تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان "خواب بازی"
#1
سلام دوستای گلم
این رمان خیلی جالبه . دنبالش کنید . برای کسایی که هیجان دوست دارن توصیه میکنم


مشغول کمچه کشیدن بودم و با ملیحه که کنار دستم نشسته بود و داشت خاک ها رو جمع میکرد و توی ظرف استامبولی میریخت حرف میزدم.
_وای ملیحه کمرم داغون شد.خسته شدم از بس خاکارو زدم کنار.فقط دلم میخواد ببینم این تیکه سنگی که اینجاست چیه.
ملیحه_منم دست کمی از تو ندارم شادی.شدیم شبیه عمله ها.
دوتایی زدیم زیر خنده.بعد انگار که تازه یادمون افتاده کجاییم ساکت شدیم و به دور و برمون نگاه کردیم.خوشبختانه استاد خیلی ازمون فاصله داشت و متوجه ما نبود.توی گروه کاوش من و ملیحه از بقیه شلوغتر بودیم و همیشه میخندیدیم و مسخره بازی در میاوردیم.البته کارمون هم خوب بود و تا اینجای کار استاد ازمون ایرادی نگرفته بود.
دوباره مشغول کارم شد و سعی کردم دیگه نخندم.اما واقعا نمیشد.قیافه ام شبیه کارگرهای ساختمونی شده بود.اما با اینحال عاشق کارم بودم.با جون ودل کار میکردم و دلم نمیخواست که نمره ی کمی از درسم بگیرم.
ملیحه_باز سر و کله ی مردم پیدا شد.
_توجه نکن.سرتو بنداز پایین کارتو بکن که سریع بریم یه دوش بگیریم.دارم میمیرم از خستگی و کثیفی.
ملیحه_شادی نگاه کن.یه گروه توریستن.
با این حرف ملیحه سرمو آوردم بالا و با دیدن گروه توریستی که داشتن به سایت نزدیک میشدن پوزخندی زدم و گفتم:حتما اومدم ازمون عکس بگیرن بعد برن بگن دخترای ایرانی کارگری میکنن.اینا همیشه دنبال سوژه ان.حالم ازشون به هم میخوره.
ملیحه_راست میگی.
_خدا کنه استاد حالشونو بگیره.
ملیحه_نمیدونم چجوری راهشون دادن.
_چون هنوز اول حفاریه.
ملیحه_چقدر همشون بی رنگ و روان.
_آره.انگار تا حالا آفتاب بهشون نخورده.
دوباره خندیدیم و بهشون با دقت بیشتری نگاه کردیم.بیشترشون مسن بودن و زشت.اصلا فکر نمیکردن خارجی ها انقدر بیریخت باشن.اما دو نفر توی گروهشون با بقیه شون فرق داشتن.یکیشون پسر حدودا30ساله ای بود که پوست سبزه ای داشت و خیلی خوشتیپ بود.اما پسری که کنارش بود بود با وجود تیپ خوبی که داشت اما به نظرم وحشتناک بود.موهای بلندشو دم اسبی بسته بود و چشم های آبی تیله ایش رو میتونستم از فاصله دور ببینم.صورتشو انبوهی از ریش گرفته بود و هیبتی وحشتناک پیدا کرده بود.چقدر زشت و وحشتناک بود.هنوز داشتم نگاهش میکردم که با نگاهش غافلگیرم کرد.مستقیم بهم زل زد و یکی از ابروهاشو داد بالا.مثل دزدی که مچشو گرفته اند با دستپاچگی سرمو انداختم پایین و تند تند شروع کردم به کمچه کشیدن.
ملیحه_چرا اینجوری خاک رو میزنی کنار؟مگه داری بیل میزنی؟اگه یه چیزی این زیر باشه که خرد میشه با این طرز کارت؟
_ملیحه خیلی آروم طوری که جلب توجه نکنی به توریستا نگاه کن.
ملیحه_خب باشه.
همونطور که سرم پایین بود و کارمو میکردم گفتم:چی میبینی؟
ملیحه_اون یارو چقدر چندشه.چرا اینجوری داره نگاهمون میکنه.
_اونی که موهاش بلنده؟
ملیحه_اوهوم.
ملیحه خودشو مشغول کار کرد و گفت:یجوری داشت به ما نگاه میکرد.چقدر هم زشته با اون ریشش...ولی رفیقش چه جیگریه ها.
قلبم داشت تند تند میزد.راستش خیلی ترسیده بودم.نمیدونم چرا.شاید از دیدن هیبت اون خارجی.کمچه رو محکم توی دستم نگه داشتم و گفتم:داشتم نگاهش میکردم که دید.
ملیحه_چیزی نشده که.خب آدم ناخودآگاه نگاه میکنه.
_میدونم چی میگی اما دست خودم نیست.ترسناکه قیافش.
ملیحه_آره حق داری.
لحظه ای بینمون سکوت برقرار شد که با صدای استاد این سکوت شکسته شد.
استاد_بچه ها در چه حالین؟!
هردو از جامون بلند شدیم و مشغول صحبت با استاد شدیم.اول متوجه حضور اون دو جوون نبودم اما وقتی دیدم بیرون ترانشه ما ایستادند و با کنجکاوی به ما نگاه میکنند یکه ای خوردم.سعی کردم به خودم مسلط باشم و اضطرابمو نشون ندم.به استاد نگاه کردم و به حرفاش گوش میدادم اما حواسم پیش اون دو تا بود.در همون لحظه اول از اون پسر سبزه خوشم اومده بود اما از رفیقش نه.
بالاخره بعد از چند دقیقه حرف زدن استاد ترکمون کرد و به سراغ گروه بعدی رفت که ترانشه بغلی ما مشغول کار بودند.
کلاه روی سرمو جابجا کردم و دستامو توی جیب مانتوم کردم و پشتمو به اون دو تا پسر جوون کردم و به ملیحه گفتم:خسته شدم میای بریم یه چایی بخوریم؟استاد که گفت کارمون خوبه.هوم؟
ملیحه نیم نگاهی به اون دوتا پسر انداخت و گفت:نمیشه یکم دیگه بمونیم؟
_ای مارمولک بگو گلوت گیر کرده.
ملیحه_این چه حرفیه نه بابا.اینجوری نیست.
_آره تو گفتی من باور کردم.
ملیحه_شادی این حرفا چیه؟
خواستم جوابشو بدم که صدای بامزه ای از پشت سرم گفت:ببخشید خانوم ها.میتونیم چند تا سوال بپرسیم؟
ملیحه لبخندی گوشه ی لبش نشست و گفت:خواهش میکنم.بفرمایید.
از سر کنجکاوی به عقب برگشتم و با دیدن اون دو تا پسر اخمی کردم.حالا معنی لبخند ملیحه رو میفهمیدم.کاملا مشخص بود که از اون پسر سبزه خوشش اومده.سعی کردم به رفیقش نگاه نکنم.چون واقعا ازش میترسیدم.اما با اینحال میتونستم نگاه خیره اشو حس کنم.
دوباره دستی به کلاهم کشیدم که همون پسر سبزه شروع کرد با لهجه ی خیلی بامزه ای فارسی حرف زدن:شما الان دانشجوی ترم چندین؟
باورم نمیشد که فارسی بلد باشه.قیافه اش شباهت زیادی به ایرانی ها داشت.شاید ایرانی بود!
ملیحه که انگار قند توی دلش آب شده بود گفت:ترم 6.
اون پسر لبخند دلنشینی گوشه لبش نشست و گفت:این رشته شما یعنی باستان شناسی رشته ی مورد علاقه ی منه.اما متاسفانه نتونستم بخونم.به جاش رشته زبان و ادبیات فارسی رو انتخاب کردم که البته خیلی راضی هستم.
ملیحه_چقدر جالب.واسم جای تعجب داشت که چطور فارسی حرف میزنین.
با این حرف ملیحه دوباره خندید و گفت:نه اونقدرها خوب.
حوصله ی گوش دادن به حرف هاشون رو نداشتم.دوباره نگاهم افتاد به همون آدم ترسناک.اونم داشت به من نگاه میکرد.حالا که با فاصله ی نزدیکتری ایستاده بودند میتونستم جزئیات چهره اش رو ببینم.موهاش بور بود و پوست سفیدی داشت.چشم های آبیش جلب توجه میکرد و دقیقا صورتش مثل سگ های پشمالویی بود که فقط دو تا چشماشون پیدا بود.از این فکر خنده ام گرفت.به زور جلوی خنده ام رو گرفتم و لبمو گاز گرفتم و به ملیحه نگاه کردم.
ملیحه_راستش من خیلی به این رشته علاقه دارم.
پیش خودم گفتم:این ملیحه کی به باستان شناسی علاقه داشت؟اینکه همیشه مینالید؟نکنه میخواد خودشو توی دل این پسره جا کنه؟
دوباره خنده ام گرفته بود.میدونستم اگه بمونم دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم و آبروریزی میشه.واسه همین گوشیمو از جیبم در آوردم و گفتم:من برم یه زنگ بزنم خونه بگم امشب دیرتر میام.
بعد چشمکی به ملیحه زدم و بی توجه به اون دو نفر از ترانشه بیرون رفتم.به سمت چند تا از بچه های کلاس رفتم که مشغول خندیدن و چایی خوردن بودند.با ورود من مونا که دختر خون گرمی بود برام جا باز کرد و گفت:بیا بشین اینجا تا برات چایی بریزم.
_دستت درد نکنه خانوم.
روی صندلی نشستم که نگاهم با نگاه وحید گره خورد.لبخندی گوشه ی لبش بود و با آرامش به من نگاه میکرد.همیشه از دیدن این طرز نگاهش خجالت میکشیدم.سرمو انداختم پایین و مشغول تمیز کردن دست هام شدم.
وحید_استاد ازتون خیلی تعریف میکرد.
مونا لیوان چایی رو به دستم داد و گفت:راست میگه.استاد همش میگفت کار شادی و ملیحه خوبه.راستی چیزی پیدا نکردین؟
_نه بابا.فعلا شدیم کارگر همش داریم کلنگ میزنیم.شما چی؟
مونا_من یه استخون پیدا کردم.فک گاوه.دندوناشم ریخته بود کنارش.
ماندانا_منم هیچی پیدا نکردم.فعلا وضع پولی مونا از هممون بهتره.
همه زدیم زیر خنده که حسین گفت:صداشو در نیارین منم یه قدح پر از طلا پیدا کردم.
_خوش به حالت.
حسین_اگه قول بدی به استاد نگی باهات تقسیمش میکنم.
_وای مرسی.چقدر بخشنده ای تو.
حسین_خواهش میکنم.دیگه ما اینیم.
مشغول حرف زدن با هم دیگه بودیم.کاملا حواسم پرت شده بود و خبری هم از ملیحه نبود.تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم.بعد تازه یادم افتاد گوشیش دست من توی جیب مانتومه.
از جام بلند شدم که وحید گفت:کجا خانوم رضایی؟
همه بچه های کلاس منو به اسم فامیل صدا میکردند برخلاف بقیه دخترها که اسم کوچیکشون رو صدا میکردند.ملیحه میگفت به خاطر ظاهر سرد و خشنمه که بعضی وقت ها ترسناک هم میشم.
_میرم دنبال ملیحه.
وحید_میخوای من برم؟
_نه خودم میرم.
بعضی وقت ها رفتار وحید ناراحتم میکرد.بیش از حد به من توجه میکرد و باعث میشد تا مدت ها سوژه بچه های کلاس باشم.برای اینکه بیشتر از این پررو نشه اخمی کردم و گفتم:نخیر.خودم میرم.
میدونستم حواس تک تک بچه ها کلاس به ماست با وجود اینکه مشغول حرف زدن با همدیگه بودند.
با قدم هایی تند به سمت ترانشه رفتم.با دیدن ملیحه که ایستاده بود و اون پسر سبزه در کنارش نفس راحتی کشیدم و قدم هامو تندتر کردم.اما اثری از رفیق ترسناکش نبود.حتما برگشته بود پیش گروه توریستی.
زیر لب گفتم:چه بهتر که رفت.خدارو شکر.
داشتم بهشون میرسیدم که دیدم اون پسر از ملیحه خداحافظی کرد و رفت.کنجکاوی امونمو بریده بود.باید میفهمیدم که چه چیز هایی بینشون گفته شده.

به ملیحه که رسیدم زدم روی شونه اش و با خنده گفتم:میبینم که پسرای خارجی رو دیگه میدزدی.
ملیحه یکه ای خورد و گفت:اه.بیمزه.ترسیدم.
_آخی.ببخشید عروس فرنگی.
با این حرف من اخم هاش رفت توی هم و گفت:کاش میشد اما بدبختانه زن داشت.
چشمام از تعجب گرد شد و گفتم:چی؟زن داشت؟
با دقت به چشم هاش نگاه کردم.چشم هاش میخندید.فهمیدم داره دروغ میگه.دوباره خندیدم و گفت:خرخودتی.
اونم خندید و گفت:وای شادی خیلی خوشگل بود مگه نه؟
_آره مبارک باشه خانوم خانوما.
نگاهی به گروه توریستی که کم کم داشتن سوار اتوبوس میشدند انداخت و گفت:کاش نمیرفت.
_اوه چه خبره.توی این چند دقیقه چی به هم گفتین که عاشقش شدی.
ملیحه_وای شادی وقتی حرف میزد قند توی دلم آب میشد.لهجه ی فارسیش خیلی بامزه بود.چقدر هم خوشگل بود.باورم نمیشه هنوز.شماره شو بهم داد.ببین.
_واقعا؟کو ببینم؟
ملیحه کارتی از جیبش در آورد و گفت:کارت شرکتش توی ایتالیاست.توی شرکت باباش کار میکنه یه شرکت صادراتیه.گفت یه ماهه اومده ایران واسه گشت و گذار.اسمش جوزفه.اینم شماره هتلشه که پشت کارتش نوشته.خودمم هنوز نمیدونم چرا شماره شو گرفتم اما خب ...
_مطمئنی کار درستی داری میکنی؟
ملیحه_منظورت چیه؟
_خب راستش مشکوکم.
ملیحه_نه بابا.اینجوریام نیست...چیزی نمیشه نترس.
_خوددانی.
نمیخواستم بیشتر از اون بحث رو کش بدم.میدونستم ملیحه دختر حساس و زودرنجیه که اگه اصرار بیشتری میکردم ممکن بود یه چیزی بهم بگه که بینمون شکرآب بشه.
_حالا بیا بریم چایی بخوریم.
ملیحه_باشه بریم.راستی یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟
_نه بگو.
ملیحه_جوزف میگفت که رفیقش از تو خوشش اومده.راستش اونم شمارشو داد که...
با شنیدن این حرف با صدای بلندی گفتم:چی؟!رفیقش غلط کرد با خودش.
ملیحه با دیدن عکس العمل من قدمی به عقب گذاشت و گفت:خب باشه.داد نزن.چیزی نشده که.راستش منم جا خوردم.اما جوزف میگفت ادموند پسر خیلی خوبیه.
_جوزف گوه خورد با ادموند.
کلاهمو با عصبانیت از سرم برداشتم و گفتم:مرتیکه مزخرف زشت فکر کرده ایران چه خبره؟بلند شده اومده اینجا هیز بازی.عوضی کثافت.اگه زودتر بهم گفته بودی میرفتم حالشو میگرفتم.
ملیحه_شادی آروم باش.بچه ها میشنون فکر میکنن چیزی شده.
دستی به مقنعه ام کشیدم و گفتم:اعصابم خرد شد.
چقدر احساس بدی داشتم.حس میکردم باید خیلی زشت و بیریخت باشم که همچون پسری مثل ادموند از من خوشش اومده.چقدر خوش اشتها تشریف داشت.با اون قیافه ی ترسناکش از من خوشش اومده بود و بهم پیشنهاد دوستی داده بود.
بی توجه به ملیحه به راهم ادامه دادم.ملیحه دنبالم دوید و گفت:به خدا تقصیر من نیست.خب چیکار میکردم.فقط گفتم که تو از دوستی خوشت نمیاد.
_دستت درد نکنه.لطف کردی.باید میزدی توی گوشش.
ملیحه_توقع داشتی بزنمش؟
_نخیر.توقع داشتم یه جواب درست و حسابی بهش بدی.
ملیحه_اگه جوزف این پیشنهادو میداد انقدر عصبی میشدی؟
_مزخرف نگو ملیحه.خب؟
ملیحه دستمو کشید و گفت:راستشو بگو.تو ناراحتی که ...
نذاشتم حرفشو تموم کنه و با عصبانیت گفتم:خفه شو ملیحه.من اگه بخوام با کسی دوست بشم هزار نفر بهتر از اون پسره ی فرنگی هست.دیوونه شدی؟این حرفا چیه میزنی؟منو هنوز نشناختی؟
بعد دستمو با عصبانیت از دستش بیرون کشیدم و گفتم:ذهن تو بیماره.فکر میکنی همه بهت حسادت میکنن.واست متاسفم.
ملیحه از برخورد من یکه خورده بود و ساکت شده بود.منم دیگه چیزی نگفتم و پیش بقیه برگشتم.رفتار ملیحه و حساسیت های بی موردش گاهی وقتا اعصابمو خرد میکرد.بعضی اوقات به قدری از دستش عصبانی بودم که حد نداشت.
با صدای وحید از فکر اومدم بیرون.جلوم ایستاده بود و نگاهم میکرد.توی اون اوضاع و احوال فقط حضور اون کم بود.
وحید_چیزی شده؟عصبی به نظر میای!
_نه چیزی نیست.
وحید_با ملیحه خانوم دعوات شد؟
_فالگوش وایستادی؟
وحید با خنده گفت:خب راستش اونقدر واضح حرف میزدی که احتیاج به فالگوش وایستادن نداشت.
اگه جریان اصلی رو فهمیده بود چی؟اگه شنیده بود اون پسره ی مزخرف بهم پیشنهاد دوستی داده چی؟نه نشنیده بود.چون اگه میشنید انقدر راحت نایستاده بود.همیشه وقتی میشنید یکی بهم پیشنهاد دوستی داده تا چند روز باهام بداخلاقی میکرد.جواب سلاممو توی دانشکده نمیداد و کلا تحویلم نمیگرفت.اما خیلی ریلکس ایستاده بود و عادی بود.
_خب اگه میدونی چرا میپرسی؟
وحید_راستش من فقط جمله ی آخرتو شنیدم.
_آهان.
سرمو انداختم پایین و خواستم برم که گفت:خانوم رضایی؟
_بله؟
وحید_یه لحظه میشه صبر کنین؟
با حرص نفسمو بیرون دادم و نگاهش کردم.پیش خودم گفتم بالاخره میخواد حرفشو بزنه.خسته شدم از بس با این نگاه های دزدکیش رسوای عالم و آدمم کرد.
وحید پسر خوبی بود.قیافه ی جذابی نداشت.معمولی بود اما تودل برو.حرف زدنش آدمو جذب میکرد اما در کل از نظر من یه پسر معمولی بود که حتی دلم نمیخواست راجع بهش فکر کنم.چه برسه واسه ازدواج.
وحید_خب راستش خیلی وقته که میخوام اینو بگم.اما هردفعه از عکس العمل شما میترسیدم.به هر حال امروز دلو زدم دریا.میخوام اگه میشه بیشتر از این با هم حرف بزنیم.توی این سه سالی که با هم همکلاسیم همیشه سعی کردم که خودمو به شما تحمیل نکنم یا خدای نکرده براتون مشکلی درست نشه اما خب دیگه فکر میکنم که این همه صبر کافی باشه.
حوصلم از حرفاش سر رفته بود اما نمیخواستم بهش بی احترامی کنم.
وحید_خب میخواستم بگم اگه موافق باشین با خونواده ام خدمت برسیم.البته من توی این دنیا فقط یه خواهر دارم که اونم ازدواج کرده و الان کرج زندگی میکنه.خودتون که میدونین پدر و مادرم توی تصادف فوت کردن.
_خدا رحمتشون کنه.
وحید_خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.اگه راضی باشین خب آخر این ماه که دیگه از حفاری راحت شدیم با خواهرم برای خواستگاری خدمت برسیم.
سرمو انداختم پایین و گفتم:رفتار شما توی این سه سال واقعا خوب بوده اما خب منم واسه زندگیم معیارهایی دارم.فعلا نمیخوام به جز درس به چیز دیگه ای فکر کنم.امسال هم که ارشد داریم و من کاملا فکرم مشغوله.متاسفم که اینو میگم اما خب فعلا ازدواج برای من زوده.کارهای زیادی دارم که باید انجام بدم.
وحید با کلافگی حرفمو قطع کرد و گفت:پای کسی وسطه؟
با شنیدن این حرف نگاهش کردم و گفتم:نه ابدا.اینطوری نیست که شما میگین.فقط گفتم که ...
وحید _بله گفتین.اما اینا دلیلای قانع کننده ای نیست.اصلا شما به من علاقه ای دارین یا نه؟
با کلافگی دستی توی موهاش کشید و گفت:بعضی وقتا حس میکنم شما هیچ حسی به من ندارین و بعضی روزا میبینم که طرز نگاهتون نسبت من عوض شده.یجور دیگه نگاهم میکنین.میدونین؟راستش من از روز اولی که شما رو دیدم از اخلاقتون خوشم اومد.سعی کردم بیشتر به شما نزدیک بشم.اما مثل اینکه شما زیاد از من خوشتون نمیاد.حالام میخوام بگم حاضرم واسه رسیدن به شما هرکاری بکنم.هرچیزی که بگین.فقط راجع به من بیشتر فکر کنین.این خواسته زیادیه؟
توی منگنه قرار گرفته بودم.رفتار و حرفاش دلمو به رحم آورده بود.واقعا پسر خوبی بود.اما خب دوست نداشتم به عنوان شوهرم بهش نگاه کنم.اصلا به شوهر فکر نمیکردم.به نظرم ازدواج یه امر کلیشه ای و تکراری بود.ازدواج،بچه داری و شوهر داری،جنگ و دعوا و آشتی و در آخر یا طلاق یا مرگ و بعد دوباره این چرخه ادامه داشت.نمیخواستم زندگیم مثل بقیه باشه.دوست داشتم اگه عاشق شدم طعم سختی و دوری رو بکشم.به نظرم عشقی که به ازدواج ختم میشد دیگه عشق نبود.فروکش میکرد.تبدیل به یه عادت میشد.یه امر تکراری.دوست داشتم با سختی به کسی که دوستش داشتم برسم.نه اینکه همه چیز به صورت سنتی اتفاق بیفته.
کسی با نظریه ای که داشتم موافق نبود.هیچکس از حرفای من خوشش نمیومد.میدونستم وحید هم خوشش نمیاد.
_دلیلم برای خودم قانع کننده است.امیدوارم درکم کنید.
این حرفو زدم و راه افتادم.اعصابم خرد شده بود.رفتار ملیحه و پیشنهاد ادموند و خواستگاری وحید به قدر کافی ذهنمو مغشوش کرده بود.
***
کلید خونه رو انداختم روی اپن آشپزخونه و مقنعه مو از سرم در آوردم.روز مزخرفی بود.نه به اون خنده هاش نه به دعوایی که با ملیحه داشتم و جوابی که به وحید داده بودم.
موبایلمو از جیبم بیرون آوردم و با همون لباس های خاکی به سمت حمام رفتم.به قدری خسته بودم که حد نداشت.
با حوله ای که روی سرم بود از حمام اومدم بیرون که صدای خنده های مامانمو شنیدم.داشت با تلفن حرف میزد.حتما وقتی من حمام بودم به خونه برگشته بود.
خیلی آروم به سمتش رفتم و خواستم غافلگیرش کنم که با شنیدن جمله اش خشکم زد.
مامان_بهنام امشب خیلی خوش گذشت.واقعا شب خوبی بود.خیلی ممنون...نه راستش فرصت نشد بگم.شب تو هم بخیر.فردا میبینمت عزیزم.خداحافظ.
قدرت هضم کلمه هایی که شنیده بودم رو نداشتم.مثل چوب خشک ایستاده بودم و دستام توی هوا مونده بود.مامانم هنوز متوجه من نشده بود.اما انگار که فهمید پشت سرشم.چون برگشت و با دیدن من یکه ای خورد.به وضوح دیدم که رنگش پرید.با لکنت گفت:توکی از حموم ...
توان حرف زدن نداشتم.اصلا نمیدونستم چی بگم.برای یک لحظه همه ی وجودم پر از نفرت شد.میدونستم که قیافه ام وحشتناک شده.همیشه دوستام اینو میگفتن که وقتی عصبی میشم خیلی ترسناک میشم.
مامان با دیدن حالت من به زور گفت:واست توضیح میدم شادی.
با شنیدن این حرف کنترلمو از دست دادم و جیغی کشیدم و گفتم:چیو میخوای توضیح بدی؟هان؟وای خدای من.خدای من.
حس کردم قلبم داره از حرکت می ایسته.قدرت هضم این موضوع رو نداشتم.همه انرژی بدنم ته کشید.انگار از کف پاهام رفت بیرون.ولو شدم روی زمین و دو دستی روی سرم کوبیدم و با صدایی که بغض داشت گفتم:خاک برسرم.خدایا این چه خفتی بود که دچارش شدیم.جواب شهابو چی میخوای بدی؟
زدم زیر گریه و سرمو روی زمین گذاشتم.مغزم در حال انفجار بود.نمیتونستم موضوع رو درک کنم.زیر لب شروع کردم به ناله و حرف زدن.
_وای خدا.مادرمن،با یکی دیگه ریخته رو هم.خاک بر سرم.بیچاره من.چقدر بدبختم.خدایا منو بکش.اگه شهاب بفهمه چی؟
مامانم که انگار تازه یادش افتاده بود باید عکس العملی نشون بده نشست کنارم و با ملایمت شروع کرد به حرف زدن.
مامان_شادی جان عزیزم قربونت برم.به خدا میخواستم بهت بگم.اما میترسیدم.چند روزه با خودم کلنجار میرم که بگم اما خب عکس العمل تو منو میترسوند.حالام که فهمیدی راستش دیگه...
حرصم گرفت.سرمو آوردم بالا و با صدای بلند گفتم:راستش دیگه چی؟میخوای ازدواج کنی؟آره؟باشه برو.برو زن هرکی که میخوای بشی بشو.برات مهم نیست که من و شهاب چی میکشیم.با این هیکلای گنده مون داری میری شوهر کنی.
برادر بیچاره ام با چه ذوق و شوقی ماه آخر خدمتشو داشت تموم میکرد تا برگرده خونه.پیش خواهر و مادرش.اما حالا چی؟سایه ی یه مرد دیگه روی زندگیمون افتاده بود.من که به این حال و روز افتاده بودم وای به حال شهاب که وقتی بشنوه داغون میشه.شهاب برادر دوقلوم بود.همیشه با هم مهربون بودیم.هیچوقت نشده بود که با هم دعوا کنیم.پشت همدیگه رو داشتیم .اون همیشه خنده رو و بشاش بود برعکس من که بیشتر اوقات سرد و خشک بودم.از نظر قیافه هم با همدیگه فقط از نظر رنگ پوست و مو فرق داشتیم.اون پوست سفیدی داشت که از مامان به ارث برده بود و من پوست سبزه که به گفته ی بابام شباهت عجیبی به مادربزرگش داشتم.موهای من مشکی بود که رگه هایی از قهوه ای هم توش دیده میشد اما موهای شهاب قهوه ای روشن بود.
نگاهم به عکس بابا افتاد که به دیوار بود.با دیدن قیافه ی مهربونش دوباره زدم زیر گریه و گفتم:بیچاره بابا.کم نازتو کشید؟کم بهت اهمیت میداد؟آخرشم دقش دادی.کشتیش.با حرفات و کارات.بابای بدبختم چی کشید.
سرم درد گرفته بود.دلم برای مظلومیت بابا میسوخت.کنارم نبود اما همیشه حسش میکردم.وقتی که تازه وارد بیست سالگی شده بودیم ترکمون کرد.همیشه با معصومیتی که توی چهره اش بود دلمو به درد می آورد.یه سکته ی لعنتی پشت فرمون ماشینش جونشو گرفت و برای همیشه ما رو ترک کرد.چقدر برام سخت بود که نبودنشو تحمل کنم.پدرم بهترین مرد دنیا بود.آروم و ساکت و همیشه مهربون.هیچوقت ندیدم که صداشو روی مادرم بلند کنه و همیشه ناز مادرمو میکشید.اما مادرم بیشتر اوقات عصبی بود.ناراحت از زندگیش.از اینکه نمیتونست جلوی دوست هاش پز بده.وضع زندگیمون خوب بود.خونه و ماشین شخصی.یه ویلا توی کرج و یه زندگی کاملا آبرومندانه.اما این ها برای مادرم کافی نبود.مادرم بلند پرواز بود.بیشتر از یه خونه و ماشین میخواست.دوست داشت به مسافرت های خارج از کشور بره.با دوست هاش دوره های آنچنانی بذاره.گاهی وقت ها خرج هاش کمر بابا رو میشکست.خرید هاش تمومی نداشت.اما بابا اعتراضی نمیکرد.توی نگاهش عشق رو میدیدم.همیشه وقتی به مامان نگاه میکرد به مامان حسودیم میشد.اما مامان اینطور نبود.میدونستم که عاشق بابا نیست.
دستمو روی سرم گذاشتم و میون گریه گفتم:بابای بیچارم.آخ دلم براش میسوزه.چقدر زجر کشید.اخم و تخمات واسه اون بود و خوشی هات واسه بهنام جونت؟!بیچاره و بدبخت بابام.بیچاره من و شهاب
چشم هام از شدت گریه درد گرفته بود و نفسم به سختی بالا میومد.دستمو به گلوم گرفتم و با ته مونده صدایی که برام مونده بود گفتم:دیگه چیزی ندارم بگم.هیچی.
به سختی از جام بلند شدم و بدون گفتن هیچ حرفی به سمت اتاقم رفتم.بیشتر از همه دلم برای بابام میسوخت.هیچوقت روزهایی که مادرم سرش داد میکشید و اون مظلومانه حرفی نمیزد رو یادم نمیره.همه ی تلاششو برای اینکه ما توی رفاه باشیم کرد و در آخر هم مامانم با گذشت یک سال با یک نفر دیگه میخواست ازدواج کنه.
دو تا قرص بروفن خوردم و روی تخت دراز کشیدم.چشم هامو بستم و از زیر پلک های بسته ام اشک میریختم.چقدر بدبخت بودم.حس میکردم یه حفره ی عمیق توی سینه ام بوجود اومده.نفسم سنگین شده بود و به سختی میتونستم نفس بکشم.کاش شهاب پیشم بود.حداقل اون میتونست آرومم کنه.همیشه وقتی از چیزی ناراحت بودم با حرف هاش آرومم میکرد و در آخر به قدری منو میخندوند که از چشم هام اشک میومد.
سرم سنگین شده بود.دلم میخواست بمیرم و راحت بشم.هضم حرف های مامانم برام سخت بود.از تصور اینکه یه مرد دیگه بخواد جای بابا رو بگیره و توی این خونه بیاد حالم بد شد.احساس تهوع میکردم.نتونستم خودمو کنترل کنم و با صدای بلند زدم زیر گریه.چطور مادرم تونسته بود با کس دیگه ای دوست بشه وقتی که بچه هاش بزرگ بودند؟یعنی انقدر از بابام متنفر بود؟
کاش میشد میمردم و این لحظات سخت رو نمیدیدم.نمیتونستم مادرمو کنار یکی دیگه تصور کنم.نمیخواستم که تصور کنم.احساس بدی بود.از اینکه یک مرد دیگه که غریبه هم هست جای بابامو بگیره دیوونه شدم.
سرمو زیر متکا بردم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم.یاد شهاب افتادم.سه ماه بود که ندیده بودمش.میگفت میخواد وقتی که میاد واسه همیشه بمونه.حتما قیافه اش مردونه تر شده بود و البته جذاب تر.
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#2
**سوزش معدم ام باعث شد که از خواب بیدار بشم.سرم به شدت درد میکرد.چشم هامو با پشت دست مالیدم و به سقف اتاق خیره شدم.برای یک لحظه همه چیز از یادم رفته بود.اما دوباره اتفاقات دیشب به مغزم هجوم آورد.یاد مادرم افتادم.نفس عمیقی کشیدم و سر جام نشستم.دستمو بین موهام فرو بردم و زیر لب گفتم:کاش همه چیز یه کابوس بود.
یک لحظه حس کردم که صدای شهاب رو شنیدم.اما بعد به خودم گفتم:دیوونه شدی؟شهاب الان باید پادگان باشه.گفت که یه هفته دیگه میاد.
اما دوباره صدای عصبانیشو شنیدم.
شهاب_مادر من آخه این چه وضعه خبردادنه؟
با شنیدن صدای شهاب از جام بلند شدم و به سمت در رفتم که در اتاق باز شد و شهاب وارد اتاق شد.با دیدنش دلم لرزید.چقدر دلم براش تنگ شده بود.توی لباس سربازی با اون کلاهی که به سرش بود قیافش خواستنی تر از همیشه شده بود.
از خوشحالی جیغی کشیدم و خودمو انداختم توی بغلش.دستامو دور کمرش حلقه کردم و گفتم:وای شهاب بالاخره اومدی؟دلم واست یه ذره شده بود.قربونت برم داداشی جونم.
شهاب دستاشو دور گردنم انداخت و با صدای بغض داری گفت:منم دلم واست تنگ شده بود عزیزم.
سرمو آوردم بالا و گونه شو بوسیدم و گفتم:چرا خبر ندادی؟
کلاهشو از سرش برداشت و دستی به موهام کشید.
شهاب_خواستم غافلگیرت کنم.
با دیدن چشم های خاکستری رنگش که شباهت زیادی به بابا داشت توی چشم هام پر از اشک شد و به سختی گفتم:اگه نمیومدی دق میکردم.
زدم زیر گریه و سرمو روی سینه ی استخونیش گذاشتم و دیگه حرفی نزدم.مشغول نوازش موهام شد و با آرامش گفت:گریه میکنی چرا؟دیوونه شدی؟
_آخه تو که نمیدونی چی شده.
همونطور که منو به سمت تخت میبرد گفت:میدونم چی شده.همه چیو میدونم.
از شنیدن این حرف شوکه شدم.سرمو بالا گرفتم و با کنجکاوی گفتم:میدونی؟از کجا؟اصلا چیو میدونی؟
با هم روی تخت نشستیم که گفت:فعلا ساکت.میخوام یه دل سیر خواهر کوچولومو نگاه کنم.
همیشه وقتی میخواست حرصمو در بیاره بهم میگفت خواهر کوچولو.چون یک دقیقه ازش دیرتر به دنیا اومده بودم.اما اینبار اصلا حوصله جر و بحث نداشتم.سرمو روی شونه اش گذاشتم و دیگه حرفی نزدم.دلم میخواست به شیوه ی خودش آرومم کنه.
شهاب_حفاری خوش میگذره؟
_ای بدک نیست.
شهاب_هنوز کسی نمیخواد این خواهر غرغروی مارو ببره؟
با به یاد آوردن حرف های وحید و پیشنهاد اون پسر خارجی دندونامو از حرص روی هم فشار دادم و گفتم:نه.
شهاب_چرا با حرص جواب میدی؟
_دیروز اتفاقای زیادی افتاد.
شهاب_خب تعریف کن ببینم.
_یکی از پسرای کلاس ازم خواستگاری کرد.
شهاب_واقعا؟چقدر خوب.من دیدمش؟
_آره.وحید.
شهاب_اوه.همون پسره که یه بار دم در دانشگاهتون نشونم دادیش؟پسر معمولی به نظر میومد.
_آره.
شهاب_اخلاقش چی؟
_نمیدونم.
شهاب_نمیدونی؟مگه میشه؟
_مگه من باهاش دوست بودم ...
شهاب_ببخشید تو راست میگی.خب نظرت چیه؟
_بهش گفتم نه.
شهاب_چرا؟
_چون که دوست ندارم حالا ازدواج کنم.
شهاب_خب بالاخره که چی؟
خسته از سوال هاش گفتم:شهاب تو واقعا نمیخوای بپرسی چم شده؟
سرمو از روی شونه اش برداشتم و گفتم:دیروز خیلی روز بدی بود.تو هم نبودی .
شهاب لبخند آرامش بخشی زد و گفت:مامان بهم گفت همه چیو.
چشم هام از تعجب گرد شد.دماغمو بالا کشیدم و گفتم:گفت؟یعنی چی؟یعنی میدونی که مامان با یکی دیگه...
نذاشت بقیه ی حرفمو بزنم و گفت:مامان خیلی وقته این مسئله رو به من گفته.من بهش گفتم بذاره تا برگردم تا با تو حرف بزنم و راضیت کنم.شادی عزیزم مامان تنهاست.اونم حق زندگی داره.تا کی باید صبر کنه؟اونم آدمه.نمیتونه خودشو پایبند ما کنه.ماها بالاخره از پیشش میریم و اون تنها میمونه.حقش نیست که زجر بکشه.تنهایی بد دردیه شادی.میفهمی؟
از شنیدن حرفش نزدیک بود پس بیفتم.توقع نداشتم شهاب طرفداری مامان رو بکنه.هرچند بیشتر اوقات اون طرف مامان بود و من طرف بابا.مثل اکثر دختر و پسرهای خونواده.اما اینبار واقعا توقع نداشتم.
با ناراحتی ازش فاصله گرفتم و گفتم:فکر نمیکردم انقدر راحت از ازدواج مامان حرف بزنی.شهاب اون مادرمونه.
شهاب دوباره لبخندی زد و گفت:عزیزم مگه مامان حق زندگی نداره؟هان؟
از این حرفش عصبی شدم و گفتم:آره راست میگی حق زندگی داره.اما چرا از این حقش وقتی بابا بود استفاده نکرد؟هان؟یادته چقدر بابارو اذیت میکرد.همیشه سرکوفت میزد.حتما این یارو خیلی پولداره که مامان حاضر شده پیشش...
نذاشت ادامه حرفمو بزنم و دستشو برد بالا و سیلی محکمی به گوشم زد.صورتم گر گرفت.توقع همچین کاری رو نداشتم.دستمو به صورتم گرفتم و چیزی نگفتم.دلم شکست.هیچوقت شهاب کمتر از گل بهم نگفته بود اما اینبار اوضاع فرق میکرد.بی صدا اشک میریختم و به این فکر میکردم که چقدر تنهام.احساس خیلی بدی داشتم.حس میکردم هیچکس توی دنیا به اندازه من تنها نیست.کاش بابا کنارم بود.
گریه ام تبدیل به هق هق شد و خواستم از جام بلند بشم که شهاب بغلم کرد و با صدای غمگینی گفت:ببخشید عزیزم.معذرت میخوام.دستم بشکنه الهی.
بعد جای سیلی که به صورتم زده بود رو بوسید و گفت:میبخشی حالا؟!

به چشم هاش نگاه کردم.مگه میتونستم نبخشم؟مگه میتونستم برادرمو نبخشم.کسی که از همه بهم نزدیکتر بود.همه ی خشم و غضبی که داشتم از بین رفت و جای خودشو به شرمندگی داد.سرمو انداختم پایین و گفتم:من معذرت میخوام.نباید اون حرفا رو میزدم.اما شهاب من نمیتونم این مسئله رو قبول کنم.
شهاب_میدونم چی میگی.واسه خودمم سخت بود اما وقتی فکر کردم دیدم که مامان هم تقصیری نداره.خب اونم آدمه.چقدر به خاطر ما دو تا زحمت کشید حالا انصاف نیست که اینجوری باهاش تا کنیم.
بحث با شهاب بی نتیجه بود.میدونستم که وقتی تصمیمشو بگیره عوضش نمیکنه.همیشه همینطوری بود.عاقلتر از من رفتار میکرد.اما نمیتونستم درکش کنم.
کلافه از ادامه بحث گفتم:من راضی نیستم .مثل اینکه همه چیز از قبل مشخص شده.
شهاب_اینجوری نگو.به خدا مامان تا حالا خیلی فکر کرده.اونم از طرف بهنام یعنی...
انگار فهمید که نباید اسمشو جلوی من به زبون بیاره.ادامه حرفشو نگفت و سرشو انداخت پایین.
دوباره بغض کردم.نمیدونم چرا شبیه دختر بچه ها فقط گریه میکردم.لعنت به من با این اخلاق گندم.
_شهاب هرچی هست بذار واسه بعد.سرم داره میترکه.
شهاب_باشه.میخوای بخوابی؟
_آره.یه قرص از تو کشو بهم بده.
شهاب_با شکم خالی؟
با صدایی عصبی گفتم:قرصو بده.
شهاب_خیل خب.باشه.
یه قرص بهم داد که همونطوری بدون آب قورتش دادم و گفتم:امروز کسی زنگ زد بیدارم نکن.حوصله ی هیچکیو ندارم.
دراز کشیدم که گفت:خیلی عوض شدی شادی.دیگه اون خواهری که میشناسم نیستی.چت شده؟
بی حوصله بودم.اصلا نمیخواستم حرف بزنم.گاهی وقت ها حوصله ی جواب دادن نداشتم.اون روز هم یکی از اون وقتا بود.
_شهاب بذار واسه بعد.حالم خوب نیست.
دوباره سردردم برگشته بود.چشم هامو بستم و شروع کردم به نفس های عمیق کشیدن.شهاب هنوز کنارم بود.دستمو بین دست هاش گرفت و گفت:تا وقتی خوابت ببره همین جام.
_ممنون
خودم هم نفهمیدم کی خوابم برد.اما خواب خوبی بود.وقتی که چشم هامو باز کردم از پنجره بیرون رو نگاه کردم.هنوز هوا روشن بود.به ساعت دیواری نگاه کردم.ساعت دو بعد از ظهر بود.کش و قوسی به بدنم دادم و سر جام نشستم.چقدر همه چیز داشت زود پیش میرفت بدون اینکه من بتونم تغییری توش ایجاد کنم.از اینکه مادرم میخواست ازدواج کنه حالم بد میشد.نمیتونستم تصور کنم که با یه مرد دیگه باشه.احساس حالت تهوع بهم دست داد.دستمو جلوی دهنم گرفتم و خیلی سریع از جام بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم.
***
از دستشویی اومدم بیرون و به دیوار تکیه دادم.موهامو از جلوی صورتم به کناری زدم و به اطراف نگاه کردم.صدای به هم خوردن قاشق و چنگال میومد.حتما داشتن نهار میخوردن.نفس عمیقی کشیدم و با استشمام بوی قورمه سبزی دلم ضعف رفت.ناخودآگاه به سمت آشپزخونه حرکت کردم.اولین کسی که متوجه حضورم شد مامان بود.با دیدن من از جاش نیم خیز شد و گفت:بیا بشین تا واست بکشم.
با احساسی مبهم و دوگانه سرمو انداختم پایین و به سمت صندلی رفتم.شهاب خودشو جابجا کرد و گفت:ساعت خواب!
حرفی نزدم و نشستم.مامان بشقاب غذا رو جلوم گذاشت و با مهربونی گفت:بخور عزیزم.نوش جونت.
توی برزخی دست و پا میزدم که نمیتونستم ازش بیام بیرون.هم دلم به حال مامان میسوخت و هم به حال بابا.
یه قاشق از برنج خوردم که شهاب گفت:یکی از همکلاسی هات زنگ زد کارت داشت.
_کی؟
شهاب_ملیحه.
_آهان.
شهاب_گفت که فردا میاد دنبالت با هم برین سر سایت.
پوزخندی زدم و به غذا خوردنم ادامه دادم.دوباره شهاب گفت:یکی دیگه هم زنگ زد.
با کنجکاوی به شهاب نگاه کردم که لبخند شیطنت آمیزی زد و به مامان نگاه کرد.به مامان نگاه کردم که دیدم اونم لبخندی زد و بهم نگاه کرد.از لبخند و نگاه هاشون سر در نمیاوردم.
_کی؟
شهاب_خواهر آقا وحید تماس گرفتن.
با شنیدن این حرف غذا پرید توی گلوم و با ناباوری گفتم:چی؟کی؟!
مامان_صبحی زنگ زد.تو خواب بودی.ازم خواست که واسه ی جمعه ی هفته ی دیگه بیان خواستگاری.
شهاب برام یه لیوان آب ریخت و داد دستم و گفت:دیگه خواهرکوچولوی من بزرگ شده.
اگه وحید جلوی دستم بود خفه اش میکردم.پسره ی پررو بدون اینکه از من اجازه بگیره قرار مدار میذاره.
اشتهام کور شده بود.تشکری کردم و از جام بلند شدم که شهاب گفت:یه چایی تازه دم میکنی تا بعد غذا بخوریم؟
_خیل خب.باشه دم میکنم.
مشغول دم کردن چایی شدم که مامان به شهاب گفت:امشب دعوتش کردم.
شهاب_خوبه.خیلی خوبه.
از کنجکاوی داشتم میمردم.اما نمیخواستم به روی خودم بیارم.حتما منظور مامان بهنام بود.از تصور اینکه یه مرد دیگه بخواد وارد زندگی ما بشه عصبانی شدم.دسته ی قوری رو محکم بین دستام فشار دادم و سعی کردم خودمو کنترل کنم.
بعد از درست کردن چایی از آشپزخونه بیرون اومدم و به سمت پذیرایی رفتم.روی کاناپه نشستم و چشم هامو بستم.افکار بچه گانه ای توی ذهنم بود.کاش میمرد.کاش وقتی داشت به سمت خونه ی ما میومد تصادف میکرد و میمرد.اصلا پاش به خونه ما نمیرسید.کاش اینطوری میشد.
***
توی اتاقم بودم و به خودم توی آینه نگاه میکردم.آرنجمو روی میز توالت گذاشته بودم و دستم زیر چونه ام بود.شهاب وارد اتاقم شد و گفت:هنوز حاضر نشدی؟
_نه.واسه چی حاضر بشم؟مگه قراره واسه من خواستگار بیاد؟
شهاب_شادی وقتی اینجوری حرف میزنی خیلی بدم میاد.تلخ حرف زن شدی جدیدا.
_اوه ببخشید داداشی.سعی میکنم شیرین حرف بزنم.
شهاب_بلند شو یه لباس خوشگل بپوش به خودتم برس.اینجوری عین برج زهر مار نشستی.بلند شو.
با کلافگی سرمو تکون دادم و گفتم:اگه نخوام بیام بیرون چی؟
شهاب با تاسف سرشو تکون داد و گفت:بیشتر از این ازت توقع داشتم.فکر نمیکردم انقدر بچه بازی در بیاری حالا خود دانی.
بعد سرشو انداخت پایین و از اتاق رفت بیرون.
چرا هیچکس حال منو درک نمیکرد؟یعنی انقدر این مسئله عادی بود؟نمیتونستم درک کنم.ازدواج مادرم با یکی دیگه؟چطوری غرورش اجازه میداد که بعد از بابا دست یه مرد دیگه...
با عصبانیت از جام بلند شدم و زیر لب به خودم گفتم:خفه شو دختر.خفه شو.
از سر درماندگی نگاهی به کمد لباس هام کردم و به سمتش رفتم.
***
صدای سلام و احوال پرسی مامان و شهاب با بهنام میومد.اما یه صدای دیگه هم به گوشم رسید.صدای یه زن دیگه.پاورچین پاورچین به سمت در اتاقم رفتم و لای در رو باز کردم تا ببینم چه خبره.بچه بازیم گرفته بود.بدبختانه هیچی ندیدم.
به طرف آینه اتاقم رفتم و به خودم نگاه کردم.شلوار جین به پام بود و یک تیشرت ساده سفید رنگ به تنم.موهامو دم اسبی کرده بودم و فقط توی چشم هام سرمه کشیده بودم.اصلا آرایش نداشتم.یعنی حوصله ی آرایش کردن نداشتم.دستی به گونه هام کشیدم و توی دلم گفتم:کاش هیچوقت این اتفاق نمی افتاد.
با قدم هایی آروم از اتاقم اومدم بیرون.داشتن به سمت پذیرایی میرفتن.شهاب متوجه اومدن من شد و با صدای تقریبا بلندی گفت:اینم خواهر کوچولوی من شادی.
همه ی سرها به سمت من برگشت.لبخندی زورکی زدم و نگاهشون کردم.
_سلام.خیلی خوش اومدین.خوب هستین؟
فقط خدا میدونه که چقدر سعی کردم عادی رفتار کنم و صدام نلرزه.اما مگه میشد؟!چطور میتونستم قبول کنم یه مرد دیگه میخواد جای بابامو بگیره؟!
به دقت به مرد و زنی که ایستاده بودند و با مهربونی جواب سلامو دادند نگاه کردم.زبونم بی اراده جوابشونو میداد.انگار که اختیارش دست من نبود.همه ی وجودم شده بود چشم و به مردی که قرار بود شوهر مادرم بشه نگاه میکردم.موهای جوگندمی و ته ریشی که صورتشو جذاب کرده بود.چشم های مشکی و قدی بلند که حتی بلندتر از بابام بود.روی هم رفته قیافه اش بد نبود نمیتونستم هیچ ایرادی ازش بگیرم.
به خانم مسنی که کنارش ایستاده بود و با نگاهی خریدارانه نگاهم میکرد نگاه کردم.آرایش نسبتا غلیظی داشت و هیکل لاغری داشت.حتما خواهرش بود.
به سمتش رفتم و باهاش دست دادم که صورتشو آورد جلو و مجبور شدم که باهاش روبوسی کنم.توی تمام این مدت مامان با نگرانی نگاهم میکرد.حتما فکر میکرد میخوام آبروریزی کنم.
مامان_ایشون بهناز جون هستن و ایشون هم آقا بهنام.
دوباره سرمو به نشونه احترام تکون دادم و سرمو انداختم پایین.
شهاب_خب بفرمایید بشینید.بفرمایید.
دلم میخواست زودتر اون مراسم معارفه مسخره تموم بشه و به اتاقم برم.از اینکه نمیتونستم هیچ عیب و ایرادی روی بهنام بذارم حرصم گرفته بود.
روی مبل تک نفره نشستم و به شهاب نگاه کردم که با خوشرویی مهمونا رو دعوت به نشستن میکرد.مشخص بود که از رفتار من خوشش اومده.
از نگاه های خیره بهناز اصلا خوشم نمیومد.انگار که اومده بود چیزی بخره.اخمی کردم و از جام بلند شدم و به آشپزخونه رفتم.از نگاه هاش در حقیقت فرار کردم.مامانم توی آشپزخونه بود و داشت چایی میریخت.با ناراحتی نشستم روی صندلی که مامانم گفت:چیزی شده؟
_نه.
همونطور که داشت به سمت پذیرایی میرفت گفت:خوب نیست اومدی اینجا.بیا بشین پیشمون بعد یه چند دقیقه به بهانه درس بلند شو برو.خب؟
_باشه.
بعد از رفتن مامان چند دقیقه نشستم و به جمع ملحق شدم.با ورود من بهناز با لبخند گفت:ماشالا چه دختری دارین مهین جون.بزنم به تخته.
به اجبار لبخندی زدم و دوباره سر جام نشستم.نیم نگاهی به شهاب انداختم که دیدم با لبخندی نگاهم میکنه.با دیدن نگاه و لبخندش آروم شدم.
بهناز_ترم چندی شادی جان؟
_ترم 6.
بهناز_به سلامتی.موفق باشی عزیزم.
_خیلی ممنون.شما لطف دارین.
بهناز_ماشالا اصلا بهت نمیاد که دانشجو باشی.کوچیکتر نشون میدی.
دوباره لبخندی زورکی زدم و همون حرف های قبل رو زدم.عادت نداشتم کسی ازم تعریف کنه.مخصوصا این زن با این نگاهش که انگار میخواست درسته قورتم بده.
با درماندگی به شهاب نگاه کردم.با نگاهم بهش گفتم که یه کاری کنه تا این زن انقدر به من گیر نده.اصلا دوست نداشتم ازم تعریف کنه.
شهاب_شادی جان مگه تو فردا نباید صبح زود بیدار بشی؟
_چرا باید برم.
شهاب_خب برو استراحت کن.خودم فردا بیدارت میکنم.
مامان_آره دخترم برو.شبت بخیر.
نمیدونم چجوری ازشون معذرت خواهی کردم و به اتاقم رفتم.کنار پنجره رفتم و بازش کردم.نفس عمیقی کشیدم و دوباره مشغول حرف زدن با خودم توی ذهنم شدم.
_چقدر از اون زنیکه بدم اومد.اما داداشش خیلی باهاش فرق داشت.اصلا حرف نمیزد.خیلی آروم به نظر میومد.لعنتی انقدر خوب بود که نتونستم عیب و ایرادی ازش بگیرم.
خیلی دلم میخواست بدونم شغلش چیه یا چجوری با هم آشنا شدند.کاش بیشتر ازشون میدونستم.اصلا بهنام ازدواج کرده بود یا نه؟بچه داشت؟طلاق گرفته بود یا زنش مرده بود؟
با همین افکار خوابم برد.خوابی ناآرام.یادم نبود چی دیدم اما همینو میدونم که اصلا خواب راحتی نبود.صبح با صدای شهاب که بالا سرم ایستاده بود و صدام میکرد بیدار شدم.با چشم های پف کرده صبحونه مو خوردم و لباس هامو پوشیدم و منتظر ملیحه شدم.اصلا حوصله حرف زدن با ملیحه رو نداشتم.
توی حیاط داشتم رژه میرفتم که زنگ در حیاط رو زد.با باز کردن در حیاط ملیحه رو دیدم.
_سلام خوبی؟صبح بخیر.
ملیحه_سلام مرسی.تو چطوری؟چرا چشمات اینجوریه؟
_چجوریه؟
ملیحه_سرخ شده.گریه کردی؟
_نه سردرد دارم.به خاطر سردردم چشمام قرمز میشه.
ملیحه_قرص خوردی؟
_آره از بس قرص خوردم شبیه قرص شدم.
ملیحه_خب بریم سر سایت حالت بهتر میشه.بیا بریم.
***
توی راه ملیحه مدام سعی میکرد با حرف زدن سکوتمو بشکنه اما من واقعا حوصله نداشتم.اصلا حوصله حرف زدن نداشتم.فکرم حسابی مشغول بود.هیچ وقت هم با کسی درد و دل نمیکردم.عادت این کار رو نداشتم.ملیحه که فکر میکرد از دستش هنوز دلخورم گفت:شادی هنوز ازم ناراحتی؟
_نه.فراموشش کردم.فکرم یه جای دیگه مشغوله.
_چیزی که شده اما خب حل میشه.بیخیال.
ملیحه_ایشالا.راستی چشمت روشن.
_واسه چی؟
ملیحه_خنگ داداشتو میگم.اومده خونه.
_ممنونم.
ملیحه_خیلی دلت واسش تنگ شده بودا.
_آره زیاد.
ملیحه_تموم شد خدمتش؟
_آره.
ملیحه_زن نمیگیری واسش؟
_اون هنوز بچس.
ملیحه_چنان میگی بچه انگار چند سالشه.پسرا وقتی برن سربازی پخته میشن.
_دلم نمیخواد به این چیزا فکر کنم.اگه از پیشم بره خیلی تنها میشم.
یاد مامانم افتادم.اگه ازدواج میکرد و میرفت.اگه شهاب هم میرفت اونوقت من تنها میشدم.نباید اینطوری میشد.یکدفعه همه ی خونوادم داشت از بین میرفت.
ملیحه_خب دیگه چه خبر؟
_خبر؟هیچی.
نمیخواستم از جریان خواستگاری وحید از من خبر دار بشه.به قدر کافی پشت سرم حرف بود.
ملیحه_ولی من خبرای زیادی دارم.
_بگو گوش میدم.
ملیحه_دیروز رفتم جوزف رو دیدم.
انقدر درگیر کارای خودم بودم که شنیدن اسم جوزفه برام بی معنی بود.با گیجی گفتم:جوزف کیه؟
ملیحه با نگاهی عاقل اندر سفیه گفت:جوزف.همون پسره که سر سایت دیدیمش.توریسته.
_آهان.خب.جوزف.
ملیحه_توی هتلی که بود قرار گذاشت.بعدشم رفتیم یه گشتی زدیم.
_آهان.خب؟
ملیحه_پسر خیلی خوبیه.میگفت که از ایران خیلی خوشش میاد.
_دیوونه است پس.
ملیحه_شادی؟!این چه حرفیه؟!
_معذرت خوب شد؟بعدش چی شد؟
ملیحه_بعدش هیچی.با آژانس منو رسوند خونه خودشم برگشت هتل.
_چه آقای متشخصی.
ملیحه_یه چیزی بگم؟
نیم نگاهی بهش کردم و گفتم:اگه درباره اون پسره ی وحشیه بگو.
ملیحه خندید و گفت:آره راجع به همونه.
_خب؟دیدیش؟بهت گفت که به من بگی راجع به پیشنهادش فکر کنم و از این چرت و پرتا؟
ملیحه_آره.اما شادی باورت نمیشه چقدر مودب بود.اگه یه چیزی بگم شوکه نمیشی؟
_شایدم شدم.بگو.
ملیه_باورت نمیشه چقدر قشنگ فارسی حرف میزد.همکلاسی جوزف است.خیلی با ادب و محترم بود.اصلا به ظاهرش نمیخورد که انقدر جنتلمن باشه.
_خوبه.جنتلمن هم شده پس.مبارک صاحبش.
ملیحه_اولش که رفتم هتل فکر کرد تو هم باهامی.اما بعدش که دید نیستی خیلی ناراحت شد.قشنگ مشخص بود منتظرت بوده.
با بی حوصلگی گفتم:خب کی قراره تشریفشونو از این خاک عزیز ببرن؟
ملیخ_جوزف گفت دو هفته دیگه میمونه و ادموند هم هنوز معلوم نیست.
_خوشحالم.ایشالا به سلامت برسه.
اصلا برام جالب نبود که یک پسر خارجی از من خوشش اومده.نمیدونم چرا.شاید واسه اینکه ظاهرش خیلی بد بود.مطمئن بودم اگه جوزف بهم پیشنهاد دوستی میداد خیلی خوشحال میشدم اما ادموند...!
هیچ میل و رغبتی نداشتم که حتی توی ذهنم تصورش کنم.به نوعی اعتماد به نفسم پایین اومده بود.ادموند به نظرم خیلی زشت و ترسناک بود.
دیگه هیچ حرفی بینمون زده نشد.ملیحه هم انگار فهمیده بود که هر حرفی بزنه من اصلا مشتاق شنیدنش نیستم.
اون روز منتظر بودم که وحید رو ببینم و حسابی حالشو جا بیارم.مثل یه عقاب کمین کرده بودم تا به محض دیدنش بهش حمله کنم.بالاخره سر و کله اش پیدا شد.از پرایدی که به تازگی خریده بود پیاده شد و مشغول قفل کردن فرمون شد.با قدم هایی تند به سمتش رفتم و صداش زدم.
_سلام آقای میرزایی.وقت بخیر.
با شنیدن صدای من سرشو برگردوند و تا منو دید لبخندی زد و گفت:سلام.خوبین؟همچنین.
انگار که فهمیده بود چقدر عصبانیم.
وحید_خونواده خوب هستن؟
_بله.به لطف شما.
وحید_چیزی شده شادی خانوم؟
پیشرفت کرده.دیگه فامیلیمو صدا نمیزنه.بهم میگه شادی خانوم.
_یادم نمیاد به شما گفته باشم به خواستگاری من بیاین.
با خونسردی خاص خودش گفت:بله منم یادم نمیاد.اما دیدم اینجوری اقدام کنم بهتره.
از این حرفش لجم گرفت.انگار داشت بهم دستور میداد که حق مخالفت ندارم.
_نکنه عصر حجره که میخواین به زور ...
وحید_نیست اما وقتی شما با آدم اینجوری رفتار میکنین منم بهتر دیدم که خونوادتون از علاقه من بهتون خبردار بشن.
حرصم گرفته بود.دلم میخواست انقدر بزنمش تا جونش در بیاد.دستامو مشت کردم و گفتم:میدونستین خیلی پررو تشریف دارین؟مطمئن باشین اگه بخوام ازدواج کنم انقدر گزینه های مناسب تری هست که شما اصلا به چشم نمیاین.
وحید_جدا؟چقدر عالی!میشه یکیشونو مثال بزنین؟نکنه منظورتون محمده؟
محمد یکی از پسرهای عوضی دانشگاه بود که شنیده بودم معتاد هم هست و به خواستگاریم اومده بود.تنها حسنش این بود که پولدار و خوش قیافه بود.اما بویی از انسانیت نبرده بود.
از اینکه وحید محمد رو مثال زده بود دوباره حرصم گرفت خواستم جوابشو بدم که گفت:عیب شما اینه که فکر میکنید آدمی که سراغتون میاد باید خیلی کامل بشه.انگار به کم قانع نیستید.
_من همچین آدمی نیستم.
وحید_چرا هستید.کاملا مشخصه.
_ببینید چی میگم.حالم از شما به هم میخوره.از اینکه مدام با این نگاه های مسخره تون دنبالم هستین و میخواین ادای عشاق سینه چاک رو در بیارین متنفرم.میفهمین؟لطفا انقدر مثل آدم های بدبخت دنبالم نیفتین و گدایی عشق نکنین.چون من اصلا به آدمی مثل شما نگاه نمیکنم.
حتی صبر نکردم که جوابمو بده و ترکش کردم.همه ی دق و دلیمو سر وحید خالی کرده بودم.میدونستم که حرف های خیلی بدی بهش زدم اما وقتی عصبی میشدم دیگه اختیار زبونم دست خودم نبود.
تا پایان اون روز اصلا نفهمیدم که دور و برم چی گذشت.خیلی از کارم پشیمون شده بودم.اصولا بعد از عصبانیت زود پشیمون میشدم.ملیحه هم کاری به کارم نداشت.انگار همه فهمیده بودند که اون روز،روز مناسبی واسه سر و کله زدن با من نیست.
وحید هم حتما اوضاعش از من بدتر بود.
اون روز به نظرم یکی دیگه از روزهای گندی بود که پشت سر گذاشتم.از اینکه انقدر اتفاقات بد پشت سر هم برام میفتاد عصبی شده بودم.نمیتونستم هم کاری کنم.هیچکدوم تحت اختیار من نبود.
مغزم از فشار فکر و خیال در حال ترکیدن بود.چی میشد که شب میخوابیدم و وقتی صبح بلند میشدم هیچ کدوم از اون اتفاقات نمی افتاد.
تا رسیدن به خونه ذهنم درگیر ماجراهای چند روز اخیر بود.بیشتر از همه ماجرای مامان و بهنام.شهاب هم که برخلاف همیشه که پشتم بود این بار طرف مامان رو گرفته بود.
کاش هیچوقت بابا از پیشمون نمیرفت.مطمئنا اون موقع خانواده خوشبختی میشدیم.
وارد خونه که شدم انقدر غرق فکر و خیال بودم که متوجه حضور شهاب نشدم.
شهاب_سلام عرض شد خانوم خانوما.
شهاب مشغول دیدن فوتبال بود و داشت تخمه میشکست.
شهاب_بیا بشین اینجا بازی استقلاله.
_سلام.تو نگاه کن من حوصله ندارم.
شهاب_چی شده باز؟
_هیچی شهاب.ولم کن اعصاب ندارم.
خبری از مامان نبود.حتما رفته بود بیرون.وارد اتاقم شدم و در اتاق رو بستم و خودمو انداختم روی تخت.دلم میخواست مثل همیشه شهاب نازمو میکشید و باهام حرف میزد اما انگار اونم اخلاقش از زمین تا آسمون فرق کرده بود.ناخودآگاه زدم زیر گریه.
دلم میخواست بابا زنده بود.مثل همیشه که دلم میگرفت و با حرفاش آرومم میکرد.کاش زنده بود.کاش هیچوقت ترکم نمیکرد.
***
شهاب_شادی؟خواهری؟
عینکمو از روی چشمم برداشتم و گفتم:بله؟
شهاب_میتونم باهات حرف بزنم؟
_بگو.
کتابو گذاشتم روی تخت و نگاهش کردم.یه پیراهن سفید آستین کوتاه پوشیده بود با شلوار راحتی سفید که خیلی بهش میومد.یاد حرف ملیحه افتادم که میگفت باید زنش بدیم.
شهاب نشست روی تختم و گفت:نظرت راجع به بهنام چی بود؟
_من باید نظرمو بگم؟یعنی مهمه؟!
شهاب_معلومه که هست.
_نه.
شهاب_چی؟
_گفتم که نه.از بهنام خوشم نیومد.
شهاب_اما من فکر کردم که تو خوشت اومده.
_چرا همچین فکری کردی؟
شهاب_خب دیشب رفتارت خیلی خوب بود.
_اگه رفتارم خوب بود دلیل نمیشه که از اون خوشم اومده باشه.بعدشم من کی باشم که نظر بدم.مهم مامانه.اونم که خوشش اومده.
شهاب_میشه انقدر با نیش و کنایه حرف نزنی؟
_میشه تو هم بری سر اصل مطلب؟
شهاب نفسشو با حرص داد بیرون و گفت:خیلی رفتارت بد شده.
اصلا نمیخواستم باهاش جر و بحث کنم.احساس میکردم یه موجود اضافی ام که هیچ کس آدم حسابش نمیکنه.
شهاب_شادی؟
_بله؟
شهاب_نمیخوای از بهنام چیزی بدونی؟!
_برام مهم نیست.
شهاب_چرا میخوای خودتو بی تفاوت نشون بدی؟میدونم که دلت میخواد.
هیچی نگفتم.راست میگفت.دوست داشتم بیشتر ازش بدونم.از اینکه چطور تونسته مامانو راضی به ازدواج کنه.
با بغضی که توی صدام بود گفتم:حتما خیلی از بابا سرتره.اگه نبود مامان راضی نمیشد.
شهاب از جاش بلند شد و به سمتم اومد.دستاشو روی شونه هام گذاشت و بوسه ای به روی موهام زد و گفت:قربون خواهر خوشگلم برم.
سرمو بالا بردم و نگاهش کردم.با هر دفعه ای که نگاهش میکردم یاد بابا میفتادم.اشک توی چشم هام جمع شد و گفتم:من نمیخوام مامان با یکی دیگه ازدواج کنه.چطور دلش میاد اینکارو بکنه؟یعنی ما واسش اهمیتی نداریم؟نمیخوام ترکم کنه.تو هم میری بالاخره.من تنها میشم مثل همیشه.
شهاب با شنیدن حرفای من لبخندی زد و با شیطنت گفت:پس بگو از تنهایی میترسی.اما خانوم خوشگله تو هم یه روزی میری.به روزی فکر کن که من و تو نیستیم.مامان تنهاست.مگه نمیگی تنهایی سخته؟هوم؟ما هم ازدواج میکنیم اون وقت مامان میمونه و این خونه بزرگ.اون به یه همدم احتیاج داره.یکی که کنارش باشه.این همه واسمون زحمت کشید.به روزایی فکر کن که ما کوچیک بودیم و اون چقدر سختی کشید تا مارو بزرگ کنه.به نظرت این حقش نیست که دوباره طعم خوشبختی رو بچشه؟
_مگه الان نیست؟!
شهاب_چرا هست.اما عزیزم اون احتیاج به یه مرد داره.چیزی که من و تو نمیتونیم واسش تامین کنیم.میفهمی؟!
_نه نمیفهمم.نمیتونم قبول کنم.اصلا ...
شهاب_چی؟اصلا چی؟
_هیچی.
شهاب_خب حالا نظرت چیه؟
_من مخالفم.همینو میخوای بشنوی؟اینم نظر من.هرکاری میخواین میتونین بکنین.
شهاب_یعنی نظرت عوض نمیشه؟
_نه.
دستاشو از روی شونه ام برداشت و همونطور که توی اتاق قدم میزد گفت:قرار شده واسه آخر هفته بریم محضر واسه عقد.
با این حرفش از جام پریدم و گفتم:چی؟چرا انقدر زود؟پس تکلیف من چی میشه؟!
شهاب_تکلیف تو؟یا ما؟
_من.
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#3
شهاب_اگه منظورت مائه باید بگم ما هم با مامان میریم.هرجا اون بره ما باهاشیم.
_یعنی چی؟میخوایم بریم خونه ی اون زندگی کنیم؟!شما دو نفر دارین با زندگیمون چیکار میکنین؟چطور دلتون میاد خونه ای که بابا با هزار زحمت ساخت رو ترک کنین؟!
شهاب_شادی تا کی میخوای با این حرفا خودتو گول بزنی؟بابا مرده.رفته.ما نمیتونیم با تصور اینکه زنده است زندگی کنیم.میفهمی؟مطمئنا روح اونم از اینکه تو انقدر خودتو زجر میدی ناراحته.ما هنوز یه خونواده ایم.
با پوزخند گفتم:چطور غیرتت اجازه میده که بری توی خونه ی یه مرد دیگه و اونو کنار مامان ببینی؟به تو هم میشه گفت مرد؟
با گفتن این حرف شهاب حالت نگاهش عوض شد.انگار که حرفم براش سنگین بود.توقع شنیدن این حرف رو نداشت.صورتش از خشم قرمز شد و با عصبانیت گفت:خفه شو شادی.خفه شو.
با شنیدن این حرف دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.زدم به سیم آخر و از جام بلند شدم.صدامو بلند کردم و گفتم:خفه نمیشم.اصلا نمیخوام دیگه چیزی بشنوم.هرچیم دلم بخواد میگم.از این به بعد راجع به اون مردک مزخرف واسه من نیا حرف بزن.چون اهمیتی واسم نداره.هرکاری هم دلتون خواست بکنین.من از اینجا نمیرم.میفهمی؟حتی اگه از تنهایی هم دق کنم پامو توی خونه ی اون نمیذارم.انقدر هم سعی نکن منو مثل بچه ها خر کنی.حالا هم برو بیرون.چون به اندازه کافی اعصابمو خرد کردی.
پشتمو به شهاب کردم و ساکت شدم.برخلاف تصورم اونم دیگه چیزی نگفت.بعد از چند دقیقه صدای محکم بسته شدن در اومد.فهمیدم که رفته.
از اینکه قرار بودم برم یه خونه ی دیگه و مامانمو کنار یه مرد دیگه ببینم حالم بد میشد.چطور شهاب همچین فکری نمیکرد؟مگه بی غیرت بار اومده بود؟چرا شهاب همچین رفتاری داشت؟یعنی انقدر زود بابا رو فراموش کرده بود؟
از شدت عصبانیت و درماندگی نمیدونستم چیکار کنم.نشستم روی صندلی و دستمو توی موهام فرو بردم و زیر لب گفتم:اگه بمیرم هم پامو اونجا نمیذارم.مگه اینکه بمیرم.
از جام بلند شدم و به سمت مانتوم رفتم.طاقت موندن توی خونه رو نداشتم.حس میکردم دارم خفه میشم.خیلی سریع آماده شدم و از اتاق اومدم بیرون.
شهاب_کجا داری میری؟
_حوصلم سر رفته.
شهاب_این موقع؟
نگاهی به ساعت دیواری انداختم.ساعت دقیقا هشت بود.
_مگه چیه؟
شهاب_بشین تا مامان بیاد.بعد با هم میریم.
_حوصله ندارم.گیر نده.
به سمت در رفتم که با صدای بلندی گفت:مگه بهت نمیگم نرو؟
_خواهشا ولم کن.نترس هیچیم نمیشه.اگرم شد از دست شماها راحت میشم.
قبل از اینکه بذارم حرفی بزنه از خونه بیرون رفتم.
خوشبختانه خیابونا انقدر شلوغ بود که اصلا نگران نبودم.همه مشغول خرید کردن و تفریح بودند.چقدر دلم میخواست منم مثل اونا بیخیال همه چی بشم.
دستامو توی جیب مانتوم کردم و سرمو انداختم پایین و به راه رفتنم ادامه دادم.میدونستم که هیچ کاری از دستم بر نمیاد.مامان ازدواج میکرد.همیشه وقتی تصمیمی میگرفت عملیش میکرد.درست مثل شهاب.
چاره ای جز سکوت نداشتم.اما نمیخواستم وارد خونه ی بهنام بشم.برام سخت بود که توی خونه ای زندگی کنم که مامانم به عنوان زن یه مرد دیگه توش بود.
روی نیمکتی که کنار پیاده رو بود نشستم و به مردم خیره شدم.روبروم مغازه پیتزافروشی بود و مردم زیادی مشغول خوردن پیتزا بودند.بوی پیتزا اشتهامو تحریک کرد.تصمیم گرفتم که یه پیتزا بخرم اما تازه یادم اومد که کیف پولمو با خودم نیاوردم.
بالاخره بعد از نیم ساعت نشستن و فکر کردن از جام بلند شدم و به خونه برگشتم.تصمیمو گرفته بودم.میخواستم که توی خونه ی خودمون بمونم.مامان و شهاب هرجا که میخواستن میتونستن برن.من مانعشون نمیشدم.
با اعصابی داغون و دلی گرفته وارد خونه شدم.از کفش ها فهمیدم که مامانم هم برگشته.وارد پذیرایی شدم و با دیدن مامانم و بهنام یکه ای خوردم.سرجام ایستادم و نگاهشون کردم.بهنام کنار مامانم نشسته بود و دستشو بین دستاش گرفته بود.با دیدن من هردوشون خشکشون زد.بهنام سریع دستشو عقب کشید و به خودش تکونی داد و از مامانم فاصله گرفت.طاقت دیدن اون صحنه رو نداشتم.دلم میخواست زمین دهن باز کنه و منو با خودش ببلعه.صحنه ی خیلی بدی بود.
مامانم با دستپاچگی از جاش بلند شد و گفت:سلام عزیزم.کجا بودی؟
اشک توی چشم هام جمع شد و بدون اینکه جوابشو بدم به سمت اتاقم رفتم.
مامان_شادی وایسا!
بی توجه به حرفش وارد اتاقم شدم و در رو قفل کردم.نشستم پشت در اتاق و سرمو به در تکیه دادم.نمیخواستم دیگه اشک بریزم.چشم هامو بستم و چند تا نفس عمیق کشیدم.تازه یاد شهاب افتادم.کدوم گوری بود که این دو تا انقدر راحت با هم نشسته بودن؟صحنه ای که بهنام دست مامانو گرفته بود یادم نمیرفت.
از شدت عصبانیت و برای روندن اون افکار مزاحم سرمو محکم به در کوبوندم و لبمو گاز گرفتم.نباید فکر میکردم.
هنوز چند دقیقه از نشستنم نگذشته بود که صدای شهاب رو شنیدم.
شهاب_شادی اومد مامان؟
مامان_آره توی اتاقشه.اما...
شهاب_اما چی؟چیزیش شده؟
مامان_نه.نگران نباش.فقط برو باهاش حرف بزن.
صدای قدم های شهاب رو میشنیدم که به اتاقم نزدیک میشد.چند ضربه به در زد و صدام کرد.بدون هیچ حرفی در رو باز کردم و ایستادم.در رو بست و با دیدن من که روبروش ایستاده بودم یکه ای خورد و گفت:چرا رنگت پریده؟
سرمو انداختم پایین و گفتم:شهاب من نمیتونم بیام پیش شما زندگی کنم.یعنی طاقت ندارم.میفهمی؟
شهاب_چی شده مگه؟
_نمیتونم وجود بهنام رو قبول کنم.دست مامانو گرفته بود توی دستاش نزدیک بود از خجالت بمیرم.حرصم گرفته.میدونم که یه کاری دست خودم میدم.تحمل ندارم.
شهاب برای چند دقیقه چیزی نگفت و بعد با صدای گرفته ای گفت:خیل خب.منم پیشت میمونم.مامان میتونه بره پیش بهنام.من و تو هم اینجا.راضی شدی؟
با شنیدن این حرف با تعجب نگاش کردم و گفتم:راست میگی؟
لبخندی زد و گفت:آره.دروغم چیه؟
از شدت خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم.با شدت بغلش کردم و پشت سر هم صورتشو میبوسیدم.
_قربونت برم داداشی.مرسی.باورم نمیشه.
اونم که از رفتار من خنده اش گرفته بود پیشونیمو بوسید و محکم بغلم کرد و گفت:حالا راضی شدی؟
_آره.وای خدایا باورم نمیشه.
دوباره گونه شو بوسیدم و گفتم:نمیدونی چقدر واسم سخت بود که ازت دور باشم.فکر میکردم که دیگه منو فراموش کردی.
دستی به موهام کشید و با ناراحتی گفت:هیچوقت این حرفو نزن.من هیچوقت فراموشت نمیکنم.فهمیدی آبجی کوچیکه؟
_معذرت میخوام.
شهاب_اشکال نداره.این دفعه میبخشمت به شرطی که به یه شام مهمونم کنی.
_چشم.هرچی که تو بگی.
شهاب_اصلا بهت نمیاد اینجوری حرف میزنی.
زبونمو براش درآوردم و گفتم:جو منو گرفته نترس همیشه اینجوری نیستم.حالا چی دوست داری واست بپزم؟
شهاب_خیلی وقته فسنجون نخوردم.
_فرداشب واست درست میکنم.
شهاب_دستت درد نکنه آبجی جونم.
_همیشه باهام همینجوری بمون شهاب.
***
انقدر صبر کردم و از اتاق بیرون نرفتم تا بالاخره بهنام رفت.مثل اینکه فهمیده بود ازش خوشم نیومده.ترجیح میدادم تا وقتی ازدواج نکردند پاشو توی خونه ی ما نذاره.
بعد از رفتن بهنام از اتاق اومدم بیرون که دیدم مامانم داره با شهاب حرف میزنه.
مامان_منظورت چیه که نمیای؟
شهاب_نمیتونم مامان.شادی نمیتونه تنهایی اینجا سر کنه.یه دختر تنها.
مامان_خب میتونیم با هم باشیم؟
شهاب_اون نمیخواد بهنامو کنار شما ببینه.اینو که میتونین درک کنین؟
مامان_به بهنام گفتم دست نگه داره اما گوش نداد.نمیتونم شما دوتا رو ول کنم.مگه میشه؟شماها پاره تن منین.چجوری میتونم تنهاتون بذارم؟

از قصد سرفه ای کردم و به سمت آشپزخونه رفتم.در حقیقت هنوز از رفتار مامانم دل چرکین بودم.پشت میز آشپزخونه نشستم و به فنجون چایی ام خیره شدم.با ورود شهاب به آشپزخونه سرمو گرفتم بالا و نگاهش کردم.
مامان هم پشت سر شهاب وارد شد و گفت:شادی،شهاب چی میگه؟
_مامان باید بهم حق بدین.فعلا نمیتونم ازدواج شما رو قبول کنم.الان نمیتونم وجود بهنامو کنار شما تحمل کنم.میفهمین؟
مامانم آهی کشید و گفت:من نمیخوام شماها ازم دور باشین.چطوری بتونم طاقت بیارم؟
پشتشو به من و شهاب کرد و گفت:خیل خب.حالا که اینطوریه قبول میکنم.اما فقط چند ماه نه بیشتر.نباید دور از هم باشیم.ما هنوز یه خونواده ایم.
هیچی نداشتم بگم.یعنی نمیدونستم که چی بگم.نمیخواستم مامان رو ناراحت کنم.ترجیح دادم ساکت بمونم.به شهاب نگاه کردم.اونم با ناراحتی به من نگاه میکرد.
از سر ناچاری از جام بلند شدم و از آشپزخونه بیرون رفتم.
***
اون شب رو با کلی استرس و ناراحتی به صبح رسوندم.فکر اینکه از مامان دور میشم و اون زن یه مرد دیگه میشه لحظه ای راحتم نمیذاشت.بالاخره به این نتیجه رسیدم که هیچ کاری نمیشه کرد.راضی بودم به رضای خدا.حتما توی این کار حکمتی بود.
با اعصابی داغون وارد دانشگاه شدم.اون روز قرار بود طراحی سفال داشته باشیم و کلاسمون توی دانشگاه برگزار میشد.به قدری از نظر قیافه داغون بودم که مجبور شدم برخلاف همیشه که آرایش ملایمی میکردم ،بیشتر به خودم برسم.نمیخواستم کسی بفهمه که چقدر ناراحت و عصبیم.
خیلی زودتر از بقیه بچه ها وارد دانشگاه شده بودم.هنوز کلاس تشکیل نشده بود و نیم ساعتی وقت داشتم.تصمیم گرفتم به بوفه ی دانشگاه برم که ملیحه از پشت سر صدام کرد.
ملیحه_شادی کجا میری؟
برگشتم سمتش و با خنده گفتم:صداتو بیار پایین دختر.
ملیحه بهم نزدیک شد و گفت:سلام چطوری؟
_سلام دیوونه.خوبم.تو چطوری؟چه خبر؟
ملیحه نگاهی به چشم هام کرد و با شیطنت گفت:اوه چه کردی شیطون.دل کیو میخوای ببری؟
_همینجوری بابا.یه دفعه به سرم زد.
ملیحه_راستشو بگو از سر قرار با کی میای؟
_ملیحه؟!
ملیحه_ببخشید.شوخی کردم.خوب شد؟حالا بگو چرا انقد آرایش کردی؟میدونی اگه وحید ببینتت پس میفته؟شایدم بزنتت.
_باور کن هیچی نیست.قیافم داغون بود مجبور شدم.تو که میدونی من همچین آدمی نیستم.
ملیحه_میدونم.دارم سر به سرت میذارم.از چشمات معلومه که شب خوبی رو نگذروندی.
_دارم میرم بوفه یه چایی بخورم ،میای؟
ملیحه_آره بریم.
وارد بوفه شدیم و من رفتم سفارش بدم.ملیحه هم نشست روی صندلی و منتظر شد.بعد از گرفتن چای و کیک کنارش نشستم و گفتم:دیگه چه خبر؟از آقاتون چه خبر؟
ملیحه_شادی شاید باورت نشه اما من دلبسته اش شدم.اونم همینطور.البته هنوز بهش نگفتم دوستت دارم.اونم همینطور.اما از کنار هم بودن لذت میبریم.خیلی خوب همدیگه رو درک میکنیم.باورم نمیشه که یه اروپایی بتونه یه دختر ایرانی رو بفهمه.
_چه خوب!
ملیحه_میدونی شادی جوزف یجورایی به دلم میشینه.بودن باهاش احساس خوبی بهم میده.پسر خوبیه.
_خوشحالم که همچین احساسی بهش داری.
ملیحه_راستی تو چی؟قصد نداری یکی رو وارد قلبت کنی؟
_چه حرفایی میزنی؟از کی تاحالا رمانتیک شدی؟
ملیحه_شاید تحت تاثیر جوزف اینجوری شدم.
_عاشق شدی بیچاره خودت خبر نداری.بدبخت شدی رفت.چند ماه دیگه میبینمت با یه شکم گنده اون سر دنیا توی ایتالیا هی به جوزف میگی تی آمو جوزفه،تی آمو.
بعد بهش اشاره کردم بیاد جلو و در گوشش گفتم:میگن توی یکی از شهرهاش یه خیابونایی هست که نگو.اولین خیابون بوسیدنه.بعد خیابون نمیدونم چی چی همینجوری میری جلو تا میرسی به خیابون تاریکی و بعد...
چشمکی بهش زدم و گفتم:فهمیدی؟
ملیحه_شیطون تو اینارو از کجا میدونستی؟
_دیگه دیگه.
ملیحه_یادم باشه از جوزف بپرسم.
_جوزفه عزیزم نه جوزف.ایتالیایی ها میگن جوزفه.
ملیحه_مشکوک میزنیا.نکنه دوست پسر ایتالیایی داری و خبر ندارم.
_آره بابا.یه چندتایی داشتم.
بعد خندیدم و گفتم:چاییتو بخور سرد نشه دختر خانوم.
به صندلی تکیه دادم و مشغول خوردن چایی شدم.موقعیت صندلی من طوری بود که هرکس وارد بوفه میشد رو میدیدم اما ملیحه روبروی من بود و به در ورودی دید نداشت.همونطور که مشغول خوردن کیک و چای بودم به در نگاه میکردم.عادت بیشتر دخترها همین نگاه کردن بود.دلمون میخواست که از همه چیز سر در بیاریم.
به خاطر حفاری بیشتر بچه هایی که جدید وارد دانشگاه شده بودند رو نمیشناختیم.برای همین کنجکاو بودم که بفهمم چه کسایی اومدن.
با ورود پسری که مشخص بود ورودیه خنده ام گرفت.موهاشو از فرق کج باز کرده بود و لباسش هم اتوکشیده و همه دکمه هاشو بسته بود.
_ملیحه نگاه کن پسره رو.ورودیه انگاری.شرط میبندم ترم دیگه نشناسیش.
ملیحه به اون پسر نگاه کرد و گفت:به قیافش نرو.باورت نمیشه به کی رفته پیشنهاد داده.
_چی میگی؟مگه از این کارا هم بلده؟
ملیحه_چجورم.رفته به مرضیه پیشنهاد داده.
از شنیدن این حرف پقی زدم زیر خنده و گفتم:دروغ میگی؟
اون پسر نیم نگاهی به من انداخت و بعد سفارش چای داد.
_وای آبروم رفت.فکر کنم فهمید که من بهش میخندم.
ملیحه_به درک.حالا همچین آش دهن سوزیم نیست.با اون قیافش.
ملیحه خودش هم خنده اش گرفته بود.اما خودشو کنترل کرد و هیچی نگفت.منم دیگه چیزی نگفتم.بعد از خوردن چای از جام بلند شدم و لیوان ها رو خواستم بندازم توی سطل آشغال که ملیحه گفت:امروز بعد ازکلاس میای بریم بیرون؟
_بیرون چه خبره؟
ملیحه_بریم بگردیم.پوسیدم بس که عین عمله ها رفتیم سر زمین و اومدیم.
همونطور که داشتم نگاهش میکردم لیوان ها رو انداختم توی سطل و گفتم:خب عزیز دلم قیافت شبیه عمله ها هم میمونه.کارگری بیش نیستی.جوزف...
چشمکی بهش زدم که دیدم با چشم و ابرو بهم اشاره میکنه که ساکت باشم.با کنجکاوی به پشت سرم نگاه کردم که با دیدن یه نفر که پشت سرم بود نفسم بند اومد.چند سانتی متر بیشتر با هم فاصله نداشتیم.اگه خودمو کنترل نمیکردم میرفتم توی بغلش.یه قدم به عقب برداشتم و گفتم:نمیبینی اینجا وایسادم؟
نیم نگاهی به من کرد و با پوزخند گفت:اوه ببخشید خانوم.نمیدونستم ورودی ها انقدر زبون دارن.
از شنیدن این جمله چشم هام گرد شد و با عصبانیت گفتم:چی؟من ورودیم؟
بدون اینکه نگاهم کنه با دستش زد به بازوم و منو انداخت کنار و به سمت بوفه رفت.از شدت عصبانیت و تعجب نمیدونستم چیکار کنم.سر جام ایستادم و با دهانی باز بهش نگاه کردم.قد بلندش و هیکلش بیشتر به ورزشکارها میخورد.هیچوقت توی دانشگاه ندیده بودمش.حدس زدم که باید ورودی باشه اما چه ورودی پررویی بود که من میگفت تازه وارد.
ملیحه از جاش بلند شد و دستمو گرفت و گفت:بیا بریم.ولش کن.
بدون هیچ ممانعتی همراهش راه افتادم.اصلا نمیدونستم چی بگم.به قدری رفتار اون پسر ناشناس برام عجیب بود که فرصت هر عکس العملی رو ازم گرفت.
_ملیحه این پسره کی بود؟
ملیحه با شنیدن این حرف اخم هاش رفت توی هم و با حرص گفت:بره بمیره پسره عوضی.به جز نوک دماغش جای دیگه رو نمیبینه.
_مگه میشناسیش؟مثل اینکه من خیلی از دنیا عقبم.
ملیحه_آره میشناسمش.اسمش باربده.باربد امیری.انتقالی گرفته اومده اینجا.معماری میخونه.میگن یه سال مرخصی گرفته و بعد اومده اینجا.یه جورایی مرموزه.اینایی هم که بهت میگم از دخترای کلاسشون شنیدم.میگن انقدر مغرور و از خودراضیه که حد نداره.
_پس از ما کوچیکتره؟
ملیحه_نه.اتفاقا از ما بزرگتره.دیر اومده دانشگاه.بهتره سر به سرش نذاری.یجورایی...
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#4
بعد به سرش اشاره کرد و انگشتشو به صورت دورانی حرکت داد فهمیدم منظورش چیه.یعنی مخش پیچیده.
_خیلی حرصم گرفت ملیحه.نمیدونم چرا نتونستم بزنمش یا حرفی بزنم که دلم خنک بشه.لعنتی.
ملیحه_منم دهنم باز موند شادی.اصلا توقع نداشتم که اینو بگه.پسره عوضی.
_شانس آورد که خشکم زد وگرنه...
ملیحه_شادی خواهشا ولش کن.سربه سر یارو نذار.خب؟
_چرا؟مگه لولوخرخره است؟
ملیحه_نه نیست.اما اعصاب نداره.میفهمی؟
_تو از کجا میدونی؟مگه دو سه باز کتکت زده؟
ملیحه_بیمزه.حرفای همکلاسیاشو دارم بهت میگم.خلاصه که میگن خیلی قاطیه.اصلا ولش کن چرا داریم حرف اونو میزنیم؟بیا بریم سر کلاس بعدشم میریم بیرون میگردیم.
_اما...
ملیحه_ولش کن دیگه.بیا بریم.
تا پایان کلاس همش به اون پسر پررو و ناشناس فکر میکردم.خیلی دلم میخواست بدونم که چجور آدمیه.کنجکاوی دست از سرم برنمیداشت.صورتش رو اصلا به یاد نمیاوردم.هیچی یادم نمیومد بجز هیکل چهارشونه اش.
بالاخره استاد رضایت داد و کلاس تموم شد.تازه یادم افتاد که وحید نیست.اصلا متوجه نبودش نشده بودم.
ملیحه_عجیبه.
_چی؟
ملیحه_آقاتون نیست.
_کیو میگی؟
ملیحه_دختره خنگ.وحیدو میگم.
_آره راست میگی.واسه منم عجیبه.
ملیحه_نمیدونم چرا نیومده.
_ولش کن.بهتر که نیومده.حوصلشو نداشتم با اون نگاهاش.
از کلاس اومدیم بیرون و به سمت در خروجی دانشکده رفتیم که ملیحه سقلمه ای بهم زد و گفت:اونجارو.
_کجارو؟
با نگاهش به چند متر اونور تر اشاره کرد و گفت:پسر دیوونه ست.
مسیر نگاهشو دنبال کردم و با دیدن پسر ناشناس اخم هام رفت توی هم و گفتم:عوضی.
ملیحه_صبر کن از دانشکده بره بیرون بعد ما میریم.
_من میرم.اهمیتی هم بهش نمیدم.تو چرا ازش میترسی؟
ملیحه_خب ترس هم داره.نگاش کن.
این دفعه با دقت بیشتر نگاهش کردم.اخم کرده بود و ابروهای خوش فرمش به هم گره خورده بود.انگار که از دعوا برگشته بود.دستی توی موهای مشکی اش کشید و سرشو برگردوند عقب که با دیدن من که نگاهش میکردم بیشتر اخم کرد و پوزخندی روی لب هاش نشست و بعد به پسری که پشت سرش داشت میومد با صدایی که ما هم بشنویم گفت:محمد نمیدونستم دخترای ورودی انقدر پررو تشریف دارن.حداقل نمیذارن برچسب روی کارتشون خشک بشه.زل میزنن به پسرا.
من و ملیحه نگاهی به هم انداختیم.حرصم گرفته بود.دلم میخواست که سرشو از تنش جدا کنم.یه قدم برداشتم که ملیحه دستمو گرفت و گفت:شادی توروخدا.ولش کن.آبرومون میره.
نگاهی به همون پسر کردم.وقتی دید که از شدت عصبانیت در حال انفجارم نیشخندی زد و به محمد گفت:دروغ میگم؟
محمد یکی از پسرهای رشته ی معماری بود که جز انجمن صنفی بود و به خاطر جلسات نقد هفتگی فیلم که میذاشت با ما آشنا بود.
محمد با کنجکاوی به طرف ما نگاه کرد و تا دید ما هستیم هول شد و گفت:سلام خوبین؟
من و ملیحه جوابشو دادیم که گفت:حفاری خوش میگذره؟
منکه به زور خودمو کنترل کرده بودم تا چیزی نگم به جای من ملیحه گفت:عالیه.الانم کلاس داشتیم که اومدیم.
به قیافه ی اون پسر نگاه کردم.با شنیدن حرف ما بدون اینکه چیزی بگه یا حالت چهره اش عوض بشه از دانشکده رفت بیرون.
محمد بعد از خداحافظی از ما رفت.
ملیحه_پسره پررو.دلم میخواد بزنمش.
_تو که میگفتی ازش میترسم.
ملیحه_خب...خب...بیخیال.یه چیزی گفتم حالا.
_اما خیلی دلم میخواست یه چیزی بهش بگم.پسره عوضی.از این به بعد بهش میگم عوضی.
ملیحه_تو حالا حرص نخور.خوب نیست واست.
از دانشکده بیرون اومدیم و پیاده به سمت پارکی که نزدیک دانشکده مون بود رفتیم.در حال حرف زدن بودیم و توجهی به اطراف نداشتیم.با صدای پسری سرمونو به عقب برگردوندیم.
_ببخشید یه لحظه.
من و ملیحه همزمان به عقب برگشتیم.یکی از پسرهای معماری بود.اسمشو گذاشته بودیم ابلیس.به خاطر چشم های سیاه و ظاهر وحشتناکی که داشت.البته اسمش پویا بود ولی ما بهش میگفتیم ابلیس.
برخلاف همیشه اینبار ظاهرش خیلی معمولی بود.موهاشو نه سشوار کشیده بود و نه تافت زده بود.لباس هاش هم خیلی ساده بود.از تیپ و ظاهرش تعجب کرده بود.
_بفرمایید.
لبخندی زد و با خوشرویی گفت:شرمنده مزاحم شدم.میتونم یه چند لحظه وقتتونو بگیرم.
از نگاهی که به ملیحه کرد فهمیدم که طرف صحبتش من نیستم.
لبخندی زدم و به ملیحه گفتم:من میرم فردا سر سایت میبینمت.خداحافظ.
پویا_شرمنده به خدا خانوم.
_خواهش میکنم این چه حرفیه.
ملیحه که انگار عزراییل دیده بود با نگاهی درمانده گفت:صبر کن با هم بریم خب.
_نه دیگه من میرم.خداحافظ.
قبل از اینکه بذارم ملیحه حرف دیگه ای بزنه ازش خداحافظی کردم و رفتم.میدونستم که توی دلش داره هزارتا فحش و بد و بیراه بهم میده.از اینکه اذیتش کردم خوشحال بودم.خنده ام گرفته بود.لحظه ای که خواستم ترکش کنم رو یادم نمیره.جوری با چشم هاش نگاهم میکرد که یاد سگ میفتادم.وای اگه ملیحه بفهمه به سگ تشبیهش کردم منو میکشه.
همینطور که زیر زیرکی میخندیدم به سمت خونه به راه افتادم.داشتم از فضولی میمردم.فکر اینکه پویا با ملیحه چیکار داره و چی میخواد بهش بگه داشت دیوونه ام میکرد.
***
مشغول در آوردن مقنعه ام بودم که شهاب وارد اتاقم شد و گفت:سلام چطوری؟
_سلام.خوبم.تو چطوری؟
شهاب_منم خوبم.
_مامان کو؟
شهاب_رفته سبزی بخره.
_آهان.
شهاب_امشب مهمون داریم.
_کی؟
شهاب_بهنام و خونوادش.
از شنیدن این حرف خشکم زد.دستام شل شد و مات و مبهوت به شهاب نگاه کردم.
شهاب_گویا امشب میخوان همه چیز تموم بشه.
_چقدر زود!
شهاب_مثل اینکه بهنام عجله داره.
از اینکه شهاب انقدر راحت درباره بهنام حرف میزد حرصم گرفت.با عصبانیت مقنعه مو پرت کردم روی تختم و گفتم:بعضی وقتا شک میکنم که تو داداشمی.
شهاب_دوباره شروع نکن شادی.
_دوست ندارم توی این مراسم مسخره شرکت کنم.
شهاب_باشه شرکت نکن تا خونواده ی بهنام تا میتونن سرکوفتشو به مامان بزنن.
_توقع داری چیکار کنم؟برم آرایشگاه لباس بگیرم.خودمو خوشگل کنم بعد مثل احمقا بشینم کنار بهنام جون و بهش تبریک هم بگم؟اینو میخوای؟تو اصلا میفهمی داری چی میگی؟
شهاب_آره میفهمم.ببین شادی همین یه امشب دندون روی جیگر بذار.عادی رفتار کن.چیز زیادی ازت میخوام؟هان؟
خسته از بحث و جدلی که به هیچ جایی هم نمیرسید سرمو به نشونه مثبت تکون دادم ودیگه چیزی نگفتم.
شهاب_الان مامان برمیگرده.دلم میخواد باهاش خوب رفتار کنی.
شهاب بعد از گفتن حرفاش از اتاقم بیرون رفت.دیگه از این همه بحث خسته شدم.یکه و تنها یک طرف میدون جنگ ایستاده بودم و با آخرین توانم داشتم مبارزه میکردم و طرف دیگه مامان و شهاب بودند.زور اونا از من بیشتر بود.از همه چیز دلزده شده بودم.ترجیح دادم دیگه چیزی نگم چون بازنده بودم.

موهامو سشوار کشیدم و مشغول کشیدن سرمه به چشم هام شدم.همیشه این کار رو دوست داشتم.سرمه کشیدن هم بهم آرامش میداد و هم زیباترم میکرد.به خودم توی آینه خیره شدم.صورتم هیچ آرایشی نداشت جز سرمه ی چشم هام.به نظرم خیلی ساده بودم اما در عین حال جذاب.حوصله ی آرایش کردن نداشتم.
از جلوی آینه بلند شدم و به سمت لباس هام رفتم که روی تخت بود.
دوباره به خودم توی آینه نگاه کردم.بد نشده بودم.یعنی به قول ملیحه پسر کش شده بودم.حالا مگه قرار بود پسر بیاد که به خودم میگفتم پسرکش.شاید بهنام پسر داشت.نه اگه داشت میفهمیدم.شهاب بهم میگفت.هیچی از بهنام نمیدونستم.
کاش بهناز نمیومد.اصلا از نگاه های خیره اش خوشم نمیومد.صدای احوال پرسی شون از پذیرایی میومد.
نفس عمیقی کشیدم و از اتاقم بیرون اومدم.برای یک لحظه از دیدن شخصی که جلوم بود و داشت با شهاب حرف میزد خشکم زد.این پسر اینجا چیکار میکرد؟آبروم رفت.
سر جام ایستاده بودم و با وحشت به اون نگاه میکردم.هنوز متوجه من نشده بود و با شهاب خوش و بش میکرد.میخواستم برگردم توی اتاقم تا کسی متوجه حضورم نشده اما بدبختانه اولین نفری که منو دید خودش بود.با دیدن من یکی از ابروهاشو داد بالا و با کنجکاوی نگاهم کرد.شهاب که متوجه من شده بود لبخندی زد و گفت:اینم خواهر کوچولوی من شادی.
شهاب به سمتم اومد و دستمو گرفت و بهم گفت:ایشون باربد هستن پسر بهناز خانوم.
باربد که انگار مطلب خنده دار و جالب بهش گفته بودند با پوزخندی گفت:خیلی خوشبختم خانوم.
به زور جوابشو دادم و سرمو انداختم پایین.تصورشو هم نمیکردم که باربد پسر بهناز باشه.تمام بدنم گر گرفته بود.حس میکردم در حال سوختنم.خجالت و عصبانیت هر دو با هم به سراغم اومده بود.حتما فردا توی دانشکده جار میزد که مادر فلانی با دایی من ازدواج کرده.چقدر بد میشد.
دلم میخواست از بدبختی خودم گریه کنم.چقدر خجالت آور بود.از فردا دیگه نمیتونستم توی دانشگاه سرمو بلند کنم.
به قدری لحظات برام زجرآور بود که حد نداشت.دعا میکردم که زودتر اون مراسم مسخره تموم بشه و من برگردم به اتاقم.
به جز بهنام و بهناز که قبلا دیده بودمشون شوهر بهناز هم بود.اسمش محمد بود.حدودا پنجاه ساله.قد متوسطی داشت و قیافه ی معمولی داشت.نمیدونم باربد با اون جذابیت و تیپ به کی رفته بود.
علاوه بر اونا عاقد هم همراهشون بود.تحمل اون فضا برام سخت بود.حالم از همه چیز و همه کس به هم میخورد.وجود باربد هم از همه بدتر.
کنار شهاب نشستم و به مامان نگاه کردم.چقدر زیبا شده بود.بعد از مرگ بابا اولین بار بود که میدیدم چشم هاش برق میزنه و از ته دل میخنده.برای یک لحظه دلم براش سوخت.یاد حرف های شهاب افتادم.مگه مامان چه گناهی کرده بود که باید تا آخر عمرش تنها میموند.اگه منم جای مامان بودم ازدواج نمیکردم؟نمیدونم.شاید ازدواج میکردم.درد تنهایی چیزی نبود که به سادگی بشه باهاش کنار اومد.
به بهنام نگاه کردم.آیا مرد خوبی برای مامانم بود؟میتونست تکیه گاه محکمی براش باشه؟امیدوار بودم که اینطور باشه.دلم میخواست بیشتر ازش بدونم.
_شهاب؟
شهاب_بله؟
_بهنام زن نگرفته؟
شهاب_زنش مرده.
_بچه چی؟
شهاب_اونم همینطور.
_یعنی چی؟
شهاب_توی تصادف زن و بچه شو از دست داده.یه دختر داشته همسن تو.دور از جون تو.رفته بودن مسافرت که توی راه تصادف میکنن.سه چهار سال پیش.
_خدا بیامرزتشون...بهنام چیکارست؟
شهاب_مغازه طلافروشی داره توی بازار.
_پس حسابی پولداره.
شهاب_آره.
_حدس میزدم.
شهاب_حالا چی شده که اینارو میپرسی.
_کنجکاو شدم.
شهاب_آهان.
این بار خیره شدم به باربد.کنار بهناز نشسته بود و داشت باهاش حرف میزد.نمیدونم چرا حس کردم که موضوع صحبتشون منم.شاید دلیلش نگاه های بهناز بود که گاه و بیگاه به من دوخته میشد.
_شهاب؟
شهاب_جانم؟
_یه چیزی بگم؟
شهاب_بگو.
میخواستم بهش بگم که باربد هم دانشکده ای منه اما منصرف شدم.نمیدونم چرا نگفتم.
_هیچی ولش کن.
شهاب_نپخته بود؟
_آره.
شهاب_پس هرموقع پخت بگو.
_باشه.
دوباره به مامان و بهنام خیره شدم.کنار همدیگه نشسته بودند و خیلی آروم با هم حرف میزدند.دوباره یاد بابا افتادم.بیچاره بابا.
اشک توی چشم هام جمع شد.خیلی سعی کردم خوددار باشم و چیزی نگم.سخت بود اما باید تحمل میکردم.شهاب که حال و احوال منو درک کرده بود دستشو روی دستم گذاشت و با لبخند آرامش بخشی گفت:دوست ندارم چشماتو گریون ببینم.تحمل داشته باش.برای منم سخته اما باید تحمل کرد.
با سر حرفشو تایید کردم و نگاهمو از مامان و بهنام گرفتم.ناخودآگاه نگاهم به باربد افتاد که به من خیره شده بود.چشم های کنجکاوشو به من دوخته بود.وقتی دید متوجه نگاهش شدم خیلی سریع سرشو به سمت بهناز برگردوند و چیزی بهش گفت.
هرلحظه منتظر این بودم که به سمتم بیاد و با تمسخر بهم تبریک بگه.اصلا تصورشم نمیکردم که فامیل بهنام هم دانشکده ای من باشه.دیگه نمیتونستم توی دانشگاه سرمو بلند کنم.مطمئن بودم که باربد به همه میگه که مامان من ازدواج کرده.
با صدای بهنام که ازمون خواست ساکت باشیم و مراسم شروع بشه از فکر اومدم بیرون.موندن توی اون فضا و شنیدن حرف های بهنام و عاقد برام زجرآور بود.مراسم مسخره ای بود که دلم میخواست زودتر تموم بشه.
چقدر برام سخت بود که بشینم و با لبخند مسخره ای شاهد همه چیز باشم.حس میکردم که روح بابام حضور داره و با غم و اندوه شاهد مراسمه.بابای بیچاره ام.هیچوقت یاد نداشتم که صداشو روی مامان بلند کنه.همیشه نازشو میکشید و در مقابلش کوتاه میومد.
لحظات سخت و طاقت فرسایی بود.دعا میکردم زودتر بگذره و من به اتاقم پناه ببرم.
***
دیگه نتونستم تحمل کنم.وسط های خوندن خطبه عقد بود که از جام بلند شدم و به اتاقم رفتم.اشک هام بی اختیار روی گونه هام میریخت و من هیچ تلاشی برای متوقف کردنشون نمیکردم.چرا باید خودمو کنترل میکردم؟چطوری میتونستم مثل احمق ها لبخند بزنم و شاهد ازدواج مادرم باشم.مگه من از سنگ بودم؟چطوری شهاب میتونست انقدر خونسرد باشه و عادی رفتار کنه.گاهی اوقات از اینکه انقدر از نظر احساسی با هم تفاوت داشتیم تعجب میکردم.مگه ما با هم دوقلو نبودیم؟پس چرا اخلاق و احساساتمون با هم فرق داشت؟
روی زمین نشستم و تکیه مو دادم به دیوار.نمیخواستم ذهنمو درگیر عکس العمل بقیه بکنم.اصلا برام مهم نبود که اونا پیش خودشون چه فکری میکنند.مهم خودم بود.احساسم بود.چه انتظاری ازم داشتند وقتی که مادرم داشت ازدواج میکرد؟نکنه باید تبریک هم میگفتم؟
از شدت عصبانیت نمیدونستم چیکار کنم.مغزم به طور کلی از کار افتاده بود.قلبم توی سینه ام سنگینی میکرد.انگار که تبدیل به یه وزنه صد کیلویی شده بود.
دستمو روی قلبم گذاشتم و چند تا نفس عمیق کشیدم.دوباره چهره ی بابا جلوی چشم هام اومد.صورت مهربونش با همون لبخند همیشگی.چجوری میتونستم بهنامو جایگزینش کنم؟مگه میشد؟امکان نداشت که اونو جای بابام بدونم.بهنام برام یه مرد غریبه بود.نه نمیتونستم.
روی زمین به حالت چمباتمه خوابیدم و توی تاریکی به روبروم خیره شدم.احساس خیلی بدی داشتم.دلم میخواست از همه چیز و همه کس فرار کنم.خوب میدونستم که از فردا روز متفاوتی رو در پیش دارم.روزی که مادرم دیگه نبود.غم از دست دادن بابا کم بود که حالا هم باید مامانمو از دست میدادم؟حتما چند روز دیگه هم شهاب تصمیم به رفتن میگرفت.
***
صدای زنگ موبایلمو انگار از فاصله ی خیلی دور میشنیدم.آروم آروم چشم هامو باز کرد.فکر کردم که روی تخت هستم اما با دیدن گل های قالی که نزدیک چشم هام بود تازه فهمیدم که دیشب به همون حالت خوابم برده.بدنم مثل چوب خشک شده بود.هنوز موبایلم زنگ میخورد و من بی حرکت روی زمین افتاده بودم.با به یاد آوردن اینکه باید برم سایت مثل فنر از جا پریدم.درد استخوانام باعث شد ناله ای بکنم.خیره شدم به ساعت دیواری.ساعت ده صبح بود.چطور متوجه نشده بودم؟زیر لب گفتم:لعنتی.حالا چیکار کنم؟استاد پوست از سرم میکنه
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#5
برای یک لحظه سرم گیج رفت.اتاق دور سرم میچرخید.دستمو به سرم گرفتم و تلوتلوخوران به سمت موبایلم رفتم.چرا هیچکس بیدارم نکرده بود؟
_بله؟
ملیحه_سلام شادی خوبی؟کجایی؟
_سلام ملیحه.خواب موندم.
ملیحه_مگه داداشت بهت نگفت؟
_چیو؟
ملیحه_دیشب زنگ زدم خونتون.تو خواب بودی.به داداشت گفتم که بهت بگه امروز کلاس نداریم.به جاش باید ساعت 2بریم دانشکده.مراسم سفالشویانه.
از اصطلاح ملیحه خنده ام گرفت.همیشه به سفال شستن میگفت سفالشویان.
_نه بهم نگفت.
ملیحه_اشکال نداره.تازه بیدار شدی؟
_آره.
ملیحه_ساعت یک میام دنبالت با هم بریم خب؟
_نه من میام.
ملیحه_خیل خب.تو بیا.کاری نداری؟
_نه خداحافظ.
ملیحه_بای.
_زهر مارو بای.
ملیحه خندید و گوشی رو قطع کرد.میدونست که موقع خداحافظی کردن از اینکه بگه بای بدم میاد اما برای اینکه حرصمو در بیاره اینو میگفت.تازه یادم افتاد که ازش نپرسیدم جریان پویا چی شد.اما بعدش یاد قضیه مامان افتاد.چقدر من بیخیال بودم.حتما الان مامان خونه ی بهنام بود.
سرمو تکون دادم تا از شر افکار مزاحمی که توی مغزم بود خلاص بشم.بدنم به خاطر اینکه روی زمین خوابیده بودم خرد شده بود.ترجیح دادم که اول به حمام برم.
***
همونطور که موهای سرمو با حوله خشک میکردم از اتاق بیرون اومدم.
مامان_سلام صبح بخیر.بدو بیا صبحونه بخور.
از شنیدن صدای مامانم خشکم زد.باورم نمیشد که خونه باشه.نگاهش کردم.مثل فرفره داشت میز صبحونه رو میچید.از دیدنش خوشحال شدم.لبخندی زدم و گفتم:سلام.
مامانم با لبخند گفت:برو شهاب رو هم صدا کن.
_چشم...اما شما...
مامان_زودباش دیگه.بدو.
ذهنم پر از سوال بود.چرا مامانم نرفته بود؟مگه قرار نشده بود که به خونه بهنام بره؟پس چرا هنوز خونه بود؟
وارد اتاق شهاب شدم.روی تخت دراز کشیده بود و چشم هاش بسته بود.
_شهاب بیدار شو.مامان نرفته.
خیلی سریع چشم هاشو باز کرد و بدون اینکه به من نگاه کنه گفت:همینو میخواستی نه؟
از لحن صداش یکه ای خوردم.سرد و خشک.هیچ احساسی توی صداش نبود.
_من نمیخواستم...
شهاب_کارتو کردی؟هیچ میدونی دیشب چیکار کردی؟
_من نتونستم تحمل کنم!
شهاب از جاش بلند شد و با قیافه ای عصبانی و گرفته نگام کرد.
شهاب_مامانو جلوی بهنام و خواهرش سکه ی یه پول کردی.انگار که فقط خودت احساس داری.بقیه از دم بی رگ تشریف دارن.
طاقت نداشتم شهاب باهام اینجوری حرف بزنه.اشک توی چشم هام جمع شد.با بغضی که توی صدام بود گفتم:چرا نمیتونی ...
نذاشت بقیه حرفمو بزنم.صداشو بلند تر کرد و گفت:واقعا از دستت خسته شدم شادی.همش گریه میکنی.مثل بچه های کوچیک.تو دیگه بزرگ شدی.یه دختر بچه نیستی که دائم آویزون باباشون باشن.منم بزرگ شدم.هردوی ما باید کاری کنم که مامان روزای خوبی رو داشته باشه نه اینکه جلوش سنگ بندازیم.چرا نمیخوای بفهمی؟
نمیدونستم چجوری بهش بفهمونم که نمیتونم درک کنم.نمیتونم حضور مرد دیگه ای رو کنار مامانم ببینم؟انقدر فهمیدنش واسه شهاب سخت بود؟چرا شهاب اینطوری فکر نمیکرد؟اون یه مرد بود.با غیرتی که توی وجود همه ی مردها هست اما به سادگی با اون کنار اومده بود و در مقابل من بودم که به هیچ وجه نمیتونستم درک کنم.
شهاب_ببین شادی دیگه دلم نمیخواد بحثی راجع به این موضوع بشنوم.مامان دیشب ازدواج کرد و همه چیز هم تموم شده.تنها دلیلی هم که امروز اینجا مونده به خاطر توئه.واسه خاطر تو مونده که ناراحت نشی.اما تو اونقدر شعور نداری که بفهمی.الانم میری و به خاطر رفتار دیشبت ازش معذرت میخوای.نمیخوام دیگه نه چشمای تورو گریون ببینم نه مامانو.فهمیدی؟
وقتی دید جوابشو نمیدم صداشو بلند تر از دفعه ی قبل کرد که باعث شد تکونی بخوردم و با بهت بهش نگاه کنم.
شهاب_فهمیدی؟
هیچوقت ندیده بودم که اونقدر ترسناک و عصبی بشه.از ترس زبونم بند اومده بود.با تکون سر جواب دادم که گفت:ملیحه هم زنگ زد گفت ساعت دو کلاس داری.واسه همین بیدارت نکردم.حالا برو.
بدون اینکه چیزی بگم از اتاقش بیرون رفتم.هنوزم از دیدن قیافه اش توی بهت بودم.چقدر وحشتناک شده بود.هیچوقت اینجوری نبود.یعنی موقعیتی پیش نیومده بود که عصبانی بشه.
با همون حال خرابم دوباره برگشتم آشپزخونه.مامانم نشسته بود و داشت پیاز خرد میکرد.نیم نگاهی به من انداخت و گفت:بیدارش کردی؟
میدونستم که صدای شهاب رو شنیده اما نمیخواد به روم بیاره.
_بیدار بود.الان میاد.
مامان_بشین تا واست چایی بریزم.
_نه خودم میریزم.
همونطور که به سمت سماور میرفتم گفتم:دیشب بعد از اینکه من رفتم چی شد؟
مامانم بعد از چند دقیقه سکوت گفت:هیچی.تموم شد.
_یعنی چی که تموم شد؟
مامان_عقد کردیم.فعلا به بهنام گفتم اینجام تا تو یه ذره آروم بشی.اونم قبول کرد.شادی باور کن اونقدر ها هم که فکر میکنی بد نیست.مرد خوبیه.باورت نمیشه که چقدر تورو دوست داره.میگه که وقتی تورو میبینه یاد پریا میفته.پریا دخترش بود که توی تصادف فوت کرده.
هیچ چیزی نداشتم بگم.احساس شرمندگی میکردم.خودم هم از اخلاقم تعجب میکردم.یه لحظه ناراحت و لحظه ی دیگه پشیمون.داشتم تعادل روانی مو از دست میدادم.
مامان_نمیخوام انقدر ناراحت ببینمت.میدونم برات سخته اما شادی منم درک کن.چیز زیادی ازت نمیخوام.
صدای ناراحت و خسته ی مامانم باعث شد از خود بیخود بشم.نتونستم احساساتمو کنترل کنم.همونطور که نشسته بود بغلش کردم و با شرمندگی گفتم:منو ببخش مامان.معذرت میخوام حق با شماست.نباید ناراحتتون کنم.سعی میکنم خوددار باشم.
روی موهای سیاه و فردارش بوسه ای زدم و گفتم:از این به بعد .باشه؟
چطور میتونستم انقدر بد با مامانم رفتار کنم.چقدر بی رحم و سنگدل شده بودم.یادحرف بابام افتادم.همیشه بهم میگفت تحت هیچ شرایطی صدامو روی مامانم بلند نکنم.چون مادر مقدس ترین انسان بود.کسی بود که تمام سختی ها و ناراحتی ها رو ب جون خریده بود تا بچه هاشو به ثمر برسونه.
مامانم دستاشو روی دستم گذاشت و گفت:ممنونم عزیزم.
شهاب_به به میبینم که آتش بس شده.
من و مامان به شهاب که با خنده پشت اپن ایستاده بود نگاه کردیم.
مامان_مزه نریز پسر جون.
شهاب_مزه چیه مامان.خب راست میگم دیگه.
مامان_بیا بشین صبحونه تو بخور.
شهاب-چشم شما امر بفرما.
مامان_شادی واسش چایی بریز.
واسه شهاب چای ریختم و جلوش گذاشتم.خودم هم کنارش نشستم و مشغول شیرین کردن چای شدم.روم نمیشد به صورت شهاب نگاه کنم.سرمو انداختم پایین که گفت:امروز تا ساعت چند کلاس داری؟
_نمیدونم.
شهاب_یعنی چی نمیدونم؟
_خب راستش شاید نرفتم.
شهاب_چرا؟
_حوصله ندارم.
شهاب_تو که هیچوقت کلاساتو دودر نمیکردی.
_گفتم که امروز...
شهاب_بیخود.میری سر کلاست.هرموقع کلاست تموم شد زنگ میزنی بهم بیام دنبالت.
_اما خودم میتونم برگردم.
شهاب_همین که گفتم.
_آخه...
شهاب_آخه چی؟چرا درست حرف نمیزنی؟
چطور میتونستم بهش بگم که باربد هم دانشکده ای منه؟روم نمیشد پا توی دانشکده بذارم.حتما تا الان به همه گفته بود که مامانم با دایی اش ازدواج کرده.
شهاب_چی شد؟باز رفتی توی فکر!
مامان_شهاب ولش کن.سربه سرش نذار.
شهاب_همینکارارو کردین که این نازنازی شده.
با صدایی که به سختی سعی میکردم عادی باشه گفتم:باربد توی دانشکده ی ماست.
لحظه ای سکوت برقرار شد.خواستم عکس العمل اونا رو ببینم.اول به مامان نگاه کردم که دیدم با ناراحتی به من نگاه میکنه.بعد به شهاب که دیدم با خونسردی داره لقمه میگیره.
شهاب_خب این خیلی بده؟نکنه میخوای به خاطر اینکه فامیلمون شده دیگه دانشگاه نری؟هان؟
-خب...
شهاب_نترس خودم میدونم که هم دانشکده ای توئه.دیشب بهم گفت کجا درس میخونه.اونقدر ها هم پسر بدی نیست که فکر میکنی.در ضمن مامان قتل نکرده ازدواج کرده.فهمیدی؟
_آره.
شهاب_خوبه.حالا صبحونه تو بخور.

متعجب از رفتار شهاب به مامان نگاه کردم.لبخند کوتاهی بهم زد و به سفره صبحونه اشاره کرد.
شهاب_شما کی میرین مامان؟
مامان_میرم.عصری میرم.
شهاب_دیر نیست؟
مامان_نه.با بهنام حرف زدم.
شهاب_بعد از اینکه شادی اومد یه سر میایم اونجا.
مامان_باشه.
بدون اینکه حرفی بزنم و یا مخالفتی بکنم به خوردن صبحونه ام ادامه دادم.حرف زدن چه فایده ای داشت وقتی که کار از کار گذشته بود.فقط خودمو بد میکردم.
به زور چند تا لقمه خوردم و از جام بلند شدم.شهاب باهام سر سنگین بود.میدونستم که تا چند وقت باید اخلاقشو تحمل کنم.
***
_سلام چطوری خانوم؟!
ملیحه_علیک سلام عزیز دل خواهر.شما خوبی؟
_ای بدک نیستم.
ملیحه_باز که تو ناله میکنی.
_کی ناله کردم؟
ملیحه_بیشتر اوقات که تورو میبینم ناله میکنی.
_خیل خب.خوبم.بهتر از همیشه.این راضیت میکنه؟راستی از جناب پویا چه خبر؟
با این حرف من زد زیر خنده و گفت:دیروز انقدر بهت خندیدم.
_مرض.بیخود.واسه چی خندیدی؟
ملیحه همونطور که میخندید گفت:واسه اینکه به خیال خودت میخواستی منو بندازی توی هچل اما خودت افتادی.
سر جام ایستادم و با کنجکاوی پرسیدم:چی داری میگی؟منظورت چیه؟
از شدت خنده از گوشه ی چشمش اشک میومد.اشکشو پاک کرد و گفت:یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟
_بگو.
ملیحه دستشو انداخت زیر بازوم و گفت:راه بریم تا بهت بگم.
به راه افتادیم و منو دنبال خودش داشت میکشید.
_بگو دیگه.جون به لبم کردی.
ملیحه_خیل خب باشه میگم.فقط ناراحت نشیا.دیروز پویا با من حرف زد.البته نه درباره دوستی و این حرفا.
_خب؟
ملیحه_میخواست بدونه که تو با کسی هستی یا نه؟یعنی در حقیقت از من خواست که راجع به اون با تو حرف بزنم.بیچاره از تو میترسه.میگفت که خیلی وقته که میخواد پاپیش بذاره اما ترسیده.یعنی تقصیر هم نداره ها بیچاره هرکی قیافه ی تورو با این اخم ببینه سنگ کوپ میکنه.حالا بگذریم از این حرفا.خلاصه پویا ازم خواست میتونم یه کاری کنم که تو باهاش رفیق بشی یا نه.
_داری شوخی میکنی؟نه؟
ملیحه_شوخی چیه؟!جدی دارم میگم.چه حرفا میزنیا دختر.دارم راستشو میگم.انقدر دیروز مظلوم شده بود که نگو.نمیدونستم انقدر خجالتیه.
یاد نگاه های پویا افتادم.هرجا توی دانشکده که بودم اونم بود.توی کتابخونه ،سایت،بوفه همه جا بود.سر کلاس های عمومی نزدیک ترین صندلی رو به من انتخاب میکرد و من بی اعتنا بودم.اصلا بهش توجهی نداشتم.حتی احوال پرسی هم با هم نمیکردیم.به نوعی ازش میترسیدم.ظاهر سرد و خشنش با اون لباس های متفاوتش باعث شده بود که در عین حال هم ترسناک باشه و هم جذاب.هیچوقت نمیتونستم منکر زیبایی و جذابیتش بشم.اما هیچوقت هم راجع به بهش فکر نکرده بودم.همیشه با دختری که رشته ی دیگه ای بود و به دانشکده ما میومد دیده بودمش.حدس میزدم که دوست دخترشه.
با اینکه هیبتش مرموز و ترسناک بود اما دخترهای زیادی سعی میکردن توجهشو جلب کنند.
ملیحه_خب نظرت چیه خانوم ابلیس؟!
-منو مسخره نکن بچه پررو.
ملیحه_مسخره چیه؟دارم سوال میپرسم.شادی بی شوخی دارم میگم پسر خیلی خاصیه.میدونی چقدر هواخواه داره؟
-حوصله ی اینجور بازیارو ندارم.اصلا راجع به پویا نمیتونم فکر کنم.انقدر ذهنم درگیره که این چیزا توش گمه.
ملیحه_چی شده مگه؟
-هیچی ولش کن.
ملیحه_خب بگو چی شده؟شاید بتونم کمکت کنم.خیر سرم رفیقتم.
_میگم بهت.به موقع اش.
ملیحه_هرجور راحتی.اما اینو بدون هروقت احتیاج به یه سنگ صبور داشتی من هستم.
_ممنونم.
ملیحه_خب حالا از فاز این بحثا بیام بیرون.بچسبیم به جناب ابلیس.
بی توجه به حرف ملیحه گفتم:ملیحه؟!
ملیحه_جون؟
_یه چیزی بگم؟
ملیحه_دو تا بگو.
_باربد ورودی امساله آره؟
ملیحه نگاهی مشکوک بهم انداخت و گفت:آره.خب انتقالی گرفته اینطور که شنیدم.از تبریز.
_نمیدونی چرا؟
ملیحه-نه.
میدونستم سوالاتم مسخره است اما نمیتونستم خودمو نگه دارم و چیزی نپرسم.از تصور اینکه تا چند ساعت دیگه باربد رو میبینم حالم دگرگون میشد.هرکاری میکردم که خودمو قانع کنم که چیزی نیست نمیشد.
ملیحه-نکنه کلک خوشت اومده ازش؟
متعجب از سوال ملیحه گفتم:چی؟من؟نه اصلا این چیزا نیست.کنجکاو بودم همین.فقط میخواستم بدونم که ...هیچی ولش کن.
ملیحه-شادی یه چیزیت شده.بگو و خلاصم کن.تو که میدونی از فضولی میمیرم.
-گفتم که محض کنجکاوی پرسیدم.بیخیال.
ملیحه که هنوز قانع نشده بود گفت:خیل خب.نمیخواد هی انکار کنی.ایشالا یه روز بهم میگی.
منم دیگه چیزی نگفتم.ترجیح دادم سوالی نکنم تا ملیحه کنجکاو نشه.اما توی ذهنم پر از سوال بود و همینطور اضطراب داشتم.یه حسی به من میگفت که باربد رو میبینم و دیدار بدی هم در پیش دارم.اصلا جریان پویا برام اهمیت نداشت.به قدر کافی دردسر داشتم.باربد برام یه دردسر تازه بود.
***
به محض ورود به دانشکده خیلی سریع به سمت کلاس رفتم.اصلا نمیخواستم سرمو بلند کنم و به اطرافم نگاهی بندازم.فکر میکردم کل دانشکده در حال نگاه کردن به منه.ملیحه که از رفتارم تعجب کرده بود خودشو بهم رسوند و گفت:تو امروز یه چیزیت شده شادی.نگو نه.خودم بزرگت کردم.
-بریم سر کلاس.
ملیحه_میگم حواست نیست.کلاس کجا بود.باید بریم پایین توی کارگاه.
_خب منظورم همونه.بریم.
ملیحه-اونجارو نگاه.آقاتونه.
سرمو گرفتم بالا و با دیدن وحید که چند قدمی با ما فاصله داشت و مشغول صحبت با باربد بود وا رفتم.چرا این دو نفر داشتن با هم حرف میزدن؟نکنه که باربد داشت همه چیز رو راجع به من به وحید میگفت.خشکم زده بود.قدرت حرکت نداشتم.فقط داشتم به اون دو نفر نگاه میکردم.سعی کردم از حالت چهره و حرکت لب هاشون بفهمم که چی به هم میگن اما به قدری توی اینجور موارد کند ذهن بودم که چیزی متوجه نمیشدم.صداشون هم خیلی آروم بود.
چهره وحید چندان دوستانه نبود.سگرمه هاش توی هم بود و همونطور که سرش متمایل به پایین بود داشت به حرف های باربد گوش میداد.باربد هم بهش نگاه میکرد و حرفاشو میزد.
ملیحه_شادی؟اینجوری زل نزن بهشون.خوب نیست.
تازه یاد موقعیت خودم افتادم.راهمو کج کردم و ازشون فاصله گرفتم.ملیحه هم دنبالم اومد و گفت:ندیده بودم تاحالا با هم حرف بزنن.
حرف های ملیحه منو بدتر عصبی میکرد.دقیقا چیزهایی رو میگفت که من نمیخواستم قبول داشته باشم.
ملیحه_نکنه بینشون چیزی شده؟
_خواهش میکنم ملیحه.ولش کن.
ملیحه-بیا بریم.از هم جدا شدن.
دوباره به اونا نگاه کردم.خوشبختانه حرفاشون تموم شده بود و هرکدوم به سمتی رفته بودند.روم نمیشد توی صورت وحید نگاه کنم.هنوز از اینکه اونطوری جواب خواستگاری شو داده بودم از خودم بدم میومد.چقدر بد رفتار کرده بودم.
***
با اعصابی داغون کنار ملیحه ایستاده بودم و مشغول برس کشیدن روی سفال بودم.اصلا حواسم به دور و بر نبود.میدونستم که اون همه نگرانی بی مورده اما دست خودم نبود.سخت بود که خودمو بیخیال نشون بدم.بالاخره بعد از فکر کردن زیاد به این نتیجه رسیدم که باید خودمو آروم کنم.به درک که هرچی میشد.دیگه طاقت نداشتم که خودمو اذیت کنم.
ملیحه_از بس سابیدیش رنگش رفت.بسه دیگه دختر.
_تو هم همش از من ایراد بگیر.
ملیحه_میگم شادی...
_چیه؟
ملیحه_طرف بدجوری نگاهت میکنه.ببینش.
به وحید نگاه کردم.سرگرم کار خودش بود اما هنوز اخم کرده بود.باربد چی بهش گفته بود که انقدر اخمو شده بود؟
_کجا داره منو نگاه میکنه؟
ملیحه-به جان خودم داشت نگات میکرد.حالا خودت ببین.
دوباره مشغول کار شدیم.بیشتر بچه ها به خاطر نبود استاد مشغول مسخره بازی بودن و تنها من و ملیحه بودیم که داشتیم سفال میشستیم.
ملیحه_داره نگات میکنه دیوونه.دیدی راست گفتم.
خیلی سریع به وحید نگاه کردم.تا نگاه منو متوجه خودش دید سریع سرشو انداخت پایین و به کارش ادامه داد.
ملیحه_حالا هی بگو منو نگاه نمیکنه.من موندم چرا با این حالش هنوز از تو خواستگاری نکرده.
توی دلم گفتم خبر نداری که خواستگاری شو کرده و من چه جوابی بهش دادم.
ملیحه_بهتره یه ذره استراحت کنیم.نظرت چیه؟
_من ادامه میدم.
ملیحه_خیل خب.چای میخوری برم برات بگیرم؟
_نه مرسی.
ملیحه_پس من برم یه چای بخورم.دز چاییم اومده پایین.
بعد چشمکی بهم زد و از کارگاه بیرون رفت.هنوز چند دقیقه از رفتنش نگذشته بود که با صدای وحید به خودم اومدم.
وحید_خسته نباشی.
بدون اینکه سرمو بلند کنم گفتم:ممنون.همچنین.
وحید_میخوای کمکت کنم؟
_نه.راحتم.
به حرفم گوش نداد و دستشو آورد جلو و خواست تیکه سفالمو برداره که ناخودآگاه دستم به سمت همون تیکه سفال رفت و باعث شد دستامون به هم برخورد کنه.از تماس دستش با دستم یکه ای خوردم و خودمو کشیدم عقب.
وحید_معذرت میخوام.

چیزی نگفتم.یعنی مخم از کار افتاده بود.نمیتونستم کلماتو کنار هم بچینم و جمله ی خوبی تحویل وحید بدم.
وحید_راستش یه چیزایی شنیدم.
با شنیدن این حرف نزدیک بود قلبم بیاد توی دهنم.نکنه که باربد بهش جریانو گفته بود و وحید اومده بود که بهم تبریک بگه؟
وحید_درباره ی پویا.راسته که میگن ازتون درخواست دوستی کرده.
پوزخندی زدم و گفتم:خبرا چه زود میرسه.
وحید_راسته یا نه؟
_بر فرض که راست باشه چی به شما میرسه؟
وحید_باورم نمیشه.پویا با اون تیپ و قیافه...عجبیه.
_بهتره به اونی که میاد خبرچینی میکنه و حرفارو میزنه بگین دست از سر من برداره.خب؟
وحید_منظورت چیه؟
_منظورم اون پسره است.همینکه امروز داشت باهات حرف میزد.باربد.
وحید_تو اونو از کجا میشناسی؟
_اسم و رسم آدما زود توی دانشکده میپیچه.
وحید ابرویی بالا انداخت و با تمسخر گفت:فکر میکردم خیلی با هم خوب باشین.از جیک و پوکت خبر داشت.
از شنیدن این حرف شوکه شدم.وای نکنه که جریان مامانمو گفته بود؟پسره ی پررو.اگه جلوم بود حتما خفه اش میکردم.
وحید_فکر نمیکردم انقدر توی معماریا هواخواه داشته باشی.
حرف های وحید داشت اعصابمو خرد میکرد.طوری با من حرف میزد که من جزیی از دارایی اش هستم و حق داره که درباره ام هرجوری که میخوادفکر کنه و تصمیم بگیره.
با صدایی که سعی میکردم کنترلش کنم و آروم باشه گفتم:ببین نمیخوام باهات حرف بزنم.امیدوارم اینو درک کنی.اصلا خوشم نمیاد کنترلم کنی.در ضمن جنابعالی یه بار خواستگاری کردی منم گفتم نه.مطمئن باش نظرم عوض نمیشه.پس سعی نکن.حالا هم مزاحم کارم نشو.
در حین حرف زدن به صورت وحید نگاه نکردم.اصلا دلم نمیخواست که توی چشم هاش نگاه کنم و حرفارو بهش بزنم.عوضش نگاهم به دستاش بود که مشتشون کرده بود و مشخص بود که خیلی خودشو کنترل میکنه تا چیزی نگه و رفتار بدی از خودش نشون نده.
بعد از اتمام حرف هام مکثی کرد و بعد گفت:حرفاتو زدی پس گوش کن تا منم حرفامو بزنم.فکر میکردم شعورت خیلی بیشتر از اینا باشه.اما میبینم نه.واسه خودم خیلی متاسفم که خودمو علاف آدمی مثل تو کردم.
نزدیک بود سرش داد بکشم و هرچی از دهنم در میومد بهش بگم.پسره از خودراضی چطور به خودش اجازه میداد که اینطوری با من صحبت کنه.مگه من برده زرخریدش بودم؟
قبل از اینکه بذاره حرفی بزنم رفت.از حرص دندونامو روی هم فشار دادم و بهش نگاه کردم که داشت برمیگشت سر جای خودش.از بس ناخونامو به کف دستم فشار داده بودم کف دستم درد گرفته بود.چند تا نفس عمیق کشیدم و سعی کردم آروم باشم.اصلا وحید ارزش نداشت که خودمو به خاطرش اذیت کنم.
خوشبختانه با ورود ملیحه حواسم پرت شد و کمتر به حرف های وحید فکر کردم.
***
منتظر شهاب بودم تا بیاد اما نیم ساعت بود که خبری ازش نشده بود.بهش زنگ زده بودم اما جواب نداده بود.ناچار شدم بهش اس ام اس بدم و بهش بگم که بیاد دنبالم.
ایستادن کنار خیابون و منتظر ماشین شدن به نظرم سخت ترین کار دنیا بود و البته مزخرف ترین.شنیدن انواع و اقسام پیشنهادات و حرف های رکیک چیزی بود که بیشتر زن ها و دخترهایی که کنار خیابون برای تاکسی می ایستادن باهاش روبرو شده بودند.
سرمو انداخته بودم پایین و به کفش هام نگاه میکردم که ماشینی جلوی پام ترمز کرد.یه تاکسی سمند بود.
-میخوای تا فردا همینجا وایسی؟
سرمو آوردم بالا و خواستم جوابی به شخصی که توی ماشین بود بدم که با دیدن قیافه ی باربد لال شدم.فقط نگاهش کردم که گفت:تاکسی گرفتم میتونی سوار شی.من دارم میرم خونه ی دایی.
بالاخره قدرتمو جمع کردم و به سختی جوابشو دادم.
_خیلی ممنون.صبر میکنم تا شهاب بیاد.
باربد_نترس باهات کرایه رو حساب میکنم.
_گفتم که شهاب میاد.شما بفرمایید.
شونه هاشو انداخت بالا و با بی تفاوتی گفت:هرجور مایلی.پس خداحافظ...آقا برو.
مثل آدم های گیج به ماشین نگاه کردم که هر لحظه بیشتر ازم دور میشد و توی فکرم به رفتار باربد فکر میکردم.خیلی خونسرد و بی تفاوت بود.انگار نه انگار که منو میشناسه.اصلا اصراری برای سوار شدن من نداشت.واسم جای تعجب داشت که چرا این رفتار رو کرد.تازه یادم افتاد که اون جریان درخواست دوستی پویا از من رو به وحید گفته.احساس عصبانیت جای تعجبمو گرفت.تازه یادم افتاد که میخواستم هرچی از دهنم در میاد بهش بگم اما نمیدونم چرا با دیدنش همه چی از یادم رفت.از دست خودم لجم گرفته بود.با حرص پامو روی زمین کوبیدم که صدای بوق ماشین رو پشت سرم شنیدم.از شنیدن صدای بوق ناخودآگاه جیغ کوتاهی کشیدم و برگشتم.با دیدن شهاب که پشت فرمون نشسته بود و با خنده به من نگاه میکرد عصبانی شدم.
با همون اعصاب داغون در ماشین رو باز کردم و نشستم.
شهاب_سلام چطوری؟
در ماشین رو با شدت بستم و گفتم:هیچ معلوم هست کجایی؟نیم ساعته منو علاف کردی؟کار داشتی میگفتی نمیام.
شهاب_چته تو؟سلامت کو؟
_علیک سلام.حالا خوب شد؟راه بیفت دیگه.
کیفمو پرت کردم صندلی عقب و گفتم:تاحالا شده کنار خیابون وایسی و هر حرفی رو تحمل کنی؟نه نشده.چون دختر نیستی.
شهاب_چی شده شادی؟هان؟کسی چیزی بهت گفته ؟آره؟
_شهاب اصلا حوصله ندارم.امروز به قدر کافی اعصابم خرد شده.
شهاب_خب باید بهم بگی چی شده؟
_میگم اما الان نه.
شهاب_هرجور راحتی.
***
شهاب دسته گل رو به دستم داد و گفت:امیدوارم که رفتار خوبی داشته باشی.
با سر بهش فهموندم که کار بدی انجام نمیدم.
شهاب_خدا کنه...در ضمن یه ذره لبخند بزنی بد نیست.
لبخند زورکی زدم و گفتم:خوبه؟!
شهاب_بهتر هم میتونه باشه.
بعد از گفتن این حرف زنگ در خونه ی بهنام رو زد.
چند تا نفس عمیق کشیدم و به خودم گفتم:آروم باش و مثل آدم رفتار کن اگه اینکارو نکنی خودتو گوشت تلخ کردی.
صدای مادرم از پشت آیفون مارو دعوت به وارد شدن کرد.اول من وارد شدم و بعد هم شهاب.با دیدن حیاط به اون بزرگی دهنم باز موند.اصلا تصورشو نمیکردم که حیاطی به اون بزرگی و زیبایی هم وجود داشته باشه.پر از درخت ها و گل های مختلف بود.لامپ هایی که اطرافمون روشن بود زیبایی حیاط رو صد برابر کرده بود.
شهاب_نمیخوای راه بیفتی؟
_حواسم پرت شد.
روبروی در ورودی ایستاده بودیم که مامان در رو باز کرد و با خوشرویی بهمون خوش آمد گفت و به داخل دعوتمون کرد.به دقت به چهره اش نگاه کردم.توی این چند ساعت به نظرم صورتش بشاش تر و شاداب تر از صبح بود.یعنی انقدر وجود بهنام تاثیر داشت؟
توی ذهنم داشتم به این مسئله فکر میکردم که با صدای بهنام به خودم اومدم.
بهنام_به به.دختر گلم.خوبی خانوم؟بفرما عزیزم.بیا تو.چرا وایسادی دم در.
چقدر خوش لباس بود.اصلاح کرده بود و با پیرهن سفید و شلواری به همون رنگ به نظرم جوون تر هم شده بود.
دسته گل رو به دستش دادم و باهاش احوال پرسی کردم.اونم به گرمی جوابمو داد و در حالیکه کنارم بود منو دعوت به نشستن کرد.خوشبختانه اثری از باربد و بهناز و شوهرش نبود.
مامانم کنارم نشست و بعد از احوال پرسی با من و شهاب به آشپزخونه رفت تا چای برامون بریزه.بهنام هم خیلی محترمانه با من و شهاب برخورد کرد و لبخند از گوشه ی لبش اصلا محو نشد.
خونه ی خیلی دلباز و بزرگی بود.همه ی وسایلش مدرن و شیک بود.باورم نمیشد که بهنام همچین خونه ای داشته باشه.
زنگ خونه به صدا در اومد.حدس زدم که باید باربد و خونوادش باشن.اما چرا انقدر دیر اومده بودند؟اون که از من زودتر حرکت کرده بود.
توی ذهنم مشغول بررسی علت نیومدن باربد بودم و اینکه جلوش چه عکس العملی نشون بدم که صدای شاد و سرحال بهناز منو از فکر آورد بیرون.
از جام بلند شدم و به طرفشون رفتم.بهناز مادرمو سفت توی بغلش گرفته بود و صورتشو ماچ میکرد.نگاهم به محمد شوهر بهناز افتاد که داشت با شهاب و بهنام خوش و بش میکرد.هنوز خبری از باربد نبود.یه لحظه فکر کردم که نیومده.ناخودآگاه نفس راحتی کشیدم که بهناز نگاهش به من افتاد وگفت:به به سلام شادی جون.خوبی؟!

شرمنده از رفتار شب عقد به سمتشون رفتم و باهاشون احوال پرسی کردم.
بهنام_راستی باربد کو؟!
محمد_الان میاد.توی حیاطه.
با شنیدن این حرف لب و لوچه ام آویزون شد.ای کاش باربد نمیومد.اصلا دوست نداشتم که باهاش روبرو بشم.هرچند که از خبرچینی که برای وحید کرده بود از دستش حرصی بودم اما با اینحال نمیخواستم ببینمش.
احساس میکردم فقط میخواد منو مسخره کنه.شاید هم اینطور نبود اما خب حسم اینطور به من میگفت.
تازه سر جاهامون نشسته بودیم که باربد هم اومد.خیلی بی حوصله بود.اینو میتونستم از سلام و احوال پرسی اش بفهمم.بدون اینکه به من نگاه کنه سر جاش نشست و دیگه حرفی نزد.میدونستم که همه متوجه رفتار عجیب و غریب باربد شده بودند اما خب کسی چیزی نمیگفت.بهناز سعی میکرد با حرف زدن با بقیه جو خونه رو عوض کنه البته تا حدودی هم موفق شد.تنها کسی که حواسش به باربد بود من بودم.اصلا به اطرافش توجهی نداشت.توی فکر بود و گاهی وقتا دستشو توی موهاش فرو میبرد و نفس عمیقی میکشید.
بالاخره طاقت نیاورد و بدون گفتن هیچ حرفی به سمت یکی از اتاق ها رفت.بعد از رفتنش بهنام گفت:باربد چش شده؟!
بهناز_نمیدونم.خیلی خوب بود.همش میگفت و میخندید.اما الان...نمیدونم به خدا.
بهنام_میخوای باهاش حرف بزنم؟
بهناز_نه داداش.لازم نیست.خودش خوب میشه.میدونی که اخلاقشو.
بهنام با تکون دادن سر حرفشو تایید کرد و دیگه چیزی نگفت.برای من هم معما شده بود که چرا باربد توی فکره.حس فضولیم گل کرده بود.
بعد از خوردن شام مشغول شستن ظرف ها شدم اما فکرم جای دیگه ای بود.حتی سر شام هم باربد چند لقمه ای بیشتر نخورد و از خوردن دست کشید.توی چشم هاش غمی بود که من به خوبی درکش میکردم.خیلی غمگین و ناآرام به نظر میرسید.انگار که خبر بدی بهش دادند و اون چاره ای جز خودخوری وسکوت نداره.
صدای بهناز منو از فکر آورد بیرون.روی صندلی آشپزخونه نشسته بود و داشت با مامان حرف میزد.
بهناز_نمیدونم چیکار کنم؟دکترش میگفت که باید براش زن بگیرم.شاید اینجوری هوای اون دختره هم از سرش بیفته.
با شنیدن این چیزا گوشام تیز شد.یه مطلب جدید دستگیرم شده بود.
مامان_والا چی بگم بهنازجون.شاید اینجوری بهتر بشه اما شایدم نه.اونوقت دختر مردم این وسط حیف میشه.
بهناز_دختر داریم تا دختر.من خودم یکی رو زیر سر دارم.از همه نظر تکمیله.فقط مونده که پاپیش بذارم.باربد من هیچی کم نداره.خیلی از دخترا واسش سر و دست میشکنن.
مامان_ماشالا آقا باربد پسر خوبیه.ایشالا که خوشبخت بشه.
بهناز_ایشالا...چی بگم که قسمت پسر من این بوده.فقط دلم میخواد عروسیشو ببینم.تنها آرزوم هم همینه.
سوال بعدی بهناز باعث شد به حرف بیام.
بهناز_شادی جون شما چی؟قصد ازدواج نداری؟حتما کلی خواستگار واسه خودت داری.
سعی کردم دست پاچه نشم و جوابشو بدم.
_من فعلا برام زوده.خب هنوز درسم مونده.آمادگی ازدواج رو هم ندارم.
بهناز_خب اگه یه مورد خوب بیاد چی؟میتونی درستو بخونی وبعد ازدواج کنی.
_فعلا که همچین موردی نبوده.
بهناز_یعنی اگه بیاد قبول میکنی؟
این جمله رو چنان با شادی و ذوق گفت که یه لحظه فکر کردم نکنه منظورش باربده.
_کلی گفتم بهنازجون.
با شنیدن جمله بعدی بهناز دست از کار کشیدم و متعجب نگاهش کردم.حال مامانم هم دست کمی از من نداشت.
بهناز_اگه تورو واسه پسرم خواستگاری کنم قبول میکنی؟
به قدری حواسم پرت شد که یادم رفت دستامو خشک کنم و شیر آب رو ببندم.با همون دست های کفی به بهناز نگاه کردم.اثری از شوخی توی صورتش نبود.کاملا جدی داشت منو برای پسرش خواستگاری میکرد.
مامانم زودتر از من به خودش اومد و گفت:بهنازجون شادی هنوز بچه است.درسشو تموم نکرده.خودشم که گفت.
بهناز_اما من فکر میکنم این دو نفر از همدیگه خوششون اومده.
تا اومدم جواب بدم مامانم گفت:آخه این دو نفر که هنوز زیاد همدیگه رو ندیدن.چجوری از همدیگه خوششون اومده؟
بهناز_خب با هم آشنا میشن.مگه ماها چجوری با شوهرامون ازدواج کردیم؟از اول که همدیگه رو نمیشناختیم...حالا نظر خودت چیه شادی خانوم؟
خودمو مشغول شستن ظرف ها کردم و با لحن آرومی گفتم:والا بهناز خانوم حرفتون واقعا شوکه ام کرد.اما همونطور که گفتم واقعا قصد ازدواج ندارم.اصلا به این چیزا فکر نمیکنم.برای آقا باربد هم دختر خوب زیاده.ایشالا یه دختر خوب عروستون بشه.
بهناز_خب عزیزم حالا چرا نمیخوای فکر کنی.باور کن باربد اونطوری نیست که تو فکر میکنی.درسته که خیلی سرد و خشک با بقیه رفتار میکنه اما قلبش پاکه.
میخواستم جواب بهنازو بدم که با صدای باربد از جا پریدم و بشقابی که توی دستم بود سر خورد و افتاد توی سینک و شکست.ناخودآگاه گفتم وای و برگشتم به سمت در آشپزخونه.
باربد با دیدن قیافه وحشت زده ی من پوزخندی زد و به سمت سماور رفت و گفت:نمیدونستم صدای من انقدر ترسناکه.
نیم نگاهی به مامانم انداختم و بعد به بهناز که داشت با نگرانی به باربد نگاه میکرد.فکر کردم که حتما باربد حرفامونو شنیده اما اینطور نبود.فقط اومده بود که چای بخوره.
خیلی سریع یه لیوان چای ریخت و دوباره با همون پوزخند به من نگاه کرد و از آشپزخونه رفت بیرون.نمیدونم چرا حس کردم که شنیده مادرش از من خواستگاری کرده.شاید به خاطر اون پوزخند روی لب هاش بود.
با اعصابی داغون تیکه های خرد شده ی بشقاب رو جمع کردم اما انقدر حواسم پرت بود که ناغافل یکی از تیکه کف دستمو برید.بریدگی اش عمیق نبود اما خب میسوخت.مامانم که متوجه بریدگی دستم شده بود گفت:تو برو نمیخواد بشوری.دستتم بریدی.
بهناز سریع از جاش بلند شد و گفت:الهی بمیرم عزیزم.بیا بشین ببینم چی شد.
روی صندلی نشستم و یه دستمال کاغذی گذاشتم روی زخمم و گفتم:هیچی نشده بابا.چرا انقدر شلوغش میکنین.خوب میشه.
بهناز نگاهی به دستم انداخت و گفت:بیا بتادین بزن روش.
_به خدا هیچی نیست.خوب میشه.مگه زخم شمشیر خوردم.
اون شب دیگه بهناز حرفی راجع به خواستگاری و باربد نزد.البته دیگه حرفشو زده بود و چیز اضافه ای نداشت که بگه.نمیدونم چرا هردفعه به باربد نگاه میکردم خجالت میکشیدم و سریع سرمو مینداختم پایین.انگار که بهم الهام شده بود که اون صحبت های من و مادرشو شنیده.
***
توی تختم دراز کشیده بودم و به شبی که گذروندم فکر میکردم.اصلا فکرشو نمیکردم که بهناز ازم خواستگاری کنه.هیچ احساس خاصی نداشتم.نه خوشحال بودم و نه ناراحت.هرچی فکر میکردم میدیدم که اصلا به باربد هیچ حسی ندارم.فکر میکردم که یه کوه یخه و هیچ احساسی نداره و کاری بلد نیست جز تمسخر دیگران.
***
بالای سر ملیحه ایستاده بودم و کلاهمو تا جایی که میتونستم داده بودم پایین تا آفتاب به پوست صورتم نخوره.این مدت سر حفاری واقعا از نظر رنگ پوست عوض شده بودم.به نظر خودم که شبیه ذغال سیاه شده بودم و هرکاری میکردم که کمتر آفتاب بهم بخوره نمیشد.
ملیحه_اوه شادی خانوم اونجوری وایسادی بالای سر من مگه من حمالتم.بگیر بشین کارتو بکن.
_کمرم درد میکنه ملیحه.نمیدونم چه مرگم شده.اصلا حس و حال ندارم.دیشب تا دیروقت بیدار بودم.
ملیحه با شیطنت نگاهم کرد و گفت:دیشب چیکار میکردی که بیدار بودی و تازه کمرتم درد میکنه؟!
_عوضی.منو مسخره میکنی؟!
ملیحه_من غلط بکنم.خب خودت میگی که...
_حالا من یه چیزی گفتم تو هم گیر بده ها.
ملیحه_خیل خب حالا.بیا منو بزن.بکش.
_تو جارو تو بکش به این کارا کار نداشته باش.
ملیحه_خوب مقابله به مثل میکنیا.
_انصافا ملیحه خوب جارو میکشی.خوش به حال شوهرت آیندت.
ملیحه با جارویی که دستش بود بلند شد و افتاد دنبال من.
ملیحه_منو مسخره میکنی عوضی؟الان نشونت میدم.
شروع کردم به دویدن و گفتم:بی جنبه ای چقدر.
ملیحه_اگه مردی وایسا.
_نامردمو در میرم.
ملیحه_من بالاخره این جارو رو توی مخ تو میکوبم.
_توی خواب ببینی.
ملیحه_حالا میبینی.
_به همین خیال باش.
داشتم همینطور میدویدم که جارو با ضرب خورد به کمرم.فریادم به هوا رفت و دستمو گرفتم به کمرم.
_آخ کمرم.مردم.ملیحه مگه اینکه دستم بهت نرسه.
ملیحه شکلکی برام در آورد و گفت:فعلا که مصدومی.
خیلی سریع جارو رو برداشتم و پرت کردم سمتش که دقیقا خورد به ساق پاش.اونم جیغی کشید و نشست روی زمین و شروع کرد به مالیدن ساق پاش.
ملیحه_خیلی نامردی شادی.پام داغون شد.
_آخی.بمیرم برات مادر.منم اصلا کمرم درد نگرفت.
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#6
ملیحه_من دیگه انقد محکم نزدم.اما تو...
_خوب کاری کردم.حالا بلند شو کولی بازی در نیار.الان استاد میاد جریممون میکنه.
ملیحه_مگه میتونم بلند شم؟به خدا خیلی درد گرفت.
_بلند شو دیگه.باز تو لوس شدیا.میخوای بگم جوزف بیاد بغلت کنه...راستی ملیحه جوزف کجاست؟هیچ نمیگی باهاش کجاها میری.اصلا صداتو در نمیاری.
ملیحه_کجاها داریم که بریم؟
_تهران به این بزرگی.
ملیحه_شادی؟
_هوم؟
ملیحه_به نظرت کار اشتباهی کردم با جوزف رفیق شدم؟
به حالت چهره اش دقت کردم.دیگه از اون خنده خبری نبود.به جاش کاملا جدی به نظر میرسید.
_خب من جای تو بودم دوست نمیشدم.
ملیحه_چرا؟
همونطور که به سمتش میرفتم گفتم:خب راستش طرز تفکر من با تو فرق داره.من تا حالا با کسی رفیق نشدم.یعنی نمیدونم چجوری بگم.به نظرم رفاقت کردن با یه پسر چیزی جز تباهی واسه دختر نداره.میفهمی منظورمو؟
کنارش روی زمین نشستم و گفتم:جوزف یه خارجیه ملیحه.افکار و عقاید اونا با ما خیلی فرق داره.شاید حرفمو قبول نداشته باشی اما به نظرت دوستی با جوزف ارزش از دست دادن خیلی چیزارو داره؟هان؟به روزی فکر کن که جوزف نیست و تو میخوای با یکی ازدواج کنی.وجدانت ناراحت نمیشه که قبل از شوهرت با یکی دیگه دوست بودی؟هوم؟!اصلا نمیخوام عقیده مو بهت تحمیل کنم یا هرچیزی که فکرشو میکنی فقط میخوام بگم که یه ذره بیشتر فکر کن.همین.
ملیحه_راستش خودمم چند روزیه که درگیر این موضوعم.به خودم میگم آخرش که چی.بالاخره که جوزف میره.دوباره منم تنها میشم.
_خوبه که به این نتیجه رسیدی.
ملیحه_شادی؟
_هوم؟!
ملیحه_یه سوال بپرسم؟
_بگو.
ملیحه _تو از کسی توی دانشگاه خوشت میاد؟منظورم وحید نیستش.میدونم که از اون خوشت نمیاد.
-چطور؟!
ملیحه-تو بگو؟!
-خب تو بگو واسه چی این سوالو پرسیدی؟
ملیحه_من اول پرسیدما.
_فعلا که از هیشکی.
ملیحه-چرا؟تو هیچوقت از کسی خوشت نیومده.چرا؟
_نمیدونم.تاحالا کسی رو ندیدم که به دلم بشینه.
ملیحه_چرا؟!
_دست خودم نیست.تاحالا از کسی اونجوری که بخوام خوشم نیومده.
ملیحه_نظرت راجع به پویا چیه؟
-این همه آسمون ریسمون بافتی نظر منو راجع به اون بدونی؟نکنه باز ماموریت بهت محول کرده؟
ملیحه-نه بابا.دیگه از اون روز خبری ازش ندارم.حالا نمیتونی یه بار هم که شده راجع به پویا بیشتر فکر کنی؟
_تو چرا سنگ اونو به سینه میزنی؟
ملیحه-راستش دلم برات میسوزه.
-واسه من میسوزه؟چرا؟
ملیحه-چون حس میکنم هیچوقت عشقو درک نمیکنی.
به قیافه ی کاملا جدی اش نگاه کردم و دیگه حرفی نزدم.جمله اش منو به فکر فرو برد.نمیدونم چرا نمیتونستم به پسری به دیده ی خوبی نگاه کنم.اصلا برای من پسرها هیچ مفهومی نداشتند.شاید مریض بودم و خودم خبر نداشتم.
ملیحه_رفتی توی فکر؟!
_اوهوم.
ملیحه-بهت نمیاد اینجور قیافه.
_شاید تو درست میگی.
ملیحه_اینکه این قیافه بهت نمیاد؟
_نه.اینکه عاشق نشدن من دل سوختن داره.
ملیحه-چرا سعی نمیکنی؟
-مگه عاشق شدن کشکه؟
ملیحه-کشک نیست دوغه.منظورم اینه که چرا به پسرا یه جور دیگه نگاه نمیکنی؟
-چجوری نگاه کنم؟چه حرفایی میزنیا.
ملیحه-چی بگم از دست تو.
-بلند شو بریم یه چیزی بخوریم.مردم از گشنگی.
***
بعد از سایت سری به دانشگاه زدیم.نمیدونم چرا دلم هوای دانشگاه رو کرده بود.به یاد ترم های اول دلم میخواست توی دانشگاه قدم بزنم و تجدید خاطرات کنم.ملیحه هم با من هم نظر بود.
ملیحه دو تا لیوان چای گرفت و روبروی من روی صندلی نشست.
ملیحه_یادته روزای اول با ترس و لرز میومدیم بوفه؟چقدر بهمون میخندیدن.
-آره.یادش بخیر.دلم واسه اون روزا تنگ میشه.
ملیحه-منم همینطور.
تکیه دادم به صندلی و انگشتامو دور لیوان یه بار مصرف حلقه کردم و به بخار چای نگاه کردم.دوباره رفتم توی فکر.نمیدونم چرا ناخودآگاه فکر باربد افتادم.اولین بار بود که یه پسر انقدر نظر منو به خودش جلب کرده بود.
ملیحه-باز این پسره گوشت تلخ پیداش شد.
-کی؟!
ملیحه-باربد.
ناخودآگاه سرم به سمت عقب چرخید و به باربد نگاه کردم.دستاشو توی جیب شلوارش کرده بود و با غرور راه میرفت.حتی سرشو به سمت ما هم برنگردوند.
ملیحه-خیلی دلم میخواد بدونم دوست دخترش کیه.
-نداره.
ملیحه-تو از کجا میدونی؟
-خب نداره دیگه.
ملیحه-چشمات میگه یه چیزی میدونی و نمیگی.بگو.
-باز گیر سه پیچ دادیا.
ملیحه-مرگ من بگو.
برای اولین بار بود که یه چیزیو میدونستم که ملیحه نمیدونه.راستش خوشحال شده بودم و احساس غرور میکردم.یه چیزی مدام وسوسه ام میکرد که چیزایی که از باربد میدونم رو بگم.به نوعی تلافی رفتارشو بکنم.چرا اون جاسوسی منو کرده بود و جریان پیشنهاد دوستی پویا رو به وحید گفته بود؟چرا من نباید تلافی میکردم؟
به ملیحه اشاره کردم که سرشو بیاره جلو و گفتم:یه چیزی میگم بین خودمون بمونه.باشه؟
ملیحه-خیل خب.بگو.
نیم نگاهی به باربد کردم که دیدم مشغول حساب کردن پول چای و کیکه.
-یه دختره رو دوست داشته اما مثل اینکه رابطشون به هم خورده و مثل اینکه یه مدت میرفته پیش دکتر روانشناس.
ملیحه_واقعا؟بهش هم میخوره که دیوونه باشه.
ملیحه نگاهی به باربد کرد و گفت:اما باید بگم خاک بر سر دختره که همچین جیگری رو از دست داده.
-اینطور که میگن دختره به خاطر اخلاق گند باربد ترکش کرده.
این جمله رو دیگه از خودم در آوردم.از دهنم در رفت.داشتم پیازداغشو زیاد میکردم.نمیدونم چرا خوشم میومد اذیتش کنم.تازه دلم خنک شد.
ملیحه-چقدر جالب.حدس میزدم که اینجوری باشه...داره میاد سمت ما.
-باربد؟
ملیحه-آره.
سر جام صاف نشستم و مثلا خودمو سرگرم خوردن چای کردم که صداشو از بالا سرم شنیدم.
باربد-میتونم اینجا بشینم؟
هنوز به باربد نگاه نکرده بودم.در حقیقت میخواستم کم محلش کنم.ملیحه با تردید نیم نگاهی به من کرد و وقتی دید مخالفتی نمیکنم گفت:خواهش میکنم.
باربد صندلی کنار منو روی زمین کشید و نشست.بوی عطر تنشو حس میکردم.ناخودآگاه بدنم لرزید و نگاهش کردم.باربد هم خیره شده بود به من و با لبخند نگاهم میکرد.از طرز نگاه و لبخندش جا خوردم و گفتم:سلام.
باربد-سلام شادی خانوم.ناراحت نیستی که کنارت نشستم؟
میتونستم چشم های گرد شده ملیحه رو تجسم کنم که داشت مارو نگاه میکرد.حال خودم هم دست کمی از ملیحه نداشت.اصلا تصورشم نمیکردم که باربد با این لبخند مهربون و صدای آروم و پر جذبه اش داره با من حرف میزنه.حرف زدنی که اصلا نشانه ای از تمسخر توش نبود.
-نه اصلا.
باربد-خداروشکر.
به قدری صندلی شو نزدیک من آورده بود که بازوش به بازوم برخورد کرد.ناخودآگاه نفسمو توی سینه ام حبس کردم و به ملیحه نگاه کردم که داشت با کنجکاوی به ما دو نفر نگاه میکرد.
نمیدونم چرا وجود باربد داشت هیجان زده ام میکرد.امیدوار بودم که به حالم پی نبره.

کیکشو به سمت من گرفت و گفت:بفرمایید.
_ممنون.
باربد با خنده گفت:بخور نترس نمک نداره.
تکه ی کوچکی از کیک برداشت و ازش تشکر کردم.به ملیحه هم تعارف کرد که اونم برداشت.
باربد-سر سایت بودین؟
به من نگاه میکرد و طرف صحبتش با من بود.دلم برای ملیحه سوخت.دوست نداشتم که با دوستم اینجوری رفتار کنه.
-بله.
ملیحه گوشیش زنگ خورد و گفت:شرمنده من باید جواب بدم.
باربد-خواهش میکنم.
موقع رفتن ملیحه چشمکی به من زد که از نگاه تیزبین باربد دور نموند.
باربد-راستش میخواستم بابت رفتار اون روزم منظورم روز اولی که اینجا دیدمت و بهت گفتم ورودی عذرخواهی کنم.
-واقعا؟
باربد-بله واقعا.
-خیلی برام سنگین بود حرفتون.
باربد-میدونم.
توی ذهنم داشتم رفتارشو تجزیه و تحلیل میکردم.از باربد بعید بود که بخواد عذرخواهی کنه.چی توی سرش میگذشت؟
باربد-راستی از شهاب چه خبر؟!
-خوبه.
باربد-چاییت تموم شد.میخوای برات بگیرم؟
-نه.ممنون.
باربد-تعارف میکنی؟
-نه اصلا.بیشتر از یه چای نمیتونم بخورم.
باربد-اما من برعکس تو زیاد میخورم.یه جورایی معتاد چاییم.
نزدیکی بیش از حد باربد به من کم کم داشت حال و هوامو عوض میکرد.نمیدونم چه مرگم شده بود.بودنش کنارم باعث شده بود که ضربان قلبم تند تر بزنه.برای خودم هم عجیب بود که اینطوری بشم.
سرمو انداختم پایین و با لیوان بازی کردم تا باربد پی به احوالم نبره.اما صدای بم و آروم باربد باعث شد که یه چیزی توی دلم بلرزه.
باربد-شادی؟
شنیدن اسمم از زبون باربد برام تازگی داشت.اصلا فکر نمیکردم که اسمم انقدر خوش آهنگ باشه.شاید هم طرز تلفظ باربد فرق میکرد.
آب دهنمو قورت دادم و به سختی گفتم:بله؟
باربد یک دفعه دستشو گذاشت روی پشت صندلی من و به من نزدیکتر شد.واقعا داشتم از خجالت میمردم.نمیدونستم این کاراش چه معنی داره.میخواست منو مسخره کنه؟آره حتما همین بود.با این کارش به قدری دست پاچه ام کرده بود که میدونستم صورتم هم مثل لبو قرمز شده.
باربد نفس عمیقی کشید و گفت:میتونیم یه قراری با هم بیرون از دانشگاه داشته باشیم؟
یه لحظه فکر کردم که گوشام اشتباهی شنیده.نفسمو توی سینه ام حبس کردم و با ناباوری به باربد نگاه کردم.حتی نمیتونستم بهش بگم دوباره جمله شو تکرار کنه.
باربد که فهمیده بود من حرفشو جدی نگرفتم دوباره گفت:میتونیم با هم قرار بزاریم؟!
گیج شده بودم.انگار که یه ضربه محکم به سرم خورده بود و نمیتونستم حرفشو هضم کنم.اصلا باورم نمیشد که باربد این حرف رو زده باشه.حتما میخواست منو دست بندازه.
تا خواستم جوابشو بدم صدای همهمه ی پسرای دانشکده که داشتن به سمت بوفه میومدن باعث شد سریع از جام بلند بشم و بدون اینکه بهش چیزی بگم کیفمو برداشتم و خیلی سریع از بوفه زدم بیرون.
حال خودمو نمیفهمیدم.فکر میکردم همه من و باربد رو کنار هم دیدند.بدون اینکه به دور و برم نگاه کنم از بین دسته ی پسرها رد شدم و از راهروهای پیچ در پیچ دانشکده عبور کردم.حس میکردم باربد داره دنبالم میاد.صدای قدم های تند یه نفر رو پشت سرم میشنیدم.خیلی سریع برگشتم و با دیدن باربد که داشت با قدم های بلند و تندش به سمت من میومد سرعت پاهامو زیادتر کردم.داشتم ازش فرار میکردم.یه چیزی توی مغزم میگفت که باید از باربد فاصله بگیرم.رفتارش اصلا طبیعی نبود.
هنوزم میتونستم گرمای بدنشو روی شونه ها و بازوم احساس کنم.با دیدن ملیحه که کنار کتابخونه ایستاده بود و داشت با تلفن حرف میزد قوت قلب گرفتم و نفس راحتی کشیدم.به سمتش رفتم که منو دید و با سر به پشت سرم اشاره کرد.میدونستم که منظورش باربده.بدون اینکه برگردم عقب سرعتمو زیادتر کردم و دست ملیحه رو گرفتم و با خودم به سمت سالن مطالعه دخترا رفتیم.بیچاره ملیحه مونده بود که من چه مرگم شده.تلفنشو قطع کرد و با صدای آرومی گفت:چت شده دیوونه؟اینکارا چیه؟
منکه هنوز ضربان قلبم تند میزد و دستام به وضوح میلرزید با صدای لرزانی گفتم:حالم بده ملیحه.
تا وارد سالن مطالعه شدیم خودمو روی اولین صندلی انداختم و سرمو گذاشتم روی میز و چند تا نفس عمیق کشیدم.نمیدونم چرا اون رفتارو کردم.شاید احمقانه هم بود.اما وجود باربد علاوه بر اینکه منو به سمت خودش میکشید به نوعی منو دفع هم میکرد.انگار که توی چشماش یه زنگ خطری وجود داشت که منو ازش دور میکرد.
ملیحه دستشو گذاشت روی سرم و گفت:چی شده؟چرا داشتی از دست باربد در میرفتی؟!
یکدفعه اشک توی چشمام جمع شد و با بغض گفتم:نمیدونم به خدا.نمیدونم.
دوباره یاد زمانی افتادم که دستشو پشت صندلی من گذاشت و بهم نزدیک شد.گرمای نفس هاشو میتونستم روی پوست صورتم حس کنم.دوباره ته دلم لرزید.یه احساس خوشایند و لذت بخش.چرا داشت با من اونکارو میکرد؟
هیچوقت این احساسو تجربه نکرده بودم.نمیدونستم اسم این احساس چیه که منو وادار به گریه کرده و از طرفی هم باعث شده که احساس خوبی داشته باشم.ناخودآگاه اشک از چشمام سرازیر شد.ملیحه که از صدای بالا کشیدن بینی ام فهمید دارم گریه میکنم کنارم نشست و سرمو آورد بالا.از پشت پرده اشک چهره شو مات میدیدم.
ملیحه_نمیخوای بگی چی شده؟!آخه دختر خوب تو که منو کشتی.
سرمو گذاشتم روی شونه اش و خیلی آروم طوری که بقیه ی بچه ها صدامو نشنون گفتم:میترسم ملیحه.میترسم.
ملیحه-از چی؟چرا؟
-از باربد.از خودم.از همه چی.نمیدونم چم شده.همه ی بدنم داغ شده.
ملیحه خنده ی ریزی کرد و گفت:توی بوفه وقتی من نبودم چیکار کردین؟!
-اون بهم گفت که با هم قرار بذاریم.اول فکر کردم شوخی میکنه اما حرفش جدی بود.
ملیحه-به به.مبارکه.دیگه چی؟!
-مسخرم نکن ملیحه.
ملیحه-خب اینکه گریه کردن نداره.درخواست دوستی داده.این همه دزد و پلیس بازی و گریه و زاری نداره که.اونجوری که تو در میرفتی من فکر کردم باربد میخواد بکشتت.
-کارش دست کمی از کشتن نداشت.
ملیحه-ای بابا.دیوونه.بلند شو این اشکاتو هم پاک کن.اینجا نشستیم بچه ها اذیت میشن.بلند شو
بالاخره بعد از چند دقیقه نشستن و حرف زدن با ملیحه آروم شدم.میدونستم که کارم احمقانه بود و باعث میشه که باربد مسخره ام کنه اما دست خودم نبود.هردفعه که یاد نگاه و صدا و طرز رفتارش میفتادم تنم میلرزید و انگار یه چیزی توی دلم تکون میخورد.
با هم از دانشکده بیرون اومدیم.خوشبختانه خبری از باربد نبود.شاید هم من اینطوری فکر میکردم و دورادور داشت منو نگاه میکرد.
کنار نرده های دانشکده داشتم راه میرفتم و به حرفای ملیحه گوش میدادم.
ملیحه-شادی توی بوفه چه اتفاقی افتاد که تو...
-هیچی.همونکه گفتم.
ملیحه-یعنی همین انقدر تورو پریشون کرد؟
-آره.
ملیحه-خیل خب.
لحن ملیحه طوری بود که انگار حرفمو باور نکرده.حق داشت.کدوم آدمی فقط به خاطر یه درخواست دوستی انقدر پریشون میشد.

با شنیدن صداش تنم یخ کرد.سر جام ایستادم و به عقب نگاه کردم.چند قدمی بیشتر با من و ملیحه فاصله نداشت که خیلی سریع اون چند قدم رو هم از بین برد و به من نزدیک شد.سرمو انداختم پایین که ملیحه با صدای محکمی گفت:چیزی شده؟
باربد-میخوام دوستتونو تا خونه همراهی کنم.
با شنیدن این جمله با دقت نگاهش کردم که دیدم داره به ملیحه نگاه میکنه.معلوم نبود این پسر میخواست چیکار کنه؟!رفتارش ضد و نقیص بود.نه به چند روز پیش که اصلا نگاهم نمیکرد و نه به الان که علنا داشت خودشو به عنوان دوست پسرم به ملیحه معرفی میکرد.
ملیحه-بله؟!دوست من چه سنمی با شما داره که بخواید همراهیش کنین؟!
حالت چهره ی باربد با این حرف ملیحه عوض شد.اخم کرد و با پوزخند گفت:مگه ایشون به شما نگفتن که ما با هم...
فکر کردم که میخواد بگه ما با هم فامیل شدیم.نمیخواستم ملیحه چیزی از جریان ازدواج مامانمو بهنام بدونه.نباید میذاشتم که باربد حرفی بزنه.ناخودآگاه پریدم وسط حرف باربد و گفتم:باربد خواهش میکنم.
به من نگاه کرد و برای چند لحظه به هم خیره شدیم.هنوزم اخم کرده بود.دوباره جمله مو تکرار کردم.باربد همونطور که به من نگاه میکرد به ملیحه گفت:ما با هم دوستیم.چند روزی میشه که شادی دوست دختر من شده.حالا حرفی هست؟
با شنیدن این حرف نزدیک بود سنگ کوپ کنم.ملیحه هم دست کمی از من نداشت.فقط به باربد نگاه میکردم.نمیدونم چرا هیچ چیزی نمیتونستم بگم.نه مخالفتی و نه اعتراضی.جادوی چشم هاش روی من اثر گذاشته بود.قد بلندش باعث شده بود که سرمو بالا بگیرم و بهش نگاه کنم.دیگه از اخم خبری نبود و در عوض لبخندی گوشه ی لبش نشسته بود که چهره شو جذاب تر کرده بود.نمیدونم چرا به قیافش دقیق شده بودم.انگار که اولین باره دارم میبینمش.
ملیحه-شادی؟!هیچ معلوم هست بین شما دو تا چه خبره؟!
تازه به خودم اومدم.یه قدم به عقب رفتم و سرمو دوباره انداختم پایین.واقعا نمیدونستم چی بگم.رفتار و حرف های باربد به قدری غیرمنتظره بود که کاملا گیج شده بود و هیچ جوابی برای سوالای توی ذهنم درباره رفتار باربد نداشتم.اینکه چرا منو دوست دختر خودش معرفی کرد و حالا داره این رفتارو میکنه.
باربد-ببینین خانوم من فقط میخوام ما دو تا رو تنها بذارین.یه اختلافی بین من و شادی پیش اومده که من نمیخوام باعث بشه شادی ازم فاصله بگیره.لطفا!
مثل مجسمه ایستاده بودم و به حرف های باربد گوش میدادم.چرا هیچ کاری نمیکردم؟از دست خودم لجم گرفته بود.باید حرفی میزدم و نمیذاشتم که باربد همینطور برای خودش چرت و پرت بگه.
ملیحه-اما شادی چیزی راجع به دوستی شما و خودش نگفته.
باربد-شاید لزومی ندیده که بگه.
ملیحه-شادی تو چرا هیچی نمیگی؟!این حرفا چیه که میشنوم؟!هان؟؟
خواستم بگم منم مثل تو گیجم اما باربد گفت:لطفا تنهامون بذارین.میشه؟
ملیحه-من بدون شادی هیچ جا نمیرم.
باربد-شادی؟چرا به دوستت نمیگی که بره؟
به باربد نگاه کردم.انگار که داشت با نگاهش به من میگفت ملیحه رو دست به سر کنم وگرنه درباره مامانم همه چی رو میگه.از سر ناچاری به ملیحه گفتم:ملیحه تو برو خونه.خودم بهت زنگ میزنم.
ملیحه با نگاهی مشکوک گفت:مطمئن باشم؟
-آره.مطمئن.
ملیحه-خیل خب.پس بهم زنگ بزن.یادت نره.
-باشه.
ملیحه-خداحافظ.
به رفتن ملیحه نگاه میکردم که باربد گفت:من یه تصفیه حسابی با تو دارم.
لحن صداش ترسناک شده بود.برای یک لحظه با دیدن چشم هاش از ترس زبونم بند اومد.طوری به من نگاه میکرد که انگار آدم کشتم.ناخودآگاه چند قدم به سمت عقب برداشتم و با صدای لرزانی گفتم:منظورت چیه؟!
باربد خنده ی عصبی کرد و با پوزخند گفت:نکنه اون من بودم که میگفتم باربد میرفته دکتر روانشناس و یه جورایی دیوونه است؟!شاید هم دیوار بود که میگفت دختری که دوسش داشتم به خاطر اخلاق گند من ترکم کرده آره؟!
از شنیدن این جملات نفس توی سینه ام حبس شد.حس کردم که دیگه نمیتونم تنفس کنم.دستمو به گلوم گرفتم و با چشم های گشاد شده به باربد نگاه کردم که قدم به قدم داشت به من نزدیک میشد.با اون لبخند مسخره ای که روی لباش بود گفت:نفس کشیدن یادت رفته؟!
همونطور که اون به سمت من میومد منم به سمت عقب میرفتم و توی ذهنم داشتم دنبال جوابی برای سوالم میگشتم.باربد چجوری متوجه شده بود که من راجع بهش چه حرفایی زدم.اون که از ما فاصله ی خیلی زیادی داشت و من هم خیلی آروم با ملیحه حرف میزدم.شاید از طریق لب خونی حرفای منو متوجه شده بود.
جمله ی بعدی باربد مثل پتکی بود که به سرم خورد.
باربد-فکر میکنی که لب خونی کردم؟
پام افتاد توی چاله ی کوچکی که پشت پام بود و نزدیک بود که بیفتم زمین که توی یک چشم به هم زدن باربد خودشو به من نزدیک کرد و مچ دستمو گرفت.منو به سمت خودش کشید و گفت:دست و پا چلفتی هم که هستی.
سراسیمه و عصبی دستمو تکون دادم و مچ دستمو از بین انگشت های پر قدرتش که دستموگرفته بود بیرون کشیدم و گفتم:من نمیفهمم چی میگی.ازم فاصله بگیر.
حقیقتا ازش ترسیده بودم.حس میکردم که هرچیزی که فکر کنم اون میفهمه.واقعا ترسناک بود.
باربد با لحن مسخره ای گفت:چرا عزیزم؟تو که تن و بدنت از بودن کنار من گرم میشه و میلرزی؟نگو نه که باور نمیکنم.چه دختر خانوم پاستوریزه ای که از بودن کنار یه پسر سرخ میشه و به گریه میفته.چقدر هم داشتی گریه میکردی.
نمیدونستم چجوری احساسات منو فهمیده اما هرچیزی که بود داشت عصبی ام میکرد.از اینکه از احساسات من خبر داشت و دست روی نقطه ضعفم گذاشته بود و داشت مسخره ام میکرد دیوونه شدم.فریادی کشیدم و گفتم:خفه شو.
باربد زد زیر خنده و گفت:چقدر ترسیدم.
یکدفعه حالت صورتش جدی شد و انگشت اشاره شو به نشونه ی تهدید به سمت من گرفت.
باربد-ببین آخرین بارت باشه که اراجیف سر هم میکنی و دنبال من حرف میزنی.وگرنه خودت میدونی که چیکارت میکنم.
بعد ادای منو در آورد و با لحن دخترونه ای گفت:خفه شو.
دوباره خندید و بدون اینکه به من نگاهی کنه به سمت دانشکده رفت.مات و مبهوت به رفتنش نگاه کردم و زدم زیر گریه.به میله ها تکیه دادم و به حرف های باربد نگاه کردم.من براش مثل یه عروسک بودم که داشت باهام بازی میکرد.اما چجوری از تفکرات من آگاه شده بود؟چطوری فهمیده بود که من پشت سرش دارم حرف میزنم.
پاهام بی حس شد و نشستم روی زمین و زیر لب گفتم:جز محالاته.غیر ممکنه.دارم دیوونه میشم.نه.نه.خدای من.مگه میشه همچین چیزی؟!مگه قصه است؟این چیزا فقط توی فیلم اتفاق میفته.انگار کم کم دارم عقلمو از دست میدم.
چهره ی عصبانی و جدی باربد لحظه ای از جلوی چشم هام کنار نمیرفت.نزدیک بود از ترس قلبم بایسته.چند تا نفس عمیق کشیدم و چشم هامو بستم.سعی کردم به افکارم سر و سامونی بدم و به یه نتیجه ی منطقی برسم اما هرچی فکر میکردم نمیتونستم.اصلا نمیفهمیدم که باربد چطوری حرف های منو فهمیده.کم کم داشتم عقلمو از دست میدادم.
***
کیفمو با ناراحتی انداختم کنار در روی زمین و شونه مو ماساژدادم.از کیف بردن بدم میومد.به نظرم سخت ترین کار بود.همیشه دوست داشتم مثل پسرها راحت باشم و دستامو بذارم توی جیبام و راه برم.اما نمیشد.دختر بودن محدودیت هم میاورد.
لامپ راهرو رو روشن کردم و شهاب رو صدا کردم.خونه سوت و کور بود و از شهاب هم خبری نبود.پس کجا بود؟هنوز هیچی نشده تنهام گذاشت.
روی مبل نشستم و تا خواستم استراحت کنم و سر و سامونی به افکارم بدم که صدای زنگ تلفن منو از جا پروند.ناخودآگاه از جا پریدم و جیغی کشیدم.نمیدونم چرا انقدر ترسو شده بودم.
-بله؟!
هیچ صدایی از اون ور خط نمیومد به جز صدای نفس های عمیقی که حس میکردم اون آدم کنارم نشسته و داره بیخ گوشم نفس میکشه.دوباره گفتم بله که این بار آهی کشید و دوباره سکوت.یکی بهم میگفت که کسی جز باربد پشت خط نیست.اما چرا تماس گرفته بود؟چه دلیلی داشت؟اونکه همه ی حرفاشو زده بود و تهدیدهاشو کرده بود.اصلا شاید باربد نبود و من اینطوری خیال میکردم.
-اگه حرف نمیزنی قطع کنم؟!
دوباره نفس عمیقی کشید.ناخودآگاه بدنم لرزید و خیلی سریع گوشیو گذاشتم.نمیدونم چرا مطمئن بودم که باربده.اما چرا؟
روی مبل ولو شدم و چشم هامو بستم.ازش میترسیدم اما یه احساسی هم داشتم که برای خودم باعث تعجب بود.دوست داشتم که کنارش باشم حتی اگه مسخره ام میکرد و افکارمو میخوند.مثل آهن ربا منو به خودش جذب میکرد.

شهاب-پاشو شادی.چرا اینجا خوابیدی؟!شادی؟
دستشو گذاشت روی شونه ام و به شدت تکونم داد.صداشو میشنیدم اما حوصله ی جواب دادن نداشتم.تازه فهمیدم که سرم هم درد میکنه.شهاب ترسیده بود.فکر کرد که چیزیم شده که بیدار نمیشم.
شهاب-شادی بلند شو؟شادی؟
با کلافگی و عصبانیت بدون اینکه چشمامو باز کنم دستشو زدم کنار و گفتم:بیدارم.اه.
شهاب-ترسیدم دختر.چرا جواب نمیدی؟
-نمردم نترس.
شهاب-این حرفا چیه؟..بلند شو یه آبی به دست و صورتت بزن بریم خونه ی مامان.
-حوصله ندارم.
شهاب-مثل آدم بلند شو حرف بزن.
سر جام نشستم و گفتم:خوب شد؟
شهاب-بهتر شد.
سرمو بین دستام گرفتم و با صدای گرفته ای گفتم:حالم خوب نیست شهاب.سرم درد میکنه.
شهاب-چرا؟
کنارم روی مبل نشست و بغلم کرد.
شهاب-چی شده؟نمیخوای به من بگی؟
-خودم هم نمیدونم.
شهاب-بلند شو خودتو آماده کن.میریم بیرون حالت بهتر میشه.یه بادی به سرت میخوره.
-گفتم که حوصله ندارم.میرم بخوابم.
خودمو از بغلش کشیدم بیرون و از جام بلند شدم.چشمام سیاهی رفت و مجبور شدم دوباره سرجام بشینم.نمیدونم چه مرگم شده بود.سرم به شدت درد میکرد و چشمام تار میدید.سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و گفتم:مغزم داره میترکه.
شهاب-میخوای قرص واست بیارم؟
-آره.
بعداز خوردن قرص سرمو گذاشتم روی پا شهاب و چشم هامو بستم.اصلا حالم خوب نبود.دوباره یاد باربد و حرفاش افتاده بودم.احساسم نسبت بهش داشت بیشتر و بیشتر میشد.دوباره یاد زمانی افتادم که توی بوفه بهم نزدیک شد.همه ی بدنم داغ شد و خودمو جمع کردم.
شهاب-نمیخوای بگی چی شده؟
-هیچی نشده.
شهاب-امیدوارم.
حرفای باربد توی گوشم زنگ میزد.هنوزم نمیتونستم حرفاشو باور کنم.چطوری میتونست حرفای منو بشنوه و افکار منو بخونه.حتما تصادفی بود.با این فکر تا حدودی خودمو گول زدم و سعی کردم که این اتفاق رو به فراموشی بسپرم.
***
حس میکردم یه نفر کنارم خوابیده.دستاشو دورم حلقه کرده و گرمای نفساش به گردنم میخوره.صداشو میشنیدم که اسممو صدا میزد.نه یک بار نه دو بار.مدام داشت اسممو میگفت و بیشتر منو به خودش فشار میداد.صداش برام آشنا بود.انگار که بارها و بارها شنیدمش.دلم میخواست قیافه شو ببینم.با باز کردن چشم هام همه چیز از بین رفت.چیزی نمیدیدم جز سقف اتاقم.تازه فهمیدم که خواب بودم.آهی کشیدم و به خوابم فکر کردم.هنوزم میتونستم صداشو به خاطر بیارم و گرمای تنشو.دستی به گردنم کشیدم و دوباره چشم هامو بستم.به قدری خوابم برام شیرین و لذت بخش بود که دعا کردم دوباره اون خوابو ببینم.هرچند که نمیفهمیدم اون چه خوابی بوده.
***
صبح با صدای شهاب از خواب بیدار شدم.هنوزم سرم درد میکرد و گیج بودم.با بی حوصلگی لباس هامو پوشیدم و بدون خوردن صبحونه از خونه زدم بیرون.ملیحه طبق معمول منتظرم بود.برعکس من اون خندان و سرحال بود.با دیدن قیافه ی گرفته ی من اخم هاش رفت توی هم و گفت:علیک سلام خانوم اخمو.باز که پکری.
به زور لبخندی زدم و گفتم:سلام.خوبی؟
ملیحه-خوبم.تو چطوری؟
-بد نیستم.
ملیحه-مشخصه.
میدونستم ملیحه تا نفهمه بین من و باربد چی گذشته دست از سرم برنمیداره.اما چی میتونستم بهش بگم.چی داشتم که بگم.وقتی که خودم هنوز از چیزی مطمئن نبودم چجوری میتونستم به ملیحه بگم.
برخلاف تصورم ملیحه اصلا حرفی راجع به باربد نزد.ازش ممنون بودم که بهم گیر نداده و چیزی ازم نپرسیده.
وقتی رسیدیم به سایت خشکم زد.از فاصله ی دور هم میتونستم هیکل درشت باربد رو تشخیص بدم که داشت با استادمون حرف میزد.اون اینجا چیکار میکرد.ملیحه که با دیدن قیافه ی متعجب من توجهش به سمت باربد جلب شده بود گفت:به به.ببین کی اینجاست؟آقاتونم که تشریف دارن.
یه قدم به عقب برداشتم و زیر لب گفتم:این اینجا چیکار میکنه؟!
ملیحه که نفهمیده بود چی میگم گفت:چی گفتی؟!
اما باربد سریع سرشو به سمت من برگردوند و با دیدن من سرشو به نشونه ی سلام تکون داد.نکنه که صدای منو شنیده بود؟نه این امکان نداره.اصلا نباید راجع بهش فکر کنم.
ملیحه-نمیخوای راه بیفتی؟تو چت شده دختر؟
ملیحه دستشو گذاشت پشت کمرم و منو هول داد.
ملیحه-چرا صبر میکنی؟برو دیگه.دل آقاتون آب شد.
با عصبانیت به ملیحه نگاه کردم و گفتم:چی میگی تو؟مثل اینکه جدی جدی باورت شده اون دوست پسر منه.
ملیحه که از شنیدن این حرف متحیر شده بود گفت:منظورت چیه؟پس اون حرفا؟!
-همینکه گفتم ملیحه.اون دوست پسر من نیست.فقط اینو مطمئن باش.
ملیحه-داری شوخی میکنی؟آره؟
-نخیر.دارم جدی میگم.حالا راحتم بذار.
استاد با صدای بلند فامیلیمو صدا زد و با دست اشاره کرد که پیشش برم.باربد هم داشت منو نگاه میکرد.حتما داشت ذهن منو میخوند.دندونامو از حرص روی هم فشار دادم و به سمت استاد رفتم.
بی توجه به حضور باربد با استاد سلام و احوال پرسی کردم و ازش پرسیدم که چیکارم داره.
استاد با دقت به چهره ام نگاه کرد و گفت:خسته به نظر میرسی؟
دوباره همون لبخند زورکی نشست روی لبام و گفتم:فقط دیشب یه ذره دیر خوابیدم.اما خوبم استاد.
استاد-مطمئن؟
-بله.مطمئن باشین.
استاد-خیل خب پس برو سر کارت.
-چشم.
سرمو انداختم پایین و به سمت ترانشه رفتم.
***
باربد-کمک نمیخوای؟
دستم بی حرکت موند و به ملیحه نگاه کردم که با شیطنت به من نگاه میکرد.بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم گفتم:نه.
باربد-میتونم داخل بشم؟
-نه.
باربد-پس تو بیا بیرون.
از این حرفش عصبانی شدم و برگشتم سمتش.
-چی گفتی؟
باربد با قیافه ی حق به جانب گفت:گفتم بیا بیرون.چیز بدی گفتم؟
از صراحت حرفش یکه خوردم.طوری با من حرف میزد انگار که مالک منه.وقتی دید عکس العملی نسبت به حرفش ندارم لبخندی زد و خیره شد بهم.دوباره با اون چشم هاش داشت جادوم میکرد.انگار که داشت باهام حرف میزد.نتونستم مقاومت کنم و ناخودآگاه به سمتش رفتم.
باربد وقتی دید به سمتش دارم میرم به ملیحه گفت:میتونم دوستتو برای چند لحظه قرض بگیرم؟
ملیحه-باشه.
از ترانشه بیرون رفتم و گفتم:چیزی شده؟
باربد دستی به موهاش کشید و با همون لبخند مسخ کننده گفت:خوبی؟!
از کارا و حرفاش سر در نمیاوردم.با گیجی جوابشو دادم و گفتم:چطور؟!
باربد-هیچی.
-خب؟!
باربد-نمیخوای بپرسی چرا اینجام؟
میخواستم بدونم.اما دوست نداشتم که خودمو مشتاق نشون بدم.سرمو به علامت نه تکون دادم که گفت:مطمئن باشم؟
-آره.
باربد-باشه.امیدوارم که اینطور باشه.اگه کاری باهام داشتی من پیش استادتونم.
-خیل خب.
خواستم دوباره برگردم سر کارم که صدام کرد.با همون لحنی که بدن من از شنیدنش میلرزید گفت:شادی؟
دوباره نگاهش کردم.نمیدونم چی توی چشم هاش بود که منو به خودش جذب میکرد.سر جام ایستادم و فقط نگاهش کردم.وقتی دید اونطوری بهش خیره شد با کلافگی سرشو تکون داد و زیر لب گفت:مواظب خودت باش.
و بعد بدون اینکه دوباره بهم نگاه کنه رفت.توی صداش نگرانی بود.اما چرا؟باربد برای من نگران باشه؟این امکان نداشت.اون به خون من تشنه بود.با اون حرفایی که بینمون رد و بدل شده بود نمیتونستم به احساساتش اطمینان کنم.
ملیحه-هوی خانوم حواست کجاست؟بیا دیگه.
نگاهمو از هیکل باربد گرفتم و به ملیحه نگاه کردم.
ملیحه-چی شد باز؟
-هیچی.
دوباره برگشتم سر کارم و سعی کردم که فکرمو مشغول نکنم.اما نمیشد.مدام چهره ی باربد جلوی چشم هام میومد و لحن صداش توی گوشام میپیچید.توی حال و هوای دیگه ای بودم.نمیتونستم وجود باربد رو نادیده بگیرم.بی اهمیت بودنش و بعد رفتار های ضد و نقیصی که داشت منو به سمت خودش جلب کرده بود.باربد اولین پسری بود که من دلم میخواست باهاش حرف بزنم.بعد از این همه مدت توی دانشکده و دیدن آدم های مختلف باربد برام تازگی داشت.
ملیحه چندین بار صدام کرد اما من به قدری توی دنیای خودم غوطه ور بودم که دلم نمیخواست جوابشو بدم.صداشو میشنیدم اما دوست نداشتم جوابشو بدم
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#7
با تماس دست ملیحه روی شونه ام به خودم اومدم.از فکر اومدم بیرون و به ملیحه گفتم:چی شده؟
ملیحه-امروز اصلا حواست نیست.
-خودمم نمیدونم چه مرگمه.
ملیحه-من میدونم.درد عشقه.
زیر لب تکرار کردم:درد عشق.
یعنی عاشق شده بودم؟عاشق باربد؟به این زودی؟مگه میشه؟!میدونم که اون هیچ احساسی به من نداره.اصلا منو به حساب نمیاره.من براش مثل یه عروسک خیمه شب بازیم که هرطور دلش میخواد حرکتش میده.
ملیحه-نمیخوای هنوز به من بگی؟!
-چیو؟
ملیحه-جریان دوست پسر اجباریتو.
-مسخرم میکنی؟!
ملیحه-به خدا از کارت سر در نمیارم.اون با کاراش داره خودشو به تو تحمیل میکنه و تو ظاهرا هیچ اهمیتی بهش نمیدی.چرا؟معلومه که واقعا دوستت داره.اصلا هم نمیگی که چجوری با هم آشنا شدین.
-دوسم داره؟داری جوک میگی؟!
ملیحه-نه به خدا.جوک چیه؟هرکی قیافه ی باربدو ببینه متوجه میشه که دوستت داره.یه جوری بهت گفت مواظب خودت باش که من بهت حسودیم شد.
-دست بردار دختر.
ملیحه-خیل خب.تو راست میگی..منم دیگه هیچی نمیگم.
-بهتره به کارمون برسیم.
ملیحه-خیل خب.
من میرم توی اون چاله تو برام کلنگ و کمچه رو بفرست.باشه؟!
ملیحه-باشه برو.
خیلی آروم نشستم لبه ی گودال و دستامو گذاشتم دو طرفم روی زمین و به سمت پایین لیز خوردم.عمق چاله حدودا دو متر و نیم بود و عرضش هم یک متر.یه چاله ی زباله بود که نیاز به دقت زیادی داشت.بالاخره رسیدم به کف و به ملیحه اشاره کردم که وسایلو بده.
ملیحه کنار گودال ایستاد و کمچه رو برام پرت کرد.اگه خودمو به گوشه ی گودال نچسبونده بودم کمچه میخورد توی سرم.با عصبانیت به ملیحه نگاه کردم و گفتم:کوری؟نمیبینی اینجا یه ذره است؟میخورد توی سرم چی؟
ملیحه خندید و گفت:نترس بابا.بادمجون بم آفت نداره.
-حداقل کلنگو درست بده.
اما ملیحه به حرفم گوش نداد و دوباره کلنگو هم مثل کمچه پرت کرد به سمتم.تا خواستم جاخالی بدم کلنگ با سرعت خیلی زیاد خورد توی سرم.سوزش عمیق و دردناکی رو بالای سرم احساس کردم.بدون اینکه سر و صدایی کنم یا جیغی بکشیم دستمو گذاشتم روی سرم و نشستم روی زمین.دردش داشت بیشتر و بیشتر میشد و ناخودآگاه اشک توی چشم هام جمع شد.لبمو به دندون گرفتم و چشم هامو بستم.سرم داشت از درد میترکید و میسوخت.
صدای خنده ی ملیحه اعصابمو خرد کرده بود.همونطور که میخندید گفت:اوف شدی خانوم باستان شناس؟بلند شو دیگه.
پلکامو باز و بسته کردم و اشک از چشم هام راه گرفت.درد سرم به قدری شدید بود که نمیتونستم تحمل کنم.همش به خودم میگفتم که الان خوب میشم و دردش میفته اما اینطوری نبود.داشت بد و بدتر میشد.
ملیحه-شادی خوبی؟!
حس کردم سرم داره از شدت گرما میسوزه و احساس گرما هم به دستم سرایت کرده.خیلی آروم دستمو از روی سرم برداشتم و به کف دستم نگاه کردم.با دیدن خون کف دستم ناله ای کردم که ملیحه جیغی کشید و گفت:وای سرت.داره خون میاد.
نمیخواستم کسی بفهمه که چه بلایی سرم اومده اما ملیحه با اون فریاد و جیغش همه ی رو خبر کرد.دستمو روی سرم فشار دادم و سعی کردم که به خودم مسلط باشم.اما درد سرم داشت امونمو میبرید.شروع کردم به تکون دادن پام که صدای مهدی رو از بالای سرم شنیدم.مهدی یکی از همکلاسی هام بود.بچه ی خوب و ساده ای بود و تا حدودی خجالتی.شاید به خاطر وضع ظاهریش بود که کسی تحویلش نمیگرفت.چون اضافه وزن داشت و قیافه اش هم جذاب نبود.
مهدی-رضایی حالت خوبه؟!
با صدای آرومی گفتم:آره.خوبم.انقدر شلوغش نکنین.
مهدی-ببینمت؟
به بالا سرم نگاه کردم که دیدم بیشتر دخترا بالای گودال ایستاده اند و با بهت و ناراحتی به من نگاه میکنند.تنها پسر توی جمع مهدی بود.
مهدی با دیدن قیافه ام یکه ای خورد و گفت:رنگت پریده.مطمئنی حالت خوبه؟!
برای یک لحظه جلوی چشم هام سیاهی رفت و چشم هامو بستم و تکیه دادم به دیوار.با اینکار من جیغ دخترا به هوا رفت و هرکدومشون چیزی میگفتن.صداهاشون اذیتم میکرد.بیشتر از همه ملیحه بود که داشت جیغ میکشید و ازم میپرسید که حالم خوبه یا نه.اعصابم خرد شده بود.
مهدی-رضایی؟یه چیزی بگو.
-خوبم.فقط جیغ نزنین.
مهدی-بچه ها یکیتون بره پلکان رو بیاره.زودباشین.
رویا-پلکانو استاد برده.مگه ندیدی با پسرا رفتن تپه ی بالایی.
مهدی-خب طناب که هست.زودباشین.مگه نمیبینین رنگ به روش نمونده.
خون از لابلای موهام راه باز کرد و به سمت پیشونیم سرازیر شد.گرمای خون رو میتونستم روی پیشونیم احساس کنم.کم کم داشتم از حال میرفتم.
مهدی-پس یکی از شما بره پایین.
رویا-من نمیرم.
مهدی-نکنه توقع داری که من برم؟!
رویا-نخیر من از این توقع ها ندارم.چجوری میتونی این هیکل...
خسته از جر و بحثشون با صدای بلندی گفتم:بسه توروخدا.سرم درد گرفت.
بعد از گفتن این حرف همه ی انرژی بدنم از بین رفت و دیگه چیزی حس نکردم.
***
شادی؟شادی؟صدامو میشنوی؟!
دوباره همون صدای آرامش بخش بود.گرمای نفس هاش توی صورتم میخورد و باعث شد که بدنم بلرزه.سرم تیر کشید و باعث شد که ناله ای بکنم.
بچه ها اون بهوشه.
صداهای مختلفی توی سرم میپیچید اما صدای اون از همه واضحتر بود.
طاقت بیار.باشه؟
بغل یه نفر بودم.کسی که آغوشش آرومم میکرد.گرم بود و امن.اما کی بود؟!خیلی دوست داشتم قیافه شو ببینم.همه ی قدرتمو جمع کردم و چشم هامو باز کردم.با دیدن صورت باربد که بیشتر از چند سانتی متر با من فاصله نداشت ناخودآگاه لبخندی زدم و خیره شدم بهش.اشتیاقی وصف ناشدنی و عجیب نسبت به آغوشش داشتم.انگار که فکرمو خوند.چون دست هاشو محکمتر کرد و منو بیشتر به خودش فشار داد.درد سرم به قدری زیاد شد که دوباره ناله ای کردم و اینبار سرمو گذاشتم روی سینه اش.حالا میتونستم صداها رو از هم تشخیص بدم.ملیحه داشت گریه میکرد و مدام میگفت تقصیر منه که اینطور شد.
باربد-طاقت بیار خب؟میبرمت بیمارستان.
این باربد بود که اینطور با محبت با من حرف میزد؟باورم نمیشد.قلبم لرزید.من دوسش داشتم.حتی با وجود اون همه بد رفتاری ها و خوندن ذهن من.
***
این بار با باز کردن چشم هام خودمو روی تخت بیمارستان دیدم.درد سرم کمتر شده بود و احساس بهتری داشتم.
صدای باز شدن در اتاق باعث شد که سرمو به سمت در برگردونم.با دیدن شهاب میخواستم سر جام بشینم که گفت:نمیخواد.استراحت کن.
کنارم روی تخت نشست و دستمو بین دست هاش گرفت و گفت:خوبی؟!
-آره.
شهاب-خدارو شکر.
-به مامان که نگفتی؟
شهاب-نه.نخواستم نگران بشه.
-خوب کاری کردی.ساعت چنده؟
شهاب-دوازده ظهره.
-استاد هم اومده؟
شهاب-آره.خیلی نگرانت بود.ملیحه هم هست.
-نمیدونم چرا انقدر شلوغش کردن.
شهاب-به سر خودت نگاه نکردی که بفهمی.سرت بیست تا بخیه خورده.خونریزی زیادی داشتی.کاسه ی سرت هم ترک برداشته.باید از سرت دوباره عکس بگیرن.همه رو حسابی نگران کردی.
-اما باز هم میگم حالم بد نبود.
شهاب-همیشه کله شقی.
-به تو کشیدم.
شهاب-اگه به من کشیده بودی که خیلی خوب میشد.
-نامرد.
به حالت قهر رومو ازش برگردوندم و گفتم:دیگه باهات قهرم.

شهاب دستشو گذاشت زیر چونه ام و سرمو به سمت خودش برگردوند و گفت:قهر نکن دیگه خواهر کوچولو.
بعد پیشونیمو بوسید و گفت:وقتی بهم گفتن اینطوری شدی نمیدونی چه فکرایی که نکردم.پیش خودم گفتم حتما اوضاع خیلی وخیمه که بردنت بیمارستان.اما خوشبختانه هیچی نبود.
دستی به باند سرم کشید و گفت:باید خیلی بیشتر از اینا مواظب خودت باشی.
با شنیدن جمله ی شهاب یاد باربد افتادم.الان کجا بود؟کاش میشد احساس واقعی شو بدونم.یاد لحظه ای افتادم که منو توی بغلش گرفته بود و بهم میگفت که طاقت بیارم.ناخودآگاه لبخندی روی لبام نشست و قلبم شروع کرد به تندتر زدن.
شهاب-شادی؟!
-بله؟!
شهاب-یه سوالی میکنم جوابشو درست بده.
-بگو.
شهاب-باربد توی سایت شما چیکار میکرد؟
لحن شهاب تغییر کرده بود.یه طوری سوالشو پرسید که انگار میخواست مچ بگیره.
نگاهی به صورتش و بعد به چشم هاش کردم که با دقت به من نگاه میکرد.یه حسی به من میگفت که اون از بودن باربد توی سایت خوشحال نیست.
سعی کردم خودمو بی تفاوت نشون بدم.
-نمیدونم.چطور؟!
شهاب یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت:واقعا؟
-آره واقعا.چرا اینو میپرسی؟
اخم هاش رفت توی هم و با طعنه گفت:اما دوستات یه چیزای دیگه ای میگن.
-نمیفهمم داری چی میگی.
شهاب-امیدوارم.
***
تا رسیدن به خونه هیچ حرفی بین من و شهاب رد و بدل نشد.میدونستم که شهاب از موضوعی رنج میبره و اون موضوع میتونست وجود باربد باشه.خدا میدونه که چه حرفایی پشت سر من و باربد زده شده.از باربد هم بی خبر بودم.برخلاف انتظارم توی بیمارستان نبود.نمیدونستم که چرا نیست و از طرف دیگه نمیتونستم از شهاب بپرسم که کجاست.میترسیدم که بدتر شک کنه.
شهاب باهام سرسنگین بود و کمتر حرف میزد.دوست نداشتم که اینطوری باشه اما هیچ چاره ای هم نمیدیدم.نمیدونستم چیکار کنم تا شهاب حرفامو باور کنه.
تازه چشم هام گرم شده بود و میخواستم استراحت کنم که صدای اس ام اس موبایلم بلند شد.گوشیمو نگاه کردم و با دیدن شماره ی ملیحه تعجب کردم.
ملیحه-شادی امیدوارم از دستم ناراحت نشی اما من مجبور شدم که به داداشت جریان تو و باربد رو بگم.خیلی اصرار داشت که بدونه چرا امروز توی سایت بوده.
با خوندن اس ام اس زیر لب بدنم یخ کرد.حالا شهاب چه فکری راجع به من میکرد؟آبروم رفته بود.
خیلی سریع شماره ی ملیحه رو گرفتم.بعد از اولین بوق جواب دادم.
ملیحه-سلام شادی؟
-ملیحه اینا چیه نوشتی؟هان؟به شهاب گفتی؟
ملیحه-متاسفم.اما چاره ای نداشتم.میخواست بدونه که چرا باربد اومده سایت.
-خب من چه میدونم که چرا اومده بود دیگه چه برسه به تو.نباید میگفتی.نمیدونی شهاب چجوری شده.
ملیحه-معذرت میخوام اما داداشت خیلی اصرار داشت.
-نمیدونی که منو توی چه مخمصه ای انداختی.
از عصبانیت گوشیمو خاموش کردم و پرتش کردم زیر تختم.هرچی فکر میکردم نمیتونستم ملیحه رو درک کنم.اون نباید به شهاب چیزی میگفت.حالا با این کارش شهاب رو نسبت به من بدبین کرده بود.آش نخورده و دهن سوخته.
توی همون لحظه شهاب وارد اتاق شد و گفت:چیزی نمیخوای؟!
-نه.
شهاب-چیزی شده؟!
بغض کرده بودم.برای جلوگیری از ریختن اشک لبامو روی هم فشار دادم و سرمو به علامت نه تکون دادم.
شهاب-خیل خب پس هرموقع کارم داشتی صدام بزن.
بعد از اتاقم خارج شد و در رو باز گذاشت.طرز حرف زدنش فرق کرده بود.حتما به خاطر باربد بود.اما چرا؟منکه گناهی نداشتم.خدا بگم چیکارت کنه باربد که با کارات منو رسوا کردی.
***
مامان-چرا بهم خبر ندادی شهاب؟چش شده؟باربد میگفت سرش بخیه خورده.
صدای مامانم بود که داشت به اتاق من نزدیک میشد.تازه از خواب بیدار شده بودم و هنوز چشم هام به طور کامل باز نشده بود.با دیدن مامانم در آستانه سلام کردم و سعی کردم لبخندی بزنم تااز نگرانیش کم بشه.اما اون با دیدن سر باندپیچی شده ی من زد زیر گریه و شروع کرد به قربون صدقه ی من رفتن.
محکم منو بغل کرده بود و مدام خدارو شکر میکرد که چیزیم نشده و سر حالم.بالاخره بعد از نیم ساعت حرف زدن با من و مطمئن شدن از اینکه حالم خوبه منو از بغلش بیرون آورد و رفت آشپزخونه تا برام سوپ درست کنه.
دوباره سر جام دراز کشیدم و چشم هامو بستم.کم کم داشت خوابم میبرد که با صدای آشنای باربد خواب از چشم هام پرید.سریع چشم هامو باز کردم که دیدم روی صندلی میز تحریرم نشسته و نگاهم میکنه.یه پاشو انداخت روی پای دیگه اش و گفت:خوبی؟!
سر جام نشستم و گفتم:ممنون.
باربد-راستش شهاب یه جورایی از دستم عصبانیه.تو چی؟
-خودت چی فکر میکنی؟به نظرت کار درستی بود ؟
باربد با طعنه جواب داد:عوض تشکرته؟
-ممنون که کمکم کردی اما فکر نمیکنی کارت اشتباه بود؟هنوز هیچی نشده شهاب بهم مشکوک شده و از دستم ناراحته.چه برسه به بقیه.از فردا باید نگاه ها و حرفای دوستامو تحمل کنم.
باربد با لحن خیلی بد و زننده ای گفت:اون موقع که توی بغلم بودی دلت میخواست که بیشتر بهم بچسبی.یه دفعه چی شد؟
با شنیدن این حرف نتونستم خودمو کنترل کنم و با صدای بلندی گفتم:گمشو ازاینجا برو بیرون.گمشو
نگاهی به دور و برم کردم و با دیدن لیوان آبی که روی میز بغل تختم بود فکری به سرم زد.خیلی سریع لیوان رو برداشتم و قبل از اینکه بذارم حرکتی بکنه لیوان رو پرت کردم سمتش.دلم میخواست که تکه تکه اش کنم.حرفش برام گرون تموم شده بود.
-دیگه نمیخوام قیافه تو ببینم عوضی.تو یه کثافتی که فقط بلدی سو استفاده کنی.
لیوان محکم خورد به سر باربد و صدای شکسته شدن لیوان و ناله ی باربد با هم قاطی شد.پیشونیش شکاف برداشت و خون همه ی صورتشو پوشوند.از دیدن قیافه اش دلم خنک شد.خودش هنوز توی شوک بود و باور نمیکرد که من اینکارو کردم.دستشو گذاشت روی پیشونیش و سرشو به سمت عقب گرفت.
-گمشو بیرون آشغال تا حالتو جا نیاوردم.عوضی.
با صدای داد و فریاد من مامان وارد اتاق شد و با دیدن من و باربد توی اون حال جیغی کشید و گفت:اینجا چه خبره؟!..خاک بر سرم.چکار کردی شادی؟این چه کاریه؟
همونطور که به باربد نگاه میکردم با صدای بلند گفتم:اینو از اینجا ببرش.حق نداره که پاشو توی این خونه بذاره.
مامان به سمت باربد رفت و مشغول معاینه پیشونیش شد و با سرزنش گفت:خجالت بکش دختر.این چه کاریه تو کردی؟دیوونه شدی؟عوض دستت درد نکنه است؟جواب بهنازو چی بدم؟الهی بمیرم.سرش ببین چه جوری شکاف برداشته.
یکدفعه باربد دست مامانمو زد کنار و گفت:مثل اینکه اینجا جای من نیست.من برم بهتره.
بدون اینکه به من نگاه کنه به سمت در رفت که بهش گفتم:دیگه نمیخوام قیافه تو ببینم.فهمیدی؟!
مامان-شادی خجالت بکش.
باربد لحظه ای مکث کرد و بعد بدون گفتن هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت.دلم خنک شد.لبخندی رو لبم نشست که مامانم گفت:نمیخوای بگی چی شده؟آبرومو بردی.
-مطمئن باشین که اون هیچ حرفی نمیزنه.خیالتون راحت.
سرجام دراز کشیدم و گفتم:حقش بود پسره ی عوضی خودخواه.بیشتر از اینا حقش بود.
مامان-منکه سر در نمیارم از کارای تو.اما کار خوبی نکردی.
بی توجه به حرف های مامان چشم هامو بستم و توی دلم گفتم:حقش بود.خوب کاری کردم.تا اون باشه که منو مسخره نکنه.پسره ی آشغال.

گرم بود.داشتم میسوختم.نمیتونستم درست نفس بکشم.انگار که به جای هوا گرمای آتیش رو وارد ریه هام میکردم.حس میکردم که تا چند لحظه ی دیگه میسوزم.دستمو به گلوم گرفتم و سعی کردم فریاد بزنم و کمک بخوام.اما انگار کسی صدامو نمیشنید.سیاهی مطلق بود و فقط میتونستم گرما رو احساس کنم.شروع کردم به جیغ زدن و کمک خواستن.گریه ام گرفته بود و کاری از دستم بر نمیومد.میدونستم که دارم خواب میبینم اما نمیتونستم بیدار بشم.
با تماس دست خنکی که روی گونه ام گذاشته شد از خواب پریدم.شهاب بود که دستشو روی گونه ام گذاشته بود و با ترس و وحشت بهم نگاه میکرد.از اینکه اگه بیدارم نمیکرد توی خواب سنگ کوپ میکردم باعث شد بزنم زیر گریه و بغلش کنم.همه ی بدنم عرق کرده بود و گر گرفته بودم.
شهاب-آروم باش.خواب بد دیدی.هیچی نیست.
-خیلی گرم بود.خیلی.
شهاب دستی به پیشونی ام کشید و گفت:تب داری.داغی.
دست خنک شهاب رعشه ای به تنم انداخت.احساس خوبی داشتم.تازه فهمیدم که چقدر داغ شدم.
شهاب با صدای بلند مامانو صدا کرد.بعد از چند دقیقه مامان وارد اتاق شد و با دیدن من توی اون حال با نگرانی به سمتم اومد.
شهاب-تب داره.
مامان هم مثل شهاب به صورتم دست کشید و با دیدن داغی بدنم با وحشت گفت:انگار داری میسوزی.باید پاشویه اش کنیم.
***
مامان-بلند شو پاتو بذار توی تشت.
کنار تخت نشستم و پاهامو گذاشتم توی تشت پر از آب خنک.همه ی بدنم با تماس آب لرزید و ناخودآگاه پاهامو کشیدم بالا.بعد از چند ثانیه دوباره پاهامو گذاشتم و صبر کردم.موهای پشت گردنم به خاطر عرق به گردنم چسبیده بود و کلافم کرده بود.سرم هم حسابی تیر میکشید.از اینکه انقدر ناتوان بودم و نمیتونستم خودمو کنترل کنم و مواظب خودم باشم گریه ام گرفت.با کلافگی موهامو جمع کردم و با صدای گرفته ای گفتم:سرم درد میکنه.
شهاب-الان قرصتو میدم.
بعد از خوردن قرص و کمی پاشویه حالم بهتر شد.کم کم چشم هام روی هم افتاد و دیگه چیزی نفهمیدم.
***
با صدای زنگ گوشی ام از خواب پریدم.دوباره سرم تیر کشید.دستی به باند سرم کشیدم و نگاهی به دور و بر اتاقم.نور آفتاب اتاقمو روشن کرده بود.چشم هامو چند بار با پشت دست مالیدم و گوشی مو جواب دادم.
ملیحه-سلام شادی.
-سلام.
ملیحه-امروز میای دانشگاه؟
-آره.میام.
ملیحه-خیل خب.پس میام دنبالت.
-باشه.
دوباره چشم هامو بستم و سرمو زیر بالش بردم.اما خواب از سرم پریده بود.چندتا بد و بیراه نثار ملیحه کردم و بعد به همون حالت فکر کردم.از ملیحه اصلا ناراحت نبودم که اون بلا رو به سرم آورد.من خیلی زود بدی های بقیه رو فراموش میکردم اما نمیتونستم رفتار زشت باربد رو از یاد ببرم.درست بود که کمکم کرده بود اما مثل گاوی بود که چند من شیرمیداد و بعد یه لگد میزد و همه شیر رو میریخت روی زمین.
از تشبیه باربد به گاو خنده ام گرفت.حتما اگه فکرمو میخوند کلی بهم بد و بیراه میگفت.هنوزم نمیدونستم چه احساسی دقیقا نسبت بهش دارم.اینکه فکرمو میخوند هم ترسناک بود و هم منو به سمتش جذب میکرد.خیلی راحت با ویژگی باربد کنار اومده بودم.برای خودم هم عجیب بود.
با اون کاری که من در حق باربد کرده بودم دیگه نگاهمم نمیکرد چه برسه به اینکه بخواد باهام حرف بزنه.از دستش حسابی عصبانی بودم.اون نباید از قدرتش برای تمسخر بقیه استفاده کنه.اصلا انصاف نبود.از اینکه به همین زودی احساسم نسبت بهش عوض شده بود از خودم بدم میومد.نباید خودمو جلوش کوچیک کنم.باید طوری جلوش رفتار و فکر میکردم که نتونه مسخره ام کنه.راهش هم بی اعتنایی بود.
***
با هزار بدبختی مقنعه مو سر کردم و مشغول صاف کردنش شدم.مامان هم پشت سرم ایستاده بود با نگرانی نگاهم میکرد.از توی آینه نگاهش کردم و گفتم:به خدا حالم خوبه.سر حالم.نگران نباش.
مامان-حالا نمیشد چند روز استراحت کنی؟!
-توی خونه که بمونم حالم بد میشه.برم بیرون واسم بهتره.
مامان-خدای نکرده اگه سرت گیج بره چی؟
-هیچی نمیشه مامان جون.انقدر خودتو اذیت نکن.قول میدم سالم برم و برگردم.
شهاب که روی سنگ اپن آشپزخونه نشسته بود و داشت موز میخورد گفت:مامان جون بزار بره.نترس بادمجون بم آفت نداره.هیچیش نمیشه.ما از این شانسا نداریم.
-مامان ببینش؟!باز شروع کرد.
مامان-شهاب از این حرفا نزن.
شهاب-ای به چشم.شما امر بفرما بانو.
-راستی مامان من از دانشگاه برگشتم شما هستین؟
مامان-آره هستم.
-قول؟
مامان-آره قول.حالا زود باش کفشاتو بپوش.ملیحه منتظرته.
-زده سرمو شکسته بذار یه ذره هم زیر پاش علف سبز شه.چیزی نمیشه که.
شهاب خندید و گفت:دیدی میگم کاش شبیه من بودی.کینه ات شتریه.
-نخیر.کاش تو شبیه من بودی.خیلی تحفه ای بخوام شبیه تو باشم؟
شهاب-از خدات هم باشه که اخلاقت شبیه من باشه.چی داری تو دختره ی غرغرو؟!
-میام میزنمتا.
شهاب-اوه اوه.منو میترسونی؟فعلا که کلنگ خورده سرت.بذار دردش خوب بشه بعد کری بخون.
-مامان یه چیزی بهش بگو.
شهاب-باز ولی تو آوردی؟
مامان-بسه دیگه بچه ها.دوباره شروع کردین؟
-فعلا آتش بس اعلام میکنم تا بعد از کلاست.
شهاب-بیا برو کوچولو.منو میترسونه.
-حالا میبینی.
***
ملیحه با شدت منو بغل کرد و یکدفعه زد زیر گریه.
ملیحه-خیلی خوشحالم که سالمی.خدا میدونه که چقدر خودمو لعنت کردم .
-له شدم بابا.بسه.
ملیحه-منو میبخشی؟
-آره.حالا ولم کن.
ملیحه-گونه مو بوسید و دوباره معذرت خواهی کرد.
-بخشیدم دیگه.انقدر نگو.میزنمتا.
ملیحه-میخوای چیزی واست بخرم بخوری؟!
-باج داری میدی؟میخوای خرم کنی؟بیخیال دیگه.سوار شو بریم.
***
سرمو بین دستام گرفتم و گفتم:اینا امروز چشون بود؟!
ملیحه-چی بگم والا!
-تو چیزی بهشون گفتی؟
ملیحه-نه به خدا.فقط به داداشت گفتم.خب باربد با اون رفتارش همه رو به شک انداخته.
-هرچی میکشم از دست اون میکشم.
ملیحه-سرت درد گرفته؟
-آره.خیلی.
ملیحه-قرص داری؟
-نه.ولش کن .خوب میشم.
ملیحه-خب بیا بریم پس یه چیزی بخوریم.
ملیحه کیفمو برداشت و گفت:انقدر خودتو اذیت نکن.بذار هرچی میخوان فکر کنن.
میدونستم که خودمو باید برای رفتارهای بچه ها آماده کنم.همه شون با طعنه بهم نگاه میکردند و در گوش هم پچ پچ میکردن.پسرها هم دست کمی از اونا نداشتن.نمیدونستم رفتار باربد انقدر جارو جنجال به پا میکنه.
-کاش توی همون گودال میمردم.
ملیحه-این حرفو نزن دیگه.
-حتما کل دانشکده جریان من و باربد رو فهمیدن.آره؟!
ملیحه-آره.بیخیالش.کاری که از دست تو برنمیاد.میاد؟
نه برنمیومد.ملیحه راست میگفت.چیکار میتونستم بکنم؟میرفتم میزدم توی گوش باربد؟خب البته یه جور دیگه تلافی کردم.با یادآوری لیوانی که به سمتش پرت کردم خنده ام گرفت.
ملیحه-واسه خودت داری جوک میگی؟
-نه بابا.بیمزه.یه چیز دیگه یادم افتاد.
ملیحه-به منم بگو.
-نچ.
ملیحه-بگو دیگه.
-نه.
ملیحه-خیل خب.یادم رفته بود جنابعالی خیلی وقته که دهنت چفت و بست دار شده.
-ناراحت نشو دیگه.خودت میفهمی بعدا.
ملیحه-اگه از این به بعد چیزی بهت گفتم.
از کارگاه بیرون اومدیم و رفتیم به سمت بوفه.تصور میکردم که باربد توی بوفه باشه اما نبود.اصلا توی دانشکده ندیدمش.از اینکه نبود هم خوشحال بودم و هم ناراحت.خوشحال از اینکه نیست تا من افکارمو جمع و جور کنم تا نتونه فکرمو بخونه و ناراحت از ندیدنش.به خودم نمیتونستم دروغ بگم.من از باربد خوشم میومد.به خاطر تفاوتی که با بقیه ی پسرها داشت اما خب یک سری از خصوصیاتش اعصابمو خرد میکرد.هنوزم از حرفی که بهم زده بود دلگیر بودم.
اون روز با شوخی و خنده های من و ملیحه تموم شد.هرچند که نگاه های کنجکاو بقیه رو میدیدم اما سعی کردم که بی تفاوت باشم.رفتار باربد توی سایت و کمکش به من باعث شد که نگاه بیشتر بچه های دانشکده نسبت به من عوض بشه.تا از کنارشون رد میشد صدای پچ پچ هاشون رو میشنیدم.حتما داستان کمک باربد رو برای هم تعریف میکردند.
***
-الو؟!چرا جواب نمیدی؟دفعه ی چندمه که زنگ میزنی و حرف نمیزنی.مریضی؟بدبخت.
گوشی رو با حرص محکم کوبیدم سر جاش و زیر لب گفتم:مزاحم عوضی.خسته هم نمیشه.از صبح ده بار زنگ زده.معلوم هم نیست ازکدوم گوریه.
هنوز چند قدم از میز تلفن فاصله نگرفته بودم که دوباره صدای زنگ تلفن بلند شد.این بار بی اعتنا به صدای زنگ به سمت آشپزخونه رفتم.تلفن رفت روی پیغام گیر.چند ثانیه اول به جز صدای موسیقی هیچ صدای دیگه ای نمیشنیدم.اما بعد از چند ثانیه صدای باربد رو تشخیص دادم.
باربد-امروز یه نفر اومده بود سراغم.از تو میپرسید.میخواست بدونه که من و تو چه رابطه ای با هم داریم.منم بهش گفتم که تو از من خوشت میاد.بهش گفتم که ما با هم فامیلیم و تو رابطتت با من خیلی نزدیکه.
از شنیدن حرف های باربد سراسیمه به سمت تلفن رفتم و گوشی رو برداشتم.
-تو چی بهش گفتی؟
باربد با شنیدن صدای من خنده ی بلندی کرد و گفت:مگه دروغ گفتم؟گفتم که تو عاشق منی.غیر از اینه؟
-تو یه کثافت بی شعوری.به چه حقی این حرفا رو زدی؟چرا دری وری میگی؟
باربد-اوه عزیزم.با من اینجوری حرف نزن.یادت رفته که چقدر از آغوش من لذت میبری و دوسم داری؟!
دوباره دست روی نقطه ی ضعف من گذاشته بود.
-مثل اینکه اون لیوانی که به سرت زدم بهت مزه کرده که دوباره هوس کردی.از نظر من تو یه آدم روانی هستی که فقط میخوای از ضعفای بقیه به نفع خودت استفاده کنی.
باربد با لودگی و مسخرگی خندید وگفت:وقتی اینجوری حرف میزنی بیشتر ازت خوشم میاد.
-عوضی.
تلفن رو قطع کردم و در حالیکه از شدت عصبانیت پوست لبمو میجویدم به حرف های باربد فکر کردم.نکنه که راست گفته بود؟حتما آبروی منو برده بود.کی رفته بود پیشش و ازش درباره من پرسیده بود؟شاید وحید بود.
سه روز از جریان شکستن سر من گذشته بود و توی این مدت خبری از باربد نداشتم.من حفاری میرفتم و به دانشکده نرفته بودم.رفتار وحید هم بدتر از قبل شده بود و حتی دیگه نگاهمم نمیکرد.انگار که بزرگترین گناه رو انجام داده باشم.هیچوقت فکر نمیکردم وحید انقدر با من سرد و رسمی برخورد کنه.
رفتار سایر بچه های کلاس هم چندان تعریفی نداشت.دخترها با حسادت و طعنه باهام حرف میزدن و پسرها هم برخلاف گذشته که به نوعی ازم حساب میبردن سعی میکردن باهام شوخی کنند.کلارفتار بچه ها عوض شده بود و مسبب تمام این ها هم رفتار باربد بود.
با ورود شهاب به خونه سعی کردم دیگه به تلفن باربد و حرفاش فکر نکنم.هرچی بی اهمیت تر باشم بهتره.
-سلام.چطوری؟کجا بودی داداشی؟
شهاب در ورودی رو بست و گفت:علیک سلام آبجی کوچولو.خوبی؟یه سر رفته بودم بیرون.پیش رفیقم.
-خب؟
شهاب-موبایل فروشی داره.توی پاساژ کار میکنه.میگفت درآمدش بد نیست.
-میخوای تو هم مغازه بزنی؟
شهاب-چرا که نه؟!
-بد فکری نیست.
شهاب-باید با مامان حرف بزنم...راستی تو سرت بهتره؟
-آره بابا.خوب شدم.
شهاب-خداروشکر.
-شهاب؟
شهاب-جون شهاب؟
-بریم بیرون یه سر؟حوصلم سر رفته.
شهاب-به خدا خسته ام شادی.
-یه بار ازت یه چیزی خواستما.نامرد.
شهاب-بذار آخر شب میریم.یه خستگی هم در کنم.باشه؟
-الان دلم میخواست برم.
شهاب-میریم.ولی شب.خب؟
با خنده گفتم:باشه.اشکال نداره.
شهاب-باریکلا.حالا برو یه چای واسه من بریز.
-باز من به تو خندیدم پررو شدی؟
شهاب زد زیر خنده و خودشو روی مبل ولو کرد.
***
یه نفر روم خوابیده بود.دستاشو دور گردنم حس میکردم.فشار دستاش هرلحظه داشت بیشتر و بیشتر میشد.میخواست خفه ام کنه.نمیتونستم فریاد بکشم و کمک بخوام.بدنم خشک شده بود و قدرت انجام هیچ کاری نداشتم.چشم هامو نمیتونستم باز کنم و از کابوسی که دچارش شدم خلاص بشم.دندونام به هم قفل شده بود و کم کم داشتم خفه میشد.بالاخره همه ی توانمو جمع کردم و قدرتمو توی انگشت دستم متمرکز کردم و انگشتمو تکون کوچیکی دادم.با این کارم همه چیز تموم شد.فشاری که روی گردنم بود از بین رفت و بدنم شل شد.چشم هامو باز کردم و از جا پریدم.دستمو روی گلوم گذاشتم و تند تند نفس کشیدم.خدارو شکر که خواب بود.چرا کابوس ها دست از سرم برنمیداشت؟چرا اینطوری شده بودم؟
نگاهی به دور و برم کردم.پنجره اتاقم باز بود و نسیم پرده ی اتاقمو حرکت میداد.بدنم عرق کرده بود.از جام بلند شدم و به سمت پنجره رفتم.دستمو گرفتم به لبه پنجره و به کوچه نگاه کردم.نسیم خنکی وزید و موهامو به حرکت درآورد.پشت گردنم خنک شد و با لذت چشم هامو بستم.نفس عمیقی کشیدم.احساس کردم یه بوی خوب به مشامم میرسه.بوی عطری که خنک بود.خیلی سریع چشم هامو باز کردم و با دیدن سایه ای که کنار درخت چنار توی کوچه بود کنجکاو شدم.سایه یه مرد بود.اما نمیتونستم خودشو ببینم.خودمو از پنجره دولا کردم و دقت بیشتری کردم.سایه هیچ تکونی نمیخورد.بوی عطرو بیشتر حس میکردم.
ناخودآگاه با صدای بلندی گفتم:کی اونجاست؟!
با این جمله ی من سایه ی اون مرد دور شد.نمیتونستم ببینمش.در دیدرس من نبود.کنجکاو بودم که بفهمم کیه.
کاش میفهمیدم.
برای چند لحظه خیره شدم به کوچه و بعد به سمت تختم رفتم.به محض اینکه سرمو روی بالش گذاشتم خوابم برد.
***
چشم هامو از شدت سوزش و درد نمیتونستم باز نگه دارم.انگار که تمام شب رو بیدار بودم.اصلا نفهمیدم که چجوری حاضر شدم و با ملیحه به سایت رفتیم.اون روز اصلا حوصله نداشتم.کابوس دیشب و سایه ی مردی که توی کوچه بود فکرمو به خودش مشغول کرده بود.نمیخواستم که خودمو اذیت کنم اما نمیشد.کابوس هام داشت تبدیل به عادتی هر شبی میشد.
ملیحه-شادی خوبی؟خیلی گرفته به نظرمیای.
-نه زیاد.خوب نیستم.دیشب خواب بد دیدم.
ملیحه-یه صدقه مینداختی.
-اونجوری نبود که صدقه بخواد.بیشتر شبیه بختک بود.
ملیحه-اوه.منم چند باری اینجوری شدم.واسه هرکسی پیش میاد.
-چند شبه که کابوس میبینم.
ملیحه-حتما فکر و خیال زیاد داری.
-آره.
ملیحه-به خودت فشار نیار.خیلی به خودت سخت میگیری.بیخیال همه چی.مگه چقدر زنده ایم که بخوایم خودمو اذیت کنیم؟گور بابای دنیا و آدماش.خودمونو عشقه.
-دیوونه شدی؟
ملیحه-بد میگم بگو بد میگی؟لذت دنیا رو ببر.انقدرهم حرص و جوش نخور.
-بد نمیگی.
ملیحه-امروز بریم بچرخیم ؟
-نمیدونم.
ملیحه-نمیدونم که نشد حرف.میریم.
-خیل خب میریم.
ملیحه-باریکلا به تو دختر خوب.
***
روبروی ویترین مغازه ی ساعت فروشی ایستاده بودیم و به ساعت ها نگاه میکردیم.ملیحه به ساعتی که ظریف و زنونه بود اشاره کرد و گفت:شادی اون قیمتش چنده؟
چشم هامو تنگ کردم و گفتم:روش زده 120000هزار.حالا نمیدونم به ریال یا به تیمانه(تومان)...کنارش تی نوشته.به تیمانه.
ملیحه-وای چقدر گرون.
-بضاعت ما به این چیزا نمیرسه که.بیا بریم تا دچار یاس فلسفی نشدیم.
ملیحه-خیلی خوشگله ولی.
-قشنگه.
ملیحه-دلم یه ساعت میخواست.
-منکه حوصله ی بستنشو ندارم.وقتی ساعت میبندم حس میکنم دارم خفه میشم.
ملیحه-تو همه ی کارات عجیب غریبه.
حس کردم یه بوی آشنا به مشامم خورد.نفس عمیقی کشیدم و به دور و بر نگاه کردم.بوی آشنا از داخل مغازه میومد.از لابلای ساعت ها و شیشه ی ویترین به داخل مغازه نگاه کردم.یه پسر حدودا سی ساله.موهاش کوتاه بود و پیراهن مشکی رنگی به تن داشت.روی صندلی نشسته و به روبروش خیره شده بود.نگاهش سرد و بی روح بود.انگار توی یه عالم دیگه بود.ملیحه که متوجه نگاه من شده بود به پسر فروشنده نگاه کرد و گفت:خوشت اومده ازش؟
-چی؟
ملیحه-به نظرم بد نیست.
-چی داری میگی؟
ملیحه-پسره رو میگم.
-به نظرم یه جورایی عجیبه.
ملیحه-چیش عجیبه؟
-نگاهش.
ملیحه-شیطون چشمتو گرفته ها.
-ملیحه تو بویی احساس نمیکنی؟
ملیحه-چه بویی؟
-یه بوی خوب.
ملیحه چند تا نفس عمیق کشید و گفت:نه.چطور؟
-من یه بویی حس میکنم.
ملیحه-دیوونه شدی.
-میای بریم توی مغازه؟
ملیحه-کی چی بشه؟
-بیا بریم تا بگم.
دست ملیحه رو گرفتم و به دنبال خودم کشیدمش.وارد مغازه که شدیم تازه فروشنده متوجه ما شد.اول نگاهش سرد و بی روح بود اما وقتی نگاهش به من افتاد جا خورد.انگار که منو میشناسه.
با لبخند بهش سلام دادم و گفتم:ببخشید میتونم اون ساعت زنونه رو ببینم.
با دست به ساعت پشت ویترین اشاره کردم.ملیحه که مونده بود من چیکار دارم میکنم با تعجب به من نگاه میکرد.
فروشنده با تعلل از جاش بلند شد و به سمت ویترین رفت.با بلند شدنش عطر بدنشو احساس کردم.انگار که کنارم ایستاده بود.چقدر شبیه بویی بود که دیشب وقتی که از خواب بیدار شدم استشمام کردم.عجیب بود.فروشنده سعی میکرد به من نگاه نکنه.ساعت رو از ویترین بیرون آورد و جلوی ما روی پیشخون گذاشت.ملیحه ساعت رو برداشت و نگاهش کرد.تمام حواسم به فروشنده بود که سرش پایین بود و تلاش میکرد خودشو عادی جلوه بده.
ملیحه-قیمتش چنده آقا؟
به فروشنده نگاه کردم که به در مغازه نگاه کرد و گفت:صدو بیست تومن خانوم.
ملیحه-چقدر گرون.
فروشنده-ساعت های دیگه ای هم هست.چه قیمتی میخواین؟
ملیحه-خب راستش زنونه و ظریف میخواستم.این قیمتش خیلی بالاست.ما ها هم دانشجو.
فروشنده-یه دونه هست بیست تومن.ببینین خوشتون میاد.
تمام مدت فروشنده رو زیر ذره بین گرفته بودم.بوی بدنش داشت کلافه ام میکرد.بوی بدی نبود اتفاقا خیلی هم عطر تنش خوش بو بود اما اینکه برام آشنا بود داشت اعصابمو خرد میکرد.
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#8
خواب بازی6

ملیحه که از ساعت خوشش اومده بود با شوق ازم پرسید:خوبه نه؟
-آره خوبه.
ملیحه-همینو میبرم آقا.
فروشنده-مبارک باشه.
ملیحه-ممنون...همون بیست تومن یا تخفیف هم داره؟
فروشنده نگاه عمیقی به من انداخت و به ملیحه گفت:چون شمایید 17.
از شنیدن این حرفش اخم کردم و به سمت دیگه ای نگاه کردم.
ملیحه-خیلی ممنون.
تا لحظه آخری که توی مغازه بودیم دیگه به فروشنده نگاه نکردم.اصلا از حرفی که زد خوشم نیومد.یه طوری جمله شو گفت که انگار چند ساله با من دوسته.
بعد از خارج شدن از مغازه ملیحه زد روی شونه ام و گفت:ناقلا بد کسی رو هم انتخاب نکردیا.درسته قیافه اش معمولیه.اما خب مغازه داره.
-چی میگی واسه خودت؟میبری و میدوزی و میپوشی؟
ملیحه-خب راست میگم دیگه.مگه خودت نفهمیدی چجوری نگاهت میکرد.
-مطمئن باش نگاهش هرجوری بود جز نگاه خواستن.در ضمن من اونقدرها هم خوشگل نیستم که هرکی منو ببینه عاشقم بشه.
ملیحه-چی بگم والا.
سرمو انداختم پایین و دیگه چیزی نگفتم.دوباره یاد دیشب افتاده بود و بویی که احساس کردم.همون بو رو توی مغازه هم حس کردم.چقدر عجیب بود که ملیحه اصلا متوجه عطر اون فروشنده نشده بود.
انقدر حواسم پرت بود که قبل از اینکه متوجه هشدار ملیحه بشم محکم خوردم به یه نفر.ملیحه خیلی سریع بازومو گرفت و مانع از این شد که پرت بشم روی زمین.تا سرمو بالا آوردم با دیدن باربد خشکم زد.انتظار نداشتم اونو اینجا ببینم.در نگاه اول متوجه چسب زخمی شدم که به طرز ماهرانه ای به پیشونیش زده بود.جای زخمی بود که باعثش من بودم.با یادآوری اون روز که لیوان رو به سمتش پرت کردم لبخندی زدم و گفتم:چطوره یه عینک هم بخری.
ملیحه که از دیدن باربد شوکه شده بود و نمیدونست که چی بگه با صدای آهسته ای به باربد سلام کرد.باربد نیم نگاهی به ملیحه کرد و دوباره به من.دلم میخواست که همونجا با همه ی قدرتی که دارم بزنمش.میدونستم که فکرمو خونده چون لبخندی زد و گفت:اینجا چیکار میکنین؟
ملیحه-اومده بودیم خرید.
توی دلم گفتم:خر خودتی.تو که میدونی چرا اومدیم.یعنی نفهمیدی؟
باربد-چیزی هم خریدین؟
ملیحه-آره یه ساعت.
باربد نگاه دقیقی به ملیحه کرد و بعد به ساعت فروشی.اخم کرد و به من نگاه کرد.از نگاهش جا خوردم.انتظار داشتم که بی تفاوت باشه اما یه جوری نگاهم میکرد که انگار کار بدی کردم.
ملیحه-راستی آقا باربد سرتون چی شده؟
باربد-با یکی دعوام شد.
ملیحه-اوه چه بد.
باربد-طرف خیلی دستش محکم بود.
سرمو انداختم پایین و دست ملیحه رو گرفتم.
-ما دیگه میریم.
باربد-به این زودی؟
با لحن تلخ و گزنده ای گفتم:نکنه باید برای رفتن از تو اجازه بگیرم؟مشکلی داری؟
باربد هم مقابله به مثل کرد.دوباره مسخره بازیش گل کرد و گفت:چرا خانوم من از دستم ناراحته؟!
-واقعا که بی شعوری.
باربد-پس باهام قهری.
ملیحه-میخواین من...
فهمیدم که ملیحه چی میخواد بگه.خیلی سریع گفتم:نه.داریم میریم.
ملیحه رو دنبال خودم کشیدم که صدای باربد رو از پشت سرم شنیدم.
باربد-شب بهت زنگ میزنم.
توی دلم گفتم:تو غلط میکنی عوضی.
باربد-حالا میبینی غلط میکنم یا نه.
همه ی افراد داخل پاساژ با تعجب به من و باربد نگاه میکردند.خیلی سریع از پاساژ بیرون اومدیم که ملیحه گفت:اون چی میگفت؟به نظرت چرت و پرت نمیگفت؟باهاش قهری؟
-ملیحه خواهش میکنم بس کن.از دست باربد کم میکشم با سوالای تو هم باید کلنجار برم.
ملیحه-ببخشید.
-ازش بدم میاد.پسره ی از خودراضی.
ملیحه-خدا آخر و عاقبت شما دو تا رو بخیر کنه.اما برام خیلی عجیب بود که چجوری اینجا پیداش شد.
-منم به همین فکر کردم.
ملیحه-اما خیلی خوشتیپ شده بود. چسب روی پیشونیش هم خاصش کرده بود.
-آهان.
ملیحه-آهان هم شد حرف؟دختر تو چته؟
-نمیدونم ملیحه.ول کن این حرفا رو.
دوباره با دیدن باربد اعصابم خرد شده بود.نمیدونم چرا هردفعه که میدیدمش ناخودآگاه مقابلش جبهه میگرفتم.
***
مشغول خوندن کتاب بودم که تلفن خونه زنگ خورد.نگاهی به ساعت دیواری کردم.ده شب بود.شهاب رفته بود حمام و من مجبور بودم که خودم گوشی رو بردارم.مطمئن بودم که باربده.خیلی دلم میخواست بهش کم محلی کنم و جواب تلفنشو ندم.اما یه چیزی منو وادار میکرد که گوشی رو بردارم.بالاخره گوشی رو برداشتم.
-بله؟!
باربد بعد از چند لحظه مکث گفت:سلام.
-سلام.
باربد-خوبی؟
-ممنون.
باربد-منم خوبم.
-میبینم که زنگ زدی.
باربد-فکر میکردی نمیزنم؟
-چرا مطمئن بودم میزنی.چون پررو تر از این حرفایی.
باربد-توپتم که پره.
-واسه تو همیشه پره.
باربد-فکر کنم تنها پسری هستم که انقدر بهش لطف داری.
-دقیقا.
باربد-به خودم میبالم.
-این حرفارو بریز دور.کارتو بگو.
باربد-چه کاری از این واجب تر که دارم با تو حرف میزنم.
-شیرین زبونم که شدی.
باربد-بودم.شما خبر نداشتی.
-اگه کاری نداری قطع کنم.
باربد-دیشب خوب خوابیدی؟
-فکر نمیکنم به تو ربطی داشته باشه.
باربد-اوه راست میگی.به من ربطی نداره.
-کارت همین بود؟
باربد-راستش نه.زنگ زدم درباره خودم و خودت با هم حرف بزنیم.
-ببین آقا پسر من یه اشتباهی کردم پشت سر تو حرف زدم همین الانم ازت عذر میخوام.دست از سرم بردار.نمیدونم چه دلیلی داره همش سعی میکنی اعصاب منو خرد کنی؟مریضی؟عقده داری؟من اصلا حوصله جر و بحث با تو ندارم.به قدر کافی گرفتاری و مشکل دارم.خواهش میکنم باربد دست از سر من بردار.به چه زبونی بگم که نمیخوام با تو حرف بزنم؟مگه زوره؟با این کارات داری دیوونه ام میکنی.باربد توروخدا...
شهاب-با کی حرف میزنی؟
با شنیدن صدای شهاب بدنم بی حس شد.گوشی تلفن از دستم افتاد و با ترس به سمت شهاب برگشتم که پشت سرم ایستاده بود.هیچوقت شهاب رو اونطوری ندیده بودم.از عصبانیت صورتش سرخ شده بود و اخم کرده بود.
سرمو انداختم پایین و با ترس و لرز گفتم:شهاب به خدا باربد...
با صدای فریاد شهاب از جام تکون خوردم و یه قدم به سمت عقب برداشتم.
شهاب-باربد غلط کرد با تو.چیکارت داشت هان؟
به سمتم هجوم آورد.اول فکر کردم که میخواد بزنتم اما گوشی تلفن رو برداشت و به گوشش چسبوند.
شهاب-الو؟چرا لال شدی؟جواب بده.الو؟
انگار که باربد جوابشو داده بود چون شهاب گفت:آخرین دفعت باشه که زنگ میزنی و با خواهر من حرف میزنی.فهمیدی؟
شهاب نگاهی به من انداخت و با پوزخند گفت:چه جالب.
خیلی دلم میخواست بدونم باربد بهش چی گفته.اما نمیشد.یکدفعه شهاب مثل یه بشکه باروت منفجر شد.اصلا نمیدونستم چی شده و باربد چه حرفی زده که شهاب اون طوری شد.گوشی تلفن رو محکم پرت کرد روی زمین و به من نگاه کرد.یه حسی به من میگفت فرار کنم اما قبل از اینکه بتونم کاری بکنم شهاب دستشو برد بالا و با قدرت به صورتم زد.ضربه اش به قدری زیاد بود که افتادم روی زمین.گونه ام از شدت درد به سوزش افتاده بود.دستمو روی صورتم گذاشتم که فریاد شهاب دوباره بلند شد و به سمتم اومد.
شهاب-میگفت دوستت داره.با هم دوستین.
چنگ زد توی موهام و گفت:حدس میزدم.وقتی ملیحه گفت توی سایت بغلت کرده باید میفهمیدم که خیلی...
مچ دستشو گرفتم تا مانع کشیدن موهام بشم و گفتم:شهاب به خدا من...
شهاب-خفه شو.صداتو نشنوم.
ترجیح دادم چیزی نگم.از این بدتر نمیشد.چجوری باربد تونسته بود اون دروغ هارو به شهاب بگه.زدم زیر گریه که شهاب گفت:واسه چی گریه میکنی؟هان؟
جوابشو ندادم که موهای سرمو کشید و گفت:حرف بزن.
جیغی کشیدم و گفتم:شهاب توروخدا.درد میاد.
شهاب-نمیدونستم انقدر زرنگ شدی که دوست پسر میگیری.
-به خدا من...
قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم شهاب از روی زمین بلندم کرد و دوباره سیلی محکمی به صورتم زد.شهاب وحشی شده بود و من نمیتونستم کاری کنم.دستامو جلوی صورتم گرفتم و با گریه گفتم:به خدا من باهاش دوست نیستم.راست میگم.چرا حرفمو باور نمیکنی؟
از شدت گریه نتونستم حرف بزنم.شهاب دوباره خواست منو بزنه که جیغی زدم و گفتم:توروخدا نزن.تورو ارواح خاک بابا.
با گفتن این حرف دستش میونه ی راه متوقف شد و با کلافگی گفت:اصلا ازت انتظار نداشتم.ناامیدم کردی.
-به خدا شهاب من باهاش دوست نیستم.ازش خواستم که دست از سرم...
شهاب-بسه دیگه.به قدر کافی شنیدم.
دستاشو روی سرش گذاشت و چشم هاشو بست.
شهاب-باورم نمیشه که اینکارو کردی.باورم نمیشه.
از اینکه باربد نظر شهاب رو نسبت به من برگردونده بود حرص میخوردم.اگه باربد جلوی دستم بود خفه اش میکردم.سیلی های شهاب و حرفاش دلمو شکست.روی زمین نشستم و بی صدا شروع کردم به گریه.شهاب هم بعد از چند دقیقه ایستادن گفت:بلند شو ببرمت پیش مامان.
-چی؟من نمیام.واسه چی؟
صداشو برد بالا و گفت:میگم بلند شو.یالا.
-من نمیام.این موقع شب؟
شهاب-بلند میشی یا نه؟
از ترس اینکه دوباره بزنتم با اکراه از جام بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم.
***
مامانم بغلم کرد و با وحشت گفت:چی شده؟این چه بلایی سرت اومده؟صورتت چرا قرمزه؟
دوباره اشکام راه گرفت.وجود بهنام هم باعث خجالتم شده بود.
مامان-شهاب چی شده؟
شهاب به بهنام نگاه کرد و گفت:چیزی نشده.فقط یه چند روزی شادی ازم خواست بیاد اینجا.دلش واستون تنگ شده.
مامان که از حرف شهاب قانع نشده بود اما موقعیت رو هم طوری نمیدید که سوالی بکنه فقط گفت:خیل خب.بیاین تو.
آروم آروم از روی تخت بلند شدم.احساس بی وزنی میکردم.توی هوا معلق بودم.خوشم اومده بود.به زیر پام نگاه کردم.چقدر فضای اتاق برام آشنا بود.تازه یادم افتاد که تخت خودمه.با دیدن خودم که روی تخت خوابیده بودم ترسیدم.به پهلو خوابیده بودم و دستم زیر سرم بود.چقدر جالب بود.میتونستم همه چیزو از بالا ببینم.احساس کردم یه نفر گوشه ی دیگه ی اتاقم ایستاده.به گوشه ی اتاق نگاه کردم.با دیدن باربد توی اتاقم یکه ای خوردم.اون اینجا چیکار میکرد؟آروم آروم به سمت تخت من رفت و بالای سرم ایستاد.خواستم به سمت باربد برم اما نتونستم.بین زمین و هوا معلق مونده بودم.سعی کردم داد و هوار کنم اما نتونستم.باربد تختمو دور زد و روی تختم دراز کشید.خودشو بهم نزدیک کرد و دستاشو روی کمرم گذاشت.سرشو گذاشت پشت گردنم و زیر لب گفت:شادی؟شادی؟!
دستشو روی شکمم حلقه کرد و گفت:عزیزم شادی؟!
سرشو بالا آورد و لب هاشو روی لاله ی گوشم گذاشت.با دیدن این کارش همه قدرتمو جمع کردم و جیغی کشیدم.
همه چیز عوض شد.چشم هامو باز کردم و با دیدن اتاقی که توش بودم متوجه شدم همه ی اون لحظات خواب میدیدم.سرمو بین دستام گرفتم و تک تک اون لحظات رو به یاد آوردم.وجود باربد منو میترسوند.اون چه کاری بود که کرد؟دستمو کشیدم به لاله گوشم که مامانم وارد اتاقم شد و با دیدن من که بیدار بودم گفت:چی شده شادی؟خواب بد دیدی؟
-دارم دیوونه میشم.
مامان-چی خواب دیدی؟
-نمیدونم.خودمم گیجم.
مامان-به هیچی فکر نکن و بخواب.فردا باید بری سایت.ساعت الان پنج صبحه.بخواب عزیزم.
تا به خواب رفتنم مامانم کنارم نشست.از اینکه کنارم بود احساس آرامش میکردم.
***
با دیدن اس ام اس ملیحه آهی کشیدم و گفتم:حالا چجوری تنهایی برم دانشکده؟
ملیحه اس ام اس داده بود که نمیتونه بیاد و کاری براش پیش اومده.میخواستم خودم هم قید رفتن به کلاس رو بزنم اما نمیشد.استاد سخت گیری داشتیم که به غیبت حساس بود.
با ناراحتی شروع به پوشیدن لباس هام کردم که سر و کله شهاب پیدا شد.بی توجه به حضورش به مامان گفتم:مامان من شاید امروز دیرتر بیام.نگران نشین.
شهاب-به سلامتی کجا میخواین تشریف ببرین؟
بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:کلاسم ممکنه طول بکشه.
شهاب-چقدر جالب.
مامان-شما دو نفر چتون شده؟اون از دیشب که یهو اومدین اینم از الان.نمیخواین بگین چی شده؟
شهاب-بهتره از دخترت بپرسی.
مامان-شادی؟
-هیچی ندارم که بگم.
شهاب به سمتم هجوم آورد که پشت مامان قایم شدم و گفتم:فقط بلدی دست روی من بلند کنی؟
مامان که سردرگم بود و نمیدونست که ما سر چی داریم حرف میزنیم با صدای بلند گفت:هردوتون بس کنین.عین خروس جنگی افتادین به جون هم.
شهاب-مامان بهتره از این به بعد مواظب دختر کوچولوتون باشین.چون خیلی خیره سر شده.
مامان-شادی تو چرا هیچی نمیگی؟
-هیچی نمیگم چون چیزی ندارم که بگم.خود شهاب قاضی شده و حکم صادر میکنه و اجرا میکنه.
شهاب-من حکم صادر میکنم؟بهتره به مامان بگی کی بود دیشب داشت با باربد حرف میزد.
مامان-منظورت چیه شهاب؟
شهاب که از یادآوری موضوع دیشب دوباره عصبانی شده بود و رگ غیرتش باد کرده بود گفت:دیشب نبودین ببینین این دو تا چجوری با هم...
-خجالت بکش شهاب.من و تو خواهر و برادریم.چجوری میتونی به من بی اعتماد باشی؟من خواهرتم.دشمنت که نیستم اینجوری باهام حرف میزنی.
شهاب-ببین شادی من احمق نیستم.انقدر سعی نکن...
دیگه طاقت نداشتم بایستم و حرفای احمقانه ی شهاب رو گوش بدم.کیفمو برداشتم و گفتم:من دارم میرم.خداحافظ.
قبل از اینکه بذارم شهاب حرفی بزنه از خونه زدم بیرون.از رفتار شهاب دلم شکسته بود.هیچوقت حدس نمیزدم که روزی برسه شهاب به من بی اعتماد بشه و دست روی من بلند کنه.
از اتوبوس پیاده شدم و توی شلوغی آدم ها از بینشون رد شدم و به سمت پیاده رو رفتم.بی اونکه سرمو بالا کنم به راهم ادامه میدادم که حس کردم یه نفر بازومو گرفت.وحشت کردم.خواستم با کلاسور دستم به صورت طرف ضربه بزنم که صدای باربد رو شنیدم.
باربد-خواهش میکنم شادی آروم باش.
به باربد نگاه کردم.بدون اینکه نگاهشو از روبرو بگیره به من گفت:امیدوارم که حالت خوب باشه.
-لطفا دستمو ول کن.
باربد بی توجه به حرف من ،منو دنبال خودش میکشید.از جلوی دانشگاه رد شدیم که گفتم:کجا داری میری؟من کلاس دارم؟این کارا چیه که میکنی؟
با زور بازومو از دستش کشیدم بیرون و ازش فاصله گرفتم.
-چرا انقدر اذیتم میکنی؟دست از سرم بردار.
باربد دوباره بازومو گرفت و گفت:اینجا جای خوبی برای حرف زدن نیست.
منو دنبال خودش کشید و گفت:دیشب واقعا نگرانت بودم.نمیخواستم که اذیت بشی.
-کار خودتو کردی.دیگه چی میگی؟
فشار انگشت های دستشو زیاد کرد و با عصبانیت گفت:میشه زبون به دهن بگیری؟
-آی.دستم.چرا اینجوری میکنی؟
بالاخره بعد از گذر از چند خیابون و کوچه وارد یه کوچه ی خلوت شدیم.پرنده هم پر نمیزد.بالاخره باربد بازومو ول کرد و روبروم ایستاد.با ترس و وحشت بهش نگاه کردم و بعد به کوچه.
باربد-نمیخواد بترسی.باور کن نمیخوام بهت آسیبی برسونم.فقط میخوام باهات حرف بزنم.
با دیدن نگاه آرومش دیگه چیزی نگفتم.
باربد-دیشب خیلی اذیت شدی؟
با یادآوری کتک های شهاب و حرفاش توی ذهنم باربد هم اخم کرد.انگار که دید چه بلایی به سرم اومده.
باربد-من نمیدونم...خب راستش...
نمیدونستم میخواد چی بگه.کلافه و دست پاچه به نظر میومد.
باربد-میخوام بگم که...
از این پا و اون پا کردنش خسته شدم.با کلافگی گفتم:اگه حرفی نداری بهتره بذاری برم.دیگه حوصلتو ندارم.به قدر کافی از بودن با توبهم ضرر رسیده.الانم نمیخوام کلاسمو از دست بدم.
کیفمو روی شونه ام جابجا کردم و خواستم از کنارش رد بشم که یکدفعه مچ دستمو گرفت و منو به سمت خودش کشید.قبل از اینکه بتونم خودمو کنار بکشم افتادم توی بغلش.تا خواستم خودمو از بغلش بکشم بیرون منو به سمت دیوار یکی از خونه ها هول داد و دستشو دور کمرم حلقه کرد.
-ولم کن دیوونه.این کارا چیه؟
دستمو روی سینه اش گذاشتم و به سمت عقب هولش دادم.اما کارم بی فایده بود.باربد فشار دستشو بیشتر کرد و توی چشم هام خیره شد.دوباره داشت هیپنوتیزمم میکرد.برای چند ثانیه به چشم هاش خیره شدم که دیدم آروم آروم نگاهش به سمت پایین و لب هام سر خورد.
معنی نگاهشو فهمیدم.خیلی سریع سرمو به سمت دیگه ای برگردوندم و گفتم:اگه ولم نکنی جیغ میزنم.
باربد سرشو نزدیکتر کرد و گفت:فعلا آنتن های مخابراتی ام هیچ سیگنالی دریافت نمیکنه.
خندید و نفس هاش به صورتم خورد.ناخودآگاه نگاهش کردم و خواستم بگم بس کنه که دستشو آورد بالا و روی گونه ام گذاشت.درست جایی که شهاب سیلی زده بود.چشم هامو بستم و گفتم:دستتو بردار.
خیلی آروم دستشو از روی گونه ام برداشت.فکر کردم که الان ولم میکنه اما خیلی سریع لب های داغشو روی پیشونیم احساس کردم.نفسمو حبس کردم و بدنمو سفت کردم.به قدری خودمو به دیوار فشار داده بودم که حس میکردم الان دیوار سوراخ میشه و من ازش رد میشم.
لب هاشو از روی پیشونیم برداشت و با صدای غم انگیزی گفت:متاسفم.برای همه چیز متاسفم.
چشم هامو باز کردم و سرمو گرفتم بالا.خیره شد به چشم هام و گفت:نمیخواستم دیشب اون اتفاق بیفته.متاسفم.
دوباره پیشونیمو بوسید و برای چند لحظه لب هاش بی حرکت روی پیشونی ام موند.انگار که از محلی که منو بوسیده بود گرما به همه ی بدنم سرایت کردم.عضله های بدنم شل شد و خیلی آروم دستمو که حائل بین بدنمون بود آوردم پایین.احساس میکردم که مدت هاست دنبال همینم.من باربد رو دوست داشتم.با اینکه به زبون ازش متنفر بودم اما میخواستمش.وجودش برام اهمیت داشت.باربد تنها کسی بود که من بهش بی تفاوت نبودم.تازه میفهمیدم که چقدر دوسش دارم.گرمای تنش و عطر بدنش منو از خود بیخود کرده بود.نمیدونم عشق فقط دوست داشتن بود و یا رابطه ی فیزیکی هم باعثش میشد.شاید اگه باربد این همه به من نزدیک نبود هیچوقت به خودم اعتراف نمیکردم که دوسش دارم.
تازه یادم افتاد که باربد هم میتونه فکرمو بخونه.با خجالت بهش نگاه کردم که لبخندی زد و گفت:از این به بعد قول میدم که بی اجازه وارد فکرت نشم.
به خودمون که اومدم دیدم چجوری به هم چسبیدیم.با وحشت به کوچه نگاه کردم که با خنده گفت:هنوز هیچ سیگنالی دریافت نکردم.نگران نباش.
-خواهش میکنم.من ناراحتم.
خیلی آروم ازم فاصله گرفت و گفت:خوبه؟
-آره.

هنوزم خجالت میکشیدم نگاهش کنم.خودمو سرگرم درست کردن مقنعه و بعد جابجایی کیفم کردم که صدام زد.لحنش مثل زمانی بود که توی خواب دیدم.با احساس و پر از نیاز خواستن.
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:بله؟!
دستمو گرفت و انگشتاشو بین انگشتای من قرار داد و سرشو نزدیک صورتم آورد و زیر گوشم گفت:میخوامت.خیلی زیاد.
از جمله ای که به کار برد خنده ام گرفت.همونطور که میخندیدم گفتم:باید باور کنم؟
باربد-از این به بعد حرفای منو باید باور کنی.چون هیچوقت بهت دروغ نمیگم.
-رسما داری منو دوست دختر خودت میکنی؟
دست چپمو هم توی دستش گرفت و گفت:آره و تو هم مجبوری قبول کنی و باهام باشی.حق اعتراض هم نداری.
به قدری جدی و محکم حرفشو زد که ترسیدم.ترس از اینکه روزی برخلاف میلش رفتار کنم و اون ممکنه چه عکس العمل بدی نشون بده.
-خواهش میکنم اینجوری حرف نزن.ازت میترسم.
باربد-هیچ ترسی وجود نداره.تا وقتی با منی ترس بی معنیه.بهت قول میدم.
یکدفعه دستامو ول کرد و خودشو عقب کشید.با کنجکاوی نگاهش کردم که گفت:باید بریم.زودباش.
-چی داری میگی؟چی شده؟
باربد به جای اینکه جوابمو بده مچ دستمو گرفت و گفت:زودباش.بدو.
خودش شروع کرد به دویدن و من هم پا به پاش میدویدم.
-نمیخوای بگی چی شده؟
باربد-میدونستم شهاب زرنگتر از این حرفاست.
-چی؟نکنه شهاب دنبالمونه؟
باربد-آره.اما تو متوجه نشدی.نمیدونم چجوری فهمیده که توی اون کوچه هستیم.
-خدای من.حتما پیش خودش فکر میکنه که...
باربد-داره دنبالمون میاد.نزدیکه.
سرعتمونو زیاد کردیم که باربد گفت:باید بریم توی یکی از خونه ها.چاره ای نداریم.
-یعنی انقدر نزدیکه.
باربد-آره.
از تصور اینکه شهاب من و باربد رو دست توی دست هم ببینه بدنم یخ زد.دیگه نتونستم بدوم.قدم هام آروم شد و گفتم:توروخدا یه کاری بکن.دارم سکته میکنم.
باربد منو به سمت در یکی از خونه ها برد و در زد.
باربد-تحمل کن.
یه زن حدودا پنجاه ساله در خونه رو باز کرد که باربد گفت:سلام خانوم.ببخشید مزاحم شدیم.خانومم حالش بده.میشه کمکمون کنین؟
اون زن که با دیدن صورت رنگ پریده ی من دلش به حالم سوخته بود تعارفمون کرد و ما هم با عجله وارد خونه شدیم.
قلبم به قدری تند میزد که حتی میتونستم ضربانشو از روی پوستم هم حس کنم.دستمو روی قلبم گذاشتم و یکدفعه ولو شدم روی زمین.باربد زیر بغلمو گرفت و به اون زن گفت:میشه یه لیوان آب قند بیارین؟خواهش میکنم.
به قدری حالم بد شده بود که حس میکردم الان از هوش میرم.با وحشت بازوی باربدو گرفتم و نگاهش کردم.
(الان کجاست؟)
باربد لبخند آرامش بخشی زد و گفت:رد شد.
نفس راحتی کشیدم و دیگه چیزی نگفتم.بالاخره بعد از نیم ساعت توی حیاط اون خونه نشستن و پذیرایی شدن توسط اون زن که فهمیدم اسمش منصوره است آماده ی رفتن شدیم.از اینکه همه چیز به خیر گذشته بود و شهاب مارو ندیده بود خدارو شکر کردم.
از خونه که بیرون اومدیم شهاب نگاهی به سرتاپای من انداخت و گفت:خوبی؟!
-آره.بهترم.
نگاهی به ساعت موبایلم انداختم.با دیدن ساعت اخم کردم.کلاسو از دست داده بودم.
باربد-نگران نباش.کلاستون یه ساعت دیرتر تشکیل میشه.
-چی؟تو از کجا میدونی؟
باربد-توی بورد زده بودن.
-خدا بگم چکارت کنه.خیلی موذی هستی.
باربد-بالاخره باید از مغزم کار بکشم یا نه؟
هیچوقت فکر نمیکردم پسری پیدا بشه که من ازش خوشم بیاد و خصوصیات باربد رو داشته باشه.شاید همین خصوصیت منحصر به فردش بود که منو مجذوب خودش کرده بود.
باربد-بریم دانشگاه؟
-بریم.
خواست دستمو بگیره که خودمو عقب کشیدم و گفتم:خواهش میکنم نه.
باربد که از حرف من جا خورده بود با ناراحتی گفت:خیل خب.
دستاشو توی جیب شلوارش فرو برد و در کنار من به راهش ادامه داد.نمیخواستم روابطمون بیشتر از اون جلو بره.با اینکه از بودن در کنارش و آغوشش لذت بردم اما به نوعی عذاب وجدان داشتم.هم دوست داشتم دوباره بغلم کنه و دستامو بگیره و هم نمیخواستم توی روز اولی که دوستی مون رسما شکل گرفته بود زیاداز حد جلو بریم.از حالت صورتش فهمیدم که ناراحت شده اما نمیدونستم چجوری از دلش در بیارم.بالاخره طاقت نیاوردم و گفتم:نمیخواستم ناراحت بشی.
باربد-ناراحت نشدم.
-چرا شدی.درسته مثل تو نمیتونم فکر آدما رو بخونم اما اونقدر احمق نیستم که از چهره ات نفهمم ناراحت شدی.
بی توجه به حرف من داشت به راه رفتنش ادامه میداد.از اینکارش لجم گرفت.خیلی سریع خودمو بهش رسوندم و به بازوش نگاه کردم.وسوسه شدم که دستمو دور بازوش حلقه کنم.خیلی آروم دستمو به سمت بازوش بردم که یکدفعه به سمتم برگشت و به چشم هام خیره شد.سرجام میخکوب شدم.دستم شل شد و خیلی آروم آوردمش پایین.نگاهش دوباره مثل سابق سرد و بیروح شد.چجوری میتونست انقدر سریع حالت چهره و چشم هاشو عوض کنه؟
سرمو انداختم پایین که گفت:دیگه هیچوقت منو از خودت نرون.هیچوقت.
تا خواستم حرفی بزنم منو با حرکتش غافلگیرم کرد.دوباره منو توی بغلش گرفت و خیلی محکم به خودش فشار داد.
باربد-نمیتونم نسبت بهت بی تفاوت باشم.میفهمی؟!
از ترس اینکه نکنه کسی مارو بفهمه شروع به تقلا کردن کردم و گفتم:خواهش میکنم.توروخدا.یکی مارو میبینه.
دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و سرمو گرفت بالا.دوباره خیره شد توی چشم هام و گفت:هیچوقت بهم نه نمیگی.خب؟
-اما این انصاف نیست که تو هرچی میگی با چشمات منو مجبور میکنی قبول کنم.
باربد-مجبورت نمیکنم قبول کنی.فقط وادارت میکنم جوابی که میخوای ازش طفره بری رو زودتر بگی.غیر از اینه؟
-با این کارات منو میترسونی.
باربد-همونطور که قبلا گفتم جای هیچ ترسی نیست.تو نباید بترسی.
به نشانه ی فهمیدن سرمو تکون دادم که گفت:از حرفا و کارام نترس.نمیذارم احساس ناراحتی بکنی.
بعد از چند ثانیه که به همدیگه خیره شدیم دوباره پیشونیمو بوسید و گفت:بهتره بریم.باید به کلاست برسی

تازه یاد شهاب افتادم.اگر هنوز دنبالم بود و جلوی دانشگاه منتظرم ایستاده بود چی؟چیکار میتونستم بکنم.
باربد-چی شده؟
-شهابو چیکار کنیم.اگه منتظرم باشه چی؟
باربد-یه نظری بدم؟
-چی؟
باربد-برگرد خونه.
-شوخیت گرفته؟کلاسو از دست میدم.
باربد-برگردی به نفعته.همین الانم برگرد.
-خیلی بد شد.
باربد-اما برای من که خیلی خوب شد.بالاخره تونستم به تو برسم.
-البته با زور.
باربد-من جسارت بکنم همچین کاری با شما انجام بدم خانوم.
سرمو کشیدم کنار و با خنده گفتم:خیلی خب.بسه دیگه.بهتره راه بیفتیم که زودتر برسم خونه.
باربد-چشم خانوم.شما امر کن.
-باز شیرین زبون شدی؟
باربد-بودم.شما خبر نداشتی.
-دیوونه.
به راه رفتن ادامه دادیم که باربد گفت:نمیخوای چیزی بپرسی؟
-سوال زیاد دارم ولی خب نمیدونم از کجا شروع کنم.
باربد-از هرجا که دوست داری.
-تو غیر از این ویژگی که داری،یعنی غیر از خوندن فکر بقیه کار دیگه ای نمیتونی بکنی؟
با دقت بهم نگاه کرد و گفت:منظورت چیه؟
-خب راستش چه جوری بگم.نمیتونی توی خواب وارد ذهن یه نفر دیگه بشی؟چه میدونم از این چیزا.یا اینکه باعث بشی یه نفر مدام کابوس ببینه.
سر جاش ایستاد و گفت:چی میخوای بگی؟
-میتونی یا نه؟
باربد-چیو میتونم؟دیوونه شدی؟من فقط میتونم ذهن بیشتر آدما رو بخونم.بیشترشونو ،نه همه.مثلا هیچوقت نمیتونم وارد ذهن دایی بهنام بشم.نمیدونم چرا.اما آدمایی دور و برم هستن که یه چیزی مثل عایق جلوشون هست که نمیذاره من فکرشونو بخونم.فقط همین.
-جواب سوالمو ندادی.
باربد-چی میخوای بشنوی؟نه.من همچین قدرتی ندارم.سوپرمن که نیستم.
-پس...
باربد-پس چی؟
-هیچی.
باربد-بگو.
-هیچی.ولش کن.
باربد-گیجم کردی شادی.چی شده که این سوالا رو میپرسی؟شاید بتونم کمکت کنم.
سرمو انداختم پایین و شروع کردم به راه رفتن و گفتم:فقط سوال کردم.همین.
باربد-مطمئن؟
-آره.
نمیدونم چرا نگفتم.نگفتم که توی خوابم دیدمش.شاید خجالت میکشیدم و شاید هم...نمیدونم.توی اون موقعیت ترجیح دادم که چیزی نگم.
تا رسیدن به خیابون دیگه هیچکدوممون حرفی نزدیم.من توی فکر خواب ها و کابوسام بودم اما نمیدونستم باربد توی چه فکریه.
برام تاکسی گرفت و گفت:رسیدی خونه ی دایی میگی کلاست دیرتر تشکیل میشد حوصله نداشتی زود برگشتی.عادی رفتارمیکنی.خب؟
-باشه.
باربد-مراقب خودت باش.خداحافظ.
-تو هم همینطور.
***
مامان-شادی تویی؟!چرا زود اومدی؟
-سلام.کلاسم دیرتر شروع میشد.حوصله نداشتم.برگشتم.ملیحه هم نبود اصلا حسش نبود وایسم.
مامان-خوب کردی.توی این گرما آدم میپزه.
-آقا بهنام کجاست؟
مامان-رفته حمام.
_آهان...راستی شهاب کو؟
مامان-تو که رفتی.اونم رفت...شادی بیا میخوام باهات حرف بزنم.
میدونستم که میخواد راجع به جریان دیشب بپرسه.هنوز هیچ ایده ای به ذهنم نرسیده بود که بگم.تصمیم گرفتم واقعیتو بگم.اینجوری بهتر بود.
مامانم همونطور که مشغول تفت دادن پیاز و گوشت بود گفت:دیشب چی شده بود؟
-خب چجوری بگم.راستش دیشب باربد زنگ زد خونه.
مامان-خب بعدش؟
-من بهش گفتم که دست از سرم برداره و اینکه اذیتم نکنه.اما متاسفانه شهاب حرفای آخرمو شنیده بود و بعدش هم باربد یه حرفایی زد که شهاب عصبی شد.
مامان-چی گفت؟
-از شهاب بپرس.
مامان-دلم میخواد خودت بگی.
-من چه میدونم مامان.باربد با شهاب حرف زد.
مامان دست از کار کشید و نگاهم کرد.
مامان-شادی نمیدونم چی توی سرته.اما از این پسر فاصله بگیر.خب؟
خودمو زدم به اون راه و گفتم:نمیفهمم چی میگی.
مامان-خوبم میفهمی که چی میگم.شهاب بهم جریان اون روز توی سایت رو گفته.گفت که باربد بغلت کرده.فقط دلیل کار اون روزتو نمیفهمم که زدیش.اما هرچی که بینتون هست ازت میخوام تمومش کنی.اون به درد تو نمیخوره.اینکه بهنازم تورو واسه پسرش خواستگاری کرد رو فراموش کن.کلا دور باربدو خط بکش.
-منکه چیزی نگفتم شما اینجوری جبهه گرفتین؟
مامان-نگفتی.درست.اما الان بهت میگم که پس فردا به هر بهانه ای خواست بهت نزدیک بشه نذاری.
-یادم میمونه.اما فقط چرا؟چرا نباید بهش نزدیک بشم؟
مامان-چه میدونم.بهنام میگفت که باربد بعد از اینکه با یه دختره آشنا شد و اون دختر ترکش کرد یه جوری شده.میگفت زده به سرش.بهنام میگفت که دختره بعد از رابطه ای که با باربد داشته ترکش کرده.یعنی به زور.
-چی؟مگه میشه؟
مامان-نمیدونم راسته یا دروغ اما بهنام میگفت رفتار باربد نرمال نیست.بعضی وقتا میزنه به سرش.نمیخوام اتفاقی واست بیفته شادی.
لبخندی زورکی زدم و گفتم:منو دست کم گرفتی؟نگران نباش.مواظبم.
مامان-میدونم که هستی.فقط گفتم که حواست باشه.شهاب هم که اومد از دلش در بیار.خب؟!هرچی باشه داداش بزرگترته.نمیخوام قهر باشین.
-مامان شمام که میگین شهاب بزرگه.
مامان-قربونت برم.شوخی کردم.حالا بلند شو برو دست و صورتتو بشور بعدش بیا یه چیزی بخوری.
همونطور که به سمت دستشویی میرفتم به حرف های مامان فکر میکردم.میدونستم که با یه دختر قبلا دوست بوده اما اینکه رابطه ی نزدیکی باهاش داشته و اونم به زور برام زیادقابل قبول نبود.اما وقتی یاد حرفش افتادم که بهم گفت تو مجبوری باهام دوست باشی و حق اعتراض نداری یه جورایی حق رو به مامان و بهنام دادم.باربد نرمال نبود.خب شاید خوندن افکار دیگران خاصش کرده بود و همین باعث شده بود تا حدی مستبد و زورگو باشه.اما من نمیخواستم مثل مامان فکر کنم.باربد اونطوری نبود که بقیه فکر میکردن.ترجیح دادم به این حرفا اهمیت ندم و خودمو توی جمع بی تفاوت نشون بدم.
از دستشویی اومدم بیرون که صدای شهابو شنیدم که داشت با مامان حرف میزد.
شهاب-کی اومد؟
مامان-پیش پای تو.راستی تو کجا رفتی یهو؟!
شهاب-یه سر رفتم بیرون.کاری واسم پیش اومد.
مامان-بیا بشین چای بخور.الانم شادی میاد.
به شهاب سلام کردم که با دقت نگاهم کرد و گفت:سلام.خوبی؟چرا زود اومدی؟!
میدونستم که من و باربد رو دیده اما هیچ مدرکی نداره که حرفشو ثابت کنه.خودمو زدم به اون راه و گفتم:کلاسمون دیرتر تشکیل میشد حوصله نداشتم وایسم برگشتم.
با نگاهی که منظورش خر خودتی بود گفت:آهان.فکر کردم که کلا کلاست تشکیل نشده.
-نه بابا.
شهاب-خب چه بهتر.پس امروز میریم بیرون یه گشتی هم میزنیم.اتفاقا دوستم و زنش هم هستن.میای دیگه؟
چی توی سر شهاب میگذشت؟خیلی دلم میخواست بدونم هدفش از این دعوت چیه؟میخواست آشتی کنه باهام و از دلم در بیاره یا نه.با دقت بهش نگاه کردم تا بلکه بفهمم منظورش چیه.به قدری بی تفاوت و سرد این حرف رو زد که فهمیدم آشتی درکار نیست.
شهاب وقتی دید چیزی نمیگم دوباره گفت:میای؟!
به مامان نگاه کردم که با چشم و ابرو بهم اشاره کرد که قبول کنم.
-آره میام.کی؟!
شهاب-شام میریم بیرون.
-خیل خب.
شهاب-لباس نمیخوای از خونه برداری؟
-نه.دیشب آوردم.
***
مشغول تلویزیون دیدن بودم و بهنام هم داشت روزنامه میخوند.شهاب و مامان هم استراحت میکردند.حس میکردم که بهنام میخواد باهام حرف بزنه اما مردد بود.شاید هم نمیدونست از کجا شروع کنه.
بهنام-شادی جان از دانشگاه چه خبر؟
-دانشگاه خبری نیست.چون من بیشتر میرم سر سایت.
بهنام-باید جالب باشه که میری سر حفاری.
-آره.خیلی زیاد.
بهنام-خوبه.موفق باشی.
-خیلی ممنون.
بهنام-باربد رو هم میبینی توی دانشگاه؟
-آره.یه چند باری دیدمش.
خیلی دلم میخواست بدونم که چی میخواد بگه.
بهنام-خیلی تصادف جالبیه که تو و باربد توی یه دانشگاه درس میخونین.
-بله همینطوره.راستش خودم دفعه ی اول که باربدو دیدم شوکه شدم.
بهنام-رابطتون چطوریه؟!
سوالش یه جوری بود.انگار که میدونست با هم دوستیم.
-رابطه مون؟خب سلام و علیک داریم با هم توی دانشگاه.
بهنام-خوبه.
خودمو سرگرم دیدن تلویزیون کردم که گفت:باربد پسر خوبی بود.درسته که برادرزاده مه اما خب از بچگی هم یه جورایی عجیب و غریب بود.بزرگتر که شد رفتاراش خیلی غیر عادی بود.از بقیه کناره میگرفت.توی مهمونیا شرکت نمیکرد.کلا آدم منزوی و گوشه گیری بود.بعد از شکستی هم که توی عشق داشت اوضاعش بدتر شد...نمیخوام بگم که پسر بدیه.اما به نظرم اخلاقش اصلا خوب نیست.
بهنام داشت با زبون بی زبونی بهم میگفت که از باربد فاصله بگیرم.چه میدونست که باربد به خاطر خوندن ذهن بقیه ممکنه که منزوی شده باشه.حتما نمیتونسته خودشو در خوندن فکر دیگران کنترل کنه و همین باعث آشفتگی فکرش میشده.چقدر سختش بوده.
بهنام-گوش میدی چی میگم شادی جان؟
-بله.گوشم با شماست.
بهنام-بی زحمت برام چای میاری؟
-چشم.الان.
بهنام-دستت درد نکنه.
بعد از دادن چای به بهنام دیگه حرفی درباره باربد نزد.به نوعی باهام اتمام حجت کرده بود.همه داشتن منو از بودن در کنار باربد منع میکردن.باید از باربد میپرسیدم.باید ازش بیشتر بدونم.
***
شهاب-چرا اخمات توی همه؟!
-هان؟نه بابا.
شهاب-اگه نمیخوای بیا بگو.زورت نکردم که.
-اینطوری باهام حرف نزن.دارم میام دیگه.
شهاب-پس اخماتو وا کن.
-خیل خب.تو نگران نباش.آبروتو جلوی دوستت نمیبرم.
شهاب-بریم؟
-بریم.
شهاب عوض شده بود.دیگه اون برادری نبود که من باهاش احساس راحتی کنم و ازش نترسم.هیچوقت فکر نمیکردم که رابطه ام با شهاب اینطوری بشه.درست بود که با هم حرف میزدیم اما در حقیقت با هم قهر بودیم.قهرمونم به آدمیزاد نرفته بود.
سر خیابون منتظر اومدن دوست شهاب بودیم که بالاخره پیداشون شد.با دیدن ماشین مدل بالایی که جلوی پامون ترمز کرد با تعجب نگاهی به شهاب انداختم و گفتم:از این دوستا نداشتی قبلا.
شهاب-داشتم.شما خبر نداشتی.
با پیاده شدن دوست شهاب از ماشین دیگه با هم حرفی نزدیم.
شهاب-سلام محسن.خوبی؟
محسن-سلام شهاب.سلام شادی خانوم.خوبین؟معطل که نشدین؟
بعد از احوال پرسی با محسن سوار ماشین شدیم.کنجکاو شدم که بدونم همسرش کجاست.مگه قرار نبود که با ما باشه؟
شهاب-پس مهناز خانوم کجان؟
محسن-خونه.آخه من از سر کار برگشتم.الان میریم خونه سراغش.
محسن پسر معمولی و ساده ای بود.از نظر قیافه به نظرم به پای شهاب نمیرسید اما خب از ماشینش معلوم بود که پولداره.خیلی کنجکاو بودم که ببینم همسرش چطوریه.
خیلی زود به خونه ی محسن رسیدیم.همسرش دم در منتظر ایستاده بود.مهناز یه زن کاملا خوش پوش و شیک بود.قیافه اش بامزه بود.به نظرم از محسن سرتر بود.برخورد خیلی خوبی هم با من داشت.از احوال پرسی اش با شهاب فهمیدم که خیلی وقته همدیگه رو میشناسن.
مهناز-محسن میشه چند لحظه صبر کنی تا مهران هم بیاد؟!
محسن-مهران؟کی اومد؟
مهناز-نیم ساعتی میشه.اومده بود یه سری به ما بزنه.منم گفتم باهامون بیاد.
محسن-باشه پس صبر میکنیم.
خیلی آروم زیر گوش شهاب گفتم:مهران کیه؟
شهاب-داداش مهناز.
-آهان.
بالاخره بعد از چند دقیقه منتظر ایستادن مهران اومد.فکر کنم حدود سی سال یا سی و پنج بود.قد متوسط با هیکلی ورزشکاری.پیرهن یقه بازی پوشیده بود که عضله های سینه اش به خوبی معلوم بود.به صورتش نگاه کردم.چشم های مشکی و بینی که نه کوچیک بود و نه بزرگ.یه جورایی به صورت استخونی اش میومد.موهای کوتاه و مشکی رنگی که به سمت بالا شونه کرده بود.در کل قیافه اش بد نبود.به نظرم هیکلش بیشتر آدمو جذب میکرد.مهران که متوجه نگاه خیره ی من شده بود با شیطنت نگاهم کرد و با بقیه سلام و احوال پرسی کرد.به من که رسید به سر تا پام نگاه کرد و گفت:خوبین شما؟
-خیلی ممنون.
دستشو به سمتم آورد.به ناچار بهش دست دادم که فشار خفیفی روی دستم آورد و گفت:خوشبختم.
به زور دستمو کشیدم عقب و گفتم:منم همینطور.
محسن-خب بهتره بریم.
نگاه خیره ی مهران رو حس میکردم اما خودمو بی اهمیت نشون دادم.به نظرم خیلی هیز بود.از اینکه با شهاب اومده بودم بیرون پشیمون شدم اما چاره ای هم نبود.
***
توی ماشین مهران و محسن و شهاب با هم شوخی میکردند و میخندیدن.تنها کسی که ساکت بود من بودم.مهناز هم پا به پای اونا میخندید.اما من اصلا خنده ام نمیومد.نمیدونم چرا حوصله ی بودن توی جمع اونا رو نداشتم.
مهران شخصیت شوخ و بذله گویی داشت.حرفاش خنده دار بود.کلا مجلس گرم کن بود.تا رسیدن به رستوران حرف زد وخندید.اما چیزی که منو ناراحت میکرد نگاه های گاه و بیگاهش بود که با شوق به من نگاه میکرد.از نگاهش معذب میشدم و ناچارا سرمو به سمت دیگه ای برمیگردوندم.
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#9
مشغول ور رفتن با غذام بودم.همگی جوجه کباب سفارش داده بودیم اما من اصلا اشتها نداشتم.از یه طرف با دیدن غذا یاد جوجه کباب های سلف می افتادم و از طرف دیگه نگاه های مهران اشتهامو کور کرده بود.
مهناز-شادی چرا غذاتو نمیخوری؟دوست نداری؟
-چرا اتفاقا دوست دارم اما میل ندارم.یه جورایی سیرم.
مهناز-حالا یه ذره بخور.اینجا جوجه کباباش حرف نداره.
به ناچار تکه ای از جوجه رو خوردم که محسن به شهاب گفت:راستی مغازه چی شد؟تصمیمتو گرفتی؟
شهاب-آره.فعلا یه مغازه اجاره میکنم تا ببینم چی پیش میاد.
محسن-چقدر خوب.مهران هم توی پاساژ ...مغازه داره.اتفاقا میخواد یه قسمت از مغازه شو اجاره بده.
شهاب-واقعا؟!
مهران-آره.من تجهیزات کامپیوتر و سخت افزار میفروشم.
شهاب-چقدر خوب.منم تصمیم گرفتم قطعات موبایل خرید و فروش کنم.میگن خوب پولی توشه.
مهران-آره اتفاقا.خوب فکریه.دوست داشتی یه سر به من بزن.شاید با هم کنار اومدیم.
بعد از جیبش کارتی در آورد و به شهاب داد.دوباره خیره شده بودم به مهران.نمیدونم چرا دوست داشتم نگاهش کنم.صورتش برام جذاب بود.شاید در نظر خیلی ها ساده بود.همونطور که خودم در لحظه ی اول اینطور دیدم اما بیشتر که دقت میکردم میفهمیدم که اون طوریام نیست.
دوباره مهران متوجه نگاه من شد.با دستپاچگی سرمو انداختم پایین و خودمو مشغول خوردن جوجه کردم.از بس جوجه سلف خورده بودم دیگه حالم از جوجه به هم میخورد.هرچند که اصلا قابل مقایسه با همدیگه نبودند اما خب از این غذا بدم میومد.
مهران-شادی خانوم شما دانشجویین؟!
-بله.باستان شناسی.
مهران-چقدر جالب.رشته ی مهیجی باید باشه.
-همینطوره.
مهران-بازار کارش چی؟
-زیاد خوب نیست...باید پارتی داشته باشی.راستش توی ایران اونقدرها هم به این رشته اهمیت نمیدن.
مهران-میخواین ادامه بدین؟
-بله.دیگه با لیسانس به آدم نگاه هم نمیکنن.
مهران خندید و گفت:راست میگی.مدرک بی اهمیت شده.
مهناز با افتخار به مهران نگاهی کرد و به من گفت:شادی جون مهران هم مهندسی عمران خونده.
-واقعا؟چه جالب.پس شما هم کارتون با رشته تون مرتبط نیست.
مهران-توی این دوره و زمونه کی درست سر جاشه که من باشم.
محسن-حالا از بحث این حرفا بیایم بیرون...بعد از شام بریم کجا؟!
مهناز-من بگم؟
محسن-تو بگو.
مهناز-بریم شهربازی.خیلی وقته که نرفتیم.
شهاب-منم موافقم.
مهران-مهناز بچه شدی؟
مهناز-خب دلم میخواد.شادی تو چی؟!
-نمیدونم.من حرفی ندارم.
مهناز-پس شادی هم طرف من.محسن تو چی؟
محسن-مامانت موقع عروسی گفت عروسک اینو ببرا من گوش نکردم.
مهناز-محسن؟!داشتیم؟
محسن-خیل خب منم میام.
مهناز-خیل خب.شدیم چهار به یک.حالا چی میگی داداشی؟
مهران-ای بابا.باشه.لشکر کشی نکن.تسلیم.
دوباره چشم های لعنتی من خیره شد به عضله های سینه اش.از اینکه برجسته و خوش فرم بود تعجب کردم.چون هیچوقت دور و برم همچین آدمی ندیده بودم.بیشتر توی مسابقات کشتی همچین هیکلی پیدا میشد.
بدبختی من از این بیشتر نمیشد.هردفعه که به مهران نگاه میکردم مچمو میگرفت.اینبار هم فهمید که دارم به عضله های سینه اش نگاه میکنم.نگاهی به خودش انداخت و بعد به من و طوری که بقیه متوجه نشدند چشمکی به من زد.خدای من از این بدتر نمیشد.پیش خودش حتما داشت فکر میکرد که من چه دختری هستم که چشم هام همه جا رو زیر نظر داره.سرمو انداختم پایین و اخم کردم.
تا تموم شدن غذا سعی کردم که به مهران نگاه نکنم اما میتونستم بفهمم که اون منو زیر ذره بین خودش گرفته.با این نگاه های خیره ام آبروی خودمو بردم.خاک بر سرم کنند.از خودم لجم گرفته بود که چرا نتونستم چشم هامو کنترل کنم.
مهناز-راستی شهاب چرا زنگ نمیزنی رعنا هم بیاد؟!
با شنیدن اسم رعنا گوشام تیز شد.رعنا دیگه کی بود؟اسمشو تاحالا نشنیده بودم.به شهاب نگاه کردم و با نگاهم ازش پرسیدم رعنا کیه.
مهناز-میخوای من بگم بیاد؟!
شهاب که با دیدن نگاه پرسشگر من دستپاچه شده بود گفت:فکر نکنم که خونوادش اجازه بدن.
مهناز-من زنگ میزنم الان اجازشو از مامانش میگیرم.سر راه سراغ رعنا میریم.
حتما رعنا دوست دخترش بود.باورم نمیشد که شهاب دوست دختر داشته باشه.پوزخندی زدم و خودمو مشغول ور رفتن با گوشی ام کردم.رعنا؟چه اسمی.حالا باید دید قیافه اش مثل اسمش هست یا نه.شهاب به من گیر میداد که چرا با باربد حرف زدم اونوقت خودش با یه نفر دوست بود.نمیدونم چرا پسرا هرکاری دلشون بخواد میکنن بعد نوبت خواهرشون میرسه غیرتی میشن و میگن که اینکارا خوب نیست.
مهناز-زنگ بزنم؟
محسن-بزن مهناز.اتفاقا اینجوری حالش بیشتره.زیادتریم.
از رستوران بیرون اومدیم که شهاب اومد کنارم و زیر گوشم گفت:ناراحت شدی؟
-از چی؟
شهاب-از اینکه جریان رعنا رو نگفتم؟
-نه.چرا باید باشم؟تو حقته که دوست دختر داشته باشی.من چیکاره ام؟
شهاب-با نیش و کنایه حرف نزن.
-من کی با کنایه حرف زدم؟فقط میگم که به ربطی نداره.
قدم هامو سریع تر کردم و خودمو به مهناز رسوندم تا مجبور نباشم با شهاب حرف بزنم.
***
خدای من این رعنا بود؟اصلا باورم نمیشد که شهاب با همچین کسی دوست بشه.حالم از دیدن قیافه اش به هم میخورد.حیف شهاب.اصلا نمیفهمیدم که این دختر چطوری خودشو به شهاب انداخته.مگه میشد؟همیشه فکر میکردم پسرها از دخترهای خوشگل خوششون میاد.نه کسی مثل رعنا.
فکر کنم رعنا چند سالی از شهاب بزرگتر بود.کلا صورتش عملی بود.گونه های برجسته که مشخص بود عمل کرده.بینی همینطور.لب های باد کرده که بوتاکس کرده بود.خیلی فجیع آرایش کرده بود.طوری که من فکر کردم پلک هاش از شدت ریمل در حال کنده شدنه.باورم نمیشد شهاب با همچین کسی دوست باشه.
اصلا از برخورد رعنا خوشم نیومد.به نظرم مغرور بود و فکر میکرد خیلی خوشگله.
شهاب منو بهش معرفی کرد که با طنازی و عشوه گری بغلم کرد و گفت:خیلی خوشحالم میبینمت عزیزم.شهاب خیلی ازت تعریف میکنه.
-منم همینطور.
از بوی اودکلن تندی که زده بود نفسم نزدیک بود بند بیاد.خودمو از بغلش بیرون آوردم و به شهاب نگاه کردم.از همون نگاه هایی که به قول ملیحه از صدتا فحش بدتر بود.دلم میخواست بهش بگم واست متاسفم شهاب.اصلا ازت انتظار نداشتم همچین دختری رو انتخاب کنی.
شهاب که متوجه نگاه من شده بود به بقیه گفت:خب بهتره بریم.سوار شین.
توی ماشین رعنا کنار من نشست و سعی میکرد که به نوعی خودشو توی دل من جا کنه.نمیدونم چرا اصلا ازش خوشم نمیومد.طرز لباس پوشیدن و آرایشش به نظرم در شان یک دختر نبود.با این تیپ و قیافه نمیدونم چرا مهناز اجازشو از خونواده اش گرفته بود.اصلا خونواده ای داره که روی طرز رفتارش نظارت کنند؟
توی دلم به شهاب گفتم خاک بر سرت با این سلیقه ات.آخه این تابلوی نقاشی چیه که باهاش دوست شدی؟
حالم داشت از بوی گند عطر رعنا به هم میخورد.شیشه ی ماشین رو کشیدم پایین و چند تا نفس عمیق کشیدم.اصلا از جمعی که توش بودم خوشم نمیومد.اخلاق هیچکدومشون به من نمیخورد.
کاش باربد بود تا میتونست افکار اونا رو بخونه.حتما چیزای جالبی توی سرشون میگذشت.یاد باربد باعث شد برم توی فکر.چقدر سریع با هم دوست شده بودیم؟خودم هم فکر نمیکردم که انقدر زود به هم علاقه مند بشیم.
یاد نگاه ها و رفتارهاش که میفتادم بدنم داغ میشد.دست خودم نبود.تشنه ی نوازش و محبتش بودم.کاش پیشم بود.
با تماس دست رعنا با بازوم و صداش به خودم اومدم.
رعنا-نمیخوای پیاده شی عزیزم؟رسیدیم.
نیم نگاهی به دستش کردم که دور بازوم حلقه شد.ناخن های لاک زده ی نارنجی.این چه دختری بود که شهاب باهاش دوست شده بود؟
به زور لبخندی زدم واز ماشین پیاده شدم.توی یک چشم به هم زدن رعنا چسبید به شهاب و دستشو دور بازوی شهاب حلقه کرد.این دختر بی شرمی و پررویی رو به حد اعلا رسونده بود.
رعنا-بریم بچه ها؟
بیرون اومدنم زهرم شد.نمیدونم چرا اصلا از رعنا خوشم نمیومد.به نظرم خیلی دغل باز بود.
مهناز-بریم.
بدون اونکه به شهاب نگاه کنم به راه افتادم.خیلی از دستش دلگیر و ناراحت بودم.هم از جریان کتک زدنش و هم جریان دوست دختر گرفتنش.
ناخودآگاه تبدیل به سه دسته شدیم.شهاب و رعنا،محسن و مهناز و من و مهران.از جو بوجود اومده راضی نبودم.نمیدونم غیرت شهاب کجا رفته بود؟فقط بلد بود به خاطر یه تلفن دست روی من بلند کنه؟
مهران-ناراحتین؟
به مهران نگاه کردم که شونه به شونه من داشت راه میومد.
-نه.اصلا.
مهران-از دوست دختر شهاب خوشت نمیاد مثل اینکه.
-دختر خوبیه به نظرم.
به خودم گفتم آره جون خودت.حیف که باربد نیست وگرنه کلی بهت میخندید.
مهران با طعنه و کنایه گفت:آره.خیلی.
خدارو شکر که بالاخره یکی پیدا شد که از رعنا خوشش نیاد.هنوزم توی کف شهاب بودم که چطوری با همچین شخصی دوست شده بود.
مهران-رعنا همبازی بچگی ما بود.البته بیشتر با مهناز بازی میکرد تا من.خب من بزرگتر از اونام.
-رعنا چند سالشه؟
مهران-بیست و هفت.
زیر لب لغت بیست و هفت رو تکرار کردم.چقدر از شهاب بزرگتر بود.آه باورم نمیشد.مگه میشه همچین چیزی؟همیشه شنیدم که مرد باید چند سال بزرگتر از زن باشه نه بر عکس.
مهران-من هم سی و دو سالمه.
با نگاهی که معنیش این بود که من که از تو نپرسیدم نگاهش کردم.مهران خنده اش گرفت.دستی توی موهاش کشید و گفت:خب گفتم شاید کنجکاو باشی بدونی.
با تاسف سری تکون دادم و هیچی نگفتم.شهاب که جلوتر ازما حرکت میکرد ایستاد و به ما نگاه کرد.دوباره تبدیل شد به همون شهاب اخمو و شکاک.با نگاهش داشت بهم میگفت که برم پیشش.یه جوری رفتار کردم که انگار اصلا ندیدمش.
شهاب-شادی بیا اینجا.

به سمت شهاب رفتم که گفت:رعنا میخواد درباره ی یه چیزی ازت سوال کنه.
مشخص بود که این حرفش برای دور کردن من از مهرانه و هیچ دلیل دیگه ای نداره.
رعنا همونطور که به شهاب چسبیده بود گفت:شادی جون ما یه گلاب پاش داریم.از جنس فیروزه.لبه اش هم آب طلاست.اگه بیارمش میتونی قیمتشو تخمین بزنی؟
اگه میتونستم رعنا رو خفه میکردم.این چه سوال احمقانه و مزخرفی بود که از من میپرسید؟مگه من دلال عتیقه بودم ؟نمیدونم چرا مردم عادی همیشه باستان شناسا رو با دلالای عتیقه اشتباه میگرفتن.تا به یکی میگفتی که رشته ام چیه سریع میگفت خوب طلا و جواهر جمع میکنیا.اما اصلا درک نمیکردن که رشته ی ما اینجوری نیست.خیلی با تصوراتشون فرق داره.
خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم و با لحن بدی جواب رعنا رو ندم.اما باز هم تلخی کلامم باعث اخم شهاب و رعنا شد.
-من کارم گنج یابی و دلالی نیست.متاسفم.
رعنا-اوا!خب شادی جون منظورم اینه که...
-گفتم که.من از این کارا بلد نیستم.
رعنا با تمسخر گفت:پس توی دانشگاه ها چی به شما یاد میدن؟
دلم میخواست کله شو بکنم.به چه جرئتی داشت منو زیر سوال میبرد؟!اصلا چه حقی داشت که این حرف رو بزنه؟
-مطمئنا چیزایی مثل مانیکور و پدیکور و مش و های لایتو و بوتاکسو یاد نمیدن.
بعد با تمسخر به سر تا پاش نگاه کردم و گفتم:حیف شهاب.
رعنا با شنیدن این حرف من صورتش سرخ شد.کار میزدی خونش در نمیومد.شهاب هم که هنوز از حرف های من توی شوک بود چیزی نگفت.یکدفعه رعنا مثل بمب منفجر شد و با صدای تقریبا بلندی گفت:خجالت نمیکشی این حرفارو به من میزنی؟
-اوه ببخشید.راست میگی.نباید به همسن مادرم بی احترامی کنم.
صدای خنده بلندی از پشت سرم اومد.برگشتم به سمت صدا که دیدم مهران از خنده سرخ شده.خودم هم خنده ام گرفته بود اما به زور خودمو کنترل کردم.شهاب که مونده بود چیکار کنه.طرف منو بگیره یا رعنا با ملایمت به هردومون گفت:بچه ها خواهشا ساکت.زشته.
رعنا با تمسخر و قیافه ای حق به جانب به شهاب گفت:بله.بایدم اینو بگی.از آبجیت دفاع کن.
شهاب-این چه حرفیه رعنا.تو کوتاه بیا.
-شهاب راست میگه.بخشش از بزرگونه.
با این حرف من شهاب گفت:شادی بس کن.میخوای دعوا راه بندازی؟!
-مگه حرف بدی زدم؟
رعنا که با اون قیافه ی عصبانی زشت تر شده بود با حرص منو نگاه کرد و خواست یه چیزی بهم بگه.اما منصرف شد و به راه افتاد.
شهاب-دیدی چیکار کردی؟
-چیکار کردم؟چه حرفا.
خودم هم از بازی که شروع کرده بودم خنده ام گرفته بود.آخیش بالاخره دلم خنک شد.دختره ی پررو فکر میکنه آسمون دهن باز کرده و فقط اون افتاده بیرون.
شهاب که بحث کردن با من رو بی نتیجه میدید دنبال رعنا رفت تا باهاش حرف بزنه.بعد از رفتن شهاب،بقیه با خنده به سمت من اومدن.
مهناز-شادی جون شما هم شیطونی رو نمیکنیا.
انتظار داشتم مهناز با بد اخلاقی باهام حرف بزنه.اما اصلا اینطور نبود.شاید اونا هم دل خوشی از رعنا نداشتن.
محسن-شادی خانوم خدا به داد شهاب برسه.
مهران-این حرفا چی بود زدی دختر؟نگفتی رعنا میکشتت؟
-خب جوابشو نمیتونستم با خنده بدم که.
مهران-حالا بیخیال.بیاین بریم.
-پس اونا؟
مهناز دست منو گرفت و گفت:داداشت از دلش در میاره.بیا بریم خوش بگذرونیم.
حدود یک ساعت بود که ما چهار نفر مشغول تفریح و خنده بودیم و خبری از شهاب و رعنا نبود.دلم میخواست شهاب هم بود اما خب ترجیح داده بود ناز رعنا رو بکشه تا کنار ما باشه.
محسن-من برم بستنی بگیرم.مهناز میای بریم؟!
مهناز-باشه بریم...بچه ها شما همینجا باشین تا بیایم.
مهران-خیل خب.
روی نیمکت نشستم و پاهامو از خستگی دراز کردم.کش و قوسی به بدنم دادم که مهران گفت:خسته شدی؟
-آره.خیلی راه رفتیم.
مهران-اما من تازه گرم شدم.
بعد کنارم نشست و به زن و مردی نگاه کرد که در فاصله ای نزدیک ما ایستاده بودند و با هم حرف میزدن.من و مهران موقعیتمون طوری بود که اون دو نفر ما رو نمیدیدن.مرد خیلی آروم سرشو به سمت زن برد و دستشو پشت کمرش گذاشت و در گوشش چیزی گفت.اون زن برگشت و صورتشو به صورت مرد نزدیک کرد.شیطنتم گل کرد.قبل از اینکه بذارم کاری بکنن یه سنگ از زمین برداشتم و پرت کردم به سمتشون.از برخورد سنگ با زمین صدایی بلند شد که هردوشون یکه ای خوردند و هول هولکی خودشونو از هم جدا کردند.به سمت ما نگاه کردند که با قیافه ای جدی گفتم:خوبین شما؟!
بدون اینکه حرفی بزنند از ما فاصله گرفتند و به سمت دیگه ای رفتند.مهران که از خنده در حال انفجار بود گفت:تو دیگه کی هستی؟شیطونو درس میدی.
خندیدم ودیگه چیزی نگفتم.مهران هم حرفی نزد.بعد از چند دقیقه نشستن سر و کله ی مهناز و محسن هم پیدا شد و بعد از اونا شهاب و رعنا.
رعنا چشم هاش از شدت گریه سرخ و متورم شده بود و اصلا به من نگاه نکرد.برام اهمیتی نداشت که چه برخوردی باهام میکنه.حقش بود که اون حرفارو بهش زدم.پشیمون هم نبودم.
شهاب هم با سرزنش به من نگاه کرد و حرفی نزد.تصمیم گرفتم بهش کم محلی کنم و اوقاتمو تلخ نکنم.به قدری از دست کارهای شهاب دلگیر بودم که حد نداشت.
***
شهاب-اون چه کاری بود که کردی؟
-هیس.داد نزن.اینجا خونه ی خودمون نیست.
کفشامو از پاهام در آوردم و وارد خونه شدم.بهنام و مامان توی سالن پذیرایی نشسته بودند و داشتند فیلم میدیدند.با صدای بلند ما دو نفر به سمت ما برگشتن.
شهاب با عصبانیت بازوی منو گرفت و گفت:با تو دارم حرف میزنم.
بازومو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:حقش بود.تا اون باشه که اینطوری حرف نزنه.
شهاب-به چه حقی جلوی چشم بقیه باهاش اون رفتارو کردی؟
-خوب پرت کرده.
شهاب-جواب منو بده.
رودرروش ایستادم و بهش نگاه کردم.
-جوابتو؟باشه میدم.دلم خواست اونطوری جوابشو دادم.چون حد خودشو نمیدونست.چون انقدر درک و فهمش نمیرسه که با اون سن نباید با یه بچه دوست بشه.حقش بود.باید میفهمید که همه مثل خودش نیستن.تو هنوز بچه ای.حالیت نیست که اون میتونه جای مادرت باشه نه دو...
با هر جمله ی من صورت شهاب قرمزتر میشد.هنوز جمله آخرم به پایان نرسیده بود که دستشو برد بالا و قبل از اونکه بتونم عکس العملی نشون بدم با شدت به صورتم کوبید.از شدت ضربه ی دستش برای چند ثانیه گیج و منگ بودم.صدای فریاد مامان باعث شد از اون حالت بهت بیام بیرون.اصلا باورم نمیشد که شهاب روی من دست بلند کنه.
مامان-شهاب؟این چه کاریه؟
با چشم های پر از اشک به شهاب نگاه کردم و با بغض گفتم:اگه بابا زنده بود هیچوقت نمیذاشت که تو...
نتونستم ادامه ی حرفمو بزنم و زدم زیر گریه.قلبم شکسته بود.هیچوقت فکر نمیکردم شهاب انقدر تندخو و عصبی بشه.همیشه با مهربونی باهام رفتار میکرد و نمیذاشت که احساس ناراحتی کنم اما حالا به خاطر یه دختر عوضی منو کتک زده بود.
مامان از جاش بلند شد و با تشر به شهاب گفت:کافیه شهاب.
خودمو توی آغوش مامان انداختم و با صدای بلندتری گریه کردم.صدای بهنام رو میشنیدم که سعی میکرد شهاب رو آروم کنه و نصیحتش میکرد.
***
ساعت حدود سه نیمه شب بود اما من هنوز بیدار بودم.هر دفعه که یاد حرف های شهاب و سیلی اش میفتادم قلبم به درد میومد.انگار که یه حفره ی عمیق توی سینه ام بوجود میومد.به زور خودمو کنترل میکردم که گریه نکنم و صدام بلند نشه.هرچقدر که مامان ازم پرسیده بود چه اتفاقی افتاده من چیزی نگفتم.اصلا حوصله ی تعریف کردن نداشتم.
مامان وقتی دید اصرارش بی فایده است منو تنها گذاشته بود و به سراغ شهاب رفت تا از اون بپرسه.
از شدت سردرد و سوزش چشم خوابم نمیبرد.توی تاریکی اتاق زل زده بودم به سقف و به اتفاقات اخیر فکر میکردم.ازدواج مامان،دعوا با وحید،دوستی باربد و دوباره دعوا.اما اینبار با شهاب.تنها برادرم که از جون خودم هم بیشتر دوستش داشتم .دوباره یاد باربد باعث شد که همه ی وجودم داغ بشه.چقدر دلم میخواست که کنارم بود و باهام حرف میزد.مطمئنا میتونست آرومم کنه.دلم براش تنگ شده بود.
با تجسم صورت باربد چشم هامو بستم و سعی کردم که دیگه به چیزی فکر نکنم.
با صدای زنگ موبایلم از جا پریدم.به نظرم ده دقیقه بیشتر نخوابیده بودم.با چشم هایی که از شدت بیخوابی درد میکرد و تار میدید به ساعت نگاه کردم.باید آماده میشدم و میرفتم سایت.
***
از در خونه بیرون اومدم و به راه افتادم.هنوز چند قدمی راه نرفته بودم که دستی دور بازوم حلقه شد و بعد صدای باربد رو شنیدم.
باربد-سلام.صبح بخیر.
با حیرت به باربد نگاه کردم و گفتم:سلام.تو اینجا؟!
باربد-غافلگیر شدی؟
-آره.
باربد-خوبی؟!
-بد نیستم.
با دقت به صورتم نگاه کرد و بعد نگاهش روی چشم هام خیره موند.سرمو انداختم پایین و گفتم:انتظار نداشتم...
باربد-چشمات چرا قرمزه؟گریه کردی؟!
-سرم درد میکرد.همین.
باربد-همین؟!
-آره همین.
باربد-چرا نمیگی چی شده؟
-چیز خاصی...
باربد-دروغ نگو.من از دروغ بدم میاد.
-خب دیشب یه درگیری لفظی با شهاب داشتم.
باربد-فیزیکی هم چاشنی اش بوده؟
از شنیدن این حرف عصبی شدم.با ناراحتی ازش فاصله گرفتم و گفتم:قبلا هم بهت گفتم دوست ندارم مهمون ناخونده ی ذهن من باشی.
باربد-چطوره یه تبصره بهش اضافه کنیم؟در صورتی مهمون ذهنت میشم که بخوای دروغ بگی.
با کنایه گفتم:پس از این به بعد حرفی نمیزنم تو زحمت بکش حرفامو از توی ذهنم بشنو.
فاصله مو باهاش بیشتر کردم که دوباره با خشونت بازومو گرفت و گفت:فکر خیلی خوبیه.
(پسره ی سمج)
باربد-هی مواظب باش.فحش ممنوع.
(اینکه فحش نیست.یه صفته که به تو هم خیلی میاد)
باربد-پس تو هم یه دختر کله شق و غرغرو هستی.
(نیستم)

باربد-وقتی میگم هستی بگو چشم.ببین چجوری با من لج میکنی؟!
(دستمو ول کن)
باربد-نچ.
منو بیشتر به سمت خودش کشید و با خنده گفت:اما بازی جالبیه ها.هرکی ما رو ببینه فکر میکنه دیوونه ایم.تو ساکتی و من جوابتو میدم.
خودم هم خنده ام گرفت.همونطور که زیرزیرکی میخندیدم و در عین حال سعی میکردم که نشون بدم هنوز ازش ناراحتم گفتم:تو خیلی عجیبی و ...
فشار انگشتای دستش از دور بازوم کم شد و سر جاش ایستاد.با کنجکاوی نگاهش کردم که دیدم خیره شده به روبروش و با دقت به ماشینی که داره از روبرومون میاد نگاه میکنه.به راننده ی ماشین نگاه کردم.یه زن مو بلوند بود با عینکی آفتابی و بزرگ که بیشتر صورتشو پوشونده بود و سرش به سمت ما بود.به باربد نگاه کردم و گفتم:میشناسیش؟
باربد بدون اینکه نگاهشو از اون زن بگیره گفت:نه.فقط...
-فقط چی؟!
باربد-افکارش برام جالبه.
-مگه به چی فکر میکنه؟!
باربد بعد از چند لحظه مکث به من نگاه کرد و با چشم های وحشت زده گفت:مرگ.
دوباره به ماشین نگاه کردم و گفتم:مرگ؟!یعنی چی؟
به جای جواب به سوالم دستشو پشت کمرم گذاشت و گفت:راه بیفت.باید به موقع سر سایت برسی.
منو به زور هول داد و مجبورم کرد که راه برم.
-چت شد یهو؟!
باربد-شادی راه برو.دیرت میشه.
-اون زنو میشناسی؟!
باربد-نه.
-اما به نظرم...
باربد-گفتم که نه.حالا بهتره بیخیال بشی.
با دقت بیشتر به اون زن نگاه کردم.به نظرم زن خوش قیافه ای بود.از ترکیب صورت و فکش و همچنین لب هاش اینطور به نظر میرسید که چهره ی زیبایی داره.خیلی دلم میخواست عینکشو برداره و من بتونم صورت کاملشو ببینم.خواسته ام اجابت شد و اون زد عینکشو برداشت.با دیدن قیافه اش ناخودآگاه میخکوب شدم.سر جام ایستادم و گفتم:خیلی خوشگله.
باربد-راه بیفت دختر.چشم چرونی نکن.
اون زن یا بهتره بگم دختر به من خیره شده بود و با موشکافی به من نگاه میکرد.بهش حسودیم شد.به قدری لوند و جذاب بود که من با اینکه دختر بودم جذبش شده بودم چه برسه به یه مرد.
باربد بدون اینکه به اون دختر نگاه کنه دستمو گرفت و منو دنبال خودش کشید.با اینکار باربد اون دختر اخمی کرد و ماشینشو با سرعت حرکت داد.
-حیف که قیافه شو ندیدی.خیلی خوشگل بود.
باربد توی فکر بود.دلم میخواست میفهمیدم که چی توی مغزش میگذره.اما حیف.
باربد-شماره مو توی موبایلت سیو کن.دیگه نمیخوام ازت بیخبر باشم.
-خیل خب.
باربد-جریان دیشب رو هم بی کم و کاست واسم تعریف میکنی.خب؟!بعد از اینکه از سایت برگشتی بهم زنگ میزنی و با هم قرار میذاریم.
(باشه.)
باربد-آفرین دختر خوب.
***
بعد از سایت با باربد توی پیتزافروشی قرار گذاشتم.
باربد-امشب میایم خونه ی دایی اینا.تو هم که هستی.
(آره.)
سس قرمز رو ریخت روی پیتزا و گفت:فلفل که میخوری.
(آره.بریز)
روبروی هم توی پیتزافروشی نشسته بودیم و با هم حرف میزدیم.البته حرف که چه عرض کنم.نمیدونم اسمشو باید چی میذاشتم.از کار خودمون خنده ام گرفته بود.
باربد-مقنعه تو بکش جلوتر.
(واسه ی چی؟)
از اون ور میز به سمت من نیم خیز شد و با دست های خودش موهامو توی مقنعه ام کرد و گفت:حالا بهتر شد.
(خودم میتونستم)
نگاهی به دور و بر انداختم که چشمم خورد به یه پسر همسن باربد که با دقت و کنجکاوی به ما نگاه میکرد.شاید به خاطر کار باربد بود.براش جالب بود.
باربد هم سرشو برگردوند و با اخم به اون پسر نگاه کرد.
-چیزی شده؟
باربد به من نگاه کرد و گفت:پسره ی عوضی.
-چرا؟
باربد-پیتزاتو بخور.
دوباره به اون پسر نگاه کردم.اولین چیزی که توی صورتش جلب توجه میکرد چشم های آبی رنگش بود که از فاصله ی دور هم توی چشم میزد.فقط همین.وگرنه قیافه ی جذاب و خواستنی نداشت.
باربد-شادی؟غذاتو بخور.
سرمو انداختم پایین و گفتم:چی توی ذهنش میگذره؟
باربد-دوست داری بدونی؟
این جمله شو با طعنه گفت.انگار که من بدم نمیاد مورد توجه اون پسر باشم.
(خیلی بیمزه ای)
از خوردن پیتزا دست کشیدم و از پشت شیشه به بیرون و خیابون زیر پام نگاه کردم.
باربد-قهری الان؟
(حرفت خیلی بهم برخورد.)
باربد-تو یعنی اخلاق ما پسرارو نمیدونی؟
(شهاب کم بود تو هم بهش اضافه شدی)
باربد دستشو گذاشت روی دست من و گفت:بخور.بدون تو از گلوم پایین نمیره.
(دستمو ول کن.زشته اینجا)
باربد-نمیخوام.
با حرص بهش گفتم:لجباز.
باربد-تو درست میگی.حالا پیتزاتو بخور.
-نمیخوام.
فشار دستشو بیشتر کرد و گفت:چرا میخوای.زود باش.
یکدفعه از جاش بلند شد و به طرف اون پسر رفت.مات و مبهوت مونده بودم که چرا اینجوری کرد.
باربد بالای سر اون پسر ایستاد و گفت:مشکلی هست؟
میخواستم قبل از اونکه درگیری بوجود بیاد کاری کنم.از جام نیمخیز شدم که باربد نگام کرد و با عصبانیت گفت:بشین.
پاهام شل شد و دوباره روی صندلی نشستم.اون پسر هم که از دیدن باربد و رفتارش شوکه شده بود با ترس گفت:نه.چطور؟
باربد-بهتره چشماتو درویش کنی.فهمیدی؟
همه ی آدم هایی که اونجا بودند با کنجکاوی به باربد و اون پسر نگاه میکردند.داشتم از خجالت آب میشدم.سرمو تا جایی که میشد پایین نگه داشته بودم تا مجبور نشم به بقیه نگاه کنم.
اون پسر در جواب باربد گفت:بله.متوجهم.
باربد-خوبه.
بعد از چند دقیقه باربد روبروم نشست و گفت:چرا نمیخوری؟!
-لازم نبود که با این کارت آبرومونو ببری.
باربد-مثل اینکه بدتم نیومده.نمیدونستم سلیقه ی خانوم انقدر افت کرده.
از شنیدن این حرف اونم از زبون باربد نزدیک بود از عصبانیت منفجر بشم.با تاسف نگاهش کردم و بدون گفتن حرفی از جام بلند شدم.
باربد-کجا میری؟
بی توجه به سوالش از پیتزافروشی رفتم بیرون.حق نداشت که درباره ی من این فکر رو بکنه.حرف بدی زده بودم که اینطوری عکس العمل نشون داد؟تقصیر من چی بود که اون پسر به من نگاه میکرد؟منکه عشوه و دلبری نکرده بودم.چرا مردها انقدر زود از کوره در میرفتن و دوست داشتند که غیرتی بازی در بیارن؟
از پشت سرم صداشو شنیدم اما بی توجه بهش به راهم ادامه دادم.
باربد-صبر کن.کجا داری میری؟
-دارم میرم خونه.
باربد-شادی این بچه بازیا چیه در میاری؟
-آره من بچه ام.تو چرا با یه بچه دوست شدی؟
باربد-لازم نیست خودتو خونسرد و آروم نشون بدی.منکه میدونم چی توی فکرته؟
-اگه میدونی چرا میپرسی؟
باربد-تو باید حق رو به من بدی.
-چه حقی؟مگه تقصیر منه که اون به من نگاه میکرد؟
به عادت همیشه اش مچ دستمو گرفت و منو به سمت خودش برگردوند.
-دستم درد گرفت.
باربد به صورتم اشاره کرد و گفت:اگه یه ذره بهتر بیای بیرون منم مجبور نمیشم باهات اینجوری رفتار کنم.
-واقعا که.انتظار داری چجوری بیام بیرون؟دیگه از این بدتر؟
باربد-آرایش که داری.نداری؟
-میخوای از سر سایت مثل عمله ها بیام بیرون؟
باربد-برای من اینجوری بهتره.
-اما من دوست ندارم.حالام دستمو ول کن.
وسط خیابون هرکی از کنار ما رد میشد با کنجکاوی بهمون نگاه میکرد.
-ول کن دیگه.اه.
باربد بی توجه به تقلاهای من،منو دنبال خودش کشید.
از کارای باربد سردر نمیاوردم.یه جوری رفتار میکرد که مالک تام الاختیار منه و من حق هیچ مخالفتی ندارم.
-ممکنه یه آشنا ببینه.زشته.
باربد-ببینه.اصلا مهم نیست.
-یعنی چی مهم نیست.برای تو مهم نیست.اما برای من هست.ول کن دستمو.
هرچی زور میزدم و تقلا میکردم که مچ دستمو ول کنه نمیشد.یاد وقتی افتادم که میخواستم برم دانشگاه و مثل الان منو دنبال خودش کشیده بود تا حرفاشو بزنه.
-تو مثل اینکه عادتته همیشه با زور حرفاتو بزنی.

-خواهش میکنم باربد بس کن.من اصلا از کارای تو سر در نمیارم.
با دست دیگه ام که آزاد بود بازوشو گرفتم و با التماس گفتم:خواهش میکنم.
ایستاد و به من نگاه کرد.اما دستمو ول نکرد.
باربد-چرا همش سعی میکنی منو ناراحت کنی؟
-منظورت چیه؟
باربد-با همین رفتارت.با این حرفات.من هیچوقت روز اولی که توی بوفه ی دانشکده دیدمت یادم نمیره.به قدری آرایش کرده بودی که فکر کردم اومدی عروسی.
-حتما واسه خودم دلیل داشتم.
باربد-دلیل؟چه مسخره.میشه سرکار خانوم بگن که دلیلشون چیه؟
-چون حالم خوب نبود.قیافه ام داغون بود.نمیخواستم کسی بفهمه که مشکل دارم.وگرنه عقده ندارم.حالا فهمیدی؟
باربد-دلیل خوبی نیست.
-از نظر من هست.
باربد-مثل اینکه خوشت میاد لجبازی کنی.
-نه خوشم نمیاد.اما دوست ندارم حرف زور بشنوم و هیچی نگم.
باربد با خشونت دستمو ول کرد و گفت:خیل خب.هرجور دوست داری.میرم تا مجبور نباشی بشنوی.
با ناباوری گفتم:چی میگی؟
باربد-میرم.همینکه شنیدی.
به قدری از شنیدن حرفش شوکه شده بودم که اصلا نفهمیدم کی رفت.وقتی به خودم اومدم که دیدم سوار تاکسی شده.با اینکارش دیوونه شدم.اصلا توقع نداشتم اینجوری بهم کم محلی کنه و بذاره بره.مگه من چه حرف بدی زده بودم؟
***
دو روز بود که از باربد خبر نداشتم.مهمونی که قرار بود بیاد نیومده بود.قهر کرده بود.چطوری تونسته بود اینکارو با من بکنه.این دو روز به اندازه دو ماه برای من گذشته بود.جواب زنگ و اس ام اس هام رو نداده بود.میترسیدم که پایان رابطه مون باشه.سعی میکردم که خوددار باشم اما نمیشد.احساس من به باربد با اینکه خیلی سریع شکل گرفته بود اما عمیق بود.من اونو میخواستم.دلم میخواست که همیشه کنارم باشه.میدونستم که باهاش بودن چیزی نیست که خونواده ام قبول کنن اما برای من مهم نبود.مهم خودش بود.خودش هم فهمیده بود که تا چه اندازه برای من اهمیت داره که داشت باهام بازی میکرد.مهم نبود.من تشنه ی دیدن و لمس تنش بودم.باید ازش معذرت میخواستم.طاقت دوریشو نداشتم.دوباره بهش زنگ زدم به این امید که بتونم باهاش حرف بزنم.دعا میکردم که گوشی رو برداره.
به ساعت نگاه کردم.یک نیمه شب بود.حتما خواب بود.خواستم تماسو قطع کنم که جواب داد.
باربد-بله؟
-سلام باربد.
باربد-سلام.
چقدر لحنش سرد و بی تفاوت بود.نزدیک بود بزنم زیر گریه.خودمو به سختی کنترل کردم و با بغض گفتم:خوبی؟
باربد-نصفه شبی زنگ زدی همینو بپرسی؟
اصلا فکر نمیکردم اینجوری باهام حرف بزنه.
-من...خب...
باربد-تو چی؟
-نمیخوام اینجوری باشه.
باربد-واقعا؟
-خواهش میکنم اینطوری نباش.
باربد-چطوری؟
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه.باربد هم سکوت کرده بود و هیچ حرفی نمیزد.دستمو جلوی دهنم گرفتم تا صدای هق هق گریه ام بلند نشه.
باربد-یادمه بهت گفتم که هیچوقت منو از خودت نرون و هیچوقت بهم نه نگو.یادته؟!
-آره.
باربد-خوبه.
نمیدونستم چجوری بهش بگم عذر میخوام.باربد هم که متوجه سردرگمی من شده بود گفت:خیل خب بخشیدمت.حالا خوبی؟
دوباره لحنش تغییر کرد و تبدیل شد به همون باربدی که من میخواستم.
باربد-حالت بهتره؟
اشکامو پاک کردم و با صدای گرفته ای گفتم:آره.
باربد-تو هم مثل من بیخواب شدی؟
-اوهوم.
باربد-بیا لب پنجره.
-چی؟
باربد-گفتم بیا لب پنجره.
-نکنه بیرونی؟
باربد-آره.
با شوق و ذوق به سمت پنجره رفتم و پرده رو کنار زدم.وسط کوچه ایستاده بود و به سمت من نگاه میکرد.با دستی که آزاد بود برام دست تکون داد و گفت:منم حالا که تو رو دیدم بهتر شدم.
به دقت بهش نگاه کردم.انگار که خیلی وقته ندیدمش.دلم خیلی براش تنگ شده بود.دوست داشتم که کنارم بود و بغلم میکرد.
باربد-میخوای بیام تو؟
-دیوونه شدی؟
باربد-هردومون دیوونه شدیم.
-اگه بهنام یا شهاب یا مامان بفهمه پوست از سرمون میکنن.
باربد-مطمئن باش هیچی نمیشه.خیلی آروم بیا درو باز کن.
-من میترسم.
باربد-هیچ ترسی نیست.مطمئن باش.
-خیل خب.
تماس رو قطع کردم و سراسیمه رفتم به سمت در ورودی.سعی کردم بی سر و صدا راه برم تا کسی متوجه نشه.
***
خیلی آروم در حیاط رو باز کردم که باربد وارد حیاط شد و به سر تا پام نگاه کرد.تازه متوجه لباسم شدم.از بس هول بودم اصلا خودمو نپوشونده بودم و با یه تاپ نازک و کوتاه مقابلش ایستاده بودم.باربد چشمکی بهم زد و گفت:بیا بریم تو.
ترجیح دادم خودش جلو راه بره و من پشت سرش.داشتم از خجالت آب میشدم.لباس زیر و بدنم کاملا معلوم بود.
آهسته و پاورچین وارد خونه شدیم و به سمت اتاقی که من بودم رفتیم.تازه چشمم به تاریکی عادت کرده بود.خیلی آروم در اتاق رو بستم و به سمت تی شرتم رفتم که کنار تختم افتاده بود.داشتم تی شرتمو میپوشیدم که باربد رو پشت خودم احساس کردم.خیلی سریع دستاشو دور شکمم حلقه کرد و خودشو به من فشار داد.ناخودآگاه آهی کشیدم و دستام شل شد.کدوم دختری پیدا میشه که عاشق یه نفر باشه و نذاره که بهش دست بزنه.به نظرم همه ی ما انسانیم و غریزه ما انسان ها چیزی نیست که به سادگی ازش گذشت.من باربد رو میخواستم،با همه ی وجودم.ما متلعق به هم بودیم و باید در کنار هم میموندیم.دستامو روی دستاش گذاشتم و چشم هامو بستم.میخواستم تک تک این دقایق رو ثبت کنم.
باربد-دلم برات تنگ شده بود.
منو بیشتر به خودش فشار داد و لباشو به گوشم نزدیک کرد.
باربد-تو چی؟
-منم همینطور.
خیلی آروم پاهاشو تکون داد و وادارم کرد که همراهیش کنم.خیلی ملایم و آروم توی بغل همدیگه داشتیم میرقصیدیم.
باربد-دوسم داری مگه نه؟
خیلی آروم منو به سمت خودش برگردوند و توی تاریکی اتاق به من خیره شد.دستشو آورد بالا و روی شونه ام گذاشت.همه ی بدنم لرزید و همین لرزش از باربد دور نموند.
باربد-مگه نه؟!
دستشو آروم آروم از روی شونه ام به سمت گردنم بالا آورد و بعد با پشت انگشتای دستش گونه مو نوازش کرد.
-آره.
باربد-آره چی؟!
با انگشت شستش لب پایینمو لمس کرد و گفت:بگو.
مسخ شده بودم.اختیار زبونم دست خودم نبود.دوباره منو جادو کرده بود.
باربد-بگو.من منتظرم.
هنوز داشت با انگشتش لبمو نوازش میکرد.آب گلومو قورت دادم و با صدای آرومی گفتم:من دوستت دارم باربد.
نفس هاش تند شده بود و به صورتم میخورد.چشم هامو بستم که لب هاشو روی پلک هام حس کردم.همه ی بدنم میلرزید و من نمیتونستم خودمو کنترل کنم.باربد داشت منو دیوونه میکرد.چند بار پلک هامو بوسید و بعد سرمو روی سینه اش گذاشت.
باربد-تا بعد از ازدواجمون بهت قول میدم که هیچ بوسه ای ازت نخوام.
با شنیدن این حرف سرمو آوردم بالا و با ناباوری گفتم:چی گفتی؟
به جای جواب خیلی آروم منو به سمت پنجره برد.نور چراغ برق توی کوچه باعث شد که که بهتر بتونم قیافه شو ببینم.نگاهش پر از خواستن و شهوت بود.میتونستم اینو حس کنم که خیلی خودشو کنترل کرده تا کار دیگه ای نکنه.
باربد موهای روی پیشونیمو به عقب زد و گفت:ازدواجمون.تعجب کردی؟!
-من باورم ...
انگشتاشو روی لبم گذاشت و گفت:گمونم این غیر عادی و عجیب ترین خواستگاری دنیا باشه.نصفه شب و اونم دزدکی توی خونه ی مردم.یه دختر رو گرفتم توی بغلم و با کمال پررویی دارم از ازدواج حرف میزنم.
بعد انگشتاشو بوسید و گفت:قبوله عروس خانوم؟
به چهره ی شوخ و خندانش نگاه کردم و با گیجی گفتم:اما ما خیلی وقت نیست که همدیگه رو...
باربد-مهم زمان نیست.مهم من و توئیم که از همون لحظه ی اول از هم خوشمون اومد.
-اما من...
باربد چشم هاشو تنگ کرد و بعد از چند ثانیه مکث کردن گفت:منظورت چیه؟!نمیخوای ازدواج کنی؟
کف دست هامو روی شونه هاش گذاشتم و گفتم:الان نه.
باربد-داری شوخی میکنی؟
-نه.من دلیل خودمو دارم.میخوام من و تو با هم باشیم اما...من میترسم باربد.میترسم که بعد ...
باربد-این چه فکریه که میکنی؟من هیچوقت عشقم به تو از بین نمیره حتی بعد از ازدواج عشق و علاقه ام بیشتر هم میشه.
سرمو روی سینه اش گذاشتم و گفتم:شاید دیوونگی باشه.شاید اگه هر دختر دیگه ای جای من بود پیشنهاد ازدواجتو قبول میکرد اما من میترسم.از آینده.از اینکه بعد از ازدواج همه چی عادی بشه.شاید دیگه نتونی منو اینطور بغل کنی و بهم نزدیک باشی.شاید هیچوقت دیگه بهم نگی دوسم داری.من نمیخوام اینطوری بشه.الان رو میخوام نه آینده.
باربد-گیجم کردی.این حرف ها چیه؟
-فقط بهم گوش بده.من تورو میخوام اما ازدواج...
باربد-تو دیوونه ای.
-همه ی زن و مردا بعد از ازدواج از هم دلسرد میشن.غیر از اینه؟
باربد-کی به تو همچین چیزی گفته؟عشق ما هیچوقت از بین نمیره.
-شاید...
باربد-هیچوقت همچین فکری نکن.خب؟عشق من و تو تا ابد میمونه.میفهمی؟!
شروع کرد به نوازش موهام و چند تا نفس عمیق کشید.
باربد-قول بده از این افکار احمقانه دست بکشی.
-نمیتونم.به نظرم احساسات آدم ها بعد از ازدواج از بین میره.
باربد-مسخره است.تو دیوونه شدی.
-اما من به این مسئله خیلی وقته که فکر کردم.ازدواج یه چیز تکراریه.هیچ هیجانی توش نیست.در صورتی که همین دلهره ی اومدن تو و با تو بودن منو به هیجان میاره.
باربد-اما من نمیخوام که با ترس و لرز به طرف تو بیام.میفهمی؟!

-من اینجوری بیشتر دوست دارم.
باربد-ازدواج پیوند بین من و تو رو محکم میکنه.اون موقع من همیشه کنارتم.تو اینو نمیخوای؟
نمیخواستم این لحظات خوبی که داشتیم سپری میکردیم با بگو مگو تموم بشه.به باربد نگاه کردم و گفتم:میشه بعدا درباره اش حرف بزنیم؟
باربد-خیل خب.اما فقط همین یه بار.دفعه ی دیگه مفصل حرف میزنیم.
-باشه.
خیلی آروم دستاشو از پشت گردنم به سمت پایین حرکت داد و روی کمرم توقف کرد.منو بیشتر به خودش فشار داد و نگام کرد.دلم میخواست تا ابد توی آغوشش میموندم.دوباره سرمو گذاشتم روی سینه اش و نفس عمیقی کشیدم.
باربد-هیچوقت فکر نمیکردم انقدر بهت نزدیک بشم.
-منم همینطور.
چشم هامو بستم و گفتم:داره خوابم میگیره.
باربد-به این زودی؟
-اوهوم.
باربد-اما الان برای خواب خیلی زوده.اولین شبیه که پیش همیم.
-تقصیر من نیست.
باربد-پس تقصیر منه؟
-آره.
باربد-شادی؟
-بله؟!
باربد-باید بهم قول بدی...قول بده که تحت هیچ شرایطی ازم جدا نشی.هیچوقت به فکر ترک کردن من نیفتی و همیشه به من اعتماد داشته باشی.
نگاهش کردم و با خنده گفتم:تو خیلی مردسالاری باربد.
دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و دوباره بهم خیره شد.
باربد-قول بده.
-دوباره داری کلک میزنی؟
باربد-کلکی در کار نیست.زود باش قول بده.
-خیل خب قول میدم.
به لب هاش نگاه کردم.اونم همینطور.ناخودآگاه سرمو بالاتر بردم و به لباش نزدیکتر کردم.باربد لبخندی زد و پیشونیمو بوسید.
باربد-بهت که گفتم تا بعد از ازدواجمون.
-باشه.
باربد-ناراحت نشو خب؟میخوام اون زمان همه چیز واسم تازگی داشته باشه.
-دیوونه.
گونه مو بوسید و گفت:باید برم.
-چی؟
ناخودآگاه دستامو دور گردنش حلقه کردم و محکم گرفتمش.
-زوده.
باربد با خنده گفت:داری بد عادت میشی.
-خواهش میکنم باربد.
باربد-گفتم که باید برم.
نمیخواستم به این زودی بره.فکر میکردم که بیشتر کنارم میمونه.خودمو براش لوس کردم و با ناز گفتم:نرو.باشه؟
بعد خودمو کشیدم بالاتر و گونه شو بوسیدم.ته ریش صورتش لب هامو اذیت میکرد اما من اهمیتی نمیدادم.
-خواهش میکنم.
باربد-متاسفم عزیزم.اما باید برم.میترسم کسی بیدار بشه.
-آخه...
باربد-آخه بی آخه.انقدر بیتابی نکن.من هم دلم میخواد کنار تو باشم اما الان موقعش نیست.
-پس کی دوباره همدیگه رو میبینیم؟
باربد-فردا شب.
-اما ممکنه که...
باربد-هیچ اتفاقی نمیفته.مطمئن باش.
-دلم برات تنگ میشه.
باربد-منم همینطور.
با شدت گوشمو بوسید که باعث شد گوشم تیر بکشه.
-کر شدم.
باربد-معذرت میخوام.اما خیلی خودمو کنترل میکنم...باید برم عزیزم.شبت بخیر.
-شب تو هم بخیر.مواظب خودت باش.
منو از بغلش بیرون آورد و بعد از چند ثانیه مکث کردن از اتاق بیرون رفت.هنوزم گرمی لب هاشو روی صورتم حس میکردم.لبخندی زدم و با فکر به باربد روی تختم دراز کشیدم.
***
تمام طول روز رو به باربد فکر میکردم.به اینکه چقدر مهربونه و من هیچوقت نمیتونم که خودمو در مقابلش کنترل کنم.دلم براش تنگ شده بود.هردفعه که یاد دست هاش میفتادم که چطوری صورتمو لمس میکرد قلبم میلرزید.
یاد خواستگاریش افتادم.از اینکه بهش جواب درست و حسابی نداده بودم ناراحت نبودم.من نمیخواستم ازدواج کنم.خیلی زود بود که وارد یه زندگی مشترک بشم.تنها چیزی که برای من اهمیت داشت باربد بود.همین و بس.
مامان-امروز خیلی توی فکری.
به مامان نگاه کردم که مشغول حل کردن جدول بود.
-چیزی نیست.فقط خسته ام.همین.
مامان-با شهاب دیگه حرف نزدی؟
-بهتره باهاش حرف نزنم.
مامان-دوست دخترش چطوریه؟بهم میگفت که دختر خوبیه.
-کی گفت؟
مامان-دیروز.
مامان-حالا چجوریه؟دختر خوبیه؟
-بیشتر به یه عفریته شباهت داره.بیست و هفت سالشه.
مامان-چقدر بزرگه.
-باورت نمیشه که چه تیپ و قیافه ای داره.هنوزم موندم که شهاب چطوری باهاش دوست شده و تحملش میکنه.من اصلا ازش خوشم نیومد.تورو خدا با شهاب حرف بزنین و یه جوری قانعش کنین این دختر رو بذاره کنار.
مامان-این پسر دیوونه شده.باید باهاش حرف بزنم.
-آره مامان.هرچه زودتر بهتر.به خدا این دختری که من دیدم تا خودشو قالب شهاب نکنه دست بردار نیست.
مامان-امشب باهاش حرف میزنم ببینم چی میگه.
-فقط توروخدا یه جوری...
مامان-میدونم چی میگی.تو نگران نباش.نمیذارم بفهمه تو بهم چیزی گفتی.
-ممنون.
***
مثل اسفند روی آتیش بالا و پایین میرفتم.خبری از باربد نبود.نگرانش شده بودم.بیشتر از صدبار به ساعت موبایلم نگاه کرده بودم.ساعت دو نیمه شب بود و هنوز باربد به من زنگ نزده بود.دلم هزار راه رفت.نکنه که موقع اومدن به اینجا تصادف کرده بود؟خدا نکنه.حتما براش کاری پیش اومده.اما چرا موبایلش خاموشه؟!
دل توی دلم نبود.به هیچ کس هم دسترسی نداشتم که سراغ باربدو ازش بگیرم.کلافه و عصبی توی اتاق راه میرفتم و منتظر بودم که موبایلم زنگ بخوره اما هیچ خبری نشد.مطمئن بودم که براش مشکلی بوجود اومده که بهم زنگ نزده وگرنه باربد کسی نبود که منو بیخبر بذاره.
با افکاری درهم و مغشوش خوابیدم.
***
با وحشت از خواب پریدم و به دور و برم نگاه کردم.با دیدن اطرافم و اینکه تنهام نفس راحتی کشیدم و زیر لب خدارو شکر کردم که همه چیز خواب بود.بوی عطری فضای اتاق رو پر کرده بود.همون عطری که چند شب پیش استشمامش کردم و بعد توی مغازه ی ساعت فروشی.
دوباره یاد خوابم افتادم.همه چیز فقط یه خواب بود.یه خواب لعنتی.صحنه های توی خواب دوباره جلوی چشم هام ظاهر شدند.حتی از یادآوریش هم تنم یخ میکرد.
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#10
توی صحرای برهوت میدویدم.در حقیقت فرار میکردم.از جونورای ترسناکی که پشت سرم میومدن.مار و عقرب.لحظه به لحظه تعدادشون بیشتر میشد و من با آخرین توانم میدویدم.جیغ میکشیدم و کمک میخواستم اما صدامو خودم هم نمیشنیدم.انگار که لال شده بودم.تا چشم کار میکرد صحرا بود و خار و خاشاک.مارهای بزرگی که دنبالم میکردند و من هیچ کاری از دستم بر نمیومد جز دویدن.یکدفعه تعادلم به هم خورد و روی زمین افتادم.از ترس چشم هامو بستم که حس کردم یه چیزی داره روی پاهام راه میره.میدونستم که ماره.همه ی قدرتمو جمع کردم و جیغی کشیدم.
حالا از خواب بیدار شده بودم و فکر میکردم.تصویر اون مارها و عقرب ها مدام جلوی چشمام میومد.احساس میکردم که هنوز توی اتاق هستن.از ترسم ملافه ی روی خودمو کنار زدم و به سر تا پام نگاه کردم.هیچ چیزی وجود نداشت.
خدارو شکر که فقط یه خواب بودم.مطمئن بودم که اگه توی بیداری همچین اتفاقی برای من میفتاد از ترس سکته کرده بودم.
***
به امید اینکه بتونم باربد روببینم وارد دانشکده شدم.به اطرافم با دقت نگاه کردم تا بلکه ببینمش.دوست هاش بودند اما خبری از خودش نبود.هنوز گوشیش خاموش بود و من دلهره ی عجیبی داشتم.
راهمو به سمت بوفه کج کردم تا شاید بتونم اونجا ببینمش.همونطور که میرفتم صدای قدم های یه نفرو پشت سرم شنیدم.حدس زدم که باید باربد باشه.با خوشحالی به پشت سرم نگاه کردم و با دیدنش ذوق کردم.باربد با لبخند بهم سلام کرد و گفت:خوبی؟
-مرسی.تو خوبی؟هیچ معلوم هست کجایی؟
باربد-بابت دیشب متاسفم.کاری برام پیش اومد.
-من نگرانت شدم.گوشیت هم خاموش بود.
باربد-معذرت میخوام.خب؟
فهمیدم که نباید بیشتر از این سوال پیچش کنم.با سر گفتم باشه و بهش نگاه کردم.صورتش خسته بود و چشم هاش هم اون گیرایی همیشگی رو نداشت.هر اتفاقی که براش افتاده بود مطمئنا خوشایند نبوده.
باربد-بریم یه چیزی بخوریم تا تو هم دست از کاراگاه بازی در بیاری؟
-خیل خب.بریم.اما یادت باشه که بهم نگفتی.
باربد-به وقتش میگم.
-امیدوارم.
باربد-بریم.
***
به لیوان یکبار مصرف چای خیره شده بودم که باربد گفت:چیزی شده؟
-نه.
باربد-پس چرا توی فکری؟
-همینجوری.
باربد-پس چرا فکرت مشغول خواب دیشبه؟!
پوزخندی زدم و گفتم:وقتی جواب سوالا رو خودت میدونی دیگه چرا میپرسی؟
باربد-من مجبور میشم که اینکارو بکنم.اگه تو هرچیزی که اتفاق میفته رو به من بگی دیگه من...
-حریم شخصی میدونی یعنی چی؟مطمئن باش اگه من توانایی تو رو داشتم هیچوقت بی اجازه وارد فکر بقیه نمیشدم.
باربد-متاسفم.
هیچی بهش نگفتم.بعد از جریان دیروز و غیب شدن ناگهانی اش حالا که دیده بودمش نه تنها بهم حرفی نزده بود بلکه فضولی هم میکرد.شاید هم من داشتم زیاده روی میکردم اما وقتی یاد نگرانی دیشبم میفتادم حق رو به خودم میدادم.باربد نباید با من مثل بچه ها رفتار کنه.
باربد-اگه چیزی بهت نمیگم به خاطر خودته.نمیخوام نگران بشی.
-ممنونم از لطفتت.
باربد-انقدر تلخ نباش شادی.از دیروز تا حالا میدونی چقدر دلم واست تنگ شده.
-اگه واقعا اینجوری بود یه زنگ به من میزدی.
باربد-گفتم که متاسفم.معذرت میخوام.
-دیگه تکرار نشه.
باربد-قول میدم.حالا خوب شد؟
-آره.
باربد-حالا که...
با صدای زنگ موبایلش حرفش نا تموم موند.نگاهی به گوشی اش انداخت و بعد به من گفت:الان برمیگردم.اینو جواب بدم.
از بوفه رفت بیرون.کنجکاو شده بودم که ببینم کی پشت خطه.سر جام نیمخیز شدم و خواستم برم دنبالش اما بعد به خودم تشر زدم و گفتم:خجالت بکش دختر.مگه تو فضولی؟اگه بری دنبالش فقط آبرو ریزی میشه.
دوباره سر جام نشستم و خودمو با بازی موبایلم سرگرم کردم تا باربد بیاد.
نگاهی به ساعتم انداختم.نیم ساعت بود که باربد رفته بود و هنوز برنگشته بود.اون که گفت زود برمیگردم؟کجا رفته بود؟دیگه نتونستم بشینم و خودمو دلداری بدم که برگرده.
بعد از دور ریختن لیوان های چای از بوفه بیرون رفتم.همینطور که به دور و برم نگاه میکردم وارد سالن ورودی دانشکده شدم.خبری از باربد نبود.کجا ممکن بود رفته باشه؟!یعنی یه تلفن جواب دادن انقدر زمان میبرد؟
شایدم رفته بود توی محوطه تا راحت تر بتونه حرف بزنه.از دانشکده بیرون اومدم که دو نفر از پسرهای هم دانشکده ایم همونطور که که از کنارم رد میشدند به هم گفتن:عجب ماشینی داشت طرف.شانس داره باربد.
با شنیدن اسم باربد گوشام تیز شد.منظورشون چی بود؟حتما باربد بیرون از دانشکده بود.از در ورودی دانشکده بیرون رفتم و به اطرافم نگاه کردم.کنار پیاده رو چند تا ماشین پارک بود.با دیدن یکی از ماشین ها که مشکی رنگ بود توجهم جلب شد.شبیه همون ماشینی بود که اون روز من و باربد دیدیمش.یه زن مو بلوند که پشت فرمونش نشسته بود.نمیدونم چرا قدم هام تندتر شد و به سمت ماشین رفتم.یه حسی به من میگفت که این همون ماشینه و باربد هم توی ماشین نشسته.
با دیدن باربد که از ماشین پیاده شد خشک شدم.سر جام ایستادم و با چشم هایی که از شدت تعجب بزرگ شده بود به باربد و بعد به همون زنی نگاه کردم که از ماشین پیاده شد و با تمسخر به من نگاه کرد.نگاهش طوری بود که انگار من لباس دلقک ها رو پوشیدم.حالا که بدون عینک میدیدمش قیافه اش برام تازگی دیگه ای داشت.به قدری چهره اش جذاب و تو دل برو بود که حد نداشت.منکه دختر بودم برای لحظه ای محوش شدم و آرزو کردم که ای کاش چهره ام فقط قدری از زیبایی اونو داشته باشه.چشم های مشکی و درشتی که مژه های بلندی روش سایه انداخته بود و ابروهای کمونی.بینی خوش تراش و ظریفی که مشخص بود عمل هم شده.لب هاش هم با رنگ رژ قرمزی که زده بود بیشتر خودنمایی میکرد.
صدای باربد باعث شد که چشم از چهره ی اون زن بگیرم و به باربد نگاه کنم.به قدری عصبانی بود که من از دیدن قیافه اش ترسیدم.
باربد با لحن طلبکارانه و عصبی گفت:مگه نگفتم بمون توی بوفه تا برگردم؟!
از اینکه جلوی اون زن با من اینطوری حرف میزد خجالت کشیدم.به نوعی تحقیر شدم.نمیخواستم اینجوری باهام حرف بزنه.سرمو انداختم پایین و با صدای آرومی گفتم:دیر کردی...
اون زن نذاشت ادامه ی حرفمو بزنم و گفت:باربد من دیگه برم.کاری باهام نداری؟
به قدری این جمله رو خودمونی گفت که یکه خوردم.انگار که باربد شوهرشه.با تعجب سرمو آوردم بالا که دیدم چشمکی به باربد زد و گفت:عزیزم من رفتم.بعدا میبینمت.خداحافظ.
دستشو برای باربد تکون داد که باربد سرشو تکون داد و گفت:خداحافظ.
اون زن دوباره با پوزخند به من نگاه کرد و سوار ماشین شد.هنوزم نگام روی ماشینش بود که روشنش کرد و با سرعت خیلی زیادی حرکت کرد.بعد از رفتن اون به باربد نگاه کردم.باربد بی توجه به نگاه من به راه افتاد.
-نمیخوای چیزی بگی؟
باربد-چی مثلا؟
-مثلا جوابای سوالای منو بدی.
باربد-لازم باشه جواب میدم.
-الان لازمه.
از اینکه بی اهمیت به من داشت راه میرفت حرصم گرفت.قدم هامو سریعتر برداشتم تا رسیدم بهش و گفتم:میشنوم.
باربد با بی حوصلگی سرشو تکون داد و گفت:چیو میخوای بشنوی؟
-چرا اینجوری شدی؟
باربد-چجوری؟
-همینکه الان هستی.نیم ساعت پیش خیلی بهتر بودی.خواهش میکنم بگو چی شده.اون دختر کی بود باربد؟من حق ندارم بدونم؟
باربد-مهمه واست؟
-این چه حرفیه که میزنی.معلومه که مهمه.اصلا تو چت شده؟این دختر چرا باید انقدر با تو خودمونی باشه.
باربد که از سوالای من کلافه شده بود به من نگاه کرد و با لحن سرد و خشنی گفت:دوست دختر قبلی ام.همونکه عاشقشم بودم.همونکه میخواستم باهاش ازدواج کنم.همینو میخواستی بشنوی؟
تنها حرفی که تونستم بزنم کلمه ی چی بود که به قدری آروم گفتم که حدس زدم فقط خودم شنیدم.سرجام خشکم زد.
باربد که از تند روی اش پشیمون شده بود با لحن ملایم تری گفت:خودت اصرار کردی شادی.وگرنه من نمیخواستم بگم.
به درختی که پشت سر باربد بود خیره شدم و با ناامیدی گفتم:واسه چی اومده اینجا؟!
باربداز جواب دادن طفره رفت.دلم گواهی بد میداد.یکی توی سرم بهم میگفت که آرامشی که با باربد بدست آوردم داره از بین میره.اما من نمیخواستم.
-خواهش میکنم بگو.
بعد از چند دقیقه سکوت که برای من به اندازه ی ساعت ها بود بالاخره جوابمو داد که با شنیدن پاهام سست شد و روی زمین نشستم.
باربد-ازم خواست که دوباره مثل سابق با هم باشیم.
اشک توی چشم هام جمع شد و زیر لب گفتم:چرا حالا؟حالا که من میخوامت؟!الان وقتشه که بیاد؟چقدر من بدبختم.
باربد-بلند شو.زشته اینجا...
خواست بازومو بگیره که با عصبانیت گفتم:دستتو به من نزن.
با بدبختی از جام بلند شدم و گفتم:اصلا فکر نمیکردم همچین آدمی باشی.
باربد-چی داری میگی؟مگه من بهت گفتم که دیگه نمیخوامت؟این حرفا چیه؟
با تصور قیافه ی اون دختر اشک از چشم هام سرازیر شد.در مقابلش احساس ضعف میکردم.هر مردی با دیدن اون منو رها میکرد.باربد که دیگه جای خود داشت.

من هیچ شانسی نداشتم که باربد منو انتخاب کنه.اون دختر از هر نظر از من بهتر بود.
باربد-از این فکرا نکن شادی خواهش میکنم.تو به علاقه ی منم شک داری؟!
با وجود دختری مثل اون باید هم شک میکردم.حتما هم دیشب پیش اون بوده.نمیدونستم حسادت انقدر زجرآوره.
باربد-شادی باور کن که من هیچ احساسی...
با عصبانیت نگاهش کردم.حرفشو خورد.شاید میخواست بگه که هیچ احساسی به اون دختر نداره.اما این غیر ممکن بود.چطور میشد به کسی که قبلا عاشقش بود بی تفاوت باشه و هیچ احساسی بهش نداشته باشه؟عشق چیزی نبود که بشه فراموشش کرد.
خودمو شکست خورده میدیدم.هنوز هیچی نشده باربد جلوی روی اون دختر با من به تندی حرف میزد دیگه چه برسه به اینکه دوباره باهاش دوست بشه حتما دیگه اونوقت منو نگاهم نمیکرد.
سکوت باربد زجرم میداد.مشخص بود که خودش هم به شک افتاده.تردید از صورتش پیدا بود.اینکه بین ما دو نفر کدومو انتخاب کنه.باورم نمیشد به این زودی همه چیز عوض بشه.
همونطور که گریه میکردم بازوشو گرفتم و با التماس گفتم:بگو که حرفات همش راسته.بگو که منو میخوای.خودت بهم گفتی.یادته؟!
باربد بهم خیره شد و بعد از چند لحظه لبخند آرامش بخشی روی لب هاش نشست و گفت:راسته شادی.همشو درست شنیدی.حالا اشکاتو پاک کن.
با شنیدن این حرف آروم شدم.دلم میخواست بغلش کنم و ببوسمش.باورم نمیشد که باربد با من بمونه.اشکامو پاک کردم که گفت:حالا بهتر شد.نبینم دیگه گریه کنی.
-باشه.
باربد-هیچوقت هم نمیخوام بهم بی اعتماد بشی.یادت باشه که من همیشه دوست دارم.
از شنیدن این حرفش خیالم راحت شد.
-ممنونم باربد.ممنونم.
باربد-خیل خب دیگه به این چیزا فکر نکن.بریم دانشکده.
***
اون روز با وجود اتفاق تلخی که افتاد گذشت اما حداقل با حرف باربد آروم شدم.هرچند که خیلی دلم میخواست سوالای زیادی از باربد بپرسم اما ترجیح دادم که اوقات خوشمونو از بین نبرم.همینکه باربد به من اطمینان داده بود که منو انتخاب کرده برام کافی بود.نباید خودمو اذیت میکردم.اما با این حال بازم ته دلم نگران بودم.نگران از اینکه اون دختر باربد رو از چنگم در بیاره.اگه باربد میرفت مطمئنا اون روز،روز مرگم بود.
از شدت فکر و نگرانی نتونستم درست و حسابی بخوابم.تا چشم هام گرم خواب میشد با هول از جام میپریدم.نمیدونستم چیکار کنم؟هیچ راهی به فکرم نمیرسید.اگه باربد ترکم میکرد اونوقت من باید چیکار میکردم؟نمیتونستم بدون اون دووم بیارم.چقدر دوست داشتن و نگه داشتنش سخت و طاقت فرساست.
***
همه چیز آرومه اما یه حسی به من میگه که این آرامش قبل از طوفانه.باربد رفتارش پرشورتر از همیشه است.توی هر فرصتی که به دست میاره دستمو میگیره یا بغلم میکنه.منم به اینکاراش عادت کردم و هیچ مخالفتی نمیکنم.برای من اصلا مهم نیست که اون به من محرم نیست و با اینکار داریم گناه میکنیم.تنها چیزی که این اجازه رو به من میده که باهاش باشم دل و عشق خودمه که برام مثل یه راهنما میمونه.باربد رو دوست دارم و همین واسم کافیه.هیچوقت فکر نمیکردم که باربد انقدر به من نزدیک بشه اما شد.بودن در کنارش شور و هیجانی به من میده که مطمئنا تا آخر عمرم هیچ مرد دیگه ای باعث این هیجان نمیشه.
برگشته بودم به خونه ی خودمون.آرامش بیشتری داشتم و راحت تر میتونستم فکر کنم هرچند که با وجود شهاب تا حدودی شرایط برام سخت شده بود.
***
صدای فریاد شهاب کل خونه رو لرزوند.ناخودآگاه توی مبل جمع شدم و به مامان نگاه کردم.
شهاب-مگه من بچه ام مامان؟!چرا نمیذاری دختری که دوست دارم رو خودم انتخاب کنم؟
مامان که عصبانی بود و به زور خودشو کنترل میکرد گفت:شهاب توروخدا بس کن.اون دختر از تو بزرگتره.چطوری میتونی باهاش زندگی کنی؟دیوونه شدی؟
شهاب-برای من مهم نیست.مهم اینکه دوسش دارم.
مامان-همه چیز دوست داشتن نیست.به فکر بعدا باش که پیر شد،شکسته شد.زن زود از بین میره اونوقت تو تازه اول جوونیته.درثانی اون اصلا مناسب تو نیست.
با اصرار های زیاد شهاب مامان ،رعنا رو دیده بود.رعنا با اون تیپ و قیافه و ناز و ادایی که برای مامان اومده بود به طور کلی مامان رو ناامید کرده بود.حالا شهاب میخواست بره خواستگاری رعنا و مامان قبول نمیکرد.به شخصه که اصلا دوست نداشتم رعنا زن شهاب بشه.اون دختر اصلا به درد شهاب نمیخورد و من نمیدونستم چرا شهاب میخواد باهاش ازدواج کنه.همیشه شهاب رو عاقلتر از خودم میدیدم اما حالا...
شهاب-باور کن رعنا اونجوری نیست که شما فکر میکنین.درسته که ظاهرش خیلی توی چشم میزنه اما دختر خوبیه.
پوزخندی زدم که از نگاه شهاب دور نموند.با عصبانیت به من گفت:به چی میخندی؟
سریع خودمو جمع و جورکردم و گفتم:هیچی.
شهاب دوباره به مامان نگاه کرد و گفت:به خدا خونواده ی خوبین.چرا شما...
مامان-همینکه گفتم.اون دختر به درد تو نمیخوره.در ضمن تو باید صبر کنی.الان برای تو زوده که ازدواج کنی.هنوز جوونی.
شهاب-اما...
مامان-اما به اما.من روی تو یه حساب دیگه ای باز کرده بودم.
شهاب که بحث کردن با مامان رو بی نتیجه میدید بدون گفتن هیچ حرفی به اتاقش رفت.بعد از رفتنش مامان با حرص گفت:اون دختر جادوش کرده.
سرمو به نشونه موافقت تکون دادم و گفتم:من اصلا فکر نمیکردم که شهاب همچین دختری رو انتخاب کنه.میترسم که بعد از ازدواجشون مشکل پیش بیاد.
مامان-من مطمئنم که اینطوری میشه.زنا زود از بین میرن و پیر میشن.در صورتی که مردا تازه بعد از چهل سالگی احساس جوونی میکنن.شهاب باید با دختری ازدواج کنه که سه یا چهار سال ازش کوچیکتر باشه.اونم نه حالا.هنوز برای شهاب زوده که وارد یه زندگی مشترک بشه.الان نمیفهمه که من چی میگم.عشق اون دختره که از سرش افتاد تازه حالیش میشه.
-اما مامان شما نباید بذارین که شهاب باهاش ازدواج کنه.اون داره دستی دستی خودشو بدبخت میکنه.
مامان-انتظار داری چیکار کنم؟فکر میکنی اون به حرف من گوش میده.اگه بابات بود به اینجا نمیکشید.
آهی کشیدم و توی دلم گفتم:اگه بابا بود خیلی چیزا فرق میکرد.
سرمو به پشتی مبل تکیه دادم که مامان گفت:دیروز شهاب که با من حرف میزد یه چیزی بهم گفت که میخوام نظرتو بدونم.
-راجع به خودش؟
مامان-نه.راجع به تو.
-خب؟
مامان-میگفت که یکی از دوستاش تو رو دیده و میخواد بیاد خواستگاری.
با خنده گفتم:از کی تا حالا شهاب بی غیرت شده؟اونکه یه جنس مذکر از کنارم رد بشه رگ گردنش باد میکرد حالا چطور شده که...
مامان-شهاب میگفت که مهران پسر خوبیه.
با شنیدن اسم مهران صاف نشستم و با ناباوری گفتم:گفتی کی؟!
مامان که از عکس العمل من متعجب شده بود گفت:مهران.چطور؟
-باورم نمیشه.
مامان-میشناسیش؟
-آره.اون روز که با شهاب رفتم بیرون اومده بود.میشه برادرزن رفیق شهاب.
مامان-چه جالب.چجور پسریه؟
-نمیدونم.بد نیست به نظرم.سی و دو سالشه.تا اونجا که یادمه مغازه داشت.تجهیزات کامپیوتر و اینا میفروخت.
مامان-اخلاقش؟
خنده ام گرفته بود.مامان طوری با جدیت سوال میکرد که انگار واقعا راضیه و بدش نمیاد که من ازدواج کنم.
-اخلاقش چه اهمیتی داره وقتی من نمیخوام ازدواج کنم؟اون خیلی از من بزرگتره.اصلا من وقت اینکارارو ندارم.ازدواج برای من زوده.

مامان-خب حالا یه بار اومدنش که ضرر نداره.خدا رو چه دیدی.شاید از هم خوشتون اومد و ...
-مثل اینکه خیلی دوست دارین من زودتر ازدواج کنم.نه؟
مامان-بالاخره که باید ازدواج کنی.اینجور که شهاب میگفت پسر خیلی خوبیه.وضع مالیشم هم همینطور.از نظر اخلاقی هم شهاب تاییدش میکرد.
-شهاب نمیتونه واسه ی خودش یه زن درست و حسابی بگیره اونوقت واسه من میخواد شوهر جور کنه؟چه اعتماد به نفسی.
مامان-حالا تو بذار بیاد...
-توروخدا بس کن مامان.من نمیخوام ازدواج کنم.
مامان-چرا؟
-گفتم که زوده.
مامان-فقط همین؟یعنی دلیل دیگه ای نداره؟شاید یکی دیگه رو میخوای؟
-مطمئن باش اگه یکی دیگه رو میخواستم با اونم ازدواج نمیکردم.من عقاید خاص خودمو دارم.شاید مسخره باشه اما واسه خودم نیست.
مامان-اما من به شهاب گفتم که مهران بیاد.
-چیکار کردی؟!
مامان-گفتم بیاد.با هم حرف میزنین ضرر که نداره.
-زحمت بیخودی میکشه.جواب من معلومه.نه.
مامان-حالا بذار بیاد.اونوقت معلوم میشه.
خسته از جر و بحث بی فایده ای که با مامان داشتم به اتاقم رفتم.اصلا باورم نمیشد که مهران بیاد خواستگاری من.غیر قابل باور بود.هرچند که در مقابل باربد و قدرتش خواستگاری مهران چیزی نبود.نمیخواستم ذهنمو درگیر مهران کنم.وقتی که من باربد رو دوست داشتم و از طرف دیگه تصمیم به ازدواج نداشتم چرا باید اعصاب خودمو خرد میکردم؟
***
ساعت یازده شب باربد بهم زنگ زد.همیشه قرارمون این ساعت بود که با هم حرف بزنیم و بعد به هم شب بخیر بگیم و بخوابیم.
-سلام.خوبی؟!
باربد-سلام.خوبم.تو چطوری؟!
-منم خوبم.چه خبر؟
باربد-خبرا که دست شماست.
-چطور؟
با تمسخر گفت:شنیدم میخوای عروس شی.
-تو از کجا فهمیدی؟
باربد-یعنی اگه نمیفهمیدم نمیگفتی؟
-نه.منظورم این نبود.فقط...
باربد-فقط چی؟
-فقط اینکه منم تازه فهمیدم.مامان اینجا بود بهم گفت.
باربد-منم خونه ی دایی بودم که مامانت از خونه ی شما برگشت و به دایی جریانو گفت.میگفت که قراره آخر هفته بیان خواستگاری.خیلی از داماد آینده اش تعریف میکرد.
-برام مهم نیست چجور آدمیه.من به ازدواج فکر نمیکنم.
باربد-جدا؟!
-چرا اینجوری حرف میزنی.تو که میدونی من راجع به ازدواج چی فکر میکنم؟
باربد-گفتم شاید نظرت عوض شه.اونطور که فهمیدم طرف خیلی مایه داره.شاید یهو وسوسه بشی و قبول کنی.
-باربد با من اینجوری حرف نزن.وقتی با این لحن حرف میزنی ...
باربد-خیل خب.باشه.یه لحظه عصبی شدم.
-باربد خواهش میکنم انقدر به من بی اعتماد نباش.خودت همیشه دوست داری که من بهت اعتماد داشته باشم اونوقت خودت اینجوری نیستی.
باربد-تو باید بهم حق بدی که بترسم.نمیذاری من برای ازدواج پاپیش بذارم اونوقت یکی دیگه از راه میرسه و میاد خواستگاریت.
-شبیه بچه های کوچولویی که نق میزنن نباش.اصلا بهت نمیاد.
باربد-انتظار داری بشینم که اون آقازاده از راه برسه و تورو با خودش ببره؟
-آه باربد.این حرفا چیه که میزنی؟از این فکرا نکن.مطمئن باش که هیچوقت این اتفاق نمیفته.حالا این بحثو تموم کن.من جوابم به اون نه هست.خیالت راحت باشه.
باربد-به من چی؟اگه من بیام خواستگاریت چی؟
بعد با شوخی گفت:میخوام بیام خواستگاریت نگو نه نگو نمیشه.این قلب من عاشقته تازه عاشق ترم میشه.
با ناز گفتم:نمیخوااااااااااام بیااااای.
خندید و گفت:چرا عزیزم؟چی کم دارم که دوست نداری بیام؟!
-بحث این حرفا نیست.تو که میدونی...
باربد-بله میدونم.شما ازدواج نمیکنین چون دوست دارین رابطه ی مهیج داشته باشین.از ازدواج میترسین چون فکر میکنین بعدش همه چیز تکراری میشه.اما واقعا اینطوری نیست.ازدواج رابطه ی بین من و تورو محکم میکنه.دیگه ترسی نداریم از اینکه بخوایم قایم موشک بازی کنیم.تا ابد با هم هستیم.اما اگه با هم ازدواج نکنیم ممکنه که خیلی چیزا عوض بشه.من میترسم شادی.میترسم که تورو از دستم در بیارن.مامانت اصلا از من خوشش نمیاد.میدونم که به خاطر گذشته ام هست.ارتباطم با اون دختر خیلی توی آینده ام تاثیر گذاشت.تقصیر خودم بود.
-میشه برام بگی؟
باربد-دوست ندارم که تورو نسبت به خودم بدبین کنم.
-نترس.اینجوری نمیشه.فقط میخوام بدونم اون دختر...
باربد-اون دختر چی؟
-یعنی چی؟مگه توی ذهنمو نمیخونی بفهمی بقیه ی جمله ام چیه؟
باربد-یکی از نقصایی که دارم اینکه که افکار تورو نمیتونم از پشت تلفن بخونم.
-چقدر جالب.پس از این به بعد بیشتر با هم تلفنی حرف میزنیم.راستی فقط من اینطوریم یا بقیه...
باربد-بقیه نه.اونا رو میتونم بفهمم چی توی ذهنشونه اما تو نه.یادته یه بار بهت زنگ زدم اون اولا میخواستم ببینم که میتونم افکار تورو بخونم یا نه.که دیدم نه.
-اینجوری خیلی بهتره.
باربد-شادی؟
-شوخی کردم.داشتم میگفتم.میشه برام از اون دختر بگی؟
باربد-الان؟
-چرا که نه؟!
باربد-الان نمیشه.اما سر یه فرصت مناسب میگم.
-هرجور راحتی.
باربد-ناراحت نشو عزیزم.به خاطر خودت میگم.
-ناراحت نیستم.
باربد-امیدوارم.
بعد از چند دقیقه حرف زدن از هم خداحافظی کردیم.دلم براش تنگ شده بود.دیگه تلفن کردناش منو راضی نگه نمیداشت.دوست داشتم که همیشه پیشش باشم.این حسی که با من بود هرلحظه بیشتر و بیشتر میشد.به قدری بهش وابسته شده بودم که میترسیدم.از خودم و از عکس العملی که بعدا ممکنه بوجود بیاد.اگه مشکلی بوجود میومد و باربد ترکم میکرد در اون صورت میمردم.از بین میرفتم.دوری باربد رو نمیتونستم تحمل کنم.
***
مشغول نظافت و گردگیری خونه بودم که زنگ در خونه رو زدن.فکر کردم که باید شهاب باشه.به خاطر همین بدون اینکه گوشی اف اف رو بردارم و بپرسم کیه در رو باز کردم.
دوباره شروع کردم به دستمال کشیدن رو میز ناهارخوری که صدای سلام کردن یه دختر رو شنیدم.به در ورودی نگاه کردم که با دیدنش یکه ای خوردم.خودش بود.همونی که دوست دختر سابق باربد بود.تعجب کرده بودم از اینکه اونو اینجا میدیدم.اخم هام رفت توی هم و گفتم:بله؟!
با غرور به من نگاه کرد و بعد به خونه.از همون لحظه ی اول شروع کرد به نیش و کنایه حرف زدن.
همونطور که با کفش های پاشنه بلندش به طرف من میومد با تمسخر گفت:فکر نمیکردم باربد توی انتخاب کردن دوست دختر انقدر بی سلیقه باشه.نه ادبی،نه تعارفی.واقعا دلم برای باربد میسوزه.
منم اشاره ای به کفش هاش کردم و گفتم:شما که ادعای ادب و نزاکت داری بهتره که کفشاتو در بیاری و بعد وارد خونه بشی.در ضمن من تعارفت نکرده بودم که بیای تو...هرچند شاید هم این ویژگی باربد باشه که سراغ دخترای به قول تو بی ادب میره.
پوزخندی زد و گفت:بلبل زبونم که هستی.
-چی میخوای؟!
به سمت قاب عکس خونوادگی مون که بالای شومینه بود رفت و گفت:اسم من پانته آ است.
-این همه راه اومدی که اسمتو به من بگی؟
پانی-معلومه که نه.فقط خواستم کنجکاویتو ارضا کنم.میدونم که الان توی ذهنت داری میگی که اسم این دختر چیه...به هر حال.زیاد وقتتو نمیگیرم.اومدم بگم که پاتو از زندگی باربد بکشی بیرون.همین.
-تو کی هستی که واسه ی من تعیین تکلیف میکنی؟!هان؟
پانی-من با تو کار ندارم.فقط دلم برای باربد میسوزه که باید دختری مثل تورو تحمل کنه.
-بهتره بری.حوصله ی شنیدن مزخرفات تو رو ندارم.
خودمو سرگرم دستمال کشیدن کردم که گفت:باشه میرم.فقط بهتره که هرچه زودتر از زندگی باربد بری بیرون.
بعد از گفتن این جمله از خونه رفت.با رفتنش دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و نشستم روی زمین.هردفعه که میدیدمش از خودم ناامید میشدم.چون خوشگل و تودل برو بود.خدا در خلقتش سنگ تموم گذاشته بود.پانی و باربد در کنار هم یه زوج بی نقص رو درست میکردن اما من چی؟من در کنار باربد...

تصمیم خودم رو گرفتم.من باید مقاومت میکردم.نباید کم می آوردم.پانی مربوط به گذشته ی باربد میشد و در حال حاضر باربد مال من بود.اون منو دوست داشت و به من قول داده بود که با من بمونه.پس نگرانی من بی مورد بود.پس نباید خودمو اذیت میکردم.پانی هیچ کاری نمیتونست بکنه.
***
با باربد توی پیاده رو مشغول قدم زدن بودیم.میخواستم جریان پانی رو بهش بگم اما بعد منصرف شده بودم.باربد توی فکر بود و حواسش پیش من نبود.
-توی فکری؟!چیزی شده؟
با لبخند به من نگاه کرد و بعد دستمو گرفت و گفت:راستش با یکی از رفیقام دعوام شده.
-توی دانشگاه؟
باربد-نه.
-سر چی؟
باربد-سر یه مسئله قدیمی.
-میتونم بپرسم که چیه؟!
باربد-بعدا بهت میگم.
-هرطور دوست داری.
برای اینکه از اون حال و هوا بیایم بیرون دست منو بیشتر فشار داد و با خوشحالی گفت:بریم بستنی بخوریم؟
منم برای اینکه ناراحتش نکنم گفتم:باشه.بریم.
یه چیزی داشت اذیتش میکرد و احساسم به من میگفت که به من هم مربوطه.شاید جریان پانی رو میدونست.
مشغول خوردن بستنی بودیم که گفت:کی حفاری تموم میشه؟
-ده روز مونده.
باربد-خوبه.بعدش هم که دیگه بیکار.
-باید واسه ی ارشد بخونم.
باربد-خوب فکریه.میخوای همین باستان شناسی رو بخونی؟
-نمیدونم.شاید مرمت بخونم.تو چی؟
باربد-من دیگه حوصله ی درس خوندن ندارم.
-چرا؟
باربد-همین لیسانس واسه ی من کفایت میکنه.یکی از رفیقای بابام شرکت مهندسی داره.یه کاری واسم جور کرده.
-خوش به حالت.
باربد-احساسم به من میگه که تو یه روز استاد میشی.
-واقعا؟امیدوارم.
باربد-مطمئن باش.
-یه چیزی بگم؟
باربد-بگو.
-پریروز...
نتونستم ادامه ی حرفمو بگم چون با دیدن کسی که پشت باربد ایستاده بود زبونم بند اومد.باربد هم متوجه شد و برگشت.شخصی که پشت باربد بود همون مردی بود که توی مغازه ساعت فروشی دیده بودمش.واسم جای تعجب داشت که چطوری اینجا پیداش شده بود.
با باربد دست داد و بعد به من سلام کرد.نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم.یعنی دوست باربد بود؟حالا میفهمیدم که چرا اون روز که با ملیحه رفتیم ساعت بخریم باربد رو توی پاساژ دیده بودیم.چون اومده بود که به دوستش سر بزنه.
منتظر بودم تا باربد توضیح بده.اصلا انتظار نداشتم که اون مرد رو اینجا ببینم.
باربد-این دوستم سعیده.
-خوشبختم.
سعید-منم همینطور.راستش نمیدونستم اون روز که شما و دوستتون اومدین ساعت بخرین آشنای باربد باشین.
توی دلم گفتم آره جون خودت.تو گفتی و من باور کردم.
از لبخند باربد فهمیدم که شنیده من چی گفتم.بهش اخمی کردم و در جواب سعید گفتم:منم تعجب کردم.
سعید-راستش باربد ازتون تعریف میکرد اما حالا میبینم که واقعا تعریفی هم هستید.
-شما لطف دارین.
باربد دستشو گذاشت روی شونه ی سعید و گفت:ما باید بریم.بعدا میبینمت.
سعید-باشه.شب بیا خونه ی من.
باربد-خیل خب.خداحافظ.
بعد از خداحافظی از سعید و جدا شدن ازش ،از باربد پرسیدم:چرا بهم نگفته بودی؟
باربد که به شدت ناراحت بود و قیافه اش اینو به خوبی نشون میداد با بی حوصلگی گفت:چیز مهمی نبود که بگم.
-مهم نبود؟شاید از نظر تو مهم نباشه اما از نظر من هست.باید بهم میگفتی.
باربد-بر فرض که میگفتم چه فایده ای داشت؟
-معلوم نیست چت شده.
باربد-شادی خواهش میکنم دست بردار.اصلا حوصله ندارم.
-هردفعه که ازت سوالی میپرسم تو میگی که فعلا نپرسم.بالاخره کی باید جواب سوالامو بدی؟
باربد-به موقعش.
-این موقع کی میرسه؟
باربد-به زودی.
پوزخندی زدم و دیگه چیزی نگفتم.نمیشد از باربد حرف کشید.توی ذهنم پر از سوال بود.رفتار گذشته اش با پانی و رابطه ای که داشته،دوستی اش با سعید.همه چیز باربد عجیب و غریب بود.
بعد از یک ربع پیاده روی و در سکوت قدم زدن باربد گفت:شادی یه خواهشی ازت دارم.
-بگو.
باربد-بهم قول بده که هرچیزی شنیدی باهام بمونی.خب؟هرچیزی.
-منظورت چیه؟
باربد-ممکنه که درباره ی من چیزایی بشنونی که خوب نباشه.اما...
سر جاش ایستاد و دستای منو گرفت.خیره شد به چشم هام و به آرومی گفت:اینو بدون که من همیشه دوستت دارم.هیچ چیز هم نمیتونه علاقه منو نسبت به تو کمرنگ کنه یا از بین ببره.
-من گیج شدم.بهتر نیست قبل از همه خودت بهم بگی چی شده؟!
باربد-میترسم شادی.از تو میترسم.از اینکه ترکم کنی و بری.
به سمت دیگه ای نگاه کرد و گفت:احساسی که به تو دارم رو هیچوقت نداشتم.نمیدونم اسمشو چی میشه گذاشت.دوست داشتن،عشق،خواستن زیاد،شاید همه ی اینا و شاید بیشتر از اینا.اما هرچی که هست باعث شده که من هرلحظه بترسم.
دوباره بهم نگاه کرد و گفت:ترس از اینکه بهت خیلی نزدیک بشم و بعد تورو از دست بدم،ترس از اینکه با شنیدن حرفای بقیه ترکم کنی.من خیلی خودمو کنترل میکنم.فکرهای زیادی به سرم میاد که...شادی باهام بمون.تو هیچ حقی نداری که ترکم کنی.میفهمی؟
-باربد با این حرفات منو کاملا گیج کردی.کاش یه ذره...
باربد-بهم قول بده فقط.
-خیل خب.اصلا لازم نیست بترسی.من کنارتم.
لبخندی بهش زدم و به دستامون نگاه کردم.خودم هم دست کمی از باربد نداشتم.هردفعه که دستامو میگیره ته دلم میلرزه.یه احساس خوشایند همه ی وجودمو میگیره.خیلی خودمو کنترل میکنم که خوددار باشم و بغلش نکنم.انگار یکی از درونم منو به سمت باربد هول میده.
دستامو محکم تر بین دستاش گرفت و نفس عمیقی کشید.
باربد-قول میدم که هیچوقت از اینکه با منی پشیمون نشی.
-منم روی قول تو حساب میکنم.
بعد از چند ثانیه خیره شدن به من و این پا و اون پا کردن گفت:با من ازدواج میکنی؟!
خنده ام گرفته بود.سرمو انداختم پایین و گفتم:فکر کنم که این حرفو قبلا...
باربد-نخند شادی.جواب منو بده.
-سر در نمیارم.منکه بهت...
باربد-باهام ازدواج کن.مطمئن باش خوشبختت میکنم.
برای اینکه از جواب دادن در برم گفتم:بهتره راه بیفتیم.اینجا وسط خیابون زشته.
دستامو از بین دستاش بیرون آوردم و به راه افتادم.دنبالم راه افتاد و گفت:با خونواده ام حرف میزنم.مطمئنم که مامانم خیلی خوشحال میشه که تو عروسش بشی.
-اما من هنوز جواب مثبت ندادم.
باربد-بالاخره که چی.تا ابد که ما دو نفر نمیتونیم اینجوری با هم باشیم.بغضی وقتا به سالم بودن عقلت شک میکنم.
-نمیدونم چرا دلم راضی نیست.از همه چی میترسم.
باربد-باز که از اون حرفا زدی.هیچوقت نترس.حالا بیام؟
نمیدونم چرا کم کم داشتم خام میشدم.شاید به خاطر حضور پانی بود.شاید به خاطر خودم بود که نمیتونستم دوری باربد رو تحمل کنم.عشق به باربد تمام تفکرات من راجع به ازدواج رو به هم ریخته بود.مونده بودم چی بگم بهش که گفت:سکوت یعنی بله.پس با مامان و بابام حرف میزنم.
-بهم وقت بده.
باربد-دیگه هیچ عذر و بهانه ای پذیرفته نیست.
-به نظرت زیادی تند نمیریم؟شاید...
باربد-شاید چی؟
به فکر شهاب و مامان بودم.میدونستم اونا با ازدواج من و باربد موافق نیستن.هنوز حرفای مامان توی گوشم بود که ازم میخواست از باربد فاصله بگیرم.منم چقدر به حرفش گوش کرده بودم.
باربد-بگو شاید چی؟!
-مامانمو شهاب شاید موافق نباشن.
باربد-چرا؟
-خب مامانم از داییت شنیده که...
باربد آهی کشید و گفت:فهمیدم چی میخوای بگی.مربوط به گذشته ی منه.
-نمیخوای بگی چی شده که این فکرو میکنن؟
باربد-گفتم که مربوط به گذشته است.همه چیزو سعی کردم فراموش کنم.نگران نباش.با دایی هم حرف میزنم.
-اما...
باربد-اما بی اما.
-باربد توروخدا بذار منم حرف بزنم.باز که داری مردسالار بازی در میاری.
باربد-مطمئن باش واسه ی به دست آوردن تو هرکاری میکنم و هرجوری میشم.
خندیدم و زیر لب گفتم:دیوونه.
باربد-باز که فحش میدی به من.
-فحش نبود که.ابراز علاقه بود.
باربد-چه جالب.پس از این به بعد یادم باشه هردفعه بهم فحش دادی یعنی اینکه دوسم داری.
-یه همچین چیزایی.
باربد-خب حالا بگو دوست دارم به زبون تو چی میشه؟
-اذیتم نکن دیگه.
باربد-بگو دیگه.
-خیلی بی شعوری.
باربد-خیلی بی شعوری یعنی خیلی دوستت دارم؟
-نه.
باربد-آره دیگه.منظورت همین بود.
-از دست تو باربد.
خندید و بعد دست منو گرفت و گفت:چقدر تو دستات یخه.خیلی وقته میخوام ازت بپرسم اما هی یادم میره.
-خونسردم دیگه.
باربد-اتفاقا بهتر.به نفع منه.
دست من و خودشو توی جیب شلوار پارچه ایش کرد و گفت:حالا اینجوری گرمت میشه.
-تو دیوونه ای به خدا.
هرکاری که میکرد منو دستپاچه میکرد و لذت عجیبی بهم میداد.مثل همین کارش.
***
باربد توروخدا از همین جا برگرد.یه دفعه شهاب میبینه مارو.غوغا میکنه.باربد-بذار ببینه.بالاخره که چی؟هوم؟باید عادت کنه.-نمیخوام بینتون درگیری بوجود بیاد.باربد-هیچ اتفاقی نمیفته.-حرف منو گوش کن و برگرد.بقیه راه رو میتونم خودم برم.باربد-نچ.-اذیت نکن دیگه.باربد-نمیرم.-خواهش میکنم.با نارضایتی دست منو رها کرد و گفت:خیل خب.به خاطر تو.اما باید با مامانت راجع به من صحبت کنی.خب؟-باشه.مطمئن باش.***اضطراب زیادی داشتم.نمیتونستم یه جا بشینم و آروم باشم.مدام توی ذهنم کلماتو انتخاب میکردم تا بتونم درست و حسابی منظورمو به مامان برسونم.دلشوره ی عجیبی داشتم.انگار که یکی بهم میگفت مامان قبول نمیکنه.مامان روبروم نشست و فنجون چای رو برداشت و گفت:واسه ی آخر هفته آماده ای؟-آخر هفته؟مامان-خواستگاری مهران رو میگم.-آهان.آره.اونکه چیزی نیست.مامان-یعنی میخوای بهش جواب رد بدی؟-منکه گفتم نه.شما نباید میذاشتین بیاد...راستش مامان من خیلی فکر کردم.راجع به ازدواج و آینده.مامان-خب؟-من نمیدونم چجوری بگم.یعنی از وقتی قرار شده که بیای فکر کردم.اما خب ...مامان-راحت باش.سرمو انداختم پایین و با صدای آرومی گفتم:باربد ازم خواستگاری کرده.صدای جیغ مانند مامان باعث شد ادامه ی حرفمو نزنم.مامان-چی گفتی؟بدون اینکه به مامان نگاه کنم گفتم:ازم خواستگاری کرده.منم بهش جواب مثبت دادم.آهی کشید و گفت:بالاخره اون چیزی که نباید میشد شد.منکه دیدم عکس العمل مامان اونطوریام که فکر میکردم نیست امیدوار شدم و گفتم:به خدا باربد اونجوریام نیست که فکر میکنی.پسر خوبیه.من خیلی...مامان-چرا اون؟این همه پسر؟-من هیچ عیبی توی باربد نمیبینم.اون میتونه مرد خوبی برای من باشه.مامان-غافلگیرم کردی شادی.از جام بلند شدم و روبروی مامان روی زمین نشستم.دستاشو توی دستم گرفتم و با التماس و خواهش نگاش کردم.-باور کنین که باربد میتونه شوهر خوبی برای من باشه.خواهش میکنم راجع بهش فکر کن مامان.مثل مهران که اجازه دادی بیاد اونم این حقو داره که بیاد.مامان توروخدا.مامان سرشو با تاسف تکون داد و نفس عمیقی کشید.برای چند ثانیه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد.مامان به من خیره شده بود اما میدونستم که حواسش جای دیگه است.صداش کردم که از فکر اومد بیرون و با ناراحتی به من نگاه کرد.مامان-ما از گذشته ی باربد هیچی نمیدونیم.چیزایی هم که میدونیم فقط از طریق بهنامه.-من به باربد اعتماد دارم.باور کن که...مامان لبخند نصفه نیمه ای زد و گفت:باید با بهنام حرف بزنم.-یعنی قبوله؟مامان-نگفتم قبوله.منظورم اینکه که باید با بهنام راجع به باربد حرف بزنم.-یعنی همون قبوله.از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم.مامان رو با شدت بغل کردم و چندتا ماچ آبدار از گونه اش کردم و ازش تشکر کردم.خودش هم از کارای من خنده اش گرفته بود.باورم نمیشد که راضی کردن مامان انقدر راحت باشه.نمیدونم چرا زیاد مخالفت نکرد.***باربد-من نمیدونم چه لزومی داره که اون مرتیکه بلند شه بیاد خواستگاری تو.از لحن عصبانی و تند باربد خنده ام گرفته بود.اما باید خودمو کنترل میکردم.-تو که میدونی جوابم به تو مثبته.پس واسه ی چی حرص میخوری؟باربد-نمیدونم چرا دلم شور میزنه.-عین زنا حرف میزنی.باربد-نمیدونم شادی.اما یه حسی بهم میگه که همه چیز خیلی آروم و خوب پیش نمیره.درسته که مامانت مخالفت آنچنانی نکرد اما...-اما چی؟از چی میترسی؟من اصلا انتظار ندارم که تو اینجوری رفتار کنی.باربد-نمیدونم چه مرگم شده.خیلی نگرانم.-هیچی نمیشه.انقدر نگران نباش.باربد-امیدوارم.-خب حالا تو به مامانت گفتی؟چی گفت؟باربد-گفتم.اتفاقا خیلی خوشحال شد.باورت نمیشه سر از پا نمیشناخت.بابا هم از تو خوشش میاد.خوب تو دل بابا و مامان من جا باز کردی.خندیدم و گفتم:مامان و بابات لطف دارن.باربد-کاش شهاب و مامان تو هم منو قبول داشتن.-بد به دلت راه نده.هیچی نمیشه.باربد-شادی تا من به تو برسم هزار بار مردم و زنده شدم.-خدا نکنه.نفوس بد نزن.هیچی نمیشه.باربد-دلم میخواست الان پیشت بودم.بغلت میکردم و ...-باربد؟باربد-جانم؟-امشب چته؟یجوری شدی.باربد-دوست نداری؟-خب...نمیدونستم چی بهش بگم.از پشت تلفن با باربد که حرف میزدم بیشتر خجالت میکشیدم.نمیدونم چرا.درست و حسابی نمیتونستم حرف بزنم.باربد-چی شد خانومی؟ساکتی.-هیچی...میگم باربد؟باربد-جانم عزیزم؟هردفعه که اینجوری حرف میزد همه ی بدنم داغ میشد.صداش حالمو خراب میکرد.باربد-شادی؟چی شده؟-میخواستم یه سوال ازت بپرسم.باربد-بپرس.از پرسیدن سوالم منصرف شدم.میخواستم ازش درباره گذشته و پانی بپرسم اما ترسیدم.نمیخواستم این لحظات خوبی که با هم داریم خراب بشه.-هیچی.ولش کن.باربد-بگو دیگه.-ولش کن.بعدا میگم.باربد-خیل خب بعدا بگو.صدای مامانش اومد که داشت صداش میزد.به خاطر همین خیلی سریع خداحافظی کرد.بعد از قطع کردن گوشی روی تختم دراز کشیدم و چشم هامو بستم.همه ی وجودم غرق در شادی و خوشحالی بود.وجود باربد توی زندگی من مثل یه معجزه بود.از این به بعد میتونستم واسه ی همیشه داشته باشمش.باربد مرد زندگیم میشد و دیگه هیچ چیزی نمیتونست مارو از هم جدا کنه.***این بار نوبت شهاب بود که مخالفت کنه.اگه مامان نبود حتما کتک مفصلی میخوردم.مامان کنار شهاب نشسته بود و سعی میکرد که با حرفاش آرومش کنه.مامان-آروم باش شهاب.چرا داد میزنی؟آرومتر هم میتونی حرف بزنی.شهاب-مامان تو هم موافق این ازدواجی؟آخه چرا؟اون پسره چی داره؟نه کار درست و حسابی داره و نه اخلاق خوبی.-تو از کجا میدونی که اون اخلاقش بده.شهاب با عصبانیت نگام کرد و خواست چیزی بگه که مامان گفت:بسه دیگه.باز عین موش و گربه افتادین به جون هم.نمیدونم شما دو نفر چتون شده.شهاب-آخه مادر من شما چرا به حرف این گوش میدین؟به خدا مهران خیلی خوبه.من خیلی وقته که میشناسمش.مامان-به زور که نمیشه شادی رو شوهر بدیم.میشه؟خب دوسش نداره.شهاب-چطور وقتی من جریان رعنا رو گفتم شما گفتین بزرگه و این حرفا اما قضیه ی شادی...مامان-جریان تو و شادی با هم فرق داره.اون دختر از تو چند سال بزرگتره.میفهمی؟در ثانی تو هنوز برات ازدواج زوده.اصلا نمیشه که خودتو با شادی مقایسه کنی.الانم بحث تو و رعنا نیست.ما داریم درباره شادی و باربد حرف میزنیم.شهاب-خوب به حال شادی.خیلی هواشو دارین.مامان-بعضی وقتا حس میکنم که اصلا نمیشناسمت شهاب.خیلی عوض شدی.
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه پروانه سیاه 62 8,817 ۱۶-۰۳-۱۳۹۱, ۰۶:۴۹ ب.ظ
آخرین ارسال: پروانه سیاه