خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان " دختری که من باشم "

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #1
رمان " دختری که من باشم "
زاویه دید:اول شخص (از زبان دو شخص)

خلاصه:

در یه شب زمستونی پسری در حالی که عصبانیه پای پیاده از خونه مادر و پدرش بیرون میزنه و به سمت خونه خودش میره نزدیک خونه که میرسه متوجه صدایی میشه میره ببینه چه خبره که با صحنه دعوا رو به رو میشه همون طور که به سمت طرفین دعوا می دوه حاضرین با دیدن اون پا به فرار میذارن و تنها یه نفر رو زمین افتاده پسر لاغر و نحیفی که چاقو خورده اونو به خونش میبره و اونجاس که میفهمه پسری که اورده خونش یه دختره....


شخصیت های اصلی:
آوا: نامی دخترانه با ریشه فارسی به معنای صدایی که به آواز خوانده می شود یا از آلات موسیقی به گوش می رسد
مهران: اسمی پسرانه با ریشه فارسی مرکب از مهر( محبت یا خورشید) + ان( پسوند نسبت)، از شخصیتهای شاهنامه، نام پدر اورند سردار ایرانی در زمان انوشیروان پادشاه ساسانی
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
۱۷-۵-۱۳۹۲, ۰۹:۵۹ صبح
یافتن
1 کاربر از الهه زیبایی به دلیل این ارسال سپاس کرده.
*ماهک*
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #2
RE: رمان " دختری که من باشم "
مقدمه

من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود.
من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم.
من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.
من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند.
من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد.
من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.
من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.
من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.
من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد.
من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.
من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند.
من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.
من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.
من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.
من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.
من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند.
من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.
من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم.
من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم.
دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.
من کيستم؟،،

من:همین که گفتم! یه بار دیگه اسم زن و زن گرفتن تو این خونه بیارین به خداوندی خدا میرمو دیگه برنمیگردم!خدا رو شکر دستم به دهنم میرسه که نخوام محتاج پولتون یا ارثیه یا هر کوفت وزهر مار دیگه ای باشم!
یه دفعه داغی سیلی بابا رو روی صورتم حس کردم درحالی که از عصبانیت میلرزید گفت:پسره نمک نشناس!برو گورتو گم کن از این خونه تا زن نگرفتی بر نمیگردی و اگر نه هیچوقت حلالت نمیکنم هیچوقت....
پوزخندی نثارش کردم و گفتم:معلومه که میرم فکر کردی اینجا میمونم؟
با حرص به سمت در رفتم صدای هق هق مامان تو گوشم بیشتر عصبیم میکرد . از خونه زدم بیرون و رفتم سمت ماشین اومدم سوارش شم که دیدم لاستیک جلوشو پنچر کرده بودن با تمام تونم بهش لگد زدم و گفتم:بر مردم ازار لعنت!
همون طور پیاده راه افتادم نیم ساعتی طول کشید تا برسم خونه لباسام زیاد نبود از سوز هوا خودمو تو کتم جمع کرده بودم.
بالاخره رسیدم تو کوچه . به خاطر مسیری که طی کرده بودم یه کم اروم شدم. با خودم فکر کردم برای این که از فکر اون شب در بیام به مهسا زنگ بزنم که شب بیاد پیشم.
داشتم شماره مهسا رو میگرفتم که صدای داد و فریاد شنیدم:پولا رو میدی یا به زور بگیرم ازت بچه؟
ــ:مردی بیا بگیرش مفت خورد من به تو یونجه هم نمیدم !
ـ:دیگه زیادی داری حرف میزنی!محسن بگیرش
ـ:ولم کن کثافت!
صدای فریاد بلند شدم گوشی رو گذاشتم تو جیبم بدو بدو رفتم سمت سه نفری که تو تاریکی با هم درگیر شده بودن هنوز خیلی باهاشون فاصله داشتم ولی برق چاقویی که تو دست یکیشون بود زیر نور دیدم قدمامو تند تر کردم که صدای فریاد دیگه ای پیچید تو کوچه یه دفعه یکیشو سرشو برگردوند و گفت:فرنود بدو یکی داره میاد!
شخص سومی که بین دستاشون بیحال شده بود رو زمین پرت کردن و سوار یکی از موتورایی شدن که اونجا پارک بود سرعتمو زیاد کردم ولی بهشون نرسیدم. جلو رفتم یه پسر ریزه میزه افتاده بود رو زمین با دیدن رنگ خون رو لباسش رفتم سمتش و گفتم:پسر جون حالت خوبه؟
ناله خفیفی کرد چشماش نیمه باز بود به زور سنش به 17 -18 سال می رسید خدا میدونه این وقت شب اینجا چی کار می کرد؟جوابمو نداد چند بار اروم زدم تو گوشش تا به هوش بیاد ولی فایده ای نداشت بدتر چشماش بسته شد! اروم بلندش کردم بر خلاف تصورم خیلی سبک بود باید میرسوندمش بیمارستان ولی ماشین نداشتم خون همین طور از پهلوش پایین میریخت لباسای منم خونی کرده بود به موتوری که کنار پارک شده بود نگاه کردم پس طرف پیک موتوریه!ولی با موتور که نمیشد بردش بیخیال بیمارستان شدم تصمیم گرفتم ببرمش خونه و خودم پانسمانش کنم!
تا خونه راه زیادی نبود بدو بدو بردمش خونه !
در خونه رو باز کردم .یه نگاه بهش کردم زنگش کبود شده بود دستمو گذاشتم رو زخمشو با صدای بلندی گفتم:مش رحیم! مش رحیم!
مش رحیم خودشون از زیر زمین یه من رسوند با دیدن پسره رنگش پرید و گفت:چی شده اقا؟
من:هیچی چاقو خورده ! وقت نیست ببرمش بیمارستان خودم پانسمانش میکنم! تو فقط برو موتورشو از تو کوچه بیار!
ـ:باشه اقا چیزه دیگه لازم ندارین؟
من:نه!
ـ:باشه الان میرم اقا!
برگشتم سمتش و گفتم:مش رحیم!
ـ:جانم اقا؟
من:یه سرم قندی با مسکن هم بگیر!
ـ:چشم اقا!
رفتم بالا وقت نبود چیزی بندازم زیرش گذاشتمش رو تخت! رفتم کیفمو با جعبه کمک های اولیه اوردم .
کاپشنشو از تنش بیرون اوردم و نبضشو گرفتم کند میزد . رفتم سمت دکمه های لباسشو و بازشون کردم تا خواستم لباسشو در بیارم چشمم روش ثابت موند!چند لحظه گیج و مبهوت زل زدم بهش وقت نبود لباسشو باز تنش کنم سریع رفتم سراغ زخمش که سمت چپ شکمکش خورده بود! خدا رو شکر چون از روی کاپشن بود زیاد عمیق نشده بود ولی خون زیادی ازش رفته بود.زخمشو ضد عفونی کردمو و بعد بخیش زدم لباساشو باز تنش کردم . کلافه شده بودم فکر نمیکردم دختر باشهیعنی به این نیمچه سیبیل پشت لبش و این ریخت و قیافه اصلا نمی اومد که دختر باشه!
مش رحیم یه ربع بعد اومد واسه دختره سرم زدمو از اتاق رفتم بیرون. درو باز گذاشتم که اگه بیدار شد بفهمم.
نمیتونستم به مهسا بگم بیاد به احتمال زیاد این دختره تا صبح نمیتونست از جاش تکون بخوره!
رفتم سرا یخچال غذای دیشب که مونده بود رو گذاشتم تو ماکروویو و تکیه دادم به کابینتا. فکرم کشیده شد سمت دعواهای این چند وقت از وقتی جشن تولد 30 سالگیمو گرفتم یه شب اروم نداشتم هر روز مامان یه نفرو پیدا میکرد بریم خواستگاری اما من زرنگ تر از این حرفا بودم عمرا اگه زیر بار مسئولیت زن و بچه میرفتم! من یه پزشک موفق بودم یه زندگی خوب داشتم کلی دختر جورواجور جون میدادن برام هر کاری دلم میخواد میکنم هر جایی دلم بخواد میرم چرا باید خودمو محدود کنم محدود یه زندگی فقط با یه زن وقتی الان میتونم راحت هر شب یکیشونو امتحان کنم؟!نفسمو فوت کردم صدای زنگ ماکروویو هم در اومد بی خیال از همه اتفاقاتی که افتاده بشقاب غذامو گذاشتم رو میز و شروع کردم به خوردن.

صدای ناله خفیفی از تو اتاق شنیدم دست از غذا خوردن کشیدم بر عکس صدای زمختی که تو کوچه داشت از صدای ناله هاش میشد تشخیص داد که دختره!
از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق
دستشو گذاشته بود رو بخیه هاشو از درد به خودش میپیچید!
رفتم کنار تخت و گفتم:اروم باش چاقو خوردی!
با شنیدن صدای من یه دفعه برگشت سمتم و در حالی که سعی میکرد دردشو پنهان کنه گفت:تو کی هستی؟
به اطرافش نگاه کرد و ادامکه داد: منو کجا اوردی؟
خواست سمتم حمله ور شه اما درد بهش اجازه نداد!
دستشو گذاشت رو شکمشو اخ بلندی گفت!
از جام بلند شدم که براش ارامبخش بیارم با صدای عصبی گفت :جوابمو ندای!
دختره پر رو هیچکس تا حالا جرات نکرده بود با من اینجوری حرف بزنه! با صدایی عصبی تر از خودش گفتم:بهت لطف کردم نذاشتم بمیری طلب کارم هستی؟
با این که دردش شدید بود ولی کوتاه نمی اومد نیم خیز شد و گفت:مگه من گفتم نجاتم بده؟میذاشتی میمردم!ببین اقا من نه اعضای بدنم سالمه نه کسی رو دارم که بخواد واسم پول بده نمیدونم چرا منو اوردی اینجا! یه ذره به دورو برش نگاه کرد و ادامه داد:ولی زدی به کاهدون!
از تفکرش خندم گرفت. سری با تاسف تکون دادم و گفتم:ببین دختر جون اگه یه نگاه به اطرافت بندازی میفهمی من اصلا به اون چندرغاز پولی که تو داری ازش حرف میزنی احتیاجی ندارم!
با این حرفم چشماش گرد تر شد خودشو جمع کرد و صداشو کلفت کرد و گفت:کی گفته من دخترم؟
خنده هام به قهقهه تبدیل شد.
اخمی کرد و گفت:کوفت!من پسرم!
سرمو تکون دادم و چشمکی بهش زدم و گفتم:ولی من مطمئنم دختری!
جیغ خفیفی کشید و خواست از جاش بلند شه که رفتم جلو و گرفتمش با حرص گفت:ولم کن!
همون طور که میخندیدم گفتم:اروم باش من که چیزی نگفتم
زل زد تو چشمامو با نفرت گفت:اشتباه گرفتی من از اوناش نیستم! ولم کن برم!
وای خدایا این چی میگه بعد عمری خواستیم یه کمکی در راه خدا کرده باشیم!
زل زدم رو سیبیلاش و گفتم:اره میدونم از قیافت معلومه!
همون طور که دستو پا میزد گفت:پس واسه چی منو اوردی خونت؟ولم کن ولم کن میخوام برم!
چشماشو بست و با صدای بلندی تو گوشم گفت:آآآآییی!
گفتم:چی شدی؟
نگاه کردم دیدم داره از زخمش خون میاد!
از درد اروم گرفت دوباره بتادین و بانداژ برداشتم و گفتم:حالا بببین میتونی خودتو بکشی گناهت بیفته گردن من یا نه!
تکیه داد به تخت و گفت:خیلی درد میکنه تورو خدا یه کاری کن!
بتادینو ریختم روش جیغش رفت هوا. یه ذره دستمو نگه داشتم تا خونش بند بیاد. از فرط درد بی حال شده بود.
از جام بلند شدم و گفتم:میرم مسکن بیارم!
با صدای گرفته ای گفت:نمیخواد!
من:چی چی رو نمیخواد داری از درد میمیری!
ـ:نمیخوام تحملش میکنم! با مسکن ممکنه خوابم ببره!
خندیدم و گفتم:نترس کاریت ندارم!
با درموندگی گفت:اقای محترم میگم نمیخوام!
از دستش لجم گرفته بود اگه حالش بد نبود صد باره از خونه پرتش کرده بودم بیرون!
چند تا نفس عمیق کشید و گفت:کجا پیدام کردی؟
دستمو که خونی شده بود با دستمال پاک کردمو گفتم:تو کوچه !چاقو زدن و در رفتن!
با حرص گفت:نامردا!حروم خورا! الهی اون پولی که براش خون دل خوردم از تو چشمشون در آد!
من:مگه چقدر بود؟
با بی حالی گفت:پنجاه هزار تومن!
من:هه واسه پنجاه تومن اینقد ناله و نفرین میکنی؟
چشماشو باز کرد و گفت:شاید واسه تو هیچی نباشه ولی واسه من خرج یه هفتس!
من:باشه باشه حرص نخور باز خونریزی میکنه زخمت!خب چیزی نیست که به خونوادت بگو ریختن سرت حتما درک میکنن
با این حرفم انگار داغ دلش تازه شد گفت:هه خونواده؟کدوم خونواده اقا دلت خوشه ها
با تعجب نگاهش کردم یه نگاه به دستمال خونی کردم و با ترس گفتم:ببینم ایدز و هپاتیت که نداری؟
لبخند تلخی زد و گفت:نترس من پاک پاکم!
لحنش اونقدر دردمند بود که حرفشو باور کنم . گفتم:تنها زندگی میکنی؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد!
من:چرا خودتو عین پسرا کردی؟
ـ:تو این دوره زمونه کی به یه دختر جوون بی سواد و بی کس و کار کار میده؟تازه اگه فکر کنن پسرم امنیتم بیشتره!
من:خونوادت کجان؟
یه کم جا به جا شد و گفت:من چه میدونم!
من:فرار کردی؟
دستشو گذاشت زیر سرش بهم خیره شد و گفت:نوچ!
من:پس چی؟
خندید و گفت:عادت داری تو زندگی مردم فوضولی کنی؟
از این حرفش جا خوردم خودمو جمع و جور کردم به همون مهران درونم برگشتم و گفتم:نه فقط پرسیدم که درد یادت بره!
خندید و گفت:اره جون خودت واسه همین سرتا پا گوش شده بودی!
ای دختره پررو شیطونه میگه بزنم چشاشو از جا در بیارم که دیگه اینجوری نگام نکنه!
خنده ای کرد و گفت:خب حالا چرا جوش میاری؟
از کجا فهمید؟اخم کردمو و گفتم:جوش نیاوردم!
چشمکی زد و گفت:اوردی!
از جام بلند شدم و گفتم:مثه این که تو یه چیزیت هست!
لبخندی زد و گفت:من در طول روز با هزار تا ادم سر و کار دارم اگه نتونم از تو چشمای طرفم بخونم چی تو سرشه که کارو کاسبیم راه نمی افته. حالا اگه میخوای بدونی کیو راه دادی تو خونت بیا بشین برات میگم فقط فکر نمیکنم به مزاجت خوش بیاد!
با دستی که بهش سرم وصل بود یه گوشه تخت اشاره کرد!
گفتم:نه خیر من علاقه ای به زندگی تو ندارم!
یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت:باشه بابا مغرور! بیا بشین دو دقیقه به درد و دل یه ادم مریض گوش کن!
بدون این که نگاهش کنم از اتاق اومدم بیرون!اعصابم خورد شده بود ادم عجیب و ترسناکی بود تا حالا همچین دختری ندیده بودم!واقعا کنجکاو بودم ببینم کیه اما عمرا اگه برمیگشتم تو اون اتاق.

زنگ زدم به مش رحیم و گفتم بره ماشینمو بیاره میدونستم ساعت 11 و نیمه ولی خب حقوق میگرفت که همین کارا رو بکنه دیگه!خودمم رفتم دراز کشیدم رو کاناپه
ساعت 1 بود هر چی خودمو روی کاناپه جا به جا کردم نتونستم بخوام من هیچ جایی به جز تو تختم راحت نبودم که اونم این دختره تصاحب کرده بود!
از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق چراغو روشن کردم .یه دفعه گفت:اه! کور شدم!
نگاهش کردم چشماشو محکم رو هم گذاشته بود گفتم:بیداری؟
ـ:نه خوابم خودمو زدم به بیداری!
من:دیشب تو شیشه خیار شور خوابیدی؟
ـ:شیشه خیار شور خیلی بهتر از بعضی جاهای دیگس!
منظورشو فهمیدم ولی به روی خودم نیاوردم راست میگفت دخترایی مثه اون خیلی راحت تر از این که بخوان تغییر قیافه بدن میتونستن پول دربیارن.اروم چشماشو باز کرد نشستم رو تخت و گفتم:میشه بری تو حال بخوابی؟
یه ذره نگاهم کرد!سرمشو که تموم شده بود از دستش باز کردم و گفتم:من فقط رو تختم خوابم میبره!
لبخندی زد و به زور خودشو کشید بالا و گفت:واقعا شرمندم!یه نگاه به ملافه خونی انداخت و گفت:کجا باید برم؟
من:شرمنده من نمیتونم بخوابم فردا هم کلی کار دارم!
سرشو تکون داد و گفت:همین که نذاشتی بمیرم باید یه عمر دولا و راست شم واست !
به سختی نشست سر جاش عجب غلطی کردم دختر بیچاره نمیتونست جم بخوره بعد من میخواستم بفرسمتش بره یه جا بدتر از اینجا بخوابه!یه ذره نگاهش کردمو گفتم:نمیخواد بگیر بخواب من یه فکری میکنم!
پاهاشو از تخت اورد بیرون و گفت:اگه میخواستی فکری بکنی تا حالا کرده بودی!همون طور که خم شده بود و دستش رو شکمش بود گفت:کجا باید برم؟!
رفتم جلو دستشو بگیرم دستمو پس زد و گفت:د یالا ! نکنه میخوای تا صبح سر پا نگهم داری!
به بیرون اتاق اشاره کردمو و گفتم:وسط حال رو به روی تلوزیون یه مبل بزرگ سه نفره هست اونجا راحتی! پتویی که رو تخت بود رو برداشتم و گفتم:بیا ببرمت!
پتو رو از دستم گرفت و گفت:خودم میرم ممنون!
لحنش ناراحت نبود نفهمیدم بهش برخورده یا نه!اونقدر خسته بودم که تا رفت لباسامو عوض کردمو افتادم رو تخت
صبح با صدای زنگ گوشیم از جا پریدم! گوشیو برداشتم ساعت 7 بود الارمشو خواموش کردم و از اتاق رفتم بیرون
دیدم دختره پتو رو پهن کرده و خوابیده رو سرامیکا!ز سرما خودشو جمع کرده بود!
رفتم بالا سرش یه ذره تکونش دادم و گفت:دختر جون!پاشو
حتی اسمشم نمیدونستم!
اروم اروم چشماشو باز کرد تازه متوجه چشمای درشت و مشکی تیله ایش شدم که زیر اون مژه های پر پشت خودنمایی میکرد. ابروهاش صاف بود ولی زیر ابرو زیاد داشت!
یه ذره نگاهم کرد انگار تازه فهمیده بود کجاس!
گفتم:چرا اینجا خوابیدی؟مگه نگفتم رو مبل بخواب؟موهای کوتاه مشکیشو با یه دست داد بالا و بهم خیره شد دقیقا همون کاری که وقتی یه نفر بیدارم میکنه انجام میدم!هنوز گیج و منگ بود با صدای خواب الودش گفت:چی؟
من:ناراحت شدی گفتم برو بیرون بخواب؟!
با سختی از جاش بلند شد تکیه داد به دیوار و به زخمش اشاره کرد و گفت:نه بابا ناراحت چیه من عادت ندارم رو تخت بخوابم دستشو محکم زد رو زمین و با رضایت گفت:یار قدیمی و صمیمی من اینجاس!
من:خب ممکن بود بخیه هات باز شه!
ـ:ترسیدم مبلتم مثه رو تختیت کثیف کنم!
اخی این همه تواضع رو من کجا جا بدم؟خجالت زدم کردی دختر!گفتم:بذا زخمتو ببینم!
اروم گوشه لباسشو دادم بالا خون روش خشک شده بود گفتم:بیا بریم روشو واست تمیز کنم!
اروم گفت:تو دکتری؟
سرمو به علامت مثبت تکون داد و گفتم:متخصص داخلی!
یه ذره نگاهم کرد ولی متوجه نشد با تعجب گفت:یعنی تو ایران درس خوندی؟
از حرفش خندم گرفت دستشو گرفتم و در حالی که از جا بلندش میکردم گفتم:نه اون داخلی!منظورم داخل بدنه.
لبشو گزید و گفت:اها!ببخشید من حواسم یه کم سرجاش نیست قاطی کردم.
همون طور که میبردمش سمت حمام گفتم:چقد درس خوندی؟
ـ:تا سوم راهنمایی؟کجا میری؟
من:میریم تو حموم!
با این حرفم رنگش پرید میتونستم کامل توضیح بدم چرا ولی دلم میخواست اذیتش کنم!
خندیدم و گفتم:میخوام زخمتو بشورم وسط خونه که نمیشه!
باز نگاهم کرد گفتم:نترس بابا فقط رو زخمتو!
با مشت زد تو سرمو و گفت:مثه این که خیلی با این چیزا حال میکنی!
منو زد؟این دختره منو زد؟یه دفعه جوش اوردم با خشم گفتم:چه غلطی کردی؟
اون که از عکس العمل من تعجب کرده بود تو چشمام زل زد و لباشو جمع کرد! با عصبانیت داد زدم :چی کار کردی الان؟
نزدیک بود از ترس خودشو خیس کنه خواست بکشه عقب محکم گرفتمش!با صدای لرزونی گفت:ببخشید!من که اروم زدم!
تو صورتش فریاد کشیدم:تو خیلی بیجا کردی!
بیچاره جمع شد!اخ که چقد من از قدرت نمایی لذت میبردم.
اشک تو چشاش جمع شد و گفت:نامرد داد نزن!مریض و علیل گیر اوردی؟ضعیف گیر اوردی؟
مات نگاهش کردم دستشو از تو دستم کشید و با بغض گفت:ببخشید اقای محترم فکر کنم خیلی مزاحمتون شدم!بهتره من برم! ممنون بابت پانسمان خدا هر چی میخواین بهتون بده!
برگشت بره که مونده بودم چی بگم!چی داشتم که بگم؟حالا میگیم انسانیت ندارم. از نظر کاری هم این طرز برخورد با بیمار نبود.
با کلافگی دستی تو موهام کشیدم . بعد رفتم طرفش با اون بخیه دو سه قدمم به زور برداشته بود دستشو گرفتم و گفتم:خب حالا! بیا بریم زحمتو تمیز کنم بعد هر جا خواستی برو!
اشکاشو با استینش پاک کرد و دنبالم راه افتاد
نشوندمش روی سکوی وان یه کلمه حرف نمیزد . یه ذره اب ولرم و صابون یا یه ذره بتادین درست کردم یه دستمال استریل برداشتم و باهاش خیسش کردم رفتم جلو و گفتم:لباستو بده بالا!
دستشو دراز کرد و گفت:بدین خودم میتونم!
دستمو کشیدم عقب و گفتم:نمیتونی درد داره بگیر بالا لباستو!
گوشه لباسشو زد بالا تا دقیقا بالای زخمش! با حرص دستشو گرفتم بلوزشو کشیدم بالا تا بتونم درست و حسابی زخمی که رو شکمش خشک شده بود رو پاک کنم!
تا دستم رفت رو بخیه ها دادش در اومد!کاری نمیشد کرد باید تحمل میکرد اروم گفت:دق و دلیتو رو زخمم خالی نکن!
همون طور که دستمالو میکشیدم رو زخمش گفتم:افکارت خرابه ها! خب چی کار کنم درد میگیره!
صورتشو جمع کرد و گفت:ازشون نمیگذرم!الهی صد برابر این تنشون بخیه بخوره!
زخمشو که تمیز کردم از جاش پرید و گفت:خب من دیگه میرم!
من:بگو مراقبت باشن!
پوزخندی زد و گفت:کیا؟
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:چه میدونم همونایی که باهاشون زندگی میکنی!
یه پوزخند دیگه ای زد و گفت:باشه حتما!
پیراهن خونیشو داد تو شلوار لی کهنش و زیپ کاپشنشو بالا کشید . خداییش هیچکس نمیتونست بفهمه دختره!نه این که زشت باشه اتفاقا اگه از اون سیبیلای بلند و ابرو های پر پشت و صورت اصلاح نکردن چشم پوشی میکردی صورت لاغر و کشید و لبای غنچه ای قرمزش واقعا خواستنی بود!اون چشماش!وای چشماش خیلی خوشگل بود من همش دنبال دخترای بور و چشم رنگی بودم هیچوقت فکر نمیکردم یه جفت چشم سیاه جنین جذابیتی داشته باشه!
گفتم:با کی میری؟
میخواست سرحال و سالم به نظر برسه ولی من که میدونستم 12 تا بخیه چیز کمی نیست! نفس عمیقی کشید و گفت:با کی نه! با چی؟!
سرمو تکون دادم و گفتم:خب با چی؟
سوییچ موتورشو از جیبش در اورد و گفت:با رخش!
با تعجب گفتم:چی؟
خندید و گفت:با موتورم دیگه!
اخم کردمو و گفتم:اره با این حالت بشین ترک موتور تا از خونریزی بمیری!
اخمی کرد و گفت:به خاطر 4 تا بخیه که نمیتونم کارو زندگیمو ول کنم!کسی نیست باد منو بزنه درد اینم قابل تحمله از خیلی دردای دیگه قابل تحمل تره!
چقدر نا مفهوم حرف میزد . بیخیال عمق کلامش شدم و گفتم:بیا بریم من میرسونمت!
ـ:نه نمیخواد! خیلی زحمتت دادم! کیه که تو این دوره زمونه یه ادم غریبه رو اینجوری راه بده تو خونش بدون هیچ چشم داشتی زخم واسش بخیه بزنه و جای خواب بهش بده؟
از کجا معلوم شاید دزد بود روش باز میشد .خوبم که اینجا رو دید زده بودم شبونه میریختن تو خونه منو میکشتن و خونه رو خالی میکردن! گفتم:اگه حالت اینجوری نبود عمرا راهت میدادم!
سرشو تکون داد و گفت:میدونم! به هر حال ممنون!
از حمام رفت بیرون رفتم دنبالشو گفتم:گفتم میرسونمت!
ایستاد سر جاشو گفت:تا حالا کسی رو حرفت حرف نزده نه؟
سرمو به علامت منفی تکون دادم و در حالی که میرفتم سمت اتاقم گفتم:صبر کن لباسامو عوض کنم
خنده ای کرد و گفت:از اخلاقت معلومه! مغرور و از خود راضی!
چه ادم رکی بود کی میتونه صاف صاف وایسه بگه هی یارو تو مغروری!
بر عکس همیشه که تا یه چیزی بهم میگفتن سریع پاچشونو میگرفتم اینبار اصلا به دل نگرفتم!
یه شلوار کتون با لباس بافت توسی تنم کردم کتمو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون دیدم تکیه داده به دیوار و شکمشو گرفته!
گفتم:خوبی؟
تا منو دید دوباره صاف واستاد. یه تای ابرومو دادم بالا و با خودم گفتم:چه محکم!
با هم واردحیاط شدیم نگاهشو دور حیاط چرخوند و گفت:خونه خوشگلی داریا!
درو بستمو گفتم:قابل نداره!
ماشین تو پارکینگ بود رفتم سمت ماشین به دختره گفتم:میتونی بیرون وایسی تا ماشینو از پارک در بیارم؟!
سرشو به علامت مثبت تکون داد و از در رفت بیرون!
خدا رو شکر پنجریشو هم گرفته بود!
ماشینو بردم تو کوچه دیدم دختره رفت سمت در سرمو از پنجره بیرون اوردم و گفتم:چی کار میکنی؟
ـ:برم درو ببندم!
خندیدم و گفتم:اتوماتیکه!
یه نگاه کرد به در که داشت بسته میشد لبخندی زد و اومد سمت ماشین و گفت:موتورم چی؟
من:سوار شو میدم برات میارنش!
رو صندلی جلو نشست!
گفت:ماشینت چیه؟
من:هیوندا کوپه!
ـ:هیوندا چی چی؟
من:همون هیوندا!
ـ:هان! میگما!
من:چی میگی؟
یه نگاه به ماشین کرد و گفت:میگم خوشگله!
خندیدم و گفتم:ادرستو بده!
داشت ادرس میداد کم کم از شهر دور شدیم! دروغ چرا ترسیده بودم اگه بیرون شهر یه گله بشن بریزن رو سرم چی؟
همون طور با احتیاط هر جایی میگفت میرفتم بالاخره پشت یه سری ساختمون مسکونی که در حال ساخت بود گفت:همینجاس!
یه نگاه به دورو بر کردم جز منطقه ای که ساخت و ساز میکردن بقیش زمین خاکی بود!
گفتم:خونت اینجاس؟
به تپه خاکی که سمت چپ بود اشاره کرد و گفت اونجاس!
من:بیام باهات؟
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:میخوای بیای بیا!
هر دوتامون از ماشین پیاده شدیم!
اون جلو میرفت منم اروم اروم پشتش یه نگاه به کارگرایی که تو ساختمونا بودن کردم! اگه بخواد بلایی سرم بیاره داد میزنم میان کمکم!
جلو رفتیم پشت تپه ایستاد و گفت:رسیدیم! به لونه موش من خوش امدید!
همچین با غرور میگفت که خندم گرفت!رفتم جلو تر چیزی که میدیدمو باور نمیکردم!
با یه اتاقک اهنی کوچیک رو به روم بود دورشو با پلاستیکو چوب پوشونده بودن! رفت جلو یه گوشه پلاستیکو داد بالا و گفت:ببخشید دیگه با خونه شما خیلی فرق داره!
یه سرک کشیدم توش رو زمین هم با پلاستیک فرش شده بود یه حصیر درب و داغون هم رو زمین بود یه طرف یه تشک و پتوی قدیمی گذاشته بود و یه پیکنیک کوچیک ظرفاشو چیده بود کنار پیکنیکش اون طرفشم یه سبد لباس بود!
اتاقکه به اندازش به زور به سه در چهار میرسید! یه نگاه بهش کردم ایستاده بود وسط اتاق و لبخند میزد!
ناخوداگاه اشک تو چشمام جمع شد. انتظار چنین چیزی رو نداشتم!بدون هیچ حرفی با عصبانیت رفتم بیرون و به سمت ماشینم رفتم! همون طور که پشت سرم می اومد گفت:به خدا همه چی اینجا تمیزه!
دلم میخواست همون وسط زار بزنم!جوابشو ندادم!
ایستاد و گفت:باشه هر جور خودت راحتی!ممنون بابت پانسمان!
منتظر بود جوابشو بشم!ولی من هیچی نگفتم یه کلمه حرف میزدم به هق هق می افتادم!سوار ماشین شدم و دوباره نگاهش کردم یه دستشو تو بغل گرفته بودو با لبخند برام دست تکون میداد! دلم میخواست هر چه زود تر از اونجا دور شدم ماشینو روشن کردمو با اخرین سرعتم حرکت کردم.

از اونجا یه راست رفتم بیمارستان تمام روز کلافه بودم خدا رو شکر زیاد مریض نداشتم!فکرم مشغول دختره بود. یعنی واقعا اونجا زندگی میکرد؟اصلا اونجا میشد زندگی کرد؟اگه زخمش عفونت کنه چی؟راهش از شهر دور بود اون طرفا هم کسی نبود!باید به یه بهونه ای میرفتم اونجا!تا شب تو مطب ارومو قرار نداشتم تا ساعت 9 و نیم مریض داشتم قرارای بعد از ساعت 8 رو کنسل کردم و به سمت خونه راه افتادم رسیدم خونه مش رحیمو صدا زدم و گفتم موتورو بیاره تا سر اتوبانی که داشتن ساختمون سازی میکردن . خودمم رفتم دو پرس جلو کباب گرفتم تا برم اونجا!
نزدیک تپه ای که صبح نشونم داده بود پارک کردم رفتم از مش رحیم موتورو گرفتم و بهش پول دادم تا برگرده! موتورو بردم بالا .یه نور ضعیفی از تو اتاقک سوسو میزد!
اروم رفتم دمش و پلاستیک کلفت رو کنار زدم صدای دختره رو بدون این که ببینمش شنیدنم:سلام!
سرمو بردم تو تشکشو پهن کرده بود و نشسته بود روش پتوشو انداخته بود رو پاهاش و داشت بافتنی میکرد با دیدنش لبخندی زدم و گفتم:سلام!
خواست از جاش بلند شه سریع رفتم بالا سرشو گفتم:زخمت چطوره؟
چشم از بافنتیش برداشت و گفت:نمیدونم درد که نمیکنه!
زانو زدم کنارشو گفتم:ببینم!
پتوشو زد کنار یه پلیور بافت خیلی گشاد مردونه تنش کرده بود به زخمش یه نگاهی انداختمو و گفتم:خوب میشه!پنج شیش روز دیگه میام بخیه هاشو میکشم!
سرشو تکون داد و گفت:صبر کن چایی بریزم!
دستمو گذاشتم رو شونشو گفتم:نمیخواد حالت خوب نیس!
خندید و گفت:جایی که نمیخوام برم همین بغل دستمه! به پیک نیکش که گوشه اتاقک بود اشاره کرد یه کتری و قوری کوچیک روش بود!
بهم نگاه کرد و گفت:نمیخوای؟
سرمو به علامت منفی تکون دادم و گفتم:شام داری؟
دستشو کشید پشت گردنشو با شرمندگی گفت:با این حالم نشد برم بیرون موتورمم که پیش تو بود!اگه گرسنته نون و پنیر دارم!
من:نه! شام گرفتم!
ـ:شام گرفتی؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم! پتوشو جمع کرد و گفت:تورو خدا دیگه این کارو نکن!
با تعجب گفتم: چرا؟
با نگرانی گفت:نمیتونم پولشو پس بدم!
خندیدم و گفتم:پولشو نخواستم این چه حرفیه!به عنوان یه پزشک باید حواسم به مریضم باشه!
یه ذره خیره نگاهم کرد یعنی خر خودتی کدوم دکتری واسه مریضش غذا میگیره!بعد گفت:رخشو اوردی؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم!
خندید و گفت:خب امروز که منو از کار بیکار کردی ولی عوضش وقت کردم اینو ببافم!
بعد از توی ساکش یه شال گردن توسی و مشکی در اورد و گرفت سمتم؟
من:این چیه؟
صورتشو جمع کرد و گفت:شیشه نوشابس!بگیرش دیگه
من:مال منه؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد و گفت:یه جوری باید جبران میشد که مدیون نباشم! من همین از دستم میاد!
شال گردنو گرفتمو گفتم:ممنون!
لبخندی زد و گفت:نری بندازیش دور!
به شال گردن نگاه کردم همیشه وقتی مدرسه میرفتم دلم میخواست مامانم برام شال گردن ببافه همه دوستام لباس و شال و کلاهای بافتی مامانا و مامان بزرگاشونو میپوشیدن ولی مامان من از این عرضه ها نداشت یاد گرفته بود فقط خانومی کنه!گفتم :ممنون
لبخندی زد و گفت:اومدی بقیه سوالاتو بپرسی؟
نگاهش کردم!چی میگفتم؟اره تو سرم پر از سوال شده بود با دیدن زندگیش یه روزه منو به هم ریخته بود.
سرشو تکون داد و گفت:فهمیدم!شامتو بیار بخوریم تا برات تعریف کنم!
بلند شدم رفتم از تو ماشین غذاها رو اوردم تا برگردم دیدم یه سفره کوچولو انداخته و توش قاشق و اب گذاشته!
خندیدم و گفتم:خوب فرزی!
خندید و گفت:بیا بشین هوا سرده!
نشستم رو تشک پتو رو داد دستمو گفت :بنداز دورت!
من:خودت چی؟
ـ:این هوا واسه من خوبه عادت دارم!
غذا ها رو گذاشتم تو سفره یه نگاهی کرد و گفت:اخ اخ اخ خیلی وقت بود دلم کباب میخواست!
خیلی وقت بود؟من هر شب داشتم همینا رو میخوردم دیگه از دیدنشون حالم به هم میخورد!
به قاشق و لیوانی که جلوم بود اشاره کرد و گفت:ببین همه این چیزایی که میبینی تمیزه تمیزه با اب گرم و مایع شستمش خیالت راحت باشه!
از کجا فهمیده بود یه کم وسواس دارم؟
به هر حال به روی خودم نیاوردم اون با ولع شروع کرد به خوردن غذاش!من ساکت بودم فقط زیر چشمی نگاهش میکردم!همون طور که لقمه تو دهنش بود گفت:راستی تو اسمت چیه؟
من:مهران!
دستشو سمتم دراز کرد و گفت:منم آوا ام!البته صدام میکنن ارمان!دستشو فشردم و گفتم:خوشبختم!
سرشو تکون داد و گفت:منم همین طور!
لقمه ها رو دهنشو میذاشت و قورت قورت اب میخورد!
خندم گرفته بود من هنوز نصفه غذامنو نخورده بودم که گفت:اخیش تموم شد! دستی کشید رو شکمش و گفت:دستت درد نکنه مهران خان واقعا که اقایی!
لبخندی تحویلش دادم و گفتم:نوش جان!
با دست زد تو صورتش و گفت:ای وای ببخشید جلو مهمون نباید تند تند غذا خورد!تورو خدا تعارف نکنیا راحت غذاتو بخور !
سرمو تکون دادم .پاهاشو تو بغلش جمع کرد و بهم خیره شد و با ذوق گفت:برای من هیچوقت مهمون نمیاد!
زیر چشمی نگاهش کردمو و گفتم:من اولیم؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد!
خندیدم و گفتم:تو چند سالته؟
ـ:18!
خندیدم و گفتم:معلومه!
سرشو تکون داد و گفت: من عقیده دارم تو هر سنی که هستی باید سرخوش و شاد باشی و اگر نه امورات زندگیت سخت میگذره!راستی تو چند سالته؟
من:بهم چند میاد!
یه ذره نگاهم کرد و گفت:اوووممم! 27-28
من:30 سالمه!
ـ:اوهوم بهت میاد خوب ادم جا افتاده و اقایی هستی!پسرا قبل از 30 سالگی هنوز نمیشه بهشون مرد گفت از بس که بچن.
خندیدم و گفتم:خب خوبه پس من جزو اقا ها حساب میشم!
سرشو گذاشت رو زانوشو گفت:اره میشی!یه ذره به غذا خوردنم نگاه کرد و گفت:زن داری؟
سرمو به علامت منفی تکون دادم با دلخوری گفت: چرا؟
من:ندارم دیگه موقعیتش پیش نیومده!
چشاشو ریز کرد و گفت: دنبال عشقو حالی نه؟
من:منظور؟
بدون این که خجالت بکشه صداشو صاف کرد و گفت:هر شب با یه دختری!
با این حرفش غذا پرید تو گلوم!یه لیوان اب داد دستمو گفت:من باید هول کنم و بترسم تو چته؟
ابو خوردمو گفتم:از چی بترسی؟
خندید و گفت:خب از تو!
من:میترسی؟
زل زد تو چشمامو و گفت:کسی که این سوالو میپرسه یعنی انصاف حالیشه اهلشو از نااهلش میشناسه پس نباید ازش ترسید!
لبخند زدم و گفتم:من دیگه نمیخورم!
ـ:جمع کنم؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم!
یه دختر فهمیده با اخلاق بچگونه این اولین توصیفی بود که واسش تو ذهنم می اومد .سفره رو با ظرافت جمع کرد و گفت:بعدا ظرفاشو میشورم!چایی میخوای؟
من:نه!
با دلخوری گفت:لیوانام تمیزه!
من:من کی گفتم کثیفه؟!
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
۱۷-۵-۱۳۹۲, ۱۰:۰۰ صبح
یافتن
2 کاربر از الهه زیبایی به دلیل این ارسال سپاس کرده.
*ماهک*, soulraz
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #3
RE: رمان " دختری که من باشم "
ـ:اخه انگار اینجا معذبی گفتم شاید فکر میکنی اینجا کثیفه به خدا من هر روز اینجا رو پاک میکنم خودمم هفته ای سه بار حموم میرم لباسامم همیشه میشورم!
با این حرفش خندیم و به دیوار تکیه دادم! یه پشتی گذاشت پشتم . گفتم:من نگفتم تو کثیفی خانوم! راستی کجا میری حمام؟
خندید و گفت:میرم حموم عمومی!
من:کجاس؟
ـ:از اینجا دوره دو ساعتی با موتور راهه!
من:اب چی؟اب از کجا میاری؟
ـ:این نزدیکیا یه شیر اب هست قابل خوردنه از اونجا میارم!
نگاهش کردمو گفتم:دستشویی چی؟
خندید و گفت:چی کار به این چیزا داری؟نکنه میخوای بری دستشویی؟اونا مقدمه چینی بود؟
من:نه بابا فقط سوال بود!
ـ:همین جا هست همون جایی که دارن خونه میسازن!
یه نگاهی اطرافم کردمو و گفتم:چند وقته اینجایی!
یه ذره فکر کرد و گفت:حدودا 4-5 سالی میشه!
خدای من 4-5 ساله اینجا زندگی میکنه؟اخه این چه زندگیه؟
گفتم:خونوادت چی شدن!
خنده ای کرد و گفت:اها بریم سر اصل کاری!خلاصش میکنم که سرت دردنیاد !
سرمو تکون دادم!
ـ:میوه هم هست اگه میخوری؟
من:نه هیچی نمیخوام الان شام خوردیم!
یه نگاه به ظرف غذای من کرد و گفت:غذا رو اینجوری حیف و میل نکن گناهه!
من:من منتظرم!
اومد نشست کنارمو و گفت:خب داداش جونم برات بگه که یه روزی روزگاری توی یه روستای قشنگ تو کویر تو یه خونواده از کدخدای ده پنجمین دختر خونواده به دنیا اومد!از اونجایی که این بچه پنجمین دختر بود و با اومدنش هم بد قدمی اورده بود و همون روز تولدش باباشو ماشین زیر گرفته بود. قرار بر این شد که هیچ جا فاش نشه که این بچه دختره همه گفتن اینجوری کل دخترای فامیل بد نام میشن میگن کل خونواده نحسی دارن از طرفی ممکنه همشون دختر زا باشن و اینجوری نسل پسراشون از بین میره پس کسی دیگه حاضر نبود با اون خونواده وصلت کنه پس قرار بر این شد که این دختر بچه اسمش توشناسنامه آوا باشه و تو خونه ارمان خان صداش کنن!
یه ذره نگاهم کرد وقتی دید دارم گوش میدم ادامه داد:این ارمان خان بزرگ شد به عنوان یه پسر بزرگ شد با اسم پسرونه با لباسای پسرونه با تفریحات پسرونه!کسی بهش دختر بودنو یاد نداد بهش نگفت چطور باید یه خانوم باشه. جایی بین دخترایی که دور هم مینشستن و خاله بازی میکردن نداشت تفریحاتش خلاصه میشد تو یه توپ و پسرایی که تو کوچه باهاشون بازی میکرد. با این که طبع دخترونش بهش میگفت باید مثه دختر بچه های دیگه باشه ولی اونقدر بین پسرا هولش دادن که یادش رفت دختره. از طرفی هم هیچکس دوسش نداشت خب طبیعی بود دخترا دور پسرا نمیگشتن و پسرا هم با کسی پسری که اخلاق دخترونه داشته باشه جور نمیشدن.بین بزرگترا هم جایی نداشت وقتی مادرش ازش دوری میکرد از دیگران انتظاری نمیرفت البته رفتار بد بابا برزگش هم روش اثر میذاشت. اون بود که از اون دختر بچه یه پسر منزوی تنها ساختهبود پسری که بی دلیل باید کتک میخورد و تنبیه میشد و از محبت محروم میموند.
کم کم این دختر پسر نما بزرگ شد دیگه کم کم ظاهرش داشت نشون میداد دختره اگه اهل روستا میفهمیدن ابروی کل خاندان میرفت!باید یه جوری از دستش راحت میشدن این بود که یه روز عمو جونش بی مقدمه اومد سراغش بهش گفت که میخواد ببرتش مسافرت تا با هم خوش بگذرونن ازش خواست تا با هیچکس در این باره حرفی نزنه بهش گفت این یه رازه و اگه بابا بزرگ بفهمه نمیذاره که برن! اوا هم ساده بود محبت ندیده بود سریع حرف عموشو باور کردو خوشحال شد قول داد که هیچکس خبر دار نشه وسایلشو واسه سفر جمع کرد و شبونه با عموش راهی شدن وقتی آوا چشم باز کرد دید صبح شده تنها بود فقط خودش بود و ساکش با یه ظرف غذا تو جایی که اصلا نمیدونست کجاست!اول صبر کرد تا عموش برگرده از صبح تا شب همون جا نشست و صبر کرد اما خبری از عمو نشد . از گرسنگی گذاشو برداشت تا بخوره اما چیزی که دید برای همیشه غذا خورنو بهش زهر کرد. تو پلاستیک غذاش شناسنامه و یه کم پول براش گذاشته بود و ازش خواسته بودن دیگه دنبال نه دنبال عموش باشه و نه خونوادشبهش گفته بودن که دیگه نمیخوانش . اما اوا نمیتونست اینو قبول کنه راه افتاد تا عموشو پیدا کنه اما هر چی اینطرف و گشت اون طرفو گشت خبری از عمو جون نشد!ناچار گریون راه افتاد تو خیابون! از یه دختر 13 ساله تو یه شهر غریب و بزرگ چیزی بر نمی اومد!
به اینجا که رسید با بغض گفت:یه دختر کوچیکو ول کردن و رفتن! نگفتن میمیره یا زنده میمونه ؟! چه بلایی قراره سرش بیاد. دختر کوچیک ما دنبال یه سر پناه گشت وگشت وگشت تا رسیدن به بچه های دیگه ای که تو خیابون گل و ادامس میفروختن! یه مدت واسه صاحب کارشون کار کردم به عنوان یه پسر تقریبا یه سال وقتی فهمید که من دخترم میخواست منو بفروشه منم از خونه و سر پناهی که بهم داده بود فرار کردم بعد یه سال دوباره اواره خیابون شدم!چند شبی رو تو پارک گذروندم که یه روز یه خانومی اومد تو پارک نشست کنارمو وشروع کرد ازم دلجویی کردن منم که تنها بودم سفره دلمو واسش باز کردم و همه چیزو مثله الانی که دارم واسه تو میگم واسه اونم گفتم!بهم گفت برام جا جور میکنه زندگی خوبی واسم میسازه فقط گفت باید خودم کار کنم و خرجمو در بیارم منو برد تو یه خونه پر از دخترای هم سن و بزرگتر و حتی کوچیک تر از من با یه نفر اونجا چشممو باز کرد بهم خبر داد چه بلایی قراره سرم بیاد منم رفتمو و گفتم:نمیخوام اینجا بمونم! اونم با کمال میل منو از اونجا پرت کرد بیرون و تهدیدم کرد اگه دربارش چیزی به کسی بگم تنمو تیکه تیکه میکنه بهم گفت روزی رو میبینه که برمیگردمو التماسش میکنم ولی اون دیگه منو نمیخواد ولی هیچوقت برنگشتم حتی به اون راه فکرم نکردم
اشکاشو که سرازیر شده بودن با تمام قدرت پاک کرد و گفت:
اون موقع تازه فهمیدم دختر بودن اونم تو این شهر اصلا کار عاقلانه ای نیست برای همین به پسر بودنم ادامه دادم! دروغ چرا یه مدت دزدی کردم تا نون شبمو گیر بیارم که زنده بمونم و نمیرم!بعد کم کم رفتم دنبال کار نمیخواستم پا بذارم تو کار خلاف تا این که بالاخره یه دست مهربون از یه جایی کمکم کرد یه زن پیر بود که میرفتم و براش بافتنی هاشو تو شهر میفروختم سود کاراشو نصف نصف تقسیم میکردیم به یه سال نکشیده پولامو جمع کردمو یه موتور خریدم چون جای خوابم تو پارک بود واسه پیدا کردن یه جا شروع کردم به گشتن تو شهر از شهر که نا امید شدم اومدم این طرفا!اینجا رو پیدا کردم از اون موقع اینجا خونم شد دیگه با موتور میرفتم کار مسافر کشی میکردم بار جا به جا میکردم!حالا هم شدم پیک موتوری روزا هم مسافر کشی میکنم زندگیمم میگذرونم گله و شکایتی هم ندارم.خودم تنهام ولی خدامو دارم راضیه راضیم نه به فساد کشیده شدم نه به گناه صدقه هر چقد دزدی هم که کرده بودم دادم خدا کنه صاحباشون منو ببخشن!
نگاهم کرد و در حالی که میون اشکاش میخندید گفت:سرتو درداوردم؟
زل زده بودم بهش زبونم بند اومده بود خدایا چی میشنیدم. چیو میخوای بهم ثابت کنی؟این دختر کیه؟چطور سر راه من سبز شد؟چطوری تا حالا دووم اورده؟عجب صبری داره!
بی اختیار اشکام سرخورد رو گونه هام من کسی نبودم که جلوی کسی حتی بی تابی کنم چه برسه به گریه ولی جلوی اون من ضعیف بودم خیلی ضعیف بودم. وقتی دید دارم گریه میکنم دستپاچه شد و گفت:چی شد؟
زبونم تو دهنم نمیچرخید فقط زل زده بودم بهش داشتم فکر میکردم به زندگیش! اصلا میشه اسم اینو زندگی گذاشت؟بیچاره چی کشیده؟!
یه دستمال گرفت سمتمو گفت:ببخشید تورو خدا ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم! دیدم داره اذیت میشه سریع اشکامو پاک کردم و گفتم:هیچی نشد!
ـ:چرا شد!
من:نشد دختر خوب نشد !
با بغض گفتم:چایی داری؟
لبخندی زد و گفت:میخوری؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم انگار نه انگار داشت عین ابر بهاری گریه میکرد سریع دوتا چایی ریخت و گذاشت جلوی منو گفت:خب حالا کنجکاویت ارضا شد؟
چایی رو برداشتم و گفتم:اینجا شبا نمیترسی؟
در حالی که داشت چاییشو فوت میکرد گفت:از چی بترسم؟
من:نمیدونم گرگی روباهی ماری....
خندید و گفت:این حیوونای وحشی شرف دارن به خیلی ادما ترجیح میدم بین اینا باشم تا بین اون ادما!
یه ساعتی اونجا بودم اون همین طور زبون میریخت گاهی وقتا اصلا نمیشنیدم چی میگه حرفاش تموم ذهنمو درگیر کرده بود به طوری که اونشب اصلا خوابم نبرد ساعت دو و نیم بود که زنگ زدم به مهسا چند تا زنگ خورد بالاخره جوابمو داد:هاااان؟
من:پاشو بیا اینجا!
ـ:شما؟
من:مهسا منم مهران پاشو بیا اینجا!
ـ:اه ول کن بابا میدونی ساعت چنده؟
من:میای یا بیام دنبالت!
ـ:ایش باشه بابا تا نیم ساعت دیگه اونجام!

چشمامو باز کردم مهسا تو بغلم خوابیده بود دست بردم روی میز کنار تخت و گوشیمو برداشتم. ساعت 9 و نیم بود عین برق گرفته ها از جام پریدم در حالی که سعی میکردم مهسا رو جا به جا کنم گفتم:بلند شو مهسا!پاشو دیروم شد!
با همون حالت خواب الود گفت:اه بابا بذا بخوابیم دو دقیقه!
من:بذار من برم بعد بگیر هر چقد خواستی بخواب!
دستشو محکم دور کمرم حلقه کرد و گفت:صبح جمعه ای کجا میخوای بری! تو هم بخواب!
من:مگه امروز جمعس؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد!
با شیطنت گفتم:خب ولی بازم وقت خواب نیست!
کشیدمش بالاتر با بی حوصلگی گفت:به خدا خستم!
اینو که گفت از کوره در رفتم هلش دادم اون طرف و گفتم:ماهی 600 تومن از من میگیری که خسته باشی؟
گیج و منگ سرشو اورد بالا و گفت:دیشب تا حالا خسته نشدی؟
با حرص گفتم:پاشو برو گمشو بیرون!
نشست سر جاش و گفت:چته حالا؟باشه بابا نمیخوابم!
بازوشو گرفتمو و از رو تخت بلندش کردمو و گفتم:نه دیگه راس میگی من خسته شدم دیگه نمیخوام اون روی نحستو ببینم گمشو بیرون از این خونه!
در حالی که سعی میکرد خودشو بهم نزدیک کنه گفت:چرا اینقد زود ناراحت میشی؟
یه سیلی جانانه نثار گوشش کردمو و گفتم:مگه با تو نیستم؟
لباهاشو جمع کرد و گفت:باشه شب میبینمت!
پشتمو کردم بهش و گفتم:بیخود دیگه منو نمیبینی!
با ناراحتی گفت:چی میگی؟
من:دیگه پول مفت ندارم بهت برم برو رو سر یکی دیگه خراب شو!
ـ:اینقد پول پول نکن تمام این 6 ماه من احساسمو واست گذاشتم!
برگشتم سمتش پوزخندی زدم و گفتم:تو خیلی بی جا کردی!
از جوابم جا خورد در حالی که واسش خط و خشون میکشیدم گفتم:نکنه فکر کردی قراره زنم بشی؟
قیافه ناراحتی به خودش گرفت و گفت:ولی من دوست دارم!
پوفی کردمو و گفتم:مشکل توئه من یه زن خیابونی رو خانوم خونم نمیکنم! حالا هم هری!دیگه نبینمت!
با غیض گفت:حرف اخرته؟
خندیدم و گفتم:نه پس میخوای همین الان ازت خواستگاری کنم!
با حرص گفت:هوسباز! منی که میبینی واسه این این کارا رو میکنم که خرج زندگیمو در بیارم اما تو چی؟تسلیم جسمت شدی خیلی بد بختی!
مثلا میخواست منو عصبی کنه با خونسردی گفتم:به تو ربطی نداره من چه جور ادمیم! یه کارمند بودی که حالا اخراج شدی!با پوزخند ادامه دادم:این از بی عرضگیته که به این روز افتادی!
لباساشو پوشید و گفت:یه روز پشیمون میشی؟
من:هه نکنه به خاطر از دست دادن تو؟
با حرص نگاهم کرد واقعا که بعضیا چقد رو دارن!
کیفشو برداشت و گفت:خدافظ!
من:دیگه این طرفا افتابی نمیشیا و اگر نه واست گرون تموم میشه!خدا رو شکر کسی رو هم نداری اگه مردی بفهمن!
با این حرفم رنگش پرید اهل کشتن کسی نبودم ولی این جور دخترا تو کارشون از این چیزا زیاد دیده بودن همین واسه ترسوندنش کافی بود!
بود حتی یه کلمه دیگه از خونه بیرون رفت!
حولمو برداشتم و رفتم سمت حمام باید یه دختر دیگه واسه خودم جور میکردم!
**********
آوا
خودمو زیر پتو جمع کردم چقد امروز هوا سرد شده بود!
خوابم نمی اومد همون جا زیر پتو چهار زانو نشستم یه نگاه به زخمم انداختم چبب بانداژروش داشت کنده میشد به ناچار با چسب نواری سر جاش محکمش کردم.
الهی دستشون بشکنه ببین چه بلایی سر شکم نازنین من اوردن!
پتو رو پیچیدم دور خودمو و زیر کتری رو روشن کردم یه نگاه به غذای نصفه نیمه دیشب مهران انداختم لبخند رو لبم نشست مهمون نداشتیم و نداشتیم حالا که مهمون اومد یه درست و حسابیش اومد! قیافه مهربونی داشت ولی نمیدونم چرا میخواست خودشو خشک و مغرور و جدی نشون بده.با این حال دیدم که گریه کرد پس بر خلاف ظاهرش دلش نازک بود.اصلا واسه دارم به اون فکر میکنم مهمون بود دیگه اومد و رفت با این غذایی که نخورده بود دیگه ناهار امروزمم جور بود! با رضایت از جام بلند شدم کاپشنمو پوشیدم رو پلیور یه شوار بافتنی هم پاک کردمو و شلوار کتونیمو روش پوشیدم!
کلاهمم گذاشتم رو سرمو از جام بلند شدم که برم دستشویی
جای زخمم خیلی درد میکرد. بی توجه بهش صبحونمو خوردمو و اماده شدم که برم حمام بعد از اونم باید میرفتم کار!
ظرف غذای مهرانو گذاشن تو جعبه پشت موتور و به راه افتادم!
تا قبل از رسیدن به حمام چند تا مسافر سوار کردم ساعت 11 بود که رسیدم اونجا تنها جایی بود که میدونستن من دخترم قبل از این که وارد شم یه چادر مشکی سرم کردمو رفتم داخل!
کارم که تموم شد دوباره رفتم واسه مسافر کشی تا عصر ! بعد از این که غذامو خوردم باید میرفتم رستوران خدا خدا میکردم صاحب کارم غیبت دیروزمو نادیده بگیره!
خدا رو شکر ادم منصفی بود ماجرا رو که بهش گفتم قبول کرد فقط به این شرط که یه هفته ظهرا هم براش کار کنم البته گفت حقوقمو تمام و کمال میده!چی بهتر از این حاضر بودم همیشه ظهر و شب واسشون کار کنم!

ساعت 11 بود که رسیدم خونه جای زخمم به شدت درد می کرد. لباسامو عوض کردم و نشستم اروم چسب روشو باز کردم خون با یه مایع سفید رنگی ازش می چکید دورو برشم حسابی باد کرده بود از دردش حتی نمیتونستم دراز بکشم. اگه میرفتم بیمارستان با این وظعم حتما میبردنم پاسگاه لباس زنون هم نداشتم که بپوشمو برم!به ناچار یه دستمال انداختم تو اب جوش و فشار دادم روش با درد شدیدی خون و چرک ازش بیرون میزد خیلی ترسیده بودم. هر چی بیتشر فشارش میدادم بیشتر باد میکرد. کم کم سرم شروع کرد به گیج رفتن تکیه دادم به دیوار حس میکردم تمام بدنم یخ زده اروم اروم چشمام رو هم رفت
**********
مهران

دوباره صبح شده بود با صدای زنگ الارم از جا پریدم!
ساعت 9 عمل داشتم. پاشدم یه دوش گرفتم یه صبحونه سر پایی خوردمو لباسامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون هوا به شدت سرد شده بود و برف می اومد روی درختای حیاط سفید شده بود. نا خوداگاه ذهنم کشیده شد سمت آوا دختره بیچاره تو این سرما چی کار میکرد؟با اون زخمش حتما خیلی بهش سخت میگذشت! تصمیم گرفتم بعد از عمل برم بهش سر بزنم!
وارد بیمارستان شدم وقتی رفتم بخش به پرستار گفتم اتاقو واسه مریضم که یه پسر 14 ساله بود اماده کنن!
بعد ارجاعش دادم به متخصص عروق تا عملش کنن خدا رو شکر بعد از دو ساعت کارتموم شد و عملش هم موفقیت امیز بود داشتم میرفتم سمت اتاقم که پرستار بخش که یه دختر جوون و قد بلند و چاق بود اومد سمتم و گفت:دکتر!
نگاهش کردم اومد جلو با ناز یه پرونده داد دستم و گفت:این لیست بیماراییه که تو نوبت عملن!
لبخند دختر کشی تحویلش دادم پرونده رو گرفتم سمتش و گفتم:اگه زحمتی نیست بذارینش تو اتاقم من باید برم جایی کار دارم!
از قیافش کاملا معلوم بود خر کیف شده!
شونه هاشو یه کم تکون دادوگفت:حتما دکتر شما امر بفرمایید!
سرمو کج کردمو و گفتم:شما لطف دارین!
پرونده رو از دستم گرفت و رفت. خندیدم و زیر لب گفتم:من این همه واسه خودم سختی نکشیدم هیکل به هم بزنم که بیام یکی مثه تورو بگیرم!
لباسامو عوض کردمو از بیمارستان زدم بیرون.از مغازه چند دست لباس بافت با رنگای تیره گرفتم تا بتونه هر جا میخواد بپوشه.
برف هم سنگین شده بود. خودمو رسوندم به خونش هیچکس نبود کارگرا هم به خاطر هوا کارو تعطیل کرده بودن با دیدن موتورش فهمیدم جایی نرفته اروم نزدیک شدم و پلاستیک جلوی درو کنار زدم و گفتم:مهمون نمیخوای؟
سرمو بردم تو دیدم وسط اتاق ولو شده رنگش عین کچ شده بود. لباسا رو گذاشتم گوشه اتاقش و رفتم سراغش یه نگاه به لباسش کردم زمین و لباسش با خون یکی شده بود. چند باز دم تو گوشش ولی بلند نشد لباسشو دادم بالا بادیدن عفونت شدید رو بخیه ها رنگم پرید سریع بلندش کردمو بردمش تو ماشین بدنش کاملا یخ زده بود همون طور که سمت بیمارستان میرفتم با یه دست نبظشو گرفتم اونقدر اروم میزد که هر لحظه ممکن بود بمیره!
رسوندمش به اورژانس . سریع بردنش! خدا میدونست چند ساعته تو این وضعیته!
دنبالش رفتم دیدم دوستم فرنود که پزشک اورژانس بود ایستاده بالا سرش قبل از این که برسم بهش گفت:ببرینش بخش مراقبت های ویژه سریع بهش خون وصل کنید!
وقتی داشتن تختو جا به جا میکردن به پرستار گفت:همراه داشت؟
رفتم جلو و گفتم:منم!
سرشو سمتم چرخوند یه تای ابروشو داد بالا و گفت:با توئه؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:چی شد؟
پوزخندی زد و گفت:بهت نمیاد با اینجور ادمای خز و خیل بگردی!
اخمی کردمو و گفتم:پرسیدم حالش چطوره؟!
جدی شد و گفت:عفونتش سطحیه ولی خیلی خون ازش رفته سرما هم کار خودشو کرده وضعیتش الان زیاد خوب نیست ولی بالاخره سر حال میاد!چون تو باهاشی دیگه نمیخواد فرم بستری و اینا پر کنی خودت برو بالا سرش!
سرمو تکون دادم و گفتم:خوبه بردنش بخش مراقبت های ویژه؟
عینکشو رو صورتش جا به جا کرد و گفت:اره!
چشمکی زد و گفت:کجا پیداش کردی؟
گنگ نگاهش کردم.
شونه هاشو بالا انداخت و گفت:بهش میاد خلاف باشه تو خیابون پیداش کردی؟دردسر نشه واست ؟! این روزا دخترا هم تو باند قاچاق و دزدی زیادن!
اخمی کردمو و گفتم:دوستمه!
خندید و گفت:ا.. پس موضوع از این قراره مردیه واسه خودش!
با این حرفش زد زیر خنده .
چشم غره ای بهش رفتم و رفتم تو بخش!
داشتن میبردنش تو اتاق دنبالش رفتم یکی از پرستارا گفت:اقا لطفا بیرون بمونین!
زل زدم تو چشاش لبشو گزید و گفت:دکتر شمایین؟ببخشید نشناختم!مریض با شماست؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم و گفتم: شما کم و کسری براش نذارین .خودمم بهش رسیدگی میکنم!
چشمی گفت و رفت منم رفتم تو اتاق داشتن بهش خون تزریق میکردن نگاهش کردم بیهوش بود
علائم حیاتیشو چک کردم و از پرستار خواستم بره خودم نشستم بالای سرش!
ساعت 7 و نیم بود . من هنوز تو اتاق نشسته بودم ضربان قلب و فشارش عادی شده بود خطر از بیخ گوشش گذشته بود اگه نمیرفتم اونجا حتما میمرد!
تکیه دادم به صندلی شماره امیر رو گرفتم
جواب نمیداد تا اومدم قطع کنم صداشو شنیدم:جانم؟
صدای موسیقی و همهمه می اومد گفتم:کجایی؟
خندید و گفت:همون جایی که همیشه هستم نمیای؟
نیم نگاهی به اوا کردم و گفتم:نه دستم بنده !
ـ:دستت به کی بنده؟
با خنده گفتم: مریض دارم!ببین میخوام یکی دیگه رو واسم جور کنی!
ـ:مهسا چی؟
من:مهسا هیچی! دیگه بسشه خسته شدم ازش!
ـ:والا منم دیدم از دو ماه رد شد بیخیالش نشدی فکر کردم دیگه گلوت داره پیشش گیر میکنه!
من:گلوی من غلط کرده پیش اینا گیر کنه!
ـ:باشه ببینم چی کار میکنم
من:وقت ندارم خودم ببرمش! ازمایش ایدز و هپاتیتشو بگیر و ببرش معاینه بعد خبرشو بهم بده!
صدای ضعیفی از اوا در اومد اروم سرشو تکون داد از جام بلند شدم و گفتم:ببین باید برم جورش کن دیگه!
ـ:باشه خیالت راحت دختره رو با پرونده سلامتش میدم دستت!
من:خدافظ
ـ:به سلامت!
گوشی رو قطع کردم و رفتم بالا سر اوا .چشماشو رو هم فشار داد مطمئن بودم از درده و اب دهنشو قورت داد. دستمو کشیدم رو پیشونیش و گفتم:خوبی؟
بی رمق چشاشو باز کرد. یه ذره نگاهش کردم نمیتونستم چشم از چشاش بردارم .
یه چیزی گفت ولی نشنیدم اروم ماسک اکسیژنو از رو صورتش برداشتم و گفتم:یه بار دیگه بگو!
باز یه چیزی گفت نفهمیدم گوشمو بردم سمت دهنش با صدای خفه ای گفت:کجام؟من کجام؟
لبخندی زدم و گفتم:بیمارستان
صورتش جمع شد با همون صدای خفه گفت:میخوام برم!
ـ:ماسکو گذاشتم سر جاشو نشستم کنار تختشو گفتم:نمیتونی بری حالت خیلی بده!
دستشو اورد بالا با تمام توانش سعی کرد ماسکشو برداره ولی نتونست
باز ماسکو برداشتم و گفتم:نباید حرف بزنی واست خوب نیست!
صداش به زحمت به گوشم میرسید با بغض گفت:اگه منو اینجا ببینن میگیرنم! میگن بی کس و کاره فکر میکنن دزدم یا... حرفشو ادامه نداد و گفت: حالم خوبه بذار برم!
دوباره ماسکو گذاشتم سر جاشو گفتم:نگران نباش گفتم همراه منی!من اینجا کار میکنم مشکلی واست پیش نمیاد!
اگه میخواست هم توان مخالفت نداشت چشماشو بست یه قطره اشک از کنار چشمش سر خورد پایین به روی خودم نیاوردم گفتم:میرم برات ارامبخش بیارم!
و از جام بلند شدم

بعد از دو سه روز حالش خوب شد و منتقلش کردن بخش!یه روز دیگه هم مرخص میشد . نمیتونستم بذارم بره خونه خودش باید یه فکری براش میکردم.
شیفتم تموم شده بود لباسامو عوض کردمورفتم بهش سر بزنم در اتاقو باز کردم داشت غذاشو میخورد و با زن پیری که رو تخت کناریش بود حرف میزد .
رفتم جلو و گفتم:خوب شدی؟
پیر زن یه لبخند مهربون بهش زد و گفت:خوشگل خانوم تو که گفتی کسی رو نداری؟!
سرشو تکون داد و گفت:دروغ نگفتم این اقا دکترمه!
نشستم گوشه تختشو گفتم:غذای بیمارستانو میتونی بخوری؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد و گفت:چرا نتونم؟
من:نمیدونم گفتم شاید دوس نداشته باشی
لیوان ابشو سر کشید و گفت: نه اتفاقا دست اشپزش درد نکنه !دستی رو شکمش کشید و گفت:به لطف این دزدا چند روزی شاهانه زندگی کردیم
خندیدم و گفتم:از این جا مرخص شدی میخوای چی کار کنی؟
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:کاری ندارم بکنم زندگی میکنم!
میزشو حل داد عقب و دراز کشید رو تخت و گفت:دلم واسه رخت خوابم تنگ شده اینجا احساس راحتی نمیکنم!
من:میخوای باز بری اونجا؟
خندید و گفت:خونمه خب! جای دیگه ای سراغ داری؟
من:میخوای بیای پیش من؟
دستاشو گذاشت زیر سرشو گفت:نه ممنون! هر جا برم اخرش باید برگردم خونه خودم مهمون یه روز دو روز سه روز اصن گیریم یه هفته بعدش چی؟تازه جای زخمم که داره خوب میشه نمیتونم تا اخر عمر بشینم بگم من تو 18 سالگی چاقو خوردم دیگه علیلم و چلاقم!اینا به کنار من توان جبران همین کارایی که کردی رو داشته باشم خیلیه!
اخمی کردمو گفتم:جبران لازم نیست!
نگاهی بهم کرد و گفت:لازمه!تو نه داداشمی نه بابامی نه فامیلمی نه اشنامی ! نمیخوام فردا پس فردا دینی بهت داشته باشم .
من:فکر کن به عنوان یه دوست کمکت کردم!
یه تای ابروشو داد بالا و گفت:من کی دوست به این خوشتیپی پیدا کردم و یادم نیست؟
خندیدم و گفتم:لطف داری! از همین الان خوبه؟
سرشو به علامت منفی تکون داد دستشو گذاشت رو دستمو گفت:دکتر جون تو خیلی خوبی خیلی جوونمردی! تو این دوره زمونه ادم مثه تو کم هست قدر خودتو بدون! خدا رو شکر میکنم اون روز تو کوچه شما چاقو خوردم و اگر نه الان سینه قبرستون بودم!ولی من هیچ دوستی ندارم هیچوقتم نداشتم اینا رو می ذارم پای انسان دوستیت با این حال تا جبرانش نکردم نمیتونم سرمو راحت رو بالشت بذارم باور کنین شده خورد خورد پولی که واسم خرج کردینو بهتون پس میکنم ولی ازم قبول کنین میدونم اینا واستون چیزی نیست ولی برای من زیاده خیلیم زیاده!
حرفاش تکونم داد جوونمرد؟من؟یاد رفتارم با مهسا افتادم.نگاهی به اوا کردم چرا این ادم اینقدر مظلومه؟
دستشو گرفتم تو دستم و محکم فشردم و گفتم:هر جور خودت راحتی!
پیر زنه یه نگاهی به دست منو آوا کرد لبشو گزید و گفت:مادر شما به هم محرمین؟
اه از ادمای فضول منتفرم مخصوصا پیرش!
آوا خنده بلندی سر داد و گفت:نه مادر جون ولی من از این اقا مطمئنم برم تو بغلشم میدونم بهم نظر نداره!
چشمکی به من زد و گفت:مگه نه؟
نگاهش کردم واقعا هم بهش نظر نداشتم سرمو به علامت منفی تکون دادم. تو صورتش نگاه کردم نگاهم کشیده شد رو بدنش تو لباس بیمارستان ظریف تر شده بود خیلی لاغر بود ادم حس میکرد هر لحظه داره میشکنه دست و پاهاش کشیده بودن میدونستم قدش زیاد بلند نیست حداقل نصبت به من که 187 تا قدم بود کوتاه بود. پوستشم سفید و صاف بود.تا به حال دختری به این ظریفی ندیده بودم با این که لباسای بیمارستان به تنش زار میزد ولی چون خوابیده بود اندامشو واضح میشد دید
یه لحظه به خودم اومدم به چی داشتم نگاه میکردم؟!خوبه همین الان تایید کردم نظری بهش ندارم!پوفی کردمو سرمو گرفتم اون طرف تقصیر خودش بود من اصلا بهش فکرم نکرده بودم!با حرص نگاه کردم به پیرزنه نه تقصیر اونم نیست تقصیر این پیری فضوله!اخم کردم بهش فهمید ولی به روی خودش نیاورد
آوا گفت:چی شد؟اگه منصرف شدی تا دستتو ول کنم؟
برگشتم سمتشو لبخند زدم و گفتم:منو بگیر جای کسی که اصلا نفهمیده تو دختری!
لبشو گزید و یه نگاه به پیز زنه کرد و گفت:بیا جلو؟
سرمو تکون دادم همون طور که با شیطنت میخندید گفت:سرتو بیار جلو؟
سرمو بهش نزدیک کردم اروم در حالی که سعی میکرد جلوی خندشو بگیره گفت:با پسرا که نمیپری؟
با این حرفش زدم زیر خنده پیر زنه یه چشم غره ای بهم رفت ولی محلش نداشتم اونم داشت لباشو میگزید و میخندید چشمکی بهش زدم و گفتم:اگه همه پسرا مثه تو بودن چرا که نه!
با پاش منو حل داد از روی تختش پایینو گفت:ای چشم چرون!
از جام بلند شدمو گفتم:میخوای پیشت بمونم یا برم؟!
لبخندی زد و گفت:برو به کارات برس من اینجا دورو برم شلوغه
همون طور که به سمت در میرفتم گفتم:راستی اومده بودم بگم فردا صبح مرخصی! باش تا خودم بیام !
سرشو تکون داد و گفت:باشه ممنون!

**********
آوا
بالبخند همراهیش کردم تا از اتاق بیرون رفت یه نگاه به پیر زنی که داشت با اخم منو برانداز میکرد کردمو و با مهربونی گفتم:مادرجون دکتر ادم بهش محرمه!سخت نگیرین
سرشو تکون داد و گفت:دکتر محرمه دخترم ولی اینجوری که این اقا داشت براندازت میکرد حتما یه قصدی داره!
خندیدم و گفتم:نه مادر جون نگران نباشید خودش از ما بهترون داره!
لبشو گزید و گفت:خاک برسرم یعنی زن داره و چشمش دنبال توئه؟
یه نگاه غضب ناک به من کرد و گفت:لا اله الا الله!
اینم حرف بود من زدم؟حالا بدتر فکر میکرد من چه جور ادمیم!
خندیدم و گفتم:نه مادر جون زن نداره!
یه کم فکر کردمو و گفتم:خودش یکی رو دوست داره!
چشم غره ای به من رفت و گفت:دختر پاتو از زندگیش بکش بیرون این کارا اخر عاقبت نداره!
دیگه بهم برخورد. با حرص گفتم:من کاری به زندگی این اقا ندارم ! فقط داره بهم کمک میکنه!
با نفرت نگاهی به من کرد و گفت:بی کس و کاری مگه نه؟این چند روز ندیدم کسی بیاد عیادتت! یکی از همین امثال تو زندگی دختر منم ریختن به هم! فکر کردی باهاش خوشبخت میشی؟از خدا بترس دختر برو توبه کن!اه یه زن دیگه دامن گیرت میشه
از کوره در رفتم با صدای نسبتا بلندی گفتم:خانوم محترم شما باید از خدا بترسی اونم با این سن و تو این احوال مریض. به مردم تهمت زدن گناهه میدونستین که!اگه نبخشمتون باید جواب پس بدین اونی که اهش دامن گیر میشه اه دختر آبرو داریه که امثال شما با قضاوت غلط بهش تهمت ناروا میزنن!
با این حرفم خفه شد با غیض روشو از من گرفت و یه چیزی زیر لبش گفت منم عصبی تر از اون رومو کردم اون طرف که چشمم به جمالش متبرک نشه.حالم ازش اینجور ادما به هم میخورد. برای این که زهر خودمو کامل ریخته باشم با صدایی که اونم بشنوه گفتم:بی عرضگی از دخترش بوده و الا این همه زن و مرد دارن زندگیشونو میکنن!
با این که خودمم میدونستم حرفم اشتباهه ولی حرفش خیلی عصبیم کرده بود باید یه جوری جوابشو میدادم.
با شنیدن چیزی که من گفتم اونم گفت:خدایا توبه! استغفرالله!
عصر بود که خونوادش اومدن برای این که ببرنش خدا میدونست چقد خوشحال بودم. هر لحظه تحمل کردنش تو اتاق برام عین جهنم بود با اون نگاهای معنی دارش موقع نماز خوندنم و اون فکرای غلطی که داشت درباره من میکرد دلم میخواست هر چه زودتر ازم دور شه!
همون طور که داشت اماده میشد یه چیزایی تو گوش دخترش پچ پچ میکرد . دختره برگشت یه نگاه غضبناکی به من کرد انگار من شوهرشو از راه به در کردم!بعد از این که خونوادگی با نگاهاشون به اندازه کافی منو تحقیر کردن از اتاق رفتن!
من موندم و غمی که از نگاهاشون تو دلم سنگینی میکرد!
خزیدم زیر پتو و به حال خودم گریه کردم!
هنوز زیر پتو بودم که صدای پرستارو شنیدم اروم دستشو گذاشت رو شونمو و گفت:داری گریه میکنی خانومی؟
صورتمو همون زیر پاک کردمو و نگاهش کردمو و گفتم:نه!
لبخند مهربونی زد و گفت:اگه مشکلی داری میتونی به من بگی؟!
سرمو به علامت منفی تکون دادم و گفتم:چیزی نیست!
یه نگاه به بیرون کردم هوا تاریک بود خدایا من چند ساعت بود داشتم گریه میکردم؟
پوشه کنار تختمو برداشت و همون طور که داشت میخوندش گفت:دلتنگی نکن فردا صبح مرخصی!
دلتنگی؟دلتنگ چی؟دلتنگ کی؟دلش خوش بودا!سرمو تکون دادم و گفتم:سعی میکنم!
پوشه رو گذاشت کنار تختمو و گفت:چیزی لازم نداری؟
من:نه فقط اگه میشه میخوام برم وضو بگیرم!
ـ:خودت میتونی بری؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:دیگه کارامو خودم انجام میدم بخیه هام خوب شدن!
لبخندی زد و گفت:خب خدا رو شکر!
نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم و رفتم سمت دستشویی.
نمازم که تموم شد از جام بلند شدم خواستم برم رو تختم که دیدم مهران ایستاده تو چهارچوب در و با حالت خاصی داره نگاهم میکنه!
لبخند زدم و گفتم:از کی اینجایی؟
صدامو نشنید انگار اینجا نبود!
یه نگاه سر تا پاش انداختم مرد ورزیده و قد بلندی بود از هیکلش معلوم بود زیاد ورزش میکنه یه کم زیادی قوی بود. موهاش خرمایی رنگ بود این چند وقتی که دیدمش همیشه موهاشو بالا میزد!صورت کشیده ای هم داشت با چونه مربع شکل که صورتشو مستطیلی کرده بود .لبای صاف بینی قلمی چشمای میشی رنگ با مژه های فر با ابروهای پرپشت حالت دار که جدیت خاصی به چهرش میدادن و پیشونی نسبتا بلند.
برای یه مرد قیافش کاملا ایده ال بود . اگه من دختر نمیشدم دوست داشتم پسری با قیافه اون میشدم!
خوب که بر اندازش کردم دوباره گفتم:اقا مهران!
اون که هنوز به رو به روش خیره شده بود تازه به خودش اومد و گفت:ا... نمازت تموم شد؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:تو فکری!؟
اومد جلو و گفت:نه! فقط نماز خوندنو یادم رفته بود!
سرمو تکون دادم و گفتم:مشکلی نیست هر وقت اراده کنی که شروعش کنی خودش میاد تو یادت!
لبخندی زد و گفت:شنیدم گریه میکردی؟
ابروهامو دادم بالا و گفتم:پرستار گفت؟
نشست رو تخت کناری که خالی بود و گفت:اره!
بینیمو جمع کردمو و گفتم:نمیدونستم خبر چینی هم جزو وظایفشونه!
چینی به ابروش داد و گفت:ناراحتی برم؟!
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:نه ولی اینجوری عادت میکنم همیشه ببینمتون!
خندید و گفت:دلت نمیخواد ببینی؟
من:نه منظورم این نبود!
چشماشو بست و باز کرد و گفت:میدونم منظورت چی بود!
با دستش زد رو تخت و گفت:این خانومه رفت؟
تازه فراموشش کرده بودم !
اهی کشیدمو و گفتم:اره هر چی دلش خواست گفت و رفت!
ـ:چی گفت؟
سرمو انداختم پایین و گفتم:مهم نیست!
_:نکنه واسه حرفای اون گریه کردی؟
من:نه بابا! ادم بعضی وقتا دلش میگیره خب!
یه ذره نگاهم کرد از این نگاها متنفر بودم پر از دلسوزی و ترحم!
گفتم:اگه کار دارین میتونین برین من حالم خوبه نمیخوام مزاحم شما بشم! این چند وقت خیلی بهتون زحمت دادم!
لبخندی زد و گفت:نه بیکار بودم امشبم کسی پیشم نبود گفتم بیام اینجا تو هم تنهایی!
یه تای ابرومو دادم بالا و گفتم:من که عادت دارم روز و شب تنها باشم ولی فکر کنم شما عادت ندارین شبتونو تنهایی سر کنین!
از رک بودن من جا خورد .برام مهم نبود درباره این چیزا حرف بزنم چون هیچ حسی به رابطه با پسرا نداشتم خجالت هم نمیکشیدم و صد در صد مطمئن بودم با اون قیافه ای که من واسه خودم درست کردم هیچ پسری حتی حاضر نیست منو ببوسه!
ولی اون انگار از حرفی که زده بود پشیمون شده بود و معذب بوددستی تو موهاش کشید و گفت:اونجوری هم که فکر میکنی نیست!
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:به هر حال اصلا به من چه ربطی داره! فقط یه سوال بود!

نیشخندی زد و گفت:خوب راحتیا!
خندیدم و گفتم:نباشم؟نصف حرفای روزانه پسرا درباره این چیزاس مخصوصا پسرایی به سن من !خب منم با اونا میگردم دیگه وقتی از یه چیزی زیاد حرف زده بشه دیگه عادی میشه!حالا اگه ناراحتی شرمنده من نمیتونم تیریپ عشوه خرکی بیام تظاهر کنم هیچی نمیدونم!چون همون دخترایی هم که حرفشو نمیزنن اندازه من که هیچ بیشتر هم این چیزا رو شنیدن!
سرشو تکون دادو گفت فکر کنم تو اشتباهی دختر شدی از اول باید پسر میشدی!
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:نمیگم از دختر بودنم راضیم ولی ناراضی هم نیستم! خدا بهتر از منو تو میدونه.
کفشاشو در اورد و دراز کشید روی تخت . صاف نشستم سر جامو و گفتم:میخوای بمونی اینجا؟
روشو کرد به من ارنجشو تکیه داد به تخت و سرشو گذاشت رو دستش و گفت:اره دیگه اومدم شب بمونم!
خندیدم و گفتم:گفتی جایی به جز تختت خوابت نمیبره؟!
لبخندی زد و گفت:خب نمیخوابم!
روسریم که حسابی اذیتم میکرد دوتا گره زدم تا دوباره شل نشه و گفتم:میدونی که اینجا بیمارستانه!منم همونیم که هنوز نمیدونی دخترم!
خندید و گفت:اره میدونم!چرا روسریتو اینجوری میکنی؟
با حرص دستمو کشیدم رو سرم که باعث شد موهام و روسری بریزه به هم گفتم:خب چی کار کنم عادت ندارم!
_:خب برش دار
پوفی کردمو و گفتم:یه بار خواستم برش دارم پرستار اینقد سرم داد کشید که نگو!
_:الان من اینجام پرستارا نمیان اگه میخوای درش بیار!
نیشم باز شد با خوشحالی گفتم واقعا؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد با یه حرکت روسری رو از سرم کشیدم و پرت کردم اون سر تخت! با تمام احساس گفتم:اخیش ...ازادی!
از حرفم خندش گرفت .
من :چیه خب؟خودت فکر کن صبح تا صب بعد صبم تا صبح یه چیزی گره کنن دور سرت! حوصله ادم تنگ میشه خب
دستی کشیدم تو موهامو با انگشتام شونشون کردم.
_:اخه من از اول زندگیم روسری سرم نکردم
من:فکر کردی من سرم کردم؟خب منم مثه تو! فقط چادر سرم میکنم اونم اونقد میکشم جلو تا خودش پوشیده باشه تازه گره هم نداره!
_:راس میگی خب!
یه ذره نگاهم کرد و گفت:گوشات بلبلیه!(گوشی که یه کم بزرگه و به سمت بیرون متمایله)
دستی کشیدم رو گوشمو و گفتم:خب هر خوشگلی یه عیبی داره
خندید و گفت:صد البته!
تکیه دادم به بالشتمو و گفتم:راستی تو هیچی از خودت به من نگفتی ! من تموم زنگیمو گفتم!
_:خب تو کار بدی کردی ادم برای هر کسی هر چیزی رو نمیگه!
راستم میگفت بیخودی جو گیر شده بودم چون یه ذره روی خوش بهم نشون داد هر چی بود براش گفتم!
سرموتکون دادم و گفتم:اره خب راست میگی!
اونم نیم خیز شد و گفت:شوخی کردم! چی میخوای بدونی؟
من:اگه نمیخوای بگی اشکالی نداره!
_:بپرس!
با ذوق گفتم:خب از اول بگو دیگه مثه من که از اول گفتم!
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:اومم زندگی من یکی بود یکی نبود نداره ها!من تک فرزندم مامانم خونه داره و بابام کار خونه دار.از 25 سالگی ازشو جدا شدم و برای خودم خونه گرفتم. همون موقه ها بود با یه پسری به اسم امیر اشنا شدم که تو بیمارستان پرستار بود با ورود اون تو زندگیم پای دخترا هم تو زندگیم باز شد ولی هیچوقت رابطه جدی با کسی نداشتم. یعنی نخواستم که داشته باشم .
من:از تعهد میترسی؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد و گفت:وقتی ادم میتونه هر روز یکی رو امتحان کنه چرا باید زندگیشو بذاره پای یه نفر؟!
من:به خاطر احساسات به خاطر عشق به خاطر حس پدر شدن شدن!به خاطر این که زندگیت هدف دار میشه!
یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت:زندگی من هدف داره! بعدم من کلا از درگیر شدن با احساسات بدم میاد . تازه پدر شدن همش مسئولیت و درد سره!
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:هیچ حسی بهتر از این نیست که بدونی یه نفر دوستت داره !این که بدونی یه خونوداه هست که تورو تکیه گاه میدونه. بشی قهرمان بزرگ زندگیشون بشی پناهشون. بدونن وقتی تو رو دارن یعنی هر مشکلی رو میشه از سر راه برداشت!
اهی کشیدم و گفتم:شاید اگه بابام زنده بود من الان یه خونه داشتم و یه خونواده که نگرانم میشدن به فکرم بودن و دوسم داشتن!حتی حاضر بودم محدودم کنن ولی باشن باشن که سرم داد بکشن بزنن تو گوشم بدونم که براشون مهممم!
همون طور که ناباورانه نگاهم میکرد گفت:خب خودت یه خونواده بساز تو تازه اول راهی! میتونی بچه داشته باشی!عشق بورزی یه خونه داشته باشی و یه خونواده خوب!
لباسمو با دستم کشیدم جلو و گفتم:خودت بگو کی به یه ادم بیکار بیسواد بی خونه بی ماشین بی خونواده زن میده؟
خندید و گفت:دیوونه!
منم خندیدم مثل همیشه که به تمام مشکلاتم میخندم اونا رو میکنم یه شوخی و بهشون میخندم !میخندم تا بتونم زنده بمونم که کمرم خم نشه که کم نیارم

صبح شده بود .
نمیدونستم چقد خوابیدم شب قبل موقع حرف زدن با مهران خوابم برده بود!
از جام بلند شدم مهران تو اتاق نبود نیم خیز شدم نور قرمز رنگ افتاب از پنجره رو پاهام افتاده بود.
کش و قوسی به خودم دادم . از امروز دوباره زندگی معمولی من شروع میشد!
همون طور که گردنمو به عقب میکشیدم گفتم:خدایا شکرت!
همون موقع مهران اومد تو! روپوش سفید تنش بود.
گفت:صبح به خیر!
سرمو تکون دادم و گفتم:صبح به خیر! کی مرخص میشم؟
اومد جلو و گفت:اومدم بخیه هاتو بکشم بعد میبرمت!
من:ممنون خودم دیگه میتونم برم!تازه شما الان سرکارین!
اومد نشست رو تخت و گفت:مطمئنی خودت میتونی بری؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:فقط یه جوری باید لباسای خودمو بپوشمو برم ولی میترسم بهم چیزی بگن
لبخندی زد و گفت:اما لباسات خونی بود انداختم دور!میخواستم برم برات لباس بگیرم
من:نه نمیخواد!
_:پس میخوای چی کار کنی؟
من:لباس مردونه میخوام
_:خب برات مردونه میخرم
من:نه اصلا حرفشم نزن اونوقت کل در امد یه سالمو باید بهت بدم!
خندید و گفت:من یه دست لباس اضافی دارم میخوای اونا رو بپوشی؟
ابروهامو دادم بالا و گفتم:نیس سایزمونم خیلی یکیه!
همون طور که بخیه هامو میکشید گفت:حالا یه کاریش میکنیم دیگه!
بعد از این که کارش تموم شد برگه ترخیصمو امضا کرد و منو برد تو اتاقش.از تو کمد یه پلیور و یه شلوار بیرون اورد و گفت:بیا اینا رو بپوش!
یه نگاه به لباسا انداختم و گفتم:ممنون!
همون طور که از اتاق بیرون میرفت گفت:پشت در منتظرم
لباسا رو عوض کردم خیلی بد بود پلیورو کرده بودم تو شلوارم بازم باید با دست می گرفتمش تا بالا بمونه!
رفتم پشت درو با خجالت گفتم:اقا مهران
_:بله؟
درو تا نصفه باز کردم و گفتم:کمربند داری؟
یه کم فکر کرد و گفت:اره!
بعد کمر بند خودشو در اورد و داد بهم منم باهاش شلوارمو محکم کردم! یه نگاه به خودم کردم واقعا مسخره شده بودم استینای لباسمو دو دور بالا زده بودم کمر شلوارمم زیر کمر بند چین افتاده بود درو باز کردمو و گفتم:من امادم
مهران اومد تو با دیدن من یه دفعه زد زیر خنده!
اخمی کردمو گفتم:چیه؟
در حالی که سعی میکرد جلوی خندشو بگیره گفت:خیلی خوشگل شدی!
باز شروع کرد به ریز ریز خندیدن!
دست به سینه جلوش ایستادم و گفتم:دِ اگه اینقد غول نبودی که لباسات اندازم میشد!
نیشخندی زد و گفت:شرمنده نمیدونستم یه روزی باید لباسامو بدم به یه دختر 40 کیلویی!
دستمو زدم به کمرم و گفتم:حالا خوشتیپ شدم؟
انگشت اشاره و شصتشو گذاشت رو هم و در حالی که چشمک میزد گفت:دختر کش!
خندیدم و گفتم:خب من دیگه برم
_:پول داری؟
من:پیاده میرم!
سرشو تکون داد و گفت:صبر کن!
من:نمیخواد....
رفت سمت میزشو گفت:حرف نباشه!
زنگ زد به اژانس . دنبالم اومد و پول اژانسو خودش حساب کرد و رفت
تو اتوبان پیاده شدم بیچاره راننده با خودش فکر میکرد من اینجا چی کار دارم؟!
سریع رفتم خونه و لباسامو عوض کردم لباسای مهرانو تا کردم گذاشتم تو پلاستیک تا بهش بدم. که چشمم خورد به جعبه ای که گوشه اتاقم افتاده بود!حتما کار مهران بود ولی هر چی بود نمیتونستم قبول کنم بدون این که نگاه کنم توش چیه جعبه رو هم گذاشتم تو پلاستیک.
خون رو زمین رو پاک کردمو یه چیزی خوردم و اماده شدم تا برم سرکار!

**********
مهران
خسته و کوفته رسیدم خونه .گوشی تلفنو برداشتم و رفتم سمت یخچال همون طور که شماره امیر رو میگرفتم یه سیب برداشتم .
تا اومدم بشورمش امیر جواب داد:بله؟
من:سلام!
_:سلام خوبی؟
من:چی شد؟
_:جوابای ازمایشش اومد امشب بفرستمش؟
من:اره ساعت 10 بیارش!اسمش چیه؟
_:ثمین!22 سالشه!
من:باشه خوبه !راستی همون جوری که گفتم چشاش مشکیه دیگه؟
_:نه چشماش قهوه ایه!
من:ای بابا مگه بهت نگفتم؟
نشستم روی مبل.
_:خب دیر گفتی !حالا واسه دفعه بعد یه چشم و ابرو مشکی واست جور میکنم!
من:پس زودتر جور کن!
_:حالا چی شد یهو سلیقت عوض شد؟
پاهامو گذاشتم رو میز و گفتم:تو کاریت نباشه چیزی که می خوامو جور کن!
_:باشه بسپارش به من!
من:سپردم! خب دیگه کاری نداری؟
_:نه داداش شب میبینمت
من:باشه فعلا!
بدون این که صبر کنم خداحافظی کنه گوشی رو قطع کردم .
سیبمو خوردم و رفتم یه دوش گرفتم و خوابیدم!
با صدای زنگ در از جام پا شدم.
فکر کردم امیره لباسامو عوض کردم بدون این که به ایفون نگاه کنم رفتم پایین مش رحیم داشت میرفت درو باز کنه که گفتم:مش رحیم شما بفرمایین من خودم باز میکنم!
چشمی گفت و همون راهی که داشت می رفتو برگشت!
سرم پایین بود درو باز کردم و رفتم سمت خونه . به پله ها که رسیدم دیدم امیر نیومد داخل برگشتم دم در و گفتم:چته خب؟بیاین تو دیگه!
_:منتظر کسی بودی؟
سرمو اوردم بالا آوا ایستاده بود رو به روم!
لبخندی زدم و گفتم:اره! تو اینجا چی کار میکنی؟
یه پلاستیک مشکی گرفت جلومو و گفت:اومدم اینا رو بدم و برم!
یه نگاه بهش کردم و گفتم:این چیه؟
دستشو جلوتر اورد و گفت:لباساته دیگه!
من:لازم نیست مال خودت!
پلاستیکو هل داد تو بغلم و گفت:اخه اینا به چه درد من میخوره؟ازم بزرگه!
توشو نگاه کردم لباسایی که واسش خریده بودم هم گذاشته بود تو پلاستیک درش اوردم و گفتم:اینا رو چرا اوردی؟
همون طور که میرفت سمت موتورش گفت:لازمشون ندارم!
من:اینا رو واسه تو خریده بودم!
از رو موتورش یه پلاستیک دیگه هم اورد و گفت:نمیخوامشون!
من:ادم هدیه رو پس نمیده!
اون یکی پلاستیکم گرفت جلومو گفت:من هدیه هیچکسی رو قبول نمیکنم!
به پلاستیک نگاه کردم یه ظرف غذا با نوشابه بود گفتم:این دیگه چیه؟
خندید و گفت:غذا!پولتو نمیتونم پس بدم به جاش شبا واست غذا میارم!
لبخندی زدم و گفتم:این کارا لازم نیست
_:چرا هست!لطفا با من اینقد تعارف نکن!
اون یکی پلاستیکو هم ازش گرفتمو و گفتم:بیا تو با هم بخوریم
همون موقع صدای امیر رو شنیدم:به به سلام شازده!
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
۱۷-۵-۱۳۹۲, ۱۰:۰۲ صبح
یافتن
2 کاربر از الهه زیبایی به دلیل این ارسال سپاس کرده.
*ماهک*, soulraz
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #4
RE: رمان " دختری که من باشم "
یه نگاه بهش انداختم دستاش تو جیبش بود با فاصله کمی از آوا با یه دختر قد بلند ایستاده بود. دختره موهای شرابیشو از شالش ریخته بود بیرون ارایش غلیظی هم کرده بود یه مانتوی تنگ و کوتاه با کفش پاشه بلند هم پوشیده بود و بهم لبخند میزد.
سرممو به علامت سلام تکون دادم به آوا نگاه کردم داشت دختره رو با چشاش اسکن میکرد.
دلم نمیخواست تو این شرایط منو ببینه! ازش خجالت میکشیدم شاید تنها کسی بود که ازش خجالت میکشیدم.
امیر اشاره ای به پلاستیک غذا کرد و گفت:هنوز شامتو نخوردی؟
بعد یه نگاه به ساعتش کرد. آوا دستاشو گذاشت پشتشو چند قدم رفت عقب.
چشم غره ای به امیر رفتم و گفتم:برین تو!
امیر گفت:نه دیگه من میرم فقط اومدم ثمینو برسونم!
اه حالا اگه نمیگفتم عین گاو سرشو مینداخت پایین و میرفت تو!به ثمین اشاره کرد اومد داخل آوا با بیخیالی داشت نگاهم میکرد بیخیالی که منو از خجالت اب میکرد
امیر رفت سمت آوا و گفت:بچه جون چند ساله؟
آوا صداشو کلفت کرد و گفت:18!
خندم گرفت یه نفس عمیق کشیدم ثمین اومد واستاد رو به روم اخمی کردمو و گفتم:برو تو!
پشت چشمی نازک کرد و رفت!
امیر چونه آوا رو گرفت بالا و یه ذره نگاهش کرد و گفت:من به یه پسر جوون نیاز دارم میخوای واسه من کار کنی!
آوا دستشو پس زد و گفت:نه من خودم کار دارم! میبینی که!
امیر زل زد تو چشاشو گفت:پول خوبی بهت میدم!
آوا با حرص گفت:ولم کن آقا جون!
امیر ولش کرد و رو به من کرد و گفت:پسر خوشگلیه ها!مگه نه؟
به من چشمک زد سرمو تکون دادم و گفتم:چی کارش داری بچه مردمو!
خندید و رو کرد بهشو گفت:اگه دختر بودی همین جا ترتیبتو میدادم!
چشاشو ریز کرد و گفت:خواهر نداری؟
یه دفعه صدای سیلی پیچید تو کوچه!امیرو دیدم که یه طرف صورتشو گرفته
اوا یقشو چسبید و گفت:نشنیدم!
هم از حرف امیر عصبی شده بودم هم از کار آوا تعجب کرده بودم.
امیر که انتظار چنین عکس العملی رو نداشت با زور دست آوا رو پس زد و گفت:چته بابا؟بی جنبه
آوا باز یقشو گرفت و گفت:ببین آشغال این جور شغلا به درد ننه بابات میخوره!میخوای تو خواهرتو بیار من ترتیبشو بدم هان؟
بعد با تمام زورش امیرو حل داد عقب. فکر نمیکردم اینقد زور داشته باشه!
با حرص نگاهش کرد و رفت سمت موتورش بدون این که حتی به من هم نگاه کنه موتورشو روشن کرد!
رفتم سمت امیر و یکی زدم پس کلش آوا یه نگاه به من کرد و پوزخند زد و کارش از صد تا فحش بدتر بود.
از اونجا دور شد.
امیر گفت:پسره ی ....
قبل از این که حرفشو ادامه بده گفتم:خاک بر سر بی همه چیزت کنن فکر کردی همه مثه توان؟
با حرص گفت:هوووی تو چرا جوش میزنی حالا؟اون که رفت!
یقشو صاف کرد و گفت:من رفتم!
بدون این که جوابشو بدم رفتم تو و درو بستم ثمینو دیدم که ایستاده تو پله ها با صدای بلندی گفتم:مگه نگفتم برو تو؟
با صدای ظریفی گفت:در قفله!
رفتم درو باز کردم و گفتم:برو تو اتاق تا من شاممو بخورم و بیام!
بدون هیچ حرفی رفت همون طور که با ظرف غذا میرفتم تو آشپزخونه گفتم:آرایش صورتتم پاک کن !

ظرف غذا رو از پلاستیک در اوردم با دست خط بامزه ای روش نوشته بود با ته دیگ اضافی مخصوص دکتر!
خندیدم و ظرفو باز کردم برام جوجه کباب اورده بود . غذامو خوردم. همش یاد کاری می افتادم که کرد. خوب میدونست چطور باید از پس خودش بر بیاد.تا به حال دختری با این جرات ندیده بودم.
همون طور که غذامو میخوردم برگه های پزشکی ثمینو چک کردم.مشکلی نداشت. با خیال راحت از جام بلند شدم. یه نگاه به پلاستیک لباسا کردم انداختمشون رو مبل و رفتم تو اتاق.
چند روز گذشته بود .با این که آوا گفته بود هر شب برام غذا میاره ولی ازش خبری نبود. بی دلیل دلم میخواست ببینمش اون با همه ادمای اطراف من فرق داشت این باعث میشد دربارش کنجکاو باشم دلم میخواست بدونم هر روز چی کار میکنه و کجا ها میره.
شب بعد از این که مطبو تعطیل کردم رفتم سمت خونش.
چراغ اتاقکش روشن بود موتورش هم بیرون گذاشته بود.کتمو صاف کردمو و رفتم جلو نمیدونستم به چه بهونه ای باید برم برای همین براش یه پماد گرفته بودم تا بزنه جای بخیه هاش. سرک کشیدم تو اتاقش کسی نبود اومدم بیرون ولی خبری ازش نبود . احتمال دادم رفته باشه دست شویی رفتم بیرون و یه گوشه ایستادم که بیاد!
داشتم موتورشو وارسی میکردم. روش با ماژیک نقاشی کشیده بود داشتم نقاشیا رو میدیم که یه نفر منو از پشت گرفت!
از هیکل کوچیکش فهمیدم آواست.
دروغ چرا خوشحال شدم که این کارو کرد همین که خواستم برگردم سمتش چاقو رو گرفت جلوی گلومو گفت:اینجا چی کار داری؟
دستمو اروم بردم بالا با صدای بلندی گفت:تکون نخور!
سرشو اورده بود بالا چونش چسبیده بود به کمرم با ارامش گفتم:آوا منم مهران!
همون طور که سعی میکرد دهنشو به سرم نزدیک کنه با حرص گفت:میدونم! کسی جز تو اینجا رو بلد نیست!
خواستم برگردم گفت:پس چرا اینجوری ....
چاقو رو بیشتر فشار داد و گفت:تکون بخوری گلوتو پاره میکنم!
دیگه قضیه داشت جدی میشد دستشو محکم گرفتم وگفتم:چه مرگته؟
هر کاری کردم دستش از جلوی گلوم تکون نمیخورد.
با عصبانیت گفت:دیگه دورو بر من نمیپلکی شیر فهم شد!
هیچی نگفتم دنبال یه راه واسه فرار بودم.
چاقو رو چسبوند به چونمو و گفت:فهمیدی چی میگم یا نه؟
من:این چاقو رو بذار کنار خطر ناکه!
_:اتفاقا چون خطر ناکه گذاشتم رو گلوت!فکر نکن من جون تنهام کاری از دستم بر نمیاد با این کارایی که میکنی هم خر نمیشم. دیگه حتی اسم منم نمیاری فهمیدی؟!
چاره ای نداشتم با ارنج زدم تو شکمش دقیقا جایی که بخیه خورده بود
جیغ بلندی کشید و جمع شد برگشتم طرفش چاقو رو از دستش کشیدم . این دفعه من بودم که اونو گرفته بود.
همون طور که از درد به خودش میپیچید با فریاد گفت:عوضی ولم کن!
چسبوندمش به خودم و گفتم:زور هر کسی رو داشته باشی جلوی من نمیتونی در بیای اینو تو گوشت فرو کن.
همون طور که با دوتا دستش سعی میکرد دستمو کنار بکشه گفت:خوب شد دوستتو دیدم زود فهمیدم چه جور ادمی هستی !خوب شد زود فهمیدم خوبیات بی دلیل نبوده!یادم رفته بود این روزا کسی مهربونی مفت مفت خرج کسی نمیکنه!با خودت چی فکر کدری هان؟فکر کردی با این کارا خر میشم و سر از تخت خوابت در میارم؟که بعد عین یه اشغال زندگی کنم ؟هان؟
سرمو چسبوندم به گردنشو تو گوشش گفتم:ببین کوچولو ! من اگه بخوام اذیتت کنم نیازی به اون کارا نداشتم . فکر نکن قلدر بازیات میتونه از دست من نجاتت بده من اگه اراده کنم همین الان تموم استخوناتو خورد میکنم فهمیدی؟
سرشو برد پایین و با تمام توانش دندوناشو فرو کرد تو دستم!از درد هولش دادم یه طرف دستمو که میسوخت گرفتم .
همون طور که میلرزید گفت:بهتره دیگه این طرفا پیدات نشه و اگر نه بد میبینی!
به سمتش حمله کردم عقب عقب رفت و خورد به دیوار اتاقش!
دستمو مشت کردمو بردم بالا تا بزنم تو دهنش!
با ترس بهم نگاه میکرد . لحظه اخر منصرف شدم. با عصبانیت نفسمو تو صورتش فوت کردمو و رفتم سمت ماشینم.

سوار ماشین شدم و با مشت کوبیدم رو فرمون.دختره نمک نشناس فکر کرده کیه که روی من چاقو میکشه؟
بیا و خوبی کن! حقش بود کاری میکردم از زنده بودن پشیمون بشه.
ماشینو روشن کردم کرمی که خریده بودم از ماشین پرت کردم بیرون و رفتم!
مگه من چی کار کردم که اینجوری دربارم حرف میزنه؟!اصلا به اون چه ربطی داره! تواناییشو دارم دلم میخواد .
تمام عصبانیتمو رو پدال گاز خالی کردم . از شانسم پلیس تو اتوبان نگهم داشت!
دیگه واقعا کفری شده بودم !
داشتم میرسیدم خونه که فرشاد پسر داییم زنگ زد!گوشی رو گذاشتم رو بلند گو و گفتم:بله؟
_:سلام!خوبی؟کجایی تو؟هر چی زنگ زدم خونه نبودی!
دندونامو رو هم فشار دادم و گفتم:بیرونم بگو چی کار داری دستم بنده!
_:میخوام بگم تولد نادیا رو یادت نره!
من:نادیا کدوم خریه؟
خندید و گفت:دختر خالتم نمیشناسی؟ببینم اصلا منو یادت میاد؟
پوفی کردمو و گفتم: زهر مار!من تولد اون دختره نمیام!
_:یعنی چی نمیای؟زنگ زدم مامانت گفت چند وقتیه ازت خبر نداره حالا با مامان و بابات قهری تولدم نمیای؟
من:همین که گفتم بیام باز این دختره بیاد جا خوش کنه تو بغلم؟خیلی ازش خوشم میاد!
_:بابا بیا دیگه خداییش تو نباشی اصلا خوش نمیگذره!
من:قول نمیدم!
_:باشه ولی منتظرتیم!
من:باشه ببینم چی کارش میکنم.
گوشی رو قطع کردم همینو کم داشتم که برم تولد نادیا میدونستم بازم نقشه مامان و خالس و اگر نه هیچوقت کسی منو تولد نادیا دعوت نمیکرد همیشه به زور مامان میرفتم.از بچگی همش جلوش میگفت عروس خودم عروس خودم اینم فکر کرده بود خبریه!
میدونستم دردشون چیه فکر کرده بودن من بایه تولد خر میشم. عمرا اگه با اون ازدواج میکردم حاضر بودم برم زیر تریلی تا با اون دختره دورو ازدواج کنم.
از روزی که تو مهمونی خونه امیر دیده بودمش نفرتم نسبت بهش چند برابر شده بود. حتی یه لحظه هم تحملشو نداشتم!
یه لحظه یاد حرفای اوا افتادم. چه انتظاراتی داشتم یکی مثل خودم به درد من میخورد نه بیشتر نکنه منتظر بودم یه ادم پاک بیاد تو زندگیم؟یکی مثل آوا!؟
با یاد آوری اسمش باز سیمام قاطی کرد. محکم زدم تو پیشونیم تا فکر اون دختره رو از سرم بیرون کنم.

**********
آوا
با پام لگد محکمی به موتورم زدم که باعث شد پام درد بگیره!
قلبم از ترس تند تند میزد .وقتی زد تو پهلوم حس کردم کارم تمومه خدا بهم رحم کرد.
اگه باز برمیگشت باید چه خاکی به سرم میریختم؟!
حماقت کردم که جامو بهش نشون دادم.
از به یاد اوردن چشمای خشمگینش تنم به لرزه می افتاد.
باید میرفتم سرکار رفتم کاپشنمو برداشتم و سوار موتور شدم. صبر کردم تا از اونجا دور شه رفتم جلوتر دیدم یه پماد افتاده رو زمین. با فکر این که میخواسته باهاش گولم بزنه ان چنان پامو روش کوبیدم که درش باز شد و کل محتویاتش بیرون پاشید.
رفتم دم رستوران.وارد شدم. امید نشسته بود پشت میز منو که دید از جاش بلند شد براش دست تکون دادم و رفتم پیشش باهاش دست دادم و گفتم:سفارش نداشتیم؟
_:نه نداشتیم!چیزی شده؟
من:نه چی بشه؟
_:نمیدونم انگار ناراحتی!
لبخند تصنعی زدم و گفتم:نه بابا توام اتفاقا امروز سر حال سرحالم!
خندید و گفت:خوش به حالت پسر!
من:چرا خوش به حالم!
اهی کشید و گفت:ای بابا داداش نمیدونی چی میکشم!
زدم رو شونشو و گفتم: بسوزه پدر عشق باز بهاره حرفت شده؟
با درموندگی نگاهم کرد و گفت:بهش میگم بیام خواستگاریت میگه نه! اعصابمو خورد کرده به خدا. میگه میترسم بابام قبولت نکنه صبر کنیم درست تموم شه ولی من دیگه نمیتونم صبر کنم!
چشمکی زدم و گفت:آی آی پس موضوع از این قراره!
اهی کشید و گفت:اره! چی کار کنم؟خیلی میخوامش یعنی یه جورایی عاشقشم!ولی اذیتم میکنه بهش گفتم بر هر وقت راضی شدی بیام خواستگاریت خبرم کن!
اخمی کردمو و گفتم:اخه این چه کاریه؟
_:میگی چی کار کنم وقتی راضی نمیشه! گفتم شاید منو نمیخواد با این کار بدون رو درواسی راه خودشو بره
من:موندم چطور این دختره 4 سال تموم ولت نکرده؟!
_:چرا؟مگه من چمه؟
من:چت نیس؟اخه این چه کاریه؟همون طور که تو این فکرو پیش خودت کردی اونم پیش خودش فکر کرده تو با این که میدونی نمیشه فعلا حرف از ازدواج زد اینا رو گفتی که از شرش خلاص شی
با نگرانی گفت:نه جون داداش....
من:باشه واسه من چرا توضیح میدی؟
دستشو کشید تو موهاشو گفت :نمیدونم!
من:برو بهش زنگ بزن یه کم باهاش راه بیا دختره دیگه میترسه خونوادش بفهمن دوس پسر داره عکس العمل خوبی نشون ندن! خودتو بذار جای اون اینطوری که تو میگی توخونوادشون رسم این چیزا نیس!
_:باور کن قصد ما از اولم ازدواج بوده!
من:میدونم اگه واقعا دوسش داری یه ذره صبر کن دست از پا خطا نکنید و کم کم مشکلو حل کنین!نمیگم زیاد صبر کنید ولی کم کم خونواده ها رو بکشین وسط که هم تو به خواستت برسی هم اون اذیت نشه!
چشمکی زد و گفت:خوب تو این کارا سر رشته داریا
خندیدم و گفتم:نه والا اصلا به من میاد؟
نیشخندی زد و گفت:نه نمیاد ولی نمیدونم این همه تجربه رو با 18 سال سن از کجا اوردی که من تو 25 سال گیر نیاوردم!
ابروهامو دادم بالا و گفتم:بعضی استعدادا ذاتیه!
_:جونم! تا باشه از این استعدادا!
تلفن زنگ زد .
_:فکر کنم سفارش داریم!
سرموتکون دادم. منتظر شدم تا تلفن رو جواب بده!
یه نگاه بهش کردم امید پسر خوبی بود دانشجوی رشته مکانیک بود ولی به خاطر بیماری باباش واسه این که زیاد بهش فشار نیاد خودش کار میکرد.دختری که دوست داشت هم دختر خوبی بود . از چیزایی که واسم تعریف میکرد معلوم بود هر دوتاشون ادمای ساده و پاکی هستن . انتظارشون از هم یه عشق پاک بود.
درست برعکس خیلیای دیگه. برعکس مهران و ادمایی مثل اون!
ارزو داشتم جای اون دختر بودم. دختری که خونواده داشت یه عشق فوق العاده داشت و یه اینده خوب. درست برعکس من. من حتی نمیدونستم فردا چه بلایی قراره سرم بیاد.

اونشب کارم دیر تر تموم شد همیشه شبای جمعه چون همه دور هم جمع میشدن سفارشا هم بیشتر میشد.
رسیدم خونه ولی خوابم نمی اومد.
جامو پهن کردمو و رادیو رو روشن کردم همون طور که داشتم به داستان پلیسی که پخش میشد گوش میدادم اینه و قیچی رو برداشتم تا موهامو کوتاه کنم. موهای من خیلی پر پشت بود ولی در عین حال لخت و بی حالت.با این حال دوسشون داشتم.
همیشه برای خودم یه خط فرضی در نظر میگرفتم و از همون جا کوتاهش میکردم قدش به اندازه ای بود که راحت دستمو بکنم توش.
موهامو کوتاه کردمو و دراز کشیدم تو جام داستان هم دیگه تموم شده بود.
به فکر این بودم که یه جوری برای مهران پول جور کنم و خرجی که تو بیمارستان به خاطرم کرده رو پسش بدم و اگر نه میخواست هر بار به یه بهونه جلوی راهم سبز بشه
**********
مهران
سه چهار روز بود که از اون ماجرا میگذشت ولی من هنوز دنبال یه فرصت بودم تا کار اوا رو تلافی کنم.
این چند روز هیچکسی رو خونه یناوردم. تقصیر خودم بود که هر کسی به خودش اجازه میداد بهم توهین کنه حتی به دختر بچه 18 ساله!اگه روابطمو کم تر میکردم اونوقت هیچکس حق نداشت دربارم قضاوتی بکنه!
اون روز تولد نادیا بود. طبیعتا دلم نمیخواست برم اما مامان اونودر زنگ زد که ترجیح دادم اون یه شبو تحمل کنم تا یه ماه غر غرای مامانو!
یه ادکلن 20 هزار تومنی واسه نادیا خریدم تا بفهمه ارزشش دقیقا پیش من چقدره اونوقت شاید دیگه پا پیچم نمیشد. بهترین لباسمو پوشیدم و از خونه زدم بیرون مش رحیم وقتی دید من دارم میرم اومد سمتم و گفت:آقا مهران؟
سمتش و گفتم:سلام مش رحیم خسته نباشی
_:درمونده نباشی پسرم!
من:خیلی ممنون.چیزی شده؟
یه کم این پا و اون پا کرد و گفت راستش میخواستم یه چند روزی برم شهرمون!
من:خیر باشه
لبخندی زد و گفت:خیر پسرم. دخترم داره عروس میشه.
منم با لبخند گفتم:به سلامتی مبارک باشه
_:ممنون اقا انشا الله عروسی خودتون!
من:ممنون مش رحیم! خب چند روز میخوای بری؟
_:با اجازتون 4-5 روز!
دستمو گذاشتم رو شونشو و گفتم:برین و یه هفته خوش باشین!
سرشو اورد بالا با خوشحالی گفت:دستت درد نکنه پسرم
من:خواهش میکنم از طرف من به خانواده تبریک بگین!کی راه می افتین؟
_:راستش برای ساعت 9 همین امشب
من:خب به سلامتی! من دارم میرم بیرون لطفا اگه میشه قبل از رفتن یه دستی به سر و روی خونه بکش!
سرشو تکون داد و گفت:حتما!
من:خداحافظ
از خونه زدم بیرون. ادکلن نادیا رو که حتی کادو پیچ هم نکرده بودم انداختم رو صندلی و راه افتادم.
هنوز نصفه راهو نرفته بودم که تلفنم زنگ خورد
من:بله؟
_:سلام اقای مجد
من:سلام خانوم رفعی
_:دکتر باید همین الان بیاین بیمارستان یکی از بیماراتون حالش بد شده .
از خوشحالی داشتم بال در می اوردم. خدایا قربونت برم من اخه خوش موقع تر از اینم مگه امکان داشت.
راهمو به سمت بیمارستان کج کردمو و گفتم:باشه من تا 20 دقیقه دیگه خودمو میرسونم شما هم خوب حواستونو جمع کنین.
طبق عادتم قبل از خداحافظی کردنش قطع کردم!
همون جا وسط خیابون ادکلن رو از پنجره انداختم بیرون و با خوشحالی رفتم سمت بیمارستان!
کارم تموم شد. مریض مشکل خاصی نداشت ولی هر چی بود منو از دست اون مهمونی راحت کرده بود. با خستگی رفتم تو اتاقم گوشیمو که رو میز بود برداشتم 20 تا میس کال از بابا داشتم . صد در صد مربوط میشد به نرفتنم به اون تولد مسخره.
بیخیال شدم خواستم گوشی رو بذارم تو جیبم که باز زنگ خورد!
با بی حوصلگی گفتم:بله؟
صدای خشمگین بابا تو گوشم پیچید
_:کجایی دو ساعته دارم زنگ میزنم
من:عمل داشتم حالا مگه چی شده؟
_:مامانت حالش بد شده اوردیمش بیمارستان!

من:چی؟چش شده؟
_:ادرس میدم خودت بیا
ادرسو ازش گرفتم خودمو سریع رسوندم با تمام دلخوریام دلم نمیخواست اتفاقی واسه مامان بیفته!
سراسیمه رسیدم تو بیمارستان وقتی دیدم مامان تو اورژانسه خیالم راحت شد که مشکل خاصی نداره.
مامان خوابیده بود و تو دستش سرم بود هی اه و ناله میکرد . رو به باباب کردمو و گفتم:شما که منو نصفه جون کردین خب میگفتین مامان چیزیش نیست
بابا چشم غره ای به من رفت و گفت:دیگه میخواستی چی بشه؟
رفتم بالا سر مامان و گفتم:خوبی؟
همون موقع پرستار اومد و گفت:چیزی نیست اقا نگران نباشید فقط فشارشون افتاده
مامانم همون طور که مینالید گفت:چرا با من این کارو میکنی پسر؟چرا با ابروی من بازی میکنی؟
با تعجب گفتم:مگه چی شده؟
اهی کشید و گفت:کاش میمردم و این روزا رو نمیدیدم میدونی چقد جلوی خواهر خجالت کشیدم!
پوفی کردمو و گفتم:پس موضوع از این قراره.
همش نمایش بود تا باز شروع کنن!
مامان دستمو گرفت و گفت:چرا با نادیا سردی پسرم؟ما که رو هر دختری دست گذاشتیم گفتی نه ولی نادیا فرق داره عین دختر خودمه خانومو با وقاره دیگه چی میخوای؟چرا اینجوری رفتار میکنی
من:مامان باز شروع نکن! واست خوب نیست اروم باش!
_:خوبو بد منو تو تایین نکن اگه نگران منی یه ذره به حرفم گوش کن!
نشستم رو صندلی و گفتم:میشه یه بار من بیام پیش شما و بحث ازدواجو وسط نکشین؟
مامان رو کرد به بابا و گفت:میبینی منصور؟میبینی چه بلایی سرم اومد؟چه ارزوهایی واسه این پسر داشتم چه خوبا که دیده بودم. خدایا من چه گناهی کردم اخه؟
بابا اومد بالا سر مامان دستاشو گرفت و گفت:عزیزم نگران نباش من خودم باهاش حرف میزنم.
تو استراحت کن . دست منو کشید و برد تو راهرو و گفت:نمیبینی حالش بده؟چرا باهاش یکی به دو میکنی؟
خندیدم و گفتم:بابا عاشقیا! مامان چیزیش نیست فقط فشارش افتاده سرمش که تموم شه حالشم خوب میشه
بابا با حرص گفت:پسره چشم سفید . من دارم باهات جدی حرف میزنم!
مچ دستمو محکم گرفت و گفت:شنیدم بی آبرویی میکنی؟!
یه تای ابرومو دادم بالا و گفتم:یعنی چی؟
_:خودت میدونی یعنی چی؟!فکر کردی در و همسایه کورن ؟نمیبینن هر شب یه دختر میاد تو خونت؟حالا مش رحیم دهنش قرصه جلو دهن اونا رو نمیشه گرفت!
من:اها در و همسایه اومدن زنگ زدن به شما که من دست از پا خطا میکنم بله؟
_:هر کسی که گفته مهم اینه که راسته!
یادت باشه ما ابرو داریم نمیذارم ابروی چندید و چند ساله منو با ندونم کاریات ببری .
من:شما نگران ابروتون نباشین. ابروی شما مال شماست ابروی منم مال خودم!
_:خجالت بکش پسر برو خدا رو شکر کن فرشاد امد و بهم خبر داد. اگه این کاراتو تمومش نکنی به خدا کاری میکنم پشیمون شی
من:اها پس کلاغ جدیدی که استخدام کردین بپای من باشه فرشاده!میگم چرا چند وقته به پر و پای من میپیچه نگو میخواسته اطلاعات جمع کنه.
بابا با عصبانیت گفت:واقعا که به حال تو باید تاسف خورد.
نفسمو فوت کردمو و گفتم:من باید برم خیلی خستم.از مامان خداحافظی کنین با اجازه
و سریع از جلوی چشمای خشمناک بابا رد شدم
هنوز نفهمیده بود پسرش از اون ادماییه که با زور نمیتونه روشون اثر بذاره شاید اگه یه بار مثله یه پدر می اومد و مردونه باهام حرف میزد هر چی میگفت قبول میکرد ولی با این کاراش من بیشتر تحریک میشدم که لجبازی کنم.

صبح بیکار بودم ولی زود بیدار شدم. چون مش رحیم نبود خودم باید میرفتم نون بخرم!
لباسامو پوشیدم و پیاده از خونه زدم بیرون. نیم ساعتی تو صف نون معطل شدم ولی عوضش دوتا نون سنگک تازه گیرم اومد خیلی وقت بود که نون سنگک نخورده بودم باید به مش رحیم میگفتم از این به بعد صبحا نون سنگک بگیره!
داشتم میرفتم تو کوچه که موتور آوا رو دم در دیدم!
اروم اروم از پشت درختا جلو رفتم دیدم یه پاکت دستشه و داره زنگ خونه رو میزنه!
پس دلش واسم تنگ شدهو اگر نه دلیلی نداشت بیاد اونجا! حالا نوبت من بود تا کارشو تلافی کنم. اروم اروم رفتم جلو. از زنگ زدن خسته شده بود چند بار کوبید به در و گفت:کسی خونه نیست؟
یواش رفتم و دقیقا پشت سرش ایستادم.
پاکتو گذاشت تو صندوق پست خونه همین که خواست برگرده با من سینه به سینه شد. با ترس نفس عمیقی کشید و به من نگاه کرد وقتی دید منم ترسش بیشتر شد اروم رفتم سمتش و گفتم:میبینم که اومدی در خونه من!
همون طور که به اطراف نگاه میکرد تا از زیر دستم در بره گفت:اومدم پولتو بهت بدم!
هیچی گفتم فقط جلو جلو رفتم تا خورد به در.
زل زد تو چشامو و گفت:چی کار میکنی؟برو کنار میخوام برم!
خواست بره کنار با دستم مانع شدم با اون یکی دستم در خونه رو باز کردم و هولش دادم تو!
خواست در بره گرفتمش و درو بستم . با مشت کوبید تو سینم و گفتم:ولم کن دیوونه!
سینم درد گرفت ولی به روی خودم نیاوردم گفتم:کجا ؟من تازه گیرت اوردم!
با حرص گفت:اگه درو باز نکنی جیغ میزنم!
رفتم سمت صندوق پولو از توش در اوردم و گفتم:این چقده؟
از من فاصله گرفت و گفت:100 تومن!
پوزخندی زدم و گفتم:صد تومن؟خرج بیمارستانت 300 هزار تومن شده!تازه دیه گازی که رو دستم گرفتی رو حساب نکردم.
اهی کشید و گفت:اینقد پول ندارم جور میکنم همشو برات میارم!
نونا رو گذاشتم رو سکوی گوشه حیاط و گفتم:ولی من پولمو همین الان میخوام!
با صدای بلندی گفت:ندارم!
همون طور که سمتش میرفتم گفتم:یه جور دیگه ازت میگیرم!
میدونست میخوام بترسونمش زرنگ تر از این حرفا بود اومد رو به روم ایستاد دستاشو زد به کمرشو و گفت:مثلا میخوای چه غلطی بکنی؟
من:هه ... خوبه! افرین! ببینم تا چند ساعت دیگه هم اینقد شیری!
رفت سمت درو گفت:خوشبختانه تا چند ساعت دیگه لازم نیست روی نحس تورو تحمل کنم!
لباسشو از پشت کشیدم شروع کرد جیغ زدن .
دهنشو محکم گرفتم فکشو فشار میدادم که نتونه باز دستمو گاز بگیره و در حالی که تقلا میکرد کشیدمش تو خونه.
پشت در نگهش داشتم و درو قفل کردم. دیگه نمیتونست از دستم در بره. مشتای سنگینش رو دستم دیگه قابل تحمل نبود. ولش کردم همون طور که نفس نفس میزد گفت:چه غلطی داری میکنی؟
من:غلطو تو کردی وقتی اومده بودم بهت سر بزنم! فکر کردی چی؟از مادر زاده نشده کسی که روی من چاقو بکشه فهمیدی!
دستاشو مشت کرد و گفت:لیاقتت چاقوئه!
رفتم سمتشو و گفتم میدونی لیاقت تو چیه؟
رفت عقب بهش حمله کردم و شونه هاشو گرفتم و گفتم:میدونی یا نشونت بدم؟
با حرص گفت:ولم کن!
بعد با تمام قدرتش با زانو زد وسط پام.
انچنان دردی گرفت که کنترلمو از دست دادم ولی همون موقه یه مشت حوله شکمش کردم حس کردم یکی از دنده هاش زیر مشتم شکست!
از درد جیغی کشید و افتاد رو زمین!
من زودتر از اون خودمو جمع و جور کردم رفتم بالا سرشو و گفتم:جواب تک تک این کاراتو پس میدی عزیزم!
اب دهنشو پاشید تو صورتم دیگه کنترلم دست خودم نبود.
سرمو بردم جلو تا ببوسمش اما اونم سرسخت تر از این حرفا بود صورتشو کوبید تو دماغم!
یه لحظه صورتم سر شد بعد حس کردم که خون از دماغم سرازیر شده.
با تمام توانم بلندش کردم و کوبیدمش رو زمین!لرزش شدیدی تو بدنش به وجود اومد و بیهوش شد.

هنوز دلم خنک نشده بود ولی از جام بلند شدم و رفتم سمت دستشویی و خون بینیمو پاک کردم.نمیدونستم شکسته یا نه!
از دستشویی بیرون اومدم حال آوا هم خوب نبود. از شکستن دندش مطمئن بودم ولی نمیدونستم شدت ضربه ای که به سرش خورده چقدره.هر وقت عصبی میشدم اختیارم دیگه دست خودم نبود. نمیخواستم خونش گردنم بیفته باید میبردمش بیمارستان.
خواستم برم بالا سر آوا که زنگ در به صدا در اومد.
به آوا نگاه کردمو و رفتم سمت ایفون!
بابا پشت در بود.فقط همینو کم داشتم گوشی رو برداشتم و گفتم:بله؟
_:منم درو باز کن!
من:بابا اینجا چی کار میکنی؟
_:درو باز کن باید با هم حرف بزنین!
یه نگاه به آوا انداختم و گفتم:الان میام دم در!
آوا رو بلند کردم و بردمش تو اتاق و روی تخت خوابوندمش و از خونه اومدم بیرون .
رفتم دم در در حالی که درو گرفته بودم که بابا خیال تو اومدن به سرش نزنه گفتم:بله؟
منو هل داد و وارد حیاط شد. اگه آوا به هوش می اومد بیچاره میشدم!
از پله ها رفت بالا سمت در ورودی گفتم:میشه بگین این وقت صبح اینجا چی کار داری بابا جون؟
رفت سمت در و گفت:رفتم بیمارستان گفتن امروز خونه ای !
به در اشاره کردم وگفتم:خب بفرمایید!داخل!
چشم غره ای به من رفت و گفت:نمیدونستم برای وارد شدن به خونه پسرمم اجازه لازم دارن!
باکلافگی رفتم بالا و درو براش باز کردم. یه نگاهم به بابا بود و یه نگاهم به اتاق!
بابا رفت سمت مبلا سریع رفتم در اتاقمو بستم و برگشتم و گفتم:خب؟
_:صبحونه خوردی؟
من:بله خوردم!
پوزخندی زد و گفت:نونات بیرون جا مونده بود!
تازه یادم افتاد نونا رو بیرون جا گذاشتم!
گفتم:اه راه میگین ! اینجا بشینین من برم نونا رو بیارم!
رفتم بیرون نونا یخ کرده بود . درو که باز کردم دیدم بابا داره میره سمت در اتاقم تا خودم بهش برشونم درو باز کرد!
خودمو رسوندم بهش. نگاهش رو تخت ثابت موند .
رو کرد به منو و گفت:این پسره کیه؟
من:یکی از دوستامه!حالش خوب نبود دیشب اینجا خوابیده!
بابا رفت جلو و گفت:رو تخت تو؟
همون موقع آوا ناله کرد.
هر کسی بود از صدای ظریفش میفهمید که دختره چه برسه به بابا که با منظور اومده بود اونجا!
بابا نگاهی به من کرد و گفت:که پسره!
رفت سمتشو روشو برگردوند طرف خودش.
آوا دوباره ناله کرد.خدا میدونست چی شده که اینقدر درد داشت. بابا گوشیشو در اورد و گفت:میدونستم اینجا چه خبره ولی فکر نمیکردم با همچین دخترایی بپلکی!
یه شماره گرفت نگاهش کردمو گفتم:به کی زنگ میزنی؟
با خونسردی گفت:110!
نفهمیدم چطور گوشی رو از دستش قاپیدم!
سریع قطعش کردمو و گفتم:این کارا یعنی چی بابا؟
با عصبانیت گفت:یکیشونو که ببرن حساب کاتر دست بقیشونم میاد!
با وحشت نگاهش کردم و گفتم:دیوونه شدین؟
_:چیه؟نکنه دلت واسش میسوزه؟مگه بیشتر از یه شب باهاشون کار داری؟نترس اگه ببرنشون زندگیشون خیلی راحت تر از الانه! حالا هم اون گوشی رو بده به من!
پاشد که بیاد سمتم گوشیشو گرفتم بالا و گفتم:اشتباه شده بابا اونی که فکر میکنی نیست!
بابا با حرص گفت:پس چیه؟یه دختر که از هوش رفته و تو تخت توئه! چی داری بگی هان؟
نگاهی به آوا کردمو گفتم:نمیشه!
با عصبانیت گفت:نمیشه؟یعنی چی که نمیشه!
در حالی که به سمت در میرفت گفت:اگه اینجا نشه از بیرون خونه زنگ میزنم یکی باید جلوی اینا رو بگیره!
دستشو گرفتم و گفتم:من مادر بچمو نمیفرستم پیش پلیس

بابا با تعجب برگشت سمتم خودمم داشتم از حرفی که زده بودم شاخ در می اوردم.
اب دهنمو قورت دادم و گفتم:به زور آوردمش اینجا میخواست بره بچه رو بندازهالانم بیهوشه چون وسط دعوا به سرش ضربه خورد!
دوباره سیلی جانانه ای از بابا خوردم تو این یه ماه برعکس تمام عمرم دوبار از بابا سیلی خوردم.
_:تو چی کار کردی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:میخوام بچمو نگه دارم بابا!
با فریاد گفت:خفه شو!چطور میتونی اینقد وقیح باشی؟تو هیچ میدونی چی کار کردی؟اون یه بچه نامشروعه اونم از یه زن خیابونی!
خدایا منو ببخش به خاطر حرفی که زدم آوا باید متهم بشه.
گفتم:نمیتونم بذارم سقطش کنه از 3 ماه گذشته مننمیخوام قاتل بچم باشم.
_:بابا اومد یه چیزی بگه که مانعش شدم و گفتم:حالا وقت این حرفا نیست فکر کنم حالش خیلی بد باشه باید برسونیمش بیمارستان!
بدون توجه به بابا رفتم و آوا رو از روی تخت بلند کردم در حالی که سعی میکرد خونسردیشو حفظ کنه گفت:ماشین من بیرونه با اون میرسونیمش!
آوا رو بردیم بیمارتسان خوابوندمش رو تخت و گفتم:فکر کنم دندش شکسته!
پرستار نگاهی به من کرد و گفت:باشه شما نگران نباشید!
خواستم دنبالش برم که بابا دستمو گرفت و گفت:چند وقته؟
سرمو تکون دادم.
پوفی کرد و گفت:چند وقته باهاشی؟
یه کم فکر کردمو گفتم:6 ماه!
_:خونوادش چی؟
سرمو انداختم پایین و گفتم:خونواده نداره!
دستاشو گذاشت رو شقیقه هاشو و گفت:ابرومو بردی پسر!
من:اونجوری که شما فکر میکنید نیست!اون دختر خوبیه!
پوزخندی زد و گفت:چه دختر خوب و محجوبیه که ازت حامله شده نه؟باید بچشو بندازه!خودم دیه بچه رو میدم!
من:اون بچه منه و منم تصمیم میگیرم که باهاش چی کار کنم بابا لطفا شما دخالت نکنید و با عجله رفتم سمت اتاق عکس برداری!پرستار بیرون ایستاده بود . رفتم جلو و گفتم:حالشون خوبه؟
_:سرشو تکون داد و گفت:دارن از دنده هاش عکس میگیرن انشالله که مشکل حادی نیست!
صاف ایستادم و کارت نگام پزشکیمو در اوردم و نشوندش دادم و گفتم:من جراحم خانوم. سرشو تکون داد و گفت:مطمئن باشید اقای دکتر ما حواسمون بهش هست!
گفتم:لطف میکنین ولی یه چیز دیگه ازتون میخوام!
سرشو تکون داد گفتم:وقتی ازش ازمایش گرفتین!میخوام جواب حاملیش مثبت باشه!
گنگ نگاهم کرد. کیف پوامو در اوردم 5 تا تراول 50 تومنی گذاشتم کف دستشو گفتم:خواهش میکنم مسئله از هم پاشیدن یه خونوادس
نگاهی به پولا کرد و گفت:خیالتون راحت باشه دکتر!
با رضایت لبخندی زدم و گفتم:ممنون! بعد اروم رفتم کنار اوا رو از اتاق بیرون اوردن و بردن تو بخش!
درست حدس زده بودم یکی از دنده هاش شکسته بود ولی دکتر گفت که شکستگی خفیف بوده.
آوا به خاطر تزریق مرفین بیهوش بود. نشسته بودم کنار تختش که بابا اومد تو اتاق یه نگاه به آوا کرد و گفت:میخوای چی کار کنی؟
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:گفتن مشکلی واسه بچه پیش نیومده!
اهی کشید و گفت:یعنی تصمیمتو گرفتی؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم. گفت:جواب بقیه رو چی میدی؟
من:کسی حق داره به بچه من توهین کنه!اینو همه باید بدونن.
بابا باز یه نگاه به آوا کرد و گفت:چند سالشه؟
عجب گندی بالا اورده بودم اگه آوا بیدار میشد بیچاره میشدم چطور دهن اونو باید بسته نگه می داشتم؟
من:18!
دستشو کشید تو اون نیمچه مویی که براش مونده بود و گفت:تو مگه وجدان نداری؟
من:اتفاقی پیش اومد!
_:به من نگو اینا اتفاقیه؟چطور میتونه اتفاقی باشه؟یعنی وقتی باهاش بودی نمیدونستی چند سالشه؟خیر سرت دکتری نمیتونستی یه کاری کنی حامله نشه؟
سرمو انداختم پایین و برای کاری که نکرده بودم خجالت میکشیدم!
بابا اروم گفت:باید عقدش کنی!
من:چه فرقی داره صیغش کنم یا نه؟به هر حال اون....
قبل از این که حرفم تموم شه گفت:مثه این که نفهمیدی چی گفتم؟منظورم عقد دائمه!
من:چی میگی بابا؟من گفتم بچمو میخوام نه مادرشو!
_:خفه شو! باید پای کاری که کردین وایسین !
به آوا اشاره کرد و گفت:دوتاتون !
من:اخه....
_:اخه نداره یا اون بچه سقط میشه و این دختره رو تحویل پلیس میدی یا کاری که گفتمو میکنی!بعد از به دنیا اومدن بچه هر کاری دلتون خواست بکنین.میتونین راحت جدا بشین اما من نمیذارم کسی پشت سر خونوادم! پسرم ....
با اکراه ادامه داد:و نَوَم حرفی بزنه!
خندم گرفت هنوز هیچی نشده چه نوه نوه ای میکنه؟
نگاهم کشیده شد سمت آوا! باز نیشم بسته شد حالا باید باهاش چی کار میکردم؟!
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
۱۷-۵-۱۳۹۲, ۱۰:۰۵ صبح
یافتن
2 کاربر از الهه زیبایی به دلیل این ارسال سپاس کرده.
*ماهک*, soulraz
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
351
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 208


محل سکونت : کرمان
ارسال: #5
RE: رمان " دختری که من باشم "
آوا
چشمامو باز کردم. حس میکردم از زمین جدا شدم. کاملا میفهمیدم که روی تختم ولی روی تخت کجا؟
تا اومدم سرمو تکون بدم مهران اومد بالای سرم!یه ذره نگاهش کردم گفت:بیدار شدی؟درد نداری؟
یاد اتفاق صبح افتادم
با عصبانیت گفتم:عوضی!
خواستم به سمتش حمله ور شدم که درد شدیدی پیچید تو شکم!
مهران اروم هلم داد رو تخت و گفت:عزیزم دندت شکسته اروم باش نباید تکون بخوری!
با تعجب نگاهش کردم
لبخند زد اعصابم بیشتر خورد شد با حرص گفتم:من عزیز تو نیستم عزیز هیچکس نیستم اینو تو گوشت فرو کن.
حتی با حرف زدن هم دلم درد میگرفت لبم و گزیدم و گفتم:اخ!
با خونسردی دستی رو گونم کشید و گفت:حالت خوب نیست بهتره به خودت فشار نیاری!
دندونامو رو هم فشار دادم و گفتم:برو گمشو! اون دستای کثیفتو به من نزن!
همون موقع صدای پرستارو شنیدم:اوو چه مامان غر غرویی!
مامان؟با من بود؟نگاهش کردم داشت سمت من می اومد یعنی طرفش من بودم؟منظورش از مامان چی بود؟!
سرمم رو از دستم در اورد و گفت:بهتره اروم باشی خانومی این همه فشار واسه اون کوچولوی تو شکمت زیادیه!نمیخوای که زندگیش به خطر بیفته؟!
اولین چیزی که به ذهنم رسید به زبون اوردم:مهران؟!
نیشخندی به پرستاز د و گفت:جانم؟
با عصبانیت گفتم:با من چی کار کردی؟من چند وقته بیهوشم؟
هیچی نگفت به پرستار نگاه کرد.
با تمام دردی که داشتم خودمو کشیدم سمتش و یقشو گرفتم و گفتم:چه بلایی سرم اوردی؟
پرستار گفت:اروم باش دختر جون دندت شکسته!
من:به جهنم که شکسته.
مهران به پرستار اشاره کرد که بره بیرون پرستار هم سرشو تکون داد و از اتاق رفت بیرون از رفتارش ترسیده بودم نکنه چیزی که فکر میکردم درست بود. لبخند شیطنت امیزی زد و گفت:اگه اخلاق بچمون به تو بره رو دستمون میمونه!
انگار دنیا رو رو. سرم خراب کردن . دستم شل شد در حالی که اشک تو چشمام جمع شده بود گفتم:یعنی چی؟
با صدایی که شبیه نعره بود گفتم:یعنی چی عوضی؟
دوباره درد تو شکمم پیچید!
مهران دستشو گرفت جلو دهنم و گفت:اروم باش اینجا بیمارستانه.
همون طور که اشکام رو دستش میریخت تقلا میکردم که دستشو پس بزنم!
همون طور که دستشو رو صورتم نگه داشته بود زل زد تو چشمامو و گفت:خانوم باهوش! تو 4 ساعت هیچ تست حاملگی ای مثبت نمیشهتازه من هیچوقت با یه دختر سیبیلو نمیخوابم پس اروم باش!
فقط تحقیر کردن یادش داده بودن. هنوزم قانع نشده بودم از ادمی مثله اون هر کاری بر می اومد ولی اروم شدم تا شاید یه امیدی بهم بده!
گفت:تو بیهوش شدی بابام اومد خونه فکر کرد منو و تو باهم بودیم میخواست زنگ بزنه به پلیس که بیان ببرنت تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که بهش بگم حامله ای!
اروم دستشو برداشت و گفت:به پرستارم پول دادم تا جواب ازمایش خونتو مثبت برام بیاره!
نیشخندی زد و گفت:چه خوبم نقش بازی میکنه !
با تمام توانم سیلی زدم تو گوشش و با عصبانیت گفتم:به چه حقی چنین حرفی به بابات زدی؟
دستشو گذاشت رو لپش و در حالی که سعی میکرد خشمشو کنترل کنه گفت:میخواست تورو بده دست پلیس میفهمی؟
من:تو یه ادم.... نه نه اصلاح میکنم تو ادمم نیستی تو یه موجود پست فطرت عوضی هستی. چطور میتونی با ابروی ادما بازی کنی؟
در حالی که سعی میکردم جلوی اشکامو بگیرم گفتم:چطور منو با یه هرزه یکی کردی؟
نفس عمیقی کشید و گفت:احمق به خاطر خودت بود نمیخواستم بیخودی کارت به پاسگاه بکشه!بیخود شلوغش نکن من فقط به بابام این حرفو زدم .
چقدر این ادم نفهم بود.
چشمامو بستم و با صدایی که از بغض میلرزید گفتم:تمام زحمت 5 سالمو تو چند دقیقه به باد دادی!با خودت چی فکر کردی ؟بابات یا هر کس دیگه!چطور میتونم این خفت و خواری رو تحمل کنم چرا به خودت اجازه میدی غرور ادما رو زیر پات له کنی؟فکر کردی چون بی کس و کارم چون بیچارم غرور ندارم؟فکر کردی ادم نیستم؟هر بلایی خواستی میتونی سرم بیاری؟
چشمامو باز کردم و ادامه دادم:حالم از ادمایی مثله تو به هم میخوره! کسایی که تا یه ادم بی دفاعو مظلومو میبینن فکر میکنن چون کسی بالای سرشون نیست حق دارن هر جوری که میخوان باهاشون رفتار کنن!
تند تند اشکامو پاک کردمو و گفتم:ترجیح میدادم اون شب بمیرم تا این که حالا تو ذهن یه مرد غریبه هرزه خطاب بشم!
نگاهش کردم. شرمنده بود ولی این شرمندگی به چه درد من میخورد. اهی کشید و گفت:ببین من نمیخواستم....
من:خواسته یا ناخواسته کار خودتو کردی!اونقدر ضعیفی که نتونستی راستشو بگی !نتونستی بگی میخواستی بهم تجاوز کنی نه؟
همون موقع صدای نا اشنایی به گوشم خورد:چی دارین میگین؟!
هردومون با هم برگشتیم سمت صدا. مرد مسنی تو چهار چوب در ایستاده بود . درست شبیه مهران بود فقط مو نداشت و پیر شده بود. احتمال دادم باباش باشه! سرمو انداختم پایین.
اومد جلو و گفت:این دختر چی میگه؟
مهران هیچی نگفت! با عصبانمیت گفت:گفتم چی داره میگه!
مهران منو نگاه کرد. باید از خودم دفاع میکردم. سرمو گرفتم بالا و گفتم:درست شنیدین اقا! حرفای اقا زادتون دروغ بوده من نه حاملم نه با این اقا پسر رابطه ای دارم!
بهم اخم کرد . با جدیت تمام گفتم:اینی که می بینید به این روز افتادم واسه اینه که داشتم از خودم دفاع میکردم!
نمیدونم چی به شما گفته اما واقعا باید خجالت بکشید که همچین پسری بزرگ کردین و تحویل جامعه دادین . اگه ادمای بی فکری مثه شما نبودن حالا جامعه ما اینقد خراب نمیشد.
اون که انتظار نداشت چنین حرفی بزنم گفت:دختره پر رو دهنتو ببند!
من:دهنمو ببنندم که چی؟ادمایی مثه شما حقمو بخورن؟
مهران گفت:اروم باش!
من:نمیخوام اروم باشم!بذار ببینم حرف حساب این اقایی که خودشو پدر میدونه چیه؟!
رو کردم بهش و به چشمای غضبناکش خیره شدم و گفتم:چیه؟حرفد حق تلخه نه؟فکر کردین یه دکتر بزرگ کردین کار خیلی مهمی انجام دادین؟نفهمیدین که باید اول یه انسان بزرگ کنین!
_:ببین دختره بی حیا بهتره خفه شی و اگر نه میدمت دست پلیس!
من:هه پلیس! باشه بدینم دست پلیس من نه نگرانی دارم نه ترسی!
اونی که باید بترسه شمایین شما باید از خدا بترسین. فردا جواب گناهای پسرتونو شما باید پس بدین!
شکمم که از درد داشت دیوونم میکرد محکم فشار دادم و گفتم:از ادمایی مثل شما متنفرم!
رو کرد به مهران و گفت:ببین منو به چه روزی انداختی یه دختر خیابونی داره بهم میگه باید چطور بچمو بزرگ کنم!
من:اقای محترم حرف دهنتو بفهم من دارم با ابرو و شرف زندگی میکنم!
پوزخندی زد و گفت:اگه ریگی به کفشت نبود مثه پسرا خودتو درست نمیکردی!
من:یکی مثله امثال پسر تو باعث میشن من مجبور باشم مثه پسرا بگردم اقا!
دیگه داشت جوش می اورد مهران که تا اون موقع ساکت بود از جاش بلند شد و باباشو که داشت بهم فوحش میداد رو از اتاق برد بیرون!
احساس تنهایی میکردم. بی کسی بدترین درد دنیاست .دوباره اشکام سرازیر شد.

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که مهران با عصبانیت اومد داخل و گفت:حتما باید ابروی منو میبردی؟
با حرص گفتم:دلیلی نمی دیدم که بخوام ازت دفاع کنم!
_:واقعا بی چشم و رویی
من:من بی چشم و رو ام؟منو به زود کشوندی تو خونت یه فصل سیر کتکم زدی ابرومو جلو پدرت بردی بعدم بهم میگی بی چشمو رو؟واقعا نو بره والا!
پوفی کرد و گفت:منو باش خواستم کاری کنم واسه تو مشکلی پیش نیاد حالا اگه بابا بره پیش پلیس چی؟
من:ترجیح میدم پلیس ببرتم تا این که ادمایی مثله شما رو تحمل کنم!
خواستم از جام بلند شم اومد سمتم و گفت:چی کار میکنی؟
همون طور که دستم رو شکمم بود گفتم:من پول اینجا رو ندارم نمیتونم بمونم باید برم!
به زور منو برگردوند توتخت و گفت:با خودت لج نکن!
چشمامو از درد رو هم گذاشتمو و گفتم:نمیخوام باز به بهونه پول کتک بخورم!دیگه تحمل نداشتم با تمام توانم از درد فریاد زدم!
مهران گفت:از جات تکون نخور تا برم پرستارو صدا کنم!
اگه میخواستمم نمیتونستم تکون بخورم!
پرستار اومد بهم ارامبخش زد . بعد از چند دقیقه پلکام سنگین شد!
**********
مهران
نشستم روی صندلی به اوا که خوابیده بود نگاه کردم . میدونستم کارم اشتباه بوده ولی نمیتونستم زیر بار برم!
زنگ زدم به بابا
من:سلام
_:چی میخوای؟
من:میخواستم بگم بی هوا زنگ نزنی به پلیس!
_:نترس به اون عروسک کوچولوت کاری ندارم!
من:بابا بس کن!
_:واقعا باید خجالت بکشی پسر چطور روت میشه با من حرف بزنی؟
من:بابا بس کن تورو خدا
_:حسابتو میرسم! به وقتاش حساب اون دختره بی چشم و رو هم میرسم!
اینو گفت و قطع کرد. از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون
به پرستار گفتم مراقب آوا باشه که نخواد از بیمارستان بره خودمم رفتم سمت خونه خیلی اعصابم به هم ریخته بود به ثمین زنگ زدم تا بیاد پیشم!
چشمامو باز کردم نمیدونستم ساعت چنده ثمین کنارم خوابیده بود. از جام بلند شدم بعد از یه مدت خیلی بهم چسبید . حولمو برداشتم و رفتم سمت حموم!
این چند روزی که آوا بیمارستان بود اصلا بهش سر نزدم. هم از دستش ناراحت بودم هم ازش خجالت میکشیدم از طرفی هم حس میکردم زیادی بهش رو دادم.
فقط پول بیمارستانو داده بودم.حتی نفهمیدم کی باید مرخص بشه!
یه هفته ای گذشته بود دیگه بابا کاری به کارم نداشت مش رحیمم یه هفته دیگه ازم وقت خواسته بود تا برکرده. بیخیال اوا شده بودم.
اون شب داشتم شام میخوردم. که ایفون زنگ خورد.
هیچوقت این وقت شب کسی نمی اومد دم خونمون. رفتم سمت ایفون دیدم یه مامور پلیس پشت دره. نمیدونستم چه خبره گوشی رو برداشتم و گفتم:بله؟
_:اقای مجد؟
من:بله خودم هستم!
_:یه لحظه تشریف میارین دم در؟
من:اتفاقی افتاده؟
_:بیاین دم در توضیح میدم!
درو باز کردم رفتم جلو اینه موهامو صاف کردم و رفتم پایین!
یه سرباز و یه سرگرد دم در بودن!
صدامو صاف کردمو و گفتم:بفرمایید!
سرگرده گفت:سلام اقا خسته نباشید!
من:سلامت باشید!
_:باید با ما بیاین اداره اگاهی!
یه تای ابرومو دادم بالا و گفتن:چرا؟
_:خانوم آوا کریمی تو بازداشتگاهه باید به قید ضمانت ازاد شه ادرس شما رو دادن شماره تماس ازتون نداشتن!
من:آوا؟
_:نمیشناسین؟
_:چرا... چرا فقط واسه چی بردنش؟
براتون توضیح میدم فقط مدارکتونو بیارین لطفا!
سرمو تکون دادم و رفتم داخل خونه . مونده بودم چی شده که اوا رو گرفتن! شناسنامه و سند ویلا رو برداشتم و از خونه زدم بیرون

با ماشین خودم رفتم کلانتری.
وارد اتاق شدم .آوا یه گوشه ایستاده بود یه چادر سیاه انداخته بود رو سرش و سرشو انداخته بود پایین!
سرگرد نگاهی بهش کرد و گفت:بیا اینجا!
همون طور که سرش پایین بود امد جلو.قیافش واقعا خنده دار شده بود.زیر چشمی نگاهش کردم برای اولین بار خجالت کشیدنشو دیدم!
سرگرد اشاره کرد بهشو و گفت:شما چه نسبتی باهاش دارین؟
من:از اشناهای پدرشم!
سرشو تکون داد آوا سرشو اورد بالا و خندید لابد خودشم همینو گفته بوده!
_:خبر دارین خونوادش کجان؟
من:شهرستانن!
سرشو تکون داد و رو به اوا کرد و گفت:این دفعه رو میبخشم ولی به قید تعهد و ضمانت و البته دیگه طرفای اون مخفیگاهت هم نمیری لباس پسرونه هم نمی پوشی! چون مدرکی علیهت نداشتیم میتونی بری و اگر نه الان باید میرفتی اب خنک میخوردی!
آوا سرشو تکون داد ولی هیچی نگفت!
سرگرد گفت:شما یه لحظه اینجا باشید من الان برمیگردم !سرمو تکون دادم اون رفت بیرون.یه نگاه به سرگرمی جدیدم انداختم!
گرو گذاشتن سند بهترین موقعیت بود تا بتونم گستاخیاشو جبران کنم.
اروم بهش گفتم:از اینجا اوردمت بیرون هر چی من گفتم همونه!
یه نگاه بهم کرد.
گفتم:میخوای برم!
دندوناشو رو هم فشرد و گفت:اگه کسی رو داشتم بهت رو نمیزدم!
من:کاری که میکنم شرط داره یا قبول میکنی یا من میرم.
اب دهنشو قورت داد و گفت:قرار نیست اذیتم کنی!
خندیدم.
بعد از این که کارایی که لازم بود رو انجام دادیم از کلانتری بیرون اومدیم.
اینجور که معلوم بود یکی جای آوا رو گفته بود و خواسته بود بگیرنش!
آوا همون طور که دنبال من می اومد گفت:کار بابات بود!
برگشتم سمتش و گفتم:دیگه چی؟
با حرص گفت:به خاطرش منو با خفت و خواری بردن پزشکی قانونی.
من:تو از کجا میدونی کار بابای من بوده!
نگاهم کرد و گفت:پس کار خودت بوده!
من:ببین اون روی منو بالا نیار!
_:صبح که مرخص شدم بابات اومده بود دنبالم فکر کرد نمیبینمش ولی من حواسم بهش بود!یا تو بودی یا بابات چون فقط شما جای خونمو میدونین!
من:بابای من هیچوقت همچین کاری نمیکنه!
دست به سینه ایستاد جلومو و گفت:زنگ بزن ازش بپرس!
احتمال میدادم که کار بابا باشه ولی نمیخواستم جلوی آوا چیزی بگم گفتم:باشه حالا سوار شو!
_:چی؟
من:سوار ماشین شو!
_:واسه چی سوار شم؟
من:باهوش! که ببرمت خونه!
اخم کرد و گفت:من با تو هیچ جا نمیام!
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:انگار یادت رفت با چه شرطی اوردمت بیرون!
_:مگه مغز خر خوردم دنبالت بیام؟
من:میای یا برت گردونم!
اخمی کرد و گفت:اگه بخوای اذیتم کنی ایندفعه واقعا دماغتو میشکنم!
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:سوار شو!
بدون هیچ حرفی اومد نشست تو ماشین!
منم خوشحال از این که دهنشو بستم راه افتادم سمت خونه ولی این تازه اول کار بود.

رسیدیم خونه ماشینو تو حیاط پارک کردم آوا چادرش که تو دستش مچاله کرده بود انداخت گوشه حیاطو واسش زبون در اورد!
با خنده سرمو تکون دادم و گفتم:دیوونه ایا!
دستی تو موهاش کشید و گفت:من گشنمه!
یه تای برومو دادم بالا و گفتم:یعنی ادم به پر رویی تو ندیدم!
اهی کشید و گفت:خب گشنم نیست!
من:بیا برو تو بابا!لوس...
نگاهی به من کرد و گفت:بیام تو؟
من:بار اولت نیست که میای اینجا! نکنه میخوای شب بخوابی تو حیاط؟
_:مگه قراره من اینجا بمونم؟
من:مگه ندیدی چی گفت؟گفت اونجا نرو!
_:اینو گفت من بترسم!
من:به هر حال امشب اینجا میمونی!
صاف ایستاد و نگاهم کرد .
من:بیا برو من کاریت ندارم!
_:از کجا معلوم!
من:منو نگاه کن! من یه ادمم فهم و درک دارم نه حیوونم نه وحشی به کسی هم حمله نمیکنم!
ابروهاشو برد بالا و گفت:کاری که هفته پیش کردی اسمش چی بود؟!
حس بدی داشتم که نمیتونم جوابشو بدم اینجاست که قدرت مردونه به کار ادم میاد رفتم سمتش گوششو گرفتم و در حالی که میکشیدمش گفتم:کاریت ندارم سیبیلو! بیا بریم!
_:آی آی آی ای گوشمو کندی!
دستمو گرفته بود و چنگ میزد تا ولش کنم ولی چون ناخون نداشت چیزی حس نمیکردم کشیدم و بردمش تو خونه!
گوششو ول کردم .
دستشو گذاشت رو گوشش و گفت:وحشی!
رفت جلوی اینه ای که دم ورودی بود و گفت:ببین چه بلایی سر گوش نازنینم اورد!
زدم رو شونشو و همون طور که میرفتم سمت اشپز خونه گفتم:گوشتو هر چقد بکشن از این که بزرگ تر نمیشه!
هیچی نگفت رفتم سر یخچال و گفتم:سوسیس میخوری؟
اومد تو حال و سرشو به علامت مثبت تکون داد!
یه ذره نگاهش کردم نمیدونم چرا دیدم نسبت بهش با دخترای دیگه فرق داشت.نمیشد به عنوان یه دختر بهش نگاه کرد شاید به خاطر ظاهر پسرونش بود ولی به هر حال با این که باهاش احساس راحتی میکردم ولی هیچ کششی نسبت بهش احساس نمیکردم!
نشست روی مبل و گفت:سختت نیست تو خونه به این بزرگی زندگی میکنی؟
ماهیتابه رو گذاشتم رو گاز و گفتم:چطور؟
_:نمیترسی؟حوصلت سر نمیره؟اصلا وقت میکنی این همه جا رو تمیز کنی؟
من:مش رحیم تمیز میکنه کار من نیست!
_:پس تو چی کار میکنی؟فقط میخوری و میخوابی؟
من:این زبونت اخر کار دستت میده ها!
از جاش پاشد اومد اویزون اپن شد و گفت:پسرا باید پر رو باشن!
سوسیسایی که خورد کرده بودم ریختم تو ماهیتابه و گفتم:تو دختری!
_:فقط تو میدونی که من دخترم!
راست میگفت شونه هامو انداختم بالا!
کاپشنشو در اورد و گفت:میخوای جای کاری که واسم کردی هر روز بیام خونتو واست تمیز کنم؟
برگشتم سمتش و گفتم:نوچ!
ابروهاشو داد بالا و گفت:پس چی؟
لبخند شیطنت امیزی زدم و گفتم:برات یه فکر دیگه دارم!
_:مثلا؟
دستمو گذاشتم زیر چونمو و گفتم:حالا بذا بعد از شام سر فرصت بهت میگم!
مشکوک نگاهم کرد.
من:مغزت منحرفه ها!
_:وقتی با ادمای منحرف سر و کار دارم نا خوداگاه پشت پزانتز ذهنم یه منفی میاد!
من:نترس راحت باش!گفتم که با سیبیلوها کاری ندارم!
لباشو جمع کرد زیر بینیشو و گفت:تو چرا گیر دای به سیبیلای من؟بابا اینا که زیاد نیست!یه جوری میگی انگار سیبیل چخماقی درست کردم واسه خودم!
کارم تموم شد سوسیسا رو ریختم تو بشقاب و گذاشتم رو میز و گفتم:هر چی میخوای از تو یخچال بردار من یه دقیقه کار دارم!
اومد تو اشپزخونه و گفت:چی کار داری؟
گوشیمو از تو جیبم در اوردم و گفتم:فوضولو بردن جهنم گفت هیزمش تره!
نفسشو فوت کرد ورفت سمت یخچالو و گفت:خونه خودمه دیگه!؟ راحت باشم؟
خندیدم و گفتم:اره هر چی خواستی بردار بچه پر رو!
شماره بابا رو گرفتم و رفتم تو اتاق . چند بار بوق خورد بالاخره جواب داد باید یه جوری بهش یه دستی میزدم تا خودش لو بده اون بوده که پلیسو خبر کرده یا نه؟!
گوشی رو که جواب داد گفتم:مگه نگفتم بیخیال پلیس شو؟
صداشو صاف کرد و گفت:علیک سلام پسرم ! چه عجب از این طرفا کم پیدایی!
من:چرا زنگ زدی اوا رو ببرن!
_:پس اومده گزارش داده! اون روز که میگفت من کارو به پسر شما ندارم!
من:میفهمی چی کار کردی؟یه دختر تنها و بی دفاع رو چرا تو درد سر می ندازی؟
_:حالا چی شده سنگ اونو به سینه میزنی؟
من:بابا بذار یه چیزی بهت بگم تو زندگی من دخالت نکن !به کارای منم کاری نداشته باش و گرنه دیگه پسری به اسم مهران نداری.
اینو گفتم و گوشی رو قطع کردم!
دختر بیچاره به خاطر بابای من همون یه نیمچه سر پناهشم از دست داده بود.
لباسامو عوض کردم و از اتاق اومدم بیرون دیدم چهار زانو نشسته رو اپن و داره غذاشو میخوره!
خندیدم! دلم براش میسوخت از این همه تنهایی و بی کسی اون !خیلی سر سخت تر از اونی بود که باید باشه!
دستامو کردم تو جیب شلوار گرم کنمو گفتم:چرا اونجا نشستی؟
همون طور که ساندویجشو دو لپی میخورد گفت:راحتم!
رفتم پشت میز تو اشپز خونه نشستم و گفتم:کار بابام بود!
سرشو تکون داد و گفت:من که گفتم!
من:نمیتونی دیگه برگردی خونت اذیتت میکنه!
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:چی کار کنم؟برم تو پارک بخوابم؟
من:طبقه ی بالا یه سوییته تا یه جایی پیدا میکنی بیا این بالا!
نگاهم کرد و گفت:سلام گرگ بی طمع نیست!
من:تنها دلیلش اینه که تقصیر بابام بوده! بعدم نگران نباش اجارشو ازت میگیرم!
تکیه داد به دیوار و گفت:چقدرم که من دارم پول اجاره یه خونه رو بدم!
من:از حقوقت کم میکنم
خندید و گفت:کدوم حقوق؟
نیشخندی زدم و گفتم:به هر حال از فردا باید واسه من کار کنی!
اینو که گفتم غذا پرید تو گلوش لیوان نوشابشو یه نفس سر کشید نفس عمیقی کشید و گفت:چه کاری؟
ایستادم و گفتم:تو قراره منشی مطبم بشی! البته یه چیزایی هست که قبلش باید یاد بگیری!
از رو اپن پرید پایین و گفت:برو بابا دلت خوشه!
من:یادت نره تو پول دوبار بیمارستانتو به من به اضافه پول دیه دستم و دماغ نازنینم و همچنین 600 میلیون تومن هم پول اون ویلاییه که سندشو واست دادم باید پس بدی حالا گیریم دیه دنده هاتم که ازش کم کنیم بازم خیلی میشه!حالا اگه بخوی یه جور دیگم میتونم باهات حساب کنم!
بعد به اتاقم اشاره کردم
ایستاد با لب و لوچه اویزون نگاهم کرد و گفت:از کی باید کارمو شروع کنم؟

نگاهی سر تا پاش کردم و گفتم:اول باید یه فکری به حال سر و وضعت کنیم!
دست به سینه ایستاد و گفت:مگه قیافم چشه؟خیلیم خوبه!
من:من منشی مرد استخدام نمیکنم!
ابروهاشو داد بالا و گفت:یعنی میخوای....
قبل از این که حرفشو کامل بزنه گفتم:اره باید لباس دخترونه بپوشی ! سیبیلا و زیر ابروهاتم برداری!
دستشو گذاشت روی دماغ و دهنشو و گفت:اگه سیبیلامو بردارم دیگه نمیتونم بهت اعتماد کنم!
با این حرفش زدم زیر خنده!اخمی کرد و گفت:خودت گفتی تا وقتی سیبیل داری کاریت ندارم!
من:ببین من بهت تعهد نامه میدم تا وقتی منشی من باشی و اینجا زندگی میکنی باهات کاری ندارم!خوبه؟
ابروهاشو داد بالا و گفت:نوچ!مثلا اگه این کارو کردی چی؟
یه نگاه به اطراف کردمو و گفتم:این خونه مال تو!
یه ذره فکر کرد و گفت:یعنی الان این خونه مهمترین چیزیه که داری؟
دستمو کردم تو جیبم و گفتم:یه خونه یک و نیم میلیاردی واست کمه؟
انگشت اشارشو گرفت سمت منو و گفت:یادت باشه من خریدنی نیستم!
من:باشه بابا مگه من چی گفتم؟
یه ذره فکر کرد و گفت:نه!
اخمی کردمو و گفتم:همین که گفتم!
خواست یه چیزی بگه که گفتم:یادت باشه خیلی بهم بدهکاری!
رفت نشست رو مبل و گفت:حالا هی اینو بگو!
رفتم کنارش نشستم و گفتم:خیلی دلم میخواد بدونم چه شکلی میشی!
اخمی کرد و گفت:مطمئنا خیلی خوشگل میشم!
ابرومو دادم بالا و گفتم:اون که بله!
رو کرد به منو با هیجان گفت:من هیچوقت لباس دخترونه نپوشیدم!
خندیدم و گفتم:مثه این که خوشت میاد؟!
خودشو جمع و جور کرد و گفت:نه که خوشم بیاد! خب همه تغییرو دوست دارن مگه نه؟همین تو! فکر کردی نمیدونم چرا گیر دادی به من؟
من:چرا گیر دادم؟
قیافه حق به جانب گرفت و گفت:چون من فرق دارم! از اونجایی که متفاوتم یه جورایی جذابم! البته نه اون جذابی که تو فکر میکنیا! منظورم اینه که ذهنتو مشغول میکنم. میخوای سردر بیاری که یه دختری مثله من چطور زندگی میکنه و چی کارا میکنه؟!چی بلده!؟ چطوریه که نمیتونه مثل دخترای دیگه باشه؟!
با تعجب نگاهش کردم. حرفی نداشتم حدسش درست بود.
با رضایت لبخندی زد و گفت:دیدی درست گفتم!
من:خب چطوری فهمیدی؟
خندید و گفت:فکر میکنی من وقتی بیکارم و تنهام چی کار میکنم؟میشینم واسه زندگیم غصه میخورم؟
شونه هامو انداختم بالا !
یه کارت از تو جیبش در اورد و گفت:نه اقا!کتاب میخونم!
کارت عضویت کتابخونشو گرفت جلومو گفت:کلی کتاب خوندم! وقتی ادم کتابای زیادی میخونه با شخصیتای مختلف اشنا میشه اخلاقو رفتارای دیگرانو راحت تر درک میکنه!از اون گذشته وقتی با مردم زیاد در ارتباط باشی با همه قشری سر و کار داشته باشی معنی نگاها رو میفهمی!فکر کردی اگه تو چشمات هوس میدیدم الان اینجا بودم؟من تو چشمات یه برقی میبینم که وقتی به من نگاه میکنی از کنجکاوی می درخشه!تمام حرکاتمو یه جور خاصی زیر نظر میگیری! طوری بهم نگاه میکنی که انگار داری به یه دختر بچه بازیگوش نگاه میکنی نه یه دختر 18 ساله به جذابیت های ظاهری !
خندیدم و گفتم:داری ترسناک میشیا!
با خنده گفت:چرا؟نترس من توانایی خوندن ذهنو ندارم!
من:شناسنامت پیشته؟
_:شناسنامم؟
من:شک دارم 18 سالت باشه!
خندید و گفت:شاید تو شناسنامه 18 سالم باشه ! اما روزگار با من طوری رفتار کرده که مجبور بودم به اندازه سن تو رفتار کنم و فکر کنم!
لبخند تلخی زد و گفت:تو دنیای من جایی واسه بچگی کردن و جوونی کردن نیست.
بهم نگاه کرد تو چشمای سیاهش یه دنیا غم بود!بغضمو قورت دادم.اهی کشید و گفت:حتی اگه قیافمو عوض کنی نمیتونی منو تبدیل به چیزی کنی که یه عمر ازش محروم بودم.

خودش برای این که جو رو عوض کنه خندید و گفت:خب حالا قرار دادتو کی مینویسی؟
خندیدم و گفتم:همین الان!
چهار زانو نشست رو مبل و گفت:برو قلم کاغذ بیار!
خندیدم و گفتم:باشه!
از جام بلند شدم و رفتم از تو اتاق یه برگه آ 4 با خودکار اوردم و گذاشتم رو میز و گفتم:خب چی بنویسم؟
یه ذره فکر کرد و گفت:بنویس اینجانب مهری مجد....
با چشم غره نگاهش کردم نیشش تا بناگوش باز شد. گفتم:کی؟
در حالی که سعی میکرد خندشو کنترل کنه گفت: اقای مهران خان مجد!
من:اها حالا شد!
_:زیر لب گفت:همون مهری خودمون!
شنیدم ولی چیزی نگفتم.
ادامه داد:تعهد میدهم!که به هیچ وجه به سرکار خانوم آوا کریمی نگاه کج نکرده هیزی ننمایم....
زدم زیر خنده و گفتم:اخه اینا رو بنویسم؟میخوام بدم دست وکیلم!
اخم کرد و گفت:فردا میگی این تو قرار داد نبود اون تو قرار داد نبود!
من:باشه ولی همون نگاه کج معنی میده دیگه!
_:خب حالا اونو ننویس!
صداشو صاف کرد و گفت:تا عمر دارم به این بانوی گران قدر به چشم ابزار و هوس نگاه نکنم!
همون طور که مینوشنم گفتم:اوووف چه خود شیفه!
اخمی کرد و گفت:خانوما همشون محترمن!
من:باشه بگو
_:تا وقتی نزد من مهمان است مانند یک گوهر گرانبها از او نگه داری کرده و به او دست درازی نکنم و پیش خدا امانت دار خوبی باشم در غیر این صورت ملک مسکونی خود را با سند منگوله دار به اسمش خواهم زد! همچنین....
من:نه دیگه همچنین نداره!
_:چرا داره همین که من میگم... همچنین در صورت شکایت خود را به هیچ طریقی تبرئه نکنم و گناه کبیره خود را گردن بگیرم!
سرمو تکون دادم و گفتم:چشم دیگه؟
دستاشو زد به همو گفت:نوشتی؟
برگه رو گرفتم جلوش! لباشو جمع کرد و گفت:دست خطت خیلی دکتریه!
من:یعنی بد خطه!
با دقت به برگه نگاه کرد و گفت:وای به حالت اگه یه چیز دیگه نوشته باشی!
من:نه چیز دیگه این نبود!
خودکارو از دستم گرفت انگشتشو با خودکار رنگی کرد و گفت:امضا بلد نیستم انگشت میزنم!
یه انگشت زد پایینه برگه یه نگاه کردم و منم انگشت زدم!
نفس عمیقی کشید و گفت:مرده و قولش!
بعد دستشو دراز کرد جلوم باهاش دست دادم و گفتم:قولم قوله!
از جاش بلند شد و کش و قوسی به خودش داد یه دفعه جمع شد و گفت:ای ای.... ببین چی کار کردی با این دنده دیگه تکونم نمیشه خورد!
من:تقصیر خودت بود!
_:خیلی روت زیاده!خودم درستت میکنم!
چشمکی زد و گفت:خودم روتو کم میکنم!
خندیدم و گفتم:پیاده شو با هم بریم!
صداشو کلفت کرد و گفت:بخند عزیزم بخند...
من:گمشو اه! ادم فکر میکنه واقعا پسری....
خندید و گفت:من کجا باید بخوابم؟
من:اینجا دوتا اتاق بیشتر نداره یکیش پر از وسیلس یکیشم اتاقه منه!
سرشو تکون داد دوباره به همون حالت جدی که همیشه داشت برگشت و گفت:خب یه پتو و بالشت بده من میرم تو همون اتاقه میخوابم!
من:نه تو برو تو اتاقه من بخواب من اینجا میخوابم!
خندید و گفت:تو جایی غیر از روی تختت خوابت نمیبره!دوما یادت باشه محبت زیادی باعث میشه دیگران سوارت بشن!حالا به من یا هر کس دیگه ای .
لبخند زدم و گفتم:باشه!تو اتاق رخت خواب هست خودت هر چی خواستی بردار!
یه نگاه به ساعت پلاستیکی پسرونه ای که رو دستش بود کرد و گفت:خب دیگه من میرم بخوابم! مسواکمم که نیاوردم!فقط بیاد بگو اتاقه من کو؟
بردمش تو راهرو در اتاقی که تبدیل به انباری کرده بودمش رو باز کردم و گفتم:میتونی تو این شلوغی بخوابی؟
_:نمیخوام اینجا زندگی کنم که میخوام بخوابم!
یه نگاه به اطراف کرد و گفت:نیگا کن ببین چقد پول حروم میکنه!
نشست روی کاناپه قدیمی من و گفت:این که سالمه چرا انداختی این تو؟
من:خب دیگه کهنه شده!
یه دست کشید روشو گفت:لابد دیگه!
لبخندی تو صورتم پاشید و گفت:کلید اتاقو بده و دیگه شب به خیر!
کلید و انداختم طرفش رو هوا قاپیدش منم از اتاق اومدم بیرون!
رفتم تو اتاق رو تختم دراز کشیدم و شماره امیرو گرفتم.
من:الو؟
_:الو؟
من:سلام خوبی؟امیر میخوام یه دختر واسم جور کنی
_:چی شد؟ثمین باب میلت نبود؟
من:نه واسه خودم نمیخوام یکی رو میخوام که ارایشگری بلد باشه!
_:چی؟
من:نشنیدی مگه میگم ارایشگری....
_:شنیدم! میخوای چی کار؟مثه این که خوشت اومده میخوای موهاتم دخترا واست کوتاه کنن؟ایول بابا چرا به فکر خودم نرسید؟!
از طرز تفکرش خندم گرفت. گفتم:ازمایشم نمیخواد بده فقط تر و تمیز باشه میخوام فردا صبح بفرستیش!
_:خبریه؟
من:به تو چه کارتو بکن!
_:یه جوری میگی انگار در عوض کارام بهم حقوق میدی!
من:فکر کردی نمیدونم بیست درصد پولی که به دخترا میدمو میگیری؟تو گربه ای نیستی که محض رضای خدا موش بگیره...
_:خب بابا فهمیدیم میدونی! جورش میکنم امشب ... چشمو ابرو مشکی دیگه!
من:قیافش مهم نیست فقط ارایشگری رو خوب بلد باشه!
_:باشه ساعت 9 صبح دم در خونتونم!
من:شب خوش!
گوشی رو قطع کردم و شماره ثمین رو گرفتم. خیلی بوق خورد ولی بالاخره جواب داد .
من:سلام عزیزم!
_:سلام مهران جان خوبی؟
من:قربونت برم تو چطوری؟
_:منم خوبم!اگه منتظری من تا نیم ساعت دیگه خودمو میرسونم!
غلتی تو جام زدم و گفتم:نه گلم امشب میخوام تلفنی باهات حرف بزنم.....
آوا

چشمامو باز کردم هوا روشن شده بود با کلافگی از جام بلند شدم. نمازم هم قضا شده بود. جامو جمع کردم و درو باز کردم هنوز در کامل باز نشده بود که دیدم مهران با همون پسری که اون روز دم در دیده بودمش نشستن تو حال!

دلم ریخت خدایا این اینجا چی کار میکرد؟نکنه میخواستن دو نفری یه بلایی سرم بیارن؟

یه نگاه به اطراف کردم تا یه چیزی واسه دفاع از خودم پیدا کنم. گوشامو هم تیز کردم تا ببینم چی میگن

_:اخه من که دختر ارایشگر دورو برم نیست میدونی که همشون بی دست و پان و اگر نه پیش من نمی اومدن!

چشمم خورد به چوب لباسی تو کمد! با رضایت لبخندی زدم و از گوشه در بقیه حرفاشونو گوش دادم.

_:باشه باشه نشد ما یه کاری بدیم دستت دو درست انجامش بدی!

امیر پاشو انداخت رو اون یکی و گفت:خب نگفتی واسه چی میخواستی؟

مهران با کلافگی گفت:به تو چه!

_:امیر ابروهاشو داد بالا برگه این که روی میز بود برداشت و شروع کرد به خوندن:اینجانب مهران مجد....

مهران برگه رو از دستش قاپید و گفت:فضول شدی!پاشو برو من هزار تا کار دارم!

امیر نیش خندی زد و گفت:تعهد نامه واسه کی نوشته بودی؟

مهران از جاش بلند شد و گفت:بلند شو بلند شو ببینم!

_:بگو ببینم اوا کیه؟

مهران با حرص گفت:به تو ربطی نداره!

خیالم راحت شد این یعنی حداقل با هم دست به یکی نکردن!

امیر از جاش بلند شد و گفت:دیگه بی خبر میری سراغ دخترا؟باشه با مرام!

_:پاشو برم حوصلتو ندارم!

_:ببینم نکنه الان اینجاست؟

سرکی کشید تو راهرو گفت:آوا خانوم؟

حتی لحنشم ترسناک بود. از کنار در رفتم عقب که مبادا منو ببینه!

مهران:کسی اینجا نیست! اونجوری هم که تو فکر میکنی نیست چقد ذهنت منحرفه!

_:اخه تو با دخترا چه کار دیگه ای میتونی داشته باشی؟

_:داری عصبانیم میکنی گفتم که کار دارم تو که نتونستی باید خودم یکی رو پیدا کنم

همون موقع گوشی مهران زنگ خود یه نگاه به گوشیش کدر و گفت:تا من اینو جواب میدم تو هم اومدی بیرون!

بعد رفت سمت در خروجی! قبلم شروع کرد به تند تند زدن!

امیر یه چند ثانیه صبر کرد صدای بسته شدن در که اومد اروم اروم اومد سمت راه رو گفت:اوا کوچولو!

اروم ارو رفتم سمت کمد. با صدای بلندی گفت:نترس بابا کاریت ندارم! باورکن من از مهران خیلی باحال ترم!بیا بیرون ببینمت این دختره کیه که از مهران تعهد نامه میگیره!

بعد شروع کرد به حرف خودش خندیدن!

رفتم تو کمد و چوبشو از جا در اوردم.

همون موقع یهو گفت:اها پیدات کردم!

دستم گذاشتم رو قلبم هنوز تو اتاق نیومده بود لابد رفته بود تو اتاق مهران! در کمدو اروم بستم و حالت اماده باش گرفتم که تا اومد سمت کمد با چون بزنم تو سرش.

یه در دیگه رو باز کرد و گفت:اینجایی؟

_:اخ اخ اخ تو حمومم که نیستی! پس تو دستشویی؟

تو دلم داشتم بهش فحش میدادم. یه دستمو محکم گرفته بودم رو دماغ و دهنم تا
صدای نفس های بلندم که نشونه ترس بود بیرون نره!

حس کردم در اتاق باز شد.

صدای امیر تو گوشم پیچید:اینجایی؟کجا قایم شدی؟پشت وسیله ها؟؟بیا بیرون عزیزم کاری باهات ندارم! فقط یه بوس کوچولو
صدای قدماش هر لحظه نزدیک تر میشد
دیگه نفسام به شمارش افتاده بود که یه دفعه صدای بلند مهرانو شنیدم:از خونه من گمشو بیرون.
با خیال راحت چشمامو بستم!
صدای امیر بود:چته بابا ترسیدم!
_:به چه حقی تو خونه منو میگردی هان؟
صدای عصبی مهران بهم ارامش میداد!
_:باشه باشه رفتم بابا! فقط میخواستم این عروسکتو پیدا کنم!
_:برو گمشو تا نزدم شل و پلت کنم! مثه این که خیلی بهت رو دادم!
_:چرا داد میزنی؟
_ مهران با صدای بلند تری گفت:بیرون!
فهمیدم امیر از اتاق رفت .
مهران اروم گفت:بیا بیرون رفت!
بعد در اتاقو بست با احتیاط از کمد اومدم بیرون با خیال راحت نفس عمیقی کشیدم و از ته دلم لبخند زدم. دستمو رو سینم مشت کردم و گفتم:عوضی! عوضی !عوضی !
بعد سرمو بالا گرفتم و گفتم:خدایا اینا چه موجوداتین که تو افریدی.
امضای الهه زیبایی
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم
۱۷-۵-۱۳۹۲, ۱۰:۰۶ صبح
یافتن
2 کاربر از الهه زیبایی به دلیل این ارسال سپاس کرده.
*ماهک*, soulraz

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
264
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 1438


محل سکونت :
ارسال: #6
RE: رمان " دختری که من باشم "
الهه جون(1782) پس بقیه اش کو؟Questionedf
امضای *ماهک*
زندگی فاصله ی اذان تا نماز است...Hanghead
۱۷-۵-۱۳۹۲, ۰۵:۳۹ عصر
یافتن
2 کاربر از *ماهک* به دلیل این ارسال سپاس کرده.
soulraz, باران جوینده
موضوع بسته شده است 



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد