خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان توسکا | هما پور اصفهانی

..Reyhane..

وضعیت :
 
ارسال: #1
رمان توسکا | هما پور اصفهانی
سلاااام
اینم یه رمان جدیـد ! که یکی از نویسنده های خوبمون به اسمِ هماپوراصفهانی که فکر کنم بشناسید نوشته (1782)
اجازه رسمـی هم از شخص نویسنده گرفتم Dreamyeyesf

××××

فصل اول

به ساعتم نگاه کردم و غر زدم ...
- اه ... چهار ساعته اینجا علاف شدیم ... طناز ... خاک بر سرت اینا همه اش کلاهبرداریه بیا بریم یه کوفتی بکنیم تو این شیکمامون ... مردم از گشنگی ... از ساعت هشت صبح تا حالا اینجاییم ...
طناز نگاهی به صف انداخت و در حالی که با نیازمندیها خودشو باد می زد گفت:
- ده نفر بیشتر جلومون نیستن خره ... یه ذره دیگه دندون سر کبدت بذار رفتیم تو ...
نگاهی عاقل اندر سفیهانه بهش کردم ... موهای حنایی رنگ داشت با چشمای قهوه ای روشن ... خوشگل بود و تو دل برو ... با هم دوست بودیم ولی نه خیلی صمیمی ... یه وقتایی که کارمون به هم گره می خورد یاد هم می افتادیم ... یعنی آخر دوستی بودیما!!! ولی حقیقت این بود که من به خاطر صمیمت زیادم با بابام زیاد علاقه ای به دوست شدن با کسی نداشتم ... بابام دنیام بود ... مامانمو هم خیلی دوست داشتم ولی بابا یه چیز دیگه بود ... طناز توی یکی از روزنامه ها یه خبری خونده بود و از دیروز منو دیوونه کرده بود ... یکی از کارگردانای بزرگ برای یکی از کاراش نیاز به یه چهره داره ... چهره ای که شناخته شده نباشه ... و آدرس اینجا رو داده بودن برای تست ... اگه توی تست قبول می شدی تازه می رفتی کلاس بازیگری ... هیچ وقت به بازیگر شدن فکر نکرده بودم ... بابا این جور کارارو دوست نداشت ... همیشه بهم می گفت:
- دخترم قانع باش و به زندگی عادیت رضایت بده ... اون بالا بالاها هیچ خبری نیست ... اگه یه آب باریکه رو بگیری و بری هیچ وقت ضربه نمی خوری ... ولی شهرت و ثروت و مقام ممکنه به زمین بزندت و اونوقت روحت داغون می شه ...
اخلاقش این بود ... اهل ریسک کردن نبود ... منم به خودش رفته بودم برای همینم فقط دنبال طناز راه افتاده بودم تا اون تستشو بده و ضایع بشه و با هم برگردیم ... محال بود توی این جمعیت اون شانسی داشته باشه ... همه دخترا یا فوق العاده خوشگل بودن یا با آرایشای غلیظ خودشون رو فوق العاده خوشگل نشون می دادن ... طنازم سودای شهرت توی سرش افتاده بود که اومده بود وگرنه فکر نکنم استعداد چندانی داشته باشه ... نفر جلویی ما هم رفت توی اتاق ... بالاخره رسیدیم به در قهوه ای رنگ اتاقی که توش تست می گرفتن و اصلا معلوم نبود اون تو چه خبره!!! حتی نمی دونستیم چند نفر اون تو نشستن .... پشت در اتاق و روبروی ما یه میز بود که پشتش یه دختر محجبه نشسته بود و اسم و فامیلا رو می نوشت و یه شماره می داد به هر نفر ... همه کارا کلیشه ای ... دویست سیصد نفر جلومون رفته بودن تو ... دویست سیصد نفرم پشت سرمون بودن ... هر کی یه چیزی دستش بود و داشت خودشو باد می زد ... در باز شد ... دختری که رفته بود تو با قیافه ای سرخ شده اومد بیرون .... وا!!!! انگار مجبوره وقتی اینقدر خجالت می کشه بره تست بده ... فکر کن این بخواد بشه بازیگر و همبازی فلانی ... چه شود!!!! خودم می شم بیننده درجه یکش ... خنده ام گرفت ... منشیه پاشد رفت توی اتاق رو به طناز گفتم:
- قلبت تو دهنته؟!
دستشو گذاشت رو سینه اش و گفت:
- گمشو بابا ... هولم نکن ببینم این چهره ام سینمایی می شه یا نه ...
- بابا اعتماد به نفس!!!
منشیه اومد بیرون ... دستمو گذاشتم پشت کمر طناز و گفتم:
- برو تو ... سوپر استار آینده!!
طناز قدمی رفت جلو و گفت:
- برام دعا کن ...
سری تکون دادم و طناز رفت به سمت در قهوه ای ... منشیه پرید جلو ... دستشو گرفت جلوی طناز! وا انگار می خواست جلو قاتلو بگیره ... با صدای تو دماغی و جیغ جیغوش گفت:
- شرمنده ... واسه امروز دیگه کافیه! ساعت دو بعد از ظهره ... عوامل می خوان برن استراحت کنن ... بقیه تستا باشه واسه فردا ...
صدای غرولند و همهمه بلند شد ... ولی کسی حرفی نزد و دسته دسته از سالن خارج شدند ... آمپرم رفته بود روی هزار ... طناز با لب و لوچه آویزون برگشت و گفت:
- بریم ... دیگه بیخیال ... ببخشید توام علاف شدی صبح تا حالا ... فردا دیگه مزاحم تو نمی شم خودم می یام ...
طنازو زدم کنار و پریدم طرف منشیه که داشت وسایلشو از روی میز جمع می کرد:
- هی خانوم ...
صدام اینقدر بلند بود که یارو با وحشت سرشو آورد بالا و نگام کرد ... چند لحظه هیچی نگفت و سپس به حرف اومد:
- با منی؟!
- نه با باباتم ... جز تو اینجا کی هست که من ببینمش و بتونم باهاش حرف بزنم ... اونا که رفتن توی اتاق و درو هم بستن! همه کارشون شدی تو ...
- چی می گی خانوم؟!
صدام تبدیل به فریاد شد:
- مگه مردم علاف شمان؟! از ساعت هشت صبح تا حالا اینجاییم ... فکر کردی به همین راحتیاست ... یا همین الان در این خراب شده رو باز می کنی یا من می رم شکایت می کنم در موسسه کوفتیتون رو تخته می کنم شیرفهم شد؟
دختره با دهن باز خیره مونده بود رو من ... بیچاره سنگ کوب کرده بود ... دست خودم نبود اگه حس می کردم کسی قصد داره حقمو بخوره اینجوری آمپرم می چسبید ... به خصوص که دیدم چه جوری با خنده و پارتی بازی یه سری رو خارج از صف فرستاد تو .... داد کشیدم:
- می خواستین فقط از اون در همون قدری رو که می تونین تست بگیرین بیارین تو ... درو مث کاروانسراها باز گذاشتین که هر کی دلش خواست بیاد تو اینجا یه صف طولانی درست بشه فقط واسه اعتبار موسسه تون؟!! شعور مردمو می برین زیر سوال؟ فکر کردین همه کبکن که سرشونو بکنن زیر برف ؟ نه جونم ... شاید بقیه راحت از حقشون بگذرن ولی من یکی نمی گذرم ... هی لای درو باز کردی فک و فامیلتو فرستادی تو عین خیالتم نیست فکر کردی ما کوریم؟
چشمامو بسته بودم دهنمو باز کرده بودم و هوار هوار می کردم ... طناز بازومو گرفته بود و هی مدام پشت سر هم تکرار می کرد:
- توسکا تو رو خدا ... بیخیال بیا بریم ... طوری نشده که ...
دستمو کشیدم از دستش بیرون و گفتم:
- اه ولم کن بابا ... خیلی بزدلی به خدا ...
دوباره خواستم دهن باز کنم و ادامه حرفامو بگم که در اتاق باز شد ... پسری قد بلند و خوش چهره اومد بیرون ... وای مامانم اینا!!! چه هلویی بود! خوش هیکل خوش تیپ ... موهای خرمایی روشن داشت با چشمای تقریبا خاکستری ... لبای صورتی ... نگاه نافذ ... نگاهی به سرتاپای من انداخت که دستامو گذاشته بودم لب میز منشی و خم شده بودم توی صورتش ... ابروشو بالا انداخت و گفت:
- بفرمایید تو خانم ...
صاف ایستادم ... هان؟!!! با من بود؟!!! وایسادم زل زدم توی چشماش ... دقیقا از حالت خودم یاد بز افتادم. پسره معلوم بود خنده اش گرفته ولی به روی خودش نیاورد ... با دست به در اشاره کرد و گفت:
- چرا ایستادین ؟ بفرمایید داخل دیگه ...
یه تیکه از موهای فر درشت سیاه رنگم افتاده بود توی صورتم و جلوی دیدمو می گرفت ... نفسمو مثل فوت فرستاد بیرون و تکه موم شوت شد اونور ... طناز هم مثل من خشک شده بود کنارم ... آب دهنمو قورت دادم و سرمو انداختم زیر رفتم توی اتاق ... یه اتاق بزرگ بود که یه میز دراز گذاشته بودن گوشه اش و سه تا مرد نشسته بودن پشتش ... یه دوربینم اینور کنار دیوار قرار داشت و یه پسره پشتش نشسته بود ...از سقفم چند تا چراغ گنده آویزون بود ... از این اتاقایی بود که تو نگاه اول می شد بهش گفت شیک! با اعتماد به نفس رفتم وسط اتاق ...
من اینجا چه غلطی می کردم؟!!! در پشت سرم بسته شد ... همون پسره اومد تو و رفت نشست پشت میز کنار اون سه تا مرد ... سلام کردم؟!!! نه فکر کنم نکردم ... لبمو با زبون تر کردم و گفتم:
- سلام ...
انگار همشون منتظر سلام کردن من بودن که با خوشرویی همزمان جوابمو دادن ... یکی از مردای پشت میز که موهای بلند سفید داشت و پشت سرش بسته بودشون گفت:
- خب دختر جون ... تو بودی که موسسه رو گذاشته بودی روی سرت؟
دوباره شدم همون توسکای همیشگی ... شانه ای بالا انداختم و عین لاتای چاله میدون گفتم:
- خوش ندارم ببینم کسی حقمو می خوره ...
بابا جات خالی ببینی توسکا دوباره داره اونجوری حرف می زنه که تو بدت می یاد ... مرد لباشو فشار داد روی هم سرشو چند بار به نشونه تشویق تکون داد و گفت:
- باریکلا ... آفرین ... آفرین ...
زل زدم توی چشماش ... شاید باید تشکر می کردم ... ولی مگه من بچه دبستانی بودم که تا یکی بهم گفت آفرین نیشمو گشاد کنم؟! هیچی نگفتم تا اینکه همون پسر خوشگله گفت:
- خانم ...
سریع گفتم:
- مشرقی ...
- بله ... خانوم مشرقی ... آقایون که معرف حضورتون هستن ...
نگاهی به تک تکشون کردم و با بی قیدی شانه ای بالا انداختم و گفتم:
- نه ...
با تعجب گفت:
- نه؟! چطور ممکنه؟
- خب من علاقه چندانی به سینما و کارگردان و چه می دونم عوامل پشت صحنه ندارم ... فقط چهارتا بازیگر می شناسم اونم اکثرا به چهره نه به اسم ...
همه شون خنده اشون گرفت و همون پسره گفت:
- پس واسه چی اومدین تست بدین؟
- من نیومدم ... دوستم اومد ... من همراهش بودم ...
- جدی؟ ولی من فکر کردم شما برای حق خودت اینقدر عصبانی شدی ...
خسته شده بودم ... خیلی وقت روی پا ایستاده بودم ... بدون اینکه منتظر دعوت یا حرفی از اونا باشم ولو شدم روی صندلی که روبروی میز بود و گفتم:
- آخیش ... حداقل برای اون بدبختای اون بیرون یه ردیف صندلی بچینین ... از ساعت هشت صبح وایسادم روی پام ...
همه شون از پروگی من هم تعجب کرده بودن هم خنده اشون گرفته بود ... آدمی نبودم که برای کلاس گذاشتن از راحتی خودم بگذرم ... ولی اگه پاش می افتاد چنان با کلاس می شدم که کسی باورشم نمی شد این توسکا همون توسکا باشه ... بابام بعضی وقتا با خنده می گفت:
- توسکا بعضی وقتا حس می کنم تو یه خواهر دوقلو هم داری ... بعضی وقتا تویی بعضی وقتا اونه ... باید برم بیمارستان سوال کنم ...
ولی خب خدا رو شکر اینطور نبود ... خوشحال بودم که یکی یه دونه ام ... نه خواهری و نه برادری ... مامانم بعد از زایمان من بیماری می گیره که مجبور می شه رحمش رو در بیاره ... بگذریم ... نگاشون کردم و گفتم:
- چی می گفتیم؟
پسره دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره خندید و گفت:
- پس اگه نمی خواین تست بدین الان اینجا چی کار می کنین؟
از جا بلند شدم انگار نشستن به ما نیومده ... گفتم:
- بله حق با شماست ... من می رم بیرون دوستمو می فرستم تو ...
رفتم به سمت در که همون مرد مو سفیده صدام کرد:
- خانوم مشرقی ...
برگشتم و گفتم:
- بله ؟
- حالا که تا اینجا اومدین ... بد نیست یه تست هم بدین ... فکر نکنم هیچ اتفاقی بیفته حداقل این وقتی که از ما هدر رفت سوخته به حساب نمی یاد ...
- ولی آخه ...
پسر جوونه گفت:
- آقای صدری راست می گن ... امتحانش که ضرر نداره ...
برگشتم و دوباره نشستم سر جام و گفتم:
- باشه هر چند که علاقه ای به این کار ندارم ... ولی اینو یه تست در نظر می گیرم برای استعداد سنجی خودم ...
پسر جوون با لبخند گفت:
- خیلی خب ... پس شروع می کنیم ...
اومد از پشت میز بیرون و ایستاد جلوی من ... زل زده بودم بهش ... مرد مسن گفت:
- دختر جون ... فرض کن شهریار نامزدته ... روز قبل اونو با یه دختر دیگه دیدی ... حالا می خوای باهاش به هم بزنی ولی تحت هیچ شرایطی هم نمی خوای که اون دلیل اصلی تورو بدونه و الکی می خوای بهش بگی که مریضی ... یا ... چه جوری بگم؟ سرطان داری و به زودی می میری ... اینجوری هم اونو عذاب می دی هم غرور خودت حفظ می شه ... باشه؟
خنده ام گرفته بود ... چه حرفا!!!! نامزد من با یکی دیگه! چشاشو در می یارم ... من نقش عشقولانه بلد نیستم بازی کنم ... اصلا منو چه به این حرفا ... ولی باید خودمو نشون می دادم ... می دونستم که از پسش بر می یام باید اون یکی شخصیتم رو رو می کردم ... از جا بلند شدم و ایستادم روبروی پسره که حالا فهمیدم اسمش شهریاره ... شهریار با لبخند گفت:
- حاضری؟
چه پسر خاله شد!!!! گفتم:
- بله ...
شهریار رو کرد به پسر فیلمبرداره و گفت:
- شاهرخ آماده باش ...
آقای صدری هم گفت:
- از خانوم مشرقی کلوز آپ بیشتر بگیر ...
با یک دو سه آقای صدری بازی ما هم شروع شد ...
۱۸-۳-۱۳۹۲, ۱۲:۵۵ عصر
..Reyhane..

وضعیت :
 
ارسال: #2
RE: رمان توسکا | هما پور اصفهانی
شهریار قدمی جلو اومد و گفت:
- آخه عشق من ... تو چت شده؟
فیر فیر کردم و آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
- شهریارم ... عزیز دلم ... نخواه که بهت بگم چی شده ... برو گلم ... برو دنبال زندگیت ...
شهریار فریاد کشید:
- زندگی من تویی آخه لعنتی ... کجا برم؟!!! من نمی تونم دست از سرت بردارم ...
باید الان گریه می کردم ... حالا اشک از کجا بیارم ... باید به یه چیز دردناک فکر می کردم ... دردناک تر از مرگ بابام چیزی نبود که اشکمو بتونه در بیاره ... تصور یه لحظه نبودش دیوونه ام می کرد ... همین که بهش فکر کردم اشکم سرازیر شد و با هق هق گفتم:
- شهریار ... درک کن ... من دیگه نمی تونم ...
شهریار با دیدن اشکای من کپ کرد ... از قیافه اش قشنگ معلوم بود ... ولی سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت:
- گریه می کنی عزیز دلم؟ آخه ... آخه ... شهریارت بمیره ... چی باعث شده که تو اینجوری اشک بریزی؟
آب دهنمو با بغضم قورت دادم ولی اشکای درشتم هنوز از چشمام فرو می چکیدن ... گفتم:
- ادامه این رابطه به صلاح هیچ کدوممون نیست ...
ایستاد جلوم ... سرمو بالا گرفتم تا بتونم توی چشماش زل بزنم ... چشماش برق عجیبی داشت ... چه چشایی داشت لامصب ... درشت کشیده مورب با مژه های بلند و فر خورده ... عین چشم دخترا ... زیر یه جفت ابروی کمونی به رنگ قهوه ای تیره ... نذاشت زیاد توی حس چشاش بمونم و گفت:
- یه دلیل ... فقط یه دلیل برام بیار ...
الان وقتش بود ... زار زدم و گفتم:
- من ... من سرطان دارم شهریار ... تا دو ماه دیگه بیشتر زنده نیستم ... می خوام توی این مدت تو حال خودم باشم ... می خوام تنها باشم ... نمی خوام زجر کشیدن تورو کنار خودم ببینم ... نمی خواستم بهت بگم ولی ... ولی مجبورم کردی ...
شهریار سرشو به چپ و راست تکون داد ... چند بار اینکارو کرد و سپس با بهت گفت:
- د ... دو ... دروغ می گی ... می دونم ... می خوای منو بپیچونی ...
ولو شدم روی همون صندلیه ... چونه ام بدجور می لرزید ... این گریه سیل آسا رو مدیون بابام بودم ... مثل همه چیزایی که داشتم ... بابایی جونم ببخشید که از تو دارم سو استفاده می کنم قربونت برم ایشالله هزار سال زنده باشی منو کفن کنی بعد اگه بلایی خواست سرت بیاد ... سرمو گرفتم بین دستام و گفتم:
- کاش دروغ بود ... کاش همه چیز یه بازی مسخره بود ... ولی نیست ... نیست شهریار ...
- کی ... کی همچین غلطی کرده؟ کی این چرندیاتو تحویل تو داده ...
- دکتر متخصص ... مطمئن باش از من و تو خیلی بیشتر حالیشه ...
- چرند گفته ... چطور تونسته به عشق من بگه داره .... داره ... می میره .. می برمت پیش بهترین دکترا ...نمی ذارم یه تار مو از سرت کم بشه ... ولت نمی کنم خانومم ...
جیغ زدم:
- بس کن ... دیوونه نشو ... این حرفا رو به کسی بزن که همه دکترا ازش قطع امید نکرده باشن ... محاله اجازه بدم دکترا تن و بدنمو تیکه تیکه کنن برای آزمایشای مسخره شون ...
شهریار خواست چیزی بگه که آقای صدری گفت:
- کافیه بچه ها ...
شهریار دستی توی موهاش کشید ... خم شد از روی میز جعبه دستمال کاغذی رو برداشت گرفت به سمت من و گفت:
- اشکاتون ...
چند تا دستمال در آوردم و صورتمو تمیز کردم ... آقای صدری گفت:
- دختر تو این همه اشک از کجا آوردی؟!
لبخندی زدم و گفتم:
- از تو جیبم ...
- اگه همه بازیگرا توی جیبشون اینهمه اشک داشتن که دیگه هیچ مشکلی وجود نداشت ...
به دنبال این حرف لبخندی زد و رو به شهریار گفت:
- شهریار ... توام گل کاشتیا ... از همیشه طبیعی تر بودی فکر کنم بهتره روی خودت هم سرمایه گذاری کنی ...
همه شون غش غش خندیدن .... ولی من لبخند هم نزدم ... گوشیمو از داخل کیفم در آوردم ... نگاهی به عکس بابا انداختم روی صفحه گوشی ... آروم شدم ... لبخند بابا همراه با اون چهره نورانیش قلبمو می لرزوند ... آقای صدری گفت:
- خب ... حالا اسم کوچیکت چیه دختر جون؟
گوشیمو انداختم توی کیف و گفتم:
- توسکا ...
با تعجب گفت:
- توسکا؟!! یعنی چی این اسم؟!
- والا خودمم دقیق نمی دونم ... ولی توی چند تا فرهنگ لغت که نگاه کردم نوشته بود اسم یه درخت که توی مناطق مرطوب رشد می کنه ...
همه شون کله هاشون رو تکون دادن که یعنی فهمیدن ... قبل از اینکه بتونن چیزی بگن گفتم:
- من می تونم یه چیزی بگم؟!
- بفرمایید ...
نگاه کردم به شهریار و گفتم:
- شما نقشتو یه کم شور بازی کردی ...
با تعجب نگام کرد و گفت:
- شور؟!!!
- آره دیگه ... پسری که اینقدر راحت به نامزدش خیانت کرده دیگه نباید واسه خاطر جدا شدن ازش اینقدر خودشو تو در و دیوار بکوبه که ... باید راحت تر از اینا زیر بار می رفتین ... دیالوگای عاشقانه تون هم زیادی غلیظ بود ... به شخصیت اون پسری که توصیفش کردین اصلا نمی یومد ...
از نطق غرای من خنده اش گرفت و گفت:
- خب شما فکر کنین این دختر دچار سو تفاهم شده بوده ... هیچ خیانتی در کار نبوده ...
- غیر ممکنه ...
- چرا؟!
- چون اون دختر من بودم ... من تا مطمئن نشم حرفی رو نمی زنم ... تصمیمی هم نمی گیرم .
ابرویی بالا انداخت و گفت:
- اون پسر هم من بودم ... محاله به نامزدم خیانت کنم ...
دیگه داشت پرو می شد از جا بلند شدم. کیفمو انداختم سر شونه ام و گفتم:
- خوش به حال نامزدتون ... من برم دیگه زحمت دادم با اجازه ...
آقای صدری از جا نیم خیز شد و گفت:
- خانوم مشرقی ...
برگشتم و گفتم:
- باز چی شده؟
- نمی خواین یه شماره از خودتون به ما بدین؟
- برای چی؟
- شاید از بین این همه آدم شما انتخاب بشین ...
- ولی من ...
- از بازیگری متنفری؟
- نه ...
- به نظر من استعدادشو داری ... حیفه که بهش بی توجه باشی ...
- من بخوام هم پدرم همچین اجازه ای نمی ده ...
- صدر در صد هم قرار نیست که شما انتخاب بشین چون موردای خوب زیادی داشتیم ولی یه شماره از خودتون به ما بدین ... شاید شانس بهتون رو کرد ...
- شانس؟!!! این از نظر من اصلا هم شانس نیست ... ولی در هر صورت یادداشت کنین ...
شماره همراهم رو گفتم و شهریار خودش شخصا یادداشت کرد ... دیگه منتظر نموندم خداحافظی کردم و زدم بیرون ... هیشکی دیگه اونجا نبود ... فقط منشی در به در شده و طناز پشت در منتظر بودن ... طناز با دیدن من سریع ایستاد و گفت:
- چی کار می کردی دو ساعت اون تو؟
غش غش خندیدم و گفتم:
- تست می دادم .... پاشو بریم ...
با غر غر ایستاد و گفت:
- خوبه تستم نمی خواستی بدی ...
- از قدیم گفتن تست نطلبیده مراده ...
- اون آبه ...
- کی گفته؟! به نظر من هر چیزی نطلیبده اش مراده ...
۱۸-۳-۱۳۹۲, ۱۲:۵۹ عصر
..Reyhane..

وضعیت :
 
ارسال: #3
RE: رمان توسکا | هما پور اصفهانی
با هر هر خنده رفتیم از موسسه بیرون ... گفتم:
- طنازی ... حالا چی کار می کنی تو؟
- منم فردا می یام دیگه ... ببینم تو چی شدی؟ چی پرسیدن ازت ... فیلمنامه دادن از روش بخونی؟
- نه ...
- نه؟!!!! پس چی؟
- هیچی یه حالتو گفت اجرا کنم ...
- بدون متن؟!!!!
- آره ... چرا اینقدر تعجب کردی؟
- آخه اینجوری خیلی سخته ...
- لابد فیلم اونا هم سخته ...
- چی کار کردی؟ گند زدی؟
- نه اتفاقا سخت نبود برام اصلا ...
- جدی می گی؟ خوششون اومد؟
- فکر کنم ...
- می کشمت اگه بازیگر بشی و دست منو نگیری ...
خندیدم و گفتم:
- گمشو ... کی خواست بازیگر بشه؟
- جون طناز اگه بهت گفتن قبولی رد می کنی؟!
یه کم فکر کردم ... یه کم وسوسه انگیز بود ... شهرت ... ثروت ... بهتر از همه پیدا کردن شغل! خیلی وقت بود که در به در دنبال کار بودم. آهی کشیدم و اولین چیزی که به ذهنم رسید رو گفتم:
- نمی دونم ...
- دیوونه ای اگه قبول نکنی ...
- بابامو چی کار کنم؟
- آقای مشرقی اینقدر ماهه که محاله به تو بگه نه ...
- بابا همیشه از این می ترسیده که من سر چشم بیفتم ...
- ولی اگه خودت بخوای حرفی نداره .... باور کن!
خودمم می دونستم ... محال بود بابا رو حرف من حرفی بزنه ... اوایل بیشتر سختگیری می کرد دوران دبیرستان خیلی بهم گیر می داد و به خواسته های دلم توجهی نداشت ... ولی وقتی دانشجو شدم و وقتی دید که با همه دخترا فرق دارم کم کم بهم اعتماد کرد ... حالا هم می دونم که اگه بگم می خوام این کارو بکنم حرفی روی حرفم نمی زنه چون می دونه که بی گدار به آب نمی زنم ولی نگران می شه ... دوست ندارم بابام اذیت بشه ... طناز زد سر شونه ام و گفت:
- اونور خیابون یه ساندویچ فروشی هست ... بریم یه ساندویچ بزنیم تو رگ ...
از فکر و خیال اومدم بیرون و تازه یادم افتاد خیلی گرسنه ام ...
در خونه رو با کلید باز کردم و رفتم تو ... حیاط با صفای خونه طبق معمول حالمو عوض کرد ... یه حیاط نقلی که دور تا دورش باغچه بود و درختای میوه .... فقط یه قسمت کوچولوش باغچه نبود که اونم جای تاب من بود ... یه تاب دو نفره که همیشه با بابا می نشستم روش ... حوض گرد وسط حیاط طبق معمول لبالب پر از آب بود و داخلش چند تا ماهی گلی شنا می کردن ... کنارش یه تخت گذاشته بودیم و دور تا دورش گلدونای شمعدونی ... بابا روی تخت نشسته بود و طبق معمول کتاب حافظش توی دستش بود و شاهنامه اش کنار دستش ... از وقتی که بازنشسته شده بود اکثر مواقع توی خونه و کنار من و مامان بود .... و ما چقدر از این بابت خوشحال بودیم ... بابام فرهنگی بود و مدیر یه مدرسه دبیرستان پسرونه ... اینقدر توی زمان خدمتش مهربون و خوش مشرب با بچه های مدرسه رفتار می کرد که الانم بعضی وقتا بچه های مدرسه می یومدن خونه دیدن بابا ... بگذریم ... در که باز شد سر بابا اومد بالا ... با دیدن من گل از گلش شکفت و گفت:
- به به شکوفه بابا ...
لبخندی زدم و گفتم:
- به به عشق توسکا ... بابای من به خدا من اسمم توسکاست ... می خواستین اون روز که اسم درخت رو می ذارین روی من فکر اینجاشو هم بکنین ... حالا دیگه منو هی گل نکنین ... من درختم!
بابا خندید ... پیشونی منو که تازه نشسته بودم لب تخت بوسید و گفت:
- اسم تک گذاشتم رو دخترم ... چون دخترم هم تکه!
- خب دیگه لوسم نکنین ... چه خبر جناب آقای مشرقی؟ دیگه بچه های دلبندتون بهتون سر نزدن؟
بابا با خنده سری تکان و گفت:
- از دست تو ... این بندگان خدا ماهی یه بار یه سری به من پیرمرد می زنن ...
پریدم وسط حرفش و گفتم:
- هی جناب مشرقی حواستونو جمع کنین ... حق ندارین به بابای من بگین پیر ...
- بله بله ... من با داشتن گلی مثل تو مگه پیر هم می شم؟
از لب تخت بلند شدم که برم توی اتاقم لباسمو عوض کنم ... اگه می نشستم تا شب می خواستیم با بابا اره بدیم و تیشه بگیریم ... از حرف زدن با هم هیچ وقت خسته نمی شدیم. در همون حالت ایستاده گفتم:
- گل نه ! ... درخت!
رسیدم به در شیشه ای خواستم بازش کنم که مامان از اونور بازش کرد ... یه سینی دستش بود که توش هندونه قاچ شده قرمز چشمک می زد ... آب از لب و لوچه ام راه افتاد ... دستمو بردم جلو گلشو کندم گذاشتم توی دهنم و گفتم:
- سلام پری جون ...
- سلام به روی ماهت ... دختر با دستای کثیف هندونه بر می داری؟
- بیخیال پری جون ... بدن من به میکروب عادت داره ...
- وا!!!! این چه حرفیه؟
لپ گلیشو بوسیدم و شونه ای بالا انداختم و رفتم سمت اتاقم ... یه اتاق سه در چهار ... یه قالی گرد کرم وسطش پهن شده بود روی موکتای قهوه ای پرز بلند ... یه تخت یه نفره فلزی یه گوشه اش بود ...یه میز کامپیوترم با یه کامپیوتر معمولی یه گوشه دیگه اش ... یه تیکه از دیوارو گونی از این مدلای کنفی چسبونده بودم و روش عکسای خودم و بابا و مامانو چسبونده بودم ... پر از عکس بود و خودم عاشق تک تکش بودم ... مانتو و شلوارم رو عوض کردم و جاش یه شلوارک تا روی زانو و یه تی شرت تنگ پوشیدم ... داشتم موهای بلندمو جلوی آینه برس می کشیدم که در باز شد و مامان اومد تو ... از تو آینه نگاش کردم و گفتم:
- جونم پری جون؟
مامان با لبخندی نگران نشست لب تخت و گفت:
- توسکا مامان رفتی دنبال کار؟
از خرداد که فارغ التحصیل شده بودم و لیسانس گرفته بودم دنبال کار بودم ولی فایده ای نداشت ... کاری که به دردم بخوره پیدا نکردم که نکردم ... مشکل مالی نداشتیم ولی زندگی هم خیلی بر وفق مرادمون نمی چرخید ... خواستم با کش موهامو ببندم که مامان سریع گفت:
- نبند ... می دونی که بابات موهای بازتو بیشتر دوست داره ...
- مامان وسط مردادیما!!! دارم می میرم از گرما!! از صبح زیر این آفتاب ...
مامان مشغول بازی با ریشه های رو تختیم شد و گفت:
- نگفتی ...
- نه مامان من ... امروز که وقت نشد ... انشالله از فردا می رم ...
- بابات خیلی نگرانته ...
- دیگه واسه چی؟
- می گه بچه ام عادت نداره تو خونه باشه افسردگی می گیره ...
- ای بابا ... چرا این بابا همه اش دنبال بهونه است که نگران من باشه؟ من از اینکه تو خونه و کنار شما باشم لذت می برم ... الهی پیش مرگ هر جفتتون بشم ...
مامان گونه اشو کند و گفت:
- خدا مرگم بده ... دور از جونت مامان ... این چه حرفیه؟!!!
موهامو بستم و خم شدم گونه اشو بوسیدم و گفتم:
- انشالله سایه تون صد سال بالای سر من باشه و منم بتونم بچه خوبی باشم براتون ... حالا بریم پیش بابا ... می دونی که تنهایی رو دوست نداره ... منم از فردا می رم دنبال کار ...
مامان از جا بلند شد و گفت:
- انشالله که کار پیدا می کنی مامان ... ما که پارتی نداریم ... باید نون استعداد رو بخوریم ... می دونم برات سخته ولی چاره چیه؟
آه کشیدم ... دوست نداشتم هیچ کدومشون رو ناراحت و دپرس ببینم ... خدایا کمکم کن که بتونم دلشونو شاد کنم ...
۱۸-۳-۱۳۹۲, ۰۱:۰۰ عصر
..Reyhane..

وضعیت :
 
ارسال: #4
RE: رمان توسکا | هما پور اصفهانی
رفتم توی حیاط و نشستم روی تخت کنار بابا ... بابا چادر مامانو برداشت انداخت روی شونه های من و گفت:
- درخت بابا ... همسایه ها به حیاط ما دید دارن ... درستش نیست اینجوری بشینی اینجا ...
غش غش خندیدم و گفتم:
- آ باریکلا بابای خودم ... بالاخره راه افتادیا! گل نه ... درخت!
بابا هم سری تکان و داد و با لبخندی تکه ای هندوانه زد سر چنگال گرفت جلوی دهن من و گفت:
- بخور بابا ... چه درخت چه گل ... مهم اینه که عزیز منی ...
هندوانه رو خوردم و بهش چشمک زدم ... بابا با من و من گفت:
- دخترم ... می خوای برات بسپارم توی آموزش و پرورش؟ شاید بتونی معلمی چیزی ...
سریع گفتم:
- بابا می دونی که من از معلم شدن بیزارم ... همیشه هم بهتون گفتم ... به شغل شما احترام می ذارم ولی خودم علاقه ای بهش ندارم ...
بابا آهی کشید و گفت:
- من برای خودت گفتم بابا ... این رشته ای که تو خوندی مردونه است ... من دلم رضا نیست که تو بری توی کارخونه ها و این جور جاها که بیرون شهره کار کنی ...
لیسانس مدیریت صنعتی داشتم ... حق با بابا بود ... کار زنونه برای رشته من کیمیا بود ... گفتم:
- می دونی که خودمم علاقه ای به این کار ندارم بابا ... من دارم توی شرکتای داخل شهر می گردم ولی همه اشون یا محیط نامناسب دارن ... یا حقوقشون با ساعت کاریشون هماهنگ نیست ... یا سابقه می خوان.
- قصدت چیه بابا؟
تکه ای هندوانه گذاشتم توی دهنم و گفتم:
- خدا بزرگه بابا جون ... بالاخره درست می شه ...
بابا نگاهی به آسمون کرد و گفت:
- راضیم به رضای خدا ...
شام کنار مامان بابا طبق معمول بهم حسابی چسبید ... بعد از شام و کمی شب نشینی و تخمه شکستن مامان بابا رو بوسیدم و برای خواب به اتاقم رفتم ... حسابی خسته شده بودم و خواب واقعا می چسبید ...
صبح که بیدار شدم می دونستم که برنامه ام چیه ... باید می رفتم دنبال کار ... بازم نیازمندی ها ... بازم سر زدن به شرکتایی که دوستای هم دانشگاهیم معرفی کرده بودن ... بازم ... بازم ... و آخر هم دست خالی برگشتن به خونه ...
عصر بود که دست از پا درازتر برگشتم ... به یه شرکت که توی نیازمندی ها آگهی داده بود سر زدم که گفتن اگه سابقه نداشته باشم باید منشی بشم ... و به یه شرکت آشنا که گفتن باید برم توی دفتر کارخونه که بیرون از شهره ... دوست داشتم داد بزنم ... چرا هیچ کاری برای من پیدا نمی شد؟ مامان بابا با دیدن من فهمیدن چی شده ... هیچی ازم نپرسیدن و فقط گفتن خسته نباشی ... و منم فقط تونستم بهشون لبخند بزنم .... کار دیگه ای از دستم بر نمی یومد ... قضیه تست و بازیگری به کل از ذهنم رفته بود ... انگار از اول همچین اتفاقی برام نیفتاده ... رفتم توی اتاق و ولو شدم روی تخت ... کاش به بابا می گفتم برام یه فال حافظ بگیره .... ولی نه! شیخ شیراز هم بعضی وقتا بدتر آدمو دو دل می کرد ... خیره شده بودم به سقف ... زندگیم یه نواخت شده بود بدجور ... شاید اگه خواهر برادر داشتم ... شاید اگه دوست پسر ... زبونمو محکم گار گرفتم و گفتم:
- هی هی هی ... بس کن دیگه! این حرفا چیه می زنی؟ بیکاری زده به سرت؟ اصلا چه لزومی داره حتما دنبال کاری بگردی که به رشته ات بخوره؟ برو یه کار دیگه بکن ... بهتر از بیکاریه این افکار مالیخولیایی هم دیگه سراغت نمی یاد ...
بعد از خوردن شام دوباره خوابیدم ... می دونستم فردا هم روزی می شه مثل امروز ...
یک هفته گذشت ... آخرای مرداد ماه بودیم ... هیچ اتفاق جدیدی هنوز توی زندگیم نیفتاده بود ... همه چیز تکراری .. روتین ... خسته کننده ... از همه چیز بریده بودم ... شاید اگه مامان بابا با این قضیه کنار می اومدن برای منم راحت تر بود ولی این که اونا همه اش با چشمای نگرانشون نگام می کردن بیشتر داغونم می کرد ...
روز هفتم بعد از تست دادنم بود ... روی تخت دراز کشیده بودم و آهنگای داریوشو گوش می کردم ... همیشه آهنگای قدیمی گوش می کردم از خواننده های جدید و امروزی بیزار بودم ... حتی حاضر نبودم یکی از آهنگاشون رو گوش کنم و در موردش نظر بدم ... فقط توی قدیمیا چرخ می زدم ... دوستام همیشه مسخره ام می کردن و می گفتن مثل پیرمردا و پیرزنا می مونی ... اگه رپ گوش نکردن و فحش دادن به صدای خواننده های امروز که همه اش با دستگاه و میکسه نشونه پیریه آره من پیرم ... حسابی رفته بودم توی بحر صدای داریوش که گوشیم زنگ خورد ... تو همون حس و حال گوشیو برداشتم و گذاشتم در گوشم:
- الو ...
- خانوم مشرقی؟
صدای آهنگو خفه کردم و گفتم:
- خودم هستم ...
- خانوم من از موسسه نمای مهر تماس می گیرم ...
زیر لب زمزمه کردم:
- نمای مهر؟! نمای مهر؟!!
طناز ... تست ... هان!!!! چنان بلند تو گوشی گفتم:
- هان !!!!
که فکر کنم یارو کر شد ... ولی به روی خودش نیاورد و گفت:
- می خواستم ازتون بخوام که برای تست دوم فردا ساعت نه صبح اینجا باشین ... مرسی خداحافظ ...
اصلا نذاشت من حرف بزنم ... تست دوم؟!!! یعنی چی؟!!!! یعنی قبول شدم؟ یا تست قبلیمو گم کرده بودن؟ جلل خالق ... ولی شاید قبول شده باشم ... توی این بی کاری ... سرمو گرفتم بین دستام ... خدایا چی کار کنم؟!!! باید با بابا حرف می زدم ... بهترین کار همین بود ...
۱۸-۳-۱۳۹۲, ۰۱:۰۲ عصر
..Reyhane..

وضعیت :
 
ارسال: #5
RE: رمان توسکا | هما پور اصفهانی
رفتم از اتاقم بیرون ... بابا نشسته بود روی مبل جلوی تلویزیون و مشغول تماشای کانال چهار بود ... از پشت بهش نزدیک شدم و دستمو دور گردنش حلقه کردم ... بابا دستاشو گذاشت روی دستای من و برگشت خیره شد توی چشمامو و گفت:
- خورشید من چطوره؟
- بههَ فقط خورشید نشده بودیم که شدیم ...
بابا با خنده دستمو کشید و منو نشوند کنار خودش و گفت:
- این صورت گرد تو و ابروهای کمونی و چشمای کشیده سیاه ...
پریدم وسط حرفش و گفتم:
- باباییی ... بسه دیگه! حالا انگار من چی هستم! دختر خود شماهام دیگه ... یه ذره از شما بردم یه ذره از مامان شدم این گودزیلایی که می بینین ...
بابا با محبت منو کشید توی بغلش و گفت:
- چه گودزیلای خوشگلی ...
و مشغول قلقلک دادنم شد ... با خنده از جا پریدم و گفتم:
- تو رو به جدت نکن بابا ...
بابا از حرکت ایستاد و با لبخند گفت:
- دیگه به توسکای من اهانت نکنی خانوم جوان!
دوباره نشستم و در حالی که حرفامو مز مزه می کردم گفتم:
- باشه چشم بهش می گم ...
بابا مشغول این کانال اون کانال کردن تلوزیون شد و در همون حالت با صدای بلند گفت:
- خانومی ... سه تا چایی لطف می کنی بیاری دور هم بخوریم؟
مامان سرشو از درگاه آشپزخانه نقلی که جایگاه همیشگی اش بود بیرون آورد و گفت:
- چشم حتما ...
سرمو گذاشتم رو شونه بابا و گفتم:
- بابا ... می خوام باهاتون صحبت کنم ...
بابا تلویزیون رو خاموش کرد ... صاف نشست و گفت:
- می شنوم دخترم ...
منم صاف نشستم و خواستم دهان باز کنم که مامان با یه سینی چایی اومد بیرون ... سینی رو گذاشت روی میز و خواست دوباره بره که گفتم:
- مامان اگه می شه بشینین ... می خوام حرف بزنم ...
مامان هم سریع نشست کنار بابا و با نگرانی گفت:
- چیزی شده دخترم؟
لبخند زدم ... سعی کردم استرس رو از خودم دور کنم ... گفتم:
- خیره ...
هر دو نفسی از سر آسودگی کشیدن ... استکان چاییمو برداشتم ... داغ بود و دستم رو گرم می کرد ... گرفتمش بین دستام چون بدنم یخ کرده بود ... تو دلم گفتم از کجا معلوم؟ شایدم شر باشه. نفسمو با صدا دادم بیرون و گفتم:
- بابا ... مامان ... خودتون می دونین که خیلی وقته دارم دنبال کار می گردم ولی ... نمی دونم شاید خواست خداست ... هیچ کاری برام پیدا نشد که نشد ...
مکث کردم نفس تازه کردم و ادامه دادم:
- نظرتون راجع به بازیگری چیه؟
چشمای مامان گشاد شد و با حیرت به بابا نگاه کرد ... بابا هم اخمی کرد و گفت:
- یعنی چی توسکا؟
- بابا ... من یه سوال پرسیدم ... نظرتون راجع به بازیگری به عنوان یه شغل چیه؟
- هر شغلی برای خودش شریفه ... بازیگری هم همینطور ... اما ... حالا واسه چی این سوالو می پرسی؟
- راستش ... یادتونه چند روز پیش با طناز رفتم برای تست؟ اون می خواست تست بده؟
بابا فقط سرشو تکون داد ... ترجیح می دادم به مامان نگاه نکنم ... اینقدر تعجب کرده بود و ترس توی چشماش لونه کرده بود که دیدنش باعث می شد یادم بره چی می خوام بگم؟ ادامه دادم:
- اونروز به اصرار کارگردانه منم تست دادم ... حالا ... حالا باهام تماس گرفتن گفتن برای تست بعدی برم ...
مامان دم مرز سکته بود ... ولی بابا سعی کرد خونسردیشو حفظ کنه و گفت:
- و این یعنی چه؟
- یعنی اینکه احتمالش هست قبول بشم ... توی اون همه آدم ... این یه شانسه ... بهتر از بیکاریه ...
بابا موهای جوگندمی و پرپشتش رو چنگ زد و آه کشید ... دلم ریش شد ... سریع گفتم:
- ولی بازم اگه شما نخواین نمی رم ...
چند لحظه ای در سکوت سپری شد ... مامان به خودش اجازه نمی داد تا وقتی که بابا نظری نداده حرفی بزنه ... ولی مشخص بود حالش بده ... بابا بالاخره سکوتو شکست و گفت:
- نظر خودت چیه؟
کف دستامو ساییدم به هم ... کار سختش همین بود که خودم بخوام نظر بدم ... یه کم فکر کردم و با من من گفتم:
- نمی دونم ... شاید ... خوب ... فکر می کنم بد نباشه ...
- می دونی زندگی عادیت رو از دست می دی؟
- بله ...
- می دونی آدمای مشهور چه سختی هایی می کشن؟
- بله ...
- بازم نظرت مثبته ...
- به خدا بابا اگه یه کار دیگه برام پیدا شده بود محال بود حتی بهش فکر کنم ... ولی حالا می گم شاید قسمت این باشه ...
- کی باید بری واسه تست بعدی؟
- فردا صبح ...
بازم بابا آهی کشید و گفت:
- با هم می ریم ... شاید به قول تو قسمت اینه ...
مامان با بغض گفت:
- جهانگیر ...
بابا دست مامانو گرفت و گفت:
- هنوز چیزی معلوم نیست خانم ...
- ولی ... من نمی خوام بچه ام بیفته سر چشم ... خودت هم می دونی که چه بلاهایی ممکنه سرش بیاد ....
- زبونتو گاز بگیر خانوم ... توکل می کنیم به خدا ... منم به چند تا جای دیگه می سپارم ... اگه هیچ کاری پیدا نشد دیگه نمی شه با خواست خدا جنگید ...
از جا بلند شدم ... بغض کرده بودم ... من می خواستم اونارو راضی کنم ... نمی خواستم باعث نگرانیشون بشم ... ببخشیدی گفتم و استکان چایی رو گذاشتم روی میز و رفتم توی اتاقم ... ترجیح می دادم توی اتاقم بمونم تا صبح بشه ... نمی خواستم چهره های نگران و ناراحتیشون رو ببینم ...
۱۸-۳-۱۳۹۲, ۰۱:۰۳ عصر

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
..Reyhane..

وضعیت :
 
ارسال: #6
RE: رمان توسکا | هما پور اصفهانی
صبح ساعت هشت حاضر شده بودم ... بابا هم لباس پوشیده و منتظر من بود ... دو تایی با بدرقه چشمای پر از نگرانی مامان خداحافظی کردیم و رفتیم ... بابا یه پراید دودی داشت ... با ماشین تا اونجا حدود نیم ساعت راه بود ... البته اگه به ترافیک نمی خوردیم ... هر دو سکوت کرده بودیم و اخمای بابا حسابی در هم بود ... منم داشتم ناخنامو می جویدم ... جلوی موسسه که رسیدیم بابا ماشینو پارک کرد و با هم رفتیم تو ... اینبار برعکس سری قبل استرس گرفته بودم ... شاید چون اون دفعه اصلا قصد نداشتم بازیگر بشم ولی این سری یه کم بهش امید داشتم ... منشی همون خانومه بود ... با دیدن ما اخم کرد و گفت:
- بفرمایید ...
دوست داشتم فحشش بدم ولی ملاحظه حضور بابا رو کردم و با اخم و تندی گفتم:
- مشرقی هستم ... برای تست مجدد اومدم ...
با حیرت نگام کرد و گفت:
- شما؟
- پ ن پ مادر بزرگ شما ...
بابا بازومو فشرد و با تحکم گفت:
- توسکا!!!
بعد رو به خانومه گفت:
- خانوم ما باید کجا بریم؟
منشیه همونطور که با دهن باز به من نگاه می کرد اشاره به همون در کرد ... خواستیم بریم سمت در که سریع گفت:
- تشریف داشته باشین ... از ساعت نه تست می گیرن ... یه ربع دیگه ...
نگاه کردم به سالن ... چه عجب! چند تا مبل گذاشته بودن اونجا ... خبر نداشتم طناز چی کار کرده؟!! قرار بود روز بعدش بیاد اینجا ... اصلا دیگه ازش نپرسیدم چی شد ... من کی بهش زنگ می زدم که بار دومم باشه؟!! ولی خداییش اگه کارم جور شد دست اونم یه جوری بند می کنم ... این شغلو از اون دارم ... چه خوش خیالم من!!! کو شغل؟ در باز شد و یه دختره با مامانش اومدن تو و یه راست رفتن سمت منشیه ... عجب جیگری بود! چشمای درشت و کشیده سبز داشت با پوست برنزه و موهای بلوند ... منشیه حرفی که به من زده بود رو به اونم زد ... اونا هم اومدن نشستن ... تا ساعت نه سه نفر دیگه هم اومدن و شدیم پنج نفر ... یکی از یکی خوشگل تر بودن ... من بین اینا شانسی نداشتم ... البته قشنگ بودم ولی نه دیگه تا این حد!! مشخص بود پنج نفر به قول خودم رفتن واسه فینال ... کم مونده بود به بابا بگم پاشو بریم منصرف شدم ... ولی دندون سر جیگرم گذاشتم. بالاخره ساعت نه شد و خانومه گفت:
- خانوم مشرقی بفرمایید داخل ...
با بابا بلند شدیم ... بابا پرسید:
- منم برم تو ایرادی نداره ...
دختره پوزخندی زد و گفت:
- اگه دخترتون هول نمی کنن ایرادی نداره ...
بابا که فهمید یارو یه چیزیش می شه با اطمینان گفت:
- دخترم اگه قرار بود هول بشه الان اینجا نبود ...
الهی دهنتو طلا بگیرم یه روزی بابا ... دو تایی با هم رفتیم تو ... اووه چه خبر بود اینجا!!! دکور همون بود ... ولی آدمای پشت میز شده بودن هشت نفر ... یه دست مبل هم یه گوشه چیده شده بود ... کم کم داشتم هل می شدم به فیلمبردار یه صدابردار هم اضافه شده بود ... شهریار با دیدن ما ایستاد و با لبخند گفت:
- سلام ... خیلی خوش اومدین خانوم مشرقی ...
چه منو یادش مونده بود!!! دوباره یادم افتاد سلام نکردم ... بابا هم مثل من شوکه شده بود ... به همه سلام کردیم و یه گوشه ایستادیم ... شهریار گفت:
- خب خانوم مشرقی بهتون تبریک می گم که به مرحله دوم رسیدین .... انگار شانس با شما که علاقه ای به بازیگری نداشتین بیشتر یار بوده ...
زل زدم توی چشمای خاکستریش و گفتم:
- اینطور به نظر می رسه ...
لبخندی زد ... اشاره به صندلی های راحتی کرد و گفت:
- بفرمایید بشینید خانوم مشرقی ... شما هم همینطور آقای ...
سریع گفتم:
- پدرم هستن ...
شهریار گفت:
- بله بله ... خیلی خوشبختم ... بفرمایید آقای مشرقی ...
بابا هم تشکری کرد و هر دو نشستیم ... شهریار اشاره ای به جمع کرد و گفت:
- دیگه بهتره جمع رو بهتون معرفی کنم ... شاید همکار شدیم ... اگه هم نشدیم مطمئن باشین شما که تا اینجا اومدین همیشه شانستون برای بازیگر شدن بالاست ...
گیج و گنگ نگاش کردم و اون شروع به معرفی کرد:
- کارگردان اثر که معرف حضورتون هستن ... آقای صدری ... ایشون هم فیلمنامه نویس ما آقای شکوهی ... خانوم مدیری گریمور حرفه ای ما هستن ...
اصلا نمی فهمیدم داره چی می گه ... برام مهم نبود کی به کیه ... می خواستم زودتر تستم رو بدم و برم ... همه رو معرفی کرد ولی هنوز نمی دونستم خودش اونجا چی کاره است ... آقای صدری سوال ذهنمو جواب داد:
- این شهریار گل هم ... تهیه کننده ماست ... که با وجود جوونیش خوب تونسته گروه رو ساپورت کنه ...
دهنم باز موند ... پس بچه مایه داره!!! از اونا که نمی دونن پولاشونو چه جوری باید خرج کنن ... اینم زده تو کار تهیه کنندگی ... باشه ... خوش به حالش! ما که بخیل نیستیم خدا بیشتر بهش بده ...
شهریار با لبخند تشکر کرد و گفت:
- خب و اما تست امروز ...
زل زدم توی دهنش ... بابا هم با دقت و ریز بینی به همه اونها خیره شده بود ... شهریار سرفه ای کرد و ادامه داد:
- نقش امروزتون اینه که ما این وسط یه ماکت قرار می دیم ... شبیه قبر ... شما باید نقش دختری رو بازی کنین که پدرش به تازگی فوت شده ... و اون تازه فهمیده ... از قضا خیلی هم به پدرش وابسته است ...
یعنی آسونتر از این نقش نبود بدن به من؟!!! هر چند که از تصورش مو به تنم راست شد ولی می دونستم که همین حالت بهم کمک می کنه که راحت تر بازی کنم ... با تاسف به بابا نگاه کردم که بهم لبخند زد ... با دیدن لبخندش جون گرفتم ... از جا بلند شدم و رفتم وسط ... یکی از پسرها که فکر کنم مسئول تدارکات بود ماکت قبر رو به اشاره شهریار آورد گذاشت وسط ... دوربین هم تنظیم شد ... کنار دیوار ایستادم ... چشمامو بستم زیر لب اسم خدا رو صدا زدم ... استرسم پر کشید ... دوباره شدم همون توسکا ... چشم باز کردم و به چشمای منتظرشون گفتم:
- من آماده ام ...
آقای صدری سری تکون داد و گفت:
- سه ... دو ... یک ... اکشن ...
۱۸-۳-۱۳۹۲, ۰۱:۰۵ عصر
موضوع بسته شده است 



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد