خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان " جری جوان " نوشته جین وبستر

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #1
رمان " جری جوان " نوشته جین وبستر
[عکس: 20140127191601_28426L.jpg]


جری جوان

اثر : جین وبستر

ترجمه : سوسن اردکانی (شاهین)

انتشارات مهتاب

تابستان 1374

197 صفحه (18 فصل )




خلاصه داستان :
جری، جوان آمریکایی که دست برقضا سر از یک روستای مرزی ایتالیایی در آورده برای نزدیک شدن به «کنستانس» یک دخترپر شر و شور آمریکایی که با پدرش در یکی از ویلاهای این دهکده برای تعطیلات ساکن است وارد یک بازی می شود و خود را به شکل یک خرکچی در می آورد و ....
27-01-2014, 07:19 PM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #2
RE: رمان " جری جوان " نوشته جین وبستر
فصل اول

حیاط هتل « دولاک » با نیم دوجین میز وصندلی ، یک طوطی سبز و قرمز که به میله ای زنجیر شده و یک تاکستان سایه دار کوچک با انبوه درختان مو برای نوشیدن قهوه صبحگاهی جای دلپذیری است ، ولی بعد از ظهرها اصلا به درد نمی خورد . چون خیلی آفتاب می گیرد .
حدود ساعت چهار بعدظهر یک روز گرم تابستانی در ماه ژوئیه « گوستاوو» با همان دستمال جدایی ناپذیر که از آرنجش آویزون بود و با راه رفتنش در هوا بال بال می زد ، از دالان تاریک و خنک ساختمان سرکی به بیرون کشید و به چشم انداز سوزان میزها و صندلی ها نگاه زودگذری انداخت . معمولا امکان نداشت که «گوستاوو»خواب بعدظهر خود را صرفا برای تحویل یک نامه به صاحبش حرام کند ،ولی این نامه بخصوص برای آن جوان آمریکایی فرستاده شده بود و همه سرپیشخدمت ها خوب می دانند که جوانان آمریکایی دیوانه وار بی طاقتند .
حیاط همانطور که «گوستاوو» قبلا حدس زده بود خالی بود . ولی به محض این که «گوستاوو» با بردباری آهی کشید و به طرف تاکستان دراز که تا دریاچه امتداد داشت چرخید ، خش خش روزنامه ای از عمارت کلاه فرنگی عقیده اش را تغییر داد و او به طرف صدا پیش رفت .
وقتی به عمارت کلاه فرنگی رسید ، نگاهی به داخل آن انداخت و جوان آمریکایی را دید ، که با کت و شلوار فلانل سفید روی صندلی راحتی لم داده و سرش به روزنامه « هرالد پاریس » گرم است . در ضمن جلد قرمز کتاب راهنمای جهانگردان هم از جیب سفید کتش بیرون زده .
- آخ « گوستاوو» ! سلام ! نامه مال منست ؟
گوستاوو با تعظیم گفت :
- اکو (به ایتالیایی : خودش است ) آخرش رسید . همان نامه ای است که شما آن همه چشم به راهش بود .
دوباره تعظیم کرد و نامه را جلو برد .
- بفرما میستر « جی رررین ایلیاررر» !


جوان با خنده گفت :
- دلم نمی خواهد مایوست کنم «گوستاوو» اما نمی دانم آیا با چشم بسته هم اسم خودم را ازدهان تو تشخیص میدهم یا نه ؟!
سپس نامه را گرفت و یکبار عنوان روی پاکت را خواند ، تا مطمئن شود : « جریمن هیلیارد جوان »
خیالش راحت شد . آه بلندی کشید و نامه را باز کرد . ناگهان سرش را بالا گرفت و به «گوستاوو» که از قیافه اش پیدا بود در رویای شیرینی فرو رفته و غرق در شور و سرمستی است ، خیره شد :
- هی ، لازم نیست در این خیالات فرو بروی . لابد خیال کرد ه ای این یک نامه عاشقانه است . نه جانم ، اشتباه می کنی . حالا که ظاهرا کنجکاو شده ای ، بد نیست بدانی که این نامه را خواهرم فرستاده است تا به من خبر بدهد که همراه عمه ام امشب به اینجا می رسد و ما فردا صبح با اولین قایق به «ریوا » خواهیم رفت . نه این که دلم بخواهد از شما جدا بشوم «گوستاوو» ولی ... آخ ! تندر! صاعقه !
سکوت کرد و با چهره ای در هم نامه را تاپایان خواند . پیشخدمت علاقه و ادب خود را حفظ کرده بود ، ولی در نگاهش نگرانی موج می زد . همیشه وقتی پای «جریمن هیلیارد جوان » به میان می امد «گوستاوو» نگران می شد . آدم هرگز نمی توانست حدس بزند که دفعه دیگر این جوان سراغ چه چیزی را خواهد گرفت . همین دیروز زنگ زده بود که برایش یک همبازی پیدا کنند ، تا با او تنیس روی چمن بازی کند . به خیالش که هتل همبازی ها را هم مثل انبوه ملافه هایش توی کمد های کشودار قایم می کند .
«جری » نامه را مچاله کرد و توی جیبش فرو برد و گفت :
- «گوستاوو» عقیده تو چیست ؟ قرار شده آنها تا روز دهم ماه یعنی هفته آینده در« لوسرن » بمانند و امیدوارند از نظر من اشکالی نداشته باشد که همینجا منتظرشان باشم . به نظر آنها این برای من فرصت خوبی است تا استراحت کنم . استراحت ! آقاجان ! آنهم من که سه روز است در «واله دولمو» هستم .
- سی سینور شما همان اتاق را می خواهد ؟
- همان اتاق ؟ اوه بله ، گمان کنم .
« جری » غمزده در صندلی فرو رفت و دست ها را مایوسانه در جیب ها گذاشت . پیشخدمت بالای سر او می پلکید و مردد بود . از یک طرف دلش می خواست برود و دوباره بخوابد ، و از طرف دیگر دلش برای این جوان صمیمانه می سوخت . در تاریخ اشتغال خود در هتل «دولاک » هرگز مسافری چنین گشاده دست ، معاشرتی ، بی تکلف ، زیر دست نواز و روی هم رفته اینقدر عجیب و اسرار آمیز ندیده بود . حتی آمریکایی بودن او نمی توانست همه رفتارهایش را توجیه کند .
مرد جوان نگاه غمزده ای به مصاحبش انداخت و پرسید :
- «گوستاوو» تو خواهر داری ؟
- خواهر ؟
معلوم بود که «گوستاوو» از این سئوال سردر نمی آورد ، ولی بردباری اش را حفظ کرد .
- سی سینیور ، من هشت تا خواهر دارد .
- هشت تا ؟ پناه برخدا ! پس چه کلکی می زنی که همیشه سرحالی ؟
- سه تا از آنها شوهر کرده سینیور . یکی دیگرشان نامزد شده ، یکی از آنها توی یک صومعه است ، یکی از آنها مرده است ، دو تا از آنها هم بچه هست .
- که اینطور ! خوب جوری از شرشان خلاص شده ای ! بدبختی اینجاست که بچه ها بزرگ می شوند «گوستاوو» و در مورد آن یکی که نامزد دارد ، من اگر جای تو بودم دلم شور می زد . آخر از کجا معلوم که نامزدی اش سرانجامی بگیرد ؟ آمدیم ونامزدی اش بهم خورد ! امیدوارم خواهرت از آن دسته دخترها نباشد ، که وقتشان را صرف تاخت و تاز روی نقشه اروپا می کنند ، تا با تو در یک دهکده کوهستانی کوچک و دور افتاده که حتی اسمش به گوش کسی نخورده قرار ملاقات بگذارند ، جایی که فقط یک «پاریس هارلد » چهار روز پیش دم دستت باشد ، تا بخوانی و بعد هم ناگهان زیر قولشان بزنند ؟
«گوستاوو» با اشاره چشم جواب داد. پشت نرم و انعطاف پذیری او به تعظیم دیگری نائل آمد . زیر لب گفت :
- ممنون
- دست بر قضا عمه هم نداری ؟
«گوستاوو» با لحنی مبهم پرسید :
- عمه سینیور ؟
- بله «گوستاوو» عمه . یک قوم و خویش مونث که افکار ترا مثل یک کتاب باز می خواند . کسی که اشتباهات ترا می بیند ، ولی متوجه خوبی های تو نمی شود . کسی که به یاد دارد وقتی پدرت به سن تو بود ، چقدر دوست داشتنی و خوب و مطیع بود . کسی که وقتی بچه بودی امیدهای زیادی به تو بسته بود . کسی که خیال داشت تو را وارث خود بکند اما حالا تصمیم گرفته ثروتش را به یک یتیم خانه ببخشد . «گوستاوو» تو تصادفا عمه هم داری ؟
- سی سینیور .
- گمان نکنم متوجه مقصود من شده باشی . عمه یعنی خواهر پدرت ، یا شاید خواهر مادرت .
صورت درهم «گوستاوو» برقی زد و باز شد . گفت :
- اکو ! شما می خواهد بداند که آیا من یک تیسا (عمه) دارد ؟ یک عمه . بله همین است . یک عمه . سی کورامنته (مطمئنا) سینیور . من ده - یازده تا عمه دارد .
- یازده تا عمه ! در مقابل چنین مصیبتی زبان من بسته شد ! دیگر لازم نسیت چیزی بگویی «گوستاوو» ! لطفا دوستی مرا بپذیر .
جری دستش را دراز کرد . «گوستاوو» با تعجب به آن خیره شد . سپس از آنجا که ظاهرا انتظار عمل متقابلی از او می رفت ، با خجالت دستش را پیش برد . حاصل کار یک سکه دو لیری بود ، که «گوستاوو» با تعظیم های تر وتازه و پیاپی آن را در جیبش گذاشت و گفت :
- گراتسی تانتو (خیلی ممنون) سینیور ! شما به چیزی احتیاج دارد ؟
- به چیزی احتیاج دارم ؟
در لحن مرد جوان سرزنش ، رنجش و نفرت موج می زد . او گفت :
- چطور می توانی چنین سئوالی بپرسی «گوستاوو» ؟ من که سه روز است در «واله دولمو » هستم و هنوز هفت روز دیگر پیش رویم است . تا دلت بخواهد حوله و صابون و تخم مرغ عسلی دراختیار دارم - اگر منظورت همین است -ولی روح یک مرد با صابون و تخم مرغ عسلی تغذیه نمی شود . چیزی که من به آن احتیاج دارم ، غذای روح است . تفریح ، خوشگذرانی ، سرگرمی . نه «گوستاوو» لازم نیست دوباره «پاریس هرالد » را جلویم بگذاری . حالا دیگر اسامی مسافران تمام هتلهای سویس را از حفظ شده ام .
- آهان ! پس شما تفریح می خواهد . شما آن «لوئینی» خیلی قشنگ را در کلیسای «سن بارتولومئو» دیده ؟ مال چهار صد سال قبل است .
- بله «گوستاوو» من «لوئینی» کلیسای «سن بارتولومئو» را دیده ام و عصاره تمام لذتی را که امکان دارد بشر از تماشای آن ببرد ، همان روز اول از آن بیرون کشیدم .
- باغ پرنس «سارتونیوکرولی» چی ؟ سینیور سرو کوهی لبنان را درباغ پرنس دیده ؟
- بله «گوستاوو» سینیور سروکوهی لبنان را درباغ پرنس دیده ، همین طور درخت بلوط تناوری را که دویست سال از عمرش می گذرد و نهال کائوچو که از آمریکای لاتین آورده شده . آنها فوق العاده قشنگند ، ولی یک هفته را پرنمی کنند.
- شما توی دریاچه شنا کرده ؟
- آبش نیمگرم است «گوستاوو» .
نگاه مضطرب پیشخدمت در اطراف گشتی زد و سرانجام برسوسوی قوس دریاچه و کوهستان ارغوانی در آنسوی تاکستان برق زد .
عاجزانه تمنا کرد:
- آنجا منظره هست .منظره ای که از جلوی آب دیده می شود ، خیلی زیباست ، خیلی قشنگ هست . خیلی از خارجی ها فقط به خاطر آن می آیند . شما می تواند دریاچه «گاردا» کوه «بریون» و کوه «با لدو» را با خرابه های قصر «اسکالیگر» تماشا بکندو بعد هم کوه «ماگیور» و «آلتی سیمودی ناگو» و قله برف پوشیده کوه ...
آقای «جریمن هیلیاردجوان» با یک اشاره دست جلوی پرحرفی او را گرفت :
- بس کن . من خودم کتاب راهنمای جهانگردان را می خوانم و همه این مناظر را همان شب اول دیدم . «گوستاوو» تو در این سن و سال باید بدانی که یک مرد وقتی تنهاست نمی تواند از منظره ای لذت ببرد . برای این جور چیزها باید دو نفر بود. بله درست است ، من تنها هستم . خودت می بینی که برای یک گفت و شنود ساده چه مصیبت هایی باید بکشم . در حالی که اگر به اندازه تو زبان بلد بودم ، با کوهنوردان آلمانی حرف می زدم .
فکر تازه ای مثل برق به ذهن «گوستاوو» خطور کرد :
- آهان خودش است ! چرا سینیور کوهنوردی نمی کند؟ خیلی پرفایده است ، خیلی تفریح دارد . من یک راهنما پیدا می کند.
- لازم نیست زحمت بکشی ! راهنمای تو هم لابد ایتالیایی خواهد بود و این دیگر خیلی زجرآور است که یک روز تمام با یک نفر لال بازی در بیاورم و سرودست برایش بجنبانم .
بازوانش را درهم حلقه کرد و بادلتنگی آهی کشید :
- آه ...یک هفته در «واله دولمو» ... یعنی ابدیت !
«گوستاوو» به تقلید از او آهی کشید . با وجود آن که درد مرد جوان را بطور عمیق درک نمی کرد ولی دلش برای او می سوخت . ناگهان از دهنش دررفت و گفت :
- افسوس که شما با آن سینیور آمریکایی که در «ویلاروزا» زندگی می کند آشنا نیست ! او هم در «واله دولمو» دلش می گیرد . بیشتر روزها می آید تا با من حرف بزند . به قول خودش می ترسد انگلیسی یادش برود.
مرد جوان ناگهان چشمانش گرد شد . پرسید :
- از چه حرف می زنی ؟ یک سینیور آمریکایی اینجا در «واله دولمو» است ؟
- سی کورامنته ! او در همان ویلایی زندگی می کند که به رنگ گل رز است و درختهای سرو و یک تراتسو (ایوان) روی دریاچه دارد. دخترش سینیورینا «کنستانتینا» هم با او زندگی می کند . آخ که چه جوان ، چه خوشگل ...
(آخرین تغییر در ارسال: 27-01-2014, 07:25 PM توسط ایران دخت.)
27-01-2014, 07:21 PM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #3
RE: رمان " جری جوان " نوشته جین وبستر
گوستاوو » چشم هایش را چرخاند و دستها را به هم چسباند و ادامه داد:
- به خوشگلی فرشته های بهشت . او ایتالیایی حرف می زند، درست مثل من که انگلیسی حرف می زند.
«جریمن هیلیاردجوان » که هشیار شده بود ، حلقه بازوانش را باز کرد و صاف نشست و خشمگین گفت :
- پس تو در تمام این مدت یک خانواده آمریکایی توی آستینت داشتی و لال شده بودی ؟
- اسکوزی (ببخشید) سینیور. من از کجا می دانست شما میل دارد به آنها معرفی بشود ؟
- معرفی ؟ خدای من ! به عقیده تو وقتی یک کشتی شکسته به کشتی شکسته دیگری در یک جزیره متروک بر می خورد ، باید اول به هم معرفی بشوند تا بتوانند با هم حرف بزنند ؟
- سی سینیور !
- تازه ، بگو ببینم یک خانواده معقول آمریکایی اصلا چرا باید در «واله دولمو» زندگی کنند ؟
- من نمی داند سینیور ولی تا آنجایی که شنیده ، سینیور پاپا احوال سلامتی اش خوب نبوده و دکترهای آمریکایی به او گفته که شما احتیاج به تغییر محیط دارد ، به ایتالیا برود و از آب و هوای خوش آنجا برخوردار بشود . او هم گفته ، باشد من به «واله دولمو» می رود . این جا کوچک هست سینیور ولی خیلی فاموسا (مشهور) بهارو پاییز ، خارجی ها از سرتاسر دنیا به اینجا م می آیند . از انگلیس ، فرانسه ، آلمان ، توتی (همه جا) ! هتل «دولاک» پر می شود. بطوری که ما ناچار هر روز مسافرها را رد می کند.
- که اینطور! ظاهرا من به بد فصلی برخورده ام . ولی برگردیم سر حرف خودمان راجع به این خانواده آمریکایی ... اسمشان چیست ؟
- خانواده «وییییلدر» از «نووویورک » .
- «ویییلر» (سرش را تکان داد) این اسم آمریکایی نیست ، «گوستاوو» یا دست کم وقتی تو آن را تلفظ می کنی . اما اشکالی ندارد . اگر از «نیویورک » می آیند کار تمام است . چند نفرند ؟ فقط دو نفر؟
- اوه ، نه . پاپا و سینیورینا و یک ... یک ...(نگاهش را درجستجوی کلمه به هر طرف چرخاند) یک عمه خانم !
- باز هم عمه ! خدایا انگار امروز از آسمان عمه می بارد ! سرش را با چی گرم می کند؟ منظورم همان سینیورینا ییست که ، به خوشگلی فرشته های بهشت است ؟
«گوستاوو» دستهایش را باز کرد و گفت :
- «واله دولمو» لب مرز است . این جا ، شما به آن چه می گوید ... یک چیتا (شهر) پادگانی است . یک عالم سرباز ، افسر ، سروان ، ستوان ، همه با انیفورم و شمشیر. آنها روی تراتسو با سینیور پاپا و سینیورا عمه و اسپچیال منته (بخصوص) سینیورینا «کنستانتینا» چای می خورد. سینیور پاپا می گوید به خاطر سلامتی اش آمده اینجا ، اما اگر شما عقیده مرا بپرسد. من غلط نکند ، آمده اینجا که دخترش را شوهر بدهد .
- که اینطور ! با وجود این ، معمولا سینیور پاپاهای آمریکایی آنقدرها هم که ممکن است تو خیال کنی ، نسبت به ازدواج دخترهایشان با سروان ها و ستوان های خارجی مشتاق نیستند . حتی اگر آنها اونیفورم و شمشیر هم داشته باشند و حتی عجیب نیست که سینیور پاپا از این قضایا کمی هم دلخور باشد . ظاهرا این برای یک جوان برومند فرصت مناسبی است تا به زبان انگلیسی گپی بزند ، با وجود این که شمشیر و اونیفورمی هم ندارد . عقیده تو چیست ؟
- سی سینیور .
- خوشحالم که با من موافقی . حالا ساعت چهار وپنج دقیقه است . فکر می کنی این خانواده آمریکایی بعدظهرها می خوابند؟
- من از کجا بداند سینیور ؟
هنوز «گوستاوو» بردبار بود .
- خوب ، آن ویلایی که به رنگ گل رز است و یک ایوان روی دریاچه دارد ، کدام طرف است ؟
- ویلا به اندازه یک ربع ساعت از «پورتاسن آنتونیو» دورتر است . شما زنگ بزند «جوزپه » در را باز کند . اما جاده خیلی داغ و خاکی است . از راه کنار دریاچه خنک تر است . به طرف چپ ده دقیقه مستقیم برود ، تا جلوی دیوار برسد . در آنجا دیوار شکسته است و خیلی راحت ...
- ممنونم ، این پیشنهاد عاقلانه ایست . مطمئن باش که جلوی دیوار می رسم .
«جری» از جا پرید ، در حالی که دنبال کلاهش می گشت ، تکرار کرد :
- پس به طرف چپ بپیچم و ده دقیقه مستقیمم جلو بروم ؟ خوب ، تا وقت شام خدانگهدار . من به سراغ سینیورینا «کنستانتینا» یی می روم ، که به خوشگلی فرشته های بهشت است و در ویلایی به رنگ گل رز که در میان بیشه زار سروکوهی مشرف به دریاچه «گاردا» ست زندگی می کند. برای یک ماجرا عاشقانه زمینه بدی نیست ، مگر نه «گوستاوو» ؟
- شام ... گمان کنم ساعت هفت حاضر باشد ؟
- سی سینیور . ساعت هفت . شما بیفتک به سبک میلان میل دارد؟
- معلومست ! چی بهتر از آن ؟ از وقتی آمده ام پنج بار بیفتک به سبک میلان خورده ام !
با بی خیالی دستی تکان داد و سوت زنان راه تاکستان را که به دریاچه منتهی می شد در پیش گرفت .
«گوستاوو» با نگاهی او را بدرقه کرد . سری تکان داد . سپس سکه دو لیری را بیرون آورد و روی میز چرخ داد . زنگ واقعی فلز را داشت . شانه ها را بالا انداخت و به داخل ساختمان برگشت تا سفارش بیفتک بدهد .
27-01-2014, 07:23 PM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #4
RE: رمان " جری جوان " نوشته جین وبستر
فصل دوم

ایوان «ویلاروزا» مشرف بر دریاچه «گاردا» از سه طرف با دیوار سنگی کوتاهی محصور می شد و در پناه سایبان زرد رنگی از آفتاب در امان بود . روی دیواره های آن دسته دسته گل خرزهره آویخته بود که گلبرگ های صورتی خود را در آب های نیلگون دریاچه فرو می ریختند . این ایوان از حیث ترکیب رنگهای زیبا و چشمگیر بی نقص است . ولی درست مثل حیاط هتل «دولاک» بعد از ظهرها هوایش بسیار گرم و طاقت فرساست . با این حال در طرف راست ایوان ، باغی پر از درختان سایه دار با گذرگاه هایی مشجر قرار گرفته که باریکه ساحلی و یک دیواره آن را از دریا جدا می کند. برای وقت گذرانی در یک بعدازظهر گرم هیچ جا بهتر از این جا نمی توانست باشد .
کمی از ساعت چهار گذشته بود - بطوردقیق پنج دقیقه- و سکوت همیشگی عصر گاهی باغ با آمدن چهار دختر پرحرف به آسمان پرکشیده بود . از این چهار نفر ، سه دختر با چشمان سیاه و موهایی سیاهتر از چشمانشان روی ماسه ها زانو زده بودند و کوهی از ملافه را با مشتما لی می شستند . با وجود پرحرفی سخت مشغول کار بودند و هنوز چیزی نگذشته علفهای آنطرف دیواره ساحل از ملافه های شسته شده به سپیدی می زد. و در حالی که یک لباس زنانه توری دوزی شده روی یک بوته خرزهره در کناری تاب می خورد ، جورابهای ابریشمی روی دیواره به ردیف چیده شده بود . با مشاهده این منظره حداقل این فکر به ذهن بییننده خطور می کرد که این ویلای صورتی رنگ که درمیان درختان سرو جلوه می فروشد ، فاقد بعضی از امکانات مدرن زندگی از قبیل آب لوله کشی است .
چهارمین دختر با چشمان خاکستری و موهای قهوه ای روشن روی دیواره راحت و آسوده نشسته بود و با یک کلاه تابستانی لبه پهن خود را باد می زد. پاهایش از روی دیواره آویزان بود ، کفش تنیس به پا داشت و دوپیس کتان سفیدی به مدل ملوانی با یخه کوتاه پوشیده بود و لبه آستینها را تا آرنج تازده بود . با سه دختر رختشوی که زیر پایش کار می کردند صمیمانه گپ می زد و در عین حال آرام و خونسرد و بسیار راحت و خوشحال به نظر می رسید . حرف زدن او به ایتالیایی ، برای گوشی که به این زبان ناآشنا بود ، درست مثل حرف زدن آن سه دختر ایتالیایی روان و سلیس می نمود .
دخترهای رختشوی لباس های دهاتی چشمگیری بر تن داشتند ، پیرانهای سبز وسرخ ، روسری های گلدار، گردنبندهای مرجانی و گوشواره های پرتلا لو ، در این زمانه منحط که همه چیز شکل قدیم خود را از دست داده ، دیگر در یک گذرگاه عمومی ایتالیایی چشمتان به چنین لباسهایی نمی افتد و مجبورید تا دوردست های تپه ها را بپیمایید تا به چنین منظره ای برخود کنید . این هم مدیون وجود دختر روی دیواره بود که اگرچه اسما ولی رسما همه کاره «ویلاروزا» بود و با استعداد و تیزهوشی خاص خود در طراحی و قدرت کلام و استدلال توانسته بود این حرف خودش را بقبولاند که «تاوقتی مجبوریدرختشویی را به زن های محلی بسپارید چرا نباید حرمت زیبایی را حفظ کنید و سرو وضع ظاهری رختشوی ها را با منظره و آداب سنتی و بومی هماهنگ نمایید ؟» به همین دلیل خود او لباس های زن های رختشوی را طراحی و خریداری کرد .
از پشت آن پرتگاه کوچک که جلوی چشم انداز دهکده را سد می کرد ، قایق آبی و سفیدی با بادبان های سه گوش زرد کم کم نمودار می شد . قایقران جوان خوش سیمایی با لباس آبی تیره با یقه آتشین و شال کمر سفید بود که قایق را پاروزنان جلو می راند ، زیرا نسیم به ناتوانی یک آه بود . از این زاویه دید همچنین دست دختر روی دیواره هم مشاهده می شد .
قایق که با تکانهای پی درپی آهسته به طرف ساحل پیش می آمد ، به پروانه عظیمی می مانست و اسمش که با حروف زرین دماغه اش را زینت داده بود متناسب با خودش « فارفلا» بود . همین قایق در اوایل تابستان با بدنه سبز و بادبان قهواه ای تیره آنقدر محقر و زشت بود که اسمی معمولی داشته باشد ولی از وقتی این دختر آمده بود ، همه چیز تغییر یافته بود .
«فارفلا» بادبان های زرد خود را به نشانه سلام پایین آورد و در پای پلکان ساحلی در زیر ایوان آرمید . دختر از روی دیواره خم شد و با اشتیاق پرسید:
- «جوزپه » از پست چیزی گرفته ای ؟
- سی سینیورینا .
«جوزپه» چهار دست و پا از پلکان ساحلی بالا رفت و یک نسخه از «تایمز» لندن را تقدیم داشت .
دختر شانه بالا انداخت و روزنامه را گرفت . معلوم بود که «تایمز» لندن علاقه اش را چندان جلب نمی کند.
«جوزپه » به قایقش برگشت و خود را با خرده کارهای آن مشغول کرد. نیمکت ها را گردگیری کرد ، کوسن ها را جابجا کرد ، ولی هیچک از شلوغ کاری های متظاهرانه اش کسی را گول نمی زد. سینیورینا لحظه ای مجذوب تماشای او شد و سپس با تحکم گفت :
- «جوزپه» یادت باشد که باید حاشیه باغ را بیل بزنی .
«جوزپه» بیچاره با وجود لباس ملوانی اش همه کارها بر گردنش بود . او نگاه غمزده ای به حاشیه باغ انداخت که پای دیواری که «ویلاروزا» را از بقیه دنیا جدا می کرد آفتاب می خورد. در این قسمت هر گل معروفی که در پادشاهی ایتالیا در ماه ژوئیه شکوفه می داد ، از کا ملیا و ادریس گرفته تا آفتابگردان و شب بوی زرد کاشته شده بود و بیل زدنش آنقدر زحمت داشت و وقت آدم را می گرفت که دیگر نمی توانستی با کسی حرف بزنی . در حالی که «جوزپه » نه تنها تنبل بلکه معاشرتی و پرحرف هم بود . ناچار از در پیشنهاد گردش وارد شد .
- سینیورینا دلتان نمی خواهد قایق سواری کنید ؟
دختر سری تکان داد و گفت :
- باد که نمی وزد ، هوا هم خیلی گرم آفتاب سوزان است .
- وای نه ! وقتی تو دریاچه بیایید ، باد می وزد و هوا خنک است .
سینیورینا من سایبان را می زنم تا آفتاب به شما نتابد .
27-01-2014, 07:29 PM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #5
RE: رمان " جری جوان " نوشته جین وبستر
دختر باز هم سر تکان داد ونگاهش را با تلقین و اشاره به سمت گلهای ادریس چرخاند . ولی «جوزپه» هنوز وانمود می کرد که مشغول کار مهمتری است .
دختر هم که ارباب بیرحمی نبود ، دیگر در این باره پافشاری نکرد و بر سر صحبت های خود با دخترهای رختشوی برگشت .
بحث دخترها روی این موضوع که در بهشت احتمالا چه چیزهایی یافت می شود دور می زد : موضوعی که برای یک بعد از ظهر بسیار گرم ونمناک ایتالیایی دلنشین می نمود . آن سه دختر عقیده داشتند که در بهشت آفتاب گرم هست و سایه خنک ، پرندگان آواز خوان ، گلها، امواج کف آلود ، آسمان های آبی و کوه های پوشیده از ابر ، در واقع به چشم انداز حقیقی پیش رویشان چندان بی شباهت نبود. تا این حد همگی با هم موافق بودند ، اما سر چند نکته بحث درگیر شده بود ، آیا در بهشت سنگ ها از جنس طلاست؟ آیا خانه ها هم از طلاست ؟ در این صورت آیا چشم آدم از تماشای آنها صدمه ای نمی بیند ؟ «ماریتا» که عقایدش به نظر دیگران کفرآمیز جلوه می کرد ، ویلایی از سنگ خاکستری ساده یا حداکثر با یک نمای گچی صورتی را به همه قصرهای طلایی بهشت ترجیح می داد .
اکنون پانزده دقیقه از ساعت چهار می گذشت و تماشاگری ناظر این صحنه ها بود . با این حال هیچیک از آن پنج نفر از وجود او خبرنداشت .
تماشاگر بالای دیوار سرحد باغ ایستاده بود و با لذت صحنه ای از زندگی روستایی و با لذتی افزون دختر ظریف سپیدپوش روی دیواره را تماشا می کرد . ولی ناگهان از فکر این که خودش را چطور در این جمع آفتابی کند ، دلش فروریخت . بی هیچ دلیل خاصی فکر می کرد اگر معرفی نامه ای در جیب داشت ، قضیه آسانتر می گذشت . «ویلاروزا» به هیچ وجه به یک جزیره متروک شباهت نداشت و با مشاهده آن گفتگوی سلیس و روان به زبان ایتالیایی حالا به شدت دچار تردید و دودلی شده بود و می اندیشید که آخر به صرف هم دهکده بودن که نمی شود با کسی دوست شد . درست در لحظه ای که تصمیم قطعی خود را برای فرار دزدانه از آنجا گرفت ، ناگهان رشته کارها از دستش خارج شد . دیوار همانطور که «گوستاوو» تذکر داده بود شکسته بود و به همین علت او توانسته بود به سهولت از آن بالا برود . به محض آن که او بی سروصدا چرخید آماده شد از دیوار پایین برود ، سنگ زیر پایش لغزید و او سر خورد .
پنج جفت چشم وحشت زده به طرف او چرخید . منظره ای که آنها دیدند ، مرد جوانی با لباس فلانل سفید بود که ناگهان دستهایش را بالا برد ، روی یک بوته آزالیا افتاد و از روی بوته آزالیا به سمت دیواره غلتید و سرانجام چهار دست و پا روی باریکه ساحلی فرود آمد . بارانی از گلبرگ های صورتی رنگ و خرده آجر دور و بر او فروریخت .
ناگهان سکوت بر همه جا حکمفرما شد و سپس دخترهای رختشوی که مطمئن شدند او صدمه ای ندیده است ، سکوت را شکستند و قاه قاه خندیدند . «فارفلا» هم از پایکوبی های شادمانه «جوزپه» تکان تکان می خورد . فقط دختر روی دیواره آرامش و متانت خود را حفظ کرد .
مرد جوان خود را جمع و جور کرد و بلند شد . کتاب راهنمای جهانگردان را دوباره در جیبش گذاشت و در حالی که از فرط خجالت سرخ شده بود کلاه به دست جلوی رفت تا عذرخواهی کند . یک زانویش گلی و کثیف شده بود و و روی موهای آشفته اش شکوفه های آزالیا ریخته بود . با دستپاچگی گفت :
- معذرت می خواهم . قصد نداشتم اینطور سرزده بیایم . متاسفم که دیوارتان را شکستم .
دختر مودبانه با یک اشاره کوتاه قضیه را خاتمه داد :
- خودش قبلا شکسته بود.
سپس نگاه خود را موقرانه به او دوخت ، گویی منتظر توضیح اوست .
مرد گفت :
- من ... من آمده ام که ...
مکث کرد و نگاه خود را بی هدف به اطراف دواند . در آن لحظه هیچ عذر معقولی که حضورش را در آنجا توجیه کند به ذهنش خطور نمی کرد .
دختر همچنان به او نگاه می کرد . اکنون نگاهش حالت شادی پیدا کرده بود ، گویی از دیدن او در این وضع لذت می برد . گفت :
- خوب ؟
مرد جوان احساس می کرد در زیر نگاه های دختر هر لحظه سرخ تر می شود . دختر که بی میل نبود او آرامش خود را باز یابد با لحنی محبت آمیز تشویقش کرد :
- چه کاری از من ساخته است ؟
مرد جوان به اولین موضوعی که به یادش رسید متوسل شد :
- ممنونم . من در هتل «دولاک » اقامت دارم . می دانید «گوستاوو» به من گفت که این دوروبرها ویلایی هست که مال همین یارو ، پرنس فلانی است . گفت اگر در بزنید، کارت ویزیتی با دوفرانک پول به باغبان بدهید اجازه می دهد وارد باغ بشوید و درخت ها را تماشا کنید .
دختر گفت :
- که اینطور ! نکنه اینجا دنبال در ورودی می گردید ؟
کلامش پر از سوءظن بود و گویی گمان می کرد مرد جوان این کلک را زده تا از زیر بار ورودی از در اصلی و پرداخت دو فرانک پول شانه خالی کند .
- ویلای پرنس «سارتونیوکرولی » تقریبا در یک کیلومتری اینجاست .
- خیلی متشکرم .
مرد جوان دوباره تعظیم کرد و سپس از فرط نیاز مایوسانه اش به حرف زدن ا فزود :
- در آنجا یک سرو کوهی از لبنان و نهال کائوچویی از آمریکای لاتین وجوددارد .
- راستی؟
دختر همچنان توجه و نزاکت خود را حفظ کرده بود ولی هیچ تلاشی برای ادامه صحبت نمی کرد .
سرانجام مرد پرسید :
- شما ... شما آمریکایی هستید ؟
دختر دوستانه پاسخ مثبت داد :
- آه بله . «گوستاوو» اینرا می داند .
مرد پا به پا کرد و گفت :
- من هم آمریکایی هستم .
- راستی ؟
دختر خم شد و از نزدیک او را برانداز کرد . نگاهش معصوم و بی ریا و روی هم رفته سرد و بی علاقه بود.
- از ظاهرتان باید حدس می زدم آلمانی باشید . بیشتر ، آلمانی ها به «واله دولمو» می آیند.
مرد به پاسخ کوتاهی قناعت کرد .
- خوب ، من آلمانی نیستم . آمریکایی هستم .
- متاسفانه پدرم در خانه نیست . او از دیدن آمریکایی ها خوشحال می شود.
27-01-2014, 07:34 PM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #6
RE: رمان " جری جوان " نوشته جین وبستر
ناگهان در نگاه مرد جوان اضطراب رنگ باخت و جای خود را به خشم داد . او برای حفظ وقار خود تصمیم به فرار گرفت و در پی این تصمیم نگاه سریعی به دوروبر انداخت . از هر طرف در محاصره آنها بود – مگر این که دلش می خواست باز از دیوار بالا برود که البته نمی خواست - یا باید ار طریق ایوان می رفت که راه پشت آن در تصرف زنهای رختشوی بود ، یا از طریق دیواره که که دختر سپید پوش و رختهای شسته آن را اشغال کرده بودند .
ناگهان چرخید . زانویش به جورابی گرفت و آن را روی زمین انداخت و دولا شد تا جوراب را از روی زمین بردارد و سپس از فرط خجالت سرخ تر شد .
دختر با عذرخواهی گفت :
- امروز روز رختشویی است .
سپس برخاست و بالای دیواره ایستاد و با دست به «جوزپه» اشاره کرد . بعد برگشت و با نگاه شیطنت آمیزی از بالای دیوار به مرد جوان نگریست و گفت :
- امیدوارم از تماشای سرو لبنان و درخت کائوچوی آمریکای لاتین لذت ببرید . عصر بخیر.
نیشش تا بناگوش باز بود ، زیر پلکان قایق را نگهداشته بود . در قایق دختر در میان کوسن ها لم داد و سپس نگاه زودگذری به ساحل انداخت و با صدای بلند گفت :
- بهتر است از در خارج بشوید . بالا رفتن از این طرف دیوار سخت تر از آنطرف است که آمدید . در ضمن بالای دیوار خرده شیشه ریخته است .
«جوزپه» بادبان زرد را برافراشت و «فارفلا» با ظرافت و نرمش سینه آب را شکافت و به دریا خزید .
مردجوان با نگاهی پر ازکینه قایق را بدرقه کرد . اکنون که دختر رفته بود ، موضوعات مختلفی به یادش آمد که می توانست درباره هر یک از آنها حرف بزند .
رشته افکارش را خنده تمسخر آمیزی از پشت سر گسیخت . متوجه شد که سه دختر رختشوی به او می خندند . با غیظ گفت :
- اربابتان خوش رفتارترین آدم دنیا نیست ، و متاسفانه باید اضافه کنم که شما هم دست کمی از او ندارید .
رختشوی ها دوباره به مسخره خندیدند . البته لودگی شان نه عمدی بود و نه از روی بدخواهی ، بلکه فقط به علت این بود که متوجه شده بودند زبان بلد نیستند تا از یک واقعه مفرح لذت ببرند. «ماریتا» در حالی که یک لباس کتانی ملوانی – درست لنگه همان لباسی که به دریارفته بود- را تکان می داد و روی دیوار پهن می کرد تا خشک شود ، زمزمه مهرآمیزی سر داد .
مرد جوان دیگر نماند تا چیزی بشنود . کلاهش را روی سر محکم کرد ، از روی دیوار پرید و با قدمهای بلند وارد گذرگاه مشجر و ممتدی که دو طرف آن درختان سروقد کشیده بودند شد و بدون کوچکترین نگاهی به ویلای صورتی از کنار آن گذشت .
دم دروازه باغ کنار ایستاد تا به یک سوارکار و اسبش راه بدهد . اسب با وجود گرمای هوا جفتک پرانی می کرد . سوارکار اونیفورم پوشیده بود و شمشیر براقی داشت و هنگام عبور مهمیزهایش چکاچاک می کردند .
عابر پیاده با نگاهی زودگذر چشمان سیاه نافذ و سبیل مشکی باریک و نوک برگشته او را دید . سوارکار با نزاکت خونسردانه سلام نظامی داد و سروصدایی راه انداخت .مرد جوان با نفرت چهره درهم کشید تا این که درختان سرو ، سوارکار را از دید او پنهان ساختند . سپس برگشت و از جاده خاکی به طرف هات «دولاک » رهسپار شد .

ساعت نزدیک پنج بود و «گوستاوو» در حیاط چشمش به مسافر آمریکایی افتادکه در میان ابر سفیدی از گرد و غبار به طرف هتل می آمد .
«گوستاوو» به سمت در شتافت تا از او استقبال کند . از فرط اشتیاق برای شنیدن اخبار ابروهایش کج شده بود .
- سینیور شما برگشت ؟
مرد جوان ایستاد و با نگاه سردی گفت :
- بله گوستاوو من برگشته ام . ممنون .
- شما «سینیوریناکنستانتینا» را دید ؟
- بله ، من او را دیدم .
- او همانطور که من گفت ، نبود ؟ به خوشگلی فرشته های مقدس ؟
- بله «گوستاوو» همانطور است ، و تقریبا به اندازه همان فرشته ها دور از دسترس است . می توانی صورتحساب مرا حاضر کنی .
چهره پیشخدمت درهم رفت .
- دلتان نمی خواهد اینجا بماند سینیور ؟
- دیگر طاقت ندارم .
«گوستاوو» در عالم خیال به روشنی می دید که باران پرسخاوت انعام ها در آستانه پایان است . سایه غمی روی صورتش افتاد . با این حال هنوز نزاکت همیشگی خود را بی کم و کاست حفظ کرده بود .
- سی سینیور . ممنون . شما اتوبوس را برای چه ساعتی می خواهد ؟
- برای اولین قایق فردا صبح .
«گوستاوو» در مقابل این فرمان بی چون و چرا چاره ای جز تعظیم نداشت . مرد جوان راه افتاد ، ولی وسط حیاط تامل کرد تا بپرسد :
- اولین قایق چه ساعتی حرکت می کند ؟
- ساعت پنج ونیم سینیور .
- آه ... نه . من با دومی می روم .
- سی سینیور . ساعت ده و نیم .
27-01-2014, 07:54 PM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #7
RE: رمان " جری جوان " نوشته جین وبستر
فصل سوم

هنوز چند دقیقه به ساعت ده مانده بود که «جریمن هیلیاردجوان» درکت و شلوار پشمی برازنده ای به رنگ آبی آماده سفر به سرسرای هتل «دولاک» آمد . نگاهی به ساعتش انداخت . تا آمدن اتوبوس حدود بیست دقیقه فرصت داشت . در حیاط گشتی زد ، چند لحظه ای سربه سر طوطی گذاشت بعد به سراغ صندلی محبوبش در عمارت کلاه فرنگی رفت .
اکنون که او تازه در صندلی راحتی لم داده بود ، چه کسی باید به هتل «دولاک» می آمد، جز دوشیزه «کنستانس ویلدر» ساکن «ویلاروزا» همراه مرد میانه سالی که با یک نگاه می شد تشخیص داد همان سینیور پاپاست ؟
قلب «جریمن هیلیارد» به شدت می تپید :
- چرا ؟
هیجان زده از خود می پرسید :
- چرا آمدند ؟
سینیور پاپاچتر آفتابی سبزرنگش را بست و خودش را روی یک صندلی انداخت – جای شکرش باقی بود که صندلی اش نزدیک عمارت کلاه فرنگی بود- و بعد با کلاهش خود را باد زد . چاق بود و گرما زود کلافه اش می کرد. دخترش به آنطرف حیاط رفت و با کشیدن طناب فریاد پیاپی زنگ را در آورد . دو سه دقیقه ای صبر کرد و دوباره طناب را کشید و صدا زد :
- «گوستاوو» آهای «گوستاوو» !
این زنگ را هر کسی ممکن بود بزند : ماهی فروش ، راننده اتوبوس ، راهب صومعه که همیشه دستش برای گرفتن صدقه دراز بود و ...
«گوستاوو» اگر می خواست همیشه به زنگ جواب بدهد ، کارهایش لنگ می ماند ولی صدا خودش بود و جای اشتباه نداشت . پیش از ان که «گوستاوو» با عجله روانه حیاط بشود ، فقط به آن اندازه که دستمالی تمیز روی دستش بیندازد معطل شد .
- بن ژورنو (صبح بخیر) سینیورینا . صبح بخیر سینیور ، روز قشنگی است . قشنگ اما گرم . آره ا ما گرم .
تعظیم کرد و لبخندی زد و دستهایش را بهم چسباند . از فرط شوق سبیلش به طرف بالا چرخیده بود ، بطوری که سوراخ های بینی اش را غلغلک می داد . دوروبر این دو مشتری میپلکید و شلوغش کرده بود ، میز و صندلیها را جابجا می کرد و با دستمال تمیز آنها را سرسری گردگیری می کرد .
سینیورینا چتر آفتابی سفید و چین دار خود را روی یک صندلی گذاشت و روی صندلی دیگر نشست . نیمرخش به طرف عمارت کلاه فرنگی بود.
«گوستاوو» که چاکری و نوکر صفتی در خونش بود ، بالای سرشان وول می خورد و منتظر بود که هر چه میل دارند سفارش بدهند .
سفارشات را «کنستانس» داد - البته تذکرش عیبی ندارد که سفارشات او بیشتر چیزهایی بود که همراهش می گفت . او برای رعایت احساسات «گوستاوو» که به انگلیسی خود می بالید ، سفارشات را به زبان انگلیسی می داد .
- برای سینیورو من لیموناتو ببیاور. دوست دارم کمی شکرش را خودم بریزم .دفعه پیش که تو مخلوطش کردی همه اش شکر بود و لیمو نداشت . یک کاسه هم یخ خرد شده بیاور. فینوفینو (ریزریز) مقداری هم کیک میوه کاج . به شرطی که تازه باشد .
- ممنون سینیورینا سابیتی سیمو (الساعه)!
«گوستاوو» بطرف ساختمان رفت . پشت سرش دنباله های کت سیاه و لب دستمال سفیدش پروبال می زدند تا همه دنیا باخبربشوندکه او در حال خدمت به سینیورینای آمریکاییست . او در مقابل اشخاصی که شخصیت شان تا این حد برجسته نبود ، وقار خود را تا حدودی حفظ می کرد .
مرد جوان در عمارت کلاه فرنگی در منتهای احتیاط ، که مبادا صندلی غژغژ کند ، جای خود را تغییر داد تا نیمرخ دختر را کاملا زیر نظر بگیرد . خوشبختانه ورودی عمارت کلاه فرنگی طرف دیگری بود و به هیچ وجه احتمال نمی رفت که نگاه آنها به داخل عمارت کلاه فرنگی بیفتد . البته کاری که او می کرد گوش ایستادن نام داشت ، اما او دیروز هم مرتکب همین عمل شده بود و تازه ، این گوش ایستادن آنقدرها ناپسند نبود ، زیرا نه تنها حیاط هتل «دولاک» یک مکان عمومی بود ، بلکه او به عنوان مسافر در آنجا حق تقدم داشت در حالی که این پدر و دختر با پررویی وارد شده بودند . علاوه بر این در حرف زدن هیچکس با یک پیشخدمت جنبه محرمانه وجود ندارد .
گفتگوهای طولانی با یک سر پیشخدمت جنبه محرمانه ای وجود ندارد . گفتگوهای طولانی خود او با «گوستاوو» همیشه مثل روز روشن و بی پرده بود و سینیورینا هر موقع که دلش می خواست به حرف های آنها گوش بدهد ، قدمش روی چشم بود.
سینیورینا در حالی که دستش را زیر چانه اش گذاشته بود مجذوب تماشای دنباله های کت «گوستاوو» بود که بالا و پایین می پرید .
پدرش که با غیظ به او نگاه می کرد گفت :
«کنستانس» ! خجالت دارد!
«کنستانس» خندید . آشکار بود که خودش خوب می داند ، یا دست کم حدس می زند که چه کاری خجا لت دارد . اما ظاهرا این مسئله ذهنش را به خود مشغول نمی کرد . آقای «ویلدر» غرولندی کرد و افزود :
- این کار با آن پنج افسر هم که دل خودشان را الکی خوش کرده اند ، خیلی بد است . منتها آنها با چشم باز توی تله تو افتاده اند و تقصیر خودشان است . اما یک نگاه به «گوستاوو» بینداز، وقتی تو نگاهش می کنی دیگر نمی تواند حتی یک بشقاب را بی آن که بشکند ، از جایی به جایی ببرد . بعد هم «جوزپه» با آن «فارفلای» لعنتی که بادبان های زردش همیشه جلوی ایوان در اهتزازند. آخ که چیزی نمانده مثل طاعون از آن فرارکنم . بعد هم ، آن سه زن رختشوی ، منشی پستخانه ... پسر شیرفروش ... «لوییچی» ... و تک تک مردها ، زنها و بچه های دهکده «واله دولمو» ...
- و همچنین پدر خودم ؟
آقای «ویلدر» سری تکان داد :
- تو تشویقم کردی که برای استراحت و تمدد اعصاب به اینجا بیایم . می خواستم از شر نگرانی و جنگ اعصاب خلاص بشوم دیگر نمی دانستم که یک نگرانی بزرگ و نوظهور که قبلا حتی فکرش را هم نمی کردم ، در اینجا در کمینم نشسته . آخر ، اگر دختر یکی یکدانه من بخواهد با یکی از این افسرهای لعنتی خوش قیافه ایتالیایی ازدواج کند . من چه خاکی به سر بریزم ؟

«کنستانس» بازوی پدرش را نوازش کرد و گفت :
- چه فکرهایی می کنید پدر. من به شما قول می دهم که هرگز چنین کاری نکنم .
«گوستاوو» سینی در دست شتابزده برگشت . با چاکر صفتی عاشقانه ای تروفرز لیوان ها ، یخ ، شکروکیک را روی میز چید.
سینیورینا ابتدا با تردید و سپس با رضایت یخ را نگاه کرد و گفت :
- این درست است «گوستاوو» دفعه پیش تکه های یخ خیلی بزرگ بود ، یادت می آید؟
مقداری شکر در شربت ریخت ، هم زد و شربت را چشید . سرش را کج نگه داشته بود.
«گوستاوو» مضطربانه به چهره او خیره شده بود و انتظارمی کشید تا از روی حالت صورت او نتیجه را بفهمد . به طوری که فکر می کردی اگر شربت آبلیمو بطرز صحیحی تهیه نشده باشد ، دنیا عزادار می شود.
معلوم شد که شربت بطور صحیحی تهیه شده . «کنستانس» سری تکان داد و لبخند زد .
چهره «گوستاوو» بازشد . «کنستانس» کیک میوه کاج را برید و آماده صحبت شد . تا چند لحظه نگاهش در حیاط خالی گشت و سپس گفت :
- مسافر ندارید «گوستاوو» متاسفم که سرتان خلوت است .
- گراتسی سینیورینا . تابستان ها هیچوقت مسافر زیاد نیست . کاسبی کساد است . با این حال ، دائم می آید و می رود . دیشب هفت نفر آمد .
- هفت نفر ! چه خوب ! چه شکلی هستند؟
- کوهنوردهای آلمانی ، با آن میخ ها ته کفش شان . آنها با اولین قایق به «ریوا» رفت .
- خیلی بد شد . پس هتل خالی است ؟
- وای ، نه !یک سینیورای ایتالیایی هست با دو تا بچه اش و پرستار بچه هایش . دو تا خانم انگلیسی و یک آقای آمریکایی هم هست .
- یک آقای آمریکایی؟
توجهش کمی جلب شده بود .
- از کی اینجاست ؟
- سه -چهار روز هست .
- خوب ... چه شکلی است ؟
خوش قیافه هست ... خیلی خوش قیافه («گوستاوو» باید هم این حرف را می زد، چون جیبش از سکه های نقره آن آقای آمریکایی خط انداخته بود) او همیشه با من حرف می زند، می گوید «گوستاوو» من خیلی تنها هست ، کا شکی سرگرمی داشت . بیا با من انگلیسی حرف زد، آره ، عین حقیقت است ، من دیگر وقت سر خاراندن ندارد ، باید صبح تا شب با آن آقای آمریکایی حرف زد . او فقط کمی ... (با اشاره معنی داری به سرش زد).
«کنستانس» که گویی نسبت به موضوع علاقمند شده بود ، سرش را بالا گرفت و گفت :
- راستی ؟ پس چطور شده به «واله دولمو» آمده ؟
- آمده خانواده اش را ببیند . خواهرش و ... عمه اش . قرار است آنها با هم به «تایرولو» برود. اما آنها هنوز نیامده . او می گوید آنها توی «لوسرن» هست . همانجا که یک شیر در حال مرگ هست . آنها دلشان می خواهد آنقدر آنجا بماند تا شیر بمیرد و بعد بیاید . آره ، عین حقیقت است ... خودش به من گفت .
27-01-2014, 08:02 PM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #8
RE: رمان " جری جوان " نوشته جین وبستر
گوستاوو» دوباره با انگشت به سرش زد . سینیورینا بیمناک نگاهی به اطراف انداخت و پرسید :
- برای اطرافیان که خطرناک نیست «گوستاوو» ؟
- سی سینیورینا، سی کورامنته ! او فقط کمی سادده لوح هست .

آقای «ویلدر» با دهان بسته خندید و پرسید :
- حالا کجاست «گوستاوو» ؟ بدم نمی آید با این مرد جوان آشنا بشوم .
- گمان کنم چمدانش را می بندد، سینیور . امروز از این جا می رود .
- امروز ؟«گوستاوو» ؟ (لحن «کنستانس» آشکارا تاسف آمیز بود) چرا می خواهد برود؟
- دیگر نمی تواند طاقت بیاورد سینیورینا، آرامش «واله دولمو» مرگبار است .
- «گوستاوو» ! تو نباید این حرف را بزنی . این خیلی زشت است . مردان جنتلمن این حرف را نمی زنند.
«گوستاوو» کوتاه نمی آمد:
- سی سینیورینا آن آقای جوان آمریکایی این حرف را می زند. آرامش مرگبار، بی هیچ دی ورتیمنتو (سرگرمی) !
آقای «ویلدر» پا به میان گذاشت :
- او هم حق دارد . «گوستاوو» دفعه دیگر که یک آقای جوان آمریکایی مرتکب این اشتباه شد که به هتل «دولاک» بیایید ، او را پیش من بفرست .
- سی سینیور.
«گوستاوو» به سینیورینا نگاه کرد که هنوز در حال مزمزه کردن شربت آبلیموش بود.
- من دیروز به او گفت که یک خانواده آمریکایی در «ویلاروزا» هست . او گفت می رود و سری به آنها می زند، ولی ... اما ... من گمان کند شما توی خانه نبود.
- اوه !
سینیورینا که گویی ناگهان به موضوع پی برده بود سرش را بالا گرفت و گفت :
- پس همان جوان بود؟ بله خاطر جمع باش که آمد. منتها گفت دنبال ویلای پرنس «سارتونیو» می گردد. متاسفانه شما بیرون بودید پدر ، و گرنه از هم صحبتی با او لذت می بردید . انگلیس اش عالی بود. «گوستاوو» به تو گفت که مرا دیده ؟
- سی سینیور او گفت .
- چی گفت ؟ من به نظرش زیبا بودم ؟
- من ... من ... یادم نیست . سینیورینا.
«کنستانس» خندید و با عوض کردن موضوع صحبتش آرامش را به او برگرداند.
- آن خانم های انگلیسی که در اینجا هستند ، چه شکلی هستند ؟ جوانند؟
«گوستاوو» چنان چشمکی درآورد که «کنستانس» فهمید خانم های انگلیسی به مرزهای سنینی نزدیک شده اند که باید مودبانه از موضوع سن و سالشان صرفنظر کرد .
- آنها قد بلند هست سینیورینا و آنقدر لاغر که شما اصلا نمی تواند تصورش را هم بکند که کسی اینقدر لاغر باشد.
- که اینطور!پس آن جوان بینوا حوصله اش سر رفته بود؟
«گوستاوو» با حالت مبهمی تعظیم کرد . او بین این دو موضوع هیچ ارتباطی نمی دید. «کنستانس» آهی کشید و افزود :
- جوان فوق العاده خوش قیافه ای بود . متاسفانه من اشتباه کردم . پدر به عقیده شما اگر یک جوان جذاب آمریکایی در اطراف خود داشتیم ، به ما بیشتر خوش نمی گذشت ؟
پدرش نالید :
- آخ ... خیال می کردم همین افسرها برای خوشگذرانی کافی هستند .
«کنستانس» با شانه بالا انداختنی که جوان آمریکایی را برای ابد مرخص می کرد، تایید کرد :
- بله همین طور است .
و با لحنی حرفه ای به «گوستاوو» گفت :
- خوب «گوستاوو» می خواهم علت آمدنمان را به اینجا برایت تعریف کنم . دکتر معتقد است که سینیور پاپا زیادی چاق شده . من که فکر نمی کنم او چندان چاق باشد ، تو چطور ؟به نظر من کمی تپل مپل است که البته ناخوشایند هم نیست . در هر حال دکتر معتقد است که او باید ورزش کند . به همین جهت ما تصمیم گرفته ایم به کوهنوردی برویم ، با میخ های ته کفش درست مثل آلمانی ها . از فردا صبح شروع می کنیم . چون دو مهمان انگلیسی در ویلا داریم که عاشق کوه هستند . فکر می کنی بتوانی برای ما یک راهنما و چند تا الاغ گیر بیاوری ؟ یک الاغ نجیب و آرام و سربه زیر برای عمه ام می خواهیم ، یک الاغ دیگر برای آن خانم انگلیسی و سومین الاغ هم برای این که اثاث یا شاید مرا ، اگرخسته بشوم ، بکشد . و دیگر مردی لازم داریم که دم های الاغ ها را بپیچاند و هل شان بدهد . من در مورد آن مرد خیلی مشکل پسندم . دلم می خواهد که خوش قیافه باشد . می دانی ، در ایتالیا آدم دلش می خواهد همه چیز زیبا و چشمگیر باشد . مگر نه «گوستاوو» ؟
- سی سینیورینا .
او تعظیم کرد و دوباره سخت به خود فشار آورد تا حالت دقیق و جدی در چهره اش بازیابد.
- او باید موهای فرفری و چشمان سیاه و دندانهای سفید و لبخند دلنشین داشته باشد . دلم می خواهد شال کمر قرمز ببندد و گوشواره به گوش کند . نباید نافرمانی کند ، باید مطیع خوشرو و مودب باشد . ایتالیایی را هم خوب حرف بزند . مردی را که لهجه داشته باشد ، نمی خواهم . باید ماندولین بزند و آواز «سانتالوچیا» را بخواند . فکر می کنم همینقدر کافیست .
پدرش با ملایمت پیشنهاد کرد :
- وچون قراراست این مرد نقش یک راهنما را بعهده بگیرد ، بد نیست با این حوالی هم آشنا باشد .
- وای نه !این موضوع مهم نیست . می توانیم با پرس و جو ی مداوم راهمان را پیدا کنیم .
آقای «ویلدر» غرولندی کرد ، ولی دیگر چیزی نگفت . دخترش سخاوتمندانه افزود :
- روزی چهار لیر به او دستمزد می دهیم. غذایش هم به عهده ماست . می توانیم با خرابه های قلعه کوه «بالدو» شروع کنیم. بعد وقتی ماهر و ورزیده شدیم از کوه «ماگیور» صعود می کنیم . متوجه شدی ؟
- پس سینیورینا سه تا الاغ و یک خرکچی برای هفت صبح فردا می خواهد تا از کوه «بالدو» بالا برود ؟
- مختصر ومفیدش همین است . ولی خواهش می کنم گوشواره یادت نرود !
در همین زمان پشت سر آنها غوغایی بپا شده بود . موتور اتوبوس با صدای یکنواختی در حیاط هتل می غرید . پادویی یک چمدان چرمی ، یک جعبه کلاه انگلیسی و یک جفت ساک را کشان کشان بیرون آورده ، در حیاط روی هم انباشته بود و دوباره دنبال کوزه سریش و جعبه برچسب ها به طرف ساختمان می دوید . دو پادوی دیگر ، مستخدم اتاق و پسر بچه واکسی در حیاط جمع شده بودند و پیدا بود که لحظه عزیمت آقای آمریکایی نزدیک است .
27-01-2014, 08:48 PM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #9
RE: رمان " جری جوان " نوشته جین وبستر
همه اثاث برچسب خورد و روی سقف اتوبوس جای داده شد . همه مستخدمین در یک ردیف صف کشیدند و چشم به در دوختند . ولی هنوز مرد جوان نیامده بود . «گوستاوو» نیم نگاهی به پشت سر کرد و با یک اشاره پیشخدمتی را به دنبال او فرستاد .
پیشخدمت نفس زنان برگشت و خبر داد که آقا را هیچ جا ندیده . تمام ساختمان را گشته ولی اثری از او نیافته است .
«گوستاوو» پسر بچه واکسی را فرستاد که تاکستان ولای درخت ها رابگردد.کم کم دلش شور می افتاد . اگر آن آقا ناگهان دچار افسردگی شده و خود را به دریاچه انداخته باشد ، چی ؟ واویلا ! دیگر چه مصیبتی داشتند !
«کنستانس» در حالی که به او دلگرمی می داد، از جا بلند شد . ناگهان این فکر به ذهنش خطور کرده بود که چون مرد جوان قصد عزیمت دارد ، ماندن آنها در آنجا بی فایده است و ممکن است آن مرد فکر کند که ...
چتر آفتابی اش را برداشت و به طرف در راه افتاد. ولی آقای «ویلدر» مانع رفتن او شد زیرا می خواست تا آخر شاهد قضیه باشد .
«کنستانس» پدرش را سرزنش کرد :
- آخر پدر حتی بدون حضور ما هم انعام دادن به این همه آدم کلافه اش می کند .
پدرش کلاه و چتر و بادبزن بزرگ و نخلی اش را دوباره به دست گرفت و با تاسف حرف او را تایید کرد :
- گمان کنم حق با تو باشد .
«کنستانس» دم در لحظه ای تامل کرد و با نیم نگاهی به «گوستاوو» گفت :
- آدیو (خدانگهدار) ! «گوستاوو» گوشواره یادت نرود!
«گوستاوو» دوباره تعظیم کرد و بعد یکراست به سراغ این دردسر تازه رفت . پسرک واکسی پیدایش شد و سرش را تکان داد : خیر ، آقا تو باغ نبود.
راننده اتوبوس از روی صندلی اش به بیرون خم شد و فحشی داد .
کورپودی باکو(عجب آدمیست) ! مگر این یارو خیال می کرد که قایق به خاطر یک مسافر تا شب منتظر می ماند ؟ تا همین الان ده دقیقه تاخیر داشتند و باید تمام راه چهارنعل می تاختند تا به موقع برسند .
با این کلمات که پیاپی از دهان او بیرون می پرید و با تکانهای عصبی سرو دستش غوغا و آشوب به اوج خود رسیده بود که ناگهان ... در این میان سروکله چه کسی باید پیدا می شد جز همان جوان آمریکایی؟
او لحظه ای تامل کرد و سپس با دست به چمدان های چرمی اش اشاره کرد و گفت :
- «گوستاوو» آنها را بگذار پایین . تصمیم عوض شد . امروز نمی روم . هوا خیلی گرم است .
«گوستاوو» نفس نفس زنان اعتراض کرد :
- آخر سینیور شما پول بلیط داده .
- درست است . اما طبق هیچ قانونی مجبور به استفاده از آن نیستم . راستش من تازه متوجه شده ام که بیش از حدی که تصور می کردم به «واله دولمو» علاقه دارم . سکوت و یکنواختی اینجا خیلی آرام بخش است و تا لحظه عزیمت نرسد آدم متوجه این آرامش نمی شود. فکر می کنی که من بتوانم اتاقی برای ... خوب یرای مدت نامعلومی بگیرم ؟
«گوستاوو» چشم انداز خیره کننده سکه های نقره را که تا آینده نامعلومی کشیده می شد در نظر مجسم کرد . با دست اشاره ای جامع کرد و تمام ساختمان هتل ، دریاچه و کوه های اطراف را در اختیار جوان آمریکایی گذاشت و گفت :
- شما هر چه دوست دارد در اختیارتان هست سینیور . در این فصل هتل «دولاک» ...
- شلوغ نیست و نصف صد اتاقش در اختیار من است ؟ خیلی خوب . من همان اتاقی را که دارم نگه می دارم . همان اتاقی را که مشرف به منظره بسیار زیبای ویلای صورتی رنگ است ، که در دل بیشه زار سرو جا گرفته است .
بقیه با بلاتکلیفی انتظار می کشیدند و از این ماجرا سر در نمی آوردند . ولی به محض اینکه مرد جوان دستش را توی جیب برد و یک مشت سکه نقره ای از آن بیرون کشید ، لبخند روی لب هایشان شکفت . دست کم از این یکی سردر می آوردند .
سکه ها پخش شد ، چمدان ها را پایین آوردند و اتوبوس را مرخص کردند . حیاط به آرامش پیشین خود برگشت . فقط آقای آمریکایی ، «گوستاوو» و طوطی هنوز در حیاط بودند .
ناگهان «گوستاوو» دچار سوء ظن وحشتناکی شد ، حتی سوءظن هم نبود ، یقین محض بود ، منتها او از فرط هیجان به آن توجهی نکرده بود : آمریکایی جوان از کجا نازل شده بود ؟ از آسمان که حتما نه . هیچ جای دیگر ی هم امکان نداشت جز ... ورودی عمارت کلاه فرنگی !
بله ، او در عمارت کلاه فرنگی بوده ، خواب هم نبوده . از حالات و رفتار مرموزش «گوستاوو» فهمید ، که او همه حرفهایشان را دزدانه شنیده .
«گوستاوو» غرق در دریای پشیمانی و احساس گناه در حافظه خود دنبال حرف هایی که زده بود ، گشت .
- چرا ؟ آخر چرا یک مشت صفت عالی مطلوب را دنبال هم ردیف نکردی ؟!

این از آن شانس هایی بود ، که فقط یک بار در خانه آدم را می زد و او با نادانی شانس خود را از دست داده بود .
با این حال وقتی «گوستاوو» متوجه شد که مرد جوان نه ناراحت است و نه دلگیر قلبش آرام گرفت . و حتی از رفتار او متعجب شد . مرد جوان سوت زنان گشتی در حیاط زد و بعد درست روی صندلی که سینیورینا روی آن نشسته بود ، نشست . شادمانی و نشاطش اسرارآمیز بود .
جوان آمریکایی دستش را به طرز وسوسه کننده ای در جیب برد - درهنگام پخش سکه های نقره ای فقط «گوستاوو» از قلم افتاده بود - و یک دسته اسکناس بیرون کشید . پنج اسکناس پنج لیری انتخاب کرد و آنها را زیر کاسه شکر گذاشت و در حالی که متفکرانه به هم صحبت خود خیره شده بود ، پرسید :
- «گوستاوو» گمان می کنی بتوانی برای من چند تا الاغ نجیب و آرام و سر به زیر با یک شال کمر قرمز و یک جفت گوشواره گیر بیاوری ؟
«گوستاوو» چنان مجذوب کاسه شکر شده ، به آن خیره مانده بود که فقط نیمی از حرفهای مرد جوان را متوجه شد . از این رو گفت :
- اسکوزی سینیور . من نمی فهمد .
- بشین «گوستاوو» . اگر تمام مدت سر پا به ایستی عصبی می شوم . می دانی که فقط وقتی که همه راحت باشند ، منهم احساس راحتی می کنم . حالا به دقت گوش کن و ببین آیا منظور مرا می فهمی ؟

«گوستاوو» با تردید لب صندلی ای که او نشان داد نشست . با وجود آن که از خلقیات مرموز اربابش سر در نمی آورد ، دلش می خواست هر کاری از دستش برمی آید برای او انجام بدهد تا غمگین نشود .
در طی نیم ساعتی که مرد جوا ن حرف می زد و با کاسه شکر بازی می کرد ، «گوستاوو» سخت به خود فشار می آورد تا حواسش پرت نشود . حیرت ، هراس ، نشاط و شهامت پیاپی در چهره اش تجلی کردند . در پایان ، در حالی که چشمانش برق می زد ، خم شد و بعد از نیم نگاه شیطنت آمیزی به پشت سر زمزمه کرد :
- سی سی . همه اش به عهده من . شما خیالت راحت باشد .
مرد جوان برخاست . کاسه شکر را جابجا کرد و قدم زنان راه جاده را در پیش گرفت .
«گوستاوو» اسکناسها را در جیب گذاشت و با نگاه خیره خود او را بدرقه کرد . در حالی که برمی خاست تا لیوان ها را جمع کند زیر لب گفت :
- دی یومی یو (خدای من) از دست این آمریکایی ها !

دم در هتل مرد جوان تامل کرد نیم نگاهی به پشت سر انداخت و به «گوستاوو» گفت :
- آدیو «گوستاوو» گوشواره یادت نرود!
27-01-2014, 08:59 PM,
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,476
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 13,811


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #10
RE: رمان " جری جوان " نوشته جین وبستر
فصل چهارم

میز صبحانه روی ایوان چیده شده بود . همه حاضر بودند . صبحانه مثل همیشه شامل کافه لاته (شیرقهوه) ، دستپیچ و عسل غلیظ بود و در ضمن به مناسبت این که گردشی در پیش داشتندو با ید غذای مقوی می خوردند ، نفری یک تخم مرغ عسلی هم اضافه شده بود.

سر میز چهار نفره نشسته بودند ، در حالی که تعداد آنها پنج نفر بود . مهمان ها یشان یک زن و شوهر انگلیسی بودند ، که در طی سفر بطرز غیر منتظره ای گذارشان به «واله دولمو» افتاده بود و یکی دو شب در آنجا توقف داشتند .
در این جمع خواهر آقای «ویلدر» دوشیزه «هیزل» مسلط بر قهوه جوش نشسته بود . جز قصاب و نانوا هیچکس او را دوشیزه «ویلدر» نمی نامید و او همیشه اظهار دلخوری کرده بود که چرا اسمش «مری» یا «جین» یا «ربه کا» نیست .وقتی که آدم یک دختر هجده ساله خوشگل است ، اسم «هیزل» برایش کافیست اما وقتی به پنجاه سالگی رسیده و خوشگلی اش از بین رفته ، این اسم برایش کمی کوتاه و خنده آور به نظر می رسد . با این حال اگر کسی می توانست در پنجاه سالگی بار چنین اسمی را زیرکانه به دوش بکشد ، دوشیزه «هیزل ویلدر» بود که در سن پنجاه سالگی همان خودنمایی های «کنستانس» بیست ودو ساله را داشت . امروز صبح با یک دامن کوتاه (بالای مچ پا) ژاکت کمردار و کلاه نمدی سبز مخصوص آلپ پیمیایی که به یک طرف آن یک پر زده بود ، مثل کوهنوردی حرفه ای جلوه می کرد و محال بود کسی او را با یک دوچرخه سوار یا گلف باز یا راننده اتومبیل یا هیچ شخص دیگری در دنیا عوضی بگیرد ، مگر با یک آلپ پیما . دوشیزه «هیزل» هر چه بود یا نبود ، همیشه شلوغش می کرد .

روبروی دوشیزه «هیزل» برادرش نشسته بود . یک شلوار گشاد گلف تا زیر زانو پوشیده بود و چوب دستی مخصوص آلپ پیمایی و بادبزنش را روی زانویش گذاشته بود . از هنگام اقامت آقای «ویلدر» در ایتالیا بادبزن او به صورت یک شیئی سمبلیک در امده بود ، بطوری که او و بادبزنش هم به اندازه «سن سباستین» و تیرهایش یا رودخانه «سن لورانس» و پایه هایش از هم جدایی ناپذیر بودند .

پهلوی آقای «ویلدر» صندلی «کنستانس» خالی بود . همان کسی که روی ساعت 6 به عنوان بهترین ساعت صرف صبحانه پافشاری کرده بود و سپس به خاطر بزرگترها ی خواب آلود با اکراه به نیم ساعت تاخیر رضایت داده بود . پیش از آن که «کنستانس» پیدایش شود ، پدرش سهم تخم مرغ خودش و او را خورده بود .
«کنستانس» چنان خندان و بی خیال سرمیزآمد که گویی خودش زودتر از همه حاضر بوده است .
- فکر می کنم منتظر شده اید !

این به جای سلامش از آستانه در بود . به طرف میز پیش رفت . با دست سلام نظامی داد . روی خال بی موی پدرش بوسه ای انداخت و صندلی خالی را اشغال کرد . او هم تا حد بلوزو دامن و چکمه چرمی لباس کوهپیمایی پوشیده بود ، اما روی سرش لبه یک کلاه آفتابی سفید چین دار با یک شاخه پر از غنچه های صورتی رز در یک طرف بال و پر می زد .
- عمه «هیزل» ببخشید که کلاه آلپ پیمایی سرم نگذاشتم . با آن کلاه خیلی با مزه شکل آلمانی ها می شدم ، ولی راستش اصلا نمی توانم تحمل سوختن دماغم را بکنم .
پدرش گفت :
- با این حرفها نمی توانی ما را گول بزنی . تو این کلاه را سرت گذاشته ای چون می دانی امروز قرار است ستوان «دی فرارا» و سروان «کورولونی» همراه ما بیایند و این کلاه بیشتر از آن یکی به تو می آید .

«کنستانس» خونسردانه حرف پدرش را تایید کرد :
- این یک دلیلش است . ولی همانطور که گفتم دوست ندارم دماغم بسوزد . چون دماغ سوخته هم به من نمی آید .
در حالی که ظرف عسل را برمی داشت ، افزود :
- شما چه نمک نشناسید پدر! من آنها را فقط به خاطر شما دعوت کردم . چون شما از انگلیسی حرف زدنشان خوشتان می آید . الاغ ها را آورده ؟
- الاغ ها دم در عقبی هستند و بوته های رز را گاز می زنند .
- خرکچی کجاست ؟
- روی پله های جلوی آشپزخانه نشسته است ، قهوه می خورد و از بالای فنجانش برای «الیزابتا» چشم و ابرو میآید . دو نفرند .
- دو نفر ! من فقط یکی می خواستم .
- یکنفرشان خرکچی حرفه ایست و ان یکی پسر بچه ای است که همراهش آورده تا کارها را بکند .
«کنستانس» چشم ها را باریک کرد و به پدرش دقیق شد . ناگهان لحن پدرش را گناه آلود و پیروزمندانه حس کرد . با خشونت پرسید :
- موضوع چیست پدر ؟ حدس می زنم که او شال کمر و گوشواره نداشته باشد .
- برعکس ! دارد .
- راستی ! «گوستاوو» چه زرنگ شده ! (با هیجان ادامه داد) امیدوارم ایتالیایی سلیس باشد .
- از ایتالیایی اش چیزی نمی دانم . ولی انگلیسی اش خوب است .
- انگلیسی ؟

لحن «کنستانس» سرزنش آمیز ، نفرتبار و سرخورده بود .
- سربه سرم می گذارید پدر . واقعا که اینطور نیست ؟
- چرا ، هم واقعا و هم حقیقتا همینطور است . انگلیسی اش به روانی انگلیسی من است . مدتی در «نیویورک» بوده . چنان انگلیسی حرف می زند که خیال می کنی خواب می بینی . یک انگلیسی واقعی ، نه از نوع «گوستاوو» - «دی فرارا» ! من حرف هایش را می فهمم .
- نفرت انگیز است !
- باید بگویم خیلی به دردبخور است .
- اگر از چیزی متنفرم باشم جز یک ایتالیایی آمریکا زده نیست . آنهم نه در هیچ جای دنیا ، بلکه اینجا، در «واله دولمو» ، جایی که آدم حق دارد چیزهایی واقعا بی نظیر ، خیال انگیز و چشمگیر بخواهد . این از بدجنسی «گوستاوو» است . من دیگر هرگز کاری به او نمی سپارم . شما می توانید هر قدر دلتان بخواهد با آن مرد انگلیسی حرف بزنید ولی من فقط با زبان ایتالیایی با او حرف می زنم .
28-01-2014, 12:20 AM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " محکوم به ازدواج " نوشته بارباراکاتلند ایران دخت 34 960 29-03-2017, 04:44 AM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در خانه رویاها " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدپنجم) ایران دخت 55 3,121 27-11-2015, 08:24 AM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " شیطان پنهان " نوشته جسیکا استیل ایران دخت 31 1,890 16-10-2015, 09:29 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در ویندی پاپلرز " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدچهارم) ایران دخت 54 4,994 29-08-2015, 10:00 AM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در جزیره " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدسوم) ایران دخت 56 3,462 07-08-2015, 02:04 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آنی شرلی در اونلی " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلددوم) ایران دخت 64 3,128 03-08-2015, 09:45 AM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در گرین گیبلز" نوشته ال. ام. مونتگومری (جلداول) ایران دخت 74 3,757 29-07-2015, 02:45 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " برایت میمیرم " نوشته : لیندا هووارد ایران دخت 63 8,149 15-06-2015, 08:28 AM
آخرین ارسال: ایران دخت


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد