خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان " تومال منی " اثرمری هیگینزکلارک

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #1
رمان " تومال منی " اثرمری هیگینزکلارک
تومال منی


[عکس: 20140927215604_to-male-mani.jpg]


نوشته ماری هیگنز کلارک

ترجمه کتایون شادمهر



پشت جلد :

مفقود شدن بی‌توضیح زنان: موضوعی جالب برای سوزان چندلر که روان‌درمانگر است و مجری یک برنامه رادیویی در نیویورک. وقتی او در رادیو مورد رجینا کلوزن را که هرگز از سفری دریایی بازنگشت مطرح می‌کند. شنوندگان تماس می‌گیرند. یکی از آنان با مردی در کشتی آشنا شده که عین‌‌ همان انگشتری را که در وسایل رجینا یافتند، به او هدیه داده بود. انگشتری که کلمات: تو مال منی روی آن حک شده است. نفر بعدی زنی جوان که پیشخدمت رستوران است. مردی را دیده بود که تعداد زیادی از این انگشتر‌ها را از پیشه‌وری که آن‌ها را می‌ساخت خریده است.
سوزان نمی‌دانست با از سرگیری تحقیقی که بدون نتیجه باقی‌مانده بود، ساختاری کشنده و بیرحم به راه می‌اندازد. چرا که قاتل با گوش دادن به برنامه او، سوزان را نیز در فهرست قربانیان بعدی‌اش قرار می‌دهد و...
در این رمان ترسناک که هجدهمین کتاب بعد از شب روباه است مری هیگینز کلارک یک بار دیگر تسلط بی‌همتای خود را در ایجاد دلهره و هراس نشان می‌دهد.


خلاصه داستان :

داستان کتاب از یک کشتی تفریحی همراه با قاتلی که به دنبال سوژه جدیدش رجینا کلوزن است آغاز می‌شود. سه سال بعد سوزان چندلر که روان درمانگر است در یک برنامه رادیویی درباره گم شدن رجینا کلوزن، کار‌شناس سرمایه‌گذاری مالی، و اینکه قاتلش چه خصوصیتی می‌تواند داشته باشد صحبت می‌کند. تنها زنجیری که قتل‌ها را به هم مربوط می‌سازد، حلقه‌ای است که روی آن کلمات «تو مال منی» حک شده است. سوزان تصمیم می‌گیرد این معما را که پلیس از عهده آن بر نیامده، حل کند و با این کار جانش را به خطر می‌اندازد.
نویسنده با استفاده از توانایی‌اش در خلق چنین تعلیق‌هایی در داستان خود، خواننده را مجبور به خواندن تمام صفحات آن می‌کند. در هر صفحه اتفاق جالبی می‌افتد که سبب عطف توجه به صفحات دیگر می‌شود.
27-09-2014, 10:04 PM,
یافتن نقل قول
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #2
RE: رمان " تومال منی " اثرمری هیگینزکلارک
مقدمه

او قبلا نیز این بازی را کرده و گمان برده بود که این بار ناکام خواهد شد . اما وقتی متوجه شد هنوز از این بازی هیجان زده می شود ، شگفتی اش دلچسب تر شد.
او روز قبل در پرت ، در استرالیا سوار کشتی شده بود تا به کوب برود ، اما فورا موقعیت را سنجیده و لزومی در ادامه ی سفر ندیده بود . زن ، پشت میزی نزدیک پنجره در سالن غذا خوری کشتی نشسته بود ، سالنی بزرگ با تزییناتی از چوب و آراستگی بی پیرایه ای که مختص کشتی گابریل بود .اندازه کشتی مجلل برای مقاصد او ایده آل بود. وانگهی او همیشه با کشتی های متوسط به سفر می رفت و همیشه بهترین سفر های دریای دور دنیا را انتخاب می کرد .
این احتیاط طبیعی بود ، هر چند خطر زیادی از این بابت که یکی از همسفران سابقش او را بشناسد ، متوجهش نبود.او در فن تغییر قیافه استاد بود ،استعدادی که در دوران کار در تئاتر دانشگاه بروز کرده بود .
او با مشاهده رجینا کلوزن چنین نتیجه گرفت که اگر رجینا دستی به سر و صورتش بکشد و کمی به خود برسد ،بهتر خواهد شد رجینا جزء آن دسته از زنان چهل ساله ای بود که اگر لباس پوشیدن را بلد باشند و به خود جلوه ببخشند ،جذاب خواهد بود .
رجینا کت و شلواری مجلسی و گران قیمت به رنگ آبی لاجوردی پوشیده بود که بر تن زنی بلوند خیلی جلوه داشت ، اما به هیچ وجه به پوست کمرنگ او رنگ و رو نمی بخشید .برعکس ،چهره ای خسته و رنگ پریده را به نمایش می گذاشت . اما موهایش که به طور طبیعی بلوطی روشن بود و کم و بیش به اش می آمد ،به قدری با سهل انگاری مرتب شده بود که حتی از آن سوی سالن هم پیرتر از سنش و حتی از مد افتاده به نظر می رسید . به سرمایه دارهایی شبیه بود که در دهه پنجاه در حومه زیبای شهر دیده می شدند .
البته او رجینا را می شناخت . همین چند ماه پیش او را در یک شورای اداری در حال کار دیده بود . در شبکه سی.ان.بی.سی به عنوان تحلیل گر اقتصادی هم او را دیده بود. رجینا کلوزن در زمان ایفای این نقش ها تصویری از زنی پر انرژی و دارای اعتماد به نفسی وافر را به نمایش می گذاشت .
به همین دلیل ،وقتی در ابتدا دید رجینا تنها و متفکر سر میزی نشسته است ،سپس موقعی که دید یکی از اعضای گروه او را دعوت به رقص کرد و رجینا با سروری محجوبانه و حتی بچگانه آن را پذیرفت ،فورا فهمید که کارش راحت شده است .
او وعده داد :دعاهات برآورده شد ،رجینا.از امروز مال منی.




فصل اول

سه سال بعد

اگر کولاک نبود یا خطر گردباد وجود نداشت ،دکتر سوزان چندلر همیشه فاصله یک و نیم کیلومتری مابین محل سکونتش ، ساختمانی کوچک و قدیمی در گرینویچ ویلیچ و مطبش را در سوهو ، ساختمانی به اوایل قرن ،پیاده طی می کرد . او روان درمانگر بود. مطب خصوصی زیبایی داشت و با اجرای برنامه ی رادیویی بسیار معروف ،به شخصیتی مردمی تبدیل شده بود،برنامه ی "ارتباط مستقیم با دکتر سوزان"که هر روز پخش می شد.

در آن بامداد ماه اکتبر ،هوا تمیز و باد خیز بود و سوزان از اینکه زیر کتش پولیوری یقه گرد پوشیده بود ،خوشحال بود.
باد گیسوان بلوند تیره و نیمه بلندش را که پس از استحمام هنوز خیس بود،همراه خود می برد و او از اینکه با خود روسری بر نداشته بود ،پشیمان بود .
سوزان به یاد سفارش هایی افتاد که قدیم ها مادربزرگش می کرد ."هیچ وقت با موی خیس بیرون نرو ،می میری". سوزان متوجه شد چند وقتی است خیلی درباره مادربزرگش ،سوزی،فکر می کند . اما در واقع ، سوزی در گرینویچ ویلیج زندگی کرده بود و سوزان گاهی از خود می پرسید که آیا روحش هنوز در آن حوالی رفت و آمد می کند ؟
در کنج خیابان مرسر و هوستون چراغ قرمز شد و او ایستاد.هنوز کمی به ساعت هفت و نیم مانده و راه بندان شروع نشده بود. تا یک ساعت دیگر ، خیابان ها پر می شد از ساکنان نیویورک که دوشنبه صبح،پس از تعطیلات آخر هفته به سر کارهایشان باز می گشتند.
سوزان آهی رضایتمند کشید . خدا رو شکر که آخر هفته تمام شد.
او بیشتر آن دو روز را همراه مادر افسرده اش در رای گذرانده بود . با توجه به اینکه در آن یکشنبه مادرش بایستی چهلمین سالگرد ازدواجش را جشن می گرفت ،این افسردگی کاملا طبیعی بود و برای اینکه همه چیز تکمیل شود،دیدار دوباره ی سوزان با خواهرش دی ، که از کالیفرنیا آمده بود ، خیلی بد سپری شده بود .
او یکشنبه بعد از ظهر در راه بازگشت به خانه پدرش رفته بود؛عمارتی با شکوه در بدفورد هیلز که پدرش و همسر دوم او ،بینکی ، در آنجا میهمانی داشتند.سوزان حدس می زد که انتخاب آن روز شاهکار بینکی بوده. او با صدای بغض آلود گفته بود :"امروز چهار سال از زمانیکه من و چارلز همدیگر رو دیدیم ،می گذره."
سوزان در حال ورود به ساختمانی که مطبش در آن قرار داشت ،اندیشید :من هم پدرم و هم مادرم رو دوست دارم ولی بعضی وقت ها دلم می خواد بهشون بگم با هم مهربون باشین . دیگه بچه نیستین.
سوزان معمولا اولین نفری بود که وارد طبقه ی اخر می شد ، اما وقتی به دفتر ندا هاردینگ ، دوست قدیمی و محرمش که وکیل بود ،با دیدن چراغ های روشن قسمت پذیرش و راهرو تعجب کرد. او می دانست که فقط ندا می تواند آن قدر سحر خیز باشد .
سوزان متفکرانه سرش را تکان داد و در پذیرش را باز کرد –دری که می بایست قفل می بود.راهرو را طی می کرد ، از مقابل اتاق های شرکا و کارمندان ندا که هنوز غرق در تاریکی بود ،گذشت و سپس مقابل در گشوده دفتر ندا ایستاد و لبخند می زد.مثل همیشه دوستش به قدری در کارش بود که متوجه حضور او نشد.
ندا بی حرکت در وضعیت همیشگی نشسته بود ، ارنج چپش روی میزقرار داشت ، پیشانی اش را کف دستش گرفته بود و دستش راستش آماده ی ورق زدن پرونده ای قطوری بود که مقابل رویش باز بود و حواسش متمرکز بر آن .موهای خاکستری و کوتاهش به هم ریخته بود ،عینک نیمه هلالش مدام از روی دماغش سر می خورد و انگار اندام نیرومندش آماده جهیدن بود.ندا یکی از سرشناس ترین وکلای نیویورک به شمار می رفت و چهره مادرانه اش ذکاوت و انرژی رزمجویانه ای از خود نشان می داد ،پنهان می کرد.
آن دو ده سال پیش در دانشگاه نیویورک با هم آشنا شده و پیوند دوستی بسته بودند . در آن زمان ،سوزان دانشجوی بیست و دو ساله ی سال دوم بود و ندا دانشیار ؛در سال سوم سوزان برنامه اش را طوری تنظیم کرده بود که بتواند دو روز در هفته به ندا کمک کند.
وقتی سوزان پس از دو سال کار در دفتر دادستانی حوزه ی وست چستر ،از مقام خود به عنوان نماینده ی دادستان دست کشید و دوباره مشغول تحصیل شد و دکترای روانشناسی گرفت ، تمام دوستانش به جز ندا حیرت زده شدند.تنها توضیح سوزان این بود :"این کاریه که باید انجام بدم ."
وقتی عاقبت ندا متوجه حضور سوزان در آستانه در شد ،سرش را بلند کرد . لبخندش کوتاه و پر حرارت بود ."به به ،ببین کی اینجاس !آخر هفته خوش گذشت ،سوزان ؟راستی، می تونم اینو بپرسم؟"
ندا از میهمانی بینکی و سالگرد ازدواج مادر سوزان با خبر بود .
سوزان اخمی کرد و جواب داد :"درست همون طوری شد که پیش بینی می کردم .دی شنبه پیش مامان رسید و هر دو کنسرت گریه راه انداختند . به دی گفتم افسردگیش فقط باعث می شه روحیه مامان خراب بشه ،اما اون هر چی از دهنش در اومد بهم گفت . اون گفت که اگه منم دو سال پیش می دیدم که شوهرم زیر بهمن مونده –موقع مرگ جک،دی حضور داشت-الان بهتر می فهمیدم که اون چه مصیبتی رو تحمل می کنه .ضمنا توصیه کرد اگه به جای اینکه مدام تو گوش مامان تکرار کنم که خودش زندگیش رو اداره کنه و گهگاهی بهش دلداری بدم کمک بزرگی بهش کردم .منم جواب دادم که از بس شونه هام فشارهای تمام دنیا را روی خودش جا داده ،درد می کنه.نزدیک بود دی از عصبانیت منفجر بشه ،اما دست کم مامانو بخندونم"
سوزان ادمه داد :"بعدش رفتم مهمونی بینکی و پاپا.راستی پاپا دلش می خواد از این به بعد چارلز صداش کنیم ،که خودش حکایت از کل ماجرا داره."

او آهی بلند کشید . "این خلاصه ی تعطیلات آخر هفته م بود .بازم تعطیلاتی دیگه به همون شکل ،و به گمونم حالا نوبت منه که تحت درمان قرار بگیرم .اما چون دلم نمی خواد پول زیادی صرف روان پزشك کنم ، آخر سر با خودم حرف خواهم زد."
ندا نگاهی خوشامد گویانه به سوزان انداخت .او در بین دوستان سوزان تنها فردی بود که داستان والدین سوزان و جدایی سختشان را می دانست و از داستان غم انگیز دی و جک هم مطلع بود .او گفت :"به نظرم تو احتیاج به یک برنامه ی خوب برای ادامه زندگی داری ."
سوزان خندید :"شاید بتونی برام تهیه کنی .اونو هم بزار به حسابم .با حساب بدهکاری قبلی که بابت پیدا کردن کار توی رادیو بهت دارم ،صورتحسابم بالا میره .حالا بهتره برم سر کار .یه عالمه کار هست که باید قبل از برنامه آماده شون کنم .راستی ،تازگی ها ازت تشکر نکردم؟"
یک سال پیش ،ماری مکین ،مجری معروف رادیو و دوست صمیمی ندا از سوزان دعوت کرد تا در جریان یک نقد کاملا رسانه ای به عنوان کارشناس قانونی و نیز روان پزشک در برنامه اش شرکت کند .موفقیت اولین قسمت آن برنامه ی رادیویی منجر به آن شد که سوزان مرتبا در مناظرات شرکت کند و روزی که از مارچ دعوت شد مجری برنامه ی تلویزیونی شود ،از سوزان خواستند به جای او برنامه را اجرا کند .
ندا جواب داد :"چرند نگو . اگه از عهده اش بر نمیومدی ، هیچ وقت این مسئولیت رو بهت محول نمی کردن . تو فوق العاده ای و خودت اینو می دونی .مهمون امروزت کیه ؟"
"این هفته تصمیم دارم برنامه رو بر محور احتیاطهایی که زنان باید موقع ملاقاتهاشون به کار ببندن ،متمرکز کنم .اخیرا دونالد ریچاردز ،روان پزشک متخصص جرم شناسی کتابی به اسم "زنان گمشده " به چاپ رسونده .توی این کتاب موارد زیادی از زنان مفقود شده رو مطرح کرده و شخصا به اونا پرداخته .خیلی از این موارد حل شده ولی بعضی از اونا هنوزم مبهم موندن .من کتابش رو خوندم و به نظرم خیلی جذاب اومد . توی این کتاب ،اون گذشته هر زن و شرایط مفقود شدنش رو شرح می ده .سپس توضیح می ده چطور این زنان باهوش اجازه دادن فریب یه قاتل رو بخورن و آخر سر مواردی رو توضیح می ده تا اونچه رو بر سر این زنها اومده ،آشکار کنه .قراره ما در مورد این کتاب و جالب ترین این موارد صحبت کنیم و بعد به طور کلی تر بررسی کنیم که چطور شنونده های مونث ما می تونن از موقعیت های که خطرناک باشه دوری کنن."
"موضوع جالبیه ."
"منم ،همین عقیده رو دارم .تصمیم دارم خاطره مفقود شدن رجینا کلوزن رو دوباره زنده کنم .این داستان منو همیشه تو فکر می بره .اونو یادت میاد؟ مرتبا در کانال سی.ان.بی.سی تماشاش می کردم .اون فوق العاده بود .حدودا شش سال پیش ،چکی رو که پاپا برای تولدم بهم هدیه داده بود ،صرف خرید سهامی کردم که رجینا توصیه کرده بود .سهام بالا رفت و من به طرز عجیبی احساس می کنم که چیزی به اون بدهکارم ."

ندا نگاهش را به بالا انداخت و ابروانش را در هم کشید.
"رجینا کلوزن حدودا سه سال پیش ،بعد از پیاده شدن از کشتی که دور دنیا سفر می کرد ، تو هنگ کنک ناپدید شد واونو کاملا یادم میاد .در اون زمان ،زیاد در این مورد صحبت می شد ."
سوزان گفت :"درست بعد از اون بود که دفتر دادستانی رو ترک کردم .اما موقعی که مادر رجینا ،جین کلوزن که اون زمان در اسکارزدیل زندگی می کرد-اومده بود تا با خود دادستان صحبت کنه ،به امید اینکه اون بتونه کمکش کنه –دیده بودمش . بدبختانه هیچ نشانی دال بر اینکه رجینا هنگ کنک رو ترک کرده باشه وجود نداشت و طبیعتا مساله به حوزه ی قضایی وست چستر مربوط نمیشد.زن بیچاره عکس های رجینا رو آورده بود و تعریف می کرد که دخترش چقدر مشتاق اون سفر بوده . خلاصه ،من هیچ وقت این داستان رو فراموش نخواهم کرد و تصمیم دارم در طول برنامه در موردش صحبت کنم ."
چهره ندا آروم تر شد ."من جین کلوزن رو کمی می شناسم .هر دوی ما در یه زمان از اسمیت بیرون اومدیم .اون تو آپارتمانی در بیکمن پالاس زندگی می کنه .آدم بسیار ملاحظه کاریه و گمون کنم رجینا هم از زندگی اشرافی فراری بود."
سوزان ابروانش را بالا انداخت ."متاسفم که نمی دونستم تو خانم کلوزن رو میشناسی .شاید بتونی ترتیبی بدی که ما با اون حرف بزنیم .طبق یادداشتهام ،مادر رجینا نمی دونست دخترش با مردی رابطه داشته یا نه .اما اگه موقعیتی دست می داد تا اونو به حرف وادارم ،شاید در خلال صحبتمون جزییاتی فاش می شد که در دوران وقوع اون حادثه بی اهمیت به نظر رسیده بوده و شاید به برخی توضیحات دسترسی پیدا می کردیم ."
ندا قیافه ای متفکر به خود گرفت ."شاید هنوز دیر نشده باشه .داگلاس لیتون وکیل خونواده ی کلوزنه .چندین بار دیدمش و کمی می شناسمش .ساعت نه بهش تلفن می زنم تا ببینم می تونه ارتباط ما رو با موکلش برقرار کنه."

27-09-2014, 10:38 PM,
یافتن نقل قول
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #3
RE: رمان " تومال منی " اثرمری هیگینزکلارک
ساعت نه و ده دقیقه تلفن داخلی دفتر سوزان به صدا در آمد .منشی اش ژانت بود .
"وکیلی به اسم داگلاس لیتون روی خط یکه .محکم باشین دکتر . به نظرم نمیاد خوش اخلاق باشه ."

حتی یک روز هم نبود که سوزان دعا نکند که در عین حال منشی فوق العاده ای بود ،در مورد افرادی که با او تماس می گرفتند ،تعبیر و تفسیر نکند .اگر چه او می بایست اعتراف می کرد که در اکثر اوقات این تفسیرها درست بودند.
از اولین کلمه ای که بین سوزان و وکیل خانواده ی کلوزن رد و بدل شد ،بداخلاقی او هویدا شد .لیتون با لحنی قاطع گفت :"دکتر چندلر ،ما قاطعانه جلوی هر گونه سوء استفاده از غم و اندوه خانم کلوزن می ایستیم .رجینا تنها دختر اون بود . اگه جسدش پیدا می شد ،اوضاع به حد کافی دردناک می شد ،اما چون چنین اتفاقی نیفتاده ،خانم کلوزن مدام دلشوره داره و عذاب می کشه .اون تقریبا در انزوا زندگی می کنه ؛دلش می خواد بدونه اگه دخترش هنوز زنده س،چطوری زندگی میکنه .انتظار داشتم دوست ندا هاردینگ از چنین احساس گرایی که برپایه ی استفاده از رنج دیگری برای تغذیه ی یه برنامه ی روان شناسی غیر حرفه ایه ،خودداری کنه."
سوزان لبانش رابه هم فشرد تا از دادن جواب دندان شکنی که بر زبانش آمده بود ،خودداری کند . وقتی شروع به صحبت کرد ،لحن صدایش سرد اما کاملا آرام بود .
"آقای لیتون ،شما الان دلیل اهمیت صحبت از این موضوع رو در ملا عام ارائه دادین .قطعا برای خانم کلوزن خیلی دردآورتره که هر روز صبح از خودش بپرسه آیا دخترش زنده س و جایی داره رنج می کشه تا اینکه بدونه براستی چی به سرش اومده .تا اونجا که من می دونم ،نه پلیس هنگ کنک و نه کارآگاهان خصوصی که خانم کلوزن استخدامشون کرد ،نتونستن کوچکترین نشانه ای از مسیر حرکت رجینا پس از ترک کشتی پیدا کنن. برنامه ی من در پنچ ایالت شنونده داره .میدونم که تصادفی باور نکردنی خواهد بود ،با وجود این ممکنه در بین همه ی شنونده های امروز ،یه نفر باشه که با همون کشتی مسافرت کرده یا زمانی که رجینا تو هنگ کنک بوده ،از اونجا دیدن کرده باشه .در این صورت ،شاید با ما تماس بگیره تا اطلاعات مفیدی بده و حتی بگه که پس از مفقود شدن رجینا از کشتی گابریل اونو دیده .وانگهی ،رجینا مرتبا در کانال سی.ان.بی.سی ظاهر می شد و بعضی ها در به خاطر آوردن چهره ها ،حافظه ی فوق العاده ای دارن."
سوزان بی آنکه به داگلاس لیتون فرصت پاسخ بدهد ،گوشی را گذاشت و رادیو را روشن کرد . او اعلام برنامه ی آن روز را که نام میهمان و موضوع کلوزن را اعلام کرده بود .روز جمعه ،این اعلام را خیلی خلاصه پخش کرده بودند و جد جینی ،کارگردان برنامه به اش قول داده بود که آن را دوباره در طول روز پخش کند ،البته به شرطی که یادش نرود .

بیست دقیقه ی بعد سوزان در حالی که پرونده ی تحصیلی بیمار جوان هفده سالش را بررسی می کرد ،اولین اعلام را شنید .حالا فقط می توانست انگشتانش را در هم قلاب کند و امیدوار باشد شخصی که چیزی درباره ی این قضیه می داند ،در حال گوش دادن به این برنامه باشد.



فصل دوم

روز جمعه ،براستی بخت با او یار بود که رادیوی اتومبیلش روی ایستگاه مناظرات مستقیم تنظیم شده بود؛در غیر اینصورت ،هرگز اعلام برنامه را نمی شنید .عبور و مرور خودروها عملا متوقف شده و او با حواس پرت گوش می داد .اما با شنیدن رجینا کلوزن ،صدای رادیو رو زیاد کرد و حواسش جمع آن شد .
البته نه به این علت که دلیلی برای نگرانی وجود داشت .او از این لحاظ خیالش راحت بود .وانگهی ،مورد رجینا از تمام موارد راحت تر بود و رجینا برای همکاری و تسیم شدن در مقابل دیدگان او از همه مشتاق تر بود و از تمام کسانی که او می شناخت ،بیشتر تمایل داشت رابطه ی عاشقانه شان در کشتی کاملا پنهان بماند .
او ،مثل همیشه تمام موارد احتیاط را رعایت کرده بود.هیچ شکی در این مورد نداشت .

روز دوشنبه ،با شنیدن دوباره ی اعلام برنامه ،از اطمینانش کاسته شد .دفعه ی آینده خیلی محتاط تر عمل می کرد .اما آخرین بار خواهد بود .تا کنون چهار مورد داشت .هنوز یک نفر دیگر باقی مانده بود که می بایست از بین می رفت .تا یک هفته دیگر او را انتخاب می کرد و بمحض اینکه او را به دست می آود ماموریتش پایان می یافت و بالاخره می توانست آرامش یابد .
او مرتکب هیچ خطایی نشده بود.این ماموریت او بود و هیچ کس سر راهش قرار نمی گرفت .یک بار دیگر ،با عصبانیت همان اعلام و صدای گرم و تسلابخش سوزان چندلر را شنید ،رجینا کلوزن کارشناسی معروف در زمینه سرمایه گذاری مالی بود.به علاوه ،دوست و فرزندی فداکار بود که سخاوتمندانه در بسیاری از امور خیریه شرکت می کرد .امروز در این برنامه در مورد مفقود شدن او صحبت می کنیم .ما دلمون می خواد در حل این معما سهیم باشیم .شاید یکی از شما قطعه ای از این پازل رو در اختیار داشته باشه. حتما به برنامه ی ما گوش بدین.

او ناگهان رادیو را خاموش کرد و با صدای بلند گفت :دکتر سوزان ،باید خیلی فوری بی خیال این قضیه شی .کاری به اون کار نداشته باش.بهت هشدار می دم که اگه مجبورم کنی مراقبت باشم ،روزهای عمرت انگشت شمار می شه.
28-09-2014, 07:33 AM,
یافتن نقل قول
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #4
RE: رمان " تومال منی " اثرمری هیگینزکلارک
فصل 3

وقتی سوزان به استدیو رسید ،دکتر دونالد ریچاردز ،میهمان آن روز برنامه و نویسنده ی کتاب "زنان گمشده" قبل از او رسیده بود .او بلند قد و باریک اندام بود ،موهایی به رنگ قهوه ای و نزدیک به چهل سال داشت .او در حالی که برای استقبال از سوزان بلند می شد ،عینکش را برداشت .چشمان آبی اش حالتی دوستانه داشت و موقع فشردن دستی که به سویش دراز شد،لبخندی کمرنگ بر لب آورد . "دکتر چندلر ترجیح می دم پیشاپیش شما را آگاه کنم که این اولین کتاب منه .من در زمینه تبلیغات مبتدی هستم و احساس می کنم عصبی ام .اگه یهو لال شدم ،قول بدین که به کمکم بیاین ." سوزان زد زیر خنده .دکتر ریچاردز ،اسم من سوزانه و فقط کافیه وجود میکروفن رو فراموش کنین .طوری رفتار کنین که انگار آرنجتون رو به پیشخون بار سر کوچه تکیه دادین و مشغول گپ زدنین." یک ربع بعد ،سوزان با شنیدن صدای دکتر ریچاردز که خونسرد و مسلط ،موارد واقعی کتابش را توضیح می داد ،تعجب کرد .منو دست انداخته؟ سوزان به نشانه ی تایید اشاره ای به او کرد و توضیح داد :"وقتی یه نفر ناپدید می شه-طبیعتا در مورد بزرگسالان صحبت می کنم نه کودکان –مقامات قبل از هر چیزی می پرسن آیا ناپدید شدنش اختیاری بوده یا نه .سوزان،همون طور که می دونین ،افراد زیادی هستن که وقتی وارد خونه می شن ،ناگهان تصمیم می گیرن برگردن و زندگی کاملا جدیدی رو آغاز کنن .اونا معمولا به دنبال مشکلات زناشویی یا مشکلات مالی دست به این کار می زنن و این روش برخوردی بسیار بزدلانه برای پایان دادن به مشکلاته ،اما به هر حال اتفاق می افته .به هر صورت ،اولین کاری که در هر شرایطی باید موقع جستجوی یه فرد گمشده انجام داد ،بررسی بدهی های کارت اعتباری اونه." سوزان تایید کرد :"که مربوط می شه به خرج هایی که توسط شخص مورد نظر یا سارق احتمالی کارت صورت گرفته ." "درسته. معمولا در موارد مربوط به ناپدید شدن های اختیاری ،ما شاهد زن یا مردی هستیم که قادر نیست حتی یه روز دیگه با مشکلاتش روبرو شه.در واقع،این یه درخواست کمکه .البته برخی از مفقود شدنها اختیاری نبوده و ناشی از عمل جنایتکارانه س .اما تشخیص اونا همیشه آسون نیست .ثابت کردن اینکه قاتلی در کاره ،بخوصوص اگه جسد هرگز پیدا نشه ،خیلی دشواره .قاتلهایی که کیفر نمی شن ،اغلب کسانی هستن که فربانیاشون رو خیلی اساسی از بین می برن ،به طوری که شاید ثابت نشه قتلی صورت گرفته .به عنوان مثال ..." آن دو بسیاری از موارد حل نشده ای را که در کتاب او ذکر شده بود ،تجزیه و تحلیل کردند؛نمونه هایی که قربانیان بدون بر جای گذاشتن کوچکترین نشانه ای ناپدید شده بودند. سپس سوزان اضافه کرد :"به شنوندگانمان یادآوری کنم که ما با دکتر دونالد ریچاردز ،روانپزشک ،جرم شناس و نویسنده کتاب "زنان گمشده " صحبت می کنیم ،کتابی جذاب و کاملا قابل درک که به بررسی موارد مختلف مفقود شدنهایی می پردازه که همگی در طی ده سال اخیر رخ دادن .دکتر ریچاردز ،حالا می خوام نظرتونو در مورد قضیه ای که توی کتابتون گزارش نشده ،بدونم.مورد رجینا کلوزن .بذارین وضعیت گم شدن اونو به طور خلاصه توضیح بدم." سوزان احتیاج نداشت به یادداشت هایش رجوع کند ."رجینا کلوزن تحلیل گر مالی بسیار معروف لانگ تیلور سکیوریتی بود .در زمان مفقود شدنش چهل و سه ساله بود و به گفته ی نزدیکانش زندگی شخصی بسیار ساده ای داشت .اون تنها زنگی می کرد و معمولا با مادرش به تعطیلات می رفت .سه سال پیش ،هنوز شکستگی قوزک پای مادرش بهبود نیافته بود و رجینا به تنهایی با کشتی گابریل به سفر رفت .اون در پرت سوار کشتی شد تا از بالی هنگ کنگ ،تایوان و ژاپن دیدن کنه و در هونولولو به سفرش خاتمه بده. با وجود این ،در هنگ کنگ میگه که می خواد کمی بیشتر اونجا بمونه و قرار می شه هنگام توقف گابریل در ژاپن دوباره به اون ملحق بشه و سپس از کشتی پیاده می شه .برای کسانی که عادت به مسافرت با کشتی دارن ،این تغییر مسیرها عادیه ،به طوری که تصمیم اون هیچ گونه سوء ظنی رو بر نمی انگیزه .رجینا تنها چمدون و یه کیف بزرگ بر می داره و به گفته ی شاهدان ،موقع پیاده شدن خوشحال و آروم به نظر می رسیده .اون یه تاکسی به مقصد هتل پنینسولا می گیره ،در اونجا اتاق می گیره ،چمدوناشو تو اتاقش میذاره و سپس فوری هتل را ترک می کنه .دیگه کسی اونو نمی بینه .
-دکتر ریچاردز ،اگه قرار بود تحقیق در مورد این قضیه رو آغاز کنین ،چه می کردین؟"

"قبل از هر چیز می خواستم به فهرست مسافران رجوع شه و جستجو می کردم که آیا کس دیگه ای هم تو هنگ کنگ مونده یا نه.می خواستم بدونم که آیا رجینا تلفن یا نمابری دریافت کرده؟قطعا تلفنچی کشتی علائم رو نگه داشته .دلم می خواست از همسفراش سوال می کردم آیا یکی از اونا متوجه شده که رجینا با مسافر دیگه ای ،بخصوص با مردی که اونم تنها سفر می کرده،ارتباطی برقرار کرده یا نه."
دونالد مکثی کرد و ادامه داد :"این کارهای مقدماتیه که انجامش می دادم."
سوزان گفت:"همه ی این کارها انجام شده .تحقیقی گسترده توسط شرکت کشتیرانی و مقامات هنگ کنگ و کارآگاهان خصوصی انجام گرفته .سه سال پیش ،شهر هنوز توسط انگلیسی ها اداره می شد.تنها یه واقعیت موجوده.رجینا کلوزن به محض ترک هتل ناپدید شده."
دونالد ریچاردز گفت:"می شه این طور تصور کرد که اون با یه نفر قرار داشته و مراقب بوده که کسی بو نبره .یه جور ماجرای عشقی گذرا بر روی دریا.تصور کنم که این احتمال مورد بررسی قرار گرفته ."
"بله،اما هیچ یک از مسافرها متوجه نشده که اون بدلخواه خودش با شخص بخصوصی بوده باشه."
"همچنین ممکنه که از همون ابتدای سفر پیش بینی کرده باشه که توی هنگ کنگ به شخصی ملحق می شه و یک آن تصمیم گرفته سفرش رو در هنگ کنگ متوقف کنه و بعدا به کشتی ملحق شه."

صدایی هشداردهنده در گوشی سوزان خاطر نشان کرد که یک سری تماس تلفنی از بیرون در انتظار است.او گفت:"پس از مکثی کوتاه برای آگهی ها ،به شنوندگانی که با ما تماس گرفته ن ،پاسخ می دیم."
او گوشی را برداشت ."دو پیغام یا به عبارتی دو آگهی از آگهی دهنده ها ،هزینه های ما رو اونا پرداخت می کنن."
ریچاردز سرش را تکان داد."کاملا طبیعیه .وقتی جریان کلوزن برملا شد،من خارج بودم.اما واقعا مورد جالبیه .به هر حال ،با دونسته های اندکی که دارم ،می تونم بگم مجرم مرده.یه زن محتاط و تنها ،بیرون از محیط همیشگی ش و محروم از آسایش محیط خانواده وکار ،خیلی آسیب پذیره."
سوزان گفت:"آماده باشین ،برمی گردیم روی آنتن .پونزده دقیقه ی دیگه پرسش و پاسخ و بعد برنامه تموم می شه.من به اونا پاسخ میدم و بعد با هم توضیحات لازم رو می دیم."
"اطاعت می شه."
آن دو دوباره گوشی هایشان را گذاشتند و شمارش معکوس از یک تا ده را شنیدند.سپس سوزان شروع کرد:"دوباره با شما هستم .مهمون امروز برنامه ی ما ،دکتر دونالد ریچاردزه،جرم شناس،روانپزشک و نویسنده ی کتاب "زنان گمشده".پیش از این وقفه ی کوتاه ،ما در مورد رجینا کلوزن صحبت می کردیم .مشاور برجسته ی مالی که سه سال پیش در جریان یک سفر دریایی با کشتی گابریل ،در هنگ کنگ ناپدید شد.حالا سوالاتتون رو مطرح کنین."
او به صفحه نگاه کرد و ادامه داد :"تلفنی از طرف لوییز از فورت لی داریم.لوییز ،به شما گوش می دیم."
سوالها عادی بودند :چطور ممکن است زنانی به این با هوشی دچار اشتباه شوند و فریب یک قاتل را بخورند؟نظر دکتر ریچاردز در مورد قضیه ی جیمی هوفا-چیست؟آیا ثابت نشده که به کمک دی ان آ حتی می توان سالها بعد هویت جسدی را مشخص کرد؟
باز هم وقفه ای کوتاه برای آگهی ها و بعد یک تماس تلفنی دیگر،

هنگاه قطع برنامه برای پخش آگهی ها ،کارگردان برنامه از داخل اتاقک به سوزان اشاره کرد."تماس آخری خیلی جالبه .باید بگم زنی که پشت خطه،شماره تلفنش رو پنهان کرده .اولش نمی خواست صداش پخش شه،اما ادعا می کنه چیزهایی درباره گم شدن رجینا کلوزن می دونه.بزحمت گوش دادنش می ارزه.میگه اسمش کارنه.احتمالا اسم واقعیش نیست."
سوزان گفت:"وصلش کن."
سپس با دیدن چراغ چشمک زنی که اعلام می کرد آنان روی آنتن برمی گردند،شاید اون بتونه اطلاعات مهمی به ما بده.سلام ،کارن."
شنونده با صدایی خفه و به قدری آهسته توضیح می داد که صدایش بزحمت شنیده می شد."دکتر سوزان ،منم دو سال پیش با کشتی به یه سفر دریایی رفتم.در شرف طلاق گرفتن بودم وخیلی احساس درموندگی می کردم.حسادت همسرم غیر قابل تحمل شده بود.تو کشتی با مردی آشنا شدم.اون بهم اظهار عشق می کرد،اما به شیوه ای محتاطانه و حتی می تونم بگم مخفیانه.موقع توقف کشتی ،در نقاطی دور از کشتی با من قرار میذاشت و با هم تو شهر گردش می کردیم.بعدشم از هم جدا می شدیم و جدا جدا به کشتی برمی گشتیم.به گفته ی خودش دلیل چنین احتیاطی این بود که از حرف مردم بیزار بود.اون جذاب بود و خیلی به من توجه می کرد.این چیزی بود که بخصوص اون موقع نسبت بهش حساس بودم .یه روز بهم پیشنهاد کرد تو آتن از کشتی پیاده شیم و چند روز اونجا بمونیم ،بعدش دوتایی با هواپیما به الجزیره بریم و من در طنجه ،یکی از شهرهای مراکش ،دوباره سوار کشتی شم."
سوزان به یاد آورد که وقتی در دفتر دادستانی کار می کرد و شاهدی آماده می شد تا مطلب مهمی را فاش کند،چه احساسی به اش دست می داد .او متوجه شد که دونالد ریچاردز هم به جلو خم شده و می کوشد هر کلمه ای را بقاپد.
سوزان گفت:"آیا تسلیم پیشنهاد اون مرد شدین؟"
"نزدیک بود قبول کنم ،اما همون موقع شوهرم بهم تلفن زد و التماس کرد برای حفظ زندگی زناشویی مون یه فرصت دیگه بهش بدم.مردی که قرار بود ببینمش ،قبل از من از کشتی پیاده شده بود.سعی کردم تلفنی باهاش تماس بگیرم و بهش بگم که توی کشتی می مونم ،اما اون در هتلی که قرار بود ،جا نگرفته بود و دیگه هرگز اونو ندیدم.اما عکسی رو که اون در پس زمینه اش معلومه ،نگه داشتم.یه انگشتر هم بهم هدیه داد که روش نوشته شده تو مال منی .طبیعتا هیچ وقت موقعیتش رو پیدا نکردم که اونو بهش برگردونم."
سوزان بدقت کلماتش را برگزید :"کارن ،چیزایی که گفتی ،ممکنه اهمیت فوق العاده ای در تحقیقات مربوط به مفقود شدن رجینا کلوزن داشته باشه.می تونی به دیدن من بیایی و اون انگشتر و عکس رو نشونم بدی؟"
"من...نمی تونم درگیر این مساله شم.اگه شوهرم بفهمه قصد داشتم بعد از ملاقات با مردی برنامه م رو عوض کنم ،عصبانی می شه."
سوزان با خود گفت:اون چیزی رو از ما پنهان می کنه.اسمش کارن نیست و سعی داره صداشو عوض کنه .الان گوشی رو میذاره.
و بتندی گفت:"کارن ،بیا مطب من،خواهش می کنم.نشونیش اینه."
او به سرعت نشانی را داد و مصرانه افزود :"مادر رجینا باید بدونه چی به سر دخترش اومده.بهت قول می دم نامت فاش نشه.ساعت سه بیا."
و تماس تلفنی قطع شد.
28-09-2014, 07:42 AM,
یافتن نقل قول
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #5
RE: رمان " تومال منی " اثرمری هیگینزکلارک
فصل چهارم

کارولین ولز رادیو را خاموش کرد و با قدم هایی عصبی به پنجره نزدیک شد .در آن سوی خیابان ،موزه ی هنری متروپولیتن غرق در آرامش همیشگی دوشنبه ها بود؛روز تعطیلی موزه.
از وقتی به ایستگاه رادیویی به برنامه ی «ارتباط مستقیم با دکتر سوزان »تلفن زده بود ،نمی توانست احساس وحشتناکی را که داشت ،از خود دور کند.
در حالی که وقایع مشوش کننده ی جمعه شب گذشته را به خاطر می آورد ،با تاسف گفت:«ای کاش پاملا رو عاصی نکرده بودیم تا آینده رو برامون پیشگویی کنه.»
او به مناسبت سالروز تولد چهل سالگی دوست قدیمی اش پاملا ،شام درست کرده و دو دوست دیگرشان را که سابقا در آپارتمانی در خیابان هشتاد شرقی با آنان شریک بودند ،دعوت کرده بود.آن گروه تشکیل شده بود از پاملا که اکنون استاد دانشگاه بود ،لین که در یک بنگاه روابط عمومی شریک بود ،ویکی که مجری یک کانال تلویزیونی بود و خودش که طراح داخلی بود.
آنان قرار گذاشته بودند آن شب نشینی مختص خانمها باشد و هیچ مردی حضور نداشته باشد تا چهار نفری بتوانند آزادانه مشغول غیبت هایی شوند که مختص دوستان بسیار قدیمی است.
سالها بود که آنان از پاملا نخواسته بودند پیشگویی کند .وقتی جوانتر بودند و تازه به شهر آمده بودند ،اغلب اتفاق می افتاد که برای سرگرمی از پاملا خواهش می کردند آینده را در ارتباط با دوست پسرهایشان یا کاری جدید پیشگویی کند.این برایشان رسم شده بود.به هر حال ،این استعداد پاملا منجر به آن شده بود که پلیس در موارد مفقود شدن یا سرقت ،پنهانی با او مشورت کند.پاملا هرگز در این باره صحبت نمی کرد ،اما دوستانش می دانستند که اگر او گاهی در پیشبرد تحقیقات ناتوان ظاهر می شد ،در مواردی توانسته بود با دقتی حیران کننده جزییاتی را مشاهده کند که برای حل برخی از گمشدن ها بسیار مفید واقع شده بود .
جمعه ی گذشته ،پس از شام ،در حالی که با آرامش نوشابه پورتو را مزه مزه می کردند ،پاملا تسلیم خواهش های آنان شده و پذیرفته بود که بسرعت آینده ی هر یک از آنان را پیشگویی کند.طبق روال ،او از آنان خواسته بود یک شئ شخصی را انتخاب کنند تا او در حین جلسه ی پیشگویی آن را در دست بگیرد.
کارولین به خاطر آورد که آن شب دستخوش احساسات شده بود.اندیشید :من نفر آخر بودم و یه چیزی بهم هشدار می داد که تن به بازی ندم.چرا این انگشتر لعنتی را به پاملا دادم؟هیچ وقت اونو به انگشتم نکرده بودم و مطمئنا هیچ ارزشی نداره.حتی نمی دونم چرا نگهش داشتم.
در واقع ،او انگشتر را از ته جعبه ی جواهراتش برداشته بود،چون صبح همان روز خاطره اوون آدامز ،مردی که آن را به او هدیه داده بود،از ذهنش گذشته بود.کارولین دلیلش را می دانست .درست دو سال از تاریخی که با آدامز آشنا شده بود ،می گذشت.
وقتی پاملا انگشتر را در میان انگشت هایش گرفته بود ،متوجه نوشته ی تقریبا نامحسوس داخل حلقه شده و آن را از نزدیک بررسی کرده بود.
پاملا با لحنی نیمه هراسان و نیمه تمسخر آمیز آن را خوانده بود:"تو مال منی .کارولین ،به نظرت این عبارت برای زمان ما کمی مبالغه آمیز نیست؟امیدوارم جاستین خواسته باشه شوخی کنه."
کارولین به یاد آورد که معذب شده و گفته بود :"جاستین چیزی درباره ی این انگشتر نمی دونه.در دورانی که از هم جدا شده بودیم ،مردی تو یه سفر دریایی اونو بهم داد.تازه باهاش آشنا شده بودم و هیچی درباره ش نمی دونستم ،اما همیشه از خودم می پرسم چی به سرش اومد.تازگی ها دوباره یادش افتادم."
پاملا انگشتر را میان مشتش گرفته ،مشتش را بسته و یکدفعه حالتش عوض شده بود.او اندامش صاف شده و ناگهان چهره اش حالتی خطرناک به خود گرفته بود.او گفته بود :"کارولین ،ممکن بود این انگشتر باعث مرگت بشه .هنوزم امکانش هست.کسی که اونو بهت داده ،هر کی هست ،قصد نابودیت رو داره."
سپس انگار انگشتر دستش را سوزانده باشد ،آن را روی میز پذیرایی انداخته بود.در آن لحظه ،کلید در قفل چرخیده و همگی آنان همچون بچه محصل هایی که مچشان را گرفته اند،از جا پریده بودند.آنان می دانستند که جدایی برای برای جاستین یک تابو بود و همچنین او دلش نمی خواست درباره ی جلسات پیشگویی پاملا چیزی بشنود.
کارولین به یاد آورد که با چابکی انگشتر را برداشته و آن را در جیبش پنهان کرده بود.انگشتر هنوز هم آنجا بود.
حسادت بیمارگونه ی جاستین باعث شده بود دو سال پیش از هم جدا شوند.کارولین از آن به ستوه آمده بود.او به جاستین گفته بود:"من نمی تونم با کسی زندگی کنم که هر وقت چند دقیقه دیر می کنم ،بهم مشکوک می شه .من کار یا بهتره بگم شغلی دارم که شاید به هر علتی مجبور بشم تو دفتر بمونم .خوب ،گاهی پیش میاد دیگه."
روزی که جاستین به کشتی تلفن زد،قول داد که عوض شود.کارولین اندیشید :و خدا شاهده که اون سعی خودش رو کرد.اون پیش یه روانشناس رفت؛اما اگر من با دکتر سوزان درگیر این قضیه بشم،جاستین تصور خواهد کرد براستی چیزی بین من و اوون آدامز وجود داشته و ما دوباره رابطه مون رو از سر گرفته ایم.
کارولین تصمیمی ناگهانی گرفت.سر قرار با دکتر سوزان چندلر نمی رفت.به همین اکتفا می کرد که عکسی را که در میهمانی کاپیتان روی عرشه ی کشتی گرفته بود ،برایش بفرستد؛عکسی که اوون آدامز در پس زمینه ی آن دیده می شد.او عکس را می برید تا خودش در آن معلوم نباشد و آن را به همراه انگشتر و نام اوون برای سوزان چندلر می فرستاد.با خود گفت:یادداشتی روی کاغذ معمولی تایپ می کنم تا نتونن از طریق اون منو بشناسن.یه نامه ی ساده و کوتاه.

اگر رابطه ای بین اوون آدمز و رجینا کلوزن وجود داشت ،سوزان چندلر می بایستی ان را کشف می کرد.کارولین چقدر مورد تمسخر قرار می گرفت اگر تعریف می کرد یکی از دوستان پیشگویش ادعا کرده این انگشتر سمبولی از مرگ است!چه کسی این را جدی می گرفت؟
28-09-2014, 07:46 AM,
یافتن نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #6
RE: رمان " تومال منی " اثرمری هیگینزکلارک
فصل 5

"دکتر سوزان چندلر داره با شما صحبت می کنه.من از مهمون برنامه ،دکتر دونالد ریچاردز و همچنین شما شنوندگان که امروز همراه ما بودین ،تشکر می کنم."
چراغ قرمز خاموش شد.سوزان گوشی هایش را در آورد و گفت:"اوف،برای امروز تموم شد."
کارگردان برنامه ،جد جینی وارد استدیو شد."سوزان خیال می کنی این زن راست می گفت؟"
"بله ،گمون کنم.فقط امیدوارم در آخرین لحظه تصمیمش عوض نشه و قرارمون رو بهم نزنه."
دونالد ریچاردز به همراه سوزان استدیو را ترک کرد و در مدتی که سوزان منتظر تاکسی ایستاده بود،منتظر ماند.وقتی اتومبیلی نزدیک شد ،دونالد با تردید گفت:"به نظر من ،یه درصد هم شانسی وجود نداره که کارن به دیدنتون بیاد.با وجود این ،اگه اومد دلم می خواد درباره ی اونچه به شما خواهد گفت،با شما صحبت کنم،شاید کمکی از دستم بربیاد."
سوزان متوجه نشد که چرا یکباره موجی از خشم او را در برگرفت .با لحنی طفره آمیز پاسخ داد:"حالا تا ببینیم."
دونالد ریچاردز به آرامی جواب داد:"امیدوارم اون بیاد .اینم تاکسی شما."


فصل 6


جین کلوزن در آپارتمانش واقع در بیمکن پالامس ،رادیو را خاموش کرد و مدتی طولانی بی حرکت جلوی پنجره ایستاد و جریان تند آب ایست ریور را تماشا کرد.با حرکتی معمول ،دسته ی باریکی از گیسوان خاکستری رنگی را که روی پیشانی اش ریخته بود،عقب زد.از سه سال پیش ،از هنگام گم شدن دخترش رجینا ،احساس می کرد از درون منجمد شده و روز و شب منتظر بود کلید قفل در بچرخد یا تلفن زنگ بزند و او صدای مهربان رجینا را بشنود:"مامان ،امیدوارم مزاحمت نشده باشم؟"
او می دانست که رجینا مرده.در اعماق وجودش به آن یقین داشت.نوعی آگاهی اولیه و غریزی.از همان ابتدا می دانست ،از ثانیه ای که از کشتی تلفن زدند تا اطلاع دهند که رجینا طبق پیش بینی به کشتی بازنگشته است.

آن روز صبح ،مشاور حقوقی اش ،داگلاس لیتون با لحنی خشمگین به او اطلاع داده بود که دکتر سوزان چندلر قصد دارد در برنامه ی رادیویی اش درباره ی مفقود شدن رجینا صحبت کند.لیتون با لحنی عصبانی گفته بود :"من سعی کردم اونو از این کار منصرف کنم ،اما اون ادعا کرد کشف حقیقت موجب تسکین درد شما می شه و گوشی رو گذاشت.راستش ،سوزان چندلر اشتباه می کنه.رجینا در عرصه ی مالی بسیار زیرک و قابل احترام بود،اما یکی از تودارترین آدمای روی کره ی زمین هم بود."

جین کلوزن اندیشید:تودارتر از من.

دو سال پیش تهیه کنندگان یک سریال تلویزیونی که موضوع آن گرد افراد گمشده می چرخید ،می خواستند یکی از برنامه ها را به دختر او اختصاص بدهند.او در آن برنامه شرکت نکرده بود ،درست به همان دلیلی که امروز هم در برنامه ی دکتر چندلر و دونالد ریچاردز به آن اشاره شده بود ،اینکه شاید رجینا حماقت زیادی کرده که دنبال یک ناشناس رفته ،و این مساله او را از پای در می آورد.
من دخترم رو می شناسم،اون این جوری نبود.اما حتی اگه مرتکب چنین اشتباهی شده باشه،سزاوار نیست علنا در معرض ترحم یا تمسخر قرار بگیره.
جین روزنامه های مفتضح را در نظر آورد که جار می زدند رجینا کلوزن علی رغم تحصیلات و موفقیت شغلی اش به حد کافی دقیق و آگاه نبوده که یک جنایتکار را بشناسد.فقط داگلاس لیتون،وکیل موسسه ی سرمایه گذاری که دارایی های خانواده را اداره می کرد،می دانست که او با چه سر سختی و لجاجتی به دنبال پاسخی برای گم شدن دخترش بوده است.تنها او می دانست پس از آنکه پلیس از تعقیب ماجرا دست کشیده بود،کارآگاهان معروف کوشیده بودند معمای این مفقودالاثر شدن را حل کنند.
جین اندیشید:اما اشتباه کردم.من مطمئن بودم که مرگ رجینا به نوعی تصادف بوده .تحمل از دست دادن اون این طوری برام راحت تر بود.
فیلنامه ای که جین بیشتر برای تسلای خودش طرح ریزی کرده بود ،این گونه بود که رجینا ناراحتی قلبی داشته و ناگهان دچار حمله ی قلبی شده ؛مثل حمله ای که جان پدرش را وقتی خیلی جوان بود،گرفت و یک نفر _شاید یک راننده تاکسی _از ترس اینکه دچار دردسر نشود ،خودش را از شر جسد او خلاص کرده.در این صورت ،رجینا نفهمیده چه بر سرش آمده و درد نکشیده است.
اما حالا می بایست تماس تلفنی آن زن ،کارن ،را چطور توصیف می کرد؟کارن در رادیو درباره ی مردی صحبت کرد که او را تحریک کرده بود در سفرش وقفه ایجاد کند.کارن به یک انگشتر اشاره کرده بود،انگشتری که در داخل حلقه اش عبارت تو مال منی حک شده بود.
جین کلوزن بی درنگ این جمله را شناخته و با شنیدن این کلمات آشنا تا مغز استخوانش یخ زده بود.رجینا در کشتی گابریل جا گرفته و پیش بینی کرده بود که در هونولولو به سفرش خاتمه دهد.با توجه به اینکه رجینا به کشتی برنگشته بود،آنان وسایل و لباسهایش را برای او فرستاده بودند.به تقاضای مقامات ،جین به دقت آنان را بررسی کرده بود تا ببیند آیا چیزی کم شده یا نه.او متوجه انگشتر شده و به نظرش بی معنی آمده بود چرا که معلوم بود ارزان قیمت است.شئ کوچک ،کم بها ،زیبا و با نگین های فیروزه.از آن چیزهایی که جهان گردان یک آن تحریک میشوند بخرند.
او اطمینان داشت رجینا حتی نوشته ی حک شده در داخل حلقه را ندیده یا به آن توجهی نکرده است .فیروزه سنگ شانس رجینا بود.
اما اگر این کارن فرضی ،دو سال پیش انگشتری مشابه را دریافت کرده،آیا بدین معنی نبود که مسئول مرگ رجینا هنوز در کمین قربانیان دیگری است؟رجینا در هنگ کنگ ناپدید شده بود.کارن می گفت قصد داشته در آتن از کشتی پیاده شود تا به الجزیره برود.
جین کلوزن از جا برخاست.منتظر شد تا دردی که کمرش را سوراخ می کرد،ارام شود و به آرامی به اتاقی رفت که او و مستخدم وفادارش آن را "اتاق میهمان"می نامیدند.
یک سال پس از مفقود شدن رجینا ،او تصمیم گرفت آپارتمان دخترش را نگه ندارد و بعد خانه ی خودش را در لارچ مونت که دیگر خیلی برایش بزرگ بود ،فروخت.او این خانه ی پنج خوابه را در بیکمن پلاس خرید و یکی از اتاقها را با اثاثیه ی رجینا مبله کرد،گنجه ها و کشو ها را با لباسهای او پر کرد و در هر گوشه و کناری اشیای زینتی و عکس های او را قرار داد.جین گاهی که تنها بود،لحظاتی را در آنجا سپری می کرد؛فنجان چایش را با خود می برد،روی صندلی می نشست،مشغول خیال پردازی می شد ودورانی خوش را به یاد می آورد.
اما امروز به سمت کمد رفت،کشوی بالایی را گشود و جعبه ی جواهر چرمی را که رجینا جواهراتش را در آن نگه می داشت،بیرون آورد.
حلقه ای با نگین های فیروزه در قسمتی که با مخمل آراسته شده بود،قرار داشت.جین آن را برداشت و در انگشتش کرد.
سپس به سراغ تلفن رفت و با داگلاس لیتون تماس گرفت.
به آرامی گفت:"داگلاس ،امروز ساعت یه ربع به سه من و تو به مطب سوزان چندلر خواهیم رفت.گمون کنم برنامه اش رو گوش کردی؟
"درسته،خانم.گوش کردم."
"باید با اون زنی که بهش تلفن زد،صحبت کنم."
"شاید بهتر باشه دکتر چندلر رو از رفتنمون با خبر کنم."
"این دقیقا همون چیزیه که نمی خوام.تصمیم دارم اونجا باشم و خودم با اون زن جوون صحبت کنم."

جین کلوزن گوشی را گذاشت.از روزی که فهمیده بود زمان زیادی زنده نخواهد ماند،این اندیشه که بزودی احساس بسیار دردناک از دست دادن رجینا پایان خواهد یافت،تسکین یافته بود.اما امروز،میلی شدید در او برانگیخته شده و مطمئن بود که هیچ مادری رنجی را که او در این سه سال اخیر حس کرده،نکشیده است.
28-09-2014, 08:41 PM,
یافتن نقل قول
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #7
RE: رمان " تومال منی " اثرمری هیگینزکلارک
فصل 7

سوزان چندلر در تاکسی که او را به مطبش می برد ،قرارهایی را که برای آن روز پیش بینی شده بود ،در ذهنش مرور می کرد .کمتر از یک ساعت دیگر،ساعت یک او می بایست بیلان روانی دانش آموزی کلاس پنجمی را بررسی می کرد که نشانه های افسردگی را بروز می داد.احساس می کرد چیزی جدی تر از مشکل معمول تصورات در دوران پیش از بلوغ در بیمارش وجود دارد.یک ساعت بعد ،زنی شصت و پنچ ساله می آمد که داشت بازنشسته می شد و این دورنما به حدی او را آشفته می کرد که دچار بیخوابی شده بود.
و ساعت سه ،انتظار ملاقات با زنی را داشت که خودش را کارن معرفی کرده بود.کارن پای تلفن به قدری هراسان به نظر می رسید که سوزان می ترسید او تغییر عقیده بدهد.از چی این قدر می ترسید؟
پنچ دقیقه بعد ،او در دفترش را گشود و منشی اش ژانت با لبخندی موافق از او استقبال کرد."برنامه ی خوبی بود.دکتر.تلفن های زیادی بهمون شد.دلم می خواد هر چه زودتر ببینم این کارن چه شکلیه.
"سوزان با لحنی حاکی از خوش بینی گفت:"منم همین طور.پیغام مهمی هست؟"
"بله.خواهرتون دی از فرودگاه تلفن زد.گفت خیلی متاسفه که دیروز شما را ندیده.می خواست بابت اینکه شنبه خیلی عصبانی شده بود ،از شما عذر خواهی کنه.در ضمن می خواست نظرتون رو در مورد الکساندر رایت بدونه.دی با اون تو مهمونی پدرتون آشنا شده،بعد از رفتن شما.می گفت اون خیلی جذابه."
ژانت یک برگ کاغذ را به سوی او دراز کرد:"همه رو یادداشت کردم."
سوزان آن مرد را به خاطر آورد .پدرش از او خواسته بود چارلز صدایش بزند.حدودا چهل ساله ،مو بور،حدود یک متر و هشتاد سانتی متر قد،با لبخندی پر حرارت؛زمانی که پدرش برای استقبال از میهمانی تازه وارد دور شده بود ،او به سوزان نزدیک شده و به عنوان دلداری گفته بود:"واسه این چیز کوچک ناراحت نشین.احتمالا ایده بینکی بوده.بریم بیرون کمی شامپاین بنوشیم."
یکی از بعد از ظهرهای زیبای اوایل پاییز بود و آن دو روی تراس ایستاده بودند.چمن های هرس شده و باغی بسیار موزون ،فضایی دلفریب برای قصر برجک داری ایجاد کرده بود که پدرش دستور داده بود برای خاطر بینکی بسازند.
سوزان از الکساندر رایت پرسیده بود که چگونه با پدرش آشنا شده و او توضیح داده بود:"تا امروز هیچ وقت اونو ندیده بودم.اما مدتهاست بینکی رو می شناسم."
سپس از سوزان پرسیده بود چه کار می کند و وقتی فهمیده بود او روان درمانگر است ،ابروانش را بالا انداخته بود.
او به عنوان توضیح گفته بود:"من خیلی هم بی اطلاع نیستم ،اما وقتی یه روانپزشک رو تصور می کنم ،یه آدم پیر با حالتی جدی به ذهنم میاد ،نه زنی جوون و جذاب مثل شما."
سوزان پیراهنی کرپ به رنگ سبز تیره پوشیده و اشارپی روشن تر روی شانه هایش انداخته بود؛آنها را بتازگی برای ضیافت هایی که پدرش ترتیب می داد واو نمی توانست از شرکت در آنها شانه خالی کند،خریده بود.
سوزان جواب داده بود:"من معمولا یکشنبه ها با شلوار جین و پولیور می گردم .از این تصور بیشتر خوشتون نمیاد؟"
سوزان که می کوشید از منظره ی توجهات فراوان پدرش به بینکی فرار کند و دلش نمی خواست با خواهرش روبرو شود،کمی بعد میهمانی را ترک کرده بود،اما زمزمه ی یکی از دوستانش را شنیده بود که می گفت الکساندر رایت پسر الکساندر لورنس رایت مرحوم ،بشر دوست معروف است.
"کتابخانه ی رایت ؛موزه ی رایت؛مرکز تئاتر رایت.اون فوق العاده ثروتمنده."
سوزان پیغامی را که خواهرش گذاشته بود،خواند.متفکرانه گفت:"قطعا اون بسیار جذابه.اووم..."


جلسه ی کوری مارکوس ،بیمار نوجوان دوازده ساله اش،بخوبی سپری شده بود.با وجود این ،گفتگویشان به سوزان یادآوری می کرد که روانشناسی بیشتر خطابش به احساسات است تا به عقل.پدر و مادر آن پسر وقتی او دو سالش بود از هم جدا شده بودند،اما به زندگی در نزدیک یکدیگر ادامه داده و روابطی خوب با هم داشتند.در طی این ده سال ،زندگی پسرک بین دو خانه تقسیم شده بود.اما حالا به مادرش پیشنهاد کاری در سانفرانسیسکو شده بود و وضعیت خوبی که پسرک داشت ،در حال خراب شدن بود.
کوری کوشیده بود جلوی اشک هایش را بگیرد."می دونم دلش می خواد این کارو قبول کنه،اما اگه قبول کنه ،یعنی اینکه تقریبا دیگه پدرم رو نخواهم دید."
از نظر عقلی او تشخیص می داد این موقعیت کاری مناسبی برای مادرش است،و از لحاظ احساسی امیدوار بود مادرش آن کار را قبول نکند تا از پدرش دور نشود.
سوزان پرسید:"به نظر تو اون باید چکار کنه؟"
پسر لحظه ای فکر کرد ."گمونم مامان باید این شغل رو قبول کنه.درست نیست اونو از دست بده."
سوزان اندیشید:پسرک شجاعیه.از آن پس ،سوزان می بایست می کوشید به او کمک کند تا به این تصمیم که زندگی اش را تغییر می داد ،با دیدی مثبت نگاه کند.


استر فاستر ،زنی که بزودی بازنشسته می شد و ساعت دو وقت داشت،به نظرش خسته و رنگ پریده تر از همیشه آمد.
"فقط دو هفته به اون جشن کوچیک باقی مانده که معنی اش اینه:برو گمشو برو بیرون اسی."
صورت استر منقبض شد."من تمام زندگیمو وقف کارم کردم،دکتر .تازگی ها اتفاقی با مردی برخورد کردم که سابقا قرار بود با اون ازدواج کنم و حالا اون خیلی موفقه.اون و همسرش با هم خیلی خوشبختن."
سوزان به آرامی پرسید:"یعنی پشیمونی که با اون ازدواج نکردی؟"
"بله ،پشیمونم."
سوزان به آرامی چشم در چشم استر فاستر دوخت.لحظه ای بعد،لبخندی کمرنگ روی لبان بیمارش ظاهر شد و اعتراف کرد:"اون وقتا آدم خسته کننده ای بود.هنوزم چندان فرقی نکرده ،اما دست کم الان تنها نبودم."
"به من بگو برداشتت از کلمه ی تنها چیه."


ساعت یک ربع به سه،بمحض اینکه استر فاستر رفت،ژانت با یک پیاله سوپ مرغ و یک بسته بیسکویت نمکی ظاهر شده.
کمتر از یک دقیقه ی بعد ،ژانت خبر داد که مادر رجینا کلوزن و وکیلش ،داگلاس لیتون در اتاق انتظار ،منتظر او هستند.
سوزان گفت:"اونا رو به سالن اجتماعات ببر.اونجا باهاشون صحبت می کنم."

جین کلوزن از روزی که سوزان او را یک نظر در دفتر دادستانی حوزه ی وست چستر دیده بود،تغییر زیادی نکرده بود.کت و شلواری مشکی و خوشدوخت بر تن داشت که معلوم بود اکثر افراد قدرت خرید آن را ندارند.موهای خاکستری اش کاملا آرایش شده بود و رفتار محجوبانه اش ،همچون ظرافت انگشتان و ساقهایش اشراف زادگی او را فاش می ساخت.
وکیل او که صبح آن روز پشت تلفن خیلی ناپسند صحبت کرده بود،لحنی تقریبا شرمنده به خود گرفته بود."دکتر چندلر،امیدوارم مزاحمتون نشده باشیم .چند چیز مهم هست که خانم کلوزن می خواد نشونتون بده و امیدواره بتونه با زنی که امروز صبح با برنامه ی شما تماس گرفت ،ملاقات کنه."
سوزان با مشاهده ی سرخی نامحسوسی که چهره ی بوضوح آفتاب سوخته ی او را بپوشاند،جلوی خنده اش را گرفت.و فکر کرد:موهای روشن لیتون در اثر برخورد آفتاب بور شده و با اینکه کت و شلواری ساده و معمولی به رنگ تیره پوشیده ،نشون میده عاشق هوای آزاده.
سوزان بی هیچ دلیل خاصی اندیشید:علاقمند به کشتی بادبانی .
سوزان پنهانی به ساعتش نگریست.ده دقیقه به سه بود،وقتش بود یکراست برود سر اصل مطلب.او لیتون را نادیده گرفت و به سوی مادر رجینا چرخید."خانم کلوزن،به هیچ وجه مطمئن نیستم که این زن طبق قراری که گذاشته بیاد . و مطمئنم اگه اومد و فهمید شما کی هستین،یه لحظه هم نمی مونه.بنابراین خواهش می کنم شما در این اتاق بمونین و در هم بسته باشه؛بذارین اول من با اون تو مطبم روبرو بشم.به محض اینکه فهمیدم چه چیزهایی در این مورد می دونه ،ازش می پرسم آیا می خواد با شما صحبت کنه یا نه.اما توجه داشته باشین که اگه نخواد با شما صحبت بکنه ،نمی تونم بذارم وارد زندگی خصوصی اون بشین."
جین کلوزن در کیفش را گشود ،داخل آن را جستجو کرد و انگشتری با نگین های کوچک فیروزه بیرون آورد."این انگشتر تو اتاق دخترم در کشتی گابریل بود.وقتی وسایل شخصی اونو برام فرستادن ،اینو پیدا کردم.خواهش می کنم اینو به کارن نشون بدین.اگه شبیه به این انگشتری باشه که اون داره،حتما باید قبول کنه که باهاش صحبت کنم ؛روی این مورد تاکید کنین که نمی خوام هویت واقعی اونو بدونم ،فقط می خوام مشخصات مردی رو که بهش علاقه مند شده بود بدونم."
لیتون گفت:"نوشته رو نگاه کنین."
سوزان چشمهایش را جمع کرد و به دقت حروف بسیار کوچک را بررسی کرد.سپس به سمت پنجره رفت،انگشتر را مقابل نور گرفت و آن را بین انگشتانش چرخاند تا بالاخره توانست کلمات داخل حلقه را بخواند.ناگهان از جا جهید و به سمت میهمانانش چرخید."بفرمایین بنشینین ،خانم کلوزن.منشی م براتون چای یا قهوه میاره.بهتره دعا کنیم کارن فرضی تصمیم بگیره سر قرار بیاد."
لیتون شتاب زده گفت:"متاسفانه من نمی تونم منتظر بمونم.خانم کلوزن ،خیلی متاسفم،اما نتونستم قرارمو به هم بزنم."
"متوجهم داگلاس"
خشمی اندک اما محسوس در صدای زن سالخورده وجود داشت."اتومبیل پایین منتظرمه.خودم میرم."
چهره ی وکیل از هم باز شد."در این صورت ،مرخص می شم."
او با سر اشاره ای به عنوان خداحافظی به سوزان کرد."دکتر چندلر"
سوزان با نارضایتی فزاینده ای به عقربه های ساعت نگاه کرد که ساعت سه و پنج دقیقه را نشان می داد.سپس عقربه از روی بیست،روی سی آمد و بعد هم چهل و پنج دقیقه شد.سوزان به سالن اجتماعات برگشت.صورت جین کلوزن مثل برف سفید شده بود.سوزان اندیشید:انگار درد داره.
"دکتر چندلر،اگه هنوزم فنجانی چای بهم تعارف کنین ،با کمال میل قبول می کنم."
تنها لرزشی خفیف ،ناکامی عمیق او را فاش می ساخت.
29-09-2014, 09:06 PM,
یافتن نقل قول
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #8
RE: رمان " تومال منی " اثرمری هیگینزکلارک
فصل 8

ساعت چهار،کارولین ولز از خیابان هشتاد و یک به سمت پستخانه پایین می آمد و پاکتی از کاغذ کرافت تحت عنوان گیرنده سوزان چندلر ،زیر بغلش بود.شک و تردید جایش را به احساس ضرورتی قطعی داده بود.او می بایست از شر انگشتر و عکس مردی که اوون آدامز نام داشت ،خلاص میشد .تمام اشتیاقی که برای رفتن به مطب دکتر سوزان داشت ،با تلفن ساعت یک و نیم شوهرش ،جاستین ،از بین رفته بود.
جاستین نیمه جدی و نیمه شوخی گفته بود:"عزیزم،می دونم مسخره س.تصورش رو بکن که امروز صبح باربارا منشی پذیرش ،به رادیو گوش می کرده.برنامه ی توصیه های روانشناسی که توی اون شنونده ها تلفنی در بحث شرکت می کنن.برنامه ای به اسم "ارتباط مستقیم با دکتر سوزان"یا چیزی شبیه به این.خلاصه،انگار کسی به اسم کارن تلفن زده و باربارا ادعا می کنه که صداش عین صدای تو بوده.اون درباره ی مردی صحبت کرده که دو سال پیش در یه سفر دریایی باهاش ملاقات کرده.امیدوارم تو چیزی رو ازم پنهان نکرده باشی؟
لحن خوشایند جاستین ناپدید شده بود."کارولین من جواب می خوام.آیا چیزی در مورد اون سفر هست که من باید بدونم؟"
کارولین احساس کرده بود کف دستهایش مرطوب شده .پرسش و تردیدی در صدای جاستین وجود داشت ،لحنی که خبر از خشمی در حال غلیان می داد.او با توسل به شوخی خود را نجات داده و به جاستین اطمینان داده بود که وسط روز وقت گوش دادن به رادیو را ندارد.اما با توجه به گذشته ی جاستین و حسادت او که تقریبا وسوسه کننده بود،کارولین می ترسید او در رفتارش پافشاری کند.از آن پس ،تنها چیزی که می خواست این بود که آن عکس و آن انگشتر از زندگی اش محو شود.
راه بندان حتی در آن ساعت از روز هم به طور غیر عادی سنگین بود.کارولین با مشاهده ی عابرانی که مایوسانه دنبال تاکسی خالی می گشتند،در حالی که اکثر تاکسی ها تابلوی "پر"را پشت شیشه شان گذاشته بودند،اندیشید:پیدا کردن تاکسی بین ساعت چهار تا پنچ معجزه اس.
در خیابان پارک با اینکه چراغ عابر سبز بود ،او مجبور شد سر صفی از عابران بی قرار منتظر بماند تا خودروها و کامیون ها از گوشه ی چهارراه بپیچند.حق تقدم با عابرانه.چه شوخیی!
کامیون کوچک کالارسانی به نوبه ی خود پیچید و صدای جیغ ترمزش برخاست.کارولین ناخودآگاه کوشید قدمی به عقب بردارد تا از لبه ی پیاده رو فاصله بگیرد .او نتوانست عقب برود .یک نفر پشت سرش ایستاده و راهش را بسته بود.ناگهان احساس کرد دستی پاکت را از بازویش کشید و دستی دیگر بشدت او را به جلو هل داد.
کارولین از لبه ی پیاده رو سر خورد.تا نیمه چرخید و قیافه ای آشنا را دید.زمانی که به جلو،به زیر چرخ های کامیون پرت شد،تنها توانست با صدایی خفه بگوید:"نه"


فصل9

او مقابل ساختمانی که سوزان چندلر در آن مطب داشت،منتظر آن زن شده بود.دقایق سپری می شد بی آنکه زن ظاهر شود.او دستخوش همه نوع احساسات شده و آرامشش به خشم تبدیل شده بود.آرامش بابت اینکه زن برنامه اش را اجرا نکرده و خشم بابت اینکه این همه وقت تلف شده بود و حالا او مجبور بود رد زن را پیدا کند.
خوشبختانه اسم او را به خاطر می آورد و می دانست او کجا زندگی میکند.وقتی دید کارولین ولز به دفتر سوزان چندلر نیامد،به خانه ی کارولین تلفن زد و وقتی او جواب داد،گوشی را گذاشت.غریزه ای که این همه سال از او محافظت کرده بود،به اش هشدار می داد که حتی اگر کارولین فراموش کرده باشد امروز سرقرارش بیاید ،دلیلی ندارد خطر از سر او رفع شده باشد.
او به موزه ی متروپولیتن رفت و به همراه چند دانش آموز و جهانگردانی که در آن حوالی می چرخیدند-هر چند آن روز موزه تعطیل بود-روی پله ها نشست.از آنجا به وضوح ساختمان را می دید.
ساعت چهار پاداش صبرش را دریافت کرد.دربان دری بسیار تزیین شده را گشود و کارولین در حالی که پاکتی کوچک را زیر بازویش می فشرد،بیرون آمد.
از خوش شانسی هوا خیلی خوب بود و جنب و جوش زیادی را در خیابان ها دیده می شد .او توانست با فاصله ای بسیار کم کارولین را تعقیب کند و حتی چند از عبارت نوشته شده بر روی پاکت را بخواند:دکتر سو...
حدس زد که بسته حاوی انگشتر و عکسی است که کارولین در برنامه در موردش صحبت کرده بود .او می بایست بیش از آنکه کارولین به دفتر پست می رسید،جلویش را می گرفت.این موقعیت زمانی پیش آمد که خودروهای ناشکیبا ،در جلوی خیابان پارک و خیابان هشتاد و یکم مانع از عبور عابران پیاده می شدند.
وقتی او را هل داد،کارولین تا نیمه چرخید و نگاهشان با هم تلاقی کرد.کارولین او را با نام اوون آدامز می شناخت؛تاجری انگلیسی.در آن سفر،او سبیل گذاشته ،موهایش را روشن کرده و لنز رنگی گذاشته بود.با وجود این،درست پیش از آنکه کارولین بیفتد،برقی از تردید در نگاهش درخشیده بود.
او رضایتمندانه جیغ و فریاد های عابران را به خاطر آورد که شاهد محو شدن هیکل کارولین زیر چرخ های کامیون بودند.او بی هیچ مشکلی در میان جمعیت گم شد و پاکتی که قبلا زیر بغل کارولین بود ،اکنون زیر کت او قرار داشت.
با اینکه بی صبرانه می خواست محتویات پاکت را ببیند ،صبر کرد تا به دفتر امن خود برسد و پیش از آنکه شتابان آن را باز کند،همه ی درها را بست.
انگشتر و عکس در کیسه ای نایلونی قرار داشت .هیچ نامه یا نوشته ای ضمیمه ی آن نبود.او بدقت عکس را بررسی کرد و مکان و زمان دقیقی که عکس را انداخته بودند،به خاطر آورد :روی کشتی ،در سالن بزرگ و در جشنی که توسط کاپیتان برای مسافران تازه ای که در هایفا سوار کشتی شده بودند،برگزار شده بود.البته او از گرفتن عکس در کنار کاپیتان که رسمی رایج بود،اجتناب کرده بود،اما واضح بود که به حد کافی احتیاط نکرده بود.در تعقیب شکار ،خیلی نزدیک به کارولین ایستاده و مرتکب خطا شده بود.در نتیجه در حوزه ی دید دوربین قرار گرفته بود.او به یاد آورد که فورا متوجه هاله ای از اندوه که کارولین را در بر گرفته بود،شده بود؛خصیصه ای که همیشه دنبالش می گشت.این حالت به قدری در کارولین شدید احساس می شد که وی از همان ابتدا فهمیده بود او نفر بعدی فهرستش پخواهد بود.
او مدتی طولانی به عکس نگاه کرد.هر چند عکس از نیم رخ بود و او را با موهای حنایی و سبیل نشان می داد،نگاهی آزموده می توانست او را بشناسد.
خیلی صاف ایستاده بود؛این حرکت که انگشت شست دست راستش را در جیب شلوارش می کرد،نشانه ای لو دهنده بود؛پای راستش به دلیل جراحتی قدیمی کمی جلوتر قرار داشت و قسمت اعظم وزن او را تحمل می کرد،و این حالت توجه کسی را که می خواست عکس را بررسی کند،جلب می کرد.
او عکس را در دستگاه کاغذ خردکنی انداخت و با لذتی نیشدار شاهد تبدیل آن به خرده کاغذ شد.اما انگشتر را در انگشت کوچکش کرد.
آن را خیلی دوست داشت.از نزدیک نگاهش کرد.سپس ابروهایش را در هم کشید و دستمالی برداشت تا آن را برق بیندازد.
با خود گفت:"بزودی زن دیگه ای شانس اینو خواهد داشت که اینو تو انگشتش کنه.
با مجسم کردن قربانی بعدی و نهایی اش ،لبخندی گذرا بر روی لبانش نقش بست.
29-09-2014, 09:12 PM,
یافتن نقل قول
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #9
RE: رمان " تومال منی " اثرمری هیگینزکلارک
فصل 10

جاستین ولز ساعت چهار و پنجاه دقیقه به دفترش برگشت و کوشید کار را از سر بگیرد.با حرکتی غیر ارادی ،دستی به موهای قهوه ای رنگش کشید،سپس قلمش را رها کرد،صندلی را عقب داد و برخاست.علی رغم شانه های پهنش ،با همان راحتی و سرعتی که بیست سال پیش یکی از بهترین فوتبالیست های دانشگاه را از او ساخته بود،از میز طراحی دور شد.
او موفق نمی شد .سفارشی برای نوسازی تالار یک آسمانخراش دریافت کرده بود و هیچ نظریه ای نداشت.وانگهی ،امروز نمی توانست حواسش را جمع چیزی کند.
خدای مضطربان ؛او به خودش چنین لقب داده بود.ترس.او با ترس زندگی می کرد.در آغاز هر طرحی یقین دلهره آوری داشت که بخصوص این یکی ،شکستی کامل بود.بیست سال پیش ،او قبل از هر بازی همین احساس را داشت.اکنون که در آژانس معماری بنر،پیرس و ولز شریک بود،هنوز هم دستخوش همین تردیدها بود.
کارولین .او اطمینان داشت که روزی کارولین حقیقتا ترکش خواهد کرد.در حالی که انگشتانش بی صبرانه به سمت تلفنی دراز می شد که روی میزش قرار داشت،اندیشید:اگه بعدها بفهمه من چی کار کردم،عصبانی خواهد شد.
او شماره ی ایستگاه رادیویی را می دانست.به خود اطمینان داد:اون هیچ وقت نخواهد فهمید.من فقط نوار برنامه ی ارتباط مستقیم با دکتر سوزان رو که امروز صبح پخش شد،خواهم خواست.میگم اون برنامه ی مورد علاقه مادرمه و امروز چون رفته بود پیش دندانپزشک ،نتونست به برنامه گوش بده.اگه باربارا اشتباه نکرده باشه،اگه واقعا کارولین بوده که به اون برنامه تلفن زده،گفته که در یه سفر دریایی با مردی ماجرایی داشته.
جاستین ناگهان دو سال به عقب برگشت.روزی را به خاطر آورد که کارولین پس از آن صحنه ی وحشتناک ،در اثر عملی نسنجیده در یک کشتی که به سفر دور دنیا می رفت،برای مسیر بین بمبئی و پرتغال بلیت گرفته و سپس اعلام کرده بود قصد دارد هنگام بازگشت تقاضای طلاق کند.کارولین گفته بود هنوز او را دوست دارد ،اما دیگر نمی تواند حسادت او و سوال های بی وقفه اش را در مورد کارهایی که در طول روز کرده و افرادی که دیده ،تحمل کند.
جاستین به یاد آورد:من کمی قبل از اون که کشتی تو آتن توقف کنه،باهاش تماس گرفتم.بهش گفتم حاضرم روان درمانی کنم و هر کاری در توانم هست انجام بدم،به شرطی که اون قبول کنه به خونه برگرده و دوتایی سعی کنیم زندگی زناشویی مون رو حفظ کنیم.
او اندیشید :حق داشتم نگران باشم.هنوز نرفته با یه نفر آشنا شده بود.
ممکن بود باربارا اشتباه کرده باشد.شاید کارولین نبوده که تماس گرفته .به علاوه ،باربارا خیلی کم با کارولین برخورد کرده بود.درست بود،اما کارولین صدایی خاص داشت.کاملا موزون به همراه اندکی لهجه ی انگلیسی که حاصل تابستانهای سپری شده در انگلستان در دوران کودکی اش بود.
جاستین سرش را تکان داد و زمزمه کرد:"باید بفهمم."
او شماره ی ایستگاه رادیو را گرفت و پس از چند دقیقه ی پایان ناپذیر گوش سپردن به دستورالعمل ها-روی دگمه ی دو برای اطلاعات،دگمه ی سه برای فهرست مسوولان ،دگمه ی چهار برای...دگمه ی پنج برای...فشار دهید،روی خط باشید تا تلفنچی ما به شما جواب بدهد-عاقبت ،ارتباط با او دفتر جد جینی ،کارگردان برنامه ی ارتباط مستقیم با دکتر سوزان ،برقرار شد.
جاستین می دانست این بهانه که مادرش نتوانسته به برنامه گوش بدهد و او می خواهد نوار آن را برایش تهیه کند،خیلی قابل قبول نیست.وقتی از او پرسیدند که آیا نوار کامل برنامه را می خواهد ،با دادن این پاسخ :"نه،فقط تلفن های شنونده ها."نزدیک بود همه چیز را واژگون کند.سپس در حالی که می کوشید خطایش را اصلاح کند ،شتاب زده افزود:"منظورم اینه که اون قسمت مورد علاقه ی مادرمه،اما از همه اش یه نسخه کپی بزنین."
وقتی جد جینی شخصا گوشی را گرفت و گفت که با کمال میل تقاضایش را قبول می کند زیرا داشتن شنونده ای تا این حد علاقه مند به برنامه رضایت بخش است،اوضاع وخیم تر شد.سپس نام و نشانی او را پرسید.
جاستین ولز که احساس درماندگی و خجالت می کرد ،نام و نشانی دفترش را داد.
هنوز گوشی را نگذاشته بود که از بیمارستان لنوکس هیل تلفن زدند و خبر دادند که همسرش در تصادف رانندگی مجروح شده است.


فصل 11

ساعت شش بعدازظهر ،سوزان به دفتر ندا گریزی زد و او را مشغول قفل کردن شبانگاهی کشوها یافت.ندا با کمی تمسخر اعلام کرد:"چو فردا شود ،فکر فردا کنیم.با یه گیلاس شراب موافقی؟"
"فکر خوبیه.خودم میارم."
سوزان به سمت آشپزخانه ی کوچک انتهای راهرو رفت و در یخچال را گشود.یک بطری پینو طوسی در جا یخی بود.با دیدن برچسب آن ،ناگهان خاطره ای در ذهنش نقش بست.
پنج ساله بود و پاهایش را پشت سر پدر و مادرش روی زمین می کشید .آنان به سراغ یک فروشنده ی شراب می رفتند .پدرش بطری ای را از یک طبقه برداشت و از مادرش پرسید :"این یکی به نظر خوب میاد،این طور نیست،عزیزم؟"
مادرش برچسب را خوانده و خنده ای اغماضانه کرده بود."چارلی ،داری بهتر می شی.انتخابت عالی بود."
سوزان با یاداوری یکشنبه ی گذشته و طغیان خشم مادرش ،اندیشید :مادر حق داره.اون قواعد ابتدایی زندگی رو به پاپا یاد داد.از نحوه ی لباس پوشیدن گرفته تا انتخاب چنگالی که سر میز شام استفاده می شه.اون پدر رو وادار کرد مغازه ی پدربزرگ رو ول کنه و با بالهای خودش به پرواز در بیاد.اون اعتماد به نفس لازم رو برای موفقیت به پدر داد و پدر اعتماد به نفس اونو ازش گرفت.
سوزان آهی کشید و در بطری را باز کرد.شراب را در گیلاس ها ریخت ،چند عدد شیرینی در بشقابی گذاشت و به دفتر ندا برگشت.او با صدای بلند گفت:"اشتها آور سرو می شه.چشماتو ببند و تصور کن تو یکی از بهترین رستوران های نیویورک هستی."
ندا نگاهی موشکافانه به او انداخت."تو روانشناسی ،اما اگه بتونم نظری غیرحرفه ای بدم،به نظر خیلی خسته میایی."
سوزان سرش را تکان داد ."درسته .دیدار آخر هفته با پدر و مادرم هنوزم آزارم میده و امروزم سرم خیلی شلوغ بود."
او ندا را از تلفن خشمگینانه ی داگلاس لیتون و تماس شنونده ای که خودش را کارن معرفی کرده بود،مطلع ساخت.سپس ملاقات غافلگیرانه ی جین کلوزن را برایش تعریف کرد."اون انگشتری رو پیشم امانت گذاشت.بهم گفت اونو نگه دارم تا اگه روزی کارن اومد،اونو نشونش بدم.احساس می کنم حالش خوش نیست."
"خیال می کنی از کارن خبری بشه؟"
سوزان سرش را تکان داد."راستش نمی دونم."
"تعجب می کنم که داگلاس لیتون امروز صبح بهت تلفن زده.وقتی با اون صحبت می کردم،به نظر نمیومد نگران این برنامه باشه."
سوزان گفت:"شاید تغییر عقیده داده.اون همراه خانم کلوزن به مطبم اومد،اما نموند .گفت قراری داره که نمی تونه عقبش بندازه."
ندا قاطعانه گفت:"اگه جای اون بودم،قرارمو عقب مینداختم .این طور که فهمیدم ،سال گذشته جین کلوزن اونو یکی از مدیران موسسه ی کلوزن کرده.چه کاری داشته که اون قدر مهم بوده که جین کلوزن رو تنها گذاشته ،در حالی که می دونسته جین آماده ی ملاقات با کسیه که قادره مشخصات فردی رو که مسوول گم شدن دخترشه یا حتی شاید قاتل اونه،توصیف کنه؟"
29-09-2014, 09:19 PM,
یافتن نقل قول
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #10
RE: رمان " تومال منی " اثرمری هیگینزکلارک
فصل 12

آپارتمان وسیع دونالد ریچاردز در سنترال پارک غربی ،هم مطب او بود هم محل سکونتش .اتاق هایی که او بیمارانش را در آنها می پذیرفت،ورودیی جداگانه در راهرو داشت.در پنج اتاقی که برای استفاده ی شخصی اش نگه داشته بود،جو خاص خانه ای به چشم می خورد که مدتهاست هیچ زنی دستی به آن نکشیده است.چهار سال پیش ،همسرش کتی که مانکنی معروف بود ،هنگام فیلم برداری یک صحنه در کتزکیل کشته شده بود.
دونالد هنگام واقعه در محل حضور نداشت و قطعا هیچ کاری از دستش ساخته نبود،اما دائم خودش را سرزنش می کرد.هرگز هم بهبود نمی یافت.
قایقی که کتی در آن بود،واژگون شده بود.قایقی که عکاس و دستیارانش در آن بودند ،ده متر تا آنجا فاصله داشته است و لباس سنگین مدل سال 1900 که کتی بر تن داشت باعث شده بود قبل از اینکه کسی بتواند به نجاتش بیاید ،او را به اعماق آب بکشاند.
غواصان هرگز جسدش را پیدا نکرند .برای دونالد توضیح داده بودند :"این دریاچه به قدری عمیقه که حتی توی تابستون ،اعماقش یخزده باقی می مونه."
دو سال پیش ،دونالد در حرکتی که حقیقتا امیدوار بود قطعی باشد ،آخرین عکس های کتی را که هنوز در اتاقشان نگه می داشت،برداشته بود .وقتی معلوم شد یقینا ابتکارش بی تاثیر بوده،عاقبت تسلیم شد و پذیرفت که همیشه احساس ناکامی در او باقی می ماند .والدین کتی هم همچون او می خواستند جسد کتی در قبرستان به همراه پدربزرگ ها و مادربزرگ ها و برادری که هرگز ندیده بودش ،دفن شود.
دونالد اغلب خواب او را می دید .گاهی او را می دید که زیر یک برآمدگی صخره ای در ته آب یخزده به دام افتاده .زیبایی که برای همیشه خفته بود.
گاهی رویایش فرق می کرد .صورت کتی حل می شد و صورت هایی دیگر جایش را می گرفت.همه این صورتک ها زمزمه می کردند:"تقصر توئه."
روی جلد کتاب"زنان گمشده"هیچ اشاره ای به کتی یا اتفاقی که برایش افتاد،نشده بود.زیر عکس نویسنده،در شرح حالی مختصر در مورد زندگی او آمده بود که دکتر ریچاردز از ابتدا در مانهاتان بوده،از ییل دیپلمه می شود،دکترایش را در رشته ی پزشکی و روانشناسی از هاروارد می گیرد و مدرک جرم شناسی اش را از دانشگاه نیویورک.
بعد از برنامه ،او یکراست به خانه رفت.رینا ،خدمتکار جاماییکاریی اش شامی تهیه کرده بود.رینا کمی پس از مرگ کتی و به توصیه ی خواهرش که از خانه ی مادر دونالد در توکسیدوپارک نگهداری می کرد،در خانه ی او شروع به کار کرده بود.
دان حاضر بود شرط ببندد که هر بار ریتا به توکسیدوپارک می رود،خانم ریچاردز در مورد زندگی خصوصی پسرش از او کسب خبر می کند.او علنا به دونالد حالی کرده بود که باید بیشتر خودش را سرگرم کند.
دونالد در حینی که شام می خورد ،در فکر کارن فرضی بود که در طی برنامه تلفن زده بود .سوزان چندلر آشکارا از پیشنهاد او مبنی بر اینکه اگر آن زن سر قرار آمده به اتفاق گفته هایش را بررسی کنند ،ناراحت شده بود.او با یادآوری پرده ای که روی چشمان فندوقی سوزان را پوشاند و به معنای رد درخواست او بود،خندید.
دونالد چنین تصمیم گرفت:سوزان چندلر زن جالب و بسیار جذابیه.بهش تلفن می زنم تا به شام دعوتش کنم.شاید در چهارچوبی دوستانه،اون بیشتر آمادگی صحبت درباره ی این قضیه رو داشته باشه.
ماجرای مرموزی بوده.رجینا کلوزن سه سال پیش ماجرای عشقی کوتاهی در یه کشتی داشته.سوزان چندلر ناگریز نتیجه گرفته که اگه در هر قضیه تنها یه مرد دخالت داشته ،ممکنه قربانی های دیگری هم در کار باشه.
دونالد ریچاردز اندیشید :سوزان داره وارد یه مخمصه ی واقعی می شه.چه کاری از دست من ساخته س؟


فصل 13

دی چندلر هریمن در هواپیمایی که او را به کالیفرنیا می برد ،به آؤامی آب معدنی گازدار می نوشید.او صندلهایش را درآورده و سرش را روی پشتی صندلی اش گذاشته بود،حرکتی که گیسوان عسلی رنگش را روی شانه هایش می ریخت . او که از مدتها قبل به نگاه های تحسین آمیز خو گرفته بود،عمدا از برخورد نگاهش با مسافری که آن طرف ،در ردیف میانی نشسته و دو بار کوشیده بود سر صحبت را باز کند ،اجتناب کرد.
حلقه اش ،انگشتری ساده و یک زنجیر باریک طلا تنها جواهراتی بود که او همراه داشت.کت و شلوارش با راههای باریک دارای سادگی تقریبا بی پیرایه بود.هیچ کس در ردیف دوم کنارش نبود و او از این موضوع خوشحال بود.
دی جمعه بعدازظهر به نیویورک رسیده و به آپارتمانی که در اسکس هاوس ،در اجاره ی دائم آژانسش ،بل ایر مادلینگ بود،رفته و در آنجا با آرامش دو مانکن جوانی را که امید داشت با آنان قرارداد ببندد،پذیرفته بود.
گفتگوها بخوبی انجام شده بود و او از روزش راضی بود.نمی توانست در مورد روز یکشنبه و ملاقات با مادرش همین مطلب را بگوید.وقتی دی مشاهده کرده بود زخمی که رفتن پدرش بر مادرش وارد کرده التیام نیافتاده ،ناامید شده بود.او خود را سرزنش کرد .نبایستی اون قدر زشت با سوزان برخورد می کردم.در اون دوران،سوزان با مادر زندگی می کرد و اون بود که با طلاق مادر مواجه شد.
دی اندیشید:درسته،اما دست کم سوزان تحصیلاتش رو ادامه داد.اما من تو سی و هفت سالگی می تونم خوشحال باشم که تا سال آخر دبیرستان درس خوندم.بعدش،از هفده سالگی به بعد هم هیچ کاری جز مانکنی نکردم.هیچ فرصتی برای کار دیگه ای نبود.اونا می بایست بزور اسمم رو تو دانشگاه می نوشتن.دو تصمیم عاقلانه ای که تو زندگی گرفتم ،یکی ازدواج با جک بود و دیگری سرمایه گذاری اندوخته ام در آژانس.
او با شرمندگی به یاد آورد که چگونه به سوزان دشنام داده و او را سرزنش کرده بود که معنای از دست دادن شوهر را درک نمی کند.
متاسفم که دیروز نتونستم اونو تو مهمونی پاپا ببینم ،اما خوشحالم که تونستم امروز صبح براش پیغام بذارم.صادقانه بهش گفتم که آلکساندر رایت به نظرم فوق العاده س.
با یادآوری آن مرد خوش قیافه که نگاهی پر حرارت و زیرکانه داشت و جذاب و ممتاز و سرشار از بذله گویی بود،لبخندی روی لبانش نقش بست.آلکساندر می خواست بداند که آیا کسی در زندگی سوزان هست؟بنا به تقاضای آلکساندر ،دی تلفن مطب سوزان را به او داده بود.دی نمی توانست از این کار امتناع کند اما ترجیح داده بود شماره تلفن خانه ی خواهرش را به او ندهد.
او دومین گیلاس شرابی را که مهماندار تعارف کرد،نپذیرفت.احساس تهی بودنی که در طول دیدار با مادرش او را در برگرفته و با مشاهده ی پدرش که به سلامتی همسر دومش می نوشید،افزایش یافته بود،سنگین و سنگین تر می شد.
دلش برای زندگی زناشویی تنگ شده بود.تصمیم داشت به نیویورک برگردد.سوزان در نیویورک جک را به او معرفی کرده بود؛جک عکاس بود.آن دو کمی بعد از ازدواجشان برای زندگی به لس آنجلس رفته بودند.
پنچ سال با هم زندگی کرده و سپس دو سال پیش ،جک خواسته بود برای تعطیلات آخر هفته به اسکی بروند.
دی احساس کرد اشک به چشمانش می آید .او خشمگینانه اندیشید؛تنها بودن کافیه.او شتابان کیفش را برداشت ،داخل آن را گشت و چیزی را که دنبالش می گشت ،یافت:بروشور یک سفر دریایی دو هفته ای که از کانال پاناما عبور می کرد.
چرا نَرم؟دو ساله به یه تعطیلات حسابی نرفته ام.آژانس مسافرتی اش به او گفته بود که هنوز یک کابین بسیار عالی برای سفر بعدی خالی است.دیروز پدرش او را تشویق به رفتن کرده بود.او قول داده بود:"بلیت درجه یک.من یه بلیت درجه یک بهت هدیه می کنم،عزیزم."
کشتی یک هفته ی دیگه دیگر از کاستاریکا حرکت می کرد.دی گفت:"همراه من بر روی عرشه."
29-09-2014, 09:26 PM,
یافتن نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " وانمودکن اورا نمی بینی " اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 72 3,896 18-01-2015, 10:02 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "کریسمس درخانه خواهم بود" اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 48 2,205 12-08-2014, 12:28 AM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " فریادی درشب " نوشته مری هیگینزکلارک ایران دخت 93 3,683 07-02-2014, 02:31 AM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان بانوی من گریه نکن-مری هیگینزکلارک ایران دخت 70 4,832 10-09-2013, 11:49 AM
آخرین ارسال: ایران دخت


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد