خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان" درپیچ وخم جاده " نوشته نیکولاس اسپارکس

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #1
رمان" درپیچ وخم جاده " نوشته نیکولاس اسپارکس
درپیچ وخم جاده

[تصویر:  20140404234506_dar-picho-kham.jpg]

نویسنده : نیکولاس اسپارکس
مترجم : نفیسه معتکف


خلاصه :
مايلز همسرش "ميسي" را از دست داده است. راننده‌اي پس از برخورد با او فرار كرده است. مايلز در غم از دست دادن او روزگار را مي‌گذراند و توجه چنداني به "جانا" پسرش ندارد. او به دنبال قاتل همسرش است تا وي را به عدالت بسپارد. سارا معلم جوان و زيباي با مايلز آشنا مي‌شود و اين آشنايي به عشق مي‌انجامد، ولي تقدير چيز ديگري مي‌خواهد.
داستاني ساده بي‌آلايش و پراحساس همراه با يك معما. جنبه اي از كتاب كه قابل توجه به نظر مي‌رسد اطلاعاتي است كه در طول داستان در بخش‌هاي جداگانه به صورت حروف برجسته از راننده فراري به دست مي‌آوريم و از احساسش مطلع مي‌شويم. اگر خواهان داستاني عاشقانه همراه با چاشني اشك و لبخند هستيد با اين كتاب به هدفتان مي‌رسيد.

پشت جلد :
قصه پرشور زن و مردي كه رازي خانمان‌برانداز عشقشان را تهديد مي‌كرد.
روزي كه همسر مايلز ريان در سانحه‌اي جان خود را از دست داد به ظاهر زندگي مايلز نيز پايان يافت.
او در مقام مأمور قانون نه تنها عزادار مرگ همسرش بود، بلكه آرزوي دستگيري راننده ناشناس را نيز در سر مي‌پروراند. تا اينكه با معلم پسرش برخورد كرد و عشقي پرشور شكل گرفت، اما به ذهن هيچيك از آن دو خطور نمي‌كرد تقدير چه بازيهايي برايشان رقم زده است. و چه انتخاب دردناكي پيش رو دارند...
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۵-۱-۱۳۹۳, ۱۰:۵۰ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #2
RE: رمان" درپیچ وخم جاده " نوشته نیکولاس اسپارکس
1

صبح روز 29 آگوست 1988، مایلز ریان که کمی بیش از دو سال از مرگ همسرش می گذشت، در ایوان پشتی خانه اش ایستاده بود و در حالی که سیگار می کشید، طلوع آهسته ی خورشید را که آسمان صبحگاه را از خاکستری دلگیر به نارنجی تبدیل می کرد، تماشا می کرد. رودخانه ی ترنت مقابل او قرار داشت و بخشی از مسیر آب شورمزه ی آن به دلیل انبوه درختان سرو در کناره ی رودخانه، از نظر پنهان بود.

دود سیگار مایلز حلقه وار رو به بالا می رفت. او احساس کرد رطوبت هوا بالا رفته و هوا سنگین شده است. پرندگان زودتر از موعد مقرر آواز صبحگاهی خود را سر داده بودند و چهچه ی آن ها همه جا طنین افکن بود. قایق ماهیگیری کوچکی از مقابل او رد شد. مرد ماهیگیر برای او دستی تکان داد و مایلز نیز با تکان دادن سر جوابش را داد. این کل نیرویی بود که می توانست در خود جمع کند.

او به یک فنجان قهوه احتیاج داشت و آماده بود که روز خود را با نوشیدن قهوه ی جاوه شروع کند، سپس جانا را به مدرسه برساند، بومیانی را که قانون را زیر پا می گذاشتند مهار کند، اخطاریه های دادگاه ناحیه را به دیوار بچسباند، و به مسایل اجتناب ناپذیر پیش بینی نشده بپردازد، مانند ملاقات با آموزگار جانا در بعد از ظهر همان روز. و این تازه اول کار بود. شب تازه برنامه اش سنگین تر می شد. همیشه کلی کار بود که می بایست انجام می گرفت؛ از کارهای خانه گرفته تا رسیدگی به قبوض و صورتحساب ها، خرید، نظافت، تعمیر وسایل خانه. و حتی در لحظاتی نادر که مایلز متوجه می شد کمی وقت آزاد دارد، سعی می کرد به نحو احسن از آن استفاده کند، وگرنه آن فرصت را هم از دست می داد. سر ضرب مطلبی را برای خواندن پیدا می کرد.

عجله کن. فقط چند دقیقه وقت استراحت داری. چشمانت را ببند، وگرنه دیگر فرصت پیدا نمی کنی.

به هرحال مشغله اش به حدی بود که او را حسابی از پای در می آورد. اما چه کاری از دستش بر می آمد؟

او براستی به قهوه احتیاج داشت. دیگر نیکوتین هم بر او تاثیر نداشت. فکر کرد بهتر است سیگار را ترک کند. اما اهمیت نمی داد که این کار را بکند یا نه. به هرحال او در ذهنیت خود واقعا سیگاری نبود. درست بود که در روز چند سیگار می کشید، اما سیگاری واقعی نبود. آن طور نبود که روزی یک پاکت سیگار بکشد یا سالها باشد که سیگار می کشد. او سیگار کشید را بعد از مرگ میسی شروع کرده بود و هر لحظه اراده می کرد، می توانست آن را ترک کند. اما چرا می بایست این زحمت را به خود می داد؟ به دَرَک! شش های او وضعیت خوبی داشتند. همین چند هفته پیش بود که دزد فروشگاه را دنبال کرده و بی هیچ دردسری او را گرفته بود. آدم سیگاری که نمی توانست این کار را بکند!

اما از طرفی، این کار به آسانی زمانی که بیست و دو سال داشت، نبود. به هرحال آن مربوط به ده سال پیش بود. هرچند سی و دو سال سنی نبود که او راهی خانه ی سالمندان شود، به هر حال در سرازیری افتاده بود و این را احساس می کرد. در دوران دانشجویی اش بود که شب او و دوستانش تازه از ساعت یازده شروع می شد و تا صبح ادامه داشت. اما در چند سال اخیر، بغیر از شب هایی که در نوبت شب کار می کرد، ساعت یازده برایش دیروقت بود و حتی اگر خوابش نمی آمد، به رختخواب می رفت. هیچ دلیل قانع کننده ای نداشت که بخواهد با استناد به آن تا دیروقت بیدار بماند. خستگی موردی دائمی در زندگی اش شده بود. حتی شب هایی که جانا کابوس نمی دید ـ که بعد از مرگ مادرش گه گاه دچار آن می شد ـ مایلز باز هم بیدار می شد و احساس می کرد خسته است. کسل و بی توجه بود، انگار از زیر آب به این طرف و آن طرف رفته است و بیشتر مواقع این حالت را ناشی از زندگی پر جنب و جوشش می دانست. اما گاهی به طور جدی از خودش می پرسید که نکند عیب و ایرادی پیدا کرده است؟ یک بار در جایی خوانده بود که علایم افسردگی خمودی و رخوت مفرط بی دلیل است. البته او دلیل داشت.

آنچه او به راستی محتاجش بود این بود که زمانی را در خلوت و آرامش در کلبه ی کوچک کنار دریا در کی وست سپری کند. جایی که می توانست انواع سفره ماهی را صید کند، یا صرفا در ننو دراز بکشد و آبجو بخورد، و در آن لحظه به فکر هیچ تصمیم گیری مهمی نباشد بجز اینکه مثلا اگر بخواهد در کنار زنی در ساحل قدم بزند، آیا باید صندل بپوشد یا نه.

یک دلیل خستگی و دلمردگی او هم تنهایی بود. او از تنها بودن و این که در تختخوابی خالی بیدار شود، خسته شده بود. بگذریم که این احساس خودش را هم متعجب می کرد. او که تا همین چند وقت پیش اصلا به این فکر نیفتاده بود.

تا یک سال بعداز مرگ میسی، حتی به فکر مایلز خطور نمی کرد که ممکن است دوباره عاشق زنی شود. انگار تمایل به جنس مخالف هرگز در او وجود نداشته است و اشتیاق و شهوت و عشق چیزی جز احتمالی فرضی نیست و هیچ ربطی به دنیای واقعی ندارد. حتی بعد از این که دوران ماتم و اندوه را سپری کرده و آن قدر قوی شده بود که دیگر شب ها گریه نکند، باز هم به نحوی زندگی اش ایراد داشت. انگار به طور موقت زندگی اش از مسیر عادی خارج شده است ولی عنقریب به حالت عادی برمی گردد. با این حال، دلیلی وجود نداشت که بابتش ذوق و شوق به خرج دهد.

بعد از مراسم تدفین، در بیشتر مسایل هیچ تغییری حاصل نشده بود. قبض های آب و برق و تلفن می آمد، جانا احتیاج به غذا داشت، چمن ها می بایست هرس می شد، و او هنوز شغل خودش را داشت. روزی بعد از این که با رییسش چارلی که در عین حال صمیمی ترین دوستش هم بود کلی آب جو سر کشیدند، چارلی از او پرسیده بود که از دست دادن همسر چطوری است؟ و او جواب داده بود که اصلا تصور نمی کند میسی برای همیشه رفته، بلکه تصور می کند او برای چند روزی با یکی از دوستانش به سفر رفته و در این چند روز جانا را به او سپرده است تا مراقبش باشد.

زمان سپری شده و سرانجام مایلز به این بی حسی و کرختی عادت کرده و در جای خود ساکن شده بود. هرچند سعی می کرد تکانی به خود بدهد، احساس می کرد هنوز افکارش به سوی میسی کشیده می شود. هرچیزی او را به یاد میسی می انداخت.، به خصوص جانا که هرچه بزرگ تر می شد، بیشتر شبیه مادرش می شد، گاهی وقت ها جانا را در رختخواب می خواباند، در آستانه ی در اتاق می ایستاد و او را نگاه می کرد. همسرش را در چهره ی کوچک پسرش می دید و مجبور می شد سرش را برگرداند تا پسرش اشک های پدرش را نبیند. اما تصویر او تا ساعت ها در ذهنش باقی می ماند. او عاشق طرز خوابیدن میسی بود. موهای قهوه ای بلندش روی بالش ولو می شد، یک دستش بالای سرش قرار داشت و همچنان که سینه اش با دم و باز دم نفسهایش بالا و پایین می رفت، لبانش کمی از هم باز می ماند. و بوی تن میسی چیزی بود که هرگز از یاد او نمی رفت. در اولین روز کریسمس بعد از مرگ میسی، وقتی در کلیسا نشسته بود، بوی عطری که میسی می زد به مشامش رسید و تا آخر مراسم چنان دردی به جانش افتاده بود که احساس می کرد مانند غریقی است که برای حفظ جانش احتیاج به تنفس دارد.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۵-۱-۱۳۹۳, ۱۰:۵۶ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #3
RE: رمان" درپیچ وخم جاده " نوشته نیکولاس اسپارکس
خاطرات زیادی به ذهنش می رسید. اوایل ازدواجشان عادت داشتند ناهار را در رستوران کوچک فرد و کلارا بخورند؛ رستورانی پرت و ساکت در پایین خیابانی که بانک محل کار میسی در آن بود. آنجا به قدری دنج بود که آن دو احساس می کردند هرگز چیزی بینشان عوض نمی شود. بعد از تولد جانا دیگر زیاد به آن جا نمی رفتند، اما بعد از مرگ میسی، مایلز دوباره عادت رفتن به آن جا را از سر گرفت، گویی امیدوار بود باقی مانده ی احساساتش را که هنوز روی دیوارهای چوبی آن جا پرسه می زدند، پیدا کند. او کارهای خانه را طبق روالی که میسی آنجا را اداره می کرد، انجام می داد. چون میسی هر پنج شنبه شب به سوپرمارکت می رفت، او هم همین کار را می کرد. چون میسی دوست داشت کنار دیوارهای حیاط خانه اش گوجه فرنگی بکارد، او هم همین کار را می کرد. میسی معتقد بود ماده ی ضدعفونی کننده ی لایزول بهترین وسیله برای نظافت است ، و مایلز دلیلی نمی دید به جز آن از موادی دیگر استفاده کند . در هر کاری که مایلز انجام می داد ، میسی همیشه حضور داشت .

اما در بهار گذشته ، چند صباحی این احساس تغییر کرد . بی هیچ هشداری هم از راه رسید و مایلز به محض وقوع ، آن را حس کرد ، یک بار وقتی به طرف مرکز شهر می راند ، زوجی جوان را دست در دست یکدیگر دید که به سمت پیاده رو می رفتند . بی اختیار به آنان زل زد و برای لحظه ای تصور کرد آن مرد خودش است که دست زنی را در دست دارد . البته نه آن زن ، بلکه زنی که ... کسی که نه تنها او را بلکه جانا را هم دوس داشته باشد . کسی که لبخند بر لبهای او بیاورد . کسی که بر سر میز شامی دلچسب با او شراب بنوشد . کسی که او را در آغوش بگیرد ، لمسش کند ، و بعد از خواموش کردن چراغ در گوش یکدیگر نجوا کنند . مایلز با خود گفت : کسی مانند میسی . و ناگهان دچار نوعی احساس تقصیر و شرمندگی و خیانت به میسی شد ، به طوری که تصمیم گرفت برای همیشه تصویر آن زوج را از ذهن پاک کند .

یا دست کم چنین پنداشت .

اواخر همان شب ، درست بعد از رفتن به رختخواب ، متوجه شد که دوباره به یاد آن زن و مرد افتاده است . هرچند باز هم احساس تقصیر و خیانت کرد ، مانند بار اول چندان قوی نبود . و در آن لحظه فهمید که قدم اول را برداشته است . هرچند گامی کوچک بود ، در مورد آنچه از دست داده بود ، با خود به توافق رسیده بود .

او خود را این چنین توجیه کرد که اکنون مردی بیوه است و اشکالی ندارد از این گونه احساسات داشته باشد . و می دانست که هیچ کس هم با او مخالفت نخواهد کرد . کسی از او انتظار نداشت بقیه ی عمرش را در تنهایی سپری کند . در طول چند ماه گذشته ، دوستانش به او پیشنهاد کرده بودند اگر موافق باشد ، ترتیب قرار ملاقاتهایی را برای او بدهند . از این گذشته ، می دانست که میسی راضی است که او دوباره ازدواج کند ، حتی بارها این مساله را به او گفته بود . آنان نیز مانند بیشتر زوجها بازی " اگر اتفاقی بیفتد " را کرده بودند و با اینکه هیچ یک از آنان به ذهنش خطور نمی کرد اتفاقی ناگوار برایشان بیفتد ، هر دو موافق بودند که خوب نیست جانا بدون پدر یا مادر بزرگ شود ، و برای زن یا شوهر بازمانده نیز خوب نیست . با این حال ، از نظر مایلز کمی زود بود .

با سپری شدن تابستان ، اغلب فکر پیدا کردن کسی به ذهن او خطور می کرد و همچنان شدت می یافت . هرچند میسی هنوز در ذهن او بود . برای همیشه باقی می ماند ، با این حال ... مایلز به طور جدی در فکر بود کسی را پیدا کند که شریک زندگی اش شود . و اواخر آن شب ، وقتی روی صندلی گهواره ای نشسته بود و جانا را بعد از کابوسی که دیده بود تسلا می داد ، به نظرش رسید این تنها راه است و همان موقع این فکر از لحاظ شدت و قوت به بالاترین درجه ی خود رسید . حالا او احتمال پیدا کردن کسی را به حتما" کسی را پیدا کردن تغییر داده بود که سپس به قدر مسلم تبدیل شد . در این مرحله ، صرف نظر از اینکه او چقدر دلش چنین چیزی را می خواست ، افکارش او را از این ذهنیت منحرف می کرد ، و دلیلش هم در اتاق خوابش بود .

روی تاقچه ی اتاقش در پاکتی زدر رنگ پرونده ای بود که به میسی مربوط می شد ؛ پرونده ای که او بعد از مراسم خاکسپاری میسی برای خودش درست کرده بود . او همیشه آن را پیش خودش نگه می داشت تا فراموش نکند چه بر سرش آمده است و یادش باشد که باید چه اقدامی بکند .

او آن را نگه داشته بود تا ناکامی اش را به یادش بیاورد.

چند دقیقه بعد , سیگارش را روی نرده ها فشار داد و آن را خاموش کرد و به داخل خانه برگشت.قهوه ای را که به آن احتیاج داشت , در فنجان ریخت و به سمت انتهای راهرو رفت. درِ اتاق جانا را باز کرد و سرک کشید. جانا هنوز خواب بود. بنابراین او هنوز کمی وقت داشت. به سمت حمام رفت.

وقتی شیر آب را باز کرد , قبل از اینکه آب از لوله بیرون بیاید , اول آه و ناله ای کرد و بعد صدایش بند آمد. او حمام کرد , صورتش را اصلاح کرد و دندانهایش را مسواک زد. وقتی موهایش را شانه می کرد , متوجه شد که نسبت به گذشته کم پشت تر شده است. با عجله اونیفرمش را پوشید , هفت تیرش را از گاوصندوقی که بالای درِ اتاق خوابش قرار داشت , برداشت و آن را به کمرش بست. از انتهای راهرو صدای خش خش آرام جانا را در اتاقش شنید , او با چشمانی پف آلود سرش را بالا کرد و به پدرش نگاهی انداخت. با موهای ژولیده روی تختش نشسته بود. چند دقیقه بیشتر نبود که بیدار شده بود.
مایلز خندید و گفت: "صبح بخیر , قهرمان."
جانا از همانجا روی تخت تقریباً با حرکتی کند و آهسته مانند فیلمها , گفت: "سلام , بابا."
"برای خوردن صبحانه حاضری؟"
جانا کش و قوسی به دستانش داد و ناله کنان گفت: "می شود پنکیک بخورم؟"
"چطور است به جای آن وافل بخوری. دارد دیر می شود."
جانا خم شد و شلوارش را برداشت. شب قبل , مایلز آن را دم دست جانا گذاشته بود.
"تو هم که همیشه همین را می گویی!"
مایلز شانه بالا انداخت و گفت: "آخر تو هر روز صبح دیر می کنی"
"خوب زودتر بیدارم کن"
"عقیده ی بهتری دارم...چرا وقتی ازت می خواهم بروی بخوابی نمی روی؟"
"آن موقع خوابم نمی آید فقط صبحها خسته هستم."
"تازه شدی مثل من"
"هان؟"
"هیچی بابا"
مایلز به دستشویی اشاره کرد و گفت:"یادت باشد لباسهایت را که پوشیدی , موهایت را هم شانه کنی"
"باشد"
بیشتر صبحها همین مکافات بود.
مایلز چندتا وافر در تُستر گذاشت و یک فنجان قهوه ی دیگر برای خود ریخت. وقتی جانا لباس پوشیده وارد آشپزخانه شد , وافل او در بشقابش و یک لیوان شیر هم در کنار آن بود. مایلز قبلاً روی وافل کره مالیده بود اما جانا دوست داشت شیره را خودش روی آن بریزد. مایلز روی وافل خودش هم کره و شیره مالید. برای چند دقیقه هر دو ساکت بودند. حالت چهره ی جانا طوری بود که انگار در عالم خودش سیر می کرد. لازم بود مایلز با او حرف بزند تا دست کم جانا کمی با او هم فاز شود.
مایلز پرسید:"اوضاع درس و مشق و مدرسه چطور است؟"
جانا شانه ای بالا انداخت و گفت: "به نظرم خوب است."
این هم جزئی از عادت شده بود که مایلز همیشه بپرسد اوضاع مدرسه چطور است و جانا جواب بدهد خوب است. اما صبح که مایلز کیف مدرسه ی جانا را آماده می کرد , متوجه یادداشتی شد که معلم جانا در آن از او خواسه بود در صورت امکان سری به مدرسه بزند. از عنوان یادداشت چنین بر می آمد که مسأله جدی تر از صرفاً ملاقات معلم و والد است.
"سر کلاس درس هایت خوب است؟"
جانا شانه ای بالا انداخت و گفت:"اوهوم"
"از معلمت خوشت میآید؟"
جانا گازی به وافل زد و دوباره گفت: "اوهوم."
مایلز صبر کرد تا شاید جانا مطلبی به اوهوم اضافه کند , اما جانا این کار را نکرد.
مایلز کمی به جلو خم شد و گفت: "چرا به من نگفتی معلمت برایم یادداشت فرستاده؟"
جانا با لحنی معصومانه گفت: "کدام یادداشت؟"
"یادداشتی که توی کیفت بود... همان که معلمت نوشته بود تا من آن را بخوانم"
جانا دوباره شانه ای بالا انداخت. شانه هایش مثل وافل داخل تُستر بالا و پایین می رفت. گفت: "گمان می کنم یادم رفت."
"چطور چنین چیزی را فراموش کردی؟"
"چه می دانم؟!"
"می دانی چرا می خواهد من را ببیند؟"
"نه..."
جانا مکثی کرد و مایلز فهمید که او راستش را نمی گوید.
_"پسر, تو در مدرسه مشکل داری؟"
جانا چند بار پلک زد و سرش را بالا کرد. پدرش هیچ وقت او را "پسر" صدا نمی کرد مگر این که اشتباهی از او سر زده بود."
"نه,بابا. من هیچ وقت بی ادبی نمی کنم. قول می دهم."
"خوب, پس موضوع چیه؟"
"نمی دانم"
"کمی فکر کن"
جانا روی صندلیش شروع به وول خوردن کرد. می دانست که صبر پدرش لبریز شده است.
"باشد. به نظرم کمی در درسهایم مشکل دارم."
"به نظرم گفتی مدرسه و درس و مشقت خوب است."
"مدرسه خوب است. خانم اندروز هم زن خوبی است. من مدرسه را دوست دارم."
جانا مکثی کرد و ادامه داد:مسأله این است که گاهی سر کلاس درس را نمی فهمم."
"خوب , به همین دلیل به مدرسه می روی که چیزی یاد بگیری."
" اين را ميدانم. اما او مثل خانم هيز(Hays) معلم پارسالم نيست. تکاليفي که ميدهد، براي من مشکل است. بعضي از آنها را اصلا نميتوانم انجام بدهم."
جانا هم شرمنده بود و هم از پدرش ترسيده بود.
مايلز دستش را دراز کرد و روي شانه پسرش گذاشت. " پس چرا به من نگفتي که در درس هايت مشکل داري؟"
مدت زيادي طول کشيد تا جانا به حرف آمد و گفت: " آخر ... آخر نميخواستم از دستم عصباني شوي.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۵-۱-۱۳۹۳, ۱۱:۰۳ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #4
RE: رمان" درپیچ وخم جاده " نوشته نیکولاس اسپارکس
بعد از صبحانه و اطمينان از اينکه جانا آماده ي رفتن به مدرسه است، مايلز کيف مدرسه او را برداشت و تا جلوي در بدرقه اش کرد. جانا از موقع صرف صبحانه تا حالا حرف زيادي نزده بود. مايلز خم شد، پسرش را بوسيد و گفت: " نميخواهد بابت امروز بعدازظهر نگران باشي. همه چيز درست ميشود. باشد؟ "
جانا زير لب گفت: " باشد."
"دوست دارم، قهرمان."
" من هم تو را دوست دارم، بابا."
وقتي جانا به طرف ايستگاه اتوبوس مدرسه ميرفت که در انتهاي بلوک خانه شان قرار داشت، مايلز ايستاد و او را تماشا کرد. ميدانست اگر ميسي زنده بود، از آنچه امروز صبح پيش آمده بود، تعجب نميکرد چون حتما زودتر از اينها ميفهميد که جانا در مدرسه مشکل دارد. ميسي بخوبي به کارهايي مانند اين رسيدگي ميکرد. او حواسش به همه چيز بود.


فصل 2

سارا اندروز شب قبل از روزي که قرار بود با مايلز ريان ملاقات کند، در محله قديمي نيوبرن با گام هايي يکنواخت راه ميرفت. مدت پنج سال بود که او به جرگه مشتاقان پياده روي پيوسته بود و سعي ميکرد حداکثر استفاده را از پياده روي هايي که براي خودش حکم ورزش را داشت، بکند. اما از وقتي به اين شهر آمده بود، پياده روي کمي برايش مشکل شده بود. چون هر وقت از خانه بيرون ميرفت، چيزي جالب توجهش را جلب ميکرد و مات و مبهوت به تماشايش مي ايستاد.
شهر نيوبرن که از سال 1710 ساخته شده است، در کنار رودخانه هاي نيوز(Neuse) و ترينت در بخش شرقي کاروليناي شمالي قرار دارد. از لحاظ قدمت دومين شهر اين ايالت است که زماني هم مرکز ايالت بوده و قصر تريون(Tryon Palace) که در آنجا قرار دارد، اقامتگاه فرماندار مستعمره بوده است. اين قصر در آتش سوزي سال 1798 ويران شد و در سال 1945، به همراه باغ هايي باشکوه و ديدني بازسازي شد که در فصل بهار پر از گل هاي لاله و آزاليا و در پاييز پر از داوودي ميشد. سارا که اولين بار بود به اين شهر مي آمد، از تمام نقاط ديدني آنجا ديدن کرد. هر چند در آن فصل باغ ها گل و شکوفه نداشت، سارا دوست داشت خانه اش نزديک کاخ باشد تا هر روز از جلوي آن رد شود.

او در آپارتماني بسيار زيبا در خيابان ميدل(Middle) که در قلب شهر واقع بود و فقط چند بلوک با کاخ فاصله داشت، مستقر شد. آپارتمان او در طبقه فوقاني ساختماني بود که سه خانه تا داروخانه ي کالب برادهام(Caleb Bradham) فاصله داشت. در سال 1898 ، برادهام نوشابه اي به نام براد(Brad) روانه ي بازار کرد که بعدها در سراسر دنيا با نام پپسي کولا معروف شد. در کنج خيابان کليساي اپيسکوپل(Episcopal) قرار داشت؛ ساختمان آجري باشکوهي که گل هاي ماگنوليا همچون طاق روي آن سايه انداخته بود. در سال 1718 ، براي اولين بار درهاي اين کليسا به روي مردم باز شد. وقتي سارا به قصد پياده روي از آپارتمانش بيرون مي آمد، از مقابل هر دو بنا ميگذشت و به سوي خيابان فرانت(Front) ميرفت که در آن تعداد زيادي خانه هاي مجلل دويست ساله سر جاي خود استوار بود. آنچه بيش از هر چيز تحسين او را بر مي انگيخت، اين بود که عرض پنجاه سال گذشته بيشتر خانه هاي آنجا با دقت و تلاشي وافر، يکي يکي مرمت و بازسازي شده بود. برخلاف شهر ويليامز برگ(Williamsburg) در ايالت ويرجينيا(Virginia) که خانه هايش از طريق اعطاي وام بنياد راکفلر(Rockfeller) بازسازي شده بود، دولتمردان نيوبرن از شهروندان درخواست کرده و آنان نيز پاسخ مثبت داده بودند. حال و هواي آن شهر و مردمش، چهار سال پيش توجه پدر و مادر سارا را به اين شهر جلب کرده بود. او خود تا ماه جون گذشته که به اين شهر آمد، هيچ چيز در مورد آن نميدانست.

در حين پياده روي در اين فکر بود که اين شهر چقدر با شهر بالتيمور (Baltimore) در ايالت مريلند (Maryland) فرق دارد؛ جايي که او در آن به دنيا آمده و تا همين چند ماه پيش در آنجا زندگي کرده بود. البته بالتيمور هم قدمتي تاريخي داشت و در درجه اول شهري معروف بود، اما نيوبرن که يک شهر کوچک جنوبي بود، به گونه اي قابل ملاحظه جدا افتاده بود و هيچ علاقه اي نداشت مثل شهرهاي ديگر گام هاي سريع بردارد و خود را به پاي آنها برساند. در اين شهر، وقتي او از خيابان رد ميشد، مردم برايش دست تکان ميدادند و هر سوالي ميکرد، جوابي طولاني و از سر صبر ميگرفت که معمولا هم در آن به مردم يا وقايعي اشاره ميشد که او قبلا چيزي در موردشان نشنيده بود. به نظر ميرسيد هر کسي و هر چيزي به نحوي به هم مربوط بود. اغلب اين خوب بود اما گاهي هم او را خل ميکرد.

بعد از اينکه پدرش رئيس بيمارستان و مرکز پزشکي کراون رجيونال (Craven Regional) شده بود، پدر و مادرش به اين شهر نقل مکان کرده بودند. وقتي طلاق سارا مراحل پاياني خود را طي ميکرد، آنان او را وسوسه کرده بودند که به اين شهر بيايد. اما سارا که بخوبي مادرش را ميشناخت، تا يک سال حرف آنان را پشت گوش مي انداخت. دليلش اين نبود که او مادرش را دوست نداشت، بلکه براي اين بود که گاهي مادرش ... چه طوري بگويم ... او را تحليل ميبرد. به هر حال، براي رسيدن به آرامش بالاخره حرف آنان را گوش کرده و به اينجا آمده بود. و خدا را شکر ميکرد که تا حالا از اين کار پشيمان نشده است. اين درست همان چيزي بود که به آن احتياج داشت. البته اين شهر در نظرش افسون کننده و جالب بود، اما اصلا خيال نداشت تا آخر عمر در آنجا بماند.

بمحض ورود به شهر متوجه شده بود نيوبرن شهري نيست که به درد افراد مجرد بخورد. جاهاي زيادي نداشت که مردم در آنجا با يکديگر قرار ملاقات بگذارد و افراد همسن و سال او اکثر متأهل و صاحب خانه و خانواده بودند. نيوبرن هم درست مانند بيشتر شهرهاي جنوبي مجموعه اي نظم و ترتيب اجتماعي مخصوص به خود داشت. با وجود آن همه افراد متأهل در آنجا، براي زني مجرد مشکل بود بتواند خود را در ميان آنان جدا کند و يا حتي از جاي شروع کند. بخصوص براي زني مانند او که بتازگي طلاق گرفته بود و در اين شهر کاملا غريبه و تازه وارد به حساب مي آمد.

به هر حال، اين شهر مکاني مناسب براي بچه داري بود. گاهي وقتي سارا پياده روي ميکرد، فکر ميکرد که کاش اوضاعش طوري ديگر بود. وقتي او دختري جوان بود، هميشه در خيال زندگيي را مجسم ميکرد که در آرزويش بود: ازدواج، بچه دار شدن، خانه اي شخصي در محله اي که تمام همسايه ها شب هاي تعطيل دور هم جمع ميشوند و با يکديگر معاشرت ميکنند. و اين زندگيي بود که خود در دوران کودکي داشت و دلش ميخواست وقتي بزرگ شد نيز به همان روش زندگي کند. ولي اين طور از آب در نيامده و او پي برده بود بندرت پيش مي آيد که مردم به آنچه در زندگي ميخواهند، برسند.

به هر حال مدتي بر اين باور بود که هر چيزي امکان پذير است، بخصوص وقتي مايکل (Michael) سر راهش قرار گرفت. او در شرف فارغ التحصيل شدن دررشته ی تربیت معلم بود و مایکل هم از دانشگاه جرج تاون (Goergetown) در رشته ی مدیریت بازرگانی فارغ التحصیل شده و لیسانسش را گرفته بود. خانواده ی او یکی از سرشناس ترین خانواده های بالتیمور بود که بیشتر ثروت خود را از راه بانکداری به دست آورده بود. خانواده ای فوق العاده ثروتمند و جد اندر جد معروف و متنفذ. از آن دسته خانواده هایی که در تمام جلسات و سخنرانیها و انجمنهای صنفی و حقوقی شرکت می کردند، هر سیاستی را که دلشان می خواست در باشگاههای محلی پیاده می کردند، همه زیر دستشان بودند و از آنان حساب می بردند، و خلاصه حسابی خرشان می رفت. به هر حال ظاهر امر نشان داد که مایکل تمام ارزش و اعتبار خانوادگی اش را زیر پا گذاشت و از نظر آنان ساز خودش را زد. وقتی او وارد اتاق می شد، تمام سرها به سمت او می چرخید، و با اینکه میدانست اوضاع از چه قرار است، وانمود می کرد که تصورات مردم اصلاً برایش اهمیتی ندارد و این بهترین خصوصیت او بود.
وانمود کردن او نکته ی اساسی بود.

در یک میهمانی وقتی سر و کله ی او پیدا شد، سارا هم مانند تک تک دوستانش فهمید او کیست، و وقتی اواخر شب او به سراغش آمد و سلام کرد، سارا بشدت تعجب کرد. آن دو از مصاحبت یکدیگر لذت بردند و گفتگوی کوتاه و مختصر آنان به گفتگویی طولانی تر در قرار ملاقاتی که برای صرف قهوه در روز بعد گذاشتند، منجر شد. بعد از آن، به طور مرتب با هم ملاقات داشتند و بعد عاشق یکدیگر شدند و بعد از یک سال، مایکل از او تقاضای ازدواج کرد.

مادر سارا از شنیدن این خبر ذوق زده شد ولی پدرش آن طور که باید و شاید چیزی نگفت. فقط برایش آرزوی خوشبختی کرد. شاید همان موقع پدرش به چیزی بدگمان بود و شاید هم صرفاً آن قدر در جامعه بود که بداند افسانه ی شاه پریان بندرت به واقعیت می پیوندد. به هر دلیلی که بود، پدرش آن موقع حرفی به او نزد و رک و راست بگویم، سارا هم به خودش زحمت نداد که بابت پرده پوشی پدرش از او سؤالی کند. تا اینکه مایکل از سارا خواست قبل از ازدواج تعهدنامه ای را امضا کند و توضیح داد که خانواده اش در مورد این قضیه مصر هستند. در آن موقع، مایکل نهایت سعی خود را کرد تا تمام کاسه و کوزه ها را سر پدر و مادرش بشکند. اما حس ششم سارا به او می گفت که اگر هم پدر و مادر مایکل این کار را نمی کردند، خود او به نحوی این کار را می کرد. به هر حال سارا اوراق را امضا کرد. آن شب پدر و مادر مایکل جشن نامزدی باشکوهی گرفتند تا به طور رسمی ازدواج قریب الوقوع آن دو را اعلام کنند.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۵-۱-۱۳۹۳, ۱۱:۱۳ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #5
RE: رمان" درپیچ وخم جاده " نوشته نیکولاس اسپارکس
هفت ماه بعد سارا و مایکل ازدواج کردند و برای ماه عسل به یونان و ترکیه رفتند. وقتی به بالتیمور برگشتند، در خانه ای که فقط دو بلوک تا خانه ی والدین مایکل فاصله داشت، مستقر شدند. با اینکه سارا از لحاظ مالی تأمین بود و نیازی به کار کردن نداشت، در کلاس دوم مدرسه ای ابتدایی در محله ی پایین شهر مشغول تدریس شد. عجیب اینکه مایکل هم این تصمیم او را تأیید کرد و به نظر می رسید این مسأله برای کاملاً عادی است. در دو سال اول زندگی ظاهر امر نشان می داد که همه چیز خوب و عالی پیش می رود. او و مایکل بیشتر ساعات اواخر هفته را در رختخواب می گذراندند، با هم حرف می زدند و درد دل می کردند. مایکل برای او می گفت که آرزو دارد روزی وارد عرصه ی سیاست شود. آنان تعداد زیادی دوست داشتند که بیشترشان را مایکل در تمام طول عمر می شناخت. آخر هفته ها همیشه بساط میهمانی و سیر و سفر به راه بود. بقیه ی اوقات آزاد خود را در واشنگتن سپری می کردند. در موزه ها پرسه می زدند، به تئاتر می رفتند، به بناهای یادبود کاپیتول مال (Capitol Mall) سر می زدند. و یکی از همین دفعات بود که مایکل داخل بنای یادبود لینکلن به سارا گفت دلش بچه می خواهد. بمحض اینکه مایکل این حرف را زد، سارا بشدت ذوق زده شد و دستانش را دور گردن مایکل حلقه کرد. هیچ چیز به این اندازه خوشحالش نمی کرد.

چه کسی می توانست حدس بزند بعد چه خواهد شد؟ چند ماه بعد از آن روز سعادت بار و سرشار از شادی در بنای یادبود لینکلن، سارا هنوز باردار نشده بود. پزشک به او گفته بود نباید نگران باشد چون وقتی خوردن قرص را قطع کند، مدتی طول می کشد تا باردار شود. اما پیشنهاد کرده بود که اگر سارا تا اواخر سال باردار نشد، برای معاینه به او مراجعه کند.
مشکل حل نشد و قرار شد آزمایشهایی به عمل آید. چند روز بعد که برای گرفتن جواب آزمایش به سراغ پزشک رفتند، بمحض ورود از قیافه ی او متوجه شدند که اشکالی در کار است.
آن موقع بود که سارا متوجه شد تخمدانهای او قدرت باروری ندارند.

یک هفته بعد، اولین دعوای اساسی بین مایکل و سارا در گرفت. مایکل بعد از پایان ساعت کارش به خانه نیامد. سارا ساعتها در خانه قدم زد و انتظار کشید. در این فکر بود که چرا مایکل تلفن نکرده است و دلش شور افتاد که مبادا اتفاقی برای او افتاده باشد. وقتی مایکل به خانه آمد، کاملاً مست بود و سارا بشدت برآشفت. تنها حرفی که مایکل زد این بود: "تو مالک من نیستی،" و از همانجا بود که دعوا بالا گرفت. در ان لحظه حرفهایی زشت و ناپسند رد و بدل کردند. همان شب سارا از کرده ی خود پشیمان شد و مایکل هم حالتی عذر خواهانه به خود گرفت. اما بعد از آن دعوا، به نظر می رسید که مایکل مثل سابق نیست و از او فاصله می گیرد. بیشتر اوقات در لاک خود فرو رفته بود و وقتی سارا او را تحت فشار می گذاشت، مایکل انکار می کرد که رفتارش عوض شده است و می گفت: " این دوران را پشت سر می گذاریم و حالم سر جا می آید."

اما اوضاع از بد هم بدتر شد. با گذشت هر ماه، جر و بحث و دعوای بین آنان بیشتر بالا می گرفت و فاصله شان از یکدیگر بیشتر می شد. یک شب که سارا پیشنهاد کرد که همیشه می توانند بچه ای را به فرزند خواندگی بپذیرند، مایکل خیلی راحت این پیشنهاد را رد کرد و گفت که پدر و مادرش قبول نخواهند کرد.

بخشی از وجود سارا ندا سر می داد که از همان شب رابطه ی آنان صدوهشتاد درجه چرخیده است. البته علتش نه حرفهای مایکل بود و نه اینکه او می خواست به حرفهای پدر و مادرش گوش بدهد، بلکه حالت چهره ی مایکل بود. حالتی که نشان می داد مایکل معتقد است این مشکل خود ساراست نه پدر و مادر او.

کمتر از یک هفته ی بعد، او مایکل را مشروب به دست در اتاق نشیمن دید. از حالت بی حواسی و مغشوشی چشمانش معلوم بود که لیوان اولش نیست. به هر حال مایکل خواهان طلاق بود و حرف خودش را هم زدو مطمئن بود که سارا احساس او را درک می کند. وقتی حرفش را تمام کرد، سارا متوجه شد که در آن حالت اصلاً قادر نیست حرفی بزند. دلش هم نمی خواست چیزی بگوید.
ازدواج آنان به طلاق انجامید. زندگی مشترکی که کمتر از سه سال دوام داشت. سارا بیست و هفت ساله بود.
دوازده ماهی که پس از آن گذشت، همه چیز مبهم و نامشخص بود. همه غیر از خانواده ی سارا دلشان می خواست بدانند چه اشکالی پیش آمده بود. سارا به هیچ کس حرفی نمی زد و اگر کسی سؤال می کرد، او فقط می گفت: "نتوانستیم با هم زندگی کنیم."
چون سارا کار دیگری نداشت که بکند، به تدریس ادامه داد. هفته ای دو ساعت هم با مشاوری برجسته به نام سیلویا (Sylvia) حرف می زد. به پیشنهاد سیلویا به گروهی تقویتی ملحق شد و در جلساتشان شرکت کرد، اما بیشتر اوقات فقط شنونده بود. وقتی در جمع بود، احساس می کرد حالش بهتر شده است، اما وقتی تک و تنها در آپارتمان کوچکش می نشست، متوجه واقعیتهایی می شد که او را از پا در آورده بود و دوباره گریه و زاری راه می انداخت که تا ساعتها ادامه داشت. حتی در یکی از بدترین شرایط روحی اش فکر خودکشی به سرش زد. البته هیچ کس از این مسئله بو نبرد، نه مشاورش و نه خانواده اش. آن موقع بود که بهتر دید بالتیمور را ترک کند. احتیاج به جایی داشت که بتواند در آنجا زندگی تازه ای را شروع کند. جایی که خاطرات دردناکش برایش تداعی نشود. جایی که قبلاً در آنجا زندگی نکرده باشد. و حالا که در خیابانهای نیوبرن قدم می زد، حداکثر سعی اش را می کرد تا خود را جمع و جور کند. البته گهگاه با خودش کلنجار می رفت، ولی به بدی سابق نبود. پدر و مادرش به روش خود هوای او را داشتند. پدرش که اصلاً حرفی از این ماجرا نمی زد. مادرش مقالات مختلف را در مورد تازه ترین پیشرفتهای پزشکی در زمینه ی افسردگی از مجلات می برید. و برادرش برایان (Brian) که دانشجوی سال اول دانشگاه کارولینای شمالی شده بود، همچون منجی زندگی او بود.
برایان مثل بیشتر بزرگسالان گاهی فاصله می گرفت و خود را کنار می کشید، اما براستی شنونده ای همدل بود. هر وقت سارا احتیاج به کسی داشت که برایش درد دل کند، برادرش در کنارش بود. و حالا که او به دانشگاه رفته بود، سارا جای خالی او را کاملا احساس می کرد. آن دو همیشه خیلی به هم نزدیک بودند . سارا که بزرگتر از او بود، هروقت مادرش اجازه می داد، در عوض کردن کهنه ی برادرش و غذا دادن به او کمک می کرد. وقتی برایان به مدرسه رفت، سارا در درس و مشق به او کمک می کرد و از همان موقع فهمید که دلش می خواهد معلم شود.

سارا هرگزاز تصمیمی که گرفته بود، پشیمان نشده بود. او عاشق تدریس و کارکردن با بچه ها بود. هر وقت پا به کلاس می گذاشت و با سی چهره کوچک مواجه می شد که نگاه پرشور خود را بر او دوخته بودند، احساس می کرد در انتخاب شغل تصمیمی به جا گرفته است. در آغاز کار، او نیز مانند تمام آموزگاران جوان و تازه کار، آرمان گرا بود. خیال می کرد اگر نهایت سعی خود را بکند، تک تک بچه ها واکنش درست نشان خواهند داد، اما متاسفانه این طور نبود. بعضی بچه ها بنا به دلیلی که بود، مقاومت می کردند و سارا علی رغم تلاشی که می کرد، راه به جایی نمی برد. واین بدترین قسمت کارش بود. تنها قسمتی که باعث می شد شبها تا دیروقت خوابش نبرد. اما این باعث نمی شد دست از تلاش بردارد.

سارا عرق پیشانی اش را پاک کرد و خدا را شکر کرد که هوا رو به خنکی می رفت. خورشید در آسمان پایین تر می رفت و سایه ها دراز تر می شد. هم چنان که قدم زنان از مقابل ایستگاه آتش نشانی رد می شد، دو ماموری که بیرون روی صندلی راحتی نشسته بودند، به نشانه ی سلام و علیک سری تکان دادند. سارا لبخندی تحویلشان داد. تا جاییی که می توانست حس بزند، خیال نمی کرد اول غروب در آن شهر آتش سوزی رخ بدهد. در طول چهار ماه گذشته، سارا هر روز همان موقع آن مرد را درست در همان نقطه دیده بود.
سارا که متوجه شده بود از وقتی به این شهر آمده، به گونه ای عجیب و غریب ساده و بی پیرایه شده است. با اینکه گاهی دلش برای حال و هوای پر جنب و جوش شهری تنگ می شد، مجبور بود اعتراف کند که کندی شیوه ی زندگی اینجا هم مزایایی دارد. در طول تابستان، او مدتهای طولانی در عتیقه فروشیهای شهر پرسه می زد یا صرفا به تماشای قایق هایی بادبانی می ایستاد که پشت هتل شرایتون متوقف بودند. حتی حالا که مدارس باز شده بود، او درهیچ عجله ای نمی دید، او راه می رفت و راه می رفت. فقط پیاده روی می کرد و بجز گاهی که به پدر و مادرش سر می زد، بیشتر شبها را تک و تنها سپری می کرد. به موسیقی کلاسیک گوش می داد و برنامه های درسی را که از بالتیمور با خودش آورده بود، بررسی و مرور می کرد. و این برای خودش خوب بود.
او در مدرسه تازه وارد بود و برنامه هایش هنوز به کمی دستکاری احتیاج داشت. سارا متوجه شده بود که بسیاری از شاگردانش آن طور که باید و شاید در دروس اصلی قوی نیستند و لازم است در برنامه های درسی آهسته تر پیش برود و بیشتر با بچه ها کار کند. البته این مسئله باعث تعجب او نبود، چون هر مدرسه ای در مراحل مختلف پیشرفت برنامه ای مخصوص به خود دارد. یه هر حال،او حساب می کرد تا آخر سال بیشتر شاگردها برنامه ی درسی مقرر را تمام می کنند. اما فقط یک شاگرد بود که کمی او را نگران می کرد.
جانا ریان.

او بچه ای بسیار خوب بود. پسری خجالتی و سر به زیر. از آن بچه هایی که آدم به راحتی می تواند از اشتباهاتش چشم پوشی کند. اولین روزشروع کلاس ، او در ردیف عقب نشسته بود و وقتی از او سوالی می شد، مودبانه پاسخ می داد. اما تجربه کاری در بالتیمور به سارا یاد داده بود که باید به این جور بچه ها بیشترتوجه شود. گاهی هیچ مفهوم به خصوصی نداشت، اما گاهی به این معنا بود که آنها می خواهند چیزی را پنهان کنند . بعد از اینکه او از شاگردان خواست اولین تکلیف خود را تحویل بدهند، به ذهن سپرد که حتما به دقت کارهای جانا را بررسی کند، البته لزومی هم نداشت.
تکلیف بچه ها شامل انشایی کوتاه در مورد این بود که تابستان را چگونه گذرانده اند، و سارا از این راه می توانست بفهمد که آنان چند مرده حلاج هستند و نحوه نگارش آنان چطور است. انشای بیشتر بچه ها شامل غلط املایی ، نظریه های ناتمام و خط کج و معوج بود. اما انشای جانا از این حرفها گذشته بود! او اصلا کاری را که معلم از او خواسته بود، انجام نداده بود. فقط اسمش را بالای ورقه نوشته و به جای نوشتن مطلب ، عکس خودش را در حال ماهیگیری در قایق کشیده بود، وقتی سارا از او پرسیده بود که چرا این کار را کرده است، جانا توضیح داده بود که خانم هیز همیشه به او اجازه می داده به جای نوشتن نقاشی کند و گفته بود:" خط من اصلا خوب نیست"
ناگهان زنگ خطر در گوش سارا به صدا در آمده بود. لبخندی زده و خم شده بود تا به جانا نزدیک شود، و گفته بود" می شود دست خطت را نشانم بدهی؟"
جانا بعد از لحظاتی طولانی، از سر اکراه سری تکان داده بود. وقتی بقیه ی بچه ها مشغول انجام دادن تکلیف دیگری بودند، سارا در کنار جانا نشسته و در حالی که پسرک نهایت سعی خود را می کرد، سارا متوجه شده بود که سعی او بیهوده است. جانا اصلا نمی توانست بنویسد. و آخر همان روز سارا پی برده بود که او حتی نمی تواند یک کلمه بخواند. ریاضی او هم دست کمی از نوشتن نداشت. اگر سارا مجبور می شد حدس بزند که جانا کلاس چندم است، و اگر تاکنون چشمش به او نیفتاده بود حدس می زد که او تازه کلاس آمادگی را شروع کرده است.
اولین فکری که به ذهن سارا خطور کرده بود این بود که جانا در یادگیری مشکل دارد و شاید دچار دیسلکسیا ست. اما بعد از یک هفته متوجه شد که مشکل جانا دیسلکسیا نیست. جانا حروف و کلمات را با هم قاطی نمی کرد و آنچه را سارا به اومی گفت، کاملا متوجه می شد و درک می کرد، هر وقت سارا کاری از او می خواست، جانا مایل بود به درستی آن را انجام دهد و سارا اعتقاد داشت صرفا مشکل او این است که مجبورش نکرده اند تکالیف مدرسه را آن طور که از او خواسته شده است، انجام دهد. آموزگاران او در این مورد او را تحت فشار قرار نداده بودند.
وقتی او در مورد جانا از یکی- دو آموزگاردیگر سوال کرد، به مسائلی در مورد مادر جانا پی برد. هر چند با او همدلی می کرد، می دانست این دلسوزی اصلا به نفع هیچ کس، بخصوص جانا نیست و نباید او را در حال خود رها کرد؛ کاری که آموزگاران قبلی جانا کرده بودند. در عین حال، او در کلاس شاگردانی دیگر نیز داشت و نمی توانست تمام توجه خود را به او معطوف کند. سرانجام نتیجه گرفت که پدر جانا را ملاقات کند و آنچه را نمی داند با او در میان بگذارد تا بلکه راهی برای مشکل جانا پیدا کنند.
او درباره ی مایلز ریان چیزهایی شنیده بود. البته نه خیلی زیاد. مثلا می دانست که بیشتر مردم شهر دوستش دارند و به او احترام می گذارند. از همه مهمتر اینکه او به پسرش خیلی اهمیت می دهد، که این خودش خوب بود. اوحتی در مدت کوتاه تدریسش در این شهر،با پدران و مادرانی ملاقات کرده بود که به نظر می رسید آن طور که باید و شاید به فرزندانشان اهمیت نمی دهند و بیشتر آنان را مایه ی خیر و برکت در زندگی شان. همچنین با پدر و مادرانی برخورد کرده بود که معتقد بودند به هیچ وجه خطایی از فرزندانشان سرنمی زند. و سرو کله زدن با این دو گروه کاری عبث و بی فایده بود. اما طبق حرف های مردم، مایلز ریان جزو این دو گروه نبود.

سر چهار راه بعدی، سارا از سرعت قدمهای خود کاست و صبر کرد تا یکی- دو اتومبیل عبور کند. سپس از خیابان رد شد و برای مردی که پشت پیشخوان داروخانه نشسته بود، دستی تکان داد. قبل از اینکه از پله ها بالا برود، نامه ای را که برایش رسیده بود، برداشت. بعد از اینکه قفل در آپارتمان را گشود، نظری اجمالی به نامه انداخت و آن را روی میز کنار در گذاشت.
به آشپزخانه رفت. یک لیوان آب یخ برای خود ریخت و آن را به اتاق خواب برد. لباسهایش را درآوردو آنها را در سبد لباسهای چرک انداخت.
به شدت مشتاق بود زیر دوش آب سرد برود که چشمش به چراغ چشمک زن پیغام گیر تلفن افتاد. دکمه را فشار داد و صدای مادرش را شنید که از او دعوت می کرد اگر کاری ندارد، به خانه ی آنان برود. مثل همیشه صدای مادرش کمی هیجان زده بود.
عکس خانواده ی سارا روی میز در کنار تلفن قرار داشت. مورین و لاری در وسط، سارا و برایان در دو طرف آنان. دستگاه بوقی زد وپیام دوم پخش شد که باز هم مادرش بود:" اوه خیال می کردم تا حالا به خانه برگشته ای..."و ادامه داده بود:"امیدوارم همه چیز روبه راه باشد...."
آیا می بایست می رفت؟ حال و حوصله اش را داشت؟ بالاخره نتیجه گرفت:" چرا نروم؟ من که کار دیگری ندارم بکنم."
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۵-۱-۱۳۹۳, ۱۱:۲۲ عصر
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #6
RE: رمان" درپیچ وخم جاده " نوشته نیکولاس اسپارکس
مایلز به جاده ی باریک و پرپیچ و خم مادام مور پیچید. این جاده در امتداد رودخانه ی ترنت و نهر برایس واقع بود که از شهر نیوبرن تا پولوکزویل ادامه داشت و حدود هفده-هجده کیلومتربه سمت جنوب می رفت. نام این جاده برگرفته از زنی بود به نام مادام مور که زمانی یکی از معروف ترین روسپی خانه های کارولینای شمالی را اداره می کرد. این جاده با یک پیچ از خانه های محلی و محل دفن ریچارد دایز اسپیت ،قهرمانی جنوبی که اعلامیه ی حقوق بشر را امضا کرد، رد می شد. در دوران جنگ داخلی، ارتش متحد پس از نبش قبر، جمجمه ی او را به عنوان اخطار به شهروندان که دربرابر اشغال مقاومت نکنند، بالای دروازه ی آهنین شهر نصب کرده بودند. مایلز در کودکی این ماجرا را شنیده بود و اصلا دلش نمی خواست زمانی حتی از نزدیک آن محل هم رد شود.

جاده ای که او در آن پیش می رفت، علی رغم زیبایی و دنجی اصلا برای بچه ها مناسب نبود، چون تریلیهایی که بار چوب و الوار داشتند، شبانه روز در آنجا تردد می کردند و راننده ها پیچ و خم جاده را دست کم می گرفتند. حالا مایلز به عنوان مالک خانه ای در یکی از محله های اطراف آن جاده، سعی می کرد هر وقت به آنجا می رسد، سرعتش را کم کند.
هیچ کس به جز میسی حرف او را گوش نکرده بود.

این جاده باعث می شد مایلز همیشه به یاد میسی بیفتد.

او سیگاری دیگر در آورد، روشنش کرد و شیشه اتومبیل را پاین کشید. وقتی هوای گرم به داخل اتومبیل وزید،بی درنگ زندگی مشترکش با میسی همچون فیلم در ذهنش مجسم شد، که مثل همیشه و بطور تغییر ناپذیر به آخرین روزی که با هم بودند، منتهی می شد.

از قضا، آن یکشنبه او تمام روز را بیرون از خانه بود. با دوستش چارلی کرتیس به ماهیگیری رفته بود. او از صبح زود خانه را ترک کرده بود. تا اینکه او و چارلی با ماهی هایی که گرفته بودند، به خانه برگشتند، آن قدر کافی نبود که از همسرش دلجویی شود. میسی که صورتش گل انداخته بود، دستانش را دور کمر او حلقه کرده و چپ چپ نگاهش کرده بود بدون آنکه حرفی بزند. اصلا احتیاجی نبود حرفی بزند. حالت نگاهش به مایلز گویاتر از هر کلامی بود.

قرار بود روز بعد برادر و زن برادر میسی از آتلانتا به آنجا بیایند و او در تمام مدت در خانه کار کرده بود تا همه چیز را برای ورود مهمانانش آماده کند . جانا در اثر ابتلا به آنفولانزا در رختخواب بود کع این کار را آسانتر نمی کرد، چون میسی مجبور بود از او هم مراقبت کند. اما این دلیل عصبانیت میسی نبود. دلیل اصلی اش مایلز بود. میسی خودش به او گفته بود می تواند به ماهیگیری برود مشروط بر این که روز شنبه کارهای مربوط به حیاط را انجام دهد تا میسی دیگر از این بابت نگرانی نداشته باشد. به هر حال کار در آنجا مزاحم برنامه اش می شد.

اما مایلز به جای اینکه به دوستش چارلی زنگ بزند و معذرت بخواهد ، ترجیح داده بود یکشنبه را به ماهی گیری برود. و چارلی در تمام روز سر به سر او گذاشته و گفته بود که حالا مجبور است شب روی کاناپه بخوابد. و مایلز می دانست که حق با چارلی است. اما به هر حال کار حیاط، کار حیاط بود و ماهیگیری هم ماهیگیری. مایلز می توانست به جان خودش قسم بخورد که برادر و زن برادر میسی هیچ اهمیت نمی دهند که چمنها چقدر بلند شده و یا باغچه پر از علف هرز است.
به علاوه مایلز به خودش گفته بود که وقتی برگردد، همه کارها را روبه راه می کند و واقعا هم قصدش هم همین بود. او که خیال نداشت تمام روز بیرون بماند. اما مثل تمام سفرهای ماهیگیری اش، هر بار چیزی باعث می شد که حساب زمان از دستش برود. با این حال، می توانست از نفوذ کلامش استفاده کند...نگران نباش. خودم همه کارها را روبه راه می کنم، حتی اگر تمام شب طول بکشد و محتاج چراغ قوه باشم.

شاید این طوری تاثیر داشت. او صبح قبل از اینکه ازرختخواب بیرون بیاید، برنامه اش را به میسی گفته بود، اما این طور نشد و وقتی به خانه رسید، میسی بیشتر کارها را انجام داده بود. چمنها هرس شده بود، بوته های قسمت ورودی کنده شده بود. حتما کارش ساعتها طول کشیده بود و می شد گفت عصبانیتش بی مورد نیست. حتی اگر از کوره در می رفت هم کافی نبود. اما چیزی فرتر از اینها بود. مثل تفاوت روشن کردن یک کبریت و آتش گرفتن جنگل بود. و مایلزاین را تشخیص می داد. در چند سالی که با هم ازدواج کرده بودند، چندین بار این حالت و نگاه او را دیده بود. اما به ندرت.
مایلز آب دهان خود را قورت داد . و با خود گفته بود: خدایا، به امید تو. و با ترس و لرز گفته بود: "سلام عزیزم. می بخشی که دیر کردم. حساب وقت از دستمان در رفت."
و به محض اینکه آماده شده بود خطابه ی خود را شروع کند، میسی رویش را برگردانده و از پشت سر گفته بود: " می خواهم بروم بدوم، تو که می توانی بقیه ی کارها را انجام بدهی، مگر نه؟"

سپس خودش را آماده کرده بود تا چمن های هرس شده را از وسط راه ورودی و جلوی پارگینگ بردارد. دستگاه مکنده روی چمنها قرار داشت. مایلز آن قدر عاقل بود که حرفی نزند.

وقتی میسی برای عوض کردن لباس وارد خانه شده بود، مایلز یخدان را از پشت ماشین برداشته و به آشپزخانه رفته بود. ماهی ها را در یخچال می گذاشت که میسی از اتاق خواب بیرون آمده بود. مایلز به حرف آمده و گفته بود:"داشتم ماهی ها را از توی دست و پا جمع ..."
و میسی دندان قروچه ای کرده و گفته بود:" پس کاری که ازت خواستم چه شد؟"
" آن را هم انجام می دهم . بگذار اول این کار را تمام کنم. ماهیها خراب می شود" میسی چشم غره ای رفته و گفته بود:" ولش کن، وقتی برگشتم، خودم ترتیبش را می دهم." لحن کلامش به قدری تمسخر آمیر بود که دیگر مایلز نتوانست بود تحمل کند و گفته بود:"آن کار را هم انجام می دهم! گفتم که انجام می دهم، نگفتم؟"
" نه بابا! نه اینکه قبل از رفتن به ماهیگیری تمام کارهای حیاط را کرده بودی!"

مایلز مجبور شده بود لبش را گاز بگیرد و دم نرند. بله، او به جای کار کردن در حیاط، یک روز تمام را به ماهیگیری گذرانده بودو...بله، حال میسی را هم گرفته بود. اما حالا مگر چطور شده بود؟ قرار بود برادر و زن برادر میسی بیایند، رئیس جمهور که نمی خواست بیاید! دلیلی نداشت در مورد کل قضیه آدم این قدر بی منطق باشد.

بله. مایلز می بایست ساکت می ماند. آن طور که میسی نگاهش کرده بود، مایلز می دانست که به نفعش نیست. وقتی میسی در را پشت سرش محکم به هم کوبیده بود، مایلز صدای لرزش پنجره ها را هم شنیده بود.

کمی بعد از رفتن میسی، مایلز متوجه شد که اشتباه کرده است و از کارش پشیمان بود. او ناکس بود و میسی حق داشت این را به او بگوید. به هر حال، فرصت دست نداد تا از او عذرخواهی کند.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۵-۱-۱۳۹۳, ۱۱:۲۷ عصر
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان " آنی شرلی در خانه رویاها " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدپنجم) ایران دخت 55 1,766 ۶-۹-۱۳۹۴ ۰۸:۲۴ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " شیطان پنهان " نوشته جسیکا استیل ایران دخت 31 1,260 ۲۴-۷-۱۳۹۴ ۰۹:۲۹ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در ویندی پاپلرز " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدچهارم) ایران دخت 54 3,330 ۷-۶-۱۳۹۴ ۱۰:۰۰ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در جزیره " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدسوم) ایران دخت 56 2,250 ۱۶-۵-۱۳۹۴ ۰۲:۰۴ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آنی شرلی در اونلی " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلددوم) ایران دخت 64 2,033 ۱۲-۵-۱۳۹۴ ۰۹:۴۵ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در گرین گیبلز" نوشته ال. ام. مونتگومری (جلداول) ایران دخت 74 2,519 ۷-۵-۱۳۹۴ ۰۲:۴۵ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " برایت میمیرم " نوشته : لیندا هووارد ایران دخت 63 6,049 ۲۵-۳-۱۳۹۴ ۰۸:۲۸ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " تلخ وشیرین " نوشته دانیل استیل ایران دخت 83 3,409 ۹-۱-۱۳۹۴ ۰۹:۵۹ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد