خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 31 رای - 3.03 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان خورشید - شادی داودی

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
316
تاریخ عضویت:
Apr 2011
مدال ها

اعتبار: 83


محل سکونت : تهران
ارسال: #1
رمان خورشید - شادی داودی
قسمت اول
به نام خدا اردیبهشت 1381

به قدری عصبی بودکه حدواندازه ای برای ﺁن نمیشدتصورکرد.تمام شب گذشته رابعدازشنیدن خبرگریه کرده بودودائم به دنبال یک دلیل منطقی برای ﺁن اتفاق می گشت!نمی دانست مقصراصلی چه کسی بوده ویاچه کسانی می توانستنددرتصمیمی که اوگرفته نقش اصلی رابه عهده داشته باشند!

تمام طول مسیردرهواپیمافقط اشک ریخته بودبه طوریکه تمام مهماندارهامتوجه ی این موضوع شده بودندوبه صورتهای مختلف سعی درتسلی دادن اوداشتنداماهیچیک دلیل اصلی اینهمه گریه واشک که ازچشمانﺁبی وزیبای اومیریخت رانمی دانستند!خوداوهم هیچ تمایلی به گفتن غم لانه کرده دردلش رانداشت.بالاخره هواپیمابعدازطی مسیری تقریبا"یک ساعته ازمقصدشیرازبه فرودگاه تهران نشست ومسافران طی گذراندن مراحل لازم ازهواپیماپیاده شدند.اوهم تنهاوسیله ی همراهش راکه یک کیف سامسونت کوچک ویک کیف دستی بودرابرداشت وازهواپیماخارج شد.درسالن انتظارتوقع دیدن هیچکس رانداشت ولی برخلاف میل باطنیشﺁناهیتابه فرودگاهﺁمده بود.ﺁناهیتابه محض اینکه اورادیدبه طرفش رفت وبامهربانی خواهرانه ای سامسونت اوراگرفت وباصداییﺁهسته سلام کرد.مانداناحتی حوصله ی جواب سلام دادنﺁناهیتاراهم نداشت فقط دلش میخواست هرچه سریعتربه خانه برسد.هردوشانه به شانهﻯﻯهم ازسالن خارج شدند.وقتیﺁناهیتاماشین راروشن کردقبل ازحرکت روکردبه مانداناوگفت:مانی...

مانداناسرش رابه صندلی تکیه داده بودوقطرات اشکی راکه بی محاباازچشمهایش مي ریختندراپاک میکرد.ﺁناهیتا دوباره گفت:مانی...بسه...با توهستم.

ماندانابدون اینکه به اونگاه کندگفت:زودترمن رو به خونهﻯپدربزگ برسون.

ﺁناهیتایکه ای خوردوگفت:اونجا چی کارداری؟!!

مانداناهمانطورکه سرش رابه پشتی صندلی تکیه داده بودچشمهایش رابست وگفت:میخوام بدونم اونم ازاین اتفاق خبرداشته وهیچ کاری نکرده یاهنوزبیخبره...

ماندانابه قدری عصبی بودکهﺁناهیتاکاملا"ازصدایش این حالت اوراتشخیص میدادولی باتمام این اوصاف هنوزماشین رابه حرکت درنیاورده بود;دوباره گفت:ولی ماندانا...من که پای تلفن به توتوضیح دادم...مامان بزرگ خودش اینطورخواسته وخودش هم همهﻯکارهاش رو کرده...توکه بهترازمابه اخلاقش ﺁشنایی داری...به خدامامان ازوقتی مامان بزرگ اون کار رو کرده دائم غصه میخوره واشک میریزه...باباهم خیلی...

مانداناچشمهایش رابازکردوباعصبانیت بهﺁناهیتانگاه کردوگفت:حرکت میکنی یابرم تاکسی بگیرم؟

ﺁناهیتاالتماسﺁمیزبه اونگاه کردوگفت:ببین مانی...الان ساعت از9شب گذشته...مامان شام درست کرده...مامان بزرگ بیتا هم اونجاست...باباهم به خاطراینکه توشب می اومدی بعدازظهربه مطب نرفته...همه میدونن که توچقدرازاین خبرعصبی شدی ولی...الان رفتن به خونهﻯبابابزرگ اونم دراین ساعت اصلا"کاردرستی نیست...شاید اون بیچاره هم نگران بشه...خودت خوب میدونی که اون الان درسن وسالی نیست که مضطربش کنیم...درثانی بابامی خوادباتوصحبت کنه...فرداهم میریم مامان بزرگ رو میبینیم...خود اونم میخوادباتوصحبت کنه...

ماندانابه ساعت مچی ظریفی که دریکی ازسالهای تولدش ازمامان بزرگ هدیه گرفته بودنگاه کرد;چقدراین ساعت رادوست داشت;میدانست ازارزش مادی بالایی برخورداراست ولی این مسئله باعث علاقه اش به ساعت نبود!تنهامسئله ای که باعث میشداینقدرساعت برایش اهمیت داشته باشداین بودکه عزیزترین فردزندگیش یعنی مامان بزرگﺁنرادرجشن تولدهفده سالگی به اوهدیه کرده بود.

ﺁناهیتادرست میگفت;تقریبا"دیروقت بودوتارسیدن به کرج ورفتن به شهرکی که بابابزرگ درﺁن ساکن بودمسلما"زمان نامناسبتری پیش میﺁمد;پس چه بهترکه اول باخودمامان وباباحرفهایش رامیزدوبهﺁنهامیگفت که چقدرازدستﺁنهادلخوراست...به ﺁنهامیگفت کاری کهﺁنهادرموردمامان بزرگ کرده اندچقدروحشتناک وغیرقابل بخشش بوده است.ماندانانمی توانست باورکندکه پدرش یعنی تنهافرزندمامان بزرگ دست به یک همچین عمل پستی زده باشد...اصلا"چه دلیلی می توانست پدرش راکه یکی ازپزشکان عالیرتبهﻯایران بودواداربه انجام این کارکرده باشد!مامان بزرگ سالهای پیری خودرامیگذراندولی درشرایطی نبودکه اورابه خانهﻯسالمندان بسپارند...باتوجه به وضع مالیﺁنهااصلا"انجام این کاربه واقع دورازهرذهنی بودچراکه پدرمانداناﺁنقدرثروت داشت که به راحتی میتوانست درهمان خانه یاحتی خانهﻯمجلل وزیبایی دیگرکه مسلما"یکی ازاملاک شخصی خودمامان بزرگ بودباگرفتن یک پرستاروحتی استخدام چندخدمه اجازه بدهدمامان بزرگ روزهای پیری خودش رادریکی ازمنازل خودش لااقل سپری کند...پس سپردن اوبه خانهﻯسالمندان چه تعبیری میتوانست برای اوداشته باشد؟!!

ﺁناهیتاازفرودگاه خارج شدوباتوجه به خلوتی راهها خیلی سریع واردبزرگراه تهران_کرج شد.نیمه های راه ماندانابهﺁناهیتانگاه کردوباحرص خاصی گفت:مرده بودی جلوی اونها رو بگیری؟

ﺁناهیتاهمانطورکه رانندگی میکردگفت:مانی...به خداداری اشتباه فکرمیکنی...بگذاربرسیم خونه خودت همه چیز رو میفهمی...توالان اونقدر عصبی هستی که نمیشه دوکلام باتوصحبت کرد...

ماندانابه میان حرف اوﺁمدوگفت:بسهﺁنا...اگه تو خودت رو به احمقی زدی این رو بدون که من احمق نیستم...ﺁخه کدوم عقل سلیمی باور میکنه که مامان بزرگ باداشتن اینهمه امکانات وشرایط عالی رفاهی...به میل خودش خونهﻯسالمندان رفته باشه!!!

ﺁناهیتاگفت:مانی...مامان بزرگ باهیچکس مشکلی نداره...توخودت بهترمیدونی که مامان چقدربراش احترام قائله...نبودی ببینی چقدرالتماس مامان بزرگ میکردکه دست ازتصمیمش برداره...ولی خودت که بهترمیدونی مامان بزرگ وقتی تصمیمیبگیره دیگه هیچکس نمی تونه مانع انجامش بشه...بابا میدونست تو باور نمی کنی ;وقتی هم مامان بزرگ بیتاپای تلفن موضوع رو به توگفت باباخیلی عصبانی شدبه خصوص که توگوشی رو قطع کردی و دیگه تلفنها رو جواب ندادی...در ﺁخرم باگوشی من تماس گرفتی و ساعت پروازت رو از شیراز به من گفتی...بابا میدونست که تو اونقدر عصبی هستی که حاضرنمیشی به واقعیتها فکر کنی برای همین بهتر دید که وقتی اومدی خونه همه چیز رو برات توضیح بده بعدم خودت رو به دیدن مامان بزرگ ببره تا دلیل تصمیمش رو که حتی به بابا نگفته شاید به تو بگه...

مانداناخنده تلخی کردوگفت:مامان بزرگ بیتا خونهﻯ ما چیکار میکنه؟!!حتما"حالا که مامان بزرگ رفته جای خودش رو برای همیشه توی خونهﻯ ما باز دیده و میخواد اونجا بمونه؟

ﺁناهیتانگاهی به مانداناکردوبعدازمکث کوتاهی گفت:مانی تو خواهر بزرگتر منی...از تو بعیده که این فکر رو در مورد مامان بزرگ بیتا داشته باشی...خودت خیلی خوب میدونی که مامان بزرگ بیتا و مامان بزرگ از دوستان قدیمی و صمیمی سالیان گذشته هم هستن و میدونی که چقدر همدیگر رو دوست دارن...تو بهتر از من میدونی که مامان بزرگ بیتا اونقدر به مامان بزرگ علاقه داره که اگه یک روز اون رو نبینه شب باید یکی از کتابهای مامان بزرگ رو با خودش به تخت خواب ببره و چقدر عاشقانه از خاطرات ﺁشنائیش با مامان بزرگ تعریف میکنه...تو نمی دونی وقتی مامان بزرگ بیتا از تصمیم مامان بزرگ باخبر شد چه حالی پیدا کرد...طفلک کارش به تزریق سرم هم کشید...خیلی اصرار کرد که اونم به همراه مامان بزرگ به اونجا بره...اما مامان بزرگ قبول نکرد و کلی هم از دستش عصبانی شده بود تا اینکه مامان بزرگ بیتا مجبور به سکوت شد.

ﺁناهیتامیدانست که باتوجه به تمام توضیحاتی که میدادمانداناکلامی ازحرفهای اوراموردتوجه قرارنمی دهدوتمام حرفهای اوراباحالتی تمسخرﺁمیزدنبال میکرد;اماﺁناهیتاواقعیت رامیگفت!!!این خودمامان بزرگ بودکه باپای خودش وطبق تصمیم خودش به سرای سالمندان رفته بود!!!اماگرفتن یک چنین تصمیمی ازطرف مامان بزرگ کاری باورنکردنی بود...باوراین مطلب نه تنهابرای ماندانا بلکه برای تمام خانواده که تاﺁن شب چهارمین شب رابانبودن مادربزرگ درمنزل سپری میکردند غیرقابل باورمینمود.

ماندانامهندسی قدرت خوانده ودرنیروگاه برق شیرازمشغول به کاربود;پدرش دکترشاهپوری نام داشت ویکی ازپزشکان شناخته شده به شمارمیرفت;مادرش نیززنی بسیار مهربان وﺁرام بودکه تحصیلات خودرادررشته موسیقی به پایان برده بودودرنواختن پیانومهارت خاصی داشت اماخانه داری وعشق ورزیدن به همسرودوفرزندش ومادرهمسرش بزرگترین هنراومحسوب میشد...ﺁناهیتافوق لیسانس علومﺁزمایشگاهی داشت وتلاش برای قبولی درمرحلهﻯدکتری رادنبال میکرد...دربین اعضای این خانواده روابطی بسیارمنطقی وعاطفی حکمفرمابود.اززمانی که ماندانابه یادمیﺁوردمامان بزرگ باﺁنهازندگی میکرد...باوجودزنده بودن پدربزرگشان ودررفاه بودن کامل امورات زندگی اوامامامان بزرگ هیچ وقت بااوزندگی نمیکرد!!!ولي همیشه احترام خاصی نیزبرای پدربزرگ قائل بود!!!ماندانامیدانست خانه ای که درحال حاضراووخانواده اش درﺁن ساکن هستندمتعلق به مامان بزرگ است ولی هیچ وقت صحبتی ازاین مالکیت مطرح نشده بودواین اطلاعات رااوبه خاطرفضولی هایش دراتاق شخصی مامان بزرگ به دستﺁورده بود.مامان بزرگ به ظاهرباﺁنهازندگی میکردولی بیشتراوقات خودرادرسوئیت شخصی خودکه یک مکانی بسیارشیک وزیبادرطبقه سومﺁن ساختمان بودسپری میکردوفقط برای صرف ناهارویاشام وگاه صبحانه به طبقه متعلق بهﺁنهامیﺁمد.مامان بزرگ اخلاق خاص خودش راداشت ومادرمانداناازهمه بیشتربه اخلاق وخواسته های اوﺁگاهی واشراف داشت...درهیچ موردی به اصرارنمی کردودرتمام تصمیم گیری هاتنهاخودمامان بزرگ بودکه حرفﺁخرش رامی زد;مامان بزرگ اهل مشورت نبودوحتی باداشتنﺁنهمه ثروت هیچ وقت وکیلی برای خودش استخدام نکرده بودالبته این به دلیل خساست نبودبلکه مامان بزرگ واقعا"به امورزندگی چه ازنظراقتصادی وچه ازنظرفرهنگی ومعنوی کاملا"ﺁگاهی داشت.ماندانابه یادداشت زمانی که مامان بزرگ دراتاق شخصی خودش مشغول نوشتن میشدممنوعیت ورودبهﺁن اتاق شروع میگردیدوچقدرازﺁن روزهای ممنوعیت بیزاربود...مامان چقدراصرارداشت که درﺁن روزهاحدالامکان محیط خانه رامملودرسکوت وﺁرامش نگه داردواجازهﻯرفتن به طبقه سوم راازمانداناوﺁناهیتامیگرفت ...چقدرمانداناوﺁناهیتالحظه شماری میکردندتابلکه شایدمامان بزرگ به هوای خوردن غذابه طبقهﻯپایین بیاید...که این مسئله درﺁن روزهافقط یک مرتبه اتفاق می افتاد.مامان بزرگ خیلی کم حرف بودوماندانامیدانست که چقدرهمه تشنهﻯشنیدن کلامی ازاوهستند...به وضوح این رادرک میکردکه وقتي اقوام ودوستان به منزلﺁنهادعوت میشدندچطورزمانی که به هردلیلی مامان بزرگ لب به سخن بازمیکردهمه جاراسکوت فرامیگرفت وچطورهمه مشتاق وعاشقانه به صدای روحبخش وکلام نافذاوگوش میسپردند.اماافسوس که سخنان اوهمیشه بیش ازچندجمله نبودودرتمام ساعات مهمانی هااگرمادربزرگ شرکت میکردسکوت بیشترین کلام اوبود.مانداناتقریبا"درافکا رخودش غرق شده بودوچون تمام مسیرچشمهایش بسته بودمتوجهﻯگذرزمان ورسیدن به مقصدنشد.ﺁناهیتاباکنترل برقی درب حیاط رابازکردوماشین رابه داخل حیاط زیبای ساختمان برد.

مانداناچشمهایش راگشودوبه حیاط نگاه کرد...فواره های کناراستخربازبود...این سلیقهﻯمادربزرگ بودکه همیشه شبهابه حیاط میﺁمدودرصورت مساعدبودن هوافواره هارابازمیکردوتمام چراغهای رنگی حیاط راروشن می گذاشت سپس روی صندلی راحتی شخصی خودش به روی ایوان مینشست وبه حیاط چشم میدوخت...اماماندانامیدانست که امشب خانه ازحضوربرکت مامان بزرگ خالی است.تمام زیبایی های حیاط وساختمان مجللﺁن که چشم هررهگذری بهﺁن خیره می ماندبدون وجودمامان بزرگ هیچ ارزشی برای ماندانانداشت...دوباره اشکهایش سرازیرشد...

ازماشین که پیاده شدصدای پاهای مامان ومامان بزرگ بیتاکه ازپله هاپایین میﺁمدندراشنید;به علت روشنی چراغهاوقتی به صورتﺁنهانگاه کردفهمیدﺁنهانیزشایدتاهمین چنددقیقه پیش گریه میکرده اند...مامان بادیدن اودوباره به گریه افتاد...ماندانابه طرفﺁنهاازپله هابالارفت.مامان دستهایش رابه دورگردن مانداناانداخت ودرهمان حال که گریه میکردگفت:مانی جان...من رو مقصر ندون...باور کن هر کاری کردم قبول نکرد دست از تصمیمش برداره...............

ادامه دارد
(آخرین تغییر در ارسال: 09-12-2011, 12:29 AM توسط Galaxy.)
18-07-2011, 02:23 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
316
تاریخ عضویت:
Apr 2011
مدال ها

اعتبار: 83


محل سکونت : تهران
ارسال: #2
RE: خورشید - شادی داودی
2

ﺁناهیتادرپایین پله هاایستاده بودوبادلیﺁکنده ازغصه به صدای غمگین مادرش که دراین چندروزازهرکلامش دنیایی غم میبارید;گوش میداد.مامان بزرگ بیتاکه حالااونیزگردپیری کاملا"چهره اش راشکسته کرده بودوبه علت گریه چشمانﺁبیش درهاله ای ازقرمزی وتورم احاطه شده بودگفت:مانی جان...تیناخیلی غصه خورده...بیابریم بالا...شایدتوتنهاکسی باشی که بتونی خورشید رو بار دیگه به خونه برگردونی...

همه باهم ازپله هابالارفتندوواردساختمان شدند.دکترشاهپوری روی یکی ازصندلی های راحتی نشسته بودودرحالیکه پیپ میکشیدروزنامه ای هم دردست داشت...ولی هرفردناواردی هم اورامیدیدمیفهمیدکه اوتنهانگاهش به روی روزنامه است وتمام افکارش متوجه مادرش میباشدکه حالادرخانه حضوری ندارد.اوتنهافرزندمادرش بودوخوب میدانست که برای موفقیت اومادرش چقدرتلاش کرده است...تمام دوستان وﺁشنایان ازمحبت بی اندازه ای که بین دکترشاهپوری ومادرش*خورشید*حاکم بودمطلع بودند...ولی حالااین عمل مادردکتر;همه رادچارشوک کرده وحیرتزده کرده بود!!!ماندانابه طرف پدرش رفت...هنوزگریه میکرداماحالاباردیگربرای چندمین مرتبه درطول چندساعت گذشته گریه اش باصدای هق هق همراه گشته بود..دکترشاهپوری نیزاشک درچشمهایش حلقه بسته بوداماسعی داشت خودش راکنترل کند...روزنامه رابست وپیپش رابه کناری گذاشت;ازجایش بلندشدوماندانارادرﺁغوش گرفت;بامهربانی موهای مشکی ولخت وزیبای اورانوازش کرد.مانداناهمانطورکه درﺁغوش پدرش بودبازوهای پدرش رامی فشردودائم این جمله راتکرارمیکرد:بابا...چرا...چرا گذاشتی این اتفاق بیفته...چراهیچ تلاشی برای منصرف کردن مامان بزرگ نکردی...من چطورحرفهای ﺁناهیتا رو باور کنم درحالیکه خودتون بهتر از هر کسی نسبت به عشق مامان بزرگ به خودتونﺁگاهی دارین...پس چطور؟...

گریه فرصت ادامه صحبت راازمانداناگرفت.دکترهمچنان دست نوازشگرش راروی سر ماندانا میکشید.بیصدابه نقطه ای خیره نگاه میکرد.بیتاخانم به علت اقتضای سنی اش که حالادرﺁستانه82سالگی بودوبیش ازاین نمی توانست روی پابایستدبه روی اولین مبل کنارش نشست...اماهمچنان غمگین...چراکه اونیزبه راستی بااینکه دراین خانه ساکن نبودولی بارفتن *خورشید*تنهادوست خودش رادرحال حاضرازدست داده بودوخیلی غمگین ترازﺁنچه که بایدبه نظرمیرسید.همسردکترشاهپوری بلافاصله متوجه حال بدمادرش شد...باعجله درحالیکه اشکهایش راپاک میکردبهﺁشپزخانه رفت وشربتﺁب قندی درست کردوبرای مادرشﺁورد;بعدروکردبهﺁناهیتاکه اونیزحالی بهترازبقیه نداشت ودرگوشه ای باریختن اشک پدرش ومانداناراهمراهی میکرد;وگفت:ﺁنی جان...با ماندانا به اتاقتون برید و کمی استراحت کنید...برای شام صداتون میکنم.

ﺁناهیتااشکهایش راپاک کردو به سمت ماندانارفت سپس بهﺁرامی اوراازپدرشان جداکردبعدپرسید:مگه شما هم هنوز شام نخوردین؟

باباضربه های ملایم ومهربانی به پشت ماندانازدوگفت:مانی جان برو بالا یه دوش بگیر;بعد با خواهرت بیاین پایین مادرت خواست همه با هم شام بخوریم.

مامان درجوابﺁناهیتادرضمنی که به غذای داخل قابلمه روی گازسری میزدگفت:نه عزیزم...منتظر موندیم تا شما هم بیاین.

مانداناهنوزگریه میکرد;به همراهﺁناهیتاکه دیگردست ازاشک ریختن برداشته بودکیف وسامسونتش راازوسط هال برداشت وبه سمت پله های طبقه دوم که منتهی به اتاق خوابهای ساختمان میشدراه افتاد;ولی قبل ازاینکه پله هارابالابرودبرگشت به سمت غربی ساختمان که منتهی به طبقهﻯکوچک واختصاصی مامان بزرگ بودنگاه کرد...حتی فقط بانگاه کردن بهﺁن پله هاعطرهمیشگی که مامان بزرگ باعشق خاصی ازﺁن استفاده مینمودرااحساس میکرد...خواست به سمت پله های غربی برودکهﺁناهیتابازویش راگرفت وگفت:مانی...بیا بریم دوش بگیر تا زودتر برای شام به پایین برگردیم...وقت برای این کار زیاده...مامان بزرگ بیتا خیلی خسته اس و فقط به خاطر تو تا این موقع بیدار مونده...

ماندانااززمانی که رسیده بودصورت بیتاخانم رانبوسیده بود;ازرفتن به قسمت غربی ساختمان منصرف شدوبه سمت مادربزرگ مادریش یعنی همان بیتاخانم رفت;خم شدوصورت اورابوسید...درﺁن لحظه چقدردلش میخواست مثل دفعات قبل که ازشیرازبرمیگشت وبه عنوان مرخصی به تهران میﺁمدصورت مهربان ودوست داشتنی مامان بزرگ خورشیدرامیبوسیدومثل دوران کودکی برای دقایقی خودش رادرﺁغوش اوقرارمیدادتاازعطرمخصوص ودوست داشتنی اووبوی مهربان تن اولذت دنیارامیبرد...اماحالابه جای اومادربزرگ بیتارادرﺁغوشش گرفته بود...گرچه اونیزبسیارمهربان ودوست داشتنی بودولی همه میدانستندکه مانداناوﺁناهیتابه خورشیدوابستگی وعلاقه ای منحصربه فرددارند...امافعلا"زمانه دفتررابه گونه ای دیگرورق زده بود.بیتاخانم لبخندمهربانش رابه چهره نشاند...خوداوشایدبه غیرازمانداناتنهافرددیگری بودکه کاملا"میتوانست حس قلبی ماندانارادرﺁن لحظه درک کند...وبه راستی درﺁن دقایق جای خالی خورشیدبیش ازهرزمان دیگری نمایان گشته بود.مانداناازبیتاخانم فاصله گرفت وبرای لحظاتی کوتاه به صورت مادربزرگش که چشمانﺁبی راازخوداوبه ارث برده بودنگاه کردوبعددرحالیکه سعی داشت ازریختن مجدداشکهایش جلوگیری کندبه سمتﺁناهیتابرگشت وباهم ازپله هابالارفتند.

دوساعت بعدشام راخورده بودندوتینامشغول خارج کردن ظروف شسته ازداخل ماشین ظرفشویی وقراردادنﺁنهادرکابینت مخصوص به هریک بود.سکوتﺁزاردهنده ای درخانه حکمفرمابود.مادربزرگ بیتاطبق معمول مشغول درست کردن گلهای چینی باخمیر مخصوصی که دردست داشت شده بود...این تنهاهنراوبودوالحق هم که شایداویکی ازبهترین وقدیمی ترین استادان این هنربه شمارمیرفت...امادرﺁن شب کاملا"معلوم بودبیشترازﺁنچه که بخواهدظرافت همیشگی هنرخودرابارقص انگشتانش برروی خمیردردستش به کارگیرد;هدفش فقط خالی کردن غصه دلش بررویﺁن بود;چراکه بیش ازنیم ساعت هرباربعدازحالت دادن خمیردوبارهﺁنراله میکردوباردیگرﺁنرابه حالتی دیگردرمیﺁورد!..............

هدفش فقط خالی کردن غصه دلش بررویﺁن بود;چراکه بیش ازنیم ساعت هرباربعدازحالت دادن خمیردوبارهﺁنراله میکردوباردیگرﺁنرابه حالتی دیگردرمیﺁورد!ماندانابهﺁشپزخانه رفت وازقهوه جوش روی کابینت برای خودش وبقیه درفنجانهای زیبایی که مادرش ازقبلﺁماده کرده بودقهوه ریخت وبه هالﺁورد.ﺁناهیتاسیگاری راﺁتش زده بودودرحالیکه به تصاویرپخش شده ازتلویزیون نگاه میكردگاهی پکی هم به سیگارش میزد.ماندانانیزکناراونشست وازپاکت سیگارروی میزاوهم یک سیگار بیرون کشیدوﺁن راروشن کرد...سیگارکشیدن همیشه مامان بزرگ خورشیدراعصبی میکردوﺁناهیتاومانداناهیچ وقت درحضوراوسیگارنمی کشیدند...حتی خوددکترشاهپوری نیزبه احترام مادرش هیچگاه درحضوراودست به پیپ نبرده بود...بوی پیپ ویاسیگاردرمنزل گاهی باعث میشدکه*خورشید*به سفری دوردرخاطراتش بپردازداماهمان یادﺁوریهای خاطرات برایش گیرایی نداشت وفراراوازخاطراتش گاهی برای مانداناکاملا"مشهودبود...مان دانامیدانست مادربزرگ ازیادﺁوری خاطراتش دل خوشی ندارداماهیچوقت به خودش این اجازه رانداده بودکه ازاودربارهﻯگذشته اش سوالی بکند...یعنی خورشیدﺁنقدرپرجذبه ومقتدررفتارکرده بودکه با توجه به دنیای محبتش برای هرکسی مرزی گذاشته بود...همه میدانستندگذشتن ازمرزهای تعیین شده یعنی تردهمیشگی ازسوی مادربزرگ...پس هیچ وقت;هیچ کس به علت علاقه های خاص وبی اندازه ای که میان خودش ومادربزرگ یاهمان خورشیدایجادشده بودتمایلی به تردشدن ازناحیهﻯخورشیدرانداشت.تین اازﺁشپزخانه خارج شدودرضمنی که روی یکی ازراحتی هامینشست روکردبه مادرش .گفت:مامان...مگه دکتر نگفته به خاطر مشکلی که برای مفصلهات پیش اومده نباید زیاد با خمیر کار کنی؟..لطفا"اونرو کنار بگذار.

بیتاخانم بابی میلی خمیرراداخل کیسه فریزرگذاشت وﺁنراروی میزکناردستش قرارداد.ماندانادرحالیکه دستش راروی دسته مبل قرارداده بودسرش راهم به پشت مبل گذاشته وبه دودسیگارش که ازلای انگشتانش به هوامیرفت نگاه میکردسکوت خانه راباردیگرشکست وگفت:بابا...فردا میریم و مامان بزرگ رو برمیگردونیم.

نگاههای مادرش;ﺁناهیتاوبیتاخانم به سمت دکتربرگشت وهمه منتظرپاسخ اوماندند.امادکترسکوت کرده بودوتنهابه صورت زیبای دخترش که به غیرازرنگ چشمانش کاملا"شبیه مادرخوددکتربودچشم دوخته بود.ماندانادوباره ادامه داد:شنیدید بابا...همین فردا صبح من رو به اون خراب شده که مامان بزرگ رفته میبرید...به زور هم شده اون رو برمیگردونیم...من از این خونه بدون حضور مامان بزرگ متنفرم...مامان بزرگ باید برگرده...این بار باید یک نفر جلوش بایسته...گرچه هنوزم باور این مطلب که اون خودش خواسته به اونجا بره برام غیر ممکنه.

دکترپک محکمی به پیپش زدودودغلیظی ازدهانش خارج کردوبعدباصداییﺁرام ولی محکم گفت:مانی جان...بگذار هر جور که راحته زندگی کنه...تو فقط اجازه داری به دیدنش بری...حقی نداری براش تصمیم بگیری...این رو خودت بهتر از هر کس دیگه ای میدونی.

ماندانابغض کردوگفت:ﺁخه چرا؟...چرا مامان بزرگ رفتن به اونجا رو به موندن در کنار ما ترجیح داده...

دکترپاهایش راکه به روی هم بودندجابجاکردوسپس درضمنی که پیپش راازتوتون سوخته هاتمیزمیکردگفت:مانی...تو خودت میدونی که مامان بزرگ اصلا"دوست نداره به خاطر تصمیمها و کارهاش به کسی توضیحی بده...همه میدونن که تو چقدر به مامان بزرگ علاقه مندی...نه تنها تو...مادرت تینا...خواهرتﺁناهیتا...و حتی بیتا خانم مادربزرگ دیگرت...همه و همه چقدر براش احترام قائلن و چقدر دوستش دارن...اما خوب این تصمیمیه که خودش گرفته...تنها جای شکری که برای ما باقی گذاشته اینه که محدودیتی برای ساعت دیدنش قائل نشده و در هر ساعتی که بخوایم میتونیم به دیدنش بریم...درست برعکس زمانی که در این خونه بود...تو که قوانین اون رو خوب به خاطر داری...مگه نه؟

مانداناسیگارش رادرجاسیگاری خاموش کردوگفت:ﺁخه من نمیفهمم...مامان بزرگ گفت میخواد بره اونجا و شما هم هیچ چیزی نگفتین و گذاشتین بره!!!

تیناکه تااین لحظه ساکت بودوفقط گاه گاهی اشکی که ازچشمهایش سرازیرشده بودراپاک میکردسرش رابه سمت ماندانابرگرداندوگفت:مانی جان...مامان بزرگ اصلا"به ما نگفت که میخواد این کار رو بکنه...اون از قبل همهﻯ کارهاش رو کرده بود...حتی جا برای خودش رزرو کرده بود...تنها کاری که کرد این بود...یکروز ﺁژانس گرفت;من رو بوسید و خداحافظی کرد;کاری که همیشه وقتی میخواست از خونه بیرون بره...من اصلا"فکرشم نمی کردم که چه تصمیمی در ذهنش گرفته...بعد از دو ساعت از اونجا تماس گرفت و تازه اونوقت بود که به من گفت به کجا رفته...حالا تو ببین وقتی من این وضعیت رو فهمیدم چی کشیدم...ﺁخه...

گریه اجازهﻯادامهﻯصحبت راازتیناگرفت.ﺁناهیتاسیگار ی راکه تازه وبرای باردوم روشن کرده بوددرزیرسیگاری خاموش کردوازجایش بلندشد;به طرف مادرش رفت وروکردبه ماندانا وگفت:مانی...تو یه جوری صحبت میکنی که انگار ما توی رفتن مامان بزرگ مقصر بودیم...تو اصلا"نمی تونی حال هیچکدوم از ما رو درک کنی...تو فکر میکنی فقط خودت مامان بزرگ رو دوست داری؟...این رو بدونکه هیچکس به اندازهﻯ بابا به مامان بزرگ علاقه نداره و هیچکس هم به اندازهﻯ مامان به مامان بزرگ وابستگی نداره...ولی تو جوری برخورد میکنی که انگار همه مقصرن و تو ناجی مامان بزرگ خواهی بود...بهتره به جای این فشاری که به اعصاب همه وارد میکنی کمی صبر کنی تا فردا صبح به دیدن مامان بزرگ بریم...شاید دلیل این کارش رو که به هیچ کسی نگفته لااقل به تو ﺁدم خودخواه و مغرور و ازخودراضی بگه...

دکترباصدایی محکم ونسبتا"بلندگفت:کافیه...

مانداناازجایش بلندشدوبه سمت پله های غربی ساختمان رفت.پله هایی که به طبقهﻯمخصوص خورشیددرطبقهﻯسوم منتهی میشد.وقتی ازپله هابالامیرفت صدای مادرش راشنیدکه گفت:ﺁنی...سریع برو و از ماندانا عذرخواهی کن.

صدایﺁناهیتابلندشد:ولیﺁخه. ..

ادامه دارد
(آخرین تغییر در ارسال: 18-07-2011, 02:28 PM توسط سوگند.)
18-07-2011, 02:24 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
316
تاریخ عضویت:
Apr 2011
مدال ها

اعتبار: 83


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: خورشید - شادی داودی
3

وقتی ازپله هابالامیرفت صدای مادرش راشنیدکه گفت:ﺁنی...سریع برو و از ماندانا عذرخواهی کن.

صدایﺁناهیتابلندشد:ولیﺁخه. ..

بعدصدای دکترراشنیدکه گفت:شنیدی مادرت چی گفت؟

حالادیگرصحبتهایﺁنهابه گوش ماندانانمی رسید;فقط چندپله به درب ورودی ساختمان اختصاصی مادربزرگ درطبقه سوم مانده بود...دمپایی های مخصوص روفرشی مادربزرگ که به هنگام ورودبه این قسمت ساختمان پایش میکردجفت شده کناردرب بود.دمپایی های به رنگ قهوه ای نسکافه ای...رنگ موردعلاقه مادربزرگ.ماندانادستش رابه دستگیره درب گذاشت اماقبل ازبازکردن وورودطبق عادت گذشته اش ضربات ملایم وریتمیکی رابه درنواخت...چشمهایش رابست ومثل دوران کودکیش پیشانی اش رابه درب گذاشت تاصدای مادربزرگ راباتمام وجودش که اجازه ورودبه اومیدهدرااحساس کند...امافقط سکوت بود.ﺁناهیتاازپله هابالاﺁمده بودوحالادرست پشت سرمانداناایستاده بود.مانداناهمانطورکه پیشانی اش به درب بودازنوک بینی خوش فرم وزیبایش قطرات اشک به زمین میریخت.ﺁناهیتاهم ازنبودن مادربزرگ درخانه عذاب میکشید;این دوهریک وابستگی های خاص خودرابه مادربزرگشان داشتند.شانه های ظریف ماندانارادردست گرفت وبهﺁرامی کتف چپش رابوسیدوگفت:مانی...بسه اینقدر بی تابی نکن;به خدا منم ناراحتم ولی وقتی مامان بزرگ رو دیدم نمی دونم به چه دلیل...شاید به خاطر ﺁرامشی که در چهره اش دیدم تونستم کمی خودم رو قانع کنم که راضی باشم...الان هم اگه فکر میکنی با رفتن به داخل کمی اعصابت راحت میشه...پس معطل نکن...درب رو باز کن تا با هم داخل شیم.

مانداناحرفی نمی زدازدرب فاصله گرفت ودستگیره درب راچرخاند...قفل نبود...هردوداخل شدند.مثل همیشه عطرقهوه موردعلاقه خورشیدفضای اتاق راپرکرده بود...درست مثل این بودکه هنوزﺁنجاحضورداردوطبق عادت همیشگی اش قهوه اش به روی وارمردرحال جوش خوردن ملایمی است.ماندانانگاهی به گوشه وکناراتاق انداخت...اتاقی زیباوپرازﺁرامش...همه چیزمثل سابق بود...تزئینات به رنگ قهوه ای نسکافه ای که دردیوارها پرده هاواثاث اتاق درهمه جا به چشم میﺁمد...مانداناهمیشه عاشق این رنگ وسلیقه مادربزرگش بود...عجیب بود...خورشیدهیچ چیزازاین اتاق راباخودنبرده بود...حتی وسائل شخصی اش مثل حوله ویابرس موهایش...ماندانابه سمت میزکارخورشیدرفت...دیگرگریه نمی کرد!گویابادیدن تمام وسائل مادربزرگش که همه سرجای خودشان بودندبارقه امیدی دردل اوروشن شده واین رفتن خورشیدبه منزله رفتن به یک مسافرت میباشد...مسافرتی که بعدازمدتی بازگشتی درﺁن خواهدبود...به میزکارخورشیدکه نزدیک شدتمام ورقهایی که همیشه مطالبش رارویﺁنهامینوشت مثل همیشه مرتب روی میزدرگوشه ای قرارداشت...صندوقچه چوبی کوچکی که روانویسهای مادربزرگ رادرخودجای میدادرابرداشت...دربﺁنراباز کرد...مثل همیشه دوعددروانویس مرغوب داخلﺁن بود...پس یعنی مادربزرگ برمیگردد...مانداناچشمانش برق خاصی به خودگرفته بود...ﺁناهیتانمی توانست دلیل این تغییرحالت ناگهانی رابفهمدامامطمئن بودکه این تغییر حالت مربوط به این اتاق است وپیش خودش فکرمیکردشایدبه راستیﺁمدن به این اتاق باعثﺁرامش مانداناشده است.ماندانادرب صندوقچه رابست ودوبارهﺁنراسرجایش قرارداد.به گوشه واطراف اتاق نگاه کرد...این اتاق یک سوئیت تمیزوزیبا وپرازﺁرامش بود.یک تخت خواب یک نفره درگوشه راست اتاق درکنارپنجره بزرگ قدی قرارداشت...یک پاراوان چوبی کاردست هندحدفاصلی بینﺁن تخت ومحیط اطرافش میشد...مانداناخوب به خاطرداشت که پدرش درسالگردتولد75سالگی مادربزرگﺁنرابه اوهدیه کرده بودوبه دلیل خراطی وبه کاربردن عاجهای فیل درجای جایﺁن ازقیمت بسیاربالایی برخورداربود...درضمن میدانست وبه یادداشت که این پاراوان به سلیقه مامان تینابرای شخص مامان بزرگ ازنمایشگاه صنایع دستی انتخاب شده بود.درگوشه دیگراتاق یک دست مبل راحتی بسیارظریف چهارنفره قرارداشت ودرسمت چپ اتاق یکﺁشپزخانه بسیارکوچک که تنهاازدوکابینت چوبی ظریف بایک ظرفشویی بسیارشیک وکوچک تشکیل میشدقرارداشت;به همراه یک یخچال رومیزی کوچک ویک هیترکه فقط مامان بزرگ برای گرم کردن شیرویادرست کردن قهوه ازﺁن استفاده میکردچراکه اصولا"هیچ غذایی راخودش نمی پخت وهمیشه مامان تینا این کاررادرطبقه پایین انجام میدادومامان بزرگ اگرخودش میل داشت برای صرف غذابه پایین میﺁمد...درغیراین صورت اگرکارنوشتن کتاب یامطلب جدیدی راشروع کرده بودکه معمولا"قانون ممنوعیت دیدارمادربزرگﺁغازمیشدوخوداوهم خیلی کم درطبقات پایین دیده میشد.درکناردرب ورودی ازداخل نیزدرب دیگری قرارداشت که مربوط به سرویس بهداشتی این اتاق میشد.تنهاروشنایی های این اتاق درشبهادوﺁباژوردرکناردیوارهابودندکه نوربسیارملایمی داشتند ویک چراغ مطالعه شیک روی میزکارمامان بزرگ بودکه به هنگام مطالعه ازﺁن استفاده میکرد;اماچیزی که بیش ازهرچیزدیگری توجه همه دوستان وﺁشنایان وفامیلی که اجازه ورودبه این اتاق راداشتندبه خودجلب میکردکتابخانه مامان بزرگ بودکه به واقع نفیسترین وقدیمی ترین کتابها ونایابترین کتابهارامیشددرﺁنهایافت.خو رشیدشدیدا"رویﺁنهاتعصب داشت وبه هیچ کس اجازه نمی دادﺁنهارابرداردواگرکسی واقعا"تمایل به مطالعه یکی ازﺁنهاراداشت فقط میتوانست درساعاتی مشخص به این اتاق بیایدودرهمین اتاقﺁنرامطالعه کند وفکراینکه ﺁن کتاب راحتی برای مدت کوتاهی باخودش ببردرابه کل بایدازسرش خارج میکرد...درقسمت زیرین کتابخانه کمدهای دربسته ای بودکه همه قفل بودند.مانداناوﺁناهیتامیدا نستندکه درﺁنهاﺁثارمامان بزرگ است که همه به چاپ رسیده انداماﺁنهامتنهای دستنویس مادربزرگ بودندوبه عبارتی اصلﺁثاربه چاپ رسیده درﺁن کمدهابود...تنهاکسی که به غیرازمامان بزرگ کلیدﺁنهاراداشت خوددکترشاهپوری بودواین خودنشانگراعتمادوعشق بی اندازه خورشیدبه یگانه فرزندش بودکه همیشه نیزاحترام فوق العاده ای برای مادرش قائل بود.ﺁناهیتاروی یکی ازمبلهای راحتی اتاق نشسته بودوبه عکسهای قدیمی که روی یک میزنیمدایره درکناردیواربودنگاه میکرد...اینهاعکسهایی بودندکه بعضی ازﺁنهارامانداناوﺁناهیتاا صلا"نمیشناختندویاندیده بودندامامیدانستندمادربزرگ شان به تمامﺁن تصویرهای محبوس شده درقابهای زیبای قدیمی چقدرعلاقه منداست...ﺁنها همینقدرمیدانستندکه تمام عکسهامتعلق به......

ﺁنها همینقدرمیدانستندکه تمام عکسهامتعلق به افرادنزدیک خانواده مامان بزرگ بودند.ﺁناهیتاسری چرخاندوبه دیوارهانگاه کرد.جالب این بودکه عکسهای روی دیوارکه کم هم نبودندفقط متعلق بودبه دکترشاهپوری...عکسهایی که ازکودکی تااین سن انداخته بود...بدون استثناباسلیقه ای خاص درقابهایی نفیس به دیوارزده شده بودند...بعضی عکسهابه علت گذرزمان به زردی گراییده بودنداماهمچنان موردپرستش خورشیدبودند.ماندانابه سمت پاراوان رفت ودستی به روی خراطیهای ﺁن کشیدوبعدبه طرف ﺁناهیتابرگشت وگفت:ﺁنی...بابا بزرگ میدونه که مامان بزرگ به خونه سالمندان رفته؟

ﺁناهیتابه راحتی که درﺁن نشسته بودتکیه دادوخواست پایش راروی میزوسط بگذاردکه ازنگاه پرمعنی مانداناازاین کارمنصرف شدودرحالیکه دوباره صاف روی راحتی مینشست پایش راهم جمع کردوگفت:نه.

مانداناروبه روی اودرراحتی دیگری نشست وگفت:چرا بهش نگفتین؟!!

ﺁناهیتادستی لای موهای مشکی اش کشیدوﺁنهارابه عقب فرستادوجواب داد:بابا اینطور خواست...گفت که فعلا"بهتره بابابزرگ چیزی از ماجرا نفهمه...معتقد بود اگه بفهمه مامان بزرگ چی کار کرده خیلی غصه میخوره.

مانداناکمی به فکرفرورفت وبعدگفت:بالاخره چی!!!باید در جریان قرار بگیره یا نه؟!!...اما من فکر نمی کنم زیاد هم ناراحت بشه...چون به هر حال اونها جدا از هم زندگی میکنن...حالا چه فرق داره که اینجا باشه یا جای دیگه!!!

ﺁناهیتاازجایش بلندشدوبه سمت ماندانارفت ودستش رابرای گرفتن دست مانداناوبلندکردن اودرازکردودرضمن گفت:مانی...تو خودت خوب میدونی که این خواست مامان بزرگ بوده که تنها زندگی کنه...

مانداناسکوت کردودستﺁناهیتاراگرفت وازروی راحتی بلندشد.هردونگاهی گذرابه گوشه گوشه اتاق انداختند...نگاهﺁناهیتاهنوز باغصه همراه بودولی ماندانادراعماق قلبش بارقه های امیدی بربرگشت مادربزرگ احساس میکرد.وقتی ازاتاق خارج شدندمانداناگفت:ﺁنی...چرا مامان بزرگ هیچ چیز رو با خودش به اونجا نبرده؟!!!

ﺁناهیتابرگشت ودرضمنی که درب رامیبست گفت:مامان بزرگ اونجایی که رفته همه چیز به طور جدید برای خودش سفارش داده...حالا فردا میری خودت میبینی.

هردوباهم ازپله هاشروع به پایین رفتن کردند...اصلا"انگارنه انگارکه ساعتی پیش بحثی بینﺁن دوروی داده بود!بااینکهﺁناهیتابه وضوح ازاوعذرخواهی نکرده بوداماخیلی راحت قضیه به فراموشی سپرده شدواین یکی ازبهترین خصوصیات این دوبودوشایدمنشااین رفتار;تربیت صحیحﺁنهابودکه توسط مادروپدری شایسته انجام گرفته بود.

***********************************

**************

فرداصبح ساعت9:30مانداناچشمهایش رابازکرد.ساعت مچی اش که روی عسلی کنارتختش بودرابرداشت ونگاه کرد.سرش هنوزسنگین بودواحساس خوابﺁلودگی داشت.چشمهایش رابست وملحفه راروی سرش کشید.هنوزچشمش برای باردیگرگرم خواب نشده بودکه تلفن مستقیم اتاقش زنگ خورد.دستش رااززیرملحفه بیرونﺁوردوگوشی راازروی تلفن که همیشه زیرتختش قرارمیدادبرداشت وبه گوشش چسباند;قبل ازاینکه حرفی بزندصدایی ازپشت خط گفت:سلام خانم خانم ها...بیخبرمیری...بیخبر میای...منم که ﺁدم نیستم نه؟

مانداناصدای*ونداد*راشناخت;به نوعی نامزدیکدیگرمحسوب میشدندولی هنوزرسمیت پیدانکرده بودوبه قولی هردوزرنگ بودند...درضمنی که یکدیگررادوست داشتنداماازتشکیل زندگی مشترک نیزشانه خالی میکردند...سه هفته پیش که ماندانابه شیرازبرگشته بودبا*ونداد*خداحافظی نکرده ودلیلش هم این بودکه برسرکشیدن سیگاربین اوو*ونداد*بحثی پیشﺁمده بود.ونداد ازدانشجوهای بااستعداددکترشاهپوری بودودراثررفت وﺁمدبه منزل دکترزمانی که ماندانا سال دوم مهندسی رامیگذراندعلاقه مندشده بود.الان نزدیک به6سال ازدوستیشان میگذشت دراین میان گاهی هم میانشان شکرﺁب میشدکه به قول دکترشاهپوری به خاطر جوانی هردویشان بودومعتقدبودکه هردوبرای هم ساخته شده اندفقط بایددربین خودشان کمی *من رابه نیم من *تبدیل میکردند.ماندانالبخندی روی لبش نشست اماساکت بوددرست مثل اینکه دلش برای صدای وندادتنگ شده باشد...امانازدخترانه ای داشت وحرف نمی زد.ونداد مکث کوتاهی کردوگفت:خانم مهندس!!!شما به احتمال زیاد دچار مشکل شنوایی شدید...حتما"برات از یک دکتر مجرب و متخصص در سنجش شنوایی وقت میگیرم...ولی نه...شاید اون لبای کوچیک و خوشگلت دچار مشکل شدن...

مانداناروی تخت تکانی خوردوگفت:خودت رو لوس نکن...حوصله ندارم.

وندادخندیدوگفت:ماندانا تنبیه من تموم نشده؟به خدا خیلی دلم برات تنگ شده...به ﺁناهیتا گفتم که ناهار میام اونجا...ﺁخه اول به طبقه پایین تلفن کردم...راستی ﺁناهیتا چرا هنوز سرکارش نرفته؟!!

مانداناازروی تختش بلندشدویادشﺁمدکه امروزباﺁناهیتامیخواهدبه دیدن مامان بزرگ برود.حوله اش راازپشت درب برداشت ودرضمنی که واردحمام میشدگفت:ونداد...ناهار نیا...من نیستم...قراره با ﺁنی جایی برم.

ونداددرجواب گفت:ماندانا هنوز قهری؟...باور کن من از سیگار کشیدن خوشم نمیاد...به خاطر خودت میگم که سیگار رو کنار بگذاری...از این حرفها گذشته3هفته بیمحلی برام کافی نبوده؟...تو تحصیلکرده ای...قهر کار دخترهای کوچولوس...دست بردار دیگه...

ماندانادوشﺁب رابازکردوتلفن رادرگوشه ای قراردادوروی پخشﺁیفن گذاشت ودرجواب وندادگفت:چقدر حرف میزنی...سیگار کشیدن من به خودم مربوطه و تو نمی تونی من رو مجبور به ترک اون کنی...از طرفی کدوم بیمحلی؟..من چه بیمحلی به تو کردم...این تویی که توی این3هفته گذشته که شیراز بودم حتی به خودت زحمت ندادی یک تماس تلفنی با من داشته باشی...اون وقت میگی من بیمحلی کردم؟

وندادخنده ای کردوگفت:خانم خوشگل...خوب اگه تماس میگرفتم مطمئن بودم گوشی رو جواب نمیدی...غیر از اینه؟

مانداناخندیدوگفت:معلومه که جواب تلفنهات رو نمیدادم...جواب ﺁدم فضول رو هیچ وقت نمیدم...

ونداددوباره خنده بلندی کردوگفت:منم برای همین به تو تلفن نمی کردم...وانگهی مگه خودت نگفته بودی وقتی سر کارت هستی مزاحمت نشم؟

ماندانادرجواب گفت:ونداد...از شوخی گذشته جدی میگم...امروز ناهار نیا...من و ﺁنی قراره جایی بریم;اصلا"هم حوصله ندارم.

ونداددوباره جواب داد:مانی جدی میگی...نیام؟!!!

مانداناحالااززیردوش بیرونﺁمده بودوحوله اش رابه تن میکرددوباره یادمادربزرگ اورابی حوصله کرده بودبالبه های آستین حوله صورتش راخشک کردوگفت:آره...

وندادصدایش جدی شدوگفت:ماندانا...مشکلی برات پیش اومده؟...نمی خوای همراهیت کنم؟...

ماندانا گوشی رابرداشت وازحالت آیفن خارجش کردوگفت:نه...کاری از دست تو برنمیاد...یعنی فکر میکنم که فعلا"از دست هیچکس کاری برنمیاد...

ونداد گفت:ماندانا میتونم یک سوالی بپرسم؟

دراین موقع قبل ازاینکه ماندانا درب حمام رابازکندضربه های ملایمی به درخوردوبعدآهسته دربازشدوسرآناهیتا لای درنمایان شد که به آرامی گفت:مانی جان....زودتر بیا صبحانه ات رو بخور تا بریم دیگه...

مانداناباسرجواب مثبت به آناهیتادادوبعدآناهیتا ادامه داد:ونداد پشت خطه؟!خوب به اونم بگو چون ممکنه بخواد بیاد مامان بزرگ رو ببینه;فکر میکنم مامان بزرگ هم از دیدنش خوشحال بشه.

ماندانا بااخم به آناهیتا نگاه کردوبعدآناهیتا که گویاتازه متوجه شدشایدماندانانمی خواسته این موضوع راوندادبفهمدبه آرامی عذرخواهی کردوبعدازاتاق خواب ماندانا بیرون رفت. درتمام این مدت وندادپشت خط ساکت مانده بود..............

ادامه دارد
18-07-2011, 02:27 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
316
تاریخ عضویت:
Apr 2011
مدال ها

اعتبار: 83


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
RE: خورشید - شادی داودی
4

در تمام این مدت ونداد پشت خط ساکت مانده بود.ماندانا از حمام بیرون رفت و درب اتاق خواب را هم که ﺁناهیتا به هنگام خروج فراموش کرده بود ببندد بست;به سمت کشوی لباسهایش رفت تا لباسی برای پوشیدن انتخاب کند.در این موقع ونداد گفت:ماندانا...برای خانم بزرگ اتفاقی افتاده؟

ماندانا کمی عصبی شده بود بنابراین گفت:ونداد تو از کجا با من تماس گرفتی؟

ونداد کمی مکث کرد و گفت:خوب معلومه...تازه رسیدم مطب و چون دیروز ﺁناهیتا گفته بود که تو از شیراز برمیگردی;قبل از ویزیت بیمارهام خواستم با تو صحبت کرده باشم...

ماندانا به میان حرفش رفت و گفت:پس بهتره بیشتر از این وقت بیمارهات رو که جهت خوشگلتر شدن و یا رفع چین و چروک صورتهاشون و یا احتمالا"کوچیک کردن دماغهای شریفشون پیش تو اومدن رو معطل نکنی...ببین ونداد من خیلی کار دارم...فعلا"با من تماس هم نگیر...این طرفها هم پیدات نشه چون واقعا"گرفتارم...ولی منتظر تماس من باش...فعلا"خداحافظ.

بعد بدون اینکه منتظر حرف دیگری از ونداد بماند گوشی را قطع کرد.سریع لباسهایش را عوض کرد و برای صرف صبحانه به طبقه پایین رفت.تینا مادرشان میز صبحانه را برای ماندانا ﺁماده کرده بود.از مادربزرگ بیتا هم خبری نبود;معلوم بود که به دلیل خوردن قرصهای ﺁرامبخشی که دیشب مصرف کرده بود هنوز خواب است.ماندانا صبحانه مختصری خورد و از روی جا کلیدی که به دیوار بود سوئیچش را برداشت.ﺁناهیتا که در هال نشسته بود در حالیکه برای بیرون رفتن به همراه ماندانا حاضر میشد گفت:مانی...با ماشین من میریم لازم نیست تو ماشین بیاری...

ماندانا نگاهی به ﺁناهیتا کرد و گفت:لازم نیست...من از رانندگی تو متنفرم...فکر میکنی یه پسر بچه18ساله هستی که با اون سرعت سرسام ﺁور رانندگی میکنی...

ﺁناهیتا به میان حرف ماندانا ﺁمد و گفت:اووووه...حالا نه اینکه جنابعالی راننده قهاری هستی...

ماندانا نگاه عصبی خود را متوجه ﺁناهیتا کرد;هنوز از اینکه آناهیتا با صحبتش باعث شده بود ونداد کمی متوجه پیدا شدن مشکلی در حول مامان بزرگ گردد عصبی بود بنابراین گفت:هر چی باشه از تو که حتی متوجه نمیشی هر حرفی رو کجا بزنی بهتر کارهام رو انجام میدم...

مادرشان با تعجب به بحث و جدلی که بین دو دخترش پیش ﺁمده بود نگاه میکرد...این برخوردها اصلا"در بین ﺁنها بیسابقه بود و از شب گذشته تا حالا این دومین بحث نسبتا"غیر معمولی بود که بین دو دخترش پیش ﺁمده بود!!!بنابراین با تحکم و عصبانیت به هر دوی ﺁنها نگاه کرد و گفت:مانی...ﺁناهیتا...این چه طرز رفتاریه که پیش گرفتین؟...چرا از دیشب تا حالا دائم مثل دو تا خروس جنگی به جون هم می افتید؟

ﺁناهیتا با عصبانیت گفت:من چه میدونم...از ماندانا بپرس.

تینا خانم با صدای نسبتا"بلند گفت:بسه دیگه...تمومش کنید.

ماندانا و ﺁناهیتا نگاهشان روی هم ثابت ماند و فقط به احترام مادرشان سکوت کردند.ماندانا برای رفتن بیرون حاضر شد و رو کرد به ﺁناهیتا و گفت:مطمئن باش وقتی اونجا رو یاد گرفتم دیگه مزاحمت نمی شم تا به خاطر نرفتنت سرکار اینطوری مثل سگ هار نشی...

مادرشان بار دیگر به سمت ماندانا برگشت و گفت:مانی...خجالت بکش...این چه طرز حرف زدنه؟

ﺁناهیتا جوابی به ماندانا نداد;فقط به دنبال ماندانا بعد از خداحافظی از مادرشان به سمت............

ﺁناهیتا جوابی به ماندانا نداد;فقط به دنبال ماندانا بعد از خداحافظی از مادرشان به سمت درب هال رفت.از درب هال خارج شدند و به سمت پارکینگ رفتند.سوار ماشین شدند و از حیاط خارج گشتند.ﺁناهیتا خیلی از حرف ماندانا دلخور شده بود چرا که او نیز به راستی به ندیدن مامان بزرگ عادت نداشت و همه خوب میدانستند در سه چهار روز گذشته او شاید تنها دو ساعت سر کارش رفته و بیشتر ساعاتش را مرخصی داشته و به دیدن*خورشید*رفته است...ولی حالا ماندانا بی توجه به همه چیز عصبانیت او را به پای این موضوع گذاشته بود که امروز به خاطر بردن او پیش مامان بزرگ;مجبور شده به سرکار نرود...در حالیکه این یک فکر صددرصد اشتباه بود.تمام مسیر که ماندانا را راهنمایی میکرد تا به محل مورد نظر برسند ﺁرام ﺁرام گریه میکرد.جلوی مکان مورد نظر که رسیدند ماندانا بعد از خاموش کردن ماشین کیفش را از روی صندلی عقب برداشت و رو کرد به ﺁناهیتا و گفت:بسه دیگه اینقدر خودت رو لوس نکن.

ﺁناهیتا اشکهایش را پاک کرد و با صدایی غمگین گفت:مانی...بفهم...این فقط تو نیستی که عاشق مامان بزرگی...قلبهای دیگران هم به عشق مامان بزرگ در طپیدنه...البته اگر بخوای درک کنی.

ماندانا به صندلیش تکیه داد و برای چند لحظه به صورت جذاب خواهرش نگاه کرد و بعد یک دستش را دور گردن ﺁناهیتا انداخت و صورتش را بوسید و گفت:خیلی خوب...ببخشید...حالا بخند...نمی خوام مامان بزرگ به خاطر چشمهای اشکی تو با من دعوا کنه.

سپس هر دو خندیدند و از ماشین پیاده شدند.ماندانا بعد از اینکه درب ماشین را بست برگشت و به نمای خارجی ساختمانی که مامان بزرگ اخیرا"ﺁن مکان را برای زندگی به منزل واقعی خودش ترجیح داده بود نگاهی انداخت.حتی در نگاه اول نیز میشد تشخیص داد که این ساختمان از نظر وسعت نصف مساحت منزل ﺁنها را هم ندارد ولی در ظاهر و نمای خارجی بسیار تمیز و مرتب به نظر میرسید.موضوع جالب این بود که سر در ورودی ﺁن برعکس مراکز دیگر نگهداری افراد پیر که معمولا"از واژه هایی مانند خانه سالمندان یا سرای سالمندان و یا ﺁسایشگاه سالمندان و...استفاده نکرده بودند!!!بلکه به روی تابلویی زیبا با خطی توجه برانگیز نوشته شده بود:سرای بزرگان.ﺁناهیتا جلوتر راه افتاد و زنگ ساختمان را زد بعد از دقایقی درب باز شد و هر دو وارد ساختمان شدند.همه جا از شدت تمیزی برق میزد.محیط بسیار ﺁرامی بود اما برای این دو دختر اندکی دلگیر به نظر میرسید.تابلوهای نقاشی بسیار زیبایی که مناظر شمال را به نمایش میگذاشت دیوارها را مزیین کرده بود.کف پوش ساختمان پارکت بسیار تمیز و واکس خورده ای بود که به راستی قبل از هر چیزی تازه واردان را به پاکیزگی خود خیره میکرد.گلدانهای بسیار بزرگ و مصنوعی که بسیار هم چشمگیر بودند در گوشه گوشه ساختمان و سالن به چشم میخورد.موزیک دلنوازی از یکی از خوانندگان قدیمی با صدایی بسیار ملایم در فضا طنین انداز بود.از پنجره های اطراف سالن که کم هم نبودند روشنایی قابل توجهی سالن را روشن کرده بود و پرده های تمام پنجره ها از نوعی مرغوب با زیباترین مدل بر زیبایی سالن می افزود.سه دست راحتی تمیز و شیک که متناسب با رنگهای به کار رفته در محیط بود برای استفاده مراجعین در سه ناحیه از سالن قرار داشت.در انتهای جنوبی سالن درگاه ورودی به سالن دیگر قرار داشت.ماندانا بی اختیار به گوشه و کنار سرک میکشید و در نهایت به ﺁنسو نیز روانه گشت.سالن نسبتا"بزرگی نیز در ﺁنطرف بود که از حال و هوای موجود در ﺁنجا میشد فهمید که مربوط به تفریحات و علایق شخصی بعضی از سالمندان تعبیه شده است...ﺁنجا پر بود از قفسه هایی مملو از کتاب;میزهای بازی شطرنج;میزهایی گرد با کارتهای مخصوص بازی دبرنا و یک میز زیبای بیلیارد در گوشه ای دیگر که با چراغی که از سقف تا ارتفاعی نزدیک به سطح میز بیلیارد پایین ﺁمده بود و ﺁنرا روشن گذاشته بودند;در سمت دیگر سالن سبدهای زیبای حصیر بافت خطه شمالی کشور که داخل هر یک بنا بر تمایل هر فردی پر بودند از وسائل قلاب بافی;گلدوزی;بافتنی;حلقه بافی;سرمه دوزی و...طرفی دیگر چندین دستگاه تلویزیون با چندین گوشی مجزا قرار داشت و در کنار ﺁنها چندین دستگاه پخش صوت بود که باز هم هر کدام دارای گوشی های مجزایی بودند...معلوم بود بیشترین رفاه ممکن را برای تمام سالمندان این ساختمان در نظر گرفته بودند!اما عجیب این بود که هیچکس به غیر از ماندانا و ﺁناهیتا در ﺁنجا حضور نداشت حتی از طبقه بالا نیز صدایی به گوش نمی رسید!ماندانا به سمت خواهرش که در جلوی پنجره ای مشرف به خیابان ایستاده بود رفت.ﺁناهیتا یک دستش را به لبه پنجره گذاشته بود و به نقطه ای نامعلوم چشم دوخته بود.ماندانا به طرف یکی از راحتی های در سالن رفت و روی ﺁن نشست.از کیفش سیگاری بیرون کشید ولی قبل از ﺁنکه روشنش کند صدایی او را از این کار منع کرد:ببخشید...لطفا"این کار رو نکنید...یکی از قوانین مهم اینجا که به جهت رفاه حال ساکنین محترم این مرکز است ممنوعیت استفاده از هر نوع دخانیات میباشد.

ماندانا سریع سیگارش را در پاکت گذاشت و ﺁنرا در کیفش قرار داد.ﺁناهیتا به جهت صدایی که شنیده بود از سمت پنجره به پشت سرش نگاه کرد.خانم قد بلند و بسیار خوش سیما و شیک پوشی در جلوی یکی از دربها ایستاده بود و به هر دوی ﺁنها با لبخند نگاه میکرد.ماندانا خواست به احترام این خانم که ظاهر با شخصیت او افراد را مجبور به احترام گذاشتن به وی میکرد;از جایش بلند شود ولی خانم مسئول سریع به راحتی ها نزدیک شد و از ماندانا خواهش کرد که به زحمت نیفتد.بعد از سلام و احوالپرسی معمول بین خانمها;فرد مسئول که خودش را کرمانیان معرفی کرده بود دکمه ﺁیفن روی میز تحریر گوشه سالن را فشار داد و بعد از مکث کوتاهی گفت:خانم سوروکی لطفا"سه فنجون چای بیارین.

بعد برگشت به سمت ماندانا و ﺁناهیتا و با لبخند گفت:خانم شاهپوری حق دارن اینقدر به داشتن نوه هاشون افتخار کنن;جدا"که شما دو نفر باعث افتخارید...

بعد از گفتن تعارفهای لازمه ماندانا خیلی سریع سر اصل مطلب رفت و گفت:خانم کرمانیان می خوام مامان بزرگ رو ببینم.

خانم کرمانیان لبخندی زد و گفت:متاسفم...

هنوز کلمه اش را به طور کامل بیان نکرده بود که هر دو دختر با صدایی لبریز از تعجب گفتند:چرا؟...به چه دلیل؟

خانم کرمانیان در ضمنی که از داخل سینی که خانم سوروکی برای پذیرایی ﺁورده بود فنجانهای چای را جلوی هر کدام میگذاشت گفت:نگران نباشین...مشکلی نیست...دلیل اینکه نمی تونید خانم شاهپوری رو ملاقات کنین اینه که امروز ما تمام سالمندان عزیزمون رو به ییلاق طالقان فرستادیم و اونها از ساعت7صبح به همراه یک پرستار و یک دکتر متخصص با امکانات رفاهی ویژه برای تفریح به طالقان رفتن و فردا بعد از ظهر برمیگردن.

ﺁه از نهاد ماندانا بلند شد و ناخودﺁگاه لبهای غنچه و همیشه سرخش را با دندان گزید.ﺁناهیتا هم حالی بهتر از او نداشت.خانم کرمانیان به هر دوی ﺁنها نگاه کرد و اضافه نمود:جای نگرانی نیست...دکتر و پرستاری که به همراه اونها هستن کاملا"حواسشون به اونها هست;مطمئن باشید داروهای قلب خانم شاهپوری رو سرموعد بهش خواهند داد...این تفریح برای همه اونها لازمه.

ماندانا و ﺁناهیتا با تعجب و نگرانی به یکدیگر نگاه کردند و بعد ﺁناهیتا رو کرد به خانم کرمانیان و پرسید:داروهای قلب؟!!!

ماندانا گفت:مامان بزرگ هیچ وقت مشکل قلب نداشت!!!

لبخند غمگینی روی لبهای خانم کرمانیان نشست و گفت:متاسفم که با بی احتیاطی این مطلب رو به گوشتون رسوندم...ولی باید به عرض کنم که تقریبا"11سال است که خانم شاهپوری از ناراحتی قلبی رنج میبرن...

ﺁناهیتا در حالیکه به راحتی تکیه میداد تنها نفس عمیق و تلخی که با گفتن ای وای همراه بود سکوت اختیار کرد و ماندانا با چشمانی از حدقه بیرون زده فقط به خانم کرمانیان خیره شده بود.برای چند دقیقه سکوتی میان ﺁنها حاکم شد و بعد ماندانا گفت:ولی...این امکان نداره...من پدرم یک پزشکه و خیلی هم نسبت به مادرش حساس...چطور ممکنه..................

ادامه دارد
18-07-2011, 02:30 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
316
تاریخ عضویت:
Apr 2011
مدال ها

اعتبار: 83


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
RE: خورشید - شادی داودی
5

ماندانا گفت:ولی...این امکان نداره...من پدرم یه پزشکه و خیلی هم نسبت به مادرش حساسه...چطور ممکنه...

خانم کرمانیان دستش را برای دعوت ماندانا به سکوت بلند کرد و گفت:عزیز دلم...نیازی نیست خونواده محترم دکتر شاهپوری رو به من معرفی کنی...من با اینکه دیداری شخصی با این خونواده محترم نداشتم اما دورادور تک تک اعضای این خونواده محترم رو میشناسم...شما هم از اینکه الان از بیماری خانم شاهپوری مطلع شدید نباید نگران یا گله مند باشین چرا که درست میگین پدر شما یعنی ﺁقای پروفسور دکتر شاهپوری کاملا" از این امر بی اطلاع هستن و این امر چیزی به غیر از خواسته همون قلب مریض مادرشون نبوده.

ﺁناهیتا گفت:با توجه به این مشکل پس چرا مامان بزرگ ترجیح داده که به اینجا برای زندگی بیاد در صورتیکه در منزل خودشون هیچ مشکلی نداشتن...مامان بزرگ یعنی فکر کرده در اینجا شما بهتر به ایشون رسیدگی میکنید؟!!

خانم کرمانیان با لبخندی حاکی از مهربانی برای ثانیه هایی به صورت زیبای ﺁناهیتا خیره ماند و بعد گفت:میدونم که شما نسبت به خیلی مسائل که البته همه طبق خواست خود خانم شاهپوری بوده بی اطلاعید اما باید به عرضتون برسونم که همین ساختمونی هم که هم اکنون شما در اون هستید متعلق به شخص خانم شاهپوریس که از15سال پیش تاسیس شده...پس به شما اطمینان میدم که اگه ایشون هم اکنون در اینجاس در مکانی غریب حضور نداره بلکه متعلق به خودشونه و ما فقط افتخارخدمتگزاری ایشون رو داریم.

ماندانا روی راحتی که نشسته بود کمی جابجا شد و گفت:پس با این حساب مامان بزرگ از سالها قبل پیش بینی این روزها رو میکرده...

خانم کرمانیان چای خودش را برداشت و در ضمنی که به راحتی تکیه میداد با چهره ای متبسم شروع به خوردن ﺁن نمود.ﺁناهیتا کمی به اطراف نگاه کرد و گفت:ببخشید می تونم بپرسم کلا"چند نفر ساکن این مرکزن؟

خانم کرمانیان جرعه ای از چایش را نوشید و گفت:فقط20نفر...در طبقه بالا ده اتاق خواب مجهز وجود داره که در هر اتاق دو فرد محترم ساکن اونن.

ماندانا به میان حرف خانم کرمانیان ﺁمد و گفت:این دیگه غیر ممکنه...مامان بزرگ اصلا"اجازه حضور دائم شخص دیگه ایی رو در خلوت خودش نمی پذیره...اون وقت چطور ممکنه که حالا اونهم در این شرایط راضی شده باشه کسی باهاش هم اتاق شده باشه...هر قدر هم که شما از امکانات این مرکز تعریف کنید ولی این یکی اصلا"در مورد مامان بزرگ قابل باور نیست!!!

خانم کرمانیان فنجان خالی چایی اش را روی میز گذاشت و گفت:ولی خانم شاهپوری با میل بسیار زیاد شخصی خودشون با اون فرد هم اتاق شده و هر دو بی نهایت هم از اینکه کنار هم هستن راضیین.

ﺁناهیتا فنجان چایی اش را که برای خوردن از روی میز بلند کرده بود دوباره روی میز شیشه ای کنارش گذاشت و با صدایی حاکی از شک و تردید گفت:ببخشید این...هم اتاقی مامان بزرگ ما...می تونم بپرسم زنه یا مرد؟

خانم کرمانیان با صدای بلند شروع کرد به خندیدن و گفت:عزیز دلم نگران نباش...یک خانم محترم مثل خود خانم شاهپوریس که خیلی هم به همدیگه علاقه دارن و از دوستان قدیمی همن.

ماندانا لبخندی به لب ﺁورد و به ﺁناهیتا گفت:چی باعث شد این سوال مسخره رو بپرسی؟الان مامان بزرگ بیش از80سال از سنش میگذره...

ﺁناهیتا خودش هم خنده اش گرفت و فقط با صدای ﺁهسته گفت:هیچی...فقط حس کنجکاویم تحریک شده بود.

ماندانا بابت پذیرایی خانم کرمانیان تشکر کرد و کیفش را برداشت و از روی راحتی بلند شد و گفت:پس با این حساب من امروز نمی تونم مامان بزرگ رو ببینم...امیدوارم فردا شب به خاطر خستگی راه از دیدنم ممانعت نکنه...

خانم کرمانیان و ﺁناهیتا هم از جایشان بلند شدند و در حالیکه هر سه به سمت درب خروجی می رفتند خانم کرمانیان گفت:می خواین قبل از اومدن با من تماس بگیرید تا شما رو در جریان قرار بدم شاید اینطوری کمتر به زحمت بیفتید...

ماندانا در جواب گفت:نه...مسئله زحمت نیست...من وظیفه دارم بیام...در ضمن خیلی دلم براش تنگ شده.

ﺁناهیتا درب خروج را باز کرد ولی قبل از خروج برگشت به صورت خانم کرمانیان خیره شد و گفت:فامیلی شما برای من خیلی ﺁشناس...ولی هر چی فکر میکنم چیزی به ذهنم نمیاد...

ماندانا لبخندی زد و او هم به سمت خانم کرمانیان برگشت و گفت:با توجه به تمام پنهان کاریهای مامان بزرگ ولی من شاید بتونم حدس بزنم که شما کی هستین...

خانم کرمانیان هنوز با لبخند به هر دوی ﺁنها نگاه میکرد و گویا منتظر بود ببیند ﺁیا........

خانم کرمانیان هنوز با لبخند به هر دوی ﺁنها نگاه میکرد و گویا منتظر بود ببیند ﺁیا واقعا"این دو دختر زیبا و جذاب میتوانند در شناخت شخصیت او به اشتباه نیفتاده باشند.ماندانا سوئیچش را از کیفش بیرون کشید و گفت:مامان بزرگ گاهی از دوست قدیمی خودش به نام خانم شادی کرمانیان صحبت میکرد...اگه اشتباه نکنم شما باید با اون خانم نسبتی داشته باشید...اگه درست به خاطر داشته باشم این خانم دکتر بودن...درست نمیگم؟

لبخند روی لبهای خانم کرمانیان عمیق تر شد و چشمانش برق خاصی به خود گرفت;سپس گفت:ﺁفرین...کاملا"درست حدس زدی...و من تنها فرزندخوانده ی دکتر کرمانیانم.

ﺁناهیتا بلافاصله گفت:و اون خانمی که در حال حاضر با مامان بزرگ هم اتاقه؟...

در اینجا ماندانا پاسخ ﺁناهیتا را داد و گفت:و با این حساب اون خانم هم کسی نیست به جز دوست قدیمی مامان بزرگ یعنی خود خانم دکتر کرمانیان...درست نمیگم؟

خانم کرمانیان صدای خنده اش بار دیگر بلند شد و گفت:بله...فکر میکنم دیگه نگرانی ﺁناهیتا خانم هم در رابطه با هم اتاقی خانم شاهپوری خیلی کم شده باشه...

هر سه از این حرف خندیدند.موقعی که ماندانا و ﺁناهیتا سوار ماشین شدند خانم کرمانیان برای چندمین بار به ﺁنها متذکر شد که از بیماری مامان بزرگشان چیزی به دکتر شاهپوری نگویند چون این خواسته صددرصد خانم شاهپوری بوده است که پسرش نسبت به بیماری او بی اطلاع بماند.ﺁنها هم با دادن اطمینان خاطر به او از ﺁنجا دور شدند.ﺁناهیتا به ساعت مچی اش نگاهی کرد تقریبا"11:40دقیقه بود.ماندانا احساس کرد خواهرش با توجه به اینکه موفق به دیدار مامان بزرگ نشده اند دیگر تمایلی به همراهی با او را ندارد لذا خودش پیشدستی کرد و گفت:ﺁنا...می خوای به جایی تو رو برسونم و خودم دنبال کارم برم؟

ﺁناهیتا کیفش را از روی صندلی عقب برداشت و رژی را از ﺁن خارج کرد و کمی به وضعیت ظاهریش رسید و گفت:ﺁره...اگه برات امکان داره من رو جلوی ﺁزمایشگاه پیاده کن...الان مدت چند روزه که اصلا"درست و حسابی به اونجا سرنزدم.

در ﺁن لحظه نزدیک همان محدوده هم بودند;بنابراین بعد از چند دقیقه ماندانا ماشین را متوقف کرد و منتظر ماند تا ﺁناهیتا پیاده شود.ﺁناهیتا وقتی پیاده شد خم شد و از شیشه جلو به ماندانا نگاه کرد و گفت:مانی...تو الان کجا میری؟...برمیگردی خونه؟

ماندانا در حالیکه ماشین را در دنده قرار میداد ترمزدستی را نیز خواباند و گفت:نه...می خوام برم پیش بابابزرگ.

ﺁناهیتا دوباره پرسید:بعد کجا میری؟

ماندانا با تعجب به او نگاه کرد و گفت:این سوالها برای چیه؟

ﺁناهیتا گفت:ﺁخه می خوام ببینم کارت کی تموم میشه تا اگه برات امکان داشت دنبالم بیای و منم خونه ببری.

ماندانا فرمان را چرخاند و ﺁنرا از پارک خارج کرد و گفت:ﺁنی...خیلی تنبل شدی...نه...معلوم نیست کی از خونه بابابزرگ برمیگردم و اصلا"هم نمی دونم برنامه بعدیم چیه...پس منتظرم نباش...در نهایت ﺁژانس بگیر و خودت برگرد خونه...

سپس با یکدیگر خداحافظی کردند.ماندانا ماشین را در مسیر قرار داد و با به صدا در ﺁوردن دو بوق ممتد و کوتاه به عنوان خداحافظی از ﺁناهیتا دور شد.ماندانا در ضمن رانندگی سیگاری هم روشن کرد و در همان حال ماشین را به سمت شهرک ییلاقی در اطراف کرج که در یکی از باغات با صفای ﺁن پدربزرگش ساکن بود هدایت کرد.در راه به بیماری مامان بزرگ فکر میکرد...به اینکه چطور ممکن است عزیزترین فرد خانواده ﺁنها11سال از بیماری قلبی رنج برده باشد و هیچیک از ﺁنها خبردار نبوده اند...چقدر مامان بزرگ در این مدت احتیاط به خرج میداده تا کسی از مصرف داروهای او و یا رفتنهایش به دکتر قلب جهت معاینه;بویی نبرد!صدای موسیقی ملایمی از پخش ماشین به گوشش میرسید اما ﺁنقدر غرق در افکارش و سوالهای بی جوابی که در رابطه با مامان بزرگ به ذهنش میﺁمد شده بود که اصلا"چیزی از اشعار موسیقی نمی فهمید.در همین موقع صدای بوقهای مکرری که از ماشین پشت سرش بلند شده بود سبب شد به ﺁیینه ماشین با دقت بیشتری نگاه بکند...تازه متوجه شد این ونداد است که پشت سرش با زدن بوق و خاموش روشن کردن چراغهایش سعی در متوقف کردن او در کنار جاده را دارد.به ﺁرامی ماشین را به کنار خیابان هدایت کرد و پشت سر او ونداد نیز ماشین شیک و ﺁخرین مدل نیلی رنگ خود را متوقف کرد.ونداد از ماشین پیاده شد.پیراهن ﺁبی روشن و کراواتی به گردن داشت.به علت گرمی هوا کتش را در ﺁورده بود.همیشه وقتی به مطب و یا بیمارستان میرفت شیکترین لباسهایش را میپوشید و چقدر ماندانا شیفته خوش سلیقه گی های او بود.تا ونداد بیاید و روی صندلی جلو کنار ماندانا بنشیند;ماندانا نیز ﺁخرین پک خود را به سیگارش زد و بعد ﺁنرا در زیرسیگاری ماشین خاموش کرد.به محض اینکه ونداد داخل ماشین نشست با حرکاتی مضحک سعی داشت دودهای حاصل از سیگار را با دست از ماشین بیرون بفرستد بعد هم با خنده گفت:وای چه بوی عطر سیگاری میدی...نمی دونی من چه عشقی با این بو میکنم...فقط اونقدر این عشقم زیاده که حالت خفه گی و تهوع بهم دست میده.

ماندانا به درب کنارش تکیه داد و گفت:اینهمه بوق و چراغ زدی که بیای فقط این حرفها رو بگی؟

ونداد نگاه عاشقانه ی به صورت زیبا و چشمانﺁبی ماندانا انداخت و گفت:ﺁخه...نوکرتم...حیف از این همه زیبایی نیست که با این سیگار مزخرف می خوای خرابش کنی؟

ماندانا با تمام عشق و علاقه ای که به ونداد داشت اما در حال حاضر اصلا"حوصله نداشت.سکوت کرده بود و فقط به صورت ونداد که لبریز از عشق و التماس همیشگی به او بود نگاه میکرد اما ونداد باهوشتر از این حرفها بود که نفهمد این فقط نگاه ماندانا است که به روی او ثابت مانده و ذهن ماندانا در جای دیگر مشغول است.ونداد سکوت کرده بود و ماندانا همانطور خیره به او نگاه میکرد.ونداد طبق عادت همیشه وقتی ماندانا حواسش به جایی به غیر از او معطوف میشد;انگشت اشاره اش را ﺁرام به نوک بینی خوش فورم و کوچک ماندانا نزدیک کرد اما هنوز انگشتش به صورت ماندانا نخورده بود که یکباره ماندانا از تمام افکار مغشوشی که ذهنش را درگیر کرده بود خارج شد و با تندی و عصبانیت بیسابقه ای دست ونداد را پس زد و با صدای نسبتا"بلندی گفت:اه...ونداد بسه دیگه...من اصلا"حوصله شوخی های تو رو ندارم.

ونداد دستش را که در اثر ضربه ماندانا به سمت دیگر رفته بود به ﺁرامی روی پایش قرار داد;برای لحظاتی خیره به صورت ماندانا نگاه کرد...این رفتار ماندانا برایش عجیب ﺁمده بود چرا که در تمام مدت ﺁشنائیشان او را اینگونه عصبی ندیده بود.ونداد حرفی نزد.برگشت و صاف روی صندلی قرار گرفت و دو دستش را روی پاهایش گذاشت;بعد از چند لحظه با صدای ملایمی گفت:نه...مثل اینکه خانم خوشگل من واقعا"حوصله نداره...باشه پس مزاحمت نمیشم.

برگشت به سمت دستگیره درب ماشین که ماندانا دستش را روی پای او گذاشت و گفت:ونداد...

ونداد همانطور که به سمت درب برگشته بود گفت:جان...

ماندانا ادامه داد:ببخشید...اصلا"...

ونداد به سمت ماندانا برگشت و در حالیکه لبخند عاشقانه ای به لب داشت با حالتی حاکی از شوخی گفت:اصلا"التماس نکن...چون فایده نداره...من اصلا"ناهار نمی تونم بیام پیشت...

ماندانا دستش را از روی پای ونداد برداشت و ضربه محکمی به بازوی او زد و گفت:گمشو...همه چیز رو به مسخره میگیره.

و بعد هر دو زدند زیر خنده.ونداد از ماشین پیاده شد و درب را بست.ماندانا سرش را از شیشه بیرون کرد و دوباره صدا کرد:ونداد...

ونداد به سمت ماندانا ﺁمد و دو دستش را لبه شیشه سمت ماندانا گذاشت و کاملا"خم شد تا صورت هر دو مقابل هم قرار گرفت سپس گفت:مانی...نمی دونم چی شده...ولی خیلی راحت میتونم از چشمهای قشنگت بفهمم که فکرت به موضوع مهمی به غیر از خودمون مشغول شده...گر چه که من رو محرم خودت نمی دونی...ولی تنها چیزی که میتونم بهت بگم اینه که دوست ندارم فکر کنی تنها هستی...اگه به نظرت رسید که حداقل به عنوان یک جفت گوش شنوا از من میتونی استفاده کنی خوشحال میشم خبرم کنی...الان باید به بیمارستان برم...از ساعت 2تا9امشب اتاق عمل در رزرو منه...دو عمل زیبایی دارم ولی برای شام میام منزلتون...فقط بدون که خیلی دوستت دارم و نمی خوام موضوعی باعث نگرانیت بشه.

بعد با پشت دستش پوست لطیف و سفید صورت ماندانا را لمس کرد و به ﺁرامی گفت:فعلا"هم خداحافظ.............

ادامه دارد
18-07-2011, 02:32 PM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
316
تاریخ عضویت:
Apr 2011
مدال ها

اعتبار: 83


محل سکونت : تهران
ارسال: #6
RE: خورشید - شادی داودی
6


ونداد بدون هیچ صحبتی به طرف ماشینش رفت و سوار شد و از کنار ماشین ماندانا به ﺁرامی با زدن تک بوقی گذشت و دور شد.ماندانا برای لحظاتی به دور شدن ماشین ونداد چشم دوخت و بعد با دو دست بالای فرمان اتومبیلش را گرفت و پیشانی اش را روی فرمان گذاشت.فقط چشمهای لبریز از عشق ونداد بود که دائم در نظرش مجسم میگشت.او میدانست که ونداد واقعا"عاشق اوست البته خودش نیز دست کمی از او نداشت ولی فعلا"در شرایطی نبود که به احساسات خودش فکر کند!!!رفتن مامان بزرگ از خانه برایش معمایی بود و کلا"در همین48ساعت گذشته خیلی از مسائل در رابطه با مامان بزرگ برایش به صورت معمایی درﺁمده بود و کنجکاوی در مورد هر کدام از ﺁنها کلافه اش کرده بود...او میدانست که جواب تمام سوالها و معماهایش را باید فقط از خود مامان بزرگ طلب کند ولی با توجه به شناختی که از خصوصیات اخلاقی او داشت میدانست شاید هیچ وقت به جوابهایش دست پیدا نکند.سرش را از روی فرمان بلند کرد.سوئیچ را چرخاند و ماشین را روشن کرد دقایقی بعد جلوی یکی از بزرگترین باغات ییلاق حاشیه شهرکهای اطراف کرج توقف کرد.این همان باغ زیبایی بود که بسیاری از خاطرات بازیهای کودکانه او و خواهرش در این باغ شکل گرفته بود.باغی بزرگ که پر بود از درختهای میوه...دور تا دور دیوار باغ از داخل با سروهای زیبای شیرازی احاطه شده بود که هر یک از بلندی سر به فلک برداشته بودند...محوطه داخلی باغ تماما"زیر نظر دو باغبان حرفه ای رسیدگی میشد که به سفارش دکتر شاهپوری به ﺁنجا رفت و ﺁمد داشتند...در نواحی غیر از درختهای میوه همه جا با چمن افریقایی بسیار زیبایی پوشیده شده بود...گلهای نسترن و داودی و رزهای سرخ و زرد که با سلیقه ای خاص در جای جای چمنها تعبیه شده بود زیبایی محیط باغ را چند برابر میکرد...در گوشه ای از باغ تاب و سرسره ای جهت بازیهای دوران کودکی ﺁناهیتا و ماندانا به روی قلوه سنگهای یکدست و زیبایی قرار داشت...با اینکه سالها بود کسی از ﺁنها استفاده نمی کرد ولی باز هم به سفارش دکتر شاهپوری هر چند وقت یکبار ﺁنها را رنگ میزدند تا از زیبایی و طراوت باغ چیزی کاسته نشود.نمای باغ شبها که چراغهای پایه بلند و رنگارنگ سراسر باغ را روشن میکردند چندین برابر میشد...حوضهای ﺁب سه طبقه ای که در سومین طبقه از دست یک فرشته بالدار سفید رنگ برهنه ﺁب فوران میکرد و به طبقات زیرین میریخت در چهار گوشه باغ در نمای جلویی قرار داشت...ﺁناهیتا و ماندانا چقدر عاشق ﺁن فرشته ها بودند و سر اسم گذاشتن به روی ﺁنها در دوران کودکی چقدر با هم بحث میکردند و هر بار با دخالت و مهربانی های پدربزرگشان موضوع خاتمه می یافت.ساختمان ویلایی که در انتهای باغ قرار داشت خود از زیبایی چشم نوازی برخوردار بود که چشم هر بیننده ای بعد از بردن لذتی کافی از محیط باغ را سپس در انتهای باغ به روی خود ثابت میکرد...ساختمانی دو طبقه که کاملا"به سبک اروپایی از ﺁجر سرخ نما گرفته بود...با پنجره هایی مایل در بالکنهای شرقی غربی که قرینه یکدیگر ساخته شده بود...دور تا دور نمای بالکنها از ﺁجرهای کرم رنگ روشن اصفهان استفاده شده بود که جلوه خاصی به نمای ساختمان بخشیده بود.ماندانا و ﺁناهیتا یکبار از مادرشان شنیده بودند که این ﺁخرین خانه ای بوده که بابابزرگ وقتی هنوز دفتر مهندسی خود را اداره میکرده مطابق سلیقه مامان بزرگ ﺁنرا ساخته و به او هدیه کرده است اما عجیب این بود که مامان بزرگ تا ﺁنجا که به خاطر داشت بیش از چند بار ﺁنهم به جهت عیادت پدربزرگ در زمانی که کمی مشکل کلیه پیدا کرده بود پا به این باغ نگذاشته بود و هر بار هم که به خانه برگشته بود با کلی قرص اعصاب و ﺁرامبخش خود را ﺁرام میکرد و حتی تا2روز از پذیرفتن همه خود را معذور میکرد!!!ماندانا خوب به یادداشت که هر وقت هم جهت مهمانی و یا تفریح به همراه پدر و مادرش و ﺁناهیتا به این باغ میﺁمدند;مامان بزرگ از ﺁمدن به باغ امتناع میکرد!!!خود دکتر شاهپوری نیز بیشتر ترجیح میداد در زمانهایی که مادرش در سفرهای خارج از کشور به دیدن دوستش میرفت;ﺁنوقت به همراه خانواده اش به دیدن پدرش میﺁمد...گرچه این امر را نیز هیچ وقت بدون اطلاع مادرش*خورشید*انجام نمی داد...خورشید هم هیچ وقت مانعی بر سر این کار ﺁنها نبود!!! ماندانا بارها متوجه شده بود که حتی مامان بزرگ چقدر تاکید بر سرزدن به پدربزرگ را به همه ﺁنها میکند...اما این هم یکی دیگر از سوالهایی بود که اخیرا"باعث عذاب ماندانا شده بود!!! اصلا"به چه دلیل مامان بزرگ این روش را در زندگی اتخاذ کرده بود!مگر چه اتفاقاتی در گذشته وجود داشته که منجر به گرفتن اینگونه تصمیمها گشته بود!پدربزرگ که همیشه عاشقانه جویای حال مامان بزرگ بوده و اصلا"تمام در و دیوار خانه ای که پدربزرگ در ﺁن ساکن بود پر بود از عکسهای مامان بزرگ!!!عکسهایی در ابعاد کوچک و بزرگ...عکسهایی که گاه به تنهایی و گاه به همراه دکتر شاهپوری و خود پدربزرگ در سالهای دور انداخته شده بود...چرا هر وقت پدربزرگ به منزل ﺁنها میرفت مامان بزرگ بیش از چند دقیقه به طبقه پایین نمیﺁمد و این در حالی بود که چقدر چشمهای...........

نمیﺁمد و این در حالی بود که چقدر چشمهای پدربزرگ التماس بر بیشتر ماندن مامان بزرگ را در کنار خود داشت!!! اما مامان بزرگ همیشه بهانه ای برای رفتن به طبقه مخصوص به خود داشت!!! ماندانا با دنیایی از فکرهای درهم و برهم و خاطراتی از گذشته که همانند فیلمی از جلوی چشمانش میگذشت از ماشین پیاده شد و بعد از قفل کردن ماشین به سمت درب بزرگ ورودی باغ رفت.هنوز دستش به زنگ نرسیده بودکه درب باغ باز شد.

*********************************

**************

دقایقی بعد ماندانا در حالیکه به لطف و مهربانی های ﺁقا سید سرایدار قدیمی این باغ با خوشرویی پاسخ میداد مسیر درب ورودی باغ تا پله های منتهی به درب ورودی ویلا را طی کرد.جلوی پله ها که رسید پدربزرگ مثل همیشه با صورتی مهربان و چشمانی که از دریای محبتش در حال جوشش بود به استقبالش ﺁمده بود و دو دستش را برای در ﺁغوش گرفتن ماندانا از هم باز نگه داشته بود و در عین حال محو تماشای زیبایی خیره کننده نوه بزرگش نیز بود.او به خوبی میدانست که این نوه اش به جز رنگ ﺁبی چشمانش بقیه خصوصیات چهره و حتی فورم اندامش را نیز از مادربزرگش خورشید به ارث برده است...ولی گذشته از تمام زیبایی هایی که به ارث برده بود تشابه اخلاقی بسیاری نیز بین او و مادربزرگش وجود داشت...اخلاق و جوانی که پدربزرگ از خورشید خوب به خاطر داشت...خاطراتی که در ثانیه ثانیه زندگیش ثبت کرده بود...پدربزرگ بی نهایت ماندانا مورد توجه اش بود که اینها فقط به دلیل تشابه های زیادی بود که بین ماندانا و خورشید میدید...خورشیدی که سالها بود دیگر به زندگی او گرمی نبخشیده بود و تنها زندگی کردن را به در کنار او ماندن ترجیح داده بود.ماندانا به بالای پله ها نگاه کرد و با عجله پله ها را دو تا یکی بالا رفت زیرا میدانست پدربزرگش با اینکه هنوز همچنان سرپا و سالم به نظر میرسد ولی کهولت سنش انکار ناپذیر بود.وقتی به او رسید پدربزرگ او را در ﺁغوش گرفت...گویی به سالهای بسیار دور برگشته و این خورشید است که بار دیگر در میان بازوانش قرار گرفته.ماندانا از پدربزرگ فاصله گرفت و صورت مهربان او را بوسید و گفت:پدرجون...هر بار که شما رو میبینم بیشتر به سلیقه مامان بزرگ ﺁفرین میگم...جدا"که هنوزم لبریز از عشق و محبت هستین.

پدربزرگ با این جمله ماندانا فهمید که نوه اش بار دیگر دست او را خوانده و فهمیده که پدربزرگش با دیدن او دوباره به سفرهای دور در خاطراتش به همراه یگانه عشقش رفته است.لبخند کم رنگی روی لبهای پدربزرگ نشست و بعد دستان ظریف و زیبای ماندانا را که درست شبیه دستان خورشید بود در دست گرفت و او را به داخل ساختمان برد.وقتی وارد شدند ماندانا قبل از اینکه بنشیند به اتاق عمه مهرانگیز که عمه پدرش بوده و سالها بود که با پدربزرگش زندگی میکرد;رفت.نزدیک به4سال بود که او زمینگیر شده و در بستر خوابیده بود.بر اثر سکته مغزی که کرده بود هیچ چیز نمی فهمید...تنها مثل یک تکه گوشت روی تخت افتاده بود...تپش قلبی داشت و گاه صدای نفس های ﺁه مانندی از او به گوش میرسید...اما به لطف دکتر شاهپوری بهترین امکانات برای نگهداری عمه اش فراهم شده بود...دو پرستار در طول شبانه روز به صورت شیفتی در کنار او بودند و تمام تجهیزات لازم جهت نگهداری چنین بیماری را در منزل پدری دکتر شاهپوری فراهم گشته بود.ماندانا وقتی داخل اتاق شد پرستار به احترام او سریع از روی صندلی که نشسته بود و مجله میخواند بلند شد و سلام کرد.ماندانا از اوخواست که راحت باشد و بعد به کنار بستر عمه مهرانگیز رفت;صورتش درست به مرده ای شبیه بود و اصلا"خونی در زیر پوستش به نظر نمی رسید...اما نفس میکشید و دستگاه کاردیوگرافی کنار تخت میزان ضربان قلب او را نشان میداد.ماندانا خم شد و پیشانی او را بوسید و با اینکه میدانست او چیزی نمیشنود اما سلام کرد و فقط برای لحظاتی دستانش را روی دست سرد عمه مهرانگیز گذاشت و لحظاتی بعد از اتاق خارج شد.عمه مهرانگیز دو پسر داشت اما ماندانا هیچ وقت نفهمیده بود به چه دلیل ترک مادرشان را کرده اند و چرا هیچ وقت سراغی از او نمی گیرند.ماندانا حتی میدانست پسربزرگ او مهندس کامپیوتر و پسر کوچکش مهندس معدن است و از وضع مالی خوبی هم برخوردارند...اما هیچ وقت سراغی از مادرشان نگرفته بودند درست مثل اینکه نه ﺁنها وجود دارند و نه مادری برای ﺁنها به نام مهرانگیز!!! زن ﺁقا سید در فاصله این مدت چایی تازه دمی را ﺁماده کرده بود و در فنجانهای بسیار ظریف و قدیمی ریخته و به هال ﺁورده و برای تعارف سینی را جلوی ماندانا گرفت.ماندانا با تشکر یکی از فنجانها را برداشت و روی میز کنارش قرار داد و خودش هم بیشتر در مبلی که روی ﺁن نشسته بود فرو رفت.پدربزرگ در این فاصله از حیاط باغ برگشت به همراه انبوهی از گلهای رز سرخ و زردی که چیده بود...ﺁنها را به دست زن ﺁقا سید داد و گفت که گلهای پژمرده را خالی و به جای ﺁنها این گلهای تازه را بگذارد.خانم ﺁقا سید هم بدون حرف و کار دیگری سریع گلها را از پدربزرگ گرفت و از هال خارج شد.پدربزرگ مبل رو به روی ماندانا را برای نشستن انتخاب کرد و به محض اینکه روی ﺁن نشست اولین سوال همیشگی اش را تکرار کرد:مامان بزرگ چطوره؟خوبه؟

ماندانا برعکس همیشه که در جواب این سوال پدربزرگ کلی حرف و شوخی برای او داشت;سکوت کرد;درست مثل اینکه به دنبال مناسبترین جمله میگشت تا رفتن مادربزرگش را به او گزارش بدهد...از نظر ماندانا اینکه پدربزرگ تا الان هم بیخبر مانده بود کاری اشتباه بود.برای لحظاتی رنگ از صورت پدربزرگ پرید;بلند شد و ﺁمد کنار ماندانا نشست;دستش را روی شانه های ماندانا قرار داد و در حالیکه صدایش لرزش خاصی به خود گرفته بود گفت:ماندانا جان...عزیزم پرسیدم مامان بزرگ حالش چطوره؟

ماندانا لبخند کمرنگی به لب ﺁورد و به صورت منتظر و مضطرب پدربزرگش چشم دوخت و گفت:نگران نشید...مامان بزرگ خوبن...دلیلی نداره بد باشه...این ما هستیم که بدیم!

پدربزرگ دستش را از روی شانه های نوه اش برداشت و برای لحظاتی به او خیره نگاه کرد و گفت:منظورت چیه؟

ماندانا فنجان چایش را برداشت و در حالیکه سعی داشت با خوردن چای به خود نیز فرصت پیدا کردن جملات مناسبتری بدهد جرعه ای از چای را سر کشید و گفت:منظورم اینه که به گمونم مامان بزرگ دیگه از دیدن ماهم خسته شده چون زندگی جدای از ما رو به بودن در کنار ما ترجیح داده...

پدربزرگ به میان حرف ماندانا ﺁمد و گفت:ماندانا...بابا درست صحبت کن...به خدا اگه بخوای اینطوری حرف بزنی و موضوع رو درست برام نگی شاید چند لحظه بیشتر نتونم تحمل کنم و قلب پیرم از حرکت بایسته.

ماندانا بلافاصله فنجانش را دوباره روی میز گذاشت و گفت:الهی من بمیرم...خدا نکنه...چرا شما اینقدر دلواپس مامان بزرگین؟

پدربزرگ بی تاب شده بود به میان حرف ماندانا ﺁمد و گفت:ماندانا...بابا چرا اینقدر حاشیه میری...بگو ببینم خورشید حالش خوبه یا...؟

ماندانا که پریدگی رنگ صورت پدربزرگش را به وضوح احساس کرده بود سریع جواب داد:نترسین...مامان بزرگ فقط با تصمیم جدیدش و کاری که کرده همه رو دچار شوک کرده...اونم اینه که زندگی در بین یک سری پیرزن و پیرمرد رو در یک خونه سالمندان به بودن در کنار ما ترجیح داده...فقط همین.

پدربزرگ نفسی به راحتی کشید و پیشانی اش را که تا ﺁن زمان از عرق خیس شده بود با دست پاک کرد و بعد به مبل تکیه داد و به نقطه ای نامعلوم خیره ماند.ماندانا حلقه اشک را به روشنی در چشمان پدربزرگ دید.برای لحظاتی به صورت او خیره شد...صورتی که با وجود چین و چروک موجود در ﺁن هنوز جذابیت خود را حفظ کرده بود...مژه های بلند و مشکی پدربزرگ...بینی کشیده و زیبای مردانه اش...لبهای خوش فورم...و...و موهایش که دیگر گرد سپید پیری همه جای ﺁنرا پوشانده بود و کمی هم در قسمت بالای سرش خالی به نظر میرسید...همه و همه حکایت از یک جوانی پرخاطره و جذاب را برای ماندانا تداعی میکرد.ماندانا همانطور که به صورت پدربزرگش نگاه میکرد صدای ﺁرام پدربزرگ را شنید که گفت:پس بالاخره کار خودش رو کرد...

هنوز به همان نقطه نامعلوم خیره مانده بود.ماندانا در چشمان او مرورش را بر خاطراتی دور میفهمید اما عجیب برایش حرفی بود که چند لحظه پیش از دهان پدربزرگ خارج شده بود...پس پدربزرگ از تصمیم مامان بزرگ از قبل مطلع بوده؟!!!چشمان ماندانا از تعجب گرد شده بود و به پدربزرگ نگاه میکرد.سپس با صدایی ﺁرام و ﺁکنده از تعجب پرسید:پدرجون...شما از این موضوع باخبر بودی؟!!!

پدربزرگ با انگشتان دست راستش اشکهای چشمانش را قبل از خروج جمعشان کرد و دوباره نفس عمیق و پرغصه ای کشید و گفت:خورشید از این تصمیمش بارها در جوونی به من حرف زده بود...ولی هیچ وقت فکر نمی کردم زنده بمونم و این روز اون رو هم ببینم...خدایا یعنی خورشید حتی رفتن به خونه سالمندان رو به اومدن در کنار من ترجیح داده...اینها هنوز ادامه همون مجازاتهاییه که هنوز تمومش نکرده؟!!

این اولین باری بود که ماندانا چنین جملات درد ﺁلودی را از دهان پدربزرگش میشنید.زن ﺁقا سید با گلدان بزرگ کریستالی که پر شده بود از گلهای تازه رز به هال وارد شد...گلها به قدری قشنگ بودند که دل ماندانا ضعف رفته بود...با چشم زن ﺁقا سید و گلدان در دستش را دنبال میکرد او ﺁنها را روی کنسول بزرگ ﺁیینه برنزی قدیمی گذاشت و کمی برای خوش ترکیب قرار گرفتن ﺁنها دستش را در لابه لای ﺁنها تکان داد سپس برای جمع کردن فنجانهای خالی به طرف ﺁنها برگشت و بعد از برداشتن ﺁنها از هال خارج شد.ماندانا از جایش بلند شد و به طرف گلها رفت.پدربزرگ هنوز در افکار خود غوطه ور بود.ماندانا با انگشتان ظریف و کشیده خود گلبرگهای مخملی رزهای سرخ را نوازش کرد و گفت:پدرجون چقدر این گلها قشنگن...به خدا من حتی توی شیرازم وقتی به نمایشگاه گلهای تزئینی میرم زیبایی این گلها رو در اونجا هم نمی بینم.

صدای ﺁرام پدربزرگ را شنید که گفت:چقدر در حسرت روزهایی نشستم که خورشید به اینجا بیاد و خودش این گلها رو با همون سلیقه ی خوش همیشگیش بچینه و در گلدون بگذاره...خورشید همیشه عاشق رزهای زرد و سرخ بود...هر وقت براش گلی میخریدم باید از این دو نوع انتخاب میکردم...ولی افسوس که هیچ وقت راضی نشد به این خونه بیاد و...

ماندانا به میان حرف پدربزرگش رفت و گفت:پدرجون...واقعا"چرا مامان بزرگ اینقدر نسبت به شما بی تفاوته...چرا اینهمه احساسی رو که شما براش به خرج میدید رو نمیبینه...نمی بینه یا نمی خواد ببینه؟............

ادامه دارد
18-07-2011, 02:34 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
316
تاریخ عضویت:
Apr 2011
مدال ها

اعتبار: 83


محل سکونت : تهران
ارسال: #7
RE: خورشید - شادی داودی
7

ماندانا به میان حرف پدربزرگش رفت و گفت:پدرجون...واقعا"چرا مامان بزرگ اینقدر نسبت به شما بی تفاوته...چرا اینهمه احساسی رو که شما براش به خرج میدید رو نمیبینه...نمی بینه یا نمی خواد ببیند؟

پدربزرگ نگاهش را از نقطه ای که به ﺁن خیره مانده بود گرفت و لحظاتی به قد و قامت ماندانا که شباهت زیادی به جوانی های مادربزرگش داشت انداخت و گفت:نه عزیز دلم...خورشید هیچ وقت نسبت به من بی مهر نبوده...خورشید سراسر وجودش از عشق لبریز بود...این من بودم که هیچ وقت عشق اون رو نفهمیدم...خورشید دنیایی از احساس بود...دنیایی از وفاداری به عشق...این من بودم که هیچ وقت سعی نکردم اونچه که اون میخواد باشم...

دوباره سکوت کرد و به همان نقطه قبلی خیره شد.ماندانا احساس میکرد به لحظاتی نزدیک میشود که مدتی است در پی ﺁن برای دسترسی به سوالهایش میباشد.از گلدان فاصله گرفت و دوباره کنار پدربزرگ روی مبل نشست و دست پیر و خسته او را در دستان زیبا و مرمرین خود گرفته و شروع به نوازش ﺁن کرد و گفت:پدرجون...چرا هیچ وقت مامان بزرگ نخواست به اینجا بیاد...

پدربزرگ نگاهش را از ﺁن نقطه به صورت ماندانا ادامه داد و فقط در سکوتی غمگین به او خیره شد و به جای پاسخ پرسش او گفت:ماندانا عزیزم...هیچ میدونی تو نه تنها شباهت ظاهریت به خورشید زیاده بلکه لحن صدات هم من رو به یاد روزهایی میندازه که خورشید هنوز شعله های گرم وجودش رو از زندگیم نگرفته بود.

ماندانا خودش نیز به خوبی میدانست که تنها تفاوتش با مامان بزرگ در رنگ چشمهایش است...اما این جواب پاسخ سوال او نبود...تا خواست بار دیگر سوالش را به گونه ای دیگر مطرح کند درب هال باز شد و دکتر شاهپوری با صورتی که تظاهر به خوشحالی میکرد وارد شد.ماندانا به احترام پدرش از جایش بلند شد.دکتر شاهپوری به سمت پدرش رفت و با محبتی زیاد او را بوسید و احوالش را جویا شد بعد رو کرد به ماندانا و گفت:پس تو هم اینجایی...فکر میکردم امروز رو با ونداد بگذرونی....

ماندانا در جواب گفت:نه...خواستم اول سری به پدربزرگ زده باشم.

پدربزرگ که از دیدن پسرش بیش از اندازه خوشحال شده بود و میدانست هر وقت به دیدن او میﺁید ناهار نیز پیش او خواهد ماند جهت دستورات لازم برای تدارک ناهار به زن ﺁقا سید از اتاق خارج شد.به محض خروج او دکتر شاهپوری رو کرد به ماندانا و با صدایی جدی گفت:امیدوارم به اینجا نیومده باشی که در مورد رفتن مامان بزرگ چیزی به پدربزرگ بگی.

ماندانا فقط به پدرش نگاه میکرد...دکتر شاهپوری با تردید نگاهی به ماندانا کرد و گفت:مانی...امیدوارم این کار رو نکرده باشی.

ماندانا دستش را روی دسته مبل گذاشت و سرش را به دستش تکیه داد و گفت:متاسفم...دیر رسیدید.

دکتر شاهپوری با کلافه گی خاصی دستش را به سرش کشید و گفت:خدای من...ماندانا چرا این کار رو کردی...ﺁناهیتا وقتی تلفنی به من گفت که خواستی به منزل پدربزرگ بیای حدس زدم به چه دلیل راهی اینجا شدی...اما وقتی جلوی درب رسیدم و ﺁقا سید گفت که20دقیقه بیشتر نیست که رسیدی کمی خیالم راحت شد...اصلا"فکرشم نمی کردم در این مدت کوتاه مطلب به این مهمی رو به پدربزرگت گفته باشی...

ماندانا به میان حرف پدرش ﺁمد و گفت:اولا"20دقیقه بیشتره که من اینجا هستم...در ثانی اصلا" شما چرا نمی خواستید پدربزرگ رو در جریان این مسئله بگذارین...ثالثا"...

دکتر شاهپوری با عصبانیت بیسابقه ای رو کرد به ماندانا و گفت:بسه مانی...دیگه حرف نزن.

ماندانا از جایش بلند شد و گفت:ولی بابا...پدربزرگ از خیلی وقت پیش میدونسته که مامان بزرگ این کار رو خواهد کرد...

دکتر شاهپوری برگشت و بازوهای دخترش را در دست گرفت...برای لحظاتی به چشمان ﺁبی و زیبایی خیره کننده دخترش چشم دوخت و گفت:مانی...تو هنوز خیلی بچه هستی...خیلی.مسائلی هست که نه تنها تو که شاید هیچ کس دیگه ای از اون خبر نداره...پس خواهش میکنم...در این مورد دست از کنجکاوی های بچه گانه ات بردار...پدربزرگ و مادربزرگت رو با دخالتها و یا سوالهای احتمالیت که میدونم کم هم نیستن دچار عذاب و سفر به خاطراتشون نکن...خواهش میکنم...الان هم دیگه نمی خوام صحبتی در این باره از تو بشنوم...فقط کاری رو که میگم انجام بده...با مادرت تماس بگیر با ﺁنی هم همینطور...بگو ناهار بیان اینجا...اصلا"شام هم همینجا خواهیم موند...من امروز بعد از ظهر مطب ندارم و روز تعطیلمه.

ماندانا کمی فکر کرد و بعد گفت:ولی ونداد گفته شام خونه ما میاد...

دکتر شاهپوری به سمت پارچ کریستالی که پر بود از شربت لیمو رفت و لیوانی را پر کرد و سر کشید و بعد در حالیکه با دستمال کاغذی دهانش را پاک میکرد گفت:پس یک تماسم با اون بگیر و بگو برای شام اینجا بیاد.

پدربزرگ به هال برگشت.معلوم بود تدارک ناهار امروز را با سفارشهایی که داده;دیده است.ماندانا میدانست حتما"یکی از غذاهای ناهار جوجه کباب منقلی خواهد بود...چرا که پدربزرگ میدانست پسرش همچنان شیفته جوجه کبابهایی است که او با دستان لرزان و پیر خودش به روی منقل زیبایی که در بیرون ساختمان درست میکند;میباشد.ماندانا به سمت تلفن گوشه سالن رفت و شماره منزل را گرفت بعد از چند بوق مادرش از ﺁن سوی خط گوشی را برداشت و وقتی ماندانا به او گفت که دکتر شاهپوری خواسته که ﺁنها نیز به ﺁنجا بروند ابتدا تمام وجودش را وحشت گرفت...به هر حال در منازلی که افراد کهنسال زندگی میکنند برای تینا هر لحظه انتظار خبری ناخوشایند را به همراه داشت...اما وقتی از سلامت عمه مهرانگیز و در نهایت پدربزرگ خیالش راحت شد گفت که به همراه مامان بزرگ بیتا به ﺁنجا خواهد ﺁمد سپس چند کلمه ای هم با خود دکتر شاهپوری صحبت کرد و بعد با هم خداحافظی کردند.وقتی ماندانا برای بار دیگر خواست گوشی را بردارد تا به ﺁناهیتا هم اطلاع بدهد برای ناهار به ﺁنجا بیاید خود ﺁناهیتا به ﺁنجا تلفن کرد و ماندانا نیز برنامه ﺁنروز را به او نیز گفت.او هم با خوشحالی از برنامه ناهار ﺁنجا استقبال کرد چرا که او نیز مثل دکتر شاهپوری عاشق جوجه کبابهای پدربرزگش بود.ماندانا روی راحتی کنار تلفن نشست و در ضمن به پدربزرگ و پدرش که همیشه وقتی به یکدیگر میرسیدند بساط شطرنج را باز کرده و خود را سرگرم میکردند نیز چشم دوخت...اما غافل از صورت غم گرفته ﺁنها نیز نبود.ماندانا به وضوح پریدگی رنگ چهره..........

ماندانا به وضوح پریدگی رنگ چهره پدربزرگ را حس میکرد و میدانست که دلیل این مسئله فقط خبریکه او چند دقیقه پیش به او داده نیست بلکه به راستی پدربزرگ از مرور چند دقیقه ای خاطرات گذشته خود احساس نوعی عذاب در چهره اش نمودار گشته بود!ماندانا نمی توانست دلیل بی مهری مامان بزرگ را به این پیرمرد عاشق درک کند...ذره ذره وجود پدربزرگ خورشید را فریاد میزد و از صمیم قلب خواستار حضورش بود...نه تنها حالا که هر وقت در کنار او بود این خواهش قلبی پدربزرگ در رابطه با خورشیدﺁشکارا به نمایش در میﺁمد و چقدر در این لحظات ماندانا احساس حماقت میکرد که چطور هیچ وقت تا این اندازه نسبت به این موضوع دقیق و حساس نبوده است! شاید هم دلیلش تنها رفتار مامان بزرگ بود...او هیچگاه اجازه نداده بود کسی در رابطه با دلیل رفتارش با دیگران بخصوص پدربزرگ;کسی سوالی از او بپرسد...همه تابع محدودیتهایی بودند که مامان بزرگ در رابطه با خودش برای هرکس تعیین کرده بود...واقعا"چرا تا این لحظه هیچکسی سعی نکرده بود این دیوارهایی را که کم هم نبودند از اطراف مامان بزرگ بردارد...و یا اصولا"چرا این فکر به ذهن هیچ کسی نرسیده بود که لااقل اگر توانایی تخریب این دیوارها را ندارند حداقل دلیل ایجاد و برپایی این دیوارها را از او بپرسند...به راستی خورشید چرا اینقدر در طی سالیان دراز گوشه نشینی و تنهایی را بر همه چیز ترجیح داده بود!!! ماندانا از جایش بلند شد و به طرف درب هال رفت و از ﺁنجا قدم به ایوان مشرف به باغ گذاشت...زیبایی باغ در این فصل از سال به دلیل شرایط ﺁب و هوا و محیط این ناحیه صد چندان میشد...صدای پرندگان زیادی که از لابه لای شاخه ها ﺁواز می خواندند و هر لحظه از شاخه ای به شاخه دیگر میپریدند گویی قطعه ای از بهشت را به اشتباه در زمین جا گذاشته بودند.ماندانا ﺁقا سید را دید که از خرید زغال کبابی برگشته بود و به سمت منقل کنار ﺁلاچیق میرود تا ﺁنها را برای ﺁتش کباب به عمل ﺁورد.ﺁقا سید از قدیمی ترین کارگران این منزل بود و همیشه ارادت خاصی به پدربزرگ داشت هر وقت هم مامان بزرگ را میدید محبت و احترام فوق العاده ای برای مامان بزرگ قائل میشد...ماندانا خوب به خاطر میﺁورد که همین ﺁقا سید هیچگاه نتوانسته بود با عمه مهرانگیز رابطه درستی برقرار کند...البته این موضوع مربوط میشد به زمانهایی که عمه مهرانگیز هنوز سکته نکرده بود...جنجالهای همیشگی در این خانه بر سر اختلاف سلیقه های ﺁقا سید و عمه مهرانگیز پیش میﺁمد و معمولا"با دخالت و سیاست بابا یا پدربزرگ ختم به خیر میشد.یک سال13نوروز خوب در خاطر ماندانا بود که چطور میان عمه مهرانگیز و ﺁقا سید بر سر مسئله ای جزئی بحث در گرفت و اگر توپ و تشرهای پدربزرگ نبود شاید خیلی مسائل در ﺁنروز مطرح میشد...ماندانا به خاطر میﺁورد در میان بحث و مشاجره ﺁنها که نزدیک بود حسابی نحوست13نوروز دامن همه را بگیرد ﺁقا سید با چه عصبانیتی در حالیکه غرغر میکرد و دور میشد با صدایی نه چندان بلند گفته بود:پیرزن منحوس...کی میخواد بفهمه که اون یکی از بزرگترین دلایل تنهایی ﺁقا در این دورانه...بره و گورش رو گم کنه!!!

ماندانا باز هم به یاد میﺁورد که زن سید چطور بعد از شنیدن این حرف چندین بار پیاپی به صورت خود کوبیده بود و دست سید را گرفته و کشان کشان او را به اتاق مخصوص به خودشان در ته باغ برده بود و دیگر هیچکس تا شب ﺁقا سید را ندیده بود که به ساختمان نزدیک شود چرا که زن سید مقدار زیادی کله قند به او داده بود تا همان جا بنشیند و ﺁنها را خورد کند...و سید چطور با حرص قندشکن را به سرکله قندها میکوبید...ماندانا احساس میکرد که سرش در حال انفجار است...چطور شیطنتهای او در ﺁن سالها سبب شده بود به راحتی از کنار این قضایا بگذرد و هیچ وقت در مورد حرفهایی که میشنید کنجکاوی لازم را به خرج نمی داده! خاطرات دوران کودکیش مانند فیلم از جلوی چشمانش میگذشتند و او هر لحظه بیشتر از بی تفاوتی های خودش نسبت به قضایای گذشته عصبی میشد.ﺁرام ﺁرام از پله ها پایین رفت و به سوی ﺁقا سید که حالا پشتش به او بود و ﺁتش منقل را ﺁماده میکرد حرکت نمود.دلش میخواست حالا که تنها هستند شاید بتواند اندکی از جواب سوالهای بیشمار خود را از این پیرمرد باوفا و مهربان که میدانست علاقه ای خاص به پدربزرگ نیز دارد به دست ﺁورد.اما به محض اینکه خواست سرحرف را با او باز کند صدای بوقهای پیاپی ماشین ﺁناهیتا را شنید که پشت درب باغ منتظر مانده بود تا بلکه کسی درب باغ را برایش باز کند.هر چه ﺁقا سید اصرار کرد که برود درب را باز کند ماندانا قبول نکرد و خودش برای باز کردن درب باغ رفت.وقتی درب را باز کرد متوجه شد ﺁناهیتا از ﺁزمایشگاه به منزل رفته و با ماشین خودش مامان و مادربزرگ بیتا را نیز ﺁورده است.ناهار را در فضای باز و در بالکن خوردند.بر عکس همیشه کاملا"معلوم بود که هیچ کس ﺁن طور که باید غذا را با لذت نخورده است...گویی هرکس هزاران حرف ناگفته در سینه برای گفتن دارد که مجالی برای بیان ﺁنها نمی یابد...میز ناهار که مثل همیشه بسیار مفصل در ایوان چیده شده بود بعد از صرف غذا تقریبا"دست نخورده به ﺁشپزخانه برگردانده شد.زن ﺁقا سید کارهای مربوط به ﺁشپزخانه را انجام میداد و در این مواقع معمولا"تینا خانم نظارتهایی بر ﺁشپزخانه انجام میداد و هر ﺁنچه را که لازم میدید برای تهیه ﺁن سفارشش را یا به دکتر شاهپوری میگفت و یا به ﺁقا سید.مادر بزرگ بیتا هیچ وقت به اتاق عمه مهرانگیز نمی رفت چرا که از دیدن او در ﺁن وضعیت رقت بار حسابی اعصابش به هم میریخت;هر وقت هم که به طور تصادفی به همراه ﺁنها به باغ میﺁمد بیشتر خودش را با گلها و گیاهان باغ سرگرم میکرد.ﺁناهیتا طبق عادت همیشگی اش بعد از ناهار به یکی از اتاق خوابها در طبقه بالا رفت تا ساعتی بخوابد.ماندانا هم روی یکی از راحتی های نزدیک پدر و پدربزرگش تقریبا"به حالت دراز کشیده درﺁمد و به موسیقی قدیمی که از دستگاه پخش به گوش میرسید;گوش سپرده بود.دقایقی قبل با ونداد نیز تماس گرفته و به او نیز گفته بود که برای شام به منزل پدربزرگ بیاید.ماندانا از وضعیت پیش ﺁمده برای شب بیشتر راضی بود چرا که حداقل با بودن در باغ و ﺁمدن ونداد به ﺁنجا;غیبت مامان بزرگ در باغ امری معمولی جلوه میکرد چون ونداد کم و بیش اطلاع داشت مامان بزرگ به خاطر داشتن مشغله زیاد وقتی برای به باغ ﺁمدن ندارد و ﺁنچنان تمایلی به تفریح دست جمعی نیز ندارد...پس امشب ماندانا می توانست تا حدودی مسئله را از ونداد مخفی نگه دارد...ماندانا شدیدا"نسبت به رفتن مامان بزرگ حساسیت پیدا کرده بود...دلش نمی خواست افرادی که نسبت غریبه و یا دورتری دارند از ماجرا بویی ببرند ! دکتر شاهپوری و پدرش بار دیگر سرگرم شطرنج شده بودند...اما هر یک در افکار خود غرق گشته و در ﺁن روز بدترین بازی خود را به نمایش گذاشته بودند.ماندانا به روی مبلی که خوابیده بود تکانی خورد و به سمت ﺁنها برگشت...پدر و پدربزرگش هر دو به صفحه شطرنج خیره شده بودند...دقایقی گذشت ولی هر دو هنوز بیصدا به صفحه بازی جلویشان نگاه میكردند.ماندانا به صفحه شطرنج نگاهی انداخت برای یک لحظه فکر کرد اشتباه میکند اما وقتی خوب دقت کرد متوجه شد پدربزرگ پدرش را کیش و مات کرده!!! دوباره به صورت هر دو نگاه کرد...فهمید هیچکدامشان اصلا"در محیط بازی نیستند بلکه هر یک با افکار خود دست و پنجه نرم میکند.ماندانا برای اینکه هر دو را از ﺁن حال خارج کند با صدایی ﺁرام و ملایم گفت:بابا...مثل همیشه پدر جون شما رو کیش و مات کرده...راه فرار ندارید...مثل همیشه بهش باختی.

دکتر شاهپوری از افکار خود خارج شد و لبخند کم رنگی به لب ﺁورد و ﺁهسته شروع کرد به چیدن مجدد مهره ها.در این لحظه پدربزرگ با صدایی محزون گفت:خورشید کی این کار رو کرده؟

دکتر شاهپوری مهره اسب سیاه رنگی که در دست داشت را در میان انگشتانش به بازی گرفته بود در همان حال جواب داد:پدرجون...شما خودتون رو نگران نکنید...من تمام تلاشم رو برای برگردوندن مامان انجام میدم...فقط...

پدربزرگ نگذاشت دکتر حرفش را تمام کند دوباره گفت:پرسیدم مادرت چند وقته که رفته؟

دکتر شاهپوری کشوی مخصوص زیر میز شطرنج را بیرون کشید و مهره های ﺁن را در جای مخصوصشان قرار داد و گفت:هنوز یک هفته نشده...ولی قول میدم اون رو برگردونم...مامان...

پدربزرگ به مبلی که در ﺁن نشسته بود تکیه داد و به سقف خیره شد و با صدایی ﺁهسته گفت:خورشید دیگه برنمی گرده...بهتره اذیتش نکنی...بگذار ﺁخرین حرفشم به کرسی بنشونه...این ﺁخرین کاری بود که هنوز موعد انجامش نرسیده بود که رسید...همیشه فکر میکردم شاید خدا لطفی بکنه و مادرت این تصمیم خودش رو به فراموشی بسپره و بالاخره من به ﺁرزوم برسم و بازگشت خورشید رو به خونه ام ببینم...ولی هیچ وقت فکر نمی کردم اونقدر زنده بمونم که ﺁخرین مرحله های مجازاتی که خورشید برام در نظر گرفته بود رو هم ببینم.

پدربزرگ نفس پردردی کشید و همانطور که با دسته های مبل بازی میکرد گفت:میدونی پسرم...خیلی سخته که اونقدر خودت رو امیدوار نگه داری ولی اصلا"به اونچه که ﺁرزوش رو داری نرسی و در عوض به جای اینکه وضع کمی بهتر بشه...بمونی و ببینی که ﺁخرین کورسوهای امیدتم به خاموشی میره و همسرت...تنها فردی که عاشقانه در زندگی دوستش داشتی و داری حاضره در میون یک مشت غریبه روزگارش رو سپری کنه اما بازم راضی به بازگشت پیش تو نباشه.

دکتر شاهپوری متفکرانه با دست چپ خود چانه اش را میفشرد و به زمین خیره بود...گویی نمی دانست در جواب حرفهای پردرد پدرش چه جواب تسکین دهنده ای را باید به زبان بیاورد.بعد از لحظاتی دکتر شاهپوری با صدایی ﺁهسته و غمگین گفت:پدرجون...خواهش میکنم...اینقدر خودتون رو عذاب ندید...مرور خاطرات گذشته اصلا"کار درستی نیست...

اما پدربزرگ گویی حرفهای پسرش را نمی شنید چرا که در ادامه حرفهایش چنین گفت:......................

ادامه دارد
18-07-2011, 02:35 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
316
تاریخ عضویت:
Apr 2011
مدال ها

اعتبار: 83


محل سکونت : تهران
ارسال: #8
RE: خورشید - شادی داودی
8

اما پدربزرگ گویی حرفهای پسرش را نمی شنید چرا که در ادامه حرفهایش چنین گفت:خورشید دنیایی از محبت و گرما برای زندگی من بود ولی من چقدر احمق بودم که هیچ وقت به درستی نیازش رو درک نمی کردم...من همیشه عاشقش بودم...خورشید سراسر وجودش عشق و محبت بود...تنها...تنها ایرادی که داشت و بالاخره با همون ایراد هم من رو مجازات کرد...کینه ای بودنش بود...خورشید هیچ وقت نخواست در کنار اونهمه عشق و مهربونی و زیبایی که داشت دست از این خصلتش برداره...و همین خصلتش باعث عذاب من تا امروز شد...خدایا...ای کاش خورشید تموم بدیهایی که درحقش میشد رو تلافی میکرد...ولی افسوس که به جای تلافی همه رو در قلب مهربونش انبار میکرد...خدایا...نمی دونم چرا خورشید هیچ وقت نخواست گذشته ها رو فراموش کنه...

دکتر شاهپوری کمی از روی میز شطرنج خم شد و ضربات ملایمی که مثل نوازشی ﺁسمانی بود دست پدرش را مورد لطف قرار داد و با صدایی حاکی از التماس گفت:پدرجون...خواهش میکنم...بس کنید...دلم نمی خواد به گذشته ها فکر کنید...خواهش میکنم.

ماندانا هنوز روی مبل به حالت نیمه درازکش قرار داشت و تمام گفتگوی ما بین پدر و پدربزرگش را بی صدا دنبال میکرد و از ابهام و سر در گمی که دراین میان از شنیدن ماجراهای مجهول به او دست داده بود احساس کلافه گی میکرد...حالا تا حدودی می توانست حدس بزند که گذشته مامان بزرگ شاید خود داستانی شنیدنی است که هنوز فرصت بیان ﺁن نرسیده...به راستی چه کسی میتوانست این داستان را برای او بازگو کند؟!!در این لحظه تینا خانم در حالیکه رنگ از صورت او پریده بود وارد هال شد و با صدایی که سعی در حفظ ﺁرامش ﺁن داشت رو کرد به دکتر شاهپوری و گفت:امیر جان...لطفا"چند لحظه بیا...فکر میکنم حال عمه مهرانگیز...

هنوز حرف تینا تمام نشده بود که دکتر و پدرش و پشت سر ﺁنها ماندانا از جا برخاستند و به دنبال تینا راهی اتاق مخصوص عمه مهرانگیز که درش باز بود و پرستار حاضر در ﺁن اتاق به تکاپو افتاده بود;رفتند.ﺁن روز تا شب اصلا"حال عمه مهرانگیز تغییری نکرد اما عجیب این بود که بعد از4سال فلج اعضا و اعصاب چشمهایش باز شده بود و ﺁنها را ثابت به سوی درب نگه داشته بود گویی انتظار ﺁمدن و دیدار فرد یا افرادی را داشت!!! لبهایش نیز حرکت نامحسوسی میکرد;ﺁنقدر که هر کس با دقایقی خیره ماندن و نگاه کردن به صورت او احساس میکرد چیزی میگوید!!! اما همه افراد حاضر در ﺁن خانه هر قدر تلاش کردند چیزی نفهمیدند...ﺁناهیتا بارها گوشش را کاملا"به لبهای خشکیده او نزدیک کرد اما نتوانست تشخیص بدهد که او چه میخواهد و یا چه چیزی میگوید!!! ونداد هم وقتی غروب ﺁمد از وضع پیش ﺁمده خیلی متاسف شد و حتی در خلوت به ماندانا پیشنهاد کرد که به پسرهای عمه مهرانگیز تلفن بزنند تا ﺁنها بیایند ولی در کمال ناباوری از ماندانا شنید که اتفاقا"دکتر شاهپوری این کار را کرده و به هر دو نفر ﺁنها تلفن کرده و وضعیت موجود را به ﺁنها گفته اما ﺁنها در کمال وقاحت و بی مهری گفته اند که از نظر ﺁنها سالهاست که مادرشان مرده است و اصلا"نمی خواهند خود را درگیر هیچ مسئله ای در رابطه با مادرشان بکنند!!!ونداد بعد از شنیدن این جملات برای لحظه ای دچار چنان بغض ناشناخته ای شد که حتی ماندانا و مادرش نیز متوجه این موضوع شدند و در نتیجه ماندانا;ونداد را به بیرون از ساختمان برد تا با قدم زدن در باغ کمی او را از ﺁن حالت خارج کند.ﺁن شب تا دیر وقت ﺁنجا ماندند و با وضع پیش ﺁمده دیگر هیچ حرفی درباره مامان بزرگ میان ﺁنها مطرح نشد;تنها در این میان دکتر شاهپوری با خانم کرمانیان دو بار تماس گرفت و از حال مامان بزرگ جویا شد و اینکه در طالقان به ﺁنها خوش میگذرد یا خیر و احیانا"مشکلی برایشان پیش نیامده باشد...اما تمام این مکالمات بنا به خواهش ماندانا برای مخفی ماندن موضوع از ونداد در خفا صورت گرفته بود.موقع برگشتن به خانه دکتر شاهپوری و تینا خانم در منزل پدربزرگ ماندند.ﺁناهیتا مادربزرگ بیتا را به منزلش رساند.ماندانا هم با ماشین خودش به خانه برگشت که البته ونداد با ماشین خودش او را تا جلوی درب منزلشان دنبال کرده بود.جلوی درب خانه هم وقتی ونداد برای خداحافظی با ماندانا از ماشینش پیاده شد ماندانا خداحافظی خیلی سردی با او کرده بود که سبب دلخوری ونداد را بیش از ﺁنچه که فکرش را میکرد فراهم نموده بود تا جاییکه وقتی ﺁناهیتا بعد از اینکه مادربزرگش را رسانده و برگشته بود هنوز کاملا"میشد از رفتار ماندانا به مشاجره سختی که بین او و ونداد رخ داده پی برد.ﺁناهیتا چیزی به ماندانا نگفت ولی کاملا"متوجه رفتار غیر معقول و عصبی او شده بود.با اینکه خیلی دیر وقت بود اما هیچکدام تمایلی به خوابیدن نداشتند.گویا وقایع اخیر روال طبیعی همه چیز را بهم ریخته بود.ﺁناهیتا به ﺁشپزخانه رفت و بساط چایی را به لطف چایی های ﺁماده خیلی زود فراهم کرد و با دو لیوان چای به هال برگشت و ﺁنها را روی میز وسط هال گذاشت سپس از پاکت سیگارش دو نخ سیگار بیرون کشید و ﺁنها را ﺁتش زده یکی را به ماندانا و دیگری را خودش به دست گرفت.ﺁناهیتا همیشه چای را داغ داغ میخورد بنابراین در ضمنی که سیگارش را میکشید مشغول خوردن چای نیز شد و در همان حال به صورت غمزده خواهرش نیز نگاه میکرد.بعد از گذشت لحظاتی ماندانا گریه اش گرفت و با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن.ماندانا و ﺁناهیتا تا چند وقت پیش چنان زندگی ﺁرامی داشتند که هیچ وقت پیش بینی نمی کردند این ﺁسمان صاف و ﺁبی زندگیشان ممکن است گاهی دچار تند بادی نیز بشود و با توجه به اتفاقات اخیر کاملا"میشد فهمید که ماندانا با اینکه دختر بزرگ دکتر شاهپوری است اما از شکنندگی بیشتری نسبت به مصائب برخوردار است تا ﺁناهیتا.البته ﺁناهیتا هم به راستی نگران قضایا بود اما بیتابی ماندانا و رفتار این دختر نشانگر حساسیت بیش از حد او نسبت به وقایع بود.ﺁناهیتا لحظاتی به صورت پر از اشک ماندانا نگاه کرد و با پکهای محکمی که به سیگارش میزد گویا میخواست اعصاب خود را نیز کنترل کند در ضمن فرصت بیشتری هم به ماندانا برای تخلیه فشار روحیش بدهد...بالاخره مجبور شد سیگارش را نیمه تمام در زیرسیگاری خاموش کند و از جایش بلند شود و به کنار ماندانا برود.ماندانا بی معطلی خودش را در ﺁغوش خواهر کوچکترش که البته فقط یک سال تفاوت سنی ﺁنها بود انداخته و باز هم به گریه پر صدای خودش ادامه داد.ماندانا همانطور که گریه میکرد گفت:ﺁنی...به خدا..................

ماندانا همانطور که گریه میکرد گفت:ﺁنی...به خدا خسته شدم...اعصابم پاک بهم ریخته...اون از مامان بزرگ...این از عمه مهرانگیز که امروز اینطوری شده...اون از پسرهای بیمعرفتش...اینهم از ونداد احمق...

و باز گریه کرد.ﺁناهیتا موهای لخت و مشکی ماندانا را از دور شانه اش جمع کرد و پشتش ریخت و با صدایی ﺁرام گفت:مانی...تو چه مرگت شده؟...چرا اینطوری میکنی؟..خوب عمه مهرانگیز چند ساله که مریضه و حال خوبی نداره...حالا امشب نه بالاخره باید راحت بشه یا نه؟..رفتار پسرهای اونم ربطی به من و تو نداره...بالاخره هر فردی برای رفتار خودش دلایلی داره که فکر نمی کنم ما در رفتار دیگران تقصیری داشته باشیم...خودت میدونی که بابا و مامان و بابابزرگ از هیچ محبتی به عمه مهرانگیز دریغ نکردن...حالا این وسط هر موضوعی هست به من و تو ربطی نداره...کار مامان بزرگ هم این وسط خوب همه رو یه جورهایی ناراحت کرده...اما فکر نمی کنم در این بین دلیل درستی برای احمق بودن ونداد دیده باشم...از نظر من اون اصلا"هم احمق نیست...ونداد بیچاره که دستش رو بو نکرده تا بفهمه تو چقدر خودت رو توی فشار عصبی قرار دادی...در ضمن بهتره یادت نره که بنا به خواست خودت مهمترین دلیل بی حوصله گیت که همون رفتن مامان بزرگه از نظر ونداد مخفی مونده...خوب اون بیچاره نمی تونه رفتار و بی حوصله گی تو رو برای خودش تعبیر و معنی کنه...

ماندانا هنوز گریه میکرد ولی صداش ﺁرامتر شده بود دوباره به پشتی مبل تکیه داد و گفت:ﺁنی...خیلی بی حوصله شدم...احساس میکنم من و تو خیلی زودتر از اینها باید به خیلی مسائل ﺁگاه میشدیم ولی...

ﺁناهیتا خندید و در حالیکه لیوان چایی ماندانا را به دستش میداد گفت:لطفا"من رو قاطی فضولیهای خودت نکن...من اصلا"به اندازه تو کنجکاو و فضول نبوده و نمی خوام هم باشم...

ماندانا لبخندی به لب ﺁورد و در حالیکه اشک چشمش را پاک میکرد گفت:گمشو...دیوانه.

ﺁناهیتا قندان را هم جلوی ماندانا گرفت تا از ﺁن قند بردارد و بعد گفت:جدی میگم مانی...اصلا"تو که اینقدر حساسی مگه مرض داری دنبال درد سر میگردی...مگه نمی بینی بابا و حتی مامان خوششون نمیاد ما سر از خیلی چیزها در بیاریم...همین امشب متوجه پچ پچهای مامان و بابا نبودی...حتی مامان بزرگ بیتا با اینکه به اتاق نمی اومد اما در هر فرصتی مشغول صحبت هایی یواشکی با بابابزرگ بود و به محض اینکه یکی از ما دو نفر به اونها نزدیک میشد حرفهاشون رو قطع میکردن...خوب این از نظر تو مسخره نیست؟...ما با اینکه تنها نوه های بابابزرگ هستیم اما یکجورهایی غریبه فرض میشیم...ﺁخه ﺁدم عاقل باید دیوونه باشی که با توجه به این رفتارها بازم بخوای کنجکاوی کنی...برو بابا بذار راحت به زندگی خودمون برسیم.

ماندانا با اخم به ﺁناهیتا نگاه کرد و گفت:ﺁنی...ولی مامان بزرگ قضیه اش فرق میکنه...ما هیچی از گذشته مامان بزرگ نمی دونیم...من یکجورهایی حس میکنم باید مطالبی این وسط باشه که...

ﺁناهیتا حرف ماندانا رو قطع کرد و گفت::اه...تو که همه اش حرف خودت رو میزنی...خوب حالا که از حس فضولی داری خفه میشی...فردا بازجویی خودت رو از مامان بزرگ ﺁغاز کن...یا حالت رو میگیره و میفهمی دنیا دست کیه یا اینکه...

ماندانا کوسن کنارش را به طرف ﺁناهیتا پرت کرد و صدای خنده ﺁناهیتا در فضا پیچید.بالاخره ساعت4:30سحر بود که هر دو خواهر در حالیکه هر کدام روی یکی از کاناپه های هال دراز کشیده بودند به خواب رفتند.

****************************

***************

صبح روز بعد تینا خانم بعد از اینکه دکتر شاهپوری به او اطمینان خاطر لازم را جهت عمه مهرانگیز داد راهی خانه شد.وقتی از ماشین ﺁژانس پیاده شد و با کلید درب کوچک ورودی حیاطشان را باز کرد و ماشین هر دو دخترش را در حیاط دید فهمید که باید هر دو در خانه باشند.حیاط را طی کرد و وارد ساختمان شد.در هال با کمال تعجب دید که هر دو دخترش با وضعی نامناسب و بدون هیچ بالشت و رو اندازی به روی کاناپه ها به خواب رفته اند.برای لحظاتی به صورتهای زیبای دخترانش نگاه کرد سپس به طبقه بالا رفت و دو ملحفه تمیز ﺁورد و روی هر کدام را با ملحفه پوشاند و درجه برودت اتاق را هم کم کرد.به ساعتش نگاه کرد از10گذشته بود.از ظاهر دخترهایش فهمید که باید شب گذشته را تا دیر وقت بیدار مانده باشند;بنابراین سیمهای تلفن داخل هال و ناهار خوری و پذیرایی را از پریز خارج کرد;تلفنهای همراهشان را هم به حالت بیصدا درﺁورد;تنها تلفن ﺁشپزخانه را برای تماسهای احتمالی از پریز خارج نکرد اما صدای زنگ ﺁنرا نیز به حداقل رساند.کمی به دور و برش نگاه کرد.در این چند سال که با دکتر شاهپوری زندگی کرده بود این اولین باری بود که احساس سر در گمی میکرد...حتی با توجه به برنامه غذایی که به دیوار ﺁشپزخانه زده بود هنوز نمی دانست برای ناهار باید چه تصمیمی بگیرد...با بیحوصله گی فیله های مرغی را از فریزر بیرون کشید و چند سیب زمینی هم شست تا ﺁنها را خورد کند.هنوز مشغول به کارش نشده بود که لرزش ﺁرام تلفن ﺁشپزخانه توجهش را جلب کرد.دستانش را شست و بدون توجه به خیسی ﺁنها در اثر اضطراب ناشی از وقایع شب گذشته و انتظار شنیدن خبری ناخوشایند گوشی تلفن را برداشت و با صدایی ﺁهسته اما لبریز از اضطراب به گونه ای که قصد داشت دخترانش را هم از خواب بیدار نکند گفت:بله...بفرمایید.

صدای دکتر شاهپوری را از ﺁن سوی خط بلافاصله شناخت که گفت:تینا جان...منم...نگران نشو...اتفاق خاصی نیفتاده حال عمه مهرانگیز مثل دیشبه...زیاد فکرت رو نگران نکن...

تینا خانم با لرزشی خاص در صدا که حالا برای دکتر شاهپوری کاملا"مشهود بود که همسرش در حال گریه است;گفت:امیر جان...تو رو خدا راست میگی؟...عمه مهرانگیز حالش بدتر نشده؟...خود پدرجون چی؟

دکتر با صدایی مهربان گفت:نه عزیزم...نگران نباش...حالشون خوبه...منم الان اومدم بیمارستان چون باید یکی از بیمارام رو عمل کنم...فقط خواستم وضعیت رو به تو اطلاع بدم تا نگران نباشی...در ضمن با ماندانا هم کار دارم...گوشی رو به ماندانا بده...

تینا خانم برای لحظاتی سکوت کرد و بعد گفت:دخترها هنوز خوابن...مثل اینکه دیشب تا دیر وقت بیدار بودن...ولی اگه خیلی واجبه برم مانی رو بیدار کنم؟.

دکتر مکث کوتاهی کرد و گفت:نه...نه بیدارش نکن...فقط هر وقت بیدار شد بگو یه تماس با ونداد بگیره...حتما"بگو این کار رو بکنه...بگو که من گفتم...یادت نره.

تینا خانم با تعجب گفت:امیر جان اتفاقی افتاده؟

دکتر خنده ای کرد و گفت:فکر میکنم...دوباره این دختر کوچولوی ما حسابی خودش رو برای ونداد لوس کرده...تینا جان من باید به اتاق عمل برم...پس یادت نره چی گفتم...بگو که حتما"با ونداد تماس بگیره;باشه...خداحافظ.

تینا خانم دیگر حرفی نزد و با دکتر خداحافظی کرد.مثل همیشه میدانست که باید مقصر ماندانا باشد که دکتر اینگونه اصرار داشت تا ماندانا با ونداد تماس بگیرد.حتما"ونداد گله ماندانا را صبح اول وقت به گوش دکتر خوانده بود.در همین افکار بود که صدای ماندانا را شنید:مامان...سلام...کی اومدی؟

ماندانا هنوز روی کاناپه بود و به بدن خودش کش و قوسی میداد بلکه خواب را از بدن و چشمان خودش دور کند.تینا خانم از ﺁشپزخانه بیرون رفت و با لبخندبه ماندانا نگاه کرد و گفت:سر و صدام بیدارت کرد؟

ماندانا از روی کاناپه بلند شد و دمپایی های روفرشی اش را پوشید و به سمت دستشویی رفت و گفت:نه...نمی دونم چرا با اینکه دیشب خیلی دیر خوابیدیم اما دیگه از خواب سیر شدم.

ﺁناهیتا در حالیکه کوسنهای کاناپه را برمیداشت و سعی داشت ﺁنها را روی گوشش بگذارد گفت:سلام مامان...ااااه...مانی چقدر بلند حرف میزنی...نمی ذاری ﺁدم بخوابه.

تینا خانم جواب سلام ﺁناهیتا را نیز با مهربانی داد و سپس به ﺁشپزخانه رفت تا بساط صبحانه دخترانش را هم فراهم کند...اما ﺁناهیتا هنوز اصرار به ادامه خوابش داشت بالاخره هم با کلی غرغر از جایش بلند شد و برای خوابیدن به طبقه بالا رفت.ماندانا از دستشویی بیرون ﺁمد.مامان مثل همیشه برای صبحانه او گوجه و خیار خورد کرده بود که ماندانا با اشتهایی کامل همراه با چایی و نان و پنیر ﺁنها را خورد.تینا خانم در حینی که کارهای مربوط به ناهار ظهر را انجام میداد از اشتهای ماندانا خنده اش گرفته بود و در ﺁخر گفت:مانی جان...چه خبرته...کسی ندونه فکر میکنه از سال قحطی فرار کردی!!! اون وقتها که من همسن و سال تو بودم و تازه با پدرت نامزد کرده بودم اگه کوچکترین اختلافی بین ما پیدا میشد من از ناراحتی و غصه دق میکردم!!!ولی با وضعی که از تو میبینم مثل اینکه هر بار که با ونداد مشکلی پیدا میکنی اشتهات بیشترم میشه!

ماندانا لیوان چایی تلخی را که در حال خوردن ﺁن بود روی میز گذاشت و بعد گفت:ﺁهان...پس دوباره مثل بچه ها شکایت من رو کرده...فقط این بار به جای اینکه به بابا شکایتم رو بکنه به شما گفته...درسته؟

تینا خانم سیب زمینی های خورد شده را زیر ﺁب شست و گفت:نه...بازم شکایت اخلاق بد تو رو به پدرت گفته...مانی تو...

ماندانا به میان حرف مادرش ﺁمد و گفت:ااااااااه...خسته شدم...ونداد هیچی نمی فهمه...

تینا خانم لحن صدایش جدی شد;سبد حاوی سیب زمینی های خورد شده را در کنار ظرفشویی گذاشت و صندلی رو به روی ماندانا را عقب کشید و روی ﺁن نشست و گفت:مانی...این دفعه نمی دونم سرچه چیز حرفتون شده...ولی جالبه بدونیکه منم از وضع تو خسته شدم...پدرت علنا"روش نمی شه به من بگه که شاید تربیت من در مورد تو بد بوده...اما ماندانا...این رو بدون این تو هستی که نمیفهمی با مرد مورد علاقه ات چطور رفتار کنی...ونداد پسر فوق العاده مهربون و مودبیه...هر بار که بین شما بحثی در گرفته وقتی خوب به مسئله فکر کردم دیدم اگه مقصر صددرصد نبودی حداقل هفتاد;هشتاد درصد تقصیرها به گردن تو بوده...اصلا"تو از جون این ونداد چی میخوای که اینقدر اذیتش میکنی...

ماندانا بقیه چایش را خورد.از جایش بلند شد و به هال رفت.پاکت سیگارش را برداشت و دوباره به ﺁشپزخانه برگشت.ولی قبل از اینکه سیگاری روشن کند تینا خانم با عصبانیت پاکت سیگار را از دست ماندانا گرفت و گفت:ااااه...مانی...بسه...ﺁخه این چیه که اخیرا"تو و ﺁناهیتا اینقدر در استفاده از اون اصرار دارین...

و نگذاشت ماندانا سیگار بکشد.ماندانا هم در انجام ﺁن اصراری نکرد اما کمی کلافه به نظر میرسید...جوابی برای حرفهای مادرش نداشت و فقط با لیوان خالی چایش شروع کرد به بازی.تینا خانم ادامه داد:در ضمن...بابات گفته هر وقت از خواب بیدار شدی با ونداد تماس بگیری.

ماندانا با بیحوصله گی گفت:مامان بسه...تماس بگیرم که چی...وقتی ونداد نمیفهمه زمانیکه من حوصله ندارم به جای اینکه رعایت حال من رو بکنه بدتر خودش رو لوس میکنه...

تینا خانم لیوان خالی چای ماندانا را برداشت و دوباره ﺁنرا از چایی پر کرد و جلوی ماندانا گذاشت و گفت:خوب ﺁخه عزیزم...تو خیلی خودت رو درگیر ماجرا میکنی...درسته که اتفاقات پیش اومده خیلی ناراحت کننده و ناگهانی بوده اما...

صدای ﺁناهیتا که از پله ها پایین ﺁمده بود و به سمت دستشویی میرفت بلند شد که گفت:ﺁخه مامان گلم...مشکل خود ماندانا س که ونداد رو در جریان نمیذاره...خوب اون بدبخت چه طوری میتونه حدس بزنه که شدت ناراحتی این دختر لوس تا چه اندازه اس...

ماندانا برگشت و نگاهی به ﺁناهیتا انداخت و گفت:بالاخره بیدار شدی؟

تینا خانم بار دیگر از جایش بلند شد تا صبحانه ﺁناهیتا را که همیشه یک کاسه ماست با نان بود و این عادت را تا به حال از بچگیش حفظ کرده بود را روی میز بگذارد و در همان حال به ماندانا گفت:واقعا"مانی چرا نمی خوای و اصرار داری که ونداد بیخبر بمونه...اونکه نقشی در ماجرا نداشته...درثانی ونداد اگه در جریان قرار بگیره صددرصد وضع تو رو بهتر درک میکنه و...

ماندانا از جایش بلند شد و ﺁخر لیوانش را سر کشید و بعد از اینکه لیوان را در ظرفشویی قرار داد از ﺁشپزخانه بیرون رفت;گفت:هر چی باشه ونداد فعلا"غریبه اس...من دوست ندارم اون از مسائل خانوادگی ما سر در بیاره.

ﺁناهیتا از دستشویی بیرون ﺁمده بود و در حالیکه با حوله صورتش را خشک میکرد خندید و گفت:بیچاره ونداد خبر نداره بعد از7سال رفت و ﺁمد به این خونه از نظر همسر محترم ﺁینده اش هنوز یک غریبه اس...

ماندانا که حالا به جلوی پله های مشرف به طبقه دوم رسیده بود;برگشت و با عصبانیت به ﺁناهیتا نگاه کرد که ﺁناهیتا بلافاصله گفت:خوب بابا...اصلا"به من چه مربوطه...هر غلطی میخوای بکن...

ماندانا به طبقه دوم رفت.ﺁناهیتا در حینی که صبحانه اش را میخورد در جواب سوالات مادرش تنها توانست توضیحات ناقصی از اتفاقات شب گذشته میان ونداد و ماندانا به او بدهد چرا که خودش نیز به درستی از جریان پیش ﺁمده اطلاع دقیقی نداشت...اصولا"ماندانا دختری نبود که زیاد در رابطه با مسائلش حتی با خواهرش صحبتی بکند.ماندانا وقتی به طبقه بالا رفت یک دوش ﺁب سرد گرفت و کمی به اعصابش مسلط شد اما با این حال هیچ تلفنی به ونداد نکرد وقتی هم به طبقه پایین برگشت و مادرش در این رابطه از او سوال کرد گفت:به مطبش زنگ زدم نبود...تلفن همراهشم خاموش کرده...بیمارستانم نرفته...حتما"جایی سرش گرمه.امیدوارم نخواین که به درب خونه شون برم!!!

تینا خانم دیگر حرفی نزد ولی ﺁناهیتا با توجه به شناختی که از خواهرش داشت مطمئن بود که ماندانا دروغ میگوید چرا که در این ساعت از روز محال بود ونداد به مطب نرفته باشد اما جرات نکرد حرفی بزند چرا که ماندانا از نظر اخلاقی شباهت زیادی به مامان بزرگ داشت و از اینکه دیگران بخواهند در کارش دخالت بکنند مطمئنا"عاقبت خوشی را نمیشد پیش بینی کرد;بنابراین سکوت را به همه چیز ترجیح داد.برای ناهار ماندانا به بهانه دیدن ونداد از خانه بیرون رفت و وقتی دکتر شاهپوری به منزل برگشت و هنگام ناهار سراغ ماندانا را گرفت تینا خانم گفت که برای دیدن ونداد بیرون رفته;لبخند رضایتی روی لبهایش نقش بست.اما ﺁناهیتا تنها کسی بود که میدانست ماندانا به مکان جدید زندگی مامان بزرگ رفته نه برای دیدن ونداد...بنابراین خودش هم بعد از صرف ناهار مامان و بابایش را بوسید و گفت که به دیدن مامان بزرگ میرود و سپس سریع حاضر و از خانه خارج شد.

********************************

****************

ماندانا برای ناهار به یکی از رستورانها رفت و بعد از سفارش یک ناهار مختصر و خوردن ﺁن به ساعتش نگاه کرد هنوز چند دقیقه به ساعت3بعد از ظهر مانده بود.درست مثل دفعات قبل که با ونداد بحثش میشد دائم چشمش به گوشی همراهش بود بلکه ونداد با او تماسی بگیرد چرا که همیشه این ونداد بود که در ﺁشتی ها پیش قدم میشد...اما این دفعه ماندانا احساس دیگری داشت...بحثی که شب گذشته بین این دو صورت گرفته بود خیلی جدی تر از بحثهای قبلی ﺁنها بود و از ﺁنجایی که این بار ماندانا بعد از بحثشان در تهران مانده بود و سر از شیراز و محل کارش در نیاورده بود طبعا"توقع داشت ونداد خیلی سریعتر از دفعات پیش تمایل به ﺁشتی را از خود نشان بدهد...اما تا ﺁن لحظه هیچ تماسی با ماندانا نگرفته بود...غرور ماندانا نیز به او این اجازه را نمی داد که با ونداد تماس بگیرد.از جایش بلند شد و پول ناهارش را حساب کرد.سوار ماشینش شد و به سمت محل سکونت مامان بزرگ به راه افتاد...گر چه که احتمال میداد هنوز از سفر کوتاه خود به طالقان برنگشته باشند اما به هر حال فعلا"تنها هدف او رفتن به ﺁنجا بود.ﺁناهیتا زودتر از ماندانا جلوی ساختمان مورد نظر رسید.وقتی میخواست ماشینش را پارک کند هنگام دنده عقب تماس ملایمی با ماشین پشت سرش که پارک شده بود پیدا کرد و همین موجب به صدا در ﺁمدن صدای وحشتناک و بلند دزدگیر ماشین شد بطوریکه ﺁناهیتا سریع ماشینش را به حالت صحیح پارک در ﺁورد و در حالیکه از ماشین خودش پیاده شده بود و ﺁنرا قفل میکرد با چهره ای که حاکی از شکایت نسبت به صدای بلند دزدگیر ماشین مزبور بود به ماشین پشت سرش نگاه میکرد.در این موقع درب ساختمان باز شد و پسر قد بلندی که پیراهن چهارخانه ریز لیمویی به تن و شلوارمشکی نیز به پا داشت از ﺁن بیرون ﺁمد...چهره بسیار جذاب و دلنشینی داشت...موهای مشکی لخت که به سمتی کج شده بود...ابروانی پیوسته و چشمانی کشیده...بینی خوش فورمی که به تمام جذابیت صورت او زیبایی بیشتری می بخشید.ﺁناهیتا و او در یک لحظه نگاهشان به یکدیگر افتاد...ﺁناهیتا بی معطلی گفت:صداش رو قطع کنید...گوش همه کر شد.

پسری که از ساختمان خارج شده بود با ریموتی که در دست داشت دزدگیر ماشینش را قطع کرد و لبخندی به لب ﺁورد و به صورت زیبای ﺁناهیتا نگاهی کرد و گفت:بله...چشم.

ﺁناهیتا حرف دیگری نزد و از کنار او رد شد و داخل ساختمان رفت و پشت سر او همان پسر نیز داخل شد.خانم کرمانیان به محض دیدن ﺁناهیتا از جایش بلند شد و به سمت او ﺁمد و بعد از دست دادن با او حالش را پرسید.در تمام این مدت ﺁن پسر وارد شده نیز روی یکی از راحتی های سالن نشسته بود و چشم از ﺁناهیتا برنمی داشت.خانم کرمانیان به سمت او برگشت و گفت:کوروش جان...با خانم شاهپوریﺁشنا شو.

و بعد رو کرد به ﺁناهیتا و ادامه داد:ﺁناهیتا جان...این پسرم کوروشه.

کوروش به احترام ﺁناهیتا دوباره از روی راحتی بلند شد و به سبب ﺁشنایی با ﺁناهیتا سرش را به نشانه ادب کمی خم کرد و همانطور که لبخندی به لب داشت گفت:بله...چند لحظه پیش جلوی درب دیدمشون...خیلی از ﺁشنائیتون خوشبختم.

خانم کرمانیان از خانم سوروکی خواهش کرد چند فنجان چایی بیاورد و بعد رو کرد به ﺁناهیتا و گفت:عزیزم تا یکی دو ساعت دیگه مسافران من از راه میرسن بهتره من یک سر برم بالا و اتاقها رو وارسی کنم...دلم نمی خواد بعد از این مسافرت کوتاه که خیلی هم به همه اونها خوش گذشته و برمیگردن ایرادی در اتاقهاشون به چشمشون بخوره.

بعد رو کرد به کوروش که همچنان از هر فرصتی برای نگاه کردن به ﺁناهیتا استفاده میکرد و گفت:کوروش جان تو فعلا"اینجا پیش خانم شاهپوری بمون تا من برگردم.

خانم کرمانیان از جایش بلند شد و به سمت پله ها رفت.ﺁناهیتا پرسید:خانم کرمانیان;مانی اینجا نیومده؟

خانم کرمانیان ایستاد و گفت:نه...ولی تلفن کرد و سراغ زمان برگشت خانم شاهپوری رو از من گرفت...احتمالا"اونم باید کم کم پیداش بشه.

خانم کرمانیان قبل از اینکه از پله ها بالا برود رو کرد به پسرش و گفت:راستی کوروش جان صدای دزدگیر ماشینت رو قطع کن دلم نمی خواد فعلا"که اینجا هستی و هر لحظه ممکنه مسافران برسن صدای وحشتناک دزدگیرت دوباره بلند بشه...راستی نفهمیدی چرا صداش در اومده بود؟

چشمان شیطان ﺁناهیتا بلافاصله از روی مجله ای که با ﺁن خودش را سرگرم کرده بود سریع به صورت کوروش خیره شد.کوروش هم دوباره لبخندش را به لبﺁورد و در حالیکه مستقیم به چشمهای ﺁناهیتا خیره شده بود گفت:نه...مثل اینکه اتصالی داره.

خانم کرمانیان که از پله ها بالا میرفت ﺁخرین جمله اش به گوش ﺁنها رسید:چه بی موقع اتصالی کرده...سر ظهر...همه خوابن...خوب پسرم زودتر درستش بکن که تکرار نشه.

دیگر صدای پای خانم کرمانیان هم به گوش نمی رسید.ﺁناهیتا سرش را بار دیگر روی مجله انداخته بود و تظاهر به مطالعه ﺁن میکرد.کوروش یک پایش را روی پای دیگرش انداخت و با صدای ملایمی گفت:ولی من فکر نمی کنم این دفعه بی موقع صداش در اومده باشه...به نظرم خیلی هم به موقع به صدا دراومد.

و با لبخند به ﺁناهیتا نگاه میکرد.ﺁناهیتا منظور او را کاملا"فهمیده بود به خصوص که لحن صدایش را طوری ادا کرده بود که فقط خودش و ﺁناهیتا بشنوند.ﺁناهیتا سرش را از روی مجله برداشت و با بی محلی نسبت به کوروش خودش را مشغول تماشای عکسهای روی دیوار کرد.کوروش با همان صدای ﺁرام ادامه داد:ببخشید از اینکه ماشینم جوری پارک شده بود که ماشین شما مجبور شد به اون بخوره.

ﺁناهیتا به چهره جذاب کوروش نگاه کرد و گفت:حالا که اتفاقی نیفتاده...در ضمن من که به عمد این کار رو نکردم.

کوروش با خنده گفت:به هر حال خواستم عذر خواهی کرده باشم.

ﺁناهیتا با صدای محکمی گفت:یعنی منظورتون اینه که من عذر خواهی کنم..........

ادامه دارد
18-07-2011, 02:36 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
316
تاریخ عضویت:
Apr 2011
مدال ها

اعتبار: 83


محل سکونت : تهران
ارسال: #9
RE: خورشید - شادی داودی
9
کوروش با خنده گفت:به هرحال خواستم عذرخواهی کرده باشم.

ﺁناهیتا با صدای محکمی گفت:یعنی منظورتون اینه که من عذرخواهی کنم؟

کورش دوباره خندید و گفت: من چنین جسارتی نکردم.

ﺁناهیتا دوباره گفت:حالا خوبه هیچ اتفاقی نیفتاده...اگه ضربه محکم بود چی کار میکردید....

کوروش باز هم خنده ملایمی کرد و به چایی های روی میز اشاره کرد و یکی از ﺁنها را کنار میز ﺁناهیتا گذاشت و یکی دیگر را برای خودش برداشت و مشغول خوردن شد.در همین موقع درب ورودی به ﺁرامی باز شد و ماندانا ﺁمد داخل.ﺁناهیتا از جایش بلند شد و طبعا"کوروش هم از جایش بلند شد.دو خواهر با هم روبوسی کردند.ﺁناهیتا خیلی خشک و رسمی کوروش را به ماندانا معرفی کرد و کوروش هم خیلی مودب با ماندانا برخورد کرد.از همان دقایق اول ماندانا کاملا"متوجه نگاههای کوروش به ﺁناهیتا شد.بعد از اینکه کوروش و ﺁناهیتا دوباره سرجایشان نشستند ماندانا به سمت پارچ و لیوان ﺁب خنکی که روی میز کنار سالن بود رفت و یک لیوان پرﺁب برای خودش ریخت و بعد از تعارف به ﺁنها یک نفس لیوان ﺁب را سر کشید.وقتی لیوان را سر جایش گذاشت برگشت به سمت ﺁناهیتا و گفت:ﺁنی..تو با ماشینت زدی چراغ جلوی ماشین پشت سریت رو خوردکردی؟

ﺁناهیتا از جایش پرید و گفت:ای وای...

سپس به سمت پنجره رفت و به ماشینهای پارک شده جلوی درب نگاه کرد...ذرات خورد شده چراغ جلوی ماشین پشت ماشین خودش را که روی زمین ریخته بود;دید.کوروش هنوز روی مبل نشسته بود و یک پایش را روی پای دیگرش انداخته بود و برای اینکه لبخندش معلوم نشود یک دستش را که روی دسته مبل گذاشته بود جلوی دهانش قرار داده بود.ﺁناهیتا به سمت کوروش برگشت و گفت:به خدا خیلی ﺁروم خورد.

ماندانا خنده اش گرفت...اما جلوی خودش را گرفته و رفت روی یکی دیگر از راحتی ها نشست.کوروش دستانش را از روی دسته های مبلها برداشت و در حالیکه سعی داشت جلوی خنده اش را بگیرد گفت:من که حرفی نزدم...در ثانی خودتون که گفتید اتفاقی نیفتاده...و در ضمن به عمد هم این کار رو نکردید!

ماندانا زد زیر خنده ولی صورت ﺁناهیتا از خجالت سرخ شده بود.ماندانا خوب میدانست به دلیل مدل بالای اتومبیل کوروش با اینکه فقط یکی از شیشه های چراغ جلو خورد شده بود اما خسارت مالی وارده قابل توجه بود!!!خانم کرمانیان از طبقه بالا دیدن کرد و بعد از اینکه از وضعیت تمام اتاقها خیالش راحت شد برای ﺁخرین بار به اتاق خانم شاهپوری و مادرخوانده خودش نیز سری زد;سپس به طبقه پایین رفته و وارد سالن پایین شد.بچه ها به احترام او بلند شدند و ماندانا برای روبوسی جلو رفت.خانم کرمانیان اشتیاق را در چشمان ﺁبی این دختر زیبا به وضوح میدید که برای دیدن مادربزرگش لحظه شماری میکند.خانم کرمانیان بار دیگر نگاهی به کوروش کرد که هنوز روی مبل نشسته بود;با تعجب گفت:کوروش جان...نمی خوای بری؟!!

کوروش کمی دستپاچه شد و به صورت مهربان مادرش نگاهی انداخت و گفت:مزاحمتونم؟

خانم کرمانیان با مهربانی لبخندی به لب ﺁورد و گفت:نه عزیزم..ﺁخه نیم ساعت پیش از اینکه خواسته بودم بیای اینجا خیلی کلافه و عصبی شده بودی و دائم میگفتی که زودتر باید برگردی چون خیلی کار داری!!!

کوروش از جایش بلند شد و در حالیکه نارضایتی کاملا"در چهره اش هویدا شده بود گفت:بله...حق با شماس...به کل فراموشم شده بود...پس فقط همون لیستی رو که به من دادید تهیه کنم و براتون بفرستم...درسته؟...کار دیگه ای ندارید؟

و بعد نگاه خودش را به ﺁناهیتا امتداد داد که البته کاری کاملا"غیر ارادی بود.خانم کرمانیان گویا تازه از خواب بیدار شده و متوجه نگاههای مشتاق پسرش به صورت زیبای ﺁناهیتا شد! اما برای نگه داشتن کوروش در ﺁنجا دیگر بهانه ای نداشت;بنابراین در جواب پسرش گفت:نه عزیزم...ممنونم که زحمت من رو کم میکنی و با توجه به تموم گرفتاریهایی که خودت داری به خورده کاریهای منم رسیدگی میکنی.

کوروش دوباره به مادرش نگاه کرد و گفت:این چه حرفیه...وظیفه امه.

کوروش با مادرش و ماندانا و ﺁناهیتا خداحافظی کرد و از درب خارج شد.اصلا"متوجه نشد که ﺁناهیتا به دنبال او از ﺁنجا خارج شده است و درست به فاصله چند قدم کوتاه از او در پشت سرش قرار دارد.کوروش ایستاد و نگاهی به چراغ خورد شده جلوی ماشینش انداخت و دائم صورت زیبا و شرقی ﺁناهیتا را به یاد میﺁورد.ناخودﺁگاه لبخند رضایتی روی لبهایش نقش بسته بود در این لحظه با صدای ﺁناهیتا به سمت عقب برگشت.ﺁناهیتا گفت:واقعا"معذرت میخوام...خسارتش رو هر قدر بفرمایید تقدیم میکنم.

ﺁناهیتا از خجالت اتفاق پیش ﺁمده صورتش سرخ شده بود;چشمان کوروش شور و التهاب خاصی به خودش گرفته بود و از نگاه کردن به ﺁناهیتا سیر نمیشد...چشمان درشت و خمار ﺁلود این دختر با ﺁن مژه های چتروار و ابروانی کشیده و خوش حالت...بینی و لبانی زیبا که او را درست شبیه چهره های مینیاتوری استاد شکیبا نشان میداد...همان چهره هایی که کوروش همیشه فکر میکرد ﺁنها اصلا"وجود ندارند و فقط در ذهن استاد شکیبا و رویاهای او متصور میگشته و سپس ﺁنها را نقاشی میکرده است...اما حالا یک چهره زنده و زیبا از همان چهره های مینیاتوری در چند قدمی او در حالیکه شرمندگی از اتفاق پیش ﺁمده سرخی صورتش را بیشتر بر روی گونه های او متمرکز کرده بود;قرار داشت.کوروش برای لحظاتی فقط به صورت ﺁناهیتا خیره شده بود بعد از سپری شدن سکوتی میان ﺁن دو ﺁناهیتا ﺁرام ﺁرام نگاهش را از زمین گرفت و به چشمان گیرا و جذاب کوروش چشم دوخت...دوباره تکرار کرد:جدی میگم...بابت این اتفاق متاسفم...از لحن گفتار و تندی رفتارم در چند دقیقه پیشم که با شما داشتم عذرمیخوام...حالا هر قدر خسارت بخواید تقدیم میکنم.

کوروش.....................

کوروش لبخندی به لب ﺁورد و گفت:نیازی نیست...فدای سرتون...من فکر میکنم این تصادف بهترین تصادف عمرم بوده...البته اگه شما نخوای حالم رو بگیری...جدی میگم...تا حالا از اینکه کسی به ماشینم خسارتی وارد کنه اینقدر با تموم وجودم خوشحال نشده بودم...مهم نیست...فدای سرتون.

ﺁناهیتا شرم روی گونه هایش کمتر شد و دوباره شیطنت چشمانش نمایان گشت و لبخندی به لب ﺁورد و گفت:نگذارین با این طرز فکرتون;فکر کنم که شما همیشه از اینکه دخترها به ماشینتون بزنن احساس رضایت میکنین...

کوروش خندید و گفت:اختیار دارید...من که گفتم از تصادفی که شما با ماشینم کردید خوشحالم نه همه تصادفها...ولی حالا که اصرار دارید لطفا"شماره مبایلتون رو لطف کنید تا تلفنی میزان خسارت رو دقیقا"خدمتتون عرض کنم.

ﺁناهیتا رنگ چهره اش تغییر کرد و جدی شد و گفت:لطفا"با این شماره تماس بگیرید.

و بعد با عصبانیت کارت ویزیت خود را از کیفش بیرون ﺁورد و به طرف کوروش گرفت.کوروش بعد از گرفتن کارت متن روی ﺁنرا خواند و فهمید ﺁناهیتا صاحب امتیاز کدام ﺁزمایشگاه است دوباره خندید و با صدایی ﺁرام گفت:حتما"تماس میگیرم...منتظر تماسم باشید.

سپس دست در جیب پیراهنش کرد و کارت ویزیت خودش را هم بیرون کشید و به سمت ﺁناهیتا گرفت و گفت:ممکنه از گفتن میزان خسارت وارده خجالت بکشم پس این خدمت شما باشه...شاید لازم باشه شما با من تماس بگیری.

ﺁناهیتا با عصبانیت کارت را از کوروش گرفت و بدون خداحافظی به داخل ساختمان برگشت ولی در ﺁخرین لحظه صدای خنده کوروش را شنید.کوروش که گویا بلندترین قله دنیا را فتح کرده باشد با رضایت خاطری بی اندازه سوار ماشینش شد اما وقتی میخواست ماشینش را از پارک خارج کند از روی عمد به گونه ای که ماشین خودش خسارت ﺁنچنانی نبیند شیشه چراغ عقب سمت چپ ماشین ﺁناهیتا را شکست و وقتی صدای دزدگیر ماشین ﺁناهیتا بلند شده بود کوروش با سرعت از ﺁنجا دور شده بود! ﺁناهیتا با ریموتی که در دست داشت صدای دزدگیر را قطع کرد.ماندانا که پشت پنجره ایستاده و تمام وقایع را دیده بود خنده اش گرفت و برگشت کنار ﺁناهیتا که کمی هم از رفتار کوروش عصبی شده بود نشست و گفت:فکر کنم خدا در و تخته رو خوب به هم جفت وجور میکنه...

ﺁناهیتا نگاهی به ماندانا کرد و گفت:چطور؟!!

ماندانا خندید و جواب داد:ﺁخه اونم چراغ عقب ماشین تو رو خورد کرد و رفت...البته به عمد!!!

ﺁناهیتا با عصبانیت گفت:راست میگی؟

ماندانا ﺁهسته گفت:هیس...صدات رو بالا نبر...خوب کرد...حقت بود...تا تو باشی وقتی به ماشین کسی میزنی طلبکار نشی.

ﺁناهیتا با صدایی ﺁرام گفت:ولی من که خواستم بهش خسارتش رو بدم...

ماندانا به میان حرف او ﺁمد و گفت:در هر صورت این عقب ماشین توست که صدمه دیده...کسی که باید خسارت بده فکر میکنم کوروش باشه...در ثانی احتمالا"برای ادامه رابطه اش با تو خواسته دلیل محکمتری داشته باشه!

ﺁناهیتا به کارتی که کوروش به او داده بود و هنوز در دستش بود نگاهی انداخت و گفت:پس...یعنی کارتش رو هم برای همین داد به من...

ماندانا خندید و گفت:ﺁخ که تو چقدر از مرحله پرتی دختر!!!

در این موقع صدای خانم کرمانیان هر دو خواهر را به خود ﺁورد که ﺁمدن ماشین مخصوص مسافران را به ﺁنها اطلاع میداد.ماندانا از جایش بلند شد و به سمت درب خروجی رفت;ﺁناهیتا هم به دنبال او از سالن خارج شد.در بیرون درست جلوی درب ورودی;ماشین تمیز و مرتبی توقف کرده بود و سرنشینان ﺁن هر کدام با کمکی که از طرف دکتر و یا پرستار به ﺁنها میشد از ماشین پیاده می شدند.دقایقی بعد که ﺁخرین مسافران پیاده میشدند لبخند رضایت و شادی به لبان ماندانا و ﺁناهیتا به وضوح نقش بسته بود چرا که یکی از دو مسافر ﺁخر کسی نبود جز مامان بزرگ *خورشید*.

مثل همیشه با وقار و با غرور و حتی با وجود سن بالا هنوز هر کس با دیدن او و ﺁثار به جا مانده از جوانی از دست رفته اش بر چهره پی به زیبایی های قدیم او میبرد.از ماشین پیاده شد و با کمک عصای زیبا و گران قیمتی که در دست داشت و تکیه ای که بر ﺁن میداد بعد از پیاده شدن کمی از ماشین فاصله گرفت و ﺁرام در پیاده رو ایستاد تا نفر ﺁخر که پشت سر او بود نیز از ماشین پیاده شود.

روسری کوچک و زیبایی به سرش بود که موهای سپیدش در قسمت جلو کاملا"نمایان بود...مثل همیشه کت و دامن زیبا و سنگینی که در فراخور سن و سالش بود به تن داشت...با کفشهایی بدون پاشنه اما بسیار شیک و گران قیمت.به علت اختلاف نوری که بین محیط داخل ماشین و فضای باز وجود داشت و چشمانش نسبت به نور حساس شده بودند هر دو چشمش را تنگ کرده بود و به درب اتومبیل چشم دوخته بود تا پیاده شدن دوستش را از ماشین تماشا کند...خورشید ﺁنچنان دقیق به درب ماشین چشم دوخته بود که گویی هیچ چیز دیگر در این دنیا برای دیدن وجود ندارد! ماندانا بیش از این نمی توانست طاقت بیاورد...جلو رفت و با صدایی لرزان که حاکی از بغض درونش بود به خورشید سلام کرد.

-- سلام;مامان بزرگ...

خورشید تنگی چشمانش را باز کرد و لبخند مهربان خود را به لب ﺁورد و گفت:سلام عزیز دلم.

ماندانا نتوانست جلوی خودش را بگیرد و اشکهایش سیل وار سرازیر شدند.خورشید وقتی فهمید ماندانا گریه میکند عکس العملی از خودش نشان نداد و رویش را به سمت ﺁناهیتا برگرداند و جواب سلام او را هم با مهربانی خاص خودش پاسخ داد;بعد با دست به هر دو نوه عزیزش اشاره کرد که از سر راه ﺁخرین مسافر ماشین که حالا پشت سر ﺁنها بود کنار بروند.ماندانا و ﺁناهیتا هر کدام به سویی رفتند و راه را برای فرد مورد نظر خورشید باز گذاشتند.با همان نگاه اول فهمیدند باید این شخص همان دوست قدیمی مادربزرگشان باشد...اما از وضع ظاهرش کاملا"میشد حدس زد که به بیماری خاصی دچار شده است.کمرش کمی خمیده بود و این حاکی از بلندی قد او در دوران جوانی بود...بسیار لاغر و نحیف مینمود...رنگ صورتش به شدت پریده و بی جون نشان میداد...ﺁنقدر حالت ضعف در او شدید بود که ماندانا و ﺁناهیتا بی اراده برای کمک کردن به او در راه رفتن به طرفش رفتند و هر یک در طرفین او قرار گرفتند تا هنگام قدم برداشتن از افتادن احتمالی او جلوگیری کنند.خانم کهنسالی که حالا در بین نوه های خورشید قرار گرفته بود لبخندی به لب ﺁورد و قبل از برداشتن هر قدمی رو کرد به خورشید و گفت:خورشید...اینها باید نوه هات باشن...درسته؟

خورشید در حالیکه هنوز لبخند زیبا و مهربانش را به لب داشت با سر حرف دوستش را تایید کرد.خانم کرمانیان مدیر ساختمان سریع از ساختمان خارج شد و به طرف خانم مزبور رفت و در حالیکه از دخترها تشکر میکرد گفت:اجازه بدید...خودم اون رو به داخل ساختمون همراهی میکنم.

در این موقع یک پرستار نیز برای کمک به خانم کرمانیان ﺁمد و ماندانا و ﺁناهیتا کنار رفتند و به سمت مادربزرگ خودشان رفتند و در حالیکه سعی داشتند شانه به شانه او راه بروند به سمت درب ورودی حرکت کردند.ماندانا هنوز اشک میریخت و کلامی صحبت نمیکرد.ﺁناهیتا کیف دستی خورشید را گرفته بود و بی صدا در کنار ﺁنها حرکت میکرد.برای لحظاتی کوتاه صدای خورشید شنیده شد:ماندانا...بسه...تو رو به خدا این قیافه رو به خودت نگیر...تو که خوب میدونی من چقدر از دیدن چشم گریون بیزارم.

ماندانا حرفی نمی زد اما از گریه هم دست برنمی داشت.بالاخره وارد سالن انتظار شدند.خورشید گویی از سفر خسته بود چرا که به اولین مبل راحتی که رسید روی ﺁن نشست و سرش را به پشت ﺁن تکیه داد و چشمانش را بست.مسافران دیگر که گویی از سفری که رفته بودند بسیار سرحال شده بودند با خنده و صحبت به طبقه بالا رفتند و سالن پایین خیلی زود خالی شد.تنها بعضی مواقع صدای باز و بسته شدن درب اتاقهای طبقه بالا بود که به گوش ﺁناهیتا و ماندانا میرسید.دکتر و پرستارها نیز به طبقه بالا رفته بودند;خانم کرمانیان نیز هنوز از بالا برنگشته بود.ماندانا به صورت خسته و مهربان اما مغرور مادربزرگش که با چشمانی بسته به مبل تکیه داده بود نگاه میکرد و هر لحظه در انتظار باز شدن چشمهایش بود.خورشید به همان حالی که بود با صدایی ﺁرام گفت:ﺁناهیتا جان...عزیزم..یه لیوان ﺁب به من بده.

ﺁناهیتا سریع از جایش بلند شد و در حالیکه کیف مامان بزرگش را حالا روی پای ماندانا قرار میداد به سمت پارچ و لیوان ﺁب تمیزی که روی میز وسط سالن بود رفت و لیوانی پر ﺁب کرده و به دست خورشید داد.خورشید که حالا چشمهایش را باز کرده بود نیمی از لیوان ﺁب را به ﺁرامی سر کشید و باقی را دوباره به ﺁناهیتا که هنوز در کنار او ایستاده بود برگرداند;نفس عمیقی کشید و رو کرد به ماندانا و گفت:نمی فهمم دلیل گریه تو چیه...من هیچ وقت از گریه خوشم نیومده و اصولا"معتقدم تا زمانیکه انسان قدرت حرف زدن داره چرا باید با گریه سخنرانی بکنه؟!!!

ماندانا اشکهایش را پاک کرد و در حالیکه ﺁب بینی اش را نیز بالا میکشید گفت:مامان بزرگ...ﺁخه چرا؟

ابروان خورشید بالا رفت و خیره به صورت ماندانا نگاه کرد...خورشید هیچ وقت در طول سالهای گذشته به کسی اجازه نداده بود از او دلیل انجام کاری را بخواهند...اما حالا پس از سالها نوه اش با صراحت کامل دلیل کاری را می پرسید که او فکر میکرد ماندانا خود باید ﺁنرا فهمیده باشد.خورشید کمی از پشت مبل فاصله گرفت و دو دستش را روی عصایش قرار داد و برای لحظاتی کوتاه به کف سالن خیره شد.ماندانا ادامه داد:چرا؟...چه چیزی باعث شد که...

خورشید نگذاشت سوالش را به پایان برساند و وقتی نگاه جدی خود را از زمین گرفت و به چشمان سرخ شده ماندانا دوخت گویی صدا را در گلوی او خفه کرد سپس با صدایی ﺁرام پاسخ داد:عزیز دلم...فکر میکردم باهوشتر از این حرفها باشی!..اما مثل اینکه اشتباه میکردم!................

ادامه دارد
18-07-2011, 02:38 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
316
تاریخ عضویت:
Apr 2011
مدال ها

اعتبار: 83


محل سکونت : تهران
ارسال: #10
RE: خورشید - شادی داودی
10

خورشید نگذاشت سوالش را به پایان برساند و وقتی نگاه جدی خود را از زمین گرفت و به چشمان سرخ شده ماندانا دوخت گویی صدا را در گلوی او خفه کرد سپس با صدایی ﺁرام پاسخ داد:عزیزدلم...فکر میکردم باهوشتر از این حرفها باشی!..اما مثل اینکه اشتباه میکردم!..چند دقیقه پیش دلیل اصلی اومدن من رو به اینجا دیدی...حالا بازم میخوای سوال بی موردت رو تکرار کنی؟

ماندانا نگاهی به ﺁناهیتا که ساکت روی یکی از مبلها نشسته بود انداخت و دوباره به خورشید نگاه کرد و گفت:ﺁخه این که دلیل نمیشه...خوب این خانم شاید جای بهتری رو سراغ نداره و به بودن در اینجا راضیه...

خورشید دستش را به علامت ساکت شدن ماندانا بلند کرد و بعد از کشیدن نفسی عمیق رو کرد به ﺁناهیتا و گفت:برو بالا ببین حال دوست عزیز من چطوره...

ﺁناهیتا از جایش بلند شد و به سمت پله ها رفت و خیلی سریع از دید ﺁنها خارج شد.خورشید رو کرد به ماندانا و گفت:همه چیز با داشتن رفاه و ﺁسایش دنیایی کامل نمیشه...تو نمی دونی که من تا چه حد به دوستم یعنی خانم دکتر کرمانیان علاقه مندم...فقط امیدوارم اینها رو که میگم خوب درک کنی و بیشتر از این من رو خسته نکنی...شادی...یعنی همون خانم ناخوش احوالی که چند دقیقه پیش دیدی از مال و ثروت دنیا چیزی کم نداره و همیشه هم در رفاه به سر برده...اما چند صباحیس که به بیماری صعب العلاجی مبتلا شده که درمانی براش نیست...به گفته دکترها مدت زیادی زنده نخواهدبود...

حالا صدای خورشید کمی میلرزید و اشک در چشمانش حلقه زده بود اما ماندانا میدانست که این حلقه اشک هیچ وقت سرازیر نخواهد شد چرا که سالیان درازی بود که چشمان مادربزرگ قدرت اشک ریختن را از دست داده بودند!!! خورشید ادامه داد:خواسته این مدت رو در کنار هم باشیم و اینجا رو برای موندن انتخاب کرده.

ماندانا به هیچ دلیلی نمی توانست قبول کند که واقعا"ﺁمدن خورشید به اینجا همان دلیل باشد.بنابراین از جایش بلند شد و به طرف خورشید رفت و در جلوی پای او روی زمین بر دو زانویش قرار گرفت و درحالیکه دو دستش را روی پاهای مامان بزرگش گذاشته بود با صدایی که اوج التماس و خواهش از ﺁن به گوش میرسید گفت:مامان بزرگ...این اصلا"دلیل و توجیه خوبی نیست برای کار شما...شما نه تنها با این کارتون نمی تونید خودتون رو با توجه به شناختی که از شما دارن از شایعات رسانه ها در امان نگه دارید...حتی به پدرم هم نخواستید فکر کنید...به پدر من...یعنی پسر خودتون...میدونید این عمل شما چه بازتاب بد اجتماعی رو برای اون در بر خواهد داشت...مامان بزرگ...شما...

خورشید نگذاشت صحبت ماندانا بیش از این ادامه پیدا کند و گفت:ماندانا...تو از زندگی چی میدونی...از اجتماع...جامعه...مردم...از تموم اینهایی که برای من پشت سر هم اسم بردی...چی میدونی...اصلا" تا الان که بیست و خورده ای از سنت میگذره چی از این جامعه و مردم فهمیدی؟...تو از دنیا چی میدونی؟...از همین دنیا و مردمی که اسم بردی...تو چه میدونی که من از این دنیا و مردمش چی دیدم...تو..

ماندانا به میان حرف مادربزرگش ﺁمد و گفت:من نمی دونم شما چی دیدید و یا از دنیا چی کشیدید...اما مطمئنم هر چی که دیده و کشیدید ربطی به ما و خانواده ما و پدرم و پدربزرگ که عاشقانه در تموم این سالها به شما عشق ورزیدیم و احترام گذاشتیم نداره...پس چرا ما باید تاوان انتقام شما رو به این دنیا پس بدیم؟

خورشید فقط خیره به صورت ماندانا نگاه میکرد.بعد به ﺁرامی دستش را که حالا در دستان ماندانا قرار گرفته بود از دستان او خارج کرد و بعد از زدن ضربات ملایمی به روی دستان ماندانا لبخند کمرنگی به لب ﺁورد و گفت:عزیزم...من اهل انتقام از هیچ کسی نیستم...سالهاس که فقط تصمیم گرفتم در خودم و با خودم زندگی کنم...من هیچ وقت نخواستم انتقام اونچه رو که دیدم و کشیدم و حتی شنیدم رو از کسی بگیرم بخصوص از شما که عزیزترین افراد زندگی من هستید...من در تمام مدتی که زندگی کردم تنها به دنبال تقصیرات و گناهان و کوتاهی های خودم گشتم تا شاید بتونم توجیهی برخاطرات زندگیم داشته باشم...

در این لحظه ﺁناهیتا به همراه خانم کرمانیان از پله ها پایین ﺁمدند.خورشید نگاهش را هنوز از صورت ماندانا نگرفته بود و خیره به صورت زیبای نوه اش چشم دوخته بود که چگونه ظالمانه به او اتهام انتقام زده بود در حالیکه خورشید به تنها چیزی که هرگز فکر نکرده بود...همین موضوع بود.ماندانا به ﺁرامی از جلوی پای مادربزرگش بلند شد و اشکهایش را پاک کرد و به سوی یکی از پنجره های مشرف به خیابان رفت و خود را مشغول تماشای منظره بیرون کرد.ﺁناهیتا دید که خورشید قصد برخاستن از جایش را دارد در نتیجه به سمت مادربزرگش رفت.اما خورشید هنوز اجازه نمی داد کسی در برخاستن و یا نشستن او را یاری کند.با سختی و تحمل رنج و با تکیه بر عصایش از روی مبلی که روی ﺁن نشسته بود بلند شد و وقتی توانست به روی دو پای خود بایستد رو کرد به خانم کرمانیان و گفت:حالش چطوره؟..مثل اینکه مسافت کمی خسته اش کرده بود...شدیدا"احساس ضعف داشت.

خانم کرمانیان که کاملا"مشخص بود بغض خود را فرو میدهد و سعی در مسلط شدن به خود دارد گفت:دکتر به او مرفین تزریق کرده...فکر میکنم به زودی به خواب میره و خستگیش درمیره.

خورشید به پارکت کف سالن خیره شد و به عصایش تکیه زد.لحظاتی به سکوت گذشت.سپس سرش را بلند کرد و.................

خورشیدبه پارکت کف سالن خیره شد و به عصایش تکیه زد.لحظاتی به سکوت گذشت.سپس سرش را بلند کرد و به ماندانا نگاهی کرد و گفت:ماندانا...عزیزم...به همراه ﺁناهیتا به خونه برگردین...من فعلا"احتیاج به یک دوش ﺁب گرم و استراحت نیاز دارم...فقط به پدرتون بگید اگه وقت داشت فردا صبح به اینجا بیاد...کار مهمی باهاش دارم.

بعد از این حرف دیگر منتظر چیزی نماند و به سمت پله ها رفت.ﺁناهیتا کیف دستی مامان بزرگ را از ماندانا که هنوز رو به پنجره ایستاده بود و وانمود میکرد که به بیرون نگاه میکند گرفت و به طرف پله ها رفت و گفت:مامان بزرگ...کیفتون.

خورشید چند پله ای را به ﺁرامی بالا رفته بود;با صدایی ﺁرام گفت:بگذار پایین...بعدا"برمیگردم و اونرو برمیدارم.ﺁناهیتا از پله ها بالا رفت و پشت سر خورشید ایستاد و گفت:اگه اجازه بدید اونرو براتون بیارم بالا.

خورشید صورتش را برگرداند و لبخند مهربانی به روی ﺁناهیتا زد و دستش را دراز کرد و کیف را از او گرفت و بعد برگشت بقیه پله ها را به سمت بالا طی کرد.ﺁناهیتا همانطور که روی پله ها ایستاده بود با چشم مادربزرگش را تا لحظه ای که از میدان دیدش خارج شود و در خم راهرو بپیچد دنبال کرد و وقتی از ﺁن نقطه که ایستاده بود نتوانست او را ببیند با دلی پر از غصه از پله ها پایین برگشت.خانم کرمانیان خود را مشغول یکسری اوراق روی میزش کرده بود.ﺁناهیتا نگاهی به ماندانا کرد و منتظر شد تا شاید او دست از تماشای محیط بیرون بردارد و به همراه هم به خانه برگردند چرا که با توجه به برخورد ﺁخر مامان بزرگ دیگر ماندن دلیلی نداشت و معلوم بود که مامان بزرگ برای استراحتی چند ساعته به بالا رفته است.ﺁناهیتا کیفش را از روی میز وسط سالن برداشت و رو کرد به ماندانا و گفت:مانی...نمیای بریم خونه؟

ماندانا بدون اینکه به سمت ﺁناهیتا برگردد گفت:نه...تو برو و پیغام مامان بزرگ رو به بابا بگو...من هنوز کارم با مامان بزرگ تموم نشده.

ﺁناهیتا مکث کوتاهی کرد و گفت:ولی مانی...مامان بزرگ رفت بالا...حتما"هم میخواد استراحت کنه...تو که خوب میدونی دیگه نباید مزاحم مامان بزرگ بشیم...بیا بریم...فردا دوباره برمیگردیم...سعی کن بفهمی لااقل...

ماندانا به میان حرف ﺁناهیتا ﺁمد و گفت:شنیدی چی گفتم؟!! تو به من کاری نداشته باش...من فعلا"با حرفهایی که مامان بزرگ گفته و دلایلی که برای موندن در اینجا ﺁورده هنوز قانع نشدم...بنابراین تا وقتی هم که واقعا"قانع نشدم به خونه بر نمیگردم...پس برو.

ﺁناهیتا با صدایی جدی گفت:تو حق نداری بیشتر از این با اعصاب مامان بزرگ بازی کنی...نمی دونم وقتی ما بالا بودیم چی بهش گفته بودی...ولی همینقدر فهمیدم که حسابی وضع روحیش رو بهم ریخته بودی...این را از رنگ صورتش و غصه ای که توی چشماش ایجاد شده بود میشد فهمید...

ماندانا با صدایی عصبی و بلند گفت:میری خونه یا میخوای اینجا بمونی و...

خانم کرمانیان سرش را از روی کاغذهایی که به ﺁنها چشم دوخته بود برداشت و با صدایی ملایم اما بسیار جدی گفت:خانمها...چه خبره؟!!!لطفا"متوجه لحن صدا و گفتارتون باشین!

ﺁناهیتا به سمت خانم کرمانیان برگشت و ﺁهسته عذرخواهی کرد و دیگر بدون اینکه کلامی با ماندانا حرف بزند از ساختمان خارج شد.ماندانا از پنجره دید که او با چه حرص و عصبانیت خاصی سوار ماشینش شده و از ﺁنجا دور شد.خانم کرمانیان نیز به ﺁهستگی از سالن خارج شد و از راه درب ورودی به حیاط ساختمان رفت.ماندانا از قبل میدانست اتاق مامان بزرگ در کجاست;بی معطلی از پله ها بالا رفت و وارد راهرویی که با دو پنجره بزرگ نور را به داخل میرساند;شد.دکتر و دو پرستار از اتاقی خارج شدند.ماندانا برای اطمینان بیشتر رو کرد به دکتر و بعد از سلام سراغ اتاق مادربزرگش را از او گرفت...دکتر نیز به اتاقی که چندلحظه پیش از ﺁن خارج شده بود اشاره کرد و بعد به همراه دو پرستار دیگر وارد اتاق دیگری شدند.ماندانا با احتیاط ضربات ملایمی به درب اتاق زد ولی جوابی نشنید ! ﺁهسته دستگیره درب را چرخاند و ﺁنرا باز کرد.سرش را به داخل اتاق کرد...اتاقی نسبتا"نیمه تاریک...همانطور که همیشه مورد پسند مامان بزرگ بود در اینجا نیز به چشمش ﺁمد.دو تخت در دو سوی اتاق بود که روی تخت سمت چپ دوست خورشید به خواب رفته بود و پتو و ملحفه تمیزی رویش کشیده بودند...در کنار تخت خورشید روی یک صندلی و پشت به درب اتاق و رو به دوستش نشسته بود...دو دستش را به روی عصایش گذاشته و به صورت دوست بیمارش که حالا در اثر تزریق مرفین به خواب عمیقی رفته بود;چشم دوخته بود.ماندانا متوجه شد که مامان بزرگ نفسهایی که بیشتر شبیه به ﺁه های پرغصه ای است را از سینه خارج میکند.ماندانا هنوز کاملا" وارد اتاق نشده بود که صدای خورشید به گوشش ﺁمد:بیا توو...شادی الان خوابیده...خیلی هم قشنگ...تقریبا"با هیچ صدایی فعلا"بیدار نمیشه...بیا توو...اینجور مثل گربه های فضول سرک به داخل اتاق نکش...بیاتوو.

ماندانا با شنیدن این حرف سریع وارد اتاق شد و درب را به ﺁهستگی پشت سرش بست.خورشید بدون اینکه به او نگاه کند از روی صندلی بلند شد و روسریش را از سرش برداشت و شروع کرد به تا کردن ﺁن و سپس ﺁنرا داخل یکی از کشوهای دراور موجود در اتاق گذاشت و بعد با کمک عصایش به سمت تخت مخصوص به خودش که در قسمت راست اتاق قرار داشت رفت و به ﺁرامی روی ﺁن نشست.از داخل یکی از قوطی های کنار تختش قرصی برداشت و با لیوان ﺁبی که برای خودش ریخت ﺁنرا خورد.ماندانا هنوز کنار درب اتاق ایستاده بود و به خورشید این مادربزرگ عزیزش که حالا او را کوهی از غرور میدید چشم دوخته بود.با اینکه اجازه ورود به اتاق را از خورشید گرفته بود هنوز منتظر بود تا اجازه بعدی از سوی مادربزرگش مبنی بر نشستن او به روی یکی از راحتی های موجود در اتاق داده شود! خورشید بعد از خوردن قرص دور لبش را با دستمالی پاک کرد اما هنوز به ماندانا نگاه نمی کرد.به ﺁرامی کفشهایش را از پا درﺁورد و روفرشی ظریف و شیکی را با یکی از پاهایش از زیر تخت بیرون کشید و ﺁنها را به پا کرد.نفس عمیقی که حاکی از غصه درونش بود کشید و عینک ظریفی که به چشم داشت را برداشت و شروع به تمیز کردن ﺁن نمود.در همان حال اشاره ای به یکی از مبلهای راحتی که در اتاق بود کرد و گفت:چرا نمیشینی؟

ماندانا احساس میکرد کوچک شده و به سالهای کودکیش برگشته...به سالهایی که به خاطر شیطنت و فرار از تنبیه های احتمالی مادرش به مامان بزرگ پناهنده می گشت!همیشه هم ناگهانی به اتاق او وارد میشد! و مامان بزرگ همیشه به همین روش با او برخورد میکرد...و چقدر ماندانا از به یادﺁوری ﺁن خاطرات لذت میبرد.خورشید عینکش را پاک کرد و دوباره ﺁنرا به چشم گذاشت و بار دیگر دو دستش را به روی عصایش گذاشت و گفت:تو که هنوز اینجایی...مگه نگفتم به خونه برگردی و پیغام من رو به پدرت برسونی؟

ماندانا به خود ﺁمد و به مادربزرگش چشم دوخت.بعد از گذشت لحظاتی کوتاه گفت:مامان بزرگ...من دارم دیوونه میشم...اصلا"شما باید به خیلی از سوالهای من جواب بدید...

خورشید لبخند مهربانش را به لب ﺁورد و پرسید:باید؟؟؟

ماندانا کمی خودش را روی راحتی که نشسته بود جابجا کرد و گفت:ببین مامان بزرگ...در این مدت کوتاهی که من از موضوع اومدن شما به اینجا باخبر شدم خیلی چیزها نظرم رو به خودش جلب کرده...چیزهایی که شاید سالها با اونها مواجه بودم اما اصلا"کنجکاوی نمی کردم...و یا اینکه لزومی نمی دیدم که درباره اونها از کسی سوالی بپرسم...یا...یا شاید جوی که شما در خونواده به وجود ﺁورده بودید قدرت حتی فکر کردن ما رو حول و اطراف اون موضوعات از ما گرفته بود...ولی حالا میخوام بپرسم و شما هم باید جوابم رو بدید...من...

خورشید لبخند کمرنگی به لب داشت و به نوه زیبایش نگاه میکرد اما از درون و اعماق وجودش خواستار این بود که در زیر بار اینهمه کنجکاوی که در چشمان زیبای نوه اش میدید توان و تحمل و حوصله اش را از دست ندهد.ماندانا کمی جلوتر ﺁمد و خود را از حالت تکیه به مبل خارج کرد و به گونه ای التماس ﺁمیز گفت:مامان بزرگ جواب من رو میدید؟..جواب سوالهایی رو که در این چند روزه مثل خوره به جونم افتاده...جواب سوالهام رو میدید؟

خورشید حالا دیگر لبخندی به لب نداشت و به نقطه ای خیره شده بود و گویی در عمق مطالبی از گذشته و خاطراتش فرو رفته بود و دیگر در اتاق حضور نداشت!ماندانا بدون اینکه منتظر پاسخی از طرف خورشید بماند ادامه داد:مامان بزرگ چرا 11سال نگذاشتی حتی پدرم از بیماری قلبی شما بویی ببره؟...چرا وقتی به پدربزرگ گفتم که شما به اینجا اومدید اون حرفی زد که من فهمیدم سالها پیش شما این موضوع رو بهش گفته بودی!؟...اصلا"روابط خود شما با پدربزرگ...خود این رابطه برای من یک علامت سوال گنده شده...پدربزرگ که همیشه عاشقانه به شما ابراز لطف و محبت داشته...پس اینهمه بی مهری شما نسبت به اون برای چیه؟!!..مامان بزرگ تو رو به خدا...اصلا" اومدن شما به اینجا...همین موضوع...خدایا...نمیدونم از کدوم یکی شروع کنم؟

خورشید برای چندمین بار در طی این مدت نفس عمیقی کشید.رو کرد به ماندانا که دستهایش را با اضطرابی خاص به هم میمالید و قصد مرتب کردن افکار و سوالهایش را داشت.خورشید با متانت و ﺁرامش خاص و همیشگی خودش گفت:فکر نمی کنی زیادی خودت رو داری خسته میکنی؟..این چیزهایی که تو پشت سر هم ردیف کردی و از من پرسیدی اصلا"ارزشی نداره...حداقل برای تو ارزشی نخواهند داشت...چرا دلت می خواد از چیزهایی سر در بیاری که تاثیری در زندگی تو نداره و تنها نتیجه ای که از کنجکاوی هات به بار میاری فقط این خواهد بود که من با سفر به گذشته ام خودم رو دوباره در دریای متلاطم خاطراتم قرار بدم...من سالهاس که سعی کردم با رسوندن خودم به این ساحل امن و ﺁروم از اونها فرارکنم...

ماندانا به میان حرف او ﺁمد و گفت:شما خودتون رو به ساحلی امن و ﺁروم نرسوندید...بلکه به جزیره تنهایی سفر کردید...شما از همه بریدید...مامان بزرگ...نگید که من اشتباه میکنم...حرفی نزنید که من به شعور و فهم خودم شک کنم...شما تظاهر میکنی به ﺁرامش رسیدید...ولی چشمای شما...سکوت شما...کتابها و ﺁثار شما...همه حکایت از غم غریبی و بیکسی داره...مثل یک پرنده ای که در کنج قفسی نشسته و اسیره!...مامان بزرگ...خواهش میکنم...بیاید به خونه برگردیم...اگرم نمی خوای سوالهام رو جواب بدید حداقل به خونه برگردید...

خورشید کمی عصبی شده بود و این از چهره اش کاملا"مشخص بود ولی مثل همیشه سعی داشت خشم را در خود فرو ببرد در نتیجه با بی حوصله گی رو کرد به ماندانا و گفت:مانی عزیزم...یک بار به تو گفتم که دلیل اومدن من به اینجا چی بوده پس دیگه نمی خوام این جمله رو ازت بشنوم...

ماندانا سریع گفت:اگه دلیل اومدن شما به اینجا همونی که گفتید بود پس چرا وقتی به پدربزرگ موضوع رو گفتم اون گفت که میدونسته شما روزی این کار رو خواهید کرد چرا که خودتون بهش این حرف رو زده بودید!!! اون موقعها که دوست شما مریض نبوده...پس بیماری اون رو بهانه قرار ندید چون من باور نمی کنم.

خورشید پاسخی به ماندانا نداد و تنها در پایان گفت:ماندانا...من از سفر اومدم و در حال حاضر بیشتر از هر چیز به یک حمام و استراحت نیاز دارم...بلند شو و برو به خونه.................

ادامه دارد
18-07-2011, 02:39 PM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان همین امشب-شادی داودی کافه رمان 130 37,318 15-09-2014, 06:36 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان گلبرگهای خزان - شادی داودی ایران دخت 67 9,154 14-07-2013, 03:51 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان پرستار مادرم - شادی داودی ایران دخت 60 7,732 04-07-2013, 05:21 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان تلخ وشیرین ( شادی داودی) ایران دخت 41 5,488 03-07-2013, 04:43 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  پاورقی (2) - شادی داودی ایران دخت 29 3,742 27-06-2013, 11:15 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  پاورقی (1) - شادی داودی ایران دخت 33 4,347 23-06-2013, 04:43 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی ایران دخت 40 4,886 08-06-2013, 12:54 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان زندگی غیر مشترک __ نویسنده: خورشید.ر پروانه سیاه 40 25,071 12-11-2012, 01:43 PM
آخرین ارسال: پروانه سیاه


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد