمده بود... شايد از چيزي عصباني بود... اما وقتي آن حرف ها را زد، خيلي آرام به نظر ميرسيد..." اينديا از به خاطر آوردن عقيده شوهرش در مورد کاري که او قبل از ازدواجشان ميکرد، برآشفت." آخر او چطور توانست آنقدر بي انصاف باشد؟ چرا آنقدر خشن حرفش را زد؟ يعني هميشه آن طور فکر ميکرد؟ ..."
تلفن زنگ زد. اينديا داشت آخرين ظرف ها را در ظرفشويي ميگذاشت. ميخواست بعد از جمع و جور کردن آشپزخانه، براي ظاهر کردن عکس هايي که روز قبل از بازي انداخته بود، به اتاق تاريکش برود. او به مربي تيم قول داده بود که هر چه زودتر عکس ها را آماده کند. بعد از چهارمين زنگ، اينديا گوشي را برداشت. تقريبا مطمئن بود که دوج تلفن زده است تا بگويد متأسف است. قرار بود آنها براي شام آن شب به يک رستوران فرانسوي شيک بروند اما اينديا ميدانست که تا شوهرش از بابت حرف هايي که زده بود، عذرخواهي نميکرد، شام در آن رستوران نميتوانست برايش لطفي داشته باشد.
" الو؟"
داشت تبسم ميکرد. حالا ديگر کاملا مطمئن بود که شوهرش آن سوي خط است. اما آن طور نبود و اينديا صداي رابطش در روزنامه، رائول لوپز1 را شنيد. او يک عکاس خبرنگار معروف بود و در کار خودش مهارت خارق العاده اي داشت.
"حال مادر نمونه سال چطور است؟ هنوز در حال عکس انداختن از بچه ها روي دامن بابانوئل، براي مادرانشان هستي؟"
اينديا سال گذشته، به طور داوطلبانه، در يک برنامه حمايت از کودکان شرکت کرده بود که رائول زياد با آن موافق نبود. او معتقد بود که اينديا به آن ترتيب استعدادهايش را هدر ميداد. در واقع، سال ها بود که او اين حرف را تکرار ميکرد. در طي اين سال ها، اينديا فقط يک بار ديگر، کاري را انجام داده بود که به عقيده رائول در شأن او بود و از عهده هيچ کس ديگر بر نمي آمد. او سه سال قبل يک گزارش شگفت انگيز از بچه هاي مورد تجاوز واقع شده در محله هارلم تهيه کرده بود و آن گزارش، يک جايزه بزرگ را برايش به ارمغان آورده بود. اينديا آن کار را در ساعات روز، وقتي که بچه هايش مدرسه بودند انجام داد. دوج ابتدا راضي نبود اما سرانجام، بعد از هفته ها بحث، به او اجازه داد که آن کار را بکند. به هر حال، گزارش آنقدر عالي بود که رائول را به بازگشت اينديا به دنياي کار اميدوار کرد.
"من خوبم. تو چطوري رائول؟"
"مثل هميشه، مشغول... و يک کمي خسته از پيدا کردن «هنرمندان». چرا براي افراد با استعداد غير ممکن است که تصميم هاي عاقلانه بگيرند؟"
سر دل و دماغ به نظر نميرسيد و اينديا اميدوار بود که زنگ نزده باشد تا يک مأموريت احمقانه را به او پيشتهاد کند. در طي سال، با وجود محدوديت هاي فراوان، اينديا گاهي کارهاي درخشاني براي او انجام داده بود.
رائول در حالي که سعي ميکرد صميمي تر باشد، پرسيد:
"پس تو داري چه کار ميکني؟"
او يک مرد عصباني و آتشين مزاج بود اما اينديا را دوست داشت و استعدادهاي او را ميشناخت.
"دارم ظرفشويي را بارگيري ميکنم! به نظر تو مناسب اين کار هستم يا نه؟"
او خنديد و رائول ناله کنان گفت:
"ميترسم که اين طور باشد. اينديا، آن بچه هاي تو کي ميخواهند بزرگ بشوند. دنيا که نميتواند براي هميشه منتظر بماند."
"مجبور است!..."
حتي بعد از اين که بچه ها بزرگ ميشدند، احتمالا دوج به او اجازه نميداد که مأموريت هاي مهم را بر عهده بگيرد. اينديا بارها اين را به رائول گفته بود، اما او هيچ وقت حاضر نبود آن را بپذيرد و اميدوار بود که اينديا يک روز سر عقل بيايد و جيغ زنان از وست پورت فرار کند!
"... آيا تلفن زده اي که مرا با قاطر به يک مأموريت در شمال چين بفرستي؟! "
رائول گهگاه براي چنان درخواست هايي زنگ ميزد. گاهي هم کارهاي معقول تر، شبيه مأموريت محله هارلم که اينديا عاشق آن بود را پيشنهاد ميکرد.
" نه کاملا. اما ... تو بدجوري خودت را حبس کرده اي..."
داشت زمينه سازي ميکرد. هنوز نميدانست درخواستش را چطور مطرح کند. او به خوبي از ميزان علاقه اينديا به شوهر و بچه هايش با خبر بود ولي چون خودش تشکيل خانواده نداده بود، هرگز نميتوانست احساس او را بفهمد. به عقيده رائول، اينديا با هدر دادن استعدادهايش داشت به مقدسات توهين ميکرد!
سرانجام او تصميم گرفت که حرفش را بزند و اميدوار باشد که اينديا " نه" نگويد.
"... در حقيقت ... يک مأموريت در کره، يک گزارش براي مجله تايمز يکشنبه. سردبير ترجيح ميدهد اين گزارش را کسي به جز کارمندان روزنامه تهيه کند. يک جنجال بزرگ در مورد بچه هاي بي سرپرست در سئول(پايتخت کره) برپاست! جريان از اين قرار است که آنها، بچه هايي را که کسي به فرزند خواندگي قبولشان نکرده، ميکشند. اين يک مأموريت کاملا مناسب براي توست و دردسري هم ندارد مگر اين که بيخودي سخت بگيري. اينديا، يک گزارش خارق العاده است. در آنجا، دارند بچه ها را به قتل ميرسانند. يکي از آنها فرار کرده است و به دفتر روزنامه رفته است. گزارش اصلي تهيه شده اما يک نفر بايد عکس هايي تهيه کند که به گزارش ااعتبار ببخشد و من ترجيح ميدهم آن يک نفر، تو باشي. من ميدانم که تو چقدر به بچه ها عشق ميورزي و فکر کردم ... اين کار، مناسب توست."
اينديا احساس کرد که چيزي گرم در رگهايش ميدود. قلبش به شدت ميتپيد. از سه سال پيش که مأموريت محله هارلم را انجام داده بود، ديگر چنين حالي را در خود سراغ نداشت. اما کره؟ او بايد به دوج و بچه ها چه ميگفت؟ چه کسي وظايف بي پايان او را در خانه انجام ميداد؟ آنها فقط دو روز در هفته يک خدمتکار داشتند و بقيه کارها تماما بر عهده او بود.
"مدت مأموريت چقدر است؟"
شايد اگر يک هفته بود، گيل قبول ميکرد که وظايف او را بر عهده بگيرد. يک مکث طولاني در آن سوي خط برقرار شد. اينديا ميتوانست صداي نفس هاي رائول ر ابشنود.
"سه ... يا چهار هفته."
اينديا روي يک چهارپايه نشست و چشمانش را بست. در اين دنيا هيچ راهي وجود نداشت که او بتواند سه يا چهار هفته از خانواده اش دور باشد. او در قبال بچه هايش مسئوليت داشت.
" تو ميدانستي که من نميتوانم اين کار را انجام بدهم، رائول. چرا به من زنگ زدي؟ براي اين که حال مرا بگيري؟"
"شايد. تو بايد قبول کني که دنيا به کارت احتياج دارد. نه فقط براي گرفتن عکس هاي زيبا، بلکه براي ايجاد يک تغيير و تحول. اينديا، شايد تو بتواني جلوي کشتار آن بچه ها را بگيري."
اينديا با صدايي که از شدت هيجان ميلرزيد، گفت:
"اين منصفانه نيست. تو حق نداري احساس گناه را در من ايجاد کني. هيچ راهي وجود ندارد که من بتوانم به يک مأموريت چهار هفته اي بروم و تو اين را خوب ميداني. من چهار بچه و يک شوهر دارم که بايد آنها را بدون کمک هيچ کس ديگر، اداره کنم."
"پس، تو را به مسيح يا يک نفر را اجير کن که کمکت کند، يا طلاق بگير.

------------------------

1.Raoul Lopez
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#10

تو که نميتواني براي هميشه در آن خانه، روي الاغ مرده ات، بنشيني! تا همين حالا هم چهارده سال را تلف کرده اي. جاي تعجب است که بعد از اين همه سال، هنوز کسي مايل باشد که به تو کار بدهد. تو يک احمقي که استعداد خودت را هدر ميدهي."
اولين بار بود که رائول نسبت به اينديا، عصباني به نظر ميرسيد.
"من چهارده سال را «تلف» نکرده ام، رائول. من بچه هايي سالم و سرحال دارم و ميدانم که دليل شاد بودن آنها اين است که «من» دور و برشان هستم و تر و خشکشان ميکنم."
"اما آنها حالا به اندازه کافي بزرگ شده اند و تو ميتواني دوباره به سر کارت برگردي. يا حداقل کار فوق العاده اي مثل اين را بپذيري. تو را به مسيح، کمي فکر کن. آنها ديگر بچه نيستند و من مطمئنم که شوهرت هم اين را درک ميکند."
نه بعد از آنچه شب قبل گفته بود! اينديا حتمي نميتوانست مطرح کردن چنين موضوعي را با شوهرش، به تصور بياورد. رفتن به کره؟! آن هم براي مدت يک ماه؟!
"من نميتوانم اين مأموريت را قبول کنم و تو اين را ميداني، رائول. حالا هم با حرف هايت فقط مرا ناراحت تر ميکني."
اشتياق و آرزو براي انجام دادن آن مأموريت، در کلماتش موج ميزد و رائول به خوبي متوجه آن شد.
"خوب است. حالا شايد يکي از همين روزها به سر کارت برگردي و اگر تلفن امروز من باعث چنين چيزي بشود، آن وقت احساس ميکنم که وظيفه ام را براي دنيا به انجام رسانده ام."
"در مقابل دنيا، شايد! اما در مقابل بچه هاي من، نه! هر چند که مطمئنم داري مبالغه ميکني و من هيچ وقت اينقدرها هم کار مهمي نکرده ام."
"من مبالغه نميکنم. در ضمن مادران زيادي کار ميکنند و هيچ آسيبي به بچه هاي آنها نميرسد."
"ولي کار من با آنها فرق ميکند و ممکن است به بچه هايم هم صدمه بزند! "
او يک مدرک قطعي براي حرفش داشت. پدرش در راه همين کار، جان خودش را از دست داده بود و اينديا ان وقت فقط پانزده سال داشت. چه کسي ميتوانست اين ضمانت را به او بدهد که سرنوشتي مثل پدرش در انتظارش نباشد؟ و چنان ضربه اي به روح بچه هايش نزند؟
رائول با لحني اندوهناک گفت:
"صدمه نميزند.... من تو را به جاي خطرناکي نمي فرستم. مأموريت کره، يک کمي ريسک دارد اما شبيه رفتن به بوسني يا جاهايي مثل آن، نيست."
"من نميتوانم آن را انجام بدهم، رائول. متأسفم."
"ميفهمم. من ديوانه بودم که به تو زنگ زدم. اما خواستم سعي خودم را کرده باشم. خوب ... نگران نباش، يک نفر ديگر را پيدا خواهم کرد."
از صدايش معلوم بود که خيلي دلسرد است. اينديا با غصه گفت:
"مرا کاملا فراموش نکن."
يک طور عجيبي احساس نااميدي ميکرد. سال ها بود که او چنين احساسي را در خود سراغ نداشت. دلش ميخواست ميتوانست آن مأموريت را انجام بدهد اما ميدانست که چنين چيزي امکان نداشت... و اين همان فداکاري بود که شب قبل در باره اش با دوج صحبت کرده بود و او طوري آن را تحقير کرده بود که گويي ابدا برايش ارزشي نداشت.
"يکي از اين روزها، من کاملا فراموشت ميکنم. مگر اين که هر چه زودتر، يک کار مهم انجام بدهي. تو نميتواني براي هميشه فقط از بابانوئل عکس بگيري! "
"شايد مجبور باشم! تو هم اگر ميخواهي من کار کنم، کاري که کمي به خانه ام نزديکتر باشد، برايم پيدا کن. مثل گزارش محله هارلم."
"چيزي مثل آن، زياد پيش نمي آيد و تو اين را ميداني. به علاوه چنين کارهايي را خبرنگاران ديگر هم ميتوانند انجام بدهند. کار تو فوق العاده است و بايد مأموريت هاي مهم تري را انجام بدهي... خوب ... ببينم بايد با اين موضوع چه کار کنم... و تو، اينديا، فقط بگو بچه هايت زودتر بزرگ شوند."
دوج چه؟ او کي بزرگ ميشد؟ و آيا اصلا بزرگ ميشد؟!...
"به هر حال از اين که به ياد من بودي، متشکرم. اميدوارم فرد کاملا مناسبي را براي انجام اين مأموريت پيدا کني."
اينديا، حالا براي بچه هاي کره اي نگران بود.
" يک فرد کاملا مناسب را پيدا کردم، اما به من جواب رد داد! دوباره برايت زنگ ميزنم و يادت باشد که تو انجام مأموريت بعدي را به من بدهکاري."
"پس اول مطمئن بشو که انجام آن براي من امکان پذير است، بعد زنگ بزن. من نميتوانم دور دنيا راه بيفتم!"
"ببينم چه کار ميتوانم بکنم. مواظب خودت باش اينديا."
"متشکرم. تو هم همين طور... راستي... من تمام تابستان را در خليج کيپ کد هستم. جولاي و آگوست. فکر ميکنم شماره آنجا را داشته باشي."
"بله، دارم. اگر عکس هايي از قايق هاي بادباني گرفتي، برايم زنگ بزن. ما آنها را برايت به موزه عکس ميفروشيم!"
وقتي که بچه ها خيلي کوچک بودند، اينديا چندين بار آن کار را کرده بود. اما رائول هميشه عصباني ميشد. از نظر او، اينديا يک عکاس خبرنگار جدي بود و فقط مي بايست از صحنه هاي خونريزي و مرگ و يا اجساد، عکس برميداشت!
"بيخود مسخره نکن. پول همان عکس ها توانست هزينه کودکستان بچه ها را تا دو سال بپردازد که براي خودش يک چيزي بود."
"از تو نااميد شدم!"
آنها بعد از آن، تلفن را قطع کردند. اينديا تمام روز را به گفتگويش با رائول فکر ميکرد و براي اولين بار بعد سال ها، احساس ميکرد که چيزي را گم کرده است. او هنوز افسرده و ملول به نظر ميرسيد وقتي که عصر آن روز، گيل را در فروشگاه ديد و به سويش رفت. گيل خوشحال تر از معمول بود. يک دامن نسبتا کوتاه به تن داشت و کفش هاي پاشنه بلند پوشيده بود. اينديا همچنان که به او نزديکتر ميشد، بوي عطرش را بيشتر حس ميکرد.
"تو کجا بوده اي؟ براي خريد به شهر رفته بودي؟"
گيل سرش را تکان داد، صدايش را پايين آورد و با يک پوزخند مؤذبانه، جواب داد:
"ناهار با دن لوئيسون در گرينويچ! آنقدر ها هم که من انتظارش را داشتم، ناراحت نبود. ما يکي، دو ليوان مشروب خورديم و اوقات خيلي خوبي باهم داشتيم. دن، مرد شيرين و جذابي است. بايد او را ببيني."
اينديا نميتوانست بفهمد که در ناهار خوردن با يک مرد غريبه، چه نکته جالبي وجود داشت.
"فکر کنم تو بيشتر از دو ليوان شراب خورده باشي."
گيل لبخند زد و در حالي که با کنجکاوي اينديا را نگاه ميکرد، پرسيد:
"چه شده؟ چرا اينقدر ناراحت به نظر ميرسي؟"
اينديا هميشه در وضعيت خوبي قرار داشت و معمولا به گيل دلخوشي ميداد که زندگي زيباست! اما آن روز، ظاهرا همه چيز فرق ميکرد.
"ديشب يک جنگ درست و حسابي با دوج داشتم و بعد، امروز صبح رابطم در دفتر روزنامه تلفن زد و يک مأموريت در کشور کره را به من پيشنهاد کرد. ظاهرا جنجال بزرگي در مورد قضيه فرزند خواندگي برپا شده است. در واقع آنها بچه هايي را که کسي به فرزندي قبولشان نکرده است، ميکشند."
"يا حضرت مسيح، چقدر وحشتناک! خدا را شکر کن که مجبور نيستي به اين مأموريت بروي."
"اما من خيلي دوست داشتم که بتوانم آن را انجام بدهم. از نظر من، اين مأموريت، يک کار فوق العاده است اما موضوع اين است که سه يا چهار هفته به طول مي انجامد تا اين گزارش تهيه شود ... و من به رائول گفتم که نميتوانم اين کار را انجام بدهم."
"خوب، اين که چيز جديدي نيست. پس چرا تو مثل يک مرده به نظر ميرسي؟! "
گيل خبر نداشت که جرقه اصلي را، خود او، روز گذشته، با حرف هايي که به او زده بود، روشن کرده بود.
اينديا با لحني اندوهگين جواب داد:
"دوج، ديشب حرف هاي بي معني زيادي در مورد شغل من زد. او گفت کاري که من قبلاز ازدواج ميکردم نوعي سرگرمي و بازي بود که مي بايست با شروع زندگي واقعي، رها شود. او عقيده داشت که کسب معاش به يک دوربين کار راحتي است و هر کسي بخواهد اين زحمت را به خود بدهد، ميتواند از عهده آن برآيد. "


[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " به دنیال عشق " نوشته بارباراکاتلند ایران دخت 0 27 ۲۵-۰۵-۱۳۹۶, ۰۵:۳۰ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " محکوم به ازدواج " نوشته بارباراکاتلند ایران دخت 34 1,023 ۰۹-۰۱-۱۳۹۶, ۰۴:۴۴ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " زویا " اثردانیل استیل ایران دخت 79 3,329 ۱۹-۰۵-۱۳۹۵, ۰۳:۴۶ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " خانه ترستون " اثردانیل استیل ایران دخت 70 3,104 ۳۰-۱۱-۱۳۹۴, ۰۹:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در خانه رویاها " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدپنجم) ایران دخت 55 3,212 ۰۶-۰۹-۱۳۹۴, ۰۸:۲۴ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " شیطان پنهان " نوشته جسیکا استیل ایران دخت 31 1,950 ۲۴-۰۷-۱۳۹۴, ۰۹:۲۹ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در ویندی پاپلرز " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدچهارم) ایران دخت 54 5,145 ۰۷-۰۶-۱۳۹۴, ۱۰:۰۰ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در جزیره " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدسوم) ایران دخت 56 3,587 ۱۶-۰۵-۱۳۹۴, ۰۲:۰۴ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت