خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان " جری جوان " نوشته جین وبستر

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #1
رمان " جری جوان " نوشته جین وبستر
[تصویر:  20140127191601_28426L.jpg]


جری جوان

اثر : جین وبستر

ترجمه : سوسن اردکانی (شاهین)

انتشارات مهتاب

تابستان 1374

197 صفحه (18 فصل )




خلاصه داستان :
جری، جوان آمریکایی که دست برقضا سر از یک روستای مرزی ایتالیایی در آورده برای نزدیک شدن به «کنستانس» یک دخترپر شر و شور آمریکایی که با پدرش در یکی از ویلاهای این دهکده برای تعطیلات ساکن است وارد یک بازی می شود و خود را به شکل یک خرکچی در می آورد و ....
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۷-۱۱-۱۳۹۲, ۰۷:۱۹ عصر
یافتن
4 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
best lady, mamane kiana, melody313, mahgolak
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #2
RE: رمان " جری جوان " نوشته جین وبستر
فصل اول

حیاط هتل « دولاک » با نیم دوجین میز وصندلی ، یک طوطی سبز و قرمز که به میله ای زنجیر شده و یک تاکستان سایه دار کوچک با انبوه درختان مو برای نوشیدن قهوه صبحگاهی جای دلپذیری است ، ولی بعد از ظهرها اصلا به درد نمی خورد . چون خیلی آفتاب می گیرد .
حدود ساعت چهار بعدظهر یک روز گرم تابستانی در ماه ژوئیه « گوستاوو» با همان دستمال جدایی ناپذیر که از آرنجش آویزون بود و با راه رفتنش در هوا بال بال می زد ، از دالان تاریک و خنک ساختمان سرکی به بیرون کشید و به چشم انداز سوزان میزها و صندلی ها نگاه زودگذری انداخت . معمولا امکان نداشت که «گوستاوو»خواب بعدظهر خود را صرفا برای تحویل یک نامه به صاحبش حرام کند ،ولی این نامه بخصوص برای آن جوان آمریکایی فرستاده شده بود و همه سرپیشخدمت ها خوب می دانند که جوانان آمریکایی دیوانه وار بی طاقتند .
حیاط همانطور که «گوستاوو» قبلا حدس زده بود خالی بود . ولی به محض این که «گوستاوو» با بردباری آهی کشید و به طرف تاکستان دراز که تا دریاچه امتداد داشت چرخید ، خش خش روزنامه ای از عمارت کلاه فرنگی عقیده اش را تغییر داد و او به طرف صدا پیش رفت .
وقتی به عمارت کلاه فرنگی رسید ، نگاهی به داخل آن انداخت و جوان آمریکایی را دید ، که با کت و شلوار فلانل سفید روی صندلی راحتی لم داده و سرش به روزنامه « هرالد پاریس » گرم است . در ضمن جلد قرمز کتاب راهنمای جهانگردان هم از جیب سفید کتش بیرون زده .
- آخ « گوستاوو» ! سلام ! نامه مال منست ؟
گوستاوو با تعظیم گفت :
- اکو (به ایتالیایی : خودش است ) آخرش رسید . همان نامه ای است که شما آن همه چشم به راهش بود .
دوباره تعظیم کرد و نامه را جلو برد .
- بفرما میستر « جی رررین ایلیاررر» !


جوان با خنده گفت :
- دلم نمی خواهد مایوست کنم «گوستاوو» اما نمی دانم آیا با چشم بسته هم اسم خودم را ازدهان تو تشخیص میدهم یا نه ؟!
سپس نامه را گرفت و یکبار عنوان روی پاکت را خواند ، تا مطمئن شود : « جریمن هیلیارد جوان »
خیالش راحت شد . آه بلندی کشید و نامه را باز کرد . ناگهان سرش را بالا گرفت و به «گوستاوو» که از قیافه اش پیدا بود در رویای شیرینی فرو رفته و غرق در شور و سرمستی است ، خیره شد :
- هی ، لازم نیست در این خیالات فرو بروی . لابد خیال کرد ه ای این یک نامه عاشقانه است . نه جانم ، اشتباه می کنی . حالا که ظاهرا کنجکاو شده ای ، بد نیست بدانی که این نامه را خواهرم فرستاده است تا به من خبر بدهد که همراه عمه ام امشب به اینجا می رسد و ما فردا صبح با اولین قایق به «ریوا » خواهیم رفت . نه این که دلم بخواهد از شما جدا بشوم «گوستاوو» ولی ... آخ ! تندر! صاعقه !
سکوت کرد و با چهره ای در هم نامه را تاپایان خواند . پیشخدمت علاقه و ادب خود را حفظ کرده بود ، ولی در نگاهش نگرانی موج می زد . همیشه وقتی پای «جریمن هیلیارد جوان » به میان می امد «گوستاوو» نگران می شد . آدم هرگز نمی توانست حدس بزند که دفعه دیگر این جوان سراغ چه چیزی را خواهد گرفت . همین دیروز زنگ زده بود که برایش یک همبازی پیدا کنند ، تا با او تنیس روی چمن بازی کند . به خیالش که هتل همبازی ها را هم مثل انبوه ملافه هایش توی کمد های کشودار قایم می کند .
«جری » نامه را مچاله کرد و توی جیبش فرو برد و گفت :
- «گوستاوو» عقیده تو چیست ؟ قرار شده آنها تا روز دهم ماه یعنی هفته آینده در« لوسرن » بمانند و امیدوارند از نظر من اشکالی نداشته باشد که همینجا منتظرشان باشم . به نظر آنها این برای من فرصت خوبی است تا استراحت کنم . استراحت ! آقاجان ! آنهم من که سه روز است در «واله دولمو» هستم .
- سی سینور شما همان اتاق را می خواهد ؟
- همان اتاق ؟ اوه بله ، گمان کنم .
« جری » غمزده در صندلی فرو رفت و دست ها را مایوسانه در جیب ها گذاشت . پیشخدمت بالای سر او می پلکید و مردد بود . از یک طرف دلش می خواست برود و دوباره بخوابد ، و از طرف دیگر دلش برای این جوان صمیمانه می سوخت . در تاریخ اشتغال خود در هتل «دولاک » هرگز مسافری چنین گشاده دست ، معاشرتی ، بی تکلف ، زیر دست نواز و روی هم رفته اینقدر عجیب و اسرار آمیز ندیده بود . حتی آمریکایی بودن او نمی توانست همه رفتارهایش را توجیه کند .
مرد جوان نگاه غمزده ای به مصاحبش انداخت و پرسید :
- «گوستاوو» تو خواهر داری ؟
- خواهر ؟
معلوم بود که «گوستاوو» از این سئوال سردر نمی آورد ، ولی بردباری اش را حفظ کرد .
- سی سینیور ، من هشت تا خواهر دارد .
- هشت تا ؟ پناه برخدا ! پس چه کلکی می زنی که همیشه سرحالی ؟
- سه تا از آنها شوهر کرده سینیور . یکی دیگرشان نامزد شده ، یکی از آنها توی یک صومعه است ، یکی از آنها مرده است ، دو تا از آنها هم بچه هست .
- که اینطور ! خوب جوری از شرشان خلاص شده ای ! بدبختی اینجاست که بچه ها بزرگ می شوند «گوستاوو» و در مورد آن یکی که نامزد دارد ، من اگر جای تو بودم دلم شور می زد . آخر از کجا معلوم که نامزدی اش سرانجامی بگیرد ؟ آمدیم ونامزدی اش بهم خورد ! امیدوارم خواهرت از آن دسته دخترها نباشد ، که وقتشان را صرف تاخت و تاز روی نقشه اروپا می کنند ، تا با تو در یک دهکده کوهستانی کوچک و دور افتاده که حتی اسمش به گوش کسی نخورده قرار ملاقات بگذارند ، جایی که فقط یک «پاریس هارلد » چهار روز پیش دم دستت باشد ، تا بخوانی و بعد هم ناگهان زیر قولشان بزنند ؟
«گوستاوو» با اشاره چشم جواب داد. پشت نرم و انعطاف پذیری او به تعظیم دیگری نائل آمد . زیر لب گفت :
- ممنون
- دست بر قضا عمه هم نداری ؟
«گوستاوو» با لحنی مبهم پرسید :
- عمه سینیور ؟
- بله «گوستاوو» عمه . یک قوم و خویش مونث که افکار ترا مثل یک کتاب باز می خواند . کسی که اشتباهات ترا می بیند ، ولی متوجه خوبی های تو نمی شود . کسی که به یاد دارد وقتی پدرت به سن تو بود ، چقدر دوست داشتنی و خوب و مطیع بود . کسی که وقتی بچه بودی امیدهای زیادی به تو بسته بود . کسی که خیال داشت تو را وارث خود بکند اما حالا تصمیم گرفته ثروتش را به یک یتیم خانه ببخشد . «گوستاوو» تو تصادفا عمه هم داری ؟
- سی سینیور .
- گمان نکنم متوجه مقصود من شده باشی . عمه یعنی خواهر پدرت ، یا شاید خواهر مادرت .
صورت درهم «گوستاوو» برقی زد و باز شد . گفت :
- اکو ! شما می خواهد بداند که آیا من یک تیسا (عمه) دارد ؟ یک عمه . بله همین است . یک عمه . سی کورامنته (مطمئنا) سینیور . من ده - یازده تا عمه دارد .
- یازده تا عمه ! در مقابل چنین مصیبتی زبان من بسته شد ! دیگر لازم نسیت چیزی بگویی «گوستاوو» ! لطفا دوستی مرا بپذیر .
جری دستش را دراز کرد . «گوستاوو» با تعجب به آن خیره شد . سپس از آنجا که ظاهرا انتظار عمل متقابلی از او می رفت ، با خجالت دستش را پیش برد . حاصل کار یک سکه دو لیری بود ، که «گوستاوو» با تعظیم های تر وتازه و پیاپی آن را در جیبش گذاشت و گفت :
- گراتسی تانتو (خیلی ممنون) سینیور ! شما به چیزی احتیاج دارد ؟
- به چیزی احتیاج دارم ؟
در لحن مرد جوان سرزنش ، رنجش و نفرت موج می زد . او گفت :
- چطور می توانی چنین سئوالی بپرسی «گوستاوو» ؟ من که سه روز است در «واله دولمو » هستم و هنوز هفت روز دیگر پیش رویم است . تا دلت بخواهد حوله و صابون و تخم مرغ عسلی دراختیار دارم - اگر منظورت همین است -ولی روح یک مرد با صابون و تخم مرغ عسلی تغذیه نمی شود . چیزی که من به آن احتیاج دارم ، غذای روح است . تفریح ، خوشگذرانی ، سرگرمی . نه «گوستاوو» لازم نیست دوباره «پاریس هرالد » را جلویم بگذاری . حالا دیگر اسامی مسافران تمام هتلهای سویس را از حفظ شده ام .
- آهان ! پس شما تفریح می خواهد . شما آن «لوئینی» خیلی قشنگ را در کلیسای «سن بارتولومئو» دیده ؟ مال چهار صد سال قبل است .
- بله «گوستاوو» من «لوئینی» کلیسای «سن بارتولومئو» را دیده ام و عصاره تمام لذتی را که امکان دارد بشر از تماشای آن ببرد ، همان روز اول از آن بیرون کشیدم .
- باغ پرنس «سارتونیوکرولی» چی ؟ سینیور سرو کوهی لبنان را درباغ پرنس دیده ؟
- بله «گوستاوو» سینیور سروکوهی لبنان را درباغ پرنس دیده ، همین طور درخت بلوط تناوری را که دویست سال از عمرش می گذرد و نهال کائوچو که از آمریکای لاتین آورده شده . آنها فوق العاده قشنگند ، ولی یک هفته را پرنمی کنند.
- شما توی دریاچه شنا کرده ؟
- آبش نیمگرم است «گوستاوو» .
نگاه مضطرب پیشخدمت در اطراف گشتی زد و سرانجام برسوسوی قوس دریاچه و کوهستان ارغوانی در آنسوی تاکستان برق زد .
عاجزانه تمنا کرد:
- آنجا منظره هست .منظره ای که از جلوی آب دیده می شود ، خیلی زیباست ، خیلی قشنگ هست . خیلی از خارجی ها فقط به خاطر آن می آیند . شما می تواند دریاچه «گاردا» کوه «بریون» و کوه «با لدو» را با خرابه های قصر «اسکالیگر» تماشا بکندو بعد هم کوه «ماگیور» و «آلتی سیمودی ناگو» و قله برف پوشیده کوه ...
آقای «جریمن هیلیاردجوان» با یک اشاره دست جلوی پرحرفی او را گرفت :
- بس کن . من خودم کتاب راهنمای جهانگردان را می خوانم و همه این مناظر را همان شب اول دیدم . «گوستاوو» تو در این سن و سال باید بدانی که یک مرد وقتی تنهاست نمی تواند از منظره ای لذت ببرد . برای این جور چیزها باید دو نفر بود. بله درست است ، من تنها هستم . خودت می بینی که برای یک گفت و شنود ساده چه مصیبت هایی باید بکشم . در حالی که اگر به اندازه تو زبان بلد بودم ، با کوهنوردان آلمانی حرف می زدم .
فکر تازه ای مثل برق به ذهن «گوستاوو» خطور کرد :
- آهان خودش است ! چرا سینیور کوهنوردی نمی کند؟ خیلی پرفایده است ، خیلی تفریح دارد . من یک راهنما پیدا می کند.
- لازم نیست زحمت بکشی ! راهنمای تو هم لابد ایتالیایی خواهد بود و این دیگر خیلی زجرآور است که یک روز تمام با یک نفر لال بازی در بیاورم و سرودست برایش بجنبانم .
بازوانش را درهم حلقه کرد و بادلتنگی آهی کشید :
- آه ...یک هفته در «واله دولمو» ... یعنی ابدیت !
«گوستاوو» به تقلید از او آهی کشید . با وجود آن که درد مرد جوان را بطور عمیق درک نمی کرد ولی دلش برای او می سوخت . ناگهان از دهنش دررفت و گفت :
- افسوس که شما با آن سینیور آمریکایی که در «ویلاروزا» زندگی می کند آشنا نیست ! او هم در «واله دولمو» دلش می گیرد . بیشتر روزها می آید تا با من حرف بزند . به قول خودش می ترسد انگلیسی یادش برود.
مرد جوان ناگهان چشمانش گرد شد . پرسید :
- از چه حرف می زنی ؟ یک سینیور آمریکایی اینجا در «واله دولمو» است ؟
- سی کورامنته ! او در همان ویلایی زندگی می کند که به رنگ گل رز است و درختهای سرو و یک تراتسو (ایوان) روی دریاچه دارد. دخترش سینیورینا «کنستانتینا» هم با او زندگی می کند . آخ که چه جوان ، چه خوشگل ...
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۷-۱۱-۱۳۹۲ ۰۷:۲۵ عصر، توسط ایران دخت.)
۷-۱۱-۱۳۹۲, ۰۷:۲۱ عصر
یافتن
1 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
mamane kiana
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #3
RE: رمان " جری جوان " نوشته جین وبستر
گوستاوو » چشم هایش را چرخاند و دستها را به هم چسباند و ادامه داد:
- به خوشگلی فرشته های بهشت . او ایتالیایی حرف می زند، درست مثل من که انگلیسی حرف می زند.
«جریمن هیلیاردجوان » که هشیار شده بود ، حلقه بازوانش را باز کرد و صاف نشست و خشمگین گفت :
- پس تو در تمام این مدت یک خانواده آمریکایی توی آستینت داشتی و لال شده بودی ؟
- اسکوزی (ببخشید) سینیور. من از کجا می دانست شما میل دارد به آنها معرفی بشود ؟
- معرفی ؟ خدای من ! به عقیده تو وقتی یک کشتی شکسته به کشتی شکسته دیگری در یک جزیره متروک بر می خورد ، باید اول به هم معرفی بشوند تا بتوانند با هم حرف بزنند ؟
- سی سینیور !
- تازه ، بگو ببینم یک خانواده معقول آمریکایی اصلا چرا باید در «واله دولمو» زندگی کنند ؟
- من نمی داند سینیور ولی تا آنجایی که شنیده ، سینیور پاپا احوال سلامتی اش خوب نبوده و دکترهای آمریکایی به او گفته که شما احتیاج به تغییر محیط دارد ، به ایتالیا برود و از آب و هوای خوش آنجا برخوردار بشود . او هم گفته ، باشد من به «واله دولمو» می رود . این جا کوچک هست سینیور ولی خیلی فاموسا (مشهور) بهارو پاییز ، خارجی ها از سرتاسر دنیا به اینجا م می آیند . از انگلیس ، فرانسه ، آلمان ، توتی (همه جا) ! هتل «دولاک» پر می شود. بطوری که ما ناچار هر روز مسافرها را رد می کند.
- که اینطور! ظاهرا من به بد فصلی برخورده ام . ولی برگردیم سر حرف خودمان راجع به این خانواده آمریکایی ... اسمشان چیست ؟
- خانواده «وییییلدر» از «نووویورک » .
- «ویییلر» (سرش را تکان داد) این اسم آمریکایی نیست ، «گوستاوو» یا دست کم وقتی تو آن را تلفظ می کنی . اما اشکالی ندارد . اگر از «نیویورک » می آیند کار تمام است . چند نفرند ؟ فقط دو نفر؟
- اوه ، نه . پاپا و سینیورینا و یک ... یک ...(نگاهش را درجستجوی کلمه به هر طرف چرخاند) یک عمه خانم !
- باز هم عمه ! خدایا انگار امروز از آسمان عمه می بارد ! سرش را با چی گرم می کند؟ منظورم همان سینیورینا ییست که ، به خوشگلی فرشته های بهشت است ؟
«گوستاوو» دستهایش را باز کرد و گفت :
- «واله دولمو» لب مرز است . این جا ، شما به آن چه می گوید ... یک چیتا (شهر) پادگانی است . یک عالم سرباز ، افسر ، سروان ، ستوان ، همه با انیفورم و شمشیر. آنها روی تراتسو با سینیور پاپا و سینیورا عمه و اسپچیال منته (بخصوص) سینیورینا «کنستانتینا» چای می خورد. سینیور پاپا می گوید به خاطر سلامتی اش آمده اینجا ، اما اگر شما عقیده مرا بپرسد. من غلط نکند ، آمده اینجا که دخترش را شوهر بدهد .
- که اینطور ! با وجود این ، معمولا سینیور پاپاهای آمریکایی آنقدرها هم که ممکن است تو خیال کنی ، نسبت به ازدواج دخترهایشان با سروان ها و ستوان های خارجی مشتاق نیستند . حتی اگر آنها اونیفورم و شمشیر هم داشته باشند و حتی عجیب نیست که سینیور پاپا از این قضایا کمی هم دلخور باشد . ظاهرا این برای یک جوان برومند فرصت مناسبی است تا به زبان انگلیسی گپی بزند ، با وجود این که شمشیر و اونیفورمی هم ندارد . عقیده تو چیست ؟
- سی سینیور .
- خوشحالم که با من موافقی . حالا ساعت چهار وپنج دقیقه است . فکر می کنی این خانواده آمریکایی بعدظهرها می خوابند؟
- من از کجا بداند سینیور ؟
هنوز «گوستاوو» بردبار بود .
- خوب ، آن ویلایی که به رنگ گل رز است و یک ایوان روی دریاچه دارد ، کدام طرف است ؟
- ویلا به اندازه یک ربع ساعت از «پورتاسن آنتونیو» دورتر است . شما زنگ بزند «جوزپه » در را باز کند . اما جاده خیلی داغ و خاکی است . از راه کنار دریاچه خنک تر است . به طرف چپ ده دقیقه مستقیم برود ، تا جلوی دیوار برسد . در آنجا دیوار شکسته است و خیلی راحت ...
- ممنونم ، این پیشنهاد عاقلانه ایست . مطمئن باش که جلوی دیوار می رسم .
«جری» از جا پرید ، در حالی که دنبال کلاهش می گشت ، تکرار کرد :
- پس به طرف چپ بپیچم و ده دقیقه مستقیمم جلو بروم ؟ خوب ، تا وقت شام خدانگهدار . من به سراغ سینیورینا «کنستانتینا» یی می روم ، که به خوشگلی فرشته های بهشت است و در ویلایی به رنگ گل رز که در میان بیشه زار سروکوهی مشرف به دریاچه «گاردا» ست زندگی می کند. برای یک ماجرا عاشقانه زمینه بدی نیست ، مگر نه «گوستاوو» ؟
- شام ... گمان کنم ساعت هفت حاضر باشد ؟
- سی سینیور . ساعت هفت . شما بیفتک به سبک میلان میل دارد؟
- معلومست ! چی بهتر از آن ؟ از وقتی آمده ام پنج بار بیفتک به سبک میلان خورده ام !
با بی خیالی دستی تکان داد و سوت زنان راه تاکستان را که به دریاچه منتهی می شد در پیش گرفت .
«گوستاوو» با نگاهی او را بدرقه کرد . سری تکان داد . سپس سکه دو لیری را بیرون آورد و روی میز چرخ داد . زنگ واقعی فلز را داشت . شانه ها را بالا انداخت و به داخل ساختمان برگشت تا سفارش بیفتک بدهد .
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۷-۱۱-۱۳۹۲, ۰۷:۲۳ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #4
RE: رمان " جری جوان " نوشته جین وبستر
فصل دوم

ایوان «ویلاروزا» مشرف بر دریاچه «گاردا» از سه طرف با دیوار سنگی کوتاهی محصور می شد و در پناه سایبان زرد رنگی از آفتاب در امان بود . روی دیواره های آن دسته دسته گل خرزهره آویخته بود که گلبرگ های صورتی خود را در آب های نیلگون دریاچه فرو می ریختند . این ایوان از حیث ترکیب رنگهای زیبا و چشمگیر بی نقص است . ولی درست مثل حیاط هتل «دولاک» بعد از ظهرها هوایش بسیار گرم و طاقت فرساست . با این حال در طرف راست ایوان ، باغی پر از درختان سایه دار با گذرگاه هایی مشجر قرار گرفته که باریکه ساحلی و یک دیواره آن را از دریا جدا می کند. برای وقت گذرانی در یک بعدازظهر گرم هیچ جا بهتر از این جا نمی توانست باشد .
کمی از ساعت چهار گذشته بود - بطوردقیق پنج دقیقه- و سکوت همیشگی عصر گاهی باغ با آمدن چهار دختر پرحرف به آسمان پرکشیده بود . از این چهار نفر ، سه دختر با چشمان سیاه و موهایی سیاهتر از چشمانشان روی ماسه ها زانو زده بودند و کوهی از ملافه را با مشتما لی می شستند . با وجود پرحرفی سخت مشغول کار بودند و هنوز چیزی نگذشته علفهای آنطرف دیواره ساحل از ملافه های شسته شده به سپیدی می زد. و در حالی که یک لباس زنانه توری دوزی شده روی یک بوته خرزهره در کناری تاب می خورد ، جورابهای ابریشمی روی دیواره به ردیف چیده شده بود . با مشاهده این منظره حداقل این فکر به ذهن بییننده خطور می کرد که این ویلای صورتی رنگ که درمیان درختان سرو جلوه می فروشد ، فاقد بعضی از امکانات مدرن زندگی از قبیل آب لوله کشی است .
چهارمین دختر با چشمان خاکستری و موهای قهوه ای روشن روی دیواره راحت و آسوده نشسته بود و با یک کلاه تابستانی لبه پهن خود را باد می زد. پاهایش از روی دیواره آویزان بود ، کفش تنیس به پا داشت و دوپیس کتان سفیدی به مدل ملوانی با یخه کوتاه پوشیده بود و لبه آستینها را تا آرنج تازده بود . با سه دختر رختشوی که زیر پایش کار می کردند صمیمانه گپ می زد و در عین حال آرام و خونسرد و بسیار راحت و خوشحال به نظر می رسید . حرف زدن او به ایتالیایی ، برای گوشی که به این زبان ناآشنا بود ، درست مثل حرف زدن آن سه دختر ایتالیایی روان و سلیس می نمود .
دخترهای رختشوی لباس های دهاتی چشمگیری بر تن داشتند ، پیرانهای سبز وسرخ ، روسری های گلدار، گردنبندهای مرجانی و گوشواره های پرتلا لو ، در این زمانه منحط که همه چیز شکل قدیم خود را از دست داده ، دیگر در یک گذرگاه عمومی ایتالیایی چشمتان به چنین لباسهایی نمی افتد و مجبورید تا دوردست های تپه ها را بپیمایید تا به چنین منظره ای برخود کنید . این هم مدیون وجود دختر روی دیواره بود که اگرچه اسما ولی رسما همه کاره «ویلاروزا» بود و با استعداد و تیزهوشی خاص خود در طراحی و قدرت کلام و استدلال توانسته بود این حرف خودش را بقبولاند که «تاوقتی مجبوریدرختشویی را به زن های محلی بسپارید چرا نباید حرمت زیبایی را حفظ کنید و سرو وضع ظاهری رختشوی ها را با منظره و آداب سنتی و بومی هماهنگ نمایید ؟» به همین دلیل خود او لباس های زن های رختشوی را طراحی و خریداری کرد .
از پشت آن پرتگاه کوچک که جلوی چشم انداز دهکده را سد می کرد ، قایق آبی و سفیدی با بادبان های سه گوش زرد کم کم نمودار می شد . قایقران جوان خوش سیمایی با لباس آبی تیره با یقه آتشین و شال کمر سفید بود که قایق را پاروزنان جلو می راند ، زیرا نسیم به ناتوانی یک آه بود . از این زاویه دید همچنین دست دختر روی دیواره هم مشاهده می شد .
قایق که با تکانهای پی درپی آهسته به طرف ساحل پیش می آمد ، به پروانه عظیمی می مانست و اسمش که با حروف زرین دماغه اش را زینت داده بود متناسب با خودش « فارفلا» بود . همین قایق در اوایل تابستان با بدنه سبز و بادبان قهواه ای تیره آنقدر محقر و زشت بود که اسمی معمولی داشته باشد ولی از وقتی این دختر آمده بود ، همه چیز تغییر یافته بود .
«فارفلا» بادبان های زرد خود را به نشانه سلام پایین آورد و در پای پلکان ساحلی در زیر ایوان آرمید . دختر از روی دیواره خم شد و با اشتیاق پرسید:
- «جوزپه » از پست چیزی گرفته ای ؟
- سی سینیورینا .
«جوزپه» چهار دست و پا از پلکان ساحلی بالا رفت و یک نسخه از «تایمز» لندن را تقدیم داشت .
دختر شانه بالا انداخت و روزنامه را گرفت . معلوم بود که «تایمز» لندن علاقه اش را چندان جلب نمی کند.
«جوزپه » به قایقش برگشت و خود را با خرده کارهای آن مشغول کرد. نیمکت ها را گردگیری کرد ، کوسن ها را جابجا کرد ، ولی هیچک از شلوغ کاری های متظاهرانه اش کسی را گول نمی زد. سینیورینا لحظه ای مجذوب تماشای او شد و سپس با تحکم گفت :
- «جوزپه» یادت باشد که باید حاشیه باغ را بیل بزنی .
«جوزپه» بیچاره با وجود لباس ملوانی اش همه کارها بر گردنش بود . او نگاه غمزده ای به حاشیه باغ انداخت که پای دیواری که «ویلاروزا» را از بقیه دنیا جدا می کرد آفتاب می خورد. در این قسمت هر گل معروفی که در پادشاهی ایتالیا در ماه ژوئیه شکوفه می داد ، از کا ملیا و ادریس گرفته تا آفتابگردان و شب بوی زرد کاشته شده بود و بیل زدنش آنقدر زحمت داشت و وقت آدم را می گرفت که دیگر نمی توانستی با کسی حرف بزنی . در حالی که «جوزپه » نه تنها تنبل بلکه معاشرتی و پرحرف هم بود . ناچار از در پیشنهاد گردش وارد شد .
- سینیورینا دلتان نمی خواهد قایق سواری کنید ؟
دختر سری تکان داد و گفت :
- باد که نمی وزد ، هوا هم خیلی گرم آفتاب سوزان است .
- وای نه ! وقتی تو دریاچه بیایید ، باد می وزد و هوا خنک است .
سینیورینا من سایبان را می زنم تا آفتاب به شما نتابد .
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۷-۱۱-۱۳۹۲, ۰۷:۲۹ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #5
RE: رمان " جری جوان " نوشته جین وبستر
دختر باز هم سر تکان داد ونگاهش را با تلقین و اشاره به سمت گلهای ادریس چرخاند . ولی «جوزپه» هنوز وانمود می کرد که مشغول کار مهمتری است .
دختر هم که ارباب بیرحمی نبود ، دیگر در این باره پافشاری نکرد و بر سر صحبت های خود با دخترهای رختشوی برگشت .
بحث دخترها روی این موضوع که در بهشت احتمالا چه چیزهایی یافت می شود دور می زد : موضوعی که برای یک بعد از ظهر بسیار گرم ونمناک ایتالیایی دلنشین می نمود . آن سه دختر عقیده داشتند که در بهشت آفتاب گرم هست و سایه خنک ، پرندگان آواز خوان ، گلها، امواج کف آلود ، آسمان های آبی و کوه های پوشیده از ابر ، در واقع به چشم انداز حقیقی پیش رویشان چندان بی شباهت نبود. تا این حد همگی با هم موافق بودند ، اما سر چند نکته بحث درگیر شده بود ، آیا در بهشت سنگ ها از جنس طلاست؟ آیا خانه ها هم از طلاست ؟ در این صورت آیا چشم آدم از تماشای آنها صدمه ای نمی بیند ؟ «ماریتا» که عقایدش به نظر دیگران کفرآمیز جلوه می کرد ، ویلایی از سنگ خاکستری ساده یا حداکثر با یک نمای گچی صورتی را به همه قصرهای طلایی بهشت ترجیح می داد .
اکنون پانزده دقیقه از ساعت چهار می گذشت و تماشاگری ناظر این صحنه ها بود . با این حال هیچیک از آن پنج نفر از وجود او خبرنداشت .
تماشاگر بالای دیوار سرحد باغ ایستاده بود و با لذت صحنه ای از زندگی روستایی و با لذتی افزون دختر ظریف سپیدپوش روی دیواره را تماشا می کرد . ولی ناگهان از فکر این که خودش را چطور در این جمع آفتابی کند ، دلش فروریخت . بی هیچ دلیل خاصی فکر می کرد اگر معرفی نامه ای در جیب داشت ، قضیه آسانتر می گذشت . «ویلاروزا» به هیچ وجه به یک جزیره متروک شباهت نداشت و با مشاهده آن گفتگوی سلیس و روان به زبان ایتالیایی حالا به شدت دچار تردید و دودلی شده بود و می اندیشید که آخر به صرف هم دهکده بودن که نمی شود با کسی دوست شد . درست در لحظه ای که تصمیم قطعی خود را برای فرار دزدانه از آنجا گرفت ، ناگهان رشته کارها از دستش خارج شد . دیوار همانطور که «گوستاوو» تذکر داده بود شکسته بود و به همین علت او توانسته بود به سهولت از آن بالا برود . به محض آن که او بی سروصدا چرخید آماده شد از دیوار پایین برود ، سنگ زیر پایش لغزید و او سر خورد .
پنج جفت چشم وحشت زده به طرف او چرخید . منظره ای که آنها دیدند ، مرد جوانی با لباس فلانل سفید بود که ناگهان دستهایش را بالا برد ، روی یک بوته آزالیا افتاد و از روی بوته آزالیا به سمت دیواره غلتید و سرانجام چهار دست و پا روی باریکه ساحلی فرود آمد . بارانی از گلبرگ های صورتی رنگ و خرده آجر دور و بر او فروریخت .
ناگهان سکوت بر همه جا حکمفرما شد و سپس دخترهای رختشوی که مطمئن شدند او صدمه ای ندیده است ، سکوت را شکستند و قاه قاه خندیدند . «فارفلا» هم از پایکوبی های شادمانه «جوزپه» تکان تکان می خورد . فقط دختر روی دیواره آرامش و متانت خود را حفظ کرد .
مرد جوان خود را جمع و جور کرد و بلند شد . کتاب راهنمای جهانگردان را دوباره در جیبش گذاشت و در حالی که از فرط خجالت سرخ شده بود کلاه به دست جلوی رفت تا عذرخواهی کند . یک زانویش گلی و کثیف شده بود و و روی موهای آشفته اش شکوفه های آزالیا ریخته بود . با دستپاچگی گفت :
- معذرت می خواهم . قصد نداشتم اینطور سرزده بیایم . متاسفم که دیوارتان را شکستم .
دختر مودبانه با یک اشاره کوتاه قضیه را خاتمه داد :
- خودش قبلا شکسته بود.
سپس نگاه خود را موقرانه به او دوخت ، گویی منتظر توضیح اوست .
مرد گفت :
- من ... من آمده ام که ...
مکث کرد و نگاه خود را بی هدف به اطراف دواند . در آن لحظه هیچ عذر معقولی که حضورش را در آنجا توجیه کند به ذهنش خطور نمی کرد .
دختر همچنان به او نگاه می کرد . اکنون نگاهش حالت شادی پیدا کرده بود ، گویی از دیدن او در این وضع لذت می برد . گفت :
- خوب ؟
مرد جوان احساس می کرد در زیر نگاه های دختر هر لحظه سرخ تر می شود . دختر که بی میل نبود او آرامش خود را باز یابد با لحنی محبت آمیز تشویقش کرد :
- چه کاری از من ساخته است ؟
مرد جوان به اولین موضوعی که به یادش رسید متوسل شد :
- ممنونم . من در هتل «دولاک » اقامت دارم . می دانید «گوستاوو» به من گفت که این دوروبرها ویلایی هست که مال همین یارو ، پرنس فلانی است . گفت اگر در بزنید، کارت ویزیتی با دوفرانک پول به باغبان بدهید اجازه می دهد وارد باغ بشوید و درخت ها را تماشا کنید .
دختر گفت :
- که اینطور ! نکنه اینجا دنبال در ورودی می گردید ؟
کلامش پر از سوءظن بود و گویی گمان می کرد مرد جوان این کلک را زده تا از زیر بار ورودی از در اصلی و پرداخت دو فرانک پول شانه خالی کند .
- ویلای پرنس «سارتونیوکرولی » تقریبا در یک کیلومتری اینجاست .
- خیلی متشکرم .
مرد جوان دوباره تعظیم کرد و سپس از فرط نیاز مایوسانه اش به حرف زدن ا فزود :
- در آنجا یک سرو کوهی از لبنان و نهال کائوچویی از آمریکای لاتین وجوددارد .
- راستی؟
دختر همچنان توجه و نزاکت خود را حفظ کرده بود ولی هیچ تلاشی برای ادامه صحبت نمی کرد .
سرانجام مرد پرسید :
- شما ... شما آمریکایی هستید ؟
دختر دوستانه پاسخ مثبت داد :
- آه بله . «گوستاوو» اینرا می داند .
مرد پا به پا کرد و گفت :
- من هم آمریکایی هستم .
- راستی ؟
دختر خم شد و از نزدیک او را برانداز کرد . نگاهش معصوم و بی ریا و روی هم رفته سرد و بی علاقه بود.
- از ظاهرتان باید حدس می زدم آلمانی باشید . بیشتر ، آلمانی ها به «واله دولمو» می آیند.
مرد به پاسخ کوتاهی قناعت کرد .
- خوب ، من آلمانی نیستم . آمریکایی هستم .
- متاسفانه پدرم در خانه نیست . او از دیدن آمریکایی ها خوشحال می شود.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۷-۱۱-۱۳۹۲, ۰۷:۳۴ عصر
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #6
RE: رمان " جری جوان " نوشته جین وبستر
ناگهان در نگاه مرد جوان اضطراب رنگ باخت و جای خود را به خشم داد . او برای حفظ وقار خود تصمیم به فرار گرفت و در پی این تصمیم نگاه سریعی به دوروبر انداخت . از هر طرف در محاصره آنها بود – مگر این که دلش می خواست باز از دیوار بالا برود که البته نمی خواست - یا باید ار طریق ایوان می رفت که راه پشت آن در تصرف زنهای رختشوی بود ، یا از طریق دیواره که که دختر سپید پوش و رختهای شسته آن را اشغال کرده بودند .
ناگهان چرخید . زانویش به جورابی گرفت و آن را روی زمین انداخت و دولا شد تا جوراب را از روی زمین بردارد و سپس از فرط خجالت سرخ تر شد .
دختر با عذرخواهی گفت :
- امروز روز رختشویی است .
سپس برخاست و بالای دیواره ایستاد و با دست به «جوزپه» اشاره کرد . بعد برگشت و با نگاه شیطنت آمیزی از بالای دیوار به مرد جوان نگریست و گفت :
- امیدوارم از تماشای سرو لبنان و درخت کائوچوی آمریکای لاتین لذت ببرید . عصر بخیر.
نیشش تا بناگوش باز بود ، زیر پلکان قایق را نگهداشته بود . در قایق دختر در میان کوسن ها لم داد و سپس نگاه زودگذری به ساحل انداخت و با صدای بلند گفت :
- بهتر است از در خارج بشوید . بالا رفتن از این طرف دیوار سخت تر از آنطرف است که آمدید . در ضمن بالای دیوار خرده شیشه ریخته است .
«جوزپه» بادبان زرد را برافراشت و «فارفلا» با ظرافت و نرمش سینه آب را شکافت و به دریا خزید .
مردجوان با نگاهی پر ازکینه قایق را بدرقه کرد . اکنون که دختر رفته بود ، موضوعات مختلفی به یادش آمد که می توانست درباره هر یک از آنها حرف بزند .
رشته افکارش را خنده تمسخر آمیزی از پشت سر گسیخت . متوجه شد که سه دختر رختشوی به او می خندند . با غیظ گفت :
- اربابتان خوش رفتارترین آدم دنیا نیست ، و متاسفانه باید اضافه کنم که شما هم دست کمی از او ندارید .
رختشوی ها دوباره به مسخره خندیدند . البته لودگی شان نه عمدی بود و نه از روی بدخواهی ، بلکه فقط به علت این بود که متوجه شده بودند زبان بلد نیستند تا از یک واقعه مفرح لذت ببرند. «ماریتا» در حالی که یک لباس کتانی ملوانی – درست لنگه همان لباسی که به دریارفته بود- را تکان می داد و روی دیوار پهن می کرد تا خشک شود ، زمزمه مهرآمیزی سر داد .
مرد جوان دیگر نماند تا چیزی بشنود . کلاهش را روی سر محکم کرد ، از روی دیوار پرید و با قدمهای بلند وارد گذرگاه مشجر و ممتدی که دو طرف آن درختان سروقد کشیده بودند شد و بدون کوچکترین نگاهی به ویلای صورتی از کنار آن گذشت .
دم دروازه باغ کنار ایستاد تا به یک سوارکار و اسبش راه بدهد . اسب با وجود گرمای هوا جفتک پرانی می کرد . سوارکار اونیفورم پوشیده بود و شمشیر براقی داشت و هنگام عبور مهمیزهایش چکاچاک می کردند .
عابر پیاده با نگاهی زودگذر چشمان سیاه نافذ و سبیل مشکی باریک و نوک برگشته او را دید . سوارکار با نزاکت خونسردانه سلام نظامی داد و سروصدایی راه انداخت .مرد جوان با نفرت چهره درهم کشید تا این که درختان سرو ، سوارکار را از دید او پنهان ساختند . سپس برگشت و از جاده خاکی به طرف هات «دولاک » رهسپار شد .

ساعت نزدیک پنج بود و «گوستاوو» در حیاط چشمش به مسافر آمریکایی افتادکه در میان ابر سفیدی از گرد و غبار به طرف هتل می آمد .
«گوستاوو» به سمت در شتافت تا از او استقبال کند . از فرط اشتیاق برای شنیدن اخبار ابروهایش کج شده بود .
- سینیور شما برگشت ؟
مرد جوان ایستاد و با نگاه سردی گفت :
- بله گوستاوو من برگشته ام . ممنون .
- شما «سینیوریناکنستانتینا» را دید ؟
- بله ، من او را دیدم .
- او همانطور که من گفت ، نبود ؟ به خوشگلی فرشته های مقدس ؟
- بله «گوستاوو» همانطور است ، و تقریبا به اندازه همان فرشته ها دور از دسترس است . می توانی صورتحساب مرا حاضر کنی .
چهره پیشخدمت درهم رفت .
- دلتان نمی خواهد اینجا بماند سینیور ؟
- دیگر طاقت ندارم .
«گوستاوو» در عالم خیال به روشنی می دید که باران پرسخاوت انعام ها در آستانه پایان است . سایه غمی روی صورتش افتاد . با این حال هنوز نزاکت همیشگی خود را بی کم و کاست حفظ کرده بود .
- سی سینیور . ممنون . شما اتوبوس را برای چه ساعتی می خواهد ؟
- برای اولین قایق فردا صبح .
«گوستاوو» در مقابل این فرمان بی چون و چرا چاره ای جز تعظیم نداشت . مرد جوان راه افتاد ، ولی وسط حیاط تامل کرد تا بپرسد :
- اولین قایق چه ساعتی حرکت می کند ؟
- ساعت پنج ونیم سینیور .
- آه ... نه . من با دومی می روم .
- سی سینیور . ساعت ده و نیم .
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۷-۱۱-۱۳۹۲, ۰۷:۵۴ عصر
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان " آنی شرلی در خانه رویاها " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدپنجم) ایران دخت 55 1,753 ۶-۹-۱۳۹۴ ۰۸:۲۴ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " شیطان پنهان " نوشته جسیکا استیل ایران دخت 31 1,254 ۲۴-۷-۱۳۹۴ ۰۹:۲۹ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در ویندی پاپلرز " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدچهارم) ایران دخت 54 3,307 ۷-۶-۱۳۹۴ ۱۰:۰۰ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در جزیره " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدسوم) ایران دخت 56 2,241 ۱۶-۵-۱۳۹۴ ۰۲:۰۴ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آنی شرلی در اونلی " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلددوم) ایران دخت 64 2,024 ۱۲-۵-۱۳۹۴ ۰۹:۴۵ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در گرین گیبلز" نوشته ال. ام. مونتگومری (جلداول) ایران دخت 74 2,502 ۷-۵-۱۳۹۴ ۰۲:۴۵ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " برایت میمیرم " نوشته : لیندا هووارد ایران دخت 63 6,012 ۲۵-۳-۱۳۹۴ ۰۸:۲۸ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " تلخ وشیرین " نوشته دانیل استیل ایران دخت 83 3,403 ۹-۱-۱۳۹۴ ۰۹:۵۹ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد