تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان در امتداد حسرت - طیبه امیر جهادی
#1
Package_favorite 
بچه ها این رمان خیلی قشنگه من تا حالا 10 بار خوندمش ولی همیشه برام جذابه بهتون پیشنهاد میدم حتما بخونیدش ضرر نمیکنید
CheerleaderCheerleaderCheerleaderCheerleaderCheerleader



نیمه های شب بود که با مهرداد مهمانی را ترک کرده و بیرون آمدم. داخل ماشین چون سرم به شدت درد می کرد سرم را به صندلی تکیه داده و چشمهامو بستم که مهرداد پرسید: چیه یاسی خانوم، چرا ذمغی؟ نکنه از دوستام خوشت نیومد؟
_ نه اتفاقا بچه های خوبی بودن. یه خورده سرم درد میکنه فقط همین.
خنده ای کرد و گفت: خوب عزیزم تقصیر خودته. بچه و چه به این حرفها؟
چشامو باز کردم و با عصبانیت جواب دادم: این فضولیها به تو نیومده و به تو مربوط نیست. تو فقط منو زودتر برسون خونه.
مهرداد با لب و لوچه آویزان گفت: بد اخلاق، نازک و نارنجی.
تا زمانیکه به خونه برسیم دیگه هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد. جلوی درب با دلخوری از هم خداحافظی کرده و من پیاده شدم. بی حوصله و بی حال کلید را بیرون آوردم و درب را باز کردم و به داخل رفتم. وقتی داخل خانه پا گذاشتم نیلوفر خوشحال جلو دوید و گفت:
_ سلام یاسی جون، می دونی کی اومده؟ اگه گفتی جایزه داری؟
لبخند زنان جواب دادم: سلام فسقلی، کی اومده که باعث شده تو تا این وقت شب بیدار بمونی؟ مگه فردا مدرسه نداری؟
_ چرا ولی از خوشحالی نتونستم بخوابم.
قبل از اینکه حرفی بزنم، مامان هم به هال آمد و سلام کرد. نگاهی به صورتش انداختم، پکر و گرفته به نظر می رسید. برای همین در جواب نیلوفر گفتم: حتما دایی اینا اومدن.
آخه مامان از زندایی مونا که آدم فضولی بود خوشش نمی آمد.
نیلوفر نچی کرد. گفتم: خاله اینا؟
_ نه.
_ مامان بزرگ اینا؟
نیلوفر که دختر زیبا و شیرین زبانی بود خنده ای کرد و گفت: وای یاسی جون، تو چقدر خنگی.
مامان با اخم و تشر جواب داد: بی ادب این چه طرز حرف زدن با بزرگتره.
همین که سرمو بلند کردم تا جواب مامان رو بدم از دیدن کسی که پشت سر مامان ایستاده بود حیرت کردم. به چشمهای خودم اطمینان نکردم و چند بار باز و بسته کردم ولی نه واقعیت داشت، اصلا باورم نمی شد بعد از سالها دوباره ببینمش. سرم به دوران افتاد و احساس کردم خانه دور سرم می چرخد، برای حفظ تعادلم روی زانوهام نشستم و خیره نگاهش کردم. نسبت به هفت سال قبل کمی شکسته شده و کمی هم از موهای سرش ریخته بود و تارهای سفید لابه لای موهایش خودنمایی می کرد و این بر جذابیتش افزوده بود.
اون روزها دیوانه وار دوستش داشتم و عاشقش بودم. وقتی در کنارش قدم بر می داشتم به وجودش افتخار می کردم و فخر می فروختم ولی حالا سر تا پا نفرت و انزجار بودم و هرگز در مخیله ام نمی گنجید که یکبار دیگر ببینمش. آه سینه سوزی کشیدم و پرسیدم: برای چی اومدی؟
_ اومدم شماها رو ببینم.
پوزخندی زدم و گفتم: ماها رو؟ اون هم بعد از این همه سال. متأسفم خیلی دیر فیلت یاد هندوستان کرده.
سرش را پایین انداخت و گفت: قبول دارم که خیلی دیره و اشتباه کردم، ولی باز هم اومدم جبران گذشته رو بکنم. یاسی جون من شماها رو خیلی دوست دارم.
خنده ی کشداری کردم و گفتم: یاسی جون، یاسی جون.
سپس با فریاد ادامه دادم: نگو یاسی جون، یاسی مرده. در واقع تو کشتیش، اون موقع که ترکمون کردی و رفتی و ما رو تو دریای غم رها کردی.
با نفرت بهش خیره شدم و گفتم: ما رو دوست داری؟ معلومه، هفت سال سراغی از ما نگرفتی. تو می دونی تو این مدت چه بلایی سر ما اومده. بخاطر تو در به در شدیم، آوارگی کشیدیم. می دونی چه بدبختیا کشیدیم، از هر کس وناکس حرف شنیدیم و دم نزدیم و تحمل کردیم. نه آقا جون دیگه حنات پیش ما رنگ نداره، حالا هم برو همون جایی که بودی.
بی اختیار با یاد آوری گذشته اشکم سرازیر شد، برای همین به سمت اتاق دویدم و درب را پشت سرم قفل نمودم و همانجا نشسته و زارزار گریه می کردم. پشت درب ایستاده بود و التماس می کرد و می گفت؟ یاسی، خواهش می کنم درب رو باز کن، می خواهم باهات حرف بزنم. من هم خیلی عذاب کشیدم، باید همه چیزو برات توضیح بدم.
با تمام توانم فریاد کشیدم و گفتم: از اینجا برو، حتی نمی خوام صداتو هم بشنوم. سکوتی سنگین بر فضای خانه حاکم شد. وقتی حسابی گریه کرده و سبک شدم بدون اینکه لباسامو از تنم در بیارم، سیگاری روشن کرده و روی تخت دراز کشیدم. از حرص پک محکمی به سیگار زدم و با حلقه های دود سیگار که به هوا می رفت من هم به گذشته پر کشیدم.
از بچگی یعنی از وقتی که خاطرات بر ذهنم حک می شد وضع زندگیمون آشفته بود. و این نابسامانیها زمانی به اوج خو رسید که من هفت سال داشتم، درست هم سن و سال نیلوفر. هیچ وقت اون روزها رو فراموش نمی کنم. بابا هر شب به بهانه های مختلف مامان رو به باد کتک می گرفت و سیاه و کبودش می کرد. یک روز اونقدر کتکش زد که خون از بینی اش جاری شده بود. با روسری داشت خفه اش می کرد، از ترس، پایش را گرفته و التماس می کردم: بابا تو رو خدا، مامان رو نکش.
تا اینکه مامان از وضع حاکم خسته شده و دست منو هم گرفت و به خانه مامان بزرگ رفتیم. خیلی دلم می خواست علت اون همه دعوا مرافه ها رو بدونم.
یک روز که جمعه هم بود، خاله مرجان و همسرش و همین طور دایی محمد و زندایی همراه سامان به آنجا آمدند. من و سامان در گوشه ای مشغول بازی بودیم که طبق معمول نیش و کنایه زندایی مونا نسبت به مامان شروع شد، هر دقیقه متلکی بار مامان می کرد و می خندید. تا اینکه گفت: مریم جون، چرا خودتو این همه عذاب میدی، یک دفعه طلاق بگیر و خودتو خلاص کن.
مامان هم جواب داد: اگه یاسی نبود حتما این کار رو می کردم ولی الان نمی تونم.
زندایی خنده کشداری کرد و گفت: گور پدر بچه. مگه باباش چه گلی به سرت زده که بچه اش بزنه. بسپار دستش تا پدر خودش و عشقش رو در بیاره.
مامان، وای نگو، نمی تونم جگر گوشه امو بسپارم دست اونا، تا هر روز نا مادری شکنجه اش کنه.
وبه دنبالش شروع کرد به گریه کردن. اون لحظه از شنیدن کلمه نا مادری فقط خدا می داند چه حالی بهم دست داد. یک دفعه احساس کردم همه جا سیاه و تاریک شد، طوریکه قادر به دیدن نبودم. وقتی چشم باز کردم بغل مامان بودم و بقیه هم دور سرم جمع شده بودند. هر کسی اظهار نظری می کرد، یکی می گفت: غذا کم می خوره برای همین ضعف کرده. دیگری می گفت حتما درس بهش فشار می آره...
ولی من نگاهی به صورت غمگین و اشک آلود مامان انداختم، سپس دستامو دور گردنش حلقه کرده و گریه کنان گفتم: مامان، تو رو خدا منو از خودت جدا نکن. درسته که من بابا رو هم دوست دارم ولی می خوام پیش تو بمونم.
خواهش می کنم منو نده دست اونا، من بدون تو می میرم. به خدا قول می دم دیگه شیطونی نکنم. باور کن دیگه اذیتت نمی کنم و دختر خوبی می شم. به خدا راست میگم مامان و به دنبالش های های گیه کردم، طوریکه اونا هم به گریه افتادند و مامان در حالیکه سرمو نوازش می کرد گفت: نترس عزیزم مطمئن باش من هیچوقت تو رو به اونا نمی دم و از خودم جدا نمیکنم و پیش خودم نگه می دارم.
از اون پس گوشه ای کز می کردم و به فکر فرو می رفتم. فکر جدا شدن از مامان سخت آزارم می داد چون می دونستم اگه این اتفاق بیفته روزگار خوبی نخواهم داشت، درست مثل سیندرلا می شدم.
از فرط عصبانیت دق و دلی مو روی اسباب بازیام خالی می کردم، می زدم و می شکوندم. طفلکی مامان و مامان بزرگ سعی می کردن منو به نوعی سرگرم کنن تا شاید کمتر بهانه جویی کنم.
چند ماهی به همین منوال گذشت، تا اینکه نزدیک عید بابا چند نفری را واسطه کرد تا مامان دوباره به خونه برگرده. بیچاره مامان بخاطر من قبول کردکه دوباره برگرده،چون از دوری بابا هم غصه می خوردم.
روزی رو که قرار بود به خونه خودمون برگردیم هرگز فراموش نمی کنم. از خوشحالی روی پام بند نبودم، مرتب لباس عوض می کردم و سعی داشتم بهترین لباسم را بپوشم و با بی قراری منتظر اومدن بابا بودم. آخه چند ماهی می شد که ندیده بودمش و برای همین سخت دلتنگش بوده و برای دیدنش لحظه شماری می کردم. وقتی زنگ خانه بصدا درآمد اونقدر با عجله دویدم که زمین خورده و پام به شدت درد گرفت ولی با این حال من دردی را حس نمیکردم و فقط و فقط به فکر دیدن بابا بودم.
با خوشحالی درب رو باز کردم و با دیدن عمو علی، دوست بابا فورا پرسیدم: عمو جون، بابا کو؟ کجاست؟
عمو علی بغلم کرد و بوسید، سپس گفت: دختر گلم یه کاری برای بابات پیش اومد که نتونست خودش بیاد و منو فرستاد دنبالتون.
یکباره تمام شادیم به غم تبدیل شد، مأیوس و سرخورده از بغلش پایین اومدم. مامان هم که مثل من منتظر بابا بود پکر به دیوار تکیه داد چشمهاشو بست و اشکش روان شد. با دیدن حال مامان آهسته پرسیدم:
_ مامان دیگه خونه نمی ریم؟
چشمهاشو باز کرده و با پشت دست اشک هاش رو پاک کرد و گفت: چرا عزیزم، می ریم.
از بابا بزرگ و مامان بزرگ خداحافظی کرده و بیرون اومدیم. وقتی جلوی خونمون رسیدیم عمو علی، ما رو پیاده کرد و رفت.
وقتی به داخل رفتیم توی راهرو به همسایه طبقه بالا خانم رحمتی برخوردیم. بعد از سلام و احوالپرسی یکدفعه خانم رحمتی گفت: مریم جون، راستی مگه شما از هم جدا نشدین؟
_ نه چطور مگه؟
_ آخه چند وقته شوهرت با یک خانمی مرتب خونه می اومد و می رفت تا اینکه یک روز اومدن و اثاث خونتون رو بردن. راستش ما خیال کردیم جهیزیه تو رو می برن.
مامان متعجب پرسید: اثاث می بردن، کیا؟
_ خوب معلومه شوهرت.
مامان فورا به سمت در دوید و با عجله کلید را انداخت و درب را باز کرد. ما هم پشت سرش به داخل رفتیم. خونه خالی خالی بود و فقط یخچال و چند تیکه ظرف و ظروف باقی مانده بود. یادداشتی روی آیینه بود که مامان شروع به خواندن کرد:
سلام
سلام به بهترین و فداکارترین همسر دنیا
عزیزم،می دونم در این مدتی که با من زندگی کردی خیلی رنج و عذاب کشیدی. می دونم خیلی آزارت دادم، اذیتت کردم. می دونم شوهر خوبی برات نبودم. ولی مریم جان تصمیم گرفتم که جبران مافات کنم و رنج و مشقتی را که بخاطر من متحمل شدی تلافی کنم. می دونم این کار من قابل بخشش نیست ولی خواهش می کنم بخاطر یاسی هم که شده فرصتی دوباره به من بده. »
شرمنده تو بهزاد

اون روز هم یکی از بدترین روزهای عمرم بود چون مامان مثل دیوانه ها شده بود، راه می رفت و با خودش حرف می زد و گاهی هم های های گریه می کرد. من هم توی اطاق خالی ام گوشه ای کز کرده و نشسته بودم.
دلم از گرسنگی ضعف می رفت ولی نمی تونستم به مامان بگم چون حال و روز خوبی نداشت، بی حال و گرسنه همانجا دراز کشیدم و خوابم گرفت. وقتی چشم باز کردم مامان بالای سرم نشسته بود، فورا پرسیدم: مامان، بابا اومده؟
- نه عزیزم، هنوز نیومده.
هوا تاریک شده بود که بابا ، با یک جعبه شیرینی و دسته گل از راه رسید. کلی ذوق کرده و خوشحال شدم و درد و غمی را که تا اون لحظه بر وجودم حاکم شده بود فراموش کردم. لحظه ای از بغلش پایین نمی اومدم، می بوییدمش و می بوسیدمش. آخه ماه ها بود که ندیده بودمش.
اون شب بابا از مامان معذرت خواهی کرد و قول داد دیگه اذیتش نکنه و مرد زندگی بشه. با این که سن زیادی نداشتم ولی می توانستم همه چیز را به خوبی درک کنم، می دیدم مامان بدون اسباب زندگی چه عذابی می کشه و دم نمی زنه. گوشه ای توی هال موکت کوچکی پهن کرده و روی آن می نشستیم ، به جای اجاق گاز از گاز پیک نیکی استفاده می کرد و لباسامونو با دست می شست. خلاصه زندگیمون به سختی می گذشت، از طرفی هم بابا از کار بیکار شده و خرج خونه نداشتیم. بیچاره مامان سعی می کرد خانواده اش از این موضوع با خبر نشن، چون اونا به خاطر اخلاق و رفتار بابا به خونه ما نمی آمدند.
تا اینکه یک روز مامان بزرگ سرزده به خونمون آمد و مامان با دیدنش رنگ از چهره اش پرید. مامان بزرگ هم با دیدن خونه خالی شوکه شد و مات و مبهوت پرسید:
- مریم چرا خونه اینجوریه، پس مبل و فرش و .... چی شده، دزد اومده؟ مامان سرش را پایین انداخت و آهسته جواب داد : نه بهزاد فروخته. مامان بزرگ با چشمان از حدقه در آمده فریاد زد و گفت: چی؟ بهزاد فروخته . به چه حقی، مگه ارث باباش بوده که فروخته. بی جا کرده، بی شرف، بی همه چیز.تو رو مظلوم گیر آورده که هر کاری دلش می خواد انجام می ده. بلند شو زود آماده شو که یک دقیقه هم نمی ذارم تو این خراب شده بمونی، پاشو ببینم.
مامان ملتسمانه جواب داد: مامان شما یک دقیقه بشین، آروم که شدید با هم حرف می زنیم. خواهش می کنم.
چطوری آروم بشم. اصلا همه اش تقصیر توئه که این مرتیکه انقدر پررو شده. اگه اون دفعه به خاطر اون زنیکه آشغال حسابش رو می ذاشتی کف دستش حالا اینطوری نمی کرد. آقا عاشق منشی اش شده بود و تو رو زیر مشت و لگد می گرفت.
حالا این دفعه دیگه چه دست گلی به آب داده. وقتی جیب اش خالی می شه به یاد تو می افته. میگم چرا هی واسطه می فرستاد، پس بگو.
مامان بزرگ بلند تر فریاد زد و پرسید: نمی دونی چرا فروخته؟ چه غلطی می خواسته بکنه؟
مامان معصومانه جواب داد: از علی آقا شنیدم که فروخته تا با اون دختره برای همیشه از ایران برن ولی توی ترکیه پولشونو خرج کردن و نتونستن برن و به تنهایی برگشته.
مامان بزرگ با شنیدن این حرف چنان آتیشی شد که نگو، فریاد می زد و می گفت:
بی شعور ، آشغال، شرف سگ بیشتر از اینه، بلند شو که دیگه نمی ذارم با این کثافت زندگی کنی....
طفلکی مامان ساکت به دیوار تکیه داده بود و گریه می کرد ولی من با شنیدن حرف های مامان بزرگ دلم هری ریخت، چون نمی تونستم دوباره بدون بابا زندگی کنم .
من هر دوی اونا رو با هم می خواستم، برای همین بطرف مامان بزرگ رفتم و دستامو دور کمرش حلقه کردم و با التماس گفتم: مامان بزرگ، جون من، تو رو خدا ما رو نبرید. من می خوام پیش مامان بابام باشم، نمی خوام از هم جدا زندگی کنیم. جون من این کار رونکنید. اگه منو دوست دارید اجازه بدید بمونیم.
اونقدر گفتم که دلش به رحم اومد ، بغلم کرد و سرم را به سینه اش فشرد و گفت: باشه عزیزم نمی برمتون. این دفعه هم به خاطر تو گذشت می کنم ولی می دونم این بابات ، آدم بشو نیست. توبه گرگ مرگه ، وقتی بزرگ شدی می فهمی.
سپس آهی کشید و ادامه داد: همه زن ها به خاطر بچه هاشون مجبورن تا آخر عمرشون بسوزن و بسازن و توی زندان زندگی اسیر بشن.
اون روز مامان بزرگ ساعتی نشست و رفت. ولی روز بعدش با مقداری اثاث برگشت و از طرف بابا بزرگ پیغام داد که بابا پیش اون مشغول به کار بشه و از آن پس به لطف الهی و مدد خانواده مامان ، زندگی ما رنگ و بویی پیدا کرد و بهتر شد. بابا دیگه مامان رو اذیت نمی کرد و بیشتر اوقاتش رو با ما می گذروند . احساس می کردم دنیا مال من شده و غرق شادی و سرور بودم و از زندگی لذت می بردم.
مثل پرنده ای می ماندم که پرواز را تازه یاد گرفته و دوست داشتم پرواز کنم و لحظه به لحظه اوج بگیرم و بالا و بالاتر بروم .
درست در همان زمان بود که مامان به خاطر اسرار بیش از حد بابا برای بار دوم باردار شد، چون مامان می گفت : نه همین یدونه کافیه، من نمی تونم از پس یه بچه دیگه بر بیام و بزرگ کردنش خیلی سخته.
ولی بابا می گفت(( نه سخت نیست، بگو از من خوشتون نمی آید و دوستم نداری و همه اینها بهانه است. تو نمی خوای زندگیمون شیرین تر بشه.))
و با این گفته ها چشم به راه موجود دیگری دوختیم.
این موضوع همزمان با آشتی کنان بابا، با خوانواده اش بود . خانواده ای که ما تا اون روز ندیده بودیم، چون آنها ده سالی می شد که با هم هیچ ارتباطی نداشتند.
آخه اونا بابا رو قبول نداشتند و گناه خودشون را به گردن کسای دیگه از جمله مادر بزرگ و عمو می انداختن. وقتی بابا سیزده سال داشت مادرش را توی تصادف از دست میده و باباش، منشی خودش رو اول به عنوان پرستار می آره خونه سپس عقد می کنه.
درست زمانی که شخصیت بابا شکل می گرفت پدرش جای دیگه سرگرم بود. زنی که مثل یک مار خوش خط و خال می ماند و سعی می کرد پسر رو از چشم پدر بندازه و همه چیز رو صاحب بشه.
آخه اون به طمع ثروت آمده بود چون خودش از طبقه پایین بود و برای همین به نوعی سر شوهرش را گرم می کرد و بر علیه پسرش و خانواده شوهرش تحریک می کرد . در این جو متشنج بابا از خونه گریزون شده و بیشتر اوقاتش را با دوستانش می گذروند.
وقتی پدری از بچه اش غفلت می کنه و محبتش رو دریغ می کنه خوب مسلمه که پسرش به راه های خلاف کشیده می شه . البته از حق نگذریم با تعریف های خود بابا ، عمو ها و مادر بزرگش خوب هواشو داشتن و ازش حمایت می کردن ولی پدرش به تحریک زنش همه اون ها رو به چشم دشمن می دیده و ارتباط خانوادگی و کاری را با اونها بهم می زنه و بابا رو هم از خونه بیرون می کنه. حالا بعد از ده سال که پیر و تنها شده و نیاز به همدم و عصا داره یک دفعه محبتش گل کرده و با پدر قصد آشتی داشت، ولی کاش هیچ وقت آشتی نمی کردن.
با یاد آوری اون روزها حالم به کلی دگرگون شده بود به طوری که احساس خفقان می کردم،برای همین بلند شدم و پنجره را باز کردم. کمی که حالم بهتر شد درب اتاق را به آرامی باز کردم و بیرون رفتم ، چراغ همه جا خاموش بود .
آهسته به طرف اتاق خواب مامان و نیلوفر رفتم ، همدیگر را بغل کرده و خواب بودند . به پذیرایی هم سرک کشیدم ، پیش خودم گفتم شاید مهمان نا خوانده اونجا خوابیده باشد وقتی از نبودش اطمینان حاصل کردم نفس راحتی کشیدم و بعد از خوردن یک لیوان آب دوباره به اتاقم برگشتم و سیگار دیگری روشن کرده و پرنده خیالمو به آن روزها پرواز دادم.روزهایی که مامان به خاطر ویارش حال و روز خوبی نداشت و برای همین بابا اصرار می کرد به خونه مامان بزرگ که توی کرج بود برویم. می گفت: مریم جون، تو با این حال و روزت خوب نیست تنها بمونی ، یه چند روزی برو خونه مامان اینا ، حالت که بهتر شد برگردین. من نمی تونم به شما ها برسم و اگه اونجا باشید خیالم راحته.مامان هم جواب می داد: یه خورده شبها زود بیا خونه، من دوست دارم تو خونه خودم باشم.

بابا: عزیزم، من هم دوست دارم شما پیشم باشید ولی الان که جوونم باید کار کنم تا فردا که پیر شدم راحت و آسوده در کنار خانواده ام اوقاتمو سپری کنم. همه تلاش من بخاطر شماهاست.
بدین ترتیب مامان راضی شد چند وقتی به خونه مامان بزرگ اینا برویم. روزهای اول بابا،ٍ پنجشنبه و جمعه را پیش ما می آمد ولی کم کم این آمدنها تبدیل به دو هفته یکبار شد. تا جایی که صدای اعتراض خاله و مامان بزرگ بلند شد: مریم دیگه بهتره برگردی خونت، چون بهزاد رفتارش باز مشکوک شده.
مامان در مقابل آنها جواب داد: چیکار کنه بیچاره، سرش گرمه کاره.
خاله: مریم جان خیلی ساده ای، تو نباید به حرفهای بهزاد اعتماد کنی. اون همیشه دنبال فرصته، البته بیشتر مردها اینطورین. اگه آب باشه شناگر خوبین.
حرفهای اونا ترس را به جون مامان انداخت و یک روز مامان سرزده به تهران رفت. وقتی بابا، مامان را دیده بود خیلی ناراحت شده و شب تا ساعت یک به بهانه کار بیرون مانده بود. خلاصه کاری کرد که مامان سه روز بیشتر نموند و دوباره برگشت و چند روز بعد بابا بزرگ خبر آورد که کارهای شرکت همه به هم ریخته و چند تا از چکها برگشت خورده.
وقتی مامان علتش را از بابا سوال کرد جواب داد: چیکار کنم کار زیاده و وقت نمی کنم به همه امورات برسم و یکی از کارمندان باعث این نابسامانی شده، ولی سعی می کنم هر چه زودتر خودم جبران کنم.
ولی چه جبران کردنی، اوضاع کاملا بهم ریخته بود. خونه مثل ماتمکده شده بود و شاکی بود که از راه می رسید.
بابا از مهلکه در رفته بود و مونده بود بابا بزرگ و دایی که باید جوابگوی مردم می شدن. از یاد آوری اون روزها باز اشک مهمان چشام شد. روزهای بسیار سختی بود، مثل کسانی که عزیزی رو از دست داده باشن همیشه گریه و زاری بود.
در اون اوضاع و احوال هر روز یکی خبر می داد که بابا رو با یه نفر دیده، بیشتر از هر کسی دلم برای مامان می سوخت چون از طرفی نمی دونست با اون مشکل بزرگ چیکار کند و از طرفی هم اون خبرها سخت آزارش می داد و هر وقت بابا تلفن می کرد و مامان بهش اعتراض می کرد و می گفت:
بهزاد این مصیبتی که به سرمون آوردی بس نیست که دنبال خوشگذرونی هم می ری. می خواستی ما رو بدبخت کنی، در واقع مشکل تو ما بودیم.
بابا هم جواب می داد: این حرفها دروغه. من تو این وضع و اوضاع چطوری می تونم دنبال عیش و نوش باشم.
شبا از ترس نمی تونم یک خواب راحت بکنم، اونوقت دنبال این کارا برم. کسی میره دنبال خوشگذرونی که هم حوصله داشته باشه هم پول. مریم بجای این حرفها یه کاری برام بکن تا نجات پیدا کنم. به بابام بگو تا کمکم کنه.
_ بهزاد تو که می دونی بابات برات قدمی بر نمی داره، چرا اصرار می کنی.
_ مریم خواهش می کنم بخاطر من بهشون بگو. به خواهرم بگو،اون می دونه چطوری با پدرم حرف بزنه و راضیش کنه.
چند روز بعد وقتی عمه بیتا زنگ زد مامان باهاش مشکل بابا رو در میان گذاشت و اون هم گفت که باشه حتما با بابا صحبت می کنم و بهت خبر می دم، آخه وضع بابا بزرگ خوب بود.
چند روز بعد عمه دوباره تلفن کرد و گفت: مریم جان، من باهاش صحبت کردم اما اون می گه من نمی تونم کاری بکنم. چون به غیر از بهزاد سه دختر دیگه هم دارم که امیدشون به منه.
_ می دونستم بابا کاری نمی کنه مگه تا حالا قدمی برای بهزاد برداشته، کاری کرده حتی حق پدری رو هم ادا نکرده، هر چقدر هم که بهزاد بد بود نسبت بهش وظایفی داشت.
_ تو اشتباه می کنی، همه این حرفها رو از این واون شنیدی. عموهام گفتن، چون با پدرم دشمنی دارن.
_ نه من کاری به کار اونا ندارم، چیزی رو که خودم دیدم می گم. خیلی از بچه ها بر خلاف میل خانوادشون رفتار می کنن ولی کدوم پدر با عاطفه ای بچه شو از خونه طرد می کنه و می گه پسرم مرده. ما تا حالا خیری از بابای بهزاد ندیدیم و همیشه عموهای بهزاد بودن که در بد حالی به داد ما رسیدن.
من بخاطر اصرار بهزاد از شما کمک خواستم وگرنه من اگه از گرسنگی هم بمیرم دستمو پیش شما دراز نمی کنم، چون بابات خودشو روزی رسون و ولی نعمت همه می دونه و تا عمر داره منت می ذاره.
حرفهای مامان بدجوری آتیش کینه رو به جون خانواده بابا انداخت طوری که باعث نابودی و از هم پاشیدن زندگیمون شد. روزگارمون به سختی می گذشت، اون قدر ناراحت و پریشان حال بودیم که من نمی تونستم هوش و حواسمو برای درس خوندن جمع کنم. از نظر روحی و جسمی پاک بهم ریخته بودم. در این گیرودار موجود دیگری به جمع مون اضافه شد، موجود بدبختی که هیچ کسی حال و حوصله اش را نداشت.روزی که مامان و نیلوفر را از بیمارستان آوردن هرگز فراموش نمیکنم. بغلش کردم و محکم به سینه ام فشردم تا شاید مرحم درد و زخمهام باشه ولی نشد. آخه درد من، درد دوری بود. من بابا رو می خواستم، دستای گرمش را، نوازشش را، محبتش را و اون طفل معصوم نه تنها درد منو درمون نکرد بلکه دردی هم به درد هام اضافه کرد. چرا که اون بدبخت تر از من بود و از لحظه ای که به این دنیای بی رحم پا گذاشته بود پدر ندیده بود. پدری که عاطفه و وجدانش را زیر پا گذاشته و ما رو با کوله باری از درد و رنج رها کرده و رفته بود.چه سالهایی رو پشت سر گذاشته بودیم. مخصوصا اولین سال موقع عید چه سالی بود. احساس می کردم چیزی رو گم کرده ام و مثل بچه یتیمی می ماندم که چشمم به درب بود تا بابا بیاد، ولی اون ترجیح داد هفته اول رو با خانواده اش و هفته دوم را با دوستش سپری کنه. درست یادمه چند روز به عید مانده بود که مامان بهش گفت: بهزاد، یاسی خیلی دلتنگته. بیا چند روزی به یک جای دور افتاده بریم تا خیالت آسوده باشه که دست کسی بهت نمی رسه و همین اینکه چند روزی با هم باشیم.ولی بابا گفت: نمی شه، می ترسم بیام. اونا دور و بر خونه به پا گذاشتن واگه بیام دنبالتون گیر می افتم. تازه من پولی توی بساط ندارم، اگه داشتم که برای شما می فرستادم. باور کن که اعصاب خودمم داغونه، اگه مشکلم حل بشه یک ماه با هم می ریم مسافرت. آخه نمی دونی با شما بودن چقدر برام لذت بخشه، ولی چه کنم که نمی تونم. این دربه دری منو هم خسته کرده. شب و روزم رو ازم گرفته، سیاه کرده. به خدا خسته شدم، از خدا فقط مرگمو می خوام تا راحت بشم.دیگه نمی دونستیم اون نالیدنها همه بخاطر ما بود و بابا دروغ می گفت و نه تنها دربه در و آواره نبود بلکه خانواده اش بخاطر لجبازی با مامان تو خونشون راه داده و بر علیه مامان که دل پری ازش داشتن تحریک می کردن و بهانه جوییهای بابا به این علت بود.اولین سالی بود که بدون بابا کنار سفره هفت سین نشستم و ناخود آگاه به یادش اشک از چشمام سرازیر شد، چون احساس تهی بودن و پوچ بودن می کردم. هر لحظه چشمم به تلفن و درب بود تا سراغی از ما بگیره، فقط خدا می داند که انتظار کشیدن چقدر سخت و طاقت فرساست. آره بابای عزیزم که همیشه دم از عاطفه می زد و می گفت من بر عکس بابام نمی ذارم آب توی دل بچه هام تکون بخوره، بعد چند روز با یه تلفن حال ما را جویا شد.تا اینکه روز پانزدهم فروردین پسر دایی مامان خبر آورد که بابا رو توی شمال با دو نفر دیده که برای یکی از اونها شاخه گلی می خریده.هرگز فکر نمی کردم توی اون آشفته بازار همچین کاری رو بکنه و ما رو رها کرده و دنبال خوشگذرونی خودش بوده باشه. اون لحظه وقتی شنیدم از درون خرد شده و شکستم و در تاریکی مطلق فرو رفتم. مامان هم حال بهتری از من نداشت، خیلی دلم برایش سوخت. بابا خوب دستمزدش را داده بود. زنی که همیشه و در همه حال کنارش بوده و از دل و جان برایش مایه می گذاشت و حالا بابا، جواب خوبیهاشو اون جوری داده باشه. اصلا باورم نمی شد. کله ام داغ شده بود، آخه چند روز مونده به عید بود که مامان هر چه طلا و جواهر داشت دودستی تقدیمش کرد تا به زخمش بزنه و حتی برای ما یک تکه لباس نخرید تا خرج اضافی رو دستش نذاره. گذشته مثل فیلم جلوی چشام رژه می رفت طوریکه از ناراحتی تمام تن و بدنم می لرزید و حتی نمی تونستم سیگار روشن کنم. دمر روی تخت افتادم و های های گریه کردم تا اینکه خواب بر چشمام غلبه کرد. روز بعد با صدای کوبیده شدن درب چشم باز کردم، مامان بود که صدام می کرد و درب را می کوبید._ یاسی، یاسی.خمیازه ای کشیدم و جواب دادم بله، چی شده؟_ این درب رو باز کن ببینم. مردم از نگرانی، نیم ساعته درب می زنم._ نترس مادر من، من اونقدر سگ جونم که حالا،حالا ها نمی میرم._ این چرندیات چیه می گی، درب و باز کن.بلند شدم و در را به رویش باز کردم. نگاهی به سر و وضعم انداخت،چون هنوز مانتو تنم بود. سری تکان داد و گفت: چقدر خوابت سنگین شده. ظهره، بیا یه لقمه نون بخور که باز معده ات درد می گیره.مگه ساعت چنده؟ آخه دم دمای صبح خوابیدم برای همین متوجه درب زدن شما نشدم._ یازده و نیمه._ باشه الان می آم.کش و قوسی به بدنم دادم، تنم به شدت درد می کرد.احساس کردم استخوانهایم خرد شده، برای همین به حمام رفتم تا با گرمی آب رفع کسالتی بکنم. نیم ساعتی زیر آب نشستم تا کمی حالم بهتر شد، بعد حوله را تنم کردم و بیرون رفتم. همین طور که ترانه ای را زیر لب زمزمه می کردم داخل آشپزخانه شدم. وای خدای من باز سر و کله اش پیدا شده بود.از دیدن دوباره اش تنم لرزید، ولی باید جوابش را می دادم تا راهش را می گشید و می رفت. حالا دیگه یک دختر بچه خجالتی و تو سری خور نبودم و زمانه گستاخ و بی پروایم کرده بود. با بی اعتنایی جلو رفتم، با دیدنم از روی صندلی بلند شد و سلام کرد و دستش را جلو آورد. سرد و خشک بدون اینکه دست بدهم از کنارش رد شدم و برای حفظ تعادلم خودمو روی صندلی انداختم و خیلی سرد جواب سلامش را دادم. اعصابم دوباره بهم ریخته بود، برای همین سیگاری برداشتم و روشن کردم. مامان چپ چپ نگاهم کرد و گفت: یاسی!می دونستم این علامت اینه که باید احترامش را حفظ می کردم، مثلا بزرگترم بود. به تندی جواب دادم چیه مامانسری به علامت تاسف تکان داد و سپس گفت: نیمرو می خوری؟بله ای گفتم و پاکت بطرفش گرفتم و گفتم: تا جایی که یادم می آید شما هم سیگاری بودین، البته اگر خانمتون ترک نداده باشه.بدون اینکه جوابی بدهد سیگاری برداشت و روشن کرد. چند پکی زد و گفت: یاسی؟سرمو بلند کردم و خیره نگاهش کردم که ادامه داد و گفت: یاسی، می دونم خطا کردم ولی ازت خواهش می کنم یه فرصتی...قبل از اینکه حرفش را تمام کند جواب دادم: آزموده را آزمودن خطاست.حرفی نزد و من هم مشغول خوردن نیمرو شدم. سیگار دیگه ای برداشت و روشن کرد و دوباره گفت: اجازه بده حرف بزنم قبول دارم اشتباه کردم و شما رو بخاطر حرف دیگران ترک کردم. می دونم خیلی درد و رنج کشیدین.پوزخند زنان به میان حرفش دویدم و گفتم: می دونی؟ چی رو؟ چطوری؟ اون دل سنگ تو چطوری می تونه از غم و غصه ما خبر داشته باشد، درد و رنج ما رو فقط خدا می دونه و بس.با عصبانیت استکان را روی میز کوبیدم و ادامه دادم: نه آقای عزیزی، شما هیچی نمی دونی چون تا به امروز دنبال خوشگذرونی بودین. اگه امروز هم دنبال ما اومدین، به گفته مامان بزرگ حتما به پیسی افتادین.اون موقع که خانواده عزیزتون تحریکت می کردن وجدانتون کجا رفته بود. چرا پشت مامان رو خالی کردین؟ چرا جوابشونو ندادین؟مگه خواهر عزیزتون نبود که بعد از سه چهار سال شما رو دیده بود و در جواب شما که گفته بودین یه روزی وضع من هم خوب می شه و می آین سراغم،نگفته بود آرزو بر جوانان عیب نیست.پس چی شد یک دفعه داداشی شدین. عزیز شدین، بوی پول به مشامشون خورده بود. یادمه همیشه می گفتین بابام گفته هر وقت تونستی یه نون سنگک برای خانواده ات بیاری و روی پای خودت بایستی خودم میام دنبالت، پس آقا دنبال مرغ تخم طلا بودن تا براشون تخم بذاره.مگه به شما نمی گفت تو می خوای من بمیرم و صاحب ارث و میراثم بشی. مگه نمی گفت من پسر ندارم و اون برام مرده، یک دفعه چی شد پسرم، پسرم کرد. چون بهترین ماشین رو براش خریدی؟چرا که می خواستی بهت محبت کنن و یا اون نا مادری بد جنست که بجای مرغ، استخونش رو برات نگه می داشت یک دفعه روی چشماش مهمونت کرد. می دونی چرا؟چون وقتی تو رو بابات از خونش بیرون کرد اون بد جنس انتظار داشت، گوشه خیابون بخوابی ولی دید نه، همین زن و خانواده اش که تو هیچ وقت ازش راضی نبودی حمایتت کردن و بهت پناه دادن. یادمه میگفتی لباس خواسته بودی بجای لباس نو، یک چمدان لباس کهنه رنگ خورده برات فرستاده بودن. وقتی تونستی به سر و سامانی برسی و اون به هدفش نرسید تلافی اون روزها رو، روی سر ما درآورد و زندگیمونو از هم پاشید. تو هم که از خدا خواسته دنبال فرصت بودی، یه مرد خوشگذران که همیشه دنبال تنوعه.همین طور که می گفتم یک دفعه داغی کشیده ای رو، روی صورتم احساس کردم. مامان بود با عصبانیت فریاد زد و گفت: یاسی بس کن اون پدرته، تو حق نداری اینطوری باهاش صحبت کنی.احساس کردم روی زخمم نمک پاشیدن چون سوزش شدیدی رو حس کردم. تمام چهار ستون بدنم شروع به لرزیدن کرد، اما خودمو نباختم. دندونهامو بهم فشردم و جواب دادم:_ دستت درد نکنه. باشه خفه می شم، چرا چون حرف حق تلخه.و اون با چشمای گریون جواب داد: بذار حرفهاشو بزنه تا خالی بشه.

_ راست می گه بذار بگم چون زخم دلم سر بازکرده، بذار چرکش ایشون رو هم آلوده کنه. آخه مادر من، نکه دستمزد تو رو هم خیلی خوب پس داد.
یادته وقتی بهش گفتی تو شمال دنبال خانم بازی بودی چی گفت، گفت کپی سند ازدواجمون رو بفرست یا بعد از اینکه فهمیدیتو ویلای پدرش توی شمال چه کار می کرده، رفتی درخونه باباش و بهشون معترض شدی و اون هم بجای نصیحت پسرش بهت گفت، بیخود کردی اومدی اینجا، بهزاد این کار رو نمی کنه، برو تا بهزاد بیاد و تکلیف ات رو روشن کنه.
همون پدری که وقتی مامان بزرگ به اصرار دیگران زنگ می زنه و برای عروسی تون دعوتش می کنه، می گه خانم اون پسر من نیست چون میلیونها تومان پول منو خرج الواطی و خوشگذرونی کرده.
اون برام مرده، بدون من عروسی شون مبارک باشه. چرا یک دفعه نظرش تغییر کرد، چون آقا بهزاد خوب خرجشون می کرد، از ماشین گرفته تا ساعت طلا... براشون می خرید.
خوب بابای عزیز بنده هم همون کاری رو با ما کرد که پدر بی عاطفه اش کرده بود، مگر نه؟خوب بهزاد خان چرا اون موقعها یادت نبود که بچه ای هم داری؟یادته بهم می گفتی تو تاج سر منی، تو سلطان منی.
پس چی شد اون حرفها و شعارها، همه اش باد هوا بود. زمانی که من از غصه تو مریض شده بودم و از درد به خودم می پیچیدم، همین زن که بهش تهمت زدی بالای سر من بود. اصلا تو فهمیدی نیلوفر کی زبون باز کرد و کی راه رفت، چطوری بزرگ شد.همون بچه ای که می گفتی با اومدنش زندگیمون شیرین تر می شه، رنگ پدر ندید و محبت اونو حس نکرد . چرا، چون بر خلاف میل تو پسر به دنیا نیومد و دختر شد.
پس حالا هم برو همون جایی که بودی، برو پیش خانواده عزیزت و دست از سرمون بردار و بذار به درد خودمون بمیریم. عشق و محبت و پولت برای اونا باشه بهتره،ما نیازی به وجودت نداریم...
کنترل خودمو از دست داده بودم، فریاد می زدم و گریه می کردم و هر چه که دم دستم بود زدم و شکوندم.
سپس به سمت اتاقم دویدم و تند تند لباس پوشیده و بیرون رفتم. هر چقدر التماس و خواهش کردند گوش نداده و از خونه بیرون زدم، مثل آتشفشان گداخته بودم. بی هدف توی خیابان قدم می زدم، از بس که راه رفته بودم خسته شده بودم.
سر راهم پارکی بود. به داخل پارک رفتم، چون دلم از گرسنگی ضعف می رفتو معده ام هم درد می کرد از بوفه ای که اونجا وجود داشت ساندویچ کالباسی گرفته و خوردم. هوا کاملا تاریک شده بود. به خونه مژگان دوستم رفتم، از شانسم خونه بود. زنگ رو زده بالا رفتم، جلوی درب آپارتمانش منتظرم ایستاده بود. از دیدن حال و روزم متعجب شد ولی چیزی نپرسید. بی حال روی مبل ولو شدم و گفتم:
_ مژگان لطفا یه قرص مسکن و معده درد بده ، حالم خیلی بده.
رفت فوراً برام قرص آورد، بعد از خوردن قرص ها روی کاناپه دراز کشیدم و چشمامو بستم. از فرط خستگی حال فکر کردن به وقایع روز رو نداشتم و برای همین زود چشمام گرم شد. وقتی بیدار شدم ، مژگان روی مبل نشسته و رومانی را مطالعه می کرد. لبخندی زدم و پرسیدم: خسته نشدی از بس دنبال ماجراهای عشقی رفتی، ول کن بابا، عشق و عاشقی مال دوران لیلی و مجنون بود، الان همه اش هوسه.
چینی به پیشانی انداخت و گفت: سلام خانم، خسته نباشی. چقدر می خوابی ، می دونی ساعت چنده، 5/10 . چهار ساعته خوابیدی.
_ دیگه می خواستم بیدارت کنم، بابا مردم از بس که انتظار کشیدم تا سرکار بیدار بشین و ببینم چرا طوفان زده بودی.
_ صبر کن اول برم یه آبی به سر و صورتم بزنم تا بعد بیام برات قصه تعریف کنم.
به دستشویی رفتم و آبی به صورتم زدم و انرژی گرفته و پیش مژگان برگشتم و گفتم:
_ نمی دونی از دیشب که از مهمونی برگشتم تا به الان که در خدمتت هستم چه اتفاقی افتاده ، این چند ساعت مثل یک قرن برام گذشه. می دونی دیشب کی اومده بود؟
_ نه از کجا بدونم، علم غیب که ندارم، بگو که نصف عمر شدم.
_ بابا جانم.
مژگان متعجب از جایش پرید و گفت: نه، دروغ می گی.
دستش را گرفتم و گفتم : بشین کجا، دروغم چیه. آقا رفته خوشیاشو کرده و الان نمی دونم چه انگیزه ای باعث شده که یک دفعه به یاد ما افتاده و اومده سراغمون.
با دستی لرزان سیگاری روشن کردم و اونچه را که اتفاق افتاده بود برایش تعریف کردم. مژگان هم مثل من گریه می کرد . از ناراحتی باز دل پیچه ام شروع شد ، چون حالم خیلی بد بود رو به مژگان گفتم: مژگان برای خوردن چی داری؟
_ تو اول بگو بینم به مادر بیچاره ات تلفن کردی؟
_ نه، اتفاقاً موبایلمم خاموشه.
_ دیوونه فکر نکردی بیچاره الان چقدر نگران حالته، پاشو یه زنگی بهش بزن تا خیالش راحت بشه.
_ من حوصله ندارم ، تو زحمت بکش.
مژگان فوراً گوشی را برداشت و به مامان تلفن کرد، مشخص بود مامان خیلی نگران و ناراحته چون مژگان همش می گفت: مریم جان به خدا حال یاسی خوبه، جای نگرانی نیست.
برای اینکه خیالش را راحت کنم با صدای بلند گفتم : مادر جان من حالم خوبه،سلامتم و هنوز نفس می کشم.
وقتی مژگان گوشی را گذاشت ، بر سرم کوبید و گفت: احمق جان، این چه کاری بود کردی. بیچاره مامانت تا الان از نگرانی هزار بار مرده و زنده شده.
خنده ای کردم و گفتم، تو از کجا دیدی ، مگه پیشش بودی.
_ دیوونه از حرف زدنش مشخص بود که چقدر دلواپست بوده، از ناراحتی پای تلفن هم گریه می کرد.
- خوب حالا که خیالش راحت شد، پس تو هم بلند شو یه زهرماری بیار تا کوفت کنیم و غم دنیا رو بی خیال بشیم.
بعد از خوردن یکی دو لیوان نوشیدنی ، تمام سلولهایم جان تازه ای گرفتن . مژگان گفت: یاسی حالا که شارژ شدی یه خورده برام شعر بخون.
خنده کنان جواب دادم : برو بابا مگه من خواننده ام.
- جون من ، ادا در نیار ، دلم بدجوری گرفته.
-باشه ولی به شرطی که تو هم برام بگی چرا با شوهرت اختلاف داری.
- حتماً، حالا که امشب ، شبه قصه و غصه هاست من هم برات می گم.از بس که ادای زنای خوشبخت رو در آوردم خسته شدم.یک سالی می شد که با مژگان توی کلاس زبان آشنا شده بودم، یعنی از وقتی که خونمون رو عوض کرده بودیم. اون زن خوبی بود و با اینکه از یک خانواده پولدار بود ولی به هیچ وجه فخر نمی فروخت، درست بر عکس خانواده بابا که غیر از خودشون کس دیگه ای رو قبول نداشتن و از جمله مسایلی که باعث شده بود بین بابا و مامان اختلاف بوجود بیاد چون مامان بیشتر به معنویات اهمیت می داد تا پول و ثروت.نگاهی به صورت مژگان انداختم، چشمانی درشت و سیاه با ابرو هایی بهم پیوسته و پوستی سبزه و قد و بالای بلند، روی هم رفته خوشگل و با نمک بود ولی نمی دونم چه دردی داشت که همیشه با خودش حرف می زد. خیره نگاهش کردم و ترانه مژگون سیاه... را برایش زمزمه کردم. وقتی تمام شد کفی برایم زد و گفت: آفرین، ولی یاسی تو رو خدا این همه سیگار نکش، هم خودتو هم منو خفه می کنی.خندیدم و گفتم: به روی چشم، ولی مژگان جون این یکی از ثمرات نداشتن پدر.- یعنی چی؟ مگه هر کی که پدر بالای سرش نباشه باید سیگار بکشه.- نه، ولی آدم از سر ناچاری به این جور چیزها پناه می بره. از شانزده سالگی سیگار می کشم، درست چهار ساله. اولین بار یکی از دوستام که اون هم ثمره طلاق بود بهم تعارف کرد و گفت« بیا یه پکی بهش بزن از دردت کم می کنه». اونقدر گفت و گفت که من هم وسوسه شدم و کم کم شروع کردم به سیگار کشیدن. مامان تا یک سال پیش خبر نداشت، سعی می کردم متوجه نشه ولی یک روز توی اتاقم که مشغول کشیدن بودم یک دفعه درب اتاق را باز کرد و دید. خیلی باهام حرف زد، حتی به دعوا و مرافه هم کشید ولی نتونست ترکم بده. کسی که روزانه دو، سه بسته استفاده می کنه چطوری می تونه ترک کنه. باور کن همه این مصیبت ها زیر سر اونه، اگر اون ما رو ترک نمی کرد حالا حال و روزم اینطوری نبود. اولین بار که با پسری حرف زدم احساس می کردم تشنه لبی هستم که به چشمه رسیدم و به نوعی دنبال محبت مردی می گشتم و با اولین دست نوازش که به سرم کشیده شد غرق شدم چون نیاز داشتم ولی کم کم این محبت ها، ارضاعم نکرد و تبدیل به نفرت و تفریح شد. چی باشه، همه مردا سر و ته یه کرباسن.- این حرف رو قبول دارم برای اینکه خودمم تجربه کردم. وقتی با محسن آشنا شدم روی ابرا سیر می کردم. و چنان عاشق و شیدام بود که نگو، همیشه می گفت، مژگان، جون من به تو وابسته است و اگه تو نباشی من می میرم. تو هوای منی، بدون تو نمی تونم نفس بکشم.خنده ای کرد و ادامه داد: آخر سر هم اکسیژنش تمام شد و مرد.با چشمان از حدقه درآمده گفتم: ولی تو که میگی شوهر دارم.همانطور که می خندید جواب داد: شوخی کردم بابا، آخه دو سال تمام توی گوشم از این حرفها زمزمه می کرد. امکان نداشت بدون من مسافرت بره، حتی بخاطر کار. یکی از سفرهامون که به دبی داشتیم با خانواده ای آشنا شدیم. اون روز لب ساحل رفته بودیم و همین طور که قدم می زدیم یک دفعه محسن گفت: اون بچه داره غرق می شه. به سمتی که اشاره می کرد نگاه کردم، حق با محسن بود. با لباس به سمت دریا دوید و شنا کنان خودشو به بچه رسوند. وقتی به ساحل اومد، مادر و پدرش تازه متوجه شدن یک پسر شش ساله بود. پدر و مادرش برای تشکر، ما رو شام مهمون کردن. از اون طریق ما با لیلا و شوهرش آشنا شدیم، من و لیلا مثل دو خواهر شده بودیم. می دونی که من خواهر ندارم و همیشه در حسرت داشتن یک خواهر بودم و لیلا این کمبود رو جبران می کرد. هر جا که می رفتیم اونا هم با ما بودند. یک سال از آشنایمون می گذشت، عروسی برادرم بود و من اغلب خونه مادرم بودم.روز عروسی وقتی آماده شدم یک دفعه دیدم سرویس طلاهامو یادم رفته بیارم و چون محسن خونه رفته بود تا آماده بشه بهش تلفن کردم ولی اون نه جواب موبایل رو داد نه تلفن خونه رو و چون هر کسی به کاری مشغول بود مجبور شدم از راه آرایشگاه سری به خونه بزنم.وقتی درب را باز کردم و داخل رفتم صدای خنده محسن رو شنیدم. تعجب کردم که چرا تلفن رو جواب نمی ده، متعجب به سمت اتاق خواب رفتم و از دیدن منظره اونجا خشکم زد. می دونی چی دیدم؟ مژگان وقتی به اونجای داستان زندگیش رسید یک دفعه زد زیر گریه، هر چقدر تسلایش می دادم آرام نمی شد. اجازه دادم تا خودش را سبک کنه، وقتی کمی آرام شد گفت:- دیدم محسن و لیلا گل می گن و گل می شنون. اصلا باورم نمی شد کسی که حکم یه خواهر رو برام داشت همچین خیانتی بهم بکنه یا محسن که خودشو عاشق من می دونست. انتظار دیدن منو نداشتن و هر دوشون ماتشون برده بود، بدون اینکه حرفی بزنم گریه کنان به سمت درب دویدم. نمی دونستم چیکار کنم و کجا برم، آخه عروسی برادرم بود و نمی خواستم همچین شبی رو که قابل تکرار نبود برای همه زهر مار کنم. وقتی حسابی گریه کردم و سبک شدم، ماسک بی خیالی به صورتم زدم و به تالار رفتم چون می دونستم با این وضع پیش آمده محسن غیر ممکن بود به عروسی بیاد. در مقابل کنجکاوی دیگران مرتب بهانه می آوردم و فقط خدا می دانست چه حالی داشتم، از درون می سوختم ولی در ظاهر خودمو شاد نشان می دادم. روز بعد در اسرع وقت موضوع را با خانواده ام در میان گذاشتم و بدین ترتیب من و محسن بدون سر و صدایی از هم جدا شدیم.مژگان آهی کشید و گفت:این هم قصه زندگی من، با این وضع نمی دونم چرا حق همیشه با اوناس و هر کاری که می خوان انجام میدن و خیلی هم راحت می تونن زن بی گناهشون رو طلاق بدن. انگار زن اسیر و باید با هر ساز مرد برقصه. یاسی، بابای تو هم به این بدی بود؟ مامانت رو همیشه اذیت می کرد؟- نه، اون همیشه بد نبود. یعنی اگه بابا گندی بالا نمی آورد اونا با هم مشکلی نداشتن. اگه همیشه بد اخلاق بود که اینقدر از نبودنش اذیت نمی شدم یا مامان همیشه خانواده اش رو نفرین نمی کرد، چون اونا بودن که تیشه به ریشه زندگی ما زدن. قبل از اینکه بابا، با اونا آشتی کنه از جونش برای ما مایه می ذاشت. اون آدم دست و دلبازی بود ولی وقتی با خانواده اش همنشین شد خرجی ما رو هم نمی داد. حرفها و کارای بابا همه دیکته شده بود،مخ خودش رو تعطیل کرده و از مخ اونا بهره می برد.


قسمت اول
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#2
یک دفعه دردی مثل صاعقه توی معده ام پیچید و گفتم: آخ،آخ.و مژگان با نگرانی گفت: چی شد؟

- معده ام داره می ترکه، حالت تهوع هم دارم، به گمونم ساندویچ مسمومم کرده.
کمی که گذشت آروم شدم و دوباره لیوانم را پر کردم تا سر حال بشوم ولی چه سر حالی، از یک طرف از درد بخودم می پیچیدم و از طرفی هم روی پام بند نبودم. اونقدر اوضاعم بی ریخت و غیر طبیعی بود که حال خودم رو نمی فهمیدم، برای همین روی کاناپه ولو شدم. تا اینکه برای یک لحظه سوزشی رو تو دستم حس کردم، وقتی چشم باز کردم دیدم یه مردی سرش رو لبه کاناپه گذاشته و خوابیده.
چشمامو دو بار باز و بسته کردم و با خود گفتم شاید خواب می بینم ولی نه واقعیت داشت، خیلی ترسیدم و برای همین یک دفعه شروع کردم به داد زدن. بیچاره با سر و صدای من چنان از خواب پرید که قیافه اش دیدنی شد و من با دیدنش یک دفعه زدم زیر خنده. مات و مبهوت نگاهم کرد، بیچاره فکر می کرد با یک دیوانه طرفه. نگاهی به اطرافم انداختم و یادم افتاد که خونه مژگان هستم ولی مرد غریبه کی بود و اونجا چه کار داشت، متعجب پرسیدم: شما کی هستین؟ اینجا چیکار دارین؟ پس مژگان کجاست؟
- من دکترم، اگه منظورتون از مژگان خانم دوستتون هستن، رفتن بیرون یه کاری داشتن و از من هم خواستن تا تموم شدن سرم اینجا بمونم. مثل اینکه حال شما هم خوب شده؟
در دلم از کار مژگان عصبانی شدم ولی به روی خودم نیاوردم و لبخند زنان جواب دادم:
-بله بهترم، شما از کی اینجا اومدین؟
- از نصف شب که خانم تماس گرفتن و خواستن که برای ویزیت به منزلتون بیام.
همان لحظه مژگان با نون بربری از راه رسید. چپ چپ نگاهش کردم ولی اون بی اعتنا نگاهی به من سپس به دکتر کرد و گفت: دکتر ببخشید دیر کردم، نمی خواستم بدون خوردن صبحانه از اینجا برید. خیلی زحمت کشیدید.
دکتر که مرد جوانی بود لبخندی زد و گفت: خواهش می کنم، من وظیفه ام را انجام دادم. حالا اگه اجازه بدید رفع زحمت کنم.
مژگان: غیر ممکنه بدون خوردن صبحانه بذارم برید.
بی اختیار پرسیدم: نکنه خانمتون منتظر شما هستن که می خواهید برید و با هم صبحانه بخورید.
بدون آنکه نگاهم کند جواب داد: من ازدواج نکردم و کسی هم منتظرم نیست.
فضولیم گل کرده بود، دوباره پرسیدم: پس خانواده ای ندارین.
لحظه ای نگاهم کرد، سپس سرش را پایین انداخت و گفت: چرا ولی اینجا نیستن، مشهد هستن.
مژگان: یاسی جون، اینقدر دکتر را سین جین نکن. برو یه آبی به صورتت بزن و بیا صبحانه بخوری.
به سمت دستشویی رفتم و با دیدن صورت پژمرده ام توی آینه، به یاد اتفاقات روز قبل افتادم و دوباره حالم دگرگون شد. چند دقیقه ای همانجا ایستادم که مژگان ضربه ای به درب زد و گفت: یاسی، یاسی.
- بله.
- چرا نمی آیی؟ حالت خوبه؟
- آره خوبم، الان می آم.
صورتمو زیر آب نگه داشتم تا شاید حالم کمی بهتر بشه، سپس بیرون رفتم. سر میز به مژگان نگاه کردم، با مانتو و روسری نشسته بود. اشاره کنان ازش سوال کردم که اون هم به دکتر اشاره کرد، نگاه عمیقی بهش انداختم. پسری با قد متوسط نه لاغر و نه چاق، هیکل متناسبی داشت و موهای سرش پر پشت و سیاه و نسبتا حالت دار بود، صورتش کشیده و دو تا چشم سیاه با مژگان بلند و برگشته، چشماش اونقدر زیبا و جذاب بود که خیره نگاهش می کردم و اگر مژگان تک سرفه ای نمی کرد همانطور ساعتها نگاهش می کردم. با سرفه مژگان، اون هم سرش را بلند کرده و غافلگیرم کرد. همین طور که با چای شیرین بازی می کردم، قیافه دکتر رو هم حلاجی می کردم که یک دفعه گفت: شما چرا صبحانه نمی خورید؟
نگاهی کردم و گفتم : میل ندارم.
- ولی باید بخورید، معدتون نباید خالی باشه.
لبخندی زدم و گفتم: به روی چشم.

دکتر بعد از خوردن صبحانه عزم رفتن کرد. بعد از رفتنش، مژگان در حالیکه مانتواش را در می آورد گفت: دیوونه اون از کار دیشبت، این از الانت که ذل زده بودی توی صورتش. بیچاره مگه تا حالا مرد ندیدی.خنده کنان جواب دادم: مگه دیشب چیکار کردم، من که حال خودمو نمی فهمیدم. الان هم دیدم قشنگه نگاش کردم، مگه گناهه.- نخیر، ولی باور کن دیشب آبروی منو بردی با اون اداهات، هی بلند می شدی می گفتی تو چقدر نازی. وای وای از همه بدتر وقتی بود که سرم وصل می کرد چنان داد زدی و گفتی، بی شعور یواش تر، دردم گرفت که از خجالت آب شدم.خندیدم و گفتم: به جان مژگان هیچ چیز نفهمیدم، خیلی بد شد باید ازش معذرت خواهی کنم. آخه تو که می دونی من چقدراز آمپول می ترسم.- من می دونم ولی اون بیچاره که نمی دونست، صد بار ازش معذرت خواستم. مثل دیوونه ها یا هر هر می خندیدی یا زار زار گریه می کردی، فکر کنم برای همین آرام بخش بهت زد که بخوابی تا از شرت راحت بشه. آخه موقعی که گریه می کردی بهش گفتی شما مردا، نا مردین و عاطفه ندارین، پستین. دق و دلی باباتو، روی سر دکتر بیچاره خالی کردی.- هر چند در حال غیر طبیعی این حرفهارو زدم ولی مگه دروغ گفتم، همشون مثل هم هستن. راستی تو چرا منو با این دکتر تنها گذاشته بودی؟ هان؟- برای اینکه دیدم مرد خوبیه، صبح موقع اذان اول نمازش را خوند، برای همین رفتم نون بخرم.

- دیگه از این کارا نکن، به این مرد جماعت نباید اطمینان کرد. در ضمن تلفن این آقای دکتر رو بهم بده تا ازش معذرت خواهی کنم. یارو فکر می کنه دیوونه هستم یا خیلی بی ادبم. راستی اسمش چی بود؟
- دکتر محمدی، رضا محمدی. بیا این هم کارتش، منم تا دیرم نشده بلند شم برم سر کار. تو که فعلا هستی؟
-آره، چند روزی مزاحمت هستم.
- چه مزاحمتی؟ خونه خودته، راحت باش.
مژگان با اینکه نیازی به کار کردن نداشت و از طرف خانواده اش حمایت می شد ولی برای اینکه استقلال داشته باشه و سرش هم گرم بشه توی یک شرکت خصوصی حسابدار بود. بعد از رفتن مژگان،،ف گوشی رو برداشتم و به مامان تلفن کردم. به محض شنیدن صدایش، سلام کردم و گفتم: مامان خوبی؟
- سلام یاسی، حالت خوبه؟ نگفتی من هم نگرانت هستم،، چرا تماس نمی گرفتی؟
- ببخشید مامان حالم خوب نبود. ولی الان بهترم، نگران نباشید. من چند روزی پیش مژگان می مونم و بعد می آم، نیلوفر چطوره؟
-اون هم خوبه، ولی عزیزم چرا می خوای اونجا بمونی؟ پاشو بیا خونه.
-نه مامان، یه چند روزی نیاز دارم دور او محیط خونه با خودم خلوت کنم. لطفا اصرارنکن.
مامان که دید اصرار بی فایده است دیگه ادامه نداد.دلم می خواست بدانم اون هنوز هم خونه ما بود یا نه، ولی غرورم اجازه نمی داد کلمه ای در موردش بپرسم. باز فکرم به گذشته پر کشید، گذشته ای که سوهان روحم شده و شدیدا آزارم می داد. اونقدر سیگار کشیده بودم که هوایی برای نفس کشیدن نبود و برای همین خودم به سرفه افتادم. نگاهی به زیر سیگاری انداختم پر، پر بود. برای اینکه هوای خونه عوض بشه پنجره ها را باز کردم کمی که گذشت با سرمای بیرون، هوای خونه هم عوض شد. نگاهی به ساعتم انداختم، عقربه های ساعت 5/11 را نشان می داد و تا آمدن مژگان خیلی مانده بود چون ساعت چهار از محل کارش بیرون می آمد. همان لحظه چشمم به کارت ویزیت دکتر افتاد، موبایلمو روشن کردم و شمارشو گرفتم. خیلی زنگ زد، داشتم نا امید قطع می کردم که جواب داد. صدایش خواب آلود بنظر می رسید چون با صدای گرفته ای گفت:بله.
نمی دونم چرا هل کردم و گفتم : سلام، شما؟
-شما زنگ زدین اونوقت از من می پرسین شما.
-من،منم.
خندید و گفت: من هم ،منم.
من هم خندیدم و گفتم: ببخشید، من یاسی هست.
لحظه ای مکث کرد و سپس پریسد: یاسی؟ بجا نمی آرمتون.
طفلکی حق داشت نشناسه چون یک بار بیشتر منو ندیده بود، خندیدم و گفتم: شرمنده من مریض دیشبی تون هستم ، حالا شناختین؟
بلندتر و واضح تر جواب داد و گفت: بله، بله شناختمتون، شما خوبید؟! مشکلی پیش اومده؟
- نه فقط زنگ زدم معذرت خواهی کنم. دیشب گویا نسبت به شما بی ادبی کردم ، شرمنده باور کنید من حال خودمو نمی فهمیدم و متوجه نشدم. معذرت می خوام قصد توهین نداشتم ، شرمنده.
- نه خواهش می کنم، من متوجه شدم که شما حال عادی نداشتید و به دل نگرفتم.
-حتماً.
-بله.
- پس افتخار می دید ناهار با هم باشیم، البته اگر جایی کار ندارید. راستی از خواب بیدارتون کردم؟
-نه خواب نبودم ، چرت می زدم. اگه اجازه بدید یه روز دیگه خدمت برسم.
-را هنوز از من دلخورید؟ من که معذرت خواهی کردم، باز هم معذرت می خوام.

- نه باور کنید من هیچ دلخوری از شما ندارم ، فقط نمی خوام مزاحمتون بشم.-اگه مزاحم بودید که دعوتتون نمی کردم.

- چشم با کمال میل.
بعد از اینکه قرار گذاشتیم خدا حافظی کرده و ارتباط را قطع کردم. نمی دونم چرا قلبم به شدت می تپید و عرق روی پیشانیم نشسته بود. خودمم نمی دونستم چه مرگم شده بود، انگار برای اولین بار بود که داشتم با پسری حرف می زدم. شاید هم به خاطر متانتی که داشت هول کرده بودم. نمی دونم هر علتی که هم داشت قرار گذاشته بودم و باید می رفتم. عقربه های ساعت به کندی می گذشت و تا ساعت یک دقایق زیادی مانده بود، برای اینکه سرگرم بشوم کتابی برداشتم و شروع به خواندن کردم. چند صفحه ای که گذشت ، بی حوصله کتاب را روی میز پرت کردم بلند شدم و به سر و وضع ژولیده ام رسیدم. وقتی کارم تمام شد تو آینه به خودم نگاه کردم ، قیافه ام بدک نشده بود. با کرم و رژگونه تونسته بودم پژمردگی و زردی صورتم را بپوشانم و شاداب تر جلوه بدهم و ریمل و سایه آبی شفافیت و جذابیت چشمامو بیشتر کرده بود. نگاهی به ساعت انداختم، نزدیک دوازده و نیم بود . اول به مژگان تلفن کرده و خبر دادم که بیرون خواهم رفت سپس پالتو و روسریمو پوشیده و با آژانس خودمو به خیابان ولی عصر رساندم، جلوی پارک ملت قرار گذاشته بودیم. وقتی رسیدم یک ربع مانده بود. نگاهی به محل قرار انداختم، ماشین پژویی نگه داشته بود . با خودم گفتم یعنی ممکنه اون زودتر از من اومده باشه. با تردید ولی آرام آرام به طرف ماشین به راه افتادم . چند قدمی نمانده بود که شخصی از ماشین پیاده شد، خودش بود. بی اختیار خنده روی لبهام مهمان شد، او هم به روی من لبخند زد. تا رسیدم زودتر از من سلام کرد، من هم سلام کرده و بعد از سلام و احوالپرسی سوار ماشین شدیم. دست و دلم می لرزید. ساکت به جلو چشم دوخته بودم، چند دقیقه ای که گذشت سکوت را شکست و پرسید: مثل اینکه الحمدالله حالتون بهتر شده؟
بطرفش برگشتم و جواب دادم : بله از لطف شما بهترم. من باز هم بخاطر رفتار دیشبم از شما معذرت می خوام.
-خواهش می کنم دیگه در اون مورد صحبت نکنید و به فراموشی بسپارید، چون من دیدم شما حال خوبی نداشتید. مثل اینکه مشکلی براتون پیش اومده بود. اگه اشتباه نکنم با همسرتون مشکل دارین درسته؟
خیره نگاهم می کرد و منتظر جوابم بود. خنده ای کردم و گفتم: نه، من هم مثل شما ازدواج نکردم و مجردم. مشکل خانوادگی دارم.
یاد آوری این مسئله مثل رعد و برق می موند و اعصابمو بهم می ریخت. گویا اون هم متوجه شد، چون فوراً گفت: لطفاً دیگه به اون مسئله فکر نکنید. نمی خوام آرامشتون بهم بریزه.
پوزخندی زدم و گفتم: مگه میشه! یک درد و زخم کهنه است که همیشه با منه و وقتی سر باز میکنه هیچ دارویی نمی تونه درمونش کنه .
-پس خواهشاً اگه امکان داره یه امروز رو به این مسئله فکر نکنید. حالا باید کجا بریم؟
آدرس یک رستوران دنج را دادم. تا رسیدن به مقصد هر دومون سکوت کرده بودیم. دلم می خواست بدونم به چی فکر می کنه ولی حیف که امکانش نبود. داخل رستوران بعد از سفارش دادن غذا برای اینکه باب صحبت را باز کنم پرسیدم: تنها زندگی کردن براتون سخت نیست؟ حوصلتون سر نمیره؟
سرش را بالا گرفت و جواب داد: زیاد هم تنها نیستم با یکی از دوستام زندگی می کنم.
نمی دونم چرا با عجله و نسنجیده گفتم: با دوست دخترتون؟
متعجب به صورتم ذل زد، سپس خندید و گفت: خوب آره ، مگه اشکالی داره؟
با لب و لوچه آویزان جواب دادم: نه چه اشکالی داره. ببخشید که فضولی کردم.
در حالی که می خندید گفت: شوخی کردم، مگه الان کسی می تونه با دوست دخترش زندگی کنه. تازه من اصلاً فرصت این کارها رو ندارم، شاید باور نکنید اگه بگم تا حالا دوست دختری نداشتم یعنی اولین بارم که با یه دختر خانم بیرون اومدم.
با تعجب گفتم: نه امکان نداره. نمی تونم باور کنم، مگه میشه؟!
لبخند زنان جواب داد: نه باورتون بشه چون من همیشه سرم ، گرم درس و کتاب بوده. دو بار جهش دادم و دیپلم گرفتم، توی دانشگاه هم تابستونا رو واحد گرفتم و زود تر تمام کردم و الانم برای تخصص درس می خونم. به قول همخونه ام امید، همون دوست دخترم یه وقت چشم باز می کنم می بینم پیر شدم و از جوونی لذت نبردم و تک و تنها با کتابام موندم.
-چرا؟
-نمی دونم ولی احساس می کنم تنها درس و کتابه که می تونه راضیم کنه.
-پس شما خیلی بی احساسین، در اولین فرصت به یک روانشناس مراجعه کنید. با این حساب شما هیچ وقت ازدواج نمی کنید، نه؟!
خنده ای کرد و گفت: چرا ازدواج می کنم چون عذب بودن گناهه.
مخصوصاً الان که یک مرحله از درسم تمام شده، مادرم خیلی اصرار می کنه و هر جا میره دنبال دختر خوب و نجیب می گرده.
با این حرفاش یاد حرفای مژگان افتادم که می گفت پسر مؤمن و مثبتیه، پس یه دنیا بینمون فاصله بود. با خودم داشتم حرف می زدم که گفت: نمیشه بلند بگید تا من هم بفهمم.
لبخندی زدم و گفتم: به درد شما نمی خوره ، تازه من عادت دارم همیشه با خودم حرف بزنم.
-چرا؟
ببینم شما تک فرزند هستید؟
-نه، یه خواهر هفت ساله هم دارم. چطور مگه؟
-احساس می کنم توجه بیش از حد خانوادتون شما رو لوس بار آورده.
دستامو زیر چانه ام گذاشتم و خیره نگاهش کردم که گفت: حرف بدی زدم که ناراحت شدید؟ ببخشید من دیشب فکر کردم از خونه قهر کردید و به خونه دوستتون اومدید.
چون جوابی ندادم، خودش ادامه داد و گفت: ببخشید که فضولی کردم، منظور خاصی نداشتم. راستش نمی دونم با یه دختر خانم حساس چطوری باید حرف زد.<
با بغض جواب دادم: درسته من دیشب به حالت قهر آمده بودم خونه مژگان، ولی لوس و نازک نارنجی نیستم. اگه سایه پدر بالای سرم بود این اتفاق هم نمی افتاد.
با ناراحتی گفت: معذرت می خوام، من نمی دونستم شما پدر ندارید و باعث ناراحتیتون شدم.
گفتم: پدر دارم ولی وقتی سیزده سال داشتم ما رو ترک کرد و رفت و حالا بعد از هفت سال یک دفعه پیداش شده و به دنبالش اشکم سرازیر شد، فوراً دستمالی از جعبه بیرون کشید و به دستم داد. صمیمیتش خنده را روی لبهام آورد و در حالی که به رویش لبخند می زدم گفتم: ممنون، شما همیشه انقدر دل نازک هستید. آخه شغلتون مثل قصابا می مونه.
-دستتون درد نکنه، این همه درس خوندم و زحمت کشیدم حالا شما منو به قصابا تشبیه می کنید . واقعاً ممنونم.
خنده کنان گفتم: شوخی کردم به دل نگیرید، آخه شما هم مثل اونا می برید و پاره می کنید وگرنه اگر شمای قصاب نبودی حتماً الان من هم توی بهشت زهرا بودم.
-خدا نکنه، من هم وظیفه مو انجام دادم.
لحظه ای به صورتم خیره شد، سپس گفت: نسبت به دیشب خیلی تغییر کردید طوری که در وهله اول نشناختمتون.
-خیلی زشت شدم؟
آرام جواب داد: نه، خیلی خوشگل شدید.
دلم لرزید برای همین سرم را پایین انداختم و با انگشتم مشغول بازی شدم، اون هم با نمکدان بازی می کرد. با آوردن غذاها هر دومون از اون برزخ نجات پیدا کردیم. لحظه ای سرش را بالا گرفت و گفت : بفرمایید.
ولی من اشتهایم کور شده بود و با غذا بازی می کردم که دوباره گفت: یاسی خانوم، شما همیشه عادت دارید به جای خوردن با غذا بازی کنید. چون صبح هم این کار رو می کردید.
-نه ولی دو روزه اشتهایی به خوردن ندارم.
-مگه قرار نشد امروز به این مسئله فکر نکنید، چون اینطوری من هم نمیتونم غذامو بخورم.
لبخندی نثارش کردم و گفتم: پس این همه اصرار بهد خاطر خودتونه. به روی چشم به خاطر شما من هم می خورم.
چشمکی زد و گفت: ممنون که به خاطر من فداکاری می کنید.
در سکوت و آرامش غذامونو خوردیم.
بعد از خوردن غذا و چایی بد جوری هوس یک نخ سیگار را کرده بودم ولی ادب اجازه این کار را نمی داد، برای همین کلافه بودم و دلم می خواست زود تر به خونه برگردم. از این رو گفتم: نمی دونم چطوری ازتون تشکر کنم، چون امروز بعد از مدت ها تونستم به آرامش برسم و دور از ناراحتی و غم باشم. واقعاً ممنونم که بخاطر من شما هم قید درس و کتاب رو زدید و با این کارتون منو شرمنده کردید.
-خواهش می کنم برای من هم بد نبود یه چند ساعتی دور از محیط درس و کار باشم. شاید هم از این به بعد باز هم از این کارا بکنم، بعضی موقعها تنوع هم لازمه.به ساعتش نگاه کرد فورا پرسیدم: دیرتون شده؟
-نه عادت دارم تند تند به ساعت نگاه کنم، آخه همه کارام رو برنامه است.
-و من امروز برنامه تونو بهم زدم، پس تا از این تنوع پشیمون نشدین بریم.
-نه پشیمون نمی شم، برنامه خوبی بود.
بلند شدیم و از رستوران بیرون اومدیم و تا به خونه مژگان برسیم هیچ کدوممون حرفی نزدیم. جلوی درب تشکر کردم و پیاده شدم و سوت زنان سوار آسانسور شدم. به صدای سوتم، مژگان درب و باز کرد و گفت: چیه، کبکت خروس می خونه.
-سلام خانمی، خوبی با زحمتهای ما.
-سلام، ممنون، چه زحمتی، بفرمایید داخل ببینم چی شده که اینقدر سرحالی.
وقتی داخل رفتم، اول مانتومو درآوردم و سپس فورا سیگاری روشن کردم و گفتم: اگه گفتی با کی بودم؟!
-والله از کجا بدونم، فقط میدونم با یکی از دوستات نهار رفته بودی بیرون، غیر از این چیز دیگه ای به من گفتی؟
خندیدم و گفتم: با دوستم که چه عرض کنم چون امروز تازه باهاش دوست شدم.
-اینکه تازگی نداره، تو هر روز با یکی دوست می شی.
لپش را نیشگون گرفتم و گفتم: این یکی با بقیه فرق می کنه، با آقا رضا رفته بودم بیرون.
ابروهاشو در هم گره کرد و پرسید: با دکتر رفته بودی؟
سرمو به علامت مثبت تکان دادم و خندیدم که دوباره گفت: نه یاسی، باورم نمی شه.
-چرا باورت بشه.
یاسی چرا با اون. فکر نمی کنم دکتر از اون پسرا باشه که هر دم و دقیقه با یه دختری باشه بهش نمی آید.
-اتفاقا حق با توئه، اولین بارش بود که با یه دختر بیرون می رفت ولی باور کن من منظوری ندارم و نمی خوام مچلش کنم، فقط می خواستم بابت دیشب ازش معذرت خواهی کنم.
-امیدوارم به همین یه بار ختم بشه، چون گروه خونیش به تو نمی خوره.
-راست می گی، طرف خیلی مومنه جان مامان، من هم قصد بدی ندارم. شاید خدا رو چه دیدی از صدقه سر دکتر، من هم آدم شدم.
-من که چشمم آب نمی خوره، راستی جلوی اون هم سیگار کشیدی؟
-نه بابا.
مژگان: انشاءالله که اینطور باشه، حالا یاسی خانم نمی خوای بخوابی؟ من که دارم بی هوش میشم.
چرا بد نیست یه چرتی بزنم
مژگان: بله سرکار دیشب تا صبح خوابیدی، بنده کشیک دادم، حالا پاشو تا خوابم نپریده.
دراز کشیدم ولی خوابم نمی برد، هوش و حواسم پیش دکتر بود. با پسرایی که دیده بودم فرق داشت، بی پیرایه و راحت صحبت می کرد و قصد سوءاستفاده نداشت. شاید به همین دلیل به دلم نشسته بود، آخه با هر پسری که دوست شده بودم تنها فکر و ذکرش لذت بردن و استفاده کردن بود و همین بی اعتمادی باعث شده بود که من هم با احتیاط و برای وقت گذرونی صحبت کنم، البته اولین بار که عاشق شدم همچین منظوری نداشتم. وقتی با آرمان آشنا شدم شانزده سال داشتم. تولد سارا، همکلاسیم بود و مهمان زیادی اونجا حضور داشتند که همه پسر و دختر جوان بودند.در واقع دوست دختر و پسر،حتی پدر مادر سارا هم حضور نداشتن و به مسافرت خارج از کشور رفته بودن و تنها خواهرش ماندانا که 22ساله بود حضور داشت. اولین بار بود که به اینجور مهمونیا قدم می گذاشتم برای همین گوشه ای کز کرده بودم و به کارای اونا که مثل کرم درهم می لولیدند نگاه می کردم، برام عجیب بود چون همه مهمونیایی که رفته بودم خانوادگی بود. در این اوضاع و احوال، پسری به کنارم آمد و خطاب به من گفت: سلام.
دستپاچه جواب دادم: سلام، یاسی هستم.
دستش رو جلو آورد و خنده کنان گفت: من هم آرمان هستم، از آشنایی تون خوشبختم. تنها نشستین، دوست پسرتون نیومده؟
داغ شدم و با خجالت جواب دادم: من دوست پسر ندارم.
-جدی، الان همه دخترا تا راه می افتن یه دوست پسر برای خودشون پیدا می کنن.
بهم بر خورد و برای همین با ترشرویی جواب دادم: شما حق ندارین به همه توهین کنین.
یک دفعه تغییر حالت داد و گفت: ببخشید قصد توهین نداشتم. حالا اجازه می دین پیش تون بشینم، من هم مثل شما تنهام.
همانطور با اخم گفتم: بفرمایید.
چند دقیقه ای ساکت نشسته بود، بعد کم کم دوباره شروع به صحبت کرد. پسر بدی به نظر نمی رسید، حرف زدنش به دلم نشسته بود و اونقدر گفت و گفت که منو هم به حرف کشید. چنان گرم صحبت شده بودم که زمان رو فراموش کرده بودم و اگر آرمان نمی گفت وای ساعت ده ولی از شام خبری نیست دلم ضعف رفت. زمان به یادم نمی افتاد. با شنیدن این جمله فورا از جام بلند شدم و گفتم: وای خدای من، خیلی دیر شده.
متعجب نگام کرد و پرسید:جایی مگه قرار داشتین؟
-نه، باید برم خونه. مامانم گفته که ساعت ده خونه باشم و الان تا برسم خونه یازده شده.
ابرویی بالا انداخت و گفت: آفرین، چه دختر حرف گوش کنی، در واقع به مامانتون باید تبریک گفت که همچین دختری تربیت کرده. اگه اجازه بدین من برسونمتون؟
پیش دستی کردم و گفتم: نه ممنون،می گم سارا آژانس خبر کنه.
-تا آژانس بیاد طول می کشه، من میرسونمتون. خونتون کجاست؟
وقتی آدرس خونمونو گفتم، گفت: من یک ربعه می رسونمت.
فورا آماده شده و از سارا و خواهرش خدا حافظی کرده و همراه آرمان بیرون رفتم. اونقدر با سرعت رانندگی می کرد که از ترس به درب چسبیده بودم ولی این کارم باعث خنده آرمان شده بود. بیست دقیقه طول کشید تا به خونه برسیم، موقع خدا حافظی آرمان شماره تلفنش رو روی کاغذ نوشت و بدستم داد و گفت: فکر بد نکن، می خوام مثل دو تا دوست، دو همدل باشیم. اگه خواستی گهگاهی زنگ بزن، خوشحال می شم.تشکری کردم و با عجله به سمت خونه به راه افتادم، می ترسیدم مامان یه موقع از پنجره نگاه کنه و ببینه. وقتی زنگ رو زدم فورا باز کرد، گویا منتظرم بود. پله هارو دو تا یکی کردم و بالا رفتم و با دیدنش که جلوی درب ایستاده بود دلم فرو ریخت و با خودم گفتم وای بر من، حتما دیده.
دستپاچه سلام کردم و گفتم: ببخشید که دیر کردم.
و برای اولین بار به دروغ گفتم تا کیک رو ببرن کمی طول کشید . لبخندی زد و گفت: مهم نیست خودت و ناراحت نکن. حالا بگو ببینم خوش گذشت؟ دوستات همه اومده بودن؟
دروغ پشت دروغ، چون فقط سه تا از دوستامو دعوت کرده بود که اونها هم نیومده بودند. با لبخند تصنعی جواب دادم: بله خیلی، جاتون خالی، همه دور هم جمع شده بودیم و می گفتیم و می خندیدیم. حالا اگه اجازه بدی می رم بخوابم، خسته شدم.
-برو عزیزم.
شب بخیری گفتم و به اتاقم رفتم و مثل مجرما خودمو تو اتاق حبس کردم تا لو نرم، ولی تا نیمه های شب بیدار مانده و به آرمان و مهمانی فکر می کردم.
از آن پس گهگاهی که مامان خونه نبود به آرمان زنگ می زدم و چند دقیقه ای با هم راجع به درس و کارهای دیگه صحبت می کردیم، ولی کم کم این تماسها به روزی یک بار تبدیل شد. وابستگی شدیدی بهش پیدا کرده بودم و اگر یک روز صدایش را نمی شنیدم مثل مرغ سرکنده، بال بال می زدم.
آرمان پسر یکی و یه دونه و از یک خانواده مرفه بود که با داشتن بیست و چهار سال سن، شغل و حرفه ای نداشت و عاطل و باطل می گشت و در مقابل اعتراض های من می گفت: بابا و مامانم کار می کنن چرا من دیگه به خودم زحمت بدم. این همه پول و ثروت رو می خوان چیکار، یکی باید این همه رو خرج کنه چه کسی بهتر از من.
و من برای اینکه رابطه مون تیره و تار نشه جر و بحث نمی کردم. بعد از چند هفته و به بهانه درس خواندن با یکی از هم کلاسیهایم از خونه بیرون زدم، ولی خدا می دانست چه حالی داشتم. از طرفی برای اولین بار می خواستم با پسری بیرون بروم و از طرفی هم نگران بودم که مامان یک لحظه شک کرده و بویی ببرد چون اونوقت آبرویم بر باد می رفت. با هم به یک کافه تریا رفتیم. وقتی نشستیم آرمان نگاهی به صورتم انداخت و گفت: یاسی ، تو چرا تو این هوای سرد اینطور سرخ شدی؟
چون جوابی ندادم ، خنده ای کرد و گفت: نکنه از هیجان زیاده، آره؟
-نه خیلی اظطراب دارم، از بابت مامان نگرانم که مبادا بفهمه.
-نترس، از کجا می فهمد مگه دهن دوستت چفت و بست نداره. در ثانی مگر تو کار بدی کردی. الان قرن پیشرفت و ترقیه و اینجور معاشرتها نه تنها عیبی نداره بلکه لازمه، چون آدم باید اجتماعی باشه تا بتونه سری توی سرها در بیاره.
آرمان اونقدر شیرین و دلنشین حرف می زد که متقاعد شدم و با خیالی آسوده ساعتی را به تفریح گذراندم. به قول مهدیه دوستم ، زنگ تفریح برای هر بنی بشری لازم بود. اون روز به خیر و خوشی سپری شد و این امر به من جرأت داد تا دوباره تکرارش کنم. بیچاره مامان فکر می کرد،دخترش اونقدر درس خونه که فرصت ها رو از دست نمی داد و تمام فکر و ذکرش درس و کتاب بود.
شش ماه از دوستی من و آرمان می گذشت که آرمان به مهمونی پسر خاله اش دعوتم کرد. از دعوتش یکه خوردم و برای همین عصبانی شدم و با داد و فریاد گفتم: آرمان تو چه فکری می کردی که همچین اجازه ای رو به خودت دادی، فکر می کنی چه جور آدمی هستم . همه اش تقصیر خودمه، اگه باهات بیرون نمی رفتم و باهات حرف نمی زدم انقدر پررو نمی شدی.
همین طور یکریز با عصبانیت سرش فریاد می زدم و می گفتم و اون هم ساکت گوش می کرد. وقتی حسابی خالی شدم ، جواب داد: یاسی خانوم ، خسته نباشی. عصبانیتت فروکش کرد، حالا اجازه می دی دو کلام هم من حرف بزنم؟
مثل آبی که رو آتیش ریخته باشن خاموش شدم و با شرمندگی گفتم سراپاگوشم
-من تو رو به چشم خواهرم نگاه می کنم و اگر دعوتت کردم برای اینکه حوصله اینجور جاها رو ندارم و می خوام تنها نباشم، همین. اگه تو نیای مجبورم نرم و این باعث دلخوری پسر خاله ام می شه. حالا فکراتو بکن و جواب بده، یک هفته فرصت داری.
صبح روز بعد موضوع را با مهدیه در میان گذاشتم و اون هم گفت:
-یاسی چرا اینقدر سخت می گیری. اون بیچاره که منظوری نداره، در ضمن اگر تو شل نباشی کسی نمی تونه پاشو از گلیم خودش درازتر کنه. تازه بد نیست آدم تجربه مهمونی رفتن رو داشته باشه، تا اگر حرف اینجور جاها پیش بیاد نگن طرف امله، چون الان این کارا کلاسه، فهمیدی؟ یه خورده تو هم دختر کلاس بذار، تا کی می خوای مثل بچه ننه ها رفتار کنی. مهدیه بی ربط نمی گفت، در هر کاری باید از مامان اجازه می گرفتم و همه کارامو مطابق میل مامان انجام می دادم و این عملم بیشتر اوقات باعث تمسخر همکلاسیام شده بود. وقتش رسیده بود که کمی هم روی پای خودم می ایستادم و به همشون نشون می دادم که بچه نیستم و برای همین تصمیم گرفتم که شب جمعه همراه آرمان به مهمانی پسر خاله اش برم. به توصیه مهدیه، مقداری از لوازم آرایش مامان رو برداشتم تا بیرون از خانه از آنها استفاده کنم. داخل تاکسی تند تند آرایش کردم. راننده تاکسی از آینه نگاهم می کرد که به تندی گفتم: چیه آقا، آدم ندیدین؟نیش را تا بناگوش باز کرد و جواب داد: چرا ولی دختری به خوشگلی شما ندیدم. دوس دارین باهم چند ساعتی بگردیم؟
-خفه شو ، بی شعور ، همین جا نگه دار.
-هنوز که به مقصد نرسیدیم. خانم،من که حرف بدی نزدم.
-نگه دار مرتیکه احمق.
فوراً دستمو بردم و دستگیره رو گرفتم و درب رو باز کردم. راننده پا گذاشت رو ترمز و نگه داشت. از تو کیفم هزار تومان در آوردم و پرت کردم و بلا فاصله پیاده شدم که گفت: پا گذاشتی رو بختت.
بدون اینکه درب را ببندم از ماشین پیاده شدم و اون هم درب و بست و از اونجا دور شد. نفس راحتی کشیدم و سوار تاکسی دیگه ای شدم و به محل قرارمون رفتم. آرمان شیک و مرتب کنار ماشین گرون قیمتش ایستاده بود ، سلام و احوالپرسی کردم و سوار ماشین شدم. حرفی از اتفاقی که افتاده بود نزدم ولی فکرم حول حرف های راننده می چرخید که آرمان پرسید: یاسی اتفاقی افتاده؟! پکر به نظر می رسی.
به زور لبخند زدم و جواب دادم : نه، نه چه اتفاقی فقط یهد خورده دلشوره دارم.
او گفت: مثل اون دفعه، اول هر کاری سخته ولی نترس من کنارت هستم.
از تماس دستش احساس خاصی بهم داده بود، قلبم به شدت می تپید و تمام بدنم داغ شده بود و مثل یک کوره می سوخت. فکر کنم اون هم متوجه شد چون نگاهم کرد و خندید. بدون اینکه حرفی بزنیم به جلو پیش می رفتیم، بعد از گذشتن از چند اتوبان به خیابانهای بالای شهر یعنی جردن رسیدیم آخه خونه ما شمال قرار داشت. جلوی یک خونه ویلایی بزرگ نگه داشت و پیاده شد و آیفون رو زد، در خونه اتوماتیک وار باز شد و آرمان ماشین رو به داخل هدایت کرد.حیاط خیلی بزرگ و قشنگ بود و فصل زمستان چهره خاصی رو به اونجا بخشیده بود ، همه جا برف و سفید بود. وقتی پیاده شدیم هیچ سر و صدایی نمی اومد، متعجب پرسیدم: انگار هیچ کسی خونه نیست، سر و صدایی نمی آید . به گمانم ما زود اومدیم.
-شیشه ها دو جداره هستن و نمی ذاره صدا بیرون بیاد و شاید هم همه مهمونا نیومده باشن.
با هم به سمت ساختمان به راه افتادیم. آرمان یک دستش را به پشتم گذاشت و با دست دیگرش درب و باز کرد و تقریبا به داخل هولم داد. یک دفعه فهمیدم در چه دامی افتادم و ترس برم داشت چون هیچ کسی اونجا نبود و فقط ما دو تا، مهمون اون خونه بودیم. در یک عمل تلخ انجام شده قرار گرفته بودم ولی کنترل خودمو از دست ندادم و به تلخی لبخندی به لب آوردم و گفتم: آرمان پس مهمونا کجا هستن، مگه نگفتی مهمانیه، من کسی رو نمی بینم.
بلند خندید و با حالتی خاص گفت: اگه راستش رو بهت کفته بودم که نمی اومدی.
آخه از بس که کافه تریا رفتیم برام یکنواخت شده، خواستم تنوعی بدم برای همین سورپرایزت کردم. حالا سرکار چی می خورن بیارم، چایی، قهوه، آبمیوه...
-هر چی که دوست داشتی بیار، برام فرقی نمی کنه.
دنبال فرصتی می گشتم تا فرار کنم. با عجله ولی آرام به سمت درب دویدم که دیدم قفله، یک دفعه تمام دنیا روی سرم خراب شد. سر جایم برگشتم، از وحشت نفسم بند آمده بود و در دلم فقط به خدا التماس می کردم تا از این وضع نجاتم بده. هزار بار بر خودم نفرین کردم که چرا بیش از حد به یک غریبه اعتماد کرده بودم. دقایقی طول کشید که آرمان با یک سینی و دو تا لیوان بازگشت. قیافه آرمان در نظرم یک گرگ شده بود، یک گرگ وحشی گرسنه. کنارم نشست و لیوان را به دستم داد و گفت: بخور تا حالت جا بیاد چون از حرارت حسابی سرخ شدی.
لیوان رو از دستش گرفتم و تشکر کردم و تا نزدیکی دهانم بردم، بوی تندی به مشامم خورد. با اخم گفتم: این چیه، آبمیوه نیست.
قاه قاه خندید و گفت: چرا عزیزم، یه چیزای دیگه هم توش ریختم تا شنگول بشی، نترس خیلی کمه، آخه امشب یک شب خاطره انگیزی برامون خواهد شد.
بعد دستش رو در گردنم انداخت و به عقب هولش دادم و فریاد زدم:
-حیوان، دست کثیفت را بکش.
خودش را جمع و جور کرد و گفت: چرا عصبانی می شی، من منظور بدی ندارم می خواستم امشب ازت خواستگاری کنم، آخه خیلی ازت خوشم میاد، باور کن.
در حالیکه از عصبانیت منفجر می شدم، فریاد کشیدم: باور می کنم می خوای خرم کنی کثافت، زود باش درب رو باز کن می خوام برم.
اینبار با وقاحت دستاشو دور گردنم انداخت و گفت: محاله بذارم بری، تو چی فکر کردی، چند ماهه منتظر همچین روزی بودم.
تا خواست صورتشو جلو بیاره، با ناخن های بلندم به صورتش چنگ انداختم و هولش دادم که فریادش بلند شد: دیوونه چیکار میکنی؟
همین طور که از جام بلند می شدم چشمم به گلدانی که روی میز کنارم قرار داشت افتاد، معطل نکردم، دست بردم و گلدان را بلند کردم و با همه توانایی که در بدنم وجود داشت به صورتش کوبیدمکه صدای فریادش بلند شد. خون از صورتش می چکید، با حالتی زار دست برد و از جیبش کلید رو درآورد و بطرفم پرتاب کرد و گفت: زود از اینجا گمشو برو.فورا کلید را برداشتم و ه سمت درب دویدم و درب و باز کردم مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده باشه با سرعت از اون خونه خودمو بیرون انداختم. از خوشحالی و اینکه تونسته بودم جان سالم به در ببرم گریه می کردم، ولی نمی دونستم اون ساعت کجا باید می رفتم چون با سر و وضعی که داشتم اگه خونه می رفتم مامان متوجه می شد و حتما می کشتتم. نیم ساعتی هدف قدم زدم ولی یک دفعه به یاد مهدیه افتادم، فورا جلوی یک تاکسی پریدم و دربست گرفتم و اونجا رفتم. از اقبال خوبم مهدیه تنها خونه بود. وقتی سر و وضع آشفته ام رو دید نگران پرسید: یاسی چی شده؟ چه بلایی سرت اومده؟
-بذار بیام تو، برات تعریف می کنم. فقط یه چیز داغ بده بخورم که دارم می لرزم.
بیچار فوراً برام چایی آورد. با یاد آوری اون صحنه، زار زار گریه می کردم اونچه رو که اتفاق افتاده بود براش تعریف کردم . مهدیه هم در حالی که گریه می کرد، بلند شد و به اتاقش رفت. وقتی برگشت پاکت سیگاری هم دستش بود. وقتی سیگار رو روشن می کرد با چشمای گشاد شده نگاش می کردم، برای همین خندید و گفت: چیه تا حالا سیگار ندیدی؟
-چرا دیدم ، ولی نه تو دستای تو.
آرام به سرم کوبید و جواب داد: احمق جان ، تو مدرسه که جرأت ندارم.
-چرا مهدیه؟ خیلی زود نیست ، مگه تو چند سال داری، آخه چرا؟
-درد و غم که به سن و سال نیست، فکر می کنی تو فقط مشکل داری، نه جونم، تو یه مادر داری که مثل کوه پشتته و محبتش رو از شما دریغ نمی کنه ولی من چی، نه از پدر خیری می بینم نه از مادر، پیش بابا که می رم انگار نه انگار که مهدیه ای هم وجود داره، مثل سگ از زنش می ترسه و هر کاری که اون می گه انجام می ده. اینجا هم که می آم، همیشه تنهام. مامان از صبح تا عصر سرکاره و عصرها هم با دوستاشه، تا اعتراض می کنم می گه تو هم دوستاتو دعوت کن باهاشون برنامه بچین و به نوعی سرتو گرم کن.
پوزخندی زد و ادامه داد: بهم می گه اگه بوی فرند برای خودت پیدا کنی کمتر پاپیچ من می شی.
یک دفعه از دهانم پرید: مامانت هم برای خودش بوی فرند داره؟
آه سینه سوزی کشید و دودی هوا فرستاد و گفت: آره، ماه به ماه هم عوض می کنه وتنوع می ده.
نمی دونم چرا با شنیدن این حرف زدم زیر گریه، بیچاره مهدیه نمی دونست چطوری آرومم کنه. در اون حین سیگاری از پاکت در آورد و روشن کرد و به دستم داد و گفت : یاسی چند پک بزن، آرومت می کنه. بی اختیار از دستش گرفتم و به لبم بردم، با اولین پک به سرفه افتادم ولی کم کم راحت تونستم دود کنم.
با یاد آوری گذشته دوباره اشک مهمان چشمام شد، دلم از زمین و زمان گرفته بود . از بی رحمی روزگار، روزگاری که به هیچ کس رحم نمی کرد. اونقدر غرق شده بودم ، مژگان رو که به چهارچوب درب تکیه داده بود نمی دیدم و با صدایش که گفت: چیه بازکه آبغوره گرفتی؟!
خندیدم و اشکامو پاک کردم و جواب دادم: چیکار کنم شنیدم آبغوره گرون شده، برای همین خواستم یه کمکی بهت کرده باشم تا زمستونی زیاد تو خرج نیفتی.
- ممنون خدا سایه تو رو از سرم کم نکنه، ببینم نخوابیدی؟
- نه.
- پس پاشو یه چایی درست کن بخوریم، در ضمن اون پنجره لامصب و باز کن که خفه شدم. آخر هر دومون سرطان ریه می گیریم.
- بهتر راحت می شیم.
- تو شاید ولی من نه، چون هنوز آرزوهای زیادی دارم و هم اینکه همچین بگی نگی پرونده سفیدی و روشنی ندارم، پس همون بهتر که اینجا بمونم. تا چایی آماده بشه من می رم حموم.
- برو.
داخل حمام چنان سر وصدایی راه انداخته و آواز می خواند که نگو و نپرس، درب و که باز کردم گفت: مرسی عزیزم چایی مو آوردی، دستت درد نکنه. در ضمن بیا پشتمو کیسه بکش، یه خورده هم مشت و مالم بده.
- گمشو مگه من دلاکم.
- پس چیکاره ای؟ برای چی اومدی، فکر کردم اومدی کار کنی؟
- هیچی بیکار و علاف، اومدم بگم یه خورده اون صداتو بیار پایین. آخه قناریا همه جمع شدن اینجا و جا برای من نیست. در ضمن الان آقای کمالی می آد، فکر می کنه اینجوری اشاره می دی.
آقای کمالی همسایه پایینی مژگان بود و با این که سن و سالی ازش گذشته بود و زن و بچه و نوه هم داشت ولی به قول خودش یک دل نه صد دل عاشق مژگان شده بود و در هر فرصتی که پیش می اومد ابراز علاقه می کرد، مخصوصاً وقتی که زنش برای دیدن بچه هاش به خارج از کشور می رفت. مژگان با هرهر گفت: راست می گی، الانه که به یه بهونه ای بیاد بالا.
- پس زود باش که چایی هم آماده است.
نیم ساعت طول کشید که از حمام بیرون آمد، نگاهی به صورت سرخش انداختم و گفتم: مجبوری این همه وقت تو حموم بشینی که اینطوری مثل لبو بشی.
- تقصیر مامانمه، اگه تو رنگ آمیزی من این همه ظرافت و حوصله به خرج می داد من الان اینطوری خوشرنگ و سیاه نمی شدم که مجبوراً دست به دامن کیسه بشم تا شاید یه خورده رنگ و رو باز کنم و سفید بشم.
- شاید موقع رنگ کردن شب بوده یا برقا رفته بودن که بیچاره متوجه نشده.
دست در گردنش انداختم و صورتشو بوسیدم و ادامه دادم: ولی در عوض خیلی با نمکی.
- قربونت که بهم روحیه می دی. یاسی می دونی همیشه آرزوم این بود که خدا یه خواهر بهم می داد، یه همدل، آخه می دونی که مامانم پانزده سال بعد از ازدواجشون باردار میشه وقتی 36 سال داشت برای همین خیلی اختلاف سنی داریم. خوبه، مهربونه ولی نمی تونیم زبون همدیگه رو بفهمیم.
در همین حین تلفن زنگ زد، مژگان نگاهی به صفحه تلفن کرد و گفت:
- به به ، چه حلال زاده است.
مژگان بعد از سلام و احوالپرسی گفت: نمی تونم،باشه برای بعد . نمی دونم مامانش چی می گفت که می گفت نمی تونم با این که گفت: مادر من چقدر اصرار می کنی ، مهمون دارم باشه یه شب دیگه.
فهمیدم ازش می خواد که شب پیش اونا بره،برای همین فوراً گفتم: مژگان من مزاحمت نمی شم، می رم خونه.می خواستم بلند بشم که دستمو گرفت: بزار ببینم اون چی میگه.
سپس رو به من گفت: یاسی ، مامان می گه تو هم بیا. تعارف نکن، اگه نخوای نمی ریم.
مادرش همینطور یکریز اصرار می کرد برای همین قبل از اینکه من جوابی بدم گفت:
-مادر من، یه دقیقه صبر کن گوشی رو بهش بدم.
در مقابل اصرار خانم غیاثی مغلوب شدم و قبول کردم. ساعت هشت بود که به راه افتادیم . داخل ماشین مژگان نگاهی کرد و گفت : یاسی، یه پیشنهاد برات دارم. اگه قبول کنی تا عمر داری خوشبخت می شی.
ابرویی بالا انداختم و جواب دادم: بگو ببینم؟!
- ببین بیشتر مردای خانواده ما زن ذلیل هستن، من هم چون تو رو خیلی دوست دارم می خوام که زن داداشم بشی.
با چشمای گشاد شده داد زدم: چی، زن داداشت، اون که زن داره.
با آرامش جواب داد: خوب داشته باشه، تو هم می شی زن دومش. تو که می دونی من دل خوشی از عروسمون ندارم. به جان یاسی بدون اجازه اون یعنی بیتا جون آب نمی خوره. چون تو خیلی از اون خوشگل تر و سر تری ، کافیه یه چشم و ابرویی بالا بندازی و یه خورده هم عشوه بیایی،اونوقت که کار تمامه، من هم کمکت می کنم.
حیران مونده بودم که چه جوابی بدم و چیکار کنم، کله ام داغ کرده بود و احساس حقارت می کردم. همین طور که فکر می کردم دوباره گفت: چرا اخم کردی اگه فکر می کنی که مشکله یا این که داداشمو نمی پسندی بیا و زن بابام شو،آره اون بهتره. چون سنش بیشتره، قدر و منزلتت رو بیشتر می دونه، آخه هرچی باشه تو از مامان خیلی جوونتر و سرحالتری، به جان یاسین می ذارم مامان بویی ببره.
تازه فهمیدم سر به سرم گذاشته،با مشت به شونه اش کوبیدم که فریادش بلند شد : دیوونه چرا می زنی؟
- برای اینکه دیگه مسخره ام نکنی. صبر کن یه آشی برات بپزم که روش یه وجب روغن داشته باشه.
همین طور که قاه قاه می خندید جواب داد: من احمق رو باش که می خوام خوبی کنم. بیچاره من که اینقدر به فکرت هستم و نمی خوام به دست نا اهل و نامرد بیفتی.
- کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی.
- برای اینکه من خیلی بد شانسم، دست رو هرکی بزارم یه بلایی سرش می آد. یه روز یکی از فامیلای بابا اومد خواستگاریم ولی بیچاره دو روز بعدش تصادف کرد مرد، اون یکی هم از بی اکسیژنی مرد.
در همیسن حین چشمم به یک گل فروشی افتاد،وراً گفتم: مژگان همین جا نگه دار.
- چرا؟
- می خوام گل بگیرم.
- نمی خواد بابام همین جوری هم ازت خوشش می آد.
- لوس نشو، نگه دار.
موقع پیاده شدن گفت: ارکیده بخر، بابا عاشقشه.
پیاده شدم و دسته گل زیبایی خریدم و بر گشتم و به راه افتادیم. چند دقیقه ای طول کشید تا رسیدیم. نگهبان با دیدن ماشین مژگان فوراً درب رو باز کرد و به پارکینگ رفتیم. داخل آسانسور مژگان همینطور از خوبیای باباش می گفت، تا آسانسور توی طبقه سیزدهم نگه داشت گفتم: قبوله ولی یه شرطی داره، برای من تو برج خونه نخره.
چشماشو تنگ کرد و پرسید: چرا؟
- چون هم موقع رعد و برق می ترسم، هم اینکه یک دفعه دیدی از شانس من آسانسور پاره شد و افتادم پایین.
- خاک بر سر ترسو بی کلاست کنم، مگه بند تنبونه که به راحتی پاره بشه، الان جونم تو برج نشستنم کلاس محسوب می شه . حالا بیا بریم که مامان بی صبرانه منتظره.
قبلاً با خانم غیاثی تو خونه مژگان آشنا شده بودم. زن، نازنین و مهربانی بود. وقتی زنگ را زد، خانم غیاثی شیک و مرتب درب رو به رومون باز کرد و با رویی گشاده به داخل دعوتمون کرد و گفت: به به یاسی خانم گل، بفرمایید داخل عزیزم، خیلی خیلی خوش اومدی، صفا آوردی، منت رو سرمون گذاشتی، قربون قدمات.
- خواهش می کنم خانم غیاثی شرمنده ام نکنید،حسابی تو زحمت افتادین.
خانم غیاثی: چه زحمتی مادر ، خوشحالمون کردی، ما هم از تنهایی حوصلمون سر می ره. اینطوری مژگان هم زود از دست ما خسته نمیشه که فرار کنه.
- اِ مامان این حرفا چیه، راستی بابا کجاست؟
همون لحظه صدای آقای غیاثی بلند شد که می گفت: بابا جون ، تو آشپز خونه هستم و دارم براتون غذا می پزم.
خانم غیاثی: شوخی می کنه، نشسته و یک ریز دستور میده، اینو بده، اونو بده. بفرمایید سر پا موندین.


قسمت دوم
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#3
خواست به سمت پذیرایی هدایت کنه که مژگان گفت: ما هم می آییم پیش شما.
خانم غیاثی: نه مادر، شما بشینین ما هم الان می آییم.
مژگان: مامان یاسی غریبه نیست،، مثل خودمه، راحت باش.
- مژگان راست می گه،ما هم پیش شما می شینیم، اگه اجازه بدین یه خورده هم کمک می کنیم.
سه تایی به آشپزخانه رفتیم.آقای غیاثی با دیدنمان از جا بلند شدو سلام کرد.
-سلام، حال شما، ببخشید که امشب مزاحمتون شدیم.
-خواهش می کنم دخترم، چه مزاحمتی، اینجا رو هم مثل خونه خودتون بدون.- اگه غیر از این بود که مزاحمتون نمی شدم.
به غیر از خانم غیاثی هر سه کنار میز نشستیم. خانم غیاثی برامون چایی ریخت و تعارف کرد که گفتم: مرسی، من نمی خورم.
- چرا مادرتوی هوای سرد می چسبه،، دوست نداری؟
- چرا ولی معده ام درد می کنه، الان اگه بخورم تشدید می شه.
مژگان: اتفاقا یاسی زیاد چایی می خوره، الان راست می گه، یه خورده وضعیت معده اش بهم ریخته است.
خانم غیاثی: امان از دست شما جوونا، دوره ما فقط آدمای پیر مریض می شدن.
-برای اینکه ما بچه های کوپنی هستیم و با روغن مایع اگه بتونیم بخریم بزرگ می شیم، ولی شماها روغن حیوانی می خوردین برای همین بنیه خوبی دارین.
پدر مژگان بلند بلند خندید و گفت: زری راست می گه، الان بیشتر مردم با این تورم فقط عکس گوشت و مرغ... می بینن. خیلی ها رو می شناسم که به جای مرغ اسکلتش رو می خرن، خوب بچه ای که با این وضع بزرگ بشه چه زور و توانی می تونه داشته باشه.
خانم غیاثی: آقا لطفا یه امشب رو بی خیال این حرفاشو، با حرف من و تو که کار به جایی نمیرسه. مژگان لطفا از تو یخچال ظرف میوه رو بده.
آقای غیاثی: مژگان، بابا، اون شربت منو هم از تو یخچال بده.
از نگاه و صدا کردن آقای غیاثی دل من می لرزیداگه بابام هم مارو ترک نمی کرد من هم می تونستم از محبتش سیراب بشم، نکه تشنه لب به جای دریا، به سراب برسم. در اندیشه های خودم غرق بودم که صدای مژگان موقعیتم را یاد آور شد: یاسی خانم بفرمایید میوه، راستی یاسی جون اون ابروتو یه خورده ببر بالا.
متعجب نگاش کردم که به باباش اشاره کرد، با یاد آوری حرفهای تو ماشینش یک دفعه زدم زیر خنده. بیچاره مامان و باباش فکر کردند دیوانه ام که بی خودی می خندم، برای همین خیره نگام می کردند که مژگان دوباره گفت: می دونین یاسی برای چی می خنده؟
آخه امروز یکی از همکارام می گفت: که یکی از فامیلاشون چون مادر مثل اینکه یه خورده پیر شده بوده، دختره دلش برای باباش می سوزه و می ره یکی از دوستای خودش رو برای باباهه می گیره.
یک دفعه خانم غیاثی دستاش رو، روی هم کوبید و گفت: وای، وای چه کارا، عجب دختر بی عاطفه و بی چشم و رویی، مگه بیچاره زن، جوونی شو به پای شوهرش هدر نداده؟
و آقای غیاثی در حالیکه می خندید جواب داد: اتفاقا دختر با محبتی بوده که دلش برای باباش سوخته.
با این حرف مژگان بیچاره ها با هم جر و بحث کردن و ما هم می خندیدیم. برای اینکه کار به جای باریک نکشه گفتم: اگه هر چیزی نوش خوب باشه، زن قدیمیش و اولیش خوبه چون بیشتر از یه زن جوون دلسوزه شوهرش، البته این در مورد آقایون هم صدق می کنه.
هر دو حرفم را تصدیق کردند. پرتقالی برداشتم و پوست کندم و بی توجه به طرف آقای غیاثی گرفتم و گفتم: بفرمایید.
با این کارم بهانه بدست مژگان افتاد، هی متلک بارم می کرد و به پدرش می گفت:
- مامان می بینی چه دوستی دارم مهربون، خانم، دل نازک.
- بله، بله، واقعا هم همین طوره. خدا به پدر و مادرش ببخشه.
کلمه پدر رو چند بار زمزمه کردم و پوزخندی زدم. هر وقت اسمش به میون می اومد رعشه بر اندامم می افتاد، چون تمام دوران نوجوانیمو بر باد داد و با رفتنش خوشیهای منو هم برد و منو تک و تنها تو بیابان زندگی با خاطراتم رها کرد. چه روزایی که دلم می خواست کنارم می بود و من سرمو رو شانه هاش می گذاشتم و اون نوازشم می کرد و وقتی که ناراحت و غمگین می شدم و گریه سر می دادم مرهم دل خسته ام می شد و دلداریم می داد، ولی افسوس که اون کنارم نبود.
یاسی جون، یاسی جون گفتن آقای غیاثی ، از خواب بیدارم کرد و ذهن پریشانم رو نجات داد. فوراً جواب دادم: ببخشید، حواسم نبود، با من بودین؟
آقای غیاثی عیب نداره، جوونی از این کارا زیاد داره عزیزم، حالا چرا چیزی نمی خوری؟
نگاهی به لیوانی که دستش بود انداختم و گفتم: اگه اجازه بدین من هم از چایی شما می خورم.
- حتماً چون تنهایی مزه نمی ده، زن یه لیوان دیگه بده.
مژگان چپ چپ نگاهم کرد و گفت: کم مونده بود دیشب سقط بشی معده ات درد نمی کنه؟
- به قول شاعر امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم که شاید ترسیدم به فردای دگر.
مژگان اتفاقاً اگه اینطوری پیش بری مطمئن باش به فردا نمی رسی، فاتحه ات خونده ست.
خانم غیاثی: ای وای مادر این حرفا چیه، زبونتو گاز بگیر.
آقای غیاثی: بابا چیکارش داری بذار راحت باشه. امشب که یه هم پیاله پیدا کردیم بذارخوش باشیم .
بوسه ای به طرف مژگان پرت کردم و گفتم: چشم سیاه ، ابرو سیاه، قشنگتر از شاه پریا، پا رو قلب من نذار، با دل من راه بیا. طفلکی این دل که می دونی سفره دلش رو پیش هر کس وا نمی کنه.
خانم غیاثی آفرین دخترم چه صدای قشنگی داری، ادامه بده که به دلم نشست.
- پس به خاطر دل شما که امشب حسابی تو زحمت افتادین.
زمزمه کردم: شبا همش به می خونه می رم من، سراغ می و پیمونه می رم من و تو این میخونه ها خسته دردم.....
با حاظر شدن غذا، میز رو جمع کردیم و بساط شام رو چیدیم. بنده خدا یه عالمه غذا آماده کرده بود. با این که اشتهای زیادی نداشتم ولی از روی ناچاری مقداری غذا کشیدم.
بعد از خوردن غذا باز درد لعنتی به سراغم اومد ، برای اینکه شب اونا رو هم خراب نکنم به روی خودم نمی آوردم و تحمل می کردم. دو تا قرص خوردم تا شاید کمی آروم بشه، ولی نه هرچه می گذشت بیشتر می شد. در حال انفجار بودم که به مژگان اشاره کردم هر چه زودتر اونجا رو ترک کنیم، تا مژگان بلند شد من هم بلند شدم که باباش گفت: کجا با این عجله؟
مژگان5/11 تا برسیم خونه و بخوابیم ساعت یک شده و من صبح باید برم سر کار.
تند تند حاضر شده و خداحافظی کرده و بیرون رفتیم. به محض سوار شدن به آسانسور ، مژگان پرسید: چی شد؟ باز دردت گرفت؟

- آره، چه دردی هم، دارم می میرم.
- آخه مجبوری این زهرمار رو کوفت کنی تا این همه درد بکشی.
-بابا فقط از اون نیست، سیری هم که داخل میرزاقاسمی بود تحریک کرده.
- تو که می دونی چی برات ضرر داره چرا می خوری . چرا به خودت رحم نمی کنی، حیف نیستی مگه چند سال داری.
- خواهش می کنم الان این حرفا رو نزن، نصیحت باشه برای بعد، چون الان دارم می میرم.
طفلکی ساکت شد، به پارکینگ رفته و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. چند دقیقه ای نگذشته بود که احساس کردم هر لحظه ممکنه بالا بیارم، اشاره کردم که نگه داره.
فوراً کنار کشید و نگه داشت با عجله پایین پریدم و محتویات معده ام را خالی کردم، حالم خیلی خراب بود. مژگان از توی صندوق عقب ظرف آب را آورد، دست و صورتم رو شستم و کمی که آروم شدم سوار ماشین شده و به راه افتادیم. سرم را به پشتی تکیه داده که مژگان گفت: یاسی بریم دکتر، رنگت پریده، با این وضعی که داری شب نمی تونی راحت بخوابی. یه آمپولی چیزی بزنن تا یه خورده خوب بشی.
- نمی دونم، سرم گیج میره، انگار لحظه های آخرمه.
- بیمارستان نزدیکه، دو سه دقیقه دیگه می رسیم.
وقتی نگه داشت چشمامو باز کردم و با دیدن تابلو بیمارستان نا خود آگاه خنده رو لبام اومد. خواستم پیاده بشم که مژگان گفت: صبر کن بیام کمکت.
وقتی پیاده شدم، مژگان نگاهی به صورتم انداخت و گفت: چی شده که یه دفعه حالت بهتر شد اخمهاتو باز کردی؟
- مثل اینکه یه خورده حالم بهتر شد.
-مثل سگ دروغ می گی ، جون من چی شده؟
-دکتر محمدی تو این بیمارستان کار می کنه.
- خاک بر سر احمقت بکنن که وقت مردن هم دست از این کارات بر نمی داری.
دستمو ول کرد، دیدم تعادلمو نمی تونم حفظ کنم برای همین با التماس گفتم: جون من دستتو نکش، الان می خورم زمین.
- بهتر ، عقلت سر جاش می آید.
به زور از بازوش آویزان شدم و به اورژانس رفتیم و با راهنمایی پرستار، روی یکی از تخت ها دراز کشیدم. مژگان برای گرفتن قبض رفت و چند دقیقه بعد یک دفعه به داخل پرید که باعث وحشتم شد ، گفتم: چرا جن زده شدی، قلبم ریخت .
بدون اینکه جوابی بدهد از کیفش چند تا دستمال کاغذی در آورد و روی دهنم گذاشت، با حالت فریاد گفتم: چیکار می کنی ، خفه شدم.
- همون بهتر خفه بشی تا با بوی گندت آبرومو ببری. بوی سیر، زهرمار.
در همین حین پرده عقب رفت و دکتر به داخل پا گذاشت. مژگان رو عقب زدم و با دیدن قیافه دکتر محمدی، دوزاریم افتاد. هر دو سلام کردیم.
- سلام، باز که شما رو می بینم، چی شده، چرا دماغتونو گرفتین؟
قبل از اینکه من جواب بدم، مژگان پیش دستی کرد و گفت: بوی سیر حال یاسی رو بد می کنه آخه حساسیت داره.
به زور جلوی خنده ام رو گرفتم که دکتر پرسید: خوب نگفتین چه مشکلی پیش اومده که شما رو دوباره زیارت می کنم.
- باز معده ام درد گرفته، قبل از اینکه اینجا بیاییم حالم هم بهم خورد.
- سابقه بیماری داری؟
- زخم معده دارم.
نگاهی موشکافانه به صورتم انداخت و گفت: پس چرا از این چیزا استفاده می کنین؟
قلبم به تپش افتاد و مژگان در حالی که سرخ شده بود به سکسکه افتاده بود، جوابی ندادم و چشمامو بستم. دکتر فشارمو گرفت و نسخه ای نوشت و رو به مژگان گفت:
- داروهاشو تهیه کنید و برگردید تا بگم بهش سرم وصل کنن.
با شنیدن اسم سرم، یک دفعه گفتم: وای خاک بر سرم شد.
دکتر بیرون می رفت که برگشت و پرسید: چرا؟
- می ترسم.
دکتر کسی که می ترسه از خوردن اینجور چیزها پرهیز می کنه.
بهم بر خورد، نیم خیز شدم که بلند شوم و روبه مژگان گفتم: مژی صبر کن با هم بریم ، نمی خواد دارو بگیری.
با حرف من، دکتر کاملاً به طرفم برگشت و در حالی که لبخند می زد گفت: چه زود قهر می کنید، من برای سلامتی خودتون می گم.
و سپس به مژگان اشاره کرد برای گرفتن دارو ها برود، تا مژگان خواست پاشو بیرون بگذارد بلندتر گفتم: اِ مگه نشنیدی می گم صبر کن تا باهم بریم بهتر از این که متلک و نیش زبون بشنوم.
دکتر خنده کنان سرش را به حالت تأسف تکان داد و گفت: نه بابا، جدی جدی قهر کردید. آخه من کی به شما متلک گفتم. خواهش می کنم دراز بکشید فشارتون پایین افتاده، اگه بلند بشید سرتون گیج می ره و می خورید زمین.
مژگان هم در ادامه حرف دکتر گفت: یاسی چرا لج کردی؟ دکتر به خاطر خودت می گه دراز بکش.
و آرامتر ادامه داد من حوصله نعش کشی ندارم.
با اخم روی تخت دراز کشیدم. هردوشون بیرون رفتند. بعد از اینکه تنها شدم با تجسم کردن قیافه معصومانه دکتر خنده ام گرفت، بیچاره چطوری ازم خواهش می کرد. داشتم قیافه و رفتارشو حلاجی می کردم که مژگان با یک پرستار به داخل آمد و مژگان در حالی که دارو ها رو روی میز می گذاشت گفت: بد نمی گذره که؟
و در حالی که دهنش را کج کرده بود ادای منو در آورد و گفت: بمیرم بهتر از اینه که نیش زبون و متلک بشنوم. بیچاره، هم درمونت می کنه هم نازتو می کشه.
خنده کنان جواب دادم: چیه حسود؟ چشم نداری ببینی یکی نازمو می کشه.
- والله خدا به آدم شانس بده، یکی پیدا نمی شه تا ناز من فلک زده رو هم بکشه.

می دونستم قصد شوخی داره چون همیشه می گفت: آفرین به این کارخونه که محصول به این قشنگی بیرون بیرون فرستاده. سفید مثل بلور، چشماش مثل دریا، خوشگل و زیبا، موهای طلایی مثل خورشید خانم، اونوقت کارخونه مادر من هرچی رنگ سیاه بوده استفاده کرده، حتی به من بدبخت هم رحم نکرده.

با فرو رفتن سوزن تو دستم، خنده روی لبام محو شد. پرستار نوک سوزن را مثل چرخ فلک توی دستم می پیچوند، اونقدر درد گرفت که یک دفعه کنترل خودمو از دست دادم و با فریاد گفتم: بی شعور ول کن دستمو آبکش کردی.

به صدای داد و فریاد من ، پرستار دیگه ای به داخل آمد و گفت: چی شده خانم روحی؟

زودتر جواب دادم: هیچی این خانم عرضه یه سرم وصل کردن رو هم نداره . دستمو سوراخ سوراخ کرده که هیچ ، همین طوری هم اون تو می پیچونه.

پرستار با عصبانیت جواب داد : مواظب حرف زدنتون باشین. من چیکار کنم که شما چاقی و رگ دستتون پیدا نمی شه.

با هم جر و بحث می کردیم که اینبار خود دکتر به داخل آمد و پرسید: چی شده؟ مشکلی پیش اومده؟

اینبار پرستار زود تر جواب داد : رگشون پیدا نمی شه، اونوقت خانم به من توهین می کنن.

خواستم جوابش را بدهم که مژگان گفت: یاسی خواهش می کنم.

دکتر روبه پرستار کرد و گفت: خانم روحی شما بفرمایید، من خودم وصل می کنم.

بعد از اینکه هر دو پرستار بیرون رفتن با عصبانیت گفتم : دختری دیوونه بلد نیست ، اونوقت میگه چاقی و رگ دستت پیدا نمی شه.

دکتر اتفاقاً خانوم روحی جزء پرستارای خوب بیمارستان هستن، حتماً....

به میان حرفش پریدم و گفتم: حتماً من چاقم برای همین، خوب معلومه که شما از همکاراتون طرفداری می کنید. برای شما چه فرقی می کنه مریض درد بکشه یا نکشه، زنده بمونه یا بمیره. اصلاً شما دکترا و پرستارا عاطفه ندارین.

هاج و واج نگاهم می کرد ، وقتی حرفام تمام شد چند دقیقه ای سکوت کرد و گفت :

_ خسته نباشین حالا اجازه می دین سرم رو وصل کنم .

برای اینکه جلو خندمو بگیرم چشمامو بسته و دستمو مشت کردم، خیلی زود رگم را پیدا کرده و سرم را وصل کرد. وقتی کارش تمام شد گفت: به محض تمام شدن سرم صدام کنید.

مژگان هم گفت: حتماً.

بعد از رفتن دکتر، مژگان صدام کرد: یاسی ، یاسی.

از لحن صدا کردنش میزان عصبانیتش را تخمین زدم برای همین چشمامو باز نکردم و فقط سرمو تکان دادم که گفت: برای من ادا و اصول در نیار، چشماتو باز کن و عین آدما جواب بده.

چشم باز کرده و با اخم تصنعی نگاهش کردم و گفتم: بله امرتونو بفرمایید.

_ یاسی، تو جداً خجالت نکشیدی. این چه طرز حرف زدن بود، اجازه ندادی بیچاره حرفشو تموم کنه. مثل چال میدونیا حرف می زنی، واقاً برات متأسفم. به خدا دلم می خواست اون موقع خفه ات کنم. آبرومو بردی. تو چه مرگت شده؟

_ وقتی مردی مقابلم قرار می گیر، عقم می گیره و حالم بهم می خوره. اصلاً به تو چه، مگه از فک و فامیلای توئه که جانبداری می کنی؟ تو رو سننه.

همین طور با چشمای از حدقهدر آمده نگاهم می کرد و سپس گفت: خیلی پررویی، باید گوشت و می گرفت و پرتت می کرد بیرون و هرچی که از دهنش بیرون می اومد نثارت می کرد تا خوب و بد رو از هم تشخیص بدی.

تو چرا دق و دلی باباتو سر دیگران خالی می کنی و گناه اون رو گردن دیگران می اندازی.

_ برای اینکه همشون از یه قماشاً ، چیه نکنه گلوت پیشش گیر کرده.

_ خیلی لوس و پررویی ، واقعاً برات متأسفم. بنظرم اون مرد خوبیه.

مژگان ازم رو برگردوند و رو صندلی نشست، من هم چشمامو بستم و به رفتار خودم و به حرفای مژگان فکر کردم. حق با مژگان بود ، در واقع من اشتباه و گناه بابا رو با هدف قرار دادن دیگران می خواستم تلافی کنم و این دور از انصاف بود و به این طریق هم دل دکتر هم دل مژگان را رنجونده بودم. برای جبران، مظلومانه مژگان را صدا کردم و گفتم: مژگان جون، منو ببخش. حق با توئه من دو روز قاطی کردم و نمی دونم چی کار کنم، چی بگم. از شانسم هم دکتر سر راهم قرار می گیره و تیرم به اون می خوره. خواهش می کنم به دل نگیر.

با اخم جواب داد: خواهش می کنم، به دل نگرفتم.

_ پس چرا اخم کردی، بابا غلط کردم چیز خوردم. آشتی میکنی یا ادامه بدم.

خندید و گفت: نه راضی شدم و آشتی می کنم، ولی به یه شرط.

_ چه شرطی؟

_ از دکترعذر خواهی کنی.

چون من من کردم دوباره گفت: قبول کن، چون خیلی بد باهاش صحبت کردی. به جان یاسی گلوم پیشش گیر نکرده، بلکه محجوبیتش منو تحت تاثیر قرار داده.

_ خجالت نکش و بگو عاشقش شدم. چشم، به خاطر گل روی شما ازش عذر خواهی می کنم.

_ لوس نشو، با دو بار دیدن که آدم عاشق نمی شه. اون قدیم قدیما بود که طرف با یک نگاه عاشق می شد، الان دوره این حرفا نیست. تازه من یک بار طعم عشق وعاشقیو چشیدم و برای هفت پشتم کافیه.

_ خوب این بار کم کم به سراغت میاد و به مرور زمان آشنا می شی، کافیه یه خورده چشم و ابرو بالا بندازی قاپ طرف رو بدزدی.

_ گمشو، حرفای خودمو تکرار می کنی مسخره.

همین طور که با هم حرف می زدیم و می خندیدیم، سرم هم تمام شد و مژگان در حالیکه از جایش بلند می شد گفت: من برم به دکتر اطلاع بدم ولی یادت نره از دکتر معذرت خواهی کنی.

_ باشه ولی خواهشا تو بیرون وایسا.

_ وای، چقدر تو مغروری.

چند دقیقه ای بعد از رفتن مژگان، دکتر به داخل آمد. بدون اینکه نیم نگاهی بیندازه یا حرفی بزنه سوزن را بیرون کشید و چسبی هم زد. نمی دونستم چی بگم و یا چطوری ازش معذرت خواهی کنم چون برایم سخت ترین کار بود. وقتی کارش تمام شد قصد رفتن کرد، بی اختیار دستش را گرفتم بدون اینکه حرفی بزنه یا برگرده ایستاد. دستش را فشردم و آروم گفتم: ببخشید که رنجوندمتون، خیلی از دستم دلخورید؟

برگشت و به دستم نگاه کرد، احساس کردم معذبه، برای همین دستم را شل کردم. دستش را کشید و جواب داد: هیچ وقت عجولانه قضاوت نکنید. من می خواستم بگم شاید مشکلی براشون پیش آمده که حواسش به کارش نبوده، همین. حالا امیدوارم که دیگه گذرتون به این جاها نیفته.

_ که ریخت و قیافه منو نبینید. نمی دونستم با دو کلمه حرف اینطور از دستم ناراحت می شید. واقعا متاسفم.

سرش را به نشانه تاسف تکان داد و گفت: باز عجله، نه خانوم عزیز، من چون آدم بی عاطفه ای هستم دوست ندارم شما دوباره مریض بشید و درد بکشید و مجبور به تحمل ماها بشید.

با آمدن مژگان به داخل، نجات پیدا کردم چون جوابی نداشتم بدهم و به محض اینکه مژگان گفت: اگه آماده ای بریم.

فورا از تخت پایین آمدم و بدون اینکه نگاهش کنم سریع تشکر کرده و به راه افتادم. وقتی به انتهای راهرو رسیدم و برگشتم که دیدم دستش را ستون چانه اش کرده و نگاه می کند. با ایستادن من، مژگان هم از حرکت ایستاد و نگاهی به عقب انداخت و گفت: بیا بریم. تو چرا دو روزه گیر دادی به این بیچاره.

_ نمی دونم دست خودم نیست، ولی اون هم داره نگاهمون می کنه.

دستمو کشید و گفت: برای اینکه حتما تا به حال به پستش دیوونه ای مثل تو نخورده که زود به زود گازش بگیره، برای همین تعجب کرده. حالا چی بهش می گفتی؟

_ هیچی ازش معذرت خواهی کردم، مگر قرار بود چیز دیگه ای هم بگم.

_ گفتم شاید دوباره قرار گذاشتی.

_ گمشو اینقدر هم سبک نیستم. تازه من عادت ندارم دنبال کسی بدوم، دنبال خودم میدوئونم.

_ بله بله می دونم، حالا بدو که من بیچاره صبح زود باید بیدار بشم.

_ راستی مژگان، من هم صبح می رم خونه.

_ چرا مگه نمی خواستی چند روزی پیشم بمونی، من هم از تنهایی حوصله ام سر می ره.

_ نمی تونم دلم پیش مامانه، چون تا من نرم خونه دلش آروم نمی گیره و الان نگرانه. گناه داره، نمی خوام بیش از این اذیت بشه.

_ راست می گی الان درد خودش هم تازه شده، از طرفی هم دلواپس توئه.

به محض رسیدن به خونه هر دومون فورا آماده خواب شدیم، چون دکتر بهم قرص آرام بخش داده بود با خوردنش خیلی زود چشمام سنگین شد.
قسمت 11

صبح وقتی چشم باز کردم ساعت ده بود، بعد از خوردن صبحانه و جمع و جور کردن خونه به خانه خودمان رفتم. وقتی کلید را انداختم دلشوره داشتم، انگار برای اولین بار می خواستم با کسی رو به رو بشم. نفس عمیقی کشیده و به داخل پا گذاشتم و مامان را صدا کردم: مامان، مامان کجایی؟

مامان از آشپزخانه جواب داد و گفت: اومدی یاسی؟ تو آشپزخانه ام.

به سمتش می رفتم که خودش بیرون آمد، با دیدنش بغضم گرفت و مثل بچه ها خودمو در آغوشش انداختم و اشکمو رها کردم. در حالیکه سرمو نوازش می کرد و می بوسید گفت: فدات بشم گریه نکن، می دونم برات دیدنش سخت بود ولی به جان عزیزت من هم طاقت دیدن اشکاتو ندارم.

_ مامان؟!

_ جانم.

_ وقتی دیدیش چه احساسی داشتی؟ چرا توی خونه راهش دادی؟ با چه رویی اومده؟

_ فعلا بیا بشین، یه خورده که آروم شدی می گم.

_ نه، همین الان بگو.

روی مبل نشستم و من سرمو روی شانه های مامان گذاشتم، شونه هایی که از بی رحمی روزگار خمیده شده بود. عطر تنش بهم آرامش می بخشید، با تمام وجود نفس عمیقی کشیده و ریه هامو پر از عطرش کردم وگفتم: خیلی دوست دارم.

محکم به خودش فشرد و گفت: من هم خیلی دوست دارم، عزیز دلمی، روحمی، امید زندگیمی، یاسی؟

_ جانم.

_ از دست من ناراحتی که به خونه راهش دادم؟

_ نه ناراحت نیستم. ولی چرا اجازه دادی، مگه اون برای ما نمرده بود؟ پس چرا؟

_ من سر نماز بودم که زنگ درب رو زدن، نیلوفر جواب داد و باز کرد. تا من نمازم را تمام کنم درب بالا رو هم باز کرده و منتظر ایستاده بود. تند تند نمازم را خواندم و به سمت درب دویدم. گفتم نیلوفر کی بود گفت، مامان یه آقایی با شما کار داره. می دونی که فضولی کارشه. با، باز شدن درب آسانسور دیگه نیازی به دانستن پرس و جو نبود. با دیدنش قلبم از کار ایستاد. اصلا باورم نمی شد، به چشمام شک کرده بودم. نمی تونستم حرفی هم بزنم و حیران نگاهش می کردم که نیلوفر پرسید: با مامانم چیکار داشتین؟

دولا شد و صورت نیلوفر را بوسید و گفت: سلام خانم کوچولو، تو نیلوفری؟

_ بله شما کی هستین؟ اسم منو از کجا می دونین؟

جوابی نداد و به صورتم نگاه کرد چون دید نیلوفر نمی شناستش. به من هم سلام کرد، خیلی سرد جوابش را دادم که گفت: می تونم بیام تو؟اجازه می دی؟

نیلوفر زودتر از من جواب داد: بله بفرمایید. مامانم همیشه می گه، مهمون حبیب خداست.

به اجبار از جلوی در کنار رفتم، نیلوفر به پذیرایی بردش. نمی دونستم چیکار باید بکنم و چه عکس العملی نشان بدم، گیج و منگ ایستاده بودم که نیلوفر پرسید: مامان، چرا اینجوری نگاه می کنی؟ عمو رو نمی شناسی؟ من کار بدی کردم کهه به داخل دعوتش کردم؟

همهنجا روی مبل نشستم و سرم را پایین انداختم، احساس می کردم قلبم هر آن ممکنه از حلقومم بیرون بیاد. نیلوفر رو، روی پایش نشاند و پرسید: یاسی خونه نیست؟

_ نه، مگه تو یاسی رو هم می شناسی؟

_ بله.

_ اسمت چیه؟

_ بهزاد.

تا اسمش رو گفت نیلوفر در حالیکه به فکر فرو رفته بود خیره نگاهش می کرد. کمی که گذشت گفت: تو بابای منی؟ آره خیلی شبیه عکس بابامی. آره عمو، تو بابای منی.

اشکش سرازیر شد و سرش رو به علامت مثبت تکان داد، همدیگر رو بغل کرده و بوسیدند. نیلوفر گفت: بابا خیلی دوست دارم، نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود. همیشه دعا می کردم که زودتر از مسافرت برگردی و من ببینمت. حالا دیگه به دوستام می تونم پز بدم، آخه هر وقت بهشون می گم من تا حالا بابامو ندیدم مسخره ام می کنن. بهشون گفتم که به یه سفر دور و درازی رفتی ولی اونا می گن بابات مرده، مامانت بهت دروغ میگه.

از شنیدن حرفهای نیلوفر دلم ریش ریش شد، طاقت نیاوردم و به حال رفتم و های های گریه کردم.

با تعریفهای مامان اعصاب من هم به هم ریخت. بلند شدم و پالتومو از تنم بیرون آوردم و سپس پاکت سیگار را از کیفم برداشتم، با روشن کردنش صدای اعتراض مامان هم بلند شد: یاسی، جون من اینقدر سیگار نکش.خدا لعنت کنه کسی رو که دودیت کرد. بر رفیق بد لعنت.

خنده کنان گفتم: مامان جان هنوز دودی دودی نشدم. بعدش هم بگو خدا پدر بد رو لعنت کنه. راستی مامان نگفتی وقتی دیدیش چه احساسی بهت دست داد.

_ هیچ، اون برام بک غریبه است.

_ چرا؟ سیزده سال زیر یک سقف زندگی کردن مدت کمی نیست، حتما خاطراتتون برات زنده شد.

_ نه، چون توی وجودم روی همه ی اون خاطرات خط بطلان کشیدم.من تو زندگی براش کم نذاشتم، هیچ محبتی رو ازش دریغ نکردم.هم خودم هم خانواده ام بخصوص مامان، همیشه سعی می کردیم کمبود محبت خانواده اش رو جبران کنیم. اونقدر از خودم مطمئنم که به جرات می تونم بگم، من بهترین زن براش بودم.با همه نداریاش ساختم، هروقت پول ازش می خواستم اول به جیبش نگاه می کردم که اگه نداشت شرمنده نشه. یاسی به جان عزیزت، تو دوران نامزدیمون تو مدت دو سال، هر وقت بیرون می رفتیم از مادر خدا بیامرزش تعریف می کرد. با اینکه دلم می گرفت ولی به روی خودم نمی آوردم و می گفتم بذار خودش رو سبک کنه. در واقع اون به خاطر کمبود مهر مادر، با من ازدواج می کرد. اون موقع بابا بزرگ کارمند عموهای بهزاد توی جنوب بود و بهزاد بخاطر سربازیش اومده بود اونجا. اوایل خونه خاله اش می موند ولی شوهر خاله اش از این موضوع ناراحت بوده و اینو با، بابا که دوست بودن در میان می ذاره و اون بهزاد رو می آره خونه خودمون. ما مسافرت بودیم و وقتی برگشتیم دیدمش، شبی که از راه رسیدیم تا نیمه های شب قصه زندگیشو برای مامان تعریف می کرد و هر دوشون هم گریه می کردن، از کارهای نا مادریش، پدرش. شاید باور نکنی ولی پدر با عاطفه اش النگوهای خونی رو که از دست مادرش بیرون آورده بود به اون مار خوش خط و خال هدیه می کنه. هر ماه تیکه ای از طلاهاشو، هدیه می مرده حتی لباساشو هم... مامان ساده لوح من با این تعریف ها تا جایی که می تونست به بهزاد محبت می کرد. وقتی بهزاد به پادگان نمی رفت مامان بیچاره همیشه یه پاش تو پادگانا بود و با این و اون صحبت می کرد تا بهش اضافه خدمت
__________________
نزنن. اون حتی بهزاد رو بیشتر از ما دوست داشت.در کنار هم بودن باعث دوستی و ازدواجمون شد. زمانیکه مادر بزرگس یعنی مادر پدرش با عموهاش به خواستگاری اومدن، گفتن بهزاد به غیر از لباسای تنش هیچی نداره و باباش از ارث محرومش کرده. ما هم قبول کردیم چون چشم داشتی به پول و ثروت اون پیر خرفت نداشتیم، حتی چهارده تا سکه رو هم خود بهزاد مهرم کرد.بعد از عروسی من و بهزاد، بابا هم دیگه با اونا کار نکرد. در واقع بابا بود که همیشه ما رو ساپورت می کرد، نه خانواده به اصطلاح با اصل و نسب بهزاد. آخه پدر از خود راضیش موقع طلاق گفته بود فاصله سطح طبقاتی ما زیاده و این ازدواج هم از اول اشتباه بوده. از شدت تکبر و غرور کسی رو غیر از خودش قبول نداشت و خدا رو هم بنده نبود و خودش رو، ولی نعمت همه می دونست. با اون همه ادعاش بعد از سیزده سال که با ما آشتی کردن از سفری که به کیش داشتن اگه یادت باشه برای تو یه بسته شکلات آوردن. وقتی حرف می زد می گفت من، نوه کدوم شازده ام ولی با اون همه دبدبه و کبکبه اون سوغاتیش بود. در صورتیکه ما هم قبل از اونا رفته و بدون اینکه بهزاد خبر داشته باشه برای تک تک شون یک عالمه سوغاتی خریده بودم، البته من از اونا هیچ گله و شکایتی ندارم چون بهزاد بود که نمک خورد و نمکدون رو شکست. یک بار وقتی تو سه سالت بود 50 میلیون بابا رو بالا کشید و گفت من پول رو دادم دست یکی دیگه که به حساب بریزه و اون نریخته، پولی که مربوط به یکی از ارباب رجوعهای بابا بود. بابا چون طرف رو می شناخت مجبور شد جریمه اش رو پرداخت کنه و بجای پنجاه میلیون دو برابرش را پرداخت کرد، چون مجبور شذ پول نزول کنه. بعد از اون افتضاح، بابا بیرونش کرد و دو سال این طرف و اون طرف و حتی پیش دایی اش کار کرد. بهزاد از بیکاری دوباره سر به هوا شد و تا نصف شب پای کامپیوتر می نشست و چت می کرد. هر وقت من هم اعتراض می کردم کارمون به دعوا و کتک کاری می کشید و تا اینکه اگه یادت باشه قهر کردم و رفتم خونه بابا.بقیه شو که دیگه نیازی به گفتن من نیست، چون بزرگ شده بودی و یادت هست. تو بگو من چی کم گذاشتم که جوابم رو با طلاق دادن پس داد. همیشه از خدا خواستم خواهرشو به روز من بندازه و با دو تا بچه طلاق بگیرن تا دلم آروم بگیره. برای همین می گم تو وجودم کشتمش. اون یک رهگذر بوده، رهگذری که تو فصل زمستون جای پاش روی برفها می مونه و با طلوع آفتاب اون برفها هم ذوب شده و دیگه اثری نمی مونه.

_ پس چرا تو خونه راهش دادی؟

_ برای اینکه در مقابل یک عمل انجام شده قرار گرفتم. حالا هم بلند شم که الان نیلوفر میاد و از نهار خبری نیست.

با هم به آشپزخانه رفتیم و با مامان در حالیکه غذا می پخت، گرم صحبت شدیم. ساعت دوازده و نیم بود که نیلوفراز مدرسه آمد، پشت درب پنهان شدم. بمحض داخل آمدن از مامان پرسید: مامان، یاسی امروز هم خونه نیومده؟

از پشت بغلش کرده و بلندش کردم و گفتم: چرا اومده، خیلی هم دلش برای خواهر فضول و شیطونش تنگ شده.

_ یاسی جون چرا رفته بودی خونه مژگان. وقتی نیستی حوصله ام سر می ره، دلم برات تنگ می شه.

_ یاسی فدای دل تنگت بشه من هم دلم برات تنگ می شه. حالا بگو بینم از مدرسه چه خبر، امروز چه دسته گلی به آب دادی.

خندید و گفت: هیچی به مامان قول دادم که دیگه شیطونی نکنم.

_چرا، مگه چیکار کرده بودی شیطون بلا که من خبر ندارم.

به جای نیلوفر، مامان جواب داد: دیروز دفتر مشق دوستش رو پاره کرده بود.

از ته دل خندیدم و گفتم: پس امروز برای همین آروم بودی، دو سه روز بگذره یادت می ره ومن عاشق این کاراتم.

مامان با تشر گفت: یاسی همین حرفهات بهش جرات می ده، بجای نصیحت تشویقش میکنی.

_ برای اینکه نمی خوام مثل من تو سری خور بشه، باید بتونه از حق خودش از الان دفاع کنه.

نیلوفر: یاسی جون، اگه بهار موهای منو نمی کشید من هم دفتر مشقش رو پاره نمی کردم.

بوسیدمش و گفتم: آفرین، خوب کاری کردی.

مامان سری به علامت تاسف تکان داد و گفت: شما دو تا آدم نمی شید، حالا تشریف بیارید و نهارتونو بخورین.

بعد از خوردن نهار به اتاقم رفتم و چند صفحه ای از رمانی که از خونه مژگان آورده بودم را خواندم. ماجرای جالبی نداشت و همه اش غم بود و غصه، درست مثل زندگی خودم.

برای همین کتاب را به گوشه ای پرت کرده و دراز کشیدم،چشمام کم کم گرم خواب می شد که موبایلم زنگ زد.
قسمت 12

نگاهی به صفحه انداختم، مهرداد بود. بی حوصله جواب دادم، به محض شنیدن صدام گفت: یاسمن، تو کجایی؟ مردم از نگرانی، چرا موبایلت را خاموش کردی؟!

_ جدی، نمی دونستم این همه به فکر منی وگرنه حتما بهت خبر می دادم.

_ خیلی لوسی، یعنی تو نمی دونی من چقدر دوست دارم و چقدر برام عزیزی.

در دلم گفتم بر پدر دروغگو لعنت، خدا می دونه من امروز چندمین دختری هستم که بهش گفتی دوسش داری و عاشقش هستی. خنده ای کردم و گفتم: من هم خیلی دوست دارم و عاشق اون چشمای بادومیت هستم. اصلا زندگی بدون تو برام معنا نداره.

هر وقت بهش می گفتم چشم بادومی ناراحت می شد. چون چشماش مثل چشمهای ژاپنی ها ریز بود می دانست مسخره اش می کنم، برای همین با ناراحتی گفت: یاسی، خیلی بی مزه ای، من احمق رو باش که دلواپست شدم. خوب نگفتی این دو روز کجا غیبت زده بود.

به دروغ گفتم: مریض بودم و تلفنم را هم خاموش کرده بودم.

هیچ وقت از زندگی خصوصی ام به دوستام چیزی نمی گفتم تا قصد سوء استفاده نداشته باشن. بعد از قطع کردن تلفن، دوباره خوابیدم.

تا اینکه با نوازش دستهای کوچک و مهربان نیلوفر چشم باز کردم، کنار تخت نشسته و به صورتم خیره شده بود. پرسیدم: نیلو، چرا اینجوری نگام می کنی؟ چند سال منو ندیدی؟

_ یاسی؟

_ جانم.

_ یه چیزی بگم ناراحت نمی شی؟

_ نه.بگو.

_ تو خیلی شبیه بابایی، فقط رنگ چشمای اون سیاهه، می دونستی؟

قلبم تیر کشید و به آرامی جواب دادم: نه، تا حالا دقت نکردم. خیلی دوسش داری؟

کنارم دراز کشید و دست در گردنم انداخت و گفت: خیلی، همیشه دلم می خواست مثل همه بچه های دیگه بابام کنارم باشه. با هم به پارک بریم، براو اسباب بازی بخره.

لپش را نیشگون گرفته و گفتم: فقط بخاطر اینا دوست داشتی پیشت بیاد؟

_ نه، دوست داشتم مثل شروین ( پسر خاله ام ) باهاش بازی کنم.از سر و کولش بالا برم و بغلش کنم، بوسش کنم.

همین طور که نیلوفر داشت حرف می زد احساس کردم دردی مثل صاعقه توی معده ام پیچید و نفسم را بند آورد. مثل فنر از تخت پایین پریدم و خودمو به دستشویی رساندم، چنان عقی زدم که حس کردم دل و روده ام بیرون آمد. تمام تنم می لرزید، کمی که حالم بهتر شد بی حال از دستشویی بیرون آمدم و روی کاناپه دراز کشیدم. طفلی مامان مضطرب به کنارم آمد و لیوانی به دستم داد و گفت: بیا یه خورده بخور، عرق نعناست، کمی آرومت می کنه.

_ مامان لطفا یکی از اون قرص هایی که توی کیفمه بهم بده.

بعد از خوردن قرص و عرق نعنا کمی حالم بهتر شد. برای فرار از فکر وخیال خودمو مشغول تماشای تلویزیون کردم. ساعت 5/7 بود که تلفن خونه بصدا در آمد. قبل از اینکه ما جواب بدهیم نیلوفر پرید و گوشی را برداشت، با هر کلمه ای که از دهانش خارج می شد به من نگاه می کرد. حدس زدم که باید اون باشه و وقتی مامان رو صدا زد و گفت:

_ مامان، باباست، می گه اجازه می دی شام بیرون بریم.
حدسم به یقین تبدیل شد. فورا بلند شدم و به اتاقم رفتم چون نمی خواستم چیزی بشنوم. تند تند لباس پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم که مامان با دیدنم گفت: کجا داری می ری که شال و کلاه کردی؟!

_ دارم می رم بیرون هوایی بخورم.

تا خواست حرفی بزنه گفتم: مامان خواهش می کنم حال و حوصله هیچ حرف و حدیثی رو ندارم، فقط اگه ماشینو لازم ندارین من ببرم.

_ نه، ببر.

بی هدف تو خیابونا قدم می زدم که دوباره صدای زنگ موبایلم رشته افکارم رو از هم گسست. باز مهرداد بود، جواب ندادم چون حوصله نداشتم ولی مگه از رو می رفت، برای همین مجبور شدم جواب بدم. با عصبانیت روشن کردم و گفتم: بابا وقتی می بینی جواب نمی دم یعنی کار دارم.

_ سلام عزیز دل من، چرا عصبانی هستی؟

_ برای اینکه آدم سمجی مثل تو دست از سرم بر نمی داره.

_ این آدم سمج کیه، بگو تا پدرش رو در بیارم.

لحظه ای ساکت شد و سپس گفت: یاسی با کس دیگه ای دوست شدی و می خوای اینطوری دست به سرم کنی. به خدا می کشمت.

خندیدم و گفتم: نه به خدا، شوخی کردم، کی بهتر از تو.

با خودم گفتم چه کسی بهتر از تو که به راحتی می شه گوشاشو دراز کرد ولی حیف که بچه ای و یکی می خواد تو رو تر وخشک کنه، چون مهرداد هم سن سال خودم بود. در همین فکر بودم که با صدای بلند گفت: یاسی، یاسی، کجایی؟ چرا جواب نمی دی؟

_ همین جام، چیزی گفتی؟

_ اصلا معلومه حواست کجاست؟ میگم می تونی بیای بریم بیرون؟

_ نمی دونم، حوصله ندارم.

_ نمی دونم که نشد حرف، چرا حوصله نداری؟ چیزی شده؟ بگو تا خودم دردتو درمون کنم. اصلا اگه از خونه بیرون بزنی حال هوات بهتر می شه.

مونده بودم سر دو راهی، از طرفی هم حوصله مهرداد رو نداشتم. از بس که از این چرندیات شنیده بودم حالم از هر چی مرد بود بهم می خورد، از طرفی هم دلم نمی خواست خونه برم. برای همین با کراهت گفتم: کجا می خوای بریم؟

_ هر جا که تو دوست داشته باشی.

_ یه جای دنج و آروم.

_ باشه، کی می آیی؟

با هم قرار گذاشتیم، یک ربعی طول کشید تا به مقصد برسم. ماشین رو کنار خیابان پارک کردم و با ماشین مهرداد به سمت رستورانهای لواسان رفتیم. وقتی از ماشین پیاده شدیم باد سردی می وزید، لرزیدم ولی احساس کردم روح و جسمم خنک شد و کمی از ناراحتی درونمو زدود. چند بار نفس عمیق کشیدم که مهرداد با اعتراض گفت:

_ چرا ایستادی؟ بیا بریم تو، لرزیدم.

_ تو برو من چند دقیقه دیگه می آم، هوای سرد بعضی موقعها می چسبه.

_ باشه، چون به من نمی چسبه یخ زدم.

چند دقیقه ای ایستادم و سپس به داخل رفتم و روی تختی که مهرداد نشسته بود نشستم. دستامو رو آتیشی که روی تخت برای گرم شدن گذاشته بودند گرفتم که مهرداد گفت:

_ چیه سردت شد، فکر کنم از اینجا که بری سرما خوردگی حسابی بهت چسبیده باشه و یک هفته تو رختخواب بیفتی.

_ نه طوریم نمی شه، نگران نباش.

نگاهی عمیق به صورتم انداخت و پرسید: یاسی تو چت شده، این سه روزه که ندیدمت خیلی تغییر کردی و یه جوری شدی، پای چشمات گود افتاده. احساس می کنم اون شادابی و طراوت قبل رو نداری، ته چشمات پر از غمه.

به زور جلوی اشکامو گرفتم و گفتم: چیزیم نیست یه خورده مریض احوالم همین، فکر کنم سردیم شده.

قاه قاه خندید و گفت: انتظار داری باور کنم. تو این چند ماهه که باهات آشنا شدم فهمیدم به راحتی نمی شه درون تو نفوذ کرد و اونی که تو مغز و دلت فهمید.

_ پس تقلا نکن که بی فایده است و اون قلیون رو هم بذار این طرف.

با زدن نقاب بی خیالی سعی کردم شبم رو خراب نکنم. وقتی خونه رسیدم ساعت 5/10 بود.مامان مجله می خواند و خبری از نیلوفر نبود. کنجکاو شدم، به سمت اتاق خوابش می رفتم که مامان گفت: خوابیده.

_ پس بیرون نرفتن؟

_ چرا 5/9 برگشت. یاسی؟

_ جانم.

_ اینطوری با عذاب دادن خودت فکر می کنی مشکلی حل می شه.

_ نه، ولی دست خودم نیست. نمی دونم باید چیکار کنم.

_ باید یه طوری کنار بیایی، چون از طرفی من نمی تونم جلودار نیلوفر بشم و از طرفی نگران تو هستم. بنظرم تو هم آشتی کن بالاخره پدرته، حالا که فهمیده اشتباه کرده و سعی می کنه جبران کنه.

_ جدی! ولی متاسفانه خیلی دیر فهمیده، من الان دیگه نیازی بهش ندارم. در ضمن مامان به تو هم توصیه میکنم نذار نیلوفر باهاش زیاد اخت بشه چون مطمئنم چند روز دیگه عاطفه پدریش که الان گل کرده دوباره نم می کشه.

مامان سرش را به نشانه تاسف تکان داد و گفت:یاسی از الان گفته باشم برای پس فردا جایی قرار نذاری،مهمون داریم.

_ کیه؟ معلومه خیلی عزیزه، چون دستور قاطعانه صادر شد.

_ داییت ماما بزرگ اینا...نا سلامتی مثل اینکه سامان سربازیش تموم شده و همه فامیل یکی یکی دعوتش می کنن. حالا بیا بشین می خوام باهات حرف بزنم.

فهمیدم راجع به چی می خواد حرف بزنه چون اخیرا زمزمه هایی در مورد ازدواج من و سامان به گوشم می خورد و این آزارم می داد. بی حوصله رفتم و کنارش نشستم و گفتم: بفرمایید، در خدمتم.

_ دایی و زن داییت خواستن حال که روز جمعه همه دور هم هستیم در مورد تو و سامان صحبت کنیم.

بلند بلند خندیدم و گفتم: عروس بله نگفته، بله برون راه انداختین.

_ یواش الان نیلوفر رو بیدار می کنی. در ضمن من فکر نمی کنم عروس نیازی به بله گفتن داشته باشه، چون همه می دونن تو و سامان با هم خیلی صمیمی هستین و چقدر همدیگر رو دوست دارین.

_ مادر من، صمیمی بودن دلیل بر دوست داشتن نیست. البته منظورم این نیست که سامان رو دوست ندارم، چرا خیلی هم دوستش دارم ولی نه برای ازدواج کردن. سامان مثل یه دوست و همدمه برای من، نه اینکه من عاشقش باشم و به عنوان شریک زندگیم انتخابش کنم، اون فقط پسر دایی منه همین.

_ اگه اینطوریه چرا اصرار داره هر چه زود تر نامزد بشین، چون اون فکر می کنه نظر تو مثبته.

_ والا تا جایی که به یاد دارم من هیچ وقت بهش ابراز علاقه نکردم.

_ نمی دونم شاید صمیمیت تو باعث اشتباه اون شده. ولی یاسی به نظر من سامان پسر خوبیه، از بچگی با هم بزرگ شدین و خلق و خوی هم رو خوب می شناسین، کی بهتر از سامان.

_ ولی من هیچ احساسی نسبت به سامان ندارم، نه تنها به اون بلکه به هیچ کس دیگه ای، یعنی انگیزه ای برای ازدواج ندارم.

_ وقتی رفتی سر خونه و زندگیت انگیزه پیدا می کنی و دلت به زندگیت گرم می شه، چون سامان پسر خوب و مهربونیه. تا کی می خوای عاطل و باطل بگردی. درست رو که ادامه ندادی حد اقل ازدواج کن، نمی شه که همیشه بی هدف بچرخی.

_ شما که ازدواج کردین به کجا رسیدین، غیر از درد سر چیز دیگه ای هم برای شما به ارمغان داشته. نکنه اینطوری می خواین از شر من خلاص بشین.

_ لا اله.... این حرفا چیه می زنی . تو همیشه رو تخم چشمای من جای داری چون پاره تنمی، عزیزمی. من به امید شما دو تا زنده ام، انگیزه من شمایید. یادمه وقتی که از بهزاد جدا شدم چند روزی عزا گرفتم و گریه و زاری کردم ولی یه روزی به خودم گفتم خاک بر سرت کنن برای چی ماتم گرفتی مگه دنیا به آخر رسیده، بلند شو و یه حرکتی بکن. با خودم گفتم زندگی میدون مبارزه است و اگر عقب بشینی نابود می شی و از بین میری ولی اگر بجنگی حتما برنده میشی. وجود شماها به من انگیزه داده و زندگیمو هدفدار کرده، مطمئن باش اگه تو هم ازدواج کنی زندگیت هدف دار میشه.

مامان دستانش را در گردنم انداخت و صورتمو بوسید و گفت: تو هم تا پس فردا خوب فکر کن، حالا بلند شو بریم بخوابیم.

تا دستمو گرفت که بلند بشیم با تعجب گفت: پس دستبندت کو؟ چرا بازش کردی؟

نگاهی به دستم کردم و جواب دادم: نمی دونم، حتما جایی باز شده و افتاده.

با کمک مامان همه جا رو گشتیم ولی اثری از دستبند نبود با خودم یا تو خونه مژگان افتاده یا ماشین مهرداد، چون دیر وقت بود به مژگان زنگ نزدم ولی به مهرداد sms دادم تا ماشین اش را بگرده. اونجا هم نبود، کلافه شده بودم چون اون رو مامان روز تولدم در واقع با دسترنج خودش خریده بود. شبها تا دیر وقت بیدار می موند و خیاطی می کرد تا دستش رو پیش کسی دراز نکنه.



قسمت سوم
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#4

اونقدر ذهنم آشفته بود که خواب به چشمام حرام شده بود، از این دنده به اون دنده می شدم و تمام بدنم درد می کرد برای رهایی از فکر و اندیشه قرص آرام بخشی خوردم که کم کم چشمام سنگین شد.

صبح وقتی چشم باز کردم اول نگاهم پنجره افتاد. احساس کردم برف می بارد، نیم خیز شدم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. حدسم درست بود، برف آرام آرام در حال باریدن بود و من چقدر برف سفیدیش رادوست داشتم. شالم را برداشتم و روی دوشم انداختم و پنجره را باز کردم، سرمای برف صورتمو نوازش کرد. دستمو بیرون بردم و دانه های برف رو لمس کردم، چه لذتی داشت. کمی که ایستادم لرزم گرفت، برای همین پنجره را بستم و از اتاق بیرون رفتم. مامان رو صدا زدم ولی خبری نبود، به آشپزخانه سرک کشیدم و با دیدن کاغذی که روی درب یخچال بود فهمیدم به خرید رفته. به دستشویی رفتم و بعداز شستن دست و صورتم دوباره به آشپزخانه برگشتم تا صبحانه بخورم، چند لقمه ای بیشتر نخورده بودم که صدای زنگ موبایلم را شنیدم.قسمت 13

با عجله به اتاقم دویدم و نگاهی به شماره انداختم، مژگان بود. جواب دادم، بعد از سلام و احوال پرسی گفت:
_ دختر تو چقدر بی معرفتی، زنگ نزدی یه تشکر خشک وخالی بکنی.
_ اتفاقا می خواستم بهت زنگ بزنم.
_ برای تشکر یا احوالپرسی؟
_ نه برای اینکه دستبندم رو گم کردم، می خواستم ببینم اونجا نیفتاده.
_ می دونم خیلی بی معرفتی. منو باش فکر کردم می خوای حالی ازم بپرسی،،نخیر.
_ خیلی خوب چرا ناراحت شدی، الان هم ازت تشکر می کنم و هم حالت رو می پرسم. مژگان خانم حالتون خوبه؟
_ نخیر، چون حوصله ام سر رفته.
_ پاشو بیا اینجا، اگه منو ببینی دلت باز می شه و حوصله ات می آد سر جاش.
_ نه بابا،، مزاحمتون نمی شم.
_ چه مزاحمتی، تعارف می کنی؟
_ حالا که اینقدر اصرار می کنی باشه میام.
هر هر خندید و ادامه داد: خودمم همین قصد رو داشتم چون می خواستم ببینم اوضاع احوالت چطوره، روبه راهی یا نه.
_ پس نهار منتظرتم.
با مژگان خداحافظی کرده و دوباره رفتم سر وقت صبحانه، چند لقمه دیگر خوردم و سپس مشغول جمع و جور کردن وسایل روی میز شدم که مامان هم از خرید برگشت به کمکش رفتم و پلاستیکها رو از دستش گرفتم و به آشپزخانه بردم. یکی از صندلی ها رو کشیدم گفتم: مامان بشین تا خستگی در کنی.
چایی ریختم و جلویش گذاشتم و ادامه دادم: مامان برای نهار مهمون داریم.
_ قدمش رو چشم، کیه؟
_ مژگان.
_ پس بلند شم این وسایل ها رو جابجا کنم و نهار آماده کنم.
_ من هم کمکت می کنم.
تا آمدن مژگان به مامان کمک کردم. وقتی کارها تمام شد به اتاقم رفتم تا به سر و وضعم برسم. تازه فارغ شده بودم که زنگ زده شد بطرف آیفون رفتم و جواب دادم، مژگان بود. درب رو باز کردم و جلوی درب ورودی به انتظارایستادم. وقتی بالا آمد با دیدنم سوتی کشید و گفت: اوه اوه! چه خبره، اگه می خوای با بزک و دوزک کردن سر منو شیره بمالی کور خوندی، عمرا اگه بذارم.
همان لحظه مامان هم به استقبال آمد و گفت: سلام مژگان جون، خوش اومدی، پس چرا دم درب ایستادی؟
_ سلام مریم جون، تقصیر دخترته، اجازه نمیده و می گه چرا بدون شیرینی اومدی.
قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنه، دستش رو گرفتم و به داخل کشیدم و گفتم: مامان باور نکن، دروغ می گه.
مامان نگاهی خریدارانه بهم انداخت و گفت: ان شاءالله خودم فردا بهت شیرینی می دم.
مژگان در حالیکه پالتوش را در می آورد، ابروهاشو در هم گره کرد و پرسید: به به خبریه؟
بجای مامان جواب دادم: نه بابا، هنوز نه به داره نه به باره، اینا برای خودشون عروسی راه انداختن.
_خوب این داماد خوش شانس کیه که عروس خوش اخلاق ما رو می خواد تحمل کنه.
مامان قاه قاه خندید وگفت: غریبه نیست، سامان پسر برادرمه. اتفاقا بخاطر همین مسئله من خیلی دلم می خواد این وصلت سر بگیره.
مژگان: پس میارکه، راستی مریم جون تو فامیل تونی ه پسر خوب هم برای من سراغ ندارین، کم کم دارم پیر می شم. سی سالمه، دیر بجنبم موهام سفید شده.
_ چرا یه پسر خوب سراغ دارم، البته اگه طاقت هوو داشته باشی.
چشمکی به مژگان زد و ادامه داد: منتها؟ همون طور که خودت خبر داری یه خورده اخلاقش تنده.
مامان به سمت آشپزخانه می رفت که گفتم: مامان جان، جدا دستت درد نکنه.
همان طور که می خندید جواب داد: سرت درد نکنه.
وقتی تنها شدیم مژگان فورا پرسید: پس اونو می خوای چیکار کنی؟
با تعجب نگاش کردم و گفتم: کیو؟
_ آقای دکترو، آخه اون شب از لای پرده دیدم داشتید حرف می زدید. اگه بهت حرفی نزدم و نگفتم خودتی، برای اینکه دیدم حال نداری.
خنده ا از ته دل کردم وگفتم: خیلی لوسی، یواشکی ما رو دید می زدی، بتو چه،اصلا کی گفته من می خوام زن سامان بشم.
_ جون مژگان بگو، مخش رو زدی؟
_ نه به جان تو، هیچ خبری ازش ندارم یعنی دلیلی نداره با هم ارتباط داشته باشیم. اون ش هم نمی دونم چرا یک دفعه دستش رو گرفتم شاید بخاطر اینکه رنجونده بودمش، وگرنه من کجا و اون کجا.
مژگان نفس بلندی کشید و گفت: خدا رو شکر.
حیران نگاش کردم که گفت: چیه، تا حالامنو ندیدی؟
_ چرا دیدمت، ولی فکر نمی کردم از دکتر خوشت اومده باشه.
سرش را پایین انداخت و در حالیکه با انگشتاش بازی می کرد جواب داد: نه بابا، همین طوری یه چیزی پروندم.
به روی خودم نیاوردم ولی حرفهای مژگان به فکرم وا داشت، با اینکه هیچ رابطه ای بین من و دکتر وجود نداشت ولی باز فکرمو به خودش مشغول کرده بود. مامان،مژگان رو برای شام هم نگه داشت چون مژگان زن خوش مشربی بود و وقتی باهاش بودی گذشت زمان رو حس نمی کردی. شب دیر وقت بود که مژگان رفت، بعد از رفتنش چون حسابی خسته شده بودم به اتاق رفتم تا بخوابم و خوشبختانه به محض دراز کشیدن فرصت فکر کردن پیدا نکردم و خواب بر چشمام غلبه کرد.
صبح با صدای مامان که می گفت« یاسی پاشو که یه عالمه کار داریم از خواب بیدار شدم.» شاداب و سر حال از رختخواب بلند شدم و پیش مامان رفتم، بعد از خوردن صبحانه باز به مامان در کارها کمک کردم. به ظهر چیزی نمانده بود که مامان گفت:
_ یاسی، تو برو یه دوش بگیر و آماده شو.
خیره خیره نگاهش کردمو گفتم: مامان جدی جدی تصمیم گرفتین منو شوهر بدین.
_ خوب آره.
_ ولی مامان الان دیگه عهد بوق نیست که بدون رضایت دختر، شوهرش بدن.
_ من نگفتم بدون رضایت تو می خوام شوهرت بدم، برای همین نظرت رو به سامان گفتم و اون هم اجازه خواسته که خودش باهات صحبت کنه. فکر نکنم که دیگه اعتراضی داشته باشی.
نه ای گفتم و بطرف حمام رفتم. وقتی از حمام بیرون آمدم، مامان بزرگ و بابا بزرگ آمده بودن. بعد از سلام و رو بوسی دوباره به اتاقم رفتم تا آماده بشم، همین طور که داشتم آماده می شدم راجع به خودم و سامان فکر می کردم. هرکاری می کردم نمی تونستم به خودم بقبولانم که سامان به عنوان همسرم، شریک زندگیم باشد. بعد از گذشت دقایقی حاضر و آماده بیرون رفتم و کنار مامتن بزرگ نشستم و آرام در گوشش نجوا کردم:
_ مامان بزرگ، تو رو خدا شما به مامان بگین دست از سرم برداره. من نمی خوام با سامان ازدواج کنم.
_ چرا؟ یکی دیگه رو دوست داری؟
_ نه به جان مامان بزرگ، بحث این حرفا نیست من اصلا هیچ احساس خاصی...
صدای زنگ آیفون اجازه نداد ادامه بدم چون مامان بزرگ گفت: پاشو درب رو باز کن که شازده پسرم هم اومد. هر حرفی داری به خودش بگو.
به ناچار بلند شدم و درب و باز کردم و جلوی درب با لب و لوچه آویزان منتظر ایستادم. وقتی آمدند دیدم گل و شیرینی هم آورده امد، فهمیدم قضیه جدی تر از این حرفاست. سامان آخر از همه به داخل آمد. با دیدنش با چشم خریدارانه نگاهش کردم، پسری با چشمهای سبز و گرد، موهایی بور، لاغر و باریک اندام و درست شکل زندایی و من همچنین مردی رو با این قیافه دوست نداشتم. با بر انداز کردن تیپ و قیافه سامان نا خود آگاه خنده ام گرفت که آرام پرسید: چرا می خندی؟ خیلی زشت شده ام.
_ نه خیلی هم شیک و خوشگل شدی.
_ پس پسندیدی؟
_ نه اونطوری که فکر می کنی.
پکر شد و دیگه حرفی نزد و رفت کنار دست مامان بزرگ نشست و مشغول صحبت شدند و من هم مشغول پذیرایی شدم. احساس می کردم زیر نگاه های سامان ذوب میشم، برای فرار از اون نگاه ها به اتاقم رفتم و سیگاری برداشتم و جلوی پنجره ایستادم و به منظره زیبای خیابان که پوشیده از برف بود نگاه می کردم که چند ضربه به درب زده شد. خیال کردم مامان بزرگ، برای همین سیگار رو به بیرون پرت کردم و گفتم: بلهو
پشت درب سامان بود که گفت: یاسی، می تونم بیام تو؟
_ بفرمایید.
درب رو باز کرد و به داخل آمد. من همانجا کنار پنجره ایستادم و اون هم لبه پا تختی نشست. هر دو سکوت کرده بودیم تا اینکه سامان به حرف آمد و گفت:یاسی، چرا؟
_ چی چرا؟
_ چرا قبول نکردی، عمه میگفت نظرت منفیه.
_ نمی دونم چه جوری بهت بگم، من اصلا هیچ احساس خاصی به تو ندارم. نمی گم دوست ندارم ولی به عنوان پسر داییم، تو مثل یک دوست برام هستی. در ضمن تو از تمام زندگی من با خبر هستی و از همه جیک پیکم خبر داری. آخه چه جوری بگم.
خندید و گفت: مگه تو نمی دونی من تا به حال چند تا دوست دختر داشتم، ولی مگه ما می خوایم با گذشتمون زندگی کنیم. علاوه بر اون تو این زمان محاله پسرو دختری، دوست نداشته باشن، برای من پاک بودن تو مهمه. می دونم تا به حال به پسری اجازه ندادی پاشو بیشتر از گلیمش دراز کنه. خوب حالا نظرت چیه؟
_ فعلا نظر خاصی ندارم. حالا تو چه عجله ای داری، انگار وقت ازدواجت گذشته که همچین عجله می کنی.
_ اول یه دونه از سیگارات به من بده که اعصابم خرده تا بعد با هم حرف بزنیم.
دو تا سیگار برداشتم و یکی به سامان دادم و یکی هم خودم روشن کردم و سامان شروع کرد به حرف زدن در مورد آینده، تفاهم، و... در همان حین موبایلم زنگ زد. خواستم جواب بدم که گفت: یاسی لطفا جواب نده، نمی خوام حرفامون نیمه تمام بمونه.
به خواسته اش عمل کردم ولی مگه صدای تلفن قطع می شد، مرتب زنگ می خورد برای همین گفتم: بابا بذار جواب بدم شاید یکی کار واجبی داره.
_ بله خانم دکتر برای اتاق عمل خواستنت.
خنده ای کردم و گفتم: خیلی مسخره ای، بی مزه.
نگاهی به شماره انداختم نا شناس بود. گوشی را روشن کرده و گفتم: بله، بفرمایید.
مردی پشت خط بود که گفت:سلام عزیزم، خوبی؟
در وهله اول نشناختم، اما کمی که دقت کردم صدایش را شناختم و گفتم: چرا زنگ زدی؟ چرا مزاحم شدی؟ من نمی خوام باهات حرف بزنم، از شنیدن صدات هم بیزارم، فهمیدی؟
_ یاسی، جان مامان قطع نکن، اجازه بده من هم حرفهامو بزنم.
چون به جان عزیز ترین کسم قسمم داد سکوت کردم که ادامه داد و گفت: بابا، خواهش می کنم از من رو بر نگردون، می دونم اشتباه کردم ولی اجازه بده جبران کنم.
_ چه جوری، قلب من پر از کینه و نفرته. دیگر جایی برای جبران نمونده.
سامان که با بهت و حیرت نگاهم می کرد با اشاره پرسید، پشت خط کیه؟ به خیالش یکی از دوستام بود، چون می خواست گوشی رو از دستم بگیره که مانع شدم.
و اون در مقابل حرف من جواب داد: می دونم چون خود کرده را تدبیری نیست، ولی هر کسی در زندگی خطا می کنه.
_ ولی نه یک پدر، اگه پدری راه رو به خطا بره وای به حال بچه ها. تازه مگه شما کار خطایی کردی، فقط از شر ما خلاص شدین خانواده با اصل و نسب تون روانتخاب کردین. وقتی ما رو توی کفه ترازو قرار دادین، دیدین اونا بر ما ارجح ترن، پس نگید اشتباه کردین. یک پدر به سادگی از بچه هاش نمی گذره البته پدر با عاطفه، چون بچه ها شیره جانش هستن.
پوز خندی زدم و با صدای بلند ادامه دادم: شما نه تنها مامان رو بلکه ما رو هم طلاق دادین، چون ما رو دوست نداشتین و نمی خواستین. پس حالا چرا سراغ ما اومدین، اومدین که یه چند روزی با احساس ما بازی کنید وبرید.
مثل دیوونه ها داد و بیداد کنان حرف می زدم و اون هم فقط گوش می داد و در آخر وقتی حرفهام تمام شد گفتم: دیگه به من زنگ نزنید چون شما خیلی وقت پیش براو مردین.
بعد گوشی رو قطع کردم،اعصابم کاملا به هم ریخته بود و از شدت ناراحتی توی اتاق دور خودم می پیچیدم. به سر و صدای من همه توی اتاق جمع شده بودند، بابا بزرگ دستم را گرفت و گفت: بیا یه دقیقه بشین. مونا، تو هم برو یه لیوان آب بیار تا...
دستم را کشیدم و گفتم: می خوام برم بیرون.
مامان بزرگ: قربونت برم، کجا می خوای بری، یه خورده بشین آروم که شدی هر جا خواستی برو.
_ نه می خوام برم بیرون یه خورده هوا بخورم.
بی توجه به حرف ها شون کیفم را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم و از چوب لباسی، مانتو و روسری مو و کلید ماشین رو برداشتم و به راه افتادم که سامان گفت: وایسا، با هم بریم.
_ می خوام تنها باشم.
سامان: با این حال واحوال تنهایی می خوای کجا بری؟
_ خواهش می کنم، می خوام تنها باشم. اگه یه لحظه هم اینجا بایستم سکته می کنم، فهمیدین.
قسمت 14

بیچاره اون هم تسلیم شد. به پارکینگ رفتم و سوار ماشین شدم، مقصد معینی نداشتم فقط می خواستم تنها باشم گریه کنم. چنان زار می زدم و گریه می کردم که اگه کسی می دید گمان می کرد عزیزی رو از دست دادم. از ناراحتی قدرت رانندگی نداشتم برای همین کنار کشیدم و سرمو روی فرمان گذاشتم. گونه هایم خیس اشک بود و قلبم بتندی می تپید، دلم می خواست می مردم و از زندگی راحت می شدم. دوباره ناقوس مرگ بصدا در آمد، خیال می کردم از خونه ست و برای همین به شماره نگاه نکردم و روشن کردم ولی حرف نزدم. شخصی که پشت خط بود چند لحظه ای درنگ کرد و سپس گفت: الو، الو
تن صدایش نا آشنا بود،بی حوصله گفتم: بله.
با تردیذ گفت: یاسی خانم شمایید؟
_ بله خودم هستم، امری داشتین؟
_ حالتون خوبه، مثل اینکه بی موقع مزاحم شدم.
بتندی گفتم: دقیقا، حالا امرتون و بفرمایید.
_ ببخشید مزاحم شدم، شما چیزی گم نکردید؟
_ چرا خودمو خیلی وقت پیش گم کردم.
_ شرمنده، منظورم اینکه شما دستبندتون رو گم نکردید؟
_ چرا، شما از کجا پیدا کردین؟
_ کنار تخت افتاده بود.
بمحض شنیدن این جمله چنان آتیشی شدم که نگو و نپرس، فریاد زدم و گفتم:
_ احمق، بی شعور، شوخی جالبی نبود.
و تلفن رو قطع کردم. اوضاعم کاملا بهم ریخته بود و تمام تنم می لرزید. با مشت روی فرمان می کوبیدم و بر روزگار لعنت می فرستادم، روزگاری که با من سر جنگ داشت. حالم از خودم و زندگی بهم می خورد، دردی هم در معده ام پیچیده و باعث حالت تهوعم شده بود. از ماشین پیاده شدم، دقایقی طول کشید تا حالم بهتر شد. هوای سرد بیرون باعث لرزم شد. سوار ماشین شدم و دوباره به راه افتادم، می خواستم برم و خودمو گم و گور کنم. صدای بیب بیب موبایل رشته افکارمو از هم گسست. گوشی رو برداشتم و نگاه کردم که دیدم نوشته شده، ببخشید یاسی خانم من قصد شوخی و یا اذیت نداشتم فقط می خواستم بهتون اطلاع بدم که دستبندتون کنار تخت توی بیمارستان افتاده بود، محمدی.
با دیدن پیام از اشتباهی که کرده بودم دو دستی بر سرم کوبیدم، چون با توهین فجیعم به دکتر باز دسته گل دیگه ای به آب داده بودم. فورا با دستی لرزان شماره دکتر رو گرفتم، با یک بوق جواب داد. قبل از اینکه دکتر حرفی بزنه پیش دستی کردم و گفتم: ببخشید دکتر، من اعصابم داغون بود برای همین نشناختمتون. به خدا قصد توهین نداشتم، بجان مامانم این قدرها هم بی تربیت نیستم.
_ خواهش می کنم، من بد موقع مزاحمتون شدم. دو روزه می خوام بهتون خبر بدم ولی اونقدر سرم گرم بود که فرصت نمی کردم، حالا حالتون خوبه، باز مشکلی پیش اومده؟
بی اختیار گریه ام گرفت، با اینکه دوست نداشتم کسی شاهد گریه هام باشه ولی کنترل خودمو از دست دادم. بیچاره دستپاچه شد و گفت: ببخشید من نمی خواستم ناراحتتون کنم. شما کجایید،بیرون هستین؟
نمی تونستم جواب بدم که باز گفت: یاسی خانوم، شما حالتون خوبه؟ نگفتین کجایید؟
با هق هق جواب دادم: بیرون، دیگه خسته شدم، می خوام برم جایی که هیچ کس نشونی ازم نداشته باشه، دیگه طاقت ندارم.
_ این حرفا چیه می زنید، فقط بگین کجایین؟
_ نمی دونم.
_ اگه مادرتونو دوست دارید بخاطر مادرتون هم که شده بگید کجایید؟
نگاهی به دور و برم انداختم و گفتم: فکر کنم اتوبان بابایی.
_ حتما.
دیگه نتوانستم ادامه بدم و تلفن را قطع کردم. بارش برف اجازه نمی داد به سرعت رانندگی کنم بدون اینکه مقصدی خاص داشته باشم همین طور جلو می رفتم. با بهم خوردن حالم، مجبور به نگه داشتن شدم. چون داخل ماشین آبی وجود نداشت از برفهای تمیز برداشتم و در دهانم گذاشتم. سرم گیج می رفت به ماشین تکیه دادم، ولی رو پام بند نبودم برای همین درب ماشین رو باز کردم و خودمو روی صندلی انداختم. پشتی صندلی رو خوابوندم و دراز کشیدم. داخل ماشین سرد بود و من به شدت سردم شده بود، چون اون لحظه فقط و فقط مرگ می توانست از زندگی راحتم کنه برای همین در دلم گفتم اگه چند ساعتی به همان حال بمونم از سرما یخ می زنم و میمیرم. نمی دونم چقدر از زمان گذشته بود که چند ضربه ای به شیشه ی ماشین زده شد، به خیال اینکه کسی مزاحمم شده ترس برم داشت و فورا چشم باز کردم و به پنجره نگاه کردم و با دیدن قیافه دکتر محمدی لحظه ای از اینکه مزاحم و ولگرد نبود خوشحال شدم و قفل درب ماشین و باز کردم. درب رو باز کرد و سوار شد. آرام سلام کرد، زیر لبی من هم سلام کردم. با دیدن هوای سرد ماشین کاپشن اش رو در آورد و به رویم انداخت، گرمای کاپشن برام لذت بخش بود چون استخوانهایم از سرما می سوخت. ماشین رو روشن کرد و اندکی بعد هم بخاری ماشین را، احساس مطبوعی بهم دست داد و برای همین پلکهایم سنگین شد. و قتی چشم باز کردم از اینکه خودمو داخل ماشین و کنار مرد غریبه ای می دیدم احساس ترس و نا امنی کردم و هراسان از جا بلند شدم و نشستم.
_ چی شد، خواب می دیدین؟
نگاهی به قیافه آشناش انداختم و گفتم: نه یک لحظه همه چیز فراموشم شد و برای همین ترسیدم.
لبخندی زد و گفت: نترسین، ولی خودمونیم خوب خوابیدین.
_ مگه چقدر خوابیدم؟
_ از ساعت یک و الان هم سه و نیمه.
_ وای خدای من، الان تو خونه غوغایی به پاست که نگو. چرا منو بیدار نکردین؟
_ اونقدر راحت و آسوده خوابیده بودین که دلم نیومد بیدارتون کنم.
نگاهی به اطرافم انداختم و پرسیدم: راستی اینجا کجاست؟
_ جاده آبعلی.
با شنیدن اسم جاده آبعلی به یاد رستورانهاش افتادم و دلم از گرسنگی ضعف رفت، ولی خجالت کشیدم که حرفی بزنم. خوشبختانه دقیقه ای طول نکشید که آرزوم بر آورده شد، چون جاده را دور زد و برگشت و مسافتی رو طی نکرده کنار رستورانی نگه داشت و سپس پرسید:
جوجه کباب دوست دارین یا چنجه؟
_ فرقی نمی کنه، هر دو شونو دوست دارم.
_ ببخشید که نمی تونم به داخل رستوران دعوتتون کنم.
متعجب نگاش کردم، به سمت پاهایم اشاره کرد و گفت: کفشاتون لنگه به لنگه است، یه لنگه اش دمپایی رو فرشی قرمز و یه لنگه اش کفش سیاه بیرون. علاوه بر اون هم لباستون مناسب های برفی نیست.
نگاهی به سر و وضعم انداختم، خودم هم خنده ام گرفت. هر کسی منو با اون شکل و شمایل می دید قطعا می فهمید از خونه فرار کرده ام. دکتر از ماشین پیاده شد و به رستوران رفت و دقایقی بعد با غذا برگشت. بطری آب معدنی رو به دستم داد وگفت: ه آبی به سر و صورتتون بزنین تا سر حال بشین.
بیچاره دکتر فکر همه چیزو کرده بود. پیاده شدم و کنار ماشین دستو صورتمو شستم. داخل ماشین به آیینه نگاه کردم، چشمام از گریه و خواب پف کرده بود و آرایشم بهم ریخته بود و پای چشمام سیاه شده بود. در همون لحظه دکتر جعبه دستمال کاغذی رو بطرفم گرفت، جعبه را از دستش گرفتم و صورتمو پاک کردم. از اینکه زیر ذره بین نگتهش قرار گرفته بودم معذب شدم و نمی تونستم به راحتی لقمه بگیرم و غذا بخورم ولی اون با اشتها می خورد، معلوم بود خیلی هم گرسنه اش شده.از این رو گفتم: ببخشید که امروز بخاطر من تا این وقت گرسنه موندین.
دست از خوردن کشید و با مهربانی به صورتم چشم دوخت و گفت: من عادت دارم، شما خودتونو ناراحت نکنید.
گاهی به ظرفی که رو دستم بود انداخت و ادامه داد: چرا نمی خورید؟ دوست نداشتین؟
_ چرا، ولی زیاد اشتها ندارم.
اون هم دست از خوردن کشید،ظرف غذا را بطرفش گرفتم. پیاده شد و بعد از دادن ظرفها دوباره برگشت. ماشین را روشن کرد و به راه افتاد و گفت: تا بیش از این دیرتون نشده به خونه برگردیم.
سرمو تکون دادم و ب جلو چشم دوختم، در سکوت به وقایع اتفاق افتاده می اندیشیدم. از اینکه در اون لحظه دکتر به دادم رسیده بود در دل از خدا تشکر کردم چرا که اگه اون زنگ نمی زد و یا به دنبالم نمیومد حتما از سرما یخ می زدم. از طرفی هم برام جالب بود که در مقابل رفتار بد من، اون باز هم به کمکم آمده بود. برای همین گفتم: به گمانم این هفته یکی از بدترین هفته های عمرتون بوده، نه؟
صورتشو به طرفم برگردوند و در حالیکه یکی از ابروهاشو بالا برده بود پرسید:
_ چرا همچین فکری می کنید؟
_ چون دختر دیوونه ای مثل من به پست تون خورده، مخصوصا امروز که تعطیل هم بوده.
خندید و گفت: نه اصلا هم اینطور نیست، من به وظیفه ام عمل کردم.
بی دلیل حسودیم شد و اخم کردم و پرسیدم: یعنی شما همیشه به دنبال مریض هاتون راه می افتین؟
باز نسنجیده حرف زده بودم و باعث رنجش دکتر شده بودم، چون به صورتم خیره شد و مبهوت نگاه می کرد. احساس کردم در حال خرد شدن هستم، از این رو برای جبران گند کاریم گفتم:: منظورم این بود که چرا با اخلاق تند من که باعث آزارتون شده بودم باز به دنبالم اومدین؟
نگاهش را ازم برگرفت و به جلو چشم دوخت و جواب داد: من هم می تونم بعضی موقعها با احساس و با عاطفه باشم و با طوفانی شدن دریا به تلاطم بیفتم، مخصوصا وقتی که عقل یه دختر خوب یه تصمیم نا درست بگیره.
_ منظورتون اینه که عقل من درست کار نمی کنه، یعنی خلم؟
بلند بلند خندید و گفت: الله اکبر، اگه حرف نزنم بهتره.
به حالت قهر صورتمو به طرف شیشه برگردوندم. هوس یه نخ سیگارو کرده بودم ولی روم نمی شد، هی دست توی کیفم می کردم ولی باز پشیمون می شدم و دستمو بیرون می آوردم. کلافه بودم و نمی دونستم چیکار کنم.
_ راحت باشین.
نگاش کردم و با تعجب پرسیدم: با من بودین؟
بدون اینکه نگاهم کنه جواب ذاذ: مگه غیر از شما کس دیگه ای هم هست؟ گفتم راحت سیگارتون رو بکشین.
از اینکه به راحتی متوجه منظورم شده بود تعجب کردم و برای همین گفتم: هیچ چیز رو نمی شه از چشمهای تیز بین شما پنهون کرد،ف نکنه علم غیب دارین؟
_ نه علم غیب ندارم ولی به راحتی می شه فهمید.
_ از کجا؟
_ از تن صداتون.
با خیالی آسوده پاکت را بیرون آوردم و یکی روشن کردم، چقدر بهم آرامش می بخشید. کمی که گذشت پرسید: اگه فضولی نباشه می تونم بدونم چرا اینقدر پریشون و ناراحت هستین؟
_ حوصله شنیدن حرفهای یه دختر خل وچل و دارین؟
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#5
_یک دفعه وسط اتوبان پا رو ترمز گذاشت و هر دو به جلو پرت شدیم و اگر کمربند نبسته بودیم حتما از شیشه بیرون می پریدیم. از شانسمان پشت سرمون هم ماشینی نبود وگرنه تصادف افتضاحی به بار می اومد. چند لحظه سرش را روی فرمان گذاشت از خودم بدم اومد چون در مقابل خوبیهای اون، هر بار با تلخ زبانی آزرده بودمش. آرام صداش کردم: دکتر، فکر نمی کنید جای بدی رو برای نگه داشتن انتخاب کردین؟
سرش را بلند کرد و لحظه ای نگام کرد و گفت: چرا، الان راه می افتم.
وقتی به راه افتاد، من هم شروع کردم به تعریف از زندگیم، از روزهای پر غصه ام، از روزهایی که می تونست شادو خوشحال کننده باشه ولی برای من به شکل یک کابوس دراومده بود. وقتی حرفهام تمام شد با دستمال اشکامو پاک کرد و گفت: گریه نکنید. با ناراحت کردن و آزار دادن خودتون و مادرتون دردی از شما دوا نمی شه. حیف نیست به خاطر اشتباه پدرتون زندگی رو اینطور بر خودتون حرام کنید.
_ نمی تونم، هر کاری میکنم که گذشته رو از یاد ببرم نمی شه، مخصوصا وقتی که پدری رو میبینم که چطوری با محبتش بچه اش رو سیراب میکنه بیشتر عذاب میکشم.
همینطور که با هم حرف می زدیم یک دفعه پرسید:راستی دوست تون مژگان خانم چطورن، خوبن؟
با شنیدن این جمله، یک دفعه داغ کردم و با ترشرویی جواب دادم: خوبه، دیروز با هم بودیم. اتفاقا اون هم سراغ شما رو از من می گرفت، ارادت خاصی به شما پیدا کرده.
_ ایشون لطف دارن، خانم خوبی به نظر می رسن،اگه دیدین سلام منو هم برسونید.
با حرص گفتم: حتما.
_ ببخشید خونتون کجاست؟چون نمی دونم کدوم سمت باید برم.
یک دفعه از دهانم پرید: جهنم.
به خیال اینکه از خونه فراری شده ام گفت: دیگه نشد،قراره دیدگاهتون رو نسبت به زندگی تغییر بدین.
بیش از پیش حرصمو در آورد، دندونامو بهم فشردم و گفتم: سعی می کنم.
_ خوب نگفتین خونتون کجاست؟
قیطریه است، ولی اول من شما رو می رسونم بعد. راستی خونه شما کجاست؟
قاطعانه گفت: مطهریه. ولی من اول شما رو می رسونم خونه،بعد خودم می رم.
_ راستی شما ماشینتون رو تو اتوبان گذاشتین چون الان دیگه فکر نمی کنم ماشینی اونجا مونده باشه، حتما دزدیدن.
_ نگران نباشین، با آژانس اومده بودم چون متوجه شدم شما با ماشین خودتون هستین.
آدرس خونه رو دادم و تا وقتی که برسیم حرفی نزدم، وقتی سر کوچه رسیدیم گفتم: اگه اجازه بدین از اینجا تا خونه راهی نیست خودم برم.
_ مطمئن باشم که خونه میرید؟
سرمو به نشانه مثبت تکان دادم، ماشین رو کنار کشید و نگه داشت. کاپشنش رو برداشت و پیاده شد، من هم پیاده شدم، چون می دیدم از دست دادن با نا محرم پرهیز می کنه به عمد دستمو بطرفش دراز کردم وگفتم: شرمنده که امروز روز شما رو هم خراب کردم، بابت همه چیز ممنونم.
دستمو گرفت و گفت: خواهش می کنم من کاری نکردم، دیدن کوههای پوشیده از برف عاری از لطف نبود.
خداحافظی کرده و سوار ماشین شدم که یک دفعه اشاره کرد، شیشه رو پایین کشیدم و گفتم: امری داشتین؟
_ شرمنده، من اونقدر با عجله از خونه بیرون اومدم که یادم رفت دستبندتون رو بیارم.
و به طعنه ادامه داد: شما مجبورید یه دفعه دیگه قیافه منو تحمل کنید.
با چشمهای خمار شده ام نگاش کردم و جوابی ندادم وفقط سرمو تکان دادم و حرکت کردم و داخل کوچه پیچیدم. از آیینه به پشت سرم نگاه کردم هنوز اونجا ایستاده بود. فاصله زیادی تا خونه نبود، کمی که جلو رفتم با ریموت درب پارکینگ رو باز کردم. قبل از اینکه داخل برم شیشه رو پایین کشیدم و دستی تکان دادم و به داخل پارکینگ رفتم. قبل از اینکه بالا برم نگاهی به ساعت انداختم 15/7 دقیقه بود. خودمو برای قیامتی که مامان به پا می کرد آماده کردم و سپس بالا رفتم، بسم ا... گفتم و کلید را انداختم و داخل شدم. با دیدن قیافه عبوس و گرفته حاضرین به عمق فاجعه پی بردم، هر چند از قبل پیشبینی می کردم. مامان بزرگ و بابا بزرگ، مامان، دایی، زندایی و سامان داخل هال نشسته و منتظر آمدن من بودند. از اینکه بقیه مهمانها رفته بودند جای شکر داشت. سلام کردم و مشغول در آوردن مانتو و روسریم شدم، بعد بدون اینکه به روی خودم بیاورم و به آشپزخانه رفتم و یک چایی لیوانی برای خودم ریختم و سپس با صدای بلند گفتم: چایی می خورید براتون بیارم؟
صدای غضبناک مامان، نفس را توی سینه ام حبس کرد: نخیر، شما تشریف بیارید بشینید من الان ازتون پذیرایی میکنم، زحمت نکشید.
قلبم به تپش افتاد، لیوان چایی رو برداشتم و به هال رفتم. از ترس پهلوی مامان بزرگ نشستم، از بچگی هر وقت مامان عصبانی می شد پشت مامان بزرگ سنگر می گرفتم. امشب هم از اون شبها بود. هنوز چند جرعه از چایی رو نخورده بودم که مامان پرسید:
_ تا این وقت شب کجا بودی؟
از ترس به دروغ دهان باز کردم: خونه مژ...
که نگذاشت ادامه بدم و گفت: اونجا نبودی زنگ زدم، گفتم کجا بودی؟
به چشماش نگاه کردم و گفتم آبعلی.
سامان یک دفعه پقی کرد و خنده کنان گفت: با اون وضع رفته بودی اسکی کنی، مخصوصا کفشات جون می داد برای اسکی.
دایی چپ چپ نگاش کرد و با تشر گفت: الان چه وقت شوخیه.
با بغض جواب دادم: رفته بودم تا از شر زندگی خلاص بشم. اینطوری شما هم دیگه عذاب نمی کشین.
مامان بزرگ بغلم کرد و گفت: قربونت برم این حرفا چیه می زنی، مادرت هم اگه عصبانیه بخاطر اینکه از وقتی که تو رفتی هزار بار مرده و زنده شده. همه نگرانت بودیم.
حداقل یه تلفنی می کردی و اطلاع می دادی و ما رو از نگرانی در می آوردی. صد بار زنگ زدیم دسترس نبودی، خوب به ما هم حق بده.
بلند شدم و رفتم پیش مامان و دستاشو بوسیدم و گفتم: معذرت می خوام، ببخشید.
اشک رو گونه اش لغزید، چشمهاشو بوسیدم و گفتم: قربون اون اشکهاتون، ببخشید. دست خودم نیست، از وقتی که دیدمش با شنیدن صداش مثل زلزله تار و پود وجودم به لرزه در می آد.
دستاشو دور گردنم انداخت و محکم به سینه اش فشرد و گفت: می بینم چطوری عذاب می کشی ولی به من هم رحم کن. به خدا من هم شب روز رنج کشیدم، دلم خونه ولی چیکار کنم نمی تونستم که برم سر به کوه و بیابان بزنم.
_ حالا اجازه می دی برم دست و صورتمو بشورم.
دستی بر سرم کشید و گفت: پاشو برو تا من هم برات غذا گرم کنم.
سامان در مقابل حرف مامان گفت: عمه شاید اونجا کباب نوش جان کرده و گرسنه اش نیست.
با یاد آوری دکتر، لبخندی زدم و گفتم: اوه چه کبابی، چقدر هم مزه داد.
بعد از شستن دست و صورتم به اتاقم رفتم، لباسامو عوض کردم و موهامو شونه می کردم که نیلوفر به اتاق آمد. از طرز نگاهش فهمیدم باز یه دسته گلی به آب داده، برای همین پرسیدم: خوب خانم خانما، باز چیکار کردی، به وسایل من دست زدی؟
_ نه.
_ پس چیکار کردی شیطون بلا؟
_ اگه بگم دعوام نمی کنی؟ قول میدی؟
_ قول میدم.
_ بگو جان مامان.
_ به جان مامان دعوات نمی کنم.
_ یادته چند وقت پیش شماره خونه، مامان و خودتو نوشتی و گفتی همیشه پیشم باشه تا اگه مشکلی برام پیش اومد بشه باهاتون تماس گرفت.
_ وقتی مهد می رفتی این کارو کردم، خوب حالا؟
_ من شماره تو به بابا دادم.
روی زانو کنارش نشستم و گفتم: باید اول ازم اجازه می گرفتی بعدا بهش می دادی؟!
_ چرا ببخشید، آخه من نمی دونستم تو این طوری ناراحت میشی ولی قول میدم دیگه تکرار نکنم.
صورتش رو بوسیدم و گفتم: آفرین دختر خوب، این دفعه رو می بخشمت. حالا بیا بریم به مامان کمک کنیم.
با هم به آشپزخانه رفتیم، بشقابها رو برداشتم و به پذیرایی رفتم و مشغول چیدن بودم که سامان هم به بهانه کمک پیشم آمد. از قیافه اش پیدا بود می خواهد حرفی بزند، به روی خودم نیاوردم. مشغول کار بودم که برام پیغام آمد، گوشی رو از جیبم در آوردم و نگاه کردم. دکتر محمدی بود، نوشته بود سلام با عرض پوزش، چون نگرانتون بودم به خودم اجازه دادم که مزاحمتون بشم. می خواستم بدونم مشکلی تو خونه براتون پیش نیومد؟
از اینکه فردی تا به این حد نگرانم بود خوشحالم کرد و گل از گلم شکفته شد. برای همین جواب دادم: با وجود فرشته نجاتی مثل شما امروز تا به این لحظه در کمال صحت و سلامت هستم،، نگران نباشید.
جواب داد: خواهش میکنم، خدا رو شکر که سلامت هستید و امیدوارم که از این به بعد هیچ وقت دریا طوفانی نشه. شب خوش.
امروز دو بار این جمله رو برام تکرار کرده بود، هر چه به ذهنم فشار آوردم متوجه معنی حرفهاش نشدم. در فکر بودم که سامان رو در کنار خودم دیدم و دستپاچه گفتم:: چی شده؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟
_ کی بود؟
_ مژگان.
پوز خندی زد و گفت: چه خوب شد خونتونو عوض کردین. اگه اینجا نمی اومدین تو هم با مژگان آشنا نمی شدی.
مات و مبهوت پرسیدم: چرا این حرف و زدی؟ منظورت چی بود؟
_ برای ماس، مالی کردن دروغات. چه دوست صمیمی، وقتی sms لپات گل می اندازه.
دستمو رو گونه هام گذاشتم و خودمو جم و جور کردم و گفتم: سامان چرند نگو که حوصله ندارم و یه چیزی بهت می گم. بیچاره نگرانم بود برای همینsms داد تا از اوضاع خبر بگیره.
_ بده ببینم.
گوشی رو در جیبم گذاشتم و گفتم: شرمنده، جوکی برام فرستاده که یه خورده روحیم رو عوض کنه.
حرفامو باور نکرد و بارویی ترش کرده روی صندلی نشست و تا موقع رفتنشان حتی نیم نگاهی هم نینداخت. فهمیدم خیلی ازم دلگیر شده، با خودم گفتم: بعداً با هاش حرف می زنم و یه جوری از دلش در می آورم. وقتی همه رفتند و با مامان تنها شدیم رو به مامان گفتم: مامان حوصله داری یا خسته ای و می خوای بخوابی؟
بی آنکه خودمم دلیلش را بدانم می خواستم در مورد دکتر باهاش حرف بزنم، برای اولین بار می خواستم اونو در جریان اتفاقی که افتاده بود قرار بدهم، مامان نگاهی موشکافانه به صورتم انداخت و گفت: چیزی شده؟
_ شما اول جواب بده خسته هستین یا نه؟
آمد و در کنارم نشست و گفت: بگو گوش می کنم.
_ من امروز به تنهایی آبعلی نرفته بودم.
و اونچه رو که در این چند روز اخیر اتفاق افتاده بود برایش تعریف کردم. وقتی حرفام تمام شد ابرویی بالا انداخت و گفت: تو هر کار خدا حکمتیه، شاید اگه دستبند تو بر حسب اتفاق اونجا نیفتاده بود ( دستی بر سرم کشید و ادامه داد) توی احمق الان دست به کار ناشایستی زده بودی. خندیدم و گفتم: تا الان حتماً مرده بودم، در واقع یخ زده بودم.
_ یاسی تو رو خدا اینجوری حرف نزن که قلبم تیر می کشه . در ضمن تلفن این آقای دکتر رو بده تا ازش تشکر کنم.
_ ای مامان، می خوای بگه این دختره بچه ننه است و همه چیز رو میره به مادرش میگه.
_ با تعریفایی که تو از اون کردی همچین فکری نمی کنه. راستی بگو ببینم چی شد که یکدفعه حرفای دل تو به من زدی ، تو که از این کارا نمی کردی. چون مطمئنم اولین پسری نیست که باهاش ارتباط داشتی.
برای فرار از ادامه بحث با مامان بلند شدم و گفتم: بریم بخوابیم که هردومون روز سختی رو پشت سر گذاشتیم، شب بخیر.
به اتاقم رفتم و لباس خواب پوشیدم و سر جام دراز کشیدم و همانطور که به دکتر و رفتارش فکر می کردم به خوابی سنگین رفتم. صبح روز بعد به خاطر برف سنگینی که از دو روز پیش شروع به باریدن کرده بود و امکان بیرون رفتن را نمی داد، بوم را برداشتم و مشغول نقاشی شدم . چنان غرق کار شده بودم که زمان فراموشم شده بود و تا وقتی که مامان برای خوردن ناهار صدام کرد از اتاق بیرون نرفتم. بعد از ناهار کمی استراحت کردم و دوباره مشغول کار شدم، وقتی از کار دست کشیدم که نقاشی ام تکمیل شده بود. منظره زیبایی از کوه های پوشیده از برف و دختری تنها که کنار کلبه ای ایستاده و به دور دستها خیره شده، عقب رفتم و به تابلو نگاه کردم . کار زیبایی از آب در آب در آمده بود، خستگی از تنم بیرون رفت. کش و قوسی به بدنم دادم و از جایم بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. مامان به درسهای نیلوفر رسیدگی می کرد، دستش رو گرفتم و گفتم: مامان بیا یه لحظه ببین تابلوم قشنگ شده.
_ بذار درسهای نیلوفر تموم بشه می آم.
_ نه، همین الان بیا.
نیلوفر یاسی منم بیام؟
_ بیا.
سه تایی به اتاقم رفتیم. مامان چند دقیقه ای خیره شد و سپس پرسید: خیلی وقته به رنگ بوم دست نمی زدی چی شده، نکنه هدیه است.
از اینکه به راحتی به منظورم پی برده بود خنده ام گرفت و خنده کنان جواب دادم: نه بابا، همین طوری یک دفعه هوس کردم.
_ فکر نمی کنم همین طوری باشه، حتما برای سامان کشیدی، آره.
اخمی کردم و گفتم: نه که سامان خیلی اهل ذوق وهنره.
آرام در گوشم زمزمه کرد: برای دکتر کشیدی. همون اول حدس زدم، فقط می خواستم عکس العملت رو ببینم.
در جوابش فقط لبخند زدم. در همان حین موبایلم زنگ زد، بطرف میز آرایش رفتم و گوشی رو برداشتم. چون کمی درنگ کردم مامان خیال کرد دکتر تماس گرفته و من جلوی اونها نمی توانم جواب بدهم، برای همین دست نیلوفر را گرفت و گفت: ما رفتیم راحت باش.
از اشتباهش خنده ام گرفت چون پشت خط مژگان بود، بعد از سلام و احوالپرسی گفت: دیروز باز کجا غیبت زده بود، بیچاره مادرت در به در دنبالت می گشت.
_ دلیلش رو هم گفت؟
_ آره گفت، ولی اینکه نمی شه هر وقت باباتو دیدی یا باهاش حرف زدی از خونه فراری بشی. می ترسم چند روز دیگه اسم تو، توی مجله ها ببینم، در منجلاب فرار. چه آدم مهمی برای خودت می شی.
_ مسخره، زبونت مثل نیش عقرب می مونه.
_ به جان خودت کمال همنشینی اثر کرده. خوب نگفتی کجا رفته بودی.
نمی خواستم بدونه با دکتر بودم، برای همین بدون اینکه اسمی از دکتر ببرم گفتم:
_ تو خیابونا ول می گشتم.
_ اون همه ساعت، بابا تو دیگه کی هستی، دیوونه ای. حداقل میومدی پیش من. اصلا این حرفا رو ولش کن، زنگ زدم ببینم حوصله داری بریم شو لباس. یکی از دوستام شو لباس گذاشته.
_ تو این هوا، الان همه جا ترافیک.
_ خوب، باشه ما هم بیکاریم.
چون از صبح خونه نشسته بودم قبول کردم و تند تند آماده شدم. از خونه مژگان تا خونه ما فاصله ی زیادی نبود برای همین دقایقی طول نکشید که آمد. داخل ماشین هر چقدر با خودم کلنجار رفتم نتوانستم ماجرای روز قبل رو برایش تعریف کنم. در فکر بودم که یک دفعه گفت: یاسی کاش دیروز هم میومدی پیشم، اونوقت خیلی عالی میشد.
متعجب نگاش کردم و پرسیدم: چرا؟
_ چون مطمئنم تو باز حالت بد میشد و ما به بهانه مریضی تو به دکتر زنگ می زدیم.
یکدفعه هول کردم، آب دهانم به گلوم پرید و به سرفه افتادم. مژگان در حالیکه به پشتم می کوبید گفت: مثل اینه آرزوم برآورده شد و تو داری خفه می شی.
بعد از اینکه سرفه ام قطع شد با چشمای گرد شده گفتم: مژگان تو جدی جدی عاشق دکتر شدی.
خودش را لوس کرد و جواب داد: عاشق که نه، همچین بگی نگی ازش خوشم اومده و شخصیتش برام جالبه، از نظر تو ایرادی داره؟
در حالیکه در دلم غوغایی بر پا شده بود جواب دادم: نه چه ایرادی، فقط به گمونم یه خورده سن تو بیشتر از دکتر باشه. البته اگر اون هم ازتو خوشش اومده باشه دیگه حرفی نمی مونه.حالم به کلی دگرگون شده بود و دلم می خواست زودتر به خونه برگردم و به اتاقم پناه ببرم ولی حیف که امکانش نبود، از طرفی هم ترافیک خیابان حوصله مو سر برده بود. در عالم دیگری سیر می کردم و حواسم نبود و اگه مژگان با صدای بلند صدام نمی کرد متوجه نمی شدم: یلسی،یاسی، کدوم باغ سیر می کنی، تلفنت زنگ می زنه.
گیج و منگ نگاش کردم: چی، متوجه نشدم.
_ میگم موبایلت زنگ می زنه.
لپمو نیشگون گرفت و ادامه داد: طفلکی، از دیروز کر هم شده.
گوشی رو برداشتم و به شماره نگاه کردم، مهرداد بود. چون حوصله هیچ کس و هیچ چیزو نداشتم جواب ندادم که مژگان دوباره پرسید: کی بود، چرا جواب ندادی؟
_ یه مزاحم که حوصله اش را ندارم.
ابرویی بالا انداخت و گفت: مزاحم، حوصله، چی شده کشتیات غرق شده. ناز نازی من، بگو کی اذیتت کرده تا پدرشو در بیارم.
صمیمیت بیش از حد مژگان باعث شد از دست خودم حرصم بگیرد چون برای دوستی ارزش بیش از حدی قائل بودم، مخصوصا برای مژگان. با اینکه مدت کمی بود با هم آشنا شده بودیم ولی خیلی بهم وابسته شده و زبان همدیگه رو خوب می فهمیدیم، از این رو سعی کردم دکتر رو به فراموشی بسپارم.
دو روزی از آن ماجرا می گذشت ولی از دکتر خبری نبود،گویا فراموش کرده بود که امانتی در نزدش هست باید به صاحبش برگرداند. نزدیک ظهر بود و در آشپزخانه سخت مشغول بودم، چون مامان خونه دایی اینا رفته بود و من باید تا آمدن نیلوفر نهار و آماده می کردم. صدای زنگ تلفن باعث شد تند تند دستامو بشورم و به اتاقم بدوم. قبل از جواب دادن نگاهی به شماره انداختم، دکتر بود. باز قلبم به تپش افتاد، مثل دختر بچه چهارده ساله هیجان داشتم. لحظه ای درنگ کردم و سپس جواب دادم: بله بفرمایید.
_ سلام، حال شما، خوب هستین.
خودمو به اون راه زدم و گفتم:سلام، ممنون امری داشتید.
_ گویا باز بد موقع مزاحمتون شدم.
_ ببخشید شما؟
_ ببخشید خودمو معرفی نکردم، محمدی هستم. با خود گفتم از روی شماره ام حتما می شناسین.
_ اوه دکتر شمایید، شرمنده شماره تون رو سیو نکردم برای همین نشناختمتون. شما خوب هستید؟
_ ممنون، شما چطور، خوب و سر حال هستید؟
_ به لطف و مرحمت شما بد نیستم، فکر می کردم منو از یاد بردین.
_ نه خواهش می کنم، اگه دیر بهتون زنگ زدم عذر می خوام، باور کنید اصلا وقت سر خاروندن ندارم یا دانشگاهم یا بیمارستان، وگرنه از یادم نرفته و باید امانتی شما رو زودتر از اینها پس می دادم. امروز عصر وقت دارین؟
با شنیدن این حرف وا رفتم، پس بخاطر دستبند فقط یادی ازم کرده بود. به سردی جواب دادم: راضی به زحمتتون نیستم، اگه می خواین با پیک بفرستین.
دستپاچه جواب داد: نه، نه منظورم این نبود.اگه افتخار بدین عصر در خدمتتون باشم.
ناز کردم و گفتم: امکان نداره مزاحم شما بشم چون می دونم شما وقت اضافی ندارید، درکتون می کنم، با پیک برام بفرستید.
_ به خدا منظورم این نبود ، بدم نمی آید یه زنگ تفریحی داشته باشم . حالا قبول می کنید؟ نکنه با من بودن حوصلتونو سر می بره و تحملم براتون سخته.
خنده ای از ته دل کردم و در دلم گفتم: من از خدامه که با تو باشم، چون بهم آرامش می دی.
جواب دادم: باشه مزاحمتون می شم، چه ساعتی و کجا؟
_ ساعت هفت سر خیابون منتظرم باشین.
_ پس خداحافظ تا عصر.
_ به امید دیدار.
بعد از قطع کردن تلفن به مامان که خونه خاله مرجان رفته بود زنگ زدم و بهش اطلاع دادم و خواستم قبل از ساعت هفت به خونه بیاید. هیجان خاصی سراسر وجودمو در بر گرفته بود و اضطراب داشتم، انگار برای اولین بار می خواستم سر قرار برم. تا ساعت هفت، شش ساعت مونده بود. بعد از خوردن ناهار و خوابیدن نیلوفر به اتاقم پناه بردم و سرمو به خواندن رومانی گرم کردم. نزدیک ساعت پنج مامان هم آمد. داخل خونه، این ور و اونور می رفتم، آخر سر مامان دستمو گرفت و یه جا نشوند و گفت: سرم گیج رفت، چرا این قدر هولی، انگار برای اولین بار می خوای ببینیش.
خندیدم و گفتم: اتفاقاً خودمم مرتب این حرف رو تکرار می کنم ولی نمی دونم چرا باز استرس دارم.
_ پاشو برو یه دوش بگیر، این طوری هم وقت زود می گذره و هم کمی از اضطرابت کاسته می شه.
فکر بدی نبود و بلند شدم و به حمام رفتم. وقتی بیرون اومدم بلافاصله موهامو خشک کردم و سپس با وسواس شروع کردم به آرایش کردن. وقتی کارم تمام شد ساعت 45/6 دقیقه بود. پالتومو پوشیدم و شال آبی رنگی که با رنگ چشمام همخوانی داشت سرم کردم، سپس از اتاق بیرون رفتم . مامان با دیدنم لبخندی زد و گفت: خیلی خوشگل شدی، اینطوری می خوای پدر دکتر رو در بیاری.
خودمو لوس کردم و گفتم: ای وای مامان این حرفا چیه، اصلاً همچین منظوری ندارم.
_ آره قربونت برم می دونم، ما هم این دوران رو گذروندیم، امیدوارم خوش بگذره.
لحظه ای که می خواستم از درب بیرون برم به یاد تابلو افتادم،خواستم برگردم ولی یکدفعه پشیمان شدم و با خودم گفتم: بهترین بهانه است برای قرار دیگه.
و بدین ترتیب رهسپار شدم. داخل کوچه تاریک بود و به راحتی سر کوچه دیده نمی شد، ولی هرچه جلوتر می رفتم ضربان قلبم بیشتر می شد. چند قدمی بیشتر نمانده بود که ماشینش رو دیدم، کنار ماشین ایستاده، و تکیه داده بود. با دیدنم لبخند زد و من هم با دیدنش لبخند زدم، چقدر به خودش رسیده بودو. پلیور سفید با شلوار جین و کاپشن چرمی مشکی کوتاه، موهای حالت دارش رو به طرف بالا شونه کرده و ریش هایش هم آنکارد شده بود به گمونم تاتزه اصلاح کرده بود. تیپ و قیافه اش بیشتر از قبل به دلم نشست مخصوصاً با پلیور سفیدش، و تو دل بروتر شده بود. اونقدر تو بحرش رفته بودم که فراموش کردم رو به رویش قرار گرفتم، سلام هم نکردم و اگه اون سلام نمی کرد ساعتها محو تماشایش می شدم. از کارم خجالت کشیدم و به زمین چشم دوختم و سلام کردم، بعد از سلام و احوالپرسی به ماشین اشاره کرد و گفت:
_ بریم، هوا خیلی سرده و ممکنه سرما بخورید.
از اینکه به فکرم بود خوشحال شدم. آرام به سمت ماشین رفتم و سوار شدم. وقتی حرکت کرد بدون اینکه نگاهم کنه پرسید: خوب کجا باید بریم؟
_به گمونم شما میزبانید، هر جا که دوست دارید.
نگاهی گذرا به صورتم انداخت و گفت: اگه به انتخاب من باشه باید دور و بر دانشگاه یا بیمارستان یه لقمه برای ته بندی بخوریم.
_ از نظر من هیچ اشکالی نداره.
_ خواهشا تعارف نکنید، یه جای خوب مثل اون دفعه انتخاب کنید.
_ دربند خوبه؟
_ تا حالا نرفتم، اگه شما بگید خوبه حتما خوبه، از سلیقه تون پیداست.
احساس کردم به خاطر دفعه قبل مسخره ام می کنه برای همین گفتم: مسخره ام می کنید، حتما به خاطر لنگه به لنگه بودن کفشام و یا نا مرتب بودن لباسام.
سری به علامت تاسف تکان داد و گفت: وای خدای من، فکرتون همیشه در جهت منفی کار می کنه.
برگشت و به صورتم خیره شد و ادامه داد: هر چقدر هم بد سلیقه باشین در حالت عادی نمی تونستین اونطوری کفش بپوشین.
با یاد آوری اون روز نتوانست جلوی خنده اش را بگیره و همانطور که می خندید گفت:
_ ببخشید که نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم.
خودمم خنده ام گرفت، چون تجسم گردم در حالت عادی هیچ آدم عاقلی اونطوری با اون تناسب نمی تونه کفش بپوشه مگر یک دیوانه.
پس نمی توانست مسخره ام کنه، گفتم: باشه بخندین، یه روز هم نوبت من می شه.
دوباره سکوت سنگینی بین مون حاکم شد و تا رسیدن به دربند هیچ کدام حرفی نزدیم. وقتی به خیابان فنا خسرو پیچید بخاطر برف یخبندان ماشین به سختی بالا می رفت. از پیشنهادی که کرده بودم پشیمون شدم و گفتم: جای بدی رو انتخاب کردم، بهتره برگردیم.
_ چرا؟
_ برای اینک هر چه بالاتر بریم حرکت ماشین سخت تر می شه، با این برف و یخبندان عجب پیشنهادی دادم اصلا به خاطرم نرسید.
_ نه می ریم ما که عجله نداریم یه خورده دیر تر می رسیم، من عادت ندارم از نیمه راه برگردم. پیداست جای قشنگی باید باشه.
باور کردن بعضی از حرفهای دکتر برام سخت بود چطور امکان داشت پسری با این شکل و شمایل و شغل، دوست دختر نداشته باشه. من که باورم نمی شد، همین طور که برگشته و به صورتش خیره شده و در فکر بودم صدایش از جاپراندم. در حالیکه لبخند گوشه لبش بود پرسید:
_ چه چیزی باعث شده که اینطور متفکرانه به صورتم خیره بشید.
از اینکه مچم را گرفته بود خجالت کشیدم، به جلو چشم دوختم و جواب دادم: هیچی.
_ هیچی که نشد حرف، چون خیلی با خودتون درگیر بودید.
_ اگه بپرسم راستش رو میگید، یعنی ناراحت نمی شید؟
_ حالا باید راستش رو بگم یا ناراحت نشم، کدومشون؟
گویا با حرفهاش امشب قصد داشت کلافه ام کند، از این رو خودمو آماده کردمو گفتم:
_ نمی تونم باور کنم شما دوست دختر ندارید، یعنی غیر ممکنه.
_ اول اون چوب رو زمین بذارید بعد، تا من بتونم جواب بدم.
حیران نگاهش کردم و گفتم: کدوم چوب، گویا شما امشب حال مساعدی ندارین.
باز خندید و جواب داد: چرا خیلی هم خوبه، منظورم ابروهاتونه، چنان ابروهاتونو گره کردید و با اخم گفتید که یک لحظه ترسیدم.
از شوخیش منهم خندیدم و گفتم: ببخشید، بعضی موقعها کنترل خودمو از دست می دم.
_ همان در که شما زود از کوره در می رید من هم خونسرد و ریلکس هستم و صبر و طاقتم زیاده.
_ خوش به حالتون.
_ خوب حالا جواب سوال شما، به چی باید قسم یخورم تا شما باور کنید، به خدایی که اون بالا شاهدمونه من دوست دختر ندارم.حالا باور کردید چون دلیلی نداره دروغ بگم.
چون قسم خورد قانع شدم، راست می گفت دلیلی هم برای دروغ گفتن نداشت. با من هم بر حسب تصادف آشنا شده بود پس چرا باید پنهون می کرد، به دنبال من هم راه نیفتاه بود که بخواهد پنهان کند. باز به فکر فرو رفته بودم که پرسید: هنوز باور نکردید؟
_ چرا.
_ پس چرا توفکر فرو رفتید.
_ به حرفهای شما فکر می کردم.
_ حالا نوبت منه که از شما بپرسم، شما چی دوست پسر ندارید؟قسمت 17

وای خدای من عجب سوالی کرد چه جوابی باید می دادم، با خودم گفتم دختره دیوونه مگه مرض داشتی که ازش بپرسی دوست دختر داری که خودت هم گیر بیفتی. هر چی بد و بیراه بود نثار خودم کردم. خوشبختانه خودش متوجه شد که درگیرم و به نوعی مسیر حرف را عوض کرد و پرسید: از بیکاری و خونه نشستن حوصله تون سر نمی ره.
از اینکه مجبور به جواب دادن نبودم خوشحال شدم و فورا جواب دادم: چرا گاهی اوقات حوصله ام سر می ره، گاهی اوقات هم نه، چون بعضی روزها دوست دارم تنها باشم و اونجور موقعها به اتاقم می رم و ساعتها بیرون نمی آیم یعنی فقط موقعی که مامان برای غذا خوردن صدام می کنه بیرون میرم.
_ چرا، اون همه ساعت تو اتاقتون چیکار می کنین؟
قبل از اینکه جواب بدم به رستوران مورد دلخواهم رسیدیم. با دست اشاره کردم و گفتم: این رستوران خیلی با صفاست.
ماشین رو به محوطه رستوران هدایت کرده و گوشه ای نگه داشت. پیاده شدیم، زمین و درختان پوشیده از برف بود و دیدن این مناظر همیشه منو به وجد می آورد. بی توجه به لیز بودن زمین به راه افتادم که یک دفعه به خاطر پاشنه بلند چکمه هام سر خوردم و اگه دکتر به موقع بازویم را نمی گرفت با کله زمین می خوردم. نگاه محبت آمیزی بهش کردم و گفتم: ممنون، اگه به دادم نمی رسیدید الان سر و صورتم خونی بود.
_ برای اینکه احتمال می دادم زمین بخورید چون قدمهاتون شل بود. در واقع در عالم دیگری سیر می کردید.
از شنیدن این حرف چنان به وجد آمدم که یک لحظه موقعیتم رو فراموش کردم. درست رو به رویش ایستادم و به چشمانش خیره شدم، محبت در چشمای سیاه و گیرایش سو سو می زد. دلم می خواست بغلش کنم و ببوسمش. همین طور که نگاش می کردم یک دفعه دکتر سرش را پایین انداخت فهمیدم ای حرکتم باعث معذب شدنش شده است، نفس بلندی کشیدم و به سمت پله های رستوران برگشتم، بی حواس بالا می رفتم که طنین صدایش گوشم را نوازش کرد.آرام گفت: مواظب باشین، پله ها هم لیز و خطرناکه.
سری تکان دادم و با گامهای محکم خودمو به تخت کنار شومینه رساندم و لبه تخت نشستم، ولی اون کفشاشو در آورد و گوشه تخت نشست. روی نگاه کردن نداشتم، پاهایم رو که از تخت آویزان بود تاب می دادم که گفت: بعضی موقعها فکر می کنم یه دختر بچه هشت ونه ساله هستین؟ فکر می کنید اینجوری راحت غذا بخورید.
همان طور که سرم پایین بود چکمه هایم رو در آوردم و همان گوشه نشستم. لحظاتی به سکوت گذشت، سفارش غذا رو دادیم و باز هم سکوت تا اینکه دکتر پرسید: کجا بودیم، آهان یادم اومد، داشتم می گفتم اون همه ساعت تو اتاقتون چیکار می کنید.
سرمو بلد کردم و از شیشه به منظره بیرون چشم دوختم و جواب دادم: رو تختم دراز می کشم و فکر می کنم.
به فکر فرو رفت و سپس پرسید: به چی فکر می کنید؟
_ به اینکه برای چی بدنیا اومدیم و زندگی چه ارزشی داره، جز پوچی و بیهودگی.
_ چرا دیدگاهتون به زندگی اینقدر منفیه، چرا این همه سخت می گیرین. به نظر من هر کسی یه چند ساعتی یه جا بشینه و فکر کنه نا خود آگاه به بن بست می رسه، اصلا دیوونه می شه.
پوز خندی زدم و گفتم: شما هم اگه به جای من بودید قاتی می کردید.
_ من اگه جای شما بودم به نوعی سرمو گرم می کردم تا کمتر فکر کنم. چرا از یه روانشناسی کمک نمی گیرید.
به شوخی ولی با اخم گفتم: یعنی می گید من دیوونه ام، دستتون درد نکنه.
_ استغفرالله ، من کی همچین غلطی مردم، چرا فکرتون همه اش منفیه. خندیدم و گفتم: دور از جون، من هم خواستم باهاتون شوخی کرده باشم. راستش رفته ام ولی یه مشت داروی خواب آور بهم دادن، اما درد من درمون نداره و بیچاره مامان هم از دستم عاجز شده.
همان لحظه گارسون غذا رو آورد و شکر خدا از موعظه کردن دکتر رها شدم. موقع خوردن غذا زیر چشمی نگاهش می کردم، به فکر فرو رفته بود و هراز گاهی یک قاشق غذا می خورد. طاقت نیاوردم و پرسیدم: تو کدوم باغ سیرمی کنید.
سرش رو بالا گرفت و لبخند زنان جواب داد: تو باغ نبودم، به حرفهای شما فکر می کردم.
_ اگه می دونستم حرفهام اینقدر فکر شما رو به خودش مشغول می کنه، به هیچ وجه حرف نمی زدم. راستی چرا شما از خودتون چیزی نمی گید تا من مجبور بشم براتون روضه بخونم تا از آشنایی با من پشیمون بشید.
_ شما روضه نمی خونید که من پشیمون بشم. ممنونم که منو لایق درد و دل کردن دونستید و من از این بابت خوشحالم. اگه من حرفی نمی زنم برای اینکه زندگیم تو کتاب خلاصه شده.
_ تو خانوادتون همه مثل شما درسخون هستن؟
_ نه، پنج برادر بزرگتر دارم که همه شون شغل پدرمو ادامه دادن و وارد بازار شدن. سه تا هم خواهر دارم، دو تاشون خونه دارن و فقط یکیشون که یکسال از من بزرگتره، معلمه.
از داشتن این همه خواهر و برادر خوشم آمد. در حالیکه می خندیدم گفتم: وای خوش به حالتون، چه جالب می شه وقتی همه دور هم جمع می شین، پس شما ته تغاری هستین؟
سری تکان داد و گفت: بله، من آخرین فرزند هستم. برای فرار از سر و صدای بچه ها بیشتر اوقات تو بهار خواب خونمون می رفتم تا راحت بتونم درس بخونم.
بعد از تمام شدن غذامون، نگاهی به ساعت انداختم که فورا پرسید: دیرتون شده؟
_ یک ساعت دیگه فرصت دارم یعنی ساعت ده باید خونه باشم.
_ اگه مایل باشین یه چایی بخوریم و بعد بریم.
سرمو به نشانه مثبت تکان دادم. بعد از خوردن چایی، رستوران رو ترک کردیم. در بین راه پرسید: روزهای جمعه برنامه خاصی دارین؟
_ نه چطور؟
_ من روزهای جمعه با دوستام میرم کوه، گفتم اگه شما هم دوست داشته باشین این هفته با ما همراه باشید.
لحظه ای فکر کردم و سپس گفتم: نه مزاحمتون نمی شم، بین چند تا پسر به تنهایی راحت نیستم.
خدید و گفت: دوستای من فقط پسر نیستن، بینشون دختر هم هست. مطمئنم از همراهی با ما نه تنها معذب و ناراحت نمی شید بلکه بهتون خوش می گذره.
با شنیدن این حرف چشمامو تنگ کردم و نگاهش کردم و زیر لب زمزمه کردم: آب زیر کاه، میگه من دوست دختر ندارم.
قاه قاه خندید و گفت: خیلی کج خیالین، مغز شما در جهت مثبت فرمان نمی ده. در ضمن از این به بعد، یادتون باشه که گوشهای من خیلی تیزه.
فکر نمی کردم حرفمو شنیده باشه. از خجالت صورتم داغ شد، شیشه رو کمی پایین کشیدم تا کمی خنک شوم. هر دومون ساکت بودیم، وقتی سر خیابان ترمز کرد نفس راحتی کشیدم و قبل از اینکه پیاده بشوم دستبندمو از جیبش در آورد و بطرفم گرفت و گفت: بفرمایید این هم امانتی شما.
_ ممنون.
خواستم پیاده شوم که گفت: یاسی خانم، به مژگان خانم سلام برسونید و از طرف من برای روز جمعه ایشون رو هم دعوت کنید البته اگه مایل بودن. چون شمارشونو ندارم به شما زحمت می دم.
حرصم گرفت ولی برای حفظ ظاهر لبخند زنان گفتم: حتما هیچ زحمتی نداره، خیلی هم خوشحال می شه.
سریع پیاده شدم تا پی به درون آشفته ام نبره، قبل از اینکه درب و ببندم گفتم: بخاطر شام هم ممنون. شب خوبی بود، خداحافظ.
_ خواهش می کنم، برای من هم شب خوبی بود، خداحافظ تا روز جمعه.
پیاده شدم، اونقدر عصبانی بودم که دلم می خواست درب و محکم بکوبم تا اون گوشهای تیزش کر بشه. از حرص شروع کردم به دویدن. وقتی جلوی درب رسیدم، بی توجه به اینکه هنوز سر خیابان ایستاده، درب و باز کردم و به داخل رفتم. شبم رو خراب کرده بود و شام کوفتم شده بود، پس دلیلی نداشت که ازش دوباره تشکر کنم. وقتی وارد خونه شدم، مامان مشغول تماشای سریال بود. سلام کردم، اون هم جواب داد، به سمت اتاقم می رفتم که پرسید: خوش گذشت؟
چون نمی خواستم از دل پریشونم با خبر بشه، همان طور که به طرف اتاق می رفتم جواب دادم: ای بد نبود.
_ کجا داری میری؟ بیا چند لحظه بشین بعد برو خودتو حبس کن.
_ قصد حبس کردن ندارم. لباسامو عوض کنم بیام، چشم.
برای اینکه به آرامش برسم آرام آرام لباسامو عوض کردم و سپس پیش مامان رفتم. به محض نشستن گفت: خوب تعریف کن ببینم چی شد؟
_ قرار نبود چیزی بشه، رفتیم دربند شام خوردیم بعد برگشتیم.
_همین، یعنی تواین چند ساعت که با هم بودین اصلا حرفی نزدین.
خنده ام گرفت، در حالیکه می خندیدم جواب دادم: لال که نبودم، البته اگه لال هم بودیم با اشاره حرف می زدیم. بیشتر از اون من حرف می زدم چون همش سوال می کرد مثل مجرمی که ازش باز جویی می کنن.
مامان با تعجب نگام کرد و پرسید: یعنی چی؟ همچین می گی احساس می کنم با یه آدم مغرور و از خود راضی طرفی.
از تشبیه مامان، خنده ای از ته دل کردم و گفتم: نه بابا، بد بخت این جوری نیست.
_ پس حتما حرفی زده که بهت بر خورده.
نه ای گفتم و مختصر و مفید برایش تعریف کردم. مامان به نوعی سعی در نصیحتم داشت، ولی حیف که درکش برای من سخت بود. شاید هم فکرم در حول و هوش مژگان و دکتر می چرخید. وقتی حرفهاش تمام شد بلند شدم و به ماوای تنهاییم پناه بردم. نگاهی به گوشیم انداختم دو تا مسیج آمده بود اولی از طرف مهرداد بود که نوشته بود، بی معرفت یه خورده تحویلمون بگیر، چرا هر چی زنگ میزنم جواب نمی دی. با خودم گفتم: برای اینکه حوصله تو ندارم، حرفات برام تکراری شده.
مسیج دومی مربوط به دکتر بود که نوشته بود، دخترخوب و بی احتیاط وقتی زمین لیزه نباید دوید.
با عصبانیت گوشی رو روی تخت کوبیدم و شکلکی در آوردم و گفتم: به تو چه، دلم می خواد می دوم. اصلا تو چه کاره ای که امر می کنی.
ولی چیزی در دلم فریاد زد و گفت: بیچاره، بده که اینقدر به فکر سلامتیته. حیف اون، تو لیاقت نداری، همون بهتر که بره سراغ مژگان.
مثل دیوانه ها به خودم جواب دادم: به درک، پسر که قحطقسمت 18
با خودم درگیر شده بودم و سخت کلافه، برای همین بلند شدم وآهسته درب و باز کردم. چراغها همه خاموش بودند، پاورچین پاورچین به آشپزخانه رفتم و لیوان و یخ برداشتم و دوباره به اتاقم برگشتم و نوشیدنی انرژی زا را داخل لیوان خالی کردم از فکر و خیال و افراط ، سست بی حال روی تخت ولو شدم و نمی دانم کی خوابم برد.
صبح وقتی چشم باز کردم سرم به شدت درد می کرد، به حدی که قادر به باز کردن چشمام نبودم. به زور از روی تخت بلند شدم، اول ملافه تخت را که در اثر بی احتیاطی مقداری از نوشابه رویش ریخته بود جمع کردم و سر جاش گذاشتم سپس لیوان رو زیر تخت پنهان کردم تا سر فرصت به آشپزخانه ببرم. بعد حوله ام رو برداشتم و به حمام رفتم و زیر دوش نشستم چون اگه مامان منو با اون وضع می دید حتما میفهمید. وقتی بیرون آمدم باز سرم درد می کرد. از اتاق بیرون رفتم و با دیدن متن روی یخچال خوشحال شدم. از شانسم، مامان به مدرسه نیلوفر رفته بود.از قفسه کلوچه ای برداشتم و با یک لیوان شیر خوردم، بعد هم دو تا مسکن خوردم تا شاید از سر دردم کم بشه. روی کاناپه دراز کشیده بودم که مامان هم آمد، با دیدن قیافه ام پرسید: خواب دیدی؟
_ نه، چطور؟
_ آخه اخمهات تو همه، برای همین. گفتم شاید مثل بابات خواب دیدی، اون هر وقت خواب می دید تحملش سخت بود.
درست زمانی که حال نداشتم مامان دست روی نقطه ضعفم گذاشته بود، آهی گفتم و دوباره به اتاقم پناه بردم. اونقدر به سقف چشم دوختم که با ذهنی آشفته و به کمک مسکن ها، پلکهام رو هم افتاد. توی خواب هم راحت نبودم، کنار دره ای ایستاده بودم که یک دفعه زیر پایم خالی شد و به پایین پرت شدم. در این لحظه شکر خدا از خواب پریدم.
قلبم به شدت می تپید. نگاهی به پنجره انداختم، هوا کاملا تاریک شده بود. با یاد آوری خوابی که دیده بودم به یاد حرف مامان افتادم، همیشه می گفت: یاسی موقع غروب نخواب، خواب شیطونه. آدم اذیت می شه.
سرم نه تنها خوب نشده بود بلکه بیش از پیش هم درد می کرد، دستی به موهای پریشونم کشیدم و کورمال کورمال بطرف کلید رفتم و چراغ رو روشن کردم. سپس به هال رفتم، نیلوفر داشت بازی می کرد.وقتی چشمش بهم افتاد، خندید و گفت: یاسی، مثل خرس به خواب زمستونی رفته بودی.
قبل از اینکه من حرفی بزنم مامان از اتاقی که مشغول کار بود، داد زد و گفت: نیلو، باز تو حرف زدی.
در جوابش گفتم: مامان، خوب بچه راست می گه از صبح همش خوابیدم.
سپس به طرف نیلوفر رفتم و بغلش کردم و گفتم: صبر کن خرسی بهت نشون بدم که حظ کنی.
شروع به قلقلک دادنش کردم چنان با صدای بلند می خندید که من هم به وجد آمدم، یه خورده که بازی کردیم سر حال شدم. بعد از اینکه حسابی خسته شد، روی زمین نشست و گفت: یاسی، جون من بس کن، دلم درد گرفت.
دستش رو گرفتم و بلند کردم و گفتم: پس بیا بریم تا من شام و نهارمو بخورم، تو هم شامت رو.
بعد از گرم کردن غذا، مامان رو هم صدا کردم و سه تایی مشغول خوردن غذا شدیم. چون حسابی گرسنه ام شده بود خیلی بهم چسبید. هنوز سر میز نشسته بودیم که تلفن زنگ زد. نیلوفر زودتر از ما دوید و جواب داد، سپس گفت: یاسی، مژگان جونه. باهات کار داره.
از مامان تشکر کردم و به طرف تلفن رفتم. به محض الو گفتن، با صدایی که سرشار از انرژی بود گفت: به به خانم خانما، ساعت خواب. جون مژگان اگه وقت کردی یه خورده بخواب. اگه اینطوری پیش بری از بی خوابی ضعف اعصاب می گیری.
خنده کنان جواب دادم: چشم، تو از کجا فهمیدی؟
_ عزیزم، اگه یه نگاهی به گوشیت بندازی می فهمی چند تا میس کال داری،دست کم نه، ده تا. فکر کردم به سلامتی دار فانی رو وداع گفتی، از این رو مزاحم مریم جون شدم. خوب خانمی دلیل این بی خوابی چی بود، باز چه مرگت شده بود؟
_ علت خاصی نداشت، یه خورده سرم درد می کرد.
_ ببینم باز دیشب زیاده روی کرده بودی.
_ اوهوم.
_ همه اش از بیکاریه، اتفاقا جات خالی یک ساعت پیش غیبتت رو می کردیم.
یک لحظه پیش خودم فکر کردم حتما با دکتر، از این رو به میان حرفش پریدم و پرسیدم:
_ با کی؟
_ خوب دختر خل وچل با مامانت.
_ خوب چی می گفتین؟
_ می گم، مگه تو زبانت فول نیست.
_ خوب.
_ کامپیوتر هم الحمدالله از بس که چت کردی وارد شدی.
_ خوب، مسخره بازی در نیار و حرف آخرتو بزن.
_ خوب به جمالت، توی شرکت ما به یه دیوونه ای مثل تو نیاز دارن. این طوری وقتی پیشم باشی خیالم راحته، حالا نظرت چیه؟
_ نمی دونم مادر بزرگ باید فکر کنم.
_ خره فکر کردن نداره.
دو دل بودم که پیغام دکتر رو برسونم یا نه، آخر عقلم بر احساسم غلبه کرد و گفتم:
_ مژگان روز جمعه از آدمای بیکار دعوت کردن برن کوهنوردی.
خیلی جدی جواب داد: از طرف کدوم تیم، اسم و رسم داره، چون در صورتی قبول می کنم که در خور شان بنده باشه در غیر این صورت معذورم.
_ از طرف تیم دکتر محمدی.
هورایی کشید و گفت: بله بله، حتما قبول می کنم. راستی مارمولک چی شده به تو خبر داده هان؟!
_ برای اینکه دستبندم تو بیمارستان افتاده بود.
_ به جان یاسی یه لحظه دلم هری ریخت، گفتم حتما با تو رو هم ریخته.
خندیدم و گفتم: نه نترس، خیالت آسوده باشه همچین خبری نیست.
_ آه خدایا شکرت.
بعد از قطع کردن تلفن با مامان راجع به پیشنهاد مژگان صحبت کردم، اول یه خورده ناز و نوز کرد سپس قبول کرد. می دونستم بر خلاف میل باطنی اش راضی به کار کردن من شد و برای اینکه از لاکم بیرون بیام زیر بار رفت. روز پنج شنبه مامان از صبح برای کمک به خونه خاله مرجان رفته بود چون شب بخاطر سامان مهمانی داشت. من و نیلوفر هم عصر بعد از اینکه آماده شدیم راهی شدیم. در بین راه یک دفعه بخاطرم رسید کادویی برای سامان تهیه کنم، هم از سربازی برگشته بود و هم اینکه باهام قهر کرده بود. نزدیک خونه خاله مرکز خریدی بود، جلوی پاساژ پیاده شدیم، بعد از کلی گشتن عطری برای سامان و مقداری خرت و پرت برای نیلوفر خریده و بیرون اومدیم. سر راهمون هم دسته گلی برای خاله خریدیم. وقتی به اونجا رسیدیم بیشتر مهمانها آمده بودند. خاله با دیدن دسته گل به شوخی در گوشم گفت: عزیزم معمولا پسرا به خواستگاری دخترا می رن.
چشمکی زدم و جواب دادم: این دفعه بر عکس شده. حالا شازده دوماد کجاست، اومده یا نه؟
_ آره اون گوشه کنار شومینه بغ کرده و نشسته.
دسته گل رو به دست خاله دادم و به سالن رفتم. بعد از سلام و احوالپرسی با مهمانها یکراست پیش سامان رفتم و جلویش ایستادم و سلام کردم. با اخم جواب داد، عطر رو بطرفش گرفتم و گفتم: بفرمایید قابل شما رو نداره. بد اخلاق، باهام قهری نی نی کوچولو.
همانطور با اخم جواب داد: ممنون، لطف کن ببر بده به همون مژگان جونت.
_ آخه برای تو خریدم. می خوای این طوری جلوی همه سنگ روی یخم کنی، مخصوصا با اون دختر خاله لوست.
بدون اینکه اخمهاشو باز کنه کادو رو گرفت. از این عملش حرصم گرفت برای همین گفتم: سامان به جان خودت که خیلی برام عزیزی، اگه ادامه بدی همین الان از اینجا میذارم و می رم. اون وقت جواب مامان و مامان بزرگ رو خودت باید بدی.
دستش رو بطرفم دراز کرد و گفت: ببخشید، آشتی آشتی ام.خواهشا منو با اونا در ننداز.
بعد منو در کنار خودش نشوند و با هم شروع به صحبت کردیم. از هر دری حرف می زدیم که تلفنم زنگ زد با دیدن شماره دکتر نفس تو سینه ام حبس شد، روشن کردم و خیلی عادی گفتم: سلام مژگان جون، چطوری، خوبی.
_ سلام شما خوب هستین. مثل اینکه نمی تونین حرف بزنین.
_ دقیقا.
_ پس زیاد مزاحمتون نمی شم، فردا ساعت شش جلوی ورودی بام تهران منتظر هستم. توچال میریم . شب خوش.
_ حتما شب تو هم به خیر.
سامان که تمام حواسش به من بود بعد از قطع کردن، پرسید: چیکار داشت؟
لحظه ای فکر کردم و بعد جواب دادم: می گفت شب بیا پیش من، یه خورده بی حوصله بود.
_ این روزا خیلی با هم صمیمی شدین.
_ چیکار کنیم دیگه.
بعد از رفتن مهمانها آماده رفتن شدیم. نیلوفر اصرار می کرد که شب به خونه مامان بزرگ بریم. با التماس به مامان نگاه کردم. مامان کمی فکر کرد و سپس گفت: یاسی، تو ماشین و بردار و برو.
بابا بزرگ در جواب مامان پرسید: یاسی مگه تو با ما نمی آیی؟
_ بابا بزرگ به دوستم مژگان قول دادم شب برم پیشش، ولی فردا می آم.
مامان و نیلوفر همراه اونا به کرج رفتند و من هم به خونه برگشتم، چون از تنهایی می ترسیدم با الاجبار به مژگان مسیج دادم که خوابی؟
اون هم فورا جواب داد: نه، کاری داشتی؟
_ می خواستم ببینم می تونی بیایی پیشم، چون تنهام، صبح هم از اینجا با هم می ریم.
_ منتظرم باش، می آم.



قسمت پنجم
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#6
نیم ساعتی طول کشید که مژگان آمد، با آمدنش نفس راحتی کشیدم. چون در کنار هم بودیم و گرم صحبت، خواب از سرمان پریده و تا صبح بیدار نشستیم. سر ساعت شیش در محل قرار حاضر بودیم ولی دکتر هنوز نیامده بود. مژگان با انرژی مضاعف گفت:
_ بعد از جدایی از محسن دل و دماغ این جور جاها رو نداشتم ولی الان از خوشحالی دارم پرواز می کنم.
انرژی مژگان به من هم سرایت کرده بود. نیم ساعت بعد از ما، دکتر هم با تاکسی از راه رسید مژگان به محض دیدنش آرام گفت: قربونت برم ، تو چقدر نازی.
متعجب نگاش کردم، با اینکه دلم به در اومد ولی به روی خودم نیاوردم چون تصمیم گرفته بودم روز خوبی رو سپری کنم. دکتر وقتی کنارمان رسید سلام کرد و گفت:
_ ببخشید که دیر کردم، هر کاری کردم ماشین روشن نشد.
مژگان در جوابش گفت: خودتونو ناراحت نکنید ما مشغول صحبت بودیم و متوجه تاخیر شما نشدیم.
دکتر: اگه آماده اید حرکت کنیم.
من که تا اون لحظه ساکت بودم بدون اینکه نگاهش کنم پرسیدم: دوستاتون نیومدن؟
دکتر: چرا، اونا جای همیشگی منتظرن.
بعد از پارک کردن ماشین، وقتی پیاده شدیم دکتر با دیدن دوستانش دستی تکان داد و رو به ما گفت:
_ بچه ها اونجا ایستادن.
به سمتی که دکتر اشاره می کرد نگاه کردم، چهار دختر سه پسر منتظر ایستاده بودند. وقتی کنارشون رسیدیم دکتر رو به آنها گفت: بچه ها امروز دو تا مهمون داریم.
بعد از خوش آمدگویی، خودشان را معرفی کردند. پسری که قد متوسط و صورتی سبزه و با نمکی داشت خودش را ارسلان معرفی کرد.
مژگان زودتر از من گفت: خوشبختم، منم مژگان هستم.
دستمو به طرفش دراز کردم و گفتم: من هم یاسمن هستم.
دومین پسر خودش را مهدی و دیگری هم که خیلی ریزه میزه بود سجاد معرفی کرد. از دخترها الهام که خیلی خوشگل بود و قیافه شرقی و قد بلندی داشت ابتدا خودش را معرفی کرد، بقیه فاطمه، شیرین ، مینو، بعد از مراسم معارفه ، سجاد پرسید: رضا پس امید کو، چرا نیومده؟
_ یه کوچولو سرما خورده بود ، برای همین رفته زیر پتو، می دونی که چقدر کولیه.
قبل از حرکت مژگان گفت: ببخشید شما همتون پزشک هستید؟
مهدی زودتر از همه جواب داد: با اجازتون.
مژگان اینطوری خیلی مشکله. ما چطوری شما رو صدا بزنیم، مگه شماره بندی بکنیم.
مینو لبخندی زد و گفت: نیازی به این کار نیست به اسم صدا کنید، بهتر و خودمانی تره.
بقیه هم حرف مینو رو تأیید کردند، سپس به راه افتادیم. هرچه بالا تر می رفتیم هوا سردتر می شد. شب بیداری و سوز هوا، باعث شده بود که دلم هوای تخت و پتو را بکند. برای همین آخر از همه سلانه سلانه قدم بر می داشتم. دکتر به عقب برگشت و با دیدنم از حرکت ایستاده ، وقتی کنارش ایستادم پرسید: چیزی شده؟
بدون اینکه نگاهش کنم جواب دادم : نه.
_ پس چرا عقب موندین؟
نا خود اگاه از دهانم پرید و گفتم: من همیشه از قافله عقب می مونم.
لحظه ای ایستاد و به صورتم نگاه کرد و گفت: می تونم یاسی صدات کنم؟
سرم را به نشانه مصثبت تکان دادم که گفت: حس می کنم از من دلخوری؟
_ نه چرا؟ دلیلی نداره از شما دلخور یباشم. چرا اینطوری فکر می کنید؟
_ نمی دونم حسم اینو میگه.
نگاهی به بقیه انداختم و گفتم: اگه اینجا بایستیم ایندفعه خیلی از قافله عقب می مونیم.
_ حق با شماست. پس یه خورده سریع تر ، بریم.
قدمهامونو تندتر کرده و به بقیه رسیدیم. از دکتر فاصله گرفته و به کنار فاطمه و سجاد رفتم و با اونها گرم صحبت شدم ولی همه حواسم به مژگان که درست بغل دست دکتر راه می رفت بود. قصد دلبری داشت، چنان گرم صحبت بودند که گویا سالهاست با هم آشنا هستند و این حسادت منو بر می انگیخت. از این رو سنگی را که جلوی پایم بود ندیدم، کم مونده بود با کله زمین بخورم که فاطمه سریع دستمو گرفت و در حالی که لبخند می زد گفت:
_ یاسی جون حواست کجاست، کم مونده بود پرت بشی پایین.
از دست و پا چلفتی بودن خودم حرصم گرفت، چون درست در لبه کوه قرار داشتم، به صدای یا فاطمه زهرا گفتن فاطمه، بقیه از حرکت ایستادند و مژگان به کنارم آمد و گفت: یاسی چی شد؟
به دروغ گفتم: یه لحظه چشمام سیاهی رفت.
مژگان به خاطر بی خوابیه.
دکتر ابرویش را بالا برد و پرسید: چرا نخوابیده؟
مژگان لبخند ملیحی زد و گفت: چون تا وقتی که بیاییم یاسی داشت برام لالایی می خوند.
با حرص نگاهش کردم. سپس روبه بقیه گفتم: بهتره دیگه حرکت کنیم.
مهدی از توی کوله پشتی اش فلاکس کوچکی در آورد و کمی چایی داخل لیوان ریخت و به طرفم گرفت و گفت: بیا اینو بخور تا خوابت بپره. لیوان را گرفتم و خوردم، سپس به راه افتادیم. مژگان در کنارم قدم بر می داشت، آهسته در گوشش گفتم : تو که به اخلاق اینا وارد نیستی ، پس چه لزومی داشت که بهشون بگی تا صبح چه غلطی می کردیم. شاید از این کارا خوششون نیاد.
_ خوب چرا می زنی، حواسم نبود. در ضمن اینا خیلی خوب و خونگرمند.
_ بله از صحبتاتون پیداست.چی بهش می گفتی؟
مایوس ادامه داد و گفت: ولی یاسی از کوه کندن سخت تره.
_ چرا؟
_ برای اینکه طرف خیلی شوته. من دارم از باغ و بوستان حرف می زنم اون از بیابون، من دارم از گل و بلبل می گم اون از دل و قلوه آدما.
یک دفعه با صدای بلند زدم زیر خنده که همشون با تعجب به عقب برگشتند و شیرین رو به مژگان گفت: مژگان چیکار کردی که خواب یاسمن پرید؟
مژگان با لودگی به مهدی اشاره کرد و گفت: از مهدی بپرس، مربوط به چایی اونه.
من از خنده روده بر شده بودم و نمی توانستم راه بروم، مژگان دستش را در بازوم انداخت و آرام گفت: خاک بر سرت داشتی بند رو آب می دادی. این چه خنده ای بود.
بعد ادای منو درآورد و گفت: ها،ها،ها.
_ لوس نشو، تقصیر خودته.
_ خوب حالا یه خورده تند تر بیا تا من برم کنارش، تو هم برو پیش جغله.
_ خیلی لوسی، اولا اون نامزد فاطمه است و ثانیا بهتر از اونو پیدا نکردی.
_ جون من راست می گی، اصلا بهم نمی آن. فاطمه درشته، اون یه وجبه. من از وقتی که دیدمش همه اش فکر می کنم اگه سجاد یه روزی جراح بشه یکی باید بغلش کنه.
مقایسه کردم، حق با مژگان بود چون فاطمه قد متوسط و بدنی تقریبا چاقی داشت ولی سجاد لاغر و کوتاه قد بود. باز نتوانستم جلوی خندمو بگیرم و دوباره توجه بقیه رو جلب کردم که این بار الهام پرسید: باز چیکارش کردی؟ قلقلکش می دی؟
نگاه به مژگان کردم و گفتم: بلند بگ تا بقیه هم بخندند.
چپ چپ نگاهم کرد و گفت: اصلا تقصیر منه که در حقت خوبی می کنم تا خواب از سرت بپره جوون مرگ نشی.
به حالت قهر پیش دکتر رفت و الهام هم به کنار من آمد و پرسید: با مژگان خیلی وقته دوست هستین؟
_ تقریبا یک سالی میشه.
_ جدی، من فکر کردم خیلی وقته با هم دوست هستین.
_ نه، ولی زبون همدیگر رو خوب می فهمیم و خیلی زود با هم اخت شدیم.
_ راستی با رضا کجا آشنا شدین، چون از بچه های دانشگاه که نیستین.
_ نه، مریض دکتر بودم. دو هفته ای می شه که با هم آشنا شدیم.
حیران نگاهم کرد و گفت: جدی، آخه رضا حالا حالاها با کسی صمیمی نمی شه، تعجب می کنم.
کمی فکر کرد و گفت: اگه نمی شناختمش می گفتم حتما بخاطر مژگان، ولی از رضا بعیده. نمی دونم شاید هم خبری هست و ما بی خبریم.
آه از نهادم بر آمد ولی با یاد آوری حرف مژگان کمی تسکین پیدا کردم،البته حرفهای الهام مدام تو مغزم تکرار می شد. بی توجه به بقیه برای خودم راه می رفتم که یک دفعه یکی از پشت کاپشنم را کشید، به عقب برگشتم. مژگان با چشمهای گرد شده گفت: همشیره کجا؟ باز که رفتی فضا، نا سلامتی ما ایستادیم تا نفسی تازه کنیم.
نگاهشون کردم، دیدم ایستادن و خنده کنان نگاهم می کنند. از کار خودم خنده ام گرفت و اینبار شیرین پرسید: نکنه باز خواب بودی؟
نفسی بیرون فرستادم و گفتم: نه، حواسم نبود.
دکتر در جوابم گفت: توی کوه خیلی باید حواست جمع باشه، وگرنه پرت می شی پایین.
از اینکه مثل پدر بزرگا در جمع نصیحتم می کرد حرصم گرفت، از این رو آرام گفتم: بهتر، راحت می شم.
وقتی همه مشغول خوردن کیک و چایی بودند، به کنارم آمد و آهسته گفت:
_ یاسی، تو چت شده؟
به زمین چشم دوختم و جواب دادم: چیزیم نیست آقای دکتر.
با خونسردی گفت: مگه قرار نشد همدیگر رو به اسم صدا کنیم.
_ ولی من این طوری راحت ترم.
_ خیلی خوب. نگفتین یاسی خانوم دردت چیه؟
_ یه درد بی درمون.
باز با خونسردی تمام جواب داد: بگو تا من درمونش کنم.
به صورتش ذل زدم و گفتم: از اینکه دکتری خیلی به خودت می نازی، نه؟!
با چشمای از حدقه در آمده نگاهم کرد و گفت: یاسی؟!
از رو نرفتم و گفتم: بله.
سرش را به علامت تاسف تکان داد و گفت: وقعا برات متاسفم.
در حالیکه به سمت بقیه می رفتم جواب دادم: می دونم.
دکتر پکر و گرفته به لبه کوه رفته و به پایین نگاه می کرد. مژگان که تمام حواسش به ما بود آراو در گوشم گفت: چی گفتی که پکر شد، باز نیشش زدی.
_ اگه خیلی نگرانشی برو از خودش بپرس.
قبل از اینکه مژگان پیشش بره الهام صداش کرد و گفت: رضا ازمون قهر کردی که به تنهایی ایستادی؟
به سمتشون برگشت و جواب داد: نه قهر نیستم، الان می آم.
چند دقیقه دیگر هم ایستاد، سپس به نزدمون آمد. لحظه ای نگاهش کردم باز توی فکر بود که سجاد پرسید: رضا باز توی فکر و کتابی. تو رو خدا یه امروزه رو بی خیال شو.به جای تو من خسته شدم.
سرش رو بالا گرفت و نفس بلندی کشید و گفت: نه داشتم به قدرت خدا فکر می کردم.
با تمسخر گفتم: از اینکه بعضی ها رو عاقل و بعضی ها رو دیوانه خلق می کنه.
خیره نگاهم کرد ولی جواب نداد و بجای اون شیرین پرسید: از کجا فهمیدی رضا به این موضوع فکر می کنه.
_ چون چند دقیقه پیش درباره اش صحبت می کرد.
مینو: رضا مگه تغییر رشته دادی؟
دکتر: نه گهگاهی کتابهای روانشناسی هم مطالعه می کنم.
مژگان متوجه تمسخر من شد و رو به دکتر گفت: اتفاقا رضا یه بنده خدایی هست که شدیدا به درمان نیاز داره.طفلکی وضع اش زیاد خوب نیست، اگه کمکش کنی ثواب می بری.
خودمو به اون راه زدم و پرسیدم: وای، حالا کی هست؟
مژگان چپ چپ نگام کرد و پرسید: تو نمی شناسیش.
دکتر که تا اون لحظه ساکت بود رو به دوستانش گفت: بچه ها بهتره دیگه برگردیم چون ممکنه مژگان ویاسی خسته بشن.
_ من که خسته نیستم، مژگان رو نمی دونم.
مژگان هم جواب داد: من هم خسته نیستم ادامه بدیم.
مهدی من هم با نظر رضا موافقم، چون دفعه اولتونه بهتره برگردیم.
بقیه هم گفته رضا رو تایید کردند و بنابراین از نیمه راه برگشتیم.
ساعتی طول کشید تا به پایین رسیدیم. کلید رو بطرف دکتر گرفتم و گفتم:
_ شما که ماشین ندارین، ما شما رو می رسونیم.
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#7
دکتر: ممنون، مزاحم شما نمی شم. من با بچه ها میرم چون مسیرتون با من یکی نیست.
_ تعارف می کنید چه مزاحمتی، من دارم میریم کرج خونه مادربزرگم.
به اصرار مژگان، دکتر قبول کرد که به همراه ما بیاید ولی از گرفتن سوییچ خودداری کرد که گفتم: چقدر تعارف می کنید، من می خام کفشامو عوض کنم.
سوییچ را گرفت و من هم از صندوق عقب، ساکم رو برداشتم و عقب ماشین نشستم و شروع کردم به عوض کردن کفشام و روسریم. آیینه رو از کیفم درآوردم تا صفایی به صورتم بدم که دیدم صورتم از سرما سوخته. یک دفعه با دیدن صورتم گفتم: ای وای.
هر دو به عقب برگشتند و گفتند: چی شد؟
از قیافه متعجبشان خنده ام گرفت و جواب دادم: صورتم سوخته و الان پوست پوست می شه.
مژگان: ترسیدم، فکر کردم چه اتفاق وحشتناکی افتاده.
_ فردا با این شکل و شمایل چطوری بیام.
دکتر: فردا جای مهمی قرار دارین که اینطوری ناراحت شدین.
مژگان به جای من جواب داد: اوهوم، از فردا قراره بره سر کار.
آیینه رو، رو به صورتم تنظیم کرد و پرسید: کجا می خواین کار کنین، جای مطمئنیه؟
برای اینکه سر به سرش گذاشته باشم جواب دادم: نمی دونم.
دکتر: چرا، مگه بدون پرس و جو همینطور الکی استخدام شدین. نکنه از اینهایی که توی روزنامه آگهی میدن.
_ نه، اتفاقا شخصی بهم معرفی کرده که زیاد بهش اطمینان ندارم. یعنی از نظر اخلاقی نرمال نیست.
مژگان که تا اون زمان ساکت نشسته بود با شنیدن این حرف به عقب برگشت و با کیفش به سرم کوبید و گفت: خیلی بی ش...
با یادآوری دکتر، حرفش رو قورت داد که من گفتم: خیلی بی شعورم، چطور تو به من می گی دیوونه ام و دنبال روانشناس می گردی ولی من نباید بگم. حالا هیچ به هیچ شدیم.
دکتر که تازه دوزاریش افتاده بود، در حالیکه می خندید رو به مژگان گفت: پس قراره پیش شما کار کنه، حالا چه کاری هست.
مژگان: نظافت چی شرکت.
دکتر که به مزاجش خوش آمده بود همانطور که می خندید پرسید: بی شوخی حالا چه کاری هست.
مژگان: مسئول قسمت فروش.
دکتر: مگه مغازه است؟
مژگان: نه بابا، کارخونه تولید قطعات، پیچ و مهره و اینجور چیزا، بیشتر با خارج در ارتباطه.
_ مژگان باور کن من خودم هنوز نفهمیدم می خوام چیکار کنم. منشی ام، آبدارچی ام، فروشنده ام.
مژگان خندید و گفت: وقتی اومدی میفهمی. هر چی هست بهتر از اینه که تو خونه آیینه دق مریم جون بشی.
سرمو جلو بردم و آرام در گوشش زمزمه کردم: جلوی دکتر هر چی دلت می خواد می گی و لیچار بارم می کنی، به موقعش من هم حالتو میگیرم.
دکتر: قرار نبود در گوشی حرف بزنید، بلند بگید تا من هم بفهمم.
_ چیز مهمی نبود، داشتم براش لالایی می خوندم.
در همان اثنا جلوی خونه مژگان رسیدیم. موقع خداحافظی یواش گفت: وای به حالت اگه دوباره اذیتش کنی، می کشمت.
_ اتفاقا قصد دارم وقتی تنها شدیم خفه اش کنم.
_ آخه بیچاره، این طفلی چه هیزم تری به تو فروخته. یاسی بی شوخی اینقدر نیشش نزن. آخه چه دشمنی باهاش داری. گناهش چیه؟
آهسته جواب دادم: نمی دونم. باور کن دست خودم نیست.
ولی در دلم گفتم: گناهش اینه که خیلی به تو، توجه می کنه.
بعد از رفتن مژگان گفت: نمی خوای بیای جلو بشینی.
_ اینجا راحتم.
_ ولی من ناراحتم، خواهش می کنم بیا جلو بشین این جوری درست نیست.
آهسته زمزمه کردم: چشم پدر بزرگ.
پیاده شده و رفتم جلو نشستم. وقتی حرکت کرد دست بردم و ضبط را روشن کردم، موزیک تندی بود. چند دقیقه ای که گذشت گفت: اگه ممکنه اینو خاموش کنم، اجازه هست.
_ چرا؟
_ برای اینکه احساس می کنم با یه چیزی می کوبن تو مخم.
خندیدم و گفتم: جدی مگه شما هم مشکل عصبی دارین، چس به جمع دیوانه ها خوش اومدین.
مثل کسی که برق گرفته باشدش،بلافاصله ماشین رو کنار کشید و نگه داشت وکاملا بطرفم برگشت و گفت: می شه لطف کنی بگی من کی به تو گفتم ذیوونه ای.
گستاخانه جواب دادم: شاید به زبون نیاورده باشین البته چندبار چرا به طور غیر مستقیم گفتین، ولی رفتارتون کاملا اینو میرسونه.
_ دختر خوب،ی این کار رو کردم. در ضمن اگه قرار بر دوستیه اینقدر رسمی صحبت نکن.
در حالیکه به روبه رو نگاه می کردم و پامو به شدت تکان می دادم، جواب دادم چند بار.
_ اگه رفتار من باعث سوء تعبیر و ناراحتی تو شده معذرت می خوام ولی باور کن من به هیچ وجه همچین منظوری نداشتم. لطفا تو به بزرگی خودت ببخش.
فورا نگاهش کردم، شاید قصد مسخره کردنم رو داره ولی دیدم نه خیلی هم جدی حرف می زنه، ادب و متانتش دلمو به درد آورد و احساس کوچکی و حقارت بهم دست داد. چرا باید با اخلاق تندم باعث آزار و رنجش اطرافیانم می شدم. چشمامو بستم و ناخودآگاه اشک رو گونه هام لغزید، آرام صدام کرد: یاسی، یاسی.
بدون اینکه چشمامو باز کنم سرمو تکان دادم که کفت: چشمهاتو باز کن.
چشمهامو باز کردم و نگاهش کردم که ادامه داد: چرا گریه می کنی من که معذرت خواستم.
_ خواهش می کنم ادامه نده و بیش از این منو شرمنده نکن. من باید از تو معذرت خواهی کنم. تو که تقصیری نداری، عیب از منه که با همه و با خودم درگیری دارم.
_ خواهش می کنم اشکاتو پاک کن و دیگه گریه نکن.
اشکامو پاک کردم که دوباره گفت: اگه اجازه بدی یعنی ناراحت نمی شی و منو لایق دوستی خودت بدونی کمکت می کنم قبوله؟
سرمو به علامت مثبت تکان دادم، دوباره به راه افتاد و تا وقتی که به خونه اش برسیم حرفی نزدیم. جلوی یک آپارتمان پنج طبقه نگه داشت و گفت: خوب من هم دیگه اینجا باید پیاده بشم.
هر دو از ماشین پیاده شدیم. رضا بعد از برداشتن کوله پشتی اش خداحافظی کرد و گفت: مواظب خودت باش، یه موقع خوابت نگیره.
_ نه، خیالت راحت باشه.
_ پس برو به سلامت، فقط هر وقت رسیدی بهم sms بده تا خیالم آسوده بشه.
لبخندی زدم و گفتم: چشم بابا بزرگ.
خداحافظی کرده و سوار ماشین شدم و به سمت کرج حرکت کردم.
روز شنبه که اولین تجربه و روز کاریم بود صبح ساعت شش و نیم مامان از خواب بیدارم کرد. بعد از خوردن صبحانه آماده شده و منتظر مژگان شدم. دلهره زیادی داشتم و تا وقتی که به آنجا برسیم مدام از مژگان سوال می کردم. وقتی به شرکت که در خیابان وزرا قرار داشت رسیدیم ساعت هشت بود. یک ساختمان دوازده طبقه و ما باید به طبقه پنجم می رفتیم. مژگان با تک تک همکارانش آشنام کرد، سپس به اتاقش رفته و منتظر آقای سعیدی رییس شرکت شدیم. یک ساعتی طول کشید، بعد از آمدنش همراه مژگان به اتاق آقای سعیدی رفتیم. قلبم بتندی می زد، مژگا ضربه ای به درب زد و داخل شدیم. پیرمردی پشت میزی شیک و لوکس نشسته بود، با دیدن ما به احترام از جایش بلند شد و گفت:
بفرمایید خانم غیاثی.
روی مبل جرمی دو نفره نشستیم که آقای سعیدی پرسید:خوب دخترم، خانم غیاثی که خیلی از شما تعریف می کردن. حالا خودت بگو چه کارایی بلدی، قبلا هم جایی کار کردی؟
_ خانم غیاثی لطف دارن، ولی باید عرض کنم به خدمتتون، نه قبلا جایی کار نکردم. در واقع گه شما قبول کنید اولین تجربه کاریم خواهد بود.
_ پس شما یک هفته به طورموقت اینجا کار کنید اگه شما از ما راضی بودین و همین طور ما از شما، اونوقت دیگه رسما مشغول به کار می شوی. راجع به حقوقتون، خانم غیاثی حرفی زدن؟
لبخندی زدم و گفتم: برای من حقوق مهم نیست. شخصیت و رفتار کار فرما برام اهمیت داره.
آقای سعیدی هم لبخند زنان جواب داد: نه دختر خوبی هستی. حرفت به دلم نشست. حالا می تونی بری پیش آقای عطایی تا راهنماییت کنه. امیدوارم که موفق باشی.
تشکری کردم و بلند شدیم و از اتاق بیرون اومدیم. پشت در نفس راحتی کشیدم و گفتم: آخیش.
مژگان: یاسی ترسیدی، مثل لبو سرخ شده بودی. چقدر هم کلاس گذاشته بودی و لفظ قلم صحبت می کردی، نزدیک بود از خنده منفجر بشم.
_ لوس بی مزه، انتظار داشتی مثل این چاله میدونیا صحبت کنم. حالا بیا بریم پیش این عطایی ببینم چیکار باید بکنم. راستی این عطایی چطور آدمیه؟
_ چطور، می خوای ببینی به دردت می خوره یا نه.
_ گمشو، می خوام ببینم اخلاقش چطوریه، چه جوری باید باهاش رفتار کنم.
_ آهان، یه مرد تقریبا میانسال، خشک و جدی و خیلی هم سخت گیر.
_ پس بگو خدا به دادم برسه، با یه دیو طرفم.
مژگان خندید و با هم پیش آقای عطایی رفتیم. مژگان بعد از توضیح به آقای عطایی به اتاق خودش رفت. همان طور که مژگان گفته بود آقای عطایی، خشک و جدی و سخت گیر بود و روزهای سختی انتظارمو می کشید و باید خودمو آماده می کردم. عصر ساعت چهار وقتی کارم به پایان رسید حسابی خسته شده بودم. وقتی به خونه رسیدم بعد از خوردن غذا و توضیح به مامان به اتاقم رفتم و دراز کشیدم و صبح روز بعد از خواب بیدار شدم و عصر باز وقتی به خونه برگشتم از فرط خستگی بی هوش شدم. فکر نمی کردم دوام بیارم ولی وقتی روحیه مژگان رو می دیدم انرژی می گرفتم، چون به این ترتیب فرصت فکرکردن و بیهوده گشتن رو پیدا نمی کردم. چهار روز رو با اینکه سخت و طاقت فرسا بود سپری کردم، خودمم باورم نمیشد که بتونم دوام بیارم. نزدیک ساعت سه سخت مشغول بودم که تلفنم زنگ زد، از ترس آقای عطایی فورا روشن کردم وبا شنیدن صدای دکتر به وجد اومدم. بعد از سلام واحوالپرسی گفت: چه خبر چیکارا می کنی، از کارت راضی هستی؟
آهسته جواب دادم: بد نیست، مخصوصا با این همکاری که روبروم نشسته وبر وبر نگام می کنه خیلی سخته، تحملش کار حضرت فیله.
خنده کنان جواب داد: کم کم عادت می کنی. اوایلش سخته، به مرور زمان برات عادی می شه.ببخشید که دیر زنگ زدم، سرم گرم امتحاناتمه. حالا هم تا صدای همکارت در نیومده قطع کنم، جمعه می بینمت.
_ ممنون که زنگ زدی، خداحافظ تا روز جمعه. قسمت 21
با انرژی مضاعف دو روز باقی مانده رو سپری کردم. روز پنجشنبه چون نیمه وقت کار می کردیم ساعت یک به خونه رسیدم. سامان برای دیدنم آمده بود. بعد از خوردن ناهار ساعتی نگذشته بود که گفت: یاسی، اگه خسته نیستی باهم بریم خرید. برای عروسی سپیده(دختر دایی اش) لباس می خوام بخرم.
_ نه خسته نیستم. هر وقت بخوای من آماده ام.
هوا هنوز تاریک نشده بود که از خونه بیرون رفتیم. بیشتر لباساشو از مرکز خریدی که تو شهرک غرب وجود داشت می خرید، برای همین یکراست به اونجا رفتیم. دو دست کت و شلوار برایش خریدیم. با دیدن فروشگاه ورزشی با خودم گفتم: بهتره برای فردا یکدست بادگیر خوب و قشنگ بخرم. برای همین گفتم: سامان بریم تو اون فروشگاه می خوام لباس بخرم.
وقتی از فروشنده خواستم، سامان پرسید : برای کی می خوای؟
_ برای خودم.
_ مگه می خوای بری کوه؟
_ اوهوم.
خندید و گفت: از کی اهل کوه و این حرفا شدی؟
_ دخیلی وقته تو خبر نداری.
_ جدی ، خبر می دادی من هم می اومدم.
با شنیدن این حرف دلم هری ریخت، فوراً گفتم: شوخی کردم همینطوری خوشم اومده خریدم که اگه یه موقع لازم شد داشته باشم.
_ یاسی این روزا خیلی مشکوک شدی، مطمئنم یه چیزی رو داری از من پنهون می کنی.
_ اشتباه می کنی، در واقع تو حساس شدی.
_ نمی دونم شاید.
بعد از خرید برای خوردن شام به ساندویچ فروشی رفتیم. مشغول خوردن غذا بودیم که سامان دوباره بحث رو به ازدواج کشید و گفت: یاسی چرا نمی خوای با من ازدواج کنی؟
بفکر فرو رفتم. چطور می تونستم رک و پوسکنده بهش بگم یکی از دلایلی که باعث شده جواب رد بهت بدم مادرته و یکی هم به خاطر سوسول بودنت. من به دیوار محکمی نیاز داشتم که بتونم بهش تکیه کنم، نه به کسی که هنوز برای انجام هر کاری از مادرش اجازه می گرفت. در این فکر بودم که دوباره پرسید: چرا جواب نمی دی؟ مشکل تو مامانمه؟
نگاهش کردم و گفتم: اگه راستش رو بگم ناراحت نمی شی.
_ نه بگو.
_ آره، تو خودت بهتر می دونی زندایی بیشتر اوقات با حرفاش مامان رو آزار داده و من به خاطر این موضوع همیشه ازش دلگیر و دل چرکین بودم.
_ یاسی مگه تو می خوای با مامان زندگی کنی، ما جدا زندگی می کنیم.
_ سامان خواهش می کنم در این مورد دیگه حرف نزن. من نمی خوام با این وصلت روابط فامیلیمون بهم بخوره، چون می دونم با زندایی آبمون تو یه جوب نمی ره.
حال سامان حسابی گرفته شد، برای همین بعد از تمام شدن غذا بلافاصله از رستوران بیرون اومدیم و منو به خونه رسوند و خودش هم رفت.
صبح روز جمعه مژگان به دنبالم آمد، با دیدن لباسم سوتی کشید و گفت: اوه چه خبره، چه تیپی زدی. سر تا پا مشکی.
_ بهم نمی آد ، اگه زشته عوض کنم.
_ اتفاقاً خیلی هم بهت می آد. آدم سفید هر رنگی بپوشه خوشگل میشه. حالا تا دیر نشده راه بیفتیم.
وقتی ما رسیدیماونها هم آمده بودند. بعد از سلام و احوالپرسی حرکت کردیم. با دیدن ذوق و شوق مژگان هرکاری کردم نتونستم همراه دکتر بروم و برای همین پیش شیرین و مینو که جلو تر از همه حرکت می کردند رفته و همراه شدم. تا رسیدن به ایستگاه سه فقط یک بار ایستاده و نفسی تازه کردیم. موقع استراحت دکتر به کنارم آمد و از کارم سوال کرد و من هم برایش توضیح دادم. همین طور که داشتیم با هم حرف می زدیم، مژگان هم به کنارمان آمد و پرسید: راستی رضا، این هفته باز چرا دوستت نیومده؟
قبل از اینکه دکتر جوابی بدهد پرسیدم: چرا یکدفعه یاد دوست دکتر افتادی؟
_ مسئله خاصی نیست . الان مهدی و الهام در موردشون صحبت می کردن، یک دفعه به خاطرم رسید.
دکتر: مادرش مریضه، برای همین رفته سمنان.
مژگان با حالتی خاص گفت: راستی؟! پس این هفته تو تنها هستی. از تنهایی حوصله ات سر نمی ره.
_ نه زیاد چون فقط روز سه شنبه تو خونه هستم و بقیه روزها، بیرون هستم، مخصوصاً که جای امید هم باید کشیک وایسم.
از طرز صحبت کردن مژگان دلم گرفت. نگاهی به بالای سرم انداختم، آسمان هم مثل من دلش گرفته بود. در اون لحظه فاطمه، مژگان را صدا زد. با رفتن مژگان دکتر پرسید:
_ چرا یکدفعه اخم کردی؟
نگاهمو از آسمون بر گرفتم و به صورتش چشم دوختم و جواب دادم: یک لحظه دلم گرفت، درست مثل آسمون.
_ آسمون می خواد دونه های سفیدش رو روی سرمون بباره، ولی تو چرا؟
یک دفعه زیر لب زمزمه کردم:
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزوده مرا بر غمها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل :
وای این شب چقدر تاریک است.
با صدا کردن سجاد نتوانستم بقیه شو ادامه بدم، دوباره به راه افتادیم و من باز با شیرین و مینو همراه شدم. وقتی به ایستگاه رسیدیم مشغول خوردن صبحانه شدیم. دکتر باز به فکر فرو رفته بود. مژگان با دیدن حال و احوال دکتر به کنارم آمد و گفت: باز نیش اش زدی.
بجای جواب دادن با صدای بلند صدا زدم: دکتر.
همه نگاه ها به غیر از دکتر محمدی به سمت من چرخید و این حرکتشون باعث خنده ام شد و در حالیکه می خندیدم گفتم: ببخشید، منظورم دکتر محمدی بود.
سرش رو بالا گرفت و گفت: بله.
_ من به شما حرفی زدم که باعث ناراحتی تون بشم.
_ نه، چطور؟
_ آخه شما هر وقت در فکر هستید مژگان می گه باز نیش اش زدی.
مژگان که حسابی کنف شده بود با مشت به شونه ام کوبید و گفت:لوس، بی مزه.
_ ا چرا می زنی، مگه تو همه اش این حرف رو به من نم گی.
همه به خنده افتادند و دکتر رو به مژگان کرد و گفت: یاسی داشت برام یه شعری رو می خوند.
مژگان: اوه چه کارا، از کی تا حالا تو شعر هم می خونی، چه رمانتیک شدی.
از اینکه مژگان حرص اش گرفته بود کیف می کردم و برای اینکه سر به سرش گذاشته باشم گفتم: از وقتی که تو واله و شیدا شدی.
با این حرفم بچه ها سر به سر مژگان می گذاشتند و می خواستند مژگان از عشقش براشون بگه و اون هم که حسابی کلافه شده بود چپ چپ نگاهم می کرد. بعد از خوردن صبحانه چون برف آرام آرام شروع به باریدن کرده بود به سمت پایین سرازیر شدیم. مژگان دنبال فرصتی بود که حالم رو بگیره و من هر بار به بهانه ای فرار می کردم. در نیمه راه بودیم که دکتر از پشت صدام کرد: یاسی یه لحظه صبر کن.
ایستادم و منتظرش شدم. مهدی و الهام به جلو رفته و ما رئ تنها گذاشتند. بعد از اینکه تنها شدیم پرسید: چرا؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: چی چرا؟
_ منظورت چی بود؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم: منظور خاصی نداشتم، همین طوری یک دفعه به خاطرم رسید.
_ خوب بلدی از جواب دادن طفره بری.
در اون لحظه مژگان سریع خودش رو رسوند و گفت: مزاحم شدم.
دکتر قبل از من جواب داد: نه چه مزاحمی.
مژگان: راجع به چی صحبت می کردین؟
و اینبار من زودتر جواب دادم: شعر وشاعری.
با اومدن مژگان نفس راحتی کشیدم، چون مجبور به توضیح دادن نبودم وتا وقتی که به پایین برسیم فقط شنونده بودم و به حرفهای اون دو گوش می دادم. با رسیدن به پایین کوه از اونها خداحافظی کرده و به منزل رفتیم.
روز شنبه دلهره ای عجیب به جانم افتاده بود. وقتی به شرکت رسیدم منتظر آقای سعیدی نشستم، بعد از آمدنش برای گرفتن نتیجه به اتاقش رفتم. با دیدنم لبخندی زد و گفت:
_ خوب دخترم بگو ببینم این یک هفته چطوری بود، از کارت راضی بودی؟
_ یه خورده سخت بود ولی خوب یه طوری کنار اومدم. شما چی، ازم راضی بودین.
_ بله، اگه شما هم راضی هستین قرارداد و امضاء کنیم.
بعد از امضاء کردن قرارداد بطور رسمی و همیشگی مشغول به کار شدم. وقتی به اتاقم رفتم فورا به مامان مژده دادم. از شادی تو پوست خودم نمی گنجیدم چرا که بعد از مدتها تونسته بودم از عهده کاری یر آیم و هم اینکه از فکر و خیالات رها شده و دور بعضی کارها خط بکشم. با تنها پسری که اون هم خیلی کم در ارتباط بودم دکتر بود، گهگاهی به وسیله sms اون هم خیلی کوتاه از احوال هم با خبر می شدیم.
روز سه شنبه مشغول خوردن صبحانه بودم که مژگان زنگ زد و گفت:
_ یاسی امروز یه خورده کسالت دارم ونمی تونم سر کار بیام، منتظر من نباش.
_ باشه، مواظب خودت باش.
گوشی در دستم مونده بود و فکر می کردم، دقیقا روزی بود که دکتر خونه بود. مژگان دروغ می گفت، از قبل برنامه ریزی کرده بودند باید مچ هر دوشونو می گرفتم. با صدای مامان از جا پریدم.
مامان: یاسی چرا ماتت برده، کی بود این وقت صبح زنگ زده بود؟
مثل کسی که از خواب بیدار شده باشه گفتم: هان.
_ می گم کی بود. اتفاقی افتاده؟
مامان با نگرانی به دهانم چشم دوخته و منتظر جواب من بود، گفتم: نگران نباشید، مژگان بود یه خورده کسالت داره برای همین نمی تونه بیاد.
به اتاقم رفتم تا کیفم رو بردارم که چشمم به تابلو افتاد. فاتحانه لبخند زدم و گفتم:
_ کور خوندین آقای دکتر، حالا برای من جانماز آب می کشی. صبر کن پتتو روی آب می ریزم.
تابلو رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم و رو به مامان گفتم: مامان، من عصر یه خورده دیر می آم شاید با دکتر برم بیرون.
_ اگه رفتنت حتمی شد به من هم خبر بده.
_ باشه.
توی شرکت اصلا حواسم به کار نبود چون چند بار با همراه دکتر تماس گرفتم ولی خاموش بود. خون، خونم را می خورد. از ناراحتی دردی در معده ام پیچیده بود و با خوردن چند تا چایی پشت سر هم که تند تند به بهانه چایی به آبدارخونه می رفتم و سیگار می کشیدم تشدید شد، و حالت تهوع بهم دست داد. فورا خودمو به دستشویی رسوندم، اونقدر عق زده بودم که چشمام یه کاسه خون شده بود. وقتی از دستشویی بیرون اومدم، منشی آقای سعیدی، خانم ناظمی که زنی میانسال بود با دیدن حال و روزم فورا جلو آمد و گفت: چی شده دخترم، حالت خوب نیست؟
سرمو تکان دادم و گفتم: معده ام درد می کنه و حالم بهم می خوره.
_ چرا؟
_ زخم معده دارم.
فورا رفت و تکه نانی آورد و بدستم داد و گفت: بیا این نون و بخور، خوبه.
نون رو توی دهانم گذاشتم و به زور جویدم و قورت دادم، سپس به اتاقم رفتم. به محض اینکه به داخل پا گذاشتم آقای عطایی گفت: خانم عزیزی ، آقای سعیدی پرونده شرکت پیشگام رو خواستن.
با حالتی زار،رو برداشتم و به اتاق آقای سعیدی رفتم. بعد از توضیح دادن کار گفتم: اگه با من امری ندارید برم.
همین که سرش را بلند کرد، با دیدن قیافه ام پرسید: خانم عزیزی چرا رنگتون پریده، مثل اینکه حالتون خوب نیست.
با صدایی لرزان جواب دادم: ناراحتی معده دارم و برای همین حالم خوب نیست.
لبخندی زد و گفت: تقصیر خانم غیاثیه، اگه دیروز مرخصی نمی گرفت و شما رو تنها نمی ذاشت از دوریش غصه نمی خوردین. ولی عیب نداره شما هم می تونید برید خونه.
خوشحال شدم چون هم دروغ مژگان رو شده و هم اینکه فرصتی رو که به دنبالش بودم برتم مهیا شده بود ولی برای خود شیرینی گفتم:ممنون آقای سعیدی، تحمل می کنم. چون کار زیادی دارم که باید انجام بدم و تا آخر وقت شرکت می مونم.
با مهربانی جواب داد: تعارف نکن دخترم، من به آقای عطایی میگم تا کارهای تو رو هم انجام بده، نگران نباش. خودمم همین درد و دارم و می دونم چی می کشی.
تشکری کردم و از اتاق بیرون اومدم.نگاهی به ساعتم انداختم عقربه های ساعت یک ربع به دو رو نشون می داد. سری به اتاقم رفتم. آقای عطایی با تلفن صحبت می کرد، از طرز صحبت کردنش فهمیدم آقای سعیدی پشت خطه. تابلو و کیفم رو برداشتم و از آقای عطایی تشکر و خداحافظی کرده و بیرون رفتم. در دلم جشنی بر پا بود. فورا تاکسی گرفته و خودمو به خونه دکتر رساندم. اول نفس عمیقی کشیدم و سپس زنگ یکی از همسایه ها رو فشار دادم، وقتی جواب داد گفتم: ببخشید که مزاحمتون شدم، من خواهر دکتر محمدی هستم و کلید درب رو توی خونه جا گذاشتم اگه ممکنه درب و برام باز کنید.
_ خواهش می کنم، بفرمایید. قسمت22
با باز کردن درب، سریع از پله ها بالا رفتم و زنگ آپارتمان طبقه سوم رو بصدا درآوردم. کسی جواب نداد، برای بار دوم زنگ رو فشار دادم. وقتی درب باز شد، دکتر با دیدنم جا خورد. انتظار دیدنم رو نداشت.
سلام کردم و گفتم: چرا ماتت برده، مثل اینکه بد موقع مزاحم شدم.
خودش رو جمع و جور کرد و گفت: سلام، نه نه، چه مزاحمتی، انتظار دیدنتو نداشتم.
_ می دونم، چون بد موقع مزاحمت شدم فقط اومده بودم این تابلو رو بهت بدم، یه یادگاریه.
تابلو رو به دستش دادم، به تابلو نگاه می کرد که گفتم: من دیگه مزاحمت نمی شم، با اجازه.
نگاهش رو از تابلو بر گرفت و گفت: چه مزاحمتی، حالا که اومدی بیا تو.
انتظار نداشتم به داخل دعوتم کند چون فکر می کردم مژگان اونجاست، ناز کردم و گفتم: نه، مزاحم نمی شم.
_ بیا تو، چه مزاحمتی، همه اش تعارف می کنی.
از جلوی درب کنار رفت. در حالیکه دست و دلم می لرزید به داخل رفتم، چون فکر می کردم هر آن با مژگان روبرو بشوم.
دکتر به خونه اشاره کرد و گفت: ببخشید که خونه ریخت و پاشه، وقت ندارم تمیز کنم.
_ مهم نیست. خونه مجردی دیگه، بیشتر ازاین نمی شه انتظار داشت.
در حالیکه بطرف آشپزخانه می رفت، خندید و گفت: ببخشید دیگه، فرصت نمی کنم.
چند دقیقه طول کشید که با دو تا چایی برگشت. روی مبل روبرویم نشست و گفت: مگه تو این ساعت نباید توی محل کارت باشی؟
نمی دونستم چه جوابی بدم، کمی فکر کردم و گفتم: یه خورده حالم خوب نبود، زودتر تعطیل کردم.
موشکافانه نگاهم کرد، سپس گفت: ولی از قیافه ات پیدا نیست، چون حسابی گر گرفتی؟ راستش رو بگو، چه چیزی تو رو به اینجا کشونده؟
به دروغ گفتم: موبایلت خاموش بود نگرانت شدم، با خودم گفتم حالا که دارم میرم خونه یه سری هم به تو بزنم.
خندید و گفت: وقتی دروغ میگی چشاتو ببند چون لوت میده.
چشمامو تنگ کردم و جواب دادم: یعنی موبایلت خاموش نبست، از صبح چند بار تلفن کردم.
در حالیکه می خندید گفت: چرا خاموشه ولی فکر نمی کنم بخاطر این اومده باشی.
کیفم رو برداشتم و بلند شدم و گفتم: می دونم بی وقت مزاحم شدم، خداحافظ.
نیم خیز شد و کیفم رو گرفت وگفت: چقدر هم دل نازکی، بگیر بشین.
من برای اینکه راحت درس بخونم موبایلمو خاموش کردم، موقع درس خوندن دوست ندارم چیزی حواسمو پرت کنه. یه دقیقه پاشو بیا.
خودش بلند شد و همانطور که کیفمو گرفته بود منو به دنبال خودش کشید، جلوی اتاق ایستاد و با اشاره به زمین که پر از کاغذ و کتاب بود گفت: حالا باورت شد درس می خوندم. امان از دست شما خانوما، چقدر کج خیالید.
از اینکه فکرمو خونده و دستم رو شده بود خجالت کشیدم ولی از رو نرفتم و گفتم:
_ اصلاً هم کج خیال نیستم، نمی دونستم حالی از دوستان پرسیدن اینقدر پرس و جو داره.
سرش رو تکون داد و گفت: خیلی خوب، حالا بیا تا چاییت سرد نشده بخور.
دوباره به سر جایمان برگشتیم. دکتر تابلو رو برداشت و در حالی که نگاه می کرد پرسید:
_ ممنون، خیلی قشنگه.
_ کار خودمه.
_ جدی، فکر نمی کردم اهل هنر باشی.
به شوخی گفتم: چرا خل و دیوونه ها هم می تونن از این کارا بکنن.
انگشتش را به حالت تهدید به طرفم گرفت و گفت: یاسی، آخرین بارت باشه که این حرف رو می زنی. وگرنه کلاهمون میره تو هم، یعنی دوستیمون بهم می خوره.
تهدیدش جدی بود و این بر خلاف میل باطنیم بود، از این رو لبخندی زدم و گفتم: ببخشید قصدم شوخی بود. حالا تو که این طور غرق کتاب بودی ناهار هم ئخوردی؟!
_ نه، حوصله غذا درست کردن نداشتم.
_ اگه ناراحت نمی شی من درست کنم.
_ ناراحت که نه، خیلی هم خوشحال می شم ولی برات زحمته.
_ اگه قرار بر دوستی، زحمت نیست ، منکه بیکارم.
لبخند زنان گفت: حالا که این همه اصرار می کنی مجبورم قبول کنم و خودمم کمکت می کنم.
_ نه تو برو به درست برس، من خودم آماده می کنم.
دکتر رو به داخل اتاق فرستادم و درب را هم بستم. اول پالتو و روسریمو در آوردم و سپس به آشپزخانه رفتم. عجب اوضایی بود، پر از ظرف های کثیف، به یخچال نگاه کردم چند تکه مرغ و گوشت داخلش بود. کمی فکر کردم دیدم کباب زود تر آماده میشه. تکه ای گوشت چرخ کرده بیرون آوردم تا یخش آب بشه، سپس دنبال برنج گشتم. وقتی برنج رو هم پیدا کردم. بعد از شستن قابلمه، برنج را شسته و روی اجاق گذاشتم. قبل از اینکه شروع به تمیز کردن آشپزخانه بکنم به همه جا سرک کشیدم. اتاق دیگری هم وجود داشت که اونجا هم بلبشو بود، تخت رو مرتب کردم و لباسهایی را که روی زمین پخش بود کناری گذاشتم و لیوان های کثیف رو برداشتم و به هال رفتم و ظرف های کثیف اونجا رو هم جمع کرده و به آشپزخانه بردم. به گمونم یک ساعتی طول کشید تا ظرف ها را بشورم و آشپزخونه را جمع و جور کنم. با ، باز شدن یخ گوشت اونو در ماهی تابه ریختم و زیرش رو روشن کردم. بعد از یخچال چند تا خیار و گوجه برداشتم و در حالی که سالاد درست می کردم آهنگی رو هم زمزمه می کردم.
عاشق شدم من در زندگانی بر جان زد آتش عشق نهانی
وقتی تمام شد ، صدای کف زدن از جا پراندم و از ترس، چاقو از دستم به زمین افتاد. برگشتم، پسری در آستانه درب ایستاده و نگاهم می کرد. بلافاصله با دیدنش از ترس سلام کردم، اون هم سلام کرد و گفت: ببخشید که ترساندمتون.
_ خواهش می کنم، من حواسم نبود.
_ بله متوجه شدم ، چه صدای قشنگی هم دارید. درست مثل خودتون، ولی ببخشید شما؟
_ من یاسمن هستم.
_ خوشبختم، من هم امید هستم.
با گفتن امید، فهمیدم دوست دکتر هست. اون هم لبخندی زد و گفت: به به ، ذستتون درد نکنه خونه چه تمیز شده، برق میزنه، راستی شما تازه مشغول به کار شدید؟
_ بله، شما از کجا فهمیدین.
_ چون تا به حال ندیدمتون.
_ ببخشید مگه شما هم اونجا کار می کنید ، مگه پزشک نیستید؟
_ چرا، مگه شما از کادر بیمارستان نیستید؟ آخه تا به حال ندیدمتون.
متوجه اشتباهش شدم و خنده کنان جواب دادم : من از کادر بیمارستان نیستم ، من از مریضای دکتر محمدی هستم.
با چشمای از حدقه در آمده نگاهم کرد و سپس گفت: به به چشم و دلم روشن، رضا در نبود من چه کارا که نمی کنه، فقط چند روز تنهاش گذاشتم.
حالا خودش کجاست؟
با خنده جواب دادم: تو اتاقش درس می خونه.
سری تکان داد و گفت: واقعاً که خجالت نمی کشه، شما رو تنها گذاشته و رفته تو اتاق چپیده.
سپس با صدای بلند فریاد زد : رضا، رضا کجایی؟
دکتر فوراً از اتاقش بیرون آمد و گفت: تویی امید، چرا داد و هوار راه انداختی؟
_ بیا ببینم، واقعاً که تو خجالت نمی کشی.
دکتر لبخند زنان نزدیک آمد و گفت: چرا، چی شده؟
بعد نگاهی به آشپز خانه انداخت و روبه من گفت: دستت درد نکنه، چه بویی پیچیده.
امید: من صدات نکردم بیای این چیزا رو بگی. بگو ببینم تو خجالت نکشیدی یاسمن خانم رو تنها گذاشتی و رفتی تو اتاق، خفه نشی از بس سرتو کردی تو کتاب.
قبل از دکتر، من جواب دادم: من خودم خواستم، الان هم غذا آماده است، اگه ناهار میل نکردین بفرمایید.
امید: اینطور که پیداست باید خیلی هم خوشمزه باشه و نا خود آگاه اشتهای آدم تحریک میشه.
پس زود لباستونو عوض کنید و تشریف بیارید.
امید: الساعه خانم.
دکتر خواست کمک کنه که گفتم: شما بشین، خودم می چینم.
مثل بچه های حرف گوش کن بعد از شستن دستاش کنار میز نشست و من بشقابها رو روی میز چیدم و غذا رو کشیدم که امید هم آمد. نگاهی به غذا کرد و گفت: واقعاً دستتون درد نکنه، دلم بدجوری ضعف می رفت.
دکتر: من که نهار نخوردم مثل تو غش وضعف نمی کنم ولی تو که مطمئنم تا اینجا یه بند فکت کار کرده، ضعف می کنی هان.
امید نگاهی به من و سپس به غذا کرد و گفت: چیکار کنم دست خودم نیست، آدم ناخود آگاه اشتهاش تحریک می شه.
دکتر چپ چپ نگاش کرد و امید هم گفت: رضا خیلی موذی و آب زیرکاه هستی. وقتی که من خونه هستم برای تمیز کردن خونه از نر غولهای بیمارستان می آری، حالا که چشم منو دور دیدی خانم به این محترمی رو آوردی. جدا خجالت نمی کشی من اگه جای تو بودم نمیذاشتم یاسمن خانم دست به سیاه و سفید بزنه،، واقعا که.
رضا باز چپ چپ نگاش کرد و گفت: امید غذاتو بخور، مگه ضعف نمی کردی.
حرفهاش آدم رو به خنده وا می داشت، امید باز از رو نرفت و گفت:
خدا به آدم شانس بده، ببین مریض خوب گیر چه جور آدمی افتاده که قدرش رو نمی دونه. ایخدا شکرت.
دکتر همانطور که غذاش رو می خورد جواب داد: اگه خودتو به تنبلی نمی زدی و نمی خوابیدی من جور تو رو نمی کشیدم.
بهم برخورد، با ترشرویی گفتم: و حالا مجبور به تحمل من نمی شدین.
دکتر قاشق رو زمین گذاشت و گفت: امید دیدی چیکار کردی، هی می گم غذاتو بخور یه بند حرف می زنی.حالا بیا و درست کن. این یاسی خانوم ما نازک و نارنجی، زود بهش بر می خوره و قهر می کنه.
امید قاه قاه خندید و جواب داد: بنده خدا حق داره، اگه به من هم اینطوری میگفتن ناراحت می شدم. مگه نه یاسمن خانم، البته ببخشید من نفهمیدم اسم شما یاسی یا یاسمن.
برای اینکه حال دکتر رو بگیرم عشوه کنان جواب دادم: یاسمن ولی یاسی صدام می کنن. شما هم لطفا بدون خانمش صدا کنید این جوری احساس غریبی نمی کنم، چون از این به بعد حتما روزهای جمعه شما رو هم زیارت می کنیم و دوست دکتر محمدی، دوست من هم خواهد بود.
امید بر عکس دکتر زود جوش و خونگرم بود. دستش رو بطرفم دراز کرد و گفت: پس به جمع دوستان ما یعنی منو این ماست خوش اومدی.
بعد سری تکان داد و ادامه داد: یاسی جون، تو هم از این ماست دلگیر نباش. این طوریه، کبریت بی خطره و برای همین اصرار می کنم خواهرمو بگیره تا خیالم از بابتش آسوده باشه. اونقدر که پاک وبکره آکه، آکه.
خنده ای بلند سر دادم که دکتر رو به امید گفت: تو که بدت نمی آید. اگه من نبودم کی گند کاریاتو ماس مالی می کرد. حالا هی منو دست بنداز و بخندین، به موقع اش حالتو می گیرم.
امید دست در گردن دکتر انداخت و صورتش را بوسید گفت: قربونت برم رضا جون تو آقایی، جوونیه دیگه چه می شه کرد.
یک دفعه به یاد مامان افتادم، فورا به ساعتم نگاه کردم نزدیک پنج بود و من هنوز به مامان اطلاع نداده بودم. سریع از جام بلند شدم که امید گفت: چی شد، برق گرفتت.
خندیدم و گفتم: نه برق نگرفت، یادم رفته به مامان خبر بدم و دیرم شده.
امید بلند شد و گفت: من سریع شما رو می رسونم.
تا خواستم دهن باز کنم دکتر دست امید را گرفت و گفت: تو از راه رسیدی و خسته ای، من خودم می برمش.
کلام دکتر اونقدر قاطعانه بود که امید سر جایش نشست. من هم به هال رفتم و پالتو و روسریمو پوشیدم و منتظر دکتر شدم، فورا آماده شده و از درب بیرون رفتیم. داخل ماشین به فکر این بودم که چطوری از مژگان خبر بگیرم، کمی فکر کردم و گفتم: امروز یه سری هم باید به مژگان بزنم.
_ چرا؟
_ یه خورده مریض احواله.
_ دیشب که سالم بود. امروز هم که می خواست بره خرید.
جا خوردم ولی به روی خودم نیاوردم و پرسیدم: مگه دیشب با هم بودین؟
_ اوهوم.
آهی کشیدم و گفتم: تو که می گی فقط روزهای سه شنبه بیکاری.حتما تو هم دیشب مرخصی گرفته بودی.نکنه با هم بودین؟
_ آره، دیروز عصر یه خورده کار داشتم و یکی از بچه ها به جای من شیفت مونده بود و شام رو مهمون مژگان بودم.
اونقدر عصبانی شدم که حد نداشت، سیگاری برداشتم و روشن کردم تا دق و دلمو روی اون خالی کنم. سه تا پشت سر هم روشن کردم، چهارمی رو که می خواستم روشن کنم از دستم گرفت و پرت کرد بیرون و گفت: بسه، خودتو خفه کردی. این همه سیگار برات ضرر داره.
پوزخندی زدم و گفتم:سلامتیم، اصلا به شما چه ربطی داره که من چیکار میکنم، مگه شما وصی و وکیل من هستی.نگه دار می خوام پیاده بشم.
با تعجب گفت: یاسی تو چت شد؟
_ گفتم نگه دار می خوام پیاده بشم.
با جدیت تمام جواب داد: لازم نکرده، خودم می رسونمت.
با فریاد گفتم: نگه دار، وگرنه درب و باز می کنم و خودمو پرت میکنم پایین.
و بدنبالش اشکم سرازیر شد. چون دید خیلی عصبانی هستم و هر کاری ازم بر می آد، کنار کشید و نگه داشت. پیاده شدم و درب و محکم کوبیدم، اونجا ایستاده بود و چند دقیقه ای طول کشید که سوار تاکسی شدم. وقتی به خونه رسیدم، مامان با دیدن اوضاعم با نگرانی پرسید: یاسی چی شده؟ چرا گریه می کنی؟
به طرف اتاقم می رفتم که دوباره گفت: وایسا ببینم، چی شده؟
_ می خوام تنها باشم.
_ باز بهزاد رو دیدی؟!
سرمو به علامت منفی تکان دادم که دوباره پرسبا باز کردن درب، سریع از پله ها بالا رفتم و زنگ آپارتمان طبقه سوم رو بصدا درآوردم. کسی جواب نداد، برای بار دوم زنگ رو فشار دادم. وقتی درب باز شد، دکتر با دیدنم جا خورد. انتظار دیدنم رو نداشت.
سلام کردم و گفتم: چرا ماتت برده، مثل اینکه بد موقع مزاحم شدم.
خودش رو جمع و جور کرد و گفت: سلام، نه نه، چه مزاحمتی، انتظار دیدنتو نداشتم.
_ می دونم، چون بد موقع مزاحمت شدم فقط اومده بودم این تابلو رو بهت بدم، یه یادگاریه.
تابلو رو به دستش دادم، به تابلو نگاه می کرد که گفتم: من دیگه مزاحمت نمی شم، با اجازه.
نگاهش رو از تابلو بر گرفت و گفت: چه مزاحمتی، حالا که اومدی بیا تو.
انتظار نداشتم به داخل دعوتم کند چون فکر می کردم مژگان اونجاست، ناز کردم و گفتم: نه، مزاحم نمی شم.
_ بیا تو، چه مزاحمتی، همه اش تعارف می کنی.
از جلوی درب کنار رفت. در حالیکه دست و دلم می لرزید به داخل رفتم، چون فکر می کردم هر آن با مژگان روبرو بشوم.
دکتر به خونه اشاره کرد و گفت: ببخشید که خونه ریخت و پاشه، وقت ندارم تمیز کنم.
_ مهم نیست. خونه مجردی دیگه، بیشتر ازاین نمی شه انتظار داشت.
در حالیکه بطرف آشپزخانه می رفت، خندید و گفت: ببخشید دیگه، فرصت نمی کنم.
چند دقیقه طول کشید که با دو تا چایی برگشت. روی مبل روبرویم نشست و گفت: مگه تو این ساعت نباید توی محل کارت باشی؟
نمی دونستم چه جوابی بدم، کمی فکر کردم و گفتم: یه خورده حالم خوب نبود، زودتر تعطیل کردم.
موشکافانه نگاهم کرد، سپس گفت: ولی از قیافه ات پیدا نیست، چون حسابی گر گرفتی؟ راستش رو بگو، چه چیزی تو رو به اینجا کشونده؟
به دروغ گفتم: موبایلت خاموش بود نگرانت شدم، با خودم گفتم حالا که دارم میرم خونه یه سری هم به تو بزنم.
خندید و گفت: وقتی دروغ میگی چشاتو ببند چون لوت میده.
چشمامو تنگ کردم و جواب دادم: یعنی موبایلت خاموش نبست، از صبح چند بار تلفن کردم.
در حالیکه می خندید گفت: چرا خاموشه ولی فکر نمی کنم بخاطر این اومده باشی.
کیفم رو برداشتم و بلند شدم و گفتم: می دونم بی وقت مزاحم شدم، خداحافظ.
نیم خیز شد و کیفم رو گرفت وگفت: چقدر هم دل نازکی، بگیر بشین.
من برای اینکه راحت درس بخونم موبایلمو خاموش کردم، موقع درس خوندن دوست ندارم چیزی حواسمو پرت کنه. یه دقیقه پاشو بیا.
خودش بلند شد و همانطور که کیفمو گرفته بود منو به دنبال خودش کشید، جلوی اتاق ایستاد و با اشاره به زمین که پر از کاغذ و کتاب بود گفت: حالا باورت شد درس می خوندم. امان از دست شما خانوما، چقدر کج خیالید.
از اینکه فکرمو خونده و دستم رو شده بود خجالت کشیدم ولی از رو نرفتم و گفتم:
_ اصلاً هم کج خیال نیستم، نمی دونستم حالی از دوستان پرسیدن اینقدر پرس و جو داره.
سرش رو تکون داد و گفت: خیلی خوب، حالا بیا تا چاییت سرد نشده بخور.
دوباره به سر جایمان برگشتیم. دکتر تابلو رو برداشت و در حالی که نگاه می کرد پرسید:
_ ممنون، خیلی قشنگه.
_ کار خودمه.
_ جدی، فکر نمی کردم اهل هنر باشی.
به شوخی گفتم: چرا خل و دیوونه ها هم می تونن از این کارا بکنن.
انگشتش را به حالت تهدید به طرفم گرفت و گفت: یاسی، آخرین بارت باشه که این حرف رو می زنی. وگرنه کلاهمون میره تو هم، یعنی دوستیمون بهم می خوره.
تهدیدش جدی بود و این بر خلاف میل باطنیم بود، از این رو لبخندی زدم و گفتم: ببخشید قصدم شوخی بود. حالا تو که این طور غرق کتاب بودی ناهار هم ئخوردی؟!
_ نه، حوصله غذا درست کردن نداشتم.
_ اگه ناراحت نمی شی من درست کنم.
_ ناراحت که نه، خیلی هم خوشحال می شم ولی برات زحمته.
_ اگه قرار بر دوستی، زحمت نیست ، منکه بیکارم.
لبخند زنان گفت: حالا که این همه اصرار می کنی مجبورم قبول کنم و خودمم کمکت می کنم.
_ نه تو برو به درست برس، من خودم آماده می کنم.
دکتر رو به داخل اتاق فرستادم و درب را هم بستم. اول پالتو و روسریمو در آوردم و سپس به آشپزخانه رفتم. عجب اوضایی بود، پر از ظرف های کثیف، به یخچال نگاه کردم چند تکه مرغ و گوشت داخلش بود. کمی فکر کردم دیدم کباب زود تر آماده میشه. تکه ای گوشت چرخ کرده بیرون آوردم تا یخش آب بشه، سپس دنبال برنج گشتم. وقتی برنج رو هم پیدا کردم. بعد از شستن قابلمه، برنج را شسته و روی اجاق گذاشتم. قبل از اینکه شروع به تمیز کردن آشپزخانه بکنم به همه جا سرک کشیدم. اتاق دیگری هم وجود داشت که اونجا هم بلبشو بود، تخت رو مرتب کردم و لباسهایی را که روی زمین پخش بود کناری گذاشتم و لیوان های کثیف رو برداشتم و به هال رفتم و ظرف های کثیف اونجا رو هم جمع کرده و به آشپزخانه بردم. به گمونم یک ساعتی طول کشید تا ظرف ها را بشورم و آشپزخونه را جمع و جور کنم. با ، باز شدن یخ گوشت اونو در ماهی تابه ریختم و زیرش رو روشن کردم. بعد از یخچال چند تا خیار و گوجه برداشتم و در حالی که سالاد درست می کردم آهنگی رو هم زمزمه می کردم.
عاشق شدم من در زندگانی بر جان زد آتش عشق نهانی
وقتی تمام شد ، صدای کف زدن از جا پراندم و از ترس، چاقو از دستم به زمین افتاد. برگشتم، پسری در آستانه درب ایستاده و نگاهم می کرد. بلافاصله با دیدنش از ترس سلام کردم، اون هم سلام کرد و گفت: ببخشید که ترساندمتون.
_ خواهش می کنم، من حواسم نبود.
_ بله متوجه شدم ، چه صدای قشنگی هم دارید. درست مثل خودتون، ولی ببخشید شما؟
_ من یاسمن هستم.
_ خوشبختم، من هم امید هستم.
با گفتن امید، فهمیدم دوست دکتر هست. اون هم لبخندی زد و گفت: به به ، ذستتون درد نکنه خونه چه تمیز شده، برق میزنه، راستی شما تازه مشغول به کار شدید؟
_ بله، شما از کجا فهمیدین.
_ چون تا به حال ندیدمتون.
_ ببخشید مگه شما هم اونجا کار می کنید ، مگه پزشک نیستید؟
_ چرا، مگه شما از کادر بیمارستان نیستید؟ آخه تا به حال ندیدمتون.
متوجه اشتباهش شدم و خنده کنان جواب دادم : من از کادر بیمارستان نیستم ، من از مریضای دکتر محمدی هستم.
با چشمای از حدقه در آمده نگاهم کرد و سپس گفت: به به چشم و دلم روشن، رضا در نبود من چه کارا که نمی کنه، فقط چند روز تنهاش گذاشتم.
حالا خودش کجاست؟
با خنده جواب دادم: تو اتاقش درس می خونه.
سری تکان داد و گفت: واقعاً که خجالت نمی کشه، شما رو تنها گذاشته و رفته تو اتاق چپیده.
سپس با صدای بلند فریاد زد : رضا، رضا کجایی؟
دکتر فوراً از اتاقش بیرون آمد و گفت: تویی امید، چرا داد و هوار راه انداختی؟
_ بیا ببینم، واقعاً که تو خجالت نمی کشی.
دکتر لبخند زنان نزدیک آمد و گفت: چرا، چی شده؟
بعد نگاهی به آشپز خانه انداخت و روبه من گفت: دستت درد نکنه، چه بویی پیچیده.
امید: من صدات نکردم بیای این چیزا رو بگی. بگو ببینم تو خجالت نکشیدی یاسمن خانم رو تنها گذاشتی و رفتی تو اتاق، خفه نشی از بس سرتو کردی تو کتاب.
قبل از دکتر، من جواب دادم: من خودم خواستم، الان هم غذا آماده است، اگه ناهار میل نکردین بفرمایید.
امید: اینطور که پیداست باید خیلی هم خوشمزه باشه و نا خود آگاه اشتهای آدم تحریک میشه.
پس زود لباستونو عوض کنید و تشریف بیارید.
امید: الساعه خانم.
دکتر خواست کمک کنه که گفتم: شما بشین، خودم می چینم.
مثل بچه های حرف گوش کن بعد از شستن دستاش کنار میز نشست و من بشقابها رو روی میز چیدم و غذا رو کشیدم که امید هم آمد. نگاهی به غذا کرد و گفت: واقعاً دستتون درد نکنه، دلم بدجوری ضعف می رفت.
دکتر: من که نهار نخوردم مثل تو غش وضعف نمی کنم ولی تو که مطمئنم تا اینجا یه بند فکت کار کرده، ضعف می کنی هان.
امید نگاهی به من و سپس به غذا کرد و گفت: چیکار کنم دست خودم نیست، آدم ناخود آگاه اشتهاش تحریک می شه.
دکتر چپ چپ نگاش کرد و امید هم گفت: رضا خیلی موذی و آب زیرکاه هستی. وقتی که من خونه هستم برای تمیز کردن خونه از نر غولهای بیمارستان می آری، حالا که چشم منو دور دیدی خانم به این محترمی رو آوردی. جدا خجالت نمی کشی من اگه جای تو بودم نمیذاشتم یاسمن خانم دست به سیاه و سفید بزنه،، واقعا که.
رضا باز چپ چپ نگاش کرد و گفت: امید غذاتو بخور، مگه ضعف نمی کردی.
حرفهاش آدم رو به خنده وا می داشت، امید باز از رو نرفت و گفت:
خدا به آدم شانس بده، ببین مریض خوب گیر چه جور آدمی افتاده که قدرش رو نمی دونه. ایخدا شکرت.
دکتر همانطور که غذاش رو می خورد جواب داد: اگه خودتو به تنبلی نمی زدی و نمی خوابیدی من جور تو رو نمی کشیدم.
بهم برخورد، با ترشرویی گفتم: و حالا مجبور به تحمل من نمی شدین.
دکتر قاشق رو زمین گذاشت و گفت: امید دیدی چیکار کردی، هی می گم غذاتو بخور یه بند حرف می زنی.حالا بیا و درست کن. این یاسی خانوم ما نازک و نارنجی، زود بهش بر می خوره و قهر می کنه.
امید قاه قاه خندید و جواب داد: بنده خدا حق داره، اگه به من هم اینطوری میگفتن ناراحت می شدم. مگه نه یاسمن خانم، البته ببخشید من نفهمیدم اسم شما یاسی یا یاسمن.
برای اینکه حال دکتر رو بگیرم عشوه کنان جواب دادم: یاسمن ولی یاسی صدام می کنن. شما هم لطفا بدون خانمش صدا کنید این جوری احساس غریبی نمی کنم، چون از این به بعد حتما روزهای جمعه شما رو هم زیارت می کنیم و دوست دکتر محمدی، دوست من هم خواهد بود.



قسمت ششم
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#8
امید بر عکس دکتر زود جوش و خونگرم بود. دستش رو بطرفم دراز کرد و گفت: پس به جمع دوستان ما یعنی منو این ماست خوش اومدی.
بعد سری تکان داد و ادامه داد: یاسی جون، تو هم از این ماست دلگیر نباش. این طوریه، کبریت بی خطره و برای همین اصرار می کنم خواهرمو بگیره تا خیالم از بابتش آسوده باشه. اونقدر که پاک وبکره آکه، آکه.
خنده ای بلند سر دادم که دکتر رو به امید گفت: تو که بدت نمی آید. اگه من نبودم کی گند کاریاتو ماس مالی می کرد. حالا هی منو دست بنداز و بخندین، به موقع اش حالتو می گیرم.
امید دست در گردن دکتر انداخت و صورتش را بوسید گفت: قربونت برم رضا جون تو آقایی، جوونیه دیگه چه می شه کرد.
یک دفعه به یاد مامان افتادم، فورا به ساعتم نگاه کردم نزدیک پنج بود و من هنوز به مامان اطلاع نداده بودم. سریع از جام بلند شدم که امید گفت: چی شد، برق گرفتت.
خندیدم و گفتم: نه برق نگرفت، یادم رفته به مامان خبر بدم و دیرم شده.
امید بلند شد و گفت: من سریع شما رو می رسونم.
تا خواستم دهن باز کنم دکتر دست امید را گرفت و گفت: تو از راه رسیدی و خسته ای، من خودم می برمش.
کلام دکتر اونقدر قاطعانه بود که امید سر جایش نشست. من هم به هال رفتم و پالتو و روسریمو پوشیدم و منتظر دکتر شدم، فورا آماده شده و از درب بیرون رفتیم. داخل ماشین به فکر این بودم که چطوری از مژگان خبر بگیرم، کمی فکر کردم و گفتم: امروز یه سری هم باید به مژگان بزنم.
_ چرا؟
_ یه خورده مریض احواله.
_ دیشب که سالم بود. امروز هم که می خواست بره خرید.
جا خوردم ولی به روی خودم نیاوردم و پرسیدم: مگه دیشب با هم بودین؟
_ اوهوم.
آهی کشیدم و گفتم: تو که می گی فقط روزهای سه شنبه بیکاری.حتما تو هم دیشب مرخصی گرفته بودی.نکنه با هم بودین؟
_ آره، دیروز عصر یه خورده کار داشتم و یکی از بچه ها به جای من شیفت مونده بود و شام رو مهمون مژگان بودم.
اونقدر عصبانی شدم که حد نداشت، سیگاری برداشتم و روشن کردم تا دق و دلمو روی اون خالی کنم. سه تا پشت سر هم روشن کردم، چهارمی رو که می خواستم روشن کنم از دستم گرفت و پرت کرد بیرون و گفت: بسه، خودتو خفه کردی. این همه سیگار برات ضرر داره.
پوزخندی زدم و گفتم:سلامتیم، اصلا به شما چه ربطی داره که من چیکار میکنم، مگه شما وصی و وکیل من هستی.نگه دار می خوام پیاده بشم.
با تعجب گفت: یاسی تو چت شد؟
_ گفتم نگه دار می خوام پیاده بشم.
با جدیت تمام جواب داد: لازم نکرده، خودم می رسونمت.
با فریاد گفتم: نگه دار، وگرنه درب و باز می کنم و خودمو پرت میکنم پایین.
و بدنبالش اشکم سرازیر شد. چون دید خیلی عصبانی هستم و هر کاری ازم بر می آد، کنار کشید و نگه داشت. پیاده شدم و درب و محکم کوبیدم، اونجا ایستاده بود و چند دقیقه ای طول کشید که سوار تاکسی شدم. وقتی به خونه رسیدم، مامان با دیدن اوضاعم با نگرانی پرسید: یاسی چی شده؟ چرا گریه می کنی؟
به طرف اتاقم می رفتم که دوباره گفت: وایسا ببینم، چی شده؟
_ می خوام تنها باشم.
_ باز بهزاد رو دیدی؟!
سرمو به علامت منفی تکان دادم که دوباره پرسید: پس چی مربوط به کارته، بگو دیگه نصف جون شدم.
بدون حرفی به اتاقم رفتم و درب را قفل کردم، چون می دونستم مامان برای بازجویی به اتاقم خواهد آمد. لباسامو گوشه ای پرت کردم و از پنجره به تماشای غروب آفتاب ایستادم. صدای زنگ تلفن رشته افکارمو پاره کرد، شماره دکتر بود. جواب ندادم، چند بار پشت سر هم زنگ زد. دوباره به جلوی پنجره رفتم و نگاهی به آسمون انداختم، گویا غمی آمیخته بود با رنگ غروب و در پی روشنی، یک غروب غم انگیز بود. درست مثل من که در پی یک لبخند، نقش اندوهی بر دلم بسته شده بود. اونقدر دلم افسرده بود که فقط خدا می دانست، بی اختیار به سمت کمدم رفتم و همدم و مونس غمهام رو بیرون کشیدم.

با ضربه ای که پشت سر هم به در زده می شد،چشمامو باز کردم و غلتی زدم و گفتم: بله.
مامان از پشت درب گفت: یاسی، ساعت شیش و نیمه، نمی خوای بری سر کار.
گیج ومنگ سر جایم نشستم و به اطرافم نگاه کردم و با دیدن وضعیتم متوجه شدم که چه بر من گذشته، سریع بلند شدم و اتاقم رو جمع و جور کردم و به حمام رفتم. فرصت زیادی نداشتم تند تند آماده شدم و قبل از اینکه مژگان به دنبالم بیاد با آژانس خودمو به محل کارم رساندم. بعد از آبدارچی اولین نفربودم، سرم به شدت درد میکرد برای همین روی میز گذاشتم و چشمامو بستم و به وقایع روز قبل اندیشیدم. چرا که بهترین دوست و همدمم، درست مقابلم قرار گرفته بود. در همی فکر و خیال بودم که شخصی دستش را روی سرم گذاشت و نوازش کرد.تا سرمو بالا گرفتم مژگان رو دیدم، در حالیکه لبخند می زد گفت: چرا منتظرم نشدی و خودت اومدی؟
وقتی قیافه مهربانش رو می دیدم همه چیز فراموشم می شد.لبخندی به رویش زدم و گفتم: پیش خودم گفتم شاید امروز هم کسالت داشته باشی و نتونی بیای.
_ نه با احوالپرسی جنابعالی بهترم، تو چرا قات زده بودی؟
باز مامان گزارشم رو بهش داده بود، این کار مامان لجم را در می آورد. دندانهایم رو بهم فشردم و گفتم: با دوست پسرم حرفم شده بود.
_ با مهرداد، مگه باهاش بهم نزدی؟
خیره نگاهش کردم و گفتم: چرا، ولی از رو نمیره.
_ خوب حالا من برم توی اتاقم بعدا برام تعریف کن.
عصر راه فراری نداشتم و باید با هم به خونه می رفتیم، چون اگه بهانه می آوردم از طریق مامان متوجه میشد. وقتی تنها شدیم پرسید: خوب تعریف کن ببینم چی شده بود.
الکی یه قصه ای سر هم کرده و تحویلش دادم و اون هم باورش شد. روز پنجشنبه رو هم با افکاری در هم ریخته سپری کردم ولی تصمیم داشتم روز جمعه حال دکتر رو حسابی بگیرم، ولی از شانس بدم از نیمه های شب کمر درد و دل درد گرفته بودم و نمی توانستم به کوه بروم. در دلم عزا گرفته بودم و صبح قبل از اینکه مژگان به دنبالم بیاید sms داده و بهش گفتم، از درد به خودم می پیچیدم. مامان که برای نماز بلند شده بود با دیدن حال زارم، شال پشمی رو آورد و محکم به دور کمرم پیچید و سپس یک لیوان شیر کاکائوی گرم با قرص مسکن برام آورد. بعد از خوردن اونها سر جایم دراز کشیدم و چون شب رو نتونسته بودم راحت بخوابم فورا خوابم گرفت.نمی دونم چقدر خوابیده بودم که دست گرم مامان رو روی صورتم حس کردم، خواب آلود چشمامو باز کردم و منتظر حرفش شدم که گفت: یاسی بلند شو مهمون داریم.
پتو رو روی سرم کشیدم و گفتم: مامان خودتون که هستین من چرا دیگه پاشم، خودتون پذیرایی کنید، می بینید که من حال ندارم.
_ آخه مهمون بخاطر تو می آد نه من.
ماتم زده گفتم: وای باز سامان داره می آد.
_ نه، دکتر محمدی.
با شنیدن اسم دکتر محمدی درد و خواب فراموشم شد، فورا از جام بلند شدم و گفتم:
_ دکتر محمدی، برای چی، شما از کجا فهمیدین؟
قبل از اینکه مامان جواب بده صدای آیفون بلند شد، مامان فورا از جایش بلند شد و گفت: خونه زنگ زده بود.
سریع به دستشویی رفتم و دست و صورتمو شستم. موقع شونه کردن موهام نگاهی به صورت رنگ پریده ام انداختم ولی فرصت آرایش کردن نداشتم. شال رو از کمرم باز کردم و با لباس راحتی که تنم بود بیرون رفتم. صدایش از توی پذیرایی به گوشم خورد، با اینکه ته دلم خوشحال بودم ولی اخم کرده و داخل شدم. خیلی سنگین سلام کردم، از جایش بلند شد و سلام کرد.
با دست اشاره کردم و گفتم: بفرمایید.
مامان با دیدن اخمهام به دسته گلی که روی میز بود اشاره کرد و گفت:
_ یاسی،آقای دکتر لطف کردن و اومدن حال تو رو بپرسن.
با همان قیافه جواب دادم: لطف کردن، حسابی شرمندشون شدم . تلفنی هم می تونستن حالمو بپرسن ، راضی به زحمتشون نبودم.
طفلی مامان متوجه متلک گفتنم نشد، از جایش بلند شد و گفت: ببخشید من الان بر می گردم.
و برای آوردن چای و شیرینی تنهامون گذاشت و دکتر بعد از رفتن مامان گفت:وقتی مژگان گفت حالتون خوب نیست و برای همین نیومدی فکر کردم دروغ میگه و به خاطر من که دلیل عصبانیتت رو هنوز نمی دونم چیه، نیومدی. ولی نه از رنگ و روت پیداست جدی جدی مریضی. باز معده ات درد می کنه؟
نچی کردم که دوباره پرسید: سرما خوردی؟
سرمو به علامت منفی تکان دادم. کمی فکر کرد و گویا خودش متوجه شد چون سرش را پایین انداخت و گفت: ببخشید کنجکاوی کردم.
با اومدن مامان نفس راحتی بیرون دادم، از اینکه متوجه علت مریضی ام شده بود خجالت می کشیدم. مامان چایی را تعارف کرده و دوباره به آشپزخونه می رفت که دیدم دکتر نگاهش می کنه. بعد از رفتن مامان به من نگاه کرد، حدس زدم چرا با تعجب نگاه می کنه برای همین گفتم: انتظار نداشتی مامانم با حجاب باشه.
سرش را تکان داد و گفت: نه.
قبل از اینکه جوابی بدهم مامان با دیس شیرینی برگشت و پشت سرش هم نیلوفر سلامی کرد و به کنارم آمد، بغلش کردم و گفتم: خواهرم نیلوفر.
دکتر با لبخند جواب داد: بله حدس زدم ، خانوم کوچولو حالتون خوبه؟
نیلوفر: بله خوبم.
نیلوفر خیره نگاهش می کرد، از طرز نگاهش پیدا بود ذهنش سخت مشغوله. از بغلم پایین پرید و رفت درست رو به روی دکتر ایستاد و گفت: شما خیلی بدین.
دکتر حیران نگاهش می کرد و من هم از بی ادبی نیلوفر در حال ذوب شدن بودم و مامان که تا بنا گوش سرخ شده بود با صدای بلند گفت: نیلوفر خیلی بی ادبی. زود از دکتر معذرت خواهی بکن.
دکتر لبخند زنان گفت: حاج خانم، خودتونو ناراحت نکنید بچه است.
نیلوفر با قیافه حق به جانب ، به مامان گفت: آقای دکتر باید معذرت خواهی کنه، چون به بچه ها آمپول می زنه و این کار بدیه.
حرف نیلوفر هر سه مونو به خنده انداخت. دکتر دستش را گرفت و به طرف خودش کشید و بعد از بغل کردنش گفت: پس تو هم مثل خواهرت می ترسی.
نیلوفر سرش را تکون داد و دکتر گفت: خانم کوچولو می دونی اگه موقعی که مریض هستی آمپول نزنی زود خوب نمی شی. اونوقت به جای بازی باید همش بخوابی، درسته.
نیلوفر ولی خیلی درد می کنه. موقع آمپول زدن من خیلی گریه می کنم، مگه نه مامان.
مامان : درسته، ولی تو نباید به دکتر بی ادبی می کردی.
چند دقیقه ای که گذشت دکتر بلند شد و گفت: با اجازه من رفع زحمت می کنم.
مامان: کجا با این عجله، تشریف داشتین. بفرمایید ناهار در خدمتتون باشیم.
در دلم گفتم: حتماً داره میره با دوستش وقت بگذرونه.
دکتر در جواب مامان گفت: ممنون. انشاا.... یه وقت دیگه خدمت می رسم، چون امروز ناهار دعوت هستم.
در دلم انقلابی برپا شد. هر طوری بود باید می فهمیدم کجا می رفت و تنها راحش تماس با امید بود ولی شماره اش رو نداشتم . اونقدر درگیر بودم که حواسم به دکتر و مامان نبود و اگه مامان به پشتم نمی کوبید متوجه نمی شدم.
مامان: یاسی جان حواست کجاست، دکتر با شما هستن.
مثل خواب زده ها نگاهش کردم که گفت: ببخشید یاسی جان ، موقع استراحت مزاحم شدم.
فقط سرمو به علامت منفی تکان دادم . خداحافظی کرد و از درب بیرون رفت، بعد از رفتنش به آشپزخانه رفتم تا لقمه نانی کوفت کنم. مامان هم آمد و نشست و پرسید:
_ یاسی چی شده، نمی خوای بهم بگی، چند روزه خیلی پکری . اول فکر کردم کار کردن خسته ات می کنه، ولی الن متوجه شدم که هرچی هست مربوط به دکتره.
قبل از اینکه جواب سوالش را بدم گفتم: مامان به نظرت چه طور پسری بود؟
_ خوب، متین ، با شخصیت.
_ تو فکر می کنی چه احسااسی نسبت به من داره.
مامان کمی فکر کرد و گفت: با چند دقیقه دیدن که نمی شه تشخیص داد ولی اونطور که من دیدم بهت علاقه داره، وگرنه چه دلیلی داشته به دیدنت بیاد.
بی اختیار گریه ام گرفت و با گریه جواب دادم: اشتباه می کنی مامان، اون مژگان رو دوست داره.
مامان از جایش بلند شد و به کنارم آمد و سرمو به سینه اش فشرد و گفت: چرا گریه می کنی عزیزم، می دونم بهش علاقه پیدا کردی و درکت می کنم ولی عیب نداره زمان زیادی نیست که باهاش آشنا شدی. قطع رابطه کن این نشد یکی دیگه، پسر که قحط نیست.
نگاهش کردم و گفتم: مامان این حرف از شما بعیده.
_ چرا دخترم، دروغ میگم، فکر نمی کنم شدیداً وابسته اش باشی که جدایی ازش برات سخت باشه. تازه مگه می تونی به زور کسی رو به خودت علاقه مند کنی.
_ نه نمی تونم.
خودمو از مامان جدا کردم و بلند شدم که به اتاقم بروم. مامان خندید و گفت: یاسی، چرا با اون لباسا اومدی؟
نگاهی به لباسم کردم و گفتم: لباس خونه ست دیگه ، چشه، در ضمن اینطوری می خواستم بفهمونم بهش برام ارزشی نداره.
به خودم دروغ می گفتم، چون می دونستم خیلی برام ارزش داره. توی اتاقم قدم رو می رفتم. باید به امید دسترسی پیدا می کردم ولی چطوری، نه تلفن همراهش رو داشتم نه تلفن خونشونو. خواستم به خونشون برم ولی پشیمون شدم چرا که فکر بدی می کرد مخصوصاً دکتر که گفته بود خونه نیست و اگه من اونجا می رفتم فکر می کرد به خاطر امید رفتم. در این اندیشه بودم که تلفنم زنگ زد، نگاه کردم باز شماره ناشناس بود. بی حوصله روشن کردم و به محض الو گفتن، گفت: یاسمن تویی، من امیدم.
هورایی کشیدم و گفتم: تو آسمونا دنبالت می گشتم رو زمین پیدات کردم. شمارمو از کی گرفتی؟
خندید و گفت: چه خبر شده که دنبال من می گشتی. دختره عاقل، خوب معلومه از رضا گرفتم. صبح دوستت گفت که حال نداری، زنگ زدم احوالی بپرسم.
_ ممنون که زنگ زدی، خوشحالم کردی. خوب حالت چطوره؟ خوبی؟
_ عالی، عالیم، تو چطوری؟ راستی نگفتی چرا دنبالم می گشتی؟
لحظه ای فکر کردم و گفتم: خوبم، چون حوصله ام سر رفته بود برای همین دنبال یه دوست خوب و یه همزبون می گشتم. راستی دکتر کجاست، تنهایی؟
_ خیلی برام جالب با رضا زودتر آشنا شدی ولی با من راحت تری، یه روزه با هم صمیمی شدیم.
_ برای اینکه دکتر یه جوریه، نمیدونم چه جوری بگم آخه...
به میان حرفم دوید و گفت: نمی خواد بگی فهمیدم منظورت چیه، ولی به ظاهرش نگاه نکن باطنش حرف نداره.
_ راستی نگفتی دکتر کجاست، پیشته.
_ نه پیشم نیست رفته خونه دوستت مژگان، مگه خبر نداری.
آه از نهادم برآمد و گفتم: نه خبر ندارم، چون امروز با مژگان تماس نگرفتم.
چند دقیقه ای با امید صحبت کردم و بعد از قطع کردن تلفن یه لحظه تصمیم گرفتم به خونه مژگان بروم ولی زود پشیمون شدم، چرا که به قول مامان دوست داشتن اجباری نبود. باید کاری می کردم چون مثل کوه آتشفشان در حال انفجاربودم. کمی فکر کردم و سپس پیش مامان رفتم و گفتم: مامان نهار بریم خونه مامان بزرگ اینا، حوصله ام سر رفته.
چون می دونست چرا حوصله ام سر رفته قبول کرد، بعد از اطلاع دادن به مامان بزرگ به اونجا رفتیم.طبق معمول هر هفته، همه بچه های مامان بزرگ اونجا جمع بودند. با اینکه سرم با سامان و پگاه دختر خاله ام گرم صحبت بود ولی پرنده خیالم در اطراف دکتر و مژگان می چرخید، دلم می خواست بدانم چیکار می کنن ولی افسوس که امکانش نبود. در دلم ولوله ای بر پا شده بود و در حال دیوونه شدن بودم، از این رو آهسته در گوش سامان گفتم: سامان تو ماشینت چیزی نیست.
منظورمو فهمید، برای همین لبخندی زد و گفت: مگه می شه دوای درد بی درمون تو ماشین سامان پیدا نشه، ولی یه شرط داره؟
_ چه شرطی؟
_ افراط نداریم که گندش در بیاد.
وبدین ترتیب به حیاط رفتیم.
روز شنبه باز قبل از مژگان سر کار رفتم. کمی باهاش سر سنگین شده بودم ولی اون رفتارمو به حساب بابای تازه پیدا شده نیلوفر که هفته ای چند بار به دیدنش می اومد و باعث رنجش من می شد، می گذاشت. در صورتی که اون موضوع برای من تمام شده بود و اونو به چشم یک غریبه می دیدم و محلش نمی گذاشتم.
روز دو شنبه وقتی به خونه رسیدم دیدم مامان نیست، از نیلوفر سراغش رو گرفتم که گفت: مامان بزرگ قلبش مریض شده بردنش بیمارستان و مامان هم رفته اونجا.
_ کی، چرا به من خبر نداد و تو هم تنها موندی؟
_ تازه رفته، گفت الان یاسی می آید خونه و تو تنها نمی مونی. فقط سپرده که به گاز دست نزنم.
با شنیدن این خبر فورا سراغ تلفن رفتم و به مامان زنگ زدم. وقتی مامان گفت که جای نگرانی نیست کمی خیالم راحت شد، چون با وجود نیلوفر نمی تونستم به بیمارستان بروم و چاره ای جز قبول حرفهای مامان نداشتم. اون شب مامان در بیمارستان ماند ومن نیلوفر شب تنها ماندیم. صبح بعد از راهی کردن نیلوفر به سر کارم رفتم، تا ظهر چند بار با مامان تماس گرفته بودم و هر بار گفته بود که حال مامان بزرگ خوب هست. ساعت چهار بعد از اتمام ساعت کاریم، فورا به بیمارستان رفتم. مامان بزرگ توی c.c.u بود و اونطور که مامان گفته بود حالش چندان هم خوب نبود.
وقتی دیدم بی حال روی تخت افتاده بغضم گرفت، به زور جلوی گریه امو گرفتم و چند بار صورتش را بوسیدم و چند دقیقه ای کنارش موندم و بعد چون وقت ملاقات تمام شده بود بیرون رفتم. مامان از ظهر خونه بود، چون نیلوفر که بچه ای فضول و شیطان بود نمی توانست توخونه تنهاش بذاره، و از طرفی چون مامان بزرگ c.c.u بود به همراه نیاز نداشت. روز بعد نزدیک ظهر بود که مامان تماس گرفت و خبر خوشی بهم داد. مامان بزرگ رو به بخش انتقال داده بودند و این خوشحالم کرد، چون خیلی دوستش داشتم. شاد و شنگول مشغول کار بودم که تلفنم دوباره زنگ زد. با دیدن شماره دکتر، خاموشش کردم چون نمی خواستم حتی صدایش رو هم بشنوم. عصر دوباره به ملاقات مامان بزرگ رفتم، نیم ساعتی پیشش نشستم و سپس به خونه رفتم چون قرار بود مامان شب را همراهش بمونه. وقتی رسیدم مامان حاضر و آماده منتظرم بود، قبل از رفتنش گفت: یاسی، نیلوفر یه کمی حال نداره. مواظبش باش.
_ باشه، خیالتون آسوده باشه، چهار چشمی مواظبشم
بعد از رفتن مامان غذایی خوردم و به هال رفته و روی کاناپه دراز کشیدم. حق با مامان بود و نیلوفری که یک دقیقه هم آروم و قرار نداشت بی حال جلوی تلویزیون دراز کشیده و نگاه می کرد. دقایقی گذشت ولی نیلوفر همچنان دراز کشیده بود. بلند شدم ونگاهش کردم صورتش گر گرفته بود. دستم را روی پیشانیش گذاشتم کمی داغ بود، استامینوفن بهش دادم. هرازگاهی تبش را چک می کردم، همچنان بالا بود. خواستم دکتر ببرمش که به گریه افتاد و خواهش تمنا کرد، طاقت گریه هاشو نداشتم و برای همین از بردن به دکتر صرف نظر کردم ولی هر چه زمان می گذشت حالش بدتر می شد. از تب، صورتش جوش زده و قلبش به تندی می زد. دیگه دست، دست کردن جایز نبود به ساعت نگاه کردم 5/2 نصف شب بود. با دیدن ساعت ماتم گرفتم چون اون وقت شب جرات تنها بیرون رفتن را نداشتم.گریه ام گرفت و یک لحظه با خودم گفتم، نکنه بمیره و این فکر به وحشت انداختم. داشتم دیوانه می شدم و دنبال چاره ای می گشتم که به یاد امید افتادم، با همراهش تماس گرفتم هر چه زنگ می خورد جواب نمی داد. خواستم با دکتر تماس بگیرم که منصرف شدم و شماره خونه اش را گرفتم بعد از چند بار بوق زدن گوشی رو برداشتند، فورا گفتم: امید، امید چرا جواب نمی دی، منم یاسمن.
بجای امید، دکتر جواب داد: چی شده، چرا گریه می کنی؟
_ نیلوفر، نیلوفر.
_ نیلوفر چی شده؟
_ داره می میره، تو رو خدا به دادم برس، مامان خونه نیست.
_ الان خودمو می رسونم.
گریه کنان به سینه نیلوفر چشم دوخته بودم چون می ترسیدم هر آن قلبش از کاربایسته. با شنیدن صدای زنگ، گویی جان دوباره گرفتم و بدون اینکه جواب بدم فورا درب را باز کردم و به انتظار دکتر جلوی درب ایستادم. وقتی رسید، خودمو از جلوی درب کنار کشیدم و گفتم:
_ دکتر، نیلوفر داره می میره، یه کاری بکن.
_ اجازه بده ببینم.
فورا به یادم افتاد که جلوی درب ایستاده و مانع ورودش شدم. کنار رفتم و از حرکت خودم خجالت کشیدم ولی اختیارم دست خودم نبود. دکتر بالای سر نیلوفر رفت و معاینه اش کرد از ترس اینکه خبر بدی بهم خواهد داد، همچنان اشک می ریختم. چند دقیقه ای طول کشید و اون دقایق برای من به اندازه یک قرن گذشت، سرش رو بالا گرفت حرفی بزنه که پیشدستی کردم و گفتم: داره می میره، آره می خوای اینو بگی.
دستمو گرفت و نشوند و گفت: نه نترس، آبله مرغون گرفته، اگه چند دقیقه ای تحمل کنی تبش پایین می آد.
از خوشحالی پریدم روی هوا و فریاد زدم و بعد گفتم: ببخشید از خوشحالی نتونستم خودمو کنترل کنم.
بدون اینکه نگاهم کنه گفت: برو آب و دستمال تمیز بیار تا پاشویش کنم.
به آشپزخانه دویدم و توی لگن آب ریختم وبا دستمال برایش بردم. عقربه های ساعت به کندی می گذشت و تا وقتی که حال نیلوفر کمی خوب بشه هزار بار مردم و زنده شدم. وقتی لبخند رو، روی لبهای دکتر دیدم نفس بلندی کشیدم و گفتم: زنده می مونه آره.
به صورتم چشم دوخت و گفت: آره که زنده می مونه، تبش هم پایین اومده، خیالت آسوده باشه. راستی حاج خانم کجاست؟
_ مادر بزرگم بیمارستان بستریه، شب رو پیش اون مونده.
_ چرا، مشکلشون چیه؟
_ خونه خالم اینا مهمون بوده که یهو قلبش درد می گیره، می برنش بیمارستان که بستریش می کنن.
_ الان حالشون چطوره؟
_ بهتره. دو روز تو c.c.u بود الان آوردنش بخش،بیمارستان خاتم الانبیاست.
دکتر دستش را گذاشت رو پبشونیش و بعد گفت: یاسی برام یه لیوان آب می آری؟
بجای آب، براش آبمیوه آوردم. قرصی ازداخل کیفش بیرون آورد و خورد، بعد چشماشو بست و به دیوار تکیه داد. ناخود آگاه چشمم به ساعت افتاد نزدیک چهار صبح بود، با دیدن ساعت با شرمندگی گفتم: ببخش که نصف شبی مزاحمت شدم و تو رو بیخواب کردم.
سرش را بلند کرد و در حالیکه به صورتم خیره شده بود گفت: می شه بگی چرا با من قهری؟
صورتمو ازش برگردوندم و به سمت دیگر نگاه کردم و گفتم: اشتباه میکنی من قهر نیستم.
_ جدی، پس چرا روتو برگردوندی اون طرف؟
با پوز خندی جواب دادم: چون می دونم تو خیلی مومنی و از نگاه کردن به نا محرم پرهیز می کنی.
تا اینو گفتم زد زیر خنده، در دلم گفتم حتما بخاطر چند ساعت پیش می خنده ومیگه حتما اون موقع نا محرم نبودم ولی الان یک دفعه نا محرم شدم. حرصم گرفت، از رو نرفتم و با سماجت گفتم: چرا می خندی بده، که نمی خوام مرتکب گناه بشی.
همان طور که می خندید جواب داد: نه خوبه، ولی خیلی بدم می آید دوست دارم وقتی باهات حرف می زنم تو صورتم نگاه کنی پس تو نگران این مسئله نباش چون من تورو به چشم خواهرم می بینم.
یک دفعه وا رفتم چون آب پاکی را، روی دستم ریخته بود. مایوس و سر خورده نگاش کردم که گفت: اگه باهام قهر نیستی چرا به امید زنگ زدی، اونکه جواب نداده بود تو مجبور شدی به خونه تلفن کنی.
_ تو از کجا فهمیدی؟ مگه به گوشیش نگاه کردی؟
_ نه، تو اون موقعیت فرصت این کار رو نداشتم ولی حدس زدم چون امید وقتی خونه است شب موقع خواب گوشی اش رو، روی سایلنت می ذاره.از امید، امید گفتنت حدس زدم.
به جای جواب دادن به سوالش گفتم: دکتر تو الان می خوای بری؟
_ کدوم خواهری، برادر خودش رو دکتر صدا می کنه. هر وقت رضا صدام کردی جوابت رو می دم.
_ خوب آقا رضا می خوای بری؟
ابرویی بالا انداخت و گفت: فقط رضا.
اگه یه خورده دیگه سر به سرم می ذاشت گریه می کردم برای همین با صدایی که انگار از ته چاه در می آید گفتم: رضا می خوای بری؟ اگه بری من با این حال نیلوفر سکته می کنم.
_ نه تا اومدن مامان صبر می کنم ولی مگه تو نمی خوای بری سر کار، نیلوفر رو چیکار می کنی؟
_ چرا برای همین موندم چیکار کنم، کله سحری چطوری به مامان خبر بدم که نگران نباشه.
_ من امروز ساعت یازده کلاس دارم تا اون موقع کنارش می مونم.
لبخندی زدم و گفتم: نمی دونم چطوری زحماتتو جبران کنم. حالا که لطف کردی و می مونی، پس یه پتو و بالش می آرم تا همین جا دراز بکشی. واقعا ازت ممنونم.
بلند شدم که برم برایش پتو و بالش بیارم که گفت: کاری نکردم خواهر جان، فقط تو دلیل قهر بودنت رو بگو.
انگار سیمی به بدنم وصل کردند، لحظه ای مکث کرده و سپس برای اینکه دستم رو نشه به اتاق پناه بردم. چند دقیقه ای همونجا موندم تا بر اعصابم مسلط بشوم، بعد دو تا پتو و بالش برداشتم و دوباره به هال رفتم. چشماشو بسته و به دیوار تکیه داده بود، با دیدنش گفتم: خوابت می آد؟
چشماشو باز کرد و گفت: نه، سرم درد می کنه.
_ بخاطر اینکه بد خواب شدی.
_ نه، تو که زنگ زدی با شنیدن صدات که گریه می کردی خیلی ترسیدم.
لبخند زنان پتو و بالش را به دستش دادم و گفتم: از وقتی که باهام آشنا شدی همه اش بهت شوک وارد می کنم.
بالش رو زیر سرش گذاشت و به پهلو دراز کشید و دستش رو ستون سرش کرد و به صورتم خیره شد. با حالت خاصی نگاه می کرد، نمی دانستم دنبال چه چیزی می گرده که چنان مو شکافانه نگاهم می کند. به روی خودم نیاوردم و خیلی راحت بالش را روی کاناپه گذاشته و دراز کشیدم و به سقف چشم دوختم. به گمانم نیم ساعتی بهم خیره بود که آخر طاقتم را از دست داده و به سمتش برگشتم و گفتم: هنوز کشف نکردی؟ به نتیجه نرسیدی؟
سرش را تکان داد و گفت:چی رو؟
_ نمی دونم، تو به من ذل زدی.
تازه متوجه منظورم شد، خنده ای کرد و گفت: دارم بررسیت می کنم.
با تعجب پرسیدم: چی مو؟
_ یاسی می دونی مثل چی می مونی؟
به علامت منفی سرم را تکان دادم که گفت: مثل دریا، یک لحظه آروم و صاف و زلالی که آدم با آرامش خاطر به تماشات می ایسته ولی یک دفعه چنان طوفانی می شی که نگو.
_ پس مواظب باش که گرفتار امواج پر تلاطم دریا نشی، چون اون موقع راه نجاتی نداری و باید توش غرق بشی.
سپس با ریشخند ادامه دادم: داداشی تا سحر چیزی نمونده بگیر بخواب.
و فورا پت را روی سرم کشیدم و تظاهر به خواب کردم ولی در واقع برای اینکه شاهد حال دگرگونم نباشه زیر پتو خزیدم. با اینکه نمی دیدمش ولی متوجه کلافه گی اش می شدم چون مرتب غلت می زد تا اینکه از جایش بلند شد و به آشپزخانه رفت. از صدای شر شر آب حدس زدم داره آب می خوره. لحظه ای بعد دوباره برگشت، صدای نفسهایش را شنیدم و کنجکاو شدم، آهسته از گوشه پتو نگاهش کردم نماز می خوند. باخودم گفتم الان چه وقته نماز خوندنه، اذان که نشده. با اینکه کنجکاو شده بودم ولی نخواستم آرامشش رو بهم بزنم، تا اینکه با صدای چیزی از جا پریدم. اونقدر ترسیده بودم که نمی دونستم تشخیص بدهم صدای چیه و اگه رضا نمی گفت: یاسی تلفنه، جواب بده، متوجه نمی شدم. دستم رو روی قلبم گذاشتم و گوشی رو برداشتم. به محض شنیدن صدای مامان، ضربان قلبم بیشتر شد و مجال حرف زدن را بهش ندادم و پرسیدم: مامان بزرگ طوریش شده،، حالش بده؟
مامان که متوجه حالم شد فورا گفت: نه عزیزم، مامان بزرگ حالش خوبه، گفتم یه موقع خواب می مونی زنگ زدم تا بیدارت کنم.
فورا به ساعت نگاه کردم، شیش و نیم بود. نفس راحتی کشیدم و گفتم: ولی من زهر ترک شدم، باور کن قلبم داره از حلقم بیرون می زنه.
مامان خندید و گفت: نه نترس، نیلوفر چطوره؟ خوبه؟
نگاهی به رضا که به دهانم چشم دوخته بود کردم و گفتم: نه مامان، حالش زیاد خوب نیست. اگه امروز مدرسه نره بهتره، تب داره.
_ باشه الان می آم خونه، منتظرم باش.
وقتی گوشی را گذاشتم رضا آهسته گفت:شیری، چیزی می خوری برات بیارم.
_ نمی دونم.
بلافاصله رفت و برام یک لیوان شیر آورد، لیوان رو از دستش گرفتم و سر کشیدم و وقتی کمی حالم جا اومد، گفت: ببخشید که من فضولی کردم و به یخچال دست زدم.
با دلی سرشار از محبت به چشماش نگاه کردم و گفتم: کاش همه فضولا مثل تو باشن، مهربون و با محبت.
لبخند زنان جواب داد: این نهایت لطف شماست یاسمن خانم.
بلند شدم و به دستشویی رفتم تا هر چه سریعتر بتونم بساط صبحانه رو آماده کنم. وقتی به هال برگشتم دیدم نیست ولی از توی آشپزخانه سر و صدایی می آمد، وقتی به اونجا رفتم دیدم داره چایی دم می کنه. خنده کنان گفتم: مثل اینکه من مهمون تو هستم. دستت درد نکنه. چقدر تو از دیشب منو شرمنده کردی، واقعا نمی دونم از زیر بار این همه شرمندگی چطوری بیرون بیام.
همانطور که مشغول بود جواب داد: فقط لطف کن از این به بعد هر وقت تلفن کردم جواب بده، نه اینکه خاموشش کنی.
کره و مربا رو از یخچال بیرون آوردم و روی میز گذاشتم و گفتم: رضا تو هنوز بی خیال نشدی.
_ تا وقتی که دلیل اون رفتارت رو نفهمم، مطمئن باش از دست من خلاصی نداری.
_ پس تو هم مطمئن باش نمی تونی بفهمی، چون دلیل خاصی نداره.
_ باور نمی کنم و آخر هم می فهمم. جوینده یابنده است. قسمت 25

نیم ساعتی نگذشته بود که مامان خودش رو رسوند، از دربکه وارد شد صدام کرد:
_ یاسی، یاسی کجایی؟
_ بله، دارم صبحانه می خورم.
وقتی به آشپزخانه آمد با دیدن رضا جا خورد و متعجب نگاهمون می کرد که فورا گفتم:
_ مامان دیشب حال نیلوفر خیلی بد بود مزاحم دکتر شدم، آخه آبله مرغون گرفته.
مامان فورا خودشو جمع وجور کرد وگفت:بله، ممنون که زحمت کشیدن. حالا نیلوفر کجاست؟
و دستپاچه به هال رفت و من هم پشت سرش. با دیدن حال نیلوفر کمی آروم گرفت، بعد دوباره پیش رضا برگشتیم. مامان روی صندلی نشست و رو به رضا گفت: نمی دونم چطوری از شما تشکر کنم. ببخشید که یاسی مایه درد سر شده و همه اش مزاحم شما می شه.
با شیطنت قبل از رضا جواب دادم: مامان جان تشکر لازم نیست. اگه برادر به داد خواهرش نرسه پس کی برسه، غریبه ها. داشتن برادر این جور موقع ها خوبه، مگه نه.
مامان با حیرت و دهان نیمه باز نگاهم کرد ولی رضا گفت: بله حاج خانم، حق با یاسیه.
مامان حرفی نزد. تند تند صبحانه خوردم و رفتم تا سریع آماده بشم. وقتی برای خداحافظی پیش شون رفتم رضا با دیدنم گفت:صبر کن با هم بریم.
و زود از جایش بلند شد. مامان دوباره تشکر کرد و ما خداحافظی کرده و بیرون رفتیم. خیلی دلم می خواست رضا می ماند و مژگان میدیدتش ولی حیف که همراهم اومد. تا وقتی که برسیم حرفی میانمان رد و بدل نشدو جلوی شرکت پیاده شدم و موقع خداحافظی گفتم: داداشی دستت درد نکنه، فعلا خداحافظ.
سری تکان داد و گفت: خواهش می کنم خواهر جون، باز ساعت هفت می آم، به امید دیدار.
آرام زمزمه کردم: خواهر جون و زهر مار.
به گمونم شنید چون قاه قاه خندید.
عصر وقتی به خونه رفتم مامان با دیدنم فورا پرسید: موضوع خواهر، برادری چیه، برایش توضیح دادم. وقتی حرفم تمام شد گفت: یاسی، تو هم دیگه بهتره دیدگاهتو عوض کنی چون اینطوری آسیب می بینی.
برای اینکه خیال مامان رو آسوده کنم به دروغ گفتم: خودمم همین تصمیم رو دارم.
نزدیک ساعت هفت به اتاقم رفتم و درب را قفل کردم و به عمد موزیک تندی روی ضبط گذاشتم و با صدای بلند روشنش کردم، سپس پشت پنجره رفته و منتظرش شدم. درست سر ساعت هفت از را رسید. با آمدن او مامان هم پشت درب آمد و بعد از چند بار درب زدن وقتی دید که جواب نمیدهم بی خیال شد و رفت.رضا یک ساعتی نشست و سپس رفت، من هم ده دقیقه بعد از رفتنش از اتاق بیرون رفتم. مامان کمی به صورتم دقیق شد و گفت: می دونستی می آد؟
خودمو به اون راه زدم و متعجب پرسیدم: کی؟
_ یاسی من بچه نیستم، نمی خواد ادا و اصول در بیاری. ولی اینو هم بدون که راهش این نیست، زشته.
روی مبل ولو شدم و گفتم: مامان جان، من که متوجه منظورت نشدم لطفا واضح تر حرف بزن.
نیلوفر که بی حال سر جایش دراز کشیده و با عروسکش بازی می کرد گفت: دوستت، دکتر خوشگله اومده بود و سراغ تو رو گرفت.
خنده ای کردم و رو به مامان کرده و گفتم: مامان مواظب این وروجک باش، از الان ببین چی میگه.
مامان: به خواهرش رفته.
روز پنج شنبه وقتی به خونه رسیدم دیدم مامان بزرگ را هم از بیمارستان مرخص کرده وبه خانه آورده اند و این موضوع باعث شادیم شد. ولی از اینکه دایی اینا و همین طور خاله و پگاه هم آمده بودند، در دل عزا گرفتم چون نمی خواستم سامان رضا را ببینه و از رفتارم متوجه همه چیز بشه. در دل دعا می کردم تا عصر قبل از آمدنش از خانه ما بروند و شکر خدا، دعایم مستجاب شده و نیم ساعت قبل از آمدن رضا همگی به اتفاق هم رفتند و من سریع به بهانه استراحت به اتاقم رفتم و خودمو حبس کردم. صبح از کله سحر بیدار شده و بعد از اینکه حسابی به خودم رسیدم دنبال مژگان رفته و با هم رهسپار شدیم. همین که به نزدیکشان رسیدیم امید با دیدنم دستی تکان داد و مژگان به خیال اینکه برای اون دست تکان می دهد دستش رو بالا برد،به زور جلوی خنده مو گرفتم ولی پوزخند زنان گفتم: دکتر رو بی خیال شدی؟
مژگان تابی به سر و گردنش داد و گفت: ای وای نه، مگه میشه، رضا یه تیکه جواهره، می میرم براش. خوب زشت بود اگه محلش نمی ذاشتم.
در دلم گفتم: از قرار مدارتون مشخصه که چقدر همدیگر را دوست دارین. وقتی پیششان رسیدیم، با همه به گرمی سلام و احوالپرسی کردم. وقتی به دکتر رسیدم به سردی سلامی کردم و از کنارش گذشتم ولی در عوض با امید چنان به گرمی حال و احوالپرسی کردم که باعث تعجب بقیه شد. البته اون هم حسابی تحویل گرفت، تصمیم گرفته بودم اعتنایی به رضا نکنم. موقعی که راه افتادیم از همه جلوتر بودیم، دو تایی چنان می گفتیم و با صدای بلند می خندیدیم که گوی سالهاست که با هم آشناییم. برای همین در بین راه که برای استراحتی کوتاه ایستادیم، مژگان متلکی بارم کرد و گفت: یاسی چایی نخورده پسر خاله شدین.
امید که مثل مژگان حاضر جواب بود فورا گفت: اتفاقا قبل از شما چایی خورده بودیم، مگه نه یاسمن جون.
رضا در حالیکه با لیوانی که دستش بود بازی می کرد جواب داد: از گل گفتن و خندیدناتون مشخصه.
ابرومو بالا بردم و گفتم: چون ریگی به کفشمون نیست مثل بعضی از مردم، تو خلوت وتنهایی گل نمی گیم و نمی خندیم.
به غیر از رضا بقیه متوجه متلک گفتنم نشدن، برای همین سجاد جواب داد: من موافق عقیده یاسمن هستم.
بحث جالبی راه انداخته بودم، همشون در مورد رابطه غلط پسرا و دخترا صحبت میکردن و من فاتحانه هر چه که دلم می خواست بطور غیر مستقیم بار رضا می کردم و اون هم گهگاهی اظهار نظر می کرد. وقتی خواستیم راه بیفتیم رضا خودشو به ما رسوند و گفت: یاسی درد تو چیه، حرفات خیلی بو داره.
رو به امید کردم و گفتم: امید حرفهای من بو داره.
امید خنده کنان جواب داد: من که متوجه نشدم. حتما دوست دختر رضا خیلی از عطر کریستین دیور استفاده می کنند و بوش تو دماغش هنوز مونده. هی بهش میگم نرو طرفش قبول نمی کنه، حالا هوایی شده.
یک دفعه زدم زیر خنده، چنان می خندیدم که نمی تونستم راه برم و روی زمین نشسته بودم و با رسیدن بقیه الهام پرسید: چی شده، یاسمن چرا غش کرده.
رضا به نشانه تاسف سری تکان داد و گفت: از امید دلقک بپرس، از شاهکارهای اونه.
امید به اعتراض گفت: اا رضا واقعا برات متاسفم، تقصیر خودتو می اندازی گردن من. اصلا ما نباید محلت می گذاشتیم تا برامون رجز نخونی.
سپس دستش رو بطرفم دراز کرد، به کمکش از روی زمین بلند شدم و با رسیدن به ایستگاه امید همچنان سر به سر رضا می گذاشت و مجال سین جین کردن رو بهش نمی داد. بالا وقتی همه دور هم جمع بودیم امید به مهدی اشاره کرد و مهدی هم به بهانه ای رضا را کنار کشید. بعد از رفتن آنها رو به بقیه گفت: بچه ها بیست و هفت دی یعنی روز یک شنبه تولد رضاست. با چند تا از بچه های دیگه هم قرار گذاشتیم دور هم جمع بشیم، هر کی خواست بیاد. ساعت هفت خونه منتظر هستیم، می خوایم سورپرایزش کنیم.
با اینکه بخاطر مژگان از رضا دلگیر بودم ولی با شنیدن این موضوع به وجد آمدم و تا رسیدن وقت موعد لحظه شماری می کردم. روز شنبه وقتی تعطیل شدیم رو به مژگان کردم و گفتم: می آیی بریم برای رضا کادو بخریم.
مژگان لحظه ای مکث کرد و سپس گفت: نه یاسی جون، به مامان قول دادم عصری برم پیشش. شاید یه سر از اونجا بریم برای رضا کادو بخریم.
از اینکه به تنهایی می خواست به خرید برود لحظه ای دلم گرفت ولی با یاد آوری رضا و لطفهایی که در حقم کرده بود خوشحال روانه شدم. بعد از کلی فکر کردن و گشتن، نهایت عطری به همراه خود نویس خریده و به خونه رفتم. روز بعد وقتی از سر کار برگشتم اول به حمام رفته و دوشی گرفتم و سپس برای براشینگ کردن موهام به آرایشگاه رفتم چون کمی طول کشید وقتی به خونه برگشتم تند تند حاضر شدم. یک پلیور سفید آستین حلقه ای با یقه ی شل، همراه شلوار مشکی پوشیدم. مامان با دیدنم اعتراض کنان گفت: یاسی، لباست مناسب نیست.
نگاهی کردم و گفتم: چرا؟ چشه؟
یقه اش باز، آستین نداره، شلوارت هم خیلی تنگه، اصلا مناسب اونجا نیست.
_ مامان تو رو خدا ایراد بنی اسرائیلی نگیر، اگه شلوارم تنگه در عوض بلوزم بلنده، بقیه اش هم مناسبه.
مامان هر کاری کرد نتوانست برای عوض کردن لباسام متقاعدم کند. شاد و سر مست می خواستم بروم که اینبار نیلوفر صدام کرد و گفت: یاسی برام شکلات بخر، یادت نره ها.
_ چشم.
جلوی درب به محض اینکه پا بیرون گذاشتم سینه به سینه رضا که برای سر کشی به نیلوفر آمده بود برخوردم، نگاهی به سر تا پایم انداخت و گفت: خیره، کجا به سلامتی؟
مستانه نگاهش کردم و گفتم: مهمونی، تو هم می آیی؟
_ نه، ولی یه خورده صبر کن برسونمت.
_ مرسی خودم می رم، بای. قسمت 26
فورا ازش جدا شده و به راه افتادم. سر راهم کنار گلفروشی نگه داشته و پیاده شدم و دسته گلی از رزهای صورتی سفارش دادم. چون تا آماده کردنش کمی وقت می برد به سوپری که رو به روی گلفروشی اون دست خیابان بود رفتم تا شکلات مورد علاقه نیلوفر رو بخرم. مشغول برداشتن شکلات از قفسه بودم که صدایی آشنا بر جا میخکوبم کرد، با تلفن حرف می زد و می گفت: آرمین، جان بابایی گریه نکن الان می آم، قربونت برم گریه نکن من طاقت اشکاتو ندارم، خوشگلم دارم برات تنقلات می خرم.همین طور یک ریز قربان صدقه اش می رفت. به گوشهای خودم شک کردم چون اجناس توی قفسه امکان دیدن اون سمت رو نمی داد، برای اطمینان به ته مغازه رفته و درست رو به روی هم قرار گرفتیم، انتظار دیدنم رو نداشت. لحظه ای بهم نگاه کردیم، تمام شکلاتها از دستم به زمین افتاد. قبل از اینکه مجال حرف زدن داشته باشه سریع از مغازه بیرون دویدم. اون هم پشت سرم می آمد و صدام می کرد، اعتنایی نکردم و بی حواس به ماشین ها از خیابان رد شدم که صدای فحش دادن راننده ای هم به گوشم خورد. نمی دونم چطوری پول گلفروشی رو داده و بیرون آمدم و سوار ماشین شده و به راه افتادم. کمی که دور شدم چون حواسم به ماشین ها نبود مجبور شدم نگه دارم. صدایش توی گوشم زنگ می زد مخصوصا بابایی، بابایی گفتنش، از ناراحتی و درد شروع کردم به زار زدن چون سالها تشنه این الفاظ بودم و اون بی آنکه گناهی مرتکب شده باشیم محروممون کرده بود. با اون حالیکه داشتم نمی تونستم در مهمونی تولد رضا شرکت کنم ولی هر چقدر با خودم کلنجار رفتم که به خونه برگردم نتوانستم. به دنبال راه حلی بودم چون نمی خواستم شادی دیگران را هم خراب کنم، یک دفعه به یاد ابی یکی از دوستان قدیمی ام بود افتادم و باهاش تماس گرفتم تا به فریادم برسد. دقایقی نگذشته بود که شاد و شنگول از آیینه نگاهی به صورت بهم ریخته ام انداختم و صورتمو پاک کرده و از نو آرایش کردم و سپس حرکت کردم. وقتی رسیدم خود رضا درب را به رویم باز کرد، گل و کادو رو به طرفش گرفتم و تبریک گفتم. امید به محض دیدنم گفت: به به خانم خوش قول، چرا اینقدر زود اومدی؟
به دروغ گفتم: تو ترافیک گیر کرده بودم.
رضا که می دانست چه ساعتی از خونه بیرون اومدم پوزخند زنان جواب داد: ترافیک تهران برای همه یه درد سر شده. دو ساعت توی ترافیک موندن، آدمو خسته می کنه.
برای اینکه حال گیری نکنم جوابش را ندادم. نگاهی به جمع انداختم به غیر از چند نفری که من می شناختم بقیه غریبه بودند، البته برای من. دوستان رضا همه شاد و سر زنده و خیلی هم مثبت بودند، درست بر عکس دوستان من. به تک تکشون نگاه کرده و حلاجی می کردم که امید کنارم اومد. نگاهش کردم این بار به چشم خریدار، پسری خیلی قد بلند و چهار شانه با چشمای عسلی و پ.ستی سفید و صورتی کشیده، زیاد خوشگل نبود ولی با نمک و تو دل برو بود. همین طور که محو تماشایش بودم یک دفعه گفت: چرا اینطوری نگام می کنی خبریه؟
خندیدم و گفتم: آره، می خواستم ازت خواستگاری کنم.
خیره نگاهم کرد و گفت: نمی دونستم تو تزریقاتی هم داری.
با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم: تزریقات؟ متوجه منظورت نشدم.
_ آره جون خودت.
_ باور کن متوجه نشدم؟
خنده کنان جواب داد: اونقدر به اینور و اونور آمپول زدی که بوی این پنبه خیس آ چیه می زنن تا میکرب آ از بین بره، بوی اونا رو گرفتی، از ده فرسخی بوش می آد.
تازه دوزاریم افتاد، خندیدم و گفتم: کمال هم نشین اثر کرده یعنی تو این کاره نیستی.
_ چرا، ولی نه هرجایی.
متوجه منظورش شدم که جای مناسبی برای این کار نبوده ، ولی اون که از دل سوخته من خبر نداشت. برای همین مستانه خندیدم و شعری برایش زمزمه کردم، وقتی تمام شد رو به بقیه گفت: بچه ها یک دقیقه ساکت باشید تا یاسمن برامون شعر بخونه، صدای قشنگی داره.
مژگان در جوابش گفت: تو از کجا می دونی یاسمن صدای قشنگی داره؟
چون باز کنار رضا تلپ شده و لج منو در آورد با تمسخر جواب دادم : یکی از کاستامو براش فرستادم، همونی که تازه به بازار اومدا.
حال مژگان رو حسابی گرفتم و بعد به خواست حاضرین چند بیتی از شاعران ایرانی زمزمه کردم، البته با همراهی خودشون. مجلسمون حسابی گرم شده بود و با اینکه در ظاهر همراه بقیه شادی می کردم ولی در دلم خون گریه می کردم، چون غیر از اتفاقی که موقع اومدن برام افتاده بود با بی محلی های رضا اعصابم کاملاً بهم ریخته بود ولی با این وجود سعی در حفظ ظاهر داشتم. موقع بریدن کیک همه دور رضا جمع شدند تا عکس بگیرند ولی من همانطور سر جایم نشستم. رضا نگاهم کرد و گفت، تو نمی آیی؟
_ نه، من خیلی بد عکسم و عکسهای شما رو هم خراب می کنم.
_ هر طور راحتی.
بی اعتنایی اش حسابی لجمو در آورده بود، ولی تحمل می کردم. امید بعد از چند تا عکس گرفتن دوربین رو به حسام یکی از دوستانش داد و سپس گوشه لباسمو گرفت و گفت: من هم مثل تو بد عکسم، بیا دوتایی عکسهای رضا رو خراب کنیم ، نمی شه که همش خوشگلا باهاش عکس بگیرن.
دو تایی کنار رضا ایستاده و عکس گرفتیم. بعد از بریدن کیک ، نوبت باز کردن کادو ها رسید. چند تایی باز کردند، همه لباس و عطر بود. بعد از باز کردن کادوی مژگان که بسته ای بزرگ بود دقیق شدم، وقتی رضاکادو را باز کرد یک کیف دستی چرمی گرون قیمتی بود. با این که مژگان خسیس بود ولی برای رضا سنگ تمام گذاشته و حسابی ولخرجی کرده بود. وقتی نوبت کادوی من شد آرام گفتم: بازش نکن ، مال من ناقابله.

خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#9
لبخند زنان گفت: هرچه از دوست رسد نیکوست.
وقتی باز کرد مینو با دیدن عطر و خودنویس گفت: یاسمن، دیگه چی می خواستس بخری، نکنه انتظار داشتی بازار رو براش بخری. اونوقت دیگه نمی شد رضا رو نگه داشت و ما مجبور بودیم خونه ای، چیزی براش بخریم.
امید : از سرش هم زیاده، برای همین دوتایی باید استفاده کنیم.
رضا : دستت درد نکنه، خود نویس خیلی به دردم می خوره. موقع نسخه نوشتن به یادت می افتم.
حرف رضا به دلم نشست و خوشحالم کرد. وقتی همه کادو ها رو باز کردند ، رضا روبه امید کرد و گفت: پس کادوی تو کو؟
کمی فکر کرد و سرش رو خاروند و گفت: یادم رفته بخرم.
رضا: زحمت می کشی می ری و الان می خری.
امید بلند شد و به اتاقش رفت، خیال کردیم برای خرید می خواهد بیرون برود ولی دیدیم با بسته کادو پیچ شده برگشت و گفت: هر کی بگه توی این چیه جایزه داره.
هر کس چیزی می گفت و امید نچی می کرد تا اینکه مهدی گفت: امید لفتش نده، دیر شده، زود بازش کن.
امید کاغذ کادو را پاره کرد و ربدوشامبری بیرون کشید و نشان داد و گفت: قشنگه؟
رضا با حالتی خاص گفت: بله دستت درد نکنه.
امید خودش را لوس کرد و گفت: رضا بگم چرا اینو خریدم؟
رضا چپ چپ نگاهش کرد ولی امید از رو نرفته و چند بار دیگه هم تکرار کرد و گفت:
_ رضا بگم؟
آخر حسام به جای رضا گفت: امید بگو ببینم قضیه ربدوشامبر چیه، اینجا کسی غریبه نیست.
امید نگاهی به رضا کرد و گفت: چند شب پیش خواب بودیم که تلفن خونه زنگ زد . من از جام تکون نخوردم چون می دونستم رضا مجبور می شه جواب بده، بعد از چند تا بوق زدن رضا رفت و جواب داد. یک دفعه دیدم می گه الان می آم، کی، چرا؟ خلاصه طرز حرف زدنش نگرانم کرد بلند شده و از اتاق بیرون اومدم که دیدم رضا داره می دوه طرف درب، چون آقا پسرمون عادت داره شبا راحت بخوابه، با همون سر و وضع داشت می رفت. وقتی دیدم حالش خوش نیست، پریدم و بغلش کردم و گفتم: رضا چرا مثل انسانهای اولیه شدی ، رضا هم گفت امید ولم کن بابا، الان چه وقت مسخره بازیه، نیلوفر مرد. من هم که محکم بغلش کرده بودم گفتم: بابا ، نیلوفر هم اگه بمیره باید چند تا برگ به خودت بچسبونی.
طفلکی یهو از خواب بیدار شد و نگاهی به سر تا پایش انداخت و بعد تندی دوید طرف اتاق و سر سه سوت مثل این آتیش نشونا آماده شد و بیرون اومد. هی بهش می گم رضا چی شده؟ بگو مردم از نگرانی . همه اش یه بند ، می گفت: نیلوفر داره می میره. تندی هم کیفش رو برداشت و رفت. بعد از رفتنش همه اش به خودم بد و بیراه می گفتم که چرا سه روز تنهاش گذاشتم، تا اینطوری عاشق و مجنون بشه و دست و پاشو گم کنه. خیلی دلم براش می سوخت، تا صبح هزار بار مردم و زنده شدم.
رضا: دیدم تا وقتی که من برگردم پاشنه تلفن رو از جا کنده بودی ، پس از نگرانی بیش از حد بود.
_ ولی رضا باور کن نمی خواستم تلفن رو مشغول کنم چون گوش به زنگ بودم که هر آن از بهشت زهرا تلفن بکنن تا برم و جنازه تو رو تحویل بگیرم.
همه از خنده روده بر شده بودیم و ارسلان خنده کنان پرسید: امید پس چرا جنازه رضا رو می خواستی تحویل بگیری، نیلوفر داشت می مرد چه ربطی به رضا داشت؟
امید هم خیلی جدی جواب داد: برای اینکه گفتم بره و ببینه عشقش مرده از ناراحتی خودشو می کشه. عشق ، سه روزه بد جوری رضا رو هوایی کرده بود که اونجوری با اون شکل و شمایل می رفت پیش اش. خلاصه تا صبح تو سرم کوبیدم و عزاداری کردم که رضا از دستم رفت، همه اش خودمو نفرین می کردم که چرا تنهاش گذاشتم. نمی دونستم چه جوری به مادرش خبر بدم. اونقدر به سرم کوبیدم که دیدم رضا خودش اومد. از اینکه سالم می دیدمش خوشحال شدم. فوراً پریدم و ماچش کردم، بعد با یاد آوری نیلوفر نوحه خونی کردم و بهش تسلیت گفتم. با گریه و زاری بهش گفتم، رضا می دونم غم از دست دادن عزیز اون هم عشق یک مرد با محبتی مثل تو سخته ولی چاره چیه باید تحملش کنی. تا اینو گفتم رضا با خیال آسوده روی مبل ولو شدو گفت: امید خواب دیدی خیر باشه، این حرفا چیه میزنی برو بگیر بخواب.
حیرون نگاهش کردم و جواب دادم: رضا انگار حالت خوب نیست، ببرمت بیمارستان، گویا ضربه کاری بوده. خدا بهت صبر بده. نیلوفر رو خیلی دوست داشتی؟
تا اینو گفتم آقا تازه دهن باز کرد و گفت: امید، نیلوفر خواهر یاسمنه، هفت سالشه. طفلی تب کرده بود یعنی آبله مرغون گرفته بود، رفته بودم اونجا.
بعد از شنیدن این حرف ها پریدم و چند تا مشد و لگد بهش زدم و گفتم خاک بر سرت کنم خوب اینو همون دیشب می گفتی تا من این همه نگران و پریشان نمی شدم، برای آبله مرغون خودتو اونطوری گم کرده بودی.
قبل از رضا گفتم: اون بیچاره تقصیر نداره من هول کرده بودم. آخه حال نیلوفر خیلی بد بود و من می ترسیدم بمیره، چون مامان هم خونه نبود و این باعث شده بود که من بیشتر بترسم.
مژگان با شنیدن این جمله از اینکه دوتایی تنها بودیم با ناراحتی نگاهم کرد و من مستانه با نگاه جوابش را دادم. وقتی ماجرای ربدوشامبر امید تمام شد چون ساعت نزدیک دوازده بود همه عزم رفتن کردند و من هم از جایم بلند شدم که هر چه زود تر به خلوت گاهم پناه ببرم که امید دستمو گرفت و گفت: تو بشین کارت دارم.
چون حال خوشی نداشتم گفتم: اگه ممکنه باشه برای فردا ، تا دیرم نشده باید برم خونه.
_ زیاد طول نمی کشه ، بشین.
بالاجبار نشستم. مژگان از وقتی که با رضا آشنا شده بود منو هم به فراموشی سپرده بود . وقتی دید دوباره سر جایم نشستم پرسید: مگه تو نمی ری؟
قبل از من امید جواب داد: نه.
مژگان: چرا؟
_ چون من یه کار خصوصی باهاش دارم.
از اینکه امید دوباره حال مژگان رو گرفت کمی خوشحال شدم وبا کنجکاوی منتظر رفتن مهمانها شدم. بعد از رفت همه، رضا درب را بست و آمد درست رو به رویم نشست و گفت:
_ چرا دیر کردی؟
از سوال رضا فهمیدم امید به خواست اون مانع از رفتنم شده. برای همین بلند شدم بروم که رضا با صدای نسبتا بلند، قاطعانه گفت: بشین کجا داری می ری؟
_ ببینم تو فکر کردی جدی جدی برادر و بزرگتر منی که ازم حساب پس می گیری؟
_ نه دلم برای مادر بیچاره ات می سوزه، چون از دست تو خیلی عذاب می کشه.
عصبانی شدم وگفتم: نمی دونستم مامان پیش تو، چغولی منو می کنه. خیلی با هم صمیمی شدین و من خبر ندارم.
_ از بس که کج خیالی اینطوری فکر می کنی چون اون بنده خدا هیچ وقت چغولی تو رو نکرده.
مثل کوه آتشفشان منفجر شدم و گفتم: آره کج خیالم، بدم، دیوونه ام، آشغالم، کثیفم، حیوونم، حالا دلت خنک شد.
و بدنبالش اشکم سرازیر شد. امید که تا اون لحظه ساکت نشسته و نگاه می کرد رو به رضا گفت: رضا چرا اذیتش می کنی، خوب حتما تو ترافیک گیر کرده.
و بعد به آشپزخانه رفت برایم آب آورد و گفت: بیا یه ذره بخور تا آروم بشی.
چون به هق هق افتاده بودم نمیتونستم لیوان را بدستم بگیرم و امید خودش لیوان را جلوی دهنم گرفت، کمی که خوردم، نگاهم به رضا افتاد. دست توی موهایش کرده و به زمین چشم دوخته بود. چند لحظه ای هر سه مون سکوت کردیم، تا اینکه رضا سرش رو بالا گرفت و به امید گفت:
_ من قصد اذیتش رو ندارم ، ولی از وقتی که اومده حال عادی نداره. موقع اومدن جلوی درب خونشون دیدم که شاد و سر حال بود اما الان چشماش داد می زد اتفاقی افتاده، همه خنده هاش الکی بود.
امید نگاهی بهم کرد و گفت: اگه رضا بگه اتفاقی افتاده یعنی افتاده، چون رضا با مته می ره تو اعماق وجود آدما و هیچ وقت بی خود حرف نمی زنه.
از اینکه در اون اوضاع و احوال دست از شوخی بر نمی داشت خنده ام گرفت. رضا که عصبانی بود با تشر گفت: امید الان چه وقت شوخی کردن و مسخره بازی در آوردنه.
امید با مظلومیت سرش رو به طرف گردنش خم کرد و گفت: ببخشید، می خواستم یاسمن رو بخندونم، ببین.
رضا به صورتم نگاه کرد و با دیدن خنده ام، لبخندی زد و گفت: بعضی جاها دلقک بازیهات به درد می خوره.
لیوان آب رو برداشتم و کمی خوردم که دوباره پرسید: باز نمی خوای بگی چی شده؟
امید: یاسمن خواهش می کنم اگه چیزی شده بگو، رضا تا نفهمه دست از سرت بر نمی داره، یکی از عادت های بدشه ، مثل کنه می چسبه.
چون خودش هم قبلا بهم گفته بود، گفتم: قبل از اینکه اینجا بیام چون نیلوفر ازم شکلات خواسته بود رفتم براش بگیرم که اون مرتیکه بی همه کس و دیدم، داشت با پسر عزیز دردانه اش حرف می زد و قربان صدقه اش می رفت. برای اینکه مطمئن بشم خودشه به سمتی که صداش می اومد رفتم که رو به روی هم دراومدیم، از مغازه بیرون دویدم که باز به دنبالم اومد ولی من مجال حرف زدن بهش ندادم.
صداش باز توی گوشم پیچید مثل سوهان به روحم کشیده می شد که امید پرسید: این مرتیکه بی همه کس شوهرت بود.
با عصبانیت دستمو به لبه مبل کوبیدم و گفتم: نه، یه زمانی بابام بود.
همان لحظه یک دفعه دستم سوخت و فورا بهش نگاه کردم. بی حواس به لیوان توی دستم، دستم رو به مبل کوبیده بودم. خون فواره زد و هر دو شون دستپاچه شدند،رضا فورا جلو اومد و تکه های لیوان رو از دستم بیرون کشید و به امید که دور خودش می چرخید گفت: امید، چرا می چرخی؟ دستمال کاغذی بده.
امید جعبه دستمال کاغذی را بدست رضا داد، چند تایی بیرون کشید و روی دستم گذاشت. من هم از ترس و درد گریه می کردم که رضا دوباره به امید گفت: تو چت شده چرا ماتت برده؟ یکی یکی باید بهت بگم، برو گاز استریل... بقیه وسایل رو بیار.
و بعد به من دلداری داد و گفت: چیزی نیست نترس.
بعد از شستن با بتادین ، امید نگاهی کرد و گفت: رضا باید بخیه بزنیم زخمش سطحی نیست ولی نخ بخیه نداریم.
رضا: خوب برو زود بخر و بیار، چرا معطلی؟
با شنیدن اسم بخیه گریه ام بیشتر شد و از ته دل هر چی نفرین بود نثارش کردم.
چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید امید با وسایلی که نیاز داشتن برگشت. رضا که به اخلاقم وارد بود گاز استریلی رو ، لای دندانم گذاشت و گفت: موقعی که می خوام بخیه بزنم اینو گاز بگیر.
سپس به کمک امید به دستم بخیه زد. از درد به خودم می پیچیدم و حالت تهوع داشتم ولی تو اون وضعیت نمی تونستم تکون بخورم. وقتی کارشون تمام شد، امید برایم آب قند آورد که از خوردنش امتناع کردم و گفتم:نمیتونم، حالم بهم می خوره.
رضا: یه کمی بخور، برات خوبه، چیزی نمی شه.
چند قولوپ خوردم، خواستم بلند شم که سرم گیج رفت. رضا دستمو گرفت و گفت:
_ کجا بلند شدی؟
_ دیرم شده، الان مامان نگران می شه.
امید: مگه نمیدونن اینجایی؟
سرمو به علامت مثبت تکان دادم که گفت: پس یه خورده بشین، یه ذره که رو به راه شدی میری.
سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و چشمامو بستم. دستم به شدت درد می کرد و می سوخت، چشمامو باز کردم تا قرص مسکن بخوام که دیدم رضا لباسی به طرفم گرفت و گفت: بیا، بلوزت رو عوض کن، خونیه.
به لباسم نگاه کردم که دیدم به خون آغشته شده، به غیر از بلوزم، مبل و همین طور فرش هم خونی و کثیف شده بود. با شرمندگی گفتم: ببخشید، همه جا رو کثیف کردم.
امید: عیب نداره، فردا می آیی زحمتش رو می کشی و میشوری.
رضا چپ چپ نگاش کرد ولی من بی رمق به رویش لبخند زدم و گفتم:
_ به روی چشم.
سپس بلند شده و به اتاق رضا رفته و بلوزمو عوض کردم. سردم شده بود. وقتی به هال برگشتم از چوب لباسی ، پالتومو برداشتم و تنم کردم. رضا به خیال اینکه می خواهم به خونه بروم ، گفت: من می رسونمت.
_ ماشین آوردم، خودم می روم.
امید: با این حال و روزت نمی تونی رانندگی کنی، من و رضا می رسونیمت.
بی چون و چرا به پایین رفتم و اونها هم پشت سرم آمدند.رضا سوییچ ماشین رو گرفت و خودش پشت فرمون نشست و من هم در صندلی جلو نشستم و امید هم با ماشین خودش پشت سرمون حرکت کرد. بی حال سرمو به عقب تکیه داده بودم که رضا صدام کرد:
_ یاسی؟
_ بله.
_ اگه اینطوری ادامه بدی بیشتر از چند ماه دوام نمی آری، فکر کن بابات مرده، می دونم سخته ولی چاره ای غیر از این نداری. چون هر وقت دیدیش، یا باهاش حرف زدی اونقدر بهم ریختی و داغون شدی که حد نداره. به فکر آینده ات باش، وقتی که تشکیل زندگی دادی...
نگذاشتم ادامه بده و گفتم: رضا خواهش می کنم الان نصیحتم نکن، چون دیگه طاقت ندارم و حالم خیلی خرابه.
_ ببخشید قصد نصیحت کردنت رو ندارم اما وقتی می بینم اینطوری پریشون و داغونی ، دلم برات می سوزه و نمیتونم بی تفاوت باشم.
_ جدی، فکر می کردم به اندازه یک سر سوزن برات ارزشی ندارم.
آرام روی دستم زد و گفت:از بس که منفی فکر می کنی، مگه می تونم نسبت به خواهرم بی تفاوت باشم.
بلند شدم و صاف نشستم و نگاهش کردم که شاید قصد شوخی داشته باشه ولی دیدم نه خیلی هم جدی حرف می زنه و این دردمو تشدید کرد. برای همین تا رسیدن به خونه، باهاش حرف نزدم. رضا بعد از بردن ماشین به پارکینگ ، همراه امید خداحافظی کرده و رفتند و من هم بالا رفتم. وقتی درب را باز کردم برای اینه دیگران رو بیدار نکنم پاورچین پاورچین بطرف اتاق می رفتم که مامان از اتاقش بیرون اومد. سریع دستمو، توی جیب پالتوم پنهان کردم ولی چون هیچ چیزی از چشمای تیز مامان پنهان نمی ماند، با دیدن اوضاع خرابم، جلوتر اومد و موشکافانه نگاهم کرد و گفت: یاسی، گریه کردی، مگه تولد رضا نبود؟
آهسته گفتم چرا.
_ پس چی شده، چرا گریه کردی؟ رضا بهت حرفی زده و ناراحتت کرده.
بعد با خودش تکرار کرد و گفت: نه رضا اینطور آدمی نیست.
خواستم به اتاقم بروم برای اینکه مانع از رفتنم بشه، دستمو که داخل جیبم بود گرفت که صدای آخ گفتنم بلند شد. بیچاره مامان دستپاچه بازومو گرفت و دستمو بیرون کشید و با دیذن دست باند پیچی شده ام، پریشان پرسید: یاسی، چه بلایی سرت اومده؟
آهسته گفتم: مامان اتفاقی نیفتاده، آروم تر الان مامان بزرگ رو هم بیدار می کنید.
دستمو گرفت و به اتاقم رفتیم، منو روی تخت نشوند و گفت: تا سکته نکردم بگو چه بلایی سرت اومده.
سرمو روی شونه اش گذاشتم و اونچه رو اتفاق افتاده بود برایش تعریف کردم. مامان که درد خودش هم تازه شده بود هم پای من گریه می کرد. کمی که گذشت بلند شد و اشکاشو پاک کرد و گفت: بلند شو بخواب، صبح نمیتونی بلند شی.
فهمیدم مامان می خواد تنها باشه. چون حال و روز خوبی نداشت. وقتی پالتومو از تنم بیرون آوردم با دیدن تی شرت رضا، لبخندی روی لبام نشست، بوییدمش، دلم نمی خواست از خودم جدا کنم برای همین با همان لباس سر جایم دراز کشیده و خوابیدم.قسمت 28
صبح با نیم ساعت تاخیر خسته و بی حال سر کار رفتم. وقتی مژگان دستمو دید فورا پرسید: دستت چی شده؟ چرا بستیش؟
لحظه ای مکث کرده و گفتم: صبحی با چاقو برید.
هر چند که زیاد باور نکرد ولی کنجکاو هم نشد. بعد از رفتنش سریع به دکترsms زدم و ازش خواهش کردم در مورد اتفاق شب حرفی به مژگان نزنه و اون هم خیلی کوتاه برام نوشت، نه مطمئن باش. همین، نه حال و احوالی ازم پرسید و این باعث تکدی خاطرم شد. اصلا حوصله کار کردن رو نداشتم چون هم دستم درد می کرد هم کسل و بی حال بودم. برای همین وقتی آقای سعیدی ازم خواست همراه مهمانهای خارجی اش به کارخانه بروم در دل عزا گرفتم ولی چاره ای غیر از اطاعت نداشتم. وقتی از کارخانه برگشتیم ساعت نزدیک چهار بود، برای اینکه زودتر به خانه بروم سریع وسایلم رو جمع کرده و به دنبال مژگان رفتم. همین که داخل اتاق پا گذاشتم با دیدن رضا سرم به دوران افتاد و برای حفظ تعادلم به دیوار تکیه داده و سلام کردم. از ناراحتی حالش رو هم نپرسیدم ولی رضا حالمو پرسید و من هم بدون اینکه نگاهش کنم سر سری جواب دادم و رو به مژگان گفتم:
_ تو که مهمون داری، پس من رفتم، خداحافظ.
و سریع خودمو از اتاق بیرون انداختم، دلم می خواست هر چه سریعتر به خونه برسم و در خلوت و تنهاییم اشک حسرت بریزم وقتی به خونه رسیدم قبل از هر کاری پیش مامان بزرگ و نیلوفر که در پذیرایی استراحت می کردند رفتم. مامان بزرگ به محض دیدنم آغوش گرم و مهربانش را به رویم گشود و بغلم کرد و دستی بر سرم کشید و گفت:
_ الهی دورت بگردم، تو چقدر باید عذاب بکشی، الهی که هیچ وقت خیر از زندگیش نبینه، الهی که به خاک سیاه بشینه. بمیرم برات، دستت چطوره، بهتره؟
خودمو ازش جدا کردم و سرمو رو پایش گذاشتم و گفتم: خیلی درد می کنه، می سوزه. دارم می میرم.
در واقع دلم سوخته و آتیش گرفته بود، با نوازش های مامان بزرگ احساس آرامش و امنیت کرده و کم کم پلکهام روی هم افتاد. تا اینکه صدای رضا به گوشم خورد که داشت با مامان حرف می زد و می گفت: ببخشید که مزاحم شدم، اومدم حال هر سه مریض مونو بپرسم.
وقتی به پذیرایی آمدند مامان آرام آرام صدایم کرد که رضا مانع شد و گفت: حاج خانم بیدارش نکنید بذارین بخوابه، الان حسابی خسته است و به استراحت نیاز داره.
مامان تسلیم شد و از بیدار کردنم منصرف گردید، من هم از خدا خواسته همانجا دراز کشیده و خودمو به خواب زدم، چون با دیدنش عذاب می کشیدم. حال مامان بزرگ و نیلوفر رو پرسید و بعد از خوردن چایی و چند دقیقه نشستن بلند شد و گفت: من با اجازه تون رفع زحمت میکنم.
مامان بزرگ زودتر از مامان گفت: کجا پسرم با این عجله، شام تشریف داشته باشید.
رضا: ممنون حاج خانم، انشاءالله یه وقت دیگه مزاحمتون می شم.
در دلم گفتم: اون وقت هنوز نرسیده چون مژگان جونت دیگه وقتی برای دیگران نمی ذاره، بدو برو پیشش. مامان به حرف اومد و گفت: ما که حسابی شرمنده شما شدیم. لااقل شام تشریف داشته باشید و یه لقمه نون و پنیری دور هم بخوریم، یه روز هم خونه فقرا بد بگذرونید.
چون سر شام گرم تعارف تیکه پاره کردن بود، یواش گوشه چشمامو باز کردم که دیدم متواضعانه سر تعظیمی فرود آورد و گفت: حاج خانم تو رو خدا چوب کاری نفرمایید، من نمک پرورده شما هستم. امشب چون بیمارستان هستم نمی تونم، چشم فردا شب مزاحمتون میشم.
در دلم جشن گرفتم و بعد از رفتنش برای اینکه از غرزدنهای مامان در امام باشم، نیم ساعتی هم به همان حال ماندم. بعد چشمامو باز کردم و خمیازه ای کشیدم و گفت: عجب خوابی کردم، نفهمیدم کی خوابم برد.
مامان بزرگ لبخند زنان جواب داد: از بس که خسته می شی مادر.
سرمو تکان دادم و بلند شدم و نشستم که مامان بزرگ ادامه داد و گفت: موقعی که تو خواب بودی دوستت آقای دکتر اومده بود. عجب پسره نازنینی، خدا به پدر و مادرش ببخشه.
دستمو به صورتم کوبیدم و گفتم: ای وای، پس چرا منو بیدار نکردید، خیلی زشت شد.
مامان: من خواستم بیدارت کنم ولی نذاشت، گفت خسته ای و باید بخوابی.
به حالت تاسف سرمو تکون دادم و گفتم: خیلی بد شد، اینجا قلمبه شده و خوابیدم، آبروم رفت.
بلند شدم و دست و صورتمو شستم. چون ساعت هفت و نیم بود و موقع خوردن شام، برای چیدن میز به کمک مامان رفتم. منتظر بودم که از دعوت فردا شب حرفی خواهد زد ولی هر چه انتظار کشیدم چیزی نگفت. بعد از شام تلویزیون نگاه می کردم که تلفنم زنگ زد، با دیدن شماره امید فورا جواب دادم. بعد از سلام و احوالپرسی تا گفتم با زحمتهای من چیکار می کنید؟ گفت: ای یاسمن جان، از صبح زود این آقا رضا منو بیدار کرده که الا و بلا باید ببری این فرش و مبل و توی پارکینگ بشوری. هی می گم رضا جان قالی شویی برای چیه، برای همین کاراست دیگه. می گه نه، فرش نجسه و باید خودت بشوری. گفتم بابا حداقل خودت هم بیا کمک، می گه من دانشگاه دارم نمی تونم. خلاصه از صبح تا الان همه اشک از دارم و الان حسابی خسته خسته ام.
دلم براش سوخت، بخاطر بی حواسی من حسابی تو زحمت افتاده بود. برای همین با شرمندگی گفتم: ببخشید امید، اسباب زحمت شدم، نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم.
_ تشکر لازم نیست عزیزم، من کاری نکردم.
_چرا همه اش کار،حسابی خسته شدی؟
خنده کنان جواب داد: این تن خسته فدای تو باد، چون دادیم دست قالی شویی.
چند دقیقه ای باهاش صحبت کردم، سپس گوشی رو قطع کرده و به مامان که شش دونگ حواسش به من بود گفتم: دوست رضاست، امید. همونی که دیشب داشتم ازش برات تعریف می کردم. طفلکی از صبح فرش شسته، مبل شسته، حسابی تو زحمت افتاده.
با نوضیحاتی که به مامان دادم قانع شد، ولی باز هم از مهمان فردا شبش حرفی نزد. خیلی دلم می خواست علت سکوت کردنش رو بدانم، هی می گفتم حتما یادش رفته و الان می گه ولی تا موقع خواب هر چه منتظر شدم خبری نشد.
صبح از وقتی که به سر کار رفته بودم سرم گرم مهمانهای خارجی بود. نزدیک ظهر بود که امید دوباره تماس گرفت و حالمو پرسید،سپس برای شام دعوتم کرد. لحظه ای فکر کردم، مامان حرفی نزده بود وبرای اینکه من هم کارهای رضا رو تلافی کرده باشم، قبول کردم. بعد از ظهر چون باز به کارخانه می رفتیم وممکن بود کارمون به درازا بکشد به مامان تلفن کرده و خبر دادم، باز مامان حرفی از آمدن رضا نزد و من با خیال آسوده همراه مهمانها و آقای سعیدی به کارخانه رفتیم. وقتی برگشتیم هوا کاملا تاریک شده بود. نگاهی به ساعتم انداختم، نزدیک هفت ونیم بود. اگر اون ساعت به خونه می رفتم به هیچ وجه نمی توانستم از دست مامان خلاص بشوم برای همین تلفن کردم و گفتم: مامان برای شام منتظرم نباشید، من با امید دوست رضا بیرون می ریم.
مامان که انتظار نداشت جا خورد و لحظه ای سکوت کرد، سپس گفت:
_ یاسی، زنگ بزن و کنسلش کن برای شام مهمون داریم.
_ شرمنده مامان جان، من نمی تونم، بهش قول دادم، زشته بعد از این همه دردسر الان قرارمو بهم بزنم.
_ من فکر میکنم امشب خونه نبودنت زشت تر باشه چون به این یکی بیشتر مدیونی.
خودمو به اون راه زدم و گفتم: مادر من، هر کی هم قراره بیاد شرمنده چون من برنامه مو به هیچ وجه بهم نمیزنم. شما که بهتر می دونید من سرم بره قولم نمیره. حالا کی هست که شما این همه اصرار به بودن من می کنید.
_ دکتر محمدی، پریروز دعوتش کردم.
_ ا خیلی بد شد، چرا زودتر بهم نگفتین.اون وقت با امید قرار نمی ذاشتم، بهر جهت مقصر خودتونین و از طرف من هم عذر خواهی کنید.
به این ترتیب با یک برنامه حساب شده می تونستم حال رضا رو مثل خودش بگیرم. طبق قرار قبلی مون با امید ، جلوی پارک ساعی همدیگر رو سر ساعت هشت می دیدیم. من زودتر رسیده بودم و چون ماشین به همراه نداشتم نیم ساعتی تا اومدن امید منتظر ایستادم، حسابی سردم شده بود. وقتی رسید فورا سوار ماشین شدم و بخاری رو، روی درجه زیاد گذاشتم تا یخ پا و دستام باز بشه. یه خورده که گذشت کمی گرم شد. امید بر عکس رضا به پاتوقهای خوب و دنج وارد بود برای همین به یک رستوران سنتی رفتیم.

با اینکه با امید گرم صحبت و بگو و بخند بودم ولی روحم در اطراف خونه در حال پرواز بود. خیلی دلم می خواست قیافه رضا رو موقعی که می فهمید با امید رفته و خونه نیستم، می دیدم. اونقدر سر کیف و شنگول بودم که حد نداشت، برای همین با اشتها غذایم رو خوردم. بعد از غذا ، امید گفت: اهل قلیون هستی؟
مستانه خندیدم و گفتم: نه، من دودی نیستم خیلی هم بدم می آید.
امید چشماشو ریز کرد و گفت: دروغ نگو بهت نمی آید.
پاکت سیگارو از کیفم بیرون آوردم و تعارف کردم و گفتم: می کشی؟
آرام با نوک انگشتانش ضربه ای به پیشانیم زد و گفت: منو می خوای رنگ کنی، خانم، خانما. من خودم همه رو رنگ می کنم.
_ مشخصه، نیاز به گفتن نیست.
سفارش چایی و قلیون رو داد. مشغول کشیدن قلیون بودیم که تلفنش زنگ زد و بعد از سلام کردن ، آدرس رستوران رو داد. بعد از قطع کردن تلفن با کنجکاوی پرسیدم: کی بود، مهمون داریم؟
_ رضا.
کنجکاو شدم ولی برای اینکه امید شک نکند، خیلی عادی پرسیدم: چیکار داشت، می خواست بیاد اینجا؟
_ نه، فکر نمی کنم.
_ راستی می دونی رضا کجاست؟
_ نه.
_ خونه ما، شام مهمونه.
تا اینو گفتم امید که داشت چایی می خورد قند به گلویش پرید و به سرفه افناد، خنده کنان به پشتش زدم و گفتم: چرا هول کردی؟
وقتی سرفه اش قطع شد با چشمای گرد شده گفت: پس تو چرا اینجایی؟
اخمی کردم و گفتم: اگه ناراحتی برم؟
_ نه ، نه ناراحت نیستم. منظورم این بود که...
لحظه ای مکث کرد، سپس ادامه داد و گفت:هیچی بابا ولش کن، خوب چی داشتم می گفتم.
_ با دوستت، سر دختر همسایه دعواتون شده بود.
_ آهان یادم اومد.
و شروع کرد به تعریف کردن بقیه خاطراتش. از دوران دبیرستان، پسری شیطون و بازیگوش بود که اگه یک سال آخر دبیرستان یه بند درس نمی خوند در دانشگاه قبول نمی شد. همانطور که داشت حرف می زد یک دفعه ساکت شد و به نقطه ای چشم دوخت.
فورا به مسیر نگاهش، نگاه کردم و با دیدن رضا شوکه شدم.
قسمت 29
فورا به سمت امید چرخیدم، اون هم مثل من انتظار دیدنش را نداشت و سرش رو به علامت سوال تکان داد و من هم شونه هامو بالا انداختم. وقتی به نزدیکمون آمد با دیدن قیافه عصبانیش حدس زدم برای چی آمده، تا رسید سلام کرد و همانطور ایستاده پرسید: تو با من چه مشکلی داری؟
خیلی خونسرد گفتم: اول بفرما یه گلویی تازه کن بعد باهام دعوا کن.
نفس عمیقی کشید و لبه تخت روبرویم نشست. برایش چایی ریختم و بعد پرسیدم:
_ خوش گذشت؟
خیره نگاه کرد و گفت: بله، جای شما خالی.
از رو نرفتم و گفتم: دوستان بجای ما.
اینبار نوبت امید بود رو به اون کرد و گفت: چرا نگفتی با یاسی قرار داری؟ هان.
امید هم مثل من خیلی خونسرد جواب داد: مگه تو هر جا میری به من میگی، تو خودت چرا نگفتی خونه یاسمن دعوت داری، آب زیر کاه.
خنده ای کردم و گفتم: این همه راه اومدی که بپرسی چرا امید بهت نگفته، خوب اگر صبر می کردی شب خونه می اومد و اون وقت می پرسیدی.
با عصبانیت جواب داد: نه، اومدم ببینم تو چه دردی داری. چرا همه اش در میری؟
امید خنده ای کرد و گفت: رضا خیلی بی ادبی، مگه یاسمن کش تنبونه که هی در بره.
تا اینو گفت من هم زدم زیر خنده. رضا سری به علامت تاسف تکان داد و گفت: تو رو خدا ببین گیر چه آدمایی افتادم.
چشمامو تنگ کردم و گفتم: مجبور نیستی باهام حرف بزنی، برو با از ما بهترون بگرد و حرف بزن.
یک دفعه تا بنا گوش سرخ شد و با خشم استکان را توی نعلبکی کوبید و با چشمای از حدقه در آمده خیره خیره نگاهم کرد و سپس گفت: ممنون که راهنماییم کردی.
امید که دید اوضاع قمر در عقربه، سر قلیون رو به طرف لب رضا برد و گفت: جون من بیا یه پکی بهش بزن تا عصبانیتت فروکش کنه.
رضا با حرص دست امید رو پس زد و بلند شد و گفت: خوش بگذره، خداحافظ.
بعد از رفتن رضا، امید به فکر فرو رفته و من هم حال چندان مساعدی نداشتم برای همین آهسته گفتم: امید بریم.
سرش رو بلند کرد و به صورتم دقیق شد و گفت: باشه بریم.
بلند شدیم و از رستوران بیرون آمدیم و تا رسیدن به خونه هر دو در سکوتی مطلق فرو رفته بودیم. وقتی می خواستم پیاده بشوم رو به امید کردم و گفتم: وقتی رفتی خونه بهش بگو، مامان تا چند ساعت پیش حرفی از اومدنش بهش نزده بود و موقعی که بهش تلفن کردم تا با تو بودنم رو بهش اطلاع بدم،تازه گفت که قراره شب رضا خونمون بیاد.
_ باشه، پیغامتو می رسونم.
وقتی بالا رفتم خوشبختانه آثار نارضایتی رو در چهره مامان ندیدم و این جای شکر داشت. از اون شب به بعد دیگه با هم تماسی نداشتیم و فقط روزهای جمعه همدیگر رو میدیدیم و به غیر از سلام حرف دیگری بینمون رد و بدل نمی شد. در عوض با امید خیلی صمیمی شده و با هم مرتب در تماس بودیم، همانطور که رضا و مژگان با هم جون جونی شده بودند.
و این موضوع باعث شده بود که با مژگان هم فاصله بگیرم و البته اون هم بی میل نبود شاید منو رقیب خودش می دید. هر چند رضا اونو انتخاب کرده بود.
با نزدیک شدن عید، در محل کارمون هم ارتباطمون کم رنگ تر شده بود و کمتر با هم حتی در مورد کار حرف می زدیم.
آخرین جمعه ای که قرار بود به کوه برویم. وقتی رسیدم دیدم امید و رضا هنوز نیامدند، چند دقیقه ای که منتظر شدیم امید به تنهایی از راه رسید. همه سراغ رضا رو گرفتن که امید گفت: کار داشت نتونست بیاد.
مهدی متعجب پرسید: این چه کاری بود که مانع اومدن رضا به کوه شده، تا حالا پیش نیومده بود.
امید شونه هاشو بالا انداخت و گفت: نمی دونم، خیلی خصوصی بود که به من هم نگفت.
سجاد: اتفاقا دیروز عصر با هم بودیم ولی حرفی از نیومدنش نزد.
امید: بابا چیکارش دارین این هفته رو دلش خواسته بره، بگرده و دختر بازی کنه.
بچه ها دست ازکنجکاوی برداشته و به راه افتادیم. کمی از بقیه فاصله گرفتیم، آرام در گوشم گفت: طفلکی تو خونه افتاده و نای بلند شدن نداره.
با شنیدن این حرف چنان منقلب شدم که از حرکت ایستادم و با چشمای گشاد شده خیره نگاهش کردم، موذیانه لبخند زد و گفت: آخر مچت را گرفتم.
خودمو لو داده بودم، سرمو پایین انداختم و با نوک کفشم برفهای یخ زده زیر پامو می کندم که دوباره گفت: از همون روزهای اول که دیدمت فهمیدم دوسش داری.
بر حال خودم حاکم شده و سرمو بالا گرفتم و با حالت عادی گفتم: نه، تو اشتباه فهمیدی.
چون خیلی از بچه ها عقب افتاده بودیم شیرین به عقب برگشت و با دیدن ما، فریاد زد و گفت: شما دو تا چرا ایستادین ، مشکلی پیش اومده.
به راه افتادم و امید هم پشت سرم آمد، با گامهای بلند خودشو رسوند و گفت: یاسی، برای من فیلم بازی نکن. من چند وقته تو و مژگان رو زیر ذره بین گذاشتم هر دوتون از رضا خوشتون می آید، برای همین جلوی همه نگفتم رضا مریضه، چون می خواستم مطمئن بشم که دو تا گل و یه باغبون.
بی اختیار اشک روی گونه هام لغزید، آهی کشیدم و جواب دادم: پس اینو هم فهمیدی که اون مژگان رو دوست داره.
دستمو گرفت و نگه داشت و گفت: راستش رو بخوای این یکی رو نفهمیدم چون رضا خیلی تو داره و حالا حالاها نمی شه بهش نفوذ کرد.
_ تو دروغ می گی، بخاطر اینکه من ناراحت نشم اینطوری می گی.
_ نه نه جان یاسی، می بینم که رضا خیلی با مژگان اخت شده، شاید هم بخاطر اینکه تو خودتو کشیدی کنار.
_ اگه تو بجای من بودی این کارو نمی کردی، نمی شه که به زور خودمو تحمیل کنم برای همین دیدم بهترین کاره. بهر جهت به زودی صداش در می آید. شاید هم سورپرایز کنن و یک دفعه کارت عروسی شونو بین همه پخش کنن.
قاه قاه خندید و گفت: پس با حساب تو شاید هم به زودی بچه دار بشن.
محکم به شونه اش کوبیدم و گفتم: خیلی لوس و بی مزه ای. راستی امید یه خواهشی ازت دارم.
زودتر از من گفت:که به رضا حرفی نزنم.
_ اوهوم.
_ مطمئن باش، اگه می خواستم رضا بدونه خوب بهش می گفتم. ولی یاسی تو هم امروز سری بهش بزن، طفلکی بد جوری سرما خورده، از دیشب تب و لرز گرفته و بی حال افتاده. البته این حرفی رو که می خوام بهت بگم به حساب منت گذاشتن یا دوستیم با رضا نذار. من بخاطر رفاقت خودمون بهت می گم، از حق نگذریم طفلکی چند بار در حقت خوبی کرده.
_ قبول دارم خیلی در حقم لطف و خوبی کرده، باشه می آم.
وقتی به خونه برگشتم، مامان رو در جریان مریضی رضا گذاشتم و خواستم تا براش سوپ درست کنه. اون هم فورا دست به کار شد و خیلی زود آماده کرد، غیر از سوپ کمی هم غذا آماده کرد. نزدیک ظهر، ظرفهای غذا رو برداشته و به اونجا رفتم. جلوی درب برای امید sms دادم که به کمکم بیاد، اون هم فورا پایین اومد و به کمک هم ظرفها رو برداشته و بالا رفتیم. موقع بالا رفتن امید گفت: من به رضا نگفتم که می آیی دیدنش، وقتی تو رو ببینه حسابی جا می خوره.
_شاید هم خیلی ناراحت بشه.
_ یاسی اشتباه می کنی. رضا دل نازکتر از اونیه که تو فکر می کنی، اگه دوستت هم نداشته باشه بی تفاوت هم نیست چون چند بار ازم حالتو پرسیده. البته این نوع دوست داشتن ها با هم فرق می کنه، می خوای برات تشریح کنم.
_ نه زحمت نکش،خودم می دونم.
ابرویی بالا انداخت و گفت: نه نمی دونی.
بعد شروع کرد به تشریح کردن اجزای بدن آدمها، حیوانات و حسابی حالمو بهم زد. وقتی به طبقه سوم رسیده و داخل شدیم، رضا با شنیدن صدای امید که یکریز حرف می زد با صدای گرفته ای گفت: امید با کی حرف می زنی؟
امید هم جواب داد: با ننه بزرگم، پیرزن بیچاره فهمیده هفته اول شیفتم، اومده که تنها نباشم.
رضا سرفه کنان گفت: خوش اومده.
نمی دونم امید چطوری صدای پیرزنی را در آورد و گفت: زنده باشی ننه جون.
رضا هم با صدایی که انکار از ته چاه در می آمد جواب داد: سلامت باشی مادر.
به زور خودمو کنترل کرده بودم که با صدای بلند نخندم. بعد از درآوردن پالتوم، امید آهسته گفت: غذا ها رو بچینم توی سینی ببریم اونجا با هم بخوریم.
بعد داد زد و گفت: رضا، ننه جون ساندویچ کالباس خریده و با خودش آورده، می خوری.
باز سرفه ای کرد و گفت: نه دستش درد نکنه، گلوم درد می کنه، نمی تونم بخورم.
با مسخره بازیهای امید از بس که آهسته خندیده بودم، دلم درد گرفته بود. بعد از چیدن غذاها داخل سینی، سینی رو بدست گرفته و به اتاق رفتیم. پتو را روی سرش کشیده بود که امید باز به شوخی گفت: رضا، ننه جون اومده تو رو ببینه و حالتو بپرسه.
پتو را از روی سرش کشید و به محض دیدنم، لبخند بی رمقی زد و گفت: ننه بزرگت خوش اومد.
خواست بلند شه که مانع شدم و گفتم: دراز بکش، من نیومدم که مزاحم استراحت تو بشم، راحت باش.
ببخشیدی گفت و دراز کشید، کمی از سوپ برایش توی بشقاب ریختم و گفتم: این از گلوت پایین می ره.
سر جایش نشست و بشقابو ازم گرفت و شروع کرد به خوردن. امید هم مشغول خوردن بود که رضا نگاهی به من کرد و سپس رو به امید گفت: حداقل یه تعارف هم به ننه جونت بکن.
امید همانطور که مشغول بود جواب داد: ننه جونم اهل تعارف نیست، اگه بخواد خودش می خوره.
یک دفعه غذا به گلوی امید پرید، داشت خفه می شد، فورا برایش آب ریختم، کمی که خورد حالش جا اومد وگفت: یاسمن راضی نبودی بخورم، عجب آدم خسیسی هستی.
_ امید خیلی نمک نشناسی، من لطف کردم و برات غذا آوردم. حالا متلک بارم می کنی.
امید نگاهی به رضا کرد و گفت: پس حتما رضا چشمم زد از بس که چشم دیدنمو نداره، کور بشه اون چشمای هیزت.
رضا با بیحالی جواب داد: امید خواهشا یه امروز رو دست از سرم بردار ، به خدا حال ندارم.
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#10
امید: الهی که حلواتو بخورم تا از دستت راحت بشم.
یک دفعه از دهانم پرید گفتم: الهی که حلوای خودتو بخوریم.
امید قاشق را زمین گذاشت و هر هر خندید، نگاهی به رضا انداختم. لبخند زنان گفت:
_ پس باهام آشتی کردی، هر چند که هنوز دلیل قهر کردنت رو نفهمیدم.
امید که هنوز از خنده ریسه رفته بود، نگاهی به من کرد و رو به رضا گفت: چقدر می دی من بهت بگم.
چپ چپ نگاش کردم و گفتم: امید مگه چیزی بوده که تو میخوای بگی.
_ باید حق سکوت بدی، وگرنه لوت می دم.
_ امید.
رضا که شک کرده بود گفت: هر چقدر بخوای من بهت میدم، بگو.
امید: از سی تومن شروع می کنیم هر کی بیشتر داد، مزایده است.
_ امید به خدا کم کم داری حرصمو در می آری.
امید بی توجه به حرفهای من، نرخ می گفت و رضا هم قبول می کرد آخر سر رضا گفت:
_ امید کم کم داره خوابم می گیره. گفتم هر چقدر بخوای بهت می دم بگو، ببینم مشکل یاسمن چیه تا راه حلی براش پیدا کنم.
امید بی توجه به ایما و اشاره های من گفت: قول دادی ها.
_ آره، زود باش بگو.
امید یک قاشق غذا به دهانش گذاشت و با دهان پر گفت: هیچی فقط خواستم یه خورده سر به سرت بذارم تا سر حال بشی. آفرین پسرم، بقیه سوپ تو بخور تا یه خورده انرژی بگیری.
همان لحظه موبایل رضا زنگ زد، نگاهی کرد و گفت: مژگان.
سپس گوشی را روش کرد و جواب داد. من و امید به هم نگاه کردیم. با شنیدن اسم مژگان اشتهایم کور شد و دست از خوردن کشیدم. نمی دونم مژگان چی می گفت که رضا ساکت شده و گوش می کرد. بعد گفت: نه بابا سرما خوردم. و به دنبالش چپ جپ نگاه امید کرد. فهمیدم مژگان حرفهای امید رو براش می گه. نمی دانم باز چی گفت که رضا جواب داد: نه قربونت.
خیلی دلم می خواست حرفهای مژگان رو هم بشنوم ولی حیف که امکانش نبود.
بعد از چند دقیقه مرسی و قربونت گفتن، گوشی را قطع کرد و با حرص به امید گفت: چرا دروغ گفتی؟
امید هم خیلی جدی جواب داد: برای اینکه می خواستم ببینم فضولم کیه، کی می خواد دو بهم زنی کنه.
رضا: مژگان قصد فضولی نداشت و نه می خواست دو بهم زنی کنه فقط زنگ زده بود ببینه چرا امروز نرفته بودم.
امید با اخم جواب داد: حالا که فهمید مریض بودی خیالش راحت شد.
رضا: آره برای همین گفت سوپ درست می کنم و می آم اونجا.
بغضم گرفت ولی خودمو کنترل کردم که امید گفت: خوب بهش می گفتی یاسمن زحمت کشیده و آورده.
رضا با ناراحتی جواب داد: خوب اگه می فهمید یاسی اینجاست ناراحت می شد.
دیگه موندن جایز نبود چون دیگه طاقت اون همه توهین و تحقیر رو نداشتم، فورا بلند شدم و به هال رفتم. امید هم پشت سر من به هال آمد، تند پالتومو پوشیدم که دیدم رضا هم آمد. وقتی دید آماده رفتن هستم، سرفه کنان گفت: یاسی یه دقیقه مجال بده برات توضیح بدم.
بغضم ترکید و در حالیکه گریه می کردم جواب دادم: لازم به توضیح نیست اونچه رو که باید می شنیدم، شنیدم.
و به سمت درب دویدم. امید هم پشت سر من روانه شد، خیال کردم برای بدرقه ام آمده و گفتم: زحمت نکش، خودم می رم.
_ من هم باهات می آم.
_ نترس، اونقدر احمق نیستم بخاطر یه آدم پست و بی ارزش خودمو بکشم.
_ نه، حوصله دیدن هیچ کدومشونو ندارم.
_ پس بیا تو رانندگی کن، من حوصله ندارم.
امید پشت فرمان قرار گرفت، چون مقصد معینی نداشتیم بی هدف بی آنکه حرفی بزنیم می چرخیدیم. اونقدر اوضاعم بی ریخت بود که دلم می خواست سرمو به دیوار می کوبیدم تا آروم می شدم. به امید گفتم: امید، من حالم اصلا خوب نیست باید چیزی بخورم تا آروم بشم. برامم مهم نیست که تو در موردم چی فکر می کنی.
سرش رو به نشانه مثبت تکان داد و خودش به آدرسی که می شناخت رفت. هوا داشت رو به غروب می رفت که مامان تلفن کرد و گفت: یاسی، من و نیلوفر با مرجان می ریم خرید. اگه اومدی دیدی نیستیم نگران نشو.
_ باشه، برید به سلامت.
با شنیدن این خبر به امید گفتم: امید، مامان اینا رفتن خرید تا اونا برنگشتن و منو با این حال و احوال ندیدن زودتر برم خونه.
امید نزدیک خونه جلوی آژانسی پیاده شد و من به تنهایی به خونه رفتم و خسته بی حال روی تخت ولو شدم.
با اینکه با صدای مامان چشم باز کردم، خمیازه ای کشیدم و گفتم: ساعت چنده؟
مامان لبخند زنان جواب داد: باید بری سر کار، دیشب ما که خونه اومدیم خواب بودی. چون می دونستم صبح زود بیدار شدی، صدات نکردم.
تعجب کردم ولی برای اینکه مامان متوجه نشود، به حالت عادی گفتم:
_ آره، خیلی خسته بودم.
_ دکتر حالش خیلی بد بود آره، بیچاره صداش گرفته بود.
دلم هری ریخت و با خودم گفتم، حتما خواسته از اتفاق دیروز مامان با خبر بشه. سری تکان دادم و منتظر حرفهای مامان شدم که گفت: دیشب زنگ زد و خیلی هم تشکر کرد، می خواست از تو هم تشکر کنه که گفتم خوابیدی. مثل اینکه چند بار هم باهات تماس گرفته بوده ولی گویا تلفنت خاموش بود، گفت بهت بگم حتما امروز باهاش تماس بگیری. خوب حالا پاشو آماده شو.
در دلم گفتم بیخود کرده گفته باهاش تماس بگیرم. اول بره از مژگان جونش اجازه بگیره.
حول و حوش ساعت ده توی اتاق آقای سعیدی مشغول توضیح دادن کارهایم بودم که تلفنم زنگ زد، لحظه ای معذرت خواهی کرده و گوشی رو از جیبم بیرون آوردم. با دیدن شماره رضا ، با حرص گوشی رو خاموش کردم که آقای سعیدی گفت: دخترم راحت باش و جواب بده.
_ بعدا تماس می گیرم.
نیم ساعتی کارم طول کشید. وقتی به اتاقم برگشتم آقای عطایی به تلفن روی میزش اشاره کرد و گفت: با شما کار دارن.
به خیال اینکه مامان پشت خط است سریع گوشی رو برداشتم و گفتم:
_ بله
به جای صدای مامان ، صدای رضا در گوشی پیچید. فورا گفت:یاسی، جان مامان قطع نکن.
چون به جان عزیزم قسم داد قطع نکردم و به سردی گفتم: بفرمایید.
_ باید به حرفهام گوش بدی.
_ دستور؟
_ نه، منظورم این نیست. می خوام همه چیزو برات توضیح بدم ولی پای تلفن نمی شه. خواهش می کنم یه سر بیا بیمارستان، این امید بد مصب، از دیروز باهام لج کرده و هر چقدر بهش می گم قبول نمی کنه چند ساعتی بجای من وایسه، بچه های دیگه هم چون شب عیده خودشون گرفتارن. خواهش می کنم عصر یه سری بهم بزن، من امشب برای مشهد پرواز دارم و فرصت اینکه خودم بیام دنبالت رو ندارم.
لحظه ای مکث کردم و سپس گفتم: چشم با خانم غیاثی در میون می ذارم اگه ناراحت نشدن خدمت می رسم، فعلا خداحافظ ، چون کار دارم.
همین طور که می گفت: یاسی خواهش می کنم. گوشی رو سر جایش گذاشتم و رو به آقای عطایی گفتم: به غیر از مادرم هر کسی زنگ زد بگید نیستم، خیلی کار دارم خودتون که می دونید.
در دلم هر چه بد بیراه بود نثارش کردم، اعصابم به کلی بهم ریخته بود. دلم می خواست دو روز باقی مانده هم تمام می شد و من نفس راحتی می کشیدم. تا عصر رضا چند بار دیگر هم تماس گرفت و هر بار آقای عطایی گفت که نیستم. از اینکه مثل من حسابی کنف می شد عشق می کردم. عصر ساعت هفت، خسته و کوفته به خانه رفتم. از فرط خستگی نای حرف زدن رو نداشتم برای همین روی کانااپه دراز کشیده و همانجا هم خوابم برد. وقتی چشم باز کردم همه چراغها خاموش و مامان اینا هم خوابیده بودند. دلم از گرسنگی ضعف می رفت، بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. مامان غذایم رو توی بشقاب روی گاز آماده گذاشته بود، برداشتم و داخل مایکروفر گرمش کردم. داشتم غذا می خوردم که مامان خواب آلود به آشپزخانه آمد و از توی یخچال، ظرف شیر رو برداشت و یک لیوان شیر برای خودش ریخت. سپس صندلی رو عقب کشید و نشست و گفت: این روزا اونقدر غرق کار شدی که وقتی خونه می آیی خسته ای و فورا می خوابی، وقت حرف زدن پیدا نمی کنم.
نگاهش کردم و گفتم: خیر باشه، اتفاقی افتاده که من باید با خبر بشم.
_ نه راجع به مسافرت عید می خواستم نظرتو بپرسم. مامان بزرگ اینا رو که می دونی قراره برن سوریه، خاله مرجان اینا هم با دایی محمد اینا می رن شمال، فقط موندیم ما که منتظر جواب تو هستیم.
_ مگه هر سال با هم دسته جمعی شمال نمی رفتیم، حالا چی شده که من باید نظر بدم.
_ گفتم شاید به خاطر سامان نخوای که با اونا بریم.
_ نه، می ریم سامان یه خورده بالا و پایین می پره ولی بعد دست از سرم بر می داره. نگران نباشین، من بلدم چطوری سر عقل بیارمش.
_ در ضمن دکتر زنگ زده بود و می خواست با تو صحبت کنه. وقتی بهش گفتم خوابیدی باور نکرد و گفت: حاج خانم، یاسی شما رو هم مجبور به دروغ گفتن کرده. با تعجب جواب دادم: نه آقای دکتر، باور کنید اونقدر که خسته بوده تا خونه رسید روی مبل خوابش برد. ببخشید اتفاقی افتاده؟
چند دقیقه ای ساکت شد و بعد گفت: راستش از دیروز باهام قهر کرده البته تقصیر خودمه، حرف نسنجیده ای زدم و او مجال توضیح نداد. از دستم دلگیر شده و موبایلش رو خاموش کرده و توی محل کارش هم سپرده بگن نیستش.
یک دفعه از کوره در رفتم و گفتم: عجب پسر پررویی ، هم بهم توهین کرده هم طلبکار شده.
مامان: چی شده مگه، از دکتر روم نشد بپرسم، بگو ببینم چی شده؟
برای مامان توضیح دادم، کمی فکر کرده و سپس گفت: شاید بنده خدا منظور بدی نداشته و تو به خاطر مژگان سخت می گیری و یا اشتباه برداشت کردی.
با چشمان گشاد شده گفتم: یعنی چی مامان ، من اشتباه برداشت کردم امید چی؟ چرا از دیروز با رضا قهر کرده، اون که دیگه روی رضا حساس نشده که.
باشه حالا خودتو ناراحت نکن، دیگه باهاش حرف نزن و ازش فاصله بگیر.قسمت 31
مامان بعد از خوردن شیر برای خواب به اتاقش رفت و من هم به اتاق خودم رفتم ولی حرف های طلبکارانه رضا بدجوری کلافه ام کرده بود. نمی توانستم بخوابم و سر جایم غلط می زدم، دیدم اگه حرفامو بهش نزنم سکته خواهم کرد برای همین گوشی را برداشته و شمارش رو گرفتم. بعد از چند بار بوق زدن، نا امید شده و می خواستم قطع کنم که خواب آود جواب داد: بله.
در حالی که سخت عصبانی بودم با صدای بلند گفتم: آقای دکتر می تونم چند دقیقه ای وقتتونو بگیرم.
از تن صداش مشخص بود حسابی جا خورده و خواب از سرش پریده، چون شتابزده گفت: یاسی تویی؟
_ بله خودم هستم.
_ بالاخره زنگ زدی؟!
_ بله زنگ زدم بگم خیلی پررویی، هرچی از دهنت در می آد بهم می گی، توهین می کنی اونوقت طلبکارم شدی. اگه مژگان رو دوست داری این دلیل نمی شه منو خار و حقیر بکنی.
_ یاسی تو چی می گی چه دوست داشتنی؟
_ خوب می دونی چی می گم، آقا جان شتر سواری دلا دلا نمی شه. ما خودمون زودتر فهمیدیم، ولی برای اینکه همیشه جانماز آب می کشی سعی می کنی از همه پنهون بکنی. اونقدر خود خواه و خود بینی که سعی در کوچیک کردن دیگران داری. حالم ازت بهم می خوره و دیگه نمی خوام صداتو بشنوم، فهمیدی.
بلافاصله گوشی را خاموش کرده و به گوشه ای پرت کردم. اونقدر ناراحت و عصبانی بودم ، حواسم به مامان که درب آستانه در ایستاده بود، نبود. وقتی سرم را بالا گرفتم، مامان برایم کفی زد و گفت: آفرین، آفرین، دستت درد نکنه، چه ادب و کمالی. نصف شب ، ساعت سه و نیم زنگ زدی و هرچی از دهنت در اومده بهش گفتی. خسته نباشی، حالا بگیر بخواب.
هاج و واج نگاهش می کردم. وقتی حرفهاشو زد ، درب رو محکم کوبید و رفت. حرفهای مامان دلم را به آشوب انداخته بود. از اینکه اون وقت شب بدون ملاحظه زنگ زده و حرف های نادرست بر زبان آورده بودم آزارم می داد ، ولی با یاد آوری حرکت و حرفهای روز قبلش این حق رو به خودم می دادم. اونقدر فکرم پریشان و آشفته بود که خواب از سرم پریده بود ، چشم به عقربه های ساعت دوخته بودم تا هرچه زود تر به سر کار رفته و آخرین روز باقی مانده اسفند ماه را سپری کنم. با این که حوصله کارکردن و دیدن مژگان رو نداشتم ولی مجبور به تحمل بودم و با علم به اینکه روز سختی پیش رویم بود راهی محل کار شدم. با این که سرم حسابی گرم کار بود ولی همه حواسم به تلفن بود که شاید رضا تماس گرفته و قصد دلجویی ازم داشته باشه. بعد همان موقع به خودم نهیب زده و می گفتم انتظارت بیخود است، با دسته گلی که تو دیشب به آب دادی محال است که رضا دیگه سراغی ازت بگیره.
وقتی ساعت کارم به پایان رسید نفس راحتی کشیدم و بعد از خداحافظی از همکارانم و مژگان پیش امید به بیمارستان رفتم، با هم به کافی شاپ (بوفه) بیمارستان رفتیم و امید سفارش دو فنجان قهوه داد. بعد از خوردن قهوه ، امید گفت: یاسی دیروز خیلی دلم برای رضا سوخت، از صبح با اون حال خرابش که به زور سرا پا ایستاده بود یه بند زبان می ریخت که چند ساعتی به جاش بایستم ولی من باهاش سر سنگین بودم و اعتنایی نمی کردم تا مثل خودش حال گیری کنم. همانطور هم با اخم و تخم باهاش خدا حافظی کردم.
خنده ای کردم و گفتم: بخاطر من ، رابطه شما دو تا هم تیره شده. البته من هم نصف شبی حالشو گرفتم.
امید متعجب پرسید: چرا نصف شب، خدا روز رو ازت گرفته بودن که نصف شب بیدارش کردی و بهش پاتک زدی.
_ برای اینکه وقتی خونه رسیدم از خستگی بیهوش شدم. وقتی هم که بیدار شدم. نصف شب بود، داشتم یه لقمه نون کوفت می کردم که مامان به سر و صدای من بیدار شد و اومد. آقا دیروز زنگ زده و چغولی منو به مامان کرده، انگار یه چیزی هم بهش بدهکار شدم. من هم یه لحظه قاتی کردم و زدم به سیم آخر و هرچی از دهنم در اومد بهش گفتم.
امید: پس با این حساب چشم دیدن هیچ کدوممونو نداره. امروز، نه اون به من زنگ زده نه من به اون.
_ من هم چشم دیدن اونو ندارم، تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت قیافه بی ریخت شو نبینم.
امید خنده ای کرد و گفت: پس باهاش قطع رابطه کن ولی حالا نمی خواد جوش بیاری. راستی تعطیلات رو کجا می ری، تهرانی؟
_ نه با خانواده مامان اینا میریم نور، از طرف شرکت نفت هر سال به شوهر خاله ام ویلا میدن و ما هم می ریم اونجا.
امید ابروشو بالا برد و گفت: اوه، معلومه پست مهمی داره، اگه یه موقع از پزشکی خسته شدم می آم پیش شوهر خالت کار می کنم.
_ آره، ولی امید جان به درد تو نمی خوره چون تو بیمارستان دختر خانمهای زیادی رفت و آمد می کنن و این برای تو بهتره و بیشتر به دردت می خوره. راستی اگه دوست داری تو هم همراه ما بیا.
امید خنده کنان جواب داد: بی مزه، نمی خواد تعارف شابدوالعظیمی بکنی چون خوب می دونی من تا یک هفته نمی تونم از تهران تکان بخورم.
راستی یه سر عید دیدنی برو خونه خواهر رضا، نوشهر توی خونه های آموزش و پرورشن. امیدوارم بهت خوش بگذره.
با عصبانیت تصنعی جواب دادم: امید خیلی مسخره ای ، من می گم از ریخت رضا بیزارم اونوقت تو می گی برم خونه خواهرش، تازه برم بگم من کی هستم که اومدم دیدن شما.
امید قهقه ای زد و گفت: بگو من عروستون هستم.
با منویی که روی میز بود توی سرش کوبیدم و گفتم: خیلی لوس و بی مزه ای.
امید هم در حالی که می خندید گفت: یاسی ، جون رضا ولم کن، آبروم رفت.
بلند شدم و دستمو به حالت تهدید به طرفش گرفتم و گفتم: صبر کن به موقع حالتو می گیرم، فعلا خداحافظ.
کمی که ازش فاصله گرفتم با صدای بلند گفت: اونوقت من هم به رضا همه چیزو می گم.
جوابی ندادم و از درب بیرون اومدم. وقتی به خونه رسیدم با کمک مامان ساکمو آماده کردم و شب مثل شبهای قبل زودتر به رختخواب رفتم تا صبح شاد و سر حال باشم. صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شدم. مامان سر سجاده و نیلو توی رختخوابش بود، کنارش دراز کشیدم و قلقلکش دادم و بیدارش کردم. طبق قرارمون صبحانه رو توی راه می خوردیم، بعد از چیدن وسایل تو صندوق عقب به میدان نو بنیاد رفتیم. دایی محمد اینا همزمان با ما رسیدند، چند دقیقه بعد آقای احمدی، شوهر خاله مرجان همراه با پگاه و پندار سه ساله هم رسیدند. مامان و نیلوفر به ماشین آقای احمدی رفته و پگاه و سامان هم به ماشین ما آمدند، وقتی سامان پشت فرمان نشست همگی حرکت کردیم. با خودم عهد کرده بودم که به رضا فکر نکنم تا تعطیلاتم خراب نشه و برای همین سعی می کردم با پگاه و سامان گرم صحبت بشم. البته گهگاهی پرنده خیالم باز به سمت رضا پر می کشید ولی با یاد مژگان، آه در لبم جاری می شد. آفتاب کاملا بالا آمده بود که برای خوردن صبحانه بین راه نگه داشتیم. بعد ازخوردن صبحانه در جمعی شاد دوباره به سمت نور به راه افتادیم، با ترافیک سنگین جاده وقتی به نور رسیدیم هوا کاملا تاریک شده بود.ویلا بزرگ و در سمت جنگل بود، چهار تا اتاق خواب داشت که فورا من و پگاه و سپیده دختر داییم که سیزده سال داشت یکی را برای خودمان انتخاب کرده و وسایلمون رو جا دادیم. تنها کسی که جای معینی برای خواب نداشت سامان بود که به پیشنهاد مامان وسایلش را در اتاق آنها جای داد. بعد از جابجا شدن ، خانمها به آشپزخانه رفته و مشغول پخت و پز شدند، دایی محمد و آقای احمدی هم طبق معمول بساط تخته رو چیدند. ما هم نیلوفر و پندار رو برداشته به لب ساحل رفتیم. باد سردی از جانب دریا می وزید، چند دقیقه ای ایستاده و سپس به خاطر بچه ها دوباره به ویلا برگشتیم. بعد از خوردن شام، سفره هفت سین رو چیدیم چون ساعت 17/11 دقیقه زمان تحویل سال بود. چند دقیقه ای بیشتر نمانده بود که کنار مامان نشسته و دستش را در دستم گرفتم. هر سال موقع تحویل سال، نیلوفر در یک طرف مامان و من در طرف دیگرش می نشستیم و بدون استثنا قیافه بابا جلوی چشمام زنده می شد. زمانیکه کنارمون بود بین شون شاد و خندان می نشستم. امسال غیر از بابا ، قیافه رضا هم در برابر چشمام تجسم شد. بعد از تحویل سال یک ساعتی نشسته ، سپس چون همگی خسته بودیم برای خواب به اتاقهایمان رفتیم.
روز بعد نزدیک ظهر بود که مامان پیشم آمد و گفت: یاسی، یه زنگی به مژگان اینا بزن، زشته مژگان دوست توئه و درست نیست بخاطر رضا ، رابطه تو باهاش بهم بزنی.
چون وضعیت موبایل ها هر سال عید بهم می خورد بهانه آوردم و گفتم: مادر من، چطوری زنگ بزنم، موبایلم آنتن نمی ده.
مامان اخمی کرد و گفت: بیخود بهانه نیار، داخل شهرک مخابرات هست. تلفن ویلاشونو هم که می دونی، برو یه زنگ بزن. عید برای این کاراست، دور ریختن کدورتها، تو هم بهتره تو سال جدید یه خونه تکانی به دلت بدی.
چاره ای جز اطاعت نداشتم، برای همین با سامان به مخابرات رفته و تلفن کردم. گوشی رو آقای غیاثی برداشت. بعد از سلام و احوالپرسی و تبریک عید، مژگان رو صدا کرد. وقتی مژگان پای تلفن آمد به محض برداشتن گوشی گفت: سلام خانم خانما، چطوری؟ خوبی؟
شادی مژگان به من هم سرایت کرد و دلمو از هر چی کدورت بود شستم و با انرژی جواب دادم: سلام چشمون سیاه من، من خوبم تو چطوری، سال نو تو هم مبارک خانم.
_ سال نوی تو هم مبارک باشه. البته خانم، من تلگرافی تبریک گفتنت رو قبول ندارم و باید بلند شی بیایی اینجا. فردا منتظرتم.
_ فردا نمی تونم بیام، یادت رفته انگار فردا تولد مامان، ولی پس فردا منتظرم باش.
_ باشه منتظرتم، از طرف من به مریم جون تبریک بگو.
بعد از قطع کردن تلفن، به امید هم زنگ زده و عید رو تبریک گفتم. یک لحظه خواستم به رضا هم زنگ زده و تبریک بگویم ولی زود پشیمون شدم و از باجه بیرون آمدم.
قسمت 32

شب موقع خواب وقتی سر جایم دراز کشیدم از گوشه پرده نگاهم به ستاره های آسمون افتاد. دنبال ستاره گمشده ام می گشتم، ستاره ای که قلبش برای دیگری می تپید، برای عزیز ترین دوستم و با پیوند این دو خواه ناخود آگاه مجبور به دیدنش می شدم و این برای من قابل تحمل نبود. در ذهنم تصویری از عروسی مژگان و رضا کشیده شد و با دیدن این صحنه ، آه سینه سوزی کشیدم. صدای پگاه از عالم رویا بیرونم کشید: یاسی، هنوز نخوابیدی؟
غمگین جواب دادم: نه، کارم داشتی؟
بطرفش برگشتم و اون هم سرش را جلو آورد و گفت: به چی فکر می کردی که این قدر دراماتیک بود.
دوباره آه کشیدم و گفتم: به بازی زندگی.
پگاه: یاسی چرا به سامان جواب رد دادی، یکی دیگه رو دوس داری؟ آره؟
چون دلم می خواست با یکی درد و دل کنم و پگاه هم دختر راز داری بود گفتم: آره، ولی به خاطر اون به سامان جواب رد ندادم چون اون موقع احساس خاصی بهش نداشتم.
پگاه با کنجکاوی پرسید: به سامان؟
_ نه، اسمش رضاست.
وقتی همه چیز رو برایش گفتم با هیجانی کودکانه، دستاشو بهم مالید و گفت: تو کتابها و فیلمها خیلی دیدم که دو تا دوست یه نفر رو دوست دارن، چقدر مهیج و جالبه.
بر سرش کوبیدم و گفتم: دیوونه، من از غصه دارم دق میکنم اونوقت تو با خوشحالی داری ازش حرف می زنی.
با همان حالت جواب داد: خوب چیکار کنم برام خیلی خیلی جالبه یاسی، یه روز دعوتش کن یعنی یه جایی باهاش قرار بذار من ببینمش.
با چشمای گشاد شده جواب دادم: پگاه خیلی مسخره ای ، من می گم نمی خوام ریختشو ببینم اونوقت تو می گی باهاش قرار بذارم، عمرا اگه ببینمش.
پگاه خنده ای کرد و گفت: نگو عمرا چون مجبوری به عروسیشون بری.
مثل فنر از جا بلند شدم و بالش رو تو صورتش کوبیدم. به سر و صدای ما، سپیده سرش رو بلند کرد و خواب آلود گفت: چه خبرتونه نصف شبی.
پگاه سر سپیده را روی بالش گذاشت و گفت: ببخشید، بگیر بخواب.
ما هم سر جامون دراز کشیدیم و همانطور که با هم حرف می زدیم خواب چشمامونو ربود. صبح با سر و صدای پندار و نیلوفر چشم باز کردم ولی هر کاری می کردم نمی توانستم از رختخواب گرم و نرم بیرون بیام. به سمت پگاه برگشتم اون هم مثل من قصد جدا شدن نداشت. پتو را، روی سرم کشیدم تا شاید بتوانم به بقیه خوابم ادامه بدم ولی با داد و بیدادی که اونها راه انداخته بودند امکان نداشت. به زور بلند شدم و به هال رفتم، خواب بد جوری بر چشمام غلبه کرده و قدرت باز نگه داشتنش رو نداشتم برای همین دوباره جلوی شومینه دراز کشیدم که اینبار صدای مامان بلند شد: تنبل پاشو مگه قرار نیست بری پیش مژگان، تا تو صبحانه بخوری و آماده بشی ساعت ده شده.
با یادآوری مامان چاره ای جز بلند شدن نداشتم و برای اینکه خواب از سرم بپره به حمام رفتم. وقتی از ویلا به سمت خزر شهر به راه افتادم ساعت 20/9 دقیقه بود. با اینکه صبح بود ولی باز هم جاده ترافیک بود و یک ساعت و نیم تو راه بودم، با دیدن آفتاب بر صورتم دوباره خوابم گرفته وبه زور چشمامو باز نگه داشته بودم. وقتی به ویلاشون رسیدم مژگان با برادر زاده اش ، روژان روی تاب در حیاط نشسته بودند. مژگان با دیدنم بلند شد و جلو درب دوید، ماشین رو جلوی درب نگه داشته و سریع پیاده شدم. دست در گردن هم انداخته و همدیگر رو بوسه باران کردیم و بعد با هم به داخل رفتیم. خانم غیاثی و آقای غیاثی با گشاده رویی تحویلم گرفتند و دعوت به نشستن کردند، سراغ مهدیار و خانمش را گرفتم که گفت: برای خرید به بیرون رفته اند. دقایقی نگذشته بود که آنها هم از بیرون آمدند. مهدیار از ترس بیتا و بیتا بخاطر غرور بیش از حدش به سردی سلام و احوالپرسی کردند. یک ساعتی می شد که دور هم نشسته بودیم که مژگان دست مو گرفته و به حیاط رفته و روی تاب نشستیم. به محض نشستن مژگان پرسید: چه خبر، چیکار می کنی با سامان.
با آوردن اسم سامان به یاد کارهایش افتادم و خنده کنان جواب دادم:
_ نمی دونی چه کارها می کنه، همه اش سعی می کنه به نوعی نظرمو جلب کنه تا شاید تغییر عقیده دادم و جواب مثبت بدم.
_ آخیش طفلکی گناه داره ، اینقدر نچزونش. من تو رو خوب می شناسم در مقابل محبتهای اون براش ناز می کنی و عشوه می آیی و پدرشو در می آری.
خندیدم و گفتم: نه بابا.
_ آره جون خودت، من تو رو می شناسم چه تحفه ای هستی.
عمدا پرسیدم: خوب چه خبر، شما چیکار می کنید؟
مژگان متوجه منظورم شد و برای همین لبخند زنان جواب داد: خبر خوب، هر روز بهم زنگ می زنه. شیش روزه ندیدمش، خیلی دلم براش تنگ شده.
سرش را روی شونه ام گذاشت و ادامه داد: یاسی، نمی دونی چقدر دوستش دارم.
قلبم تیر کشید ولی به روی خودم نیاوردم و به حالت عادی پرسیدم: اون تو رو چقدر دوست داره.
_ از رفتارش می شه گفت خیلی ، ولی هیچ وقت به زبون نیاورده البته فکر میکنم همین روزا اعتراف کنه، با بی صبری منتظر اون روزم.
_ انشاءالله به زودی شیرینی عروسی تونو می خوریم.
همان لحظه خانم غیاثی صدا کرد و گفت:مژگان، تلفن.
مژگان با شنیدن این حرف با خوشحالی وصف نا پذیری فورا بلند شد و گفت: حتما رضاست.
بعد از رفتن مژگان بلند شدم وسست بی حال ، سلانه سلانه به داخل رفتم. از برق چشمای مژگان فهمیدم رضا پشت خط ، عاشقانه گرم صحبت بود. با دلی آکنده از درد روبرویش نشسته و محو حرفهایش شدم، حسادتم برانگیخته شده بود. از حرص ناخنهایم را در گوشتم فرو کرده بودم تا شاید کمی آرام بگیرم، دلم می خواست می تونستم همان لحظه از آنجا فرار کنم و شاهد خوش و بش کردنشان نباشم. اونقدر غرق حرفهایشان بودم که حواسم دیگر به هیچ چیز و هیچ کس نبود و اگه مژگان با صدای بلند صدام نمی کرد ساعتها در همان حال می ماندم، چشم به دهانش دوختم که گفت:
_ یاسی، رضا می خواد باهات حرف بزنه.
برای اینکه مژگان شاهد شکستم نباشد با اکراه از جایم بلند شدم ولی خودمو نباختم، خیلی عادی گوشی رو گرفته و سلام کردم. به محض شنیدن صدام گفت: سلام، ( یاسی، جان مامانت گوشی رو قطع نکن و به حرفهام گوش بده.)
آهسته زمزمه کردم: می دونم چی می خوای بگی.
فورا جواب داد: نه نمی دونی. یه کار مهم باهات دارم ساعت سه بهم زنگ بزن، خیلی واجب و مهمه. فهمیدی ساعت سه منتظرت هستم.
باز آهسته جواب دادم، امره خیره و بعد با صدای بلند گفتم: سلام منو هم به خانواده برسونید، کاری ندارید؟
_ آره امر خیره، برای همین فعلا به مژگان حرفی نزن، فهمیدی. منتظرتم، جان مامان قسم ات دادم، پس بازی دز نیاری ها، خداحافظ.
از حرص دندانهایم را بهم فشردم و گفتم: بله حتما، خداحافظ.
وقتی گوشی را گذاشتم دست و دلم می لرزید، برای حفظ تعادلم کنار مژگان نشستم. مژگان پرتقالی پوست کنده و بدستم داد و گفت: می خاست عید رو بهت تبریک بگه.
لبخند تصنعی زدم گفتم: آره ، اونقدر که با محبت لطف داره.
چون بیتا هم اونجا حضور داشت آهسته در گوشم گفت: عاشق همین اخلاقشم، اونقدر که آقاست می میرم براش.
حرفهای رضا بد جوری به فکرم انداخته بود، با خودم گفتم: یعنی چه کار مهمی باهام داشت. کمی فکر کردم و گفتم: خوب حتما در مورد مژگان بود که نمی خواست چیزی بدونه، بله صد در صد. چون چنان هوش از سرش رفته بود که زحمت گفتن یه تبریک رو به خودش نداد. تا زمانیکه نهار رو بخوریم همچنان توی فکر بودم و در مقابل حرفهای مژگان که در مرد مهر و محبت رضا می گفت، فقط سرمو تکان می دادم. هر چه عقربه های ساعت به سه نزدیک می شد ضربان قلبم هم تندتر می شد. ساعت 5/2 به بهانه ترافیک جاده، آماده رفتن شدم و هر چه مژگان و خانواده اش اصرار کردند که حداقل تا شب پیش شان بمانم قبول نکردم و ازشون خداحافظی کرده و بیرون آمدم. اونقدر حالم منقلب بود و دست و پاهام می لرزید که نمی توانستم به راحتی رانندگی کنم و حواسم پرت بود و به اطرافم هم توجه نداشتم و با برخورد به چیزی و ایجاد صدایی مهیب به خودم آمدم که دیدم با ماشین مدل بالایی که از فرعی به اصلی پیچیده بود تصادف کردم، ماتم گرفته پیاده شدم. راننده ماشین پسر جوانی بود، خیره خیره نگاش می کردم تا هر چی می خواست بارم کند ولی اون با دیدن قیافه عزا گرفته ام پرسید: خانم خوابی؟
سری تکان دادم و گفتم: نه معذرت می خوام، حواسم نبود.
با کنجکاوی نگاهم کرد و گفت: پس چیزی خوردی یا کشیدی.
با عصبانیت فریاد زدم: به جای این چرندیات زنگ بزن افسر بیاد تا تعیین خسارت بکنه.
راننده جوان که موهای بلندی داشت با دست موهایش را عقب زد و گفت: عزیز، بگو کی ناراحتت کرده تا پدرشو در بیارم، اصلا افسر می خوایم چیکار، کی از شما خسارت خواسته.
با حرص جواب دادم: پس خسارت نمی خوای دیگه.
بطرف ماشین رفتم و سوار شدم و با سرعت حرکت کردم و فرصت گفتن اراجیف را بهش ندادم. از آینه به پشت سرم نگاه کردم، گفتم حتما بدنبالم خواهد آمد ولی دیدم نه، گویا عصبانیتم باعث ترسش شده شاید هم بخاطر داشتن پول زیادی بی خیال شده و از تعقیبم منصرف شده. با همین افکار به جلوی درب خروجی رسیدم. به محض اینکه به جاده پیچیدم رضا رو دیدم که به ماشین پرشیایی تکیه داده و چشم به سمت درب خروجی شهرک دوخته. با دیدنش حدسم به یقین تبدیل شد، پس رضا به خواستگاری مژگان آمده بود و برای همین می خواست سورپرایز کند. ولی خدا می دانست چه حالی بهم دست داده، بالاجبار ماشین رو کنار کشیدم و پیاده شدم. لبخند زنان جلو آمد وگفت:
_ چرا تعجب کردی، انتظار دیدنمو نداشتی.
به زور لبخند زدم و گفتم: نه.
به ماشین اشاره کرد و گفت: پس سوار شو بیا دنبالم که خیلی کار دارم. همان لحظه چشمش به سپر ماشین افتاد و بلافاصله پرسید: الان تصادف کردی؟
_ اوهوم.
با نگرانی پرسید: طوریت که نشد.
این طور حرف زدنش همیشه حرصمو در می آورد، با ناراحتی جواب دادم:
_ نه خیر، حالا هر امری دارید بفرمایید چون من هم خیلی کار دارم.
ابرویی بالا انداخت و لبخند زنان جواب داد: وسط جاده نمی شه، برو مثل دختر خوب سوار ماشین شو و دنبالم بیا.
چاره ای غیر از قبول کردن نداشتم، سوار شدم و به دنبالش راه افتادم. قسمت33
کنار فروشگاه بزرگی نگه داشت، با دیدن لباسهای داخل فروشگاه با خودم گفتم: حتماً می خواد با کمک من براش هدیه بخره. من هم نگه داشتم و پیاده شدم، نفس عمیقی کشیدم و تصمیم گرفتم بر احساسم غلبه کنم تا پی به درون آشفته و پریشانم نبره وگرنه رسوا می شدم. بعد از قفل کردن ماشین کنارم آمد، قبل از اون گفتم: من حاضرم بریم.
شاد و سر حال بود و با خنده پرسید: کجا؟
من هم لبخند تصنعی زدم و گفتم: مگه نمی خوای براش هدیه بخری. با همان حالت جواب داد : نه، براش خریدم.
متعجب پرسیدم: پس چرا اینجا نگه داشتی.
کلید ماشین رو از دستم گرفت و گفت: برو سوار شو تا بگم.
مثل بچه های مطیع به حرفش گوش کردم و سوار شدم . انتظار داشتم به سمت شهرک بپیچد ولی اون دنده عقب گرفت و وارد جاده شد و به سمت محمود آباد به راه افتاد با تعجب پرسیدم: تو کجا می ری؟ چرا ماشینت رو اینجا نگه داشتی؟
نگاهی به صورتم کرد و گفت: دیدم انگار حالت خوب نیست برای همین نخواستم رانندگی کنی، دارم می رم نوشهر.
نگذاشتم ادامه بده و زودتر گفتم: آهان داری می ری خونه خواهرت.
نکنه خانواده ات قبول نکردن ، ولی چرا می خوای منو واسطه کنی.
قهقهه ای زد و گفت: ای امید بی شرف ، خوب آمار منو به تو داده.
با چشمای گشاد شده نگاهش کردم، این حرف از رضا بعید بود. وقتی نگاهم رو دید گفت:
_ اینطوری نگاهم نکن از حرص فحش دادم، باور کن از دستش جونم به لبم رسیده.
به سمت جاده نگاه کردم و پرسیدم: خوب نگفتی چرا می خوای من با خانواده ات حرف بزنم.
_ اگه یه کمی تحمل کنی می فهمی فقط کافیه یه خورده حوصله به خرج بدی.
از شانسمون جاده هم خلوت بود. یک ساعتی طول کشید تا به نوشهر برسیم و تا آنجا لام تا کام حرف نزدم چون ذهن پریشان و آشفته ام اجازه این کار را نمی داد. دلم می خواست هرچه زود تر می رسیدیم تا از شکنجه شدن خلاصی پیدا می کردم. جلوی نگهبانی شهرک نگه داشت ونگهبان به محض دیدنش سلامی کرد و گفت: دکتر جان بفرمایید.
و به دنبالش زنجیر رو پایین انداخت و به داخل رفتیم و بعد از گذشتن از چند لاین، جلوی یک خونه ویلایی نگه داشت و روبه من کرد و گفت:
_ پیاده می شی؟
خیلی ریلکس جواب دادم: اینطوری خیلی زشته، دست خالی برای اولین بار بیام خونه خواهرت کاش سر راه گلی، شیرینی می گرفتیم.
در حالی که لبخند می زد جواب داد: نه چه زشتی، دفعه بعد می گیری حالا بیا بریم تو.
جلو تر از من به راه افتاد. با دیدن دسته کلید لحظه ای ترس برم داشت ولی نه غیر ممکن بود رضا قصد بدی داشته باشه. درب رو باز کرد و گفت:
_ بفرمایید، خواهر جان.
دلم می خواست همان لحظه با پاشنه کفشم می کوبیدم توی سرش، با عصبانیت به داخل رفتم، هیچ کسی داخل نبود و از گرد و خاک وسایل پیدا بود چند وقتی خونه خالی بوده است. سردی هوای خونه باعث شد بلرزم، قبل از هر چیز گفتم: رضا اینجا چقدر سرده.
_ برای اینکه ده روزه شوفاژا خاموشه، الان شومینه رو روشن می کنم.
بلافاصله شومینه رو روشن کرد و گفت: بیا بشین جلوش تا گرم بشی.
نگاهی به لباسم کرد و دوباره گفت: توی این فصل سال کی مانتو می پوشه.
به شعله آتش نگاه کردم و گفتم: اولاً هوا آفتابی بود ثانیاً فکر نمی کردم پدربزرگمو ببینم که بخواد نصیحتم کنه.
لبخند زنان سرش را تکان داد و گفت: امان از دست تو، به موقع من هم حالتو می گیرم.
حرفش باعث ترس و وحشتم شد ولی با این حال خودمو دلداری می دادم و می گفتم رضا اهل این حرف ها نیست، بعیده قصد دیگه ای داشته باشه. وقتی با مهربانی پتویی روی شونه ام انداخت کمی آروم شدم، درست روبه رویم نشست و گفت: خوب حالا بریم سر اصل مطلب.
همانطور که به شعله ها نگاه می کردم گفتم: بله گوشم با شماست.
به حرف آمد و گفت: اول به صورتم نگاه بکن بعد. می دونی که خیلی بدم میاد موقع حرف زدن بهم نگاه نکنی.
به صورتش چشم دوختم گفت: از وقتی که تو اون شب زنگ زدی همش فکر کردم، دیدم راست می گی شتر سواری دلا دلا نمی شه و باید همه بفهمن دوستش دارم، مخصوصاً خودش. حالا تو این کار رو برام می کنی، می دونم برات زحمته ولی این لطف رو در حق من بکن.
در حالی که شعله های خشم و کینه از چشمام بیرون می زد خیره نگاهش کردم و جواب دادم: مگه خودت زبون نداری که می خوای من برات دلالی کنم.
خنده ای کرد و گفت: چرا دارم ولی تو زبونشو بهتر می فهمی، نمی خوام ناراحت بشه.
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم چون احساس کردم رضا از احساس من با خبر شده و قصد تلافی و آزارمو داره، برای همین با عصبانیت فریاد زدم و گفتم: رضا از جون من چی می خوای؟ تو با من چه مشکلی داری که همش می خوای اذیتم کنی. می خوای خرد شدن احساسمو ببینی، چون فهمیدی نکنه امید دیوونه بهت گفته، آره، وگرنه دلیلی نداشت تو بخوای من باهاش حرف بزنم حیف که دیر شناختمت، تو لایق دوست داشتن نیستی.
بلند شدم و پتو رو به صورتش پرت کردم و ادامه دادم: خاک بر سر من احمق که دلبسته تو شدم.
پتو رو برداشته و زیر سرش گذاشته و خیلی راحت دراز کشید. سمت درب رفتم که گفت: باشه می خوای بری برو، ولی بعداً اگه فهمیدی که یه قصاب خود خواه و پررو خیلی دوست داره، پشیمون نشی چون اون موقع من قهر می کنم و تو باید ناز منو بکشی.
با شنیدن این حرف ها سر جایم میخکوب شدم ، نه پای رفتن داشتم و نه روی برگشتن. همانجا ایستادم که با آهنگ خاص صدایم کرد: یاسی.
آهنگی که برایم نا آشنا بود،به گوش هایم شک کردم که دوباره با همان آهنگ صدایم کرد:
_ یاسی.
به سمتش برگشتم ، توی نگاهش برق خاصی بود. منتظر حرفش شدم، گفت: خیلی دوستم. یک هفته است آروم و قرار ندارم ، خواب بر چشمام حروم شده تا فهمیدم چه احساسی نسبت بهت دارم.
دستش رو بطرفم دراز کرد و گفت : بیا بشین که با حرفهات منو راحت کردی چون من جرأت گفتنش رو نداشتم.
کنارش رفتم و نشستم و در حالی که سرم پایین بود آهسته گفتم: یعنی تو مژگان رو دوست نداری؟
خنده ای کرد و گفت: سرتو بالا بیار ببینم. نه، کی اینو بهت گفته؟
صد بار بهت گفتم خیلی کج خیالی، پس بگو چرا با من قهر بودی همه اون ادا اصولها بخاطر مژگان بود، آره.
لبخند زنان سرمو تکان دادم که گفت: امید خان هم در جریان بودن، یعنی دستتون تو یه کاسه بود، مگه دستم بهش نرسه، پس چرا نا مرد به من نگفت.
_ امید که نمی تونست به زور وادارت کنه منو دوست داشته باشی، هم اینکه ما فکر می کردیم تو مژگان رو دوست داری.
بلند شد و نشست و از جیب کاپشنش بسته ی کوچکی درآورد بطرفم گرفت و گفت:
_ نه نمی تونست ولی حداقل می تونست از احساسم نسبت به مژگان با خبر بشه، این یکی رو که می تونست. حالا این حرفها رو ولش کن، بیا این هم کادوی سرکار که می خواستی برای خودت بخری.
وقتی کاغذ کادوی جعبه را باز کردم دیدم جعبه کوچک طلاست، به محض باز کردن درش چشمم به حلقه ساده نقره ای رنگ خورد. از خوشحالی دست روی شانه اش گذاشتم که با اعتراض گفت: یاسی، خواهش می کنم من اینطوری خیلی عذاب می کشم.
شونه هامو بالا انداختم که گفت: پس اگه من هر چی گفتم بگو قبوله.
متوجه منظورش نشدم، کلماتی رو به عربی برایم خواند و سپس گفت: اگه منو قبول داری بگو قبلتُ.
وقتی من هم تکرار کردم گفت: حالا خیالم راحت شد، چون دیگه بهم محرم شدیم.
خندیدم و گفتم: به همین راحتی، اون وقت تو خیابون هر کی از هر کی خوشش بیاد اینارو میگه و به هم محرم می شن.
_ اونایی که تو می گی نیازی به محرم شدن ندارن، با هم راحت هستن.
سپس حلقه رو بدستم کرد و گفت: این هم نشونه عشقمون.
به چشمای پاک و معصومش نگاه کردم، ذره ای ریا و نیرنگ دیده نمی شد. اون هم به چشمام خیره شد که دلمو لرزوند، بعد دستمو گرفت و به طرف خودش کشید و بوسه ای بر صورتم زد که باعث شد روحم به پرواز درآید و خستگی چند ماهه ام از تنم بیرون رود.
جلوی شومینه دراز کشیدم که گفت: اگه بگم این یک هفته خواب برام حروم شده بود، باور نمی کنی.
اونقدر از دوریت، از قهر کردنت کلافه بودم که حد نداشت، نمی دونستم دلیل کلافه گی و سر درگمیم چیه. وقتی فهمیدم که عید شده بود و بهت دسترسی نداشتم، برای همین هر روز به مژگان زنگ می زدم و بین حرفامون ، حال تو رو جویا می شدم. پریروز وقتی بهم گفت که امروز می ری پیشش دیگه نتونستم طاقت بیارم برای همین دیشب راه افتادم که بیام و ببینمت و باهات حرف بزنم. نمی دونستم چطوری بهت بگم ازم ناراحت نشی که عجول بودنت این دفعه کار منو هم آسون کرد.
به پهلو غلتیدم و گفتم: رضا؟
با حالتی خاص لبخند زنان گفت: جان دلم.
تن صدایش چنان حالمو دگرگون کرد که فراموشم شد چه می خواستم بگویم. در حالیکه با موهام بازی می کرد گفت: چی می خواستی بگی خانمم.
صورتمو به طرف صورتش چرخوندم و به چشماش خیره شدم. لذت بخش ترین لحظات عمرم بود چون تنها مردی بود که ازش گریزان نبودم و در کنارش به آرامش رسیده بودم. یه لحظه با خودم گفتم: نکنه با مژگان هم همچین روزهایی رو گذرونده باشه که اون همه با اطمینان در مورد عشق رضا نسبت به خودش حرف میزد، مثل جن زده ها بلند شدم و نشستم واونقدر حرکتم غیر عادی بود که رضا فورا گفت: بسم الله یاسی چی شد، چرا اینجوری نگام می کنی؟
با حالت عصبی پرسیدم: رضا با مژگان هم این کارا رو کردی. این حرفها رو توی گوش اونم زمزمه کردی.
اون هم بلند شد و نشست و با چشمای گشاد شده گفت: یاسی، حالت خوبه، این حرفها چیه می گی؟ اصلا ببینم رو چه حسابی اون شب هم گفتی که من، مژگان رو دوست دارم.
_ مگه تو نگفتی که نمی خوای مژگان ناراحت بشه. اگه هیچ رابطه ای بین شما نیست پس چرا همش به خونه اش می رفتی هان؟ اگه من کج خیالم ، امید هم کج خیاله، یا خود مژگان از عشق تو نسبت به خودش اونقدر مطمئنه که چند ساعت پیش بود که می گفت همین روزا براش اعتراف می کنی که چقدر دوستش داری.
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان غزال-نویسنده:طیبه امیر جهادی sepideh.h 60 11,930 ۲۸-۰۱-۱۳۹۱, ۰۲:۰۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sepideh.h